۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

ادامه درگیری ها در جماران


شلیک گاز اشک آور و تیراندازی هوایی

درگیری ها در کوچه ها و خیابان های اطراف حسینیه جماران شدت گرفته است.

به گزارش خبرنگار جرس، مردم پس از لغو سخنرانی سید محمد خاتمی که قرار بود ساعت 18 در حسنیه شماره یک جماران برگزار شود، اقدام به تجمع و سردادن شعار کرده اند.

هزاران نفر از مردم در حالیکه شعار مرگ بر دیکتاتور سر میدهند به سمت میدان قدس راهپیمایی میکردند اما نیروهای امنیتی و نظامی برای متفرق کردن مردم، از گاز اشک آور استفاده کرده و با باتون به ضرب و شتم شدید مردم پراخته اند.

برخی گزارش ها از شلیک تیر هوایی خبر میدهند.

این در حالیست که تاکنون موفق به متفرق کردن مردم نشده اند و مردم همچنان شعار می دهند.


ندا آقا سلطان فرد سال روزنامه تایمز لندن شد bbc

روزنامه تایمز لندن، ندا آقا سلطان زن جوان ایرانی را که در در جریان اعتراض های خیابانی پس از انتخابات اخیر ریاست جمهوری به ضرب گلوله کشته شد، به عنوان فرد سال این روزنامه انتخاب کرد.

این روزنامه در شماره روز شنبه ۲۶ دسامبر (پنجم دی) نوشت پس از انتشار تصاویر غرق در خون ندا آقا سلطان، او به نماد جهانی مخالفت با استبداد تبدیل شده است.

این روزنامه نوشت "خانم آقا سلطان چون از نحوه به سرقت رفتن انتخابات ریاست جمهوری کشورش خشمگین بود، به تظاهرات پیوست. او نمی دانست چه تاثیری خواهد داشت."

روزنامه تایمز لندن نوشت "انتشار تصاویر ندا در هنگام مرگ، مشروعیت حکومت ایران را زیر سئوال برد و او را به نماد جهانی مخالفت با بیدادگری و استبداد تبدیل کرد و مایه الهام جنبش سبز شد."

ندا آقا سلطان، دانشجوی رشته فلسفه، در نخستین روزهای تظاهرات اعتراضی علیه نتیجه اعلام شده انتخابات ریاست جمهوری در یکی از خیابان های تهران به ضرب گلوله از پای درآمد.

تصویر ویدیوئی از صحنه کشته شدن این زن جوان ایرانی، که به طور غیرحرفه ای و ظاهرا با استفاده از دوربین تلفن همراه برداشته و در سایت های اینترنتی منتشر شد، انعکاسی گسترده در سطح جهانی یافت و باعث بروز انتقاد وسیعی از نحوه برخورد جمهوری اسلامی با تظاهرات اعتراضی مردم شد.

نام و تصویر ندا آقا سلطان به نشانه ای از قربانیان خشونت های بعد از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری ایران و یکی از نمادهای حرکت موسوم به جنبش سبز مبدل شد.

این حرکت در اعتراض به آنچه که تقلب گسترده در انتخابات ریاست جمهوری و سرکوب تظاهرات آرام مردم خوانده شد، به راه افتاده و در خلال ماه های بعد از انتخابات به شکل های مختلف در داخل و خارج از ایران ادامه داشته است.

این نخستین بار نیست که گزارشی از ادای احترام یک نهاد یا شخصت خارجی نسبت به ندا آقا سلطان منتشر می شود و تا کنون، گزارش هایی از ساخت آثار هنری تا نامگذاری بورسیه های دانشگاهی برای یادبود ندا انتشار یافته است.

اخیرا هفته نامه آمریکایی تایم، نام ندا آقا سلطان را در میان قهرمانان برجسته سال ۲۰۰۹ در جهان قرار داد.

نشریه تایم گفت ندا آقا سلطان، بی آنکه خود در صدد باشد، به یک قهرمان تبدیل شد.

«مردی مختصر که خلاصه ی خود بود»


محمدعلی اصفهانی

آدينه ۴ دی ۱٣٨٨ – ۲۵ دسامبر ۲۰۰۹

مردی ز باد ِ حادثه بنْشست
مردی چو برق ِ حادثه برخاست
آن، ننگ را گُزید و سپر ساخت
وین، نام را، بدون ِ سپر خواست
[احمد شاملو]

گریبانم را گرفته است و نمی گذارد که بگذارم و بگذرم. و اصلاً چرا باید بگذارم و بگذرم؟ این، فقط نمک ناشناسی نیست. این، ستم است. نه بر او، که روح بلندپروازش بی نیاز از آسمان کوچک من است. این، ستم بر خودم است که همیشه مدعی بوده ام که سیاست را با انسان اندازه می گیرم؛ نه انسان را با سیاست.
بله؛ درست است که :
ـ منتظری هنوز نتوانسته بود (و طبیعی هم بود که نتواند) از نهادی به نام «روحانیت»، جدا شود، یا خود را از چنبره ی آن و افکار آن رها سازد.
ـ چیزی به نام «ولایت فقیه» را از خمینی یاد گرفته بود، و با ورود آن به قانون اساسی ـ با توهمی که خودش نسبت به آن داشت ـ موافقت یا بیشتر از موافقت کرده بود (و انصاف داشته باشیم و فراموش نکنیم که بعد هم که توهم خودش را با عینیت ولایت فقیه در تناقض یافته بود، بر این عینیت، و به تَبَع آن بر توهم خویش شوریده بود).
ـ و… و… و…
و «و … و … و …» یعنی این که هرکس دلش بخواهد، می تواند تا هر جا که می شود، این «و… و … و …» ها را تکمیل کند، و جلوی هرکدامشان هم بنویسد «درست است که:».
اما با وجود این همه، منتظری، چه خود می دانست و چه خود نمی دانست، انسان را نه تنها بر روحانیت، که بر دین و مذهب و آیین، و اگر بخواهم درست تر بگویم، بر تصویر خدا در آیینه ی ذهن آدم، مقدم می داشت. در تئوری شاید نه. در پراتیک اما چرا.

بگذار روحانیت، به تقسیم بندی های خودش دل خوش دارد. از «ثقه الاسلام» شروع کند؛ به «حجت الاسلام» و سپس «آیت الله» برسد و در «آیت الله العظمی»، و اخیراً هم «امام»، متوقف شود. متوقف شود و درون ماندابی ساکن و بی حرکت بگندد.
منتظری اما ـ بی خود می گویند ـ هیچکدام این ها نبود. انسان ساده و مختصری بود وفادار به خویشتن ِ خویش؛ و حافظ وار، خرسند که:
من این مقام، به دنیا و آخرت ندهم
اگرچه در پی ام افتند خلق انجمنی
منتظری برای من، «آیت الله العظمی منتظری» نیست. حسینعلی است. حسینعلی منتظری. مثل طالقانی. طالقانی هم برای من سید محمود طالقانی بود. نه آیت الله طالقانی…

خوشبختانه در این چند روز، کسان بسیاری در باره ی منتظری نوشته اند و تا حدودی حق مطلب را ادا کرده اند. بی آن که پروای آن داشته باشند که مورد اتهام کوته بینانی قرار گیرند که از درک تفاوت میان تئوری و پراتیک، و مهمتر از این، از درک پروسه ی شکل گیری تدریجی ماهیت انسان ها، و از شناخت قوانین حاکم بر تنها اصل بی تغییر جهان، یعنی اصل «تغییر»، عاجزند.
شاید دیگر، چیز های زیادی در گرامیداشت منتظری باقی نمانده باشند که لازم باشد من بنویسمشان. به جز احتمالاً در کنار هم گذاشتن موضعگیری های او از آغاز جنبش خرداد. که آن ها هم خوشبختانه، در آرشیو سایت های مختلف، موجودند. هر چند که جمع آوری گزیده یی از آن ها و یکجا منتشر کردنشان، به نظر من همچنان ضروری است.
پس بگذار برای تسکین خودم هم که باشد، فقط به روایت گونه یی اکتفا کنم که بیشتر حدیث نفسی است با خویش. و که بیشتر، گریزی است به دوردست های ذهن، برای آرام گرفتن در نزدیکی های عین…

… به سی و یک سال پیش بر می گردم و شب آزادی منتظری و طالقانی از زندان. این هردو، در یک شب آزاد شده بودند. منتظری از زندان اوین. و طالقانی از زندان قصر.
و من که چندین ماه می شد که همه ی مسئولیت هایم را در کیهان کنار گذاشته بودم و کارم شده بود در پی انقلابِ درراه دویدن، باعکاس کیهان، ماشینی برداشته بودم و برای تهیه ی گزارش آزادی این دو به راه افتاده بودیم.
پنهان نمی کنم که وقتی طالقانی، با آن جثه ی نحیفش، از در بهداری زندان قصر خارج شد و از گزند سرمای شبانه ی پاییزی، عبای خود را بر سر انداخت و به سرعت به سمت اتوموبیلی رفت که برای بردنش آمده بود، نتوانستم جلو اشک های خودم را بگیرم. هرچند هنوز جوان بودم و مغرور.
و عکاس لوطی مسلک ما، برای ماستمالی کردن قضیه ی گریه ی من، سرش را پایین انداخت و با همان لهجه ی شیرین جاهلی اش به من دلداری داد که:
ـ آدم یه وقتم گریه اش می گیره دیگه! مگه دست خودشه؟
و سعی کرد که فضا را عوض کند.

از آنجا به سرعت راه افتادیم و رفتیم دم زندان اوین. خبری نبود. منتظری را پیش از رسیدن ما آزاد کرده بودند. غریبانه. انگار غریب بودن و غریب ماندن، جزیی از سرنوشت این مرد بود. تا آخر عمر…
فقط، جمعیتی که مثل ما دیر رسیده بودند، آنجا جمع شده بودند و نمازشان داشت قضا می شد که «شیخ مصطفی رهنما» به دادشان رسید. نمی دانم چه طوری آنجا سبز شده بود. ما که با خودمان نبرده بودیمش. یعنی اصلاً در آن ساعت غروب که ما راه افتاده بودیم، او در کیهان نبود.
شیخ دوست داشتنی همه ی ما بچه های روزنامه، معمولاً به طور متوسط سالی یکی دو ماه به مهمانی زندان آریامهر می رفت و بعد بر می گشت. با پارتی بازی دکتر مصباح زاده شاید! ولی همچنان سرزنده و بی خیال و جسور و گستاخ.
یکبار هم با همان ریش و پشم و عبا و عمامه رفته بود سینما و وقتی سرود شاهنشاهی زده بودند بلند نشده بود و گویا به همین خاطر، بعداً خدمتش رسیده بودند؛ اما به هر حال آمده بود و پا توی کفش ما ها کرده بود و «نقد فیلم» هم نوشته بود و در صفحات هنر روزنامه چاپ هم کرده بود!
حالا دیگر باید خیلی ییر و شکسته شده باشد شیخ…

در این غربت، دلم هوس نخودچی کشمش کرده است. نه نخودچی های درشت و نرم معروف به «حاجی». از آن نخودچی های کوچک و سفت و سخت و ارزان که گاهی هم دندان آدم را می شکنند.
شیخ، یک روز عصر، بعد از تمام شدن کار های روزنامه، مرا به کلبه ی محقرش دعوت کرده بود و یک مقدار نخودچی کشمش را ـ از همان نخودچی کشمش ها که گفتم را ـ توی نعلبکی گذاشته بود جلوی من و پشت سر هم به عنوان شیرینی و آجیل پذیرایی، تعارف من می کردش. نخودچی کشمشی را که از بچه اش دزدیده بود!
و من آن روز دلم راضی نشده بود که به نخودچی کشمش های بچه اش ناخنک بزنم، و ترسیده بودم که آن طفلک پول توجیبی نداشته باشد تا دوباره برود و برای خودش نخودچی کشمش بخرد.
خود شیخ یک لاقبا هم که چیزی از خودش نداشت به جز چایی. یادم نیست؛ ولی به احتمال زیاد، از آن چایی های معروف به کهنه دم هفت جوش..

… پرید به وسط جمعیت؛ و زمین های دور و بر را نشان داد و گفت که همینجا نماز می خوانیم. فکر مالکیت و غصبی و غیر غصبی بودن زمین ها هم نباشید. آن با من. خودم «اِذن» استفاده از آن ها را می دهم!
و ایستاد به نماز. و جمعیت هم پشت سر «آقا» به نماز و ما هم آنطرفتر به قهقهه. فقط سه چهار تا «فالانژ»، با یکدیگر دعوا می کردند که: این شیخ، کمونیست است؛ چرا گذاشتید پشت سرش نماز بخوانند؟
کمونیست نبود شیخ. فقط اهل مدارا بود و اهل دل. مثل منتظری. البته ـ خودمانیم ـ انگار یک خرده هم یک چیزیش می شد. نه آن که کمونیست باشد. اما بی خودی اسمش اینطوری در نرفته بود. زیاد در دفاع از محرومان و زحمتکشان، حرص و جوش می خورد. سوسیالیست بود شیخ. سوسیالیست مسلمان…

… و بعد، ذهنم به جا های دیگر پر می کشد. به صحنه های انقلاب. به بعد از آن. به مرگ طالقانی که هنوز هم معتقدم مرگ نبود و قتل بود. و می دانم که روزی شاید نزدیک و شاید دور، چگونگی امر برای همگان روشن خواهد شد.
و بعد به ۳۰ خرداد ۶۰ و بعد به فردای آن روز و سر میز ناهار، در کافه یی که پاتوق من و چندتایی از بچه ها بود. و شنیدن خبر اعدام تعدادی از دستگیر شدگان تظاهرات روز قبل، از طریق رادیوی کافه. و بعد به یاد دشنام کوتاهم که:
هر صبح
فوج فوج، کبوتر را
اعدام می کنند.
هر عصر هم
در روزنامه ها
اعلام می کنند!
و البته «بی شرف ها» توی شعر نمی گنجید، و عقلم هم نمی رسید که تیتر شعر را بگذارم «بی شرف ها». تازه، مورچه چیست که کله پاچه اش باشد…

و بعد به یاد بچه هایی که یکی یکی رفتند. یعنی بردندشان. بردندشان و کشتندشان. و منتظری هم با همه ی زور نداشته، و عاطفه و مهر داشته اش، هرچه کرده بود دستش نرسیده بود که کاری برایشان از پیش ببرد و از چنگال خونین «امام» و کارگزاران او بیرونشان بکشد. (ماجرای دخالت های منتظری و درگیری های مستمرش با خمینی در این مورد از همان نخستین روز ها ـ و نه آنطور که بعضی ها فکر می کنند فقط در تابستان ۶۷ ـ ماجرای دور و درازی است که شاید در فرصتی دیگر بنویسمش. همه نمی دانند. حتی فکر می کنم خود زندانی های آن موقع. به جز تعداد اندکی از آن ها شاید. من هم فقط تا حدودی می دانم. و آن هم به دلایلی چند…)
و بعد و بعد و بعد…
می دانم که اگر خودم را به این بعد و بعد و بعد ها بسپارم، به بعد تر از بعد، نخواهم رسید. به همین فردا منظورم است. به فردایی که اگر فردا یا پس فردا یا فردای پس فردا نباشد هم باز همچنان فرداست… و نزدیک. در همین چند قدمی ما. صدای پایش را نمی شنوید؟

در نخستین سال های جوانی، با نوشته های کسروی در باب دین و «پاکدینی»، آشنا شده بودم. مجذوب کسروی نبودم. اما دلبسته اش چرا. دلبسته اش بودم. و سخت.
کمی بعدتر، شریعتی را شناختم که زبانش به زبان من بسیار نزدیک تر بود. و جنسش هم. و جذبه ی کلام شاعرانه اش مرا با خود می برد. نه آن که عاشقش شده بوده باشم. نه. اما دوست می داشتمش. و او خودش هم همین را می خواست و می گفت که دوست داشتن برتر از عشق است. چرا که عشق، چشم آدمی را بر هرچه به جز معشوق فرو می بندد و نمی گذارد که درستی ها را در او درستی، و نادرستی ها را در او نادرستی ببیند.
و به ما می آموخت که به همه کس و همه چیز، و قبل از همه به خود او و کلام او شک کنیم. و همیشه تکرار می کرد که من امروز یک طور فکر می کنم، و فردا یک طور دیگر. امروز چیزی را که به نظرم درست می آید می گویم و می نویسم؛ و فردا شاید آن را پس بگیرم یا تکمیلش و یا تصحیحش کنم. فکر کردن مهم است؛ نه حتماً به چیزی رسیدن و آن را برای خود مقدس و دست نزدنی نگاه داشتن. رفتن. نه ماندن. عبور. مخصوصاً عبور از خود. و برای شما هم، اگر مرا دوست دارید، باید همینطور باشد.
و شریعتی بود که از «اسلام منهای روحانیت» برای من و ما گفت.
بعد، او را گرفتند و بردند.
شام غریبان، در شهادت چریک های فدایی خلقی که گویا در صبح همان روز، اعدامشان کرده بودند، و در مقایسه ی آنان با حسین گفته بود:
امروز، آن ها که شهامت «نه» گفتن را داشتند رفتند، و ما زبونان، در عزایشان شام غریبان می گیریم!
و خیلی حرف های دیگر.
و ریخته بودند و همه را لت و پار کرده بودند و بالاخره هم سرانجام در پی آن واقعه، او را برده بودند تا از او پذیرایی کنند!

و بعدتر، من او را در گرد و خاک ها گم کردم. به هزار و یک دلیل…
اما «اسلام منهای روحانیت» را نگاه داشتم. اسلام او و شیخ محمود شبستری، عارف بزرگ
«گلشن راز» را که می گفت:
مسلمان گر بدانستی که بت چیست
یقین کردی که دین در بت پرستی است!

و اسلام منهای روحانیت، مرا به قرار دادنِ نه تنها پیامبر، که خود خدا در جای خودشان فراخواند. پیامبری که «معصوم» نیست، به آن تعریف که می گویند. که انسانی است از زمان خودش. با خوبی و بدی های آدم های آن زمان. با قوت و ضعف هاشان. حالا البته به درجات… نمی توان عاشقش شد. فقط می توان شاید مثل من دوستش داشت، و مثل بعضی ها دوستش نداشت.
و خدایی که همه ی آنچه می تواند را می تواند، و همه ی آنچه نمی تواند را نمی تواند. تا توانستن را چگونه تعریف کنیم و نتوانستن را… و این ماییم که باید فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم… تا هم خدا از ما راضی شود، و هم ما از خدا…

من مسلمانم. یعنی اینطور فکر می کنم که مسلمانم. و هستم. حتماً. اما سیر حوادث، و محیط تحصیل و محیط حرفه و کار و بار من، و روابط من، و علائق من و پیوند های عاطفی من، چنین پیش آورده است که بیشتر دوستان نزدیکم، آن ها که شب و روزم را با آن ها به سر برده ام و می برم، یا بی خیال این حرف ها بودند و هستند، یا ـ در بیشتر موارد ـ به قول خودشان «م. ل» بودند و هستند. از ساده گرفته تا یک آتشه و دو آتشه و سه آتشه. از «ارتدکس» گرفته تا «رویزیونیست» و تا چه بگویم آخر که خدا را خوش بیاید، و «ارتدکس» هاشان و «رویزیونیست» هاشان را و تا چه بگویم آخر هاشان را که معمولاً به جان هم می افتند به جان من نیاندازد!
فقط این را می دانم که مرگ منتظری، که انسان را بر هر چیزی ـ و اگر به کسی نگویید ـ من فکر می کنم که (در عمل خود، و در سویدای دل خود، و نه در کتاب) در موارد بسیار (و نه همیشه) برخود خدا هم مقدم می داشت، در این چند روز و چند شب، همه اش مرا به یاد ماجرا هایم با دو تا از دوستان خیلی نزدیک «پیکاری» ام می اندازد. به خاطر و خاطره ی آن شب که دومی با احتیاط، به نزد من آمده بود و خبر داده بود که اولی رفت. یعنی کشتندش. بعد از شکنجه. و شاید هم زیر شکنجه. و من شعری را که در همان ایام، برای اولی و اولی ها و ماقبل اولی ها و مابعد اولی ها نوشته بودم برایش خوانده بودم.
و حالا همه اش می خواهم که آن را برای حسینعلی منتظری، نه «آیت الله العظمی منتظری»، و برای دل خودم ـ اینجا، در این غربت تلخ ـ با خودم بخوانم و بگریم و خودم را سبک کنم. درست مثل لحظه یی که در میان بهت و ناباوری من، خبر مرگش آمد. اینجا دیگر جلوی زندان قصر ِ شب آزادی طالقانی نیست. اینجا خلوت خودم است. و من هم دیگر آن جوان مغرور نیستم …

… زمستان بود. زمستان شصت. یواشکی آمد پیش من. و خبر آورد که اعدامش کرده اند. آن یکی را. اهل شعر بود خودش این یکی. و خوب هم شعر می گفت. اگرچه خیلی خودش را پرولتر می دانست٬ بفهمی نفهمی از من کمتر خرده بورژوا نبود. لازم بود بفرستندش به کار یدی فکر می کنم.
و نشستیم و با هم شعر خواندیم. یعنی من برایش خواندم و او معصومانه و فداکارانه (به جای آن که خودش شعر های خودش را بخواند) به شعر من گوش کرد:
بغض بزرگ غصّه گلو را گرفته است
بی خویشتن
امشب حماسه٬ مرثیه خواهد شد
ای خویش ِ بال بال زده بر خاک !

بیهوده است:
خشمی که چشم های مرا داغ کرده است
خواهد چکید سرد.

با من بگو
امشب
با هقّ و هقّ ِ نعره
چه باید کرد؟

من این ماجرا را، چند سال پیش، در یادداشت هایم، یا به قول امروزی ها یادمانده هایم، جایی به تفصیل آورده ام. و مغشوش. مثل ذهن خط خطی خودم وقتی که به آن سال ها می رسد. ٭٭
و حالا که نوشته ام را خود به خود و بی هوا با شعری از شاملو شروع کرده ام، بگذار آن را با قسمتی کوتاه از آن یادداشت بلندم تکمیل کنم که زمزمه یی بود و درد دلی با شاملو:

من و تو که نه بعضی ها هستیم و نه بعضی ها نیستیم٬ و فقط خودمانیم، بیا برویم و در تنهایی٬ یا ـ یادم رفته است چه گفته بودی ـ در تاریکی٬ نفرینشان کنیم.
من و تو و آیدا.
من که «خانه ام در انتهای جهان است٬ در مفصل ِِ خاک و پوک». و تو که هنوز همان «غول زیبا» هستی که «در استوای شب ایستاده٬ غریق ِ زلالی همه آب‌ های جهان، و چشم‌انداز ِ شیطنتش٬خاستگاه ِ ستاره ‌یی ست»…
بیا برویم و نفرینشان کنیم. در تنهایی. در تاریکی. در فرصتی میان دو بی نهایت.
«که مادران ِ سیاه ‌پوش
ـ داغداران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده‌ ها
سر برنگرفته ‌اند».

این روزها همه به خیابان ها ریخته اند. و من٬ دلم می خواهد که به آن ها فکر کنم و بس. یعنی به همه. به آن ها که «در این بن بست»٬ بساط سور « کباب ِ قناری٬ بر آتش ِ سوسن و یاس» را در هم خواهند ریخت؛ و کفن دزدانِ از گورستان برگشته یی را که از برکت انقلاب قبلی (نه انقلابی که در راه است)٬ ارتقاء مقام یافته اند و تغییر شغل داده اند و اینک دیگر، نه کفن دزدان دیروزند، که «قصابانند٬ بر گذرگاه‌ ها مستقر٬ با کُنده و ساطوری خون ‌آلود»٬ دوباره به گورستان ها برخواهند گردانید.
۴ دی ۱۳۸۸

——————
٭ «مردی مختصر که خلاصه ی خود بود»، برگرفته از شعر شاملوست در رثای آل احمد، با این عنوان: «سرود برای مرد روشن که به سایه رفت».
٭٭ آن یادداشت خط خطی را که برای دل خود نوشته بودم، می توانید در اینجا بخوانید:

http://www.ghoghnoos.org/honar/honarg/roozgar.html

٭ ٭ ٭ تمام شعر های داخل گیومه، از شاملو هستند.

در گذشت آیت‌الله منتظری بازنگری‌ای نادقیق به یک رخ‌داد تاریخی

مهدی اصلانی


شنبه ۵ دی ۱٣٨٨ – ۲۶ دسامبر ۲۰۰۹

واکنش چشمگیر ایرانیان خارج کشور به مرگ آیت‌الله منتظری در چند روز گذشته، بهانه‌ای شد برای نگاهی گذرا به این رخ‌داد. جدا از پیام‌های تسلیت اشخاص و برخی جریانات و چهره‌های سیاسی مقالاتی فراوان بر روی تارنماهای اینترنتی خود‌نمایی کرد. برخی جریانات و احزاب سیاسی خارج کشور، با بیان آن‌که آیت‌الله منتظری “پدر معنوی” و “حامی صمیمی‌ی” جنبش سبز بود، با تسلیت به فرزند ارشد ایشان احمد منتظری و سایر اعضای خانواده‌ی این مرجع تقلید شیعی و نیز به “مردم ایران” خود را در غم از دست رفتن ایشان شریک دانستند. در رُخ‌دادِ درگذشتِ آیت‌الله منتظری بسیاری قهرمان حقیقی یا مجازی خود را در گروه خود جسته‌اند. برخی با چنان غلو و اغراقی به بازسازی شخصیت آیت‌الله منتظری دست زد‌ه‌اند که به واقع این بزرگ‌نمایی پیش از هرچیز نشان از کوچک کردن دیگران داشت. کسانی در فقدان آیت‌الله منتظری قد قهرمانی را آن قدر پایین آوردند تا که هم‌سطح آرزوهای خودشان گردد.
راست آن است که آیت‌الله منتظری به شهادتِ کارنامه‌ی پُر‌تلاطمِ سیاسی زندگی‌اش انسانی بود در مجموع مهربان. انسانِ مهرورزی که مهربانی‌اش با خشونتِ ذاتی‌ی جهان‌نگری‌اش تعارض داشت. او از ابتدای پاگیری جنبش اسلامی، در نبرد قدرتی آلوده قرار گرفت؛ هر چند که زودتر از خیلی‌ها سعی داشت کمتر درگیر و آلوده‌ی این نبرد شود. وی جزء انسان‌هایی بود که به آن‌چه می‌گفت اعتقاد داشت و بدان عمل می‌کرد. او تا آخرین روزهای حیاتش جمهوری اسلامی و اسلام سیاسی را با قرائتی که وی از مبانی آن داشت، تنها بدیل معنوی انسان‌ها می‌پنداشت. وی به عنوان یک فقیه سنتی به این آرمان‌شهر باور داشت که می‌توان فقه شیعی را با یک نظام سیاسی برپایه‌ی قوانین مدنی و حقوق شهروندی آشتی داد. تا به آخر نیز به ولایت مطلقه فقیه، نه، که به نظارتِ فقیه و گونه‌ای ملایم از ولایت فقیه، باورمند ماند. باوری به باور من، یک‌سر ناراست و نادرست. آیت‌الله منتظری به جهانی اعتقاد داشت که جدا از اراده و مهربانی شخص خودش، سرشار از جنبه‌های غیر‌انسانی است. نابرابری ساختاری زن و مرد. مجازات اعدام. شر و خیر و عبودیت تام و تمام انسان از الله. خداسالاری بزرگ و پدرسالاری بزرگ او، توام با تاریک‌اندیشی بود.
با این همه، یکی از وجوهی که به اعتبار آن می‌توان شجاعت و ایستاده‌گی آیت‌الله منتظری را در کفه‌ی داوری قرار داد، همانا اعتراض وی به کشتار سراسری زندانیان سیاسی در سال شصت و هفت به دستور مستقیم خمینی است. آن‌جا بود که وی اخلاق را با قدرت تاخت نزد. حصر خانگی و کنار گذاشته شدن از قدرت، تاوان آن اعتراض و ایستاده‌گی بود. کتابِ خاطرات آیت‌الله منتظری، سند تباهی اسلام سیاسی را توسط یکی از معماران ولایت فقیه و حکومت اسلامی به عینه در برابر وجدان‌های بیدار قرار داد. این خاطرات در میانِ لال‌مانی ‌همه‌ی جناح‌های درگیر، اهمیتی دوچندان پیدا کرد. اهمیتِ اعتراضِ آیت‌الله منتظری در آن بود که وی کاریزمای خمینی را در گردونه‌ی ‌قدرت و در سال خون، زیر گرفت و کاسه‌ی خود را در فرازی مهم از زندگی سیاسی‌اش از وی جدا کرد. و پر‌واضح است که اعتراضِ در قدرت و به قدرت، عیار و وزنی دارد که نمی‌توان آن‌را با هیچ الماسی در جهان تاخت زد. اخلاق سیاسی حکم می‌کند که سهم آیت‌الله را از این رویارویی و “تو روی خمینی ایستادن” بی هیچ اما و اگر و به تمامی در نظر گرفت.
بیش از یک سال قبل برای انتشار کتاب خاطرات زندانِ خود در نامه‌ای اینترنتی، در ارتباط با فرمان چپ‌کشی در تابستان سال شصت و هفت سئوال‌هایی از ایشان پرسیدم که از سرِ مهر یا مسئولیت بدان پاسخ دادند. همان‌جا و در کتاب منتشر شده‌ام کلاغ و گل سرخ یاد‌آور شدم که: می‌توان با آیت‌الله منتظری در بسیاری موارد توافق نداشت. او به هر روی در گردونه‌ی قدرت مهره‌ای مهم بود و نقشی همین‌قدر مهم در شکل‌گیری‌ی سیستمِ جنایت در سال‌های آغازینِ انقلاب داشت. به حق می‌توان بسیاری از نظریات اجتماعی سیاسی وی را به عنوان یکی از معمارانِ ولایت فقیه، به بوته‌ی نقد کشید. اخلاقِ سیاسی اما حکم می‌کند نقش او را در افشای جنایت تابستان سال ۱٣۶۷ از یاد نبریم.* آیت‌الله منتظری –اما- در یک دوره‌ی تاریخی به عنوان نیابت ولی فقیه و به زمانی که بسیاری از حُکامِ شرع و قضاتِ داد‌گاه‌ها نمایندگان خود ایشان بودند، مسئولیتی غیر‌قابل انکار در پیدایش و تثبیت نظام جنایت دارد. به دورانی که هولناک‌ترین جنایات و اعدام‌های دسته‌جمعی و در راس آن کشتار هزاران زندانی‌ی سیاسی-عقیدتی در فاصله‌ی سال‌های ۱٣۶۲-۱٣۶۰ اتفاق افتاد. برای یاد‌آوری تاریخی پربدک نیست به این مسئله نقبی بزنیم .
انتخاب آیت‌الله منتظری در پاییز سال ۱٣۶۴ از جانب مجلس خبرگان بدون هیچ معترض جدی به تصویب می‌رسد. از ابتدا دو نفر نسبت به این انتخاب توافق نداشتتند؛ خمینی و خود آیت‌الله منتظری. عدم توافق اولی با منطقی توام بوه و دومی از سر تواضع و فروتنی به انتخاب خود معترض. به یک معنی دست‌کم در گردونه‌ی قدرت و درمیان کار‌بدستان حاکمیت، تا پایان سال ۱٣۶۴ نه تنها اختلافی بر سر نیابت و رهبری نظام توسط آیت‌الله منتظری وجود نداشته که بسیاری چون خامنه‌ای و رفسنجانی در پیشبرد و جا انداختن رهبری آقای منتظری تعجیل هم داشتند. (۱) در میان غلو‌گویی‌ها و بزرگ‌نمایی‌های نوشتاری اخیر، برخی با دست‌کاری در تاریخ و جعلی آگاهانه، آیت‌الله منتظری را مخالفِ اعدام‌های “دهه شصت” خطاب کرده‌اند. برخی فراتر از آن حتا آیت‌الله را تنها مدافع حقوق مخالفین “از آغاز” (۲) و “در تمام دوران‌ها” خواندند.(٣) صفتی که خود آیت‌الله نیز هرگز به خود اتلاق نکرد.
این بزرگ‌نمایی و روایت ناراست از تاریخ، ره‌آوردی جز مخدوش کردنِ حافظه جمعی ندارد. (اگر نگوییم این عده دچار خطای محاسباتی و ریاضی شده اند، چرا که دهه را معمولا به یک دوره‌ی تاریخی ده ساله اطلاق می‌کنند) اکبر گنجی، در یادداشتی که بر مرگ آیت‌الله نوشته مدعی‌ست: او بود که از آغاز در برابر نقض حقوق اساسی مخالفان ایستاد.” آیا به راستی گنجی بر آن چه می‌گوید، باور دارد. آیا به راستی آیت‌الله از آغاز در برابر نقض حقوق اساسی مخالفان ایستاد. نمی‌خواهم از کردستان و ترکمنستان و توماج‌ها و اعدام‌های سال‌های آغازین بگویم که رنج‌مان مکرر شود. این‌گونه خوانشِ تاریخ بر روشی مبتنی است که آغازِ ناعدالتی را زمانی می‌‌انگارد که نا‌عدالتی بر خود و عزیزانش رفته است، افزون بر این، قهرمان تاریخ نیز در همین دوران و از گروه خودی تولد می‌یابد. این نگاه به تاریخ بیان گونه‌ای از فرهنگ است. فرهنگی که قدِ قهرمان و قهرمانی را به قدرِ آرزوهای شخصی فرو می‌کاهد. این‌گونه حکم صادر کردن‌های ناراست و نادقیق در روایتِ تاریخ، چشم فروبستن بر رنج دیگران و گونه‌ای بی‌عدالتی تاریخی است. آیا به راستی آغاز برای اکبر گنجی قدری با تاًخیر آغاز نشده است.
نکته قابل توجه دیگر در فقدان آیت‌الله منتظری ادبیات به کار گرفته شده از جانب برخی از مهاجران و اصلاح‌طلبان سابق است این دسته که در سالیان اخیر با مباحث شبه حقوق بشری و استفاده از ادبیات و واژه‌گان غیر‌دینی، مقالات‌شان را با نقل قول‌هایی از متفکران غربی چون میشل فوکو و ماکس وبر و کارل پوپر آراسته‌اند و سعی در نوعی هم‌سان‌سازی کلامی با ادبیات مهاجرت و تبعید داشته‌اند، با درگذشت آیت‌الله به ادبیات مانوس و مورد علاقه خویش بازگشته‌اند.
“آیت‌الله منتظری به دیار باقی شتاقت… او مصداق بارز این آیه قران بود که عاش سعیدا و مات سعیدا…” (۴)
جدا از دسته فوق برخی نیز با بخشیدن القاب و انتخاب عناوینی غیر‌زمینی، پوششی آسمانی به مرگ آیت‌الله دادند. رضا فانی از زندانیان توده‌ای و زنده‌مانده‌گان تابستان ۶۷ می‌نویسد”دفاع ایشان از همه زندانیان سیاسی، از هر گروه و دسته و مذهبی و در تمام دوران ها، ایشان را به قهرمان همیشگی حقوق بشر درسرزمین ما و پدر معنوی این جنبش مبدل نمود”
نوشابه امیری به بهانه نام کوچک آیت‌الله –حسینعلی- و هم‌زمانی واقعه عاشورا با هفتمین روز درگذشت آیت‌الله تیتر مطلب‌اش را با انتخابی این‌گونه آراست. –در سوگ آنکس که هم حسین بود و هم علی- “آیت الله العظمی حسینعلی منتظری، مرجع عالیقدر شیعیان، دیروز درگذشت تا در همزمانی هفتمین روز مرگش باحادثه عاشورا، به یادمان بیاورد که او هم حسین بود و هم علی. مظلوم‌ترین حسین‌ها و شجاع‌ترین علی‌ها.” (۵)
همان‌گونه که آمد یکی از مواردی که پس از درگذشت آیت‌الله منتظری در برخی نوشته‌ها چشم‌آزار بود، مخالفتِ آیت‌الله با اعدام‌های “دهه شصت”است. برخی از چهره‌های سیاسی رفوزه شده با جعل آگاهانه این قید زمانی عنوان مخالفت با اعدام‌ها –دهه شصت- را به آیت‌الله بخشیدند. موقعیتی که خود آیت الله نیز چندان با آن توافق نداشت. اگر بتوان برای بازگفت بالا توسط علی افشاری که انسانی است خداباور و مسلمان شیعی و تا چندی پیش از پایوران جمهوری اسلامی توجیهی منطقی یافت، برای نوشته‌ی زیر که توسط فرخ نگهدار و در سوگ آیت‌الله منتظری نگاشته شده، چه می‌توان نام نهاد. نگهدار از همان انتخاب تیتر مطلب‌اش و در حوزه‌ای غیر‌زمینی، تکلیف ما را روشن می‌کند: “در سوگ آموزگاری که پاک و مجرد به سوی فلک شتافت” سپس ادامه می‌دهد:
“هر رنگی از این رنگین کمان سبز، از شیعه و سنی تا گبر و ترسا و کافر، (بخوان کمونیست) همه او را پیشوای معنوی خود شناسند. در زندگی آموخته‌ام که سیستم‌های عقیدتی، فرهنگی و یا حقوقی برای آنند که در هر کشاکش به ما کمک کنند که تصمیم به عمل خیر و دفاع از حق را، از تصمیم به عمل شر و ارتکاب ستم را از هم تشخیص دهیم. و من، فرخ نگهدار، از شاگردان مشتاق آیت الله منتظری و شیفته روش او در این تشخیص هستم.” گویی فرخ نگهدار از کیسه خلیفه می‌بخشد. به راستی آیا اهل سنت و سنی‌هاهم آیت‌الله منتظری را پیشوای معنوی خود می‌دانند؟! مگر یک سوسیالیست. مارکسیست. کمونیست، (نمی‌دانم امروز جهان‌نگری‌ی فرخ نگهدار چیست، اگر اصلا جهان‌نگری‌ای داشته باشد) می‌تواند شاگرد فکری یک فقیه و آیت‌الله شیعی باشد!!! و آیا به لحاظ منطقی ممکن است یک آدم خدا‌باور، پیشوای فکری ‌یک آدم به اصطلاح سکولار باشد. دروغ است این ادعا. به هزار و یک دلیل دروغ است. یا دستِ‌کم فرخ نگهدار با نیاموختن از گذشت روزگار هم چنان مبتلا به دردِ بی‌درمان پراگماتیسم سیاسی است.** این کلام اگر از زبان شاگردان آیت‌الله، کسانی هم چون محسن کدیور و حسن یوسفی اشکوری و یا نزدیکان فکری وی چون عبدالکریم سروش و مجتهد‌شبستری جاری شود، نه تنها تعجب‌ بر‌انگیز نیست، که بسیار طبیعی جلوه می‌کند. همان‌گونه که اگر سروش و کدیور و اشکوری بگویند شاگرد فکری مارکس و انگلس هستند، باید در صحت فکر و عقل و کلام آن‌ها تردید کرد. جدای از آن‌که به لحاظ فکری و باورهای ایدئولوژیک، فرخ نگهدار نمی‌تواند راست گفته باشد، اگر تنها بخواهیم در حوزه‌ی سیاسی نگاهی به پیام نگهدار بیاندازیم (البته با نگاهی گذرا به کارنامه‌‌ی سیاسی‌‌ی این رهبر اکثریت که هر مخالف فکری حتا نزدیک‌ترین رفقای سازمانی‌اش را با پاپوش و پرونده‌سازی امنیتی جاسوس و خائن خطاب کرد و هم‌چنان شرمسار تاریخ است) اگر ذره‌ای از حقیقت در پیام نگهدار باشد -که نیست- بزرگ‌ترین درس از نحوه‌ی زندگی سیاسی آیت‌الله منتظری پوزش‌خواهی از گذشته است. کسی که خود را شاگرد فکری و شیفته‌ی روشِ فکری آیت‌الله می‌خواند بهتر از هرکس می‌داند درس اول از زندگی آیت‌الله، جدای از آن‌که وی در حیاتش هرگز مسلک‌فروش نبود، برخورد انتقادی با گذشته بود. نگهدار دروغ می‌گوید. (۶)
شیرین عبادی، در سوگ‌نامه‌ی خود آیت‌الله منتظری را پدرِ حقوق بشرِ ایران خطاب می‌کند: “تو پدرِ “حقوق بشر” در ایران هستی‌ و میلیون‌ها چون من فرزند و مرید داری.” شیرین عبادی دامنه‌ی آستان‌بوسی را به تمامی دوران‌ِ زندگی سیاسی وی گسترش می‌دهد. معنایی که خود آیت‌الله نیز دستِ‌کم در دوران اخیر چندان بدان باور نداشت. “پدر مرا ببخش، زمانی‌که همراه آیت‌الله خمینی به تهران آمدی و مهمترین مشاور سیاسی رهبر انقلاب بودی، درایت و تیزهوشی ترا نادیده گرفتم و معنای سخنانت را نمی‌‌فهمیدم.” آیت‌الله منتظری خود شجاعانه و با شهامت یکی از اشتباهاتِ جبران‌ناپذیرِ دوران زندگی سیاسی خود را شرکت در اقدامات سال‌های آغازین انقلاب از جمله گنجاندنِ اصل ولایت فقیه در قانون اساسی جمهوری اسلامی می‌دانست. شیرین عبادی پارا فراتر از این گذاشته و دامنه‌ی این پوزش‌خواهی شخصی را به دیگران نیز می‌گستراند. گویی ایشان از سر تواضع مسئولیت پوزش‌خواهی دیگران را نیز با توجه به مسئولیت خطیرشان عهده‌دار شده اند. پرسش رادیو فردا و پاسخ شیرین عبادی نشان از این ادعا دارد: شما از ایشان پوزش می‌طلبید و می‌گویید که در زمان حیات‌شان به ارزش‌های او پی نبرده بودید. فکر می‌کنید چرا؟
این پوزش در حقیقت به خاطر آن بود که در حیات ایشان قدر زحمات ایشان را آن طور که باید و شاید، جامعه ایران، خصوصا جامعه روشنفکری و علی‌الخصوص جامعه چپ ایران، نشناخت و فراموش کردند که تعدادی از روشنفکران و چپ‌های ایران حیات‌شان را مدیون آیت‌الله منتظری هستند. از آن نظر که وقتی یک زندانی سیاسی، مثلا یک روزنامه‌نگار یا وکیل را دستگیر می‌کردند، داد و قال در ایران به پا می‌شد، اما متاسفانه یک دهم آن برای شخصیت بزرگواری چون آیت‌الله منتظری به پا نشد.
سال‌های سال از ناحیه روشنفکران و نویسندگان و خصوصا گروه‌های چپ، هیچ یک از آنها از آیت‌الله منتظری آن طور که باید و شاید قدردانی نکردند. البته در اینجا باید بگویم ایشان بزرگ‌تر از آن بودند که به قدردانی ما نیاز داشته باشند. تاریخ از ایشان قدردانی خواهد کرد. (۷) به راستی سرنوشت چپ ایران چنان شده است که رهبران خود‌گمارده باید به جای آن‌ها شرمسار تاریخ باشند؟ اگر شیرین عبادی تنها نگاهی گذرا به ادبیات تولید شده از جانب نیروهای چپ و واکنش آن‌ها نسبت به بی‌عدالتی اعمال شده در مورد آیت‌الله منتظری در آن سال‌ها می‌انداخت هرگز زحمت نمایندگی و پوزش از جانب چپ‌ها و روشنفکران را برخود هموار نمی‌کرد. نگاهی کوتاه به محتوای پاسخ شیرین عبادی نشان از عیارِ انصافِ وکیل با انصافِ ما و صورت حساب هنوز تسویه نشده‌اش با چپ دارد. باور این سخنان چندان ساده نیست که وکیل مدافع فعالِ حقوق بشر و برنده جایزه صلح نوبل، حتا در حوزه‌ی کاری خود بگوید: “ترا پدر می‌خوانم زیرا از تو آموختم چگونه از مظلوم دفاع کنم بدون آن‌که علیه ظالم دست به خشونت زنم.” (٨) آیا به راستی تا قبل از آیت‌الله منتظری، وکیل مدافع شجاع ما به اصل و شرافت حرفه‌ای شغل‌اش یعنی دفاع از مظلوم بدون خشونت به ظالم بی‌توجه بوده است. نه موضوع آن است که به راستی قهرمان و اَبَر‌مَرد زندگی شیرین عبادی آیت‌الله منتظری است که تا چند سال پس از انقلاب حساسیتی به مسئله حقوق بشر نداشت و از خود نیز نشانی برجا نگذاشت. شیرین عبادی به عنوان یک زن مسلمان به گونه‌ای از اسلام اعتقاد دارد که تبلورش در نظریات آیت‌الله منتظری نمودار است. شیرین عبادی حتا در آخرین روز حیاتِ “پدر معنوی‌اش” از وی طلب فتوی و “استفتاء” هم می‌کرده. تا این جای کار نه ایرادی به این مومنه‌ی مسلمان که تلاش می‌کند تعالیم پیامبر اسلام را با منشور کوروش آشتی دهد وارد است نه اشکالی به آیت‌الله منتظری. این نگاه شیرین عبادی به عنوان یک حقوق‌دان به فقدان آیت‌الله منتظری و بخشیدن جایگاهی غیر‌واقعی به وی –اما- تواضع نام ندارد؛ بلکه یک تبیین نادقیق تاریخی است. جامعه‌ی جو‌زده‌ای که به شدت مبتلا به پراگماتیسم سیاسی است آن‌را راهنمای کردارش کرده و به راحتی به به دنبال جو می‌افتد.
روایت ناراست از تاریخ در پاره‌ای موارد به مخدوش کردن حافظه و بد‌تر از آن به اصل و مبنای برخورد دیگران بدل می‌شود. در راهپیمایی و فضای جو‌زده، شعار حرف اول و تحریفِ تاریخ به گفتمانِ غالب بدل می‌شود. به نمونه‌ای از ‌این‌دست نگاه می‌اندازیم. در پیامِ تسلیت بیش از صدتن از نویسندگان در فقدان آیت‌الله و در بیانیه‌ای که به همین مناسبت منتشر شد، عنوانِ “پدر حقوق بشر” که مبتکرش شیرین عبادی است به عنوانِ اصلی پذیرفته شده داخل گیومه آورده می‌شود: “خبر درگذشت «پدرِ حقوق بشر ایران» غیر منتظره بود و جامعه‌ی هنرمندان را نیز به سوگ نشاند”. آیا این‌گونه بزرگ کردنِ آیت‌الله منتظری کوچک کردن دیگران نیست؟ آیت‌الله منتظری، بر اساس باور‌های خود هرگز نمی‌توانست مخالفِ حکمِ اعدام باشد و هرگز هم با حکم اعدام مخالفت اصولی نکرد. او هم‌واره از محاکمه و “مجازات عادلانه” سخن گفت. سئوال از برنده صلح نوبل و بیش از صد نویسنده ایرانی آن است: آیا فردی که به مجازات غیر‌انسانی اعدام (به هر دلیل) باور دارد را می‌توان “پدر حقوق بشر ایران” نامید؟ روشن است که هیچ حق انسانی‌ای نباید در کره خاک از کسی زائل شود. آیت‌الله منتظری در تاریخ معاصر ما سهمی دارد که سهم کوچکی هم نیست. ترسیم تصویر دروغینی از تاریخ، اما حقی بزرگ از تاریخ زائل می‌کند و رنج انسانی دیگران را زیر می‌گیرد. ما نمی‌توانیم و اجازه نداریم مرتکب این بی‌عدالتی تاریخی شویم. در روشی که به کرات در تاریخ سی سال اخیر تکرار شده و جواب نداده است. ما نمی‌توانیم در زدنِ شر، تمامی خیر را برای خود و به میل خود مصادره کنیم. تاریخ اندیشه را نمی‌توان با اتکا به سلیقه یا بدتر از آن مصلحتِ سیاسی از نو بازنوشت و اَبَر‌مردِ اندیشه بازساخت. نمی‌توان یک تحلیل سیاسی را بنیان قهرمان‌سازی دروغین خود قرار داد.
حسن یوسفی اشکوری، از منظر یک انسان خدا‌باور در مطلبی تحت عنوانِ “حجت مسلمانی ما” در نتیجه‌گیری انتهایی مطلب‌اش با اتکا به گفته‌ی شیرین عبادی و جایگاه آیت‌الله منتظری یاد‌آور می‌شود ‌”همین جایگاه موجب شده است که برنده جایزه صلح نوبل و سخنگوی حقوق بشر ایران در سطح جهانی خانم عبادی منتظری را “پدر حقوق بشر ایران» بنامد.” اشکوری، با توجه به تمام ویژگی‌ها، منتظری -را- “نه تنها الگو و حجت مسلمانی مومنان، که الگوی انسانی و اخلاقی تمام آزادیخواهان، اخلاق محوران و عدالت طلبان” می‌‌خواند. باید از روحانی خلع لباس شده‌ی خوش‌فکر و مورد ستم قرار گرفته پرسید: مگر می‌توان به بهانه‌ی آن‌که در روزگار ما همه‌ی “قبله ها به راحتی خیانت کرده‌اند” آیت‌الله منتظری را الگوی عدالت‌طبان جهان لقب داد. آیا بخشیدن چنین جایگاهی به آقای منتظری ناعدالتی به عدالت نیست.
و نکته‌ی آخر آن که در میان مطالب منتشر شده از جانب نحله‌های فکری مختلف در فقدان آیت‌الله منتظری مطالبِ هم‌فکران و نزدیکان فکری این فقیه سنتی شیعی، عموماً از عقلانیت و منطقی بیش از اکثرِ نیروهای نا‌مسلمان برخوردار بوده است. این معقولیت و منطق را می توان در پیام ابولحسن بنی‌صدر، در نگاه انتقادی به دوره‌های مختلف زندگی آیت‌الله منتظری (۱۰) و یا مطلب محسن مجتهد شبستری، از نواندیشان دینی و هم‌فکران آیت‌الله منتظری که در مطلب کوتاه خود به دوره‌ی آخر زندگی وی پرداخته مشاهده کرد: “او در آخرین کتاب خود «اسلام دین فطرت» نوشت: در عصر حاضر حکومت چیزی غیر از قرارداد عقلانی میان حکومت‌کنندگان و حکومت‌شوندگان نیست . در خارج از این چهارچوب هیچ انسانی بر انسان‌های دیگر ولایت ندارد و هر انسان از آن نظر که انسان است حقوق بشریت دارد.” (۱۲- ۱۱)

* برای اطلاع از مکاتبه من با آیت‌الله منتظری نگاه کنید به کلاغ و گل سرخ به همین قلم

۱- نگاه کنید انتخاب مجلس خبرگان و جانشینی خمینی “امید و دلواپسی” خاطرات هاشمی رفسنجانی سال ۱٣۶۴










۲- نگاه کنید به اکبر گنجی “مورخان و آیت الله منتظری تاریخ ساز” گویا نیوز ٣- نگاه کنید به رضا فانی “پناهگاه ملت.” ۴- نگاه کنید به علی افشاری “به یاد تو در پای کوه می‌گریم” گویا نیوز. ۵- نگاه کنید به نوشابه امیری “در سوگ آنکس که هم حسین بود و هم علی” روز‌آنلاین ۶- نگاه کنید به فرخ نگهدار. “در سوگ آموزگاری که پاک و مجرد به سوی فلک شتافت” ایران امروز ۷- نگاه کنید به مصاحبه شهران طبری با شیرین عبادی. رادیو فردا ٨- نگاه کنید به شیرین عبادی. سوگ‌نامه‌ای برای پدر “حقوق بشر ایران” گویا نیوز. ۹- نگاه کنید به حسن یوسفی اشکوری. “حجت مسلمانی ما.” روز آنلاین ۱۰- نگاه کنید به پیام بنی‌صدر و مصاحبه وی با تلویزیون صدای آمریکا. تارنمای انقلاب اسلامی ۱۱- نگاه کنید محسن مجتهد‌شبستری. “غمخوار کرامت انسان” تارنمای جنبش سبز-جرس- هم‌چنین ۱۲- نگاه کنید به تقی رحمانی “هرلحظه عظیم‌تر می‌نمود” روز آن‌لاین. هم‌چنین مصاحبه تقی رحمانی با رادیو زمانه

**پراگماتیسم سیاسی به عنوان یکی از آفت‌های سیاسی سالیان اخیر شاید هیچ‌زمان چون در جنبش اخیر معروف به جنبش سبز در ایران بازتاب عملی نداشته است. دامنه‌ی ترکش این گونه از پراگماتیسم سیاسی حتا بر برخی رخ‌داد‌های بین‌المللی نیز سایه انداخته است. مجله معتبر بین‌المللی سیاست خارجی (فارین پالیسی) خانم زهرا رهنورد (همسر میرحسین موسوی) را به عنوان سومین متفکرِ برتر جهان در سال ۲۰۰۹ میلادی معرفی کرد. این نشریه نسبت به انتخاب صد اندیشمند برتر در سال ۲۰۰۹ نوشت: این صد نفر با ایده‌ها و اندیشه‌هایشان جهان ما را در سال ۲۰۰۹ شکل داده‌اند. در گزارش این نشریه و از جمله دلایل این انتخاب به “شور و خشم زهرا رهنورد نسبت به محمود احمدی‌نژاد” و سپس حمله محمود احمدی‌نژاد به زهرا رهنورد در مناظره وی با میرحسین موسوی اشاره شده است. اینکه زهرا رهنورد متفکر و اندیشمند، آن‌هم سومین در جهان هست یا نه مدنظر من نمی‌باشد. بلکه حمله احمدی‌نژاد به میر‌حسین موسوی در مناظره تلویزیونی و داشتن “شور و خشم” زهرا رهنورد نسبت به احمدی‌نژاد یکی از دلایل انتخاب زهرا رهنورد به عنوان سومین متفکر برتر جهان در سال ۲۰۰۹ از جانب این نشریه بوده است.




What future for 'Greater Israel'?




What future for 'Greater Israel'?

What future for the "Greater Land of Israel"?

Six decades after its founding, Israel has grown into one of the world's top 20 industrial states, with GNP (General National Product) superior to all its neighbours combined.

IN DEPTH


Settlements in pictures: Facts & figures

Watch Walled Horizons

More Empire
With an estimated 200 nuclear warheads, and one of the most advanced air forces in the world, Israel promotes itself as the Middle East's most powerful military and one of the world's five leading arms exporters.

Priding itself on being a Western-type democracy; Israel has always sought close relations with empires and superpowers, underlining its estrangement within its own region.

Thanks to decades of preferential treatment by Western superpowers, Israel has had its cake and eaten it too. It has occupied, annexed and exploited Palestinian and Arab lands with impunity, and at the same time received over $100bn as the West's foremost ally in the Middle East.

Israel's control over the Occupied Territories has radicalised its own society and identity as much as it has deformed that of the Palestinians. And yet, despite all, Israel's borders remain undrawn, its capital unrecognised, its Jewishness unaccepted, and its security in question.

Part two

THIS MONTH'S GUESTS

Professor Avi Shlaim
Oxford University

Avraham Burg
Former speak of the Knesset

Ian Black
The Guardian newspaper

Dr Jad Ishaq
Applied Research Institute

Jessica Montell
B'Tselem

Norman Finkelstein
Author of Beyond Chutzpah

Roger Waters
Pink Floyd

Today, after two failed wars in Lebanon and Gaza and a deadlocked peace process, Israel's moment of truth has come ...

A radical right-wing coalition government in Israel is determined to press ahead with the expansion of settlements in East Jerusalem and Palestinian territories occupied in 1967.

Palestinians refuse to accept anything less than a total freeze on all settlements but they are divided on the best way forward - diplomacy or resistance.

The all-powerful US is powerless. Since the election of Barack Obama, the US president, and Binyamin Netanyahu, the Israeli prime minister, relations have become stifled.

Is Israel still a strategic asset? Was it ever? Or is it a strategic burden? Obama staked his presidency on a breakthrough, but his efforts have stumbled at the first hurdle.

The United Nations continue to issue toothless resolutions with no impact on the ground. Is it left to the European Union to make the running with yet another vague overture?

The diplomatic vacuum leads to more unilateral policies and a radicalisation of both sides that could escalate the conflict even further. So how can the international community end an illegal occupation that has lasted for four decades? Is a two state solution still possible, or one state or no state!

This episode of Empire airs from Wednesday, December 23, at the following times GMT: Wednesday: 1900; Thursday: 0300, 1400; Friday: 0600.


Source: Al Jazeera