۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

جلوه‌ای از جنایات جمهوری اسلامی نامه سرگشاده ایرج مصداقی به محمد نوری‌زاد (بخش دوم) نور به اندرونی خامنه‌ای و دیگر سردمداران نظام بتابانید!

جلوه‌ای از جنایات جمهوری اسلامی
نامه سرگشاده ایرج مصداقی به محمد نوری‌زاد (بخش دوم)
نور به اندرونی خامنه‌ای و دیگر سردمداران نظام بتابانید!
تاریخ انتشار: ۸ دی ۱۳۹۰
«نجواهای نجیبانه»: ایرج مصداقی، فعال سیاسی و حقوق بشر و زندانی سیاسی که دهه شصت را در زندان‌های جمهوری اسلامی به سر برد، و نویسنده کتاب‌هایی چون «نه زیستن، نه مرگ» (خاطرات زندان)، «دوزخ روی زمین»، «رقص ققنوس‌ها و آواز خاکستر»، «نگاهی با چشم جان...»، «کتاب شعر زندان» و...، که توانست از اعدام‌های سیاسی سال ۶۷ جان سالم به در برد و سال ۱۳۷۳ با دشواری و مشقت از کشور خارج گردد، در تاریخ ۸ دی‌ماه ۱۳۹۰، در نامه‌ای سرگشاده خطاب به آقای محمد نوری‌زاد، با مرور بخش‌هایی از نامه‌های وی خطاب به علی خامنه‌ای، از نوری‌زاد خواست که با توجه به نزدیکی و ارتباط با باند قدرت در جمهوری اسلامی و آشنایی او از فجایع و جنایات رژیم، از جمله قتل عام سال ۶۷، در مورد آنها افشاگری کند؛ او به محمد نوری‌زاد نوشت که:
«آیا از خاوران چیزی نشنیده‌‌اید؟ چرا در مورد آن سکوت می‌کنید؟ چرا شمایی که از همه چیز گفته‌اید، در مورد کشتار بزرگ ۶۷ سکوت می‌کنید؟ آیا این کشتار، برای شما هم خط قرمز است؟»
او در بخش پایانی نامه خود خطاب به محمد نوری‌زاد نوشت:
«آقای نوری‌زاد! جنایات سر به مُهر رژیم را که کم نبوده، افشا کنید. در مورد جنایتکارانی که ما نمی‌شناسیم و قطعاً شما و دوستان‌تان اطلاعات مکفی در مورد آنها دارید، روشنگری کنید. نور به اندرونی خامنه‌ای و دیگر سردمداران نظام بتابانید. آن وقت است که رستگار خواهید شد. عاقبت به‌خیری در دسترس شماست!»
البته این نامه، با سانسور و سکوت خبری رسانه‌های سبز و اصلاح‌طلب روبه‌رو گردید؛ و از سوی خود آقای نوری‌زاد هم، پاسخ یا واکنشی نسبت به آن، نشان داده نشد.
این نوشتار، تاریخچه‌ای است از کارنامه رژیم جمهوری اسلامی، از نگاه بازیگری که خود درگیر حوادث بوده و اینک، آنها را مورد تحلیل و تعلیل قرار می‌دهد و از این رو، بسیار قابل توجه و تأمل است؛ توصیه می‌کنم این نامه را با دقت و حوصله بخوانید.
در ادامه، متن کامل بخش دوم نامه ایرج مصداقی به محمد نوری‌زاد را می‌خوانید:




شما از گماشته شدن افراد سست و بی‌دانشی چون شیخ محمد یزدی بر رأس دستگاه قضا توسط خامنه‌ای گله کرده‌اید:
«خدایا، سید علی، با گماردن افراد سست و بی‌دانشی چون شیخ محمد یزدی بر رأس دستگاه قضا، حیثیت قضا و قضاوت را در کشور ما به خاک انداخت.»
آقای نوری‌زاد، شما از سوابق شیخ محمد یزدی در دوران خمینی اطلاع ندارید؟ نمی‌دانید او رئیس دفتر «امام» در قم بود؟ نمی‌دانید ریاست دادگاه انقلاب قم را به عهده داشت؟ فراموش کرده‌اید نایب رئیس مجلس در دوران خمینی بود. نمی‌دانید در مجلس سوم که رأی کافی نیاورد از سوی خمینی بلافاصله به عضویت شورای نگهبان درآمد تا بر مصوبات مجلس نظارت کند. نمی‌دانید سال‌ها ریاست کمیسیون قضائی مجلس را که به قول خمینی «عصاره فضائل ملت» بود به عهده داشت. آیا فراموش کرده‌اید از سوی خمینی برای شورای بازنگری قانون اساسی انتخاب شد؟ آیا نمی‌دانید رهبران حزب ‌جمهوری اسلامی شامل بهشتی و رفسنجانی و خامنه‌ای و باهنر وی را به عنوان نماینده خود در هیأت حل اختلاف با بنی‌صدر انتخاب کردند؟
آیا رژیمی که از کشتار ۶۷ بیرون آمده بود، دستگاه قضائی‌اش حیثیتی داشت که او به خاک افکند؟ 


شما در ادامه و در ارتباط با برکشیده شدن صادق لاریجانی به عنوان قاضی‌القضات نظام آورده‌اید:
«اوج فلاکت دستگاه قضا آنجا پا گرفت که روحانی خالی‌الذهنی چون صادق لاریجانی به حکم سید علی بر مسند قاضی‌القضاتی کشور نشست. در طول تاریخ و در همه جای دنیای فهم، قاضی‌القضات به کسی گفته و می‌گویند که در کار قضا و قضاوت، هم به لحاظ علمی، و هم از حیث تجربه، کارآمد قاضیان و کارکشتگان دستگاه قضا بوده باشد. اما این شیخ، بدون اینکه ذره‌ای تجربه، و ذره‌ای دانش قضائی داشته باشد، بر مسندی نشست که هرگز مستحقش نبود.»


آقای نوری‌زاد، لطفاً دستگاه قضائی کشورهای دیگر را با سلاخ‌خانه و کشتارگاه نظام ولایت که دستگاه‌ قضائی‌اش می‌نامید، مقایسه نکنید که نمک پاشیدن بر زخم‌هایمان است. متأسفانه شما در نامه خود شیخی را که دانش قضائی داشته و کارکشته دستگاه قضا باشد و از تجربه عملی هم داشته باشد معرفی نکردید تا داوریتان را به چالش بکشم. آیا شما در دستگاه ولایت، قاضی‌ای را می‌شناسید که دستانش به خون بی‌گناهان آلوده نباشد؟ دستور شکنجه‌ و بیداد نداده باشد؟
اگر شما دارای قدرت بودید چه کسی را رئیس دستگاه قضائی نظام ولایت می‌کردید؟ در نظام نکبت ولایت هر که تجربه بیش‌تری دارد به معنای آن است که جنایات بیش‌تری را مرتکب شده است. کاندیدای مورد نظرتان را نام ببرید تا سیاهه‌ای از اعمال جنایتکارانه او را ردیف کنم.
آیا سید حسین موسوی تبریزی که امروز اصلاح‌طلب است و سابقه قضائی‌اش به سال ۵۷ می‌رسد خوب است؟ کارکشته دستگاه قضا هم هست. منصوب «امام عزیز» هم بوده. هیچ می‌دانید با دستان خودش از دو طرف فک زندانی را همزمان با ضربه‌ای محکم به سمت بالا و پایین می‌کشید تا از جا در برود و بعد مدعی می‌شد می‌خواهم اطلاعات‌ات را از حلقوم‌ات در بیاورم؟ هیچ می‌دانید خودش شاهد اعدام زندانی‌ای می‌شد که به بیضه‌اش شلیک می‌کردند تا در درد به خود بپیچد و جان دهد؟ شاهدان این دسته جنایات، امروز زنده هستند. فکر می‌کنید «امام عزیز» در حساس‌ترین روزهای کشور، بی‌خود او را از تبریز فرا خواند و دادستان‌ کل‌ انقلابش کرد؟ آوازه او را شنیده بود، از بی‌رحمی‌اش با خبر بود. یادتان رفته موسوی تبریزی چه مضحکه‌ای به جای دادگاه در رسیدگی به جنایت سینما رکس آبادان راه انداخت تا جنایتکاران را که ردشان به حوزه و بیت امام و... می‌رسید از عقوبت و کیفر نجات دهد؟
آقای نوری‌زاد، لاریجانی در سن ۵۰ سالگی به مقام قاضی‌القضاتی کشور رسید. آیا نمی‌دانید حسینعلی نیری در سال ۶۲ در حالی که ۲۶-۲۷ سال داشت به ریاست حکام شرع اوین رسید که کم از قاضی‌القضاتی نظام نبود. البته حق با شماست، آن موقع او همچون لاریجانی بی‌تجربه نبود و دستانش تا مرفق به خون بیگناهان آلوده بود. تا آن موقع هزاران حکم شلاق و شکنجه صادر کرده بود.
آیا شما نمی‌دانید لاجوردی با شش کلاس سواد که پیش از انقلاب در بازار، لباس زیر زنانه فروش بود و پس از انقلاب، به مقتضای روز به روسری‌فروشی روی آورده بود، توسط خمینی و بهشتی و قدوسی به دادستانی تهران گمارده شد تا بزرگ‌ترین جنایات‌ را سازماندهی کند. آیا نمی‌دانید لاجوردی در دوران «امام عزیز» و در «دوران طلایی»ای که مهندس موسوی از آن یاد می‌کند، مطلق‌العنان بود و بیش از رئیس قوه قضائیه فعلی قدرت داشت؟
شما نمی‌دانید معاون اجرایی قدوسی و لاجوردی، احمد قدیریان، سمسارفروش بازار بود؟ «امام عزیز» شما بر چه اساس پست‌های قضائی حیاتی را بین چنین قصابانی تقسیم می‌کرد؟ 




آیا نمی‌دانید مصطفی پور‌محمدی در حالی که تنها ۲۰ سال داشت، دادستان هرمزگان بود و در ۲۲ سالگی دادستان خراسان. آن موقع شما در بشاگرد بودید، حتماً که با او از آن موقع آشنا هستید و یا از آوازه‌اش باخبر بودید. آیا نمی‌دانید در جریان کشتار ۶۷ ابراهیم رئیسی ۲۷ ساله بود و مصطفی پورمحمدی ۲۸ ساله و مثل آب خوردن احکام اعدام صادر می‌کردند؟ آیا نمی‌دانید آن موقع نزدیک به ۹ سال از پیروزی انقلاب می‌گذشت و این افراد سال‌ها بود بر جان و مال مردم حاکم شده بودند؟
رازینی و محسنی اژه‌ای و حسینیان در بیست و سه سالگی و در حالی که هیچ سابقه قضائی نداشتند، توسط بهشتی و قدوسی پایشان به دستگاه قضائی باز شد و از‌‌ همان موقع به جنایت‌ مشغول شدند. چرا خمینی را به خاطر حاکم کردن این جانیان بر جان و مال مردم، مورد پرسش قرار نمی‌دهید؟
همین شیخ محمد مقیسه را که در جریان کشتار ۶۷ نقش اساسی داشت و حاکم شرع دادگاه شما بود، چه کسی بر جان و مال مردم حاکم کرد؟
در نگاه شما رازینی و محسنی اژه‌ای که کارکشته دستگاه جنایت هستند برای این کار از صلاحیت لازم برخوردارند؟
محمد سلیمی چطور، رئیس دادگاه ویژه روحانیت هم هست. می‌خواست حکم اعدام آیت‌الله منتظری را هم صادر کند. جنایتی نیست که نکرده باشد. از ۲۵ سالگی هم حکم اعدام و سنگسار و... می‌داده.
آقای نوری‌زاد امیدوارم سهو قلم و یا بی‌اطلاعی محض موجب نوشتن این جمله از سوی شما شده باشد:
«... برای اولین بار در تاریخ قضا و قضاوت، به خلق جرم‌هایی مبادرت ورزید که از فرط سستی، کودکان را نیز به خنده وا می‌داشت. اما همین جرم‌های خنده‌دار، باعث شد که با امضای این شیخ قضاوت‌نکرده و قضاوت‌ندیده، ناگهان صد‌ها مرد جوان و پیر و زن و دختر به زندان‌های انفرادی و شکنجه در افتادند. خدایا، ما به چشم خود دیدیم که انسانیت، در آن ژولیدگی قضائی، چگونه به هیچ گرفته شد، و عدالت و علی و اولاد علی، و همه آموزه‌های دینی، به اسم دین چگونه به مسلخ برده شدند.»

ای کاش جرم‌های خنده‌دار را برای اطلاع خوانندگان توضیح می‌دادید تا به شما بگویم هزاران نفر را در دهه ۶۰ به چه جرم‌هایی به صلابه کشیدند.
آقای نوری‌زاد، اگر آن‌چه را که در زندان‌های خامنه‌ای در دهه ۸۰ می‌گذرد جنایت می‌دانید، پس آن‌چه را که در زندان‌های خمینی در دهه ۶۰ گذشت را چه بنامیم؟ چگونه است که بر تمامیت این نظام نمی‌شورید؟ دل به چه بسته‌اید؟
آقای نوری‌زاد نمی‌دانم درک شما از انفرادی و شکنجه چیست؟ بیش‌ترین دوران انفرادی که شما با آن مواجه شدید، چقدر است؟ هیچ‌ می‌دانید محمدرضا مشاط، ۴ سال انفرادی بود و عاقبت در کشتار ۶۷ جاودانه شد؟ باور کنید او هیچ جرمی مرتکب نشده بود. آیا می‌دانید صد‌ها نفر بیش از دو سال و سه سال در سلول‌های انفرادی گوهردشت به سر بردند؟
شما نمی‌دانید دختران میهنمان را چگونه در واحد‌ مسکونی به بند کشیدند؟ از حاج‌ اسماعیل که در دادستانی مرکز مشغول کار است بپرسید؟ کتاب «دوزخ روی زمین» را که سرنوشت آنان است بخوانید و ببینید «امام عزیز»تان تحت نام اسلام چه بر سر دخترکان تیره‌بخت میهنمان آورد. باور کنید بخش کوچکی از واقعیت را هم نتوانستم تصویر کنم و هنوز خودم را برای ناتوانی‌ام سرزنش می‌کنم و از این بابت شرمنده‌ام. 
می‌دانید جرمشان چه بود؟ اول دستگیری زندانیان، یکی از آنها را «جوجه» خطاب می‌کردند و دیگری را «فیل» و «قناری»... حالا بایستی تاوانش را پس می‌دادند. با هم گاهی شعر و ترانه می‌خواندند. از سر شیطنت پاسداری را مسخره کرده بودند، یکیشان دست دختری را گرفته بود و به او آفتاب را نشان داده و از زیبایی‌هایش گفته بود و اظهار امیدواری کرده بود که آفتاب دوباره در کشور ما طلوع کند.
آقای نوری‌زاد، شما چند ساعتی را با بازجویتان و در اتاق بازجویی سر کرده‌اید. فکرش را بکنید این دختران بی‌گناه ۱۴ ماه مجبور بودند با بازجو‌هایشان در یک جا زندگی کنند. ۱۴ ماه تمام با چشم‌بند یا رو به دیوار، انواع و اقسام شکنجه‌ها و تحقیر‌ها را که در ذهن کسی نمی‌گنجد هم تحمل کنند.
حتا خودشان هم نمی‌دانستند جرمشان چیست. حتا نمی‌دانستند چه چیزی را بایستی اعتراف کنند یا چه رفتاری داشته باشند.
راستی می‌دانید در جریان کشتار ۶۷ بین ۱۵ تا ۲۰ نفر از بچه‌های بند ما را به اتهام اینکه حاضر نشدند بگویند در روز عید غدیر که بندمان جشن‌ داشتیم چه کسی به آنها شربت داد، به جوخه اعدام سپردند. هیچ می‌دانید کاوه نصاری که در اثر ضربه مغزی گذشته‌اش را فراموش کرده بود به خاطر اینکه حاضر نشد به بند «جهاد» و کارگاه زندان برود، حکم اعدامش صادر شد؟
هیچ‌ می‌دانید من به خاطر انگلیسی درس دادن به زندانیان چه مصیبتی در انفرادی کشیدم و چه شکنجه‌هایی که متحمل نشدم. به خاطر درست کردن کیک برای جشن عید قربان هم کتک خوردم و هم به انفرادی رفتم. هیچ می‌دانید چه تعداد زندانی به خاطر خواندن نماز جماعت به انفرادی رفتند و همین برایشان سابقه شد تا در کشتار ۶۷ به دار آویخته شوند؟
هیچ می‌دانید مجتبی موسوی به جرم سلام کردن به علی انصاریون، که بعد‌ها به طرز فجیعی برای راحت شدن از شر بازجویان اطلاعات خودکشی کرد، دو هفته سر پا بدون خوابیدن ایستاد و بعد‌ها شیفتی او را بیدار سر پا نگاه داشتند. هیچ‌ می‌دانید صد‌ها و صد‌ها زندانی روز‌ها و‌گاه هفته‌ها سر پا با چشم‌بند و پاهایی به اندازه ‌شانه باز ایستادند. اصلاً می‌دانید زندانیان آن دوره دچار چه عارضه‌هایی شدند؟ ‌
داستان قبر و قیامت را خوانده‌اید؟ زندانی را به جرم اینکه نان خشک را که می‌جود صدا می‌‌کند، به جرم سرفه کردن، به جرم بالا کشیدن آب بینی‌ به هنگام سرماخوردگی که تولید صدا می‌کند، مورد ضرب و شتم قرار می‌دادند. می‌دانید در بندهای قزل‌حصار افراد را به جرم اینکه ته‌مانده غذایش را به دوستی داده بود، روز‌ها سر پا با چشم‌بند بیدار نگاه می‌داشتند. جرم‌های خنده‌دار را، که شما از آنها یاد می‌کنید، توضیح دهید.
کجا بودید آن موقع که به اتفاق مرتضی آوینی «روایت فتح» خمینی در اوین و قزل‌حصار و گوهردشت و عاد‌ل‌آباد و وکیل‌آباد و صد‌ها خراب‌آباد دیگر را بسازید.

این تنها گوشه کوچکی از «حماسه‌ خمینی» شماست. این‌ اتفاق‌ها درست در زمانی افتاده است که شما مشغول درست کردن فیلم «حماسه‌ خمینی» بودید؟ حالا که چشم‌هایتان کمی باز شده، از همین حالا حسابتان را از جانیان جدا کنید. معلوم است وقتی شما از «حماسه خمینی» فیلم می‌سازید عده‌ای درباره مبارزه لاجوردی با «خشونت» کتاب می‌نویسند و از دل‌رحمی او داستان‌ها سر هم می‌‌کنند و از اخلاق محمدی او می‌گویند. آیت‌الله منتظری از طریق نمایندگانش از چنین جنایاتی آگاه شد و خمینی را از انجام این کار‌ها برحذر داشت. نتیجه‌اش را همه ما‌ها دیدیم. آقای نوری‌زاد، اشتباه آیت‌الله منتظری این بود که خوش‌خیالانه تصور می‌کرد «امام عزیز» از این جنایات بی‌خبر است. در حالی که هادی خامنه‌ای به خود من گفت ما کابل‌هایی که با آن «تعزیر» می‌کنیم را به امام نشان داده‌ایم.
آقای نوری‌زاد، نشنیده‌اید در دوران خمینی چه تعداد زندانی بدون آن که جرمی مرتکب شده باشند به خاطر بستگانشان، فرزندانشان، خواهر و برادرانشان به گروگان گرفته شدند؟ ‌

آقای نوری‌زاد، شما از مراتب علمی و زیرکی و شمّ سیاسی و ذکاوت خامنه‌ای گفته‌اید: ‌
«خدایا، سید علی، با همه مراتب علمی‌اش، و با همه زیرکی و شم شریف سیاسی‌اش، و با همه ذکاوت‌های منحصر به فردش، بی آنکه خود به عاقبت رفتارش بیندیشد، به برآوردن قدرتی مخوف و پنهانی دست برد. سپاه را که باید از مراودات سیاسی و اقتصادی و اطلاعاتی به دور می‌بود، به هر کجای مواضع کشور نفوذ داد و مستقیماً دایره سیاست را که به سلامت روانی آحاد مردم و برجستگان سیاسی کشور محتاج است، به قمه و کلت و ضرب و شتم و زندان و شکنجه آلوده کرد. به موازات دستگاه رسمی وزارت اطلاعات، سپاه را واداشت تا او نیز به کارهای اطلاعاتی و امنیتی ورود کند و بساط موازی و مشرف بر وزارت اطلاعات را در همه جا بگستراند.»
خودتان را گول می‌زنید یا خامنه‌ای را یا مردم بی‌خبر از همه‌جا را؟ تعریف شما که مهندسی خوانده‌اید از علم چیست؟ که خامنه‌ای را دارای مراتب علمی معرفی می‌کنید؟ اگر منظورتان «علم» آخوندی است که خود بهتر می‌دانید آیت‌الله منتظری که فقیه اعلم بود و در صداقت و راستگویی‌اش شک و شبهه‌ای نبود، رأی به بی‌سوادی‌ او داد. شما از علم آخوندی چه می‌دانید که او را دارای مراتب علمی بالا معرفی می‌کنید؟ مگر نه اینکه علم را استاد تأیید می‌کند؟ خامنه‌ای در محضر چه کسی تحصیل «علم» کرده است؟ نکند بر او وحی نازل شده؟ چه نشانه‌ای از زیرکی و شم سیاسی‌ و ذکاوت منحصر به فرد در خامنه‌ای سراغ دارید؟ به ما هم بگویید تا مستفیض شویم. کشور در سایه رهبری چه کسی به بیغوله تبدیل شده است؟ حرث و نسل کشور را چه کسی به تاراج داده است؟ ابلهی چون احمدی‌نژاد را چه کسی بر سرنوشت مردم ایران حاکم کرده است؟ نفس کشیدن را هم از مردم دریغ کرده‌اند. نگاهی به آلودگی هوا در همه شهرهای کشور بکنید. چرا بی‌جهت از کلمات استفاده می‌کنید؟ چرا حرمت کلمات را پاس نمی‌دارید؟
آیا شما نمی‌دانید از اولین روز تشکیل سپاه پاسداران، بخش اطلاعات و امنیت، یکی از مهم‌ترین واحد‌های آن بوده است؟ نمی‌دانید در سیاه‌ترین سال‌های این حکومت در دهه ۶۰، سپاه پاسداران و بخش اطلاعات و امنیت آن در سراسر کشور یکه‌تاز بود؟ نمی‌دانید ۲۰۹ اوین و کمیته مشترک و پادگان عشرت‌آباد، مخوف‌ترین شکنجه‌گاه‌های سپاه پاسداران بود؟ نمی‌دانید بزرگ‌ترین شکنجه‌گران و جانیان رژیم، دست‌پروردگان سپاه پاسداران در دوران خمینی هستند؟ ‌
شما از نامه‌های سرگشاده و محرمانه به خامنه‌ای یاد کرده‌اید: ‌
«ساواک، خود را مأمور رژیم می‌‌دانست، دوستان ما اما به کم‌تر از سربازی امام زمان راضی نیستند. مطالعه نامه‌های سرگشاده‌ و محرمانه‌ای که آقایان «عبدالله مؤمنی» و «حمزه کرمی» و «حجت‌الاسلام دکتر مهدی منتظرقائم» برای حضرتعالی نوشته‌اند، سندهای حتمی این خفت بزرگ‌اند. اینکه بازجویان نظام اسلامی ما با آنان چه‌‌ها که نگفته‌اند و چه‌‌ها که نکرده‌اند، جز شرم، بر روان و جان ما نمی‌‌بارد.»
آقای نوری‌زاد، من هم نامه‌های عبدالله مؤمنی و حمزه کرمی را خوانده‌ام. باور کنید به شرافتم سوگند، آن‌چه بر سر این افراد آمده را نه ما و نه بازجویان در دهه شصت، شکنجه‌ نمی‌نامیدیم. حدا‌کثر «تکاندن» یا «ملی‌خوری» اسم‌اش بود. مگر از محمدی گیلانی که نشان درجه یک عدالت نظام را دریافت کرده، نشنیده‌اید که می‌گفت: «تعزیر باید پوست را بدرد، از گوشت عبور کند و استخوان را در هم شکند».
شما شکنجه نه دیده‌اید و نه در مورد آن شنیده‌اید. هادی خامنه‌ای همراه با دعایی و هادی نجف‌آبادی رو به خود من و بچه‌های اتاقمان گفتند: تعریزهای معمولی مثل شلاق زدن کف پا، آویزان کردن، قپانی زدن، جوجه‌کباب و... را نگوئید، ما خودمان دیده‌ایم، تنها موارد تعزیری را که به نقض عضو منجر شده توضیح دهید. چند نفر را می‌خواهید نام ببرم که در زیر شکنجه انگشتان پایشان قطع شد. چه تعداد زندانی زیر کابل جان دادند؟ چه تعداد کلیه‌هایشان از کار افتاد؟ می‌دانید سبز کردن مو کف پا یعنی چه؟ این شوخی «سربازان گمنام امام زمان» و «امام عزیز» شما در سال ۶۰ بود. وقتی که در اثر شکنجه پایتان متلاشی شود مجبور می‌شوند با عمل جراحی از قسمت ران پایتان پوست برداشته به کف پا پیوند بزنند. به این شکل، کف پایتان مو در می‌آورد.
هیچ‌ می‌دانید در دهه ۶۰ «سربازان گمنام امام زمان» که تعدادیشان مانند سید حسین موسوی تبریزی و علی یونسی و... اصلاح‌طلب شده‌اند و‌ گاه در مذمت شکنجه صحبت می‌کنند، فرد را زیر چنان شکنجه‌هایی می‌بردند که قلم از بیان آن قاصر است؟
هیچ می‌دانید فشار شکنجه آن‌قدر زیاد بود که شرط رهایی از آن را مصاحبه به منظور محکوم کردن جریان سیاسی که فرد به آن وابسته بود اعلام می‌کردند. اشتباه نکنید، نه اینکه بعد از مصاحبه، زندانی را آزاد کنند و یا تخفیفی قائل شوند، خیر؛ شرط این بود: مصاحبه کن تا شکنجه را قطع کرده، زود‌تر اعدام‌ات کنیم. زندانی برای اینکه زود‌تر اعدام شود حاضر به خودزنی می‌شد. آیا در تاریخ چنین شرط و شروط‌هایی را شنیده‌اید؟ چند نفر را می‌خواهید اسم بیاورم که به چنین مصیبتی دچار شدند؟ ‌
آقای نوری‌زاد، من را بردند دو جنازه در سطل آشغال و در وسط کپه‌ای زباله نشانم دادند. در بهداری اوین و در زیر شکنجه جان داده بودند. پا‌هایشان تا زانو باندپیچی بود. اینها را در رادیو‌های ضد انقلاب نشنیده‌ام، به چشم خودم دیده‌ام.
آقای نوری‌زاد، شما از سلامت مالی خامنه‌ای و خانواده‌اش در نامه‌هایتان صحبت کرده‌اید، اما در مورد احمدی‌نژاد نوشته‌اید: ‌
«... سلامت یک فرد را می‌توان از میزان سلامت اطرافیان او رصد کرد. حضور دزدانی چون محمدرضا رحیمی در اطراف احمدی‌نژاد، نشان از دزد بودن خود وی دارد. او - احمدی‌نژاد- نابکاری است که با روی بردن به پرونده‌سازی، سعی در مخفی نگاه داشتن اسرار دزدی خود دارد. او، یک روز، رو در روی خود شما خواهد ایستاد و به شما خواهد گفت: پرونده همه شما پیش من است. به دزدی‌های من و اطرافیان من کاری نداشته باشید تا به دزدی‌های شما کاری نداشته باشم.»
آیا فرمولی که در مورد احمدی‌نژاد گفتید، در مورد خامنه‌ای کارکرد ندارد؟ دزدان را چه کسی بر میهن ما حاکم کرده است جز خامنه‌ای؟ آیا او از دزدی‌ها خبر ندارد؟ چه کسی فرمان پایین کشیدن فتیله بحث‌ها در اختلاس بزرگ را داد؟
آقای نوری‌زاد، شما در مورد حقارت رفتار‌ها و بداخلاقی‌های نظام نوشته‌اید:
«در حقارتِ رفتار ما و بداخلاقیِ ممتدِ ما همین بس که ما پاکمردی چون مهندس «محمد توسلی» را قریب به یک ماه در زندان نگاه داشته‌ایم و یک خبر مختصر به خانواده‌اش نداده‌ایم که او کجا زندانی است و اساساً آیا زنده است یا مرده!؟ مهندس محمد توسلی، هموست که هم در سال‌های پیش از انقلاب به زندان شقاوتِ شاه رفته، و هم بار‌ها در سال‌های پس از انقلاب به زندان اسلامیِ ما. همو که هم‌اکنون داماد فهیم و فرهیخته‌اش مهندس فرید طاهری و دختر بی‌گناهش لیلا توسلی، زندانی عصبیت ما هستند. ما با این‌همه لجاجت و کینه‌توزی به کجای آداب مسلمانی چشم دوخته‌ایم؟»
آقای نوری‌زاد، برای چه دستگیری و شکنجه و آزار و اذیت و بی چشم و رویی و وقاحت را «بداخلاقی» می‌نامید؟ خدا نیامرزد خاتمی را که این «بداخلاقی» را لقلقه زبان شما‌ها کرد که هر کجا خواستید جنایتی را ماست‌مالی کنید از آن به عنوان «بداخلاقی» نام می‌برید.
مگر نمی‌دانید این عصبیت و شقاوت را خمینی باب کرد؟ مگر نمی‌دانید اولین بار مهندس توسلی در دوران خمینی دستگیر و به زیر شکنجه رفت. مگر از دستگیری ۹۰ نفر همفکران او به اشاره هاشمی رفسنجانی در زمستان ۶۷ بی‌خبرید؟ خاطرات آقای فرهاد بهبهانی را بخوانید تا متوجه شوید بر آقایان چه رفته است.
آیا خبری از رنجی که دکتر ملکی در دوران «امام راحل» و خامنه‌ای کشید، بی‌خبرید؟ من با او هم‌بند بوده‌ام، یادم هست چگونه بر دستان او قپانی زدند و آویزانش کردند. یادم هست چگونه به زیر شلاقش بردند. موسوی خوئینی‌ها در جریان هست. او خود و خانواده‌اش نان و نمک دکتر ملکی را خورده بودند، اما با بی‌صفتی پاسخ محبت‌های او را دادند. من با زنده‌یاد دکتر علی اردلان در سال ۶۳ هم‌اتاق بوده‌ام. پیرمرد را در سال ۶۷ دوباره دستگیر کرده و زیر فشار بردند. همه این بی‌رحمی‌ها در دوران خمینی بود. لطف‌الله میثمی را در دوران امام عزیز با آنکه از دو چشم نابینا است، در اوین با چشم‌بند این طرف و آن طرف می‌بردند. نمی‌دانید طاهر احمد‌زاده پیش از آنکه در سن بالای هشتاد سالگی، زندان خامنه‌ای را تحمل کند، در ۶۰ سالگی زندان خمینی را تجربه کرد و شکنجه‌هایی را متحمل شد که قادر به تشریح آن نیستم؛ پدر دو شهید بود؛ جز نیکنامی و پاک‌دستی و مردم‌دوستی چیزی از او شنیده‌اید؟ در دوران «امام عزیز» بود که دکتر سامی را به آن طرز فجیع کشتند. نمی‌دانید خمینی، بازرگان را تهدید کرده بود چنانچه این دو را از استانداری خراسان و تصدی وزارت بهداری برکنار نکند، خودش رأساً وارد شده و دستور برکناری آنها را خواهد داد؟
شما همچنین از روانه کردن جلادی چون خلخالی به جان جامعه یاد کرده‌اید:
«روانه کردن جلادی چون خلخالی به جان جامعه، تجلی میزان فهم ما از آسمان خدا بود. و معنای دیگر وعده‌ها و سخنان جاریِ ما و شما بر منبر‌هایمان. او می‌کشت، به ظاهر برای برقراری اسلام، و در باطن، برای برقراریِ خود ما که بعد از قرن‌ها به نان و نوایی رسیده بودیم. وگرنه اگر ما را بصیرتی بود، گریبان دریدنِ خود خدا را به چشم می‌دیدیم، که فریاد می‌زد: آهای آنانی که هیاهویی به اسم جمهوری اسلامی به راه انداخته‌اید، در اسلام رحمت نیز هست. چرا به محض پیروزی، همانند فاتحان وحشیِ تاریخ، به اعدام و مصادره اموال مردم حریص شده‌اید؟ و چرا به گوشه‌ای از‌‌ همان سخنان منبرتان، به روزِ فتحِ مکه، به عفو عمومی پیامبر، به بخشودن همه قاتلان و خطاکاران روی نمی‌برید؟»
چرا تنها از خلخالی نام می‌برید؟ احکام اعدامی که محمدی گیلانی و نیری و رئیسی و پورمحمدی و رازینی و محسنی اژه‌ای و... صادر کرده‌اند که بیش‌تر است. تازه خلخالی را خامنه‌ای روانه نکرد. حکم‌اش را از خمینی گرفته بود. راستی چرا جای لاجوردی در نوشته‌تان خالی است؟ فکر می‌کنید او کم‌تر از خلخالی جنایت کرده است. چهره عبوس خلخالی را به یاد می‌آورید اما از چهره عبوس لاجوردی که بهشتی و خمینی بر جان و مال مردم حاکم کردند، یادی نکرده‌اید.
مگر نمی‌دانید خمینی که فیلم «حماسه»اش را ساخته‌اید رحمت را چگونه معنا می‌‌کرد؟ چرا پیش از آنکه این پرسش‌ها را مطرح کنید بر او نمی‌شورید و حسابتان را از او جدا نمی‌کنید؟ آیا نمی‌دانید این خمینی بود که گفت:
«منطق انبیا این است که «اشداء» باید باشند بر کفار و بر کسانی که بر ضد بشریت هستند، بین خودشان هم رحیم باشند. و آن شدت هم رحمت است بر آنها.»
آیا لازم است توضیح دهم که در شریعت خمینی، «یوم الله» روز مرگ و نیستی و عذاب است؟ آیا نشنیده‌اید که او در سخنرانی‌اش به مناسبت اولین سالگرد هفده شهریور سال ۵۷ خطوط نظام مورد نظر خود را به روشنی ترسیم کرده و از جمله برای آن‌ که فرمان کشتار مخالفان سیاسی را مشروع جلوه دهد، با یک شبیه‌سازی تاریخی -مذهبی، گفت:
«یوم خوارج، روزی که امیرالمؤمنین -سلام الله علیه - شمشیر را کشید و این فاسد‌ها را، این غده‌های سرطانی را درو کرد، این هم «یوم الله» بود... امام - علیه السلام - دید که اگر اینها باقی باشند فاسد می‌کنند ملت را، تمامشان را کشت‌، الا بعضی که فرار کردند؛ این «یوم الله» بود.»
آیا این خمینی نبود که تأکید کرد: «روزهایی که خدای تبارک و تعالی برای تنبیه ملت‌ها یک چیزهایی را وارد می‌کند، یک زلزله‌ای وارد می‌کند، یک سیلی وارد می‌کند، یک توفانی وارد می‌کند، که شلاق بزند به این مردم که آدم بشوید، اینها هم «یوم الله» است.»
آیا او نگفت: «ما خلیفه می‌خواهیم که دست ببرد، حد بزند، رجم کند! همان‌طور که رسول‌الله دست می‌برید، حد می‌زد، رجم می‌کرد!»
مگر این خمینی نبود که تا آن‌جا پیش رفت که خطاب به اعضای مجلس خبرگان، ائمه جمعه سراسر کشور و میهمانان خارجی شرکت‌کننده در سومین کنفرانس اندیشه اسلامی و گرامیداشت «دهه فجر» گفت:
«نروید سراغ احکام فقط نماز و روزه، آنها را هم باید بگویید، اما احکام اسلام که منحصر در این نیست... شما آیات قتال را چرا نمی‌خوانید؟ هی آیات رحمت را می‌خوانید! آن قتال هم رحمت است، برای اینکه می‌خواهد آدم درست کند.» 
آیا فرمان قتل عام زندانیان سیاسی را که خمینی صادر کرد نخوانده‌اید؟ از این وحشیانه‌تر می‌شود بر بی‌رحمی تأکید کرد؟:
«رحم بر محاربین، ساده‌اندیشی است. قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردید‌ناپدیر نظام اسلامی است. امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام، رضایت خداوند متعال را جلب نمایید. آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است، وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند «اشداء علی الکفار» باشند. تردید در مسائل اسلام انقلابی، نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا می‌باشد.»




شما در مورد ظهور روحانیان عبوسی چون خلخالی و روح‌الله حسینیان و فلاحیان نوشته‌اید: ‌
«این گونه شد که با ظهور روحانیان عبوسی چون خلخالی و روح‌الله حسینیان و فلاحیان، لبخند و شادمانی به صورت مردم ما ماسید و خشکید. مردم با ناباوری به قیل و قال ما و به عربده‌های ما که نسبتی با مسلمانی نداشت، نگریستند و کم‌کم عقب نشستند. عقب نشستند؟ بی‌جا کردند! ما را با این مردم هنوز کارهاست. و: افتادیم به جان مردممان. و تا توانستیم در اطرافشان سیم خاردار کشیدیم. سوژه انقلابِ ما گویا نه آن افق‌های آسمانی، که اسیر کردن و به اسیری بردن مردمانِ خودمان بود.‌‌ همان مردمی که به ما آری گفته بودند و ساده‌لوحانه مقدرات کشور را به ما گرسنگان و کمین‌کردگان و سیری‌ناپذیران سپرده بودند.»
آقای نوری‌زاد، مگر نه اینکه در بهار آزادی، لبخند و شادمانی بر صورت مردم ما ماسید و خشک شد؟ مگر نه اینکه از‌‌ همان ابتدا رنگ‌های شاد را ممنوع اعلام کردید و کدورت و تیرگی را رواج دادید؟ یک بار دیگر به بخشنامه‌های رسمی دولت موسوی مراجعه کنید؟ مگر نه آنکه در دوران خمینی مردم را در استادیوم‌های ورزشی هم از دست زدن منع می‌کردید. فیلم مسابقات بسکتبال آن دوره را تماشا کنید، مردم مجبور بودند هر بار که توپ به حلقه می‌رفت الله اکبر بگویند. چه شد که ۳۰ سال سکوت کردید، این همه نامردمی را دیدید و نه تنها دم فرو بستید که تأیید کردید.

با همه اوصافی که از سیاهی‌های نظام برشمرده‌اید، باز هم می‌نویسید:
«من شخصاً حضرت شما را برای رهبری کشورمان از همه روحانیان و غیرروحانیانِ مصدرنشین، از روحانیانی چون مصباح یزدی و مهدوی کنی و جنتی و شیخ محمد یزدی و حتا از همه مراجع فعلی مناسب‌تر می‌دانم. جناب شما از نگاه من، فردی هستید نطاق، اهل مطالعه، هنر‌شناس، هنردوست، اهل سیاست، شجاع، پرکار، زیرک، باهوش، پرحافظه، پیگیر، عالِم، و با خصوصیاتی این‌چنین قابلِ اعتنا. با همه دارایی‌هایی که شما دارید و با هر آنچه که دیگران ندارند، حال و روز ما این است که می‌بینیم.»
آقای نوری‌زاد، این‌همه جنایت و شقاوت و سیاهی را گفتید که چنین نتیجه جاهلانه‌ای بگیرید؟ وای بر شما که خامنه‌ای را برای رهبری کشورمان از همه روحانیان و غیرروحانیان مصدرنشین، مناسب‌تر می‌دانید. چگونه به خودتان اجازه می‌دهید خواهان ادامه نظامی باشید که صالح‌ترین‌اش خامنه‌ای است؟! آخوند بی‌مقدار بی‌سوادی که تا پیش از آنکه به قدرت برسد هیچ اثر قلمی به جز آداب نماز و ترجمه کتاب صلح امام حسن و یا کتاب‌های بی‌ارزشی چون «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» و «ادعانامه علیه تمدن غرب» که هر طلبه صرف و نحو خوانده‌ای هم قادر به نوشتن آن است از خود به یادگار نگذاشته بود.
شجاعت خامنه‌ای را در کجا دیده‌اید؟ در مقابل مردم بی‌دفاع؟ می‌دانید فلسطینی‌ها در سال ۱۹۷۶ در لندن علیه حافظ اسد که تازه مرتکب جنایت «تل زع‌تر» شده بود چه شعاری می‌دادند؟ «اسد فی لبنان، فار فی جولان» یعنی شیر در لبنان و در مقابل اردوگاه‌های بی‌دفاع فلسطینی و موش در بلندی‌های جولان مقابل اسرائیل. این حال روز خامنه‌ای است. شعار دادن و عربده کشیدن که نشد شجاعت.
اصلاً چرا باید هست و نیست یک کشور به دست آخوند‌های فرومایه‌ای داده شود که صالح‌ترین و با کیاست‌ترینشان آخوند سیاه‌دلی چون خامنه‌ای باشد؟! چرا بایستی مجبور باشیم از بین مصباح یزدی و جنتی و مهدوی کنی و شیخ محمد یزدی و خامنه‌ای و مراجع تقلید، یکی را انتخاب کنیم؟ چرا بایستی به چنین حقارتی دچار شویم؟ شما چرا به این حقارت و پستی تن می‌دهید؟
آقای نوری‌زاد، طرح این‌گونه نظریه‌‌ها از سوی شما خطرناک است. شما به بیراهه می‌روید؛ بازگردید. چیزی جز خذلان نصیبتان نخواهد شد. 






شما در مورد بدنه پاک سپاه نوشته‌اید:
«درباره سپاه، خود بهتر از همه ما می‌دانید که بدنه‌اش پاک و شریف است و این بدنه پاک، به شدت از کارهای خلافی که آن جماعتِ رأس‌نشینِ سپاه بدان مشغولند، متنفر و منزجر است. و چون فضای داخلی سپاه از هر مجموعه‌ای بسته‌تر و خفه‌تر و خوفناک‌تر است، کسی را از بدنه سپاه، امکان شکایت و اعتراض نیست.»
آقای نوری‌زاد، مگر سپاه به تازگی بر جان و مال مردم دست انداخته؟ مگر نه اینکه از ابتدای انقلاب این سپاه پاسداران بود که در شهرهای مختلف کشور مراکز شیر و خورشید و سازمان‌های جوانان و هتل‌های جلب سیاحان و مراکز جهانگردی را به زندان و شکنجه‌گاه و پادگان تبدیل کرد؟ سپاه چه چیز از گشتاپو کم دارد؟ بدنه سپاه، پاک و شریف است، دیگر چه صیغه‌ای است؟ همه این دستگاه، جهنمی است. از بسیج آن گرفته تا خود سپاه. دستگاه سرکوب رسمی است. مثل این است که کسی بگوید ساواک، بدنه‌اش پاک و شریف بود. قطعاً عناصر پاک و شریف هم در ساواک کم نبودند. بدون شک عناصر میهن‌پرست هم در آن بودند، اما دستگاه در کلیت‌اش عامل سرکوب بود و اختناق و رو در روی مردم. یادتان رفته پاسداری که فکر می‌کردید «صالح‌» است و به او در ۲۰۹ اعتماد کرده بودید چه بر سرتان آورد که پیش خود گفتید صد رحمت به کفن دزد قبلی؟ مگر در جریان سرکوب وحشیانه مردم در تابستان ۸۸ عملکرد بسیج و سپاه را ندیدید؟ آیا «جماعت رأس‌نشین» در خیابان‌ها به جان مردم افتاده بودند و آن‌همه وحشی‌گری از خود نشان می‌دادند؟ آیا این بدنه «پاک و شریف» نبود که مردم را به خاک و خون می‌کشید؟ این بدنه «پاک و شریف» سپاه پس از پایان جنگ کی به داد مردم رسیده است؟ متأسفانه شما چوب ذهنیت ساده‌انگارانه خود را می‌خورید و دست‌بردار هم نیستید.

شما بدنه وزارت اطلاعات را نیز به پاکی و پاکدستی معرفی کرده‌اید:
«من پیش از این نیز درباره مأموران وزارت اطلاعات با شما سخن گفته بودم. اینکه: عمده کارکنان این دستگاه، مثل سپاه، درستکار و زحمت‌کشند. اما قلیلی که اختیار کلی این دستگاه با آنان است، پلید و نفرت‌انگیز و هیولایند. و شما آقا جان! از هیولا بودن این مأموران خبر داشتید. و می‌دانستید که آنان با متهمین چه می‌کنند و چگونه آن اسلام گمشده را در این تنگناهای بلاتکلیفی به صحنه می‌آورند. وقتی حفظ نظام را از اوجب واجبات دانستیم، بدیهی است که تفسیر این وجوب، در هر اداره و دستگاهی به معنی مستقلی می‌انجامد. اگر موافق باشید به یکی دو تا از این حفظ نظام‌ها سر بزنیم تا بدانیم هیولاهای وزارت اطلاعات با متهمین چه می‌کنند. نه نه، قصد من سر زدن به این سلول نیست. بگذارید این چهار هیولا کار خود را بکنند. آنان با فرو کردن کله «حمزه کرمی» به داخل کاسه مستراح، مشغول حفظ نظام‌اند. مزاحم کارشان نشویم. در سلول مجاور نیز برادران برای حفظ نظام و برای به زانو درآوردن یکی از رقبای سیاسی شما، فیلمی را که مخفیانه از اتاق خواب او گرفته‌اند نشانش می‌دهند و او را به انتشار آن فیلم تهدید می‌کنند. برویم آقا جان، من هم مثل شما دارد حالم به هم می‌خورد.» 






آقای نوری‌زاد، شما یکی از جنایتکار‌ترین دستگاه‌های نظام را که در سی سال گذشته از انجام هیچ جنایتی حتا سر به نیست کردن «یادگار امام» فروگذار نکرده، دستگاهی در خدمت مردم معرفی می‌کنید و تنها عده قلیلی را پلید و نفرت‌انگیز می‌خوانید. این اظهار نظر‌ها هولناک است.
درست برعکس ارزیابی شما، بایستی بگویم ممکن است عده قلیلی از سر ناچاری در این ارگان سرکوب حضور داشته‌ باشند که فی‌نفسه آدم‌های خوبی باشند، اما آنها هم در خدمت یکی از جهنمی‌ترین دستگاه‌های اطلاعاتی دنیا هستند. آقای نوری‌زاد، بی‌خود نبود آیت‌الله منتظری ۲۵ سال قبل وقتی هنوز جنایت بزرگ ۶۷ اتفاق نیفتاده بود، وقتی که تازه ۲ سال از تشکیل وزارت اطلاعات می‌گذشت، به خمینی گفت دستگاه اطلاعات شما روی ساواک شاه را سفید کرده است. آیا در این ۲۵ سال از میزان جنایت‌ها کاسته شده است؟ دو سال جنایت‌آفرینی کجا و ۲۷ سال جنایت‌آفرینی کجا؟
آقای نوری‌زاد، هیچ‌ می‌دانید بازجوی نظام اسلامی شما در دوران حیات امام چه کرد؟ در‌‌ همان زمانی که خمینی مدعی بود آیت‌الله منتظری فریب منافقین را خورده و به نظام اسلامی تهمت می‌زند؟
اصغر بنازاده امیر خیزی و همسرش فریبا صمدی در ارتباط با مجاهدین دستگیر شدند. بازجوی فریبا چشم‌اش او را گرفت. هر طور بود در‌‌ همان زندان، طلاق او را گرفت. محمد، برادر بزرگ‌تر اصغر را دستگیر کردند و به کمیته مشترک بردند. مدتی اسیر بود تا اصغر به او وکالت داد که همسرش فریبا صمدی را طلاق دهد. فریبا بعداً همسر دوم بازجوی مربوطه شد. اصغر در سال ۷۰ آزاد شد و سپس در دهه ۸۰ دوباره دستگیر شد و توسط قاضی مقیسه محاکمه شد و چند سالی زندان بود. محمد هم دو سال پیش دستگیر شد و در ۲۰۹ زندانی است. شاید او را دیده باشید. به ۵ سال زندان محکوم شده است.
خمینی برای اینکه همه مردم را در جنایات خویش سهیم کند از آنها خواست که جاسوسی همدیگر را کنند. همسایه را علیه همسایه شوراند. اهل خانواده را علیه یکدیگر. فامیل را علیه فامیل و... اتفاقاً همین سیاست را در کشتار ۶۷ اجرا کردند. همه ‌پاسداران را می‌آوردند تا در اعدام زندانیان سهیم شوند. فرقی نمی‌کرد در کدام قسمت زندان باشند، موتوری، خدمات، بهداری، فروشگاه، ملاقات، آشپزخانه و... همگی می‌آمدند و لگد آخر را در شکم قربانی می‌زدند تا از روی چهارپایه بیافتد و میان زمین و هوا آویزان شود. آری همان‌ها که بدنه پاک و بی غل و غش می‌نامیدشان چنین جنایاتی را مرتکب می‌شدند. من به چشم خودم دیدم.
این خمینی بود که حرمت هیچ حریمی را نگاه نداشت. چرا به خودتان دروغ می‌گویید: مگر او نبود که دروغ‌گویی و شرب خمر را نیز واجب شمرد. مگر نه اینکه احمدی‌نژاد و دولت او به وصایای «امام عزیز» عمل می‌کنند؟:
«وقتی که اسلام در خطر است، همه شما موظفید که با جاسوسی حفظ بکنید اسلام را. وقتی که حفظ دماء مسلمین بر همه واجب باشد، اگر- فرض کنید که- حفظ جان یک نفر مسلمانی، حفظ جانش وابسته [به‏] این است که شما شرب خمر کنید، واجب است بر شما. دروغ بگویید، واجب است بر شما. احکام اسلام برای مصلحت مسلمین است، برای مصلحت اسلام است، اگر ما اسلام را در خطر دیدیم، همه‏مان باید از بین برویم تا حفظش کنیم.... جاسوسی فاسد خوب نیست، اما برای حفظ اسلام و برای حفظ نفوس مسلمین واجب است، دروغ گفتن هم واجب است، شراب خمر هم واجب است.»
آقای نوری‌زاد، خمینی این فرمان را در بستر بیماری صادر نکرده است. «تغییری در الکترولیت خونش» به وجود نیامده بود و «پروتئین و گلبول‌های قرمزش کاهش» نیافته بودند که در «حوزه تصمیم‌گیری مغزش» تأثیر بگذارند.
آقای نوری‌زاد، خود بهتر می‌دانید منظور خمینی از «اسلام»، خودش و نظامش بود. مهدی مهرمحمدی را زن برادرش لو داد. او عاقبت در سال ۶۷ جاودانه شد. هیچ می‌دانید مادران و پدرانی بودند که گول وعده و وعید‌های خمینی را خوردند، فرزندانشان را به امید اینکه چند صباحی زندان باشند و ارشاد شوند به دادستانی تحویل دادند و جنازه‌شان را تحویل گرفتند؟
از سر فرو کردن زندانی در مستراح گفته‌اید. فکر می‌کنید چنین اعمالی تازگی دارد؟ در قزل‌حصار، پاسداری بود به نام سلیمان سوری. یکی از کار‌هایش همین بود که سر زندانی را در کاسه مستراح کند. موهای زندانی را از ته می‌زد و سپس در توالت می‌ریخت و زندانی را مجبور می‌کرد که آنها را بخورد. سوری در جبهه کشته شد، تا روزی که قزل‌حصار بودم اسم سالن ورزشی قزل‌حصار به نام او مزین گشته بود که «سرباز راستین اسلام» بود. از همان‌هایی که شما درباره‌شان «روایت فتح» می‌ساختید. «شیران روز و زاهدان شب». راستی هیچ‌ می‌دانید جانیان هرگاه به جبهه‌ می‌رفتند و بازمی‌گشتند و یا از آن بالا‌تر، وقتی به حج می‌رفتند و بازمی‌گشتند، در وحشی‌گری و جنایت هیچ حد و مرزی را نمی‌شناختند؟ هیچ می‌دانید در ماه‌های رمضان و محرم، خوی جنایتکاریشان تشدید می‌شد؟ من بیش‌ترین کتک‌ها را در سلول انفرادی در ماه محرم و ماه رمضان با زبان روزه خوردم. هیچ‌ می‌دانید چند نفر از وحشی‌ترین بازجویان زندان در جبهه‌ کشته شدند.
شما خطاب به خامنه‌ای در مورد نحوه بازجویی از یک دختر جوان نوشته‌اید:
«متهم یک دختر جوان است. دانشجوست. او را با چشمان بسته به سلول کوچک بازجویی می‌برند و بر یک صندلی رو به کنج دیوار می‌نشانند. کمی بعد، جناب بازجو داخل می‌شود. دختر جوان به احترام او نیم‌خیز می‌شود. بازجو با لفظِ «بنشین پتیاره» او را بر جای خود می‌نشاند. دختر جوان یکی دو پرسش بازجو را با احترام پاسخ می‌گوید. بازجو با این عتاب که: «با من لفظ قلم صحبت نکن سلیطه»، عمق شخصیت خود را به دختر جوان می‌شناساند. اتهام دختر چیست؟ اعتراض دانشجویی در دانشگاه. پس چرا مرد بازجو راجع به اولین تجربه جنسیِ دختر می‌پرسد؟ این یک شگرد همیشگی است، با دو خروجیِ پُرفایده. شگردی که هم به شکستن شخصیتِ متهم می‌انجامد، و هم برای فرد بازجو حال و هوایی فراهم می‌کند. دختر با شرم انکار می‌کند. اما فحش رکیک مرد بازجو، لرزه بر اندام دختر می‌نشاند.»
آقای نوری‌زاد، آن‌چه را که به خامنه‌ای نوشته‌اید احتمالاً حداکثر چیزی است که تجربه‌ کرده‌اید. متأسفم بگویم که در دوران خمینی این کم‌ترین حد از توهین به زندانیان زن، آن‌هم نه به دختران دانشجو که به دختران دانش‌آموز بود.
شما فیلم «حماسه‌ خمینی» را ساخته‌اید در حالی که فاطمه مصباح ۱۳ ساله را مقابل جوخه اعدام گذاشته بودند. تنها به این دلیل که حاضر نشد پدر و مادرش را که به قتل رسیده بودند، محکوم کند. هیچ‌ می‌د‌انید همه خواهران و برادران فاطمه اعدام شده بودند؟ فاطمه آخری بود و امام شما از او هم نگذشت.
اسم چند دختر نونهال را بیاورم که به رگبار مسلسل بسته شدند. اندکی به گذشته برگردید آیا شرم نمی‌کنید از چنین امامی دفاع کردید و برای چنین جنایتکاری فیلم ساختید و حماسه‌اش نامیدید؟
هیچ‌ می‌دانید دختران ۱۱، ۱۲ ساله را دستگیر کرده بودند. وقتی پاسداران در اتاق را می‌بستند و به منظور تنبیه، اجازه نمی‌دادند زندانیان به دستشویی بروند، آنها خودشان را خیس می‌کردند؟
هادی غفاری روبه‌روی بیمارستان فیروزگر در روز ۵ مهر روی پشت دختران ۱۴- ۱۵ ساله نشسته و آنها را مجبور می‌کرد راهش ببرند و صدای حیوان درآوردند. در اوین خودم او را دیدم که لباده‌اش را در شلوارش کرده و شروع به کابل زدن می‌کرد. «امام عزیز» شما به پاس چنین خدماتی بود که دستور دارد کارخانه جوراب استارلایت را به او بدهند. آیا شما اطلاعی از ماوقع ندارید؟
۲۵ سال قبل آیت‌الله منتظری به خمینی نوشت:
«آیا می‌دانید که جنایاتی در زندان‌های جمهوری اسلامی به نام اسلام در حال وقوعند که شبیه آن در رژیم منحوس شاه هرگز دیده نشد؟ آیا می‌دانید که تعداد زیادی از زندانی‌ها تحت شکنجه توسط بازجویانشان کشته شده‌اند؟ آیا می‌دانید که در زندان مشهد، حدود ۲۵ دختر به خاطر آنچه بر آنها رفته بود. مجبور به درآوردن تخمدان یا رحم شدند؟ آیا می‌دانید که در برخی زندان‌های جمهوری اسلامی دختران جوان به زور مورد تجاوز قرار می‌گیرند؟!»
آقای نوری‌زاد، حجت‌الاسلام انصاری نجف‌آبادی نماینده آیت‌الله منتظری به من گفت ۸۰ زندانی دختر را که دچار روان‌پریشی شده بودند در قزل‌حصار دیده است.
بگذارید یک مورد ساده و پیش پا افتاده را به شما بگویم که بار‌ها و بار‌ها در شکنجه‌گاه «واحد مسکونی» اتفاق افتاد. خواهر نازنین و گلم تعریف می‌کرد:
«یک بار دیگه هم که سعید خود منو که خلافی ظاهراً کرده بودم (چون حالم خوب نبود، دو بار پشت سر هم خواسته بودم ببرنم دستشویی)؛ در غیاب اسماعیل بلند کرد و بعد از چند تا مشت و لگد و کاراته توی گردن (اون موقع هنوز نشسته بودم و بهم نگفته بود بلند شم)، بهم گفت با فاصله دست رو به سمت دیوار بگیرم و بایستم تا صبح. بعد به دختری که نگهبانی می‌داد سپرد که اگه به دیوار نزدیک شدم یا دوباره تقاضای دستشویی کردم، بهشون اطلاع بده. در همون شب، کلی صدای داد و بیداد و رفت و آمد سعید و افراد دیگه و صدای گریه یکی از بچه‌ها رو می‌شنیدم. خودم هم چون پریود بودم و همیشه در اون شرایط دردهای شدید و خونریزی‌های مفصل داشتم (که زمینه‌ساز عمل بعدی هیستروکتومی‌ام بود)، تا صبح با اینکه سر پا ایستادم، اما پدرم درآمد و یکی دو بار که از درد و نامساعد بودن وضعیت جسمی‌ام و چون از دل درد و کمر درد داشتم می‌مردم، خواستم برم جلو به دیوار تکیه بدم، توابه (که نمی‌شناختمش) با تهدید به اینکه سعید رو خبر می‌کنه (سعید همون دور و بر‌ها بود) نگذاشت. صبح که شد....»
آقای نوری‌زاد، چه حالی می‌شوید وقتی اینها را می‌خوانید؟ چه پاسخی دارید به این دختر که جوانی‌اش را نابود کردید، بدهید؟ شما آن موقعی که او زیر چنین فشاری بود «حماسه خمینی» را می‌ساختید و سرتان در آرشیو فیلم‌های خمینی بود. شما با فیلم‌هایتان ملت را فریب می‌دادید. با چهره‌ای که شما و امثال شما از خمینی می‌ساختید، کابل‌ها پایین و بالا می‌رفتند. دست‌ها روی ماشه‌ها فشار می‌دادند و خانواده‌ها داغدار می‌شدند. کجاست مرتضی آوینی که «روایت فتح» سربازان گمنام امام زمان در «واحد مسکونی» را جلوی دوربین ببرد؟
دوست نازنین دیگرم مینا تعریف می‌کرد او و سولماز را با هم به اتاقی که در واحد مسکونی تبدیل به شکنجه‌گاه شده بود بردند. سولماز حاضر به بازجویی پس دادن نبود و زیر ضربات کابل قرار داشت. مینا با هر ضربه کابل، شدیداً فریاد می‌زند و بعد از ۱۵ ضربه تصمیم‌ می‌گیرد که دیگر فریاد نزند. هرچه می‌زنند سکوت می‌کند. عاقبت از تخت شکنجه بازش می‌کنند. می‌خواهد راه برود متوجه می‌شود پا‌هایش به شدت باد کرده‌اند. نگاه می‌کند می‌بیند زمین پر از خون است. فریاد می‌زند پا‌هایم دچار خونریزی شده است. بازجو با خنده می‌‌گوید، خون‌ پای تو نیست. اینها خون پای سولماز است. چشم‌هایش را باز می‌کند زمین و در و دیوار را پر از خون می‌بیند. مینا وقتی این واقعه را برایم تعریف می‌کرد بغض گلویش را فشرد و نتوانست ادامه دهد.
آقای نوری‌زاد، آیا داستان مادرانی را که پیش چشم کودکانشان شکنجه می‌شدند، شنیده‌اید؟ آیا صدای کودکی که در سلول تنها مانده بود و عاجزانه مادر و خاله‌اش را صدا می‌کرد، شنیده‌اید؟ آیا فریاد استغائه‌ و کمک کمک کودکی که در سلول انفرادی تنها مانده گوش‌هایتان را آزرده است؟ ‌آیا کودکی را دیده‌اید که بر پاهای باندپیچی شده از زخم شکنجه مادرش دست بکشد؟ آیا اشک مادر در این لحظات را دیده‌اید؟
آقای نوری‌زاد، می‌دانید در‌‌ همان سلول‌های ۲۰۹ که مدتی میهمانشان بودید، چه جنایاتی اتفاق افتاده؟ پژواک صدای قربانیان را نشنیدید؟
داستان سمیه تقوایی را شنیده‌اید که در ۹ سالگی به اسارت درآمد و عاقبت بعد از آزادی از زندان، از آن‌جایی که پدر و مادرش در عراق بودند، با تهدید، به عقد پاسداری درآمد و در ۲۵ سالگی از بیماری سرطان فوت کرد. تصورش را بکنید این بلا به سر دختر شما می‌آمد. این فجایع در دوران طلایی امام اتفاق افتاد. مصطفی شفافی در سال ۲۰۰۵ داستان رنج او را به رشته تحریر درآورد.
شما از حمله شبانه‌ به خانه‌های مردم توسط اوباش و لمپن‌های اداره نوشته‌اید:
«دونفر از لُمپن‌های اداره را خبر می‌کنند. فلانی را می‌شناسید؟ بله، خوب هم می‌شناسیم. می‌خواهم ساعت دو نیمه‌شب، بروید بالای سرش. حالا چرا دو نصف شب؟ این‌جوری بهتر به فیها خالدونش اثر می‌کند. چشم. دو نصف شب می‌رویم بالا سرش. از بغل زنش او را می‌کشید بیرون و جلوی زن و بچه‌اش می‌تپانید داخل گونی و می‌آوریدش اینجا!‌ ای به چشم. ساعت دو نیمه‌شب است. بی سر و صدا داخل می‌شوند. مرد سیاسی، در کنار همسرش خفته است. دستی با شتاب لحاف را پس می‌زند. زن بیدار می‌شود. دو مرد قلچماق، گونی را بر سر مرد سیاسی می‌کشند. زن جیغ می‌کشد، اما به سیلی یکی از لُمپنان به گوشه‌ای پرتاب می‌شود. بچه‌ها وحشت‌زده سر می‌رسند. مرد لُمپن و همکار قلچماقش با نگاهی به زن و بچه‌ها که مثل بید می‌لرزند گونی به دوش بیرون می‌روند. به همین سادگی! می‌بینید آقا جان؟ یک پرسش!؟ در دوران رهبری شما، چه تعداد از این گونی‌ها پُر و خالی شده باشد خوب است؟ باز که به سمت آینده و به توپ‌بازی آن پسرکان ژنده‌پوش سر چرخاندید!»
فکر می‌کنید این شیوه‌ جدیدی‌است که خامنه‌ای باب کرده‌؟ آیا نمی‌دانید بیش از سه دهه است که شب‌ها به سراغ سوژه‌ها می‌ر‌وند. نمی‌دانید در دوران خمینی اعضای گروه‌های ضربت کمیته‌ها و دادستانی‌ها را لات و لوت و لمپن‌ترین افراد تشکیل می‌دادند؟
نگاهی به اطرافیان لاجوردی بکنید تا معنای لمپن را دریابید. دست چپ و راستش مجتبی مهراب‌بیگی بود و جلیل بنده. بروید در میدان خراسان در مورد سابقه جلیل تحقیق کنید. شتیله‌بگیر پای قمار بود و حالا شده بود «سرباز اسلام». در میدان امام حسین از سابقه مجتبی مهراب‌بیگی پرس و جو کنید. در دوران خامنه‌ای اسماعیل افتخاری (اسی تیغ‌زن) را که در دوران خمینی برو بیایی در غرب و جنوب غربی تهران داشت، محاکمه کردند.‌‌ همان مقداری را که در دادگاه مطرح کردند ملاحظه کنید. جنایتی بود که او مرتکب نشده باشد؟ با این حال، چاقو که دسته خودش را نمی‌برد، آزادش کردند. در‌‌ همان دادگاه به چند مورد تجاوز و قتلی که توسط او انجام گرفته بود اشاره شد. می‌دانید او بیش از دو دهه «سرباز رشید اسلام» بود. لمپن‌تر از اکبر خوش‌کوشک که مشاور عملیاتی وزیر اطلاعات هم شد، کسی را سراغ دارید؟ او نیز در دوران خمینی برکشیده شد. سید عباس ابطحی در دوران لاجوردی محافظ و راننده و تیرخلاص‌زن‌اش بود. راننده خط کرایه درکه – تجریش بود. لمپنی که دومی نداشت. می‌گفتند خواهرش را که اتفاقاً زیبارو هم بود صیغه لاجوردی کرده بود تا به او نزدیک‌تر شود.
داستان اعظم حاج‌حیدری را بخوانید. برادرش محمد و پسرعمو‌هایش عزیز و ابوالفضل بازجوی اوین بودند. ابوالفضل حا‌ج‌حیدری با نام مستعار حسنی پس از کچویی رئیس زندان اوین شد. در ضمن آنها خواهرزاده عسگراولادی هم هستند.
محمد وقتی از حضور خواهرش در خانه خاله مسن‌اش با خبر شد،‌‌ همان شبانه دستور حمله را صادر کرد. در اثر وحشی‌گری پاسداران، خاله مسن دچار حمله قلبی شد. خواهر اعظم را که زنی ۴۵ ساله و دارای دو فرزند بود نیز دستگیر کردند. نجمه خواهر کوچک‌تر را هم دستگیر کردند. محمد می‌دانست مهین خواهر بزرگش سیاسی نیست اما دو سال او را در زندان نگاه داشتند. محمد و پسرعمو‌ها خودشان از خواهران و دختر‌عمو‌یشان بازجویی می‌کردند. تعجب نکنید محسن ‌آرمین هم خودش به برادرش کابل می‌زد. یک بار که اعظم چشم‌بندش را بالا زده و پسرعمویش عزیز را دید یک هفته به خاطرش شلاق خورد.
اعظم بعد‌ها بار‌ها در گوهردشت و قزل‌حصار مورد آزار و اذیت جنسی پاسداران قرار گرفت. 

آقای نوری‌زاد، شما در مورد نحوه برخورد خامنه‌ای با موسوی و کروبی و همسرانشان نوشته‌اید:
«اگر مایل باشید یک سری هم به آقایان موسوی و کروبی و همسرانشان بزنیم. از این بالا شما خوب تشخیص می‌دهید که زندانی کردن اینان، تا چه اندازه به وجهه شما آسیب زد و به وجهه آنان افزود. می‌بینید که هرچه ضعف و بی‌عدالتی است به اسم ما و شما رقم خورده، و هرچه اعتبار و محرومیت و مظلومیت است برای آنان ذخیره شده. شما اگر خود را محق می‌دانستید و آنان را مقصر، باید آنان را در یک دادگاه، صالحانه و منصفانه به چالش می‌کشیدید. یک پرسش! شما اگر به جای آقایان موسوی وکروبی بودید، دوست داشتید با شما چگونه رفتار می‌کردند؟ حتماً به انصاف و عدل. پس چرا با این دو، بد کردید و نام خود را در امتداد نام حاکمان عبوس و تندخو ثبت فرمودید؟
آقای نوری‌زاد، این یکی را اجازه دهید از زبان خامنه‌ای بگویم که توقع داشت چگونه با او برخورد شود. او در سال ۵۷ در نامه‌ای به مسؤولان کمیته ایرانی دفاع از حقوق بشر از جنایات شهربانی شاه چنین تظلم‌خواهی کرده است: ‌
«بسمه تعالی
مسؤولان محترم کمیته ایرانی دفاع از حقوق بشر، دامت توفیقاتهم
با احترام و درود و سپاس فراوان، موقعیت استثنائی و بی‌نظیری که به ابتکار آن عناصر شریف و شجاع در فضای مختنق و گرفته ایران پدید آمده، به اینجانبان فرصت می‌دهد که یکی از ده‌ها رفتار غیرقانونی مأموران دولتی را که در دوران تبعید غیرقانونی اینجانبان به شهرستان ایرانشهر (واقع در قلب بلوچستان و در فاصله / ۲۰۰۰ کیلومتری تهران) انجام گردیده مطرح ساخته، ضمن تقاضای طرح و تعقیب آن در قلمرو فعالیت‌های آن کمیته در داخل کشور، مصراً درخواست نمائیم که عین این گزاره را به مقامات و مراجع ذی‌صلاح جهانی از قبیل مجمع حقوقدانان بین‌المللی و کمیته دفاع از حقوق بشر و صلیب سرخ جهانی و غیره ارائه نموده، بدین‌وسیله نقطه بسیار کوچک و در عین حال پرمعنائی از رفتارهای غیرقانونی هیأت حاکم ایران با معترضان و مخالفان خود را در معرض دید و اطلاع آنان قرار دهید.
و اینک اصل موضوع:
شهربانی ایرانشهر در سه هفته قبل پیرو یک اخطار شفاهی به گماشتن یک پست کنترل بر در خانه‌ای که مسکن و پناه ما است مبادرت ورزید. این مأمور که در تمام ساعات شبانه‌روز به مراقبت اشتغال دارد، موظف است که همه مسافران و دیدارکنندگانی را که از شهرستان‌ها و از بسیاری نقاط ایران برای دیدار با اینجانبان به این شهر آمده‌اند ابتدا مورد پرسش قرار داده و کارت شناسائی از آنان بخواهد و مشخصات آنان را یادداشت کند و سپس غالباً آنان را به اداره شهربانی جلب یا هدایت نماید. در مواردی نیز اطلاع حاصل شده که مأمور مزبور با ادای سخنان تهدیدآمیز از ورود شخص دیدارکننده جلوگیری کرده است. لازم است تذکر داده شود که چگونگی انجام کارهای یادشده بر حسب تفاوت اخلاق و احساسات شخصی مأموران که هر چهار ساعت یک بار تعویض گردیده و به نوبت، پست نامبرده را عهده‌دار می‌گردند، متفاوت می‌باشد و‌ گاه این رفتار‌ها با خشونتی نامتناسب انجام می‌شود.
اینجانبان یک نوبت در تاریخ ۶/۳/۵۷ و نوبت دیگر به عنوان اتمام حجت درتاریخ ۱۱/۳/۵۷ کتباً به این عمل غیرمنطقی و مخالف با قانون اساسی و اعلامیه جهانی حقوق بشر به شهربانی محل اعتراض کردیم و چون هیچ‌گونه تغییری در عمل مسؤولان شهربانی مشاهده نشد، لازم دانستیم که آن کمیته محترم را در جریان امر قرار دهیم. رونوشت دومین نامه اعتراضیه پیوست است.
والسلام علیکم و علی عبادالله الصالحین
سید علی خامنه‌ای تبعید شده از ۲۳/۹/۵۶ از مشهد
محمدکاظم راشد یزدی تبعید شده از ۱۲/۱/۵۷ از یزد
سید محمدعلی مولوی تبعید شده از ۲۱/۲/۵۷ از گرمسار
سید فخرالدین رحیمی خرم‌آبادی تبعید شده از ۲۱/۲/۵۷ از خرم‌آباد»
وقاحت را ملاحظه می‌کنید؛ خامنه‌ای از جمعیت ایرانی دفاع از حقوق بشر می‌خواهد موضوع را به اطلاع مراجع‌ بین‌المللی ذی‌ربط برسانند. چند نفر را می‌شناسید که به خاطر ارتباط با مراجع بین‌المللی، دستگیر شده و به جرم جاسوسی و ارتباط با بیگانه، زیر شکنجه کشیده شده‌اند؟
ظلمی که بر خامنه‌ای رفته چه بوده است؟ مأموران شهربانی دوران «ستم‌شاهی» اسم کسانی را که نزد ایشان می‌رفته‌اند یادداشت می‌کرده. 





آقای نوری‌زاد، شما در دو ردیف از نیکان و دژخیمان نام برده‌اید:
«به این دو ردیف صندلی بنگرید! یک ردیف: در افقِ روشنایی، و ردیف دیگر: در افق تیرگی. در ردیف روشنایی: گاندی و نلسون ماندلا و خوبانی چون آن دو نشسته‌اند، و در ردیف تیرگی: صدام و قذافی و دژخیمانی چون آن دو. در هر دو ردیف، یک صندلیِ خالی نهاده‌اند. برای جناب شما و بنا به انتخابتان؛ در کنار گاندی و نلسون ماندلا، یا در کنار صدام و قذافی؟ من تردیدی ندارم که شما خواهان جلوس در کنار آن دو مرد بزرگ و شریف هستید. و باز تردیدی ندارم که سرنوشت صدام و قذافی را برای خود نمی‌خواهید. ما نیز خواهان خوشنامی شما هستیم. دوست داریم آوازه کارهای خوب شما جهانگیر و فراگیر شود. درست مثل نیکنامیِ گاندی و نلسون ماندلا.»
آقای نوری‌زاد، مگر یادتان رفته خمینی به صراحت گفت برای ما قضاوت تاریخ مهم نیست؟ مگر یادتان رفته خمینی گفت: «ما نمی‌خواهیم وجاهت در ایران و در خارج از کشور پیدا بکنیم»؟
از خامنه‌ای می‌گذرم، که شما هنوز چشم‌ امید به او بسته‌اید و امیدوارید تغییر روش دهد، نظرتان راجع به خمینی و اعمال او چیست؟ او در کدام ردیف قرار دارد؟ در «افق روشنایی» یا «افق تیرگی»؟ در کنار صدام حسین و معمر قذافی یا گاندی و ماندلا؟ صدام و قذافی کدام جنایت را مرتکب شدند که خمینی صد بدترش را انجام نداد؟ می‌دانید که صدام را به جرم جنایتی که در دجیل انجام گرفته بود و در آن ۱۴۸ نفر به قتل رسیده بودند به اتهام جنایت علیه بشریت به دار آویختند. گفته می‌شد صدام جنایت فوق را تأیید کرده است. آیا شما نمی‌دانید که خمینی تنها در یک مورد، فرمان قتل عام زندانیان سیاسی را شخصاً صادر کرد و طی آن به گفته آیت‌الله منتظری ۳۸۰۰ زندانی حکم دار را از دم تیغ گذراندند؟
آقای نوری‌زاد، بیش از سه دهه فریب خمینی و خامنه‌ای را خوردید، هنوز درس نگرفته‌اید که دل به وحید خراسانی و موسوی اردبیلی و جوادی آملی و مکارم شیرازی و محمد خاتمی و سید حسن خمینی و هاشمی رفسنجانی و... بسته‌اید؟
مخالفت وحید خراسانی با خامنه‌ای در این است که می‌گوید چرا به حرمت قمه‌زنی فتوا داده است. چرا به دستور او از قمه‌زنی جلوگیری می‌کنند؟ چرا گفته نیازی نیست با صدای بلند در عزای حسین گریه کنند. چرا اجازه می‌دهند زنان به مراکز عمومی راه ‌یابند.
موسوی اردبیلی را از جمله خوبان خطاب کرده‌‌اید! قاضی‌القضاتی که مسؤولیت اعدام ده‌ها هزار زندانی را به دوش دارد. یک قلم آن به تصدیق آیت‌الله منتظری ۳۸۰۰ نفر در جریان قتل عام سال ۶۷.
جوادی آملی در سال ۶۰ عضو شورای عالی قضائی بود و از این طریق، دستش‌ به خون آغشته است. پیش‌تر هم حاکم شرع بود، او و اعتراض؟
صانعی، دادستان کل رژیم در سیاه‌ترین روزهای نظام بود. آقای نوری‌زاد، خیلی خوش‌خیالید.
از جریان ۸۸ که بگذریم، آیا جنایت و خیانتی در طول ۳۳ سال گذشته در کشورمان اتفاق افتاده که رفسنجانی در آن دخیل نبوده باشد؟ چگونه انتظار دارید او سیاهی‌های نظام را به قلم بکشد؟
مکارم شیرازی، حرمت آیت‌الله شریعتمداری، مراد و ولی‌نعمت‌اش را نگه نداشت و رأی بر خلع مرجعیت او داد. به خاطر همین بی‌صفتی‌اش بود که اجازه دادند پله‌های ترقی را طی کند، چون می‌دانستند بی چشم و رو و بی‌حیاست. حالا انتظار دارید او در ظلمی که به آحاد مردم می‌شود اعتراض کند!
بی‌غیرت‌تر از حسن خمینی کسی را سراغ دارید؟ به گفته عماد‌الدین باقی که در دادگاه نیز تکرار کرد، هیأت بررسی قتل‌های زنجیره‌ای او را خواسته و رسماً به او گفته بود پدرش نیز یکی از قربانیان قتل‌های صورت‌گرفته توسط وزارت اطلاعات بوده است. از او که خون‌خواه پدرش نیست انتظار دارید حق مردم را طلب کند!؟
آیا ندیدید خاتمی چه فرصت‌های گران‌بهایی را از دست داد؟ آیا شاهد نبودید وقتی خاتمی دو قوه را در اختیار داشت، چقدر مسلوب‌الاختیار بود، حالا چه انتظاری از این سید یزدی بی بو و خاصیت دارید؟ یادتان رفته در مهرماه ۶۰ وقتی زنده‌یاد بازرگان در نطق پیش از دستور مجلس از خمینی خواست جوخه‌های اعدامش را متوقف کند، همین خاتمی و به تعبیر مهندس بازرگان «کیهان عزیز» او بود که میانه‌دار شد و چه اتهاماتی که به بازرگان نزد. یک بار دیگر نطق نیمه‌کاره مهندس بازرگان و سه مقاله شریرانه محمد خاتمی علیه بازرگان را بخوانید تا به سادگی خودتان پی ببرید که از امامزاده‌ای چون خاتمی انتظار معجزه دارید.
اگر قرار باشد عدالتی در مورد افراد اجرا شود،‌‌ همان سه مقاله محمد خاتمی علیه بازرگان کافی است تا او را به عنوان جنایتکار علیه بشریت مورد بازخواست و مجازات قرار دهند.
کیهان آن روز و محمد خاتمی اداره‌کننده آن نقش کیهان امروز و حسین شریعتمداری را بازی می‌کردند.
اینها آینده خود را در نظام می‌بینند، معلوم است هزار جنایت دیگر هم که اتفاق بیافتد از آنها و «مراجع عظام تقلید» آبی گرم نمی‌شود و اتفاقاً چه خوب. چرا که فاتحه آنها هم همراه با فاتحه نظام خوانده خواهد شد.
آقای نوری‌زاد، برای رنج‌هایی که خود و خانواده‌تان کشیده‌اید ارزش قائلم، نمی‌خواهم بی‌ثمر شوند. نگاه کنید همین‌که از نظام جمهوری اسلامی فاصله گرفتید، همین که توجیه‌گر جنایات رژیم نشدید، چقدر به لحاظ وجدانی راحت‌ترید، چقدر شب‌ها راحت‌تر می‌خوابید، چقدر قلم‌تان رسا‌تر شده، چقدر انسان‌تر شده‌اید، تصورش را بکنید زمانی که از این نظام جور و جنایت بالکل کنده شوید، چه دنیای زیبایی پیش رویتان خواهد بود. درنگ نکنید، شمایی که تا این‌جای راه را آمده‌اید بقیه راه مطمئن باشید ساده‌تر است.
با هر چه مربوط به گذشته است خداحافظی کنید. اگر وقت کردید دوباره نگاهی به «سردار» سعید قاسمی و گفته‌هایش، که آن روز‌ها یکی از سوژه «روایت فتح‌»تان بود، بکنید. شما فیلم مستند نمی‌ساختید، شما از هر چیز، روایت رسمی نظام را به تصویر می‌کشیدید وگرنه در «روایت‌ فتح‌«تان از عملیات فروغ جاویدان، به جنایاتی که «سربازان رشید اسلام» مرتکب شده بودند هم اشاره می‌کردید. به دادگاه‌های صحرایی که محمد سلیمی جنایتکار اداره می‌کرد و مثل آب خوردن، حکم اعدام اسیران را صادر می‌کرد و آنها را از درخت و تیر چراغ برق و اسکلت‌های فلزی ساختمان‌های نیمه‌تمام آویزان می‌کردند هم اشاره می‌کردید.
آقای نوری‌زاد! جنایات سر به مهر رژیم را که کم نبوده افشا کنید. در مورد جنایتکارانی که ما نمی‌شناسیم و قطعاً شما و دوستانتان اطلاعات مکفی در مورد آنها دارید روشنگری کنید. نور به اندرونی خامنه‌ای و دیگر سردمداران نظام بتابانید. آن وقت است که رستگار خواهید شد. عاقبت به خیری در دسترس شماست.

بت هايي كه همواره مي شكنند نگارش : ادوارد سعید ترجمه:علیرضا ثقفی خراسانی


اين مقاله از آن جهت كه روشنفكران مستقل را به انتخاب راه صحيح بدون وابستگي به هر جرياني و يا ساختن بت از هر فرد و جريان سياسي وقدرت برتر، تشويق مي كند اهميت به سزايي دارد.

edward_said2_lead

بت هايي كه همواره مي شكنند
نگارش : ادوارد سعید
ترجمه:علیرضا ثقفی خراسانی
دوستي ايراني داشتم كه روشن فكري قابل احترام و سخنگويي برجسته بود. براي اولين بار در سال 1978 با او آشنا شدم. وي نويسنده و معلمي ارزشمند بود كه نقش مهمي در پخش اطلاعات مربوط به حكومت ضد مردمي شاه در ايران داشت. اما به زودي در موقعيت جديدي كه در ايران بوجود آمد، جزو گروه قدرتمندان شد. او با احترام از امام خميني ياد مي كرد . طولي نكشيد كه به مردان نسبتا جوان اطراف امام پيوست. مرداني شبيه ابوالحسن بني صدر و صادق قطب زاده كه گرچه مسلمان بودند، اما مسلماناني ستيزه جو نبودند.

چند هفته بعد از انقلاب اسلامي، نظام جديد قدرتش را در سراسر كشور تحكيم كرد. دوست سابق من به عنوان سفير در يك پايتخت مهم به غرب برگشت. (او براي تحكيم حكومت جديد ايران آمده بود) به خاطر آوردم كه يك يا دو بار به همراه او، در هياتي شركت داشتم كه به خاورميانه مي رفت. او را در جريان گروگان گيري اعضاي سفارت امريكا در تهران ديدم. او مرتبا اظهار دلتنگي مي كرد و از كساني عصباني بود كه اشغال سفارت را سازمان داده و 50 نفر را به گروگان گرفته بودند. من شك نداشتم كه او خود را در مسير جديدي قرار داده بود و وفادارانه و صميمانه از حكومتش دفاع و به آن خدمت مي كرد. من او را به عنوان يك مسلمان غيرفناتيك مي شناختم. او در دفاع مشروط و انتقاد از حكومت ماهرانه عمل مي كرد.

هر چند او از وجود بعضي گروه هاي فشار در حكومت ناراحت بود، اما هيچ كس شك نداشت كه او صميمانه به ضرورت وجود امام در قدرت اعتقاد داشت و اميدوار بود كه مشكلات حل شود. او آنقدر صادق و وفادار بود كه يك بار وقتي به بيروت آمده بود، به من گفت: از دست دادن با رهبر سازمان آزادي بخش فلسطين خوداري كرده زيرا او از امام انتقاد كرده بود.

به نظر مي آيد چند ماه قبل از آزادي گروگان ها، او پست سفارت را ترك كرد و به ايران برگشت. اين بار او دستيار بني صدر شده بود. (اوايل سال 1981) تضاد ميان امام و بني صدر كه به خوبي طراحي شده بود، به شكست بني صدر منجر شد و كمي بعد با بركناري بني صدر توسط امام، وي به تبعيد رفت و دوست من نيز به سرنوشتي مشابه او دچار شد. پس از خروج از ايران او مدتي با مشكل روبرو بود. پس از حدود يك سال او تبديل به يك منتقد پر سرو صداي حكومت ايران شد. او به كسي و حكومتي حمله مي كرد كه در نيويورك و لندن از آن دفاع و به آن خدمت كرده بود. در عين حال او انتقاداتش از رژيم شاه و حمايت امريكا از آن را از ياد نبرده بود.

اما چند ماه پس از جنگ خليج فارس در 1991، وقتي شنيدم او در باره ي جنگ صحبت مي كند واين بار در برابر عراق از امريكا حمايت مي كند، بسيار غمگين شدم. او همانند بسياري از روشنفكران چپ اروپايي مي گفت: در تضاد ميان امپرياليسم و فاشيسم، بايد از امپرياليسم حمايت كرد. تعجب من از آن بود كه به نظر من هيچ يك از نظريه پردازان اين مساله، توجه لازم را به انتخاب صحيح نكردند، زيرا كاملا پسنديده و امكان پذير است كه روشنفكر و بنيان هاي سياسي وي، فاشيسم و امپرياليسم، هر دو را مردود بداند.

به هر ترتيب اين داستان مختصر يكي از معماهايي را مشخص مي كند كه روشنفكران معاصر با آن دست به گريبان هستند. روشنفكر امروزي نمي تواند تنها در حوزه ي تئوري يا آكادميك محدود بماند، بلكه مستقيما در حوزه ي مسايل اجتماعي درگير است. اما يك روشنفكر چگونه در مسايل اجتماعي درگير مي شود؟

 آيا يك روشنفكر مي تواند عضو يك حزب بشود، به تفكري خدمت كند كه خود را به صورت حركت سياسي مشخص، اشخاص و موقعيت ها نشان مي دهد و در عين حال اعتقادات صحيح خود را حفظ كند يا راه صحيح و معتبري وجود دارد كه روشنفكر بتواند در فعاليت ها وارد شود، بدون آنكه رنج و درد خيانت و پس گرفتن حرف خود را تحمل كند؟ اعتقاد يك روشنفكر به يك مساله تا چه حد مي تواند صادقانه باشد؟ آيا شخص مي تواند استقلال فكري خود را حفظ كند بدون آن كه درد و رنج تغيير موضع و ندامت را تحمل كند؟

داستان بازگشت دوست ايراني من به تئوكراسي اسلامي و خروج از آن، به طور كامل با تغييرات شبه مذهبي اي منطبق نيست كه به صورت غم انگيزي در اعتقادات و ايده ها بوجود مي آيد. آن زمان كه او حامي انقلاب اسلامي بود  يا از آن انتقاد مي كرد، همانند يك سرباز- روشنفكر در جايگاه خودش قرار داشت. من هرگز در صداقت او شك نداشتم. او در نقش اول همانقدر صادق بود كه در نقش دوم و در هر زمان همانند مبارزي موثر، باحرارت و باصراحت بود.

البته من همواره در جريان فعاليت هاي دوستم يك ناظر خارجي نبودم. بلكه در طي دهه هفتاد، ما با هم، به عنوان فعالان جنبش فلسطين، نهضت همگاني را در برابر نقش مداخله گرايانه و بااهميت ايالات متحده به راه انداختيم كه به نظر ما شاه را تقويت مي كرد و حامي و نگهدار اسرائيل نامشروع بود.هم مردم ما و هم مردم ايران، قربانيان سياست هاي بي رحمانه بودند، تحت فشار قرار داشتند و هويتشان از هم پاشيده و به فقر و بدبختي كشيده شده بودند. ما هر دو تبعيدي بوديم. بايد اعتراف كنم كه با رفتن او، من تنها شدم. هنگامي كه گروه دوست من پيروز شد، من بسيار شاد شدم. اين شادماني تنها به خاطر بازگشت دوستم به وطنش نبود، بلكه از هنگام شكست اعراب در سال 1967، موفقيت انقلاب ايران اولين حركتي بود كه سلطه ي غرب در خاورميانه را به زير مي كشيد. اين انقلاب كه با اتحاد غيرمنتظره مردم و روحانيون صورت گرفت و حتا انديشمندان ماركسيست خاورميانه را گيج كرده، مورد استقبال هردوي ما بود.

شايد به خاطر خودسري روشنفكر سكولار و يا هر دليل ديگر، حتا قبل از آنكه سركوب مخالفان در حكومت جديد ايران شروع شود، من هيچ گاه با شخص رهبر ايران ارتباطي نداشتم. من به طور عادي هيچ گاه وابسته يا عضو يك حزب نبودم و هيچ گاه داوطلب خدمتي نشده ام. من درحاشيه بودن را مفيدتر يافته و خارج از گردونه ي قدرت بوده ام. شايد به اين خاطر كه استعداد قرار گرفتن در اين گردونه ي فريبنده را نداشتم واين تقواي گوشه گيري را عاقلانه مي يابم. من هيچ گاه به طور كامل به زنان و مرداني اعتقاد نداشته ام كه نيروها را هدايت مي كنند، احزاب و كشورها را هدايت مي كنند و رهبريت بلامنازع خود را اعمال مي كنند، زيرا آنها را به طور كلي "مردان" و "زنان" مي دانم. قهرمان پرستي و حتا فكر قهرمان پروري هنگامي كه شامل بسياري از رهبران سياسي مي شود، به خودي خود مرا دلسرد مي كند. در حالي كه پيوستن به يك طرف، ‌آنگاه جدا شدن و سپس پيوستن دوباره دوستم را شاهد بودم كه با تشريفات بسياري از پيوستن و وازدن (گرفتن و پس دادن پاسپورت امريكايي اش) همراه بود، عميقا از اين خوشحال بودم كه يك فلسطيني تبعه ي امريكا هستم. احتمالا تنها سرنوشت من همين بود، بدون آنكه آلترناتيو جالب تري براي زندگي من در بقيه ي عمرم وجود داشته باشد.

براي مدت 14 سال من به عنوان عضو مستقل پارلمان فلسطين در تبعيد (شوراي فلسطين) خدمت كردم. اكثر اعضاي اين شورا را در جلسات هفتگي ملاقات مي كردم. من به رغم مخالفتي كه داشتم، به عنوان همبستگي مشترك، در آن جلسات شركت مي كردم. چون احساس مي كردم يك فلسطيني كه در غرب دست به افشاگري بزند، اهميت سمبوليك دارد و همانند كسي است كه در مبارزه و مقاومت، در برابر سياست هاي اسرائيل شركت دارد و فلسطينيان را براي كسب خودمختاري ياري مي كند. خود را وابسته به شورا مي دانستم. پيشنهاد هر گونه شغلي را رد مي كردم. هيچ گاه به حزب و دسته اي نپيوستم. هنگامي كه در سومين سال انتقاضه از سياست هاي رسمي فلسطينيان در ايالات متحده گيج  شده بودم، نظرات خود را وسيعا در مجامع عربي بيان كردم. هيچ گاه مبارزه را ترك نكردم و در كنار امريكا و اسرائيل قرار نگرفتم. از همكاري با قدرت هايي امتناع كردم كه هنوز حاكمان اصلي مردم مان بودند. هيچ گاه به سياست ها و دعوت هاي حكومت هاي عربي پاسخ مثبت ندادم.

كاملا آماده بودم كه اين موضع معترضانه مشكلاتي براي من بوجود آورد و بطور كلي مرا منزوي كند. زيرا ما سرزميني نداريم كه حاكميت آن در دست خودمان باشد. تنها پيروزي هاي محدود و مكان هاي محدودي براي برگزاري مراسم خودمان داريم. شايد آنها بي ميلي مرا براي پيوستن به احزاب و گروه ها، همانند ديگران، به حفظ اعتقادات و وضعيت خودم تعبير كنند. به هر ترتيب من قادر نيستم وابستگي به احزاب و گروه ها را بپذيرم. من ترجيح مي دهم استقلال فكري و شخصي خود را حفظ كنم. بينش هايي كه با احساسات پرحرارت معتقدان راستين و جديد ابراز مي شود، براي من مبهم است. به  اين نتيجه رسيدم كه موضع انتقادي من، كه مسايل را  با يكديگر مخلوط نمي كنم، پس از اعلام بيانيه سازمان آزادي بخش فلسطين و اسرائيل در اگوست 1993 مثبت بوده است.

به نظرم مي رسيد كه خوشحالي فزاينده ي رسانه ها  كه هيچ چيز جالب در باره ي اظهارات رسمي نمي گفتند، القا كننده اين اتهام وحشتناك بود كه رهبري سازمان آزادي بخش فلسطين تسليم اسرائيل شده است. بيان چنين مساله در آن موقع فرد را در اقليت قرار مي داد. اما احساس من اين بود كه بايد به دلايل اخلاقي و وظيفه ي روشنفكري اين مساله گفته شود. تجربه ي دوست ايراني كه قبلا من آن را برشمردم، مقايسه ي مستقيمي با ساير حوادث است. پذيرش ها و پس گرفتن هايي كه در پيش روي روشنفكر قرن بيستم، چه در غرب و چه در خاور ميانه (كه من بهتر آنها را مي شناسم) قرار دارد و مايلم كه در اينجا بيشتر به آن بپردازم.

نمي خواهم دو پهلو حرف بزنم . من مخالف تغيير عقيده و  اعتقاد به بت سياسي از هر نوعش هستم. به نظر من هر دوي اين مسايل براي روشنفكر نامناسب است. البته اين مساله به مفهوم كنار آب ايستادن و تن به ‌آب نزدن نيست.

آنچه من در اين سخنراني ها به آن پرداخته ام، تاكيدي بر اهميت حركت متهورانه ي روشنفكر، خطر كردن، افشا كردن و وفاداري به اصول، پذيرش خطر در مباحث و درگير شدن درمسايل جهاني است. براي مثال اختلافي را كه ميان روشنفكر آماتور و حرفه اي ترسيم كردم، بر مبناي همين قرار دارد. به طوري كه روشنفكر حرفه اي اظهارات خود را بر مبناي حرفه اش بيان مي كند و مدعي بي طرفي است. درحالي كه روشنفكر آماتور، نه توجهي به پاداش دارد و نه در انديشه انجام فوري كار حرفه اي  است، بلكه با تعهد به ايده و اعتقاد خود و ارزش هاي موجود در فضاي عام مبادرت به حركت مي كند. روشنفكر اغلب اوقات به طور طبيعي به مسايل سياست جهاني كشانده مي شود. علت آن است كه جهان بدون شباهت به ‌آزمايشگاه  يا كتابخانه ، تحت تاثير قدرت ها و منافع وسيعا حاكم است كه ملت و يا جامعه را به حركت در مي آورد. همانگونه كه ماركس به درستي مي گويد:" روشنفكر از مسايل نسبتا انتزاعي تحليلي به تغيير و تحولات مهم اجتماعي كشانده مي شود."

هر روشنفكري كه حرفه اش تنظيم نقطه نظرها، ايده ها و ايدئولوژي  هاي خاص است، ‌به طور منطقي آرزو دارد كه اين نظرات و ايده ها در جامعه به كار گرفته شود. روشنفكري كه تنها براي خودش مي نويسد يا صرفا به خاطر يادگيري  يا علم محض تحقيق مي كند، هيچ گونه اعتقادي ندارد ونمي تواند داشته باشد. همان گونه كه جان جنت، نويسنده ي بزرگ قرن بيستم، يك بار گفت: درست از لحظه اي كه شما مقاله تان را چاپ مي كنيد، وارد زندگي سياسي مي شويد. در اين صورت اگر نمي خواهيد سياسي شويد، نبايد مقاله بنويسيد يا سخنراني كنيد.

اساس مساله ي تغيير عقيده، درخود تغيير عقيده و يا صف بندي ساده نيست. بلكه مساله خدمت كردن به يك طرف و نفرت داشتن از طرف ديگر است. نمونه ي ناخوشايند و ناراحت كننده اين نوع تغييرموضع در دوره ي جنگ سرد، به طور عام درغرب و به طور خاص در امريكا اتفاق افتاد كه بي سابقه بود. اين موضوع در هنگامي بود كه دسته هاي روشنفكران به صحنه ي نبردي پيوستند كه افكار و قلب هاي مردم سراسر جهان به آن وابسته بود. كتاب بسيار مشهورِ ريچارد كروزمن در سال 1949 بر روي فضاي ماني گرايانه (1) روشنفكر دوران جنگ سرد متمركز شده بود. عنوان كتاب "خدايي كه شكست خورد" بود. صراحت و روشني مذهبي آن بيانگر مطالب واقعي اي از محتواي كتاب است. شايسته است در اينجا مختصري به آن اشاره كنيم. كتاب "خدايي كه شكست خورد" گواهي ساده لوحي روشفنكران برجسته اي همانند ايگناسيو سيلونه ، آندره ژيد، آرتور كوستلر، استفان اسپندر و ديگران است. به هر كدام از آنها اجازه مي داد كه تجربيات خود را از مسير مسكو بازبيني كرده و نتيجه قطعي آن رسيدن به عقايد غيركمونيستي بود. كروزمن مقدمه ي كتاب خود را با اين عبارت عهدعتيق خاتمه مي دهد:"شيطان ابتدا در بهشت زندگي مي كرد و آنها او را نديده بودند. وقتي او را ديدند، نتوانستند او را از يك فرشته تميز دهند"(2) البته اين تنها يك مساله سياسي نيست، بلكه جنبه ي اخلاقي نيز دارد. عرصه ي نبرد انديشه به عرصه ي نبرد روح تبديل مي شود و مفهوم آن براي روشنفكر بسيار غم انگيز است. اين مسايل درمورد اتحاد جماهير شوروي و پيروانش بود. آنجا كه تصفيه هاي عمومي سيستم ندامتگاه هاي عظيم وحشت كار اجباري در آن طرف پرده ي آهنين نمايانگر آن بود.

درغرب بسياري از رفقاي پيشين، غالبا طلب عفو از جامعه داشتند. وقتي اين مساله به صورت كتاب"خدايي كه شكست خورد" در آمد بسيار زشت بود و رفتار بدي كه نمونه ي برجسته ي آن در ايالات متحده وجود داشت، توده ها را اغوا مي كرد. براي افرادي مانند من كه از خاورميانه به امريكا آمده و به عنوان محصل دهه 50 در دوره ي مك كارتي مشغول تحصيل بوديم، تفكر خاص وحشت انگيزي را بوجود مي آورد كه تا به امروز به عنوان تهديدي دروني و بيروني در وجودمان مانده است. اين يك بحران خاص و خود گول زدن بود كه پيروزي ماني گرايي غيرعقلايي را بر تفكر عقل گرايانه و تحليل نقادانه از خود به همراه داشت.

مسايل نه بر مبناي دست آوردهاي روشنفكر، كه بر مبناي بد بودن كمونيسم، توبه، ندامت، متهم كردن همكاران و دوستان، همكاري مجدد با دشمنان سابق قرار داشت. بحث ها بر روي مخالفت با كمونيسم متمركز شده بود. بحث ها بر روي مكتب پراگماتيسم پايان ايدئولوژي تا جانشيني زودگذر مكتب"پايان تاريخ" همه در اين باره بود، بدون آنكه دفاع منفعلانه اي از آزادي وجود داشته باشد. سازماندهي ضدكمونيسم در امريكا به طور ظالمانه اي با پوشش سيا وساير گروه هاي بدنامي مانند: گنگره آزادي فرهنگي" رهبري مي شد. (اين بحث ها نه تنها در سطح جهاني،" خدايي كه شكست خورد" را تبليغ مي كرد، بلكه مجلاتي همانند(el counter) را تغذيه مي كردند. در همان حال اتحاديه هاي كارگري، سازمان هاي دانشجويي، كليساها و دانشگاه ها را تصفيه مي كردند.

بسياري از كارهاي انجام شده تحت نام ضد كمونيسم، به وسيله ي حاميان آن به صورت يك جنبش منظم درآمد. جنبه هاي ناپسند آن عبارت بودند از: نخست انحراف وسيع بحث هاي روشنفكري، پيش بردن مسايل فرهنگي با سيستمي از پروتستانيسم و امر ونهي هاي غيرمعقولانه كه به وسيله پيش قراولان اصلاحات سياسي امروزه انجام مي گرفت؛ دوم اَشكال مشخص خودسانسوري كه تا به امروز ادامه دارد. هر دوي اين مسايل همراه با شيوه هاي ناپسند جمع كردن پاداش ها و امتيازهاي يك تيم ، كه فقط در دست همان فردي قرار دارد كه تغيير موضع مي دهد و از حامي جديد پاداش دريافت مي كند.

عجالتا مي خواهم بر اين مساله تاكيد كنم كه احساس ناخوشايند تغييرعقيده و موضع كه براي فرد پيش مي آيد، پذيرش يك عقيده و سپس برگشت از آن، نوعي خودپرستي و تظاهر را در فرد روشنفكر بوجود مي آورد كه ارتباط خود را با مردم و جنبشي كه در خدمت آن بوده از دست داده است. چندين بار گفته ام كه كمال مطلوب روشنفكر بيان آزادانه و روشنگرانه است. اما اين يك مساله انتزاعي و دست نيافتني نيست. اظهارات روشنفكر (اعم از هر گونه بيان و ايده اي كه به مخاطبين ارائه شود) همواره بايد بخش ارگانيك و پيوسته اي از تجربيات جاري جامعه باشد، بايد زبان گوياي فقر، ستم و  اقشار تحت فشار جامعه باشد و اين مسايل همواره وجود دارد و ارتباطي به عقايد خاص، اعتقادات مذهبي و شيوه هاي حرفه اي ندارد.

چنين موضع گيري هايي، ارتباط ميان روشنفكر و جنبش يا  حركتي را محكم مي كند كه روشنفكر بخشي از آن است . مهم ترين خطر براي روشنفكر آن است كه تفكر خودش، ايده هاي خاص خودش، درستكاري خودش را مهم تر از همه بداند. خواندن موضوع "خدايي كه شكست خورد" براي من آزاردهنده است. حرف من اين است كه چرا شما به عنوان يك روشنفكر بايد به بتي از هر نوع اعتقاد داشته باشيد؟ چه كسي به شما اين حق را مي دهد كه فكر كنيد اعتقاد قبلي شما و همچنين تغيير عقيده ي بعدي شما اين قدر مهم است؟ اين مساله هنگامي بوجود مي آيد كه مجموع سيستم دگم يك طرف، كاملا خوب پنداشته شود و طرف ديگر كاملا بد و اين خوبي و بدي مطلق در يك پروسه جايگزين يكديگر شده اند و روشنفكر سكولار احساس ناخوشايند و نامناسبي در تغيير از يك جهت به جهت ديگر دارد. سياست تبديل به احساسات مذهبي مي شود (همانطوركه در يوگوسلاوي پيشين شاهد آن بوديم) و همراه با اين تغيير مسايل اخلاقي پايمال شده ، قتل عام قومي و مناقشه اي بي پايان بوجود مي آيد كه تصورش وحشتناك است.

مضحك آنجاست كه در عقايد قبلي و اعتقادات جديد به طور يكسان متعصب، دگم، و پرحرارت هستند. متاسفانه در سال هاي اخير چرخش از منتهي اليه چپ به منتهي اليه راست به صورت خسته كننده وملال ‌آوري به عنوان استقلال و روشنگري وانمود مي شود. در حالي كه اين مساله به خصوص در امريكا تنها بازتاب تسلط ريگانيسم و تاچريسم است. بخش امريكايي اين "خود ارتقايي" در امريكا خودش را "افكار ثانويه " مي ناميد. به اين مفهوم كه افكار اوليه آن در دهه پرشتاب 1960 افراطي و غلط بوده است. در چند ماه پراهميت 1980 "افكار ثانويه" در آرزوي  تبديل شدن به يك جنبش بود درحالي كه به وسيله ي حاميان سخاوتمند جناح راست همانند برادلي و موسسات الين حمايت مي شد. سرپرستي مخصوص اين حركات با ديويد هورويتس و پيتر كولير بود كه دسته دسته كتاب هايي شبيه به هم نوشته و در بسياري از آنها از راديكال هاي قديمي الهام گرفته شده بود كه تازه چشم به جهان گشوده بودند. خلاصه آنان كه شديدا طرفدار امريكا و ضدكمونيست بودند.(3)

اگر راديكال هاي دهه 60 با مسايل ضد جنگ ويتنام و مواضع ضد امريكايي شان(كه همواره امريكا را با K غليظ تلفظ مي كردند) در بحث هايشان پافشاري كرده و پابرجا بودند. طرفدار"افكار ثانويه" همانند آنها پرسرو صدا و آتشين بودند. تنها مساله آن بود كه ديگر امروزه جهان كمونيستي وجود نداشت و امپراطوري شيطان از بين رفته بود و به نظر مي رسيد ديگر تطهير خود و ندامت زاهدانه در باره ي گذشته، محدوديتي ايجاد نمي كرد. هر چند در انتها عبور از يك بت به بت جديد همچنان پابرجا بود و تنها كمي با آنچه سرزنش قبلي دشمنان امريكا و دشمني كور با كمونيسم بيرحم و جنايتكار بود، تفاوت داشت.

در جهان عرب، شجاعت ناسيوناليستي پان عربيسم دوره ي ناصر كه در دهه 1970 فروكش كرده بود، گرچه پوچ و بعضا مخرب بود، جاي خود را به عقايد محلي و منطقه اي داد و اين عقايد محلي و منطقه اي به وسيله ي حكومت هاي اقليت حاكم و غيرمردمي سازمان يافت. اكنون تمام آنها به وسيله ي يك جنبش اسلامي سراسري تهديد مي شدند. هر چند يك اپوزيسيون فرهنگي سكولاريستي در جهان عرب باقي مانده است كه بيشتر آنها از نويسندگان، هنرمندان، مفسران و روشنفكران تشكيل مي شوند. آنها اقليتي را تشكيل مي دهند كه بسياري از آنها مجبور به سكوت شده  يا در تبعيد به سر مي برند.

شوم ترين پديده ، قدرت و ثروت حكومت هاي ثروتمند نفتي است. بسياري از رسانه هاي جنجالي غربي توجه خود را به رژيم هاي بعثي عراق و سوريه معطوف كرده اند تا بتوانند با فشار موذيانه اي آنها را با حكومت هاي ثروتمند همراه كنند و با حمايت هاي سخاوتمندانه هنرمندان، نويسندگان و آكادميسين هاي آن حكومت ها را آرام كنند. اين فشارها به خصوص در جريان جنگ خليج فارس آشكار شد.(*) قبل ازآن روشنفكران از مليت عربي حمايت و دفاع مي كردند. روشنفكراني كه خود را به پيشبرد مساله ناصريسم و ضد امپرياليسم متعهد دانسته و به دنبال كنفرانس باندوگ و جنبش هاي پراكنده هويت مستقلانه ي آنها برانگيخته شده بود. بلافاصله پس از اشغال كويت توسط عراق صف بندي غم انگيزي درميان آنها بوجود آمد. مي توان گفت تمام بخش صنعت ِانتشارات مصر و بسياري روزنامه نگاران چرخش 180درجه اي كردند. ناسيوناليست هاي پيشين عرب ناگهان آواز ستايش از عربستان سعودي و كويت را سر دادند. دشمنان منفور گذشته دوستان و ولي نعمتان جديد شدند.

احتمالا پاداش هاي زيادي براي اين چرخش هاي 180درجه اي ارائه شد. اما طرفداران نظريه ي" افكار ثانويه" عرب، ناگهان احساسات آتشين خود را در طرفداري از اسلام كشف كردند و همراه با آن پاكدامني شيوخ حاكم بر خليج فارس را مشاهده كردند. تنها يكي دوسال قبل تعدادي از آنها (همراه با رژيم هاي حاكم بر خليج فارس كه از صدام حمايت مي كردند) رجز مي خواندند و از صدام به خاطر جنگ با دشمن قديمي اعراب، يعني فارس ها، حمايت مي كردند. لحن آن روزها غيرانتقادي، اغراق آميز، احساساتي و برآمده از احساسات شبه مذهبي و قهرمان پرستي بود. هنگامي كه عربستان سعودي از جرج بوش و ارتش امريكا دعوت كرد، اين صداها تغيير كرد. حالا آنها به طور رسمي و تكراري ناسيوناليسم عرب را رد مي كردند. (چيزي كه آنها را به تقليد كوركورانه مي كشاند) اين مساله از طرف حكام عرب بدون چون و چرا حمايت مي شد.

براي روشنفكران عرب، با وجود اهميت ايالات متحده به عنوان نيروي خارجي برتر در خاورميانه، در حال حاضر شرايط بسيار پيچيده شده است. همان موضعي كه به طور اتوماتيك بدون تفكر عميق ضدامريكايي بود (دگماتيك، كليشه اي ، مبتذل و دستوري) تبديل به طرفداري از امريكا شد. در بسياري از روزنامه ها و مجلات سراسر جهان عرب، به خصوص آنان كه از كمك هاي سهل الوصول شيوخ خليج استفاده مي كردند، انتقاد از امريكا به صورت غم انگيزي كاهش يافت و بعضا محو شد و همراه با آن انتقاد از اين يا آن رژيم فاسد كنار گذاشته شد.

تعداد كمي از روشنفكران عرب به ناگاه در اروپا و ايالات متحده، نقش جديدي براي خود يافتند. آنها قبلا مبارزان ماركسيست و اغلب تروتسكيت بودند و از جنبش فلسطينيان حمايت مي كردند. بعضي از آنان پس از انقلاب ايران طرفدار اسلام شده بودند، درحالي كه بت ها از ميان رفته و يا از صحنه خارج مي شدند، برخي از اين روشنفكران به دنبال بت هاي جديدي بودند تا به آن خدمت كنند. به خصوص يكي از آنها شخصي بود كه زماني تروتسكيستي معتقد بود. بعدا همانند بسياري ديگر، تفكرچپ را كنار گذارد و رو به سوي خليج فارس آورد و در آنجا زندگي خوبي براي خود به دست ‌آورد. درست قبل از بحران خليج فارس به عنوان ناقد پرحرارت يكي از رژيم هاي خاص عرب ظاهر شد. اما هيچ گاه با نام اصلي خودش چيزي ننوشت، بلكه نام هاي مستعار متعددي به كار مي برد كه هويت و همچنين منافعش را مخفي نگاه مي داشت و بدون استثنا و به صورت هيستريك فرهنگ عرب را به طور كلي مورد حمله قرار مي داد. او اين كار را به خاطر جلب توجه خوانندگان غربي انجام مي داد.

امروز هر كس مي داند كه بيان مطالب انتقادي در باره ي سياست ايالات متحده يا اسرائيل در جريان قوي رسانه هاي غربي بي نهايت مشكل است. بر عكس بيان مطالبي در باره دشمني با مردم و فرهنگ عرب و اسلام به عنوان مذهب به صورت مضحكي ساده است. در نتيجه يك جنگ فرهنگي ميان مدافعان غرب و آناني وجود دارد كه از عرب و اسلام دفاع مي كنند. در چنين محيط متشنجي مشكل ترين چيز آن است كه روشنفكر نقاد باشد و از انطباق خود با منطق موجود امتناع ورزد و به جاي پرداختن به مسايل ديگر، توجهش را به رژيم هاي غيرمردمي متمركز كند كه به وسيله ايالات متحده حمايت مي شوند، مسايلي كه براي نويسنده اي كه در امريكاست، بايد جاي بحث انتقادي را بگيرد.

از طرف ديگر، اگر شما بخواهيد طرفداراني داشته باشيد، بايد به عنوان يك روشنفكر عرب، با حرارت و برده وار از سياست هاي امريكا حمايت كنيد و به منتقدان امريكا حمله كنيد. اگر آن منتقدان عرب باشند بايد شواهدي اختراع كنيد كه حماقت آنان را نشان دهد. اگر آن منتقدان امريكايي باشند بايد داستاني بسازيد كه دورويي آنان را ثابت كند. شما بايد داستان هايي را سرهم كنيد كه مربوط به اعراب و مسلمين باشد. بايد سنت هاي رايج آنان را بدنام كنيد. تاريخ آنها را وارونه جلوه دهيد، ضعف هاي آنان را بزرگ كنيد كه البته چنين چيزهايي فراوان است. علاوه بر همه ي اينها، شما بايد به دشمنان رسمي نظير صدام حسين، بعثي گرايي،ناسيوناليسم عرب،‌جنبش فلسطينيان و نظرات اعراب در باره اسرائيل حمله كنيد. در اين صورت مي توانيد انتظار داشته باشيد كه مورد قبول واقع شويد. به شما لقب شجاع مي دهند، ‌راستگو و پرحرارت مي گويند و ساير تعريف ها و تمجيدها از شما مي شود. البته بت جديد غرب است. شما بايد بگوييد: اعراب بايد سعي كنند كه بيشتر شبيه غرب باشند. بايد غرب را به عنوان نقطه اتكا و حامي خود بدانند. راه همان است كه غرب رفته است. راه جنگ خليج فارس نتايج مخربي در بر دارد. ما عرب ها و مسلمانان افراد بيماري هستيم. مشكلات ما مربوط به خودمان است و در مجموع خود ما آنها را بوجود آورده ايم.(4)

مسايل چندي در اطراف اين نوع شاهكارها وجود دارد. در مرحله اول در اين نوع مسايل هيچ گونه جامع نگري وجود ندارد.زيرا شما چشم بسته به يك بت خدمت مي كنيد. هيچ بدي اي در طرف مقابل نمي بينيد. به همان ميزان كه تروتسكيست هستيد، به مطلق گرايي روي مي آوريد. وقتي هم كه آن رارد مي كنيد، كاملا مطلق گرا هستيد. شما هيچ توجهي به سياست هاي ارتباط متقابل يا تاريخ به طور كلي به همان صورتي كه هست، نمي كنيد. براي مثال پيچيدگي هايي را مورد توجه قرار نمي دهيد كه ارتباط به هم پيوسته مسلمانان و غرب را به يكديگر پيوند مي دهد، توجه به يك طرف چيزي را روشن نمي كند. فرهنگ ها جامد و بسته نيستند و نمي توان يكي را خوب يا بد دانست. اگر نظر شما جلب رضايت ولي نعمتان خودتان باشد، نمي توانيد به عنوان يك روشنفكر به مساله نگاه كنيد. بلكه نگاه شما همانند يك زيردست يا يك دستيار است. در عمق تفكر شما جلب رضايت حاكمان نهفته است.

از طرف ديگر، گذشته ي شما در خدمت به ارباباني كه بي اعتبار شده و از ميان رفته اند ، در شما هيچ بازنگري را بوجود نياورده و خدمت به يك بت جديد را به طور جدي مورد سوال قرار نداده ايد. در نتيجه امروز نيز در خدمت به بت جديد رفتاري مشابه داريد. علاوه بر آن همان علاقه اي را در ارتباط با بت جديد حفظ مي كنيد كه در گذشته به يك بت داشته ايد. هر چند ممكن است قدري شك گرا شده باشيد، اما در انتها همان تاثيرات( جزم گرايانه) را دارد.

نقطه ي مقابل اين مساله، آن است كه روشنفكر بايد عيني گرا باشد. هر چند بسياري از روشنفكران اظهار مي كنند كه مسايل آنها مهم و داراي ارزش فوق العاده اي است، مسائلي اخلاقي كه با فعاليت آنها در جهان مادي درهم آميخته است. اما بايد ديد اين مسايل در كجا بيان مي شوند. به منافع چه كساني خدمت مي كنند. چگونه خود را با اخلاق عمومي و با ثبات منطبق مي كنند. چگونه ميان قدرت وحقيقت يكي را انتخاب مي كنند و چگونه يك انتخاب را بر انتخاب ديگر ترجيح مي دهند. آن بت هايي كه همواره مي شكنند، ار روشنفكر نوعي سرسپردگي مطلق مي خواهند . نظراتي قاطع مي خواهند كه فقط دوستان و دشمنان را مي شناسند.

آن چه كه بيش از همه مورد نظر من است، اين است كه چگونه يك فضاي خالي در ذهن براي شك كردن داشته باشيم و آن را براي تغيير و برخورد نقادانه آماده نگاه داريم. ( اين انتقاد ترجيحا بايد انتقاد از خود باشد) بله شما داراي راي وعقيده اي هستيد اما اين آرا و عقايد محصول كار شماست كه همراه با همكاري با ديگران است. ديگراني كه مانند شما روشنفكر هستند و اين همفكران و شركاي شما، محصول زمينه هاي حركتي و جنبش هاي تاريخي هستند و در حركت دايم زندگي قرار دارند. آنها كه انتزاعي و وفادارانه فكر مي كنند، مشكلشان اين است كه همواره به آرامش و نوازش نياز دارند. اصول و اخلاقيات روشنفكر از يك جعبه دنده تشكيل نشده است كه افكار واعمال آن از يك موتور محركه و تنها با يك نوع سوخت نيرو بگيرد. روشنفكر به فضايي نياز دارد كه در آن حركت كند، بايستد و پاسخ حاكميت را بدهد. امروزه بزرگترين تهديد براي زندگي روشنفكر تمجيد غيرمنتقدانه از حكومت است.

مواجه شدن با چيزي كه استقلال فرد را تهديد مي كند، مشكل است و مشكل تر از ‌آن پيدا كردن مسيري است كه در عين پا برجا بودن به عقايد خود به اندازه ي كافي آزادي را نيز حفظ كنيم. آزادي تغيير عقيده، كشف مسايل جديد و بازيافت آنچه كه يك بار به كنار گذارده ايم. مشكل ترين مساله براي روشنفكر آن است كه بدون آنكه وابسته به نهادي باشد  يا عامل اجرايي سيستم و متدي باشد، دست آوردهاي خاص خودش را بيان كند. هر كس كه نشاط موفقيت را در چنين فضايي احساس كرده باشد و در هوشياري و ثابت قدم بودن موفق باشد، تصديق خواهد كرد كه خطوط همگرايي چقدر كم است. اما تنها راه موفقيت آن است كه خودتان را به عنوان يك روشنفكر، به گونه اي حفظ كنيد كه بتوانيد ميان بيان فعالانه حقيقت در بهترين حالت ممكن و حركت منفعلانه اي كه ديگران براي خط مشي شما تعيين مي كنند، يكي را انتخاب كنيد. براي روشنفكر سكولار بت ها همواره شكست خورده اند.
تکثیراز جهانگیر محبی

۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه

اينجا فروشگاه تخريب شده در ژاپن نيست!


زماني كه آن سونامي تاريخي و فاجعه بار در ژاپن روي داد،
مدام عكس هاي مختلف در تعريف و تمجيد فرهنگ بالاي مردمان اين كشور به دست مي رسيد،
براي نمونه ايميلي بود كه در آن روزها دست به دست چرخيد و شد يكي از داغ ترين خبرهاي روز!
كه آي مردم جهان، بدانيد كه زلزله در ژاپن آمد و مردم آواره شدند
ولي در اين ميان هيچ كس به فروشگاه هاي آسيب ديده دستبرد نزد،
و عكس فروشگاه تخريب شده ولي غارت نشده، بين مردم جهان چرخيد!

Inline image 1

اينجا فروشگاه تخريب شده در ژاپن نيست!
اينجا ايران است و اين فروشگاه تخريب شده بعد از گذشت چند روز كاملاً دست نخورده باقي مانده است!
اينجا ورزقان است، از توابع آذربايجان، با مردمي ساده دل و با صفا كه با بيرون آوردن هر جنازه اي  از زير آوار ،اشك تمامي مردم آن در داغ همسايه روان شد!
اينجا آذربایجان است، مهد ایمان و شرافت
زلزله آمده، فروشگاهي تخريب شده، مردماني آواره گشته اند ولي هيچ كس تعدي به اموال ديگري نميكند،

شاید براي همين اين عكس ايميل نمي شود
تا دست به دست بچرخد و به سمع و بصر تمام جهان برسد



خبر مهم

خبر مهم
شرکت مخابرات ایران احتمالا از تاریخ ۲۰ مهر به بعد به تمام کسانی‌ که از یاهو در ایران استفاده می‌کنند یک ایمیل خواهد زد.
عنوان ایمیل:کارت اینترنت مجازی
وقتی این ایمل رو باز میکنید فايل ضميمه شده كه‌ با حجم ۳۲ کيلو بايت است شامل يك نرم افزار كي لاگر بر روي سيستمتان نصب می‌شه و ‌ از اون به بد تمام چیزهای که تایپ می‌کنید، هر ۲۰دقیقه به آدرس ایمیل research@irantelecom.ir فرستاده می‌شه.
این پیام رو براي همه كساني كه دوستشان داريد بفرستيد

سلام . من برگشتم چهارشنبه شب برگشتيم.

سلام . من برگشتم
چهارشنبه شب برگشتيم.
من و 5 تا از ديگر دوستان
خيلي سخت بود كه تنها و با همان 5 نفر از اوين خارج شوم اما چاره نبود.
شايد باور نكنيد كه بيش از حد گيج و منگ شده ام. قبل از زندان گيج نبودم اما حالا پس از اين پانزده ماه كه خيلي سخت گذشت به من اكنون خنگ و گيج و حيران هستم و نميدانم چكار كنم
 عزيزانم را آنجا گذاشتم و خودم آمدم بيرون...خيلي قسي القلب شده ام
چطور توانستم ناهيد خانم  آن فرشتهء مهربان و دوست داشتني( خانم كفايت ملك محمدي )را تنها بگذارم تا در زندان بماند؟
من بقيه را  گذاشتم در زندان بمانند و نتوانستم كاري مفيد برايشان انجام دهم.
الان خانم كبري بنازادهء مهربان و عزيز كه مادر صدايش ميكنند در ورامين در آن شرايط دشوار فضاي زندان قرچك و با آن آب و هواي بد دارد چكار ميكند؟
 الان در اوين سيمين خانم ( مطهره بهرامي) با آن حال بيمار كه حتي نميتواند با تعادل راه برود و دائم سرگيجه دارد و موقع بالا پايين رفتن از پله ها همه ميترسيم كه مبادا بيفتد پايين، او چه ميكند؟ ريحانه دباغ عروس سيمين خانم هم حتما دل و پهلويش را گرفته  و از درد بخود ميپيچد و قدر  گنجشك ناهار و شام ميخورد
  هر لحظه چشمم به ساعت است و در ذهنم تصور ميكنم كه خب... الان بچه ها دارند ورزش ميكنند... الان دارند كار ميكنند...الان دارند  ناهار ميخورند... الان دارند كتاب ميخوانند... نماز ميخوانند... و يا دارند راديو هفت را ميبينند و بعد ساعت خاموشي
 بياد نوشين نازنينم مي افتم. نوشين خادم كه آنهمه  با محبت و ارزشمند و با شخصيت و فرهيخته است اما نگران درد شديد گردن و كتفش هستم كه خيلي عذابش ميدهد
و به صديقه جان مي انديشم. صديقه مرادي عزيز. از خودم ميپرسم كه آيا يكدانه فرزند نوجوانش ميتواند هر هفته به قرچك برود و مادرش را ببيند؟ خوبست كه الان مدرسه ها تعطيل است ولي يكماه ديگر چه؟
 به اقيانوس شعر و آرامش مي انديشم. مهوش شهرياري. آخرين دوشنبه در اوين شب شعر داشتيم و چه لذتي بردم از آن اشعار زيباي خانم مهوش و فاران حسامي عزيز
به ياد همه مي افتم. به ياد بسمه... به ياد همه شان هستم. خانم فريباي خوب و صبور و نازنين. فريبا كمال آبادي عزيز كه هميشه با طمانينه و مهرباني سنگ صبور و يار و مددرسان دوستان در گرفتاريهاي فكريست درحاليكه اگر من مانند او به بيست سال زندان محكوم بودم ديگر حوصلهء همدلي با كسي را نداشتم ... فريبا!...فريبا جان تو بي همتايي ولي آرزو دارم هرچه زودتر ترا هم آزاد كنند و به آغوش همسر و فرزندانت برگردانند
و چشمهء جوشان مهر و سخاوت و اميد. هانيهء دوست داشتني. هانيه صانع فرشي كه درد و بيماري را با شكيبايي تحمل ميكني و هرگزتلخي اخم و چهرهء عبوس و بداخلاق بخود نميگيري . با آن طنين خنده هايت كه يك دنيا شور و انرژي و شادماني را به دل محزون بچه هاي بند منتقل ميكني
به ياد آن  دلهاي پرعطوفتي مي افتم كه همچون يك جان در دو بدن مثل شاخه اي كه دو غنچه دارد شكفته و گاه پژمرده ميشوند بهنگام هر شادي و غم و درد، شبنم مددزاده و مريم اكبري دو دوست جدايي ناپذير و همراه و همدل و خيلي با ذوق و هنرمند

و ديگران...همه و همه...
و چقدر خوشحالم براي پسر كوچولوي معصومه جان. اين پسر كه فقط نه سالش است ماه رمضان را روزه گرفت و دعا كرد  كه مادرش براي هميشه برود خانه و پيشش بماند و ديگر تنهايش نگذارد. معصومه ياوري عزيزم. به رفيق خوبم، دختر نويسنده و خوش قريحه ات نيز سلام برسان. معصومه جان. از همهء محبتها و پرستاريهايت وقت بيماري ام از تو ممنونم
چقدر خاطره دارم...چهار تا دفتر خاطرات...آيا ميتوانم چاپش كنم؟ لااقل بخشي را در وبلاگم بگذارم؟...نميدانم....بايستي ببينم از نظر خود دوستان يا مسوولين زندان سد قانوني وجود نداشته باشد بعد
 من امروز و فردا و پس فردا...حالا حالا هنوز گيج خواهم بود. چون نميدانم بايستي چه كنم؟ دلم نميخواهد به زندان برگردم اما نميتوانم ساكت هم بنشينم
اگرچه كه مثل قديمها سخت نميگذرد. ولي از نظر هوا و مساحت آنجا كه هواخوري خيلي كوچكست  و يا بخاطر فشارهاي فكري و يا... بنوعي مريضي ها درمان نميشوند و بيشتر هم ميگردند. بيماريهاي مزمن و گاه عصبي 
بدتر از همه اينكه بهداري آنجا امكانات ندارد  و مجبورند زندانيها را اعزام كنند بيمارستان كه همين امر  طول ميكشد و دردسر دارد و كلي دوندگي خانواده
........
دلم براي س.پ خيلي عزيزم و براي همهء دوستان خيلي خيلي تنگ شده. هميشه شبها مينشستم به بيرون و به همه فكر ميكردم. دلم براي ماه و ستاره ها و آسمان تنگ ميشد. ماه را نميشد ديد و گاه از لاي ميله هاي بالاي سمت انباري يا دستشويي  ميشد يك وجب آسمان را ديد اما فقط چند دقيقه ماه داشتيم. زود ميرفت .
ميرفت آنطرفتر كه ما نميديديمش
 خيلي حيفم مي آمد كه آسمان نداريم
گاهي هم يعني خيلي وقتها هم غصه ميخوردم. ميدانيد چرا؟
لازمست اين را به ... بگويم. او باورم ميكند و ميتواند دليلش را و راه چاره را پيدا كند. براي ... تعريف خواهم كرد تا كمك كند
بهرحال تلخيها و شيريني هاي بسياري را دراين پانزده ماه ( بلكه در مجموع اين پنج سال از سال 87 تاكنون) چشيدم كه تصور ميكنم تا آخر عمرم نتوانم همه را تشريح كنم
از همهء كساني كه در اوين با آنها آشنا شدم از همگي ممنونم
كمي حالم بهتر شود وبلاگم را رسيدگي خواهم كرد.