۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

الله اکبر: دین یا سیاست؟
فیروز نجومی
واقعیت این است که بانگ الله اکبر، هراسی در دل رژیم ولایت نیندازد. چون نظام ولایت خود حافظ و نگهبان الله اکبر بوده است و عامل نهادین ساختن آن در شعور و آگاهی مردم. هیچ کس بهتر از آیت الله ها و حجت الاسلام ها، الله را نمیشناسند. آنها خوب میدانند که الله اکبر افسانه ای بیش نیست، مثل افسانه ی فرود آمدن جبرئیل از آسمانها و ایستادن بر فراز دو افق شرق و غرب و برگزیدن محمد و وادار نمودن او به قرائت (محمد امی بود). آیت الله ها، علما و فقها بخوبی آگاهند که الله، خدایی ست که محمد برای قدرت و اقتدار خود خلق کرده است. الله هرچه بزرگتر و عظیم تر، قهار تر و خشن تر، بهمان سان محمد. محمد، الله هی را اختراع کرده است که چیزی جز بندگی و عبودیت، تسلیم و اطاعت و تقلید و تبعیت نخواهد. او الله را اکبر خواند که بتواند برای رضا و خشنودی اش شمشیر خود را بکار گیرد و سر مشرکان و کافران و منافقان، یعنی تمام آنانی که نسبت به توحید و نبوت شک و تردید بخود راه داده بودند، بر زمین افکنند.

فقها و علما نیز راه نبوت را قرنها به نیابت از امامت ادامه داده و سلطه ی الله اکبر را در زبان و فرهنگ و عادات و آداب و رسوم مردم گسترده اند. چه برای هر ضمه و فتحه ای که الله در کلام خود بکار برده است، قرنها است که تحقیق و تجسس کرده اند و دانش فقهی و کلامی را بوجود آورده اند. هرچه که اندیشیده اند و به نگارش در آورده اند محور ش اثبات و توجیه اکبر بودن الله بوده است. خویشتن را پیوسته در کلام الهی، قرآن، کتاب آسمانی الله، غرق  ساختند تا  خود  جلوه ی الله هی شوند که اکبر است. آنها الله اکبر را یکی از ساده ترین و مصطلح ترین واژه  ها در زندگی روز مره نمودند. ملت خو گرفته است که با بانگ الله اکبر برخیزد و بخسبد. اما هرگز نمی اندیشد که بانگ الله اکبر، اعترافی ست به اصغر بودن خویشتن. الله، اکبر است بآن دلیل که من اصغر هستم.. او بزرگ و عظیم است. من کوچک و حقیر. من و الله، نمیتوانیم با هم اکبر باشیم.

  تکرار الله اکبر بگونه ای روزمره، بویژه که  اگر از عبادت گران باشی، ضمن اینکه باور به اکبر بودن الله را نهادین میسازد، صغارت و حقارت را نیز در ناخود آگاه انسان تداوم می بخشد. اکبر بودن الله را مسلم فرض میکنیم و به  اصغر بودن انسان هرگز نمی اندیشیم. البته تنها با ایراد الله اکبر نیست که خود را صغیر و حقیر میسازیم بلکه در هر حرکت و عملی که در سوی الله بانجام میرسانیم، به  الله  عظمت و اقتدار می بخشیم و خود را تنزل میدهیم. پیشانی در استان ش می سائیم و در سجده های طولانی طلب عفو و مغفرت میکنیم. فاصله الله با بنده اش از زمین است تا آسمان. البته بسیاراند آنان که به حقارت و خواری خود مفتخراند. در نتیجه از این الله پرستان نمیتوان انتظار فهم و درک انسان را داشته باشیم. چرا که انسان در منظر اینان زمانی به کمال میرسد که بر قله رفیع عبودیت و بندگی نسبت به الله، صعود کرده باشد.
  
طبیعی ست که وقتی الله اکبر را بر زبان میرانیم،  نیاندیشیم که خدایی که به خود نسبت کمی میدهد و خود را اکبر وصف میکند، شان خود را به یک موجود زمینی تنزل داده است و نمیتواند انگیزه ای جز قدرت و اقتدار داشته باشد. زیرا که الله به بندگان خود فرمان میدهد که او  را فرمانروا و مالک و ارباب دو جهان هستی و نیستی توصیف کنند. هشدار دهد مکرر در کتاب قرآن خود که مبادا از انجام وظایفی که برای الله پرستان تعیین نموده است، از جمله حمد و ستایش روزانه،  غفلت نمایند. الله خود را اکبر نامیده است، که توانایی اندیشیدن و تعقل و خرد ورزیدن را از انسان سلب نموده و در زیر سلطه و سروری خود نگاه دارد. روشن است که باور به اکبر بودن الله، مستلزم اصغر بودن باورمند است. مسلم است که اگر خود را اصغر نکنی هرگز نمیتوانی الله را اکبر نمایی. آیا  آنکه، خون خود و خون دیگری را در راه اکبر بودن الله میریزند، اعترافی نیست به ناچیز بودن انسان در برابر الله؟ آیا میتوان گفت شهادت در راه تحصیل رضای الله، صعود به رفیع ترین قله عبودیت و بندگی نیست؟

جانشینان امامت، مجتهدین و فقها، الله را اکبر ساخته اند که مردم را اصغر و صغیر نگاه دارند. چرا که از صغارت مردم، هم دولت و هم روحانیت در طول تاریخ سود برده اند. هم اکنون که بر مسند قدرت قرار گرفته اند، حتی بیشتر به صغارت ملت نیازمندند. فریاد الله اکبر زمانی قابل قبول است که در اطاعت و تسلیم، در اعتراف به صغارت و حقارت، ادا شود، نه در نفی و مقاومت در برابر نظام ولایت. که در آن صورت اصغر، مشرک شود و منافق، آزادیخواه و دگر اندیش، مستحق عذاب و شکنجه و شایسته مرگ و نابودی، نه یکبار بلکه به تکرار تا بی نهایت. الله، اکبر است، چون انتقام الله با عذاب الیم همراه است و ابدی.    

بنابراین، رژیم دین، وقتی دهانی را که به الله اکبر گشوده است میکوبد، دهان اصغر را کوبیده است. دهان بنده ای را می کوبد که رعیت است و حق و حقوق انسانی خود را به الله تسلیم نموده است و پیوسته الله را اکبر خوانده است. مسلمان، عبد است و بنده. اسارت و بندگی هدیه الله است به مسلمان. ولی فقیه نیز که هم اکنون جلوه ی الله است، به انسان ها همچون بنده و رعیت مینگرد و برای آنها نیز حق و حقوقی هم قائل نمیشود.
    
شاید مردم در پناه تاریکی شب، مبادرت به فریاد الله اکبر میکنند بان علت که  فریاد الله اکبر در درون شان شهامت و شجاعت را در رو در رویی با خشم و خشونت، بیدار میکند. مشکل آنجا ست که همین احساسات را نیز میتواند در طرف مقابل که ابزار خشم و خشونت را در اختیار دارد فعال سازد که خود سبب شود که هرچه سخت تر و محکم تر بکوبد. یکی، الله اکبر را فریاد میزند که اعتراض و مقاومت کند چون محکوم است در برابر نیرویی خشن و بیرحم، نیروی ولایت. اما، دیگری الله اکبر را فریاد میزند بآن دلیل که وجود خود را با وجود الله در وحدت و یگانگی می بیند. بر آن تصور است که او همان گوید و همان کند که الله و رسولش، محمد روا داشته اند. که امروز او ست جانشین الله. یعنی او ست که فرمانروا و ارباب است. صفت اکبر، بنابراین،  برازنده ی او ست.

حال سوال این است که چگونه میتوان با الله اکبر به جنگ الله هی رفت که اکبر است و شمشیر در کف دارد؟ آیا با الله اکبر میتوان به نبرد با نیست انگاری و صغارت و حقارت در درون رفت؟ تجربه به ما میگوید درست است که فریاد الله اکبر تخت شاهی را واژگون نمود، اما هرگز امکان ندارد که اریکه ی ولایت را فرو اندازد. زمانیکه سر پنج تن معصوم "محارب " بر سر دار میرفت، جلادان ولایت بودند که مستانه الله اکبر را فریاد میزدند. اما به گزارش سازمان حقوق بشر، «محارب،» فرزاد کمانگر مبادرت به توزیع شکلات های خود در میان دژخیمان الله میکند و همراه چهار هموطن خود که یکی از آنان شیر زنی نیز بنام شیرین الم هولی، بوده است سرودی میخوانند خطاب به رفقا و هموطنان. در چنین شرایطی آیا نباید به اکبر بودن الله شک و تردید نمود و آئین انسان اکبری را جانشین الله اکبری ساخت؟ نه از حق و حقوق الله که از حق و حقوق انسان دفاع کنیم؟ سر در راه آزادی و بزرگی انسان نهیم؟ چه ایرادی خواهد بود اگر دین انسان ستیز را رها سازیم و دین انسان اکبری را جانشین آن نماییم؟

فیروز نجومی
Firoz Nodjomi
fmonjem@gmail.com
مرگ بر آمریکا: رمز مقاومت مردم یا رمز بقای حکومت ارتجاع؟
فیروز نجومی

چه خوب گفت خطبه خوان نمازهای جماعت جمعه، آیت الله، احمد خاتمی، یکی از کادرهای رهبری و تفسیر کننده اراده، رای، و نیت ولایت فقیه، که "مرگ بر آمریکا رمز مقاومت ملت ایران است." ظاهرا شعاری ست ساده و روشن، بی نیاز از توضیح و تحلیل. اما، اگر نیک بنگری، رابطه شعار «مرگ بر آمریکا» با «رمزمقاومت...» رابطه ای ست سوال برانگیز. مثلا، مقاومت در برابر چه؟ در برابر غرب و آمریکا؟ در برابری تحریمات اقتصادی؟ مقاومت در برابرمحروم گشتن در فروش تنها کالای با ارزش کشور و کسب درآمدی که حیاتی ست برای ملت؟ ناتوان گشتن در دست قویتر از انتقال پول با ابزار بانکی؟ مقاومت در برابر کاهش 70 درصدی بهای کار روزانه ملت که در ریال تبلور می یابد، گامی بزرگ  به عقب که در رشد منفی پنج درصدی بازتاب می یابد، آنهم برای کشوری با ثروتی هنگفت؟ مقاومت در برابر قوس صعودی هزینه زندگی، بیکاری و فقر روز افزون؟ مقاومت در برابر کشتار مردم سوریه بدست بشار اسد، جوجه دیکتاتور تاری؟ "رمز مقاومت " را باید "رمز بقا " خواند، بقای حکومت آیت الله ها و حجت الاسلامها. وگرنه مقاومت در برابر چه؟ چه چیزی تاکنون عاید ملت ایران شده است؟ شرم ضعف و ناتوانی وندانم کاری؟  آیا پسروی هم مقاومت است؟ دست آوردهای این مقاومت چیست؟ آیا میتواند چیز دیگری بجز استبداد مضاعف دین و قدرت برهبری دستگاه ولایت، باشد؟

آری، خاتمی خطبه خوان، درست میگوید مگر میتوان شعار «مرگ بر آمریکا» را باین سادگی بدست تعطیلی سپرد؟ از سر برکت این شعار بوده است که طلبه های حوزه های علمیه یکشبه از گدایی به شاهی رسیدند و اهرامهای قدرت را یکی پس از دیگری بدست آوردند و با شمشیر شریعت به قلع و قم مخالفین پرداختند. آنگاه چه سرها که بر زمین نیفکنند و چه خونها که نریختند. همین شعار بوده و هست که آیت الله ها و حجت اسلام ها را بر فراز منبر بوجد میآورد و خطبه خوانی ها را هر چه بیشتر آتشین میسازد.  هنوز سر از رکوع و سجود بر نداشته و اعتراف به تحقیر و خواری خویش را به پایان نرسانده که عبادتگران مبادرت به دادن شعار «مرگ بر آمریکا» میکنند، هم آهنگ و هم نوا در هارمونی تمام با یکدیگر که همراهی میشود با پرتاب مشتهای گره کرده در هوا.

دقیقا، کسی نمیداند که این عبادتگران چگونه به پای منبر خطبه خوانان حاکم کشانده میشوند. شکی نیست که رژیم در انتقال هواداران حرفه ای از شهری به شهر دیگر مهارت و تجربه خاصی دارد.  بعضا، آنها را "عبادتگران حرفه ای " میخوانند. با این وجود جمعیتی انبوه در مراسم نمازگزاری شرکت میکنند که بگونه ای در رسانه نشان داده میشوند گویی که این تمامی مردم ایران است که که مشت در هوا میکوبند و مرگ بر آمریکا را فریاد میزنند. آیت الله ها و حجت الاسلام ها با سیاسی نمودن عبادت و نمازگزاری و دینی ساختن مرگ بر امریکا در روزهای جمعه توانسته اند نزدیک به 35 سال بر سر زمین ایران حکومت کنند. مرگ بر آمریکا مشت آهنینی بوده است و هنوز هم، سکوت برانگیز و خاموشی زا. هیچ جنبده ای هرگز نمیتواند به این شعار نه بگوید. حتی وقتی حذف آن به امام امامها، امام خمینی نسبت داده میشود، چه غوغا ها که بر پا نشود. که ای ملت چه نشسته اید که خیانتکاران کشور و اسلام را به بیگانگان تسلیم کردند، بپا خیزید و کفن بر تن کنید.

از برکت شعار مرگ بر آمریکا بود  که رژیم دین، رژیمی از بیخ و بن واپسگرا و ارتجاعی و جزم اندیش را "انقلابی " جلوه میداد و امام خمینی را در ردیف رهبران انقلابی، همچون لنین، مینهاد. حال آنکه در واقع مرگ بر آمریکا، پوششی بود که در پس آن ارتجاع خود را پنهان میساخت. پس چه باک اگر ارتجاع بقدرت رسد و انقلاب برپا نماید. که ارتجاع رهبر شود و آزادی را  به دار مجازات بیاویزد. «مرگ بر آمریکا» چهره زشت ارتجاع، چهره ولایت را بزک میکرد و میکند همچون یک روسپی.. چه انقلابی که به پیش میرود تا بعقب، تا به گذشته های دور، بدوران رسالت و امامت بازگردد، انقلابی ست، زمان ستیز که روی به سیاهی دارد و تاریکی.

البته که شعار «مرگ بر آمریکا» بسیار فریبنده بود و تاثیری جادویی داشت، بگونه ای که رقبای کهنه کار و مبرز در کار سیاست ورزی، از جمله احزاب و سازمانها و گروهای ملی گرا و لیبرال دمکرات، بویژه نیروی چپ به رهبری حزب توده، را سخت بخود جلب نمود و اتحادی مظنون بین اربابان دین و مدعیان قدرت را امکان پذیر ساخت، اتحادی که به خفه ساختن نطفه رهایی و آزادی در جامعه انجامید. چه حقایقی تاریخی که در دل شعار مرگ بر آمریکا نخوابیده است: یکی شدن دین و قدرت، برقراری استبداد مضاعف، وحدت شمشیر و شریعت- آغاز تیره بختی ها و سیه روزی ها.

احمد خاتمی، امام جمعه موقت تهران، یکی از مشاغلی که در راس نظام ولایت اشغال کرده است، باید هم از تعطیلی شعار «مرگ بر آمریکا» نگران باشد. همچنانکه فرمانده کل سپاه پاسداران برای کسانی که قصد تعطیلی آنرا دارند خط و نشان میکشد، به قضاوت می نشیند و تهدید میکند.  یکی از دهان دین، حرف قدرت را میزند و دیکری از دهان قدرت، حرف دین را میزند.  چه شرایط موجود این شک و شبه را در حلقه رهبری نظام بوجود آورده است که شاید که شعار مرگ بر آمریک سودمندی خود را نه تنها از دست داده است بلکه خسارتی که ببار آورده و میآورد، سر انجام به ورشکستگی کامل نظام ولایت، فرو پاشی حکومت آیت الله ها و حجت الاسلام ها منجر میشود. آیا آنها خیال دارند که نظام ولایت را از پسروی باز دارند؟ چه خیال باطلی؟ بدون مرگ بر آمریکا ساختار نظام ولایت درهم فرو ریزد، چنانکه گویی زنان حجاب را از سر بر گرفته اند و اوراق قران را بر سر نیزه کرده اند.

پس برخلاف ظاهر سیاسی اش، مرگ بر آمریکا را یک شعار دینی باید تلقی نمود. چون از دهان دین بیرون میآید، از دهان یک آیت الله که مظهر دین است. این شعار نمیتوانست ادامه یابد اکر مورد تایید و تصدیق دین قرار نمیگرفت. یعنی که اگر خواست مرگ یک کشور دیگر دارای قبح بود  و از نظر فقه و فقهای عللم و دانا، ناپسند بشمار میامد، قتوای حرامی آن بی درنگ صادر میشد. چه، فقیه عالم و دانا که به قله اجتهاد صعود نموده است به دوران رسالت و کتاب مقدس، قرآن بنگرند. آنجا ست که در می یابند که الله، خدای یکتا و یگانه بزرگترین و دردناکترین مرگ را برای کافران و مشرکین، برای شیطان زده ها خواسته است. یعنی که نفرت و خشونت و انتقامجویی از ارزشهای برجسته ی دین مبین اسلام اند. کافر و مشرک و منافق، یعنی آنانکه از یکتایی و یگانگی الله سر باز میزنند، نه تنها در این جهان باید نیست و نابود گردند بلکه تا ابد در آتش دوزخ خواهند سوخت. الله ای که رحمان رحیم است، منتقم و جبار هم هست، بیرحم هست، اگر نیست، دوزخ را برای چه منظوری مدیریت میکند. مگر بشر را از گرفتار شدن در شعله های ابدی دوزخ پیوسته هشدار نمیدهد. بنابراین، مرگ بر آمریکا دارای توجیه دینی و فقهی ست. مرگ بر آمریکا مثل مرگ بر کافر است  و مشرک و منافق، ضد خدا، شریعت الله، خدایی که بجز او هیچکس دیگری نیست، توجیهات سیاسی در مرحله دوم و سوم قرار دارد. ارزش احساسی شعار مرگ بر آمریکا غیر قابل تخمین است. بهمین دلیل سرکوب کننده است. چون مطلق است و چون و چرا ناپذیر.

بعبارت دیگر، «مرگ بر آمریکا» دارای منع دینی نیست بآن دلیل که اسلام با ابزار ترویج   "نفرت "  از کافران، جنگ بر علیه آنان و بدست آوردن غنائم جنگی سبب بهم پیوستگی مسلمانان میگردید. نفرت آفرینی اگرچه در طول تاریخ  ابزاری مفید در دست سیاست ورزان بکار رفته است، اما نفرت آفرینی و انتقامجویی، جهاد و شهادت در دین اسلام، شیوه و روش زندگی ست. بی دلیل نیست که با تعطیلی شعاررگ بر آمریکا هم آیت الله و حجت الاسلام، سر خصومت و ستیز دارد و هم سر لشگر و هم سردار. چه تعجب اگر آنرا مصیبت بار بخوانند. دستگاه ولایت هنوز بر این باور است که ادامه بکارگیری این شعار است که میتواند، اسلامیست های جنگنده، نماد انتقام جویی و خوانخواری رادر گوشه و کنار جهان بخود جلب نماید و در دل شیطان بزرگ هراس اندازد. این استراتژی زائیده عقل اجتهاد است در عرصه سیاست. بهمین دیلیل استراتژی ای ست از سر ضعف و نادانی. چرا که پندارد که رهنمون است بسوی جهانی ساختن اسلام برهبری فقهای ایرانی.

خسارت بار بودن شعامرگ بر آمریکا، تنه به سرکوب و نابودی نا هماهنگ و ناجور، دگر زیست و دگر اندیش، ملحد و خدا ناشناس  محدود نمیشود بلکه در عادی ساختن نفرت و خشونت در جامعه نقش اساسی بازی کرده است. 35 سال تکرار مرگ بر آمریکا تاثیر ویرانگر خود را بر جامعه گذارده است بآنگونه که ملت ایران هر روز به تماشای مراسمی میروند که در آن نفرت و خشونت در اوج خد به معرض نمایش گذارده میشود، به نظاره به دارآویختن انسان هایی بدون چهره، متهم به فساد بر روی زمین و محاربه با الله در ملا عام. این خشونت رسمی نه تنها سبب نگاه داشت خشونت در جامعه نشده است بلکه انرا صدها بار افزایش داده است.

آیا کنش گاردهای  ضد شورش وقتی باتوم را بیرحمانه بر جسم و جان معترض  فرود میآورد، میتواند از چیزی جز تنفرنسبت به ناهمگون و ناجور، برخیزد؟ بستر  خشونت، تنفر است. حکم شرع، بی حجاب و یا "بد حجاب " را سرزنش میکند، مورد لعن و نفرین قرار میدهد. او  را سزاوار هر گونه تحقیر و تنبیه و مجازات می بیند، چون ناهمگون و ناجور است. بهایی کیش را سزاور مرگ می پندارد. مرگ بر آمریکا مرگ بر بی حجابی  هم هست، مرگ بر هر چیزی که از مرزهای شریعت عبور میکند، مرگ بر هر بدعت و نو آوری و آشکار ساختن زیبائی ها هم هست، مرگ بر اندیشه ورزی و حقیقت جویی هم هست،  مرگ بر اندام زنان، مانتو های بدون دگمه و "ساپورت پوشان "  و شلوارهای لوله تفنگی پسر ها هم هست، مرگ بر آمریکا، مرگ  بر اینترنت و دیش های ماهواره ای هم هست. مرگ بر آمریکا، مرگ بر هرچیزی است شادی آور و طرب آنگیز. مرگ بر آمریکا، مرگ بر تنوع است و بر تکاثر، مرگ بر حقوق بشر است و بر دگر زیستی و دگر اندیشی و هر چیزی که انسانی ست.

اینجا ما از کنش های سخن میگوییم که از مرز شریعت عبور میکنند، بهمین دلیل مورد خشم و خشونت و نفرت دین و قدرت قرار میگیرد که در حمله به دیش های ماهوره ای بوسیله ماموران انتظامی، بازتاب می یابد. تصاویر نشان میدهند که ماموران انتظامی با چنان خشونتی به ویران ساختن دیش ها میپردازند، گویی که ناموس آنها را مورد تجاوز قرار داده اند. دستگاه انتظامی ولایت، بر آن تصور است که با ویران ساختن دیش های ماهواره ای، تحقیر زنان، پایمال نمودن حق و حقوق ابتدایی بشر، به آمریکا حمله کرده است، آمریکار را تحقیر کرده است. آمریکای ابر قدرت، قلدر جهان. تنها ابر قدرت و قلدری دیگری، همچون حکومت اسلامی برهبری فقیه است که میتواند، در برابر آمریکا قد برافرازد.

حال چگونه میتوان شعار مرگ بر آمریکا را به تعطیلی کشاند. بیچاره هاشمی رفستجانی همچون شیر پیری که یال و کوپالش را از دست داده است، سعی کرد که یکبار دیگر با نقل قولی از امام امامها،  آنچه را که نا مقدس است تقدس بخشد. اما کار او به تمسخر کشید. هر دهنی که به تعطیلی مرگ بر آمریکا گشوده ش شود باید کوبیده شود. چرا که نظام ولایت بر شعار مرگ بر آمریکا بنیان گذارده شده است، تعطیلی آن حکومت آیت الله ها و حجت الاسلام ها را از درون فرو میپاشد. بنابراین شعار مرگ بر آمریکا نه از دهان مردم بلکه از دهان دین بیرون میآید، دینی که قدرت هم هست. این است که با چنگ و دندان از ادامه آن دفاع میکنند، اما پس از 35 سال گرایش مردم بسوی غرب و آمریکا نه تنها فروکش نکرده است بلکه افزایش هم یافته است.

فیروز نجومی
Firoz Nodjomi
fmonjem@gmail.com

آقای معصومی من یکی از «دوستان مورد اعتماد» ایرج مصداقی هستم - قسمت اول
امیر صیاحی

این مقاله را پیش از حمله‌ی عوامل رژیم به اشرف نوشتم. به خاطر همدردی با قربانیانی که  هدف حملات رژیم واقع شده‌اند موقتا از انتشار آن صرفنظر کردم. گذاشتم کمی زمان بگذرد و با بازنگری دوباره آن را انتشار می دهم.
آقای عبدالعلی معصومی مقاله شما را در سایت همبستگی ملی که به مجاهدین تعلق دارد با عنوان «دوستان مورد اعتماد» ایرج مصداقی» خواندم. من قصدی برای نوشتن نداشتم، اما شما مرا مجبور کردید بخشی از آن‌چه را می‌دانم در دفاع از حقیقت بنویسم. تبعاتش هم متوجه شما و هواداران ناآگاه مجاهدین است که اصرار می‌کنند «دوستان مورد اعتماد» ایرج مصداقی را بشناسند.
دوستی خاله خرسه گاهی کار دست آدم می‌دهد. فکر می‌کنم این اصرار ها به ضرر مجاهدین تمام می‌شود. وقتی مطلبی انتشار یافته به پرسش‌ها و سوالاتی که مطرح کرده جواب دهید چه اصراری دارید منبع را بدانید؟ مجاهدین که بهتر از هر کس به صحت فاکت های مورد اشاره‌ی مصداقی اطمینان دارند. خوب حالا که دانستید چه پاسخی برای سؤالات مصداقی دارید؟ حالا متوجه شدید این فشارها نتیجه‌ی معکوس دارد. فکر کرده بودید من یا ما می‌ترسیم اسممان را بیاوریم؟ درست است مجاهدین کاری کرده‌اند خیلی‌هایی که از آن‌ها جدا شده‌اند حالشان بهم می‌خورد که حتی به گذشته فکر کنند و یادآوری آن اذیت‌شان می‌کند برای همین خودشان را گم و گور کرده‌اند.
کسانی که شما را با توجه به نقطه ضعف‌هایتان تحت فشار می‌گذارند و برای صحه گذاشتن بر اعمالشان و پوشاندن واقعیت به صحنه می‌فرستند توجهی به نتایج و تبعات نوشته‌ی شما نمی کنند. فکر می‌کنند با این ترفندها هراس در دل افراد ایجاد می‌کنند و آن‌ها را منفعل میسازند. فکر نمی‌کنند ممکن است نتیجه عکس بدهد.
من یکی از «دوستان مورد اعتماد» ایرج مصداقی هستم و محتوای نامه‌ی سرگشاده او به مسعود رجوی را کاملاً تأیید می‌کنم. یکی از شاهدان او هم هستم. تازه او نوک کوه یخ را نشان داده است. «نقض ابتدایی‌ترین اصول حقوق بشری» که چیزی نیست، مجاهدین انسانیت را هم زیرپا گذاشته‌اند.
 شما در مقاله‌ تان از همان اول بفرموده رهبری عقیدتی‌تان بنیان را بر دروغ گذاشته و از قول ایرج مصداقی نوشتید:‌ «نامه‌‌ طولانی‌ یی را که در ادامه می ‌‌آید، با عجله و در مدت هشت روز نوشتم و چهار روز به ویراستاری و تدوین آن گذشت»
http://www.hambastegimeli.com/index.php?option=com_content&view=article&id=43283:2013-07-28-20-13-45&catid=11:2009-09-22-08-59-59&Itemid=333
آقای معصومی متأسفم که شما شرافت یک تاریخ‌نگار را زیرپا می‌ گذارید. لااقل در آوردن نقل قول از یک نفر امانت را رعایت کنید. شما نوشته‌ی ایرج مصداقی را سانسور کردید. بعداً دیدم دیگران هم از روی دست شما رونویسی کرده و ادعای شما را تکرار کرده‌اند. شاید هم همگی‌تان از یک جا خط گرفته‌اید. مصداقی نوشته است:   
«نامه‌‌ی طولانی‌ای را که در ادامه می‌‌آید با عجله و در مدت هشت روز نوشتم و چهار روز به ویراستاری و تدوین آن گذشت. قصد داشتم روز ۱۹ بهمن سال گذشته منتشر کنم که به خاطر پیگیری بیماری‌ام، خوشبختانه انتشار آن دو روز به تعویق افتاد و حمله‌ی بی‌رحمانه‌ی تروریستی عوامل رژیم به «لیبرتی» و کشتار مجاهدین بی‌دفاع باعث شد که از انتشار آن موقتاً صرف‌نظر کرده و دست‌نگهدارم. ... عدم انتشار نامه‌ام این امکان را به من داد که با صرف روزهای متمادی و بازنگری در محتوای آن و اضافه کردن نمونه‌ها و فاکت‌های مشخص به منظور تدقیق هرچه بیشتر (به دوبرابر و نیم شدن صفحات آن منجر شد) به انتشار آن اقدام کنم. »
من از روز اول بدون آن که از محتوای نامه‌‌ی ایرج با خبر باشم شاهد و ناظر نوشتن آن بودم. حتی بعد از آن که تصمیم گرفت متن اولیه آن را انتشار ندهد دو ماه و خورده‌ای پیگیر بودم و از او در مورد انتشار آن پرس و جو می‌کردم. توضیح می‌داد که در حال تکمیل آن است. خصوصیات او را می‌شناسم. با او از نزدیک زندگی کرده‌ام. من قبل از انتشار نامه آن را خواندم و بعد از انتشار هم دوباره خواندم. 
آقای معصومی از همان اول نامه‌تان معلوم است بنا را بر دروغ‌گویی و سانسور گذاشته‌اید. توقع این که راجع به روابط درونی مجاهدین و تیف و معترضین و منتقدین شهادت راست بدهید بی‌جاست. شما مثل کارمندی هستید که هوای رئیس اداره‌اش را دارد یا میرزا بنویس دربار که در تاریخ جهان کم نداشته‌ایم.  
شما در نوشته‌تان من و امثال مرا به شکل زیرکانه‌ای زیر سؤال برده و اظهار داشته اید:‌
«دوستان مورد اعتماد» ایرج مصداقی، که نامی از آنها نمی برد، امّا «شهادت» آنها را، دربست، قبول می کند و بر اساس آن، با قطعیت تمام، اعلام می کند «تردیدی  در نقض ابتدایی ترین اصول حقوق بشری در ارتباط با اعضای مجاهدین ندارم»، چه کسانی هستند؟ خود او بدون این که نامی از این «دوستان» ببرد، درباره شان چنین می نویسد:   ـ «صدها نفر از مجاهدین، جداشده و به کمپ "تیف"، که زیر نظر آمریکاییها اداره می شد، رفتند... تعدادی از آنها دوستان من هستند»
شما سپس با آوردن بخشی از نوشته‌ی ایرج مصداقی به او طعنه زده‌اید:‌
  » ـ یکی دیگر از ساکنان پیشین «تیف»: «من رفیق دوست داشتنی یی دارم که سالها با او زندگی کرده ام؛ زندگی مشترک. صدها ساعت برایم درد دل کرده است. در شرافت و صداقت او تردیدی ندارم... به او اعتماد کامل دارم» (ص39)
بله ایرج راست نوشته منظورش من هستم، امیر صیاحی، متولد ۱۳۴۲، اهل اهواز، رزمنده‌‌ ارتش آزادیبخش از سال ۱۳۶۷، سال‌ها در ستاد مرکزی مجاهدین که هرکسی نمی‌تواند برود مشغول کار بودم. مرا وقتی تشنه و گشنه به استکهلم رسیده بودم در خیابان پیدا کرد و به منزلش برد. هیچ شناختی هم از من و گذشته‌ام نداشت. فقط از روی انسانیت به من اعتماد کرد و مرا به خانه‌اش برد و مدت‌های مدید در کنار او و خانواده‌‌اش و در اتاق نشمین آن‌ها زندگی کردم و در خصوصی‌ترین روابط‌شان شریک شدم. می‌دانم خیلی‌های دیگر نیز از کمک‌های او برخوردار شدند و امروز پستی را از حد گذرانده‌اند. می‌دانم دستشان را گرفت، پول در جیب‌شان گذاشت و امروز بی چشم و رویی می‌کنند.
تمام مراحل پناهندگی‌ام را نیز خودش دنبال کرد، عاقبت در دادگاه هم آمد که شهادت دهد. بارها نزد وکیل و اداره مهاجرت با هم رفتیم. خبر پذیرش پناهندگی‌ام را نیز خودش بهم داد. این در حالی بود که وکیل سوئدی من خانم اوا حدادی که هم او مجاهدین را خوب می‌شناسد و هم مجاهدین او را بارها برای مجاهدین نامه نوشت و از آن‌ها در باره‌ی «هویت» من تأییدیه خواست اما مجاهدین حتی پاسخی به درخواست او ندادند. در حالی که دولت سوئد پرونده پناهندگی من را رد کرده بود و من نیاز به چنین تأییدیه‌ای داشتم. در کدام نقطه از دنیا دو دهه برای یک سازمان، نهاد یا انجمنی کار می‌کنی و آن‌ها از تأیید آن و یا تآیید هویت آن فرد خودداری می‌کنند؟ با این وضف آیا فکر می‌کنید رهبری مجاهدین اهمیتی به سرنوشت مردم ایران و این که چه می‌کشند می‌دهد؟ شرح آن‌چه بر من و ما رفت بماند برای بعد. تاریخ از آن داستان ها خواهد گفت و روسیاهی به شما و امثال شما خواهد ماند.
دوباره با طعنه به ایرج مصداقی، دست روی بخشی از نوشته‌ی او گذاشته‌اید:
« وصف یکی دیگر از همان دوستان: «دوست شفیق و نازنین دوران زندانم که همچنان به او شدیداٌ علاقمندم، در جمع مجاهدین وقتی مورد هجوم عده یی تحریک شده قرارگرفت، با سر در شیشه رفت و در حالی که قسمتی از شیشه را در دست داشت، گفت: حالا اگر کسی جرأت دارد به من نزدیک شود»(ص39)
من تقریباً همه‌ی منابع ایرج مصداقی را می‌شناسم. در مورد چندتایی که شما به آن‌ها اشاره کرده‌اید توضیح می‌دهم.
این فرد ابراهیم (عباس) محمدرحیمی است. ۱۱ سال زندان بوده است. ۴ برادر و خواهر و یک خواهرزاده‌اش اعدام شده‌اند، پدر و مادر و دیگر خواهر و برادرش هم زندانی بوده‌اند. خودش هم وقتی بچه‌اش یک ساله بود او را در ایران گذاشت و همراه همسرش که او نیز ۱۰ سال سابقه زندان داشت به مجاهدین پیوست. مگر گفتگوی او با همنشین بهار را گوش نکرده‌اید که عیناً شهادت مزبور را داد.
http://www.didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=27405
وقتی یکی از به اصطلاح زندانی‌های سابق تحت عنوان این که دوست نزدیک اوست و حتی بیشتر از ایرج با او دوست است! گفته‌ی مصداقی را تکذیب کرد. او با عصبانیت در فیس بوکش نوشت که همه‌ی آن‌چه ایرج مصداقی از قول من نوشته را تأیید می‌کنم و دست از این «چرت و پرت» گویی‌ها بردارید. مگر ندید ماه‌ها عکس مشترک خودش و ایرج را به جای عکس خودش در فیس بوکش قرار داده بود. خجالت نمی‌کشید کسی با این سابقه را زیر سؤال می‌برید و نام خودتان را تاریخ دان گذاشته‌اید؟‌
شما ادعای ایرج مصداقی را زیر سؤال برده‌اید و مارک رژیمی زده‌اید. او گفته است:
ـ «من دوست شریف و با پرنسپی دارم که شهادت می دهد نیمه های شب در حالی که خواب بود وی را بیدارکرده و بی مقدمه چند نفری بر سرش ریخته و به شدّت او را مضروب کرده اند» (ص38)
من این فرد را از نزدیک می‌شناسم، از دوستان نزدیک من است. چون تاکنون خودش حرفی نزده از اعلام نامش خودداری می‌کنم. زندگی او و تجربیاتی که از سر گذرانده حیرت آور و باورنکردنی است. امید که افرادی چون او مثل من روزی سکوت را بشکنند.
اگر راست می‌گویید از آقای رجوی بخواهید همراه با شما در «سیمای آزادی» حاضر شوم و یک به یک شهادت دهم و شما هم دفاع کنید و مردم هم داوری کنند. آقای رجوی بارها قول داده «دیگ» و «حوض» و «عملیات جاری» را در میادین تهران برگزار کند شما از او بخواهید یکی از آن‌ها را در سیمای آزادی برگزار کند.
خیلی مایل بودید افراد به سخن آیند بفرمایید این هم شهادت سعید جمالی (هادی افشار) یکی از زندانیان سیاسی زمان شاه، از اعضای سابق مرکزیت مجاهدین که سالیان سال در «تیف» بود. از آن‌جا توسط آمریکایی‌ها به ابوغریب هم برده شد و ...
این هم دیگر شهادت او که می‌گوید همه‌ی گزارشات مربوط به روابط درونی سازمان را خوانده است و ۹۵ درصد آن‌ها را واقعی می‌داند:
«می توان با توجه به حال و روز امروز تشکیلات و روندی که در این سی و چند سال طی شده  (مشخصا از سال 1360 به بعد) مفصلا توضیح داد اما به چند نکته اکتفا میکنم (من بسیاری از گزارشات منتشره را که عموما جنبه سرگذشت فردی افراد و یا مشاهدات عینی آنها بوده را خوانده ام که در صورت لزوم به آنها مراجعه کنید، فقط یک نکته را باید تاکید کنم که نه تنها بیش از 95 درصد گزارشات منتشره صحیح است که بسیاری نکات یا گفته نشده یا اطلاع جامعی از آنها در دست نیست...و جالب این است که تقریبا هیچکدام نیز توسط این جریان رد نشده فقط سعی کرده اند با شلوغکاری و تهمت موضوع را عوض کنند )»
http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-55770.html
آقای عبدالعلی معصومی که خواهان منابع ایرج مصداقی بودید، شاهد از غیب رسید. خودش هم از ابتدا در اشرف بوده و مسئولیت هم داشته. تازه میگوید « بسیاری نکات یا گفته نشده یا اطلاع جامعی از آنها در دست نیست». تا به حال هم سکوت کرده بود. خجالت نمی‌کشید به امثال او مارک رژیمی و مزدوری وزارت اطلاعات می‌زنید؟
مهدی گرمرودی وقتی به نام او لیست مجاهدین را امضا کردند، اعتراض کرد. او هم ۱۰ سال زندانی بوده. سال‌ها هم در تیف بود. ایرج را هم از نزدیک می‌شناخت.
تحریک افراد به شهادت دادن به ضرر شماست، چرا چیزی به این سادگی را نمی‌فهمید. آن‌چه ایرج مصداقی در «گزارش ۹۲»  آورده از نظر فاکت‌ها مو به مو عین واقعیت است.
شما این ادعای ایرج مصداقی را رد کرده‌اید:‌
ـ «من صدها نفری را که در سالهای اخیر از شما جداشده اند، دیده ام. با آنها زندگی کرده ام. دمخور بوده ام... در قرن بیست و یکم تا خروج از اشرف تلفن دستی ندیده بودند. کارکرد آن را نمی دانستند. با اینترنت و ماهواره و... آشنا نبودند. حالا به دروغ عده یی را بسیج کنید تا در رسانه ها تبلیغ کنند که بزرگترین مرکز کامپیوتری در اشرف است. در کره شمالی هم این گونه تبلیغات کم نیست...»
آقای تاریخ‌نگار من یکی از کسانی بودم که تا روزی که در اشرف بودم تلفن دستی ندیده بودم، کامپیوتر ندیده بودم، کار با آن را بلد نبودم. همه‌ی ما در تیف از شوق داشتن چنین دستگاه‌هایی در پوست خود نمی‌گنجیدیم.
آقای معصومی من شاهد زنده هستم، چه مدرکی بالاتر از خود من که حی و حاضر می‌توانم در هرکجا که خواستید شهادت دهم، من تا روزی که به تیف رفتم نه کامپیوتر داشتم و نه تلفن دستی و نه کار با آن‌ها را بلد بودم. به خاطر ترددهایی که به بیرون از اشرف داشتم، در دست عراقی‌ها تلفن دستی دیده بودم. در تیف بود که با این دو ابزار جامعه مدرن آشنا شدم. فقط هم من نبودم یک خاطره تعریف می‌کنم. ما جزو سری آخر بودیم که امریکایی‌ها از تیف تخلیه کردند و به شهر دهوک در کردستان بردند و در یک هتل به نام چنار اسکان‌مان دادند. بچه‌ها یک تعداد در آن جا ایستاده بودیم و می‌گفتیم این آقا چرا باخودش صحبت می‌کند. فکر می‌کردیم او دچار بیماری روانی است. بعدها متوجه شدیم او با موبایل صحبت می‌کرد و گوشی داشت. مجاهدین ما را به عنوان آگاه‌ترین اقشار جامعه معرفی می‌کردند. ما کمترین خبری از تحولات پیرامون خود نداشتیم.
شما منابع کتاب ایرج مصداقی را دشمنان «خونی» مجاهدین معرفی کرده‌ و نوشته‌اید:‌
ـ مصداقی  از «دوستان مورد اعتماد»ش نامی نمی برد، امّا از روی نشانیهایی که می دهد می توان فهمید که همه «جداشدگان» از سازمان مجاهدین را دربرنمی گیرد بلکه این «دوستان مورد اعتماد» که سراسر «نامه سرگشاده» با استناد به «تولیدات» آنها تنظیم شده، آن دسته از «جداشدگان از سازمان مجاهدین» را دربرمی گیرد که «جز ضدّیت و دشمنی» با «رهبری سازمان مجاهدین» «انگیزه دیگری برای کار سیاسی ندارند» پس می ماند دشمنان «خونی» مجاهدین، که مصداقی، در این «نامه»، تیزگام تر از مجموعه آنها، بر سازمان و رهبران و ارزشهای ایدئولوژیک و مبارزاتی آن تاخته است«
شما در دروغگویی و پرونده سازی دست گوبلز را هم از پشت بسته‌اید. جهت اطلاع شما و خوانندگان این نوشته می‌گویم من در تیف هم که بودم دشمن خونی مجاهدین که نبودم هیچ به عنوان هوادار مجاهدین شناخته می‌شدم چرا که سرم توی لاک خودم بود. روزی هم که قرار شد تیف برچیده شود و ما توسط آمریکایی‌ها به کردستان عراق اعزام شویم، جزو کسانی بودم که ۱۵۰۰ دلار از مجاهدین دریافت کردم. آن را حق خودم می‌دانستم. روزی که از مجاهدین جدا شدم حاضر نشدند یک شلوار درست و حسابی به من بدهند اما وقتی فکر کردند ممکن است پایمان به خارج برسد به هرکس که امضا می‌داد ۱۵۰۰ دلار می‌دادند و فیلم‌ هم می‌گرفتند. حتی شماره‌ تلفنی به ما دادند که در ترکیه و ... که رسیدیم برای دریافت کمک با آن تماس بگیریم. ما را سر کار گذاشته بودند. وقتی با شماره مزبور تماس گرفتیم قطع بود.
البته طبق ادعای آقای رجوی که اموال مجاهدین در اشرف را ۵۰۰ میلیون دلار ذکر کرده، اگر اعضای این سازمان را ۴ هزار نفر در نظر بگیریم چیزی در حدود ۱۲۵۰۰ دلار سهم من فقط از اشرف  می‌شود که البته خود را طلبکار نمی‌دانم. هرچند عمر و جوانی و طراوات و شادابی‌ام رفته و جسم بیمارم به اروپا رسیده است. بقیه سرمایه‌های مجاهدین در دنیا را نمی‌دانم چقدر است. البته فکر نکنید من با آن ۱۵۰۰ دلار خود را به خارج رساندم. خیر برای رسیدن به سوئد ۱۵۰۰۰ دلار یعنی ده برابر وجهی که مجاهدین داده بودند خرجم شد.
البته مجاهدین به تعدادی از همین‌هایی که امروز در آلبانی هستند هم  علاوه بر ۲۵۰ دلاری که دولت آلبانی و «یو ان» کمک می‌کنند، ۵۰۰ دلار می‌پردازند تا آن‌ها سکوت کنند و از مشاهدات و آن‌چه بر سرشان آمده چیزی نگویند.   
یکی از شاهدهای ایرج مصداقی همایون کاویانی است که ۱۱ سال زندان بوده، از نوجوانی مگر مقاله او را نخواندید؟ شما به زعم خودتان زرنگی کردید آن قسمتی را که ایرج در مورد همایون توضیح داده و گفته سال‌ها در زندان با هم بودند را در نوشته تان نیاوردید. چون معلوم می‌شد رفیق هم زندانی ایرج بوده.
چرا پاپوش می‌دوزید؟‌ چرا دروغ می‌گویید؟ چرا ما را انکار می‌کنید؟ چرا ما را متهم می‌‌کنید؟ چگونه رویتان می‌شود تو روی زن و بچه‌تان نگاه کنید؟ آیا نمی‌ترسید که فردا در تاریخ از شما به عنوان یک فرد دروغگو و پاپوش دوز یاد کنند؟  
یادتان هست در جریان انقلاب ایدئولوژیک به مسعود و مریم نامه می‌نوشتید، دروغ‌های حیرت‌آور می‌گفتید:
«نامه‌ای از : عبدالعلی معصومی
ای رها ترین اوج،
ای سرافراز ترین قله،
ای چشمه‌ی آفتاب،
مسعود!
سلام بر تو
و بر مریم عذرای زمان ما، سلام.
دانه در ظلمت نمی‌روید، شب بی انتظار سپیده ، به پایان نمی‌رسد، و من و ما و هرکس و هرکدام، بدون پیمان و پیوند با چشمه‌ی آفتاب ، با تیرگی اندورن و بیرون هرگز، توان برآمدن نخواهیم داشت. ... آن شب در طلیعه‌ی بهار، در زیر باران کلام مهدی، که فواره‌ای از خون بود و صداقت، بغض گره‌خورده‌ای که سالیان سال، در اندرونم به سنگینی یک کوه، لنگر بسته بود، ترکید. دیدم از قفس تنم روزنی بسوی نور گشوده شد و جویباری از اشک، از دهانه‌ی آن روزن، بارید و بازهم بارید، تا آن جا که مرا در یک لحظه، تا حد «قبض مطلق» برد و حس کردم، در آستانه‌ی انفجار و مرگ ایستاده‌ام. رعشه‌ای شدید بر خرمن اندیشه‌های دوپایه‌ میراثم افتاده بود...فردا و فردا‌های آن شب، آتش عشق در قلبم روشن و روشن‌تر شد. دوبار ویدئوی مراسم آن شب را دیدم و چندبار سخنان ترا در نشریه خواندم. غلیان و آشوب احساسم، به خودآگاهی پیوند خورد مرا در جدایی از هر رنگ، در راه همرنگ شدن با تو و مریم، شتاب داد. من اکنون از شما یگانه شدم، در شما یگانه شدم و میزان و شاخصی یافتم در زندگیم که در هرگام و هرکلام، خود را به آن محک می‌زنم و کاستی‌هایم را جبران می‌کنم. اکنون، آنچنان، برخویش و در خویش استوار گشته‌ام که می‌دانم به پایمردی تپش و شوری که از این سرچشمه‌ی آفتاب می‌گیرم من هم می‌توانم «فولاد آبدیده» شوم و همپا و هم‌پیوند «سی‌مرغ» آتش بال ، از کریوه‌ها و دیولاخ‌ها، بی‌تزلزل، بگذرم و پری باشم ا زبال‌های توانمند «سیمرغ»، در راه خطیر هزارها خطر...»
قسمت‌هایی از تأثیرات انقلاب ایدئولوژیک، مجاهد شماره ۲۵۲ سی‌ام خرداد ۱۳۶۴ ص ۸۱
آیا در طول این سال‌ها ذره‌ای بها پرداختید؟ به کلماتی که به کار برده‌اید پای‌بند بودید؟‌ شرم نمی‌کنید ما را به «اطلاعاتی» بودن متهم می‌کنید؟‌
شما بودید که می‌گفتید:‌
«اکنون، ای یگانه‌ترین پرستنده‌ی خدا- مسعود- مرا که یگانه شدم در یگانگی تو و رها شدم –رهاتر از پرواز- در رهایی تو، بگو، تا بسوزانم خود را در کلام تو، تا منفجر کنم خود را در راستای پیام تو، فداشدن ، و ده‌ها و صدها بار جان دادن، و فراتر از جان دادن خود عین رهایی است. مرا اکنون، تنها یک اشتیاق، می‌سوزاند، اشتیاق آن که برگی از درخت تناور «سازمان عشق» تو باشم و پری از بال‌های پرنده‌های در پروازی که تو رها کرده‌ای، بسوی نور و رهایی. »
آقای معصومی در دورانی که شما در پاریس در کنار خانواده‌تان زندگی می‌کردید و از نعمات دنیوی برخوردار بودید ما در سخت‌ترین شرایط در مناسبات مجاهدین بودیم و بعد هم در صحرای لم‌یزرع عراق در کمپ تیف زیر تیغ آفتاب کار کردیم و از عرق جبین‌‌مان پول درآوردیم و با تحمل سختی‌ها و شداید گوناگون خود را به اروپا رساندیم. در مسیر علف خوردیم، مدت‌ها در میدان‌های تره بار دنبال میوه‌ و سبزیجات لهیده‌ی می‌گشتیم تا روزگار بگذرانیم. دوستان‌‌مان در رودخانه و دریا غرق شدند، بارها به زندان افتادند و مصیبت‌ها کشیدیم. شعار هم نمی‌دادیم ما را سوار هواپیما کنید و دربست به اروپا و آمریکا منتقل کنید. خودمان پیشقدم شدیم. وقتی با خودتان تنها می‌شوید، از خودتان خجالت نمی‌کشید که در اثر تهدید‌ات و فشارهای مجاهدین دست به قلم می‌شوید و علیه مایی که سکوت هم کرده‌ایم توطئه‌چینی می‌کنید و ما را که زندگی‌ و هستی‌مان را در گرو مبارزه گذاشته‌ایم به عامل وزارت اطلاعات بودن و ... متهم می‌کنید؟
شما یک روز در عمرتان سختی کشیده‌اید که می‌خواستید خودتان را منفجر کنید. کسی جلوتان را گرفته بود؟ همین الان تشریف ببرید یک روز کنار همین افرادی که در لیبرتی هستند زندگی کنید، نیاز به منفجر کردن خودتان نیست. نمی‌خواهد صد بار جان بدید یک بار یک قطره خون بدید. به «لشکر فدایی» رجوی بپیوندید. حالا دیگر به آخر عمر نزدیک شدید. شما ۳۰ سال پیش می‌خواستید خود را منفجر کنید. حالا ۳۰ سال هم اضافه عمر کردید حالا خودتان را منفجر کنید. درهمان پاریس که زندگی می‌کنید مریم رجوی را دستگیر کردند عده‌ای خودشان را به آتش کشیدند شما از موقعیت استفاده می‌کردید و خودتان را آتش می‌زدید. هنوز هم دیر نشده در اعتراض به حمله به اشرف و گروگان‌گیری خودتان را آتش بزنید تا نگاه ها متوجه مجاهدین و این افراد شود. الان هم به همراه رفیق کافه‌نشین‌تان خزایی و شیخی بساز و بفروش و جلال گنجه‌ای و فیلابی و طاهرزاده و... که الحمدالله همگی از هیکل‌های خوبی هم برخوردار هستند اعتصاب غذای جانانه‌ای به نفع افراد مانده در لیبرتی کنید. اگر هیچ استفاده‌‌ای برای آن بیچاره‌ها نداشته باشد لااقل به تناسب اندام این افراد کمک می‌کند .
آیا وقتی به زعم خودتان پا در راه مبارزه گذاشتید فکرش را می‌کردید به مرتبه‌ای سقوط کنید که در ردیف ردیه‌نویسان و پاپوش‌دوزان حزبی قرار گیرید؟
آقای معصومی «سازمان عشق» که شما می‌گویید به چنان ذلت و خفتی افتاده بود که تبدیل به «سازمان نفرت» شده بود. در دوران سخت پراکندگی پس از حمله‌ی آمریکا به عراق، من هراسم از بمباران‌های آمریکایی‌ها یا حمله‌ی کردها و مزدوران رژیم نبود، من از این می‌ترسیدم که مبادا همرزم و برادر کناردستی‌ام مرا هدف قرار دهد و به سمت ایران فرار کند. نمونه‌هایش را قبلا دیده و شنیده بودیم. می‌ترسیدم فردی مستأصل از روابط در کنارم باشد که تصور کند با کشتن من و فرار به سمت ایران می‌تواند از شر روابط خلاص شود. دائم سعی می‌کردم به اطرافیانم محبت کنم و ... که مبادا فکر به رگبار بستن من به مغزشان خطور کند. باشد توجیه کنید که این واقعیت نداره و ذهنیت تو بوده است. بسیار خوب لابد در روابط چیزهایی دیده و شاهد مواردی بوده‌ام که از این امر هراس داشتم. با این روحیه کسی می‌تواند بصورت واقعی و تمام عیار بجنگد؟
آقای معصومی برای توصیف بهشت موعودی که شما و دیگران بشارتش را می‌دادید لازم است بگویم که پس از سقوط صدام حسین شرایط به گونه‌ای تغییر کرده بود که در ذهنم فضای نیمه‌باز سیاسی سال‌های ۵۸ تا ۶۰ را تداعی می‌کرد. احساس می‌کردم از یک شرایط کاملاً‌ اختناق‌آمیز به فضایی که می‌توان در آن کمی تنفس کرد رسیده‌ایم.
در آن دوران وقتی ما به مسئولین سازمان جواب می‌دادیم و یا نظرمان را مطرح می‌کردیم و روی درست و غلط بودن موضوع پافشاری می‌کردیم آن‌ها می‌گفتند «سازمان را در کرنر دیده‌اید زبان باز کرده‌اید. باشه به حساب‌تان تا موقع‌اش فرا رسد.» حق با آن‌ها بود. در گذشته حتی به ذهن‌مان هم خطور نمی‌کرد بگوئیم چرا، فکر چرا گفتن ممنوع بود؟ از بکار بردن لغت چرا وحشت و هراس داشتیم. ژیلا دیهیم فرمانده مرکز ما بارها می‌گفت «ارتش چرا ندارد، فقط حرف‌شنویی مطلق و بس و اجرای آن‌چیزی که از شما خواسته می‌شود بدون تأمل و اما و اگر و چرا. مهم خواست سازمان و رهبری آن است. ما کادرهایی می‌خواهیم برون کوک و نه درون کوک.»

منبع: پژواک ایران

حسین لقمانیان از زندان همدان گزارش می دهد: تجاوز جنسی در زندان

حسین لقمانیان، نماینده‌ی دوره‌ی ششم مجلس شورای اسلامی که هم‌اکنون در زندان همدان محبوس است طی گزارشی از شیوع تجاوز جنسی و انواع بیماری‌ها در این زندان خبر داده است.
متن گزارش وی که توسط سایت روز منتشر شده، عینا در زیر می‌آید:
چه نام دردآگین و هراس انگیزی که یادآوری شوم از بی عدالتی و بی فریادرسی است. گاه و بیگاه جنازه انسانی روانه نهانخانه خاک می شود؛ امّا نه کسی در بدرقه اش و نه اشکی در حسرتش.
اینجا “زندان” است؛ گورستان زندگان و نام ننگینی بر دامان بشریّت. در اینجا “انسانیّت” در تاریکخانه بیدادگری نا برابری می پوسد و می میرد.
در دادگاه تاریخ جامعه شناسی هیچ انسانی بزهکار نیست ؛ این بیدادگاه نظام های ضدّ بشری و چرخه ستمگری و حاکمیّت دیکتاتوری است که “قداست انسانی” را تباه می کند، و انسانها را در زیر پایه های آزمندی و قدرت پرستی له می کند.
آری اینجا زندانست و همه ابعاد ننگین و فساد انگیزش در ایران و در شهر همدان که قلم یک زندانی محکوم به حبس بدلیل رسالتی که بعهده دارد گوشه ای از آن را ترسیم کرده است:
نمونه هایی از نقض آشکار حقوق بشر در زندان همدان:
۱- قضات بی در نظر گرفتن احوال متّهم از بیکاری و نیز اوضاع نابسامان جامعه، احکام سنگین می دهند، و این امر خانواده ها را متلاشی می کند و زمینه های رشد تباهی و ویرانی اجتماعی را فراهم می کند.
۲- رفتار بد ماموران و پرسنل زندان و برخورد های زننده فیزیکی بنام “اصلاح و ترببیت مجرم” که این خود برای زندانی (مددجو) تبعات جبران ناپذیر بدنبال دارد، و ناهنجاری هایی در حال حاضر در داخل زندان و در آینده پس از آزادی و (اگر آینده ای برایش مانده باشد) بدنبال دارد.
۳- نبودن کار و اشتغال و آموزش که این همه مشکلات روحی و رفتاری برای زندانیان و احساس پوچی و گوشه گیری در وجود زندانی پدید می آورد.
۴- از همه مهمتر رعایت نکردن اصول بهداشتی و بی توجهی به مواد بهداشتی و شوینده در حمّام و دستشویی و استفاده از آب آلوده.
۵- نبودن دارو و رسیدگی نکردن به حال زندانیان بیمار و به وی‍‍ژه سالمندان، برخورد سرسری و گاه با پرخاشگری از سوی بعضی از پزشکان و ماموران بهداشتی.
۶- بی احترامی و کتک زدن زندانیان از سوی سربازان و دیگر ماموران، و رسیدگی نکردن به شکایات و اعتراض زندانیان.
۷- ایدز، هپاتیت، بیماریهای پوستی مسری و خطرناک و تجاوزات جنسی و انواع بیماریهای مسری.
۸- و متاسفانه کمبود مواد غذایی و مغذی که منجر به سوءتغذیه زندانیان مانند پوکی استخوان، کم خونی و… می گردد.
در پایان انتظار می رود هر انسان بشردوست و آزادیخواه این پیام را به دیگران برساند.

بخش اول

 
 
 
 
 گزارشی از کابل، ۶ مهر ماه ۱۳۶۵
 بهمن ۱۳۶۵
 قطعنامه پلنوم ۱۳۶۵ پیرامون ارزیابی، سیاست و مناسبات سازمان با جریانهای سیاسی کشور
 گزارشی از افغانستان، ۲۱ بهمن ۱۳۶۶
 گزارش سیاسی از اروپا، ۱۱ اوت ۱۹۸۴
 کدام خودمختاری، مارس ۱۹۸۶
 چند خبر از کردستان
 بیانیه وحدت حزب دمکرات کردستان عراق و اتحادیه میهنی کردستان ۸ نوامبر ۱۹۸۶
 سمینار مدرسه حزبی ۲۰ تا ۳۱ جولای ۱۹۸۷
 گزارشی از افغانی های مقیم ایران
 با کدام برنامه؟ با کدام خط مشی، کمیسیون نقد و بررسی خط مشی گدشته ۱۵ دیماه ۶۴
 به حوزه های سازمان، پلنوم ۱۳۶۶
 دیدار با رهبری حزب کمونیست عراق، آبان ۱۳۶۶
 گزارش دیدار با مسؤل ایلات کالیفرنیای حزب کمونیست آمریکا، ۲۴ اکتبر ۱۹۸۶
 گزارش سیاسی وضعیت افغانستان
 گزارشی از دیدار با اعضای حزب دمکراتیک خلق افغانستان
 گزارش سیاسی حوزه شماره ۱ باکو
 نامه ای از کابل به فرخ نگهدار
 کنفرانس مدرسه حزبی مسکو
 مصاحبه با سیمونیا، خاور شناس اتحاد شوروی
 نامه نمایندگان سازمان فدائیان خلق ایران-کشتگر در باکو به جشن بنیانگذاری سازمان ۲۱ بهمن ۱۳۶۳
 نامه نماینده سازمان فدائیان خلق ایران-کشتگر در باکو به رفیق اصغر ۲۱ فوریه ۱۹۸۵
 نامه ر. بهروز پیرامون تدوین خط مشی سازمان برای تامین وحدت جنبش کمونیستی ایران ۱۸ دیماه ۱۳۶۵
 نامه ر. فرهاد به هیات سیاسی ۱۳ اردیبهشت ۱۳۶۴
 پیام سازمانها و جنبشهای انقلابی به سازمان چریکهای فدائی خلق ایران به مناسبت هفتمین سالگرد رستاخیز سیاهکل
 پیام سازمان به حزب کمونیست اتحاد شوروی بمناسبت ۷۰ سالگی انقلاب اکتبر
 پیش نویس برنامه سازمان، آذر ۱۳۶۶
 سخنرانی پروفسور لوگینف در مورد شعار صلح
 صورتجلسه هیات سیاسی ۶ مرداد ۱۳۶۷
 صورتجلسه هیات سیاسی ۴ خرداد ۱۳۶۶
 صورتجلسه هیات سیاسی ۳۰ خرداد ۱۳۶۵
 صورتجلسه هیات سیاسی اول تیر ۱۳۶۵
 صورتجلسه هیات سیاسی ۱۶ تیر ۱۳۶۵
 گزارش کمیسیون اسناد سیاسی به هیات سیاسی ۲۸ تیر ۱۳۶۵
 صورتجلسه هیات سیاسی ۳۱ تیر ۱۳۶۵
 صورتجلسه هیات سیاسی اول مرداد ۱۳۶۵
 صورتجلسه هیات سیاسی ۲ مرداد ۱۳۶۵
 گزارش کمیسیون اسناد سیاسی به هیات سیاسی ۲ مرداد ۱۳۶۵
 صورتجلسه هیات سیاسی ۳ مرداد ۱۳۶۵
 صورتجلسه هیات سیاسی ۴ مرداد ۱۳۶۵

صفحه‌ها