۱۳۹۲ دی ۱۳, جمعه

نقد نيروهاي كار پروژه‌هاي نفتي بر نئوليبراليسم و نئوليبرال‌هاي وطني

تاریخ انتشار: دسامبر 31, 2013 – 11:52 ب.ظ
ياور  - گروهي از استادان و اقتصاددانان وطني و نيمه‌وطني مانند استادان دانشگاه‌هاي امريكايي با نگرش و جهان‌بيني‌ هايكيسم – اتريشي عليه تحريم‌هاي سرمايه‌داري جهاني اعلاميه صادر كردند، (مهرنامه 31) و تحريم‌ها را محكوم نمودند. البته نه به دليل دشواري‌ها و سختي‌هايي كه براي مردم پيش آورده، بلكه به زعم آن‌ها براي مصيبت بزرگ‌تر، بسته شدن درهاي تجارت به اصطلاح آزاد و پرواز بي‌بازگشت دلارهاي نفتي از آسمان ايران. پدر خوانده مافيايي نئوليراليسم عمو سام، آن قدر زياده روي كرده كه حتي مريدان حلقه به گوششان هم دست به اعتراض زده‌اند.
تحريم‌ها مناسبات اقتصادي را فلج و بيشترين صدمات را به زندگي كارگران و نيروي كار صنعتي و همه‌ي مردم وارد كرده است. از سوي ديگر باب سرمايه‌داري مالي را نيز مسدود نموده، اين مورد براي ‌هايكيست‌ها قابل تحمل نبوده است. اين اعتراض جمعي نئوليبراليست‌ها، ما را به ياد آن ضرب‌المثل ضد استعماري در خوزستان مي‌اندازد، با اين مضمون. (آش آنقدر شور بود كه خان هم فهميد) كنايه مردم به خان‌هاي بختياري و شيخ‌هاي عرب خوزستاني بود كه حقوق بگير استعمار انگليس بودند …
به نگاه اعتراضي آقايان می‌پردازيم.
تحريم‌هاي اعمال شده توسط سرمايه‌داري جهاني داراي آن ابعادي است كه حتي كشورهايي مانند چين و روسيه و هند را هم به دنباله‌روي واداشته است. بدين صورت تنها صادرات درآمد‌زاي كشور، يعني فروش نفت و گاز را دچار ركود نموده است. نئوليبرال-‌هايكي‌ها در اعتراض نرمشان، درون مايه و هدف‌هاي اين تحريم‌ها و عوارض ويران گرش را بيان نمی‌كنند . و تنها در سطح مساله مي‌لغزند. دكتر طبيبيان تنها به اين جمله اكتفا مي‌كند.  (مهرنامه 31 رويه 140) “به هر حال وقتي- يك اجحاف و تعدي و ظلمي انجام مي‌شود. وظيفه همه است كه در مقابل آن مخالفت و اعتراض كنند …” در حالي كه تحريم‌ها زندگي ميليون‌ها خانوار ايراني را به چالش گرفته، كودكان را با سوء‌تغذيه به سوي معلوليت و مرگ كشانده و بيماران را با كمبود دارو به گورستان مي‌برد، آقايان ليبرال-‌هايكيست اين همه ستم اقتصادي را (يك اجحاف و تعدي و ظلمي) تلقي مي‌كنند، آن قدر كم‌اهميت كه می‌شود آن را نديده گرفت. روندي كه همين تحريم‌ها، در عراق با همين درون‌مايه، باعث مرگ 500 هزار كودك زير ده سال گرديد. از سوي ديگر، در حالي كه امريكا و اروپا با قوي‌ترين اقتصادهاي جهاني و با وجود داشتن پيشرفته‌ترين تكنولوژي در برابر بحران ناشي از تعديل ساختاري و خصوصي‌سازي به زانو درآمده‌اند و تنها توانسته‌اند با تكيه بر قدرت نظاميِ دولت‌هايي بي‌اعتنا به خواست مردمشان و پاسدار منافع سرمايه‌داران يك درصدي جهان و تحميل رياضت اقتصادي بر ملت‌ها، بر زانوان لرزان نئوليبراليسم بايستند، نوع وطني آن به شدت با تبليغات رسانه‌اي و مشاوره‌هاي اقتصادي، جامعه ما را به سوي اين مناسبات شكست خورده سوق مي‌دهند . آن هم با وجود اين كه مي‌دانند ما يك اقتصاد تك بعدي متكي به فروش مواد خام ( نفت) داريم و از اين رو به شدت آسيب‌پذير هستيم. آيا اين واقعيت‌ها دليل بر ناداني اين اقتصاد دانان‌هايكيسم است، يا آقايان گوش به فرمان هستند و دستورات نهاد پدر خوانده مافيايي جهان، صندوق بين‌المللي پول را پيش می‌برند، آن هم به هر قيمت؟
به درون‌مايه و سرشت نگرش اقتصاد دانان اتريشي –‌هايكيسم وطني مي‌پردازيم
محمد مهدي بهكيش دبير كل كميته ايراني اتاق بازرگاني بين المللي در مهرنامه شماره 31 رويه 139 (ليبرال-هايكيسم) دو رويه كامل از نشريه را در مورد ضرورت پيوستن به تجارت جهاني، به خود اختصاص دادند. به زعم ايشان اگر عضو تجارت جهاني می‌بوديم!! “… مهمتر اين كه كشوري  نمي‌توانست ما را تحريم كند. در قالب مقررات تجارت جهاني نمي‌توان كشوري را تحريم كرد.” و يا “يكي از زيان‌هاي بزرگ جريان- خود كفايي همين است كه تجارت خارجي شما را كم می‌كند.” درون مايه و ترجمه جمله ايشان اين است: فروش همه ي هستي ملت ايران در بازار بورس به سرمايه داري جهاني تا آقايان پورسانتاژ (حق دلالي) خود را دريافت كنند. مسلم است در اين صورت ما حتا عزيز دردانه ي امپرياليسم هم می‌شويم. در ادامه “… ما دنياي اخير را درست نفهميده بوديم. هنوز در تعريف استقلال با تعاريف نيمه اول قرن بيستم مواجه هستيم در حالي كه مفهوم استقلال امروز كاملا” با آن زمان تفاوت دارد. پخش شدن تجارت موجب اتصال منافع می‌شود.” ايشان اما، نمی‌گويند ما با كدام توليد كالايي قادر به رقابت جهاني خواهيم بود و بيمارگونه تئوري‌هايي را بدون توجه به واقعيت‌هاي موجود ايران تبليغ می‌كنند و جهل و ناآگاهي خود را به جامعه نسبت می‌دهند “ما دنياي اخير را درست نفهميده بوديم” شايد ضروري باشد قبل از ادامه ي مطلب مراد اين اقتصاد دانان وطني (هايك) را بسيار چكيده معرفي نمايم.‌هايك و برخي ديگر از اقتصاددانان اتريشي ترويج كننده ي مناسبات نئوليبراليسم هستند .‌هايك اقتصاددان نيمه ديوانه ي اتريشي كسي است كه جنايات و نسلي كشي در شيلي به وسيله ژنرال پينوشه را تاييد كرد و اين شيوه مناسبات را براي كاربردي كردن نئوليبراليسم به قيمت نابودي آزادي و دمكراسي و قتل عام و شكنجه وسيع مردم را به رهبران جهان پيشنهاد دادند .‌هايك از مارگارت تاچر نخست وزير انگليس خواست در بر خورد با اتحاديه‌هاي كارگري انگليس مانند پينوشه عمل نمايد . ولي خانم تاچر به رغم پيروي و اعتماد به باورهاي‌هايك قادر به انجام اين خواست استادش نبود. از اين رو اعلام نمود: اين جا اروپا و انگليس است، نه شيلي. اين استاد و مراد اقتصاددانان وطني نئوليبراليست‌ها، شعور اجتماعيش در آن حد و اندازه نبود كه اين واقعيت را درك كند. به مهرنامه شماره 31 رويه 189 ستون-‌هايك و سياست مراجعه نماييد .
در صورتي كه ايران عضو تجارت جهاني شود. در تجارت جهاني رقابت صنايع توليد كالايي امري قانون مند است. هيچ كشور عضوي نمی‌تواند و حق ندارد براي دفاع از صنايع ملي، بر واردات، تعرفه‌هاي گمركي اعمال كند و يا واردات را محدود نمايد. بدين جهت صنايع كشور ما كه از نظر تكنولوژي عقب مانده تر است هر اندازه نئوليبرال‌ها با چماق دولت، قانون كار زدايي كنند و حقوق كارگران را با انواع ترفندهاي مالي پايين بياورند و تامين اجتماعي او را حذف كنند. (مانند كارگاه‌هاي زير ده نفر كه طبق اصلاحات! قانون كار، تامين اجتماعي شامل حالشان نمی‌شود) باز هم صنايع داخلي از نظر قيمت تمام شده ي كالا و كيفيت آن، قادر به رقابت با كالاهاي سرمايه داري جهاني مجهز به تكنولوژي مدرن نخواهد بود. از اين رو آن چه فرآيند چنين روندي خواهد شد، ورشكستگي و نابودي صنايع داخلي ايران و بازگشت به قرون وسطا خواهد بود .
همين اتفاق در مورد كشاورزي هم رخ خواهد داد، و اين روند زندگي بخش  را هم به خاك سياه خواهد كشاند . هيچ دولت عضو تجارت جهاني هم نمی‌تواند به بخش‌هاي توليدي كشورش كمك كند والا دادگاه‌هايي كه بدين منظور ايجاد شده است دولت‌هاي متخلف را با جريمه‌هاي كمرشكني مجازات خواهند كرد.
تنها كالاي با ارزش ما براي بازار جهاني، نفت و گاز است. ولي اين منابع ابدي نيستند. پس ما بايد مناسباتي را انتخاب كنيم كه آينده ي فرزندانمان در سال‌هاي بدون نفت و گاز دچار مشكل نشود، و الا با پايان اين منابع و با توجه به صنايع ويران شده و كشاورزي رها گرديده، همه ي مردم ايران بايد از گرسنگي بميرند و يا كاسه ي گدايي بسوي ملت‌هايي كه صنعتي هستند دراز كنند. صد سال و اندي است كه كشور ما نفت و گاز را به صورت خام می‌فروشد و يا می‌سوزاند. در حالي كه ميعانات گازي داراي 400 نوع مواد شيميايي با ارزش براي بازار جهاني است. چرا نبايد با درآمد فعلي اين منابع، زير ساخت‌هاي اقتصادي- صنعتي كشور را بسازيم؟
آيا عقل مشاوران اقتصادي‌هايكيست به اين اندازه قد نمی‌دهد؟! واقعيت‌هاي جامعه ما با جوامع ديگر متفاوت است. ما بايد بر اساس واقعيت‌ها و نيازها و ضرورت‌هاي ايران برنامه اقتصادي را تنظيم كنيم. و اين مهم با مراجعه به چند مشاور اقتصادي نئوليبراليستي و تكيه بر نگرش‌هايكيستي آن‌ها كافي نيست. می‌بايد يك- آكادمي علم اقتصاد با همه ي نگرش‌ها و ديدگاه‌هاي اقتصادي در اين مورد طرح بدهند و مردم قبل از كاربردي كردن آنها در جريان اين نگرش‌ها قرار گيرند ، و با انتخابات خود بر آن مهر تاييد بزنند .
از سوي ديگر اين اقتصاد خوانده‌هاي‌هايكيست ، سرشت ويران گر تجارت جهاني را براي كشورهاي عقب مانده اي مثل ما، كه صاحب يك توليد كالايي كوچك‌اند، آن هم با تكنولوژي قديمي، توضيح نمی‌دهند و تلاش می‌كنند واقعيت‌ها از ديده پنهان بماند. براي نمونه اگر ما وارد تجارت جهاني بشويم همان نهادي كه آقاي بهكيش فرموده‌اند . همه ثروت‌ها و دارايي‌هاي ، ما وارد بازار بورس می‌شوند، در اين صورت نه دولت و نه مردم قادر نخواهند بود جلوي روند انتقال سرمايه‌هاي ملت ايران را به حساب بانكي سرمايه داري جهاني بگيرند. طبق اصول و قواعد بازار آزاد با عضويت در نهاد تجارت جهاني منابع نفت و گاز، مس و آهن و … در بازار بورس به فروش خواهد رفت. مسلماٌ آن‌هايي كه بيشتر پول بدهند برنده خواهند شد و سرمايه داران بزرگ هم، عمو سام و شركاء اروپايي اش هستند . قوانين تجارت جهاني با پشتوانه ناتو به ما حق اعتراض نمی‌دهد. شما منابع ملي مردم ايران را می‌فروشيد و با پول آن خود و نسل‌هاي آينده تان را در كانادا و امريكا و اروپا تامين می‌كنيد. ولي در اين جا ميليونها ايراني به گرسنگي و مرگ گرفتار می‌شوند، چشم‌انداز آن از همين حالا با بيكاري و گراني و تورم خود را نشان می‌دهد. شما فراماسيونرهاي نئوليبراليستي، واقعيت‌ها را از چشم مردم پنهان می‌كنيد. سرمايه داري جهاني در مرحله امپرياليسم- نئوليبراليسم با پشتوانه ناتو و بمب‌هاي اتمي اش و گلوله‌هاي غني شده از اورانيوم آماده دفاع از منافع سرمايه داران جهاني در هر جايي كه اين منافع به خطر بيفتد هستند. آيا ما در قبال غارت منابع ملي مان فقط بايد سكوت كنيم؟
با توجه به رهنمودهاي‌ هايكيست‌ها و نسخه‌اي كه براي اقتصاد بيمار ما پيچيده‌اند ببينيم اين آقايان از دانش اجتماعي چه آموخته‌اند. آقاي طبيبيان كه هر ماه در مهرنامه، منبر بازار آزاد و نويد ناكجاآباد نئوليبراليستي را می‌دهند ، آن قدر از واژه‌هاي اقتصادي- اجتماعي بي اطلاع هستند كه واژه ي امپرياليسم را با معناي امپراتوري يكي می‌دانند!! مهرنامه شماره 31 رويه 140 “امپرياليسم همان گونه كه از لغت آن بر می‌آيد امپراطوري است و مربوط به بسط قدرت است و قدمتي چند هزار ساله دارد.” جهت اطلاع دكتر و استاد اقتصاد و وزير اقتصادي، امپرياليسم اولين بار در اوائل قرن بيستم تحت عنوان امپرياليسم آخرين مرحله ي سرمايه داري توسط لنين مطرح شد. درون مايه آن با امپراتوري متفاوت است. آقاي حسين عباسي علي كمر استاديار دانشگاه بلومبرگ پنسيلوانيا به كمك آقاي طبيبيان آمدند و در همان منبع رويه 144 اعلام كردند: “افرادي مثل‌هايك كه باوري نظامند و مستدل به برتري- سرمايه‌داري و كمبودهاي ذاتي نظام‌هاي ذاتي نظام‌هاي كنترلي داشتند و توانستند در مقابل موج ايستادگي كنند.
براي بسياري سرمايه داري رو به موت بود و تنها دولت بود كه می‌توانست با كنترل فعاليت‌هاي افراد اين مرگ را به تعويق بيندازد و براي آن چاره اي بينديشد”  و در ادامه می‌گويد: “امپرياليسم به معناي سلطه غالباٌ- قهرآميز كشوري بر كشور ديگر است براي استفاده از منابع آن به نفع افراد كشور غالب.” معلوم نيست چرا اين- همه دكتر و استاد دانشگاه ، آن ور آب و اين ور آب، از معناي يك واژه اقتصادي عاجز هستند؟ و يا منافع اقتصادي پدر خوانده اشان اجازه نمی‌دهد معناي آن را براي مردم شفاف بيان كنند؟!
اين تعريف معناي امپرياليسم جناب استاد در حقيقت معناي نگرش سرمايه‌داري استعماري است. اين مفهوم از نظر نيروهاي كار، اين چنين است:
امپرياليسم مرحله‌اي از روند سرمايه داري جهاني است ، كه لنين كاشف اين مقوله‌ي اقتصاد سياسي می‌باشد. آن هم در اوائل قرن بيستم نه چند هزار سال پيش. در اين مرحله ي سرمايه‌داري، دوران رقابت آزاد را پشت سر می‌گذارد و ديگر عامل تعيين‌كننده ساختار سرمايه نيست. شركت‌هاي بزرگتر كوچك‌ترها را كه نتوانستند به تكنولوژي مدرن تر دست يابند، شكست می‌دهند و در نهايت صاحب آن شركت‌هاي ورشكسته می‌شوند؛ تداوم اين روند به انحصارات بزرگ سرمايه‌داري چند مليتي منتهي می‌شود. انحصارات با ياري تكنولوژي مدرن و دولت‌هاي سرمايه‌داري حامي انحصارات به توليد انبوه می‌رسند و براي اين توليدات بايد بازار وجود داشته باشد، و الا، بحران و ورشكستگي غير قابل اجتناب است. اين ضرورت همراه با هماهنگي دولت‌هاي بورژوازي با انحصارات چند مليتي، شرايط اقتصادي را ايجاد می‌كند، كه ادامه حياتش، در گرو حفظ به هر قيمت بازار است. از اين رو كشورهاي عقب مانده تر مانند همان شركت‌هاي كوچك كه در رقابت آزاد بلعيده شدند، بايد عقب‌تر رانده شوند تا توسعه صنعتي- علمي مستقل بدست نياورند. تا اين كه بازار فروش كالاهاي امپرياليست‌ها تضمين شده باشد. در اين راستا با كمك قدرت اقتصادي- نظامي از هر شيوه‌ي غير انساني- اخلاقي سود می‌برند. مانند حمايت مالي- تسليحاتي از ارتجاعي‌ترين باورهاي مذهبي به خصوص در كشورهاي اسلامي داراي منابع نفت و گاز. ترورهاي انتحاري در كشورهايي چون افغانستان، پاكستان، عراق، سوريه و … برآيند اين روند می‌باشد. روندي كه با اردوگاه‌هاي تربيت چريك در پاكستان براي مبارزه با سوسياليسم در افغانستان با ايجاد سازمان‌هايي چون القاعده و طالبان آغاز شد. بنيان‌گذار اين ساختار مذهبي- تروريسم سازمان اطلاعات امريكا سيا و دلارهاي نفتي عربستان و امارات بود. امپرياليسم اينك به نام مبارزه با تروريسم بحران‌هاي اقتصادي‌اش را با جنگ‌هاي منطقه اي به جهان عقب رانده شده صادر می‌كند و با ايجاد جو جنگ و تفرقه‌افكني به وسيله عوامل منطقه‌اي‌اش، بازار فروش اسلحه را در ميان اين كشورهاي داراي دلارهاي نفتي رونق می‌دهد. با فروش سايت‌هاي موشكي و هواپيماهاي بسيار مدرن و گران به عربستان، كويت، امارات و بحرين، اقتصاد بسيار بيمارش را سر پا نگه می‌دارد. آري تداوم زندگي ساختار اقصاد سرمايه داري، به دليل سرشت و درون‌مايه خلاق آن نيست، بلكه به علت جهل و ناداني مردم عقب رانده شده و نظام‌هاي ديكتاتوري است كه بر مردم اين كشورها سلطه دارند . اين چكيده اي از درون مايه سرمايه‌داري امپرياليستي می‌باشد. آقايان براي اطلاع دقيق تر به كتاب امپرياليسم آخرين مرحله سرمايه‌داري اثر لنين مراجعه كنند. بر خلاف باور چپ‌هاي ليبرال شده و نئوليبرال‌هاي وطني، نئوليبراليسم يك مرحله جديد از روند سرمايه داري جهاني نيست، بلكه ضرورت و جبر روند مناسبات امپرياليستي است . سرمايه‌داري مالي يا نئوليبراليسم يكي از اصول و قوانين ليبراليسم می‌باشد با نام (بازار خود تنظيم گر)- اين مفهوم از كتاب دگرگوني بزرگ اثر كارل پولاني ترجمه محمد مالجو گرفته شده است- اين قانون ليبراليستي در قرن نوزدهم كاربردي شد ولي عوارض ويران گر آن با انباشت در اوائل قرن بيستم به صورت يك جنگ جهاني بين كشورهاي پيشرفته سرمايه‌داري بر سر تقسيم بازار منجر به بمباران‌ها با گازهاي مرگ بار و نسل‌كشي زحمتكشان كشورهاي سرمايه داري گرديد و بدين صورت سرشت ويران گر اين مناسبات ضد بشري را به صورت شفاف نشان داد، ولي چون جبهه شكست خورده، آلمان و متحدانش از دسترسي به بازار جهاني و مستعمرات محروم شدند. چند دهه بعد، باز فاجعه جنگ جهاني دوم با ده‌ها ميليون كشته و بيش از آن معلول به وقوع پيوست. پس از اين نسل‌كشي‌هاي سرمايه‌داري جهاني، مناسبات دولت رفاه يا تئوري كينز به صورت يك ضرورت غيرقابل اجتناب براي برون رفت از بحران،كاربردي شد، ولي پس از چند دهه باز بحران دوره اي سرمايه‌داري مانند يك بيماري مزمن با ركود و تورم و بيكاري، جهان را به چالش گرفت. اين بار هم تكرار همان دور باطل، باز هم تز منسوخ شده ي قرن نوزدهمي جلا داده شد و راهي مناسبات اقتصادي گرديد. (بازار خود تنظيم گر) با قوانين خود به خودي و كور عرضه و تقاضا، آرمان ابدي دلال‌ها، به نام نئوليبراليسم و در ايران با نام تعديل ساختاري و خصوصي‌سازي، با ابزار ناتوي تا دندان مسلح و تحريم‌هاي ويران‌گر سرمايه‌داري جهاني، دنيا را فرا گرفت. اينك همه می‌بينيم كه در كمتر از دو دهه، بحران، امريكا و اروپا همه ي جهان را فلج كرده و به جز چند كشور كه مناسبات نئوليبراليستي را ناقص اجرا كردند، مانند چين كه آزادسازي اقتصادي را كاربردي كرد ولي خصوصي‌سازي را نه و ويتنام و يا مانند برزيل كه به كلي از اين مناسبات فاصله گرفت، در نورديد . ايران با موج بزرگ بيكاري و گراني و تورم هر روز فزاينده، با فقر و با نا بهنجاري‌هاي اجتماعي، در انتهاي كاروان تمدن، رو به سوي گذشته‌هاي دور، در انتظار سوشيانت نجات دهنده‌اش، اشك می‌ريزد و وِردمي خواند. سوشيانتي كه در وجود تك تك ما به صورت يك امكان واقعي وجود دارد. ولي جهل و عدم شناخت علمي آن را به گوشه‌هاي تاريك و فراموش شده ي ذهنمان رانده است. يا به قول عطار كاشف از خود بيگانگي ديني – خرافي (يوسف درون خود را به چاه‌انداخته‌ايم و حيران در بيابان‌ها آن را جستجو می‌كنيم‌- ‌نقل به مضمون، از منطق الطير عطار- .
مهرنامه شماره 31 رويه 140 دكتر طبيبيان “اوليگارشي‌هاي فاسد و جنايت‌پيشه كشورهاي شكل گرفته از اتحاد جماهير شوروي سابق از دل همان تشكيلات امنيتي – اقتصادي سابق بيرون آمده‌اند و هنوز در اين كشورها تاخت و تاز می‌كنند” حق با دكتر طبيبيان است. ولي اوليگارشي‌هاي فاسد و جنايت پيشه همان هم فكران ليبرال و نئوليبرال و نفوذي شما هستند كه با نفوذ در تشكيلات امنيتي، دولتي و حزب كمونيست آن را از درون تهي كردند و فرآيند اين شاهكار سرمايه داري جهاني باندهاي مافيايي سرمايه‌داري با حكومت‌هاي مادام العمر است كه اينك شاهد آن هستيم. شما ليبرال‌ها و نئوليبرال‌ها هميشه يك سوي سكه را نمی‌بينيد و يا به صورت عمد نمی‌خواهيد ببينيد .
از تجربه ديگران بياموزيم
كمدي الهي دانته آليگيري ترجمه محسن نيكبخت رويه 105 مصراع‌هاي 94 تا 96 دانته در بخش دوزخ – فرود نوزدهم ، مصرع‌هاي 109 تا 111  … گفته بود: ” … فساد موجود در كليسا ، از هنگامي آغاز شد كه اين جايگاه آسمان ، به ثروت و قدرت هم زمان دست يافت ؛ و هم اكنون نيز ، كاهنان و كشيشان را به ايجاد آشوب‌هاي خونين در صحنه‌هاي سياست ايتاليا آن هم به دليل دخالت در امور دنيوي می‌باشد ، متهم می‌سازد …” .
      1392 / 8 / 30

چند روزی است که هنرمند مجاهد و با استعداد«روزبه» و گروهش ترانه جدیدی را تولید کرده و روی سایتها و یوتیوب گذاشته اند. هویت وشکل و محتوای ترانه اسم این ترانه« کلکسیون» است در این لینک میتوانید بشنوید


چند روزی است که هنرمند مجاهد و با استعداد«روزبه» و گروهش ترانه جدیدی را تولید کرده و روی سایتها و یوتیوب گذاشته اند.
هویت وشکل و محتوای ترانه
اسم این ترانه« کلکسیون» است
در این لینک میتوانید بشنوید


دخالت‌گری و سازماندهی. سياست. آينده پيشين، اَلَن بَديو، ترجمه و مقدمه از شيدان وثيق

الن بديو
متن کوتاهی که از بديو به فارسی برگردانده شده در راستای اين است که چگونه می‌توان در هم‌سويی و هم‌راهی با اشکال نوين جنبش‌های اجتماعی امروزی در دنيای کنونی برای تغيير و دگرسازی وضع موجود و جهانی‌دگرسازی و در گسست از شکل‌های سنتی "سياست" و تحزب سنتی شکل‌های نوين فعاليت سياسی و سازماندهی را ابداع کرد cvassigh@wanadoo.fr
مقدمه
بسياری که امروزه خود را چپِ رهايی خواه و کمونيستِ غير سنتی می دانند به گونه ای با نظريه های فيلسوف نام دار و معاصر فرانسوی با شهرتی بين المللی، اَلن بَديو، با نظريه پرداز «هستی و رخداد» (۱)، «فرضيه کمونيسم»(۲) و غيره آشنايی پيدا کرده اند. آثار فراوان او طی چهل سال گذشته، به ويژه در گستره ی فلسفه و سياستِ رهايی (۳) به اکثر زبان های مختلف جهان و از جمله انگليسی، اسپانيايی، ايتاليايی، عربی، ترکی، آلمانی، ژاپنی و غيره انتشار يافته اند.
به همت مترجمان، روشنفکران و کنشگران نو انديش ايرانی در داخل کشور، بخشی نه کوچک از کارهای بديو اکنون به زبان فارسی برگردانده شده و مورد توجه جوانان چپ راديکال غير سنتی ايران قرار گرفته است. با اين که اين ترجمه ها به طور غالب نه از زبان اصلی نويسنده بلکه از انگليسی انجام گرفته اند و در نتيجه می توانند خالی از اشکال نباشند، اما بايد آن ها ارج نهاد. بايد، در شرايط سختی که حاکم بر ايران است، از تلاش پيگير روشنفکران و فعالان داخل کشور در شناسايی نظريه های بديو به فارسی زبانان قدردانی کرد.
امروزه مطالعه نظريه های بديو و تامل بر آن ها، به ويژه در زمينه ی فلسفه و انديشه سياسی، چون بديو در عين حال رياضی دان، نمايش نامه نويس و رُمان نويس نيز هست، برای ما که در خارج از کشور در تکاپوی ايجاد چپی ديگر برای ايران هستيم و از مدتی پيش با کوشش سه سازمان و برخی از کنشگران چپ، فرايند شکل دهی تشکل بزرگ چپ يا وحدت آن را آغاز کرده ايم و در نوامبر سال گذشته کنفرانس کدام سوسياليسم، کدام چپ و کدام شکل سازماندهی را برگزار کرديم، دارای اهميتی به سزاست. اين مطالعه و تامل بر انديشه بديو اما البته و ناگفته روشن است، بسانی که او خود نسبت به مارکسيسم انجام می دهد، تنها می تواند مطالعه و تاملی آگاهانه يعنی انتقادی و غير جزمی باشد. بديو افق هايی جديد، تئوريک و عملی، در گسست از سيستم های فکری مسلط موجود، از سيستم های نظری کلاسيک در دو شکل اصلی مارکسيسم مبتذل دولت گرا و دموکراسی خواهی پارلمانی در اداره و مديريت وضع موجود سرمايه داری در برابر ما می گشايد که می توان از آن ها الهام گرفت اما همواره با حفظ نگاهی آزادانه و منتقدانه که ويژه ی هر انديشه ی رهايی خواهانه است.
می دانيم که امروزه چپِ رهايی‌خواه با پرسمانی اساسی و حياتی رو‌به‌رو‌ست: چگونه می‌توان نظريه و عمل در جهت تغيير وضع موجود را در گسست اساسی و ساختاری از سيستم های نظری و عملی تاريخی مبتنی بر سلطه که همانا حفظ و استمرار واقعيت موجود نظم سرمايه داری و سلطه گری است به پيش راند؟ مساله را مشخص تر من بدين گونه در سه پرسش زير طرح می کنم:
۱- چگونه می توان در شرايطی چون جامعه ی کنونی ما در ايران، مبارزه حياتی و مبرم ضد استبداد و ضد تئوکراسی را با مبارزه ضد سرمايه داری تلفيق و همراه کرد؟ به بيانی ديگر چگونه می توان مبارزه برای آزادی، دموکراسی و جدايی دولت و دين در ايران را با مبارزه برای عدالت اجتماعی که ناگزير در مقابل خود ستم و سلطه سرمايه را دارد، درآميخت؟
۲- چگونه می توان مبارزه برای دموکراسی (حکومت مردم بر مردم) که ناگزير در شرايط کنونی ما از نوع دمکراسی نمايندگی و انتخاباتی است را با مبارزه برای دموکراسی واقعی که مداخله مستقيم و بلاواسطه مردمان و به ويژه زحمتکشان در اداره ی امور خود است، يا آن چه که ما دمکراسی مشارکتی، خودگردانی و خود مديريتی می ناميم - که به واقع هدف و آرمان هر چپ رهايی خواه و کمونيست است - همراه و همسو کرد؟
۳- چگونه می توان در هم سويی و هم راهی با اشکال نوين جنبش های اجتماعی امروزی در دنيای کنونی برای تغيير و دگرسازی وضع موجود و جهانی دگر سازی و در گسست از شکل های سنتی «سياست» و تحزب سنتی که همواره از گذشته تا کنون نگاه و سوی به قدرت و تصرف آن و حفظ و استمرار سلطه دارند، شکل های نوين فعاليت سياسی و سازماندهی را ابداع کرد، به گونه ای که تغيير جامعه و جهان را در فاصله گرفتن از دولت و قدرت با دورنمای زوال دولت و در جهت سياستی رهايی خواهانه انديشيد و راه کارهايی را برای آن تصور کرد؟
اين سه پربلماتيک را من کوشش کرده ام در نوشتارهايی مختلف تا کنون در سه نظريه « گسست» مورد بررسی و تأمل قرار دهم: گسست از سياست واقعاً موجود، گسست از تحزب واقعاً موجود و گسست از دو «سوسياليسم» تاريخی: سوسياليسم واقعاً موجود و سوسيال دموکراسی(۴).
متن کوتاهی که در زير از بديو به فارسی برگردانده شده است، در راستای چنين تأملات و پرسش انگيز هايی قرار دارد. بدون ترديد خوانش آن نه برای پيدا کردن پاسخ بلکه بيشتر، همان طور که اشاره کرديم، برای بازگشايی افق های نظری ديگر سوای آن چه که همواره در ذهنيت سياسی حاکم غالب شده است می باشد. اين متن فصل هفتم از کتابی است که بديو در سال ۱۹۸۴ زير نام «آيا می توان سياست را انديشيد؟»
Peut-on penser la politique? به نگارش در می آورد. من تصور نمی کنم که اين کتاب را تا کنون به فارسی برگردانده باشند ولی می دانم که به زبان های ديگر ترجمه شده است. به هر صورت، خوانش آن را به علاقه مندان توصيه می نمايم.
اين کتاب، با اين که سال ها از انتشار آن می گذرد و در زمان اوج جنبش همبستگی لهستان به رشته تحرير درآمده است، اما ايده های اساسی اش، به گفته ی خود بديو در گفت و گو ها و اثرات بعدی و تا کنونی اش، در خطوط اصلی و در حد بيان سرفصل ها هم چنان مورد تاييد او می باشند. در متنی که در زير می خوانيد، بديو دريافت خود از «سياست» را در تمايز از سياست سنتی و دولت گرا (از جمله مارکسيستی کلاسيک يا کهنه به گفته ی خود او) در گستره ی دخالت گری و سازماندهی طرح می کند. خواننده برای شناخت بيشتر از نظرات او البته بايد هم به خود کتاب و هم به ديگر نوشتارهای سياسی و فلسفی بديو رجوع کند. اين خطوط اساسی در گسست از آن چه که سياستِ کلاسيک يا «سياست واقعاً موجود» می ناميم را در چند نکته زير خلاصه می کنيم:
- اين که سياست واقعی و نه آن چه که مبارزه برای تسخير دولت می نامند که هسته ی کنونی سياست غالب کنونی را تشکيل می دهد، از فرضيه‌ی فرضيه‌ها يا يک اصل بنيادين آغازين حرکت می کند. اين که می‌توان به رخدادهايی که بيان‌گر گونه‌گونی و نا‌انسجامی‌اند، چون رخدادهای مردمی و کارگری، قوام و تداوم بخشيد، که سياست توسط اقتصاد نابود نشده است، که عدالت بخش گوهرين سوژه است، که می‌توان در آن جا که گسست از دولت روی می دهد و پيوند اجتماعی در فرديت‌های ايجابی گسترش می‌يابد، نتيجه و اثر رخدادها را رديابی و دريافت کرد.
- اين که ابتکار جديد مارکسی در ارايه فرضيه راه‌بردی کمونيسم يعنی فرضيه‌ای است که زوال دولت و سياستِ دولت گرا يعنی سلطه به گردِ دولت را طرح می‌کند.
- اين که تصميم به ايجاد سازماندهی، اگر با چنين بينشی از سياست در تمايز از سياست دولت گرا درک شود، امری ضروری است. اما اين تصميم نه استوار بر داده ای ساختاری از نوع طبقاتی است و نه استوار بر داده ای منفعل از نوع عقيده عمومی چون ضرورت تحزب برای تسخير قدرت. سازماندهی، به سادگی يعنی سازماندهی سياست چون دخالت گری جنبش های مردمی و زحمتکشی، در شرط بندی و در متن رخدادهايی که به باور بديو در ديگر نوشته های سياسی اش، ناممکن را ممکن می سازند.
هر جا که در متن علامت کروشه [ ] آمده است، از مترجم و برای تفهيم بيشتر مطلب است.
پاريس – ۲ ژانويه ۲۰۱۴ – ۱۲ دی ۱۳۹۲
شيدان وثيق
ــــــــــــــــــــــــــــ
الن بديو
دخالت‌گری و سازماندهی. سياست. آينده پيشين.
فصل هفتم از کتاب: آيا می توان سياست را انديشيد؟

من پيرو مفهومی از سياست هستم که در آن، تناسب قوا به حساب نمی آيند بلکه فرايندهای عملی انديشه هستند که اهميت پيدا می کنند. توجه کنيم که تا چه اندازه امروزه سياست‌ِ کهن از هر سو مفاهيم خود را نظامی کرده است: استراتژی، تاکتيک، بسيج، دستور جلسه، تهاجم و دفاع، تسخير قدرت، ستاد فرماندهی، ائتلاف... مُدل جنگ همه جا حاضر است. آن چه که حداقل از زبان سياسی درک می‌شود، اصل بنيادين‌(۵) کلازويتز(۶) به گونه‌ای وارونه است. اين که، گويی با همان واژه ها، سياست ادامه‌ی جنگ است [و نه بر عکس].
آيا مارکس، در اين نظامی‌شدن چهره‌ی سياست، با کشاندن طبقات تاريخی در مبارزه‌ای بی‌امان، مسئوليتی دارد؟ من بيشتر مساله را بدين سان بيان خواهم کرد که او همان درک غالبِ کهن از سياست را تاييد می‌کند. يعنی سياست چون ستيز برای قدرت و قهر چون چکيده‌ی معنايیِ اين ستيز.
نوآوری مارکسيستی اما، به گفته‌ی خود مارکس در نامه به ويدِماير‌(۷)، کشف طبقات و مبارزه طبقاتی نيست. ابتکار جديد او در ارايه فرضيه راه‌بردی کمونيسم است. فرضيه‌ای که لغو سياست چون سلطه و اعمال قهر به گردِ آن را طرح می‌کند. ولی ابهامی که نزد مارکس وجود دارد اين است که او همان برداشت کهن از سياست چون ستيز برای تصرف قدرت را نگه‌ميدارد و تحقق شکل‌های نوآورانه‌ی آگاهی سياسی را به آينده‌ای تحويل می‌دهد که پايان سياست تصور می‌کند. پس بی‌ترديد می‌توان گفت که مارکس بيشتر مضمون ممکن سياستِ دگر را نشان می‌دهد تا اين که از شکل پذيرفته شده سياستِ امروزی بگسلد. به بيانی ديگر، مارکس بر ايده عمومی سياست نشان زوال ممکن آن را می‌افزايد، ولی در عين حال تصور می‌کند که اين زوال می‌تواند با وسايل همان سياست کهنه، به مجرد قرار گفتن آن ها در دست سوژه‌ی انقلابی يعنی کارگران، انجام پذيرد.
امروزه، به جای پيشگويی رسولانه، بايد به استقلال سياست نسبت به قهر دولتی فعليت بخشيد، با اين که می توان راه چنين فرضيه [فرضيه قهر] را به طور خاص برای رخدادهای کارگری و مردمی حفظ نگهداشت. اين پاسداری به طور ويژه نسبت دارد با آن چه که امروزه در لهستان رخ می دهد. آن جا که سياست به هر حال درگير با نگرش تغيير يافته ای از زمان می باشد. آن جا که پايداری و قوام سياستِ کارگری بر توانايی اقدام تهاجمی آن سرانجام چيره می شود.

اين که در ساحت خود، سياست بايد بتواند دولت و جنگ، زور و شورش را مهار کند، کمترين شکی در آن نيست. اما اين که آنتاگونيسم [قهری برای تصرف قدرت] به مفهوم مرکزی سياست درآيد، موضوعی است که در باره ی آن بايد امروز ترديد کرد. [چند سال بعد در سال ۱۹۹۱ در کتابی تحت عنوان: بديو - گفتگوها (جلد ۱)، وی در پاسخ به پرسشی در مورد نظرش نسبت به قهر موضع خود را چنين توضيح می دهد : به من اجازه دهيد پارانتزی در باره ی قهر باز کنم. اطمينان داشته باشيد که بينش من نسبت به اوضاع و احوال دور از هر برداشت ملکوتی از آن است. من هرگز نگفته ام که قهر را بايد کنار گذارد. من تنها توجه را به اين نکته جلب کرده ام که در نظريه سوژه ام من برای تخريب، يک قدرت عمومی برای رسيدن به حقيقت قائل شده ام که اکنون معتقدم از چنين قدرتی برخوردار نيست. در نهايت، به نظر من، قهر خصلت ابزاری دارد و مناسباتش با فرايندهای حقيقت چنان است که بهتر است به جای طرد آن، کاربرد آن را به درستی مورد سنجش قرار دهيم. (۸)]

امروز بيش از همه بايد از خود پرسش کرد: چيست آن سياستِ راديکال که به ريشه و بُن می‌رود، مديريت ضرورت را رد می‌کند، به فرجام ها می‌انديشد، عدالت و برابری را پاس می دارد و به کار می‌برد، مسئوليت خود را در زمان صلح بر دوش می‌گيرد و در انتظار پوچ رسيدن فاجعه به سر نمی برد؟ چيست آن راديکاليسمی که هم‌زمان تکليفی بی‌پايان است؟ زيرا، چون روانکاوی نزد فرويد، اگر صفت انقلابی سياست را حفظ کنيم، بايد سياست انقلابی را امری اساساً پايان‌ناپذير تلقی کنيم. اين در حالی است که قانون تضاد آشتی ناپذير کهن زمان ديگری جز زمان پايان دادن هر چه فوری به وضعيت کنونی نمی‌شناسد و قانون پارلمانتاريسم نيز، در بی‌تفاوتی نسبت به فرجام‌ها، دور تر از زمان حال راکدش که چيزی جز يک حساب‌داریِ در نوسان بين دو انتخابات نيست، نمی‌بيند.
در اين جا، من طرح می‌کنم که هسته‌ی سياست [سياستِ دِگر در گسست از دو سياستِ بالا]، دخالت‌گری در شرط بندی با ارجاع به رخ‌داد‌(۹) با اين فرضيه است‌ که تحتِ «همان»، «ديگر» نهان می‌باشد و «دو» را به لحاظ ساختاری «يک» به حساب آورده‌اند. اين دخالت‌گری اما ممکن نيست مگر تحتِ فرضيه‌ی فرضيه‌ها يا يک اصل بنيادين آغازين. اين اصل که می‌توان به رخدادهايی که بيان‌گر گونه‌گونی و نا‌انسجامی‌اند قوام و تداوم بخشيد، که سياست توسط اقتصاد نابود نشده است، که عدالت بخش گوهرين سوژه است و می‌توان در آن جا که گسست از دولت روی می دهد و پيوند اجتماعی در بين فرديت‌های ايجابی گسترش می‌يابد، نتيجه و اثر رخدادها را رديابی و دريافت کرد.
دخالت‌گری در شرط بندی يک وضعيت پيشا ‌-‌ سياسی را با تفسيری که از آن به دست می‌دهد سياسی می‌کند. رخداد در اين جاست که خود را می‌سازد. اين دخالت‌گری، در برابر ساختار «يک»، «دو» را قرار می‌دهد [«يک به دو تقسيم می‌شود»]. پس چيزی خلاف دخالت‌گری فاضلانه و برنامه‌ای است. اين دخالت‌گری در باره‌ی چه بايد کرد اظهار نظر نمی‌کند بلکه در باره ی آن چه که تصور شده است نظر می‌دهد. اين آينده پيشين سازنده و تشکيل‌دهنده است زيرا در عمل پس روی است که انديشه خود را آشکار می سازد يا نمی سازد، هم در مورد فرضيه ی دخالت‌گر و هم در مورد بازی گران مستقيم در اوضاع و احوال مشخص.
اين انديشه وجود داشته است چون آنی که از دست محاسبه فرار کرده باشد، زيرا که صحبت کردن در باره ی آن، به انديشه، در پاسخی که انديشه را تاييد می‌کند، موجوديت خواهد بخشيد.
زمان آن چه که توتاليتاريسم می‌نامند زمان گذشته است. مشروعيت آن، يا افسانه‌ای است يا نژادی. زمان پارلمانتاريسم، پوچی کنونی در موجودی حساب‌داری است. زمان انقلابی کلاسيک، زمان آينده است.
اما زمان سياسی واقعی [منظور زمان سياستِ دِگر متفاوت از سه زمان بالا] زمان آينده پيشين (يا پيشتاخته) است [وقتی چنين شد... چنان خواهد شد] (۱۰).
در اين بُعد دوگانه‌ی پيشين و آينده است که زمان سياستِ واقعی امر سازماندهی را به ميان می‌کشد.
به طور معمول، سازماندهی در تنش ميان کارکرد بيان‌گری و کارکرد ابزاری انديشيده شده است. کارکرد بيان‌گری به معنای نمايندگی کردن است. در مارکسيسم، نمايندگی از طبقاتی است که توانايی سياسی دارند. در ليبراليسم، نمايندگی از گرايشات سياسی است. کارکرد ابزاری به معنای سازماندهی منافع و آگاهی‌ها با ميانجی‌گری برنامه است. بدين سان، در اين سازماندهی، بحث بر سر اين است که مواضع قدرت به تصرف آيند و در نتيجه برنامه‌ای به اجرا درآيد که پاسخ‌گوی آن بيان‌گری باشد.
به باور من، اين هستی‌شناسی سازماندهی يا تحزب مدرن که نظريه آگاهی سياسی طبق برنامه را ديالکتيکی می کند، به طور مطلق در همه‌ی گرايشات سياسی مشترک است. مارکسيسم عاميانه يا مارکسيسم کهن در اين زمينه دست به هيچ گسست گويايی نمی‌زند. برنامه، پيوندگاه امر بيان‌گری و امر ابزاری، آگاهی و پراتيک دولتی، به نوبه‌ی خود تحت فرمان واقعيت‌های عمومی قرار می‌گيرد و در نتيجه، آن چه که مفروض است نمايندگی شود ديگر خوانا نيست. زيرا دولت، در بينش برنامه‌ای، می‌بايست ابزارِی برای ابزار- حزب (حزبِ ابزاری) باشد، در حالی که به طور برگشت‌ناپذيری صاحب آن است، دولتی که بيان‌گر هيچ چيز نيست جز اين که خود را جدا می‌سازد. وظايف عمومی دولت الزاماتی را به اراده تحميل می‌کنند که در بستر آن‌ها حفظ پيوند با دولت، حتا به قيمت ترور، بر اصل قطع پيوند با دولت ناگزير چيره می‌شود. ايده‌ای که من از سياست دارم ريشه در اين قطع پيوند با دولت دارد.
در برداشت غالب ليبرالی يا مارکسيست‌نما و حتا فاشيستی، سياست در حقيقت از بين رفته است. نه ايده طبقاتی و نه ايده افکار عمومی جايی در آن نمی‌توانند داشته باشند. اين ترکيب مرکب دولت و اقتصاد است که تماميت آن چه که آشکار است را اشغال کرده است. احزاب مدرن، چه در نظام های تک حزبی و چه پلوراليستی، صلاحيت واقعی خود را تنها از دولت کسب می‌کنند. دولت، با اين که عنصر اصلی ساحت سياسی است، اما در خود، غير- سياسی (۱۱) است. در اين جا در حقيقت بحث بر سر تضاد هگلی دولت و جامعه مدنی نيست. بحث بر سر ناميدن مکانی است که در آن جا سياست بازسازی می شود. شانس عملی شدن اين بازسازی نيز تنها در استقلال سياست نسبت به دولت است. نه به اين دليل که دولت عامل مخالف يا متضاد است بلکه بدين سبب که غير- سياسی است. از اين جا به شکل دهی دخالت گری مستمر و پر خطر و متکی بر کارگران می رسيم که تنها هدف آن اين است که در هر لحظه خصلت رخدادی ذاتی (۱۲) سياست را پاس دارد.
بدين ترتيب، اگر از سازماندهی چنين درکی را داشته باشيم، تصميم به ايجاد آن امری ضروری می شود. اين تصميم نه بر داده ای ساختاری از نوع طبقاتی استوار است و نه بر داده ای منفعل از نوع عقيده عمومی [چون ضرورت تحزب برای تسخير قدرت]. سازماندهی، به سادگی يعنی سازماندهی سياست [مستقل و جدا از دولت گرايی] يا سازماندهی آينده پيشين.

ياداشت ها
(۱) هستی و رخداد:être et l’événement L’
(۲) در : L’hypothèse communiste و L’déee du communisme 1&2
(۳) سياست رهايی: Politique d’émancipation
(۴) رجوع کنيد از جمله به نوشته ی من تحت عنوان: ادای سهمی در پاسخ به دو پرسش : کدام سوسياليسم و کدام چپ در سايت وحدت چپ و سايت هايی ديگر.
(۵) اصل بنيادين يا اَکسيوم : Axiome
(۶) Clausewitz
(۷) Weydemeyer
(۸) Badiou – Entretiens (۱) Ed. Nous, p.۱۱۶
(۹) رخ داد : Evénement
(۱۰) آينده پيشين يا پيشتاخته: Futur antérieur
(۱۱) غير- سياسی : a-politique
(۱۲) ذاتی : Immanent
خیانت چیست و خائن کیست؟
?What Is Treason 
 
این بحث در مورد خائن و خیانت است. واژه‌هایی که به وفور می‌شنویم و به‌کار می‌بریم بی آنکه بدانیم دقیقاً چی هست و چی نیست. 
 
برچسب و افترا مثل نقل و نبات می‌بارد
ضرورت طرح این موضوع از جمله به این خاطر است که برچسب و افترا مثل نقل و نبات می‌بارد. همه به سیم آخر زده‌ و چراغی بهر تاریکی نگه نمی‌داریم و این وسط، قاتلان و دجالان به ریش و گیسوی ما می‌خندند و کیف می‌کنند...
...
رّد پای خائنین را در «کمدی الهی» دانته، در نمایشنامه‌های «توفان» و «ریچارد دوم» و تراژدی «شاه لیر» شکسپیر، در داستان کورواغلو و چنلی‌بل، در شاهنامه و در خیلی جاهای دیگر می‌بینیم.
«آلیسون ویر» در رمان «خائن بی گناه » دسیسه‌های قلمرو سیاست را نشان داده‌‌است. بزرگ علوی هم داستانی به‌نام «خائن» دارد که به پرونده عبدالصمد کامبخش و تک‌نویسی‌های وی در مورد دکتر تقی ارانی اشاره می‌کند. 
...
«جفری ناچمانوف» در فیلم خائن Traitor همچنین مسعود کیمیایی در فیلم «خائن کُشی» سر این کلاف را باز کرده‌اند.
 
خائن اهل غُش و دغلبازی است
خائن، اسم فاعل خیانه یا خیانت است و خیانت در لغت مشتق از «خَوَن» به معنای مخالفت با حق و پیمان در پنهانی است. [مفردات راغب، ج۱، ص۱۶۳]
خائن اهل غُش و دغلبازی است و سقش را با مکر و حیله برداشته‌اند. امانت خود را انجام ندهد و به قول سعدی «وحشت آموزد و خیانت و ریو»
...
خائن به امانت یا اعتماد دیگران، وفادار نمی‌ماند. نقض عهد می‌کند و پیمان می‌شکند. بی‌وفا و نمک بحرام است.
اهل لغت خیانت را از جمله مخالفت با حق از طریق نقض عهد مخفیانه معنا کرده‌اند. ولتر خالی کردن خزانه، افشای اسرار، تحویل دوست به خصم یا افشای محل او به دشمن را به خائن نسبت می‌دهد.
...
از دید حکومتگران، خیانت فعل عمدی یک فرد یا گروهی است که منافع یک قدرت بیگانه را در زمان صلح یا جنگ به زیان میهن خویش تأمین، و امنیّت کشور و نظام حکومتی را به مخاطره اندازد و مهم‌ترین مصادیق آن همکاری با دولت خارجی و گِرا دادن به بیگانه است.

احمد شاملو هم لقب خائن گرفت
در مورد واقعه ۲۸ مرداد سال ۳۲، سلطنت طلبان به نیروهای ترقی‌خواه و به توده ای‌ها بطور خاص و حتی به دکتر محمد مصدق خائن می‌گویند. در این مورد بخصوص همۀ طرف‌های ذینفع به آن دیگری می‌گویند خیانت کرده‌است. تعبیر «شاه خائن» را در تظاهرات سال ۵۷ کم نشنیده‌ایم.
...
مخالفین حکومت هم پیش و بعد از انقلاب از دید کسانیکه شغل شریفشان بگیر و ببند بود، خائن بودند.
پیش از انقلاب سازمان‌های سیاسی به این یا آن مخالف که سر به نیست کردند لقب خائن می‌دادند. در زندان شاه شماری از زندانیان، کسانی را که مخالف خشونت علیه حکومت بودند، خائن قلمداد می‌کردند. بعد از انقلاب هم عده ای امثال احمد شاملو را خائن لقب دادند!
برای چی؟ برای اینکه او با آنان راه نیآمد و در دستگاهشان نرفت.
...
در کره شمالی «جانگ سونگ تائک» پیش از اعدام لقب «خائن» گرفت و کف‌زدن بدون شور و هیجان او را در نشست های رهبری به رُخ کشیدند.
در دادگاههای دهه سی در مسکو، بهترین فرزندان مردم لقب خائن گرفتند و تیرباران شدند. در آمریکا در دوران «مکی‌کارتی» کمتر نویسنده و روشنفکری بود که متهم به کمونیست نشود و لقب خائن نگیرد.  می‌بینیم هر کس به هر کس عشقش کشیده، لقب خائن داده است.
 
خیانت از صف خارج شدن و به سوی نامعلوم رفتن است
واژه خائن خیلی جاها بی مورد و بامورد تکرار می‌شود مثلاً مترجمی گفته است ترجمه پاسدار زبان نیست، خائن به زبان است. Traditore Traduttore
در کتاب مقدس، یهودا، خائن معرفی شده که البته این موضوع محل نزاع است. توهین به مقدسات هم مترادف با خیانت محسوب شده‌است.
...
در قرآن، ماده خیانت و مشتقات آن در ۱۵ آیه آمده است که در تمامی این آیات همه اشکال خیانت (خیانت در فکر و عقیده، در فعل، در ابلاغ پیام، در احکام و خیانت اعضای بدن مثل چشم و... ) نکوهش شده‌است که به بحث ما مربوط نمی‌شود.
...
میلان کوندرا، در کتاب «هنر رمان» می‌گوید: «خیانت از صف خارج شدن و به سوی نامعلوم رفتن است.»
قاعدتاً واژه هایی چون خائن و خیانت باید در مورد کسانی به کار ‌رود که به‌هرحال به اصولی که نقض کرده‌اند روز و روزگاری پایبند بودند. داستان عمله ستم و افراد بی‌وجود و بی‌اصول اساساً جداست. با اینحال نباید فراموش کرد که خائنین واقعی کسانی هستند که با تیغ و طلا و تسبیح، هست و نیست مردم را نشانه کرده‌اند.
اما می‌بینیم هرزه‌نویسان، قاتلین زندانیان سیاسی را رها کرده و با اشاره به داستان فیلم سینمایی Behold a Pale Horse «اسب کهر را بنگر»، شبیه سازی می‌کنند تا هر کسی را که باب طبع خود نمی‌بینند، خائن جلوه دهند.
در فیلم مزبور که آنتونی کوئین در آن بازی کرده (و نام دیگرش گروگان است)، یک مبارز اسپانیایی وقتی در آخرین لحظه در دامی که دشمن به کمک یک خودفروخته برای او پهن کرده می‌افتد در حالیکه یک گلوله بیشتر ندارد بین او و افسر سرکوبگر، آن نارفیق را هدف قرار می‌دهد.
...
در فرهنگ سیاسی ایران، اصطلاح خائن، هم بالاترین اتهام است و هم شدیدترین دشنام، و بسادگی از سوی نیروهای سیاسی تمامیت‌خواه حاکم و اپوزیسیون غیردموکراتیک، بر علیه رقیبان، مخالفان و منتقدان و به قصد حذف و نابود کردن آن‌ها، به کار می‌رود.
در یک جامعه‌ی استبدادی و حکومت ایدئولوژیک هم که سیستم قضایی آن در گرو حاکمان سیاسی است و به چیز مبهم و تعریف ناشده‌ای به نام «جرم سیاسی» رسیدگی می‌کند، چنین اتهامی اصلاً نیازی به اثبات حقوقی ندارد.
 
از آسمان فلک تیغ و دشنه می‌بارد
خائن کسی است که اصول را آگاهانه نقض می‌کند و تعهدهای اساسی را زیرپا می‌گذارد.
منظور از اصول، قوانین بنیادی، مفهوم مرکزی و ایده هدایت کننده در عملکرد هر مجموعه یا دستگاه و سیستم مشخص است.
اصولی که کل حرکات، روابط و کارکردهاى تحت نفوذ خود را در برمی‌گیرد.
نه فقط در فیزیک و ریاضیات و اقتصاد و...، بلکه در یک مبارزه علمى و قانونمند هم اصولی حاکم است که مستقل از خواست‌ها، عقاید اختصاصى و آرمان‌هاى تاریخى و فلسفى این یا آن فرد، و این یا آن گروه است و از پذیرش آن گریزى نیست والاّ باعث شکست و ناکامى نظرى و عملى منکران خود مى‌شود.
...
اگر اصل وحدت و همبستگى نیروها علیه استبداد زیر پرده دین واقعی است، (که واقعی است) نباید آنرا نقض کرد. نباید با کسانی که چون خود ما سودای آزادی و عدالت دارند، به ضدیت کور افتاد. متاسفانه در فضای کدر و مسموم موجود، مروت و انصاف زیر پا له می‌شود و اسمش را «مرزبندی» می‌گذارند.
...
انگار دردنامه «امیل زولا» نه خطاب به مردم فرانسه، بلکه رو به ماست که برای هم دندان قروچه می‌رویم. امیل زولا نماد وجدان بیدار شهروندی فرانسه بود. دغدغه آزادی داشت و می‌دید رنج و شکنج انقلابیونی چون «دانتون» و یارانش هدر رفته است. با اعتراض و عمل خویش نشان داد تهمت و افترا از پس قلمهای پاک دیکته ناپذیر برنمی‌آید.
یکبار خطاب به از مابهتران نوشت:
«چشمانتان را ‏بازکنید و دست از تهمت‌زدن بردارید. آیا نمی‌بینید هر پیروزی که تاکنون به دست آورده‌ایم در خطر نابودی است؟»
...
کنش و واکنشها روی هم تاثیر می‌گذارد و بی‌انصافی، بی‌انصافی می‌آورد و آنوقت گوش هیچکس به این واقعیت بدهکار نیست که وقتی باران و سیل آمده، هوا بس ناجوانمردانه سرد است و از آسمان فلک تیغ و دشنه می‌بارد، لگد‌ زدن به تنها چادری که زیر آن رگبار وحشی، سرپاست و عده‌ای آن‌را سر‌پناه کرده‌اند، جفاست. هرچند آن چادر چکه کند و تیرک‌هایش این یا آن عیب را هم داشته باشد.
...
آرزوی ستمگران این است که همه با هم گلاویز و سرشاخ شوند و یکدیگر را نفى کنند تا خودش اثبات شود.
 
خیانت از سر ناچاری و از روی آگاهی
خیانت در زمینه‌های متفاوت به کار می‌رود اما در تمام آن‌ها، یک کاربرد معین دارد: حذف و نابود کردن کسیکه قرار است خائن معرفی شود.
...
نوعی از خیانت رفتاری بود که اتللو Othello در رابطه با همسرش «دزه مونا»  نشان داد و او را بیرحمانه کُشت. ویلیام شکسپیر این به اصطلاح «خیانت در عشق» را با قدرت به تصویر کشیده‌است.
خیانت در امانت، خیانت به کشور و خیانت به حزب و سازمان و تشکیلات...را هم داریم و نوع دواطلبانه و آگاهانه آن را هم می‌شناسیم، مثل نفوذ در دستگاه ستمکاران. نفوذ در تشکیلات دولتى، سیاسی، اقتصادى...
(علی‌بن یقطین، وزیر نفوذی در دستگاه هارون الرشید و دهها نمونه دیگر در تاریخ معاصر)
...
واژه های خائن و خیانت برای بیشتر ما نامردی، بی وفایی، خنجر از پشت زدن، زیرآب‌زنی... و از این قبیل را تداعی می‌کند اما آیا کسی که به اجبار و علیرغم خواستش عهد شکنی کرده است نیز خائن است؟ منظورم رفیقان نیمه راه و کسانی نیستند که خیانت در درون اندیشۀ آنهاست.
 
حتی اگر زیر شکنجه خرد و خمیر شده باشند...
اگر بخواهیم از واژه‌شناسی و لینگوئیستیک(زبانشناسی) نتیجه سیاسی بگیریم در اینصورت دیدگاه کسانی که تاب تحمل نظرات مخالف خودشان را نداشته و ندارند بیجا نیست. زیرا اگر به اصول پذیرفتۀ پیشین خودمان وفادار نمانده و رفتاری دقیقاً مخالف و برای نابودی آرمان‌های خود در پیش گیریم، (بنا بر تعریف) دچار خیانت شده ایم. البته این وقتی صحیح است که آنچه اصول می‌نامیم واقعاً به معنی دقیق کلمه اصول باشد و ما هم از سر رغبت و رضایت و نه با جبر و اکراه و داغ و درفش، آن را زیر پا گذاشته باشیم.
...
کسانی هستند که حتی اگر زیر شکنجه خرد و خمیر شده باشند، در درونشان «خیانت» وجود ندارد، و به همین دلیل به محض اینکه شرایط مناسبی فراهم شود، به اصل خویش باز می‌گردند.
اختیار و آزادی در انجام فعل خیانت کردن لازم و ملزوم است. کسی که از سر اجبار و علیرغم خواستش مجبور به کاری نادرست شده، خائن نیست.
...
شما یک بطری آب را نزد کسی به امانت می‌سپارید که نگهدارد و در آن تصرف نکند. اما او جرعه ای از آن را می‌نوشد و ظاهراً زیر قول و قرارش زده (و بنا بر تعریف) «خیانت» کرده و در امانت تصرف نموده‌است. اما شاید در بیابان بی آب و علفی گیر افتاده و از سر اضطرار و ناچاری آب را نوشیده و نمی‌خواسته در امانت دستکاری کند و خیانت ورزد.
بعکس، مواردی هست که با اختیار تام و از سر منافع و مصالح صورت می‌گیرد.
مثال: در قانون اساسی مشروطه آمده: «سلطنت ودیعه‌ای‌ است الهی که از طرف ملت به شخص پادشاه تفویض شده‌است.»
اگر وی به مردم پشت کرد و قدر این امانت را ندانست، اگر بگیر و ییند راه انداخت و عملاً مانع شکل‌گیری احزاب و سندیکا و شوراهای مردمی شد (به‌خاطر عدم اجرای تعهد و دستکاری کردن در امانت) «خیانت» کرده‌است.
کسانیکه به این یا آن شیخ هم لقب خائن می‌دهند حرفشان این است که گام و گامهایی فراتر از شاه، آزادى را به مسلخ برده و به تعهدات خود تیپا زده‌است.
 
خیانت همیشه پلید و مطرود نیست
آنچه خیانت شمرده می‌شود همیشه پلید و مطرود نیست. اگر کسی اردوی ستمگران را ترک کند و قدم در راه امثال «حّر بن ریاحی» بگذارد، این پشت‌کردن حتی اگر از نگاه «شمر و یزید» خیانت‌ جلوه کند، ناپسند نیست. چرا؟ چون درواقع با بیداری وجدان و با روآوردن به ستمدیدگان همراه است.
اینجا صحبت از اخلاقی بودن عمل خیانت است که البته و صد البته کار هر کسی نیست. این به‌اصطلاح «خیانت» به الویّت مرتبه منافع ملت، ملتها، حفظ کره زمین، حفظ تتمه سلامت افکار عمومی و امثالهم برمی‌گردد و از نوع اقدامات «ویکی لینکس» و «ادوارد اسنودن» است که با احترام عمومی جهانیان روبرو شد.
ادوارد اسنودن، که در خدمت آژانس امنیت ملی آمریکا، «ان اس ای» بود از برنامه بسیار وسیع جاسوسی این کشور از شهروندان و مقامات آمریکایی و غیرآمریکایی پرده برداشت.
ارجحیّت پشت کردن به رئیس و تشکیلات و... در گذشته نیز سابقه داشته‌است. به قول «جان لوکاره» (نویسنده رمان جاسوسی که از سردسیر آمد): «زمانی هست که وفاداری اهمیت دارد ولی زمانی نیز اقدام به خیانت الویّت دارد.»
 
خیانت کمتر موضوع اندیشه‌ورزی جدی قرار گرفته‌است
«خیانت»، اگرچه در زندگی روزمره و در ادبیات (از جمله ادبیات دینی، مثلاً مورد یهودا) مطرح بوده، اما کمتر موضوع اندیشه‌ورزی جدی قرار گرفته‌است. با توجه به سیالیت مفهوم خیانت، برای تثبیت آن بایستی به مفهوم «قرارداد» رجوع کنیم.
خیانت همواره زیرپاگذاشتن یک قرارداد است و در نهایت نظر به یک قرارداد است که نظر نسبت به خیانت به آن را تعیین می‌کند. از این زاویه هم باز به یک مفهوم نسبی می‌رسیم.
خائن به مفهوم پیمان‌شکن است. مسئله آینجاست که پیمان بعنوان قراردادی جمعی و گروهی امری فرهنگی اجتماعی است و در نتیجه تاریخی. بنابراین پیمانها قراردادی هستند و پیمان‌شکنی نیز امری قراردادی است و مفهوم آن به نسبت زمان و مکان تغییر می‌کند.
پیمانها می‌توانند برسر ارزشهایی خانوادگی، سیاسی، اخلاقی، مذهبی، ایدئولوژیک و غیره باشند. می‌توانند پیشرفته، روادار و به نفع حقوق و آزادی انسانها باشند یا بعکس، ارزشهایی تنگ نظرانه و واپسگرا را نمایندگی کنند. قراردادها حتی می‌توانند ارزشهایی تحمیلی و ناخواسته باشند و به زور و جبر اِعمال شوند.
 
تنها انسان است که دارای حرمت و منزلت است
توجه داشته باشیم که پیمانها و قراردادها در طول زمان و مکان و فرهنگ‌ها و ایدئولوژی‌های متفاوت تغییر می‌کند.
به همین دلیل در هیچ فرهنگنامه ای معنای دقیقی برای خیانت نمی‌یابیم.
کلمات، وقتی که بیان حالات و حرکات و سکنات و موقعیت هایی هستند که در فضای قضاوت و ارزشگذاری قرار نمی‌گیرند، معانی مشخصی دارند. مثل کتاب، کبوتر، لب‌تاپ، لیوان، سیب، نان،گرسنه، دور، نزدیک...
اما برای کلماتی که به قضاوت و ارزشگذاری مربوط می‌شوند نمی‌توان معنای دقیق پیدا کرد. این نوع کلمات، معانی نسبی‌یی دارند که نه فقط از یک جامعه یا جمع، به جامعه یا جمع دیگر، بلکه از هر فرد به فرد دیگر، تغییر می‌کنند.
سوای ارزش های مشترک و فرهنگ اجتماعی یا ایدئولوژیک، در هر انسانی، به صفت فرد، کلماتی از این نوع ـ که خائن هم یکی از همین نوع کلمات است ـ تعریف ویژه خود را دارند که بر می‌گردد به آن چیز هایی که مجموعه‌ی «ضمیر» او را تشکیل داده اند یا مجموعه‌ی «ضمیر» او (در معنای وسیع و فراگیر) آن را تحت تأثیر خود گرفته‌اند.
...
از خیانت هر کسی تفسیربه‌رأی می‌کند چون کشدار و لیز و تفسیر پذیر است و اما و اگر دارد.
البته نوعی از خیانت وجود دارد که به نظر می‌رسد باری مطلق داشته باشد، دست کم با نگاهی «کانت»ی به قضیه و آن خیانت به خویش است. خیانت به خود!
از آنجا که به قول کانت «همه ی اشیا دارای قیمت هستند و این تنها انسان است که دارای حرمت و منزلت است»، این خیانت آن هنگام رخ می‌دهد که ما پشت کنیم به اصولی و از آن پس چنان شود که دیگر نتوانیم در آشتی با خودمان به سر بریم، مگر با دروغ گفتن به خودمان، با تسویل و تزیین عملکرد خویش. با دروغ گفتن به خودمان، یعنی خیانت به آگاهی
 
موم و هيزم چون فدای نار شد
ذات ظلمانی او انوار شد
ای خنک آن کس که از خود رسته شد
در وجود زنده‌ای پيوسته شد
وای آن زنده که با مرده نشست
مرده گشت و زندگی از وی بجست 
... 
از همه دوستان که به من در ارائه این بحث کمک کردند، سپاسگزارم.
این نخستین مقاله به فارسی در باب این موضوع است و می‌دانم نارساست. از اشتباهات آن پوزش می‌خواهم.
 
آدرس ویدیو 
(اگر با آیپاد دیده نمی‌شود در کامپیوتر معمولی ببینید.)
سایت همنشین بهار
ایمیل

۱۳۹۲ دی ۱۲, پنجشنبه

ذهن ظرفی نیست که باید پر شود؛آتشی است که باید افروخته شود

shahram
این وقایع ظاهراً مربوط به گذشته است ولی متاسفانه گذشته، نگذشته و کوله بارش همچنان روی دوش ما سنگینی می‌کند. به عبارت دیگر گرد و غبار آن وقایع هنوز که هنوز است، فرو ننشسته و حالا حالاها هم فرو نخواهد نشست.
درست است که در گذشته نباید زیست امّا، به گذشته باید نگریست. ما چاره ای نداریم جز آنکه بر لب جوی تاریخ بنشینیم و از آن بیاموزیم. کند و کاو دراین ماجرا ضرورت دارد تا به ریشه درگیری های بعد از انقلاب که آن همه نیرو را سائید و از دور خارج کرد و همه سایه همدیگر را هم با تیر می‌زدند نزدیک شویم.
در بخش پیش از شبهات بهمن بازرگانی که از سال ۱۳۴۶ با محمد حنیف‌نژاد و دیگران در میان گذاشت، همچنین در مورد پرسشهایی که جریان تقی شهرام از اوائل پاییز سال ۱۳۵۲ در نشریه داخلی و جزوه سبز دامن زد،‌ صحبت کردم.
به دستاورد مسعود رجوی در آن سال‌های بحرانی و بیانیه ۱۲ ماده ای موسوم به «اطلاعیه تعیین مواضع سازمان مجاهدین خلق ایران در برابر جریان اپورتونیستی (انحرافی) چپ‌نما» هم که به نظر من «جوشن کبیر» مجاهدین بود، اشاره شد.
«خاطرات خانه زندگان» با نکات ظریفی همنشین است که تنها با شنیدن آن، می‌توان دریافت.
 
یافتم یافتم. (اروکا، اروکا) 
در زندان دوستی داشتم که من او را «اروکا» صدا می‌زدم. علتش این بود که یکبار مثل ارشمیدس که از خزینه حمام بیرون آمد و داد زد Eureka Eureka «اروکا، اروکا» (یعنی یافتم یافتم)
آن دوست وقتی کتاب تذکره الاولیای غزالی را می‌خواندم با هیجان زیاد تکرار می‌کرد «اروکا، اروکا» ما هر چی می‌کشیم از گذشته‌گرایی است.
یکبار با نیش و طعنه گفت تا کی به گذشتگان اقتدا کنیم و شعر از یک جهت درست «فرخی سیستانی» را خواند که فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر/ سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر
من هم سخن نیوتون را بیادش آوردم که گفته بود:
«اگر من جاهای دور دست را می‌بینم به خاطر این است که روی شانه های غول ایستاده ام.» (یعنی به دستاوردهای گذشتگان تکیه دارم.)
به وی گفتم اگر «کپلر» و قوانین سه‌گانه‌اش نبود، «نیونون» نمی‌توانست قوانین جاذبه را کشف کند.
از اولین دروس تاریخ علم این است که عقلانیت تنها متعلق به دوران ما نیست و گذشتگان بی‌فکر و بی‌منطق نبودند و ما هم از آنان بی نیاز نیستیم.
صحبت را عوض کرد و گفت بیآییم سروقت حال. شنیدم که در روزنامه‌های خارج از کشور نوشته‌اند: خروج سرمایه، در سطحی گسترده از ایران شروع شده است.
این فرار سرمایه اگر اوج بگیره رژیم پنجر میشه و دیگه نمی‌تونه شاه بگه کورش آسوده بخواب ما بیداریم. بیهوده نبود که در تخت جمشید در جشنهای ۲۵۰۰ ساله درست وقتی که این حرفها را می‌زد، توفان شن. درگرفت و چادرها را از جا کند.
یکی از بچه ها گوش می‌کرد و گفت بابا جون تو خیلی خوش خیالی والله. آخه توفان شن و خاک که مربوط به یک حادثه طبیعی است چه ربطی به برافتادن حکومت شاه دارد؟ رژیمی که اینهمه قدرت داره و پشتش آمریکا ایستاده، از نوع چادر جشنهای ۲۵۰۰ ساله نیست که با یک حادثه طبیعی جاکن بشه…
اما اروکا می‌گفت شن و خاک هم حس مخصوص خودشان را دارند و با نشتن و برخاستن حرف می‌زنند.
مردم دارند زندگی شون را می‌کنند. کسی به فکر شماها نیست
در همین اثنا، سرهنگ زمانی وارد بند شد اما برخلاف معمول عبوس نبود و شق و رق راه نمی‌رفت. اروکا گفت آفتاب از کدام طرف در آمده که رئیس زندان مهربان و ملایم شده است. سرهنگ زمانی رفت پیش چند نفر که گوشه حیاط با هم صحبت می‌کردند. ما هم رفتیم. وی با اشاره به طلاب جوانی که دستگیر شده بودند گفت شماها همه تون در اشتباهید. خیال می‌کنید حالا کل جامعه با شما است و فکر و ذکر همه مردم شماها هستید. نه آقا جون اینطور نیست. مردم دارند زندگی شون را می‌کنند. کسی به فکر شماها نیست. همه آزادند. یکی میره دروازه قزوین و گمرگ تا حال کنه، یکی میره دیسکو و میخانه یکی میره مسجد و امامزاده داود.
کسی کاری به کسی ندارد. الان حدود ۷۵ هزار مسجد و حوزه در ایران فعالیت دارد که بیشترشان از اداره اوقاف تأمین می‌شوند و اگر به اعلیحضرت دعا نکنند، نفرین هم نمی‌کنند. آتشهای تند شما هم زود فرو می‌خوابند و انشالله می‌رید سر کار و زندگی‌تون. زندان که خونه و زندگی نمیشه.
سپس با نیشخند معناداری گوشه زد به وقایع درون سازمان مجاهدین و گفت اخبار را که خودتون شنیدید. از تلویزیون دیدید. باور کنید مردم و همه آن مسجد روها و حتی بیدین‌ها از کسانی که به اعضای خودشان شلیک می‌کنند و حتی پیکر آنها را با می‌برند بیابان، با بیرحمی می‌سوزانند بیزارند.
بنده خبر دارم که در زندان هم خیلی‌ها سر عقل آمده اند. شاید انشالله با عفو ملوکانه تعداد زیادی از شما آزاد بشوید تا مردم از زبان خودتان همه چیز را بشنوند و به نیات آلوده خرابکاران پی ببرند.
حرفهای سرهنگ زمانی خیلی بودار بود و انگار در جریان صف بندی‌های جدید زندان قرار داشت.
با توجه به اخبار آن روزها، او مشخصاً به جریان تقی شهرام اشاره داشت. اما شهرام و دوستانش نیت آلوده نداشتند هرچند متاسفانه شیوه عملشان بسیار آلوده بود و نتیجه غمباری هم داشت.
پس لرزه‌های به اصطلاح «تحولات درونى سازمان مجاهدین»، مسیر تاریخ ایران را بنفع جریان راست ارتجاعى تغییر داد و در زندان هم روی تنظیم رابطه‌ها اثر ویران کننده‌ای گذاشت.
الان می‌فهمیم که ملاخورشدن انقلاب بزرگ ضد سلطنتی، حوادثی چون سی ‌خرداد سال پرابتلای ۱۳۶۰، برادرکشی‌ها، پرپرشدن پاک ترین جوانان این میهن، و جنایاتی که در زندان به نام اسلام و انقلاب روی داد فقط به نتایج کنفرانس گوادلوپ و نقشه‌های شوم امثال برژینسکی و سفر ژنرال گاست و ژنرال هایزر به ایران مربوط نبود، ریشه در مسائل و درگیری‌های زندان شاه نیز داشت.
راست می‌گوید ملا صدرا که کّلُ حادث مَسبوق بِماّده و مُدّه «پیش آمدن هر رویدادی مشروط به مادّه‌ای و مدتّی است.»
زندان آبستن حوادث تازه بود
زندان آبستن حوادث تازه بود که در رأُس آن فتوای علمای اعلام علیه مبارزین و مجاهدین و داستان سپاس‌گویان و عفو ملوکانه به آنان در بهمن سال ۱۳۵۵ بود.
این وقایع ظاهراً مربوط به گذشته است ولی متاسفانه گذشته، نگذشته و کوله بارش همچنان روی دوش ما سنگینی می‌کند.
بعبارت دیگر گرد و غبار آن وقایع هنوز که هنوز است، فرو ننشسته و حالا حالاها هم فرو نخواهد نشست.
درست است که در گذشته نباید زیست امّا، به گذشته باید نگریست. ما چاره ای نداریم جز آنکه بر لب جوی تاریخ بنشینیم و از آن بیاموزیم. کند و کاو دراین ماجرا ضرورت دارد تا به ریشه درگیری های بعد از انقلاب که آن همه نیرو را سائید و از دور خارج کرد و همه سایه همدیگر را هم با تیر می‌زدند نزدیک شویم.
البته من از پلکّان عصر خودم به وقایع آن دوران نظر انداخته ام و از آنجا که پرونده هر واقعه ای تا ابد به روی پژوهشگران گشوده‌است، در آینده، فهم ما از هر حادثه ای (از جمله داستان فتوا و قصه سپاس‌گویان)، گستردگی بیشتری می‌گیرد.
بازجویان وقت و بی وقت زیر پای برخی از زندانیان می‌نشستند تا بلکه آنان را به سنگ انداختن بین مجاهدین و فدائیان وادار کنند.
مجاهدین و فدائیان، می‌بایست با هم مراوده داشته باشند
از آنجا که مبارزه با دستگاه رژیم شاه و پلیس سیاسی، الزامات خاص خودش را داشت. مجاهدین و فدائیان، می‌بایست با هم مراوده داشته باشند. این واقعیت را پیش از هر چیز، استراتژی و نفس مبارزه تحمیل می‌کرد. هردو گروه می‌بایست از بازجویی‌ها، از خط ‌مشی ساواک، توطئه های احتمالی و نقشی که گروه‌ها در بیرون دارند باخبر باشند تا کمتر ضربه ببینند و تلفات به حداقل برسد.
برای هر دو گروه، انتقال تجربه حیاتی بود. به همین دلیل ارتباط بین تشکیلات مجاهدین و تشکیلات چریک‌های فدایی نه فقط بحث اعتقادی، بلکه بحث استراتژی هم بود. پلیس سیاسی که به این واقعیت اشراف داشت تمام هّم و غمّش شکستن وحدت زندانیان و تضاد انداختن بین مذهبی‌ها و غیر مذهبی‌ها بود.
ساواک می‌خواست آنها به جای همدلی و همراهی، با هم درگیر و سائیده شوند. همچنین بسیار مایل بود پشت جبهه مجاهدین را خراب کند و رابطه روحانیت و بازار را با آنان به نهایت قهر برساند و به ضدیت تمام عیار بکشاند.
ساواک برای ایجاد تفرقه بین زندانیان، دوز و کلک می‌چید
امثال عضدی و رسولی (بازجویان ساواک) بارها با آیت الله طالقانی و دیگران صحبت کردند تا اثبات کنند مجاهدین از آغاز به شما دروغ می‌گفتند و کلاه سرتان گذاشتند. مُدام در گوش آنها می‌خواندند:
ببینید آقایان مبارزه و جنبش مسلحانه شکست خورده است. در بیرون سران گروه ها، به سراشیب افتاده‌اند و یا در درگیری‌ها یکی بعد از دیگری نفله شده‌اند. اخبارش را دارید. داستان شریف واقفی، ترور صمدیه لباف، سخنان محسن خاموشی و مصاحبه‌ها را هم که لابد دیده اید و باخبرید کسانی که آنهمه شما حمایت شان کردید، چه دسته گل هائی به آب داده‌اند…شما واقعا جانب چه کسانی را گرفته بودید؟…
ساواک برای ایجاد تفرقه بین زندانیان، دوز و کلک می‌چید و کیف می‌کرد که روحانیون و مریدانشان بحث نجس و پاکی را پیش می‌کشند و خواهان جدائی و مرزبندی هستند.
یکی از مقامات کمیته ضد خرابکاری چیزی به این مضمون گفته بود:
ضربه اصلی و نهائی را خودشان باید به خودشان بزنند. اگر روحانیون و بازاری‌ها در عمل ببینند چه کلاهی سرشان رفته و نظر اعلیحضرت که می‌فرمودند: «اصلا اسلام مطرح نیست، آنان مارکسیست اسلامی هستند»، واقعی است، کار تمام است. خودشان باید پدر خودشان را درآورند..
برخی می‌گفتند تعبیر مارکسیستهای اسلامی، کپی مارکسیست‌های مسیحی است.
در آن سال‌ها سازمان سیا و ژاندارم هایش در آمریکای لاتین، به کسانی که عدالت اجتماعی را با الهیات رهائی بخش پیوند می‌زدند، Christian Marxists (مارکسیست‌های مسیحی) لقب می‌دادند. به مسیحیان مؤمن القا می‌کردند که آنان کافرند و به مارکسیست های متعصب می‌گفتند آن‌ها مرتجع و آلت دست حکومت‌های آمریکای لاتین هستند. بگذریم…
جدائی مسلمان‌ها از مارکسیست‌ها در زندان لازم است
بعد از وقایع سال ۵۴ در درون سازمان مجاهدین، جریان تقی شهرام از سوی منتقدینش متهم به برخوردهای ناصادقانه، غصب نام و امکانات، استثمار تشکیلاتی و تزریق و تحمیل نظرات می‌شد. ساواک هم این وسط، ضعف کسانی را که مدعّی بودند «از جهل اسلام به علم‌ مارکسیسم» عروج کرده ایم، با تک و توک پرونده‌هایی از امثال وحید افراخته و…، چه چه زنان، توی بوق می‌کرد و برای بهره برداری تمام عیار از ترکشی که به اعتماد مردم خورده بود دست به کار شد و با یک برنامه حساب شده زیر پای شماری از روحانیون و زندانیان قدیمی نشست و موفق شد به استثنای آیت‌الله طالقانی و تا حدودی آیت‌الله لاهوتی، همه را به هیستری ضد مجاهدین بکشاند و حتی علیه آنان فتوا بگیرد. (انهم نه یکی، دوتا)
متن فتوا یا نقل فتوا (یا به قول آیت الله منتظری متن تصمیم) آقایان علما علیه مبارزین و مجاهدین به تاریخ خرداد ۱۳۵۵ این بود:
«بسمه تعالی. با توجه به زیان‌های ناشی از زندگی جمعی مسلمان‌ها با مارکسیست‌ها و اعتبار اجتماعی که آن‌ها بدست می‌آورند و با در نظر گرفتن همه جهات شرعی و سیاسی و با توجه به حکم قطعی نجاست کفار از جمله مارکسیست‌ها، جدائی مسلمان‌ها از مارکسیست‌ها در زندان لازم و هرگونه مسامحه در این امر موجب زیان‌های جبران ناپذیر خواهد شد.»
راویان متن فوق همه متفق القول می‌گفتند که فتوا نظر جمعی افراد زیر است:
طالقانی، منتظری، مهدوی کنی، انواری، ربانی شیرازی، هاشمی رفسنجانی، لاهوتی، گرامی و معادیخواه
به کلمه کلمه‌ی فتوای شماره ۲ (که بنا بر گفته عضدی، از ۹ نفر اصحاب فتوا، آیت الله طالقانی و آیت الله منتظری، آن را امضا نکردند)، اشراف ندارم.
 تا آنجا که می‌دانم تصریح می‌کرد مجاهدین اگر واقعا ادعا می‌کنند مسلمان هستند باید از مارکسیست‌ها تبّری جویند…و از تاکتیک وحدت طریق، استغفار کنند. اگر چنین کردند با ما برادرند و ما هم آنان را می‌پذیریم، اما اگر این کار را نکردند ما آنها را نیز مثل مارکسیست‌ها نجس می‌دانیم…
فتوا ضمنا شرح می‌داد که از نظر آقایان چه کسی شهید هست و چه کسی نیست و حاصل کلامشان این بود که باید به بنیانگزاران مجاهدین نیز، با شک و شبهه نگرست. کارشون با خدا است. حکم‌شان علی الله است. نه می‌گوئیم که آنان مسلمان بوده‌اند و نه می‌گوئیم مارکسیست بوده‌اند. ما در باره آنان متوقفیم…و امرهم الی‌الله.
این صدای ساواک است که از حلقوم علما بیرون می‌آید.
ساواک این وسط کیف می‌کرد. چه چیزی برایش از این بهتر که برای قتل و شکنجه بهترین جوانان مردم، فتوای شرعی داشته باشد و صدایش از حلقوم روحانیون زندان به گوش برسد؟
در یک برگ خبر ساواک مربوط به ۱۲ آذر سال ٬۵۵ به اظهارات محمد کچویی درباره فتوای علما اشاره شده که وی ضمن یک مذاکره خصوصی به یکی از زندانیان گفته آقای طالقانی فتوائی صادرکرد که به تأیید هفت نفر از علما رسیده و توصیه نمود تا کلیه زندانیان آن را حفظ نمایند و به دیگران بگویند…و وقتی از طالقانی سؤال کردند چرا این موضوع را کتبا نمی‌نویسد؟ بیان نموده: برای این که رژیم از این موضوع سوءاستفاده نکند از نوشتن خودداری کرد. لیکن وظیفه مسلمانان است که آن را به دیگران بگویند. کچویی اضافه می‌کند زندانیان گفته‌اند: حبیب الله عسکراولادی تحریک کننده طالقانی برای این فتوا بوده‌است٬ چون نظر خوبی نسبت به مـجاهدین و مارکسیست ها ندارد. کچوئی بیان داشته پس از صدور این فتوا او با حسینعلی منتظری تماس گرفته و پرسیده‌است اگر خودش (کچوئی ) آزاد شود در بیرون می‌تواند با گروهی مانند مجاهدین مذهبی سال ۵۰ با ایدئولوژی اسلامی فعالیت کند که منتظری پاسخ داده است داخل شدن در این گروه ها حرام است.
القصه، ساواک برای انتشار مـوضوع فـتوا و بهره برداری از آن، آزادی تعدادی از زندانیان مذهبی (موافق فتوا) را در برنامه خود می‌گذارد.
گزارش خبر ساواک شماره ۱۰۶۶۴ ـ ۳۸۱
اگر این کار را به وجه احسن انجام دادید ما شما را آزاد می‌کنیم
بازجوها از بندهای مختلف حدود ۲۶ نفر را دست چین کردند و رسولی صریحاً به آنان گفت:
گوش‌تان را خوب باز کنید. شما را می‌بریم به بند یک (بند آقایان علما)، در آن جا از آقایان روحانی هرچه شنیدید در گوش‌تان جا می‌دهید. بعد شما را می‌آوریم بند ۲ (بند مجاهدین) تا برای دیگران آن چه را شنیده‌اید تعریف بکنید. اگر این کار را به وجه احسن انجام دادید ما شما را آزاد می‌کنیم.
در ادامه این توطئه، لاجوردی، عسگراولادی، حاج مهدی عراقی، طالبیان، قدرت الله علیخانی، تجریشی و تعدادی دیگر را از بند یک زندان اوین (که جلوتر رفته بودند)، به بند دو برگرداندند و اینها دائم لغز می‌خواندند و نقل فتوا می‌کردند که آقایان علما در بند یک چنین و چنان گفته اند و شما (مجاهدین) باید از مارکسیست‌ها جدا شوید.
حجت‌الاسلام فاکر می‌گفت علت اتفاقات نامیمون کنارگذاشتن کتب دینی است و بیشتر بچه‌مذهبی ها مطالعه ندارند. با علما نشست و برخاست نداشتند و ذهنشان خالی است. یکبار فریاد کشید چرا کسی از من نمی‌اید سئوالاتش را بپرسد و کتاب لمعه را که در دست داشت محکم بر زمین کوبید. فراموش می‌شد که ذهن ظــــــرفی نیست که باید پر شود، بلکه آتشی است که باید افروخته شود. همه چیز با مطالعه و نشست و برخاست با علما، حاصل نمی‌شود.
قدرت الله علیخانی پس از ورودبه بند ۲ زندان اوین می‌گفت زندانیانی که اینجا هستند باید وضعشان را روشن کنند و اگر از ایدئولوژی خود استعفار ننمایند باید مذهبی‌ها از آنها جدا شوند.
زندانیانی که از این بازی‌ها بیزار بودند، می‌گفتند این صدای ساواک است که از حلقوم علما بیرون می‌آید.
این وسط بهزاد نبوی، مهدی حمسی، صادق نوروزی و… که به گروه جوشکار مشهور شدند خیال می‌کردند با پادرمیانی و من بمیرم و تو بمیری غائله ختم می‌شود.
از همان زمان پیدا بود که رابطه‌ها کارد و پنیر است و آب این دو جریان در یک جوی نخواهد رفت. واقعیت تلخی که حوادث بعد از انقلاب آن را نشان داد…
می‌گویند وقتی از قول آیت‌الله طالقانی پخش کرده بودند که مجاهدین همه نجس هستند، به لاجوردی تَشر می‌زند که من چه موقع چنین حرفی زده‌ام؟
حاضر نیستم کاری کنم که ساواک خوشش بیاید
شکرالله پاکنژاد می‌گفت یکبار با آیت‌الله طالقانی و آیت‌الله لاهوتی در حیاط زندان اوین قدم می‌زدیم که آیت‌الله طالقانی را صدا زدند. کمی بعد که برگشت بسیار برافروخته بود. گفت بازجوها به من می‌گویند تعیین تکلیف کنید آیا اینها را که اینهمه بلا بر سر سازمان مجاهدین آورده‌اند محکوم می‌کنید یا نمی‌کنید؟ به آنان جواب دادم نه من، هر انسانی که شعور و شرف داشته باشد کسانی را که به جنبش خیانت کرده‌اند محکوم می‌کند اما من (طالقانی) حاضر نیستم کاری بکنم که ساواک خوشش بیاید.
بارها به بازجویان گفته بود با وجود مخالفتم با جریان فرصت‌طلبی که این همه ضربه زده‌اند، کاری نمی‌کنم که شما خوشحال شوید. با این حال (ایشان نیز، همانند آیت الله لاهوتی)، در جمع فتوادهندگان، حضور داشتند یا به قول خودشان مجبور شدند.
حاج مهدی عراقی پس از آزادی از زندان در جلسه ای با شرکت دکتر علی شریعتی، مهندس بازرگان، دکتر یدالله سحابی، محمد رضا حکیمی و…، فاش می‌کند:
(بعد از ماجرای فتوا علیه مجاهدین)، مسعود رجوی به من گفت:
«آیه الله طالقانی و آیت الله منتظری را فریب داده‌اند و علیه ما تحریک کرده‌اند. تو وظیفه داری به هر شکلی که شده بروی و آنان را از این توطئه آگاه کنی، این نقشه ساواک و سازمان سیا است…»
بر اساس برگ خبر ساواک شماره ۷۵ – ۱۴۱۸۴/۳۸۳ به تاریخ سوم دی ماه ۵۶، و نیز گفته های سید عیاس سالاری (یکی از روحانیون، که خودش در آن زمان زندان بود)، موسی خیابانی به حسن لاهوتی اشکوری مطلبی را به عنوان پیام مجاهدین و پیام خودش (موسی) می‌گوید که (لاهوتی) باید قول بدهد متن پیام را جز به چند نفر آخوندهای بند یک، به کسی نگوید و متن آن چنین بوده‌است:
۱- شماها صلاحیت نظردادن در مسائل اجتماعی را ندارید، زیرا همیشه دنباله رو هستید.
۲- حق خودتان را بشناسید و پا از گلیم خود بیرون نگذارید.
۳- آقای طالقانی، شما که همیشه خود را مجاهد می‌نامیدی و افتخارت به شاگردی و پیروی از محمد حنیف نژاد بوده چرا وقتی که علیه مجاهدین فتوا دادند عمامه ات را بر زمین نزدی؟
۴- آقای غلامحسین حقانی شما آدم منافقی هستی و تاریخ اسلام از امثال تو زیاد به خود دیده‌است.
(گویا در بند ۲ زندان اوین غلامحسین حقانی خودش را هوادار مجاهدین جلوه می‌داده و پس از انتقال به بند یک موضع ضد مجاهدین به خود می گیرد.)
حتی شیطان هم خدا را قبول دارد…
آیت‌الله مهدوی کنی گفته است:
«فکر کردیم که برای حفظ روحیه مذهبی بچه مسلمان ها- به خصوص آنهایی که از بیرون می‌آیند- بیاییم حریم پاکی و نجاست و یا اسلام و کفر و الحاد و کفر را حفظ کنیم. لذا یک اعلامیه ای را نوشتیم و اعلام کردیم کسانی که اعتقادی به خداوند ندارند، جزو ملحدین هستند، ملحدین مسلمان نیستند و نجس هستند، (حالا نجاست به هر معنایی)
عبدالمجید معادی خواه در این باره گفته است: در آن بیانیه (که به عنوان حکم و نقل فتوا روی آن تکیه می‌شد) اشاره ای هم به خیانت دائمی کمونیست‌ها به جریان های مذهبی در تاریخ معاصر شده بود…
به نظر بنده، فرموده ی خداوند در قرآن کریم- إنّما المشرکون نجسٌ- نشانگر این است که قرآن مدافع نوعی طرد است، یک نوع بایکوت، تا جامعه اینها را طرد کند…
جالب اینجا است که جناب معادی خواه اعتراف می‌کند که در پشت قضیه، مدیریت زندان هم بدش نمی‌آمد از این که به این مسئله دامن زده شود.
از دید علمای اعلام دیگران یا نجس بودند یا مُتنجس (نجس شده)
ذکر و فکرشان این بود که اگر مجاهدین، مارکسیست‌ها را نجس ندانند و کشته های آن‌ها را شهید بنامند، چه باید کرد؟
در مقابل، پرسش اساسی کسانی‌که مارکسیست هم نبودند، این بود:
آیا مارکسیست‌ها نجس هستند، ولی ساواک با آن شکنجه‌های وحشتناکش نجس نیست؟ چگونه است که یک‌نفر تا پای مرگ زیر شکنجه با نیّت برقراری عدالت مقاومت می‌کند و نجس است، اما ساواکی شکنجه‌گر چون نماز می‌خواند پاک است؟ حتی شیطان هم خدا را قبول دارد و شما برای چه می‌گویید هر که خدا را قبول ندارد، نجس است؟
«عزیز یوسفی» گفته بود:
«مذهبی‌ها مرا مثل سگ نجس می‌دانند، در حالی که ۲۵ سال است دارم زندان را تحمل می‌کنم. مرا به‌عنوان انسانی که مبارزم نجس می‌دانند ولی آن حسینی جلاد که مرا شکنجه می‌کند پاک است. آن ثابتی که می‌آید دستور شکنجه می‌دهد را نجس نمی‌دانند. لیوانش را آب نمی‌کشند، ولی لیوان مرا آب می‌کشند.»
فراموش نمی‌کنم که بعدها در زندان مشهد جواد منصوری و حجت الاسلام مروی سماورچی می‌گفتند:
ناهیدی، شکنجه‌گر ساواک که فدائیان ترورش کردند، چون نماز می‌خوانده پاک است، امّا شکرالله پاکنژاد نجس.
ساواک که نقل فتوا یا بهتر بگویم بیانیه نجس ـ پاکی در زندان‌ها را حلوا حلوا می‌کرد، از یکسو نامه های خصوصی، و به‌ ویژه بازجویی‌های امثال وحید افراخته، منیژه اشرف‌زاده کرمانی و یکی دو نفر دیگر را به روحانیون زندان و نیز امثال عسگراولادی و لاجوردی و…، داده بود تا بخوانند و بروند برای دیگران تعریف کنند. از سوی دیگر، تک نویسی های بخصوصی را به رخ برخی از زندانیان مقاوم می‌کشید که کسانی ضمن اطلاع رسانی از فلان جلسه و فلان تحلیل، به بازجوها نوشته بودند: ما معتقدیم شاه و ساواک از مجاهدین بهتر‌ هستند…اصلا با روش مجاهدین، دین ما و اسلام ما از بین می‌رود.
ساواک از مجاهدین عزیزتر می‌شود
امثال حبیب الله عسکراولادی و… که ۱۵ بهمن ۱۳۵۵، با سپاس سپاس اعلیحضرتا آزاد شدند تغییر ایدئولوژی (و حوادث تلخ مربوط به آن را) پیراهن عثمان کردند و گفتند:
زندان دیگر به ضدّ خودش تبدیل شده. تکلیف این است که برویم بیرون.
انصافاً عسگراولادی و دوستانش زندانیان مقاومی بودند. اما حالا می‌گفتند طالقانی، مهدوی کنی. لاهوتی و هاشمی رفسنجانی هم با وضعی که در داخل زندان به وجود آمده، به این نتیجه رسیده اند که اگر بشود، بروند بیرون از زندان و یک جریان دیگری را به وجود بیاورند.
شماری از زندانیان گفته بودند ساواک از مجاهدین بهتر است. چون مجاهدین مخالفین خودشان را زیر فشار می‌گذارند، به آنان مارک می‌زنند بریده و ساواکی و خرده بورژوا لقب می‌دهند. بایکوت می‌کنند و سر سفره راهشان نمی‌دهند…
کم کم رویارویی با مجاهدین به انگیزه مبارزه تبدیل می‌شود.
آنقدر مخالفت با مجاهدین باب می‌شود که بعضی‌ها که خویش و آشنائی در بندهای دیگر داشتند از آنان می‌خواستند نام کسانی را که مخالف مجاهدین هستند یواشکی به آن‌ها اطلاع دهند.
چه درست گفته است محمد حنیف‌نژاد «ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺑﺨﻮاﻫﺪ از ﻳﻚ ﻣﻮﺿﻊ ارﺗﺠﺎﻋﻲ دﻓﺎع ﻛﻨﺪ ﭼﺎره ای ﻧﺪارد ﺟﺰ آﻧﻜﻪ ﺑﺮ ﻣﻮﺿﻌﻲ ارﺗﺠﺎﻋﻲ ﺗﺮ ﺗﻜﻴﻪ ﻛﻨﺪ.»
سپاس‌گویان (که برخی از آنان سال‌ها زندانی کشیده بودند و سال ۴۹ در زمان تیمسار فرسیو، برای عفو شاهانه، هیچ ارزشی قائل نشدند و پیش تر هم حاضر نبودند برای رهائی از بند حتی یک سطر بنویسند)، این بار ترک زندان را به بهانه رویارویی با مجاهدین توجیه می‌کنند.
گروه سپاس (سپاس‌گویان) ۱۵ بهمن سال ۵۵ آزاد شدند. مهدوی کنی و تعدادی دیگر را پیش از این تاریخ آزاد کرده بودند. اسدالله بادامچیان، شب ۲۸ مرداد ۵۵ آزاد شد…
اسدالله لاجوردی و محمد کچویی نه با گروه سپاس، (موافق آنان نبودند)
 دیرتر مرخص شدند. لاجوردی ۲۷ مرداد ۵۶ و کجویی ۲۸ مرداد ۵۶
کینه‌ها شکل گرفت و بایکوت‌ها تشدید شد
رفتار مجاهدین و مخالفین شان روی هم تأثیر متقابل می‌گذاشت. یعنی هرکدام برای بروز ماهیت فکری و اجتماعی دیگری نقش شرط را بازی می‌کرد. از یک‌سو دهن‌کجی مجاهدین به جریان راست ارتجاعی و میدان ندادن به آنان، شرط مساعدی می‌شد برای تشدید گرایش‌های روشنفکرستیزی در میان روحانیون و مریدانشان، و از آن‌سو واکنش منفی روحانیون نسبت به مجاهدین خلق و روشنفکران به‌طور مشخص، شرطی می‌شد برای مقابله مجاهدین با جریانی که فکر می‌کردند صلاحیت ندارند و سّد راه تکامل شده‌اند.
خلاصه کینه‌ها شکل گرفت و بایکوت‌ها تشدید شد و هر گروه هم برای خودش دلائل کافی و وافی داشت.
محمد کچوئی که پیش تر به مجاهدین گرایش داشت و برخی جزوه‌های سازمان را بعد از ریزنویسی روی کاغذ سیگار در پشت جلد قرآن و مفاتیح به شکل ظریفی جاسازی می‌کرد و با خطرپذیری بسیار، بیرون می‌فرستاد، یا محمد علی رجایی که همانند عزت شاهی، شکنجه های زیادی دیده و هر دو مقاومت کم نظیری کردند و جز نیت خیر نداشتند، صحبت از نجاست کفار و…می کردند. آنان نمی‌پذیرفتند که به دام نقشه های ساواک افتاده‌اند.
یکی از مخالفین مجاهدین می‌گفت: وقتی بچه های سازمان حتی نمی‌گذارند ماها دست به شیر سماور بزنیم خب این یعنی در جامعه مورد نظر آنان ما باید خفقان بگیریم و دک بشویم.
یکی دیگر می‌گفت: حالا ما را بایکوت می‌کنند؟ صبر کن پایمان به بیرون برسه، مجاهدینی بسازیم که حّظ کنند! اوضاع نعل بالنعل همانگونه پیش می‌رفت که ساواک می‌خواست.
یادآوری کنم که عملکرد جریان تقی شهرام با تأیید سازمان چریکهاى فدایی خلق روبرو نشد و حتى پس از انقلاب و تغییر نام آن جریان (ابتدا بعنوان وحدت انقلابى و سپس پیکار) این وضع تغییر نکرد.
آدرس ویدیو
سایت همنشین بهار
ایمیل
hamneshine_bahar@yahoo.com

روابط پوشيده رهبرمعظم!با پولشوئي ۸۷ ميليارد دلاری



تصاویر مداح هفت تیرکش
تصاویر مداح هفت تیرکش
  سرنشینان ۲۰۶ زوج جوانی بودند که از شرق به غرب اتوبان حرکت می کردند، گزارش مورد نظر حاکی از این است که ادامه این درگیری به نقاط خطرناکی کشیده می شود چرا که مداح معروف و همراهانش که در خوودروی تویوتا بودند کلت کشیده و ۵تیر به جلو و گلگیر ۲۰۶ شلیک می کنند مشاجره لفظی سرنشینان دو خودرو دراتوبان بابایی که یکی از آنها از مشهورترین و گران ترین مداحان تهران است، به تیراندازی انجامیده است.
 طبق اطلاعات رسیده به خبرنگار آینده، داستان ازاین قرار است که یکی از مداحان مشهور تهران که صدا سیما در روزهای عزاداری، نوحه خوانی های او را مدام پخش می کند، ساعت ۳ بامداد روز ۵ دی ماه در اتوبان بابایی با یک خودروی ۲۰۶ تصادف می کند.این تصادف که می توانست مانند صدها نمونه دیگر مثل آن با کروکی و مراجعه به بیمه حل شود به مشاجره و درگیری لفظی می کشد.
سرنشینان ۲۰۶ زوج جوانی بودند که از شرق به غرب اتوبان حرکت می کردند، گزارش مورد نظر حاکی از این است که ادامه این درگیری به نقاط خطرناکی کشیده می شود چرا که مداح معروف و همراهانش که در خوودروی تویوتا بودند کلت کشیده و ۵تیر به جلو و گلگیر ۲۰۶ شلیک می کنند. بعد از تیراندازی جناب مداح و همراهان از محل دور شده و سرنشینان ۲۰۶ به کلانتری شکایت می برند و شکایت ثبت و به دادسرا ارسال می شود اما جناب مداح تیرانداز در جلسه دادرسی حضور پیدا نمی کند.
*****
پارسینه
حاج محمود کریمی، مداح مشهور پایتخت به روایت عکس












۱۳۹۲ دی ۱۱, چهارشنبه

رابطه بيت معظم رهبری! با پولشوئی ۸۷ ميليارد دلار !!

« تقلیل زمینه های کشتار اشرف به سناریوئی هالیوودی »
سعید جمالی


"جریان حاکم" که بشدت خود را درگیر توجیه علل به کشته دادن 53 ـ 52  نفر می بیند بعد از گذشت 4 ـ 3 ماه سناریوی جدیدی خلق کرده و بقول معروف "کوه موش زائید".
اول ماجرا که هنوز سناریو نویسان مربوطه زمان لازم برای "تخیل" و تنظیم یک سناریوی "اکشن" و مهیج را نداشتند، از سر بی پرنسیپی مطلق ـ آنچنان که از برجسته ترین ویژگیهای این جریان است ـ "یاران" 30 ساله را چون "دم دست" بودند متهم به برنامه ریزی آن کشتار کردند... و تا به امروز چه پشتک و واروهائی که نزده اند و النهایه اینک تلاش دارند تا کل داستان را به شکل "هالیوودی" آن  "درز" بگیرند....
 بنظر من اگر کسی یک جو شرف داشته باشد همین یک نمونه کافیست که با ماهیت این جریان آشنا شود و آنها را مورد قضاوت قرار دهد. چگونه آنها بخود اجازه میدهند بر سر "هیچ" چنین اتهامی را به یاران 30 ساله بچسبانند و اینک بدون کوچکترین اشاره و معذرت خواهی نغمه دیگری را ساز کنند.
 البته هیچکدام از این نکات اصل ماجرا نیست، به آن اشاره  خواهم کرد.
گزارش "مصور" تهیه شده را که البته تلاش دارند بعنوان "مستند" قالب کنند از ویژگیهای زیر برخوردار است:
ـ فیلمی است طولانی با انبوهی جزئیات و موزیک متن فیلم های جنایی ....که به این وسیله تلاش دارند اصل ماجرا را در این شلوغ کاری گم و گور کنند.
ـ تمام جزئیات این "فیلم" راجع به "مکانیزم" عمل جنایتکاران رژیم و مالکی می باشد. یعنی اینکه مثلا گروه ضربت جنایتکار از کجا و در چه زمانی و با چه نوع تفنگی و .... دست به این عمل جنایتکارانه زدند. این در حالی است که هیچ کس شک ندارد که این عمل توسط رژیم و مزدوران عراق اش صورت گرفته و کوچکترین سوالی در این رابطه مطرح نبوده  و نیست. اما جریان حاکم برای وارد نشدن به اصل ماجرا تلاش تامیّ داشته تا با استفاده از این مکانیزم، وارد یک تجزیه ـ تحلیل درست از ما وقع نشود.
ـ باز هم با  شلوغ کاری و نشان دادن مشتی کاغذ و فیلم و حرفهای بی سر و ته تلاش دارند تا کلیه کارهای خود را قانونی نشان دهند. فقط بعنوان نمونه یادآور میشوم که مثلا: با نشان دادن فیلم اینکه مقامات عراقی را به "اندرونی" خانه دعوت کرده و از آن بازدید نموده اند می خواهند این نتیجه را بگیرند که تمامی مراحل قانونی و ضوابط  دولت عراق را رعایت کرده اند در حالی که امروزه کاملا روشن شده آنها به هیچوجه تن به قوانین آن کشور (خوب یا بد) نداده و علیرغم تعهد کتبی شان، نه تنها قوانین آنها را نقض کرده بلکه در بسیاری توطئه های گروههای غیر قانونی  همدست بوده اند. همین امروز نیز می توانید در سایت شازده ببینید که چگونه با عکس و شرح و تفصیلات از آن گروهها حمایت میکنند (خوب یا بد اما بهر حال غیر قانونی). امیدوارم هواداران این جریان اینقدر چشم واقع بین پیدا کرده باشند تا اجازه ندهند با تحریک احساسات آنها، هر ناحقی را حق جلوه گر نمایند. روشن است که حکومت فعلی عراق وضعیت علیه سلامی ندارد اما این موجب نمی شود که یک گروه خارجی با دست باز به نقض قوانین آنها بپردازد... . این را خود شازده بهتر از هر کس میداند و بسیار آگاهانه و عامدانه این سیاست را پیش میبرد. همه دیکتاتورها و  دیکتارتورچه ها نیاز  "بحران سازی" دارند...
ـ گزارش و فیلم مزبور یک گزارش بی طرفانه و همه جانبه نیست، بلکه از ابتدا طوری تنظیم شده تا با یک سناریو صرفا داستانی و روائی طرح  را پیش برده و سر انجام آنها را به هدف مورد نظرشان (خلاصه کردن همه چیز در یک نفوذی؟؟!!) برساند.
ـ در خلال "فیلم" تلاش شده تا به شیوه جیمزباندی نکاتی را که مانده اند چگونه به خورد خلق الله بدهند، در آن بگنجانند، مثلا دست داشتن رژیم در تشکیل کمپ تیف و یا پناهنده بودن افراد در عراق !! که دروغ محض است. و یا نگهداری افراد در اشرف را "عین سرنگونی" خواندن!! و  یا بدون اشاره به نام شازده، از آمار 101 نفر صحبت بمیان می آید. راجع به نکته اخیر (تعداد نفرات) نکات زیادی برای گفتن وجود دارد اما بخاطر حفظ جان انسانها و منجمله خود شازده از آن در می گذرم ...
ـ چه بسا نشان دادن آن "مرکز فرماندهی زیر زمینی" و سالن مخصوص "رقص رهائی" توسط تلویزیون رژیم، شازده را بر آن داشته تا بفاصله کمی، فیلمی با رنگ بوی خون و اجساد کشته شدگان را برای چرخاندن فضا سر و سامان بدهد.
ـ تاکیدات مکرر مبنی بر اینکه همه کارهای آنها درست و حسابشده بوده و حساب همه کارها را کرده بودند و بناگاه ورود یک عنصر نفوذی همه چیز را کُن فیکون میکند. عینا همان منطق و سناریو فیلم های هالیوودی که همه چیز بستگی به یک شخصیت سوپرمن مثبت یا منفی دارد را تداعی میکند.
ـ تکرار چند باره اینکه اگر این عنصر نفوذی وجود نمیداشت، تعداد کشته شده ها از عدد انگشتان دست تجاوز نمی کرد. آنقدر این حرف طبیعی و راحت تکرار میشود که گویا جان انسانها از از ده تا کمتر باشد هیچ ارزشی ندارد و قابل محاسبه نمی باشد!! وای بر کسانی که در اثر اعمالشان چنین سنگ دل شده اند.
....
اما عنصر نفوذی کیست و داستان نفوذی در این ماجرا چیست؟ (فقط بعنوان یک نکته تا به بحث اصلی برسیم):
من بخوبی زمانی که وی (مسعود دلیلی) به منطقه آمد را بخاطر دارم، او از تیم های عملیاتی رشت بود و از معدود
نفرات تیم های عملیاتی بود که توانست خود را به منطقه برساند و چقدر او را حلوا حلوا که نکردند... مدتی بعد او سر از حفاظت شازده در آورد و برای سالهای متمادی با کلت مسلح شانه به شانه شازده راه میرفت... حال قبل از هر چیز باید این سوال را مطرح کرد که چه شرایط و مناسباتی بوده که او مانند هزاران نفر دیگر و بعد از احراز آن جایگاه خاص تصمیم به جدایی گرفته و احیانا آنطور که جریان حاکم میگوید دست به چنین عملی زده است.
روشن است که اگر وی نقشی در جریان کشتار نفرات اشرف داشته باشد بهر ترتیب محکوم است و عملی بشدت ضد انسانی انجام داده است.
اما اگر به "فیلم" تهیه شده نگاه کنید تناقضات بسیاری در حول و حوش این فرد وجود دارد که به هیچوجه با آنچه که ادعا میشود همخوانی ندارد. در برخی مطالب منتشره در اینترنت آمده که وی بعد از جدا شدن مجددا به اشرف بازگشته و... داستان کشته شدن وی، نحوه کشته شدن و سوزاندن، در آورده شدن لباس، پولهای ایرانی ، بجا گذاشتن جسد وی، "مزدور" نامیدن وی در فردای روز کشتار در حالی که شناخته شده نبوده ... سوالات زیادی را ایجاد میکند.
سوالات فوق سوالات "پلیسی" و در کادر یک کار کارشناسی و تحقیقاتی می تواند پاسخ بیابد که علی القاعده باید متخصصین مربوطه به آن پاسخ دهند. اما در شرایطی که یک طرف قضیه شازده و طرف دیگر دولت عراق می باشد روشن است که نمی توان به هیچ نتیجه ای رسید. اما نکته مهم این است که نباید برای روشن شدن کل موضوع بر روی این نکته تمرکز کرد، کاری که شازده بشدت در پی آن است. چه فرقی در اصل ماجرا ایجاد میشود که یک عنصر نفوذی در آن نقش داشته  باشد یا نداشته باشد. مگر اصل موضوع به این نکته بر می گردد؟ النهایه کل داستان به دو سناریو ختم میشود:
ـ یا نیروهای عمل کننده به کمک یک نفوذی این ماموریت جنایتکارانه را انجام  داده اند.
ـ و یا نیروهای عمل کننده بدون کمک یا نفوذی این جنایت را انجام داده اند.
در هر دو صورت جنایت انجام شده است حال اینکه چه اشخاص و نفراتی (ایرانی رژیمی یا عراقی مالکی یا محافظ شخصی شازده) در آن شرکت داشته و عامل اجرائی بوده اند اصلا نکته مهمی نیست مگر اینکه بخواهیم با بزرگ کردن این موضوع روی اصل جریان را بپوشانیم.
اصل ماجرا چیست و روی چه چیزی باید تمرکز کرد:
اگر این فیلم را بدقت دنبال کنید، کاملا روشن میشود که مطلقا بحث حفاظت و فروش اموال در کار نبوده و تمام داستان این بوده که با نگاه داشتن یک "جای پا" در اشرف تلاش کنند افراد را از لیبرتی به آنجا بازگردانند. امید و تلاش آنها این بوده که با خرید زمان و دست دست کردن شاید که دولت عراق عوض شده و آنها امکان ماندن در عراق را پیدا کنند. در تمامی این مدت هم همگی شاهد بوده ایم که شعار بازگشت به اشرف لحظه ای قطع نمیشد. این سیاست و خط اصلی بوده که شازده از روز اول آنرا دنبال کرده و از دادن هر بهائی منجمله راه اندازی چندین درگیری و کشته شدن افراد برای تحقق آن ابائی نداشته.
بنابر این علت کشته شدن نفرات در اشرف را فقط  باید در پافشاری در پیشبرد چنین خطی دید و لاغیر. هر بحث دیگری منجمله بحث "نفوذی" به بیراهه کشاندن موضوع، تلاش برای پاک کردن دستانشان از آلودگی به آن خونها و همچنین کشاندن بحث به حوزه "مکانیزم" کشتار است.
اگر به شکل ورود و خروج شازده، رژیم و دولت عراق به این ماجرا نگاه کنید، دقیقا شیوه هایی مشابه و مافیائی  و سراسر اکنده از دروغ و فریب است. وقتی کسی اصل ماجرا را پنهان میکند و موضوع کوچک را عمده می نماید بزرگترین دروغ را گفته،  آنها همگی نیاز به چنین اعمال و سوژه  هایی دارند تا حیات خوار و خفیف شان را ادامه دهند. کلمه ای راست  و درست و صادقانه از آنها در نخواهد آمد چرا که وجود خود را در تضاد با آن می بینند.
10 دی 92(31 دسامبر 13)                                                                          
هادی افشار                                                                                                        
saeidjamali@yahoo.com