۱۳۹۲ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

عاقبت از ما غُبار مانَد گاست و هایزر و گوادلوپ

عاقبت از ما غُبار مانَد

گاست و هایزر و گوادلوپ

bear9
واقعیتش این است که بر خلاف تبلیغاتِ دروغ نوکرانِ استعمار و ارتجاع، قدرت‌های غربی چیزی در حمایت همه‌جانبهِ خود از رژیم شاه کم نگذاشتند. آنان برای حفظ وضع موجود تلاشی نبود که نکنند اما تیغ‌شان نبرید/نشستی غیر رسمی اوائل ژانویه ۱۹۷۹ در جزیره گوادلوپ (شرق دریای کارائیب) تشکیل شد و سران آمریکا و انگلیس و فرانسه و آلمان آنجا به بحث نشستند تا در مورد بحران‌های بین‌المللی فکرشان را روی همدیگر بگذارند. غیررسمی به این معنا که توافق‌نامه‌ای نوشته نشد و به امضا نرسید و شرکت کنندگان تنها دیدگاه خودشان را مطرح کردند/ موضوع ایران بخش ناچیزی از نشست مزبور بود و اشتباه است تصور کنیم خروج شاه اولین بار در گوادلوپ مطرح شده است/پیش از نشستِ سران، با پیشنهاد ژیسکاردستن که خواهان تحلیلی از انقلاب ایران بود، صادق قطب زاده، با موافقت آیت‌الله خمینی، نوشته‌ای را تنظیم نمود که حمایت از دستگاه سلطنت را به چالش می‌گرفت…
bear0«انقلاب بزرگ ضدِ سلطنتی» دوستِ نازنینی بود، برایِ دیدارش و اینکه همنشین‌ و همراهش باشیم سر از پا نمی‌شناختیم… برای زنده ماندنش خود را به آب و آتش زده، زندان‌ها و شکنجه‌ها را با آغوش باز می‌پذیرفتیم و هیچ «خارِ مُغیلان»ی جلودارمان نبود.
به او عشق می‌ورزیدیم…
برایش اشک می‌ریختیم، شعر و طرح و تابلو و فیلم و نمایشنامه و سرود… و قصه و آهنگ و ترانه می‌ساختیم.
زیبا و نازنین بود، امّا… امّا، افسوس که چهرهِ پاک و معصومش را دُمَلِ چرکینِ بیداد، آلود و از ریخت انداخت. بعضی وقت‌ها نمی‌شود به آن نگاه کرد.
شب‌های سیاه سپری خواهد شد
ای آبِ زلال، بعد از گذشتن از هزار رود خشک به تو رسیدم…تو که مُرداب نبودی. چگونه باورکنم «زیباترین دروغ جهان» بودی؟
شبی که آوای نی تو شنیدم، چو آهوی تشنه پی تو دویدم. دوان دوان تا لب چشمه رسیدم، نشانه ای از نی و نغمه ندیدم…
ای دوست… چرا سَر از عهد بوق درآوردی؟ چرا به داغ و دَرفش کشیده شدی؟ تو با چشم‌بند و دست‌بند چه نسبتی داشتی؟ چرا خونِ آن همه جانِ شیفته را بر زمین ریختی؟… نه، نه «این»، تو نیستی. بَر سَرت چه آمد ای یار؟ کجا غیب ات زد؟ من از این خسته‌ام که می‌بینم تیرگی هست و شب چراغی نیست.
دلم می‌خواهد دوباره در آغوشت گیرم و سَر بَر شانه‌هایت بگذارم…«روزهایِ قدسیِ ایثار» را به یادت آوَرم. خاطرت هست کرور کرور مردم، مردمِ ایران، برای دیدارت سر و دست می‌شکستند و حتا مرگ را به هیچ می‌گرفتند؟ یادت هست ترس و سکوت و مرگ مرده بود و مُحال هم سر تسلیم فرود ‌آو‌‌رد؟
خاطرات عمر رفته در نظرگاهم نشسته… سال ۱۳۵۳ بود. در سلول‌ انقرادی کمیته مشترک ضد خرابکاری از شدت درد و تنهایی به خود می‌لرزیدم و خدا خدا می‌کردم دوباره به «اتاقِ تمشیت» نروم، ‌طاقتم طاق شده بود.
کودکِ درونم زمزمه می‌کرد: یه شب ماه میاد…یه شب مهتاب، ماه میآد تو خواب…
خودم را دلداری می‌دادم روزگاری خواهد رسید که مشعل توحید بر شبهای سیاه بتابد. خواهد تابید… یه شب ماه میاد…یه شب مهتاب…
چه می‌دانستم جای یگانگی و برابری و آزادی، دروغ و دوگانگی و بیداد می‌نشیند… چه می‌دانستم آسمانی که غرق ستاره بود، پُر از ظلمات می‌شود. چه می‌دانستم هرکه سوار است بی رحمانه می‌تازد…چه می‌دانستم خدا و پیامبر و ائمه اطهار هم،کنار داغ و درفش می‌نشینند…
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون…
آخ…کاش پیش از انقلاب مُرده بودم…
این را نه از سرِ یأس، از سرِ درد می‌گویم.
ای آبِ زلال، بعد از گذشتن از هزار رود خشک به تو رسیدم… دلم می‌خواهد دوباره در آغوشت گیرم و سَر بَر شانه‌هایت بگذارم… هنوز و تا همیشه خاطره‌ات زنده است و هرز رفتن آنهمه فداکاری و ازخودگذشتگی و ضربه هولناکی که از هر سو به اعتمادِ مردم ستمدیده وارد شد، نفسِ ایستادگی در برابر ستم را زیر سئوال نمی‌بَرد…
باور ندارم جهل و تیرگی عمرِ جاودان دارد، باور ندارم اصالت با تاریکی است…
شب‌های سیاه سپری خواهد شد. رُوَیْداً یُسْفِرُ الظَّلَامُ
درنگ کن، درنگ‌کردنی، روشن می‌گردد تاریکی.
صحنه‌گردانِ اصلیِ انقلاب، مردم بپاخاستهِ ایران بود
از زندان شاه و نیز از لحظه‌ای که به همّتِ مردم میهنم آزاد شدم مثل بسیاری دیگر، رویدادهایِ انقلاب را مو به مو دنبال می‌کردم و شهادت می‌دهم برخلافِ آنچه اینجا و آنجا پخش کرده‌اند، صحنه‌گردانِ اصلیِ انقلاب، مردم بپاخاستهِ ایران بودند و بس. آنان بودند که بر ظلمتِ شبانه شوریدند.
یاد استادِ بزرگوارم «دکتر جلال صمیمی» بخیر، همو که پس از بیست سال تحقیق درباره کهکشان راه شیری، موفق به کشف پنج چشمه گاما در مرکز این کهکشان شد. مدّتی از ۲۲ بهمن سال ۵۷ گذشته بود. صحبت از نقش هایزر و گوادلوپ شد. به او گفتم از آسمان و کهکشان بیائیم روی زمین. صحنه‌گردانِ اصلیِ انقلاب، فقط مردم بپاخاستهِ ایران بود…
الآن هم معتقدم:
• «کنفرانسِ گوادلوپ» و مذاکرات در آن «آلاچیقِ کنارِ دریا»،
• گفتگوی دکتر ابراهیم یزدی با «وارن زیمرمن» رئیس قسمت سیاسی سفارت آمریکا در فرانسه (در رستوران کوچکی نزدیک نوفل نوتاشو)،
• نامه صادق قطب زاده (که آیت‌الله خمینی ضرورت ارائه آنرا به نماینده دولت فرانسه، برای عرضه در کنفرانس مزبور تایید کرده بود)،
• سخن «آندرویانگ» نماینده ایالات متحده در سازمان ملل متحد که آیت‌الله خمینی را یک «قدیس» خوانده بود و آشکارا از جنبش او طرفداری می‌کرد،
• فرستادن «ژنرال هایزر» General Robert Ernest Huyser و «فیلیپ گاست» General Philip C. Gast به ایران،
• گفتگوهای امثال «ویلیام سولیوان» و «استمپل» با این و آن،
• اخبار بخش فارسیِ بی بی سی…
همه و همه معلول، بله «معلول» (و نه علّتِ) انقلاب بود.
ضمناً در آن شرایط مردم ایران نه به چریک‌های فلسطینی و نه به هیچ گروه خارجی نیاز نداشتند که به جای آنان کاری کنند! هر چه بود، خوب یا بد، حاصل چند دهه تلاش و مبارزه مردم ایران بود و بس.
«جیمی کارتر» و همفکرانش هم، گرچه خطِ کمسیونِ سه جانبه Trilateral Commission (کمسیونِ نخبگانِ آمریکا، اروپا و ژاپن)، را پیش می‌بردند، با اینکه بر خلاف امثال «نیکسون» و «جرالد فورد» با عَلم کردن «سیاستِ حقوق بشر»، به دیکتاتورهای خودی (مثل شاه در ایران و ساموزا در نیکاراگوئه) تَشر می‌زدند و نصیحت‌شان می‌کردند کمتر بگیر و ببند کنند، اما خط قرمزشان حفظ سیستم وابسته بود و هرگز فروپاشی تمام عیار رژیم شاه را تصّور نمی‌کردند.
آخر چگونه ممکن بود در «جزیره ثبات» و به قول «جیمی کارتر» Island of stability بی اجازه! زلزله ای پیش بیاید که آن سَرش ناپیدا است؟!
مگر سازمان سیا در مرداد سال ۵۷ گزارش نداد که:
«ایران نه تنها در یک موقعیت انقلابی قرار ندارد، بلکه حتی آثار و علائمی از نزدیک بودن شرایط انقلاب هم در آن به چشم نمی‌خورد.»؟!
و مگر «سازمان تحلیل اطلاعات دفاعی آمریکا» نیز در مهرماه همان سال اعلام نکرد:
«انتظار می‌رود شاه تا ده سال دیگر به طور فعال زمام قدرت را در دست داشته باشد.»؟!
خاطرات «جارلز کورزمان»، «گری سیک»،‌ «جان دی استمپل»، «چارلز دبلیوناس»، گزارشات «ویلیام سولیوان»، «سایروس ونس»، «ژنرال هایزر»، «جورج بال»… و خاطرات «هنری پرچت»، (مدیر بخش ایران در وزارت امور خارجه امریکا)،…همه نشان می‌دهد، کسانی که ظاهراً باید سرِ نخ‌ها را در دست می‌داشتند از آنچه در دوران انقلاب روی داده، رودست خورده و به معنی واقعی کلمه به دردِ «چکنم چکنم» گرفتار شده‌اند‌…
امثال «ژنرال هایزر» و «ژنرال گاست» نمی‌دانستند به «سایرونس ونس» گوش کنند که دیدگاه‌های «ویلیام سولیوان» را منعکس می‌کرد… یا به ساز «برژینسکی» و «جیمز شلزینگر» برقصند که وقت و بی‌وقت از کودتا دَم زده و بی‌عرضگی شاه و نظامیان را به رُخ می‌کشیدند.
گزارشات «آنتونی پارسونز»، سفیر وقت بریتانیا در تهران و اسناد وزارت خارجه بریتانیا نشان می‌دهد که انگلیسی‌ها نیز حتی تا بهمن ۵۷ خواهان حمایت از شاه بوده‌اند و به هر دری زده‌اند!
نوبت زنده یاد شاهپور بختیار هم که رسید، تلاش «هایزر»، «گاست» و سران ارتش برای سر پا نگه داشتن دولتِ وی نتیجه نداد که نداد.
واقعش این است که بر خلاف تبلیغاتِ دروغ نوکرانِ استعمار و ارتجاع، قدرت‌های غربی چیزی در حمایت همه‌جانبهِ خود از رژیم شاه کم نگذاشتند. آنان برای حفظ وضع موجود تلاشی نبود که نکنند اما تیغ‌شان نبرید.
برژینسکی به شاه گرا داده بود که:
«در قرن نوزدهم، پادشاهانی که مماشات کردند از بین رفتند، اما آنها که در برابر موج اعتراض‌ها، از سرکوب استفاده کردند، باقی ماندند.»
سرکوب کم نبود، کارگر نیافتاد.
به نظر من اگرچه شاه نیّتِ شّر نداشت، اما با خودشیفتگی و «ندانم‌کاری»، خود را به زمین زد. او پیش از آنکه برود، رفته بود!
انقلاب، آن آهویِ زخمی…
bear1به یاد انقلاب و آن آهویِ زخمی که آنزمان هرکسی از «ظّنِ» خویش، یارِ خود می‌دید و اینک همه بر او می‌تازند و مرگ و پایانش را جار می‌زنند، با نگاهِ دوباره به مأمورّیتِ «هایزر» و «گاست»، و نیز «کنفرانس گوادلوپ» Guadeloupe summit یاد آن بهمنِ بهاری و خاطره انگیز را زنده کنیم.
اشاره‌ام به نشستی غیر رسمی است که اوائل ژانویه ۱۹۷۹ در جزیره گوادلوپ (شرق دریای کارائیب) تشکیل شد و سران آمریکا و انگلیس و فرانسه و آلمان آنجا به بحث نشستند تا در مورد بحران‌های بین‌المللی فکرشان را روی همدیگر بگذارند. غیررسمی به این معنا که توافق‌نامه‌ای نوشته نشد و به امضا نرسید و شرکت کنندگان تنها دیدگاه خودشان را مطرح کردند.
گرچه والری‌ ژیسکاردستن در کتاب Le Pouvoir et la Vie (قدرت‌ و زندگی)، که مسائل گوناگون (انتخابات ریاست جمهوری فرانسه، جنگ سرد، مسائل لهستان، دخالت شوروی در افغانستان و اقتصاد فرانسه…) در آن مطرح شده ـ بحث گوادلوپ را هم به میان کشیده است، امّا، «آنتونی پارسونز»، (سفیر انگلستان) در کتاب خاطراتش کوچک‌ترین اشاره‌ای به این نشست نمی‌کند، «ویلیام سولیوان» (سفیر آمریکا)، هم جز یکی دو سطر به آن نپرداخته است.
اصلاً برخلاف تصّور، کمتر روی آن بحث شده و برخی هموطنان ما که آنرا در انقلاب ایران خیلی خیلی تأثیرگذار می‌بینند یادشان می‌رود که «شرطِ» خارجی به اعتبارِ «مبنا»ست که وارد عمل می‌شود.
اصل کاری، خروش مردم بپاخاسته ایران بود.
نشستِ گوادلوپ (آلاچیقِ کنارِ دریا)
۱- کنفرانس گوادلوپ که به اشتباه گمان می‌رود تنها برای کنار زدنِ شاه برگزار شده، پیش‌تر، در دستور کار سران غرب بوده است. توضیح می‌دهم.
پانزدهم دسامبر سال ۱۹۷۸، «جیمز کالاهان» نخست وزیر انگلیس، در جلسه پرسش و پاسخ پارلمان انگلیس به آن اشاره می‌کند:
HC Deb 15 December 1978 vol 960 c642W
Mr. Robert Adley:
asked the Prime Minister if he will make a statement on his talks in Guadeloupe with the heads of the French, West German and United States Governments.
The Prime Minister: (James Callaghan)
I hope to make a statement to the House tomorrow.
 ۲- در کنفرانس گوادلوپ مسائل زیر به بحث گذاشته شد:
• خشونت‌های فزاینده‌ نژادی در آفریقای جنوبی و مشکل واردات نفت،
• قرارداد محدود سازی سلاح های استراتژیک (Strategic Arms Limitiations )،
• تقویت نیروی دفاعی اروپا از طریق استقرار موشک های کروز و پرشینگ،
• اشغال نظامی کامبوج توسط ارتش ویتنام،
• راههای جلوگیری از نفوذ فزاینده شوروی به خلیج فارس،
• تنظیمِ رابطه با چین،
• کودتای افغانستان و یمن جنوبی به نفع هواداران مسکو…
واقعش موضوع ایران بخش ناچیزی از نشست مزبور بود و اشتباه است تصور کنیم خروج شاه اولین بار در گوادلوپ مطرح شده است. اصلاً چنین نیست.
نخستین بار شخص اعلیحضرت در صحبت با «سولیوان»، موضوع رفتن از ایران را پیش می‌کشد، آنهم زمانی که نه گوادلوپ تشکیل شده و نه «هایزر» به ایران آمده است.
ویلیام سولیوان سفیر آمریکا در کشور ما، صفحه ۱۳۴ کتاب «مأموریت در ایران» نوشته است:
«شاه خودش برایم تعریف کرد که در نظر دارد مدتی به بندرعباس برود… چند روز بعد گفت که مایل است به جزیره کیش برود… یک بار هم حرف عجیبی زد و گفت چه طور است سوار کشتی بشود و مدتی در آب های بین‌المللی به سیر و سیاحت بپردازد… ولی سرانجام در اواخر ماه دسامبر (اواخر آذر، اوایل دی) که به کلی ناامید شده بود، تصمیم گرفت برای مدت نامعلومی از ایران خارج شود.»
سولیوان ۱۸ آبان سال ۵۷ حدود سه ماه قبل از انقلاب (و کنفرانسِ گوادلوپ) با گزارش مهم خودش با عنوان:
«فکر کردن به آنچه فکر نکردنی است»، Thinking the Unthinkable سرِ کاخِ سفید داد زَد و بعداً ۲۹ آذر ۵۷ که حالتِ نزارِ ارتشبد «غلامرضا ازهاری» را دید، دیگر شک نکرد که سقوط شاه ردخور ندارد.
پیش‌ از «سولیوان»، یکی از سران «موساد» Reuven Merhav که بهار سال ۵۶ با شاه دیدار داشت، از «کاسهِ شکسته» حرف زده بود. بگذریم که فرانسوی‌ها پیش‌تر از این تاریخ هم خیلی چیزها را بو بُرده بودند و به رویِ خود نمی‌آوردند!
منظورم تنها مسئله سرطانِ شاه نیست که «پروفسور جین برنارد» و «دکتر جورج فلاندرین» مرتب رسیدگی می‌کردند. (دکتر فلاندرین به همین منظور از سال ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۹ سی و هشت مرتبه از فرانسه به تهران آمد.)
bear3امیدوارم غرض و مرض، قلمم را آلوده نکند. با اینکه در زندان شاه رنج فراوان دیدم و ساواک مرا بسیار آزرد و در «کمیته مشترکِ ضدِ خرابکاری»، عکس پادشاه را بر دیوار نزدیک «اتاق تمشیت» یعنی شکنجه گاه دیده بودم… امّا حتی به «تیمسار نصیری» هم که کمترین گناهش، «درجه‌دوستی» و ستم به «دکتر مصدق» است کینهِ کور ندارم تا چه رسد به شاه که معتقدم به هر حال دوستدارِ ایران بود و پیشرفت مملکتش را می‌خواست. در «مسجد الرفاعی» مصر به آرامگاهش رفتم ولی نمی‌توانم حق را ناحق کنم. آنچه می‌نویسم متاسفانه واقعیت دارد.
پیش از آنکه «هایزر» و مایزر! یا گوادلوپ و «کارتر و شرکا» سرنوشت شاه را مشخص کنند، خود وی با «استبدادِ رأی» و خودکامگی، مردم محروم را به عصیان واداشت. حتی وقتی اجنبی از بیماری شاه مطلع بود، به هموطنانِ خودش صاف و صادق نگفت مردم عزیز وطنم من سرطان دارم و دیر یا زود می‌روم…مرا ببخشید.
اگر نه از مردمِ خویش، از همان‌ها که «هایزر» و «گاست» را فرستادند فاصله می‌گرفت، اگر به جای اینکه صلیبِ سرخ جهانی و «جیمی‌کراسی» او را وادار کند شکنجه در زندان را کم کند، ستم به زندانیانِ بی پناه را اجازه نمی‌داد و درهای زندان را می‌گشود و هموطنانش را مَحرم تر از کارتر و برژینسکی می‌دانست، مردم مهربان ایران را تحت تأثیر قرار می‌داد. شاه نخواست و نتوانست درِ خلوت را به روی غیر ببندد. چنین ظرفیتی نداشت و نمی‌توانست از انقلاب‏ پیشی بگیرد. حتا «هنری کسینجر» گفته بود:
«وقتی انقلاب شروع به حرکت کرده باشد، دیگر نمی‏توان با مصاحبه و دادن امتیاز از حرکت آن جلوگیری کرد.»
۳- پیش از نشستِ سران، با پیشنهاد ژیسکاردستن که خواهان تحلیلی از انقلاب ایران بود، صادق قطب زاده، با موافقت آیت‌الله خمینی، نوشته‌ای را تنظیم نمود که حمایت از دستگاه سلطنت را به چالش می‌گرفت و (در موضوع حمایت از شاه) رئیس جمهور فرانسه را به مناقشه با دیگر سران غرب دعوت می‌کرد و مضمون‌ش این بود:
شاه رفتنی است و مردم ایران به هیچ روی بقای حکومت وی را نمی‌پذیرند. هر تلاشی برای حفظ نظام سلطنت حتی با قوه قهریه و کودتا، به شکست می‌انجامد. انقلاب مردم ایران به هیچ دولت خارجی اتکاء ندارد از شوروی و دیگران و از هیچ بلوکی (شرق یا غرب) تأثیر نمی‌گیرد. ما پیشقدم قطع روابط با غرب نیستیم. نگرانی غرب از سقوط بازار ایران و یا امکان قطع صادرات نفت واقعی نیست. آنچه ما مخالفیم روابط نابرابر و یک جانبه است. حمایت از هر دولتی جز آنکه آیت‌الله خمینی آنرا تأئید کند، جواب ندارد و با مخالفت جدی مردم ایران روبرو می‌شود. با دخالت دیگران در اموری که تنها به خودمان مربوط است مخالفیم. این دیدگاه را اکثریت مردم تائید می‌کنند و با موافقت بدنه ارتش و بخش قابل ملاحظه ای از مسئولان ارتش که قلباً با انقلاب هستند و مسلمان می‌باشند هم همراه است. به انتخابات آزاد و استقلال کشور متعهد می‌مانیم و نفت‌ ایران‌ و ثبات‌ منطقه‌ را تضمین می‌کنیم…
۴- در نشست مزبور، همه می‌خواستند به شوروی هشدار داده شود به فکر دخالت بیجا در ایران نیافتد.
نظر شخصی ژیسکاردستن در آغاز این بود که از شاه پشتیبانی شود.
می‌گفت:
وی با اینکه، ضعیف شده، ولی دیدش واقع‌بینانه‌ است و او تنها نیرویی است که در برابر جریان مذهبی، ارتش را در اختیار دارد….
ژیسکاردستن ادامه داد البته گزارشات «رائول دلای» سفیر فرانسه در تهران و «میشل پونیاتوسکی» فرستاده ویژه من به ایران حرف دیگری می‌زند و آن این است که راهی جز خروج شاه از کشور وجود ندارد و باید مخالفت مردم علیه بختیار به طریقی خنثی شود چون:
«تهاجم به بختیار به مثابه قماری است که تلفات فراوان برجای خواهد گذاشت و وخامت اوضاع به مداخله ارتش خواهد انجامید.»
سازمان اطلاعات و امنیت فرانسه SDECE و مسئول [وقت] آن «الکساندر دومارانش» همچنین دیگر سازمان‌های اطلاعاتی فرانسه و… از اولین روز ورودِ آیت‌الله خمینی به «نوفل نوشاتو»، مکالمات تلفنی آنجا را تمام و کمال ضبط می‌کردند و گفته می‌شود هم اینک نیز در آرشیو خود دارند.
ژیسکاردستن که به «حذفِ» آیت‌الله خمینی (ترور؟) و یا اخراج وی از فرانسه (که ممکن می‌دانست)، اعتقادی نداشت ادامه داد شاه هم مخالف این گزینه‌ها است.
رئیس جمهور فرانسه با اینکه در آغاز زورِ خودش را زد بلکه شاه بماند تا اقتصاد غرب لطمه نخورد و پای شوروی باز نشود…کمی بعد بحث را به کنارآمدن با آیت‌الله خمینی کشید. احتمالاً گزارشات دریافتی از نوفل نوشاتو نیز اثر خودش را در مذاکرات داشت…
۵- «هلموت اشمیت» دل نگرانی‌اش را با روی کارآمدن یک حکومت بنیادگرا نهان نمی‌کرد. او به جیمی کارتر خرده گرفت و نابسامانی اوضاع ایران را برای غرب بسیار زیان‌بار نشان داد. جیمی کارتر گفت: مشکل ما بیشتر از شما است. مُجّهز ترین پایگاه‌های کنترل و مراقبت نظامی و گسترده‌ترین شبکه پیشرفته الکترونیکی استراق سمع مربوط به حوزه خلیج فارس در ایران است اما «ما احساس نگرانی نمی‌کنیم. زیرا ارتش و نظامیان هستند. آنها قصد دارند بر اوضاع مسلط شوند.»
ایران پیشرفته ترین تجهیزات جنگی و فن آوری نظامی را در اختیار دارد.
۶- کالاهان گفت: آنچه دارد اتفاق می‌افتد ریشه در اوضاع داخل ایران دارد و ما باید واقعیت را بپذیریم… شاه قادر به کنترل اوضاع نیست و راه‌حل واقعی برای جانشینی او هم وجود ندارد…. ارتش هم نمی‌تواند در این میان یک نقش انتقالی ایفا کند چون تجربه سیاسی ندارد و فرماندهان آن دست از شاه برنمی‌دارند.
روزی که شاه رفت، کالاهان در پارلمان انگلیس گزارش خودش را در باره گوادلوپ ارائه داد. در صحبت وی چهار بار به نام ایران و یکبار به اسم شاه اشاره شده است.
۷- توصیه ژیسکاردستن برای کنارآمدن با آیت‌الله خمینی با ارزیابی «ویلیام سولیوان» تقریباً یکسان بود. سولیوان که با برخی از اعضای شورای انقلاب (و نیز جداگانه بدون اطلاع شورای انقلاب با آیت‌الله بهشتی مذاکره کرده بود) «خط بِزَن بِزنِ برژینسکی» را نمی‌پذیرفت و خواهان رابطه با دست اندرکاران انقلاب بود. در میان مسئولین آمریکا «سولیوان» و «رمزی کلارک»، از همه عاقل‌‌تر بودند، شاید به همین دلیل کاخ سفید به گزارش‌هایشان شّک می‌کرد.
در یک بُرهه واشنگتن به این جمعبندی می‌رسد که بازرس کل وزارت خارجه «تئودورالیوت» را (که پیش‌تر در افغانستان مسئولیت داشت و فارسی را به خوبی صحبت می‌کرد)، برای مذاکره با آیت الله خمینی توجیه کند.
خط مشی جدید ظاهراً نتیجه کنفرانس گوادلوپ، بود.
قرار می‌شود به جای بحث روی نقاط اختلاف، با توجه به این نکته که:
«دشمنِ دشمنم، دوستِ من است»،
نظر واحدِ ارتش و روحانیت که هردو ضد کمونیست هستند، برجسته شود و حفظ ساختار ارتش مورد تأکید قرار گیرد تا «بحران» مدیریت شود و «هرج و مرج» در بستری آرام کانالیزه شده، مُبّدل به «نظم» گردد. دوبهم‌زنی «برژینسکی» و « جیمز شلزینگر »، «جیمی کارتر» را به تردید انداخت و معلوم نشد مأموریت «تئودورالیوت» به کجا رسید. اما می‌دانیم که هایزر بعد از رفتن شاه فرماندهان ارتش را به کنارآمدن با نمایندگان آیت‌الله خمینی ترغیب می‌کند و حتا «ژنرال گاست» چند شماره تلفن در اختیار آنها می‌گذارد که تماس بگیرند. تیمسار ربیعی در دادگاهش به صراحت این مسئله را عنوان کرد.
۸- نامه آیت‌الله خمینی برای «ارتشبد قره باغی» رئیس‌ ستاد بزرگ‌ ارتشتاران‌ برای همراهی با انقلاب «… ارتش اگر روبروی انقلاب نایستد، در امان است.» (حامل نامه زنده یاد داریوش فروهر بود)،
مذاکراتی که آیت‌الله بهشتی، آیت‌الله اردبیلی، مهندس بازرگان، دکتر سحابی، مهندس محمد توسلی (به عنوان مترجم) و بعداً دکتر ابراهیم یزدی و… با مذاکره کننده اصلی سفارت امریکا «استمپل» John D. Stempel و دیگر طرف های درگیر داشتند، و از همه بالاتر، شور و آمادگی مردم برای حضور در صحنه…کفه‌ی ترازو را به سوی آیت‌‌الله خمینی سنگین‌تر کرد و از همین رو وقتی از طرف کارتر پیغام آمد که بختیار نخست وزیر بماند و شما هم ایشان را هدایت بفرمائید… یا بختیار و یا کودتا…، آیت‌الله پیغام و پیغام دهنده را به مسخره گرفت که اصلا شما چکاره‌اید که تعئین تکلیف می‌کنید؟ ملت را به حال خود واگذارید تا من از اشخاص پاکدامن برای انتقال قدرت، یک شورای انقلاب تأسیس کنم تا امکانات مناسب جهت به ثمر نشستن حکومت مبعوث ملت انجام پذیرد، در غیر این صورت امید به آرامش نیست. اکنون در سازمان نیروهای مسلح ایران اختلاف عمیق و اساسی بروز کرده است و در صورت کودتا بسیاری از ارتشیان که به ما پیوسته‌اند این تلاش را در نطفه خفه خواهند نمود…
bear2آقای کارتر که دموکرات است چطور از ما توقع دارند خلاف قانون عمل کنیم؟ مگر ایشان نمی‌دانند که خود شاه گفته پدرش را متفقین بردند، صلاح دیدند نباشد و بعد من را پادشاه کردند. پس او یک آدم غیرمشروع و سلطنتش غیرقانونی است، حالا یک نخست وزیر منصوب کرده، این نخست وزیری که باید از طرف مجلس به شاه معرفی شود اکنون شاه دارد به مجلس معرفی اش می‌کند پس کجای این قانونی و شرعی است. مجلسی هم که به این آقا رای داده غیرقانونی است و نمایندگان مستقیم مردم نیستند پس این مجموعه در بحران حاضر، غیرمشروع و غیرقانونی است، حال چطور آقای کارتر از ما می‌خواهند که ما خلاف قانون عمل کنیم تا مشکل حل شود. دوم اینکه من بیانگر خواسته های مردم هستم، مردم دارند به من می‌گویند اینها باید بروند من هم بگویم این کار را نکنید، مردم نمی‌خواهند تن به این حکومت بدهند، بعد هم آقای کارتر ما را با ارتش تهدید می‌کند! چه کاری تا به حال می‌توانسته ارتش انجام دهد که نکرده…
گفته می‌شود نهایتاً فرستادگان «کارتر» در یک «هتل» در گوادلوپ به اسم Hotel Hamak of St. Francis جاخوش می‌کنند و با نماینده یا نمایندگانی از «نوفل نوشاتو» به رّدوبَدل کردنِ پیام می‌پردازند…تا آنجا که من می‌دانم «صادق طباطبایی» یکی از آنها بود.
۹- درست است که مأموریت «ژنرال هایزر» با اولین روز برگزاری کنفرانس گوادلوپ همراه شد امّا ربط مستقیمی به آن نداشت. کاخ سفید، از گزارشات «ویلیام سولیوان» (تق و لق شدن اوضاع ایران، سردر گمی شاه، بهم‌ریختگی ارتش)، نگران بود و مدتی پیش از نشست مزبور اعزام فردی ویژه به ایران در دستور هیئت حاکمه آمریکا قرار گرفت، حتی «جیمز شلزینگر» برای این منظور روی «برژینسکی» دست گذاشت و قرار بود وی به جای «هایزر» رهسپار ایران شود، امّا در نهایت ۱۳ دی ماه ۵۷ «شورای امنیت آمریکا» ژنرال هایزر را برگزید.
۱۰ - هایزر سال ۱۳۵۴به معاونت فرماندهی کل نیروهای پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) در قاره اروپا برگزیده شده بود. آن‌ زمـان ژنـرال الکساندر هیگ فرماندهی ناتو را برعهده داشت. او بارها برای انجام مأموریت راهی تهران شده بود و از قضا سال ۱۳۵۶به‌ درخواست شاه (از ایالات متحده) به ایران آمد تا سیستم کنترل و فرماندهی اصول عملیاتی به سازمان نیروهای مسلح ایران را راه بیاندازد.
«هایزر» در کُره و ویتنام، گُل کاشته بود
ژنرال هایزر با تیم همراهش (ژنرال گاست، چارلز دانکن قائم مقام وزیر دفاع‌‌ و تعدادی دیگر)، در ۴ژانویه ۱۹۷۹ / ۱۴ دی ۱۳۵۷ دو روز قبل از معرفی کابینه بختیار به شاه، با یک هواپیمای نظامی محرمانه از بروکسل، مقر فرماندهی ناتو، عازم تهران شد و تشریفات گمرگی را هم در فرودگاه مهرآباد به هیچ گرفت. او پیش‌تر در مقام‌ معاون ‌فرماندهی‌ ناتو چند بار‌ به‌ تهران‌ آماده بود.
بارِ آخر ۳۱ روز در ایران ماند و یک بار به همراه سولیوان به دربار رفت و آنجا ذکر و فکرش تاریخ رفتن اعلیحضرت بود.
اینکه آقای اردشیر زاهدی فرموده‌اند:
«یکی از فرماندهان ارتش می‌خواست ژنرال هایزر را کتک بزند… و من به شاه گفتم از ایران بیرون نیاید و اگر بیرون می‌آید مستقیما به امریکا بیاید و دستور حبس هایزر را صادر کند… «شاه باید هایزر را با لگد از کشور بیرون می‌انداخت»،
(این حرفها) لاف در غریبی و توهین به شعور مردم است. چاقو که دسته خودش را نمی‌بُرَد.
اعلیحضرت که به اشتباه تصور می‌کند هواپیمای آن ژنرال چهار ستاره در پایگاههای نظامی خاص آمریکائیان فرود آمده (و نه در مهرآباد)، مدّعی است که بعدها، از آمدن «ژنرال هایزر» باخبر گشته!
شاهپور بختیار هم گفت: «من هرگز نام این ژنرال را نشنیده ام.» (کیهان روز ۲۱ دی ماه ۱۳۵۷ صفحه ۴)
bear4واقعش این است که «هایزر» جمعه به تهران (فرودگاه مهرآباد) رسید و فردایش، ورود او به ایران مثل توپ پیچید و مردم علیه حضورش شعار می‌دادند اما شاه و بختیار هیچکدام نشنیده‌اند و هیچکس هم خبر به این مهمی را برای‌شان نگفته است!
عصر روز ۱۶ دی ۱۳۵۷ روزنامه های ایران نوشتند:
معاون فرماندهی سازمان آتلانتیک شمالی (ناتو) بدنبال تشکیل کنفرانس سران در «گوادلوپ» و در ساعات اوّلیه کنفرانس با مأموریت ویژه‌ای از طرف دولت آمریکا به تهران اعزام شده است.
(صفحه آخر روزنامه کیهان شماره ۱۰۶۰۵، شنبه ۱۶ دی ماه ۱۳۵۷ خبر ورود ژنرال هایزر به ایران دیده می‌شود.)
جدا از خبر کیهان، ژنرال هایزر، همان شنبه ۱۶ دی (روزی که بختیار کابینه اش را به شاه معرفی کرد) با ۵ تن از سران ارتش (قره باغی / طوفانیان / ربیعی / حبیب اللهی / بدره ای)، نشست گذاشته و متن مذاکراتش با آنها را در کتاب خود آورده است. یعنی ژنرال‌های شاه از ماجرای سفر «ژنرال هایزر»، فردایِ ورودش مطلع بوده‌اند…
بگذریم…
در ملاقات با شاه، «هایزر» کوشید او را به تفویض اختیارات فرماندهی‌اش به شاهپور بختیار ترغیب نماید، ولی شاه به این درخواست جواب روشنی نداد. آیا بی‌رغبتی شاه از جمله به دلیل نامه ای بود که بختیار برای آیت‌الله خمینی فرستاده بود و از وی تقاضای «هدایت و حمایت» داشت؟
«هایزر» معتقد بود:
«ما تمامی‌ یک‌ ماشین‌ نظامی‌ را در اختیار داریم‌ امّا ماههاست‌ که‌ از آن‌ استفاده‌ نکرده‌ایم‌.»
شاه قانع شده بود که وجود این ژنرال چهار ستاره خیر است!
آیا به همین دلیل از قره باغی خواست فرماندهان به‌ حرف‌ هایزر گوش‌ کنند و به‌ وی‌ اطمینان‌ داشته‌ باشند؟
«هایزر» اهل «کلارادو» بود امّا دوستانش او را «داچ» Dutch صدا می‌زدند. شاید دلیلش این بود که اجدادش هلندی بوده‌اند.
هایزر در جنگ دوم جهانی و نیز در جنایات ارتش آمریکا در کُره و ویتنام و آسیای جنوب شرقی شرکت داشت، افسری همه‌جانبه، سیستم‌ساز و کارآمد بود. هزاران ساعت پرواز کرده بود. پانزده هزار ساعت فقط با B-25, C-54, T-39…
دهها مدال و تقدیرنامه داشت. (حتی از مقامات کره جنوبی)…
bear5در میان سران آمریکا «برژینسکی» و «ژنرال‌ الکساندر هیگ»، (مسئول اول ناتو در آن سالها) با مأموریت هایزر موافقت نداشتند. آنها طرفدار بقای شاه و روکم‌کُنی از مخالفان بودند.
طالب بودند سیاستی اتخاذ شود و فردی به ایران برود که برقی، قال انقلاب را بِکَنَد و با عملیاتی خشن، چراغش را خاموش سازد. لااقل یک‌ نیروی‌ ویژه‌ با ناو هواپیمابر در اقیانوس‌ هند مستقر گردد و برای زهرِ چشم گرفتن از مخالفین شاه، بارها و بارها دیوار صوتی شکسته شود و…
اما «کارتر» و «سایرونس ونس» و «دیوید جونز» رئیس‌ ستاد مشترک‌ نیروهای‌ مسلح‌ آمریکا، هارولد براون‌ وزیر دفاع‌، «چارلز دانکن» قائم مقام وزیر دفاع‌‌، و… می‌خواستند «هایزر» مانع واکنش خودسرانه ی سران ارتش شود و تنها در شرایط خاص و آخرین مرحله به اقدام نظامی مبادرت گردد و عملیات کورتاژ و کودتا را در پیش گیرند.

مأموریتِ تیم «هایزر ـ گاست» از جمله موارد زیر بود
 • ارزیابی نقاط ضعف و قوت‌ِ نظامی و استراتژیک‌ِ ایران
 • حفظ فرماندهی ارتش به هر صورت ممکن
 • ارزیابی وضعیت سیاسی و اقتصادی‌ِ سفیده تخم مرغی (نامتعین و دَم به دَم متغیّر ایران)، با توجه ویژه به میدان‌های نفتی.
 • جلوگیری از عملیات خودسرانه و حساب نشده سران نظامی پس از رفتن شاه،
 • تعئین تکلیف قراردادهای فروش سلاح های پیشرفته آمریکا و در صورت لزوم لغو قراردادها
غیر از تیم «هایزر»، یکی دیگر از مقامات ارتش آمریکا هم به نام «اریک فن ماربُد» که نماینده ارشد دفاعی آمریکا در ایران بود، در گرماگرمِ انقلاب راهی ایران شد.
در فاصله سالهای ۷۸ – ۱۹۷۲ حجم معاملات تسلیحاتی آمریکا با ایران از مرز شانزده میلیارد دلار گذشته بود. رقمی که تا آن روز در تاریخ فروش جهانی اسلحه سابقه نداشت.
«اریک فن ماربُد» تفاهم بلند بالایی با مقامات ارتش امضا کرد که براساس آن شماری از توافق‌نامه‌های پیشین (برای فروش وسائل بسیار حساسِ نظامی) لغو می‌شد. بهانه این بود که نظامِ پرداخت‌های ایران به دلیل اعتصاب در بانک مرکزی و وزارت دارایی مختل شده است…
• «ژنرال هایزر» می‌خواست ابتدا سران نظامی را برای حفظ انسجام ارتش پس از رفتن شاه و حمایت از دولت شاپور بختیار، راضی کند تا بعد خودش همراه «ویلیام سولیوان» نقش جوشکار را بازی کرده و سران ارتش و روحانیت را بهم وصل کند،
• تلاش برای ادامه فعالیت اداره هشتم ساواک در تقابل با روس‌ها و قانع کردن مخالف و موافق که این بخش از هم نپاشد،
• برنامه‌ریزی برای وسایل و سلاح های مُدرن آمریکا در ایستگاه های رادار ایران، که مبادا به تصرف شوروی درآید. یکی از این پایگاهها در منطقه کبکان واقع در ۶۴ کیلومتری شمال شرق مشهد و دیگری در بهشهر مازندران تاسیس شده بود و آمریکا بوسیله تجهیزات بسیار پیچیده تمام فعالیت نظامی روسها در جمهوری‌های آسیای مرکزی، به خصوص آزمایش‌های موشکی آنها را تحت نظر داشت. تمام پیام‌ها و مخابرات الکترونیکی روس‌ها را در سراسر منطقه تا خلیج فارس ضبط می‌کرد و با ارزش‌ترین اطلاعات نظامی را برای مقابله با شوروی در این منطقه حساس جهان در اختیار داشت.
این ادوات در قلب جنگلهای دور افتاده در شمال ایران، یا در کوهستانهای «کبکان» بوسیله معدودی از کارشناسان فنی و غیر نظامی کار می‌کرد. ژنرال هایزر از این نظر کارساز بود.
شاید به همین دلیل و نیز به خاطر تلاش «هایزر» برای خروج موفقیت آمیز نیروهای آمریکایی مستقر در ایران (به آمریکا)، «جیمی کارتر» برایش تقدیرنامه نوشت و مأموریت‌اش را ستود و گفت:
«شما با چنین کاری، کمک زیادی به اهداف سیاسی آمریکا کرده‌اید.»
«هایزر» در گزارشی به وزیر دفاع به تاریخ دهم بهمن سال ۵۷ نوشت:
دیروز نزدیک به ۳۰۰ نفر ایران را ترک کردند و تقریبا ۲۰۰ نفر دیگر امروز خواهند رفت…
bear6آیا خروج بی‌دردسر آمریکایی‌ها از ایران هم از برکات مذاکره با شخص هایزر بوده؟ آیا آیت‌الله بهشتی با وی دیدار داشته یا آنچنان که آقای رفسنجانی گفته‌اند شایعه است؟
البته مذاکره به خودی خود ایرادی ندارد و گاه ضروری هم هست. آنچه اهمیت دارد نتیجه مذاکره است و اینکه چه کسی گفتگو می‌کند و چرا؟ در این صورت پنهان کردن صحبتهای رد و بدل شده از مردمی که مَحرم‌تر از دشمن است، درست نیست و مشروعیتِ آنرا زیر سئوال می‌بَرد.
• وادار ساختن ارتش به پشتیبانی از دولت بختیار و در صورت لزوم مبادرت به اجرای طرح «ث» یعنی عملیات کورتاژ (کودتا) و در اختیارگرفتن سیستم بانکی، پالایشگاهها، نیروگاهها، آب و رسانه ها…
شاه تصور می‌کرد ژنرال قره‏باغی از قدرتش برای بی‏حرکت ماندن امرای ارتشی زیردست خود‌ش استفاده کرد، اما واقعش این است که هایزر، دودوزده بازی می‌کرد. با عباس قره باغی، امیرحسین ربیعی و حسین فردوست یک جور حرف می‌زد و با… بدره ای، حبیب اللهی، توفانیان، خسروداد، ناجی و بیگلری، جوری دیگر.
با دسته اول صحبت از لزوم بی طرفی ارتش می‌کرد و با دسته دوم خواب کودتا می‌دید. (اگر زمام امور از دست برود)
رابط دسته دوم آقای اردشیر زاهدی بود. برژینسکی در خاطراتش نوشته است:
«ارتش، منضبط، بسامان و قوی بود. همتایان آن در پاکستان، ترکیه، برزیل، مصر و نقاط دیگر در شرایط مشابه و دشوار ثابت کردند که برای تصاحب قدرت و سپس اداره امور شایسته‏اند. دلیلی وجود نداشت که در ایران چنین نباشد، به خصوص اگر دستور این اقدام را شاه صادر می‏کرد.»
هرچند ارسال‌ محموله‌ای‌ از وسائل‌ نظامی‌ ضد شورش‌ برای‌ ارتش‌ایران‌، اعزام‌ یک‌ اسکادران‌ از نیرومندترین‌ هواپیماهای‌ نیروی‌ هوایی از ویرجینیا به‌ عربستان‌، اعزام‌ سه‌ ناوشکن‌ از دریای‌ چین‌ به‌ سوی‌ آب‌های‌ هند، و دوبرابر کردن تعداد کشتی‌های‌ جنگی‌ آمریکا در نزدیکی‌ سواحل‌ ایران‌… همه و همه بوی کودتا می‌داد.
اما همانطور که خود «کارتر» بعداً اعتراف نمود:
«آمریکا قادر به کودتا نبود، نه تنها به دلیل سابقه (تاریخی) بلکه به این سبب که یک رهبر نظامی که قادر به انجام چنان کودتایی باشد وجود نداشت.»
«جیمز شلزینگر» وزیر انرژی کابینه کارتر هم گفته است:
«مداخله نظامی هم رژیم شاه را نجات نمی‏داد، به عکس چنین مداخله‏ای رژیم جانشین شاه را رادیکالتر می‏کرد و جهان اسلام را یکپارچه برضد آمریکا برمی‏انگیخت.»
«هایزر» هر روز اتومبیل خود را عوض می‌کرد تا شناخته نشود. او حدود یک هفته قبل از انقلاب به «ژنرال گاست» ماموریت داد کارش را دنبال کند و خودش «جیم شد» و به واشنگتن رفت. روزهای اوّل پُز می‌داد که جای هیچ نگرانی نیست. اوضاع در امن و امان است!
 There was no reason to panic.
ولی وقتی ۲۲ بهمن رسید و چُرت‌شان پرید و خیلی‌ها به رُخ‌ او کشیدند که تو خراب کردی، همه زیرِ سرِ تو است،
گفت:
«به نظر من راه های موفقیت بختیار فراهم بود اما دولت آمریکا نتوانست وسیله ای فراهم کند که بختیار مطمئن به استفاده از آن راهها شود طبیعی است که این مسئله نتیجتاً جز فاجعه نخواهد بود فاجعه ای برای غرب.»
آیا منظورش این بود که آمریکا آنطور که باید و شاید برای کودتای نظامی تلاش نکرد؟
الآن معلوم شده کسانی که در آمریکا برای ایران نقشه می‌کشیدند خودشان هم دقیقاً نمی‌دانستند چه بایدشان کرد. همین مسئله پاسخ این سردرگمی را می‌دهد که بالاخره هایزر آمده بود جلویِ کودتا را بگیرد یا اینکه آنرا سامان دهد.
به خاطر سیاستهای سر در گم واشنگتن نسبت به حفظ یا حذف شاه، ژنرال هایزر پا در هوا بود و نمی‌دانست چه کند. انگار معجونی از «سایروس ونس» و «برژینسکی» بود. هم کودتا را از نظر دور نمی‌داشت و هم از آن اجتناب می‌ورزید. گاه به ساز برژینسکی می رقصید و گاه با سولیوان و ونس همسفره می‌شد. البته او در مذاکراتش با فرماندهان ارتش بر نکته درستی چند بار انگشت گذاشت و آن اینکه زمامداران می‌آیند و می‌روند، این ملت است که می‌ماند.
سال ۱۹۹۷ اجل هایزر سر آمد. «مرگ»، یقه اش را گرفت و پاگون و ستاره‌هایش را کَند و زیر خراوارها خاک مدفون نمود.

۱۳۹۲ بهمن ۲۰, یکشنبه

مادر رونقی ملکی: رشوه ندادیم لج کرده اند


علیرغم انحلال شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب که قاضی پیرعباسی ریاست آن را برعهده داشت، ستاری، سردفتر این شعبه از ارجاع پرونده حسین رونقی ملکی به شعبه ای دیگر در جهت مرخصی استعلاجی این زندانی سیاسی جلو گیری می کند. زلیخا موسوی، مادر حسین رونقی ملکی در مصاحبه با "روز" می گوید ستاری قبلا درخواست رشوه ۱۲۰ میلیون تومانی برای آزادی فرزندش را کرده بود و پس از آن با حسین و خانواده او لج کرده و در هر زمینه ای کارشکنی می کند.
همزمان عبدالعلی مددزاده، پدر شبنم و فرزاد مددزاده، دو زندانی سیاسی که اخیرا و پس از پایان محکومیت ۵ ساله خود از زندان آزاد شده اند از تفتیش منزل دختر دیگر و احضار او و دامادش به وزارت اطلاعات خبر می دهد و به "روز" میگوید که در وزارت اطلاعات از دخترش سئوال کرده اند چرا هنگام آزادی خواهر و سپس برادرش مقابل زندان به استقبال آنها رفته است.
شبنم مددزاده، دبیر سیاسی سابق انجمن اسلامی دانشگاه تربیت معلم تهران و نایب رئیس سابق دبیر هیات رئیسه شورای تهران دفتر تحکیم وحدت که در تحصن و اعتصاب غذای ۱۲ روزه‌ بیش از ۱۲۰ تن از دانشجویان دانشگاه تربیت معلم تهران در خرداد ماه سال ۸۷ شرکتی فعال داشت اول اسفند همان سال بازداشت و به ۵ سال حبس تعزیری در تبعید محکوم شد. فرزاد مددزاده، برادر او نیز پس از بازداشت خواهرش بازداشت و با حکمی مشابه، زندانی شد. این خواهر و برادر به محاربه و تبلیغ علیه نظام متهم شدند و طی ۵ سال محکومیت خود که اول بهمن امسال به پایان رسید، بدون مرخصی در زندان به سر بردند. حالا پس از آزادی آنها، منزل شخصی خواهرشان، حبیبه مددزاده مورد تفتیش قرار گرفته و او به همراه همسرش به وزارت اطلاعات احضار شده است.
عبدالعلی مددزاده می گوید: چهارشنبه منزل دخترم را تفیتش کردند و کیس کامپیوتر و یکسری وسایل شخصی را بردند. بعد گفته بودند که پنج شنبه دختر و دامادم به اطلاعات بروند. آنها هم رفتند و چند سئوال و جواب شد و برگشتند اما هنوز وسایل شان را پس نداده اند.
می پرسم: در چه زمینه ای سئوال و جواب شدند؟ می گوید: چند سئوال پرسیده اند. مثلا گفته اند چرا رفته اید پیشواز برادرتان دم زندان. چرا پیش خواهر و برادرت که الان خانه پدرت هستند رفتید و.. حبیبه گفته برادرم است، خواهرم است وظیفه دارم. چرا نباید بروم. من که نمی توانم با خواهر و برادرم قطع رابطه کنم.
مشکل شان با خانواده شما چیست آقای مددزاده؟ ۵ سال دختر و پسرتان بدون مرخصی زندان بودند حالا حکم شان تمام شده و آزاد شده اند. چه می خواهند از شما؟ عبدالعلی مددزاده در پاسخ به این سئوال می گوید: همه می دانند چرا اینکارها را می کنند، اینها فشار است، برای اینکه اذیت کنند. ما نه کاری داریم نه بچه های من فعالیتی می کنند، تازه از زندان آزاد شده اند و سرمان به زندگی خودمان است و می خواهیم بعد از ۵ سال زندگی آرامی داشته باشیم.
دو تن از فرزندان آقای مددزاده عضو سازمان مجاهدین خلق بوده اند. سئوال می کنم: این فشار ها به خاطر آنهانیست؟ پدر شبنم و فرزاد مددزاده می گوید: بله، به خاطر آنها به ما اینطور فشار می آورند. فشارشان بر من و پسر و دخترم این است که من بیشتر ناراحت باشم و بچه های من بیشتر ناراحت باشند. من ۵ سال تمام وقت و زندگی ام را برای پی گیری وضعیت شبنم و فرزاد گذاشتم، حالا می خواهیم کمی راحت باشیم. اینکه آنها چی هستند ربطی به بچه های دیگر من ندارد. ما که کاری نداریم گفتیم ۵ سال اینطور گذراندیم و اذیت شدیم حالا اینها ناراحت هستند که چرا شبنم و فرزاد آزاد شده و چرا بیرون آمده اند.

تقاضای رشوه داد و لج کرد
حسین رونقی ملکی، وبلاگ نویس و فعال حقوق بشر زندانی هم در وضعیت مساعدی به سر نمی برد. به گفته خانواده این زندانی سیاسی، دادستانی هم با مرخصی استعلاجی او موافقت کرده اما سر دفتر شعبه ۲۶ انقلاب که اخیرا منحل شده از ارجاع پرونده او به شعبه ای دیگر جلوگیری می کند و عملا گفته است که اجازه نمی دهد حسین رونقی ملکی به مرخصی بیاید.
زلیخا موسوی، مادر حسین رونقی ملکی در مصاحبه با "روز" درباره وضعیت این زندانی سیاسی که به ۱۵ سال حبس تعزیری محکوم شده و از زمان بازداشت تاکنون بیش از ۶ بار تحت عمل جراحی قرار گرفته می گوید: وضعیت حسین مثل سابق است، کلیه راست او به شدت آزارش می دهد. هر بار که عمل کرد او را به زندان بازگرداندند و متاسفانه درمانش نیمه ماند. بار آخر هم که در مرخصی بود عمل کرد و باز برگرداندند زندان. حالا نیاز به درمان دارد. ۲۹ دی ماه او را آوردند بیمارستان و یکسری آزمایشات انجام شد اماهمان روز هم به زندان برگرداندند. قرار بود برای آزمایشات دیگری بیاورند که خبری نشد. برای درمان اقدام نشد، برای مداوا هم به بیمارستان نیاوردند. قرار بود این هفته مرخصی استعلاجی بدهند که آن هم تا الان نشده.
می پرسم به چه دلیلی مرخصی استعلاجی داده نشده؟ مادر حسین رونقی ملکی می گوید: از طرف دادستان و معاون دادستان مشکلی نداشته و موافقت کرده اند اما پرونده را ارجاع دادند به شعبه ۲۶ که این شعبه منحل شده و پیرعباسی دیگر نیست اما سردفتر این شعبه، آقای ستاری مخالفت کرده و گفته به هیچ عنوان مرخصی نمی دهد و اجازه نمی دهد حسین مرخصی بیاید. بعد پرونده را به شعبه یک، آقای احمد زاده ارجاع داده اند اما آقای ستاری نگذاشته پرونده را بفرستند آنجا.
خانواده آقای رونقی ملکی، دوشنبه هفته قبل با او در زندان اوین ملاقات کرده اند. مادرش می گوید: کمیسیون پزشکی قانونی دوباره نوشته که حسین باید بیرون زندان برود. نامه را فرستادند دادستانی و مشکلی نبود اما آقای ستاری نمی گذارد.
سئوال میکنم: مشکل آقای ستاری با فرزندتان چیست؟ می گوید: حرف حساب آقای ستاری این است که پدر حسین حرف زده و گفته آقای ستاری به ما درخواست رشوه داده بوده. او قصد جان حسین را دارد و گفته به هیچ عنوان اجازه نمی دهد حسین به مرخصی بیاید.
رشوه؟ مادر این زندانی سیاسی پاسخ می دهد: سال ۸۹ حسین انفرادی بود و هنوز حکمی نداده بودند، برادر و پسرعمه آقای ستاری آمدند آذربایجان. بعد به پدر حسین گفته بودند که حسین بی گناه است و شما پول بدهید تا ما او را آزاد کنیم و پرونده سازی نشود. ۱۲۰ میلیون تومان رشوه خواسته بود بعد از آن با ما لج افتاده و تمام این سالها هر طوری که توانسته ما و حسین را اذیت کرده حالا هم که پرونده رابرای مرخصی استعلاجی ارجاع داده اند به آقای احمدزاده، اجازه نمی دهد پرونده را بفرستند.
زلیخا مو سوی توضیح می دهد: آقای ستاری، برادر و پسر عمه اش را فرستاد اینجا، پدر حسین مدرک دارد، صدای شان را ضبط کرده. مهدی ستاری، برادر آقای ستاری و پرویز سهرابی، پسرعمه اش ۱۲۰ میلیون تومان پول خواسته بودند. الان هم ستاری می گویدچرا این مساله را بیان کرده اید. البته حالا صدای مرا هم می شنوند، تلفن ها شنود می شود و گوش می دهند و خودشان هم می دانند که صدای ضبط شده شان را پدر حسین دارد.

همراهی اصلاح‌طلبان با حسین شریعتمداری، طائب، نقدی و بقیه دیدنی است

دیشب که دعوت اصلاح‌طلبان حکومتی و فراموش کنندگان کشتارهای حکومت از مردم برای شرکت در راه‌پیمایی ۲۲ بهمن را می‌خواندم، کمی خشمگین شدم. اما یاد گرفته‌ام که موقع خشم چیزی ننوسیم بگذارم اندکی زمان بگذرد تا زوایای ماجرا را اندکی بهتر ببینم. به قول خارجی جماعت، در برخورد با هر مساله‌ای، باید ۶ سوال از خودمان بکنیم: چه کسی، چرا و چگونه، چه چیزی، چه زمانی و چه مکانی؟
چه کسی، چرا و چگونه؟
 چه کسانی دعوت کننده هستند؟ کسانی که قاعدتا منافع مشترک با جمهوری اسلامی دارند. کسانی که در فضای دموکراتیک نفس‌شان می‌گیرد و به خفقان و بی‌هوایی عادت دارند. کسانی که توان بهتر شدن و بهتر بودن را ندارند و بررسی سوابق‌شان در گذشته نشان می‌دهد که منفعت حرف اول را می‌زند.چرا؟
با بازگشت به سفره حکومت و گرفتن سهمی از آن، تعهد می‌کنند که بر دوامش بکوشند و عملا تاریخ مصرف خودشان با ماندگاری رژیم بیشتر شود. در یک رژیم دموکراتیک مسوولیت‌طلب، این افراد مصونیت نخواهند داشت. اما در نظام سیاسی فاسد ایران، پشت سر یکی از «خان»ها می‌ایستند و پناه می‌گیرند، نانی هم می‌رسد.الان لابی‌های مالی جمهوری اسلامی، نمایندگان بسیاری از شرکت‌های اروپایی و حتی افرادی نزدیک به شرکت‌های آمریکایی را به تهران برده‌اند. این لابی‌ها در گذشته قراردادهای کلانی را در دامان آقازاده‌ها و  مدیران حکومتی نشانده‌اند و سهم خودشان را هم گرفته‌اند. این لابی‌های اقتصادی، با افرادی در رسانه‌های مختلف هم در تماس هستند و تغییر ظاهری فضای سیاسی در تهران به نفع‌شان است. این گروه‌های اقتصادی، هم‌راهان خودشان را هم در اتحادیه اروپا و حتی واشینگتن دارند. پس نشان دادن همراهی مردم با رئیس جمهوری منتخب، می‌تواند سهم گروه‌های مختلف این زنجیره غذایی اقتصادی را هموار کند. 
چگونه؟
از طریق رسانه‌های خارج از کشور. چه مخالف و چه موافق ناشر خبر هستند. از طریق شبکه‌های مجازی. این بار حکومت نیاز به اتوبوس ندارد، خیلی‌ها با پای خودشان به میدان می‌آیند.
چه چیزی و چه زمانی و چه مکانی؟راه‌پیمایی در روز ۲۲ بهمن در مسیر دائمی‌اش! هم با امام راحل هم‌پیمانی و هم با رهبری نظام و امید داری فشار از روی تو کاسته شود تا بتوانی درهمان قفس سیاسی نانی به کف آری و به غفلت نخوری. خواست هاشمی رفسنجانی در سال ۸۸ چه بود؟ جلب رضایت رهبری از طریق کشاندن مخالفان به میدانی برای تایید کلیت نظام. ابزارش چه بود، عوامل داخل و سایت‌های وابسته. اگر شما دوست دارید افتضاح «اسب تروا» فراموش شود، مثل خیلی از چیزهای دیگر، همه مردم حافظه تاریخی‌شان از دست نرفته است. این دفعه، قرار بر هم‌رنگی است.و سوال بزرگ‌تر را باید بسیاری از شهروندان از خودشان بپرسند. قرار است این بار نقش شرکت کنندگان در راه‌پیمایی ۹ دی را بازی کنند؟ اما بدون ساندیس؟ برای تایید حکومت؟ برای تایید فساد؟ برای تایید جنایت، برای فراموشی نقآض گستدره حقوق بشر؟هر کسی مسوول اعمال خودش است. اما کسی که فریب می‌دهد، مسوولیتی دو چندان دارد. گروه‌ها و کسانی که برای دیکتاتور مصونیت می‌خواهند، مصونیت نخواهند داشت.

ش‌رقصی اصلاح‌طلبان، اعتدال‌طلبان و اعدام‌طلبان برای راهپیمایی ۲۲ بهمن، خمینی و خامنه‌ای

خوش‌رقصی اصلاح‌طلبان، اعتدال‌طلبان و اعدام‌طلبان برای راهپیمایی ۲۲ بهمن، خمینی و خامنه‌ای

Comic-4560

زندگینامه‌ی مصور چه‌گوارا- فرناندو، دیه‌گو گارسیا- اسکارسولا- ترجمه‌ی گیتا گرکانی

ابوالفضل 17 ساله چوبه دار را تجربه خواهد کرد؟

ا

ابوالفضل هنوز معنی قصاص را نمی داند آن را در گروه مجازاتهای حبس تلقی می كند آن طور كه مسئولین كانون می گویند خانواده مقتول برای رضایت تقاضای دیه دارند اگر قلبمان برای تنهایی ابوالفضل گرفت شاید بتوانیم با هم و با تشكیل زنجیره انسانی عشق و محبت هر كدام با حداقلی شروع كنیم حتی اگر خواننده این گزارش با 10 هزار تومان وارد این زنجیره شود تأمین مبلغ دیه او شدنی است.
ایلنا: چهارماه دیگر 17 سالش پر می شود و روزهای مانده ای كه چون باد می گذرد را كه طی كند كانون اصلاح و تربیت را باید ترك كرده و در انتظار اجرای حكم باشد. در اتاق آموزش كانون منتظر دیدارش هستم آهسته در می زند و با سلامی كوتاه و آرام كنار میز در انتظار اشاره و اجازه برای نشستن می ایستد.
صورتش آن قدر كودكانه است و معصوم كه در باور نمی گنجد حتی به آن چنان درجه خشم برسد كه بتواند با كسی گلاویز شود تا آن چه امروز به اتهام ارتكابش هیجدهمین ماه حبس را در كانون اصلاح و تربیت و در انتظار قصاص می گذراند.
شاید وقتی ابوالفضل 26 خرداد 75 با تولدش آمد تا آشیان كوچك خانواده را با گرمای وجودش محكم تر كند پدر هر گز تصور نمی كرد كه آلوده شدن او به مواد مخدر می تواند مادر را وادار به ترك و جدایی همیشگی از كانون خانواده نماید و تنهایی و سكوت خانه زمینه ساز پناه بردن ابوالفضل نوجوان به جمع همسالانی می شود كه او را الكل به بهانه دمی رهایی از تلخی زندگی آشنا كرده و در نهایت او را به مرزی می كشاند كه ناخواسته و نادانسته دستان كوچكش به قتل نوجوان رنج دیده تر از خودش آلوده می شود.
ابوالفضل كه درد دوری از مادر و محروم ماندن از عشق و گرمای خانواده را از 9 سالگی تجربه كرده بزرگترین آرزویش برای همه بچه های هم سن وسالش در امان ماندن در آغوش خانواده و گرماگرفتن از عشق پدر و مادر است.
او با همان كلام ساده اش می گوید: « بچه ی تنها آسایشی جزمادر ندارد. وقتی كسی مادر شد باید به خاطر بچه صبوری كند. بچه را تنها رها نكند، مرد وقتی بابا شد باید بداند اعتیاد خانه اش را خراب می كند باید به خاطر بچه اش به هر چه مواد است تف كند، وقتی پدر و مادر نباشد بچه جذب افراد دیگر می شود تا از آنها محبت بگیرد، من ادم كش نبودم و نیستم اصلاً نمی دانم چرا این اتفاق افتاد هیچ شبی كابوسش تنهایم نمی گذارد همش از خودم می پرسم چرا؟؟ چطور؟؟ »
ابوالفضل از روزی كه به كانون منتقل شده مورد توجه كاركنان این مركز است آنها می گویند او با آن كه فقط تا سوم راهنمایی درس خوانده اما عاشق آموختن و مهارت آموزیست، برخورداری از هوش سرشار و قدرت یادگیری بالا از او در این 18 ماهه استاد كاری ماهر در خلق زیبایی از قطعات بریده چوب در هنر معرق ساخته و مدیریت بالا و قدرت جاذبه اش در میان بچه های كانون موجب شده كه همه به عنوان مدیر بخش به او احترام بگذارند و فرمانها و حرفهایش را به جان بخرند.
ابوالفضل وقتی باور می كند به عنوان یك خبرنگار آمده ام با همان متانت در حالی كه با انگشتان كشیده و باریكش بازی می كند می گوید: « خیلی پشیمانم، كاش هیچ وقت مشروب نمی خوردم كه نفهمیده قتل كرده باشم خانواده او فقط قصاص می خواهند »
از او و خانواده اش كه می پرسم با سكوت طولانی اول از دلتنگی اش برای پدر با بغض می گوید: « دلم برای پدرم خیلی تنگ شده خیلی دوستش دارم 9 ماه پیش وقتی اینجا بودم خبر آوردند كه فوت كرده پدرم 40 ساله بود كارگر زحمتكش مرا خیلی دوست داشت هر چه می خواستم اگر می توانست برایم می خرید اما چه حیف بیشتر وقت ها تنهایم می گذاشت. وقتی خبر دادند مرده خیلی گریه كردم. دلم می خواست برای آخرین بار او را می دیدم او بغض را در گلویش پنهان می كند شاید شرم می كند كه اشكهایش را ببینم و با همان بغض ادامه می دهد، به مراسم پدرم هم نرفتم اجازه ندادند بروم
* تنها فرزند خانواده بودی؟
بچه اول خانواده ام یك خواهر دارم كه 5 سال از خودم كوچكتر است مادرم هم وقتی 9 سالم بود طلاق گرفت و با خواهرم رفت و هیچ وقت به سراغم نیامدند تا این كه برای قتل دستگیر شدم.
* چرا مادرت رفت؟
پدرم اعتیاد داشت شیشه مصرف می كرد از آن موقع دائم دعوایشان می شد این شد كه مادرم طلاق گرفت و خواهرم را كه سه ساله بود با خودش برد و مرا برای پدرم گذاشت.
* با پدرت تنها زندگی می كردی؟
مادر بابام وقتی مادرم رفت از من نگهداری كرد. پدرم سیم كش ساختمان بود از صبح می رفت بعضی وقتها شب هم بر نمی گشت من بودم و مادربزرگم او هم بیشتر وقتها به مجالس مذهبی می رفت برای همین من همیشه تنها بودم اما تابستانها با پدرم سركار می رفتم او هر چه می خواستم برایم می خرید بابای خوبی بود فقط وقتی اذیتش می كردم یا وقتهایی كه خیلی بی حوصله بود اگر شلوغی می كردم كتكم می زد اما خیلی دوستش داشتم.
* مدرسه هم می رفتی؟
تا سوم راهنمایی درس خواندم و به خاطر آمدنم به این جا اول دبیرستان را دیگر نخواندم درس خواندن را رها كردم اما دوست دارم درسم را ادامه دهم و برای خودم كسی شوم.
* مادر و خواهرت در این مدت به ملاقاتت آمده اند؟
سه ماه در میان مادرم می آید اما پدرم بیشتر هر وقت فرصت می كرد به من سر می زد.
* ازاتفاقی كه باعث شد به اینجا بیایی بگو.
خرداد یك سال و نیم پیش بود پدرم سركار بود و مادربزرگم مسجد توی خانه با دو تا از دوستانم كه در همان محله بودند نشسته بودیم یكی از دوستانم كه در خانه مشروب درست می كردند یك شیشه نوشابه پر از مشروب آورد قبلاً هم چند بار آورده بود و با هم خورده بودیم آن روز خیلی زیاد خوردیم با وحید از خانه بیرون آمدیم از كوچه كه رد می شدیم مهدی افغانی جلویمان را گرفت از قبل می شناختمش چند بار با هم قبلاً درگیر شده بودیم دعوایمان می شد اما هیچ وقت همدیگر را نزده بودیم.
آن روز حالت طبیعی نداشتم جلوی ما را گرفت و گفت حق ندارید از این كوچه رد شوید از حرفش بدم آمد توجه نكردیم با هم درگیر شدیم و همدیگر را زدیم توی دعوا نفهمیدم چه كار می كنم دست انداختم دور گلویش عصبانی بودم یك لحظه به خودم آمدم كه دیدم مهدی شل شد و افتاد نمی دانستم كه مرده با دوستم فرار كردیم به خانه آمدیم یكی دیگر از دوستانم به من اطلاع داد كه مهدی فوت كرده فرار كنید كه مأمورها امدند و دستگیرمان كردند وقتی فهمیدم او را كشته ام از ترس داشتم می مردم خیلی گریه كردم من آدمكش نبودم یك دفعه چطور این اتفاق افتاد نمی دانم
* قبلاً مشروب خورده بودی؟
آره دو سه بار دوستم آورده بود با هم خورده بودیم.
* تو كه می دانستی پدر و مادرت به خاطر اعتیاد پدرت از هم جدا شده اند چرا مشروب می خوردی؟
اگر توی جمع بچه ها مشروب بود و نمی خوردی مسخره ات می كردند سرم باد داشت توی جمع رفقا كه همه هم سن و سال خودم بودند و مشروب می خوردند نمی خواستم مسخره ام كنند و از آنها عقب باشم می خوردم اما كم. آن روز خیلی خورده بودم توی حالت خودم نبودم وقتی مشروب می خوردم حس می كردم قوی تر و شاد شده ام اصلاً انگار غم و غصه ای نداشتم اما الان خیلی پشیمانم با خودم می گم ای كاش هیچ وقت مشروب نمی خوردم حتی اگر مسخره ام می كردند و به من می خندیدند.
* مهدی هم مشروب می خورد؟
خیلی از بچه هایی كه هم سن وسال من بودند توی آن محل مشروب می خوردند و مواد مصرف می كردند. مهدی تنها زندگی می كرد بعد از فوت مادرش با دائی هایش از افغانستان برای كار به ایران و به ساوه آمده بودند همیشه دائی هایش برای كار می رفتند و او خودش تنها بود و كارگری می كرد حالا كه این اتفاق افتاد ناپدری و همه خانواده اش از افغانستان آمده اند و حالا تقاضایشان قصاص من است.
* فقط برای این كه دیگران مسخره ات نكنند مشروب می خوردی؟
نه خیلی احساس تنهایی و غم می كردم وقتی مادرم رفت تنهای تنها شدم كسی را نداشتم كه وقتی غصه دارم برایش حرف بزنم وقتی خیلی غمگین بودم نمی دانستم برای كه گریه كنم بابام همیشه سركار بود. مجبور می شدم با دوستان و رفقایم باشم با آنها بروم و بیایم و مثل آنها بشوم تا مرا در جمع خودشان قبول كنند. مشروب خوردن یك جورهایی بی خیالم می كرد لحظه ای از یادم می برد كه چقدر تنهایم.
* حالا هم دلتنگ می شوی؟
دلتنگی این جا با آن جا فرق داره دلم هوای پدرم را می كند، دوست دارم با مادرم باشم و یاد خانه وخانواده آزارم می ده. هر شب یاد روز درگیری می افتم فكر می كنم كه چرا این كار را كردم اینها دلتنگم می كند.
* با خانواده مهدی صحبت كرده ای؟
آره توی دادگاه بهشون گفتم كه پشیمانم گفتم كه نمی خواستم مهدی را بكشم اما به حرفهام گوش نكردند.
* وكیل داشتی كه از تو دفاع كند؟
از اول وكیل نداشتم خودم از خودم دفاع كردم آخرین جلسه برایم وكیل گرفتند كه اون هم فایده ای نداشت.
* بعد از فوت پدرت، مادرت دنبال كارت هست؟
در این مدت عمه ها و مادرم و مادربزرگم بارها برای گرفتن رضایت رفته اند اما نتیجه ای نداشته.
* دوست داری به خوانندگان این گزارش چه بگویی؟
از هیچ كس هیچ چیزی نمی خواهم فقط از مادرها می خواهم صبر داشته باشند به خاطر بچه هایشان صبوری كنند بچه هایشان را رها نكنند برای بچه تنها مادر پناه امن است وقتی مادر نباشد آسایش و آرامش هم نیست وقتی پدر و مادر هر دو نباشند بچه جذب افراد دیگر می شود.
بچه پدر و مادر را با هم می خواهد حتی اگر شبانه روز هم از آنها كتك بخورد اما باز هم آنها را می خواهد هیچ كس نمی تواند محبت پدر و مادر را به بچه ها بدهد وقتی مادرم رفت و پدرم نبود مادر بزرگم می خواست جای خالی انها را پر كند اما نمی توانست هیچكس پدر و مادر نمی شود از قول من به بابا و مامان ها بگویید بچه ها را تنها نگذارید شما آنها را به دنیا آورده اید به خاطر آنها با هم بسازید بچه ها گناهی ندارند اگر خطا كنند وقتی است شما آنها را رها كرده اید.
ابوالفضل هنوز معنی قصاص را نمی داند آن را در گروه مجازاتهای حبس تلقی می كند آن طور كه مسئولین كانون می گویند خانواده مقتول برای رضایت تقاضای دیه دارند اگر قلبمان برای تنهایی ابوالفضل گرفت شاید بتوانیم با هم و با تشكیل زنجیره انسانی عشق و محبت هر كدام با حداقلی شروع كنیم حتی اگر خواننده این گزارش با 10 هزار تومان وارد این زنجیره شود تأمین مبلغ دیه او ممكن شدنی است.
گفتگو: زهره درد شیخ تركمانی

رژیم ایران نگران شکسته شدن فضای امنیتی حاکم برجامعه!


تقی روزبه

لیست سیاه جدیدآمریکا:
سیاست آمریکا درمورد تحریم ها، سیاست استفاده توأمان ازگاز و ترمزبوده است تا بتوان با سرعت کنترل شده و اندکی جلورفت و اجازه نداد ماشین دوربردارد. چرا که بنظرآنها بدون فشارسنگین تحریم، نه شرایط مذاکره وجود داشت و نه اهرمی برای گفتگو و دست یابی به پیمانی مطلوب و درازمدت درمورد سیاست هسته ای حکومت ایران وجود خواهد داشت. با این وجود همان گشوده شدن دریچه کوچک و محدود لغو تحریم، به خطری برای ازکارافتادن اهرم تحریم هاست. واکنش های خشم آگین و گسترده دولت آمریکا نشان می دهد که خطرگشوده شدن این روزنه کوچک جدی است.اگرچنین اتفاقی بیفتد و صفوف دولت های مذاکره کننده با دولت ایران چندپاره بشود، دولت آمریکا از چندین جهت بازنده واقعی خواهد بود:
اولا فشارهای دولت اسرائیل و مخالفت مجالس کنگره و سنا چندین برابرخواهند شد. ثانیا رقبای آمریکا با خیزبرداشتن برای نفوذ و تصاحب بازارپرسودایران شرکت های آمریکائی را که بدلیل چندین دهه قطع رابطه از مزیت کمتری در بازارایران برخوردارند به عقب خواهند راند. ثالثا و مهمتر از همه، برسرمیزمذاکرات برای توافق پایدار با دولت ایران اهرم  برنده ای در اختیاراین قدرت ها  برای چانه زنی و گرفتن امتیازوجود نخواهد داشت.
بی تردید چنین وضعیتی برای دولت آمریکا آنهم در شرایطی که انتخابات میان دوره ای برای انتخابات مجلس در پیش است، در حکم دهان سوخته و آش نخورده خواهد بود. انتقاد و هشدار دولت آمریکا به دولت سوریه درمورد کندی نابودی سلاح های شیمیائی  درپی منتفی شدن اهرم حمله نظامی هم، دلیل مضاعفی برای دولت آمریکا شده که نباید بیش از اندازه و بطورزودرس اهرم های فشار را تضعیف کرد. تهدیدهای مقامات دولت آمریکا و بکارگرفتن زبان تهدید کلامی بخشی از تلاش برای ایجادموازنه بین دیپلماسی و تهدید ا ست. 
چنانکه درمورد ایران شاهدیم بنابه ضرب المثل از تو یک اشارت ازما به سردویدن، درپی توافقنامه موقت و محدود ژنو و قبل از آن که باصطلاح مرکب آن خشک شود، شاهد هجوم بی سابقه هیأت های متعدد سیاسی و اقتصادی هستیم. خلاصه کورس رقابت برای داشتن سهم بزرگتری از کیک بازارایران چنان بود که سخت دولت آمریکا را نگران ساخت و موجب هشدارها و اخطارهای جدی به بقیه دولت ها و هیأت های اقتصادی شد که مواظب باشند از حول حلیم توی دیگ نیفتند!. دراین رابطه بویژه ابعاد خیز دولت و بنگاه های اقتصادی فرانسه و قرارداد بزرگ ایران و روسیه درمورد مبادله نفت و کالا که آمریکا و تلاش های ترکیه برای گشایش وسیع تراقتصادی برجسته هستند.
 واقعیت آن است که دراین عرصه دولت آمریکا عملا تنهاست و حتی متحدینی چون دولت انگلیس و یا دولت فرانسه نیز از او حمایت نمی کنند. کشورهای اروپائی بویژه انگلیس و ایتالیا و آلمان و حتی تاحدی فرانسه براین باورند که نباید موقعیت دولت روحانی را هم چون زمان خاتمی درزمان بوش پسر با سیاست های تند و یکطرفه تضعیف کرد. به هرصورت دولت آمریکا برای که نشان دهد که آن اخطارها جدی است و باکسی حتی با دوستان و هم پیمانانش شوخی ندارد، دراقدامی جدید ناگزیرشد که برای باردوم دربحبوحه مذاکرات افراد و شرکت های تازه ای را در لیست سیاه خود قراردهد که با تهدید مقابله به مثل دولت ایران هم مواجه شد. دراین رابطه چند نکته زیر برای مشاهده سیمای حاکم برمناسبات بین المللی و زیرذره بین قراردادن آن واجداهنیت است:
الف- یک جانبگی اقتصادی
فشارها و تهدیدهای تازه  آمریکا بار دیگر ماهیت شکننده اجماع جهانی موردادعای دولت آمریکا درمورد بحران هسته ای و نظایرآن را نشان می دهد. واقعیت آن است که فشاریک جانبه اقتصادی ناشی از مراودات عظیم اقتصادی فی مابین دولت های اروپائی و آسیائی  با آمریکا و تهدید یک جانبه به تنبیه و یا قطع حضور آنها در بازار آمریکا نیروی عمده  پیش برنده تحریم های فراگیر را تشکیل می دهد. فشارهائی که شامل مهمترین اقتصادهای جهانی یعنی اروپائی ها و چین  تا  روسیه وژاپن و برزیل و کره جنوبی و ترکیه و همه و همه شده که ماهیت آن جیزی جزسیاست یک جانبه گرائی اقتصادی، سیاستی که اهرم های اقتصادی – درقیاس با دوره بوش را که فشارهای سیاسی اهرم اصلی را تشکیل می داد و البته ناکارآیندهم بود- نقش اول را بازی می کند. این سیاست البته سیاستی است که تحت پوشش بحران هسته اایران در عین حال درخدمت تحمیل و تضمین برتری و هژمونی دولت آمریکا بردیگرکشورها و در دیکته کردن سیاست های جهانی است. سیاستی که درعین حال کلا با آموزه ها و ادعاهای بازارآزادمورد ادعای این دولت  نیزنسبتی ندارد. چرا که عملا داد و ستدجهانی را تحت الشعاع امیال یک کشورقرارمی دهد. درست باین دلیل که اهرمی برای تحمیل هژمونی دولت آمریکاست سایرقدرت ها راغبند که  وقتی فرصتی چون توافق های ژنو و امثال آن  بدست آید آن را خنثی و یا تضعیف کنند.
2- نقش دولت ایران درحصول این اجماع:
واقعیت آن است که نقش رژیم ایران ( ازجمله دولت احمدی نژاد) نیز متقابلا در بوجود آوردن اجماع جهانی و راندن کشورهای اروپائی و یا منطقه ای به همراهی در اعمال تحریم هائی که دولت آمریکا آن را از نظر وسعت فراگیرش در سطح جهانی بی سابقه عنوان می کند، نقش کلیدی داشت. هیچ کسی باندازه خامنه ای و احمدی نژاد با سیاست های احمقانه و جنایتکارانه و البته تهدیدهای توخالی خود در ایجادچنین وضعیتی که موجب صدورقطعنامه های متعددسازمان ملل و نیزتحریم های بیرون از آن سازمان گشت موثرنبوده اند. آنها سالها درمنطقه کورحرکت کرده وبهترین دست آویزها را برای دولت آمریکا و اسرائیل و دیگران فراهم ساختند. یکی از احمقانه ترین کارهای آنها گزین وزیرنفت از سپاه بود که درلیست سیاه تروریستی قرارداشت و رژیم هرگز فکرنمی کرد که کفیربه ته دیگ درآمدهای نفتی برخورد. ابعادجنایت ها و ندانم کاری ها تا آن تاحدی بود که امروزه مثلا با اعلام توزیع سبدکالائی مختصری از گوشت و  چندکیلو برنج هندی و مقادیری روعن و تخم مرع، شاهدهجوم مردم مستاصل و گرسنه و نگران آینده در کشوری که صاحب یکی از بزرگترین منابع نفتی و گازی جهان است هستیم که حتی حسن روحانی را وادارساخت در برابرسوائی و شرمندگی به بارآورده و نیز فشاررقبا به پوزش خواهی نسبت به آن نوع توزیعی که این بدبختی و فلاکت عمیق  را در معرض دیدجهانی قرارداده است، به نماید. و حال آنکه آنچه که رقبا به آن حمله می کنند صرفا خواستارحذف صورت مسأله یعنی بدبختی و گرسنگی و استیصال گسترده است که درطی سالیان درازحاکمیت انحصاری خود بوجود آورده اند. آنها بجای آنکه از مشاهده چهره های رنجور و آکنده از فقر و ناامیدی مردم شرمگین باشند از به نمایش درآمدن این دست پخت خود در انظارجهانیان خشمگین اند. بهرحال با هیچ ترفندی نمی توان دامنه فلاکت و فقر را که درطی این سالها بوجودآورده اند از چشم جهانیان پوشیده نگهداشت.
3- نکته سوم آن است که شعف دولتمردان آمریکا در مورد ابعادتأثیرات تحریم و بالیدن به آن و اقتدارخود و تهدید به کارگیری آن در ابعاد گسترده تر (چه توسط نمایندگان کنگره و سنا و چه توسط اوباما درصورتی که مذاکره با شکست مواجه شود) نیز یک سیاست عمیقاغیرانسانی و ضدبشری و شرم آوری است که نباید به آن میدان داد و اهرم آنرا تیزکرد. نباید به هیچ دولتی چه دولت خودی و چه دولت های رقیب اجازه داد که از سیاست گرسنگی دادن مردم و تحریم های مایجتاج حیاتی و بکارگیری اهرم اقتصادی برای اهداف و مطامع خودسودجویند. نابودی صدها هزارکودک عراقی درپیش از جنگ آمریکا و عراق که لکه ننگی بروجدان بشریت است  بقدرکافی شرم آور و جنایتکارانه بوده است که  تکرارش را برای هیچ کشوری آرزوکرد.
فشار و مبارزه به دولت ها از جمله رژیم ضدانسانی و تبه کارجمهوری اسلامی را نباید به فشاربه مردم تبدیل کرد. شیوه خالی کردن آب حوض برای صیدماهی مقصود، سیاستی که دولت های غربی درپیش گرفتند، سیاست شرم آوری است که هجوم مردم گرسنه و نگران ایران درمورد بسته های کمکی اخیر تنها گوشه ای از آن را برملاکرد. و این البته هیچ گاه به معنی نادیده گرفتن نقش حکومت اسلامی درایجادچنین وضعیتی نیست. 
جالب است اکنون شاهدهمزبانی عجیب و یکدست نیروهای تندرو داخلی از سپاه و مصباح و نمایندگان تندرومجلس با نومحافظه کاران و جناح های تندروداخلی آمریکا و دولت اسرائیل هستیم و این درحالی است که آنها همیشه هرنوع همزبانی ولو ظاهری مخالفان خود را دلیل سرکوب مخالفان و سندی بر نوکری و عامل نفوذی بودن شیطان بزرگ و سایرقدرت ها عنوان می کرده اند و اکنون خود بدجوری این در این تله خود فراهم ساخته گرفتارآمده اند!.
ناگفته نماندکه رژیم ایران هم درداخل به نحو دیگری حرکت با ترمز و گاز را پیش گرفته است. چرا که او هم نگران گشادشدن سوراخ تنگ سیاست مماشات با قدرت های بزرگ و تسری آن به سایرحوزه هاست که مبادا منجربه عقب راندن و شکستن تدریجی فضای سنگین رعب و امنیت در سایرعرصه های اجتماعی و سیاسی که درطی سالیان دراز تنیده شده، گردد. بهمین دلیل با تمام قوا و خشم شاهدتشدید فشار به کارگران و فعالین و دانشگاهیان و روزنامه ها هستیم و باکوچکترین و خطا و اعتراضی سران دست نشانده قوه قضائیه و نهادهای امنتیی که امروزه به سنگر باصطلاح قانونی (چماق قانون) دولت موازی تبدیل شده اند برای تنبیه کارگران معترض و فعالان کارگری و یا گشوده شدن فضای بحث و گفتگو پیرامون عواقب فاجعه بارسیاست های هسته ای سخت به تکاپوافتاده و چنگ و دندان نشان میدهند.                                                                                                                                               بهرحال شرایط تازه ای در فضای سیاسی داخلی و بین المللی ایران درحال پیداشدن است. که استفاده سنجیده از این فرصت ها برای به چالش کشیدن رژیم و توانمندسازی پایه های جنبش، هوشیاری مردم و فعالین را می طلبد.

2014-02-08  تقی روزبه

متن کامل سخنرانی و دروغگوئی های آیت الله خمینی در بهشت ‌زهرا

مراد شیخی: متن کامل سخنرانی و دروغگوئی های آیت الله خمینی در بهشت ‌زهرا + اسناد جنایات و توضیحات

  بسم الله الرحمن الرحیم
  ما در این مدت مصیبت‌ها دیده‌ایم، مصیبت‌های بسیار بزرگ و بعضی پیروزی‌ها حاصل شد که البته آن هم بزرگ بوده، مصیبت‌های زن های جوان مرده، مردهای اولاد از دست داده، طفل‌های پدر از دست داده.
 من وقتی چشمم به بعضی از اینها که اولاد خودشان را از دست داده‌اند می‌افتد، سنگینی در دوشم پیدا می‌شود که نمی‌توانم تاب بیاورم. من نمی توانم از عهده این خسارات که بر ملت ما وارد شده است برآیم، من نمی توانم تشکر از این ملت بکنم که همه چیز خودش را در راه خدا داد، خدای تبارک و تعالی باید به آنها اجر عنایت فرماید.
 من به مادرهای فرزند از دست داده تسلیت عرض می‌کنم و در غم آنها شریک هستم. من به پدرهای جوان داده، من به آنها تسلیت عرض می کنم. من به جوان هائی که پدرانشان را در این مدت از دست داده اند تسلیت عرض می کنم.
 *************
 مراد شیخی:  اما وقتی خمینی به قدرت رسید و بر اریکه سلطنت پادشاهی به عوض محمد رضا شاه پهلوی تکیه زد شروع به کشتن جوانان و همه مخالفی خود کرد. دستور به قتل و عام همه کسانی داد که به دفاع از آزادی برخواسته بودند. جنایاتی که در تاریخ ایران کم سابقه بود. و محمد رضا پهلوی حتی یک هزارم آن را در طول ۳۷ سال سلطنت انجام نداده بود. و تفاوت تخت سلطنت خمینی با محمد رضا پهلوی در این بود که ایشان این جایگاه سلطنتی را با  توسل به اسلام بدست آورد. و سر آغاز تحمیل و فرهنگ عقب مانده ارتجاعی جنایت و خونریزی و ترور بی حقوقی و آوارگی و زندگی جهنمی برای ایرانیان شرافتمند است. و شروع  تاریکی و بی امیدی برای کودکان امروز و فردای ایران.
اینجا خاوران است:

سه شهروند بهایی ترورشده در بیرجند، خطر را پشت سر گذاشته‌اند

سه شهروند بهایی ترورشده در بیرجند، خطر را پشت سر گذاشته‌اند


Azam-Moodi-Bahai-Attacked-in-Birjand
تقاطع: نماینده “جامعه جهانی بهایی” در سازمان ملل متحد با تایید خبر حمله شبانه به سه عضو یک خانواده‌ی بهایی در شهرستان بیرجند، مرکز استان خراسان جنوبی، گفت که این افراد به دلیل وخامت حال‌شان در بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان بستری هستند.
وب‌سایت “هرانا” روز چهارشنبه (۱۶ بهمن-۵ فوریه) گزارش داد که شامگاه دوشنبه (۱۴ بهمن)، «فرد نا‌شناسی» که «سر و صورت خود را پوشانده بود» با «سلاح سرد (چاقوی نوک‌تیز)» وارد منزل خانواده “مودی” شد و هر سه عضو این خانواده بهایی را به شدت مجروح کرد.
این وب‌سایت به نقل از یک “منبع مطلع” نوشت که در این حمله، قدرت‌الله مودی از ناحیه «شکم و پهلو»، همسرش خانم طوبی مودی از ناحیه «گردن نزدیک به شاهرگ»، و اعظم مودی، دختر این خانواده نیز در نزدیکی «ریه‌ها» دچار آسیب‌دیدگی شده‌اند.
به گفته‌ی، ضارب «بدون هیچ عمل خاصی» از جمله «سرقت» و تنها پس از مجروح نمودن این سه شهروند بهایی از منزل آن‌ها خارج شد.
در همین حال، یک منبع نزدیک به خانواده مودی، در خصوص آخرین وضعیت سه عضو مجروح این خانواده، به “تقاطع” گفت که قدرت‌الله مودی و همسرش، که از وضعیت بهتری به نسبت دخترشان برخوردار بودند، به بخش عمومی منتقل شده‌اند و اعظم مودی نیز به دنبال انجام عمل پیوند رگ، خطر را پشت سر گذاشته است.
به گفته‌ی این منبع، آقای مودی تا قبل از تعطیلی تشکیلات بهایی در بیرجند، عضو “هیأت خادمین” یا گروه اداره‌کنندگان امور بهاییان این شهرستان بوده است .
هم‌چنین این منبع خاطرنشان کرده که اعظم مودی، دختر این خانواده، دانشجوی ساکن تهران است و صبح روز حادثه برای دیدار با خانواده‌اش وارد بیرجند شده بود. او بعد از خروج مهاجمان از منزل، با اورژانس تماس گرفته و توانسته خود و پدر و مادرش را از مرگ نجات دهد.
در همین ارتباط، دیان علایی، “نماینده جامعه جهانی بهایی در سازمان ملل” روز پنج‌شنبه (۱۷ بهمن) در گفتگو با “رادیو فردا” از آقای مودی به عنوان «یکی از افراد شناخته‌شده جامعه نه چندان پرجمعیت بهایی در بیرجند» نام برد و با ابراز بی‌اطلاعی از «انگیزه» حمله به وی و همسر و فرزندش، از مقام‌های جمهوری اسلامی خواست تا هرچه سریع‌تر به این پرونده رسیدگی کند و عاملان و آمران آن را مورد مجازات قرار دهد.
وی با اشاره به سایر موارد حمله به بهاییان هم‌چون قتل عطاءالله رضوانی، شهروند بهایی ساکن بندرعباس در شهریورماه گذشته و با تاکید بر این‌که «هیچ اراده‌ای در حکومت ایران برای بررسی این جنایت‌ها و یافتن عاملان و آمران آن‌ها وجود ندارد»، گفت که جمهوری اسلامی باید به «آزار و اذیت بهاییان در ایران پایان دهد».
عطاءالله رضوانی، شامگاه ۲ شهریور (۲۴ آگِست)، پس از خروج از منزل دوستش، توسط افراد مسلح نا‌شناسی که احتمالا در اتومبیل وی کمین کرده بودند، ربوده شد و در محل خلوتی در نزدیکی ایستگاه راه‌آهن در حومه بندرعباس، با شلیک گلوله از پشت سر به قتل رسید.
این شهروند بهایی عضو یک هیات سه نفره موسوم به “خادمان جامعه بهایی” بود و پیش از این چندین بار به خاطر فعالیت‌های اجتماعی و خیریه خود، از سوی نهادهای امنیتی و به ویژه دفتر امام جمعه بندرعباس مورد تهدید قرار گرفته بود.
سعیداله اقدسی، شهروند ۸۳ ساله ساکن شهرستان میاندوآب نیز دیگر بهایی است که جسدش اردیبهشت ماه گذشته در منزل مسکونی‌اش پیدا شد آن هم درحالی‌که بیش از ۷ ضربه چاقو بر بدن وی وارد آمده و دست و پایش با طناب بسته شده بود.
آقای اقدسی، تنها زندگی می‌کرد و به گفته بستگانش، در جریان این جنایت هیچ چیزی از خانه وی سرقت نشد.

مطالب مرتبط

دو شهروند بهایی در تهران و یزد با حکم حبس مواجه شدنددو شهروند بهایی در تهران و یزد با حکم حبس مواجه شدندسه شهروند بهایی به صورت "مشروط" آزاد، و سه بهایی دیگر بازداشت ...سه شهروند بهایی به صورت "مشروط" آزاد، و سه بهایی دیگر بازداشت ...مجموعه اخبار و گزارش‌ها از تداوم فشار بر بهاییان در شهرهای مختلف ...مجموعه اخبار و گزارش‌ها از تداوم فشار بر بهاییان در شهرهای مختلف ...ادامه فشار بر بهاییان ایران: محکومیت سه شهروند بهایی ساکن سمنان به ...ادامه فشار بر بهاییان ایران: محکومیت سه شهروند بهایی ساکن سمنان به ..

چشم اندازی از زمستان!و محسن نامجو