ماگوشه اي خيلي كوچك از "نشست پاريس "و از آنچه در مدت ,3 روز, در اين
نشست" ننگ آور" گذشت نشان داديم. مدعيان نمايند گان" خود ساخته" و
"خود پرداخته "هر آنچه كه خواستند بافتند و امروز پس از افتادن طشت
رسوائي ازبام پنتاگون , آنهائيكه خواستار دخالت بيگانگان, در سرزمينمان بودند;
از مواضع رسما اعلام شده ! با حيل عقب نشيني و با دادن ويراژ هاي بي انتها,
اين عقب نشيني هم چنان ادامه دارد. مصاحبه ذيل يكي از نوكران استعمار است .
وي حتي حاضر به توضيح دادن اطلاعيه هاي رسمي سازماني كه رهبري ميكند
نيست؟
تلاش ـ با مراجعه به منابع و اسناد سازمانی کومه له و همچنين در گفته ها و نوشته های مسئولين اين سازمان به مفاهيمی بر می خوريم که به فراخور بحث، به عنوان صفت آن بکار گرفته می شوند. با وجود اين کمتر می توان تعريف دقيقی از اين مفاهيم را در اين منابع يافت. از جمله آنچه توجه مرا جلب نمود عبارت کومه له به عنوان يک «سازمان آزاديبخش» بود. ما اين عبارت را از مجموعه جنبش ها و حرکتهائی می شناسيم که در قرن بيستم، بويژه پس از جنگ جهانی دوم در برابر نيروهای استعماری، اشغالگر بيگانه و به منظور بيرون راندن آنها از سرزمين های ملی و سرنگون ساختن حکومتهای وابسته به آنها بوجود آمدند. البته به هنگام درگير بودن اين مبارزات هنوز روشن نبود که شخصيت ها و سازمانهائی که چنين مبارزاتی را رهبری می کردند، در پی پيروزی چگونه مناسبات اجتماعی و اهداف سياسی را برای مردمان خود دنبال می کنند.
آيا بکارگيری چنين عبارتی در باره سازمان شما تصادفی است يا اين که اين مفهوم دارای مضمونی تعمق شده و تدوين شده است؟
عبدالله مهتدی ـ من نمیدانم شما اصطلاح "سازمان آزادیبخش" را از کدام سند کومهله درآوردهاید و لذا نمیتوانم بگویم در متن کدام بحث و به چه نحوی به کار رفته است و این مرا از اظهار نظر مشخص در آن مورد باز میدارد. بحث انتزاعی در این مورد هم نمیدانم ما را به کجا میرساند و چه سودی میتواند داشته باشد. به هر رو، دیدگاهها و برنامه کومهله روشن و تدوین شده است و عملکرد آن هم شناخته شده است. شاید در خلال پرسشها و پاسخهای دیگر جواب این گونه مسائل هم داده شود.
تلاش ـ عبارتی که در پرسش ما در شکل تعديل شده تری ـ «سازمان آزاديبخش» ـ آمده، در بيانات مسئولين و اسناد سازمان شما با وزنی بيشتر و دامنه ای گسترده تری بکار گرفته شده است. به عنوان نمونه؛ دراسناد کنگره دهم (گزارش کميته مرکزی ـ سايت کوموله) از ضرورت آماده ساختن کادرها برای «وظائف آتی در جهت رهبری جنبش رهائی بخش مردم کردستان» سخن رفته و همچنين در هفته ها و ماههای اخير در مصاحبه هائی (کار و شهروند ـ سايت کوموله) و در پاسخ به پرسشهای تعدادی از رسانه ها ، داعيه مسئولين و اعضائی از دفتر سياسی سازمان شما کمتر از «متقبل شدن رهبری جنبش آزاديبخش مردم کردستان در سخت ترين شرايط » نيست. در اين اسناد و سخنان برهدفی کمتر از «به پيروزی رساندن مبارزه آزاديبخش در کردستان ايران» تکيه نشده است.
از آنجائی که ما فکر می کنيم «جنبش آزاديبخش» ترم سياسی مهمی است و می دانيم دارای معنای تاريخی و اشکال تجربه شده ای در نقاط مختلف جهان است، طبيعی است که با ملاحظه آن در متون و ادبيات سياسی حزبی که در نقطه ای از ايران داعيه رهبری چنين جنبشی را دارد، از معنای مورد نظرش در باره اين مفهومی که دائماً تکرار می کند، بپرسيم. بنا براين اجازه دهيد؛ پرسش خود را بار ديگر تکرار کنيم که تعريف شما از «جنبش آزاديبخش درکردستان ايران» چيست؟ آيا با آنچه که از مبارزات آزاديبخش ضد نيروهای اشغالگر بيگانه و استعمارگر می شناسيم، همانندی دارد يا خير؟
عبدالله مهتدی ـ همان طور که حدس میزدم ما در جائی از کومهله به عنوان "سازمان آزادیبخش" اسم نبردهایم و لذا پرسش اول شما دقیق نبود و به همین دلیل استنادی هم در این رابطه نیاوردید. آنچه ما گاه به کار برده و میبریم جنبش آزادیبخش خلق کرد یا مردم کردستان است و شما هم در پرسش دوم به همین پرسش رسیدهاید.
اما در مورد اینکه چرا جنبش کردستان را یک جنبش آزادیبخش مینامند (چون این اصطلاح ساخته و پرداخته ما نیست بلکه اصطلاحی جاافتاده در ادبیات سیاسی کردستان در طول دهههای گذشته میباشد)، فکر میکنم به چند دلیل به کار بردن این ترم نامناسب و نابجا نیست. یکی اینکه کردها، در کنار همه ستمهائی که مثل هر ایرانی دیگر از ناحیه رژیم جمهوری اسلامی متحمل میشوند، از وجود ستم ملی نیز رنج میبرند و جنبش کردستان حل این مسأله محوری را مدنظر دارد. به علاوه، جنبش و مبارزه مردم کردستان، بویژه با دیدگاهی که کومهله از آن دارد و با فرهنگی که طی بیش از سه دهه در کردستان ترویج کرده است، در عین حال در محتوای خود جنبشی آزادیخواهانه است و از آزادی و برابری زنان، از دموکراسی گسترده و کامل، از آزادی بیان و عقیده و مطبوعات، از آزادی تشکل و تحزب، از حقوق مدنی و شهروندی گسترده و نظیر اینها دفاع میکند و اینها را هم در لیست اهداف و مطالبات خود دارد. و بالأخره جنبش خلق کرد بخش مهم و تأثیرگذاری از کل جنبش آزادیخواهی و دموکراسیخواهی و عدالتخواهی در سراسر ایران است. به همه این دلائل به کار بردن اصطلاح مورد بحث بیراه و بیجا نیست.
تلاش ـ در هر صورت تصور يک حزب آزاديبخش از حزب کومله هرچند به گفته شما «نادقيق» اما برداشتی منطقی از مواضع مسئولين حزب است. حزبی که معتقد به وجود يک جنبش آزاديبخش حول مسئله محوری ستم ملی است و خود مدعی رهبری چنين جنبشی است، بايد اين احتمال را بدهد که دراذهان خوانندگانی که با معنای اين مفهوم آشنائی دارند، به مثابه يک حزب آزاديبخش تلقی گردد. خوشبختانه از امتيازهای گفتگو، مصاحبه و طرح پرسش، يکی هم خدمت به رفع «بيدقتی ها» ست.
و اما توضيحات شما در باره «جنبش آزاديبخش کردستان» و مفاهيم ناهمخوانی که در توصيف ماهيت دوگانه اين جنبش کنار هم قرار داده ايد، باز هم موجب سردرگمی است و احتمالاً سبب برداشتهای نادرست و نادقيق. چگونه جنبشی ـ جنبش آزاديخواهانه مردم کردستان ـ که بخشی از يک کل ـ از قضا جزء مؤثر آن ـ يعنی کل جنبش آزاديخواهی و دمکراسی خواهی و عدالتجوئی در سراسر ايران است، می تواند ماهيت ديگری داشته و بر محور ستم ملی سازمان يابد؟ ستم کدام ملت بر چه ملتی؟ اگر مسئله محوری جنبش سراسری ايرانيان از جمله هم ميهنان کردمان ـ به عنوان بخشی از آن کل ـ کسب آزادی و حقوق مساوی فردی و شهروندی و... است، بنا براين مبارزه اش با هيچ ملت يا دولت بيگانه ستمگری نيست بلکه بر عليه استبداد و ارتجاع درونی است. در اينجا يا برداشت ما از ستم ملی نادرست است و منظور شما را از بکارگيری اين مفهوم در تبيين محور مبارزات مردم کردستان نمی فهميم، يا خود شما به رابطه، پيوند و ماهيت يگانه ای که ميا ن مبارزات سراسری ايرانيان و مبارزات جاری در کردستان برقرار کرديد، باور نداريد؟
عبدالله مهتدی- کسی از مبارزه با هیچ "ملت" دیگر صحبتی نکرده است. روشن است و شاید هزاران بار در ادبیات ما آمده که مبارزه ما با ارتجاع و استبداد است، با دولت و نظام سیاسی است و نه با هیچ ملت و خلق و مردمی. ضمنا نمیدانم چرا باید اینکه جنبش در کردستان دارای اهداف متعددی است مایه سردرگمی باشد و این اهداف با هم ناهمخوان تلقی شود. چرا کردها نمیتوانند برای رفع تبعیضات ملی علیه خودشان مبارزه کنند و در عین حال برای آزادی و دموکراسی و حقوق بشر و نظیر اینها در کل ایران نیز فعالیت کنند و موضع بگیرند؟ اتفاقا از نظر من این مبارزات نه فقط ناهمخوان نیستند بلکه کاملا با همدیگر مرتبط و عجینند و تجربه دهههای گذشته نیز همین را نشان میدهد.
راستش من نمیدانم ما با این بحثها به کجا میخواهیم برسیم و شما در این رابطه دقیقا به دنبال چه هستید و میخواهید چه چیز را ثابت یا رد کنید. شاید بهتر باشد همان را مطرح کنید.
تلاش ـ البته کار ما نه اثبات و نه رد چيزيست. علاقه، سعی و پافشاری ما در جهت تدقيق وروشن تر شدن معنای شعارها و مفاهيمی است که سازمانها، احزاب و افراد سياسی بکار می گيرند، آن هم به ياری و از زبان مسئولين خود اين مجموعه های سياسی. ما تلاش می کنيم رابطه منطقی ميان مفاهيم بکار گرفته شده و نوع نگرش و دستگاه نظری که اين مفاهيم و شعارها در درونشان ساخته و پرداخته می شوند را بفهميم و نتايجی را که می توانند به طور منطقی ببار آورند از امروز آشکار نمائيم. دقيقاً در پروسه چنين بحث و تلاشهائی است که روشن می شود که ما با هم به کجا می رسيم. البته منظور از «ما» نه «تلاش» با آقای مهتدی و يا با حزب کومله، بلکه مردمی هستند که احتمالاً تحت اين شعارها و به رهبری سازمانهائی نظير کومله خود را بسيج کرده، سازمان می دهند و دست به عمل می زنند ـ در برابر يا همراه ساير بخشهای ملت ايران. توضيحات دقيق و روشن شما می توانند در جلو گيری از انحراف و باز شدن اذهان و احتمالاً قوام و دوام نزديکی اين مردم ياری دهنده باشند. علاوه بر اين شما ياهر فرد مسئول ديگری در باره معنای شعارهائی که می دهند چه روشن سخن بگويند يا نه، در بند رابطه منطقی آنها با هم باشند يا نه، اما اين تجربه ثابت شده را نمی توانند ناديده بگيرند که مفاهيم و دنباله روی وهم آلود از آنها می توانند بسيار خطرناک باشند. در اينجا شايد بد نباشد از تجربه خود نمونه ای بياوريم: شايد اگر اکثريت بزرگ ملت ايران و رهبران آنها با درک وهم آلود خود ازشعار عدالت وعدالتخواهی ـ حکومتهای عدل علی، کارگری و خلقی ـ پشت نيروهای اسلامی و مارکسيست ـ لنينيستی، ملی و خلقی ـ روان نمی شدند، بی ترديد کار انقلابيون در استقرار حکومت اسلامی و تأسيس نظام سراسر تبعيض و ضد انسانی اين چنين راحت نبود. ما اگر امروز بر روی مفاهيمی که سازمانها و احزابی که خود را نماينده و بلندگوی بخشهائی از ملت ايران و اقوام ايرانی قلمداد می کنند، تکيه کرده و از خود آنها تعريف دقيقی می طلبيم، برای بازداری خودمان از دنباله روی از حرکت های کور و اگر ممکن باشد، نزديک کردن نيروها به يکديگر بر محور اهداف روشن و تعريف شده است.
در باره موضوع مورد توجه در اين گفتگو؛ ما هم ملت ايران و سراسر بخشهای آن را در مبارزه ای سراسری برای آزادی، رفع تبعيض و حقوق انسانی برابر، حقوق شهروندی و همه در چهارچوب ميثاق های جهانی حقوق بشر و بر عليه حکومت استبداد دينی و عقب ماندگی درگير می دانيم و بر اين نظريم که ملت ايران در اين مبارزه جدالی در درون خويش و بر عليه بخشهای ديگر پيکر خود ندارد. اما قبول بفرمائيد، يا حداقل احتمال بدهيد، آنچه از «ستم ملی» برداشت می شود ـ بدليل بار معنائی تاريخی، حقوقی و سياسی که با خود حمل می کند ـ با درک فوق نمی خواند. و اين وظيفه شماست که روشن کنيد منظورتان از ملت ستمگر کيست، طرق ستمگری آن چيست، دولتش کيست و توسط کدام نماينده و نظامی اين ستم را روا می دارد؟ ملتهای تحت ستم چه کسانی هستند با کدام جغرافيای سياسی و دولتهای به رسميت شناخته شده؟ و اگر کومله به هيچ يک از اينها قائل نيست، و تبعيض را سراسری و از سوی حکومتی که هرگز در ايران پايه گزينش تک قومی نداشته و ندارد، می داند، بهتر است برای رفع هرگونه ترديدی در ذهن ديگران از بکار بردن چنين ترمهای سياسی مغشوش و پردامنه و با پيامدمای ناروشن پرهيز نمايد.
ما برای انجام اين گفتگو در چهارچوب چنين پرسشها و پاسخ های روشنگرانه از سوی شما پافشار بوديم. پوزش می خواهم از اين که توضيحات برای روشن کردن اين چهارچوب به درازا کشيد و پرسش ها ناخواسته طولانی تر از پاسخهای شما شدند. اما هرگز کار ما طرح و تکرار پرسش های باری به هر جهت و سکوت در برابر پاسخهای ناروشن و توهم زا نبوده است. بنابراين لطفاً شما بفرمائيد؛ با نا روشن گذاشتن اين پرسشها و توقع عبور سرسری ديگران از آنها از يکسو و از سوی ديگر تکرار مداوم مفاهيمی چون «ستم و تبعيضات ملی»، «جنبش آزاديبخش مردم کردستان» و تقسيم ملت ايران به «ملل کرد و ترک و بلوچ و عرب و...» آن گونه که در ادبيات سياسی شما واحزاب متحدتان تکرار می شوند، چه آينده ای را برای ايران انتظار داريد؟
عبدالله مهتدی ـ من هرگز قصد نداشتهام و ندارم که "سرسری از روی مسائل نظری و سیاسی" بگذرم و اتفاقا در حیات سیاسیم بی اندازه به روشنی و تدقیق نظری مباحث اهمیت داده و میدهم و خیلی هم "در بند رابطه منطقی اجزای مختلف" بحثهایم هستم. اما چه باید کرد که من وجود ستم مضاعف را نه فقط در مورد ملیتها بلکه همچنین در مورد زنان، یافیالمثل در مورد سنیها و یا بهائیان، یک واقعیت عینی میدانم و اذعان به این واقعیت را به معنای ایجاد تفرقه و اغتشاش در مبارزه دموکراسیخواهی تلقی نمیکنم بلکه برعکس نشانه و شاخصی از دموکراتمنشی واقعی برای هر ایرانی میدانم. بگذارید ابتدا نمونهای را مثال قرار دهیم که فکر نمیکنم روی آن اختلافی موجود باشد. میپرسم آیا شما میتوانید به زن ایرانی بگوئید اینقدر از ستم مضاعف، از ستم ویژه بر زنان، و از برابری حقوق زن و مرد ایرانی، صحبت نکند و به این ترتیب "بخشی از پیکر جامعه ایران" یعنی زنان را "در مقابل بخش دیگر" یعنی مردان قرار ندهد؟ میتوانید به وی بگوئید همه ما از یک ستم واحد یعنی ستم ارتجاع و استبداد داخلی رنج میبریم، پس دیگر توان مبارزه همگانی برای آزادی را با پیش کشیدن جنبش زنان تکهپاره نکند و بگذارد اول آزادی و دموکراسی بدست بیاوریم آن وقت آنها هم به حقوق خودشان خواهند رسید؟ فراموش نکنید که همین نوع بحثها در مورد حقوق زنان در اوائل انقلاب وجود داشت و دیدیم که این دیدگاه نه فقط زنان را در مقابل یورش ارتجاع تنها گذاشت و برای سرکوب آنان عذر ایدئولوژیک آورد بلکه به کل جنبش آزادیخواهی در ایران لطمات جبران ناپذیری وارد کرد. بحث روشن است: اگر ما از همین حالا از آزادی زنان و حقوق برابر آنها صحبت نکنیم و برایش مبارزه نکنیم معلوم نیست آزادی مورد ادعای ما دیگر چه معنا و محتوائی خواهد داشت. وانگهی، پاگرفتن و رشد و گسترش جنبش زنان برای خواستهای فمینیستی ابدا جنبش آزادیخواهانه سراسری در ایران را تضعیف نمیکند بلکه مستقیما رو در روی ارتجاع و استبداد قرار دارد، به آن نیرو میبخشد و اصلا خود یکی از ارکان و عناصر تشکیل دهنده چنین جنبشی است. درواقع جنبش آزادیخواهانه سراسری از همکاری و بهم پیوستن کلیه این جنبشهای اجتماعی نیرو میگیرد. امروزه کسی اینها را انکار نمیکند و اگر بکند باید درنفس آزادیخواهیش شک کرد، زیرا تاریخ سه دهه گذشته این مسأله را، البته متأسفانه به بهای گزافی، برای ما حل کرده است.
به همین قیاس هم نمیتوانید بگوئید کردها یا مثلا بلوچها مانند همه مردم ایران صرفا همان مشکلات را دارند و تنها از همان ستمهائی رنج میبرند که دیگران. شما فقط همین یک مسأله زبان مادری و محرومیت از آموزش و تحصیل به این زبان را در نظر بگیرید. آیا یک کرد یا آذربایجانی یا بلوچ که از تحصیل و آموزش به زبان مادری محروم است هیچ فرقی با مردم مثلا شیراز و اصفهان و یزد ندارد و هیچ تبعیض یا بی حقوقی ویژه و خاصی از این بابت متحمل نمیشود؟ و اگر پاسخ مثبت است آیا خود این مسأله یکی از مصداقهای ستم ملی، یعنی ستم و تبعیضی که به مثابه فردی از یک ملیت معین بر شما روا داشته میشود، نیست؟ پس دیگر چرا میفرمائید که صحبت کردن از ستم ملی "یک ترم سیاسی مغشوش" است که با مبارزه سراسری برای دموکراسی "نمیخواند"؟ مگر قرار است مبارزه سراسری ما برای آزادی از نوع همه با هم خمینی باشد که هیچ تنوعی را نپذیرد؟ آیا بالأخره این ستمهای مضاعف در ایران راه حل شایسته خود را خواهند داشت و یا باید در "وحدت کلمه" جدیدی که از فحوای بحث شما مستفاد میشود "ذوب" شوند؟ من که قبلا پاسخ داده بودم ما مشکل را با ارتجاع و استبداد حاکم، با نظام سیاسی و رژیم حاکم میدانیم و نه با مردم ایران که آنها هم زیر چرخهای این نظام دارند به انحاء گوناگون له میشوند، چرا دیگر چرا باز هم پرسیده میشود "ستم کدام ملت بر کدام ملت"؟ ستم ملی یعنی ستمی که بر یک ملت وارد میشود نه ستمی که از طرف یک ملت وارد میشود. از نظر من وجود ستم و تبعیض ملی نسبت به ملت کرد، و همچنین تعداد دیگری از ملیتها در ایران، و نیز وجود مبارزه و جنبشی در تقابل با آن اظهر من الشمس بوده و همه تجربه تاریخی و سیاسی دهههای اخیر، پیش و پس از رژیم جمهوری اسلامی نیز، همین را نشان میدهد و ثابت میکند. در این مورد آنقدر شاهد مثال و سند هست که من به قول معروف از فرط وفور در مضیقه هستم، در حالیکه به نظر میرسد شما حتی وجود این واقعیت را انکار میکنید.
میپرسید "ملتهای تحت ستم چه کسانی هستند با کدام جغرافيای سياسی و دولتهای به رسميت شناخته شده"؟ اگر بخواهم فقط یکی از آنها را نام ببرم میگویم: کردها. جغرافیایشان هم در ایران ناشناخته نیست، بهجز آنها که در طول قرون کوچ اجباری داده شده و یا خود در نقاط دیگر مسکن گزیدهاند، در سرزمین آبا و اجدادی خود واقع در استانهای شمال غربی و غرب کشور زندگی میکنند و سرزمین خود را کردستان مینامند که استان کردستان فقط جزئی از آن است. بهگفته تاریخدانان حضورشان دراین سرزمین به هزارهها میرسد. زبانشان کردی است که یکی از زبانهای ایرانی محسوب میشود که خود یکی از رشته زبانهای وابسته به شاخه زبانهای هندواروپائی است. دولت به رسمیت شناخته شدهشان کدام است؟ اگر دولتی از خود داشتند که حالا مشغول چانه زدن بر سر بودونبودشان، چه برسد به حقوقشان، نبودیم. منبع میخواهید؟ میتوانم کوهی از منابع به زبانهای خارجی را که تازگیها چندتائیشان به فارسی هم ترجمه شده خدمتتان ذکر کنم. می بخشید که خیلی مثل امتحان تاریخ و جغرافیای ابتدائی به نظر میرسد اما چه کنم که این نوع پرسش شما ناچار این پاسخها را به دنبال میآورد.
این همه پرسش که کدام ملت، کدام ملیت و کدام ستم ملی خیلیها را به یاد ایدئولوژی کمالیستی دولت ترکیه میاندازد که برای دهها سال اصلا وجود کردها و یا هر ملیت دیگری را در آن کشور انکار میکردند و حتی از واژه کرد هم مجاز نبودند استفاده کنند بلکه همان طور که معروف است کردها را "ترکهای کوهی" میخواندند و این نامگذاری حتی در مطبوعات و تاریخهای رسمیشان هم ذکر میشد. خوب، این انکار ملت کرد در ترکیه چه تأثیری داشت و عاقبتش به کجا کشید؟ جز اینکه برای دهها سال محیط سیاسی ترکیه را مسموم سازد، جز اینکه منبع تغذیه ای برای تمامیت خواهی و دیکتاتوری سیاسی و حکومت پلیسی در آن کشور بشود، جز اینکه در داخل این جامعه دشمنی بیافریند و شکوفائی و توسعه آنرا کند نماید چه نتیجهای داد؟ و عاقبتش هم چه شد؟ باوجود همه انکارها و نفی موجودیتها، با وجود همه آسیمیلاسیونهای اجباری و خونین و کوچ دادنها و اعمال سیاست "سرزمین سوخته" طی دههها در کردستان ترکیه، اما سرانجام در سالهای اخیر واقعیت وجودی کردها و همراه با آن مسأله حقوقشان دارد به تدریج به رسمیت شناخته میشود و نهایتا جامعه ترکیه چارهای جز اینکه این مسأله را بهطور دموکراتیک و براساس به رسمیت شناختن حقوق سیاسی و فرهنگی خلقهای ساکن کشورحل کند ندارد.
ایران یک کشور مونولیت نیست و تنها یک مبارزه مونولیت تک صدائی هم در آن جریان ندارد، بلکه مبارزه آزادیخواهانه مردم ایران ضمن اینکه خواستهای یکسان و همگانی دارد در عین حال از مجموعه ای جنبشهای اجتماعی و سیاسی و فرهنگی گوناگون تشکیل شده که هرکدام ریشه در گروههای اجتماعی خاص و مطالبات آنها، ازجمله ملیتها ومطالباتشان، دارد و اتفاقا دقیقا به همین دلیل هم میتواند از قدرت بسیج بسیار زیادی برخوردار باشد. به عبارت دیگر، این جنبشهای گونه گون نه فقط جنبش عمومی دموکراسیخواهی را تضعیف و تجزیه نمیکنند بلکه میتوانند منبع بزرگ کسب و بسیج نیرو برای آن باشند. انکار این تنوع و کثرت در ساختار اجتماعی و فرهنگی ایران به عقیده من به نوع دیگری از تمامیت خواهی منجر میشود و سوخت ایدئولوژیک و فرهنگی یک توتالیتاریسم غیرمذهبی را در ایران فراهم میکند.
ضمنا اگر در صحبتهایتان جوالدوز انتقاد را به "اسلامیها، مارکسیست- لنینیستها و ملیها و خلقیها" وارد میکنید که با طرح "مفاهیم وهمآلود" "خطر" آفریدند و راه را برای تسلط دیکتاتوری دینی هموار کردند، که به جای خویش درست است و ما بیشتر و پیشتر هم اینها را گفتهایم، اما خوب است سوزنی هم به رژیم گذشته بزنید که مسبب اصلی روی کار آمدن اسلام سیاسی است. من بارها گفتهام که استبداد دینی میراث خوار استبداد سلطنتی و وامدار آن است. اگر ما در ایران دموکراسی داشتیم، اگر کودتای بیست و هشت مرداد نمیشد و همه به خون کشیده نمیشدند، اگر هر صدای مخالفی در نطفه خفه نمیشد و در نتیجه آخوند و مسجد به تنها مرجع و مکان تجمع و ابراز وجود مردم تبدیل نمیشد، اگر بساط شکنجه و فساد این چنین گسترده نبود، اگر چپ و دانشجوو کارگر و روشنفکر و کرد و دموکرات وملی گرا و لیبرال همه به بند کشیده نمیشدند، اگر آزادی احزاب و اتحادیهها و تشکلها میبود، اگر مطبوعات و رسانههای آزاد میداشتیم، آنوقت مجالی برای رشد و توسعه سیاسی در ایران فراهم میشد، تجربه دموکراسی مردم را پخته میکرد، برنامهها و احزاب و شخصیتها به محک زده میشدند و مردم دنبال هر اغواگر و عوامفریبی راه نمیافتادند. ضمنا آنوقت بحث مربوط به ملیتها یا قومیتها و یا هرچه اسمش را بگذاریم نیز در فضای سالم و عقلائی و بدور از تعصب و بیخبری میتوانست پیش برود و نهایتا از روی شناخت و تفاهم و همبستگی و قبول همدیگر میخهای وحدت با دستهای همه مان بر این سرزمین مشترک کوبیده میشد.
تلاش ـ بسيار سپاسگزارم که مهر از لب برداشتيد و با دست و دلبازی بيشتری استدلالهای مربوط به وجود «ستم ملی» و ضرورت «مبارزه رهائی بخش» بر عليه آن را ارائه داديد. شايد تأثير همان جوالدوز برپهلوی همگی مان باشد. ما در اينجا در صدد اندازه گيری سهم ها در سقوط آزاد در چاه نکبت و فلاکت کنونی نيستيم. ذکر آن نمونه در گذشته تنها به منظور توضيح علت پافشاری های امروزمان بر ضرورت تعريف مفاهيمی است که بکارگرفته شده و مبارزه ای حول آنها ترتيب داده می شوند، که خوب می بينيم مؤثر افتاد.
شما در اين استدلالها مسائل گوناگونی را مطرح کرده ايد که به نظر من تک تک آنها در خور توجه اند، اما به ناگزير از بعضی با اشاره ای کوتاه درمی گذريم؛ مثلاً جای بسی سربلندی و آرامش وجدان مردم بخشهای ديگر کشور است که شما برای اثبات وجود «ستم ملی» بر کردها و اتهام اين که گويا «ما» هويت فرهنگی و زبانی کردها را انکار می کنيم چون منکر وجود ستم ملی و ملت ستمگر در ايران هستيم، مجبور می شويد سفری به بيرون از مرزهای ايران کرده، از پام ترکيست ها نمونه بياوريد و به حوادث و ناروائی هائی دست يازيد که در سرزمينهای ديگر ـ از سوی پان ترکيست ها ـ بر عليه کردان روا داشته می شود ـ با اين نمونه ها شما بايد از اين گرايشها در ميان متحدين خود، بيشتر هراس داشته باشيد. بی ترديد اگر در ايران مصداقی از چنين ناروائی هائی می يافتيد، از ذکر آن دريغ نمی فرموديد. در باره آنچه هم که در باره حق تحصيل و آموزش به زبانهای مادری به عنوان مطالبه اقوام ايرانی می فرمائيد، فکر می کنم از نظرهر نيروی عدالتخواه و فرهنگ دوستی امری بديهی و در خور دفاع است. اما برای فرزندان اين مملکت، وابسته به هر قومی که باشند، اين هم تصميم عادلانه ايست که به آنها اين امکان داده شود از تمام ظرفيت های اين کشور به نفع خود و برای آينده وسعادت خويش بهره گيرند و آزادانه استعدادهای خود را در هر کجا که خواستند در خدمت منافع خود و کشور بکارگيرند. برای باز کردن چنين ميدانی برای همگان به صورت مساوی و عادلانه يک زبان مشترک لازم است. نکته ديگر اين که نمی دانم در آن همه آثار تازه منتشر شده تاريخی که مورد استناد شماست، آيا از اين نکته هم ذکری به ميان آمده که پايه نخستين حکومت ايرانی ـ در فلات ايران ـ در همان منطقه ای گذاشته شده که شما امروز ادعای آن را به عنوان سرزمين مختص به کردها داريد؟ تاريخ نويسی بر اساس ملاحظات و منافع سياسی قدمت طولانی دارد و فکر نمی کنم گره اين بحث را باز کند. مشکل ما کماکان مفاهيمی هستند که بکار می گيريم، دستگاه فکری حول آنها می سازيم و سپس بر اساس آن بسيج می کنيم.
از نظر من هنوز هم «ستم ملی» در ايران ترم سياسی نادرستی است و اين توضيحات شما نشان می دهد که اتفاقاً در تبيين و تعريف آن چه اندازه اغتشاش وجود دارد. شما برای اثبات وجود ستم ملی و ضرورت مبارزه ای حول آن، از «ستم مضاعفی» که بر اديان و مذاهب ديگر و بر زنان می رود، قياس گرفته ايد. صرف نظر از بی ربط شدن اين قياسها، وقتی سخن از «ستم ملی» به ميان می آيد که لاجرم جدال دو ملت رودررو را در خود نهفته دارد و مطالبه بعدی دولت و سرزمين مستقل ـ زنان و پيروان اديان ديگرنه خود را ملتی می دانند و نه مدعی سرزمين و دولتی برای خود خواهند بود ـ در اينجا نيز شما متأسفانه حتا تبيين درستی از اين مبارزات اجتماعی و جنبش های مدنی ارائه نمی دهيد. مبارزه زنان برای رفع اين ستم دوگانه که برخلاف «ستم ملی» مصداق واقعی دارد و حتا قانونی شده است، مبارزه ای بر عليه مردان نيست. يا در مبارزه پيروان اديان بهائی يا سنی يا... مسئله کسب حقوق برابر است نه مبارزه بر عليه مسلمانان شيعه. علاوه بر اين ميدانيد اشکال اين نوع استدلال چيست و به کجا می انجامد؟ به رودروئی انسان ها بر عليه انسان ها، زن بر عليه مرد، سنی بر عليه شيعه و شيعه بر عليه بهائی و مسيحی. به عبارت ديگر چون شما در ايران و در برابر مبارزات و جبهه مقابل آنها ماهيت عينی و مشخصی در سطح جامعه ـ جز حکومت و دستگاه فکری و حقوقی آن به اضافه عقب ماندگی ـ نمی يابيد، سعی می کنيد با تبيين های نادرست از سرکوب سياسی حکومتی، عقب ماندگی فرهنگی و نزول اخلاقی و که سراسرجامعه ـ از جمله در کردستان، بلوچستان، آذربايجان و تهران و... ـ آلوده آن است و رژيم نماينده آن، جبهه های جديدی اختراع کنيد. جبهه مردانه دشمن زنان يا جبهه شيعيان دشمن سنی ها، تا بتوانيد در نهايت به ستم مضاعف خود بر عليه «ملت» کرد برسيد وجبهه ئی هم برای آن بی آفرينيد. در همه اين جبهه سازی ها و به احتمال قوی بدون آن که قصدی داشته باشيد، خطر ناکترين و راديکالترين گرايشهای انسانی را بسيج می کنيد.
در پرسش آخر خود از شما می خواهم بپرسم، اگر نقطه عزيمت شما و ساير کوشندگان منتسب به اقوام ايرانی، نه از تقسيم مردم ايران براساس مرزکشی های قومی ـ زبانی و يا اثبات ستم ملی، بلکه از مطالبات معين آنها باشد، اين مطالبات چه خواهند بود؟
عبدالله مهتدی ـ متأسفانه بهجای نقد مستدل و یا برخورد منطقی، ولو مخالف، با بحثها و استدلالهای من، ترجیح دادهاید انبوهی برچسپ و اتهام ناروا با زبان توهینآمیز و زهرآگین بهکار ببرید. شما با اندک بحث و اظهارنظری که باب میلتان نبود بی مهابا بارانی از تعصب و باراندید. خوب، این هم شیوهای است. فکر میکردم از این شیوهها فاصلهای گرفته شده ولی معلوم میشود هنوز راه درازی در پیش داریم و بین دموکرات منشی و دموکرات نمائی چه تمایزی وجود دارد. اما به شما قول میدهم با این زبان و با این فرهنگ جز ایجاد کینه و نفاق کاری نخواهید کرد و این ره که میروید به ترکستان است. زبان شما زبان تفاهم نیست، زبان تجزیه طلبی است، زبان درک دردهای هموطنانتان نیست، زبان نزدیکی وتلاش برای نزدیک شدن نیست، زبان تهدید و تخطئه و تحقیر است. "خطرناکترین گرایشهای انسانی" را نیز نه من بلکه شما بسیج میکنید. هرکس منصفانه بحثهای هر دو طرف را بخواند همین نتیجه را خواهد گرفت.
ضمنا من مهری بر لب نداشته ام که گویا در اثر نیشهای شما زبان باز کرده باشم. من بیش از سی سال است که نظیر این حرفها را به صراحت گفته و نوشتهام و تاوانش را هم دادهام. شما مبارزات مردم کردستان را در دهههای اخیر و نوشته های من و امثال مرا ملاحظه نکرده و نخواندهاید و گرنه فکر نمیکردید این اولین بار است که در اثر این نیشها زبان گشودهام.
در پایان و کوتاه سخن، یک ایران دموکراتیک، آزاد، سکولار، مبتنی بر رعایت کامل حقوق شهروندان که نمونه و سرمشقی درخشان برای تمام خاورمیانه شود، ایرانی که هم توسعه اقتصادی صحیح و هم عدالت اجتماعی را مدنظر داشته واز این طریق پیشرفت و بهروزی مردم خود را فراهم کند، ایرانی متحد و همبسته و درعین حال مداراگر و متمدن که حقوق همگان و مشارکت همگان، از جمله ملیتهای ساکن خود را، در نظام سیاسی کشور تضمین و تأمین کند، با یک دولت منتخب، مسئول، شفاف، پاسخگو و قابل تعویض، این آن هدف مشترکی است که میتواند و باید همه نیروهای واقعا آزادیخواه و دموکراسیخواه را به دور هم گرد آورد. این یکی از اهداف و اولویتهای اساسی کومهله در برهه کنونی است.
تلاش ـ آقای مهتدی با سپاس از شما بابت وقتی که در اختیار ما گذاشتید.
www.Talashonline.com
۱۳۸۷ اردیبهشت ۷, شنبه
توکویل و امپراتوریضمیمه مقاله «رده داری و جهانشمولی اروپائی»
جنیفر پیتز
ترجمه بهروز عارفی
ترجمه بهروز عارفی
طی سال های دهه های 1830 و 1840، همان قدر که سلطه فرانسه بر الجزایر گسترش می یافت، امپراتوری فرانسه در وجود الکسی دو توکویل یکی از بانفوذ ترین حامیان سیاسی خود را باز می یافت. در سال 1837، اندکی پیش از آن که توکویل به نوشتن درباره الجزایر بپردازد، بخاطر انتشار «از دموکراسی در آمریکا» به شهرت رسیده بود. در سال های 1839 تا 1851، هنگامی که یکی از نمایندگان برجسته مجلس نمایندگان بود، توکویل بخش قابل توجهی از وقت خود را به پیگیری فتح الجزایر معطوف می ساخت. او با بررسی روش هائی که فرانسه برای تحکیم سلطه اش در الجزایر بکار می گرفت، به عنوان یکی از بهترین کارشناسان این مقوله در مجلس مطرح شد.
موضعگیری مساعد توکویل را نسبت به گسترش فتوحات و استعمار الجزایر که در پرتو قدرت فرانسه میسر شد، باید در پرتو اعتقادات او به برابری انسان ها تحلیل کرد. این تحلیل همچنین باید در پرتو این حقیقت که او خود را اومانیست و مدافع اصول انقلاب 1789 می دانست و بویژه تعهد او به سود سیاست بین المللی عادلانه و شرافتمندانه انجام شود. توکویل اندیشمندی بود که بدرستی به عنوان مدافع خودمختاری محلی و نوع معینی از کثرت گرائی (پلورالیسم) شناخته شده بود. از این رو نمونه او بسیار جالب است، چرا که امکان میدهد در مورد دلایل آهستگی وارد کردن لیبرالیسم در دفاع ازکثرت گرائی بطور عام و احترام واقعی به کثرت گرائی فرهنگی اندیشید. (...)
نوشته های توکویل در مورد گسترش مستعمرات فرانسه در سال های 1830 تا 1840 و سهم فعالی که او در این مورد به عهده داشت، در عین حال که فی نفسه گویا بود، بیانگر دگرگونی چشمگیرلیبرالیسم دوران او بود. مشغله سیاسی او بمثابه مدافع فتح الجزایرو سلطه استعماری بر آن سرزمین، حتی اگر این امر با خشونت فراوانی نسبت به بومیان الجزایرهمراه بود، امکان می دهد تا بتوان دلیل سلب اعتمادی را درک کرد که قبلا به هنگام موج گسترش امپراتوری قرن نوزدهم ، نسبت به امپراتوری ابرازمیشد. باید افزود که دنی دیدرو و بنژامن کونستان نیز همین مسئله را بیان کرده بودند. »
تولد وجدان راحت استعماری، صفحه 196 تا 197.
Jennifer PITTS, « Tocqueville et l’empire »
لوموند دیپلماتیک، آوریل 2008.
موضعگیری مساعد توکویل را نسبت به گسترش فتوحات و استعمار الجزایر که در پرتو قدرت فرانسه میسر شد، باید در پرتو اعتقادات او به برابری انسان ها تحلیل کرد. این تحلیل همچنین باید در پرتو این حقیقت که او خود را اومانیست و مدافع اصول انقلاب 1789 می دانست و بویژه تعهد او به سود سیاست بین المللی عادلانه و شرافتمندانه انجام شود. توکویل اندیشمندی بود که بدرستی به عنوان مدافع خودمختاری محلی و نوع معینی از کثرت گرائی (پلورالیسم) شناخته شده بود. از این رو نمونه او بسیار جالب است، چرا که امکان میدهد در مورد دلایل آهستگی وارد کردن لیبرالیسم در دفاع ازکثرت گرائی بطور عام و احترام واقعی به کثرت گرائی فرهنگی اندیشید. (...)
نوشته های توکویل در مورد گسترش مستعمرات فرانسه در سال های 1830 تا 1840 و سهم فعالی که او در این مورد به عهده داشت، در عین حال که فی نفسه گویا بود، بیانگر دگرگونی چشمگیرلیبرالیسم دوران او بود. مشغله سیاسی او بمثابه مدافع فتح الجزایرو سلطه استعماری بر آن سرزمین، حتی اگر این امر با خشونت فراوانی نسبت به بومیان الجزایرهمراه بود، امکان می دهد تا بتوان دلیل سلب اعتمادی را درک کرد که قبلا به هنگام موج گسترش امپراتوری قرن نوزدهم ، نسبت به امپراتوری ابرازمیشد. باید افزود که دنی دیدرو و بنژامن کونستان نیز همین مسئله را بیان کرده بودند. »
تولد وجدان راحت استعماری، صفحه 196 تا 197.
Jennifer PITTS, « Tocqueville et l’empire »
لوموند دیپلماتیک، آوریل 2008.
۱۳۸۷ اردیبهشت ۶, جمعه
کلينتون: صهيونيست های آمريکا! به من رأی بدهيد تا ايران را از تاريخ وجغرا فيا حذف کنم
برگردان: محمد علی اصفهانی
آيا هر فرمانروايی در آمريکا
که رؤيای شيرين رياست جمهوری را به سر دارد
بايد ما را
کشتار کند؟نزار قبانی (۱)
همين دو هفته پيش، وزير «زيرساخت های ملی» اسراييل، با وقاحتی که تنها از دولت نژاد پرست، بنيادگرا، قاتل و هولوکاست در پی هولوکاست آفرين اسراييل بر می آيد، ملّت ايران را به نابودی کامل و پاک کردن نام کشورشان از نقشه ی جغرافيا تهديد کرد.آن هايی که تکرار ابلهانه ی يک حرف خمينی را به وسيله ی احمدی نژاد در يک سمينار دانش آموزی، در چند سال پيش (۲) دستاويزی برای اثبات جان نثاری و اخلاص خود در خدمتگزاری به آريل شارون، و التماس دعا از محضر او برای تسريع تجاوز به ايران قرار دادند، و در همه جای جهان زير دو پرچم در کنار هم قرار داده ی ايران و اسراييل، آکسيون و تظاهرات و گريه و زاری و واويلا به راه انداختند، نه تنها سخنی نگفتند بلکه دهانشان هم به طمع تکه استخوانی موهوم آب افتاد.اپوزيسيون سالم ايران نيز، موضوع را آنچنان سرسری گرفت که گويا آقای وزير دولت اولمرت خواسته است مزاح کند.پس، جای تعجبی نبود که هيلاری خانم هم پيش خود بگويد که مگر من از که کمترم که نخواهم ايران را با تمام مردم آن و تمام تاريخ و جغرافيای آن، برای کسب آرای صهيونيست ها و صهيونيست ـ مسيحی های آمريکا از صفحه ی روزگار محو کنم. و گفت آنچه را که گفت. و خورد آنچه را که خورد.در فکر بودم که چيزی بنويسم. دستکم هجويه يی و دشنامی. اما مطلب بسيار شسته و رفته يی که Joe Kay در بيست و چهارم آوريل، در «جهان سوسياليست» نوشت کار مرا راحت کرد.گفتم که فارسی شده ی همان را در اين جا بياورم، با تأکيد بر سه نکته:۱ ـ خامنه ای ها و احمدی نژاد ها و کوفت ها و زهر مار ها رفتنی هستند؛ و به دست پرتوان مردم ايران جارو و پارو و لت و پار خواهند شد. اما ايران، خامنه ای و احمدی نژاد و کوفت و زهر مار نيست. و بايد بماند. پايدار و استوار و سربلند.و اين ـ بگذار با خودمان صادق باشيم ـ با رخوتی که ما را اندک اندک، و در گذار زمان، به خود مبتلا کرده است، ميسر نيست. رخوتی که نمونه اش را در برخورد، یعنی در عدم برخورد، با همين ژاژخايی های اخير اسراييل و هيلاری کلينتون ديديم.۲ ـ تنها آن هايی که به نيروی مردم باور ندارند، و يا مورد نفرت مردمند هستند که چهل و هشت ساعت از بيست و چهار ساعت شبانه روزشان را مصروف همنوايی با ارکستر حکومت ملايان ـ البته از آن طرف شيپور اينان و در جهت ظاهراً صد در صد معکوس ـ در بزرگنمايی قدرت متزلزل آخوند ها و خطر تسخير قريب الوقوع جهان به وسيله ی «رژيم تروريستی ولی فقيه» مانده در گل می کنند؛ و به طمع خام شکستن تغاری و ريخته شدن ماستی برای ليسيدن، آماده ی تن دادن به هر نکبت قابل تصور و غير قابل تصوری هستند.۳ ـ ابلهانه تر از اين، سخنی نيست که گفته شود مقابله با نيات شوم امپرياليسم، انحراف از مبارزه است؛ و دفاع عينی و عملی از تجاوز به ايران، مبارزه. ابلهانی هستند که اين را می گويند. امّا آنانی که به طور فعال می کوشند تا اين سخن سخيف را ترويج کنند، الزاماً ـ در اين زمينه ی خاص البته ـ ابله نيستند...خائنند و مردمفروش. خيلی ساده و راحت.
ششم ارديبهشت ۱۳۸۷۲۵ آوريل ۲۰۰۸
کانديدای دموکرات، هيلاری کلينتون، ضمانت سپرده است که ايران را از صفحه ی روزگار محو و نابود سازد اگر اين کشور به اسراييل حمله کند.و اين، نشانه يی است از تصعيد واضح و روشن تهديدات عليه ايران و تمامی آحاد ملت آن.کلينتون اين ضمانت خود را در همان روز سه شنبه يی که قرار بود انتخابات مقدماتی در ايالت پنسيلوانيا انجام شود [۲۲ آوريل ـ م] اعلام کرد.در يک برنامه ی تلويزيون «اِی بی سی» به نام «صبح به خير، آمريکا» از هيلاری کلينتون در باره ی سخن او مبنی بر «پاسخگويی کلان» به ايران در صورت حمله به اسراييل، سؤال شد. و او اين بار نيز، حتّی تندتر و نظامی وار تر از پيش، برای فرموله کردن اين تهديدش عليه ايران، چنين پاسخ داد:«من می خواهم که ايرانی ها اين را بدانند. اگر من رييس جمهوری شوم، ما [در صورت عدم اطاعت مردم ايران از ما ـ م ] به ايران حمله می کنيم. و من می خواهم به ايرانی ها بفهمانم که بايد با دقت بسيار به جامعه ی خود نگاه کنند. زيرا برنامه ی اتمی آن ها در هر مرحله يی از رشد خود باشد، احتمال اين هست که آن ها در ده سال آينده، امکان يک حمله ی احمقانه به اسراييل را مورد بررسی قرار دهند.» [«استدلال» اين خانم، طبعاً بسيار «محکم» است و جای کوچکترين اعتراضی وجود ندارد؛ و معترضين قطعاً سوء نيت دارند؛ و قصدشان «خريدن وقت برای رژيم» و تبليغ «مماشات» است. اعتراض و انتقاد خوب است اما به شرطی که سوءنيت در کار نباشد. امّا متأسفانه هميشه سوء نيت در کار است ـ م] ما، آنچنان موقعيت و توانی داريم که آن ها را به طور کامل، و به تمامی، از عالم هستی بزداييم. [obliterate کلمه يی است که خانم کلينتون مشخصاً در اين مورد به کار برده است ـ م]سناريويی که کلينتون در مورد ضرورت مراقب حمله ی ايران به اسراييل بودن تهيه کرده است، در واقعيتِ خود، يک بهانه تراشی از سوی اوست تا او بتواند تصريح کند که مصمم است که از نيروی نظامی کوبنده، از جمله سلاح های اتمی، برای تضمين فرمانروايی آمريکا بر خاورميانه استفاده کند.انتخاب کلمات به وسيله ی هيلاری کلينتون، پر معناست:کلمه ی obliterate را فرهنگ لغت انگليسی به انگليسی Merriam اين گونه معنا می کند:محو و نابود کردن مطلق و کامل؛ و رسانيدن يک چيز، به نقطه يی که آن چيز، ديگر قابل بازشناسايی و يا خطور از ياد و خاطر نباشد. و هيچ نشانه يی و هيچ ردّی از آن باقی نماند.از طرف ديگر، کلينتون با انتخاب و سنجيدن کلمات خود می خواهد اين معنا را القاء کند که:ـ اين، ايران و ايرانی ها هستند که بايد در برابر خطر نابودی مطلق قرار بگيرند.حرف او صريح است و روشن. و اگر بخواهيم معنای واقعی و اصل و جوهر آن را بدانيم: او دارد می گويد که در صورت حمله يی از سوی ايران به اسراييل، من به طور کامل، تمام بود و نبود، و تمام خط و ربط و نشان مردم ايران و تاريخ ايران را نيست و نابود خواهم کرد.به بيان ديگر: يک نسل کشی تمام عيار در مورد هفتاد و يک ميليون ايرانی.لازم است تأکيد کنيم که اين حرف های هيلاری کلينتون در کمتر از دوهفته پس از آن ادا شده است که يک مسؤول بلندپايه ی اسراييلی، يعنی بنيامين بن اليزر، وزير «زيرساخت های ملّی» ، اخطاری مشابه همين اخطار، به ايران داده است. او اعلام کرده است که:«حمله ی ايران به اسراييل، پاسخی سهمگين و پرخشونت در پی خواهد داشت که منجر به انهدام و زدوده شدن کشور ايران خواهد شد.» (۳)اسراييل، هرگز به صورت رسمی، به داشتن انباری از سلاح های اتمی اعتراف نکرده است. سلاح هايی که تعدادشان امروز به صدها فقره تخمين زده می شود. امّا حالا وزير اسراييلی، به صورت تاکتيکی، از گشودن در های اين انبار در صورت برخورد با ايران سخن می گويد.سخنان هيلاری کلينتون، خيلی اندک با واکنش انتقادی رسانه های آمريکا رو برو شد. و آنچه اوباما توانست بگويد اين بود که لازم نيست انتظار شنيدن دنگ دنگ و تق و توق سلاح ها را داشته باشيم. ولی او در همان حال، از برخورد «پرقدرت و سريع» با هر حمله ی ايران سخن گفت.خانم آندريا ميچل، در روز چهارشنبه [۲۳ آوريل] در برنامه يی صبحگاهی در «اِم اِس اِن بی سی» در حضور هيلاری کلينتون، موضع سال گذشته ی او را به او ياد آوری کرد که طی آن او در برابر اين پرسش که توان ايران برای دستيابی به سلاح اتمی تا چه اندازه است، از پاسخ دادن خودداری کرده بود و گفته بود که اين پرسش، يک پرسش «فرضی» است.آندريا ميچل، از کلينتون پرسيد که چه شده است که او از ديروز تا امروز، تغيير عقيده داده است.کلينتون پاسخ داد:امور در خود زمين بازی عوض شده اند!کلينتون با وجودی که خودش را به ديپلماسی، متعهد می نمايانيد، تأکيد کرد که:«اين، واضح است که ايرانی ها کوشش می کنند تا وزنه ی خود را در جهان، سنگين کنند. کوچک ترين شکی وجود ندارد که آن ها اگر بتوانند، به تلاش در جهت يافتن راهی برای دستيابی به سلاح اتمی ادامه خواهند داد... آن ها بايد از همين آغاز کار بدانند که اين يک اشتباه بزرگ، خيلی بزرگ، خواهد بود.»او هيچ گونه تغييری و تعديلی در تهديد خود به نيست و نابود کردن کامل ايران انجام نداد.حرف های کلينتون، ادامه ی تهديدات او و سناتور باراک اوباما، در هنگام مناظره ی تلويزيونی اين دو باهم در هفته ی پيش است.وقتی از آن ها سؤال شد که «آيا آمريکا بايد حمله به اسراييل را حمله به آمريکا تلقی کند؟» اوباما وعده داد که با ايران به مذاکره ی مستقيم خواهد پرداخت؛ ولی در عين حال تأکيد کرد که:«وقتی که موضوع، به مانع شدن ايرانيان از استفاده از سلاح اتمی و يا دستيابی به آن باشد، من هيچ گزينه يی را از نظر دور نمی کنم.»اوباما افزود:« اين، بسيار مهم است که ايران بفهمد که حمله به اسراييل، حمله به مطمئن ترين متحد ما در منطقه است؛ و ما امنيت اسراييل را به عنوان امری برترين، تلقی می کنيم.»او همچنين گفت که آمريکا «در رابطه با هر حمله يی، تصميمات متناسب»، اتخاذ خواهد کرد.کلينتون از موقعيت، استفاده کرد تا رقيب خود را از سوی راست، مورد حمله قرار دهد.او متعهد به «پاسخگويی کلان» به ايران شد؛ و گفت که امر «پاسخگويی کلان» به ايران را علاوه بر مورد مربوط به اسراييل، به موارد مشابه در مورد کشور های ديگر منطقه هم تعميم می دهد:« ما می خواهيم که به ايرانی ها اجازه بدهيم که بدانند ـ بله ـ حمله به اسراييل می تواند باعث پاسخگويی يی کلان از سوی ما شود. امّا حمله به ديگر کشور های منطقه که می خواهند در پناه حفاظ امنيتی باشند و از بلندپروازی های هسته يی دوری کنند، نيز چنين عاقبتی برای ايران خواهد داشت. او در اين رابطه، به طور مشخص از نظام های سلطنتی عربستان سعودی، امارات متحده، و کويت نام برد.کلينتون با چنين سخنانی، اراده ی خود را بر تشکيل يک پيمان نظامی ميان آمريکا و چندين کشور نيمه فئودالی، و شيوخ نفتی آشکار کرد.برای هيلاری کلينتون، افزايش دخالت نظامی آمريکا در منطقه تعهدی بزرگ و بنيادين است.او حتی تا آنجا پيش رفت که خودش را در طرف راست تر از بوش قرار دهد و دستگاه بوش را به باد انتقاد بگيرد که بوش و دستگاه او در «تلاش به منظور قانع کردن جهان به اين که جنگ در منطقه، نه فقط برای رفع خطر از خود ما آمريکايی ها و اسراييل است، بلکه برای رفع خطر از تمام منطقه است، شکست خورده است.»در آنچه به سياست خارجی آمريکا بر می گردد، تفاوت ماهوی و جوهری ميان کلينتون و اوباما وجود ندارد.اين هردو، بر ادامه ی اشغال عراق به وسيله ی آمريکا پا می فشرند. اين هردو، از منافع امپرياليسم آمريکا در خاورميانه و در همه ی جهان حمايت می کنند.امّا با وجود اين، اختلافات تاکتيکی يی در بخش های مختلف حزب دموکرات، در مورد سياست آمريکا در خاورميانه، و در زمينه ی حمايت بی قيد و شرط از اسراييل وجود دارد.کلينتون، به صورتی روشن و آشکار، سعی می کند که کسانی را که نگران آنند که اوباما در مورد به کار بردن نيروی نظامی در دفاع از اسراييل، زياد تأمّل و ترديد به خرج دهد، به خود جذب کند.کلينتون، همچنين، تلاش دارد که نظر «اليت» های در قدرت را از اين بابت مطمئن سازد که بسيار بيشتر از اوباما از اربابی و فرمانروايی نظامی آمريکا بر جهان دفاع می کند.در همين چهارچوب، کلينتون در حال بسط و گسترش دادن مباحثی است که پيش از اين نيز مطرح بودند:کلينتون تأکيد دارد بر اين که او و مک کين، از تجربه ی لازم برای «فرماندهی کل»، برخوردارند؛ در حالی که اوباما چنين تجربه يی را ندارد.يک کليپ تلويزيونی کارزار انتخاباتی کلينتون، او را در حالتی نشان می دهد که در ساعت سه بعد از نيمه شب، گوشی تلفن را برداشته است تا به درخواست يک تصميم گيری سريع در مورد آغاز حمله ی نظامی به اينجا يا آنجای جهان پاسخ دهد.اندکی قبل از انتخابات مقدماتی پنسيلوانيا، هيلاری کلينتون يک آگهی جديد رو کرد که در آن، [پايگاه هوايی] Pearl Harbor (۴) و بن لادن، در کنار اين نقل قول از رييس جمهوری معروف آمريکا از حزب دموکرات، هاری ترومن، نشان داده می شوند:«شما اگر نمی توانيد گرما را تحمل کنيد، از آشپزخانه، بيرون برويد.»ترومن يکی از رهبران جهان بوده است که استفاده از سلاح اتمی را در موقعيت بحرانی، جايز می دانسته است. استفاده از سخن او در اين آگهی، احتمالاً به منظور جلب نظر اعتماد نظاميان و سياسيون متمايل به سياست فعلی آمريکاست.توضيحات وتفسير های کلينتون، افشاگر خيلی چيز هاست. نه فقط در مورد خودش. بلکه در مورد کلّ حزب دموکرات آمريکا در تماميت آن. از جمله اوباما.هيچ کس در دستگاه اداره کننده ی حزب دموکرات، پيش فرض های پايه يی يی را که تهديد های کلينتون عليه ايران بر آن ها استوارند، مورد اعتراض قرار نمی دهد. پيش فرض هايی که سياست آمريکا در خاورميانه و حالت تهاجمی آن نسبت به ايران را توجيه می کند.هيچ يک از دو کانديدای حزب دموکرات، به اين موضوع اهميت نمی دهد که سياست تهاجم بی دليل، نه سياست ايران، بلکه سياست آمريکاست که بيش از يک ميليون عراقی را کشته است و چهار ميليون پناهنده ی جديد به وجود آورده است، با اين نيت که کنترل کشور های منطقه را در دست بگيرد.خطر جنگ با ايران، با چين، با روسيه، و يا با هرکشور ديگر جهان، فقط از طرف حزب جمهوری خواه نيست.دموکرات ها در همان حالی که می کوشند تا به صورت منتقد جنگ عراق جلوه داده شوند، خودشان نيز همچون جمهوری خواهان، به اين تفاهم در ميان خود رسيده اند که برای پيشبرد کار خود و به سرانجام رسانيدن همان هدفی که جمهوری خواهان، جنگ را برای آن به راه انداخته اند، آن ها نيز در آينده قطعاً مجبور خواهند بود که از نيروی نظامی استفاده کنند.www.ghoghnoos.org
توضيحات:
٭ تيتر و لينک مقاله:Hillary Clinton threatens to “obliterate” Iran
www.wsws.org/articles/2008/apr2008/iran-a24.shtml
۱ ـ قسمتی از شعر نزار قبانی که در باره ی قتل عام بزرگ مردم قانا در لبنان در سال ۱۹۹۶ به وسيله ی اسراييل، نوشته بود. ترجمه ی متن کامل اين شعر و توضيحات مربوط به آن:
چهره ی قانا – نزار قبانی:
http://ghoghnoos.org/honar/honarg/honarg01/kabbani_ghana.html
۲ ـ درباره ی آن سخنان احمدی نژاد می توانيد از جمله، به دو مقاله ی زير به ترجمه ی همين قلم، مراجعه کنيد:بوش می خواهد به ايران حمله کند ـ جان پيلجر:
http://ghoghnoos.org/khabar03/pilger-050207.htmlکار ايران، تمام است! ـ ناصرالدّين النّشاشيبی:
http://ghoghnoos.org/honar/tanz01/kar-iran-tz.html۳ ـ دو روزنامه ی بزرگ اسراييل، هردو گزارشی منتشر کرده اند مبنی بر اين که اسراييل، اگر لازم باشد، برای منهدم کردن تأسيسات اتمی ايران، به تنهايی به ايران حمله خواهد کرد؛ و باز به نوشته ی خود اين دو روزنامه ی اسراييلی، منطقه را وارد در گیری يی خواهد کرد که در آن، احتمالاً بين ۱۶ تا ۲۸ ميليون ايرانی کشته خواهندشد.اين گزارش را در همان زمان ترجمه کردم با عنوان «اسراييل، احتمالاً ۱۶ تا ۲۸ ميليون ايرانی را خواهد کشت»:
http://ghoghnoos.org/khabar06/is-16-28m.html۴ ـ Pearl Harbor که نويسنده در اينجا به آن اشاره کرده است، نام پايگاه دريايی آمريکا در هاوايی است که در هفتم دسامبر ۱۹۴۱ به وسيله ی نيرو های ژاپن مورد حمله قرار گرفت. خطرات جانی و مالی بسياری در اين حمله، به آمريکاييان وارد آمد. و در فردای همين حمله بود که آمريکا با اعلام جنگ به ژاپن، به طور وسيع، در جنگ جهانی دوم درگير شد.
آيا هر فرمانروايی در آمريکا
که رؤيای شيرين رياست جمهوری را به سر دارد
بايد ما را
کشتار کند؟نزار قبانی (۱)
همين دو هفته پيش، وزير «زيرساخت های ملی» اسراييل، با وقاحتی که تنها از دولت نژاد پرست، بنيادگرا، قاتل و هولوکاست در پی هولوکاست آفرين اسراييل بر می آيد، ملّت ايران را به نابودی کامل و پاک کردن نام کشورشان از نقشه ی جغرافيا تهديد کرد.آن هايی که تکرار ابلهانه ی يک حرف خمينی را به وسيله ی احمدی نژاد در يک سمينار دانش آموزی، در چند سال پيش (۲) دستاويزی برای اثبات جان نثاری و اخلاص خود در خدمتگزاری به آريل شارون، و التماس دعا از محضر او برای تسريع تجاوز به ايران قرار دادند، و در همه جای جهان زير دو پرچم در کنار هم قرار داده ی ايران و اسراييل، آکسيون و تظاهرات و گريه و زاری و واويلا به راه انداختند، نه تنها سخنی نگفتند بلکه دهانشان هم به طمع تکه استخوانی موهوم آب افتاد.اپوزيسيون سالم ايران نيز، موضوع را آنچنان سرسری گرفت که گويا آقای وزير دولت اولمرت خواسته است مزاح کند.پس، جای تعجبی نبود که هيلاری خانم هم پيش خود بگويد که مگر من از که کمترم که نخواهم ايران را با تمام مردم آن و تمام تاريخ و جغرافيای آن، برای کسب آرای صهيونيست ها و صهيونيست ـ مسيحی های آمريکا از صفحه ی روزگار محو کنم. و گفت آنچه را که گفت. و خورد آنچه را که خورد.در فکر بودم که چيزی بنويسم. دستکم هجويه يی و دشنامی. اما مطلب بسيار شسته و رفته يی که Joe Kay در بيست و چهارم آوريل، در «جهان سوسياليست» نوشت کار مرا راحت کرد.گفتم که فارسی شده ی همان را در اين جا بياورم، با تأکيد بر سه نکته:۱ ـ خامنه ای ها و احمدی نژاد ها و کوفت ها و زهر مار ها رفتنی هستند؛ و به دست پرتوان مردم ايران جارو و پارو و لت و پار خواهند شد. اما ايران، خامنه ای و احمدی نژاد و کوفت و زهر مار نيست. و بايد بماند. پايدار و استوار و سربلند.و اين ـ بگذار با خودمان صادق باشيم ـ با رخوتی که ما را اندک اندک، و در گذار زمان، به خود مبتلا کرده است، ميسر نيست. رخوتی که نمونه اش را در برخورد، یعنی در عدم برخورد، با همين ژاژخايی های اخير اسراييل و هيلاری کلينتون ديديم.۲ ـ تنها آن هايی که به نيروی مردم باور ندارند، و يا مورد نفرت مردمند هستند که چهل و هشت ساعت از بيست و چهار ساعت شبانه روزشان را مصروف همنوايی با ارکستر حکومت ملايان ـ البته از آن طرف شيپور اينان و در جهت ظاهراً صد در صد معکوس ـ در بزرگنمايی قدرت متزلزل آخوند ها و خطر تسخير قريب الوقوع جهان به وسيله ی «رژيم تروريستی ولی فقيه» مانده در گل می کنند؛ و به طمع خام شکستن تغاری و ريخته شدن ماستی برای ليسيدن، آماده ی تن دادن به هر نکبت قابل تصور و غير قابل تصوری هستند.۳ ـ ابلهانه تر از اين، سخنی نيست که گفته شود مقابله با نيات شوم امپرياليسم، انحراف از مبارزه است؛ و دفاع عينی و عملی از تجاوز به ايران، مبارزه. ابلهانی هستند که اين را می گويند. امّا آنانی که به طور فعال می کوشند تا اين سخن سخيف را ترويج کنند، الزاماً ـ در اين زمينه ی خاص البته ـ ابله نيستند...خائنند و مردمفروش. خيلی ساده و راحت.
ششم ارديبهشت ۱۳۸۷۲۵ آوريل ۲۰۰۸
کانديدای دموکرات، هيلاری کلينتون، ضمانت سپرده است که ايران را از صفحه ی روزگار محو و نابود سازد اگر اين کشور به اسراييل حمله کند.و اين، نشانه يی است از تصعيد واضح و روشن تهديدات عليه ايران و تمامی آحاد ملت آن.کلينتون اين ضمانت خود را در همان روز سه شنبه يی که قرار بود انتخابات مقدماتی در ايالت پنسيلوانيا انجام شود [۲۲ آوريل ـ م] اعلام کرد.در يک برنامه ی تلويزيون «اِی بی سی» به نام «صبح به خير، آمريکا» از هيلاری کلينتون در باره ی سخن او مبنی بر «پاسخگويی کلان» به ايران در صورت حمله به اسراييل، سؤال شد. و او اين بار نيز، حتّی تندتر و نظامی وار تر از پيش، برای فرموله کردن اين تهديدش عليه ايران، چنين پاسخ داد:«من می خواهم که ايرانی ها اين را بدانند. اگر من رييس جمهوری شوم، ما [در صورت عدم اطاعت مردم ايران از ما ـ م ] به ايران حمله می کنيم. و من می خواهم به ايرانی ها بفهمانم که بايد با دقت بسيار به جامعه ی خود نگاه کنند. زيرا برنامه ی اتمی آن ها در هر مرحله يی از رشد خود باشد، احتمال اين هست که آن ها در ده سال آينده، امکان يک حمله ی احمقانه به اسراييل را مورد بررسی قرار دهند.» [«استدلال» اين خانم، طبعاً بسيار «محکم» است و جای کوچکترين اعتراضی وجود ندارد؛ و معترضين قطعاً سوء نيت دارند؛ و قصدشان «خريدن وقت برای رژيم» و تبليغ «مماشات» است. اعتراض و انتقاد خوب است اما به شرطی که سوءنيت در کار نباشد. امّا متأسفانه هميشه سوء نيت در کار است ـ م] ما، آنچنان موقعيت و توانی داريم که آن ها را به طور کامل، و به تمامی، از عالم هستی بزداييم. [obliterate کلمه يی است که خانم کلينتون مشخصاً در اين مورد به کار برده است ـ م]سناريويی که کلينتون در مورد ضرورت مراقب حمله ی ايران به اسراييل بودن تهيه کرده است، در واقعيتِ خود، يک بهانه تراشی از سوی اوست تا او بتواند تصريح کند که مصمم است که از نيروی نظامی کوبنده، از جمله سلاح های اتمی، برای تضمين فرمانروايی آمريکا بر خاورميانه استفاده کند.انتخاب کلمات به وسيله ی هيلاری کلينتون، پر معناست:کلمه ی obliterate را فرهنگ لغت انگليسی به انگليسی Merriam اين گونه معنا می کند:محو و نابود کردن مطلق و کامل؛ و رسانيدن يک چيز، به نقطه يی که آن چيز، ديگر قابل بازشناسايی و يا خطور از ياد و خاطر نباشد. و هيچ نشانه يی و هيچ ردّی از آن باقی نماند.از طرف ديگر، کلينتون با انتخاب و سنجيدن کلمات خود می خواهد اين معنا را القاء کند که:ـ اين، ايران و ايرانی ها هستند که بايد در برابر خطر نابودی مطلق قرار بگيرند.حرف او صريح است و روشن. و اگر بخواهيم معنای واقعی و اصل و جوهر آن را بدانيم: او دارد می گويد که در صورت حمله يی از سوی ايران به اسراييل، من به طور کامل، تمام بود و نبود، و تمام خط و ربط و نشان مردم ايران و تاريخ ايران را نيست و نابود خواهم کرد.به بيان ديگر: يک نسل کشی تمام عيار در مورد هفتاد و يک ميليون ايرانی.لازم است تأکيد کنيم که اين حرف های هيلاری کلينتون در کمتر از دوهفته پس از آن ادا شده است که يک مسؤول بلندپايه ی اسراييلی، يعنی بنيامين بن اليزر، وزير «زيرساخت های ملّی» ، اخطاری مشابه همين اخطار، به ايران داده است. او اعلام کرده است که:«حمله ی ايران به اسراييل، پاسخی سهمگين و پرخشونت در پی خواهد داشت که منجر به انهدام و زدوده شدن کشور ايران خواهد شد.» (۳)اسراييل، هرگز به صورت رسمی، به داشتن انباری از سلاح های اتمی اعتراف نکرده است. سلاح هايی که تعدادشان امروز به صدها فقره تخمين زده می شود. امّا حالا وزير اسراييلی، به صورت تاکتيکی، از گشودن در های اين انبار در صورت برخورد با ايران سخن می گويد.سخنان هيلاری کلينتون، خيلی اندک با واکنش انتقادی رسانه های آمريکا رو برو شد. و آنچه اوباما توانست بگويد اين بود که لازم نيست انتظار شنيدن دنگ دنگ و تق و توق سلاح ها را داشته باشيم. ولی او در همان حال، از برخورد «پرقدرت و سريع» با هر حمله ی ايران سخن گفت.خانم آندريا ميچل، در روز چهارشنبه [۲۳ آوريل] در برنامه يی صبحگاهی در «اِم اِس اِن بی سی» در حضور هيلاری کلينتون، موضع سال گذشته ی او را به او ياد آوری کرد که طی آن او در برابر اين پرسش که توان ايران برای دستيابی به سلاح اتمی تا چه اندازه است، از پاسخ دادن خودداری کرده بود و گفته بود که اين پرسش، يک پرسش «فرضی» است.آندريا ميچل، از کلينتون پرسيد که چه شده است که او از ديروز تا امروز، تغيير عقيده داده است.کلينتون پاسخ داد:امور در خود زمين بازی عوض شده اند!کلينتون با وجودی که خودش را به ديپلماسی، متعهد می نمايانيد، تأکيد کرد که:«اين، واضح است که ايرانی ها کوشش می کنند تا وزنه ی خود را در جهان، سنگين کنند. کوچک ترين شکی وجود ندارد که آن ها اگر بتوانند، به تلاش در جهت يافتن راهی برای دستيابی به سلاح اتمی ادامه خواهند داد... آن ها بايد از همين آغاز کار بدانند که اين يک اشتباه بزرگ، خيلی بزرگ، خواهد بود.»او هيچ گونه تغييری و تعديلی در تهديد خود به نيست و نابود کردن کامل ايران انجام نداد.حرف های کلينتون، ادامه ی تهديدات او و سناتور باراک اوباما، در هنگام مناظره ی تلويزيونی اين دو باهم در هفته ی پيش است.وقتی از آن ها سؤال شد که «آيا آمريکا بايد حمله به اسراييل را حمله به آمريکا تلقی کند؟» اوباما وعده داد که با ايران به مذاکره ی مستقيم خواهد پرداخت؛ ولی در عين حال تأکيد کرد که:«وقتی که موضوع، به مانع شدن ايرانيان از استفاده از سلاح اتمی و يا دستيابی به آن باشد، من هيچ گزينه يی را از نظر دور نمی کنم.»اوباما افزود:« اين، بسيار مهم است که ايران بفهمد که حمله به اسراييل، حمله به مطمئن ترين متحد ما در منطقه است؛ و ما امنيت اسراييل را به عنوان امری برترين، تلقی می کنيم.»او همچنين گفت که آمريکا «در رابطه با هر حمله يی، تصميمات متناسب»، اتخاذ خواهد کرد.کلينتون از موقعيت، استفاده کرد تا رقيب خود را از سوی راست، مورد حمله قرار دهد.او متعهد به «پاسخگويی کلان» به ايران شد؛ و گفت که امر «پاسخگويی کلان» به ايران را علاوه بر مورد مربوط به اسراييل، به موارد مشابه در مورد کشور های ديگر منطقه هم تعميم می دهد:« ما می خواهيم که به ايرانی ها اجازه بدهيم که بدانند ـ بله ـ حمله به اسراييل می تواند باعث پاسخگويی يی کلان از سوی ما شود. امّا حمله به ديگر کشور های منطقه که می خواهند در پناه حفاظ امنيتی باشند و از بلندپروازی های هسته يی دوری کنند، نيز چنين عاقبتی برای ايران خواهد داشت. او در اين رابطه، به طور مشخص از نظام های سلطنتی عربستان سعودی، امارات متحده، و کويت نام برد.کلينتون با چنين سخنانی، اراده ی خود را بر تشکيل يک پيمان نظامی ميان آمريکا و چندين کشور نيمه فئودالی، و شيوخ نفتی آشکار کرد.برای هيلاری کلينتون، افزايش دخالت نظامی آمريکا در منطقه تعهدی بزرگ و بنيادين است.او حتی تا آنجا پيش رفت که خودش را در طرف راست تر از بوش قرار دهد و دستگاه بوش را به باد انتقاد بگيرد که بوش و دستگاه او در «تلاش به منظور قانع کردن جهان به اين که جنگ در منطقه، نه فقط برای رفع خطر از خود ما آمريکايی ها و اسراييل است، بلکه برای رفع خطر از تمام منطقه است، شکست خورده است.»در آنچه به سياست خارجی آمريکا بر می گردد، تفاوت ماهوی و جوهری ميان کلينتون و اوباما وجود ندارد.اين هردو، بر ادامه ی اشغال عراق به وسيله ی آمريکا پا می فشرند. اين هردو، از منافع امپرياليسم آمريکا در خاورميانه و در همه ی جهان حمايت می کنند.امّا با وجود اين، اختلافات تاکتيکی يی در بخش های مختلف حزب دموکرات، در مورد سياست آمريکا در خاورميانه، و در زمينه ی حمايت بی قيد و شرط از اسراييل وجود دارد.کلينتون، به صورتی روشن و آشکار، سعی می کند که کسانی را که نگران آنند که اوباما در مورد به کار بردن نيروی نظامی در دفاع از اسراييل، زياد تأمّل و ترديد به خرج دهد، به خود جذب کند.کلينتون، همچنين، تلاش دارد که نظر «اليت» های در قدرت را از اين بابت مطمئن سازد که بسيار بيشتر از اوباما از اربابی و فرمانروايی نظامی آمريکا بر جهان دفاع می کند.در همين چهارچوب، کلينتون در حال بسط و گسترش دادن مباحثی است که پيش از اين نيز مطرح بودند:کلينتون تأکيد دارد بر اين که او و مک کين، از تجربه ی لازم برای «فرماندهی کل»، برخوردارند؛ در حالی که اوباما چنين تجربه يی را ندارد.يک کليپ تلويزيونی کارزار انتخاباتی کلينتون، او را در حالتی نشان می دهد که در ساعت سه بعد از نيمه شب، گوشی تلفن را برداشته است تا به درخواست يک تصميم گيری سريع در مورد آغاز حمله ی نظامی به اينجا يا آنجای جهان پاسخ دهد.اندکی قبل از انتخابات مقدماتی پنسيلوانيا، هيلاری کلينتون يک آگهی جديد رو کرد که در آن، [پايگاه هوايی] Pearl Harbor (۴) و بن لادن، در کنار اين نقل قول از رييس جمهوری معروف آمريکا از حزب دموکرات، هاری ترومن، نشان داده می شوند:«شما اگر نمی توانيد گرما را تحمل کنيد، از آشپزخانه، بيرون برويد.»ترومن يکی از رهبران جهان بوده است که استفاده از سلاح اتمی را در موقعيت بحرانی، جايز می دانسته است. استفاده از سخن او در اين آگهی، احتمالاً به منظور جلب نظر اعتماد نظاميان و سياسيون متمايل به سياست فعلی آمريکاست.توضيحات وتفسير های کلينتون، افشاگر خيلی چيز هاست. نه فقط در مورد خودش. بلکه در مورد کلّ حزب دموکرات آمريکا در تماميت آن. از جمله اوباما.هيچ کس در دستگاه اداره کننده ی حزب دموکرات، پيش فرض های پايه يی يی را که تهديد های کلينتون عليه ايران بر آن ها استوارند، مورد اعتراض قرار نمی دهد. پيش فرض هايی که سياست آمريکا در خاورميانه و حالت تهاجمی آن نسبت به ايران را توجيه می کند.هيچ يک از دو کانديدای حزب دموکرات، به اين موضوع اهميت نمی دهد که سياست تهاجم بی دليل، نه سياست ايران، بلکه سياست آمريکاست که بيش از يک ميليون عراقی را کشته است و چهار ميليون پناهنده ی جديد به وجود آورده است، با اين نيت که کنترل کشور های منطقه را در دست بگيرد.خطر جنگ با ايران، با چين، با روسيه، و يا با هرکشور ديگر جهان، فقط از طرف حزب جمهوری خواه نيست.دموکرات ها در همان حالی که می کوشند تا به صورت منتقد جنگ عراق جلوه داده شوند، خودشان نيز همچون جمهوری خواهان، به اين تفاهم در ميان خود رسيده اند که برای پيشبرد کار خود و به سرانجام رسانيدن همان هدفی که جمهوری خواهان، جنگ را برای آن به راه انداخته اند، آن ها نيز در آينده قطعاً مجبور خواهند بود که از نيروی نظامی استفاده کنند.www.ghoghnoos.org
توضيحات:
٭ تيتر و لينک مقاله:Hillary Clinton threatens to “obliterate” Iran
www.wsws.org/articles/2008/apr2008/iran-a24.shtml
۱ ـ قسمتی از شعر نزار قبانی که در باره ی قتل عام بزرگ مردم قانا در لبنان در سال ۱۹۹۶ به وسيله ی اسراييل، نوشته بود. ترجمه ی متن کامل اين شعر و توضيحات مربوط به آن:
چهره ی قانا – نزار قبانی:
http://ghoghnoos.org/honar/honarg/honarg01/kabbani_ghana.html
۲ ـ درباره ی آن سخنان احمدی نژاد می توانيد از جمله، به دو مقاله ی زير به ترجمه ی همين قلم، مراجعه کنيد:بوش می خواهد به ايران حمله کند ـ جان پيلجر:
http://ghoghnoos.org/khabar03/pilger-050207.htmlکار ايران، تمام است! ـ ناصرالدّين النّشاشيبی:
http://ghoghnoos.org/honar/tanz01/kar-iran-tz.html۳ ـ دو روزنامه ی بزرگ اسراييل، هردو گزارشی منتشر کرده اند مبنی بر اين که اسراييل، اگر لازم باشد، برای منهدم کردن تأسيسات اتمی ايران، به تنهايی به ايران حمله خواهد کرد؛ و باز به نوشته ی خود اين دو روزنامه ی اسراييلی، منطقه را وارد در گیری يی خواهد کرد که در آن، احتمالاً بين ۱۶ تا ۲۸ ميليون ايرانی کشته خواهندشد.اين گزارش را در همان زمان ترجمه کردم با عنوان «اسراييل، احتمالاً ۱۶ تا ۲۸ ميليون ايرانی را خواهد کشت»:
http://ghoghnoos.org/khabar06/is-16-28m.html۴ ـ Pearl Harbor که نويسنده در اينجا به آن اشاره کرده است، نام پايگاه دريايی آمريکا در هاوايی است که در هفتم دسامبر ۱۹۴۱ به وسيله ی نيرو های ژاپن مورد حمله قرار گرفت. خطرات جانی و مالی بسياری در اين حمله، به آمريکاييان وارد آمد. و در فردای همين حمله بود که آمريکا با اعلام جنگ به ژاپن، به طور وسيع، در جنگ جهانی دوم درگير شد.
مردم را به خانه ی خود راه ندادند ! علی اصغر حاج سید جوادی
علی اصغر حاج سید جوادی
همه ی راه ها به قانون اساسی ختم می شود
بار اول نبود و در چنین مسیری اما بار آخر هم نخواهد بود. این خانه که در صد سال پیش برای سکونت حاکمیت قانون به همت پدران ما به نام مجلس شورای ملی ساخته شد ؛ هیچگاه به سکونت دایمی صاحبخانه تبدیل نشد به عبارت دیگر هر گز مردم ایران نتوانستند دست تصرف غاصبانه قدرت طلبان مستبد و متجاوزان به حقوق اجتماعی و سیاسی و اقتصادی را از مرکز تصمیم گیری بر سرنوشت آزادی و استقلال خود قطع کنند. جوهر فلسفه ی سیاسی پیشگامان اندیشه تحول و تجدد قبل از انقلاب مشروطیت در نقد سلطه ی دین مداران تاریک اندیشه و حاکمان مستبد خودکامه بر امر عمومی یا حکومت و حاکمیت بر مردم بود از سویی و قطع پیوند ضد تاریخی چندین صدساله دین و دولت از سوی دیگر هدف اندیشه سیاسی پیشروان انقلاب مشروطیت نیز با توجه به شرایط موجود و با توجه به آن چه که به دنبال این هدف در قانون اساسی مشروطیت منعکس شده است ؛ در واقع از سویی به حداقل رساندن قدرت این دونهاد وابسته به دین مداران قشری و حاکمان خودکامه در امر عمومی بود و از سویی دیگر به حداکثر رساندن حقوق مردم در دخالت و نظارت بر سرنوشت خود. اگرچه به قول معروف هدف وسیله راتوجیه می کند، اما همیشه وسیله نمی تواند متضمن قطعی رسیدن به هدف باشد. تشکیل مجلس شورای ملی یا قوه ی مقتنه درو اقع وسیله و ابزار ضروری برای تحقق بخشیدن به شرایط پیشرفت اقتصادی و عدالت و اجتماعی و امنیت سیاسی و ارتقای سطح فرهنگی جامعه از طریق وضع وتصویب قوانین ونظارت در اجرای آنست . اما قبل از این که هدف یعنی فکر ترقیخواهی و اراده ی ازادی طلبی در فرهنگ اکثریت مردم و در ذهنیت و ظرفیت دریافت های جامعه ریشه نداونده باشد و به رشد عملی و کارکرد نهادی نرسیده باشد؛ وسیله یا قوه ی مقننه و پارلمان آلتی بیش نخواهد بود در دست قدرت طلبان برای این که در قالب قانون منافع و مصالح فردی و گروهی خود را توجیه کنند و در لباس قانون مشروعیت دهند. به عبارت دیگر زورمندان وقدرت طلبان با استفاده از فقر فرهنگ اجتماعی و ناآگاهی سیاسی توده ها و ساده باوری آنان و استمرار تاریخی وابستگی سنتی آنان به کیش شخصیت پرستی ؛ قوه ی مقننه را وسیله قانونی کردن زور خود در تجاوز مستمر به حق مردم بر سرنوشت خود قرار می دهند. و این همان وضعیتی است که امروز در هشتمین دور انتخابات دوران29 ساله ولایت مطلقه فقیه نظیر ده ها دوره ی دیگر انتخابات گذشته پارلمان ایران تکرار شده است. زیرا از دوران تشکیل قوه ی مقننه و صدور فرمان مشروطیت از صد سال قبل تا امروز قوه ی مقننه و مجلس شورا در دوران نظام سلطنت خودکامه پهلوی ها و در استبداد مطلقه ولایت دین مداران مرتجع ، چرخ به همین منوال چرخیده است. زیرا ملموس نبودن هدف یعنی ناتوانی اندیشه فرد به دور از القای اندیشه دیگران و فقدان آگاهی به تشخص فردیت خود به ناتوانی فرد و جامعه به دفاع از وسیله منتهی می شود ؛ ملموس نبودن هدف ؛ یعنی فقدان فکر ترقی خواهی و تحول طلبی در ذهنیت افراد و در فرهنگ توده ها و آلت شدن وسیله یعنی قوه ی مقننه و مجلس شورا به وسیله ی زورمندان انحصار طلب ، و این تنها منحصر به جامعه ی عقب مانده ما از اندیشه دموکراسی و از اراده ی حاکمیت بر سرنوشت خویش نیست ؛ بلکه با نگاه به وضع کنونی روسیه و چین می بینم که در جوامع استبداد زده ی سنتی با این که اکنون از پیشگامان تحول انقلاب صنعتی جهانند ، پارلمان و قوه ی قانوگذاری این کشورها نیز درمدار منافع گردانندگان حزب واحد در چین و گروه پیرامون پوتین در کرملین حرکت می کند. انقلاب بهمن 1357 در واقع به همین جهت آتش بر خیمه ی سلطنت خودکامه زد که مجلس شورای ملی منعکس کننده حاکمیت و حکومت دیکتاتور بود نه مردم . و اما وقتی خمینی گفت : «اگر سی میلیون بگویند آری ، من می گویم نه» ؛ و وقتی پیش نویس قانون اساسی که در آن ذکری از حکومت اسلامی نبود به قانون اساسی ولایت مطلقه فقیه در مجلس خبرگان تبدیل شد و وقتی خمینی فرمان شکستن قلم ها را صادر کرد در نتیجه زبان گویای مردم نیز که مجلس شورا و انتخابات آزاد و نمایندگان واقعی مردم و مطبوعات مستقل هستند بریده شد. می نویسند روزی مظفرالدین شاه خطاب به رجال دربار می گوید : « اگر ایران هم مثل دولت های دیگر دنیا مشروطه بشود ، هم من راحت می شوم هم ملت ..» امیر بهادر که از پایه های اصلی ارتجاع و خشونت دربار قاجار بود به این فرمایش همایونی پرخاش می کند و می گوید : « اگر یک بار دیگر اعلیحضرت چنین چیزی بفرمایند ؛ من شکم خود را پاره می کنم.» البته او و همکیشان پس از او تا امروز با حفظ و حمایت از شکم خود شکم هواخواهان آزادی را پاره می کنند. اگر مظفرالدین شاه سرانجام نظیر خمینی « در بن بست جنگ عراق» جام زهر را سرکشید و فرمان مشروطیت را امضاء کرد . پسرش محمدعلی شاه در گام نخست کمر به قتل مشروطیت بست اما وقتی به ناچار تن به تسلیم و امضای متمم قانون اساسی داد؛ مشیرالسلطنه صدراعظم دست نشانده ی او می گوید : « حال که اعلیحضرت طبق درخواست ملت قانون اساسی را امضا می فرمایند شایسته است که دیگر مجلس شورای ملی و نمایندگان ملت سرجای خود بنشینند و در امور سیاسی مملکت مداخله نکنند.» مداخله نکردن مردم در امور سیاسی مملکت یعنی در سرنوشت خود حکم عمومی درنظام های خودکامه است که مردم و نمایندگان واقعی مردم نباید در امور سیاسی مداخله کنند. اما در نظام ولایت مطلقه فقیه این در مجلس شورای اسلامی نیست که مردم از دخالت در امر عمومی یا اعمال حاکمیت خود در حکومت ممنوع می شوند ؛ بلکه این در قانون اساسی جمهوری اسلامی است که از اساس باب دخالت مردم در حاکمیت بر سرنوشت خویش و نظارت بر حکومت به روی مردم مسدود می شود. و این در هشتمین دوره ی مجلس نیست ؛ بلکه در تمامی ادوار دوران حاکمیت ولایت مطلقه فقیه تا امروز قوه ی مقننه نظیر دو قوه ی دیگر حاکم بر کشور ؛ طبق اصل 57 قانون اساسی جمهوری اسلامی فاقد استقلال است و زیر نظارت و رهبری ولی امر و امام امت قرار دارد. اگر چرخ حکومت و حاکمیت بر ایران همچنان بر محوری چرخد که چارچوب آن در قانون اساسی جمهوری اسلامی تعبیه شده است ؛ در هشتمین دوره که سهل است تا هشتادمین دور انتخابات نیز این خانه با تمام لوازم قانونی آن در تصاحب انحصارگران قدرت باقی خواهد ماند. بنابر این عقیده راقم این سطور کسانی که در چارچوب این قانون، مجلس شورای اسلامی را محلی برای انعکاس صدای مردم می دانند یا قانون اساسی جمهوری اسلامی را نخوانده اند و یا نظیر آقای خاتمی و همفکران او با قبول این قانون و قواعد و اصول ان دچار توهم هستند و فکر می کنند که شاید بتوانند رابطه قوا را با حضور خود در مجلس شورای اسلامی به مصلحت عمومی برهم بزنند. اما فلسفه وجودی قوه ی مقننه اول وضع قوانین به نفع مصلحت عموم جامعه است و دوم نظارت بر اجرای صحیح این قوانین . برای انعکاس صدای مردم در دموکراسی به جز مجلس ؛ نهادهای دیگری نیز وجود دارند که از ضروریات اساسی وجود یک جامعه ی زنده و پویا و پیش رونده است ؛ یعنی مطبوعات و وسایل ارتباط جمعی مستقل ؛ احزاب و انجمن و سازمان های صنفی و سندیکایی مستقل اعم از کارگری یا کارمندی در بخش عمومی و خصوصی و انجمن های مستقل برای دفاع از حقوق زنان و غیره . بنابراین وقتی در اخبار مربوط به انتخابات هشتمین دوره ی مجلس شورای اسلامی به تلاش جناح اصلاح طلب برای شرکت در انتخابات برمی خوریم ؛ به این نتیجه می رسیم که تلاش این گروه ها به نام اصلاح طلبی ؛ کوششی در جهت مصلحت عمومی مردم و کشور نیست بلکه تلاشی برای حفظ مصالح فردی و گروهی خویش است ؛ زیرا پس از 29 سال حکومت و حاکمیت ولایت مطلقه فقیه بر مبنای اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی هر انسان ایرانی آگاه و بدون غرضی می داند که با این قانونن اساسی مخلوق مجلس خبرگان هیچ انتخاباتی در هیچ مرحله ای اعم از انتخابات قوه ی مقننه یا انتخابات انجمن های شهری با انتخابات مربوط به مشاغل مهم مملکتی حتا در دانشگاه ها و دانشکده ها بر اساس اصل 57 و اصل 110 قانون اساسی، آزاد یا منعکس کننده یا تضمین کننده مصلحت مردم نخواهد بود. در قانونی که اصل حاکمیت مردم بر سرنوشت خود شناخته نشده است و حق شهروندی انسان ایرانی بر دخالت در امر عمومی جامعه به تکلیف مذهبی اطاعت امت از امامت تبدیل شده است ؛ وظیفه و تکلیف تاریخی اصلاح طلبان واقعی تلاش برای شرکت رد انتخابات مجلس شورای اسلامی نیست ؛ بلکه مطالبه عملی حق شهروندی در روند بطلان قانونی است که در آن به صراحت و وضوح استبداد مطلقه از همان جمله اول از اصل اول از قانون اساسی جمهوری اسلامی شروع می شود که می گوید: « حکومت ایران جمهوری اسلامی است ..» بقیه این اصل دروغی است که برای توجیه اسلامی کردن نظام جمهوری به پای مردم ایران بسته می شود ؛ به عبارت دیگر انقلاب مردم ایران در بهمن ماه 1357 برعلیه استبداد مطلقه ی شاه و فساد وغارتگری دستگاه سلطنت و حکومت او بود؛ نه برای استقرار ولایت مطلقه دینی . مغلطه و سفسطه ی دیگر این اصل در ترکیب ناهنجار جمهوری اسلامی است ؛ نظام جمهوری ، یعنی نظامی متکی بر رای آزاد مردمی که از آزادی عقیده و وجدان برخوردار باشند؛ به همین دلیل در دموکراسی های واقعی رای مردم درانتخابات مقید به انعکاس گرایش ها و عقاید اجتماعی و سیاسی آنهاست نه به ایمان مذهبی آن ها. حال آن که اصل دوم همین قانون اساسی خود به تناقض و تنافر فاحش ترکیب ناهنجار « حکومت ایران جمهوری اسلامی است» مهر تایید می زند. در اصل دوم از قانون اساسی جمهوری اسلامی : « جمهوری اسلامی نظامی است بر پایه ی ایمان به 1- خدای یکتا ( لااله الا الله ) و اختصاص حاکمیت و تشریع به او و لزوم تسلیم در برابر امر او. 2- وحی الهی و نقش بنیادی آن در بیان قوانین . 3- معاد و نقش سازنده ی آن در سیر تکاملی انسان به سوی خدا 4- عدل خدا در خلقت و تشریع . تا این جا ولایت مطلقه در قانون اساسی جمهوری اسلامی و اختصاص حاکمیت و تشریع و تسلیم در برابر امر به خدا تعلق دارد ؛ اما در بند 5 از اصل دوم قانون اساسی جمهوری اسلامی که می گوید : « امامت و رهبری مستمر و نقش اساسی آن در تداوم انقلاب اسلامی » و در بند 6 که می گوید : « اجتهاد مستمر فقهای جامع الشرایط بر اساس کتاب و سنت معصومین سلام الله علیه اجمعین .» ولایت مطلقه خدا و اختصاص حاکمیت و تشریع و تسلیم در برابر امر او به امام امت و فقیه جامع الشرایط منتقل می شود. یعنی فقیه یا امام امت به جای خدا در مسند حاکمیت و حکومت و تشریع و قانونگذاری می نشیند و اتباع جمهوری اسلامی ملزم به تسلیم در برابر امر او هستند همچنان که در برابر امر خدا تسلیم اند. با توجه به اصل چهارم از قانون اساسی جمهوری اسلامی نقش توخالی جمهوری در نظام ولایت مطلقه فقیه به وضوح آشکار می شود به اصل چهارم توجه کنید: ( اصل چهارم ؛ کلیه قوانین و مقررات مدنی – جزایی – مالی – اقتصادی – اداری – فرهنگی – نظامی – سیاسی و غیر این ها باید براساس موازین اسلامی باشد ؛ این اصل بر اطلاق یا عموم همه اصول قانون اساسی و قوانین و مقررات دیگر حاکم است و تشخیص این امر بر عهده ی فقهای شورای نگهبان است.) وقتی به اصل پنجم در قانون اساسی جمهوری اسلامی می رسیم می بینیم که اصولا طبق این اصل حکومت و ولایت امر وحاکمیت ایران و امامت امت ایران متعلق به حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه است که در زمان غیبت او، ولایت امر وحکومت وحاکمیت بر مردم و بر کشور به فقیه عادل و با تقوا ؛ آگاه به زمان و شجاع ؛ مدیر و مدبر طبق اصل یکصدوهفتم محول می شود. ازعجایب موارد ناسخ و منسوخ در قانون اساسی جمهوری اسلامی ؛ اصل ششم است که قبلا به وسیله اصل چهارم و سپس به وسیله ی اصل پنجم نسخ شده است. زیرا اصل ششم قانون اساسی می گوید که : « درجمهوری اسلامی ایران امور کشور باید به اتکای ارای عمومی اداره شود از راه انتخابات ؛ انتخاب رئیس جمهور، نمایندگان مجلس شورای اسلامی ، اعضای شوراها و نظایر این ها یا از راه همه پرسی در مواردی که دراصول دیگر این قانون معین می گردد» در قانون اساسی جمهوری اسلامی پاسخی به این پرسش اساسی وجود ندارد که اگر طبق اصل ششم درجمهوری اسلامی ایران امور کشور باید به اتکای آرای عمومی اداره شود از راه انتخابات ، پس نقش اختصاص حاکمیت و تشریع برای خدا و نقش امامت و رهبری مستمر آن و نقش اجتهاد مستمر فقهای جامع الشرایط بر اساس کتاب و سنت و نقش انطباق کلیه قوانین با موازین اسلامی و نقش اصل بر اطلاق یا عموم همه مسایل به تشخیص فقهای شورای نگهبان چه صیغه ای است؟ اما پته ی بطلان حق مردم ایران بر حاکمیت خود در فصل پنجم از قانون اساسی جمهوری اسلامی زیر عنوان توخالی « حق حاکمیت ملت و قوای ناشی از آن » روی آب می افتد ؛ به این صورت که در اصل 56 برحاکمیت مطلق خدا بر جهان و انسان تاکید می کند که « انسان را بر سرنوشت اجتماعی خود حاکم ساخته است و هیچ کس نمی تواند این حق الهی را از انسان سلب کند یا درخدمت منافع فرد یاگروهی خاص قرار دهد و ملت این حق خداداد را از طرقی که در اصول بعد می آید اعمال می کند...» اما این حق خداداد یعنی حاکمیت انسان بر سرنوشت اجتماعی خود بلافاصله در اصل 57 از او سلب می شود و در خدمت قدرت فرد یا گروهی خاص قرار می گیرد: به این صورت که در اصل 57 قوای حاکم در جمهوری اسلامی یعنی قوه ی مقننه ، قوه ی مجریه و قوه ی قضاییه زیر نظر ولایت مطلقه امر و امامت امت قرار دارند و از یکدیگر مستقل هستند. در این اصل برخلاف عنوان فصل پنجم « ملت تبدیل به امت شده و قوای ناشی از حاکمیت ملت به حاکمیت ولایت مطلقه امر امامت امت قرار می گیرد؛ و این همان حاکمیتی است که قوه ی اجراییه و قوه قضاییه آن طبق اصل 110 مربوط به اختیارات رهبر در قانون اساسی جمهوری اسلامی در قبضه ی اراده ی ولایت مطلقه است و قوه ی مقننه ان نیز نه فقط نظیر دو قوه ی دیگر زیر نظر و اراده ی رهبر است ؛ بلکه کوچک ترین حرکت آن د رجهت قانونگذاری یا نظارت اگر برخلاف میل رهبر باشد با حکم او متوقف می شود. درنتیجه در قانون اساسی جمهوری اسلامی ولایت مطلقه خدا و حق تشریع او و تکلیف بندگی و تسلیم امت در اصل دوم به ولایت مطلقه ی فقیه و نظارت و حاکمیت او بر سه قوه ی حاکم بر کشور یعنی قوه ی مقننه و اجراییه و قضاییه در اصل 57 قانون اساسی جمهوری اسلامی منتقل می شود؛ و کلیه حقوق ملت طبق اصل 4 قانون به تسلیم و تکلیف مردم به « موازین اسلامی » یا « اجتهاد مستمر فقهای جامع الشرایط به اساس کتاب و سنت معصومین » طبق بند 5 از اصل دوم قانون مقید و محدود می گردد. این همان نظامی است که در قالب حکومت و حاکمیت استبداد و خودکامگی مطلقه ی شریعت به روایت خمینی در چارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی ریخته شد و مهندس بازرگان رهبر و موسس نهضت آزادی و رئیس دولت موقت انقلاب آن را قبایی اعلام کرد که خمینی بر میزان قامت خود دوخته است؛ یعنی در حقیقت این قبایی نبود که مردم ایران پس از انقلاب با اعتماد به خمینی در جهت استیفای حقوق پایمال شده ی خود به دست استبداد و استعمار ؛ بر قامت نظام جمهوری ، امید بسته بودند؛ اما شگفت آور است که اکنون ابراهیم یزدی جانشین بازرگان و سخنگوی نهضت آزادی در شکایت از دخالت آشکار پاسداران برای تصاحب کامل قوه ی مقننه در انتخابات به دنبال تسلط آن ها بر قوه ی اجراییه و قوه ی قضاییه و حمایت خامنه ای از آن ها برای تحکیم هرچه بیشتر اقتدار خودکامگی خود درگفتگو با گزارشگر روزنامه لومونو ( 14 مارس 2008) می گوید: « سلطه ی پاسداران یا بازوی نظامی – ایدئولوژیک نظام ولایت مطلقه ی فقیه برخلاف قانون اساسی و اصول بنیادی جمهوری اسلامی است و از آن گذشته این تسلط اشتباه بزرگی است زیر آن ها فاقد صلاحیت اند زیرا محمود احمدی نژاد درمقام ریاست جمهوری نشان داده است که از معضل و پیچیدگی مسایل اقتصادی بی اطلاع است و اما سیاست خارجی او هم ایران را زیر فشارهای بی فایده ای گذاشته است ... » رهبر و سخنگوی نهضت آزادی ؛ تعبیر به جای موسس نهضت آزادی را از یاد برده است ؛ اما باید از او پرسید « اصول بنیادی جمهوری اسلامی » چیست ؟مگر این اصول همان اصولی نیست که در اصل چهارم و پنجم و اصل پنجاه و هفتم و اصل صد و دهم قانون اساسی حق آزادی بر اظهار عقیده و وجدان و انتخاب و اجتماع را از هر شهروند ایرانی بنام ولایت مطلقه فقیه به نیابت از ولایت امام غایب و به اتکای حاکمیت مطلق خدا سلب کرده است؟ مگر این قانون اساسی جمهوری اسلامی نیست که در ان رهبر و امام امت درحالی که بر سه قوه ی حاکم بر کشور نظارت و تسلط دارد ؛ اما خود نه منتخب مردم است ونه در برابر مردم مسوول و جوابگوست . مگر این قانون اساسی جمهوری اسلامی نیست که در آن رئیس جمهور نه شخص اول دولت است و نه طبق اصل پنجم و نه پنجاه و هفتم و نه صد دهم ونه صد وسیزدهم رئیس تام الاختیار قوه ی اجراییه و حکومت . و اصولا در نظام سیاسی ای که اساسش طبق اصل دوم از قانون اساسی بر پایه ی ایمان به خدای یکتا و اختصاص حاکمیت تشریع به او وامامت و رهبر ی مستمر آن و اجتهاد مستمر فقها بر اساس کتاب و سنت معصومین نهاده شده است ؛ و از اختصاص حاکمیت تشریع به خدا به اختصاص حاکمیت تشریع به امام غایب و از امام غایب به ولایت مطلقه فقیه منتقل شده است ؛ چه نقشی برای جمهوری یعنی حاکمیت مردم و اختصاص حق مردم بر تشریع در چارچوب قوه ی مقننه باقی می ماند؟ اقای ابراهیم یزدی و طرفداران شرکت در انتخابات خود از آغاز تاسیس نظام ولایت فقیه از بانیان و سازندگان همان اصول بنیادی بودند که تاکنون مفهوم جمهوری با حق حاکمیت مردم بر تشریع و قانونگزاری و نظارت بر اجرای قانون و قضاوت در حسن اجرای آن را زیر پا گذاشته اند. مساله آقای ابراهیم یزدی و همفکران او و نگرانی آن ها تسلط پاسداران بر ارکان دولت است که به زعم او برخلاف قانون اساسی و اصول بنیادی جمهوری اسلامی است ؛ اما مساله برای مردم ایران؛ پس از گذشت 29 سال از انقلاب بهمن 1357 و تسلط ولایت خودکامه ؛ همین قانون اساسی و اصول بنیادی جمهوری اسلامی مورد علاقه آقای ابراهیم یزدی و همفکران اوست. گویا صرفه و صلاح آقای یزدی و همفکران او در این نیست که واقعیت اصل و نظریه حذف و اخراج ناخودی از صف خودی را در نظام های خودکامه نظیر نظام استالینی یا نظام فقاهتی اسلامی پذیرا شوند ؛ اقای یزدی سرگذشت دولت موقت مهندس بازرگان را که خود از اعضای او بودند فراموش کرده اند؛ ماجرای قتل مطهری و قرنی و مفتح و انفجار مرکز حزب جمهوری اسلامی و قتل بهشتی و نظامیان کارکشته ای نظیر صیاد شیرازی و سقوط هواپیماهای حامل مسوولان نظام و فرار بنی صدر و قتل قطب زاده و ده ها موارد مربوط به حذف و نابودی کسانی که سرناسازگاری با گردانندگان نظام خودکامه در پیش گرفتند و یا به صورت خطر احتمالی درآمده بودند را از یاد برده اند. و تازه به این واقعیت رسیده اند که ماموران زیردست دیروزآخوندها یعنی جوانانی را که به عنوان دفاع از انقلاب به پاسداران مسلح مبدل کرده بودند امروزبه مرتبه ی امیران قدرتمدار ارتقا یافته اند ؛ جوانان دیروز ؛ اکنون با تجربه اندوزی در سیاست و با استفاده سرشار از دلارهای نفتی و با تکیه بر سازمان مسلح وسلسله مراتب ( هیرآرشیک ) فرماندهی ، بر هر سه قوه حاکم مملکت مسلط شده اند ؛ مقام های اصلی نظامی و سیاسی و اداری و انتظامی و فرمانداری و استانداری و نهادهای مالی و اقتصادی را تصاحب کرده اند. در این صورت اکنون درمعادله ی قدرت چه کسی و چه مقامی باید تابع و مطیع امر مقام دیگر باشد؟ آیا طبق منطق درونی واقعیت رابطه ی قدرت به نفع پاسداران و به ضرر بازماندگان بنیانگذار نظام ولایت مطلقه برهم نخورده است؟ در درازنای تاریخ نظام سیاسی خودکامه ی ایران ؛ دین و دولت قرین و همزاد یکدیگر بودند؛ اما به قول ابومسکویه رازی ؛ دین شالوده و دولت نگهبان و پاسدار دین بوده است . تبلور دین و دولت در مقام حکومت و حاکمیت پس از دوران خلفا یک بار در دوران شاه اسماعیل صفوی عملی شد. حال آن که شاه اسماعیل در مقام سلطنت ردای پیشوایی مذهبی را نیز بر دوش می کشید؛ اما رسیدن یک ملای تمام عیار با عبا و عمامه به مقام رهبری سیاسی و سپس جلوس در مسند حکومت و حاکمیت و سرانجام به عنوان موسس نظام ولایت مطلقه فقیه یک استثنا بود که از برکت سلطنت داهیانه محمد رضا شاه پهلوی نصیب اقای خمینی شد. با سرعت توفانی که فروپاشی قالب دولت مستبد را هدف قرار داده بود؛ به دلایل متعدد تاریخی و جامعه شناختی جامعه استبداد زده توانایی تعبیه و تاسیس هیچ قالبی جز قالب حاکمیت قشری گرایان مذهبی را نداشت که قدیمی ترین و قوی ترین ماده ی محرکه توده ها بود. مخصوصا این که سند رهبری این حاکمیت به نام خمینی با انتشار مقاله بر ضد تبعیدی مقیم در نجف ( 9 دی ماه 1356) از سوی دربار شاهنشاهی شرف صدور یافته بود. اما پس از 29 سال گذار از حکومت و حاکمیت دین استبدادی قالبی که از نظام سیاسی ولایت مطلقه به دست خمینی ساخته و پرداخته شد از محتوای خود خالی شده و شبح پر جاذبه ی خمینی در گردو غبار هلاکت بار فساد و خشونت حکومت بانیان اولیه ی نظام و نفرت و محرومیت روزافزون مردم ایران محو گردیده است . اگر دین و ایمان مذهبی همچنان جایی در اعتقادات توده ها داشته باشد ؛ اما برا ی دین مداران معمم و مکلایی که در مقام رهبری و مجلس خبرگان و شورای نگهبان و دادگاه های به اصطلاح انقلاب و نمازهای جمعه جماعت نشسته اند آبرویی باقی نمانده و پایگاهی در اجتماع وجود ندارد. به این ترتیب آقای ابراهیم یزدی و همفکران او و رهبران اصلاح طلب نباید از جهت اصول بنیادی جمهوری اسلامی که مفهومی جز تجاوز به حقوق بنیادی مردم ایران ندارد نگران باشند بلکه باید نگران آن باشند که طبق قانون متعارف نظام های مستبد در میدان رقابت دیر یا زود جمهوری اسلامی آنان با کشف حجاب به دست پاسداران از کسوت عبا و عمامه خارج می شود. اما مساله اصلی مردم ایران همچنان رهایی از اصول بنیادی جمهوری اسلامی مورد علاقه یزدی و همفکران اوست ؛ مساله اصلی مردم ایران تاسیس جمهوری براساس آن چیزی است که در اصول بنیادی جمهوری اسلامی و قانون اساسی آقای یزدی و همفکران او وجود ندارد یعنی : آزادی سیاسی – آزادی اجتماعی – آزادی مذهبی و وجدانی و آزادی بیان وقلم. مساله ی اساسی مردم ایران تحریم انتخابات نیست ؛ بلکه تحریم اصول بنیادی جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن است .زیرا اصول بنیادی جمهوری اسلامی که در قانون اساسی آن ثبت شده است بر ضد معیارها و مظاهر جمهوری یا حضور حاکمیت مردم درنظام سیاسی کشور است. اقای دکتر یزدی و همفکران او و تمام کسانی که از درون نظام ولایت فقیه به انجام اصلاحات با استفاده از وسایل قانونی این نظام امید بسته اند باید قبول کنند که در جمهوری قدرت ناشی از ملت است و این قدرت یا حاکمیت مردم در سه نهاد مستقل از یکدیگر یعنی قوه ی مقننه و قوه ی اجراییه و قوه ی قضاییه با ارتباط و هماهنگ با یکدیگر اعمال می شود؛ در جمهوری بدون وجود بنیادهای قانونی بازتاب دهنده گرایش های متنوع سیاسی و اجتماعی مردم حاکمیت مردمی وجود نخواهد داشت. اما در هیچ سند سیاسی مکتوب جهان امروز این گونه صریح حقانیت استبداد خودکامه ی یک فرد در قالب قانون اساسی و این گونه آشکار بردگی و عبودیت یک ملت به ثبت و ضبط نرسیده است. کسانی امثال دکتر یزدی ها و رفنسجانی ها و خامنه ای ها که با تحجر فکر و جزم اندیشی مذهبی خود به دنبال خمینی این نظام ورشکسته ضد حقوق انسانی را بر پا کرده اند با توسل به اصلاحات از درون قادر به حفظ آن نخواهند شد. به بهانه ی اصلاحات آقای خاتمی 8 سال از فروپاشی نظام افتاده در تنگناها جلوگیری کرد اما این تجربه دیگر تکرار نخواهدشد. سرداران نورسیده به ثروت های افسانه ای پیی گسترده در قدرت سیاسی و اقتصادی و مالی و دستی فشرده بر ماشه ی اسلحه اگر واقعه ی غیر منتظره ای از راه نرسد چند گامی بیش به رسیدن به قله ی قدرت یک کاسه بدون عبا و عمامه فاصله ندارند. آیا مردم ایران برای رهایی از فاشیسم مذهبی نظاره گر ظهور فاشیسم نظامی خواهند بود؟ به همان صورتی که به امید خلاصی از نظام فاسد خودکامه شاه به دام ولایت مطلقه ی فقیه افتادند و شاید با تجربه اندوزی از شکست های گذشته اول به این نتیجه برسیم که با ادامه ی تفرقه و اختلاف و پراکندگی از یکدیگر و غالبا همراه با خصومت و بی اعتمادی هرگز نمی توان از چنگ خودکامگی قدرتی که با تکیه به زور و خشونت و اعمال ترس حکومت می کند خلاص شد . و دوم به این نتیجه برسیم که با تامل در شکست های گذشته جز با توافق در مشترکات خواست های تاریخی مردم ایران یعنی آزادی بیان و آزادی عقیده و وجدان و آزادی اجتماع و آزادی انتخاب بدون هیچگونه قید مذهبی و مسلکی و جنسی و نژادی و قومی به هدف احیای جمهوری مردمسالار تشکل یک جبهه ی همبسته مبازه و مقاومت در برابر جبهه ی ارتجاع و خودکامه امکان پذیر نخواهد بود. آوریل 2008 پاریس
6ارديبهشت :كنگره آمريكا رسما" خواستار تامين هزينه جنگ از درآمد نفت عراق شد
ارس: كنگره آمريكا اعلام كرد ، زمان آن فرا رسيده كه دولت عراق بخشى از هزينه هاى حضور نظامى آمريكا در اين كشور را تامين كند . رويترز ضمن اعلام اين مطلب به نقل از رون كلين نماينده جمهورى خواه كنگره آمريكا افزود : پس از گذشت 5 سال از حضور نظامى آمريكا در عراق و هزينه 600 ميليارد دلارى كه بر ماليات دهندگان آمريكايى تحميل شده ، اكنون زمان ان است كه دولت عراق نيز در بخشى از هزينه هاى اين جنگ سهيم شود و درآمد هاى نفتى اين كشور براى تامين هزينه هاى حضور آمريكا در عراق هزينه شود . وى تصريح كرد: درآمد هاى نفتى عراق نه تنها بايد براى بازسازى و ارتقاى سطح امنيت اين كشور خرج شود ، بلكه بايد هزينه عمليات نيروهاى آمريكايى را نيز تامين كند . به گفته وى: هزينه هاى جنگ عراق نبايد بيش از اين بر مردم آمريكا تحميل شود . بر اساس تازه ترين نظرسنجى روزنامه يو اس اى تودى و و موسسه گالوپ ، بيش از 63 درصد مردم آمريكا اعزام نيروهاى آمريكايى براى جنگ عراق را اشتباهى بزرگ مى دانند .
۱۳۸۷ اردیبهشت ۵, پنجشنبه
اخبار بين المللي در سايتZogby International
The Zogby Minute
Finding the silver lining
An excerpt from Zogby's XM Radio Show
بدون دسترسي به منابع خبري امين وصادق عملا ما در دنيايدروغ و خبر سازي
و تحليلهاي جهت دار كه حافظ منافع سرمايه داري است فلج خواهيم شد .
ما وظيفه خو د ميدانيم روزنامه نگاران و تحليلگران مستقل و با شرف و منابع قابل
اعتمادواستناد را بشما معرفي نمائيم يكي از آنهاZogby International ميباشد.
Finding the silver lining
An excerpt from Zogby's XM Radio Show
بدون دسترسي به منابع خبري امين وصادق عملا ما در دنيايدروغ و خبر سازي
و تحليلهاي جهت دار كه حافظ منافع سرمايه داري است فلج خواهيم شد .
ما وظيفه خو د ميدانيم روزنامه نگاران و تحليلگران مستقل و با شرف و منابع قابل
اعتمادواستناد را بشما معرفي نمائيم يكي از آنهاZogby International ميباشد.
برده داری و جهان گرائی اروپائی
http://asre-nou.net/1387/ordibehesht/4/m-bardedari.htmlآلن گرش
ترجمه بهروز عارفی
«دریغ! شهروندان به زنجیر کشیده، در این سرا،
در خدمت تحکیم این مامن نفرت انگیزند؛
آنان با دستی تحقیرشده در زنجیری آهنین،
این تخت تکبر و جور را برافراشته اند.
اما، باورکن، در لحظه ی دیدار با انتقام جویانشان ،
به دست خود، این بنای ظلم مهیب را بر خواهند افکند،
بنائی را که ابزار ننگ و بردگی شان است.» (1)
یک «آمریکائی» اهل پرو، با چنین کلماتی، مردم کشورش را به رهائی از یوغ بردگی اسپانیائی ها فرا می خواند. در آن زمان، ولتر قطعه درامی نوشته است بنام «آلزیر» یا «آمریکائی ها» که در آن از سرنوشت بردگان «قاره جدید» متاثر است. او در این نمایشنامه که برای اولین بار در سال 1736 به اجرا درآمد، با شورش بردگان همدردی کرده و از یک مصالحه نهائی متکی بر آزادی همه استقبال می کند.
ژوزف مونرون (از اهالی شهر نانت) در سال 1766، این نمایش را بر فراز کشتی کنت دروویل تماشا می کند. با وجود این که نقش شاهزاده آلزیر، قهرمان زن داستان را ملوان مردی به قد و قواره هرکول بازی می کند، مونرون عمیقا تحت تاثیر قرار می گیرد. اما با این وجود، در طبقه زیرین همان عرشه که بازیگران به اجرای نقش می پرداختند، صدها انسان که در آفریقا به اسارت گرفته شده بودند، درهم میلولیدند ، و به جزایر کارائیب منتقل می شدند.
چگونه میتوان این اسکیزوفرنی را توجیه کرد؟ البته، خود متن «آلزیر» نیز به این ابهام می افزاید، چرا که از بردگی «آمریکائی ها» صحبت می کند، ولی به انتقال بردگان آفریقائی به آن سوی اقیانوس اطلس اشاره ای نمی کند. در حالی که، همان زمانی که ولتر آلزیر را می نوشت، دوران اوج این تجارت بود. کریستوفر ال میلر استاد دانشگاه در آمریکا، در کتابی با عنوان « مثلث آتلانتیکی فرانسه. ادبیات و فرهنگ تجارت برده» که به دوران فعالیت کشتی «کنت دروویل» استناد دارد، مینویسد: « ملوانان – و من می افزایم همچنین ولتر- قادر بودند مشکلات را به این صورت «رده بندی» کنند، بدین ترتیب که می توانستند از سرنوشت خانم شاهزاده ای پروئی اندوهگین شوند، در حالی که در زیر پاهایشان، افریقائیان به زنجیر کشیده در انتظار گذر از اقیانوس و در صورت جان سالم به در بردن، یک زندگی برده وار بودند.»
مونرون تجسم همه این تضادها ست. او یکی از عاملان قاچاق برده است که قاره آفریقا را غرقه در خون کرد. از سوی دیگر، او مرد دوران خویش است که فلسفه می خواند و از جمله کتاب های ژان ژاک روسو را. اگر چه نویسندگان فرانسوی قتل عام بومیان امریکا را توسط اسپانیا، این قهرمان بنیادگرائی کاتولیک نکوهش می کردند(2)، اما آنان در مورد کشتی هائی که از بنادر بردو یا نانت براه می افتادند و با باری مملو از «چوب آبنوس» با غرور اقیانوس را در هم می نوردیدند، و گاهی نیز اسامی «ولتر» یا «قرارداد اجتماعی» را به یدک می کشیدند، سکوت می کردند...
قرن روشنگری، علاوه بر این که شاهد برخاستن فیلسوف ها بر ضد سلطنت، خودکامگی و کلیسا بود، همچنین قرنی بود که تجارت برده به بیشترین حد ممکن گسترش یافته بود. فرانسه مجموعا، یک میلیون و صدهزار برده آفریقائی را به مستعمرهای خود منتقل کرد (گوادولوپ، مارتینیک، جزیره بوربون رئونیون، جزیره فرانس که بعد ها موریس نامیده شد، و غیره و بویژه سن دو منگ (بعد ها هائیتی). این «تجارت» بصورت قطعی در 1831 لغو شد . اما خود برده داری در سال 1848 الغا گردید. نود درصد این برده ها را در قرن هیجدهم از آفریقا حمل کردند و تنها در سال های دهه 1780، دویست و هفتاد هزار برده به قاره جدید منتقل شدند.
ترجمه بهروز عارفی
«دریغ! شهروندان به زنجیر کشیده، در این سرا،
در خدمت تحکیم این مامن نفرت انگیزند؛
آنان با دستی تحقیرشده در زنجیری آهنین،
این تخت تکبر و جور را برافراشته اند.
اما، باورکن، در لحظه ی دیدار با انتقام جویانشان ،
به دست خود، این بنای ظلم مهیب را بر خواهند افکند،
بنائی را که ابزار ننگ و بردگی شان است.» (1)
یک «آمریکائی» اهل پرو، با چنین کلماتی، مردم کشورش را به رهائی از یوغ بردگی اسپانیائی ها فرا می خواند. در آن زمان، ولتر قطعه درامی نوشته است بنام «آلزیر» یا «آمریکائی ها» که در آن از سرنوشت بردگان «قاره جدید» متاثر است. او در این نمایشنامه که برای اولین بار در سال 1736 به اجرا درآمد، با شورش بردگان همدردی کرده و از یک مصالحه نهائی متکی بر آزادی همه استقبال می کند.
ژوزف مونرون (از اهالی شهر نانت) در سال 1766، این نمایش را بر فراز کشتی کنت دروویل تماشا می کند. با وجود این که نقش شاهزاده آلزیر، قهرمان زن داستان را ملوان مردی به قد و قواره هرکول بازی می کند، مونرون عمیقا تحت تاثیر قرار می گیرد. اما با این وجود، در طبقه زیرین همان عرشه که بازیگران به اجرای نقش می پرداختند، صدها انسان که در آفریقا به اسارت گرفته شده بودند، درهم میلولیدند ، و به جزایر کارائیب منتقل می شدند.
چگونه میتوان این اسکیزوفرنی را توجیه کرد؟ البته، خود متن «آلزیر» نیز به این ابهام می افزاید، چرا که از بردگی «آمریکائی ها» صحبت می کند، ولی به انتقال بردگان آفریقائی به آن سوی اقیانوس اطلس اشاره ای نمی کند. در حالی که، همان زمانی که ولتر آلزیر را می نوشت، دوران اوج این تجارت بود. کریستوفر ال میلر استاد دانشگاه در آمریکا، در کتابی با عنوان « مثلث آتلانتیکی فرانسه. ادبیات و فرهنگ تجارت برده» که به دوران فعالیت کشتی «کنت دروویل» استناد دارد، مینویسد: « ملوانان – و من می افزایم همچنین ولتر- قادر بودند مشکلات را به این صورت «رده بندی» کنند، بدین ترتیب که می توانستند از سرنوشت خانم شاهزاده ای پروئی اندوهگین شوند، در حالی که در زیر پاهایشان، افریقائیان به زنجیر کشیده در انتظار گذر از اقیانوس و در صورت جان سالم به در بردن، یک زندگی برده وار بودند.»
مونرون تجسم همه این تضادها ست. او یکی از عاملان قاچاق برده است که قاره آفریقا را غرقه در خون کرد. از سوی دیگر، او مرد دوران خویش است که فلسفه می خواند و از جمله کتاب های ژان ژاک روسو را. اگر چه نویسندگان فرانسوی قتل عام بومیان امریکا را توسط اسپانیا، این قهرمان بنیادگرائی کاتولیک نکوهش می کردند(2)، اما آنان در مورد کشتی هائی که از بنادر بردو یا نانت براه می افتادند و با باری مملو از «چوب آبنوس» با غرور اقیانوس را در هم می نوردیدند، و گاهی نیز اسامی «ولتر» یا «قرارداد اجتماعی» را به یدک می کشیدند، سکوت می کردند...
قرن روشنگری، علاوه بر این که شاهد برخاستن فیلسوف ها بر ضد سلطنت، خودکامگی و کلیسا بود، همچنین قرنی بود که تجارت برده به بیشترین حد ممکن گسترش یافته بود. فرانسه مجموعا، یک میلیون و صدهزار برده آفریقائی را به مستعمرهای خود منتقل کرد (گوادولوپ، مارتینیک، جزیره بوربون رئونیون، جزیره فرانس که بعد ها موریس نامیده شد، و غیره و بویژه سن دو منگ (بعد ها هائیتی). این «تجارت» بصورت قطعی در 1831 لغو شد . اما خود برده داری در سال 1848 الغا گردید. نود درصد این برده ها را در قرن هیجدهم از آفریقا حمل کردند و تنها در سال های دهه 1780، دویست و هفتاد هزار برده به قاره جدید منتقل شدند.
دکتر عبدالرحمن قاسملو و کردستان - ۱ بهزاد خوشحالی

هدف از گرد آوری این مجموعه،آشنایی با یکی از پراهمیت ترین دوره های تاریخ کردستان و ایران است.خوانندگان این مجموعه با بسیاری از رویدادها و شخصیت های آن دوران آشنایی دارند، اما آشنایی با اندیشه های آنان در همان عصر، و جایگاه اندیشه ورز ایشان از زبان خود آنها بسی جالب تر می نماید.سرزمین کردستان در آن دوران،روزگار نگرانی های سیاسی و اضطراب های اجتماعی از یک سو و کشاکش های مسلکی از سوی دیگر بوده است،عصری که یکی از پرتلاطم ترین دوره ها در تاریخ نوین ایران و دوره ای است که انقلاب ایران به بار نشست،دوران بی ثبات گذار را پشت سر نهاد و دوره ی ناآرامی کردستان را تجربه کرد.مجموعه ی حاضر،سرگذشت چگونه اندیشیدن و چه کردن،چگونه تلقی کردن و چگونه پنداشتن،چگونه تاثیرگذاردن و چگونه تاثیر پذیرفتن،و چه بودن ها و چه شدن ها در این دوران سرکش است.شاید اندیشه نگاری نسلی از بزرگترین معماران تاریخ معاصر پس از انقلاب،آن هم از زبان همین معماران،آسان ترین راه برای درک واقعیات آن دوران باشد
اشتراک در:
پستها (Atom)