۱۳۸۷ مهر ۲, سه‌شنبه

مانیفست درماندگی یادداشت دکتر اسماعیل نوری علاء در مورد سخنان اخیر اکبر گنجی


شکنجه گران اصلاح طلب

يکی از مشکلات انديشيدن در حوزهء مسائل اجتماعی ناشی از بی توجهی انديشه گران به معنا و تعريف و کاربرد واژه هائی است که در تفسيرها و اظهار نظرهای سياسی خود بکار می گيرند و، در نتيجه، سطح سخنان شان به نوعی ابتذال ابزارگرا برای راندن شنوندگان به سوی مقاصدی سياسی تنزل می يابد. بنظر من، يکی از بد فهميده شده ترين و بد بکار رفته ترين اين اصطلاحات به واژه / مفهوم «اپوزيسيون» بر می گردد. در اين مورد ما بطور روزمره نظراتی را می شنويم که، بدون ارائهء تعريف و مفهوم دقيق از اين واژه، دست به صدور احکام قاطع و تفاسير متقن می زنند.
نمونهء بارز اين امر سخنان اخير آقای اکبر گنجی در راديو فردا است ـ که برای استفادهء ايرانيان داخل کشور کار می کند و ما خارج نشينان فقط از طريق اينترنت به آن دسترسی داريم. ايشان در گفتگوئی نسبتاً بلند، از جمله مطالبی را در مورد «اپوزيسيون خارج کشور» مطرح کرده اند که، عليرغم دقتی که در بحث های مذهبی ـ اجتماعی و در ارائهء مفاهيم و تعاريف نشان می دهند، حاکی از بی دقتی )نمی خواهم بگويم غرضمندی) در اين مقوله است.
بخش هائی از گفتگوی ايشان با راديو فردا براستی اسف برانگيز است چرا که اکبر گنجی آدم از راه رسيده و ناشناسی نيست. کسی که روزگاری به کنفرانس برلين آمده بود تا توضيح دهد که چرا اصلاح طلبی آيندهء ايران را رقم می زند، و بخاطر آن به زندان افتاد، و در زندان دست به مبارزه زد، اعتصاب غذا کرد، «خامنه ای بايد برود» را نوشت، «مانيفست جمهوری خواهی» را رقم زد، تبديل به يک قهرمان ملی شد، و آنگاه يک باره و غافلگير خلاصش کردند و پاسپورتش را به دستش دادند تا از کشور خارج شده و جايزهء های رنگارنگ حقوق بشر و دموکراسی خواهی و روزنامه نويسی را درو کند و شهروند افتخاری شهرهای استخواندار دنيا شود و با بزرگان عالم انديشه بنشيند و برخيزد، اکنون ـ دو سال و اندی گذشته از آن «خروج»، و در پی ده ها نامه و مقاله نگاری، اعتصاب غذا و سخنرانی ـ نتيجهء مطالعاتش را از ميکروفن راديو فردا، به مخاطبان نشسته در ايران، چنين گزارش می کند که: «آن چيزی که الان هست٬ صرفاً ادعا است ـ ادعای اين که اپوزيسيون وجود دارد. ولی واقعيت مطلب اين است که اپوزيسيونی که منتهی به عمل شود اصلاً وجود خارجی ندارد».
نمی دانم که من، شخصاً، از کسی که روزگاری او را بهين انسان بر شده از لجنزار حکومت اسلامی می دانستم که گردن فرازانه به پرسش و پاسخ با تاريخ برخاسته است، چه انتظاری بايد می داشتم. واقعيت تلخ همين است که هست: او به ما نگريسته و به اين نتيجه رسيده است که ما (خواستاران برچيده شدن بساط ولايت فقيه از ايران و غير دينی کردن حکومت کشور، و به کلامی ديگر، در تعريف ايشان، «اپوزيسيون حکومت اسلامی») اصلاً وجود خارجی نداريم ، چرا که نتوانسته ايم، و مهمتر از آن، نمی توانيم، «منتهی به عمل شويم».
اصلاً چرا بايد از کسی که بر اساس مشاهداتش حکم می کند توقعی داشت؟ مگر نه اينکه، در بيان مولوی، هر کسی از ظن خود يار ما می شود؟ قهرمان مانيفست نويس ما نيز، لابد به دليل تجربه ها و حشر و نشرهائی که در اين دو ساله داشته، به اين نتيجهء دردناک رسيده و آن را ـ با استفاده از ميکروفن راديو فردا ـ همچون فضانوردی که به کرهء ديگری پرتاب شده و اکنون از سطح پر شکنج آن به پايگاه زمينی اش خبر می دهد ـ به هموطنان نشسته در وطن اش گزارش می کند که: «اينجا خبری نيست، اپوزيسيونی که منتهی به عمل شود وجود خارجی ندارد، دلتان را به اينجا خوش نکنيد...»
اما اکنون که به ياد مثنوی مولانا و آن اصطلاح «هر کسی از ظن خود شد يار من» افتاده و تکرارش کرده ام، نمی شود به اين يکی بيت ديگرش نيز اشاره نکنم که در واقع در پی آن می آيد تا تفسير و تعليل آن اولی باشد؛ آنجا که می گويد: «پيش چشمت داشتی شيشهء کبود / لاجرم دنيا کبودت می نمود». بخود می گويم دوست قهرمان ما نيز شايد عينک ساتری بر چشم دارد، شايد اصلاً چشم بسته به خارج از کشور آمده و چشم بسته اين همه سير و سفر کرده که اکنون چنين می پندارد و بيان می کند. يا شايد بايد ببينيم که او، هم از آغاز اين سير آفاق و انفسی، با چه کسانی محشور بوده است؛ چه کسانی زير بال و پرش را گرفته اند؛ چه کسانی خرج زندگی اش را تأمين کرده اند؛ چه کسانی ملاقات هايش با بزرگان عالم انديشه را ترتيب داده اند؛ چه کسانی مقالاتش را به انگليسی ترجمه کرده اند؛ چه کسانی برايش ناشر پيدا کرده اند؛ و چه کسانی برايش دريچه ای تنگ فراهم ساخته اند تا از آن به چشم انداز خارج از کشور بنگرند و آن را برهوتی اين چنين نوميد کننده بيابد.
و نيز می توان پرسيد که چگونه شد آن آدمی که هم از بدو ورود مصاحبه و سخنرانی های بسيار داشت و مردمان را ـ چه در اروپا و چه در آمريکا ـ گرد می آورد، جلوی سازمان ملل اعتصاب غذا براه می انداخت، و به در و ديوار دنيا نامه های اعتراضی و روشنگر می نوشت، رفته رفته پنچر و خاموش شد، محقق شد، آن هم نه در مورد جهان خارج کشور، که در ميان متون فقه و شرعيات و قرآنيات و احاديث، مخاطبش را گم کرد، ندانست برای که می نويسد، چرا می نويسد و چگونه می نويسد؟
ای کاش او، در حين آن مطالعات، کمی هم از خود می پرسيد که تعريف خودش از «اپوزيسيون» چيست؟ چرا اين اپوزيسيون (که در عالم فيزيکی وجود دارد اما ـ در نظر او ـ در عالم عمل مفقود است) نمی تواند کاری را که او از آن انتظار دارد انجام دهد؟ و خود او در اين دو سالهء اخير، جز ايجاد حرمان و سرخوردگی، چه دهشی به اين مجموعه داشته است؟
بله، سرخوردگی! سرخوردگی از کوچکمرد بزرگی که در زندان «مانيفست جمهوری خواهی» می نوشت، به اصل سکولاريسم معتقد شده بود، مشروعيت نظام مذهبی را رد می کرد و به جمهوری ناب می انديشيد، اما چون به خارج از کشور آمد، بی انکار آن نظرات، از يکسو، اصل مجاهده اش را بر نجات اسلام از خشم عمومی مردم جهان گذاشت، فرياد برآورد که اسلام واقعی را نمی شناسيد و، از سوی ديگر، بنای کار خويش را بر حذف گروه هائی (حتی برای شرکت در اعتصاب و تظاهرات) نهاد که اگرچه با او از نظر آرمان های سياسی اختلاف داشتند اما پايمردی و علو طبعش را می ستودند و در نگاهشان به او جرقه ای از اميد می درخشيد.
و اکنون می بينم، آنچه می گويد و می نويسد ـ بی آنکه بدانم بر اين امر آگاه است يا نه ـ بوی نظرات بخش های معينی از وزارتخارجه ای ها و اعضاء «اطاق های فکر» کشورهای اروپا و آمريکا و لابی ايست های اسلامی پراکنده در غرب را گرفته است که می کوشند تا به ما و به مردم داخل کشور تلقين کنند که راهی جز راه اصلاح طلبان دوم خردادی وجود ندارد؛ آنانند که نماد اسلام مسالمت جو و صلح طلب اند، و می توانند در زير چتر همين حکومت اسلامی «قرائت جديد» ی از حاکميت اسلام را متحقق سازند که بنيادگرا نيست و می خواهد در کنار مردم ديگر جهان زندگی صلح آميزی داشته باشد.
از صلح گفتم. بله، او منادی صلح هم هست؛ از جنگ متنفر است؛ با تحريم دشمن است؛ اما راه حل ديگری هم برای درمان درد مزمن کشورش ندارد ـ جز همان نسخهء مندرس اصلاح طلبی اسلامی. او برای مردم آمريکا راه و روش کمک واقعی به اصلاح طلبان را پيشنهاد می کند و برای مردم ايران خبر از وجود خارجی نداشتن اپوزيسيون خارج از کشور را دارد. و در اين خبرگزاری نوعی خوشحالی تلويحی هم وجود دارد. انگار بخواهد خيالشان را راحت کند که «باور کنيد و خوش باشيد که در غرب خبری نيست!»
بيائيم لحظه ای بکوشيم که، اگرچه او نمی گويد، اما از فحوای کلامش درک کنيم که منظور او از «اپوزيسيون» ـ که اکنون در نظر او در وضعيتی عدمی بسر می برد ـ چيست. او، در بخش پرسش و پاسخ گفتگويش با راديو فردا در اين مورد توضيحاتی داده که بد نيست به قسمتی از آن توجه کنيم:
«اپوزيسيون جنبشى متشكل، داراى رهبرى، آرمان، اهداف مشخص، استراتژى ، تاكتيك و اعمال جمعى معين است. مخالفان رژيم جمهورى اسلامى نه تنها داراى اين اوصاف نيستند، بلكه به شدت مخالف يكديگرند، به هم تهمت مى زنند، اهانت مى كنند، به جاى آنكه وزارت اطلاعات جمهورى اسلامى آنها را ترور شخصيت كند، اينان خود به نحو احسن همديگر را ترور شخصيت مى كنند. اگر كسى كمى مطرح شود، همگى اجماع مى كنند كه او را خراب كنند، هيچ عملى جز صدور بيانيه و مقاله از سوى مخالفان ضورت نمى گيرد. نه بودجه اى براى عمل دارند و نه وقتى به عمل و اقدام عليه رژيم اختصاص مى دهند، و نه بر سر چيزى توافق دارند».
حال از خود بپرسيم که آقای گنجی ـ که بنظر می رسد بسيار هم اهل مطالعهء متون نظری رشته های علوم اجتماعی هستند ـ اين تعريف از اپوزيسيون را از کجا آورده اند؟ چرا از نظر ايشان يک اپوزيسيون هم جنبش است، هم متشکل است، هم رهبری دارد، هم آرمان مشخص دارد، هم برنامه دارد و هم بودجه، و اعضائش نيز با هم نه اختلاف دارند و نه بهم تهمت می زنند؟
اساساً چگونه می توان در ميان يک جمع چند ميليون نفری خارج نشين به چنين نهادی دست يافت؟ آيا نه اين است که ايشان مفاهيمی همچون نارضايتی، مخالفت، مبارزه، جنبش، حزب، گروه های فشار، روند آلترناتيو سازی و ده ها مفهوم ديگر سياسی را با هم يکی کرده و نام اين ملغمهء عجيب را «اپوزيسيون» گذاشته اند؟ و حتی اگر چنين است آيا حق آن نيست که اين تعريف ناممکن خود را توضيح دهند تا شنوندگان ايران نشين ايشان منظورشان را ـ آنگونه که ايشان در نظر دارند، و نه از «ظن خود» ـ درک کنند؟
اساساً، در حوزهء انديشهء سياسی، اپوزيسيون دارای يک «معنای کلی» است که شامل «گروه ها» ی گوناگون اما مخالف با حکومت مستقر می شود و آنگاه، در داخل اين طيف کلی، نيروهای «اپوزيسيونل» بوجود می آيند که گاه با هم مخالف و رقيبند و گاه، در راستای مقصدی مشترک، با يکديگر ائتلاف و اتحاد می کنند. داشتن توقع از اينکه اپوزيسيون جمهوری اسلامی بايد جنبشی واحد، تک ساختی، و فرا گير باشد که، بصورتی سازمان يافته، آرمان معينی را دنبال کرده و برنامه ای خاص را در نظر داشته باشد و همگان، در راستای تخقق آن برنامه ها، از جان و مال خود مايه بگذارند، تلويزيون ملی بوجود آورند، و... تنها می تواند به يخزدگی در تصويری معوج از دی و بهمن 1357 تعبير شود.
تازه، از ديدگاه همان علوم اجتماعی که مورد علاقهء ايشان است، نيروهای داخل اپوزيسيون، چه در داخل کشور (حداقل در دو قطاع خودی و غير خودی) و چه در خارج کشور (در ده ها قطاع متکثر ناشی از آزادی بيان و تبليغ) دارای جلوه ها، طبيعت ها و کارکردهای متفاوتی هستند و نمی شود همهء آنها را با يک ديد و يک توقع مورد بررسی قرار داد. همچنين، در يک مقياس گسترده، اپوزيسيون دولتی که با انقلابی دموکراسی شکن به قدرت رسيده باشد با اپوزيسيون دولتی که طی روندهای دموکراتيک انتخاب می شود فرق بسيار دارد. نيز اپوزيسيون يک دولت بی پول و توان، با اپوزيسيون يک حکومت مقتدر نشسته برچاه های نفت متفاوت است. اپوزيسيون يک حکومت خونخوار و بی اعتناء به همهء موازين بشر هيچ شباهتی به اپوزيسيون يک حکومت ديکتاتور اما طالب داشتن وجهء مطلوب بين المللی ندارد. و در هر کدام اين موارد لازم است معيارهائی همچون تشکل، بودجه، آرمان و هدف و امکانات در هرگونه مطالعه ای ملحوظ شوند.
و چرا بايد ما، در گزارش خود به يک ملت گرفتار در بند ديو، همهء اين ملاحظات را کناری بگذاريم و فقط به بزرگ کردن مواردی منفی، اما طبيعی و ناگزير، بپردازيم؟ معلوم است که گروه های خارج کشور ـ که تنها وجه اشتراکشان مخالفت با حکومت اسلامی است ـ دچار همينگونه تشتت ها که آقای گنجی فهرست می کنند خواهند بود وقتی شرايط کنونی بين المللی نامطلوب اند و از آقای کارتر و کنفرانس گوادالوپ و ژنرال هويزر و آقای ابراهيم يزدی هم که می تواند آخوندی را از نجف به نوفل لو شاتو منتقل کند و با ميليون ها دلار ريخت و پاش، با هواپيمای چارتر به تران ببرد خبری نيست. و بر اين مجموعه از عناصر غايب اضافه کنيد غيبت يک اپوزيسيون متشکل و هدف دار و با ثبات قدم «در داخل کشور» را که کارش فريب مردمان، و اتلاف وقت و هدر دادن انرژی نيروهای دموکراسی خواه به نفع حفظ «کيان حکومت اسلامی» نباشد. اما آيا فقط همين هاست که از وجود کارای يک اوزيسيون خبر می دهد؟ و آيا يک ناظر منصف نبايد به جنبه های ديگری از کارکرد های اين جمع مخالفان و مبارزان رنگارنگ و اغلب متضاد نيز بنگرد؟ آيا اينگونه گزارشگری از وضعيت اپوزيسيون خارج کشور نشان وجود نوعی پيشداوری و تصميم گيری در ذهنيت ناظر گزارشگر نيست؟
آخر در کجا نوشته اند که ناراضيان و مخالفان از يک هيئت حاکمه فقط وقتی تبديل به اپوزيسيون می شوند که يکپارچه و متحد در زير يک پرچم «همه با هم» جمع شوند و فرياد «ما همه سرباز توايم» را در برابر «رهبر» سر دهند؟ چرا نبايد بالقوگی های موجود در جمع مخالفان و ناراضيان را به حساب کار نگذاشت و در پی اين بر نيامد که چرا آنها اختلاف ها را کنار نگذاشته و تحت يک رهبری واحد جمع نمی شوند تا آقای اکبر گنجی بتواند گزارش کند که «اپوزيسيونی که منتهی به عمل شود وجود خارجی پيدا کرده است»؟
نمی دانم آقای گنجی، و نيز خوانندگان اين نوشته، فيلم مشهور «فارنهايت 451» (درجه حرارتی که کاغذ در آن آتش می گيرد) را ديده اند يا نه؟ آن فيلم هم داستان جامعه ای استبداد زده است که با بر پا داشتن مراسم کتابسوزان، در واقع، خرد مستقل و آزادهء مردمان را به خاکستر تبديل می کند. اما، در «خارج» اين جامعه، گريختگانی وجود دارند که در پناهگاه های جنگلی خويش به حفظ کتاب ها مشغولند. هر نفر کتابی را به حافظه سپرده است و جنگل تبديل به مجموعهء آدميانی شده که در جمع خود کتابخانه ای بزرگ را تشکيل می دهند. چرا آقای گنجی اين جنبه از زندگی مخالفان جمهوری اسلامی در خارج کشور را نمی بيند و آن را به حساب دست آوردهای بزرگ اپوزيسيون نمی گذارد؟
هم از ابتدا، مبارزهء همهء انسان های گريخته از خرافات مذهبی و آگاه به ارزش های مدرن دموکراسی و سکولاريسم مخالف با برقراری حکومت اسلامی، پيش از آنکه هويتی سياسی داشته باشد دارای ماهيتی فرهنگی بوده است. «انقلاب مشروعهء 57» آمده بود تا دست آوردهای «انقلاب مشروطه» را يکسره باطل کند و، باورمندان به اين دست آوردها نيز بنای کار خود را بر حفظ آنها در برابر تندباد انقلابی جاهلانه و خردگريز گذاشتند. يعنی، اپوزيسيون حکومت اسلامی در خارج کشور ـ حتی پيش از آنکه به آنچه می کند آگاه شود ـ اپوزيسيونی فرهنگی بود.
بگذاريد برای قهرمان «مانيفست نويس» مان توضيح دهم که ما، همگی، که از جهنم اسلامی، از فقه و شرعيات خونبار آخوندی، از حاکميت (بقول شما) عاليجنابان سرخ پوش و سياه پوش و نعلين دار و صاحب عبای شکلاتی، به يکسان، گريخته ايم، سی سال است که کوشيده ايم تا به جاماندگانمان فراموش نکنند که دموکراسی و کثرت مداری و شايسته سالاری در ظل هيچ حکومت ايدئولوژيکی ممکن نيست. ما ـ در مواضع و صف های عقيدتی مختلف، آرمان ها و برنامه های گوناگون، و حتی در تخالف تام با هم ـ همگی بنياد کارمان را بر مبارزه ای فرهنگی عليه حکومت اسلامی نهاده ايم که نتايج عملی اش ـ اگر چشم دل باز کنيم ـ نه در خارج کشور که در قلب سرزمينمان تحقق يافته است و می يابد.
مگر نه اينکه بنای کار سلحشوران انقلابی اسلام، هم از ابتدا، بر کندن ريشه های هويت ملی، انديشهء خرد مدار و تساهل گر و مبتنی بر حقوق بشر تاريخی ما بوده است؟ و مگر نه اينکه اگر اين «مبارزه فرهنگی» وجود نداشت دينکاران امامی و اوباش امنيتی شان به اهداف خود رسيده بودند.
براستی که اگر انقلابيون ديروز (که در برپا شدن حکومت اسلامی شرکت داشتند اما در اين سی ساله چشم باز کرده و کمی «عينک کبود» پيشداوری را از پيش چشم خود برداشته اند) توانسته اند عمق نکبت حکومت اسلامی را درک کنند، و به علت همين دانائی از کوره های جانگداز شکنجه و درد بگذرند و آب ديده شوند، بخشی از بينائی و آگاهی شان را مديون همين اپوزيسيونی هستند که اکنون مدعی اند «وجود خارجی ندارد».
آنها اگر دلسوز جمعيت بزرگی بودند که اگرچه عملاً آن را اپوزيسيون نمی خوانند اما بالقوه از دل آن است که ـ در لحظهء تاريخی جور شدن ممکنات و مقدورات ـ اپوزيسيون سياسیی گسترده ای بيرون خواهد آمد، آنگاه، بجای مژده رسانی به مردم دربارهء «عدم» چنين جبهه ای، به اين می انديشيد که چگونه می شود آن ممکن مطلوب را متحقق کرد. و اينجاست که بايد از آقای گنجی پرسيد که: شما بفرمائيد در اين دو ساله که به ميان جمع ما آمده ايد و خارج کشوری شده ايد کدام راهنمائی را ارائه داده و کدام قدم را برداشته ايد؟
ما، متفرق و رنگارنگ و متکثر، سی سال است با جمهوری اسلامی مخالفت کرده ايم، حلقوم مردم مظلومی بوده ايم که جمهوری اسلامی تمام تريبون ها و ميکروفن هايش را از آنها گرفته است. با بدبختی نوشته ايم، سخن گفته ايم، با تلويزيون های فکسنی مان دريچه هائی را بر روی مردم ايران گشوده ايم؛ برايشان ميکروفن فراهم کرده ايم؛ و همواره نيز ـ بيشترين مان ـ گفته ايم که تحول ايران در درون کشور شکل می گيرد و کار ما ـ اپوزيسيون رنگارنگ جمهوری اسلامی ـ فقط مدد رسانی و انعکاس آنچه هائی است که در ايران می گذرد.
و اکنون چراست که، بدون آنکه توضيحی داده شود، وظايفی جعلی را بر گردهء اپوزيسيون خارج کشور می گذاريد تا، بر بنياد آن، خبر ناتوانی و عجز اين اپوزيسيون را در بوق کنيد؟ براستی معنای «اپوزيسيونی که منتهی به عمل شود» چيست و، در اين عبارت ترکيبی تلخ، واژهء «عمل» چه معنا دارد؟ مگر قرار بوده است که اپوزيسيون خارج کشور، در خارج از کشور، دست به قيام و انقلاب بزند؟ مگر قرار بوده که ما در اينجا دولت موقت تشکيل دهيم؟ مگر بايد همگی مثل مجاهدين خلق عمليات فروغ جاويدان بر پا کنيم و به خاک کشور لشگر بکشيم؟ اگر اين توقعات را از اپوزيسيون خارج کشور داشته باشيم و اگر منظورمان از «عمل» همينگونه چيزها باشد، بايد خيلی ساده انگار باشيم.
و براستی چرا شمايانی که پاسپورت می گيريد و به جهان آزاد پا می گذاريد و اين همه بار دانش با خود داريد به اين لشگر ممکنات و بالقوگی ها نمی گوئيد که «عمل» مورد نظر شما چيست؟ چرا وقت خودتان و ما را با بحث های التقاطی فقهی و مذهبی تلف می کنيد؟ چرا دنبالهء کار «مانيفست جمهوری خواهی» را نمی گيريد؟ چرا ـ در آن واحد ـ در چند جهت حرکت می کنيد؟ چرا از يکسو در برابر سازمان ملل اعتصاب غذا راه می اندازيد و خط و ربط مبارزات اعتراضی را ديکته می کنيد و، از سوی ديگر، اعلام می داريد که «من رهبر نيستم، بلکه روزنامه نويسی اهل تحقيقم». مگر نه اينکه می گوئيد که: «واقعيت اين است که نيروهای مخالف با نظام حاکم بر ايران به شدت پراکنده هستند و در عمل کار چندانی از سوی آنها صورت نمی گيرد»؟ بما بگوئيد که خود شما جز تشديد اين تفرقه چه اقدامی برای رفع پراکندگی کرده ايد؟ اين ميهمانی بی اعتناء به صاحب خانه تا کی ادامه خواهد داشت؟
در ايران که بوديد، جز آنان که پدر و خواهر و برادر و مادرشان را حکومت اسلامی برپا شده به دست انقلابيون اسلامی کشته شده اند و (به غلط يا درست) شما را يکی از آنان می دانند، همگان، نام شما را فرياد می کردند و می انديشيدند که جمعيت خاطر شما پراکندگی ما را نيز از بين خواهد برد؛ چرا که اعتقاد داشتند صحنهء اتفاقات سرنوشت ساز در ايران است نه در شهرهای بيگانهء ما پراکندگان. پس ما از همهء امکاناتمان برای «برايش» شما استفاده کرديم، طومار نوشتيم، شعر سروديم، به ديدار دبيرکل سازمان ملل رفتيم، و خواستيم تا جان ارزشمندتان را آنگونه که می کرديد تلف نکنيد. اما، آن گاه که حاکميت هم در برابر ارادهء شما و هم در مقابل تلاش ما، عقب نشست و رهايتان ساخت شما چه کرديد؟
شما ترجيح داديد که ميدان داخل کشور را که از شجاعت شما جان گرفته بود خالی کنيد، اميد را در چمدانی بپيچيد و به اين سوی آب ها بيائيد. يعنی، اين شما بوديد که با آمدنتان به ميان جمع ما، اپوزيسيون داخل کشور را از نعمت وجود خود محروم ساختيد. نه، تنها شما چنين نکرده ايد؛ بسيارانی از بريدگان از حکومت اسلامی اما دل نکندگان از جمهوری اسلامی نيز در همين مسير گام برداشته اند. اين شمايان بوده ايد که ميدان اصلی را خالی کرده و، در اين سوی آب ها، خودتان را جانشين اپوزيسيون کرده ايد؛ راديوها و تلويزيون های قدرتمند و بی پارازيت رو به ايران را تصرف کرده ايد، مطابق ميل وزارت خارجه کشورهائی که از قبل همين حکومت اسلامی فربه شده اند و شبانه روز ـ با زمانه و فردا و بی بی سی شان ـ برای حفظ آن می کوشند سخن گفته ايد؛ به نابودگی اپوزيسيون خارج کشور گواهی داده ايد و انگشت اشاره و توصيه تان همچنان به سوی خودی هاتان در ايران بوده است.
و هم اکنون آيا چه می کنيد؟ به کدام يک از جريانات داخل کشور دل بسته ايد؟ مگر نمی گوئيد نبايد به ايران حمله شود؟ مگر نه اينکه با تحريم های اقتصادی مخالفيد؟ و مگر نه اينکه خواستار استقرار حقوق بشر در ايران ايد؟ پس چگونه است که امضای هيچ کدام شما را در پای نامهء سرگشادهء عباس امير انتظام به دبيرکل سازمان ملل نمی توان ديد؟ من، به شخصه هيچ توهمی در مورد استحاله پذيری حکومت اسلامی ندارم و، فقط از آنجا که جايگاه نبض تپندهء جريانات را در داخل کشور می دانم، به احترام مردی که سه دهه است با دشمن سر آشتی و معامله نداشته و حسرت يک آخ را به دلشان نشانده است، پای سخنش امضاء می گذارم و همگان را به انجام اين کار تشويق می کنم تا شايد اين امضاء ها قطرات آبی باشند که پای نهال بالندهء يک چهرهء سرفراز ريخته شوند، اما شما با کجای حرف او مخالفيد؟ او در کجا نسبت به شما کم آورده است؟ اگر شما يک سال و سه سال و پنج سال به زندان رفته ايد او 28 سال است زندانی اين رژيم دد صفت بوده و هست. اگر شما را بخاطر اعتصاب غذا از زندان به بيمارستان برده اند، او بخاطر دردهای ناشی از شکنجه به درمانگاه برده شده و در بستر بيماری حتی دستانش را با زنجير به تخت بسته بوده اند؛ اگر دوستان شما در ايران هنوز از گفتن واژهء «سکولاريسم» اکراه دارند و رفقايتان در حزب مشارکت اسلامی اعلام می دارند که «ما در دو جبهه عليه ارتجاع مذهبی و سکولاريسم می جنگيم»، عباس امير انتظام سال هاست که ندای خواستاری سکولاريسم را زير سقف ايران درانداخته است. پس ما را نه، او را چرا تنها گذاشته ايد؟ چرا، بجای خبر ناگوار فقدان اپوزيسيون در خارج از کشور، مژدهء وجود مردی مقاوم و در داخل کشور را، که در سخنش همهء آرزوهای نيک جامعه ايرانی موج می زند، از ميکروفن هائی که صدايتان را به ايران می برند به مردم بی خبر جهان و مردم دل شکسته ايران نمی دهيد؟ چرا رفقای شما در تهران از اين نماد مقاومت و آزادگی پشتيبانی نمی کنند؟ چرا آن بست نشينی های هنگام ترور دوست شما، آقای حجاريان، را برای ايشان انجام نمی دهند؟ چرا حتی جبههء ملی ايران در داخل کشور ـ که سال ها از نام او در زير اعلاميه های خويش استفاده کرده ـ در مورد اين آخرين فرياد مددطلبی اش خاموش است؟ نهضت آزادی کجاست؟ اصلاح طلبان هزار و يک رنگ به کدام سوراخ پناه برده اند؟
معنای اين امتناع و سکوت چيست؟ آيا کشور ما به سرزمين کوتوله های سياسی تبديل شده است که چشم ديدن روند بر شدن، فراز شدن، و نماد شدن کسی را ندارند و همهء قوايشان را صرف اين می کنند که هر فوارهء برخاسته ای را سرنگون کنند و با اره و تيشه درختان تناور را جراحی کرده و هم قد خود سازند؟ آن تشکل، وحدت عقيده و عمل، سازمان و برنامه و بودجه ای که از ما توقع داريد، در صفوف دوستان خود شما در داخل کشور کجاست؟
چرا با قلم تحليل گر و موشکاف خود نمی نويسيد که وظيفهء ما ـ خواستاران برچيده شدن بساط ولايت فقيه از ايران و غير دينی کردن حکومت کشور ـ در خارج از کشور چيست؟ چرا ما را با اپوزيسيون های خارج کشور جوامع ديگر «که منتهی به عمل شده اند» آشنا نمی کنيد؟ چرا خستگی را به تن ما باقی می گذاريد؟ چرا به چهرهء اپوزيسيون رنگارنگی که ـ بی توقع پاداش و ذستمزد و بی سودای به دست گرفتن مصادر قدرت در فردای فروپاشی نظام منحوس ولايت فقيه ـ شبانه روز با کمترين امکانات به مبارزهء فرهنگی خود برای روشن نگاه داشتن چراغ مدرنيسم، خردمداری، دموکراسی خواهی، مطالبهء حقوق بشر، و برقراری سکولاريسم ـ بعنوان مهم ترين پادزهر حکومت های ايدئولوژيک ـ مشغولند پنجه می کشيد؟
بله؛ در اين رودخانه که ما در آن شناوريم برگ و گل و شاخ و خاک و خاشاک بسيار است؛ اما هر کس در حد توان و عقل خود می کوشد؛ و تجربهء روزانه به ما می گويد که اين تريبون ها و قلم ها و قدم های ماست که مورد نياز مبارزان داخل کشور است؛ و شما فرمان حذف و ناديده گرفتن اين همه انرژی و وقت و تلاش را ـ آن هم بصورت مژده ای شادمانه ـ صادر می کنيد؟
بله، راهزنان جمهوری اسلامی هر روز يکی را از جمع ما می دزدند، يکی را با چاقو سر می برند، يکی را با مسلسل به گلوله می بندند، يکی را با توطئه بدنام می کنند، يکی را با پول می خرند، اما هنوز اين قافله زنده است و تلاش می کند تا گوهر آن جنبش فرهنگی را ـ که عصارهء مبارزه با يک خطای فرهنگی و يک اعوجاج دردناک تاريخی است ـ در سراسر اذهان جوانان ما بگستراند تا فردای ايران از نعمت بزرگ آزاد انديشی، تبعيض گريزی، همزيستی مشفقانه و انديشمندی خردمدارانه خالی نباشد.
از طنزنويسی کوشنده و به مختصری خرسند در ميان ما که هر روز چهرهء منفور قداست ولی فقيه را به نيش کلامش در هم می شکند گرفته، تا انديشمندی که راز «امتناع انديشه» را در تاريخ مان فاش می کند، تا مردان و زنانی که با خون دل به نوشتن «دائره المعارف ايران» مشغولند، تا آنها که خبر زندان رفتن ها و دردهای شما را به گوش جهانيان رسانده اند، تا آنها که در جوار موزه های دنيا برای اعتراض به تخريب آرامگاه کورش بزرگ امضاء جمع می کنند، تا آنها که از فرهنگ انسانمدار و خردگرا می نويسند، تا آنها که حاصل دانش خود را در برنامه های راديو تلويزيونی برای استفادهء دانشجويان دانشگاه های قبرستان شده و حوزه زدهء کشورمان بازگو می کنند، تا آنها که ديوارهای آهنينی را که حکومت اسلامی کوشيده بر گرداگرد آن کشور بکشد ويران ساخته اند، و حتی تا آن خوانندهء لوس آنجلسی که با ترانه های نه چندان درخشانش می کوشد، در برابر سيل پول نفت خوردهء فرهنگ نوحه خوانان و قرآن به سر گيران و تعزيه گردانان، شراب شادمانی و پايکوبی در جان جوانان ما بريزد، هزاران انسان عاشق وطن در خارج از کشور به پيکرهء اپوزيسيونی فرهنگی شکل می بخشند که چرخ سيستم گستردهء آموزش و پرورش اسلامی را پنجر کرده و راه های اميدش به استقرار فضائی آفريده در قرون وسطای تاريخ آدمی را سد نموده است.
شما اما، با کوردلی تمام، اين همه را نمی بينيد و، غوطه ور در تلقين های شبانه روزی ميزبانان تان، می کوشيد ـ چه آگاه و چه نا آگاه ـ به مردم دو سوی مرزهای ايران چنين تلقين کنيد که ما «وجود خارجی نداريم».
اما براستی که نمی دانم اگر ما نبوديم، اگر دريچه های نشريات و راديو تلويزيون ها و انجمن های ما بروی شما باز نبود، شما اکنون در کدام فردوگاه اروپائی، سرگردان، پی آدمی می گشتيد که بتواند حرف های شما را برای رانندهء ماشينی که قرار است شما را به مرکز شهر ببرد ترجمه کند.
نه آقا جان! ما هستيم، اما، بقول قديمی ها، فقط دستمان برای آدم هايي چون شما نمک ندارد

وزير جنجالی شاه درآستانة هشتاد سالگی





وزير جنجالی شاه درآستانة هشتاد سالگی جوانی کجايی که يادت بخير!

داريوش همايون در آستانة پيری تلاش می کند تا خود را ــ بهر حال ــ حتی با بزرگداشت هشتاد سالگی ,مطرح, کند چرا که بقول شاعر: موی سر کرده سپيد و هيچ کارش سر نشد / دست و پايی می زند، اينک که آب از سر گذشت داريوش همايون در زمره عناصر با نفوذ و يكى از سرشناس ترين تئوريسين هاى عصر زمامدارى محمد رضا شاه به شمار مى آيد كه در دوران حيات اجتماعى و سياسى اش عهده دار مشاغل حساس و مسئوليت هاى متعدد آشكار و پنهانى بوده است. عضويت در حزب سوسياليست ملى كارگران ايران (سومکا)، كار در موسسه فرانكلين، دبيرى سنديكاى نويسندگان و خبرنگاران مطبوعات، آموزش در هاروارد از رهگذر بورس نيمن، بنيانگذارى روزنامه آيندگان، ارتباط با دولتمردان اسرائيل و مقامات آمريكا، قائم مقام حزب رستاخيز، وزير اطلاعات و جهانگردى و سخنگوى دولت آموزگار و... , بخشى از كارهاى اجتماعى و سياسى وى محسوب مى شود. از داريوش همايون است كه: , يک نظام سياسی به درجاتی نه چندان اندک ، ساخته نيروهای مخالف نيز هست. سهم و مسئوليت مخالفان در شکل دادن به فضا و نظام سياسی چندان کمتر از حکومت ها نيست که بتوان ناديده گرفت,. ,نگاه از بيرون،داريوش همايون،چاپ اول، ۱۹۸۴ ، ص ۲۰۷, ,اما يک نطام سياسی همه ساخته رهبرانش نيست، مخالفانش نيز در آن سهمی بزرگ دارند., گذر از تاريخ، داريوش همايون، چاپ اول ۱۹۹۲، ص ۹۴ عباس ميلاني، يکی از دوستان نزديک داريوش همايون در کتاب ,معمای هويدا، چاپ سوم، خرداد ۱۳۸۰، ص ۲۴۹,، در مورد داريوش همايون و تاًسيس روزنامه ,آيندگان, می نويسد: "در سال۱۳۴۴ داريوش‏ همايون كه در آن زمان روزنامه نگارى ناسيوناليست و پراستعداد بود، ... در دوران اقامتش‏ ( در آمريكا) ... مقاله اى درباره ى رشد سياسى در ايران نوشت. معتقد بود كه نظام سياسى را بايد، هرچه زودتر از درون اصلاح كرد. مقاله اش‏ در تهران جنجالى به پا كرد. وقتى پس‏ از پايان سفرش‏ به تهران بازگشت، هويدا او را براى ناهار به دفتر نخست وزيرى دعوت كرد... در ديدارش‏ با همايون، هويدا از اصلاحات سياسى مورد بحث در مقاله اش‏ پرسيد. ... همايون در جواب تأكيد كرد كه شرط اول اين گونه نوسازى، ايجاد يك روزنامه ى مستقل و ليبرال مسلك و در عين حال وفادار به دولت است. مى گفت چنين روزنامه اى مى تواند سطح بحثهاى جامعه را بركشد.... دراواخر سال ۱۳۴۵ جلسه اى در دفتر نخست وزيری تشكيل شد كه هويدا و نصيرى و همايون در آن شركت داشتند. دستور جلسه چند و چون تأسيس‏ همان روزنامه اى بود كه همايون در طلبش‏ بود...نام روزنامه جديد آيندگان بود... گرچه دولت اكثريت سهام آيندگان را در اختيار داشت، و گرچه ساواك از طريق ( منوچهر آزمون) در روزنامه حضور دايمى داشت و گرچه همايون خود روزنامه نگارى سرشناس‏ و قابل اطمينان بود و سالها عليه كمونيسم جنگيده بود، با اين حال اندكى پس‏ از آغاز كار آيندگان، خشم شاه عليه آن برانگيخته شد . دو نفر از مسئولان و صاحبان اصلى روزنامه (جهانگير بهروز، از روزنامه نگاران با سابقه، به خاطر مقاله اى كه در سال ۱۳۵۰ در باب چند و چون آزادى مطبوعات نوشت و ديگرى برادر حسنعلى منصور كه خود از نخستين اعضاى كانون مترقى بود و گويا خشم شاه به او به خاطر نوشتن مقاله اى بود در آيندگان) ... به دستور مستقيم شاه از آيندگان اخراج شدند..." در گزارش‏ دفتر اطلاعات و تحقيقات وزارت امور خارجه امريكا، مندرج در كتاب معماى هويدا در صص‏ ۲۲۳ ۲۲۴ از جمله مى خوانيم: "... اين گزارش‏ در سال ۱۳۴۴ تدارك شده بود و وصفى دقيق از ساخت قدرت خودكامه در ايران ارائه مى كند... مى بينيم حتى در آن سال ابعاد قدرت شاه به راستى حيرت آور و خوف انگيز بود. در گزارش‏ آمده كه: شاه كنونى فقط پادشاه نيست. در عمل نخست وزير و فرمانده كل نيروهاى مسلح هم هست. تمام تصميمات مهم دولت را يا خود اتخاذ مى كند، يا بايد پيش‏ از اجراء ، به تصويب او برسد. هيچ انتصاب مهمى در كادر ادارى ايران بى توافق او انجام نمى گيرد. كار سازمان امنيت را به طور مستقيم در دست دارد. روابط خارجى ايران را خودش‏ اداره مى كند. انتصابات ديپلماتيك همه با اوست. ترفيعات ارتش‏، از درجه سروانى به بالا، تنها با فرمان مستقيم او صورت مى پذيرد. طرح هاى اقتصادى ... همه براى تصميم گيرى نهايى به شاه ارجاع مى شود. ... نمايندگان مجلس‏ را او برمى گزيند. در عين حال ، تعيين ميزان آزادى عمل مخالفان در مجلس‏ هم ، به عهده اوست. تصميم نهايى در مورد لوايحى كه به تصويب مجلس‏ مى رسد با اوست. شاه يقين دارد كه در شرايط فعلى، حكومت فردى او تنها راه حكمروايى بر ايران است" نمونه ى ديگر: "به گفته ريچارد هلمز، كه زمانى رئيس‏ سيا و بعدها سفير آمريكا در ايران بود "هيئت دولت، زير نظر هويدا، توانايى ها و نهادهاى لازم را براى تصميم گيرى و سياست گذارى را پيدا كرده... اگر البته شاه اجازه دهد. از سال ۱۳۴۲ به بعد، شاه به طور روزافزاونى در تصميمات و مسايل روزمره دخالت مستقيم پيدا كرد و ديگر حاضر نبود قدرت خود را به ديگران واگذار كند. "معماى هويدا، ص‏ ۳۶۰" حسين بنی احمد سر دبير اطلاعات در سال ۱۳۵۶ در نشستی به نحوه چاپ مقاله,استعمار سرخ و سياه, به قلم ,احمد رشيدی مطلق, در تاريخ ۱۷ دى ماه ۱۳۵۶ در روزنامه اطلاعات اشاره كرد و گفت: غروب چهارشنبه ۱۴ دى ۱۳۵۶ در دفتر روزنامه بودم كه يكى از همكارانم از كنگره حزب رستاخيز تلفن كرد و گفت مطلبى از سوى داريوش همايون ـ وزير اطلاعات وقت ـ به وى ارائه شده و او تأكيد كرده كه اين مقاله هر چه زودتر بايستى در روزنامه اطلاعات چاپ شود. از همكارم تقاضا كردم كه مطلب را به روزنامه بفرستد. ساعت ۷ بعد‌ازظهر مطلب به دستم رسيد. مقاله روى ۴ صفحه امتحانى با خطى خام ولى خوانا نوشته شده بود. هنگامى كه مطلب را خواندم متوجه غير عادى بودن آن شدم و حدس زدم كه رژيم قصددارد تكليف خود را با مخالفان مذهبى يكسره كند. آنان تشخيص داده بودند كه روزنامه وسيله‌اى مناسب براى اين كار است. مدتى فكر كردم و پس از بررسى اوضاع به اين نتيجه رسيدم كه چاپ اين مقاله در روزنامه اطلاعات عواقب سوئى دارد. لذا تصميم گرفتم از سمت سردبيرى روزنامه استعفا دهم. از يكى از همكارانم تقاضا كردم كه نام مرا از روزنامه حذف كند. در خصوص اين مطلب با شخص ديگرى صحبت نكردم و فرداى آن روز به سفر رفتم. وقتى كه روز شنبه از سفر برگشتم متوجه شدم كه مسؤولان وقت روزنامه به شدت از بالا تحت فشار هستند و مثل اين كه به جز انتشار مقاله ياد شده راهى براى آنان باقى نمانده بود. بلافاصله همان روز از سوى فرهاد مسعودى مدير مسؤول وقت روزنامه اطلاعات بازخواست شدم او از من پرسيد چرا استعفا كردي؟ توضيح دادم قصد نداشتم در اين كار سهيم باشم. لذا براى سلب مسؤوليت از خود چاره‌‌اى جز استعفا نداشتم. شايان ذكر است كه استعفاى من به عنوان سردبير در ساير نشريات داخلى و خارجى نيز انعكاس يافت. بني‌احمد در ادامه سخنان خود افزود: در مورد اين مقاله از سوى روزنامه با داريوش همايون تماس گرفته شد و گفتگوهاى زيادى درگرفت. احمد شهيدى قائم مقام روزنامه به همايون گفته بود كه پس از انتشار اين مقاله مخالفان عكس‌العمل نشان خواهند داد و احتمالاً ساختمان روزنامه را بر سر كارمندان آن خراب خواهند كرد. همايون هم در پاسخ گفته بود در صورتى كه مقاله در روزنامه اطلاعات چاپ نشود ما آن را بر سر شما خراب خواهيم كرد. آنگاه همايون افزود: طبق دستور نخست‌وزير اين مقاله بايد هر چه زودتر چاپ شود. وى در توضيح مطلب گفت: پس از آن كه فرهاد مسعودى از صحبت با داريوش همايون در مورد چاپ نكردن مقاله نا اميد شد به جمشيد آموزگار ـ‌ نخست وزير وقت ـ تلفن كرد تا بلكه او را واسطه چاپ نكردن مقاله كند. اما آموزگار كه خودش هم بي‌خبر بود، موضوع را به همايون ارجاع مي‌داد يعنى مسؤوليت چاپ و انتشار آن را بر عهده همايون گذاشت. بني‌احمد در ادامه مطلب گفت: طبق اطلاعى كه من دارم آموزگار وقتى كه به نخست‌وزيرى رسيد. تمايلى به حضور همايون در كابينه‌اش نداشت. بلكه اين شاه بود كه به او دستور داد تا همايون را به وزارت اطلاعات منصوب كند. در آستانه هشتاد سالگی داريوش همايون باز می گرديم به سخنان او در سال ۱۹۸۴، زمانی که سالها از وزارت او در رژيم محمد رضا شاه گذشته بود. , يک نظام سياسی به درجاتی نه چندان اندک ، ساخته نيروهای مخالف نيز هست. سهم و مسئوليت مخالفان در شکل دادن به فضا و نظام سياسی چندان کمتر از حکومت ها نيست که بتوان ناديده گرفت,. ,نگاه از بيرون،داريوش همايون ، چاپ اول، ۱۹۸۴ ، ص ۲۰۷, 1 مهر 1387

تاریخ درستی دغدغه‌های مصدق را اثبات کرد اصل مصاحبه‌ی دکتر مصدق در نشریه فرانسوی


تاریخ درستی دغدغه‌های مصدق را اثبات کرد اصل مصاحبه‌ی دکتر مصدق در نشریه فرانسوی

پس از چاپ
مطلبی در مورد مصاحبه ی دکتر مصدق با آندره بریسودر سال 1951، دوستان و خوانندگان زیادی که از بروز و تازه بودن گفته های دکتر مصدق شگفت زده شده بودند در ایمیل های شخصی از من خواستند تا اصل مصاحبه را که به زبان فرانسه انجام شده بود در اختیار آنها قرار دهم. از همین روی از آقای رحیم شریفی، مدیر مسئول محترم نشریه سهند درخواست کردم تا برای پخش در وبلاگ، اصل مصاحبه را در اختیار من قرار دهنداین مصاحبه بخشی از مقاله ی آقای نیو نابت، به نام «نام نیک رفتگان ضایع مکن» است که در سهند شماره ی 26 به چاپ رسیده است.
http://irannational.blogspot.com/2008/09/1951.html
يکي از آخرين گفتگوهاي دکتر مصدق با آندره بريسو، خبرنگار فرانسوي در ‏پانزده ژوئيه هزاونهصدو پنجاه ويک به شرح زیر است:‌

مصدق به من گفت: من پير شده ام. فکر نميکنم به سن هشتاد برسم . شايد هرگز نتوانم به آنچه براي کشورم آرزو ‏ميکنم جامه عمل بپوشانم ولي مطمئنم ديگران خواهند آمد، که پس از من اين کار ها را به انجام خواهند رسانيد. ‏آنها امپرياليست ها و شوروي ها را بيرون خواهند کرد. شاه را يا از بين ميبرند و يا اخراج ميکنند. او با اينکه نرم ‏خوست، آرزوي بزرگش اين است که جاي کورش را بگيرد و همه کاره مملکت شود. فکر نميکنم حزب توده قادر ‏به گرفتن و حفظ قدرت باشد. همينطور ارتش را توانا براي بر خاستن و بر پايي يک نظام ديکتاتوري نمي بينم. ‏اميدوارم سر کرده هاي شيعه قصد جدي براي ورود به عرصه سياست نداشته باشند. اگر چنين شود، ايران در ‏آستانه وضعيت فاجعه آميزي قرار خواهد گرفت که بدوا همسايگان ايران (عراق، سوريه و اردن) را در حالت ‏جنگي با ما قرار ميدهد. من واقعا از اين تشکيلات مذهبي هراس دارم. درست است که ما مسلمان هستيم، ولي در ‏واقع عرب نيستيم و رودرروي سني ها قرار داريم. بدين ترتيب تشکيلات آخوند هاي شيعه با آن سلسله مراتب و ‏امکانات اگر به قدرت دست يابد، ما در داخل مواجه با
انقلابي
خونين خواهيم شد و در خارج بايد نتايج جهاد عليه ‏عراق و اردن و سوريه را تحمل کنيم. فکر نميکنم مصر و حتا اسرائيل مداخله کنند

۱۳۸۷ مهر ۱, دوشنبه

سِر شاپور ريپورتر و کودتاي 28 مرداد 1332 قسمت نهم

در منابع خارجي منتشر شده دربارۀ کودتا، جايگاه شاپور- به جز همان موردي که وودهاوس از او به عنوان يک مأمور کم اهميت در زمان کودتا ياد کرده- به کلي استتار شده و نقش او به ديگران نسبت داده شده است. اين رويه از سال 1979 با خاطرات کرميت روزولت آغاز شد و در منابع بعدي تا به امروز ادامه يافت.
استتار نقش مأموران و شبکه هاي اصلي اطلاعاتي فعال در دوران نهضت ملّي نفت و کودتا، از طريق انگشت نما کردن عناصر شناخته شده و تمرکز تبليغات بر روي ايشان، از همان زمان حادثه رواج داشت. در دوران دولت مصدق، شبکه مطبوعاتي و تبليغاتي وابسته به سرويس اطلاعاتي بريتانيا در ايران اخبار و شايعات فراواني را دربارۀ توطئه برادران رشيديان و ارتباط آنان با سفارت انگليس پخش مي کردند. اين شايعات تا بدان حد گسترده بود که در يک ساله قبل از کودتا تمامي ايرانياني که با سياست و روزنامه سروکار داشتند، برادران رشيديان را به عنوان مأموران سفارت انگليس و توطئه گران عليه دولت مصدق به خوبي مي شناختند. اين موج تبليغاتي در مواردي منجر به تعقيب برادران رشيديان از سوي دولت شد و در 21 مهر 1331/ اکتبر 1952 علت بازداشت برادران رشيديان «تباني با يک سفارتخانه خارجي براي سرنگوني دولت» اعلام گرديد. ولي رشيديان ها اندکي بعد (اسفند 1331/ فوريه 1953) آزاد شدند و با فراغ بال به اقدامات خود ادامه دادند بي آن که دولت به طور جدّي متعرض ايشان شود. بريان لپينگ مي نويسد:
يکي از شکاياتي که طرفداران مصدق در مورد مصدق عنوان مي کردند اين بود که با علم به وابستگي آشکار رشيديان ها و امثال آن ها از هر نوع اقدام مؤثري بر ضد آن ها کوتاهي ورزيد.
[155]
اين معماي بزرگ را چگونه بايد حل کرد؟
برادران رشيديان، به ويژه اسدالله، افرادي متظاهر و لاف زن و جنجالي بودند و از وابستگي ديرين خانوادگي خود به سفارت انگليس به عنوان حربه اي آشکار براي قدرت طلبي و سودجويي بهره مي بردند و به ويژه به پدر بدنام خود، حبيب الله رشيديان،
[156] تفاخر مي کردند. برادران رشيديان در عمليات توطئه گرانه سال هاي 1320 -1332 و در کودتا نقش داشتند. براي مثال، احتمالاً اين درست است که اسدالله رشيديان در 15 ژوئيه 1953/ 24 تير 1332 با اشرف پهلوي در ريويرا [157] ملاقات کرد و مقدمات ملاقات او را با نورمن دربي شاير، نماينده ام. آي. 6، و استفن ميد، [158] نماينده سيا، فراهم نمود. ولي نقش اصلي ايشان در عمليات کودتا نه اينگونه اقدامات بلکه جنجال آفريني و جلب توجه همگان به سوي خويش بود تا در سايه اين انحراف شبکه هاي پنهان ام. آي. 6 با فراغ بال کار خود را پيش برند. دکتر مصدق نيز، با شناختي که از شخصيت و روحيات برادران رشيديان داشت، هدايت عمليات براندازي عليه خود را در قواره ايشان نمي ديد و لذا به طور جدّي متعرض شان نمي شد. اغراق ها و شايعه پراکني ها دربارۀ نقش برادران رشيديان سهم بزرگي در غيرجدّي کردن خطر کودتا داشت. بدينسان، برادران رشيديان، از همان زمان، شهرتي بسيار بزرگ تر از عملکرد واقعي خود يافتند و عملاً به نام رمزي بدل شدند براي تمامي مأموران و شبکه هاي اينتليجنس سرويس در ايران. در منابعي که بعدها از سوي سرويس هاي اطلاعاتي بريتانيا و ايالات متحده منتشر شد، از اين شهرت استفاده شد و تمامي عوامل متنفذ ام. آي. 6 در ايران در زير يک نام رمز قرار گرفتند: "برادران رشيديان" !


تصوير برادران رشيديان در صدر مقاله روزنامه تايمز لندن درباره کودتاي 28 مرداد (27 مه 1986)

در تاريخچه ويلبر مواردي به برادران رشيديان منتسب است که به طور قطع بايد به کارنامه شاپور ريپورتر تعلق داشته باشد. يک مورد مهم را بررسي مي کنيم:
محمدرضا پهلوي، به دليل هراس ناشي از ضعف شخصيتي، تمايلي به شرکت در کودتا نداشت. جلب رضايت او يکي از محورهاي مهم عمليات مشترک ام. آي. 6 و سيا به شمار مي رفت. به اين دليل بود که در اوائل مرداد ماه 1332 ژنرال نورمن شوارتسکف و اشرف پهلوي به ايران اعزام شدند. و در همين چارچوب بود که نمايندگان سرويس هاي اطلاعاتي ايالات متحده آمريکا و بريتانيا مخفيانه با شاه ملاقات کردند و به طور رسمي حمايت دولت هاي متبوع خود از کودتا را به اطلاع او رسانيدند.
فردي که به عنوان نماينده رسمي دولت ايالات متحده به ديدار شاه رفت، کرميت روزولت بود. اين ملاقات در نيمه شب شنبه 10 مرداد 1332/ اوّل اوت 1953 در درون يک اتومبيل در حوالي کاخ سعدآباد صورت گرفت.
[159] ديدار روزولت با شاه کاملاً طبيعي است زيرا او به عنوان نماينده رسمي دولت متبوع خود در مقامي جاي داشت که مي توانست اعتماد شاه را جلب کند و حمايت دولت آيزنهاور را به او ابلاغ نمايد. ولي چه کسي از سوي دولت بريتانيا با شاه ملاقات کرد؟ تاريخچه ويلبر طرف بريتانيايي شاه را در اين ملاقات با نام "اسدالله رشيديان" مي شناساند:
[پس از پايان مأموريت اشرف پهلوي و خروج او از ايران،] دومين فرستاده در هيئت اسدالله رشيديان، عامل اصلي اينتليجنس سرويس در ايران، وارد صحنه شد. طبق نقشه، وظيفه اوليه اسدالله رشيديان در رابطه با شاه، متقاعد کردن فرمانروا بود که رشيديان سخنگوي رسمي دولت بريتانياست. در اجراي نقشه، شاه بايد يک عبارت کليدي برمي گزيد که بعداً برنامه فارسي بنگاه سخن پراکني بريتانيا [بي. بي. سي.] در تاريخ معين آن را تکرار مي کرد. دربي شاير در لندن ترتيبات لازم را داد تا اين عبارت به بي. بي. سي. داده شود. در 30 و مجدداً در 31 ژوئيه شاه با اسدالله رشيديان ديدار کرد. او پيام را شنيده بود ولي خواستار فرصت شد تا درباره اوضاع بينديشد. بهرحال، اسدالله توانست شاه را براي ديدار با فرستاده آمريکايي، ژنرال شوارتسکف، آماده کند و بر اين امر تأکيد ورزد که اين فرستاده نيز پيام را تکرار خواهد کرد و به اين ترتيب در مورد همکاري نزديک پادشاهي متحده بريتانيا و ايالات متحده آمريکا در انجام اين کار تضمين بيشتري خواهد داد.
... در اوّل اوت، دو روز پس از اين که پرنسس اشرف ايران را ترک کرد و شاه پيام بي. بي. سي. را شنيد که او را متقاعد مي ساخت اسدالله رشيديان سخنگوي رسمي دولت پادشاهي متحده بريتانياست، شوارتسکف با شاه ديداري طولاني داشت. شاه که نگران استراق سمع به وسيله ميکروفون مخفي بود، ژنرال را به سالن رقص بزرگي برد، ميز کوچکي را درست در وسط سالن قرار داد و هر دو در کنار آن نشستند... بعد از اين ديدار، ملاقات هاي متعدد ديگري انجام شد. بعضي از اين ملاقات ها ميان شاه و روزولت بود و بعضي ميان شاه و رشيديان. در اين نشست ها براي از ميان بردن تزلزل و بي تصميمي ريشه دار شاه فشار شديدي بر او وارد شد.

گفتيم که اسدالله رشيديان به عنوان يک شخصيت متظاهر و جنجالي و شياد چهره اي کاملاً شناخته شده داشت. رشيديان در قواره اي نبود که شاه در چنان موقعيت حسّاسي به او اعتماد کند و وي را به عنوان «نماينده رسمي دولت بريتانيا» به رسميت شناسد. اسدالله رشيديان عضو سرويس اطلاعاتي بريتانيا نبود بلکه تنها يک عامل بومي به شمار مي رفت. او نمي توانست از سوي دولت بريتانيا عهده دار اين مأموريت رسمي و بسيار مهم شود و در برابر شاه به عنوان مقامي همطراز با کرميت روزولت ظاهر گردد. به علاوه، در اين زمان اسدالله رشيديان در زير ذرّه بين دستگاه اطلاعاتي و امنيتي دولت مصدق و، احتمالاً سازمان اطلاعاتي حزب توده و شبکه هاي مخفي اتحاد شوروي در ايران، قرار داشت. به دلايل فوق، اعزام رشيديان به اين مأموريت را بايد يک حماقت صرف دانست. قطعاً هدايت کنندگان عمليات کودتا تا بدين حدّ ناشي و آماتور و بيگانه با روانشناسي ايرانيان و فضاي سياسي ايران نبودند.

اسدالله رشيديان
چه کسي مي توانست عهده دار اين مأموريت مهم شود؟ طبق اسنادي که معرفي شد، کسي که از جايگاهي متناسب با اين مأموريت برخوردار بود سرهنگ دوّم شاپور ريپورتر است. در اسناد فوق ديديم که شاپور از سال 1326/ 1947 افسر رابط سرويس متبوع خود با شخص شاه بود و در سال هاي 1330 -1332 بدون ايجاد کمترين سوءظن و در گمنامي کامل به عنوان معلم زبان انگليسي ملکه ثريا به دربار رفت وآمد داشت و از اعتماد فراوان شاه برخوردار بود. سرويس اطلاعاتي بريتانيا چرا نبايد در اين مأموريت از او استفاده کند و فردي چون اسدالله رشيديان را به ميدان کشد؟ به علاوه، کسي که پدرش (اردشير ريپورتر)، در سمت مقام ارشد اطلاعاتي بريتانيا در ايران در صعود پدر محمدرضا پهلوي به سلطنت نقش اساسي ايفا کرده بود، بيشتر مي توانست مورد اعتماد شاه باشد و بر او تأثير بگذارد يا پسر حبيب الله رشيديان (مستخدم سفارت بريتانيا در تهران)؟
براي روشن تر شدن مسئله، مطالب مندرج در تاريخچه ويلبر را دربارۀ نقش "اسدالله رشيديان" از 8 تا 20 مرداد 1332 بازخواني مي کنيم:

در 8 مرداد 1332/ 30 ژوئيه 1953 "رشيديان" [شاپور ريپورتر] با شاه ديدار کرد و اعلام رمز از سوي بي. بي. سي. را به اطلاع او رسانيد. شاه پس از شنيدن رمز و اطمينان يافتن از حمايت دولت بريتانيا از کودتا، به پيشنهاد "رشيديان" [شاپور ريپورتر]، ملاقات با شوارتسکف را پذيرفت. شوارتسکف در روز شنبه 10 مرداد/ اوّل اوت با شاه ملاقات کرد و "رشيديان" [شاپور ريپورتر] در نيمه شب شنبه ملاقات پنهاني کرميت روزولت با شاه را ترتيب داد.
[160]

ژنرال شوارتسکف
در 11 مرداد/ 2 اوت "رشيديان" [شاپور ريپورتر] جزئيات رفتار شاه در عمليات کودتا را به او اطلاع داد. او به مقامات سيا گزارش داد که شاه موافقت کرده مصدق را عزل و زاهدي را هم به عنوان نخست وزير و هم به عنوان جانشين فرمانده کل قوا منصوب کند.
در 12 مرداد/ 3 اوت روزولت بار ديگر با واسطه "رشيديان" [شاپور ريپورتر] با شاه ملاقات کرد. شاه خواست که از آيزنهاور تضميني دال بر تأييد اقدام او در خلع مصدق دريافت کند.
در 13 مرداد/ 4 اوت آيزنهاور در اجلاس فرمانداران در سياتل سخن گفت و اعلام کرد که ايالات متحده بيکار نخواهد نشست تا ناظر سقوط ايران به پشت پرده آهنين باشد. روزولت، در ملاقات مجدد با شاه، از اين گفته آيزنهاور استفاده کرد و به شاه گفت که آيزنهاور اعتماد بيشتر به مصدق را غيرمفيد مي داند و سخن فوق براي راضي کردن شاه بوده است. در پايان، شاه گفت که وي مجدداً در اين باره با "رشيديان" [شاپور ريپورتر] مذاکره خواهد کرد.
در 16 مرداد/ 7 اوت بار ديگر "رشيديان" [شاپور ريپورتر] با شاه ملاقات کرد و شاه پذيرفت که عمليات در شب 10 يا 11 اوت انجام شود.
در 17 مرداد/ 8 اوت روزولت مجدداً با شاه ملاقات کرد و عليه روحيه بي تصميمي لجوجانه او جنگيد و آن را تا آنجا درهم شکست که شاه پذيرفت به طور شفاهي افسران منتخب ارتش را تشويق کند که در عمليات شرکت نمايند.
کرميت روزولت

در 18 مرداد/ 9 اوت نوبت به مبارزه "رشيديان" [شاپور ريپورتر] با شاه رسيد. او گزارش داد که شاه در 12 اوت به رامسر خواهد رفت و تا قبل از اين سفر بايد با زاهدي و افسران اصلي شرکت کننده در عمليات ملاقات کند و به طور شفاهي انتخاب زاهدي به عنوان رئيس جديد دولت را اعلام نمايد.
در 19 مرداد/ 10 اوت
سرهنگ حسن اخوي با شاه ديدار کرد و اسامي افسران ارتش را که پس از دريافت فرمان از شاه آماده اقدام هستند اعلام نمود. شاه مجدداً تأکيد کرد که وي طرح را مي پذيرد ولي هيچ کاغذي را امضا نخواهد کرد. اخوي به اين تصميم اعتراض کرد و شاه مجدداً براي بحث درباره اين موضوع بسيار مهم به دنبال "رشيديان" [شاپور ريپورتر] فرستاد. "رشيديان" [شاپور ريپورتر] پيامي از روزولت را به همراه آورد. روزولت گفته بود اگر شاه در ظرف چند روز تصميم نگيرد وي با نفرت تمام ايران را ترک خواهد کرد. در پايان اين ديدار شاه گفت که اوراق را امضا خواهد کرد، زاهدي را خواهد ديد و سپس به رامسر خواهد رفت. [161]

سرلشکر حسن اخوي
در 20 مرداد/ 11 اوت شاه با زاهدي ملاقات کرد و عازم رامسر شد ولي اوراق، برخلاف قولي که به "رشيديان" [شاپور ريپورتر] داده بود، براي امضاء آماده نبود. شاه قول داد به محض اين که اوراق براي او به رامسر فرستاده شود آن ها را امضاء خواهد کرد. روزولت و "رشيديان" [شاپور ريپورتر] پس از مذاکره به تصميمي نزديک به پيش نويس اصلي طرح تي پي آجاکس در لندن رسيدند و تصميم گرفتند که دو فرمان تهيه شود؛ در يکي مصدق خلع و در ديگري زاهدي به عنوان نخست وزير منصوب گردد. "رشيديان" [شاپور ريپورتر] و ... [اسدالله علم؟]، که يکي از مأموران کارکشته بريتانيا بود، اسناد را تهيه کردند. [162]
اين بازخواني به وضوح تمام نشان مي دهد که "اسدالله رشيديان" مندرج در تاريخچه ويلبر در موارد فوق نمي تواند کس ديگري به جز شاپور ريپورتر باشد؛ آن مأمور بلندپايه ام. آي. 6 که تمامي ديدارهاي پنهان شاه با روزولت را ترتيب داد و در 20 مرداد 1332 به همراه روزولت دربارۀ سرنوشت نهايي عمليات تصميم گرفت. آيا به راستي اسدالله رشيديان واقعي در چنين مقام و موقعيتي جاي داشت؟

شاپور ريپورتر، سادچيکف (سفير شوروي)، سپهر ذبيح. نفر چهارم احتمالاً اسدالله رشيديان است. نفر پنجم را نشناختم.
زيرنويسها و مآخذ:
155- بريان لپينگ، سقوط امپراتوري انگليس و دولت دکتر مصدق، ترجمه محمود عنايت، تهران: کتابسرا، 1365، ص 53.
156- حبيب الله رشيديان، پدر سيف الله و اسدالله و قدرت الله، در دوران سلطنت احمد شاه قاجار مستخدم سفارت انگليس در تهران بود و تأمين ارتباطات اطلاعاتي مأموران انگليسي با تعدادي از عوامل ايراني را به دست داشت. او در آن سال ها و نيز در سال هاي پس از شهريور 1320 با سيد ضياءالدين طباطبايي رابطه نزديک داشت. (بنگريد به: ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 2، صص 339- 341) آيت الله کاشاني برادران رشيديان را به عنوان «شاگرد سيد ضياءالدين طباطبايي» معرفي مي کرد. (آيت الله سيد ابوالقاسم کاشاني به روايت اسناد، تهران: مرکز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، 1379، ج 2، ص 930) در ميان اسنادي که در زمان انقلاب از خانه شخصي سيف الله رشيديان به دست آمده يک جلد کتاب فرهنگ اصطلاحات انگليسي به فارسي تأليف شاپور ريپورتر وجود دارد که شاپور با دستخط خود آن را چنين اهدا کرده است:
«تقديم به الياس با بهترين آرزوها و گرم ترين سلام ها- 5 اکتبر 1977». انگليسي ها، زماني که نخواهند نام فردي را مستقيماً ذکر کنند، او را "الياس" مي خوانند. آمريکايي ها در چنين مواردي John Doe را به کار مي برند.


157- Riviera
158- Stephen Johnson Meade
159- بنگريد به: کرميت روزولت، کودتا در کودتا، ترجمه علي اسلامي، تهران: چاپخش، بي تا، صص 167- 169.
160- اسدالله و سيف الله رشيديان در كتاب روزولت با اسامي مستعار "نوسي" و "كافرون" ("پسر خندان" و "موسيقي دان ديوانه") معرفي شده اند. به نوشته روزولت، ملاقات او با شاه را "نوسي" (اسدالله رشيديان) ترتيب داد.
161- ملاقات فوق بيانگر نقش مهم سرهنگ حسن اخوي در کودتاست. سال ها پيش ارتشبد حسين فردوست اخوي را «طرّاح کودتا» خواند و چنين نوشت: «در واقع، کودتا به دليل تشکيلات وسيع و منظم و طراحي شده به وسيله سرلشگر اخوي موفق شد. او در حين اجراي طرح خود را به بيماري زد و در بيمارستان شماره 2 ارتش بستري شد و ناله کرد براي اين که در صورت شکست کودتا را به او نسبت ندهند... اين اخوي بود که کودتاي 28 مرداد را طراحي کرد بدون آن که تابع زاهدي باشد و يا از او دستور گرفته باشد. او طرّاح فوق العاده اي بود. طرح او دقيقاً اجرا شد و به موفقيت زاهدي منجر گشت که تصور مي کرد موفقيت کودتا به خاطر اوست.» فردوست، حسن اخوي را وابسته به سرويس اطلاعاتي بريتانيا و «مغر متفکر گروه ارفع» مي دانست. (ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 1، صص 176- 180. براي آشنايي با زندگينامه اخوي بنگريد به: همان مأخذ، ج 2، صص 434- 436)
162- در سند نيويورک تايمز نام فرد ديگري که به همراه "رشيديان" [شاپور ريپورتر] فرامين خلع مصدق و انتصاب زاهدي را تهيه کرد و سمت او در دربار سياه شده است. سايت کريپتوم اين فرد را "سليمان بهبودي" و سمت او را "رئيس کاخ هاي شاه" يا "رئيس بيوتات شاه" معرفي کرده است. در اين زمان سليمان بهبودي رئيس تشريفات و رحيم هيراد رئيس دفتر مخصوص شاهنشاهي و اسدالله علم رئيس اداره املاک و مستغلات دربار بودند. با توجه به رابطه بسيار نزديک دوستانه اسدالله علم با محمدرضا پهلوي و شاپور ريپورتر اين فرد مي تواند علم باشد.

سِر شاپور ريپورتر و کودتاي 28 مرداد 1332 قسمت هشتم

دونالد ويلبر و تاريخچه عمليات کودتا

به رغم اين سير طولاني و پر فرازونشيب، تاکنون مهم ترين سند سيا که دربارۀ کودتاي 28 مرداد 1332 منتشر شده تاريخچه عمليات کودتا نوشته دونالد ويلبر است. اين سند را، ظاهراً، يکي از کارکنان پيشين سيا در اختيار جيمز ريزن، [139] کارشناس نيويورک تايمز در امور اطلاعاتي، قرار داد و نامبرده آن را در شماره هاي 16 آوريل و 18 ژوئن 2000 روزنامه فوق منتشر کرد. سپس، اين سند در سايت نيويورک تايمز قرار گرفت.[140] تاريخچه ويلبر نيز، مانند خاطرات روزولت و وودهاوس، پس از انتشار در ايران بازتاب گسترده يافت و علاوه بر انعکاس در مطبوعات چند ترجمه فارسي از آن منتشر شد. [141]
دونالد ويلبر در لباس عربي

سند جنجالي فوق جمع بندي فشرده اي است از تاريخچه عمليات کودتاي 28 مرداد 1332 که دونالد ويلبر،
[142] يکي از طراحان عمليات، در مارس 1954، هفت ماه پس از کودتا، انجام داده است. ظاهراً ويلبر تاريخچه کودتا را بر اساس اسنادي که در آن زمان در اختيارش بوده و مصاحبه با برخي از شرکت کنندگان در عمليات کودتا تدوين کرده است. متني که به وسيله نيويورک تايمز منتشر شده و امروزه در دسترس محققين قرار گرفته، 15 سال پس از تهيه تاريخچه فوق، در مارس 1969، در تيراژ محدود و با طبقه بندي "سرّي" به عنوان بولتن دروني سيا، در 193 صفحه منتشر شده است. ويرايش و نشر اين بولتن را دين داج، مورّخ اداره کل خاورنزديک سيا، به عهده داشته و در صفحه دوّم يادداشت زير را افزوده است:

يادداشت تاريخنگار
اين اوراق، با عنوان سرنگوني مصدق نخست وزير ايران، در مارس 1954 به وسيله دکتر دونالد ن. ويلبر، که نقش فعالي در عمليات داشت، نگاشته شد. اين بررسي مکتوب شد زيرا مطلوب به نظر مي رسيد در زماني که اسناد يک عمليات مهم به سهولت در دسترس است و خاطرات کارکناني که در آن شرکت داشته اند هنوز تازه است، گزارشي ثبت شده از آن تهيه شود. به علاوه، مقتضي احساس مي شد که بر نتايج معين به دست آمده پس از اتمام عمليات تأکيد شود و برخي از اين تجارب به شکل پيشنهادات قابل کاربرد در آينده، در عمليات مشابه، بيان گردد.
اسناد مربوط به عمليات توصيف شده در اين گزارش، در پرونده هاي پروژه تي پي آجاکس، که به وسيله اداره ايران در اداره کل خاورنزديک و جنوب آسيا نگهداري مي شود، موجود است.
[143]

تمامي اسامي خاص مندرج در اين گزارش از لحاظ دقيق و کامل بودن کنترل شده است. نام اوّل و حروف اختصاري نام وسط هر فرد با تلاش جدّي فراهم شد. در مواردي که نام کوچک و حروف اختصاري نام وسط حذف شده بيانگر آن است که چنين اطلاعاتي به دست نيامد.
دين ل. داج
[144]کارمند تاريخي اداره کل خاورنزديکمارس 1969
در بررسي تاريخچه ويلبر توجه به نکات زير ضرور است:
1- تاريخچه ويلبر در مارس 1969 به وسيله مقامات سيا براي انتشار محدود، احتمالاً براي استفاده آموزشي، مورد تنظيم مجدد و بازنگري قرار گرفته و متني که امروزه در دست ماست نه نسخه اصلي متعلق به سال 1954 بلکه متن تکثيرشده آن در سال 1969 است. اين بولتن با طبقه بندي حفاظتي "سرّي" (secret) ارائه شده در حالي که اسناد مشابه داراي طبقه بندي "به کلي سرّي" (top secret) مي باشند. بنابراين، کاملاً محتمل است که مقامات سيا براي حفظ شبکه ها و عوامل مهم خويش در ايران، که در سال 1969 تمامي يا بسياري از آنان زنده و از نظر سياسي و اجتماعي فعال و باارزش بودند، در تاريخچه ويلبر دستکاري هايي کرده باشند. توجه کنيم که بولتن فوق در اوج جنگ سرد و پس از جنجال "پنج کمبريجي"
[145] تکثير شده است. در آن سال ها احتمال دستيابي مأموران نفوذي اتحاد شوروي به چنين اسناد تکثيرشده اي کاملاً مدّ نظر بود.
2- تاريخچه ويلبر به طور رسمي از سوي سازمان سيا انتشار نيافته و ناشر آن روزنامه نيويورک تايمز است. بنابراين، سند فوق فاقد مهر رسمي ويژه اسناد "از طبقه بندي خارج شده" (declassified) است و در واقع به نحوي عرضه شده که فاقد ارزش حقوقي و غيرقابل ارائه به محاکم بين المللي باشد.
[146]
3- جيمز ريزن، کارشناس نيويورک تايمز و ناشر تاريخچه ويلبر، ظاهراً براي حفظ امنيت ايرانيان شرکت کننده در کودتا، بخش هايي از سند را "سياه" کرد و اندکي بعد سايت ديگري به نام کريپتوم، که به وسيله جان يانگ [147] اداره مي شود، مدعي شد که اسامي سياه شده را "کشف" کرده و سپس متن "بدون سانسور" تاريخچه ويلبر را، با افزودن اسامي در داخل []، منتشر نمود. [148] اين ماجرا، به دلايل زير، قابل تعمق است:
الف- نيويورک تايمز با روش "ديجيتالي" به سياه کردن اسامي دست زد؛ يعني بر روي متن اسکن شده از طريق نرم افزار لايه هاي سياه رنگي قرار داد. اين غيرجدّي ترين روش براي سانسور کردن يک سند است. اگر واقعاً حذف اسامي مدّ نظر بود، به سادگي مي شد اين موارد را بر روي کاغذ، قبل از اسکن کردن، با قلم به کلي سياه کرد يا براي اطمينان بيش تر با تيغ بريد. سياه کردن بخش هايي از سند به وسيله قلم رويه اي مرسوم در اسناد علني شده بريتانياست.
[149] در اسناد علني شده ايالات متحده آمريکا نيز از روش بريدن بخش هايي از سند به وسيله تيغ استفاده شده است. [150] روشن است که در چنين مواردي بهيچوجه امکان کشف موارد حذف شده وجود ندارد.
ب- بررسي اسامي سانسورشده به وسيله نيويورک تايمز احساس ناخوشايندي را در مورخ ايراني ايجاد مي کند. بخش عمده اين "سانسور" شامل اسامي افرادي است که نقش آنان در کودتا از همان زمان وقوع حادثه براي ايرانيان روشن بود؛ کساني مانند نعمت الله نصيري، عباس فرزانگان، نادر باتمانقليچ، تيمور بختيار، حسن اخوي و غيره و غيره! "سياه کردن" اسامي مشهور فراوان مندرج در سند اين احساس را در نگارنده ايجاد کرد که هدف واقعي نيويورک تايمز ايجاد جنجال و جلب توجه به اين سند و ارائه آن به عنوان يک متن بسيار مهم و قابل اعتماد بوده است. در واقع، پس از اعلام "کشف" فوق به وسيله کريپتوم، اسامي مهم جديدي که براي مورخين ايراني "شناخته" مي شوند دو نام "جليلي" و "کيواني" است. دربارۀ اين دو نام توضيح خواهم داد.
ج- در برخي موارد اسامي "کشف شده" به وسيله سايت کريپتوم با فضاي سياه شده مربوطه در سند نيويورک تايمز منطبق نيست. گوياترين مثال، اسامي "جليلي" و "کيواني" است:
طبق مندرجات بولتن ويلبر، ايستگاه سيا در تهران دو عامل «بسيار مهم و اصلي» در اختيار داشت. اين دو از چنان اهميتي براي سيا برخوردار بودند که در مذاکرات مقدماتي ميان ويلبر (نماينده سيا) و نورمن دربي شاير
[151] (نماينده ام. آي. 6) در نيکوزيا، مرکز سيا اعلام کرد که اسامي ايشان براي طرف بريتانيايي فاش نشود؛ و رابطه اين دو با آمريکايي ها چنان استتارشده بود که حتي در جريان عمليات کودتا اينتليجنس سرويس بريتانيا و عوامل ايراني ايشان موفق به کشف ايشان نشدند!
اين دو عامل "بسيار مهم" ايراني سيا در سال 1953، در سال 1969- زمان ويرايش تاريخچه ويلبر به وسيله دين داج و انتشار محدود آن- بايد اهميتي مضاعف مي داشتند و استتار نام آن ها ضرورتر از گذشته مي بود. معهذا، اين اسامي در بولتن فوق درج مي شود، يعني اطلاعاتي به کلي سرّي و حياتي در اختيار ده ها يا صدها تن قرار مي گيرد که برخي از ايشان عضو وزارت خارجه، نه سيا، بودند.
[152] بعدها، در زمان انتشار علني سند، نيويورک تايمز اين اسامي را، با همان روش ديجيتالي، سياه مي کند و اندکي بعد، سايت کريپتوم اسامي فوق را به صورت "جليلي" و "کيواني" مي شناساند. در سند منتشره در سايت نيويورک تايمز اسامي دو فرد فوق به اندازه 80 حرف سياه شده که برابر با يک سطر و يک سوّم سطر است. سايت کريپتوم اين اسامي را به صورت Djalili و Keyvani معرفي مي کند که با اضافه کردن 3 حرف فاصله تنها معادل 17 حرف است يعني کمتر از يک سوّم سطر! بنگريد به تصوير صفحه فوق:
در رابطه با اسامي "جليلي" و "کيواني" دو ابهام شکلي ديگر نيز مطرح است:
اوّل، روشن نيست که چرا دونالد ويلبر بايد نام "جليلي" را به شکل مرسوم در ميان فرانسه زبانان (Djalili) بنويسد نه به شکل متداول در زبان انگليسي (Jalili).
دوّم، به رغم اين که دين داج در يادداشت خود بر تاريخچه ويلبر مدعي است که «تمامي اسامي خاص مندرج در اين گزارش» کنترل شده و اسامي کوچک تمامي افراد، به جز مواردي که اطلاعات کافي در دست نبوده، افزوده شده،

روشن نيست چرا "جليلي" و "کيواني" فاقد نام کوچک هستند.
با فرض صحت ادعاي سايت کريپتوم، تنها يک
احتمال متصور است:

"جليلي" و "کيواني" نام مستعارند نه نام واقعي زيرا نمي توان پذيرفت که دين داج مشخصات کامل اين دو مأمور اصلي سيا در ايران را در اختيار نداشته است.
بررسي فوق روشن مي کند که به سادگي نمي توان به تمامي موارد مندرج در تاريخچه ويلبر، يا حداقل متن کنوني که در دسترس محققين قرار گرفته، اعتماد کرد و آن را توصيفي جامع و فارغ از دغل و فريبکاري يا استتار از حوادث کودتا دانست. اين نتيجه اي است که دکتر محمدعلي موحد نيز بر آن تأکيد دارد. ايشان، که با دقت به بررسي تطبيقي منابع انگليسي و آمريکايي مربوط به کودتا- از جمله تاريخچه ويلبر- پرداخته، مي نويسد:
نشان توريه و تزوير بر پيشاني گزارش ها نمايان است و خواننده هوشمند به آساني در مي يابد که مقصود گزارشگر ارائه روايتي رسمي و ظاهرسازي قضايا و پرده کشي بر واقعيات است... پنهانکاري مستلزم دروغ گويي، رياکاري، دورويي، تدليس، تقلب و تحريف است. ويلبر ادل
[153] تصويري را که گزارش هاي رسمي آمريکا از جريان سرنگوني مصدق در ايران و آربنس گوسمان در گواتمالا به دست مي دهد از «نمونه هاي مهم تحريف تاريخ ديپلماسي» به شمار مي آورد که «با حذف عامدانه اسناد کاملاً مهم توأم است.» ادل مي نويسد: «گمراه کننده تر از مطالب حذف شده پيام هايي است که به گونه اي تحرير شده اند که از آن ها ناديده گرفتن کامل توطئه، آن هم به وسيله اشخاصي که به خوبي مي دانستند که چه اتفاق افتاده و چرا اتفاق افتاده، برمي آيد» ؛ شيوه اي که ادل آن را «يک تقلب، يک تحريف کامل فعاليت هاي آمريکايي در ايران» مي نامد. [154]
معهذا، اين نگاه انتقادي و توأم با هشياري به سند فوق، نافي اهميت آن نيست. تاريخچه ويلبر مهم ترين و جامع ترين سند سرويس هاي اطلاعاتي درگير در کودتاي 28 مرداد 1332 است که تاکنون انتشار يافته و، در کنار اسناد ايراني و منابع ديگر، تحليل حادثه فوق را غناي بيش تر بخشيده است.

زيرنويسها و مآخذ:
139- James Risen
140- http://www.nytimes.com/library/world/mideast/041600iran-cia-index.html
141- ترجمه فارسي بخش هايي از تاريخچه ويلبر ابتدا در اطلاعات سياسي- اقتصادي (شماره اوّل و دوّم، سال پانزدهم، مهر و آبان 1379) و پيام امروز (شماره 41، مهرماه 1379) انتشار يافت. کمي بعد 3 ترجمه از متن کامل اين بولتن منتشر شد: غلامرضا وطن دوست، اسناد سازمان سيا درباره کودتاي 28 مرداد و سرنگوني دکتر مصدق، با مقدمه همايون کاتوزيان، تهران: رسا، 1379؛ حميد احمدي، اسرار کودتا: اسناد سيا دربارۀ سرنگوني دولت مصدق، تهران: نشر ني، 1380؛ سيد صادق خرازي، آمريکا و تحولات ايران: اسناد و مدارک آزادشده دولت ايالات متحده آمريکا درباره جنبش ملّي شدن صنعت نفت ايران، تهران: انتشارات وزارت امور خارجه، 1380. در بررسي حاضر از متن اصلي تاريخچه ويلبر به زبان انگليسي استفاده کرده ام. از آنجا که اين متن به صورت فايل PDF از اينترنت گرفته شده، از ارجاع به شماره صفحات خودداري مي کنم.
142- دکتر دونالد ويلبر فارغ التحصيل معماري از دانشگاه پرينستون است و کتاب هاي متعددي در زمينه معماري خاورميانه اسلامي منتشر کرده است. او در سال 1986 خاطراتش را منتشر کرد و در آن مدعي شد که کودتاي ايران از ساير عمليات بعدي مشابه آمريکا متمايز بود زيرا طراحان کودتا ايرانيان را در انتخاب دو راه- بي ثباتي يا حمايت از شاه- آزاد گذاشتند و به اين دليل کودتا از حمايت گسترده مردم برخوردار شد. ويلبر در اين کتاب، با اجازه مقامات سيا، به تاريخچه سرّي کودتا، نوشته خود، ارجاع داده و افزوده است: «اگر طراحان عمليات خليج خوک ها اين تاريخچه را خوانده بودند به چنين عملياتي دست نمي زدند.» ويلبر در سال 1997 در 89 سالگي درگذشت.
143- يادداشت فوق نشان مي دهد که تا سال 1969 هنوز بخش مهمي از پرونده هاي عمليات کودتاي 28 مرداد در آرشيوهاي سيا محفوظ بوده است.
144- Dean L. Dodge
145- پنج انگليسي فارغ التحصيل کمبريج که به دليل عقايد کمونيستي از دوران جنگ جهاني دوّم به سازمان اطلاعاتي شوروي پيوستند و به مأموران نفوذي بلندپايه در دستگاه دولتي بريتانيا بدل شدند. نامدارترين اين افراد کيم فيلبي است که در سال هاي 1949 -1951 رئيس ايستگاه اينتليجنس سرويس در واشنگتن و رابط اين سازمان با سيا بود و به عنوان يکي از نامزدهاي رياست ام. آي. 6 شناخته مي شد. فيلبي در ژانويه 1963 به شوروي گريخت، در سال 1965 نشان لنين و پرچم سرخ به او اعطا شد، در سال 1968 خاطرات خود را با عنوان جنگ خاموش من منتشر کرد و در 11 مه 1998 در مسکو درگذشت. براي آَشنايي با اين ماجرا بنگريد به: پيتر رايت، شناسايي و شکار جاسوس، ترجمه محسن اشرفي، تهران: اطلاعات، 1367؛ يوري مودين، پنج دوست کمبريجي من، ترجمه احمد کسايي،پور، تهران: نشر کارنامه، 1375. يوري مودين افسر رابط کا. گ. ب. با پنج کمبريجي بود و خاطرات او از ارزش تاريخي فراوان برخوردار است.
146- براي آشنايي با مهر مندرج بر اسناد آمريکايي که از طبقه بندي حفاظتي خارج شده اند بنگريد به: بولتن به کلي سرّي وزارت امور خارجه براي رئيس جمهور دربارۀ رفتار شاه، وينستون چرچيل و ژنرال زاهدي پس از کودتا، مورخ اوت 1953 در:
http://www.gwu.edu/~nsarchiv/NSAEBB/NSAEBB21/02-01.htm
147- John Young
148- http://cryptome.org/cia-iran-all.htm
149 براي نمونه، مراجعه شود به کارتن FO 371/ 6405/ 16 در مرکز اسناد ملّي بريتانيا (Public Record Office) شامل 218 برگ سند دربارۀ حوادث سال 1921 ايران. در اين کارتن، بخش مهمي از گزارش هاي سياسي، مانند اسناد 88 و 93 و 104 و 161 و غيره، به کلي مخدوش شده است.
150- براي نمونه، بنگريد به بولتن وزارت امور خارجه براي رئيس جمهور مورخ اوت 1953 در زيرنويس 146. تصوير دو صفحه از اين سند را در زير درج مي کنم. چنان که مي بينيم بخش هاي از سند با تيغ بريده شده است.
151- Norman Matthew Darbyshire







152- جيمز ريزن مي نويسد: «سرپرست مورخان وزارت امور خارجه اعلام کرد که اداره او هفت سال پيش نسخه اي از تاريخچه [ويلبر] را دريافت کرده ولي هنوز تصميمي دربارۀ خارج کردن آن از طبقه بندي حفاظتي اتخاذ نشده است.»
153- ويلبر ادل استاد علوم سياسي در کالج لهمن سيتي يونيورسيتي نيويورک است. مشخصات مقاله فوق چنين است:
Wilbur Edel, "Diplomatic History: State Department Style," Political Science Quarterly, Volume 106, Number 4, Winter 1991 -1992, pp. 695- 712.
اين مقاله به وسيله آقاي محمد کريم اشراق به فارسي ترجمه و در نگاه نو (خرداد- تير 1371) منتشر شده است.
154- محمدعلي موحد، گفته ها و ناگفته ها: تحليلي از گزارش عمليات پنهاني سيا در کودتاي 28 مرداد 1332، تهران: نشر کارنامه، 1379، ص 12.

سِر شاپور ريپورتر و کودتاي 28 مرداد 1332 قسمت هفتم

قسمت هفتم
اينتليجنس سرويس، سيا و اسناد کودتا
تاريخنگاري معاصر در زمينه شناخت دو کودتايي که سرنوشت تاريخي ايران را در سده بيستم ميلادي رقم زد با دشواري هايي مواجه است که از عدم دستيابي به اسناد سرويس هاي اطلاعاتي مرتبط با اين دو حادثه ناشي مي شود. به رغم گذشت بيش از هشت دهه از کودتاي 3 اسفند 1299، سرويس اطلاعاتي بريتانيا، که نقش اصلي را در اين حادثه داشت، تاکنون هيچ سندي در اين زمينه منتشر نکرده و همين رويه را در قبال کودتاي 28 مرداد 1332 در پيش گرفته است.
[128] ويليام راجر لويس مي نويسد:
انگليسي ها بسيار سرّنگه دارتر از آمريکايي ها بودند. تا قبل از انتشار کتاب وودهاوس هرگونه اشاره اي به دخالت ام. آي. 6 در کودتاي ايران از محافل آمريکايي ناشي مي گرديد. روزولت در چاپ اوّل کتاب خود، که مجبور به جمع آوري نسخه هاي آن شد، کوشيده بود با اين ادعا که توطئه از شرکت نفت انگليس و ايران ريشه مي گرفته است، بر مداخله دولت انگليس سرپوش بگذارد.
[129]
خاطرات کرميت روزولت [130] و کريستوفر وودهاوس، [131] دو مقام مسئول آمريکايي و انگليسي در کودتاي 28 مرداد، به ترتيب در سال هاي 1979 و 1982 منتشر شد. اين دو کتاب در ايران بازتاب گسترده داشته و اين تصوّر را به وجود آورده که گويا سرويس هاي اطلاعاتي ايالات متحده و بريتانيا اسرار عمليات پنهان خود در کودتاي 28 مرداد 1332 را آشکار ساخته اند. اين تصوّر خطاست. دو مأخذ فوق صرفاً خاطرات شخصي دو مأمور اطلاعاتي بازنشسته به شمار مي روند نه اسناد رسمي. دولت بريتانيا، که تا سال 1992 از اساس منکر موجوديت سازماني به نام اينتليجنس سرويس (ام. آي. 6) بود، [132] خود را متعهد به انتشار اسناد عمليات پنهاني در کودتاي 28 مرداد 1332 در ايران نمي داند و در اين زمينه به طور کامل رويه سکوت را در پيش گرفته است. در طول دهه اخير، اين تنها آژانس مرکزي اطلاعات آمريکا (سيا) است که براي انتشار اسناد مربوط به نقش خويش در کودتاي ايران در معرض فشار افکار عمومي قرار داشته است.
فشار پژوهشگران براي انتشار اسناد مهم ترين عمليات پنهان سيا در دوران جنگ سرد، از جمله کودتاي 28 مرداد 1332، اندکي پس از انحلال اتحاد شوروي (دسامبر 1991) و پايان دوران جنگ سرد آغاز شد. در فضاي آن زمان، دو رئيس سيا- رابرت گيتس در 1992 و جيمز وولزي در 1993- وعده دادند که اين اسناد را منتشر خواهند کرد.
چهار سال بعد، در مه 1997، مقامات سيا اعلام کردند که تقريباً تمامي اسناد مهم سيا درباره کودتاي 28 مرداد 1332 در اوايل دهه 1960 معدوم شده است و چيزي براي انتشار وجود ندارد.
در اين زمان وولزي، که در ژانويه 1995 سيا را ترک کرده بود، کوشيد تا خلف وعده خود را توجيه کند. او انهدام اسناد تاريخي سيا را «يک خيانت بزرگ به مردم آمريکا و توانمندي ايشان در درک تاريخ خود» خواند و افزود: «من در سال 1993 دلايل کافي داشتم که تصور کنم تمامي اسناد تاريخي، هر چيزي که براي شناخت تاريخي مهم باشد، در سيا موجود و فراهم است. به من گفته نشده بود که اسناد مهم منهدم شده اند.» نيک کالاتر،
[133] مورخ آمريکايي، در مصاحبه اي گفت که اسناد مربوط به ساير عمليات پنهان مهم دوران جنگ سرد نيز- از جمله مأموريت هاي مخفي در اندونزي در دهه 1950 و کودتاي موفقيت آميز سيا در گينه در اوايل دهه 1960- سوزانيده شده اند. کالاتر افزود: «درباره ايران هيچ چيز وجود ندارد. درباره اندونزي خيلي کم. درباره گينه... همه سوزانيده شده اند.» به ادعاي کالاتر، «در سيا هيچ توطئه بزرگي براي انهدام اسناد وجود ندارد. آن چه هست غفلت يا جهالت و فرهنگ تخريبي است که زائيده پنهانکاري مي باشد.»


رابرت گيتس، رئيس پيشين سيا

بريان لاتل،
[134] کارمند سيا و مدير مرکز بررسي هاي اطلاعاتي اين سازمان، نيز اعلام کرد که بيشتر اسناد مربوط به ايران در دهه 1960 امحاء يا مفقود شده است. لاتل افزود : «در مورد ايران دکتر کالاتر حق دارد. در اوايل سال هاي 1960 مقامات سيا به نگهدارندگان اسناد ايران گفتند که مخزن هاي آن ها بيش از حد پر است و بايد تميز شود.» لاتل افزود: «در اوايل دهه 1960 فرهنگ غالب بر سيا اين بود.» از فوريه 1953 تا نوامبر 1961 آلن دالس رياست سيا را به عهده داشت و سپس جان مک کون، تا آوريل 1965، در اين سمت بود. روشن نيست که آيا اين دو از تخريب اسناد مطلع بودند يا نه.

جيمز وولزي، رئيس پيشين سيا

کالاتر، که اکنون استاد دانشگاه اينديانا و معاون سردبير مجله تاريخ آمريکا است، در سال 1992 به عنوان عضو بخش تاريخي سيا به اين سازمان پيوست. وظيفه او نگارش تاريخ کودتاي 1954 سيا در گواتمالا بود. در همين زمان بود که گيتس، رئيس وقت سيا، وعده داد پرونده هاي مربوط به کودتا در گواتمالا و ايران و ماجراي 1961 خليج خوک ها را آشکار کند. کالاتر مي گويد: «ولي سيا به سرعت متوجه شد که درباره ايران سندي وجود ندارد. اين اسناد به طور منظم پاکسازي شده اند. وقتي من در سال 1993 سيا را ترک کردم آن ها توانسته بودند حدود 25 تا 50 برگ کاغذ [درباره کودتاي ايران] پيدا کنند. اين تقريباً يعني هيچ.» لاتل مي گويد: «تنها بخش اندکي از اسناد ايران باقي مانده است. ولي هيچ کس قبل از سخنراني سپتامبر 1993 وولزي- که وي درباره آزادسازي اسناد ايران وعده داد- به او درباره ماجراي انهدام اسناد ايران چيزي نگفته بود.»
جرج تنت، رئيس کنوني سيا

اندکي بعد روشن شد که ماجراي از ميان رفتن اسناد کودتاي 28 مرداد در ايران بهانه اي بيش نبوده و هنوز در آرشيوهاي اين سازمان اسنادي موجود است که مقامات سيا مايل به انتشار آن نيستند. در سال 1998 جرج تنت، که تا به امروز رياست سيا را به دست دارد، مخالفت خود را با انتشار اسناد ايران اعلام کرد. اين امر سبب شد که آرشيو امنيت ملّي [135] در سال 1999 عليه سيا اقامه دعوي کند و در مارس 2000 موفق به اخذ مجوز انتشار برخي از اين اسناد شود. [136] در اين زمان، سيا 1400 صفحه سند درباره کودتاي 1954 گواتمالا و دو گزارش تاريخي را- از جمله گزارش 116 صفحه اي کالاتر- علني کرد. کالاتر در اين گزارش نشان داده است که سيا حتي رئيس جمهور آيزنهاور را فريب مي داده است. براي مثال، سيا در گزارش خود به آيزنهاور شمار شورشيان مورد حمايت سيا را که در گواتمالا کشته شدند تنها يک نفر ذکر کرده در حالي که در واقع 43 نفر به قتل رسيدند. اين گزارش همچنين ثابت مي کند رهبراني که به کمک سيا در گواتمالا به قدرت رسيدند سرکوبگر و فاسد بودند. اين کودتا صحنه سياست گواتمالا را در دهه 1960 به گورستاني مرگبار بدل ساخت، دولت هاي نظامي بيرحمي را به قدرت رسانيد و به بهاي جان يک سفير و دو وابسته نظامي آمريکا و قريب به ده هزار روستايي گواتمالايي تمام شد. [137] در زمينه اسناد تاريخي کودتاي 28 مرداد در ايران نيز روزنه اميدي پديد شد و يک سخنگوي سيا اعلام کرد که در آرشيوهاي اين سازمان حدود يک هزار برگ سند به اضافه تاريخچه عمليات کودتا (اثر دونالد ويلبر) و گزارشي که بعداً تهيه شده موجود است. او ادعا کرد اسنادي که در اوايل دهه 1960 سوزانيده شده اند تکراري و پرونده هاي عملياتي بوده اند. [138]
زيرنويسها و مآخذ:
128- کريستوفر اندريو در سال 1985 در اعتراض به اين رويه دولت بريتانيا در استتار اسناد اطلاعاتي چنين نوشت: «مسلماً براي استتار هويت برخي کارمندان اطلاعاتي (مانند عوامل نفوذي)، در دوران حيات شان، دلايل خوبي موجود است. ولي دولتمردان کنوني به اين استدلالات مفهوم امتداد نامعقول مي بخشند. اين ادعا که علني کردن اسناد عمليات اطلاعاتي بريتانيا در... روسيه در دوران پيش از انقلاب بلشويکي 1917 مي تواند امنيت ملّي بريتانيا را در دهه 1980 مورد تهديد قرار دهد، استدلالي چنان بي معني است که تنها وايت هال قادر به دفاع از آن است.»
(Christopher Andrew, Secret Service: The Making of the British Intelligence Community, London: Heinemann, 1985, pp. XV -XVI)
129- مصدق، نفت، ناسيوناليسم ايراني، ص 413.
براي آشنايي با پنهانکاري دولت بريتانيا در زمينه اسناد اطلاعاتي بنگريد به دو کتاب نگارنده: ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 2، صص 15- 21؛ نظريه توطئه، صص 20- 25.
130- Kermit Roosevelt, Countercoup, New York: McGraw- Hill, 1979.
131- Christopher Montague Woodhouse, Something Ventured, London: Granada,1982.
132- بنگريد به: ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 2، ص 20.
چند ماه پس از انحلال اتحاد شوروي، جان ميجر، نخست وزير بريتانيا، در سخنان 6 مه 1992 خود در مجلس عوام براي اوّلين بار پذيرفت که در اين کشور سازماني به نام اينتليجنس سرويس وجود دارد.
133- Nick Cullather
134- Brian Latell
135 - National Security Archive
آرشيو امنيت ملي مؤسسه اي است در واشنگتن دي. سي. که به گردآوري و ساماندهي اسناد از طبقه بندي خارج شده دولت ايالات متحده آمريکا اشتغال دارد. اعضاي هيئت تحريريه بخش ايران اين مؤسسه عبارتند از يرواند آبراهاميان، ريچارد کاتم، مارک گازيوروسکي، جوان هارت و اريک هوگلاند. بنگريد به:
http://www.gwu.edu/~nsarchiv/nsa/publications/iran/iran.html
136- Electronic Briefing Book: The Secret CIA History of the Iran Coup: http://www.gwu.edu/~nsarchiv/NSAEBB/NSAEBB28/
137- http://www.iranian.com/History/June97/CIA/index.shtm
138- http://www.nytimes.com/library/world/mideast/041600iran-cia-index.html

۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

سِر شاپور ريپورتر و کودتاي 28 مرداد 1332 قسمت ششم

قسمت ششم
دشواري هاي پنهانکاري در ام. آي. 6
دنياي اطلاعاتي در غرب دنياي عجيبي است. بر اين دنيا موازيني چنان سخت و طاقت فرسا حاکم است که تنها انسان هاي داراي توانمندي خاص در زمينه رازداري و پنهانکاري مي توانند آن را تحمل کنند و تا پايان در آن دوام آورند. شاپور ريپورتر يکي از اين افراد است.

شاپور در سال 1951 سخت دلبسته دختري ارمني مي شود که در کتابخانه سفارت آمريکا شاغل است. ولي شاپور اجازه ندارد که خود و خاندان خود را چنانکه شايسته است به معشوق معرفي کند. دختر (آسيه آزمانوکيانس)، مادر مستبد دختر (آلکساندرا) و ناپدري عبوس دختر (عظيمي) شاپور را تنها به عنوان يک هندي مي شناسند نه بيش تر. اين عدم شناخت کافي از شاپور، موانع جدّي در مسير ازدواج اين دو قرار مي دهد. آلکساندرا، که احتمالاً چشم طمع به خواستگاري آمريکايي يا انگليسي دوخته، حاضر نيست يک هندي را به عنوان شوي دخترش بپذيرد. آلکساندرا و عظيمي شاپور و خانواده زرتشتي او را تمسخر مي کنند و شاپور رنج مي برد. او در نامه هاي خود به آسيه به شدت از شيوه برخورد خانواده دختر با خود و خانواده خود گلايه مي کند. وفاداري به موازين رازداري اين رابطه عاشقانه را تا مرز جدايي مي کشاند ولي شاپور نمي تواند هويت واقعي خود را، که قطعاً بسيار بيش از ميزان انتظارات خانواده دختر است، فاش کند.
دشواري هاي رازداري در اينجا به پايان نمي رسد. شاپور با سماجت و مهارت از اين خوان مي گذرد و رضايت خانواده دختر را به دست مي آورد. ولي اينک او بايد به عنوان عضوي از خانواده بزرگ اطلاعاتي بريتانيا موافقت "پدر خوانده" را جلب کند. شاپور در اوّل اکتبر 1951 درخواست ازدواج خود را ارسال مي دارد و به دختر مي نويسد: «امروز اوّل اکتبر است و اگر ما حداکثر پيش از 25 اکتبر 1951 ازدواج نکنيم مي تواني بگويي که به تو نارو زده ام.»
[111]
مجوز سفارت بريتانيا در 29 اکتبر 1951 به دست مي آيد ولي ازدواج سر نمي گيرد. احتمالاً شاپور در انتظار مجوز ديگري است و به دليل تعلق دختر به يک خانواده ارمني مهاجر از روسيه دريافت اين مجوز به درازا مي کشد. سرانجام، مراسم ازدواج با يک سال تأخير در 6 آذر 1331/ 27 نوامبر 1952 انجام مي گيرد و دختر به همسري شاپور درمي آيد. [112] به يقين آلکساندرا آزمانوکيانس هيچگاه تصوّر نمي کرد که دخترش روزي "ليدي ريپورتر" خواهد شد و در زمره نزديک ترين دوستان تس مايور (همسر لرد ويکتور روچيلد)، راشل وايت (همسر سر ديک وايت رئيس ام. آي. 5 و سپس ام. آي. 6) و ليلي سيف (همسر لرد مارکوس سيف و رئيس اتحاديه زنان صهيونيست بريتانيا) جاي خواهد گرفت. [113]
متن ترجمه مجوز سفارت بريتانيا در تهران براي ازدواج شاپور ريپورتر و آسيه آزمانوکيانس به شرح زير است: [114]

سفارت کبراي انگليس- تهران
چون شاهپور اردشيرجي (مخبر) و آسيا آزمانوکيانس مقررات قانوني انگليس را انجام داده اند، لذا مي توانند در کنسولگري بريتانياي کبير در تهران ازدواج کنند.
اينجانب جرج جيمس تالماج، کفيل کنسولگري انگليس در تهران، طبق سوابقي که در نزد اينجانب مي باشد گواهي مي نمايم که طبق قانون انگلستان هيچگونه مانعي براي جشن ازدواج آن ها موجود نمي باشد.
در کنسولگري انگليس در تهران در تاريخ 29 اکتبر 1951 صادر گرديد.
محل امضاي کفيل کنسولگري انگليس
محل الصاق مهر کنسولگري انگليس در تهران
محل الصاق دو عدد تمبر به مبلغ 17 شيلينگ
ترجمه برابر با اصل است. رحيم حکيم- مترجم رسمي وزارت دادگستري- 3/ 2/ 31

در بررسي اين سند و مقايسه آن با اسناد ديگر، نگارنده به نکته مبهمي در رابطه با تابعيت انگليسي شاپور ريپورتر رسيد:
طبق سند رسمي اداره تابعيت دولت بريتانيا شاپور ريپورتر در تاريخ 9 اوت 1955 به تابعيت انگليس درآمده و سوگند خورده است.
[115] اگر شاپور چهار سال بعد از دريافت مجوز فوق تبعه دولت بريتانيا شده، پس به چه دليل براي ازدواج به اين مجوز نياز داشت و نيز به چه دليل حداقل از سال 1941 داراي گذرنامه و مدارک انگليسي بود و در اسناد و مکاتبات به عنوان تبعه انگليس معرفي مي شد؟
ماجراي ازدواج با آسيه تنها موردي نيست که رعايت موازين رازداري و پنهانکاري اطلاعاتي براي شاپور دشواري هايي مي آفريند. در سال 1340 و مقارن با دولت دکتر علي اميني، شاپور از عدم دريافت نشان به پاس خدمات طولاني و ارزشمند خود در ايران سخت گله مند است و اين نارضايتي را از طريق يکي از مقامات ام. آي. 6 به نام A. و نيز از طريق سفير وقت بريتانيا در ايران به مقامات عالي رتبه اينتليجنس سرويس منعکس مي کند. در تيرماه 1341 مدير دسک منطقه خاورميانه در ام. آي. 6 طي نامه اي به او پاسخ مي دهد. ترجمه متن اين نامه چنين است:

خصوصي
13 ژوئيه 1962
شاپور عزيز،
مدت هاست که مي خواهم برايت درباره مسئله اعطاي نشان به تو بنويسم، ولي در مسافرت بودم و تازه برگشته ام. قبل از نوشتن به تو مي خواستم کاملاً مطمئن شوم که ما در اينجا تمامي طرق ممکن را براي اعطاي نشان به تو، که مطمئناً شايسته اش هستي، آزموده ايم. صريح بگويم، وضع بسيار نوميدکننده است. همانطور که فکر مي کردم، وA. برايت توضيح خواهد داد، به نظر مي رسد که مطلقاً هيچ راهي براي اعطاي نشان به تو وجود ندارد بدون اينکه مسئله به شکل معمول در مطبوعات منعکس و منتشر شود. و اين امر، در مورد تو، يعني تقديري با ارجاع به حوزه کاري تو در ايران؛ در غير اينصورت مسلماً هم دوستان ايراني، انگليسي و هم ساير دوستان و همکاران اروپاي غربي تو، اگر خيلي معتدل هم تصور کنيم، بيش از حد معمول حيرت زده خواهند شد!! مطمئنم تو مي داني که بازرگانان انگليسي و انگليسي هاي مقيم خارج تا چه حد به چنين موارد اعطاء نشان حساس اند و من نمي دانم که اين مسئله را چگونه مي توان از کنار گوش کارفرمايان خيالباف تو رد کرد!
[116]
اگر زمان جنگ بود (که خدا را شکر چنين نيست) مسلماً ما مي توانستيم کاري بکنيم. در آن زمان اعطاء نشان براي خدمات ويژه "در صحنه نبرد" غالباً صورت مي گرفت بي آن که دليل خاصي براي آن منتشر شود.
من شخصاً، به رغم دوران کوتاهي که مسئوليت اين "دسک" را داشته ام، از اين امر بسيار ناراحتم و تمامي دوستان تو در اينجا نيز چنين اند. ما کاملاً آنچه را که A. و سفيرمان گفتند تأييد مي کنيم و هيچ ترديدي نداريم که تو مطمئناً سزاوار دريافت نشاني. ولي بايد من، همه ما و از جمله "مديرعامل"،
[117] به تو اطمينان بدهيم که در اينجا هر چه در توان مان است به کار خواهيم بست و هماره با ديوار آجري پخش و نشر اخبار مبارزه خواهيم کرد.
معهذا، اين بدان معنا نيست که تو بالاخره به دريافت نشان نائل نخواهي شد. هرچند مسلماً درک مي کني که من شخصاً نمي توانم هيچ تضميني بدهم، ولي مي تواني آسوده خاطر باشي که، چنانچه قبلا گفتم، ما کاملاً قدردان کار تو هستيم و ارزش آن در اينجا براي هميشه ثبت شده است. در درازمدت و در آينده دور، زماني که تو از کار ارزشمندت براي ما دست بکشي و شايد زماني که تو تصميم بگيري ايران را ترک کني (و من آرزومندم که اين امر تا دوراني طولاني اتفاق نيفتد)، من مطمئنم و با کمال اطمينان مي گويم که از خدمات تو براي ما کاملا قدرداني خواهد شد.
ارادتمند [امضا]
[118]
افتخار براي مردي که ميليون ها پوند سود به بريتانيا رسانيد

هفت سال بعد اين وعده تحقق يافت. در 11 نوامبر 1969/ 19 آبان 1348 نشان طريقت امپراتوري بريتانيا (OBE) در کاخ باکينگهام به شاپور ريپورتر اعطا شد بي آن که جنجالي در پيرامون آن برانگيخته شود؛
[119] و در 20 مارس 1973/ 29 اسفند 1351 شاپور نشان شهسوار فرمانده طريقت امپراتوري بريتانيا (KBE) را از ملکه اليزابت دوّم دريافت داشت. [120]

فرمان ارتقاء شاپور ريپورتر به مقام شهسوار فرمانده طريقت امپراتوري بريتانيا به امضاي ملکه اليزابت دوم (بالاي صفحه) و امصاي پرنس فيليپ استاد اعظم فرقه فوق (پايين صفحه)، مارس 1973

چپمن پينچر، روزنامه نگار سرشناس و دوست مشترک لرد ويکتور روچيلد و شاپور ريپورتر که خود قبلاً عضو ام. آي. 5 بود، اين حادثه را پوشش خبري گسترده داد و مقاله او در ديلي اکسپرس شهرت فراوان براي شاپور به ارمغان آورد.
[121]

افتخارات براي مرد محجوب شاه
کسي که ميليون ها به بريتانيا سود رسانيد
نوشته چپمن پينچر
از ميان تمامي کساني که ديروز در کاخ باکينگهام از ملکه نشان دريافت کردند، کسي که افکار عمومي بريتانيا او را کمتر از همه مي شناسد، کسي است که به آنها بيشترين خدمت را کرده است.
او سِِر شاپور ريپورتر است، يک شهروند انگلستان که مقيم تهران است و به خاطر خدماتش به منافع بريتانيا در ايران شواليه شد. اين خدمات خاموش سفارش هايي که صدها ميليون پوند ارزش دارد براي بريتانيا به ارمغان آورده به همراه تمامي مشاغلي که ملازم آن است و به نظر مي رسد در آينده بيش از اين خواهد بود.
سِِر شاپور، 52 ساله، مشاور چندين موسسه بزرگ بريتانياست. او چنان محتاط است که نامي از اين مشاوره ها نمي برد، ولي من حدس مي زنم که او در تأمين سفارش هاي عظيم ايران براي دريافت هواپيماهاي کنکورد، تجهيزات دريايي، هاورکرافت ها، موشک ها و ساير تجهيزات دفاعي نقش داشته است. زماني که شاه در سال گذشته از تأسيسات دفاعي بريتانيا، به منظور مشاهده عملي هواپيماها و سلاح ها، ديدار کرد، سِِر شاپور در کنار او بود.
چگونگي شکل گيري اين رابطه يکي از عجيب ترين نمونه هايي است که نشان مي دهد تاريخ، درواقع، چگونه ساخته مي شود: پس از جنگ اوّل جهاني، پدر او، که او نيز ريپورتر نام داشت زيرا يکي از اجداد او در بمبئي خبرنگار بود، مشاور شرقي هيئت نمايندگي بريتانيا در تهران بود. از لندن به ژنرال آيرونسايد، فرمانده يکي از نيروهاي نظامي بريتانيا در ايران، دستور داده شد که شاه حاکم بر ايران را برکنار کرده و يک حکمران جديد، که بتواند بيشتر و بهتر منافع ملي ايران را تجلي بخشد، بيابد. او [آيرونسايد] براي مشاوره نزد آقاي ريپورتر رفت. ريپورتر به او گفت تنها يک نفر را مي شناسد که واجد کمال، عزم راسخ و توان ذهني براي انجام اين وظيفه است و اين شخص رضاخان، يک افسر ايراني در بريگاد قزاق، است.
آيرونسايد بلافاصله به رضاخان علاقمند شد. او [رضا خان] به عضويت دولت منصوب و به زودي نخست وزير شد. او در سال 1925 خود را شاه اعلام کرد و نام خانوادگي پهلوي را برگزيد و اکنون پسرش است که [بر ايران] حکومت مي کند.
اين انتخاب تقريباً تصادفي براي ايران سرنوشت ساز بود؛ نه تنها به اين دليل که رضا خان به يک پادشاه مترقي بدل شد، بلکه از اينرو که پسر او نيز استعداد شگرفي براي رهبري از خود نشان داد. ايران به سبب همين استعداد [شاه]، از نظر اجتماعي و صنعتي با سرعتي بي سابقه در حال پيشرفت است و تجارت بريتانيا نقش مهمي در اين فرآيند ايفا مي کند.
سِِر شاپور، مانند شاه، برآن است که گسترش سريع دوستي و شراکت انگليس و ايران در امور تجاري و دفاعي يکي از مهم ترين فرآيندها در پيشرفت سياست بين المللي است. او به خاطر تلاش هاي پيشين در سال 1969 نشان OBE دريافت داشت ولي پيشينه خدمات او به بريتانيا بسيار قبل از اين زمان است. او در زمان جنگ [جهاني دوّم] متخصص جنگ رواني ارتش بريتانيا در هند بود. در جريان بحران نفتي ايران در اوايل دهه 1950، زماني که محمد مصدق منافع نفتي بريتانيا در ايران را ملّي کرد و روابط ديپلماتيک [دو کشور] به وخامت گراييد، به عنوان مشاور سياسي در سفارت ايالات متحده آمريکا در تهران خدمت مي کرد!
[122]
از آن زمان او به يکي از خارق العاده ترين شخصيت هاي بين المللي بدل شده که در عالي ترين سطوح فعاليت مي کنند ولي شخصاً ترجيح مي دهند در سايه باشند.
او به زودي به تهران بازمي گردد، جايي که با حجب و فروتني به همراه همسرش آسيه و دو فرزندش زندگي مي کند.
[123]

چپمن پينچر

به اين مناسبت، سر ديک وايت، رئيس نامدار ام. آي. 5 و ام. آي. 6 که پيتر رايت او را «بزرگ ترين افسر ضدجاسوسي قرن بيستم» [124] و گرانت او را «برجسته ترين افسر ضداطلاعاتي بريتانيا در دوران پس از جنگ جهاني دوّم» [125] مي خوانند، در نامه تبريک خود (مورخ اوّل ژانويه 1973) به شاپور از جمله چنين نوشت:

شاپور عزيزم
خالصانه ترين و گرم ترين تبريکات مرا بپذير. اين روز بزرگي براي هر دو شما و براي نام خانواده شماست و اين است قدرشناسي از خدمات واقعي ...
من براي همکاري مان ارج فراوان قائلم و نسبت به ارزش ايثار عظيم و ثبات قدم تو، در طول سال هايي که در امور بزرگ و خاموش خدمت کرده اي، واقف هستم.
[126]


نامه تبريک سر ديک وايت به شاپور ريپورتر (وايت در اين زمان به ايران سفر کرده بود.)



عکسي از جواني سر ديک گلداسميت وايت رئيس نامدار ام. آي. 5 و ام. آي. 6 که مورخين اورا بزرگترين افسر اطلاعاتي بريتانيا در سده بيستم ميلادي مي دانند.
و راشل، همسر سر ديک وايت، در نامه خود به آسيه ريپورتر (مورخ 8 ژانويه 1973)، چنين تبريک گفت:
آسيه عزيزم
اين نامه را مي نويسم تا ميزان خوشحالي خود را در مورد شاپور بيان کنم. تو بايد خيلي در مورد شاپور شاد و هيجان زده باشي. آسيه عزيز، حتماً از اين پس وقتي با ليدي ريپورتر براي خريد مي روم بايد مراقب رفتارم باشم!؟ اميدوارم به زودي به اينجا بياييد. اگر زودتر نياييد حتماً براي دريافت نشان اينجا خواهيد بود. اطمينان دارم حتماً به من اطلاع خواهي داد... وقتي بچه ها اين خبر هيجان انگيز را شنيدند چه گفتند؟ سلام مرا به آن ها برسان و به کامبيز بگو هر وقت براي خريد به نمايشگاه مي رويم به ياد او مي افتيم و صبر و حوصله او را به ياد مي آوريم... به ما خبر بدهيد کي به اينجا مي آييد. من قول مي دهم وقتي با شما بيرون مي روم رفتاري مناسب [در شأن يک ليدي] داشته باشم!!
[127]

صفحه اول نامه راشل وايت به آسيه ريپورتر

صفحه آخر نامه راشل وايت به آسيه ريپورتر


شاپور ريپورتر و خانواده اش پس از دريافت نشان شهسواري

زيرنويسها و مآخذ:
111- نامه شاپور به آسيه مورخ اوّل اکتبر 1951. همانجا، سند شماره 61- 1- 3- 129 الف.
112- همانجا، سند شماره 47412.
113- در آينده افراد فوق و اسناد ارتباطات ايشان با شاپور ريپورتر و همسرش را معرفي خواهم کرد.
114- همانجا، سند شماره 47408.
115- همانجا، سند شماره 47400.
116- شاپور ريپورتر در چارچوب برخي شرکت هاي انگليسي و آمريکايي در ايران فعاليت تجاري داشت.
117- منظور رئيس ام. آي. 6 است. در اين زمان سر ديک وايت رئيس ام. آي. 6 بود.
118- همانجا، سند شماره 9-29-129 الف.
امضاء نامه فوق ناخواناست و تنها حرف P در آن مشخص است که احتمالاً اوّل نام فاميل صاحب امضا است. به رغم تفحص فراوان نتوانستم در منابع موجود نام مدير دسک خاورميانه در اين زمان را به دست آورم.
119- اصل فرمان عضويت شاپور اردشيرجي ريپورتر در طريقت امپراتوري بريتانيا، که در 14 ژوئن 1969 به امضاء ملکه اليزابت دوّم به عنوان «پاسدار ايمان و فرمانرواي عاليجاه ترين طريقت امپراتوري بريتانيا» و به امضاء پرنس فيليپ (همسر اليزابت) به عنوان استاد اعظم اين طريقت رسيده موجود است. همانجا، سند شماره 1- 6239- 129 الف.
120- اصل فرمان شهسواري شاپور ريپورتر موجود است. همانجا.
121- Daily Express, Wednesday, March 21, 1973.
ترجمه متن کامل اين مقاله را در ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 2، صص 195- 196 منتشر کرده ام. بايد بيفزايم که تنها نشريه فارسي زباني که در آن زمان مقاله چپمن پينچر را منعکس کرد، دنيا، نشريه تئوريک و سياسي کميته مرکزي حزب توده ايران، بود. دنيا در مقدمه اي بر ترجمه مقاله فوق نوشت: «نوشته ديلي اکسپرس... به خوبي نشان مي دهد کساني که از توده اي هاي بي وطن صحبت مي کنند، خود وطن شان در کجاست.» (دنيا، دوره دوّم، سال چهاردهم، شماره اوّل، 1352، صص 31- 32)

بعدها، پرويز راجي در خاطراتش، ذيل وقايع پنجشنبه 20 آبان 1355، نوشت: ناهار در سفارت با چاپمن پينچر. از مصاحبه‌اي که پنج سال پيش با اعليحضرت کرده بود و ترتيب آن را لرد راتچايلد [ويکتور روچيلد] داده بود، سخن گفت. سر شاپور ريپورتر هم در مصاحبه حضور داشته. از نزديکي شاه و ريپورتر و نقشي که پدر ريپورتر در به تخت نشاندن رضا شاه داشت، اظهار تعجب کرد. پينچر تمامي اين مطالب را در مقاله‌اي که بعداً در ديلي اکسپرس چاپ شد، گنجانده بود و توافق قبلي اعليحضرت را هم براي انتشار آن به دست آورده بود.
از سخنان پينچر آزرده‌خاطر شدم. احساس تحقير کردم. دلم مي‌خواست کاري بکنم يا چيزي بگويم تا شايد اندکي از غرور ملّي‌ام را باز يابم. اما حقايق انکارناپذيرند و به هر حال اعليحضرت اجازه انتشار آن‌ها را داده بود. (پرويز راجي، در خدمت تخت طاووس: يادداشت‌هاي روزانه آخرين سفير شاه در لندن، تهران: چاپ جديد، طرح نو، 1381، ص 55)

ادعاي فوق، دال بر اينکه چپمن پينچر «موافقت قبلي» شاه را براي انتشار مقاله خود به دست آورد، صحيح است. در اسناد شاپور نسخه ديگري از مقاله ديلي اکسپرس وجود دارد که به چاپ نرسيده. عنوان اين نسخه، که تصوير آن در زير درج مي گردد، با عنوان نسخه چاپ شده متفاوت است. عنوان نسخه چاپ نشده چنين است: «افتخارات براي مرد محجوب که ميليونها سود به بريتانيا رسانيد.» علي القاعده شاه اين تيتز را نپسنديده و براي ارضاء خواست او «مرد محجوب» به «مرد محجوب شاه» تبديل شده است.

122- علامت ! از چپمن پينچر است.
123- در بالاي مقاله تصوير شاپور ريپورتر در کنار همسر و فرزندانش چاپ شده در حاليكه فرمان شواليه گري را در دست دارد. زيرنويس عكس در ديلي اکسپرس چنين است: «هما، دختر 17 ساله سِِر شاپور ريپورتر او را مي بوسد و ليدي آسيه و پسرش كامبيز، 13 ساله، به آن ها مي نگرند.»
124- پيتر رايت، شناسايي و شکار جاسوس، ترجمه محسن اشرفي، تهران: اطلاعات، 1367، ص 121.
125- R. G. Grant, MI5, MI6: Britain’s Security and Secret Intelligence Services, New York: Gallery Books, 1989, p. 111.


126- مرکز اسناد مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، سند شماره 10-6229-129 الف. سر ديک وايت در اين زمان به ايران سفر کرده بود و در تهران حضور داشت.
ارتشبد فردوست، رئيس دفتر ويژه اطلاعات محمدرضا پهلوي، بدون آن که نام سر ديک وايت را بداند يا به ياد داشته باشد، رابطه صميمي او را با شاپور ريپورتر چنين توصيف کرده است: «شاپور جي بدون ترديد برجسته ترين و مهم ترين مقام اطلاعاتي انگليس در رابطه با ايران بود... [عبدالکريم] ايادي در يکي از سفرهاي محمدرضا (که من نبودم) وي را در حضور ملکه انگليس خيلي صميمي و خودماني ديده بود و به من گفت. باز طبق گفته خودش، در جلسات سالانه محمدرضا با رئيس کل ام. آي. 6، که هر ساله موقع بازي هاي زمستاني در سويس برگزار مي شد، حضور داشت و در تمام ملاقات ها و بحث ها شرکت مي کرد. در سال 1349 (اگر اشتباه نکنم) که رئيس کل ام. آي. 6 به ايران آمده بود، خودم شخصاً ديدم که در کنار او مي نشست و شديداً مورد احترام او بود.» (خاطرات فردوست، صص 294- 295)
سر ديک وايت در 20 فوريه 1993 درگذشت.


127- همانجا، سند شماره 47449 الي 47452.
از سرکار خانم معصومه جمشيدي سپاسگزارم که در ترجمه ده ها برگ از نامه هاي خصوصي آسيه و شاپور ريپورتر مرا ياري دادند.
قسمت هفتم