۱۳۸۷ مهر ۳, چهارشنبه

سِر شاپور ريپورترو کودتاي 28 مرداد 1332 قسمت يازدهم

قتل افشارطوس و جايگاه مفقود آن

سرويس هاي اطلاعاتي بريتانيا و ايالات متحده، بنا به مصالح امنيتي يا هر ملاحظه ديگر، عوامل اصلي خود را در جريان کودتاي 28 مرداد 1332 به هر نامي معرفي کنند، امروزه شناخت شبکه هاي مخفي مرتبط با سرويس هاي اطلاعاتي فوق در سال هاي 1320 -1332 دشوار نيست. از مهم ترين اين شبکه ها، کانوني است که از سال 1326 در پيرامون مظفر بقايي کرماني گرد آمد و نام مرموزترين و موثرترين چهره هاي آن- عيسي سپهبدي، علي زهري و حسين خطيبي- در منابع خارجي منتشر شده دربارۀ کودتا به کلي غايب است.
شاپور ريپورتر تنها کسي نيست که اندکي پيش از شروع عمليات بدامن به طور ناگهاني به ايران بازگشت. عيسي سپهبدي، دوست دوران تحصيل مظفر بقايي در فرانسه، نيز به ناگاه راهي ايران شد. او در 24 ژانويه 1947/ 4 بهمن 1325 از پاريس نامه اي به بقايي در تهران نوشت و آن را از طريق آدرس شخص ثالثي، نه آدرس بقايي، ارسال داشت. در اين نامه چنين آمده است:
اکنون تغيير بزرگي در پروژه زندگاني من حاصل شده . با اين که تصميم قطعي داشتم چند سالي در پاريس بمانم اکنون به دلايلي که بايد حضوراً عرض کنم ناچار به مراجعت هستم و در حوالي اسفند ماه آتيه با خانم
[190] و بچه ها مسافرت خواهم نمود... در حقيقت خواب روحاني که ديده بودم تعبير خود را... آشکار نموده است... [191]
سپهبدي پس از استقرار در تهران، درست مانند شاپور، از سال 1326 در يک سفارتخانه خارجي (سفارت فرانسه) به کار پرداخت و به عنوان استاد زبان فرانسه در دانشگاه جنگ و دانشکده افسري به تدريس مشغول شد. در همين زمان يکي ديگر از دوستان بقايي و سپهبدي، به نام علي زهري، که او نيز چون سپهبدي کارمند سفارت فرانسه بود، [192] انتشار روزنامه اي به نام شاهد را آغاز کرد. زهري امتياز شاهد را با حمايت رضا حکمت (سردار فاخر) و مورّخ الدوله سپهر به دست آورد. اين سرآغاز طلوع ستاره اقبال مظفر بقايي و شروع فعاليت جريان سياسي مؤثري در تاريخ معاصر ايران است که با نام "حزب زحمتکشان ملت ايران" شناخته مي شود.
اندکي پس از استقرار سپهبدي در تهران، بقايي به عنوان نماينده کرمان به مجلس پانزدهم راه يافت. بقايي در اسفند 1327 به جناح اقليت مجلس پيوست و در فروردين 1328 در استيضاح تاريخي دولت محمد ساعد مراغه اي نقشي چنان جنجالي ايفا کرد که وي را در مقام يکي از مشهورترين چهره هاي سياسي ايران جاي داد. در مجموعه اسناد شخصي بقايي متن پيش نويس بخشي از سخنان بقايي در استيضاح ساعد، به قلم عيسي سپهبدي، به دست آمده است. اين سند نشان مي دهد که استيضاح ساعد يک نمايش از پيش تنظيم شده بود که سردار فاخر حکمت، رئيس مجلس، نيز در آن شرکت داشت.
[193] سپس، بقايي پرچم مبارزه با سپهبد حاجي علي رزم آرا، رئيس ستاد ارتش و نخست وزير بعدي، را برافراشت.
حداقل از سال 1329 يکي ديگر از نزديکان بقايي، به نام حسين خطيبي، در رأس يک شبکه مخفي جاي داشت که عملکرد اوليه آن ظاهراً مبارزه با نفوذ هواداران حزب توده و اتحاد شوروي در صفوف نيروهاي نظامي بود. حسين خطيبي از يکسو با چهره هاي برجسته اطلاعاتي ارتش، حسن ارفع و حسن اخوي و حبيب الله ديهيمي، رابطه نزديک داشت و از سوي ديگر سازمان خود را تابع بقايي وانمود مي کرد.
[194] خطيبي با محمدرضا پهلوي و امير اسدالله علم نيز رابطه نزديک داشت.
حسين خطيبي

جاي پاي اين شبکه در بسياري از حوادث آن روز ايران، که در منابع منتشر شده به عمليات سيا و ام. آي. 6 منتسب گرديده، نمايان است. براي مثال، در تظاهرات 23 تير 1330/ 15 ژوئيه 1951 عليه ورود هيئت هريمن به تهران، هواداران بقايي و ديگران در مواجهه با اعضاي سازمان جوانان حزب توده خيابان هاي تهران را به خشونت کشيدند. گازيوروسکي، به نقل از کرميت روزولت، اين ماجرا را به "نرن" و "سيلي"، بدون تصويب مقامات سيا، نسبت مي دهد و جيمز بيل آن را کار «عوامل انگليس» مي داند.
[195]
براي مورخان ايراني کاملاً روشن است که در ايجاد اختلاف ميان آيت الله کاشاني و دکتر مصدق، دکتر مظفر بقايي و دوستانش بيش ترين سهم را داشتند. ولي گازيوروسکي، به نقل از رابين زهنر [196]- استاد بعدي دانشگاه آکسفورد که در اين زمان در ايران براي ام. آي. 6 کار مي کرد- مي نويسد که اين تنش «به وسيله برادران رشيديان ايجاد و هدايت شد.» طبق همان رويه اي که توضيح دادم، در اينجا نيز "برادران رشيديان" را بايد نام رمز تمامي عوامل ام. آي. 6 در ايران تلقي کرد.
معهذا، مهم ترين عملکرد اين شبکه ماجراي قتل سرتيپ محمود افشارطوس، رئيس شهرباني کل کشور در زمان دولت مصدق، است که بي ترديد در عمليات کودتا نقش منحصربه فرد داشت و مهم ترين عاملي بود که رفراندوم و انحلال مجلس هفدهم از سوي مصدق، با همه عوارض آن، و پيروزي سريع کودتا را سبب شد. جايگاه اين حادثه بزرگ و سرنوشت ساز در عمليات ام. آي. 6 و سيا در ايران در منابع خارجي منتشر شده، به جز دو مورد، مفقود است:
گازيوروسکي، تنها در يک سطر از بررسي مفصل خود، قتل افشارطوس را به ام. آي. 6 منتسب مي کند ولي مأخذ معتبري به دست نمي دهد:
در اواخر آوريل [1953]... ژنرال افشارطوس، رئيس پليس ملّي، ربوده و کشته شد. ام. آي. 6 ربودن افشارطوس را برنامه ريزي کرده بود با هدف مهيا کردن زمينه کودتا ولي قصد نداشت او را به قتل برساند.
منبع گازيوروسکي براي اين ادعا تنها مقاله مندرج در يک نشريه ايراني
[197] است.
مأخذ ديگر، گزارشي است که روزنامه ابزرور منتشر کرد و در آن، به نقل از «يک منبع ام. آي. 6»، قتل افشارطوس به عوامل اين سرويس منتسب شد.
[198] موحد مي نويسد:
سکوت مطلق اسناد رسمي را دربارۀ قتل سرتيپ افشارطوس در جاي خود يادآور شده ايم. اين قتل در اوائل سال 1953 که ويلبر داستان خود را از آنجا شروع مي کند اتفاق افتاد. روزنامه ابزرور لندن در شماره 26 مه سال 1985 نوشت: «در آوريل 1953 افسران شاه پرست که به دستور رشيديان ها کار مي کردند رئيس شهرباني مصدق تيمسار افشارطوس را ربودند. يک منبع ام. آي. 6 براي اولين بار اعتراف مي کند که ربودن افشارطوس بخشي از عمليات چکمه بود که به منظور تقويت روحيه مخالفان مصدق و نمايش ناتواني هواداران او طرح ريزي شده بود. افشارطوس را پس از ربوده شدن در غاري نگاهداري مي کردند. احساسات بالا گرفته بود. افشارطوس بي احتياطي کرد و سخنان موهني دربارۀ شاه بر زبان آورد. افسر جواني که مأمور حفاظت او بود طپانچه را برکشيد و او را کشت. کشتن او جزيي از برنامه ما نبود ولي چنين اتفاقي افتاد.»
[199]

مقاله ابزرور که طي آن براي نخستين بار، بنقل از «منابع ام. آي. 6» قتل افشارطوس به اين سازمان منتسب شد.

در تاريخچه ويلبر هيچ اشاره اي به ماجراي قتل افشارطوس مندرج نيست.
ماجراي افشارطوس بلافاصله پس از تسليم ابوالقاسم خان بختياري (30 فروردين 1332) و پايان غائله مسلحانه او عليه دولت مصدق آغاز شد. گازيوروسکي غائله ابوالقاسم خان بختياري را به سرويس اطلاعاتي بريتانيا منتسب مي کند و مي نويسد که اسلحه مورد استفاده او را ام. آي. 6 تأمين مي کرد. در تاريخچه ويلبر هيچ اشاره اي به اين ماجرا نشده زيرا ويلبر بنا داشته که تاريخ رسمي عمليات کودتا را بنگارد. اين تاريخ رسمي از مذاکرات مقدماتي ويلبر و دربي شاير در نيکوزيا (اواخر آوريل 1953/ 5 -10 ارديبهشت 1332) آغاز مي شود يعني زماني که افشارطوس به قتل رسيده بود.
افشارطوس در شامگاه 31 فروردين 1332 ناپديد شد و در ساعت يک بعد از نيمه شب مفقود شدن رئيس شهرباني به اطلاع مصدق رسيد. از فرداي آن روز گروهي از مطبوعات به شکلي کاملاً هماهنگ تبليغات گسترده اي را آغاز کردند. روزنامه داد نوشت:
عده اي مي گويند اين توطئه از طرف خود دولت بوده که به وسيله آن اولاً مورد جديدي براي اتهام به دربار پيدا کند و ثانياً اقدام به بستن نقاطي از قبيل کلوپ افسران بازنشسته و حزب سومکا را که نزديک محل حادثه هستند بنمايد. ثالثاً وسيله جديدي براي بازداشت افراد پيدا کنند. از همين جهت به رئيس شهرباني دستور داده شده فعلا خود را مخفي کند.
[200]
و آسياي جوان به جدّ کوشيد تا مفقود شدن افشارطوس را به يک رسوايي جنسي بدل کند و از اين طريق اعتبار دولت را کاهش دهد. اين روزنامه از ارتباطات افشارطوس با رقاصه اي به نام "تامارا" سخن مي گفت! [201]
در اوّل ارديبهشت مأموران فرمانداري نظامي حسين خطيبي و دو روز بعد تعدادي از امراي بازنشسته (سرتيپ علي اصغر مزيني، سرتيپ دکتر سيد علي اکبر منزه، سرتيپ نصرالله بايندر و سرتيپ نصرالله زاهدي) را به اتهام ربودن افشارطوس دستگير کردند. در 6 ارديبهشت جسد افشارطوس در تپه هاي لشکرک کشف شد. روشن شد که افشارطوس در خانه حسين خطيبي ربوده شده و به روستاي متعلق به عبدالله اميرعلايي، واقع در لشکرک (شمال تهران)، انتقال يافته و در ساعت 4 بعد از ظهر 2 ارديبهشت در غار تلو به قتل رسيده است. در اين ماجرا علاوه بر خطيبي و افسران فوق هادي افشار قاسملو و سرگرد فريدون بلوچ قرايي نيز شرکت داشتند. در همين زمان روزنامه يني استانبول (چاپ ترکيه) اين حادثه را پيشدرامد کودتا در ايران خواند و نوشت: «ايران در انتظار يک کودتاست؛ يا دربار عليه دولت کودتا خواهد کرد، يا دولت عليه دربار و يا کمونيست ها عليه هر دو». [202] و روزنامه ملت ما، ارگان مجمع مسلمانان مجاهد، [203] مدعي شد که قتل افشارطوس به دست دوستانش، سرتيپ تقي رياحي (رئيس ستاد ارتش) و سرتيپ محمود اميني (معاون وزارت جنگ) [204] انجام گرفته است. [205]
در 13 ارديبهشت دکتر مظفر بقايي و سرلشگر فضل الله زاهدي به شرکت در توطئه قتل افشارطوس متهم شدند و اعلام شد که اردشير زاهدي، پسر فضل الله زاهدي، دوست نزديک حسين خطيبي بوده و او نيز در ماجرا دخالت داشته است. در اين زمان اردشير زاهدي معاون اداره آمريکايي "همکاري فني در ايران" [206] (معروف به "اصل چهار" ) [207] بود که ويليام وارن [208] رياست آن را به دست داشت. در روز دوشنبه 14 ارديبهشت فضل الله زاهدي به همراه مهدي ميراشرافي به مجلس پناه برد و تحصن خود را آغاز کرد. در 15 ارديبهشت بقايي در روزنامه شاهد نامه سرگشاده اي خطاب به دکتر مصدق منتشر کرد و طي آن از خطيبي به شدت دفاع نمود. در پاسخ به اين جنجال، دولت در 16 ارديبهشت اعترافات متهمان را از راديو تهران پخش کرد. در 24 ارديبهشت عبدالعلي لطفي، وزير دادگستري، طي نامه اي به مجلس اعلام کرد که مطابق گزارش وزارت دفاع ملّي و اسناد و مدارک متقن، که منضم به نامه است، دکتر مظفر بقايي کرماني متهم به معاونت در قتل رئيس شهرباني مي باشد. لطفي در اين نامه سلب مصونيت پارلماني از بقايي را خواستار شد. اين درخواست تا زمان انحلال مجلس هفدهم به تصويب نرسيد.
در 30 ارديبهشت 1332/ 20 مه 1953 به ايستگاه سيا در تهران اجازه داده شد که هفته اي يک ميليون ريال براي تطميع نمايندگان مجلس و جلب همکاري آنان خرج کند.
[209] در پيامد اين اقدام، مجلس هفدهم پرتنش ترين روزهاي دوران موجوديت خود را آغاز کرد و از 7 خرداد مشاجره و زدوخورد ميان نمايندگان اوج گرفت.
از اواخر ارديبهشت تبليغات سنگين و پرحجمي آغاز شد که طي آن دولت مصدق به همدستي با کمونيست ها متهم مي شد. روزنامه ملت ما نوشت:
به قرار اطلاعاتي که رسيده، يک نقشه بسيار خطرناک در شرف اجرا است و دولت براي روشن کردن آتش انقلاب و ايجاد صحنه هاي خونين انقلابي عده اي از عناصر اجير حکومت را به کمک حزب کمونيست نيروي سوّم و حزب ايران و حزب توده مأمور تسخير و تصرف مجلس شوراي ملي نموده و مخصوصاً به حزب توده آزادي عمل داده است که نمايندگان و مخالفين دولت و حزب توده را در مجلس مضروب و مقتول نمايند. اقدام به اين عمل مقدمه انقلابي است که از مدت ها پيش در انتظار آن بوده اند.
[210]
آن چه بستر لازم را براي اين تبليغات فراهم آورد رأي مشکوک علي اشرف مهاجر، بازپرس شعبه 12 دادسراي تهران، بود که طي آن سران حزب توده را از اتهامات وارده تبرئه کرد و در قرار مفصل خود نوشت: «عضويت حزب توده ايران به علت مطابقت آن حزب با قانون اساسي و قوانين عادي» جرم نمي باشد. در واکنش به اين رأي، بقايي عنوان درشت سرمقاله خود در شاهد را چنين قرار داد: «آقاي دکتر مصدق، آرزوي حکومت ائتلافي با توده اي ها را به گور خواهيد برد.» [211] دوستان بقايي «علت واقعي» قتل افشارطوس را چنين بيان مي کردند:
ده روز قبل از اين واقعه جناب آقاي دکتر [حسين] فاطمي، تعزيه گردان اين جريان، اسامي هيئت رهبران توده را... به افشارطوس مي دهد که آن ها را خلاص کند و ضمناً صورت ديگري از 14 نفر رجال ... به دربار مي دهد که آن ها را نيز دستگير نمايد و بدينوسيله شاه را فراري و دربار و مجلس را از کار بياندازند. افشارطوس ، که رئيس املاک رضاخان و نمک پرورده بود، قصد نداشت نمکدان بشکند... آقاي دکتر فاطمي... به او تکليف مي کند استعفا بدهد، قبول نمي کند. همان روز صبح مي گيرند اين فرد جسور را تنبيه کنند. وقتي افشارطوس مي بيند جانش در خطر است ... سه روز قبل از گم شدن استعفاء مي دهد. مصدق حس مي کند که استعفاي او با اين طرز نه فقط خطرناک است بلکه ممکن است اسرار را فاش کند، دستور مي دهند او را بدزدند [و] از او التزام بگيرند که اگر چيزي گفتي کشته خواهي شد... وقتي به دکتر مصدق خبر دادند که افشارطوس تسليم نمي شود و نزديک است دربار و مردم از جريان استحضار پيدا کنند دستور به کشتن او صادر مي شود.
[212]
محور مهم تبليغاتي ديگري که از حوالي نيمه ارديبهشت 1332 عليه دولت مصدق آغاز شد، اتهام شکنجه متهمان پرونده قتل افشارطوس بود. از اوائل دستگيري خطيبي و ديگران، شبکه اي هماهنگ از مطبوعات شايعات گسترده اي را در زمينه شکنجه متهمان به قتل افشارطوس براي اخذ اعترافات اجباري رواج دادند. روزنامه اتحاد ملّي، به نقل از «يک مقام مسئول»، مدعي شد که متهمان «درست مثل دستگاه زمان مختاري از شلاق خوردن، اشکلک، تنقيه آبجوش و کتک و غيره برخوردار شده اند.» اين روزنامه افزود که افشارطوس در يک توطئه کودتا، به سود مصدق، شرکت داشته ولي چون مخالف برکناري شاه بوده به دست ساير توطئه گران به قتل رسيده است. [213] اين خط تبليغاتي است که تا زمان کودتا بقايي به شدت در پيرامون آن مانوور مي داد.
در اين دوران، حسين خطيبي از درون بازداشتگاه خود (پادگان جمشيديه) به طور منظم و پنهاني با بقايي ارتباط داشت و طي يادداشت هايي که براي او مي فرستاد، اتهامات شکنجه و توطئه کودتا از سوي مصدق را تأييد و تقويت مي کرد. در اين نامه ‏ها، خطيبي به نحوي ماجراي دستگيري و بازجويي ‏هاي خود را بيان مي داشت که کاشاني و مکي و ديگران، که قطعاً از طريق بقايي از مضمون اين نامه ها مطلع مي شدند، راهي جز رويارويي نهايي با مصدق و درگير شدن در نبرد مرگ و زندگي نمي ديدند.
[214]
در رابطه با نامه هاي زندان خطيبي دو نکته مهم قابل ذکر است:
اوّل، نحوه ارسال اين مکاتبات از درون بازداشتگاه است. اين پرسشي اساسي است که چگونه خطيبي، متهم اصلي پرونده اي که سرنوشت دولت مصدق را رقم مي زد، مي توانست به سادگي با خارج از زندان تماس مکتوب برقرار کند و به منبع اصلي شايعه پراکني بدل شود؟
دکتر غلامحسين صديقي، وزير کشور دولت مصدق، مسئوليت پيگيري پرونده قتل افشارطوس را به رکن دوّم ستاد ارتش محول کرد که مهم ترين و منسجم ترين نهاد اطلاعاتي کشور در آن زمان بود. رکن دوّم سازماني قابل اعتماد براي مصدق نبود زيرا سرويس هاي اطلاعاتي بريتانيا و آمريکا از سال هاي اوليه پس از پايان جنگ دوّم جهاني، براي مقابله با گسترش کمونيسم در ارتش ايران، به آن توجه ويژه داشتند. اين سازمان به طور جدّي در زير سلطه معنوي سه چهره برجسته اطلاعاتي- نظامي مرتبط با غرب (سرلشگر حسن ارفع، سرتيپ حبيب الله ديهيمي و سرهنگ حسن اخوي) قرار داشت. سه فرد فوق با بقايي رابطه نزديک داشتند. اين رابطه به يک دوستي عميق و ديرپا بدل شد تا بدان حد که در زمان اوجگيري انقلاب اسلامي، در آذرماه 1357 ارفع و دوستان نظامي اش در جلساتي گرد آمدند و طي گزارش هايي به شاه هماهنگي خود را با بقايي و حزب او براي «حفظ سلطنت» اعلام کردند.
[215] اين شبکه نظامي- اطلاعاتي در کودتاي 28 مرداد نقش فعالي ايفا کرد و، چنانکه در بررسي تاريخچه ويلبر ديديم، حسن اخوي از کساني بود که براي غلبه بر تزلزل و بي تصميمي شاه، در 19 مرداد، به ديدار او رفت.
در اين ميان، ديهيمي رابطه ويژه اي با بقايي داشت و اين رابطه ناشناخته نبود. شمس قنات آبادي در خاطراتش مي نويسد: «بقايي مدعي است که تحت تأثير کسي نمي رود ولي غير از علي زهري و سرتيپ ديهيمي [216] و چند نفر ديگر که خيلي در او مؤثر بودند.» [217] در مجموعه شخصي بقايي، اسناد متعددي از رکن دوّم ستاد ارتش، از جمله گزارش هاي داخلي حزب توده، وجود دارد. علي القاعده، اين اسنادي است که ديهيمي در اختيار بقايي مي گذارد.


نمونه اي از گزارشهاي ماموران نفوذي رکن دوم در حزب توده که در اختيار بقايي قرار مي گرفت.
روابط ويژه بقايي و ديهيمي به مطبوعات نيز کشيده شد. در 5 خرداد 1329 روزنامه به سوي آينده، نشريه حزب توده، نوشت: «سرلشگر زاهدي در ملاقات هايي که با آقاي دکتر بقايي و آقاي حسين مکي در منزل سرهنگ بازنشسته ديهيمي دارد چه مذاکراتي مي کند و چرا اين ملاقات هاي دوستانه چندين ساعت به طول مي کشد؟» [218] و در 22 ارديبهشت 1330 دکتر مصدق در مجلس اعلام کرد که فداييان اسلام قصد ترور او را دارند. مصدق اين مطلب را از شاه و شاه از ديهيمي، عضو «سازمان دکتر بقايي«، شنيده بود.
[به شاه] عرض کردم ممکن است بفرماييد چه اشخاصي در صدد از بين بردن من هستند؟ فرمودند: ديهيمي که در سازمان دکتر بقايي است به او اينطور گفته است که فداييان اسلام در صدد قتل دکتر مصدق اند و ديهيمي هم به ستاد ارتش اطلاع داده و از ستاد ارتش هم به من گزارش دادند.
[219]
در سال 1332 سرهنگ حسن پاکروان رياست رکن دوّم ستاد ارتش را به دست داشت و مسئول عالي پيگيري پرونده قتل افشارطوس به شمار مي رفت. حسن پاکروان نيز دوست صميمي بقايي و زهري و سپهبدي به شمار مي رفت. بقايي در سال 1324، مقارن با جدايي از همسرش، عضو محفل کوچکي بود که پاکروان نيز در آن عضويت داشت. اندکي بعد، پاکروان و مادر فرانسوي اش، امينه پاکروان، مشوق زهري و بقايي در انتشار روزنامه شاهد شدند و رابطه دوستانه ميان آنان تا زمان انقلاب ادامه يافت. اين رابطه تا بدان حد نزديک بود که آگهي برگزاري مجلس ترحيم به مناسبت فوت علي زهري (14 خرداد 1339) را مظفر بقايي و حسن پاکروان، مشترکاً، امضا کردند. [220]
مهم ترين شاخه رکن دوّم ستاد ارتش شعبه تجسس آن بود که در ماه هاي اوليه دولت مصدق سرهنگ حسن علوي کيا [221] رياست آن را به دست داشت. احتمالاً از همان زمان علوي کيا با شاپور ريپورتر مرتبط بود.[222] اندکي بعد، علوي کيا به دليل «ارتباط محرمانه با دربار»، «مخالفت با دولت مصدق»، «کارشکني در امور» و «رسانيدن اقدامات و اطلاعات محرمانه به مخالفين» از اين سمت برکنار و سرهنگ حسينقلي سررشته جايگزين وي شد. [223] سررشته، چنانکه زندگي پسين اش نشان مي دهد، از افسران وفادار به نهضت ملّي بود. در زمان قتل افشارطوس سرهنگ سررشته رياست شعبه تجسس رکن دوّم را به عهده داشت و در اين مقام مسئوليت مستقيم پرونده و بازجويي از متهمان را به دست گرفت.
علاوه بر پاکروان، فرد مشکوک ديگري که در پرونده قتل افشارطوس مؤثر بود، سرهنگ دوّم قدرت الله نادري، رئيس اداره کارآگاهي شهرباني، است. نادري افسر شعبه تجسس رکن دوّم بود که به همراه علوي کيا و به همان دلايل برکنار شد. او اندکي بعد چهره سياسي خود را تغيير داد و به عضويت "گروه افسران ناسيوناليست" (سازمان گروه ملّي) درآمد که در اوائل 1331 در خانه سرتيپ محمود افشارطوس تأسيس شد.
[224] به اين دليل، زماني که افشارطوس رياست شهرباني را به دست گرفت، نادري را به عنوان مشاور خود منصوب کرد. پس از ناپديد شدن افشارطوس، دکتر غلامحسين صديقي، وزير کشور، نادري را رئيس اداره کارآگاهي شهرباني نمود. به نوشته سرهنگ سررشته، «در واقع، سرهنگ نادري با حرکاتي مشکوک و مرموز خود را در شهرباني جا مي کند.» [225] سررشته نقش نادري را در پرونده قتل افشارطوس به کلي مشکوک مي داند و مي نويسد حسين خطيبي در زماني که نادري در محل بازجويي (واقع در پادگان جمشيديه) حضور داشت اعتراف نمي کرد و زماني که نادري حاضر نبود «با خيال راحت جزئيات وقايع» را شرح مي داد. [226]


سرلشگر زاهدي (پس از کودتا) و سرهنگ قدرت الله نادري، رئيس اداره کارآگاهي شهرباني
دومين نکته مهمي که در رابطه با نامه هاي زندان حسين خطيبي بايد ذکر شود، ارتباط اين ماجرا با شاه است.
خطيبي در يادداشت مورّخ چهارشنبه 20 خرداد 1332، که محرمانه براي بقايي ارسال داشته، وضع خود را در دوران بازجويي شرح مي دهد، از شکنجه هاي شديد خود و ساير متهمان سخن مي گويد، مخالفان مصدق را به شورش تحريک مي کند، و در اين ميان مي نويسد:
موضوع آخري فعلاً "ارباب قلبي" است که لطفاً به او بفرماييد اي نامرد...
[227]
خطيبي کمي بعد مي نويسد:
گمان مي کنم بد نباشد به ارباب قلبي بفرماييد دنباله آن موضوع روز "شنبه" را هم اقدام فوري کند.
[228]
در نامه هاي خطيبي به بقايي، "قلبي" نام رمز امير اسدالله علم و "ارباب قلبي" نام رمز محمدرضا پهلوي است.

سه برگ از نامه خطيبي از زندان به بقايي که در آن از "ارباب قلبي" (محمدرضا پهلوي) سخن گفته شده.
هياهويي که بر سر پرونده قتل افشارطوس برانگيخته شد، به استيضاح دولت مصدق به وسيله علي زهري، نماينده تهران، انجاميد. اين استيضاحي است که حسين خطيبي از درون زندان پيشنهاد کرده بود. مصدق، که نگران رأي عدم اعتماد مجلس هفدهم بود،[229] در 5 مرداد 1332 طي يک پيام راديويي مردم را به رفراندوم براي انحلال مجلس فراخواند. اين رفراندوم، که سلامت آن مورد ترديد است، در 12 مرداد در تهران و در 18 مرداد در شهرستان ها برگزار شد و به سود انحلال مجلس نظر داد. واشنگتن پست در مقاله مفصلي نوشت:
ايران در چنگال بحران عظيم ديگري افتاده است و اين بحران... به خاطر اين است که مصدق مي خواهد بر سر کار بماند... در چنين اوضاعي، دکتر مصدق با اتکا بر حمايت کمونيست ها براي انحلال مجلس در ايران رفراندوم کرد. آيت الله کاشاني ليدر مخالفين مصدق به پيروان خود دستور داد که در اين رفراندوم شرکت نکنند... اخبار تهران حاکي است که بيش از نصف جمعيت رأي دهندگان کمونيست ها و طرفداران آن ها بودند. البته کمونيست ها به نفع مصدق رأي نداده اند... رأي کمونيست ها براي اين بوده که اوضاع را بيش از پيش متشنج کنند. کمونيست ها اميدوارند در اوضاع آشفته قدرت را به دست آورند و اکنون شانس آن ها براي تصرف قدرت بيش از هميشه است.
[230]
در ظهر 25 مرداد، درست در زماني که عمليات نهايي کودتا آغاز شده بود، مصدق طي يک پيام راديويي کوتاه اعلام کرد: «طبق اراده ملت، که در رفراندوم بيان شد، مجلس هفدهم منحل اعلام مي گردد. انتخابات مجلس هيجدهم به زودي برگزار خواهد شد.» در همين روز بقايي و زهري دستگير شدند. زهري در 26 مرداد آزاد شد ولي بقايي تا پيروزي کودتا در زندان ماند. در 30 آبان 1332 دادگاه جنايي فرمانداري نظامي تهران کليه متهمين پرونده قتل افشارطوس را از اتهامات منتسبه تبرئه کرد.[231]

صفحه اول روزنامه شاهد، 26 مرداد 1332
صفحه اول روزنامه کيهان، 26 مرداد 1332

نقش حسين خطيبي و شبکه نظامي- اطلاعاتي فوق در کودتاي 28 مرداد 1332 تا بدان حد واجد اهميت بود که تا مدت ها پس از کودتا عزل ونصب تمامي مقامات مهم نظامي با نظر گردانندگان اين شبکه انجام مي گرفت. براي نمونه، در 5 خرداد 1333 ديهيمي از واشنگتن به خطيبي در تهران چنين نوشت:
... از تغييرات ارتش نوشته بوديد. متشکرم ولي مسلم بدانيد عرايضي که قبلاً بنده کرده بودم از روي احساسات نبود و من ارتشي ها را بهتر مي شناسم ... سرلشکر باتمانقليچ سرباز خوبي است . به اعليحضرت علاقمند است . در هيچ دسيسه اي داخل نمي شود. دوام او در پست خود به نفع کشور است . سايرين را که اسم برده بوديد هر دو نفر خطرناک و مضرّند و من راجع به سوابق و بستگي هاي آنها بدبختانه اطلاعات زيادي دارم .
مي دانم اشخاص ناجور در دستة اخوي عمل کردند. بعداً خود او هم ملتفت شد، ولي موقع را هم در نظر بگيريد. زندکريمي و غيره را بنده خوب مي شناسم و شما کاملاً محق هستيد...
[232]
نامه ديهيمي از واشنگتن به خطيبي در تهران، 5 خرداد 1333


در تاريخچه ويلبر، و منابع مشابه، نامي از خطيبي و سپهبدي و ديهيمي و پاکروان و علوي کيا و بزرگمهر و ديگران مندرج نيست. اين چهره هاي متنفذ دنياي پس پرده آن روز، به همراه حسن ارفع و محمود ارم و ديگران، به کلي از صحنه عمليات کودتا ناپديد شده اند. با توجه به چنين ميزاني از استتار، کاملاً طبيعي است که نامي از جرج کندي يانگ و شاپور ريپورتر نيز در ميان نباشد و خوانندگان با داستان لاف زناني چون "برادران رشيديان" فريفته شوند.
****************************************
زيرويسها و مآخذ:
190- خواهر برادران بزرگمهر همسر عيسي سپهبدي بود.
191- مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، اسناد شخصي دکتر مظفر بقايي، کارتن 168، سند شماره 86- 122.
192- در سال 1326 علي زهري مسئول انتشارات و چاپ انجمن فرهنگي ايران و فرانسه بود.
193- همانجا، اسناد شخصي دکتر مظفر بقايي، کارتن 168، سند شماره 83- 122 و 84- 122. تصوير سند فوق در مأخذ زير به چاپ رسيده است: آباديان، زندگينامه سياسي دکتر مظفر بقايي، صص 343- 349.
194- بنگريد به: آباديان، همان مأخذ، صص 22- 23 (مقدمه نگارنده).
195- جيمز بيل، "آمريكا، ايران، سياست مداخله، 1951- 1953"، مصدق، نفت، ناسيوناليسم ايراني، ص 435.
196- Robin Zaehner
197- Iran Times, May 31, 1985.
198- Nigel Hawkes,"“How MI6 and CIA Joined Forces to Plot Iran Coup", Observer, 26 May 1985.
199- موحد، گفته ها و ناگفته ها، صص 18- 19.
200- خواندنيها، سال 13، شماره 62، شنبه 5 ارديبهشت 1332، ص 3.
201- همان مأخذ.
202- خواندنيها، سال 13، شماره 63، سه شنبه 8 ارديبهشت 1332، ص 8.
203- صاحب امتياز اين روزنامه شمس قنات آبادي بود. او در بهمن 1327 مجمع مسلمانان مجاهد را تأسيس کرد. اين سازمان رقيب سرسخت جمعيت فداييان اسلام، به رهبري سيد مجتبي نواب صفوي، به شمار مي رفت و سرانجام موفق شد رابطه ميان فداييان اسلام و آِيت الله کاشاني را به تيرگي کشاند. قنات آبادي سهم بزرگي در اشاعه شايعات منفي عليه فداييان اسلام داشت.
204- سرتيپ محمود اميني در 13 ارديبهشت 1332 فرمانده ژاندارمري کل کشور شد.
205- خواندنيها، سال 13، شماره 64، شنبه 12 ارديبهشت 1332، ص 5.
206- Technical Cooperation in Iran (TCI)
207- Point Four
208- William E. Warne
209- تاريخچه ويلبر.
210- خواندنيها، سال 13، شماره 69، سه شنبه 29 ارديبهشت 1332، ص 2.
211- خواندنيها، سال 13، شماره 70، شنبه 2 خرداد 1332، ص 4.
212- مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، اسناد شخصي بقايي، کارتن 25، سند شماره 112- 122.
213- خواندنيها، سال 13، شماره 64، شنبه 12 ارديبهشت 1332، ص 5.
214- براي آشنايي با نمونه هاي از نامه هاي خطيبي به بقايي از درون بازداشتگاه بنگريد به: مقدمه نگارنده بر زندگينامه سياسي دکتر مظفر بقايي، صص 24- 27.
215- اسناد اين نشست ها در مأخذ زير منتشر شده است: تاريخ معاصر ايران، کتاب سوّم، زمستان 1370، صص 217- 221. در اين جلسه افراد زير شرکت داشتند: سپهبد حسين آزموده، سپهبد نصراللهي، سپهبد اميرصادقي، سپهبد محمود معزي، سرلشگر حسن اخوي، سرلشگر فتح الله احمدي و سرلشگر حسن ارفع. در يکي از گزارش ها ذکر شده که سرلشگر محمود ارم به دليل مسافرت به خارج از کشور و سرلشگر حسن پاکروان به دليل اشتغال اداري در اين نشست حضور نداشتند. در اين زمان سرلشگر ديهيمي فوت کرده بود.
216- سرهنگ غلامرضا مصور رحماني مي نويسد: ديهيمي «افسر ستادي بود بسيار اهل مطالعه، داراي مغز سياسي، رفيق باز و وسيع فکر و صحيح العمل. شهرت داشت که عقل منفصل سرلشگر ارفع و سپهبد باتمانقليچ بود. مشاغل مختلفي را تصدي کرد که از آنجمله استادي دانشگاه جنگ، رياست رکن دوّم ستاد ارتش، دادستاني ارتش، وابستگي نظامي ايران در آمريکا، معاونت ستاد ارتش، فرماندهي تيپ زاهدان و رياست دفتر نظامي را مي توان نام برد. او يک بازيگر سياسي و نظامي بود و به همين جهت اشخاص از او وحشت داشتند و او را دسيسه گر مي خواندند و دشمنش مي شدند. در آخر عمر همه حتي دوستان نزديکش از او فراري مي شدند.» مصوررحماني مي‌افزايد: ديهيمي در دفتر نظامي، «که درواقع ستاد شخصي شاه محسوب مي شد رئيس بود و در آنجا با اقتدار تمام کار مي کرد.» ديهيمي بعدها به بيماري «فرسودگي اعصاب» مبتلا شد تا بدان حد که حتي از نامه محبت آميزي از سوي شاه، بدان دليل که در آن لفظ «عنايت» به کار رفته بود، عصبي شد و شرحي از خدمات خود نوشت. (غلامرضا مصور رحماني، کهنه سرباز، تهران: رسا، 1366، صص 356- 358)
217- شمس قنات آبادي، سيري در نهضت ملّي شدن نفت: خاطرات شمس قنات آبادي، تهران: مرکز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، 1377، ص 314.
218- به نقل از: ف. م. جوانشير [فرج الله ميزاني]، تجربه 28 مرداد: نظري به تاريخ جنبش ملّي شدن نفت ايران، تهران: انتشارات حزب توده ايران، 1359، ص 131.
219- به نقل از: محمدعلي سفري، قلم و سياست؛ از شهريور 1320 تا 28 مرداد 1332، تهران: نشر نامك، 1371، ص 468.
220- براي آشنايي با ارتباطات بقايي و پاکروان بنگريد به: آباديان، زندگينامه سياسي دکتر مظفر بقايي.
221- بعدها، علوي کيا، به پاس خدماتش در کودتا، قائم مقام ساواک شد ولي در سال 1340 به دليل سوءاستفاده مالي برکنار و حسين فردوست در اين سمت منصوب گرديد. فردوست ميزان سوءاستفاده علوي کيا در دوران 5- 6 ساله قائم مقامي ساواک را حدود 150 ميليون تومان تخمين مي زند که ظاهراً سهم اصلي را به تيمور بختيار (رئيس ساواک) داده است. (ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 1، ص 409)
222- علاوه بر اين که فردوست از علوي کيا به عنوان يکي از مرتطبين با شاپور ياد مي کند (همان مأخذ، ص 296) از او نامه اي در دست است بر روي کاغذ "شرکت کشت و صنعت ايران و آمريکا" خطاب به شاپور ريپورتر، مورّخ 14 دي ماه 1351، که در آن اعطاء مقام شهسواري به شاپور را تبريک گفته است. نامه بيانگر آشنايي ديرين اين دو است و نيز دلتنگي علوي کيا از برکناري از مقام خود در ساواک: «شاپور عزيز قربانت گردم- در روزنامه ها از موفقيت بزرگ تو اطلاع حاصل کردم و بدين وسيله از صميم قلب به تو و خانواده تو تبريک مي گويم. حقاً تو لايق اين تشويق هستي زيرا چه براي ميهن اجدادي و چه براي ميهن دوّم آن چه شايسته و برازنده يک شخصيت بزرگ است انجام دادي. خدمات تو به هر دو ميهن براي کساني که در جريان فعاليت هاي صادقانه و صميمانه تو بوده اند فوق ارزش يابي است. آرزو مي کردم من هم چنين سعادتي را مي داشتم که خدماتم براي شاه و وطنم باارزش باشد. متأسفانه چنين اقبالي نداشتم. قطعاً شايسته آن نبودم که خداوند آرزويم را مورد قبول قرار داده و افتخار خدمت تا آخر عمر را به من عطا فرمايد. اما به يقين تو شايسته بودي. خداوند به تو توفيق بيشتر بدهد و همه آرزوهاي ترا برآورد. تبريک قلبي مرا خدمت خانم و بچه ها ابلاغ کن. قربانت- ارادتمند علوي کيا [امضا]» شاپور در بالاي نامه به انگليسي نوشته است: «تلفن شد.» (مرکز اسناد مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، سند شماره 47547)





حسن علوي کيا

223- حسينقلي سررشته، خاطرات من: يادداشت هاي دوره 1310- 1334، تهران: مؤلف، 1367، ص 21.
224- بنگريد به: مصور رحماني، همان مأخذ، صص 206- 213.
225- سررشته، همان مأخذ، ص 98.
226- همان مأخذ، ص 101.
227- مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، اسناد شخصي بقايي، کارتن 235، سند شماره 4 /71- 123. (نقطه چين از خطيبي است.)
228- همانجا، اسناد شماره هاي 7 /71 - 123 و 6/71 - 123.
229- در اواخر تيرماه 1332 مصدق تنها 30 نفر هوادار در مجلس داشت.
230- خواندنيها، سال 13، شماره 94، شنبه 24 مرداد 1332، صص 4- 5.
231- کيهان، شنبه 30 آبان 1332.
232- تصوير و متن کامل اين نامه در مأخذ زير مندرج است: آباديان، زندگينامه سياسي دکتر مظفر بقايي، صص 406- 408.

سِر شاپور ريپورتر و کودتاي 28 مرداد 1332 قسمت دهم


در منابع آمريکايي منتشر شده دربارۀ کودتا به طور مکرر از دو مأمور اصلي سيا در ايران نام برده شده که به طور اختصاصي براي آمريکاييان کار مي کردند و هوّيت آنان براي انگليسي ها ناشناخته بود. کرميت روزولت در خاطرات خود اين افراد را به عنوان دو برادر مي شناساند و از ايشان با نام مستعار "برادران بوسکو" ياد مي کند. در مقاله مارک گازيوروسکي اين دو مأمور اصلي سيا در ايران با اسامي "نرن" و "سيلي" معرفي شده اند. و سرانجام در تاريخچه ويلبر، چنانکه سايت کريپتوم پس از "کشف" اسامي سياه شده مي شناساند، اين دو "جليلي" و "کيواني" نام گرفته اند.
در وهله نخست به نظر مي رسد که "نرن" و "سيلي" همان "برادران بوسکو" هستند که سرانجام در تاريخچه ويلبر به "جليلي" و "کيواني" تبديل شده اند. فؤاد روحاني چنين تلقي دارد و "برادران بوسکو" را با "نرن" و "سيلي" (گردانندگان شبکه بدامن) انطباق مي دهد.
[163]
شناخت هوّيت واقعي "برادران بوسکو" چندان دشوار نيست. مشخصاتي که روزولت از "برادران بوسکو" به دست مي دهد (برادر بزرگ تر حقوق دان [164] بود و کوچک تر روزنامه نگار) با جمشيد و اسفنديار بزرگمهر انطباق دارد. [165] جمشيد بزرگمهر (برادر بزرگ تر) فارغ التحصيل حقوق از دانشگاه تهران بود و در زمان مصدق در سازمان برنامه کار مي کرد. اسفنديار بزرگمهر (برادر کوچک تر) روزنامه نگار بود. او کار خود را در سال 1319 به عنوان مترجم زبان انگليسي در روزنامه اطلاعات آغاز کرد و در دوران نهضت ملّي و دولت مصدق با مطبوعات رابطه گسترده داشت. جمشيد ورزشکار، پرخاشگر و بزن بهادر بود و اسفنديار هوچي و هتاک. هر دو برادر به شدت اهل زدوبند و سودجويي از طرق سياسي بودند و به دلالي و کارچاق کني اشتغال داشتند. [166]
اسفنديار بزرگمهر، به پاس خدمات بزرگي که در جريان کودتا انجام داد، در 29 مرداد 1332 (يک روز پس از کودتا) به عنوان معاون نخست وزير و رئيس اداره کل انتشارات و تبليغات دولت زاهدي منصوب شد و مدتي بعد جمشيد رياست باشگاه شاهنشاهي [167] را به دست گرفت. در سال هاي بعد، جمشيد به کسب و کار خود مشغول بود ولي اسفنديار ارتباطات فعال خويش را با سيا حفظ کرد. او از اوائل سال 1336 در طرح کودتاي نافرجام سرلشگر محمدولي قرني، رئيس رکن دوّم ستاد ارتش، شرکت کرد و ارتباطات قرني را با گراتيان ياتسوويچ، رئيس ايستگاه سيا در تهران، و معاون او، لاوت، تأمين نمود. قرار بود در دولت قرني، بزرگمهر در مقام معاون نخست وزير و رئيس اداره کل تبليغات منصوب شود. بزرگمهر در 11 بهمن 1336 از سوي قرني براي ملاقات با راونتري، معاون وزارت خارجه آمريکا، به آتن رفت و در زمان بازگشت به تهران (20 بهمن) يا کمي بعد [168] دستگير شد. [169]

تعدادي از عوامل اصلي کودتا در ميهماني فضل الله زاهدي.اسفنديار بزرگمهر در سمت راست اردشير زاهدي حضور دارد.
اسفنديار بزرگمهر در جريان کودتاي قرني بازي دوگانه اي در پيش گرفت و با سوءاستفاده از اعتماد فراوان قرني به خود به عنوان عامل نفوذي ام. آي. 6 و دربار عمل کرد. [170] او پاداش اين خدمت را گرفت و اردشير زاهدي و پرويز خوانساري، دوست قديمي بزرگمهر، زندگي مرفهي را برايش در ژنو ترتيب دادند. در سال هاي پس از انقلاب، اسفنديار بزرگمهر مدتي از طريق تهديد و باج گيري از ايرانيان ثروتمندي که اموال يا زندگي شان از سوي دادگاه انقلاب در معرض خطر بود ارتزاق مي کرد. او در اواخر عمر از نظر مالي در وضع وخيمي قرار گرفت، آپارتمان مجلل خود را در ژنو فروخت و در اواخر دهه 1360 در لندن درگذشت. جمشيد بزرگمهر زنده و ساکن ايالات متحده آمريکاست.

اسفنديار بزرگمهر و اشرف پهلوي در فرودگاه (در زمان خروج اشرف از ايران).بزرگمهر در حال راهنمايي اشرف است. در عکس فتح الله اميرعلايي، دوست محمدرضا شاه و رئيس بعدي هتل هاي بنياد پهلوي (با کت و شلوار و کراوات)، و غلامرضا پهلوي (با کلاه) ديده مي شوند.
عوامل ايراني "اختصاصي" و "انحصاري" سيا، که کرميت روزولت و دونالد ويلبر دربارۀ آنان لاف مي زنند و از اهميت جايگاه و نقش ايشان در کودتا سخن مي گويند، براي مورخان ايراني نمي توانند ناشناخته باشند. کساني چون اسفنديار بزرگمهر، حسن ارسنجاني و احمد آرامش [171] از سال هاي 1320 با سرويس اطلاعاتي آمريکا ارتباط داشتند. آنان در سال هاي 1328- 1332 در پيرامون رؤساي ايستگاه سيا در تهران، جرالد دوهر، [172] راجر گويران [173] و سپس جو گودوين [174] گرد آمدند و در پيشبرد طرح هاي سرويس اطلاعاتي آمريکا ايفاي نقش کردند. [175] همينان بودند که به صعود رزم آرا ياري رسانيدند؛ ژنرالي که به عنوان رقيب شاه و آلترناتيو ايالات متحده براي ايجاد يک حکومت نظامي مقتدر و باثبات در ايران شناخته مي شد. و بعدها، همينان بودند که در پيوند با گراتيان ياتسوويچ به رغم خواست شاه به صعود علي اميني کمک کردند. برخي از اين افراد تشنگان قدرتي بودند که براي تحقق اميال خود کژترين راه را برگزيدند. آنان، شايد به تأثير از بدآموزي هاي نخستين آموزگارشان، جرالد دوهر، [176] دچار توهّمات شديد "ضدانگليسي" شدند و گمان بردند که ميان ايالات متحده و بريتانيا خصومت ژرفي وجود دارد که از آن مي توان سودهاي کلان برد؛ [177] و به اين دليل نيز از صحنه سياست ايران حذف شدند
.
زاهدي و گروهي از کودتاچيانباتمانقليچ در سمت چپ و فرزانگان در سمت راست زاهدي. در پشت سر فرزانگان، سليمان بهبودي و در پشت سر بهبودي و اردشير زاهدي اسفنديار بزگمهر حضور دارند.

در واقع، در سال هاي اوليه پس از جنگ دوّم جهاني، سيا در ايران از شبکه اختصاصي کم اهميتي برخوردار بود که نمي توانست نقش چشمگيري در تحولات داخلي ايران ايفا کند. آن عاملي که اقتدار سيا را در ايران سبب شد، نه اين شبکه اختصاصي بلکه شبکه هايي بود که از سوي ام. آي. 6 در اختيار آمريکايي ها قرار گرفت و در چارچوب عمليات مشترک دو سرويس آغاز به کار کرد.
[178]
سِر شاپور ريپورتر و شبکه بدامن
شبکه بدامن
[179] را نخستين بار مارک گازيوروسکي، استاد دانشگاه دولتي لوييزيانا و عضو هيئت تحريريه ايران در آرشيو امنيت ملي، در سال 1987، در مقاله خود دربارۀ کودتاي 28 مرداد 1332، معرفي کرد. [180] گازيوروسکي، علاوه بر مصاحبه با کارمندان سيا- که دست اندرکار کودتا بودند، مقاله خود را بر منابعي ناشناخته مبتني کرده که در دسترس عموم نيست. امروزه، با علني شدن تاريخچه ويلبر، مي دانيم که اين بولتن از منابع اصلي مورد استفاده گازيوروسکي بوده است. معهذا، در تاريخچه ويلبر نامي از شبکه بدامن و دو گرداننده آن، "نرن" و "سيلي"، در ميان نيست. بنابراين، هنوز بايد در انتظار انتشار ساير اسنادي باشيم که گازيوروسکي مورد استفاده قرار داده است.
ابتدا شبکه بدامن را، آنگونه که گازيوروسکي بيان داشته، معرفي مي کنيم:
عمليات بدامن از سال 1948 «براي مقابله با نفوذ شوروي و حزب توده در ايران» آغاز شد. بدامن يک برنامه فعاليت سياسي و تبليغاتي بود که به وسيله شبکه اي هدايت مي شد که در رأس آن دو ايراني جاي داشتند. اين دو با اسامي مستعار "نرن" [
181] و "سيلي" [182] شناخته مي شوند. عمليات "بدامن" ظاهراً بودجه اي معادل يک ميليون دلار در سال در اختيار داشت.
بخش تبليغاتي عمليات بدامن شامل درج مقالات و کاريکاتورهاي ضد کمونيستي در روزنامه هاي ايران و تهيه و توزيع کتب و جزوات عليه اتحاد شوروي و حزب توده و پخش شايعات در اين زمينه و اقدامات مشابه بود. يکي از اقدامات مهم بدامن در اين عرصه، جعل زندگينامه ابوالقاسم لاهوتي، شاعر ايراني مقيم اتحاد شوروي، است که گازيوروسکي از او به عنوان «عضو حزب توده» نام مي برد.
[183] يکي از مأموران سيا در مصاحبه با گازيوروسکي هزينه اجراي اين طرح را يک ميليون دلار ذکر کرده است. اين رقم بسيار اغراق آميز به نظر مي رسد.


صفحه اول روزنامه داد در 25 مرداد 1332

صفحه اول روزنامه مرد آسيا در 25 مرداد 2 133
بخش سياسي عمليات بدامن حملات مستقيم به متحدان شوروي در ايران و "عمليات سياه" [184] را در بر مي گرفت. هدف از "عمليات سياه" تحريک ايرانيان عليه حزب توده بود. «حمله به متحدان شوروي» شامل اقداماتي چون اجير کردن دسته هاي اوباش خياباني براي بر هم زدن گردهمايي هاي حزب توده مي شد و تغذيه مالي سازمان هاي افراطي ضد کمونيست مانند سومکا و پان ايرانيست که در خيابان هاي تهران به طور منظم به نبرد با هواداران حزب توده مشغول بودند. "عمليات سياه" نفوذ عناصر پرووکاتور (تحريک کننده) [185] به درون صفوف حزب توده را نيز در بر مي گرفت. اين افراد توده اي ها را به اقدامات افراطي و قانون شکنانه تشويق مي کردند. شاخه سياسي بدامن حمله به مساجد و شخصيت هاي اجتماعي را به نام حزب توده سازمان مي داد. يکي از اقدامات معروف عوامل نفوذي بدامن در صفوف حزب توده، که گازيوروسکي ايشان را «توده اي هاي بدلي» مي خواند، آشوب تابستان 1951 (23 تير 1330) در زمان سفر هيئت هريمن به ايران بود که منجر به قتل چند نفر و بدنامي حزب توده شد. کرميت روزولت در مصاحبه با گازيوروسکي گفته است که اين عمليات را "نرن" و "سيلي"، بدون تصويب سيا، انجام دادند.

صفحه اول روزنامه نيروي سوم در 26 مرداد 1332


صفحه اول شهباز (نشريه حزب توده) در 26 مرداد 1332
شبکه بدامن به تضعيف جبهه ملّي ايران نيز اشتغال داشت و براي جدا کردن آيت الله کاشاني و پيروانش از جبهه ملّي اقداماتي انجام داد. اين فعاليت ها از طريق تبليغات و غالباً تبليغات کاملاً عاميانه صورت مي گرفت. در اين تبليغات مصدق به عنوان يک شخص فاسد و بي اخلاق معرفي مي شد که از کاشاني سوءاستفاده مي کند. تلاش هايي انجام شد تا احزاب زحمتکشان و پان ايرانيست عليه مصدق موضع گيري کنند و در اين سازمان ها تحريکاتي براي ايجاد انشعاب صورت گرفت.
طرح کودتا در فوريه 1953/ بهمن- اسفند 1331 در ملاقات مقامات بلندپايه سرويس هاي اطلاعاتي بريتانيا و ايالات متحده تنظيم و در 25 ژوئن 1953/ 4 تير 1332 به طور نهايي به تصويب دولت آمريکا رسيد. در اين طرح مقرر شد که «امکانات شبکه بدامن در زمينه تبليغات و عمليات سياسي بلافاصله عليه مصدق به کار گرفته شود.» از اين زمان، ايالات متحده از طريق شبکه بدامن به طور گسترده در جهت تضعيف مصدق تلاش مي کرد. دست اندرکاران سيا اين اقدامات را به عنوان «يک برنامه هماهنگ ثبات زدايي» و «يک تلاش با تمام قدرت» توصيف مي کنند. در اواخر بهمن و اوائل اسفند 1331 به ناگاه انتشار شش روزنامه جديد ضد مصدقي در تهران آغاز شد. کارمندان سفارت آمريکا در تهران، که از فعاليت هاي سيا بي خبر بودند، در گزارش 3 مارس 1953/ 12 اسفند 1331 به وزارت خارجه در واشنگتن منابع مالي اين روزنامه ها را مشکوک خواندند.

صفحه اول شهبازدر 27 مرداد 1332
شبکه بدامن در عمليات کودتا شرکت فعال داشت و از جمله در 16 اوت 1953/ 25 مرداد 1332 "نرن" و "سيلي" تصوير فرامين شاه دال بر خلع مصدق و انتصاب زاهدي را توزيع کردند. در عصر اين روز، "نرن" و "سيلي" جمعيت بزرگي را اجير کردند و در روز 17 اوت/ 26 مرداد آنان را به خيابان هاي مرکزي تهران ريختند. آن ها شعارهاي حزب توده را فرياد مي زدند و آرم هايي در طرد شاه حمل مي کردند. اين جمعيت "توده اي بدلي"، که در عصر روز قبل- در ازاي 50 هزار دلاري که يک افسر سيا به "نرن" و "سيلي" پرداخت- اجير شده بود، بايد وحشت از سلطه حزب توده و حمايت از زاهدي را برمي انگيخت. اعضاي واقعي حزب توده نيز به سرعت به جمعيت پيوستند. جمعيت مرکب از توده اي هاي بدلي و واقعي به مقبره رضا شاه حمله کردند و در خيابان هاي تهران مجسمه هاي شاه و پدرش را پايين کشيدند. اين تظاهرات تا روز بعد ادامه يافت و منجر به آن شد که هندرسون از مصدق متوقف کردن آشوب را به وسيله نيروي پليس خواستار شود. بدينسان، مصدق، به درخواست هندرسون، تصميمي گرفت که سرنوشتش را رقم زد. حزب توده نيز دستور داد که کادرهايش از خيابان ها خارج شوند



اجتماع بزرگ مردم تهران در 25 مرداد در حمايت از دولت مصدق (صفحه اول روزنامه اطلاعات، 26 مرداد 1332)
گازيوروسکي، در پايان، نقش "نرن" و "سيلي" و "رشيديان ها" را در کودتا بسيار مهم مي داند و مي افزايد همينان بودند که فعاليت هاي ضد مصدق را در دوران پيش از کودتا هدايت مي کردند.




صحنه هايي از حوادث 28 مرداد 1332
اوراقي که از مجموعه اسناد شخصي سِر شاپور ريپورتر به دست داديم، انطباق زمان بازگشت شاپور از مأموريت هنگ کنگ به ايران و آغاز عمليات بدامن را نشان مي دهد. اين بازگشت نامنتظر از مأموريت خاوردور، که شگفتي آقاي دورو را برانگيخت، و اقامت طولاني پس از آن در ايران براي مأموريتي بزرگ بوده که شرح آن در ساير اسناد شاپور بيان شده است. در چارچوب همين مأموريت است که شاپور از سال 1951، به عنوان رابط ام. آي. 6 و سيا در سفارت آمريکا در تهران به کار پرداخت. نقش شاپور به عنوان فرمانده داخلي عمليات کودتا، و به عبارت ديگر مسئول شبکه هاي بومي فعال در کودتا، در اسناد فوق بيان شده است.
عمليات بدامن ابعاد ناشناخته پيوندي را فاش مي کند که به دليل تنگدستي دولت بريتانيا در سال هاي پس از جنگ بر بنياد شبکه گسترده بومي ام. آي. 6 در ايران و امکانات مالي غني سيا شکل گرفت.
[186]
در مقاله گازيوروسکي دو مورد مندرج است که مي تواند ما را به شناخت گرداننده اصلي يا دو گرداننده شبکه بدامن نزديک کند. گازيوروسکي در زيرنويس شماره 46 مقاله خود دربارۀ انشعاب در پان ايرانيست ها به سند مورّخ 6 فوريه 1952 ارجاع مي دهد [187] و مي افزايد: در سند اخير به «يک شخصيت مرموز داراي قدرت بالاي فکري» [188] اشاره شده که هدايت پان ايرانيست ها را به دست داشت. يکي از مقامات مطلع سيا در مصاحبه با گازيوروسکي گفته است که اين فرد همان «رهبر عمليات بدامن» است. به اين ترتيب، در ميان دو نام مستعار "نرن" و "سيلي" به فردي برمي خوريم که نسبت به ديگري از جايگاه برتر برخودار است، مردي است «مرموز» و «داراي قدرت فکري بالا» که در تکوين نظري و عملي "مکتب پان ايرانيسم" در ايران مؤثر بود. گازيوروسکي در جاي ديگر نيز به پيوند "نرن" و "سيلي" با پان ايرانيست ها اشاره دارد. او در زيرنويس شماره 66 دربارۀ نقش «توده اي هاي بدلي» در کودتا مي نويسد:
نقش سيا در سازماندهي جمعيت "توده اي بدلي" در مصاحبه با حداقل پنج تن از مأموران سيا که در کودتا شرکت داشتند مورد تأييد قرار گرفت... تعدادي از منابع من گفتند که ممکن است "نرن" و "سيلي" از ارتباطات خود با رهبران پان ايرانيست براي بسيج بخشي از اين جمعيت استفاده کرده باشند. اين گفته با مشاهدات کارمندان سفارت آمريکا منطبق است که جمعيت فوق را «ترکيبي نامتعارف از پان ايرانيست ها و توده اي ها» گزارش کرده اند.
آيا توصيف رهبر شبکه بدامن به عنوان «شخصيت مرموز داراي قدرت فکري بالا» با شاپور ريپورتر منطبق نيست؛ کسي که به دليل علايق ديني و خانوادگي اش و با اتکاء به ميراث پدرش بيش از هر کس ديگر مي توانست در ترويج آموزه هاي پان ايرانيستي ذيعلاقه و مؤثر باشد.
اين پيوند پان ايرانيست ها با شبکه بدامن را در حملات شبانه به خانه آِيت الله کاشاني نيز مي توان ديد:
از 7 مرداد 1332 گروهي از نيروي سوّمي ها و پان ايرانيست ها حملات مرموزي را به مجالس شبانه خانه آيت الله کاشاني آغاز کردند. مهاجمان، که به چماق و چاقو و سنگ و آجر مجهز بودند، با شعار «زنده و جاويد باد دکتر محمد مصدق» به ضرب و شتم حاضران مي پرداختند. حملات شبانه فوق ادامه يافت و در 10 مرداد به پرتاب چند نارنجک به درون خانه کاشاني انجاميد. در اين حادثه 18 نفر مجروح شدند.
[189] اين اقدامات بازتاب منفي گسترده در ميان روحانيت داشت تا بدانجا که روحانيون نجف با صدور اعلاميه اي حملات شبانه به خانه آيت الله کاشاني را به شدت محکوم کردند. در تاريخچه ويلبر اين اقدامات به عنوان بخشي از عمليات تي پي آجاکس توصيف شده است:
در اين زمان جنگ رواني عليه مصدق به اوج رسيده بود... عوامل سيا توجه جدّي به ايجاد احساس خطر در رهبران مذهبي تهران معطوف کردند... در يک مورد انفجار ظاهري در خانه يکي از اين رهبران انجام شد. اين يکي از چند مورد طراحي شده بود.
*****************************************************************************
زيرنويسها و مآخذ:
163- فؤاد روحاني، زندگي سياسي مصدق، تهران: زوار، 1381، صص 340- 341.
164- در ترجمه فارسي lawer (حقوق دان) به «وکيل دعاوي» ترجمه شده که نادرست است. هر حقوق داني وکيل دعاوي نيست.
165- روزولت، همان مأخذ، ص 85.
166- جمشيد و اسفنديار بزرگمهر برادران ديگري نيز داشتند. برادر ارشد منوچهر بزرگمهر است. او تحصيلات خود را در دانشگاه بيرمنگام انگلستان در رشته حقوق به پايان برد. منوچهر بزرگمهر پيش از کودتا رئيس اداره حقوقي شرکت نفت بود و پس از کودتا در رأس اداره حقوقي کنسرسيوم در ايران قرار گرفت. او به عنوان يکي از مترجمين برجسته آثار فلسفي شهرت دارد. برادر ديگر، بهمن بزرگمهر است که در سال 1969 مديرکل روابط عمومي شرکت ملّي نفت ايران شد. محمدعلي موحد مي نويسد: «منوچهر بزرگمهر که مشاور حقوقي شرکت نفت بود پيشنهاد کرد که مرا نزد خود به اداره حقوقي ببرد. بزرگمهر بعدها که از شرکت نفت بازنشسته شد به دانشگاه رفت و او را بايد پيشگام ارائه و معرفي فلسفه تحققي انگلستان در ايران به شمار آورد... اما بزرگمهر پيش از رفتن به دانشگاه هم اهل قلم بود. من پيش از آن که به آبادان بيايم مباحثات او را با کسروي در روزنامه پند خوانده بودم و با شخص او در آبادان آشنا شدم. تا آن زمان که مجله هفتگي شرکت نفت انتشار مي يافت، بزرگمهر مقاله هايي در آن با امضاء مستعار "مرشد" مي نوشت... کساني که بزرگمهر را از نزديک مي شناختند مي دانند که او مردي به غايت پاکدل و خوش طينت ولي از نظر اداري تندخو و بدمنصب بود و کار کردن با او آسان نبود...» (محمدعلي موحد، خواب آشفته نفت: دکتر مصدق و نهضت ملّي ايران، تهران: نشر کارنامه، 1378، ج 1، ص 50) سرهنگ جليل بزرگمهر با برادران فوق نسبتي ندارد.
اخيراً با مجموعه اي از اسناد منوچهر بزرگمهر آشنا شدم که در اختيار آقاي سهلعلي مددي است. اين اسناد نشان مي دهد که منوچهر بزرگمهر در سالهاي 1307- 1310 ش. بنيانگذار و مروج فرقه احمديه (پيروان غلام احمد قادياني) در ايران بود. تعدادي نامه به امضاي او در کاغذهاي داراي سربرگ فرقه احمديه موجود است. با توجه به وابستگي عميق فرقه فوق به کانونهاي استعماري، اين مجموعه پيشينه منوچهر بزرگمهر را به شدت زير سئوال مي برد و جايگاه او را در تحولات سالهاي 1320- 1332 و کودتاي 28 مرداد 1332 به يک مسئله جدي قابل بررسي بدل مي سازد.
فؤاد روحاني، که از کارکنان بلندپايه شرکت نفت بود و نسبت به وضع همکاران خود شناخت کامل داشت، پس از ذکر اينکه اسامي مستعار "نوسي" و "کافرون" در خاطرات کرميت روزولت اشاره واضح به برادران رشيديان است، مي افزايد: «تشخيص هويت واقعي ديگران نيز به حدس قريب به يقين آسان است.» (روحاني، همان ماخذ، ص 367) منظور روحاني «برادران بوسکو» است که از نظر او همان «نرن» و «سيلي» هستند. فؤاد روحاني هويت واقعي «برادران بوسکو» را، که براي او کاملاً شناخته شده هستند، بيان نمي کند ولي روشن است که منظور او برادران بزرگمهر است.
167- باشگاه انقلاب کنوني.
168- در اسناد موجود در پرونده محمدولي قرني در ساواک، زمان و نحوه بازداشت اسفنديار بزرگمهر پس از بازگشت از آتن روشن نيست.
169- دربارۀ کودتاي قرني بنگريد به: [عبدالله شهبازي،] "سرلشگر محمدولي قرني"، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 2، صص 479- 484؛ مارک گازيوروسکي، ماجراي کودتاي سرلشگر قرني، ترجمه سرهنگ غلامرضا نجاتي، تهران: رسا، 1373.
به نوشته گازيوروسکي، اسفنديار بزرگمهر و يک مقام عالي رتبه ساواک (گازيوروسکي نام نمي برد ولي بايد سرتيپ حسن علوي کيا باشد) در گفتگوي خصوصي با او تأکيد کردند که «قرني و شاپور ريپورتر از هم نفرت داشتند و در نتيجه ريپورتر شاه را از فعاليت منفي قرني آگاه کرد.» (همان مأخذ، ص 80)
170- در ميان ساير دوستان قرني، پرويز خوانساري و سيد محمد باقر حجازي نيز عملکرد دوگانه داشتند. حجازي از بهمن 1336 با ساواک ارتباط داشت و اطلاعات خود را در اختيار سرتيپ حسن علوي کيا قرار مي داد. در گزارش علوي کيا به شاه (به کلي سري، مورّخ 24 بهمن 1336) چنين آمده است: «سرلشکر قرني با بولينگ [وابسته سياسي سفارت آمريکا] در سفارت آمريکا مرتب تماس دارد و اغلب دعوت هايي به چاي در منزل يکديگر مي نمايند... تعدادي افسران رکن دوّم که آقاي حجازي اسامي آن ها را نمي داند در جريان مي باشند و در بعضي از ملاقات ها هم شرکت کرده اند. آمريکايي ها عقيده مند مي باشند که قرني نرمش دارد و مي تواند مطابق سليقه آن ها رفتار کند به عکس سرلشکر بختيار که خشونت دارد. انگليسي ها به عکس آمريکايي ها به سرلشکر قرني عقيده چنداني ندارند. سرلشکر قرني چند مرتبه با کارليس سفارت آمريکا (دبير يکم) ملاقات کرده است. آقاي حجازي اظهار اطلاع مي نمايد هنگامي که مستر دالس در تهران بود تعداد زيادي نامه به سفارت آمريکا (در حدود 500 نامه) واصل شده و مستر دالس آقاي راونتري را مأمور مطالعه اوضاع ايران نموده اند... در پايان مذاکرات به آقاي حجازي توصيه شد که در اين مورد با کسي صحبت ننمايند تا مجدداً با هم مذاکره کنيم.» (پرونده محمدولي قرني در ساواک)
171- در اين ميان آرامش شخصيت مستقل خود را داشت. او به اين دليل قرباني شد و در 29 مهر 1352 به وسيله ساواک به قتل رسيد.
172- Gerald Dooher
173- Roger Goiran
174- Joseph C. Goodwin
175- مأموريت پنج ساله گويران در 11 مرداد 1332/ 2 اوت 1953 به پايان رسيد و او اندکي پيش از کودتا ايران را ترک کرد. از اين زمان جوزف (جو) گودوين رياست ايستگاه سيا در تهران را به دست گرفت. گودوين در زمان بحران آذربايجان مدتي به عنوان خبرنگار آسوشيتدپرس در ايران حضور داشت و در هتل ريتس (ميدان فردوسي، نبش فيشرآباد و شاهرضا) ساکن بود. گازيوروسکي در مقاله خود دربارۀ کودتا (زيرنويس 5)، به نقل از مأموران و عوامل سابق سيا که منابع او در تدوين مقاله فوق بوده اند، ادعا مي کند که علت خروج گويران از ايران مخالفت او با عمليات کودتا بود هر چند وي به تدارک آن ياري رسانيد. او در جاي ديگر مي نويسد: رئيس وقت ايستگاه سيا در تهران (گويران)، با طرح کودتا مخالف بود و آن را «حمايت ايالات متحده از استعمار انگليسي- فرانسوي» مي دانست.
176- دوهر را يک آمريکايي ايرلندي تبار توصيف کرده اند که نسبت به انگليسي ها خصومت و بدبيني ابراز مي داشت. جو گودوين نيز، چنانکه ديديم، ديدگاه هاي مشابهي را ابراز مي کرد.
177- براي نمونه، تمدن الملک سجادي، که در 29 بهمن 1336/ 18 فوريه 1958 طي نامه رسمي سفارت بريتانيا به ساواک معرفي شد تا دربارۀ دانسته هاي خود از کودتاي قرني شهادت دهد، در حضور سرلشگر تيمور بختيار و سپهبد عبدالله هدايت چنين گفت: «به نظر من قرني سابقه ممتدي با ارسنجاني داشته است. در يکي از ملاقات ها ارسنجاني بود و من هم بودم و کارليس [دبير اوّل سفارت انگليس] نبود. روز بعد کارليس بود و قرني و من و ارسنجاني. من ابراز علاقه کردم که ميل دارم ارسنجاني را ببينم. ايشان دعوت کرد به ناهار و براي اولين مرتبه ايشان را [به طور خصوصي] ملاقات کردم. ارسنجاني حمله به انگليس کرد و گفت ول کن نيستند. هنوز هم مستر ريد به وزارت کار مي رود... ارسنجاني خيلي تند حرف زد و کارليس خيلي ملايم گفت که انگليسي ها دخالت نمي کنند و ما دوست ايران هستيم و علاقمند به ترقي ايران هستيم و دخالت ما باعث سوءاستفاده روس ها مي شود.» (پرونده قرني در ساواک)
178- حتي اسفنديار بزرگمهر نيز در آغاز به سرويس اطلاعاتي انگليس مربوط بود. او پس از شهريور 1320 به همراه حسن عرب (مالک بعدي کاباره هاي خرمشهر و آبادان) و يک کارمند سفارت انگليس به نام ناوار مأمور شناسايي هواداران آلمان و معرفي آن ها به ارتش بريتانيا يا پليس ايران بود. اين گروه سه نفره در مواردي خود نيز افراد مشکوک به هواداري آلمان را دستگير مي کردند.
179- BEDAMN
180- Mark J. Gasiorowski,"The 1953 Coup D'etat in Iran", Journal of Middle East Study, No. 19 (1987).
ترجمه فارسي اين مقاله با مشخصات زير انتشار يافته است: مارک ج. گازيوروسکي، کودتاي 28 مرداد 1332، ترجمه غلامرضا نجاتي، تهران: انتشار، 1367. در بررسي حاضر از متن انگليسي اين مقاله استفاده کرده ام که به صورت فايل DOC از اينترنت اخذ شده و لذا از ارجاع به شماره صفحات خودداري مي کنم.
181- Nerren
182- Cilley
183 لاهوتي در زمان تأسيس حزب توده در اتحاد شوروي به سر مي برد و هيچگاه عضو اين حزب نشد. او در سال 1336 ش. در هفتاد سالگي در مسکو درگذشت. ابراهيم فخرايي دربارۀ خاطرات جعلي لاهوتي مي نويسد: «در اين حيص و بيص [پس از ترور شاه و توقيف مطبوعات در سال 1327] جزوه اي در طهران نشر يافت در 135 صفحه به نام شرح زندگاني من به قلم ابوالقاسم لاهوتي. در جزوه مزبور ديده شد از من به عنوان عضو مرکزي حزب کمونيست نام برده شده است. ندانستم هدف نويسنده يا نويسندگان از اين معرفي دروغ چه بوده... تا آن که آقاي رحيم رضازاده ملک در جزوه اي که به نام نقد و تحقيق، که در آن به انتقادم از کتاب حيدرعمو اوغلي جواب داده بود، صريحاً نوشت که جزوه مزبور مجعول مي باشد.» (ابراهيم فخرايي، "نمادي از يک زيست"، رضا رضازاده لنگرودي [به کوشش،] يادگارنامه فخرايي، تهران: نشر نو، 1363، ص 177) براي آشنايي با واپسين سال هاي زندگي لاهوتي بنگريد به: احسان طبري، کژراهه: خاطراتي از تاريخ حزب توده، تهران: اميرکبير، 1366، صص 97- 99.
184- Black Operations
185- provocateurs
186- بنگريد به: ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 2، ص 207.
187- "Pan-Iranism: The Ultimate in Iranian Nationalism," February 6, 1952, Record Group 84, Box 29.
188- a mysterious mastermind
189- کاشاني به روايت اسناد، ج 2، صص 605- 612.
قسمت يازدهم

۱۳۸۷ مهر ۲, سه‌شنبه

مانیفست درماندگی یادداشت دکتر اسماعیل نوری علاء در مورد سخنان اخیر اکبر گنجی


شکنجه گران اصلاح طلب

يکی از مشکلات انديشيدن در حوزهء مسائل اجتماعی ناشی از بی توجهی انديشه گران به معنا و تعريف و کاربرد واژه هائی است که در تفسيرها و اظهار نظرهای سياسی خود بکار می گيرند و، در نتيجه، سطح سخنان شان به نوعی ابتذال ابزارگرا برای راندن شنوندگان به سوی مقاصدی سياسی تنزل می يابد. بنظر من، يکی از بد فهميده شده ترين و بد بکار رفته ترين اين اصطلاحات به واژه / مفهوم «اپوزيسيون» بر می گردد. در اين مورد ما بطور روزمره نظراتی را می شنويم که، بدون ارائهء تعريف و مفهوم دقيق از اين واژه، دست به صدور احکام قاطع و تفاسير متقن می زنند.
نمونهء بارز اين امر سخنان اخير آقای اکبر گنجی در راديو فردا است ـ که برای استفادهء ايرانيان داخل کشور کار می کند و ما خارج نشينان فقط از طريق اينترنت به آن دسترسی داريم. ايشان در گفتگوئی نسبتاً بلند، از جمله مطالبی را در مورد «اپوزيسيون خارج کشور» مطرح کرده اند که، عليرغم دقتی که در بحث های مذهبی ـ اجتماعی و در ارائهء مفاهيم و تعاريف نشان می دهند، حاکی از بی دقتی )نمی خواهم بگويم غرضمندی) در اين مقوله است.
بخش هائی از گفتگوی ايشان با راديو فردا براستی اسف برانگيز است چرا که اکبر گنجی آدم از راه رسيده و ناشناسی نيست. کسی که روزگاری به کنفرانس برلين آمده بود تا توضيح دهد که چرا اصلاح طلبی آيندهء ايران را رقم می زند، و بخاطر آن به زندان افتاد، و در زندان دست به مبارزه زد، اعتصاب غذا کرد، «خامنه ای بايد برود» را نوشت، «مانيفست جمهوری خواهی» را رقم زد، تبديل به يک قهرمان ملی شد، و آنگاه يک باره و غافلگير خلاصش کردند و پاسپورتش را به دستش دادند تا از کشور خارج شده و جايزهء های رنگارنگ حقوق بشر و دموکراسی خواهی و روزنامه نويسی را درو کند و شهروند افتخاری شهرهای استخواندار دنيا شود و با بزرگان عالم انديشه بنشيند و برخيزد، اکنون ـ دو سال و اندی گذشته از آن «خروج»، و در پی ده ها نامه و مقاله نگاری، اعتصاب غذا و سخنرانی ـ نتيجهء مطالعاتش را از ميکروفن راديو فردا، به مخاطبان نشسته در ايران، چنين گزارش می کند که: «آن چيزی که الان هست٬ صرفاً ادعا است ـ ادعای اين که اپوزيسيون وجود دارد. ولی واقعيت مطلب اين است که اپوزيسيونی که منتهی به عمل شود اصلاً وجود خارجی ندارد».
نمی دانم که من، شخصاً، از کسی که روزگاری او را بهين انسان بر شده از لجنزار حکومت اسلامی می دانستم که گردن فرازانه به پرسش و پاسخ با تاريخ برخاسته است، چه انتظاری بايد می داشتم. واقعيت تلخ همين است که هست: او به ما نگريسته و به اين نتيجه رسيده است که ما (خواستاران برچيده شدن بساط ولايت فقيه از ايران و غير دينی کردن حکومت کشور، و به کلامی ديگر، در تعريف ايشان، «اپوزيسيون حکومت اسلامی») اصلاً وجود خارجی نداريم ، چرا که نتوانسته ايم، و مهمتر از آن، نمی توانيم، «منتهی به عمل شويم».
اصلاً چرا بايد از کسی که بر اساس مشاهداتش حکم می کند توقعی داشت؟ مگر نه اينکه، در بيان مولوی، هر کسی از ظن خود يار ما می شود؟ قهرمان مانيفست نويس ما نيز، لابد به دليل تجربه ها و حشر و نشرهائی که در اين دو ساله داشته، به اين نتيجهء دردناک رسيده و آن را ـ با استفاده از ميکروفن راديو فردا ـ همچون فضانوردی که به کرهء ديگری پرتاب شده و اکنون از سطح پر شکنج آن به پايگاه زمينی اش خبر می دهد ـ به هموطنان نشسته در وطن اش گزارش می کند که: «اينجا خبری نيست، اپوزيسيونی که منتهی به عمل شود وجود خارجی ندارد، دلتان را به اينجا خوش نکنيد...»
اما اکنون که به ياد مثنوی مولانا و آن اصطلاح «هر کسی از ظن خود شد يار من» افتاده و تکرارش کرده ام، نمی شود به اين يکی بيت ديگرش نيز اشاره نکنم که در واقع در پی آن می آيد تا تفسير و تعليل آن اولی باشد؛ آنجا که می گويد: «پيش چشمت داشتی شيشهء کبود / لاجرم دنيا کبودت می نمود». بخود می گويم دوست قهرمان ما نيز شايد عينک ساتری بر چشم دارد، شايد اصلاً چشم بسته به خارج از کشور آمده و چشم بسته اين همه سير و سفر کرده که اکنون چنين می پندارد و بيان می کند. يا شايد بايد ببينيم که او، هم از آغاز اين سير آفاق و انفسی، با چه کسانی محشور بوده است؛ چه کسانی زير بال و پرش را گرفته اند؛ چه کسانی خرج زندگی اش را تأمين کرده اند؛ چه کسانی ملاقات هايش با بزرگان عالم انديشه را ترتيب داده اند؛ چه کسانی مقالاتش را به انگليسی ترجمه کرده اند؛ چه کسانی برايش ناشر پيدا کرده اند؛ و چه کسانی برايش دريچه ای تنگ فراهم ساخته اند تا از آن به چشم انداز خارج از کشور بنگرند و آن را برهوتی اين چنين نوميد کننده بيابد.
و نيز می توان پرسيد که چگونه شد آن آدمی که هم از بدو ورود مصاحبه و سخنرانی های بسيار داشت و مردمان را ـ چه در اروپا و چه در آمريکا ـ گرد می آورد، جلوی سازمان ملل اعتصاب غذا براه می انداخت، و به در و ديوار دنيا نامه های اعتراضی و روشنگر می نوشت، رفته رفته پنچر و خاموش شد، محقق شد، آن هم نه در مورد جهان خارج کشور، که در ميان متون فقه و شرعيات و قرآنيات و احاديث، مخاطبش را گم کرد، ندانست برای که می نويسد، چرا می نويسد و چگونه می نويسد؟
ای کاش او، در حين آن مطالعات، کمی هم از خود می پرسيد که تعريف خودش از «اپوزيسيون» چيست؟ چرا اين اپوزيسيون (که در عالم فيزيکی وجود دارد اما ـ در نظر او ـ در عالم عمل مفقود است) نمی تواند کاری را که او از آن انتظار دارد انجام دهد؟ و خود او در اين دو سالهء اخير، جز ايجاد حرمان و سرخوردگی، چه دهشی به اين مجموعه داشته است؟
بله، سرخوردگی! سرخوردگی از کوچکمرد بزرگی که در زندان «مانيفست جمهوری خواهی» می نوشت، به اصل سکولاريسم معتقد شده بود، مشروعيت نظام مذهبی را رد می کرد و به جمهوری ناب می انديشيد، اما چون به خارج از کشور آمد، بی انکار آن نظرات، از يکسو، اصل مجاهده اش را بر نجات اسلام از خشم عمومی مردم جهان گذاشت، فرياد برآورد که اسلام واقعی را نمی شناسيد و، از سوی ديگر، بنای کار خويش را بر حذف گروه هائی (حتی برای شرکت در اعتصاب و تظاهرات) نهاد که اگرچه با او از نظر آرمان های سياسی اختلاف داشتند اما پايمردی و علو طبعش را می ستودند و در نگاهشان به او جرقه ای از اميد می درخشيد.
و اکنون می بينم، آنچه می گويد و می نويسد ـ بی آنکه بدانم بر اين امر آگاه است يا نه ـ بوی نظرات بخش های معينی از وزارتخارجه ای ها و اعضاء «اطاق های فکر» کشورهای اروپا و آمريکا و لابی ايست های اسلامی پراکنده در غرب را گرفته است که می کوشند تا به ما و به مردم داخل کشور تلقين کنند که راهی جز راه اصلاح طلبان دوم خردادی وجود ندارد؛ آنانند که نماد اسلام مسالمت جو و صلح طلب اند، و می توانند در زير چتر همين حکومت اسلامی «قرائت جديد» ی از حاکميت اسلام را متحقق سازند که بنيادگرا نيست و می خواهد در کنار مردم ديگر جهان زندگی صلح آميزی داشته باشد.
از صلح گفتم. بله، او منادی صلح هم هست؛ از جنگ متنفر است؛ با تحريم دشمن است؛ اما راه حل ديگری هم برای درمان درد مزمن کشورش ندارد ـ جز همان نسخهء مندرس اصلاح طلبی اسلامی. او برای مردم آمريکا راه و روش کمک واقعی به اصلاح طلبان را پيشنهاد می کند و برای مردم ايران خبر از وجود خارجی نداشتن اپوزيسيون خارج از کشور را دارد. و در اين خبرگزاری نوعی خوشحالی تلويحی هم وجود دارد. انگار بخواهد خيالشان را راحت کند که «باور کنيد و خوش باشيد که در غرب خبری نيست!»
بيائيم لحظه ای بکوشيم که، اگرچه او نمی گويد، اما از فحوای کلامش درک کنيم که منظور او از «اپوزيسيون» ـ که اکنون در نظر او در وضعيتی عدمی بسر می برد ـ چيست. او، در بخش پرسش و پاسخ گفتگويش با راديو فردا در اين مورد توضيحاتی داده که بد نيست به قسمتی از آن توجه کنيم:
«اپوزيسيون جنبشى متشكل، داراى رهبرى، آرمان، اهداف مشخص، استراتژى ، تاكتيك و اعمال جمعى معين است. مخالفان رژيم جمهورى اسلامى نه تنها داراى اين اوصاف نيستند، بلكه به شدت مخالف يكديگرند، به هم تهمت مى زنند، اهانت مى كنند، به جاى آنكه وزارت اطلاعات جمهورى اسلامى آنها را ترور شخصيت كند، اينان خود به نحو احسن همديگر را ترور شخصيت مى كنند. اگر كسى كمى مطرح شود، همگى اجماع مى كنند كه او را خراب كنند، هيچ عملى جز صدور بيانيه و مقاله از سوى مخالفان ضورت نمى گيرد. نه بودجه اى براى عمل دارند و نه وقتى به عمل و اقدام عليه رژيم اختصاص مى دهند، و نه بر سر چيزى توافق دارند».
حال از خود بپرسيم که آقای گنجی ـ که بنظر می رسد بسيار هم اهل مطالعهء متون نظری رشته های علوم اجتماعی هستند ـ اين تعريف از اپوزيسيون را از کجا آورده اند؟ چرا از نظر ايشان يک اپوزيسيون هم جنبش است، هم متشکل است، هم رهبری دارد، هم آرمان مشخص دارد، هم برنامه دارد و هم بودجه، و اعضائش نيز با هم نه اختلاف دارند و نه بهم تهمت می زنند؟
اساساً چگونه می توان در ميان يک جمع چند ميليون نفری خارج نشين به چنين نهادی دست يافت؟ آيا نه اين است که ايشان مفاهيمی همچون نارضايتی، مخالفت، مبارزه، جنبش، حزب، گروه های فشار، روند آلترناتيو سازی و ده ها مفهوم ديگر سياسی را با هم يکی کرده و نام اين ملغمهء عجيب را «اپوزيسيون» گذاشته اند؟ و حتی اگر چنين است آيا حق آن نيست که اين تعريف ناممکن خود را توضيح دهند تا شنوندگان ايران نشين ايشان منظورشان را ـ آنگونه که ايشان در نظر دارند، و نه از «ظن خود» ـ درک کنند؟
اساساً، در حوزهء انديشهء سياسی، اپوزيسيون دارای يک «معنای کلی» است که شامل «گروه ها» ی گوناگون اما مخالف با حکومت مستقر می شود و آنگاه، در داخل اين طيف کلی، نيروهای «اپوزيسيونل» بوجود می آيند که گاه با هم مخالف و رقيبند و گاه، در راستای مقصدی مشترک، با يکديگر ائتلاف و اتحاد می کنند. داشتن توقع از اينکه اپوزيسيون جمهوری اسلامی بايد جنبشی واحد، تک ساختی، و فرا گير باشد که، بصورتی سازمان يافته، آرمان معينی را دنبال کرده و برنامه ای خاص را در نظر داشته باشد و همگان، در راستای تخقق آن برنامه ها، از جان و مال خود مايه بگذارند، تلويزيون ملی بوجود آورند، و... تنها می تواند به يخزدگی در تصويری معوج از دی و بهمن 1357 تعبير شود.
تازه، از ديدگاه همان علوم اجتماعی که مورد علاقهء ايشان است، نيروهای داخل اپوزيسيون، چه در داخل کشور (حداقل در دو قطاع خودی و غير خودی) و چه در خارج کشور (در ده ها قطاع متکثر ناشی از آزادی بيان و تبليغ) دارای جلوه ها، طبيعت ها و کارکردهای متفاوتی هستند و نمی شود همهء آنها را با يک ديد و يک توقع مورد بررسی قرار داد. همچنين، در يک مقياس گسترده، اپوزيسيون دولتی که با انقلابی دموکراسی شکن به قدرت رسيده باشد با اپوزيسيون دولتی که طی روندهای دموکراتيک انتخاب می شود فرق بسيار دارد. نيز اپوزيسيون يک دولت بی پول و توان، با اپوزيسيون يک حکومت مقتدر نشسته برچاه های نفت متفاوت است. اپوزيسيون يک حکومت خونخوار و بی اعتناء به همهء موازين بشر هيچ شباهتی به اپوزيسيون يک حکومت ديکتاتور اما طالب داشتن وجهء مطلوب بين المللی ندارد. و در هر کدام اين موارد لازم است معيارهائی همچون تشکل، بودجه، آرمان و هدف و امکانات در هرگونه مطالعه ای ملحوظ شوند.
و چرا بايد ما، در گزارش خود به يک ملت گرفتار در بند ديو، همهء اين ملاحظات را کناری بگذاريم و فقط به بزرگ کردن مواردی منفی، اما طبيعی و ناگزير، بپردازيم؟ معلوم است که گروه های خارج کشور ـ که تنها وجه اشتراکشان مخالفت با حکومت اسلامی است ـ دچار همينگونه تشتت ها که آقای گنجی فهرست می کنند خواهند بود وقتی شرايط کنونی بين المللی نامطلوب اند و از آقای کارتر و کنفرانس گوادالوپ و ژنرال هويزر و آقای ابراهيم يزدی هم که می تواند آخوندی را از نجف به نوفل لو شاتو منتقل کند و با ميليون ها دلار ريخت و پاش، با هواپيمای چارتر به تران ببرد خبری نيست. و بر اين مجموعه از عناصر غايب اضافه کنيد غيبت يک اپوزيسيون متشکل و هدف دار و با ثبات قدم «در داخل کشور» را که کارش فريب مردمان، و اتلاف وقت و هدر دادن انرژی نيروهای دموکراسی خواه به نفع حفظ «کيان حکومت اسلامی» نباشد. اما آيا فقط همين هاست که از وجود کارای يک اوزيسيون خبر می دهد؟ و آيا يک ناظر منصف نبايد به جنبه های ديگری از کارکرد های اين جمع مخالفان و مبارزان رنگارنگ و اغلب متضاد نيز بنگرد؟ آيا اينگونه گزارشگری از وضعيت اپوزيسيون خارج کشور نشان وجود نوعی پيشداوری و تصميم گيری در ذهنيت ناظر گزارشگر نيست؟
آخر در کجا نوشته اند که ناراضيان و مخالفان از يک هيئت حاکمه فقط وقتی تبديل به اپوزيسيون می شوند که يکپارچه و متحد در زير يک پرچم «همه با هم» جمع شوند و فرياد «ما همه سرباز توايم» را در برابر «رهبر» سر دهند؟ چرا نبايد بالقوگی های موجود در جمع مخالفان و ناراضيان را به حساب کار نگذاشت و در پی اين بر نيامد که چرا آنها اختلاف ها را کنار نگذاشته و تحت يک رهبری واحد جمع نمی شوند تا آقای اکبر گنجی بتواند گزارش کند که «اپوزيسيونی که منتهی به عمل شود وجود خارجی پيدا کرده است»؟
نمی دانم آقای گنجی، و نيز خوانندگان اين نوشته، فيلم مشهور «فارنهايت 451» (درجه حرارتی که کاغذ در آن آتش می گيرد) را ديده اند يا نه؟ آن فيلم هم داستان جامعه ای استبداد زده است که با بر پا داشتن مراسم کتابسوزان، در واقع، خرد مستقل و آزادهء مردمان را به خاکستر تبديل می کند. اما، در «خارج» اين جامعه، گريختگانی وجود دارند که در پناهگاه های جنگلی خويش به حفظ کتاب ها مشغولند. هر نفر کتابی را به حافظه سپرده است و جنگل تبديل به مجموعهء آدميانی شده که در جمع خود کتابخانه ای بزرگ را تشکيل می دهند. چرا آقای گنجی اين جنبه از زندگی مخالفان جمهوری اسلامی در خارج کشور را نمی بيند و آن را به حساب دست آوردهای بزرگ اپوزيسيون نمی گذارد؟
هم از ابتدا، مبارزهء همهء انسان های گريخته از خرافات مذهبی و آگاه به ارزش های مدرن دموکراسی و سکولاريسم مخالف با برقراری حکومت اسلامی، پيش از آنکه هويتی سياسی داشته باشد دارای ماهيتی فرهنگی بوده است. «انقلاب مشروعهء 57» آمده بود تا دست آوردهای «انقلاب مشروطه» را يکسره باطل کند و، باورمندان به اين دست آوردها نيز بنای کار خود را بر حفظ آنها در برابر تندباد انقلابی جاهلانه و خردگريز گذاشتند. يعنی، اپوزيسيون حکومت اسلامی در خارج کشور ـ حتی پيش از آنکه به آنچه می کند آگاه شود ـ اپوزيسيونی فرهنگی بود.
بگذاريد برای قهرمان «مانيفست نويس» مان توضيح دهم که ما، همگی، که از جهنم اسلامی، از فقه و شرعيات خونبار آخوندی، از حاکميت (بقول شما) عاليجنابان سرخ پوش و سياه پوش و نعلين دار و صاحب عبای شکلاتی، به يکسان، گريخته ايم، سی سال است که کوشيده ايم تا به جاماندگانمان فراموش نکنند که دموکراسی و کثرت مداری و شايسته سالاری در ظل هيچ حکومت ايدئولوژيکی ممکن نيست. ما ـ در مواضع و صف های عقيدتی مختلف، آرمان ها و برنامه های گوناگون، و حتی در تخالف تام با هم ـ همگی بنياد کارمان را بر مبارزه ای فرهنگی عليه حکومت اسلامی نهاده ايم که نتايج عملی اش ـ اگر چشم دل باز کنيم ـ نه در خارج کشور که در قلب سرزمينمان تحقق يافته است و می يابد.
مگر نه اينکه بنای کار سلحشوران انقلابی اسلام، هم از ابتدا، بر کندن ريشه های هويت ملی، انديشهء خرد مدار و تساهل گر و مبتنی بر حقوق بشر تاريخی ما بوده است؟ و مگر نه اينکه اگر اين «مبارزه فرهنگی» وجود نداشت دينکاران امامی و اوباش امنيتی شان به اهداف خود رسيده بودند.
براستی که اگر انقلابيون ديروز (که در برپا شدن حکومت اسلامی شرکت داشتند اما در اين سی ساله چشم باز کرده و کمی «عينک کبود» پيشداوری را از پيش چشم خود برداشته اند) توانسته اند عمق نکبت حکومت اسلامی را درک کنند، و به علت همين دانائی از کوره های جانگداز شکنجه و درد بگذرند و آب ديده شوند، بخشی از بينائی و آگاهی شان را مديون همين اپوزيسيونی هستند که اکنون مدعی اند «وجود خارجی ندارد».
آنها اگر دلسوز جمعيت بزرگی بودند که اگرچه عملاً آن را اپوزيسيون نمی خوانند اما بالقوه از دل آن است که ـ در لحظهء تاريخی جور شدن ممکنات و مقدورات ـ اپوزيسيون سياسیی گسترده ای بيرون خواهد آمد، آنگاه، بجای مژده رسانی به مردم دربارهء «عدم» چنين جبهه ای، به اين می انديشيد که چگونه می شود آن ممکن مطلوب را متحقق کرد. و اينجاست که بايد از آقای گنجی پرسيد که: شما بفرمائيد در اين دو ساله که به ميان جمع ما آمده ايد و خارج کشوری شده ايد کدام راهنمائی را ارائه داده و کدام قدم را برداشته ايد؟
ما، متفرق و رنگارنگ و متکثر، سی سال است با جمهوری اسلامی مخالفت کرده ايم، حلقوم مردم مظلومی بوده ايم که جمهوری اسلامی تمام تريبون ها و ميکروفن هايش را از آنها گرفته است. با بدبختی نوشته ايم، سخن گفته ايم، با تلويزيون های فکسنی مان دريچه هائی را بر روی مردم ايران گشوده ايم؛ برايشان ميکروفن فراهم کرده ايم؛ و همواره نيز ـ بيشترين مان ـ گفته ايم که تحول ايران در درون کشور شکل می گيرد و کار ما ـ اپوزيسيون رنگارنگ جمهوری اسلامی ـ فقط مدد رسانی و انعکاس آنچه هائی است که در ايران می گذرد.
و اکنون چراست که، بدون آنکه توضيحی داده شود، وظايفی جعلی را بر گردهء اپوزيسيون خارج کشور می گذاريد تا، بر بنياد آن، خبر ناتوانی و عجز اين اپوزيسيون را در بوق کنيد؟ براستی معنای «اپوزيسيونی که منتهی به عمل شود» چيست و، در اين عبارت ترکيبی تلخ، واژهء «عمل» چه معنا دارد؟ مگر قرار بوده است که اپوزيسيون خارج کشور، در خارج از کشور، دست به قيام و انقلاب بزند؟ مگر قرار بوده که ما در اينجا دولت موقت تشکيل دهيم؟ مگر بايد همگی مثل مجاهدين خلق عمليات فروغ جاويدان بر پا کنيم و به خاک کشور لشگر بکشيم؟ اگر اين توقعات را از اپوزيسيون خارج کشور داشته باشيم و اگر منظورمان از «عمل» همينگونه چيزها باشد، بايد خيلی ساده انگار باشيم.
و براستی چرا شمايانی که پاسپورت می گيريد و به جهان آزاد پا می گذاريد و اين همه بار دانش با خود داريد به اين لشگر ممکنات و بالقوگی ها نمی گوئيد که «عمل» مورد نظر شما چيست؟ چرا وقت خودتان و ما را با بحث های التقاطی فقهی و مذهبی تلف می کنيد؟ چرا دنبالهء کار «مانيفست جمهوری خواهی» را نمی گيريد؟ چرا ـ در آن واحد ـ در چند جهت حرکت می کنيد؟ چرا از يکسو در برابر سازمان ملل اعتصاب غذا راه می اندازيد و خط و ربط مبارزات اعتراضی را ديکته می کنيد و، از سوی ديگر، اعلام می داريد که «من رهبر نيستم، بلکه روزنامه نويسی اهل تحقيقم». مگر نه اينکه می گوئيد که: «واقعيت اين است که نيروهای مخالف با نظام حاکم بر ايران به شدت پراکنده هستند و در عمل کار چندانی از سوی آنها صورت نمی گيرد»؟ بما بگوئيد که خود شما جز تشديد اين تفرقه چه اقدامی برای رفع پراکندگی کرده ايد؟ اين ميهمانی بی اعتناء به صاحب خانه تا کی ادامه خواهد داشت؟
در ايران که بوديد، جز آنان که پدر و خواهر و برادر و مادرشان را حکومت اسلامی برپا شده به دست انقلابيون اسلامی کشته شده اند و (به غلط يا درست) شما را يکی از آنان می دانند، همگان، نام شما را فرياد می کردند و می انديشيدند که جمعيت خاطر شما پراکندگی ما را نيز از بين خواهد برد؛ چرا که اعتقاد داشتند صحنهء اتفاقات سرنوشت ساز در ايران است نه در شهرهای بيگانهء ما پراکندگان. پس ما از همهء امکاناتمان برای «برايش» شما استفاده کرديم، طومار نوشتيم، شعر سروديم، به ديدار دبيرکل سازمان ملل رفتيم، و خواستيم تا جان ارزشمندتان را آنگونه که می کرديد تلف نکنيد. اما، آن گاه که حاکميت هم در برابر ارادهء شما و هم در مقابل تلاش ما، عقب نشست و رهايتان ساخت شما چه کرديد؟
شما ترجيح داديد که ميدان داخل کشور را که از شجاعت شما جان گرفته بود خالی کنيد، اميد را در چمدانی بپيچيد و به اين سوی آب ها بيائيد. يعنی، اين شما بوديد که با آمدنتان به ميان جمع ما، اپوزيسيون داخل کشور را از نعمت وجود خود محروم ساختيد. نه، تنها شما چنين نکرده ايد؛ بسيارانی از بريدگان از حکومت اسلامی اما دل نکندگان از جمهوری اسلامی نيز در همين مسير گام برداشته اند. اين شمايان بوده ايد که ميدان اصلی را خالی کرده و، در اين سوی آب ها، خودتان را جانشين اپوزيسيون کرده ايد؛ راديوها و تلويزيون های قدرتمند و بی پارازيت رو به ايران را تصرف کرده ايد، مطابق ميل وزارت خارجه کشورهائی که از قبل همين حکومت اسلامی فربه شده اند و شبانه روز ـ با زمانه و فردا و بی بی سی شان ـ برای حفظ آن می کوشند سخن گفته ايد؛ به نابودگی اپوزيسيون خارج کشور گواهی داده ايد و انگشت اشاره و توصيه تان همچنان به سوی خودی هاتان در ايران بوده است.
و هم اکنون آيا چه می کنيد؟ به کدام يک از جريانات داخل کشور دل بسته ايد؟ مگر نمی گوئيد نبايد به ايران حمله شود؟ مگر نه اينکه با تحريم های اقتصادی مخالفيد؟ و مگر نه اينکه خواستار استقرار حقوق بشر در ايران ايد؟ پس چگونه است که امضای هيچ کدام شما را در پای نامهء سرگشادهء عباس امير انتظام به دبيرکل سازمان ملل نمی توان ديد؟ من، به شخصه هيچ توهمی در مورد استحاله پذيری حکومت اسلامی ندارم و، فقط از آنجا که جايگاه نبض تپندهء جريانات را در داخل کشور می دانم، به احترام مردی که سه دهه است با دشمن سر آشتی و معامله نداشته و حسرت يک آخ را به دلشان نشانده است، پای سخنش امضاء می گذارم و همگان را به انجام اين کار تشويق می کنم تا شايد اين امضاء ها قطرات آبی باشند که پای نهال بالندهء يک چهرهء سرفراز ريخته شوند، اما شما با کجای حرف او مخالفيد؟ او در کجا نسبت به شما کم آورده است؟ اگر شما يک سال و سه سال و پنج سال به زندان رفته ايد او 28 سال است زندانی اين رژيم دد صفت بوده و هست. اگر شما را بخاطر اعتصاب غذا از زندان به بيمارستان برده اند، او بخاطر دردهای ناشی از شکنجه به درمانگاه برده شده و در بستر بيماری حتی دستانش را با زنجير به تخت بسته بوده اند؛ اگر دوستان شما در ايران هنوز از گفتن واژهء «سکولاريسم» اکراه دارند و رفقايتان در حزب مشارکت اسلامی اعلام می دارند که «ما در دو جبهه عليه ارتجاع مذهبی و سکولاريسم می جنگيم»، عباس امير انتظام سال هاست که ندای خواستاری سکولاريسم را زير سقف ايران درانداخته است. پس ما را نه، او را چرا تنها گذاشته ايد؟ چرا، بجای خبر ناگوار فقدان اپوزيسيون در خارج از کشور، مژدهء وجود مردی مقاوم و در داخل کشور را، که در سخنش همهء آرزوهای نيک جامعه ايرانی موج می زند، از ميکروفن هائی که صدايتان را به ايران می برند به مردم بی خبر جهان و مردم دل شکسته ايران نمی دهيد؟ چرا رفقای شما در تهران از اين نماد مقاومت و آزادگی پشتيبانی نمی کنند؟ چرا آن بست نشينی های هنگام ترور دوست شما، آقای حجاريان، را برای ايشان انجام نمی دهند؟ چرا حتی جبههء ملی ايران در داخل کشور ـ که سال ها از نام او در زير اعلاميه های خويش استفاده کرده ـ در مورد اين آخرين فرياد مددطلبی اش خاموش است؟ نهضت آزادی کجاست؟ اصلاح طلبان هزار و يک رنگ به کدام سوراخ پناه برده اند؟
معنای اين امتناع و سکوت چيست؟ آيا کشور ما به سرزمين کوتوله های سياسی تبديل شده است که چشم ديدن روند بر شدن، فراز شدن، و نماد شدن کسی را ندارند و همهء قوايشان را صرف اين می کنند که هر فوارهء برخاسته ای را سرنگون کنند و با اره و تيشه درختان تناور را جراحی کرده و هم قد خود سازند؟ آن تشکل، وحدت عقيده و عمل، سازمان و برنامه و بودجه ای که از ما توقع داريد، در صفوف دوستان خود شما در داخل کشور کجاست؟
چرا با قلم تحليل گر و موشکاف خود نمی نويسيد که وظيفهء ما ـ خواستاران برچيده شدن بساط ولايت فقيه از ايران و غير دينی کردن حکومت کشور ـ در خارج از کشور چيست؟ چرا ما را با اپوزيسيون های خارج کشور جوامع ديگر «که منتهی به عمل شده اند» آشنا نمی کنيد؟ چرا خستگی را به تن ما باقی می گذاريد؟ چرا به چهرهء اپوزيسيون رنگارنگی که ـ بی توقع پاداش و ذستمزد و بی سودای به دست گرفتن مصادر قدرت در فردای فروپاشی نظام منحوس ولايت فقيه ـ شبانه روز با کمترين امکانات به مبارزهء فرهنگی خود برای روشن نگاه داشتن چراغ مدرنيسم، خردمداری، دموکراسی خواهی، مطالبهء حقوق بشر، و برقراری سکولاريسم ـ بعنوان مهم ترين پادزهر حکومت های ايدئولوژيک ـ مشغولند پنجه می کشيد؟
بله؛ در اين رودخانه که ما در آن شناوريم برگ و گل و شاخ و خاک و خاشاک بسيار است؛ اما هر کس در حد توان و عقل خود می کوشد؛ و تجربهء روزانه به ما می گويد که اين تريبون ها و قلم ها و قدم های ماست که مورد نياز مبارزان داخل کشور است؛ و شما فرمان حذف و ناديده گرفتن اين همه انرژی و وقت و تلاش را ـ آن هم بصورت مژده ای شادمانه ـ صادر می کنيد؟
بله، راهزنان جمهوری اسلامی هر روز يکی را از جمع ما می دزدند، يکی را با چاقو سر می برند، يکی را با مسلسل به گلوله می بندند، يکی را با توطئه بدنام می کنند، يکی را با پول می خرند، اما هنوز اين قافله زنده است و تلاش می کند تا گوهر آن جنبش فرهنگی را ـ که عصارهء مبارزه با يک خطای فرهنگی و يک اعوجاج دردناک تاريخی است ـ در سراسر اذهان جوانان ما بگستراند تا فردای ايران از نعمت بزرگ آزاد انديشی، تبعيض گريزی، همزيستی مشفقانه و انديشمندی خردمدارانه خالی نباشد.
از طنزنويسی کوشنده و به مختصری خرسند در ميان ما که هر روز چهرهء منفور قداست ولی فقيه را به نيش کلامش در هم می شکند گرفته، تا انديشمندی که راز «امتناع انديشه» را در تاريخ مان فاش می کند، تا مردان و زنانی که با خون دل به نوشتن «دائره المعارف ايران» مشغولند، تا آنها که خبر زندان رفتن ها و دردهای شما را به گوش جهانيان رسانده اند، تا آنها که در جوار موزه های دنيا برای اعتراض به تخريب آرامگاه کورش بزرگ امضاء جمع می کنند، تا آنها که از فرهنگ انسانمدار و خردگرا می نويسند، تا آنها که حاصل دانش خود را در برنامه های راديو تلويزيونی برای استفادهء دانشجويان دانشگاه های قبرستان شده و حوزه زدهء کشورمان بازگو می کنند، تا آنها که ديوارهای آهنينی را که حکومت اسلامی کوشيده بر گرداگرد آن کشور بکشد ويران ساخته اند، و حتی تا آن خوانندهء لوس آنجلسی که با ترانه های نه چندان درخشانش می کوشد، در برابر سيل پول نفت خوردهء فرهنگ نوحه خوانان و قرآن به سر گيران و تعزيه گردانان، شراب شادمانی و پايکوبی در جان جوانان ما بريزد، هزاران انسان عاشق وطن در خارج از کشور به پيکرهء اپوزيسيونی فرهنگی شکل می بخشند که چرخ سيستم گستردهء آموزش و پرورش اسلامی را پنجر کرده و راه های اميدش به استقرار فضائی آفريده در قرون وسطای تاريخ آدمی را سد نموده است.
شما اما، با کوردلی تمام، اين همه را نمی بينيد و، غوطه ور در تلقين های شبانه روزی ميزبانان تان، می کوشيد ـ چه آگاه و چه نا آگاه ـ به مردم دو سوی مرزهای ايران چنين تلقين کنيد که ما «وجود خارجی نداريم».
اما براستی که نمی دانم اگر ما نبوديم، اگر دريچه های نشريات و راديو تلويزيون ها و انجمن های ما بروی شما باز نبود، شما اکنون در کدام فردوگاه اروپائی، سرگردان، پی آدمی می گشتيد که بتواند حرف های شما را برای رانندهء ماشينی که قرار است شما را به مرکز شهر ببرد ترجمه کند.
نه آقا جان! ما هستيم، اما، بقول قديمی ها، فقط دستمان برای آدم هايي چون شما نمک ندارد