۱۳۸۸ فروردین ۲, یکشنبه

اسرائیل چند عضو ارشد حماس را بازداشت کرد:BBC


در اسرائیل تظاهراتی برای آزادی گلعاد شالیط برگزار شده است

اسرائیل چند عضو ارشد حماس را بازداشت کرده و یک روزنامه اسرائیلی از کشتار عمدی غیرنظامیان در جنگ غزه خبر داده است.
سحرگاه روز پنجشنبه، 19 مارس (29 اسفند)، ماموران امنیتی اسرائیل طی عملیاتی در کرانه باختری رود اردن، دوازده تن از رهبران ارشد گروه حماس، از جمله چهار عضو شورای قانونگذاری - پارلمان - فلسطینی را بازداشت کردند.
جنبش اسلامگرای حماس، که اداره امور نوار غزه را در اختیار دارد، اقدام اسرائیل را که در پی شکست مذاکرات غیرمستقیم برای مبادله زندانیان صورت گرفت "باج خواهی" توصیف و آن را محکوم کرده است.
گفتگو با مهرداد خوانساری تحلیل گر مسائل خاورمیانه
در مقابل، مقامات اسرائیلی بازداشت شدگان را "مجریان برنامه های جاری برای استقرار شاخه اداری سازمان تروریستی حماس در منطقه" توصیف کرده و افزوده است که این افراد در صدد تحکیم قدرت و نفوذ حماس در کرانه باختری بوده اند.
هدف از مذاکرات غیر مستقیم اسرائیل و حماس، که با میانجیگری مصر جریان داشت، آزادی چند صد تن از اعضای حماس از زندان های اسرائیل در برابر آزادی گلعاد شالیط، درجه دار ارتش اسرائیل بود که در ماه ژوئن سال 2006 توسط افراد مسلح حماس در مرز غزه و اسرائیل اسیر شد.

گفته می شود که در حال حاضر، بیش از ده هزار فلسطینی از جمله تعداد زیادی از اعضای گروه حماس در اسرائیل زندانی هستند و از زمان اسارت گروهبان شالیط، اسرائیل سی و شش عضو ارشد حماس، از جمله نمایندگان شورای قانونگذاری فلسطینی را هم بازداشت و زندانی کرده است.

ناصر الشاعر، از اعضای حماس و وزیر سابق آموزش و پروش و معاون پیشین نخست وزیر در کابینه تشکیلات خودگردان فلسطینی از جمله کسانی است که بیش از یک سال پیش توسط ماموران اسرائیلی در کرانه باختری بازداشت شد و هنوز زندانی است.
شکست مذاکرات مبادله زندانیان
گفته می شود که یک وزیر سابق کابینه حماس و دو تن از اعضای ارشد این گروه در کرانه باختری از جمله کسانی بوده اند که روز پنجشنبه بازداشت شدند.

فلسطینیان خواستار آزادی زندانیان فلسطینی از زندانهای اسرائیل شده اند
روز دوشنبه این هفته، مقامات اسرائیلی اعلام کردند که مذاکرات غیر مستقیم با حماس به دلیل آنچه که "موضع افراطی" این گروه شکست خورده و نمایندگان اسرائیل از قاهره بازگشته اند.
برخی منابع اسرائیلی گفته اند که علت شکست این مذاکرات این بود که حماس اصرار داشته است تعدادی از افرادی که به جرم دست زدن به عملیات خرابکاری در اسرائیل بازداشت و زندانی شده اند آزاد شوند و به سرزمین های فلسطینی بازگردند.
جنبش حماس نیز متقابلا اسرائیل را به اتخاذ موضعی غیر قابل قبول متهم کرده اما افزوده است تنها زمانی گروهبان شالیط را آزاد می کند که تمامی زندانیانی که فهرست آنان را در اختیار اسرائیل قرار داده آزاد شوند.

ناصر الشاعر از جمله اعضای ارشد حماس در زندانهای اسرائیل است
به گفته ناظران، شکست مذاکرات مبادله زندانیان مانع از لغو محاصره اقتصادی غزه خواهد شد در حالیکه جنگ 22 روزه غزه ویرانی گسترده ای را برجای گذاشته و بازسازی این بخش از سرزمین های فلسطینی مستلزم اقدام اسرائیل در بازگشایی گذرگاه های مرزی است.
همچنین، اهود اولمرت، نخست وزیر دولت ائتلافی به رهبری حزب میانه رو کادیما، طی روزهای آینده جای خود را به بنیامین نتانیاهو، رهبر حزب لیکود، می دهد که انتظار می رود در راس یک دولت ائتلافی راستگرا، موضع سختگیرانه تری در قبال فلسطینیان به خصوص حماس و تشکیلات به رهبری این گروه در نوار غزه اتخاذ کند.
به گفته برخی ناظران، شکست مذاکرات حماس و اسرائیل و ادامه محاصره غزه می تواند مانع از پیشرفت در تلاش حماس و تشکیلات خودگران برای حل اختلافات این دو گروه رقیب فلسطینی هم شود.
اعتراف به کشتار غیرنظامیان در غزه

در خبری دیگر در مورد روابط اسرائیل و فلسطینیان، یک روزنامه اسرائیلی اعترافات نظامیان این کشور در مورد کشتار غیرنظامیان فلسطینی در جنگ غزه را منتشر کرده است.
روزنامه اسرائیلی هاآرتص در شماره روز پنجشنبه خود اظهارات تعدادی از سربازان اسرائیلی را چاپ کرده که گفته اند در جریان جنگ غزه، نیروهای اسرائیلی غیرنظامیان فلسطینی را هدف قرار می دادند و ساختمان ها و تاسیسات شهری را عمدا ویران می کردند.

سربازان اسرائیلی به حمله عمدی به هدفهای غیرنظامی اعتراف کرده اند
روزنامه هاآرتص گفته است که اطلاعات خود را از گزارش مربوط به محتوای یک دوره آموزش نظامی به دست آورده که طی آن، از سربازان خواسته شده بود تجربه های خود از جنگ را شرح دهند.
به گفته این افراد، دلیل رفتار خشونت آمیز با غیرنظامیان فلسطینی این بوده است که به واحدهای اسرائیلی اجازه شدت عمل در عملیات جنگی داده شده بود.
از جمله، یکی از سربازانی که در این دوره شرکت داشته در شرح مشاهدات خود گفته است که یک تک تیرانداز اسرائیلی به اشتباه یک مادر فلسطینی و دو کودک او را که متوجه دستور نظامیان برای خروج از منطقه عملیات نشده بودند هدف قرار داد.
روزنامه هاآرتص می افزاید که اظهارات این گروه از نظامیان اسرائیلی با ادعای ارتش دراین مورد تناقض دارد که عملیات غزه با مراعات "بالاترین ضوابط اخلاقی" به اجرا گذاشته شد.
در واکنش به گزارش شدت عمل در جنگ غزه، اهود باراک، وزیر دفاع اسرائیل، وعده داده است تحقیقات جامعی دراین زمینه صورت خواهد گرفت.
سرپرست این دوره آموزشی درگزارشی به رئیس ستاد ارتش اسرائیل گفته است که در مورد از دست رفتن معیارهای اخلاقی در میان نظامیان احساس نگرانی می کند.

Israelis told to fight 'holy war' in Gaza

By Donald Macintyre in Jerusalem
Saturday, 21 March 2009

Many Israeli troops had the sense of fighting a "religious war" against Gentiles during the 22-day offensive in Gaza, according to a soldier who has highlighted the martial role of military rabbis during the operation.
The soldier testified that the "clear" message of literature distributed to troops by the rabbinate was: "We are the Jewish people, we came to this land by a miracle, God brought us back to this land and now we need to fight to expel the Gentiles who are interfering with our conquest of this
holy land."
The claim comes in the detailed transcript of a post-war discussion by soldiers, publication of which has triggered a military police inquiry into allegations about the use of lethal firepower against unarmed civilians.
The investigation was ordered by the military's advocate general Avichai Mandleblit on Thursday after the liberal daily newspaper Haaretz published extracts from the transcript describing incidents in which Palestinian civilians were killed and property wantonly damaged.
In the fuller version of the transcript published yesterday, the soldier, a unit commander from the Givati brigade, says: "This was the main message and the whole sense many soldiers had in this operation was of a religious war." He recalled that his own sergeant was from a hesder yeshiva, a college combining religious study and military service, who led the whole platoon in prayer before going into battle. The commander added that he had sought to talk to the men about Palestinian politics and society and, "about how not everyone in Gaza is Hamas and not every inhabitant wants to vanquish us".
After the offensive, Yesh Din, an Israeli human rights group called for the dismissal of the military's head chaplain, Rabbi Avichai Rontzki, a brigadier general. It said that he had distributed to troops a booklet saying that it was "terribly immoral" to show mercy to a "cruel enemy" and that the soldiers were fighting "murderers".
The longer transcript conveys a fuller sense of the debate involving graduates from the Yitzhak Rabin military preparatory course. At one point Danny Zamir, the head of the course, says he would have questioned the killing of 180 traffic policemen during bombing on the first day of the operation. One pilot replies: "Tactically speaking you call them police. In any case they are armed and belong to Hamas ... during
better times they take Fatah people and throw them off the roofs and see what happens."
The latest casualty figures published by the Palestinian Centre for Human Rights list the names of 1,434 dead of whom they say 926 were civilians, 236 fighters and 255 police officers
.

۱۳۸۸ فروردین ۱, شنبه

After Six Years of War, Iraqis Face an Uncertain Future

It as six years ago today that the United States and its allies launched an invasion of Iraq, claiming the Saddam Hussein regime possessed weapons of mass destruction. Those
were never found, of course, but as the invasion force morphed into an occupation force the Iraqi people saw a near total collapse of their infrastructure (already weakened from a decade of sanctions) and sectarian clashes that killed upwards of 1.3 million people.
Six years later, the violence has subsided to some extent (
fueled largely by the violent cleansing of so many mixed neighborhoods) and the war has been replaced on the front pages of newspapers by the growing economic crisis across the globe. Yet life in Iraq remains far from normal, and just today the Red Cross again pointed to the “stagnant humanitarian climate in the nation. Despite billions of dollars and hundreds of dead engineers, the tap water in Baghdad isn’t even drinkable.
So where does Iraq go from here? It’s not clear. The United States a
ppears committed to leaving 50,000 troops in Iraq indefinitely, and sectarian tensions remain forever simmering under the surface of life across much of the nation.
The nation’s displaced don’t seem to be very optimistic, as millions remain out of the country and more are
flocking to the nations in the European Union as quickly as those nations will accept them. To be sure, some have decided to stay, but even they are under no illusions about the risk they are taking.
Six years is a significant portion of an Iraqi’s life (and is increasingly so as the
life expectancy continues to drop). The West seems to be breathing a collective sigh of relief that the situation has gone from one of the worst catastrophes on the planet to merely another dire humanitarian situation (one of many in the wake of a foreign invasion). But the average Iraqi must be wondering when he’ll get his life back - six years on, we still have no answer.
Related Stories
March 20, 2009 --
US Flag-Burning Marks War Anniversary in Iraq
March 19, 2009 --
Red Cross Raises Iraq Concerns
March 18, 2009 --
Six Years Later: Iraq War Continues Apace

Haaretz Magazine:Dead Palestinian babies and bombed mosques IDF IDF








A T-shirt printed at the request of an IDF soldier in the sniper unit reading 'I shot two kills



Dead Palestinian babies and bombed mosques -
IDF fashion 2009
By
Uri Blau
The office at the Adiv fabric-printing shop in south Tel Aviv handles a constant stream of customers, many of them soldiers in uniform, who come to order custom clothing featuring their unit's insignia, usually accompanied by a slogan and drawing of
their choosing. Elsewhere on the premises, the sketches are turned into plates used for imprinting the ordered items, mainly T-shirts and baseball caps, but also hoodies, fleece jackets and pants. A young Arab man from Jaffa supervises the workers who imprint the words and pictures, and afterward hands over the finished product. Dead babies, mothers weeping on their children's graves, a gun aimed at a child and bombed-out mosques - these are a few examples of the images Israel Defense Forces soldiers design these days to print on shirts they order to mark the end of training, or of field duty. The slogans accompanying the drawings are not exactly anemic either: A T-shirt for infantry snipers bears the inscription "Better use Durex," next to a picture of a dead Palestinian baby, with his weeping mother and a teddy bear beside him. A sharpshooter's T-shirt from the Givati Brigade's Shaked battalion shows a pregnant Palestinian woman with a bull's-eye superimposed on her belly, with the slogan, in English, "1 shot, 2 kills." A "graduation" shirt for those who have completed another snipers course depicts a Palestinian baby, who grows into a combative boy and then an armed adult, with the inscription, "No matter how it begins, we'll put an end to it." There are also plenty of shirts with blatant sexual messages. For example, the Lavi battalion produced a shirt featuring a drawing of a soldier next to a young woman with bruises, and the slogan, "Bet you got raped!" A few of the images underscore actions whose existence the army officially denies - such as "confirming the kill" (shooting a bullet into an enemy victim's head from close range, to ensure he is dead), or harming religious sites, or female or child non-combatants.
Advertisement
In many cases, the content is submitted for approval to one of the unit's commanders. The latter, however, do not always have control over what gets printed, because the artwork is a private initiative of soldiers that they never hear about. Drawings or slogans previously banned in certain units have been approved for distribution elsewhere. For example, shirts declaring, "We won't chill 'til we confirm the kill" were banned in the past (the IDF claims that the practice doesn't exist), yet the Haruv battalion printed some last year. The slogan "Let every Arab mother know that her son's fate is in my hands!" had previously been banned for use on another infantry unit's shirt. A Givati soldier said this week, however, that at the end of last year, his platoon printed up dozens of shirts, fleece jackets and pants bearing this slogan. "It has a drawing depicting a soldier as the Angel of Death, next to a gun and an Arab town," he explains. "The text was very powerful. The funniest part was that when our soldier came to get the shirts, the man who printed them was an Arab, and the soldier felt so bad that he told the girl at the counter to bring them to him." Does the design go to the commanders for approval? The Givati soldier: "Usually the shirts undergo a selection process by some officer, but in this case, they were approved at the level of platoon sergeant. We ordered shirts for 30 soldiers and they were really into it, and everyone wanted several items and paid NIS 200 on average." What do you think of the slogan that was printed? "I didn't like it so much, but most of the soldiers wanted it." Many controversial shirts have been ordered by graduates of snipers courses, which bring together soldiers from various units. In 2006, soldiers from the "Carmon Team" course for elite-unit marksmen printed a shirt with a drawing of a knife-wielding Palestinian in the crosshairs of a gun sight, and the slogan, "You've got to run fast, run fast, run fast, before it's all over." Below is a drawing of Arab women weeping over a grave and the words: "And afterward they cry, and afterward they cry." [The inscriptions are riffs on a popular song.] Another sniper's shirt also features an Arab man in the crosshairs, and the announcement, "Everything is with the best of intentions." G., a soldier in an elite unit who has done a snipers course, explained that, "it's a type of bonding process, and also it's well known that anyone who is a sniper is messed up in the head. Our shirts have a lot of double entendres, for example: 'Bad people with good aims.' Every group that finishes a course puts out stuff like that." When are these shirts worn? G. "These are shirts for around the house, for jogging, in the army. Not for going out. Sometimes people will ask you what it's about." Of the shirt depicting a bull's-eye on a pregnant woman, he said: "There are people who think it's not right, and I think so as well, but it doesn't really mean anything. I mean it's not like someone is gonna go and shoot a pregnant woman." What is the idea behind the shirt from July 2007, which has an image of a child with the slogan "Smaller - harder!"? "It's a kid, so you've got a little more of a problem, morally, and also the target is smaller." Do your superiors approve the shirts before printing? "Yes, although one time they rejected some shirt that was too extreme. I don't remember what was on it." These shirts also seem pretty extreme. Why draw crosshairs over a child - do you shoot kids? 'We came, we saw' "As a sniper, you get a lot of extreme situations. You suddenly see a small boy who picks up a weapon and it's up to you to decide whether to shoot. These shirts are half-facetious, bordering on the truth, and they reflect the extreme situations you might encounter. The one who-honest-to-God sees the target with his own eyes - that's the sniper." Have you encountered a situation like that? "Fortunately, not involving a kid, but involving a woman - yes. There was someone who wasn't holding a weapon, but she was near a prohibited area and could have posed a threat." What did you do? "I didn't take it" (i.e., shoot). You don't regret that, I imagine. "No. Whomever I had to shoot, I shot." A shirt printed up just this week for soldiers of the Lavi battalion, who spent three years in the West Bank, reads: "We came, we saw, we destroyed!" - alongside images of weapons, an angry soldier and a Palestinian village with a ruined mosque in the center. A shirt printed after Operation Cast Lead in Gaza for Battalion 890 of the Paratroops depicts a King Kong-like soldier in a city under attack. The slogan is unambiguous: "If you believe it can be fixed, then believe it can be destroyed!" Y., a soldier/yeshiva student, designed the shirt. "You take whoever [in the unit] knows how to draw and then you give it to the commanders before printing," he explained. What is the soldier holding in his hand? Y. "A mosque. Before I drew the shirt I had some misgivings, because I wanted it to be like King Kong, but not too monstrous. The one holding the mosque - I wanted him to have a more normal-looking face, so it wouldn't look like an anti-Semitic cartoon. Some of the people who saw it told me, 'Is that what you've got to show for the IDF? That it destroys homes?' I can understand people who look at this from outside and see it that way, but I was in Gaza and they kept emphasizing that the object of the operation was to wreak destruction on the infrastructure, so that the price the Palestinians and the leadership pay will make them realize that it isn't worth it for them to go on shooting. So that's the idea of 'we're coming to destroy' in the drawing." According to Y., most of these shirts are worn strictly in an army context, not in civilian life. "And within the army people look at it differently," he added. "I don't think I would walk down the street in this shirt, because it would draw fire. Even at my yeshiva I don't think people would like it." Y. also came up with a design for the shirt his unit printed at the end of basic training. It shows a clenched fist shattering the symbol of the Paratroops Corps. Where does the fist come from? "It's reminiscent of [Rabbi Meir] Kahane's symbol. I borrowed it from an emblem for something in Russia, but basically it's supposed to look like Kahane's symbol, the one from 'Kahane Was Right' - it's a sort of joke. Our company commander is kind of gung-ho." Was the shirt printed? "Yes. It was a company shirt. We printed about 100 like that." This past January, the "Night Predators" demolitions platoon from Golani's Battalion 13 ordered a T-shirt showing a Golani devil detonating a charge that destroys a mosque. An inscription above it says, "Only God forgives." One of the soldiers in the platoon downplays it: "It doesn't mean much, it's just a T-shirt from our platoon. It's not a big deal. A friend of mine drew a picture and we made it into a shirt." What's the idea behind "Only God forgives"? The soldier: "It's just a saying." No one had a problem with the fact that a mosque gets blown up in the picture? "I don't see what you're getting at. I don't like the way you're going with this. Don't take this somewhere you're not supposed to, as though we hate Arabs." After Operation Cast Lead, soldiers from that battalion printed a T-shirt depicting a vulture sexually penetrating Hamas' prime minister, Ismail Haniyeh, accompanied by a particularly graphic slogan. S., a soldier in the platoon that ordered the shirt, said the idea came from a similar shirt, printed after the Second Lebanon War, that featured Hassan Nasrallah instead of Haniyeh. "They don't okay things like that at the company level. It's a shirt we put out just for the platoon," S. explained. What's the problem with this shirt? S.: "It bothers some people to see these things, from a religious standpoint ..." How did people who saw it respond? "We don't have that many Orthodox people in the platoon, so it wasn't a problem. It's just something the guys want to put out. It's more for wearing around the house, and not within the companies, because it bothers people. The Orthodox mainly. The officers tell us it's best not to wear shirts like this on the base." The sketches printed in recent years at the Adiv factory, one of the largest of its kind in the country, are arranged in drawers according to the names of the units placing the orders: Paratroops, Golani, air force, sharpshooters and so on. Each drawer contains hundreds of drawings, filed by year. Many of the prints are cartoons and slogans relating to life in the unit, or inside jokes that outsiders wouldn't get (and might not care to, either), but a handful reflect particular aggressiveness, violence and vulgarity. Print-shop manager Haim Yisrael, who has worked there since the early 1980s, said Adiv prints around 1,000 different patterns each month, with soldiers accounting for about half. Yisrael recalled that when he started out, there were hardly any orders from the army. "The first ones to do it were from the Nahal brigade," he said. "Later on other infantry units started printing up shirts, and nowadays any course with 15 participants prints up shirts." From time to time, officers complain. "Sometimes the soldiers do things that are inside jokes that only they get, and sometimes they do something foolish that they take to an extreme," Yisrael explained. "There have been a few times when commanding officers called and said, 'How can you print things like that for soldiers?' For example, with shirts that trashed the Arabs too much. I told them it's a private company, and I'm not interested in the content. I can print whatever I like. We're neutral. There have always been some more extreme and some less so. It's just that now more people are making shirts." Race to be unique Evyatar Ben-Tzedef, a research associate at the International Policy Institute for Counter-Terrorism and former editor of the IDF publication Maarachot, said the phenomenon of custom-made T-shirts is a product of "the infantry's insane race to be unique. I, for example, had only one shirt that I received after the Yom Kippur War. It said on it, 'The School for Officers,' and that was it. What happened since then is a product of the decision to assign every unit an emblem and a beret. After all, there used to be very few berets: black, red or green. This changed in the 1990s. [The shirts] developed because of the fact that for bonding purposes, each unit created something that was unique to it. "These days the content on shirts is sometimes deplorable," Ben-Tzedef explained. "It stems from the fact that profanity is very acceptable and normative in Israel, and that there is a lack of respect for human beings and their environment, which includes racism aimed in every direction." Yossi Kaufman, who moderates the army and defense forum on the Web site Fresh, served in the Armored Corps from 1996 to 1999. "I also drew shirts, and I remember the first one," he said. "It had a small emblem on the front and some inside joke, like, 'When we die, we'll go to heaven, because we've already been through hell.'" Kaufman has also been exposed to T-shirts of the sort described here. "I know there are shirts like these," he says. "I've heard and also seen a little. These are not shirts that soldiers can wear in civilian life, because they would get stoned, nor at a battalion get-together, because the battalion commander would be pissed off. They wear them on very rare occasions. There's all sorts of black humor stuff, mainly from snipers, such as, 'Don't bother running because you'll die tired' - with a drawing of a Palestinian boy, not a terrorist. There's a Golani or Givati shirt of a soldier raping a girl, and underneath it says, 'No virgins, no terror attacks.' I laughed, but it was pretty awful. When I was asked once to draw things like that, I said it wasn't appropriate." The IDF Spokesman's Office comments on the phenomenon: "Military regulations do not apply to civilian clothing, including shirts produced at the end of basic training and various courses. The designs are printed at the soldiers' private initiative, and on civilian shirts. The examples raised by Haaretz are not in keeping with the values of the IDF spirit, not representative of IDF life, and are in poor taste. Humor of this kind deserves every condemnation and excoriation. The IDF intends to take action for the immediate eradication of this phenomenon. To this end, it is emphasizing to commanding officers that it is appropriate, among other things, to take discretionary and disciplinary measures against those involved in acts of this sort." Shlomo Tzipori, a lieutenant colonel in the reserves and a lawyer specializing in martial law, said the army does bring soldiers up on charges for offenses that occur outside the base and during their free time. According to Tzipori, slogans that constitute an "insult to the army or to those in uniform" are grounds for court-martial, on charges of "shameful conduct" or "disciplinary infraction," which are general clauses in judicial martial law. Sociologist Dr. Orna Sasson-Levy, of Bar-Ilan University, author of "Identities in Uniform: Masculinities and Femininities in the Israeli Military," said that the phenomenon is "part of a radicalization process the entire country is undergoing, and the soldiers are at its forefront. I think that ever since the second intifada there has been a continual shift to the right. The pullout from Gaza and its outcome - the calm that never arrived - led to a further shift rightward. "This tendency is most strikingly evident among soldiers who encounter various situations in the territories on a daily basis. There is less meticulousness than in the past, and increasing callousness. There is a perception that the Palestinian is not a person, a human being entitled to basic rights, and therefore anything may be done to him." Could the printing of clothing be viewed also as a means of venting aggression? Sasson-Levy: "No. I think it strengthens and stimulates aggression and legitimizes it. What disturbs me is that a shirt is something that has permanence. The soldiers later wear it in civilian life; their girlfriends wear it afterward. It is not a statement, but rather something physical that remains, that is out there in the world. Beyond that, I think the link made between sexist views and nationalist views, as in the 'Screw Haniyeh' shirt, is interesting. National chauvinism and gender chauvinism combine and strengthen one another. It establishes a masculinity shaped by violent aggression toward women and Arabs; a masculinity that considers it legitimate to speak in a crude and violent manner toward women and Arabs." Col. (res.) Ron Levy began his military service in the Sayeret Matkal elite commando force before the Six-Day War. He was the IDF's chief psychologist, and headed the army's mental health department in the 1980s. Levy: "I'm familiar with things of this sort going back 40, 50 years, and each time they take a different form. Psychologically speaking, this is one of the ways in which soldiers project their anger, frustration and violence. It is a certain expression of things, which I call 'below the belt.'" Do you think this a good way to vent anger? Levy: "It's safe. But there are also things here that deviate from the norm, and you could say that whoever is creating these things has reached some level of normality. He gives expression to the fact that what is considered abnormal today might no
longer be so tomorrow."

B'TSELEM - The Israeli Information Center for Human Rights




'09:
Israeli Human Rights Organizations Call on the Attorney General:

“Stop whitewashing suspected crimes in Gaza
Israeli human rights organizations have reiterated demands that Attorney General Menachem Mazuz reconsider his refusal to establish an independent investigative body to examine military proceedings during Operation Cast Lead. Such an investigation is critical following the revelation of soldier testimonies concerning the killing of innocent Palestinians revealed this morning in Haaretz. Many Palestinian accounts have reflected a similar picture to that revealed today, triggering suspicions that today's revelations represent only the tip of the iceberg, and that they are the result of norms of conduct that have taken hold throughout the army.
A letter sent by the Israeli Human Rights Organizations to the Attorney General makes clear that the government's failure to establish an independent investigation constitutes a violation of Israel's responsibilities under international law. At the same time, it is a dangerous act which illustrates cowardice in the midst of possible IDF criminal activity, behavior that increases the possibility that Israeli officers and soldiers will face trials abroad.
While the Attorney General is content with only an internal military investigation, this is not an effective strategy. The unaccountability of internal military investigations was only reinforced by today's events in which the content of revealed soldier testimonies was not evidently known by military investigators.
Circumstances point to the inadequacy of internal military investigations. The Military Advocate General only ordered the opening of an investigation by the Military Criminal Investigation Division following the publication of the Haaretz story, three weeks after the relevant materials reached the Chief of the General Staff. This tardiness follows a pattern of failures to investigate suspicions of serious crimes and illegitimate officer orders. Such partial investigation represents only a fraction of the necessary attention into this matter and raises suspicions that the norms of whitewashing serious crimes have spread across all ranks of the army.
Human Rights Organizations in Israel calling for the opening of an independent investigation: The Association for Civil Rights in Israel, Bimkom, B'tselem, Gisha, Hamoked, The Public Committee Against Torture, Yesh Din, Physicians for Human Rights, Rabbis for Human Rights,
Adalah, and Itach – Women Lawyers for Social Justice

***********************************************************************************
18 March 2009:








Israeli High Court allows demolition family home of Jerusalem attack perpetrator
On 18 March, the Israeli High Court of Justice allowed the state to demolish the home of the family of Husam Dwayat, who used a bulldozer to carry out an attack in the center of Jerusalem last July. Dwayat’s widow and two small children live in the apartment, which is on the first floor of a building.
As in previous cases of this kind, the justices (Levy, Grunis, and Na’or) accepted the state’s argument that demolition of the apartment will deter others from carrying out similar acts. The justices approved the demolition, even though the state never contended that Dwayat’s family assisted him or knew of his plans.
From 1967 to 2005, Israel maintained a policy to demolish or seal houses in the West Bank and the Gaza Strip as a means to punish the families of Palestinians who had injured Israelis. The policy was based on the claim that, out of concern for their families, Palestinians would be deterred from carrying out attacks. In implementing this policy, from October 2001 to the end of January 2005, Israel demolished 664 houses, leaving 4,182 persons homeless.
This practice is forbidden under international humanitarian law. The declared objective is to harm innocent persons – relatives of suspects – whom nobody contends were involved in any offense. As such, it constitutes collective punishment, which violates the principle that a person is not to be punished for the acts of another.
In February 2005, Defense Minister Shaul Mofaz and Chief of Staff Moshe Ya’alon accepted the recommendations of a team headed by Maj. Gen. Udi Shani, which called for ending this policy, on the grounds that it does not deter, and causes more harm than potential benefit. The recommendation, and the decision to adopt it, eliminated the foundation for the claim of deterrence that Israel had maintained for so many years.
On 19 January 2009, without giving a convincing explanation, Israel renewed its policy and sealed two of four floors in the house of the family of the perpetrator of the attack at the Mercaz Harav yeshiva in Jerusalem, ‘Alaa Abu Dahim, in which his parents and one of his brothers lived.
In that case as well, the High Court approved the state’s action.

Soldiers beat Adham Zaweita at his place of work,

:Testimony

Soldiers beat Adham Zaweita at his place of work, a chicken coop in Zawata
For about a month, I have been working as a guard at a chicken coop in the west of Zawata. The coop belongs to Maher Abu Salahah, who owns a butcher’s shop in Nablus. The coop has about 6,000 chickens. There is a top floor, which has a room with my things and another room, which has a refrigerator and gas burner. I work alone, and nobody visits me at work. The coop is 200 meters from the road connecting Shavey Shomeron and Checkpoint 17.
Last Sunday [15 February], around 8:30 P.M., while feeding the chickens, suddenly I heard the sound of loud pounding on the door of the coop. I opened the door and immediately I got hit hard in the stomach. I fell to the ground. About eight soldiers came in to the coop. Six of them went to the top floor, and two stayed next to me. One of them asked me, in Arabic, “Why didn't you open earlier?” I said, “I was feeding the chickens and I didn't hear you. I opened as soon as I heard the pounding.” He took my identity card.
A few minutes later, the soldiers came down from the top floor, and one of them asked me, “Where’s the person who slept here?” I replied that nobody’s in the coop besides me. He said somebody had been sleeping in the coop every day for a month. I told him that nobody slept in the coop but me. The soldiers hit me with their hands and rifle butts and kicked me for a few minutes. The blows came from all directions.
Then the soldiers searched the coop. One of them had a knife and was handling the sacks of feed. I told another soldier, who might have been in charge, to look at what the other soldier was doing with the feed. He spoke with the other soldier, who stopped what he was doing with the feed.
The soldier with the knife grabbed me by the shirt collar and pulled me. He spoke in Hebrew, and I didn't understand what he said. He kicked me in the legs and lifted me up by the collar. He said, in Arabic, “Where’s the guy who slept here?” I said that nobody slept in the coop.
The soldier asked me what was in the room at the edge of the coop. I said it was a small room in which I cook and eat, that it has a gas burner and refrigerator. He told me to put my hands behind my head and walk to the room. I did as he said. He called to other soldiers and they followed me. I went into the room and turned on the light and the soldiers came in after me. They overturned everything in the room, the refridgerator, the burner, and the food. After the search, they told me to sit on my knees and put my hands on my head. Then they hit and kicked me in the back for a few minutes.
The soldiers told me to leave the room and go to the coop’s door, and then they beat me again. One of them pushed me, and I fell. They kicked me. They were kicking me like they kicked a ball. My left hand and back hurt a lot. I felt dizzy. When they stopped, they walked away and stopped about fifty meters from me.
After a few minutes passed, I managed to get up. I barely managed to close the door behind me, and walked toward the town. The soldiers saw me and shouted, “Where are you going?” I told them I didn't want to work and was going home.
I couldn’t make it home. I got to the house of a relative of mine who lives at the edge of town and asked for help. He called my brothers and my father. They came immediately and took me to Rafidya Hospital. I was examined and X-rayed. The doctors said I had a torn ligament in my left hand and bruises. He told me not to move my hand for two weeks, and that I needed to rest and do nothing else. He gave me a shot to kill the pain and some more medications. Then I was released.
Adham ‘Abd a-Rahim Zaweita, 23, married with one child, is a laborer and a resident of Zawata in Nablus District.



His testimony was given to Salma a-Deba'i at the witness’s house on 19 February 2009.

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

شواهد موجود حاکی از بی توجهی پزشکی و ضرب و شتم احتمالی توسط زندانبانان است


(نیویورک، 19 مارس 2009)

– دیده بان حقوق بشر امروز اعلام کرد مقام های ایران باید هر چه سریعتر مرگ امیر حسین حشمت ساران زندانی 49 ساله زندان گوهردشت را مورد تحقیق قرار دهند و گزارش مراقبت های پزشکی از او را بطور کامل منتشر کنند. ساران در 6 مارس 2009 و پس از 5 سال حبس در بیمارستان دولتی رجایی شهر کرج درگذشت. او سومین زندانی سیاسی است که گفته می شود طی سه سال گذشته در گوهردشت جان داده است. جو استورک معاون بخش خاورمیانه دیده بان حقوق بشر می گوید: "حکومت ایران باید تحقیق بیطرفانه ای درباره مرگ مشکوک امیر حسین حشمت ساران انجام دهد." وی می افزاید: "روند این تحقیقات باید بستگان او را نیز در بر گیرد، نتایج آن باید بطور علنی منتشر شود و هر کسی که مسئول آزار و یا بی توجهی به وضعیت پزشکی او بوده مورد بازخواست قرار گیرد."الهه همسر ساران به دیده بان حقوق بشر گفته است صبح روز 5 مارس یکی از همبندان ساران در بند 2 در سلول 5 زندان گوهردشت با استفاده از کارت تلفن زندان با او تماس گرفت و گفت ساران شب پیش بیمار و به مرکز پزشکی زندان منتقل شده است. وقتی او با مرکز پزشکی زندان تماس گرفت به وی گفته شد که ساران به بخش مراقبت های ویژه (آی سی یو) در بیمارستان رجایی شهر منتقل و بستری شده است. همسر ساران توانست با او برای مدت 15 دقیقه در آی سی یو ملاقات کند. او می گوید ساران "با یک چشم باز" و در حالیکه یک دست و یک پایش به تخت بسته بودند بنظر می رسید که در حال اغماست. بر روی تخته سفید بالای تخت او نوشته شده بود که وی به دلیل "بیماری عصبی" بستری شده است. صبح روز بعد در 6 مارس الهه ساران مجددا برای دیدن شوهرش به آی سی یو رفت. اما کارمندان بیمارستان به او گفتند که شوهرش فوت کرده است. همسر ساران به دیده بان حقوق بشر گفت "متخصص پزشکی که مراقبت از او را به عهده داشت به من گفت وی خونریزی مغزی کرده و عفونت ریوی داشت که به همه بدنش سرایت کرده بود و باید زودتر به بیمارستان آورده می شد. او موقعی به بیمارستان آورده شد که در واقع مرده بود."همسرش می گوید در ملاقاتی که ده روز قبل از مرگش با او داشته بدنش ورم کرده بود که او آن را ناشی از عدم فعالیت جسمی دانسته بود. او پیش از آن یکبار در 26 فوریه بطور موقتی به اغما رفته بود. بعد از اغمای اول پزشک بیمارستان در اقدامی غیرعادی برای دادن یک داروی پودری نامشخص از ساران امضا گرفت. محمد رضا فقیهی وکیل ساران به دیده بان حقوق بشر گفته است که او و خانواده ساران بلافاصله با ارسال یک شکوائیه رسمی به شعبه 21 دادگاه تجدید نظر کرج خواستار بررسی این مرگ مشکوک شده اند.مسئولین ساران را در سال 2004 دستگیر کردند و دادگاه انقلاب ایران وی را به 16 سال زندان محکوم کرد. علت این محکومیت فعالیت های سیاسی ساران از جمله شرکت در تظاهرات روز دانشجو و تشکیل گروهی بنام جبهه اتحاد ملی در حمایت از ایرانی دمکراتیک تر بود. ساران در ابتدای حبس خود مطالب زیادی در ارتباط با وضع زندان نوشت که این اطلاعات به کمک اعضای جبهه اتحاد ملی به کانالهای تلویزیونی ماهواره ای ایرانی در آمریکا و نیز وبسایتها منتقل شد. همسر ساران می گوید ساران و هم سلولی هایش (افشین بیمانی، بهروز جاویدتهرانی و کرم خیرآبادی) که آنها نیز زندانی سیاسی بودند یکبار توسط سایر زندانیان و بعد "به دفعات زیاد" توسط زندانبانان مورد حمله قرار گرفتند. آنها یک روز قبل از آنکه ساران به بیمارستان منتقل شود اعلام کرده بودند که که در اعتراض به شرایط زندان (ازجمله مسائل بهداشتی، پزشکی و فقدان فعالیت بدنی و نور مناسب) دست به اعتصاب غذا خواهند زد. خانم ساران به دیده بان حقوق بشر گفت: "من از دوستانش شنیدم که آن شب 30 نگهبان زندان به آنها حمله کرده تا آنها را از اعتصاب غذا بازدارند."الهه ساران به دیده بان حقوق بشر گفت که در طی دوران حبس شوهرش هر 15 روز یکبار به مدت 20 دقیقه توانسته با او ملاقات کند و تا دو ماه پیش که وی از درد پا بدلیل عدم فعالیت بدنی ابراز ناراحتی می کرده بیمار بنظر نمی رسید. به گفته وکیلش او سابقه بیماری قلبی داشته و پس از آنکه خانواده اش اطلاعاتی درباره ضرب و جرح او در زندان بدست آوردند طی سالهای اخیر همواره خواستار اعطای مرخصی استعلاجی به او شدند. اما مقام های زندان این درخواستها را رد کردند.پس از مرگ ساران، خانواده اش اجازه یافتند جسد او را برای تدفین تحویل بگیرند. آنها در صدد دفن او در قبرستانی در شهر خود شهریار بودند. در ساعت 6:30 صبح 8 مارس راننده آمبولانس سردخانه ای که جسد ساران در آن بود به منزل خانواده ساران مراجعه کرد و گفت که وزارت اطلاعات در تهران دستور داده که این جسد به سردخانه دیگری در فاصله ای دور منتقل شود.خانم ساران به دیده بان حقوق بشر گفت: "پس از آن سه مرد از وزارت اطلاعات به منزل ما آمدند و گفتند که جنازه ساران را به ما نخواهند داد زیرا ما مرگ او را بر روی اینترنت و جای دیگر خیلی علنی کردیم." او افزود: "آنها گفتند که یا خودشان او را در جایی دفن می کنند و یا ما می توانیم او را دفن کنیم به شرط آنکه به دوستان سیاسیش که به دیدار ما می آمدند بگوییم به تشییع جنازه نیایند." نهایتا خانواده ساران یک تشییع جنازه خصوصی تنها با حضور اعضای خانواده اش برگزار کرده و او را در قبرستان سکینه در 40 دقیقه ای شهر خود دفن کردند. در طی پنج سالی که ساران در حبس بود وزارت اطلاعات و امنیت همواره درخواستهای خانواده او برای اعطای مراقبت های پزشکی در بیرون از زندان را به جز یک دوره مرخصی استعلاجی 15 روزه در سپتامبر 2006 رد کردند. در هنگامیکه ساران در بیرون از زندان بود یک زندانی سیاسی دیگر بنام ولی الله فیض مهدوی که عضو سابق سازمان مجاهدین خلق و هم سلولی ساران بود پس از نه روز اعتصاب غذا و بدون دریافت مراقبت های پزشکی درگذشت


. در اکتبر 2008 عبدالرضا رجبی یک زندانی سیاسی دیگر و عضو سابق سازمان مجاهدین خلق یک روز پس از انتقال از زندان اوین به گوهردشت درگذشت. جو استورک می گوید: "ما به وضوح شاهد روند نگران کننده ای از مرگ زندانیان سیاسی در زندان گوهردشت هستیم." وی می افزاید: "حکومت ایران موظف است در مورد این مرگ ها تحقیق کند و اقداماتی برای اطمینان از عدم آزار زندانیان و یا بی توجهی های پزشکی به آنها انجام دهد." یک وبلاگ نویس بنام امیدرضا میر صیافی در 18 مارس و بدنبال عدم برخورداری از مراقب های پزشکی مناسب جان داد. مرگ او نگرانی در مورد رفتار با زندانیان سیاسی در ایران و دسترسی آنها به امکانات پزشکی را افزایش داده است. بر اساس "قوانین استاندارد حداقل برای رفتار با زندانیان" سازمان ملل متحد زندانیانی که نیاز به معالجات پزشکی در بیرون از زندان دارند باید به مراکز تخصصی و یا بیمارستان های غیرنظامی منتقل شوند.

لطفا برای اطلاعات بیشتر تماس بگیرید:

در واشینگتن دی سی، جو استورک (انگلیسی):

1-202-612-4327 ‏ یا 1-202-299-4925 (mobile)در نیویورک، سارا لی ویتسون (انگلیسی)

:1-212-216-1230 ‏ یا 1-718-362-0172 (mobile)


*****

******************************************************



( New York)

- Iranian authorities should promptly investigate the death of Amir Hossein Heshmat Saran, a 49-year-old prisoner at Gohardasht prison, and provide full disclosure about his medical care while in custody, Human Rights Watch said today. Saran died at the Rajayi Shahr public hospital in Karaj on March 6, 2009, after five years in detention. His is the third known death of a political prisoner at Gohardasht in the last three years.
"The government of Iran needs to conduct an impartial investigation into the suspicious death of Amir Hossein Heshmat Saran," said Joe Stork, deputy director of Human Rights Watch's Middle East division. "It should include his relatives in the process, make the results public, and hold accountable anyone found responsible for any mistreatment or medical negligence."
Saran's wife, Elaheh, told Human Rights Watch that on the morning of March 5, one of Saran's four cellmates in Section 2, cell 5 of Gohardasht prison called her, using a prison calling-card telephone, to say that Saran had taken ill the previous night and was taken to the prison health center. When she contacted the prison health center, she was told he had been transferred to nearby Rajayi Shahr Hospital's intensive care unit (ICU). She was able to visit him at the ICU for about 15 minutes. She said that he appeared to be in a coma "with just one eye open," his hands and feet shackled to the ICU bed. The whiteboard above his bed indicated that he was being hospitalized for "neurological illness."
The next morning, March 6, Elaheh Saran again went to the ICU to visit her husband. When she arrived, hospital personnel informed her that he had died. "The medical specialist who treated him told me he had brain hemorrhaging, and a lung infection which had spread throughout his body, that he should have been brought in sooner" she told Human Rights Watch. "They took him there when he was practically dead."
During a visit 10 days prior to his death, his wife said, his body appeared to be swollen, which he again attributed to lack of physical activity. He had fallen into a brief coma previously on February 26. After the first coma, the prison doctor took the unusual step of requiring a signature from Saran himself in order to administer an unidentified medicine in powder form.
Saran's lawyer, Mohammad Reza Faghihi, told Human Rights Watch that he and Saran's family immediately filed an official complaint with Branch 21 of the Karaj Appellate Court calling for an investigation into the suspicious nature of his death.
Authorities arrested Saran in 2004, and the Tehran Revolutionary Court sentenced him to 16 years in prison for his political activities, including participation in Iran Students' Day demonstrations, and for setting up a group called the National United Front (jebhe-yeh etehaad-e melli) which advocated for a more democratic Iran.
At the beginning of his detention, Saran wrote extensively about the prison conditions and, with the help of members of the National United Front, distributed this information to Iranian satellite channels in the United States as well as to websites.
Saran's wife said that he and his cellmates, Afshin Baymani, Behrooz Javidtehrani, and Karami Kheyrabadi, who were also political prisoners, had been attacked in prison, once by other prisoners and then "many times" later by prison guards, and had announced on the day before he was taken to the hospital that they would go on a hunger strike to protest bad prison conditions - including sanitary and health issues, lack of physical activity, and lack of proper lighting. "I heard from his friends that they were attacked by 30 prison guards that night in order to prevent them from going on hunger strike," she told Human Rights Watch.
Elaheh Saran told Human Rights Watch that throughout her husband's detention, she had been able to visit him every 15 days for 20 minutes and he never seemed ill until two months ago, when he complained that he had pain in his leg from a lack of physical activity. According to his lawyer, he did have a history of heart problems, though, which, coupled with information his family had received about the assaults he had suffered in prison, had led them to make repeated requests for medical leave for him over the years. Prison officials denied the requests.
Following Saran's death, his family received permission to take possession of his body for burial. They intended to bury him at a cemetery in their home town of Shahriar. At 6:30 a.m. on March 8, an ambulance driver from the mortuary where Saran's body was being held came to the Saran family home and said that the Ministry of Intelligence in Tehran had ordered that the body be moved to another mortuary some distance away.
"Three men from the Ministry of Intelligence later came to our home and told us that they would not give us his body because we made Saran's death too public on the internet and other places," Elaheh Saran told Human Rights Watch. "They said they could either bury him on their own anywhere or we could bury him ourselves, but we must tell all his political friends who have been visiting us not to come to the funeral." Eventually, the Saran family held a private funeral with immediate family members only and buried him in the Sakineh cemetery, where the body had been moved, a 40-minute drive from their hometown.
During Saran's five-year detention, the Ministry of Intelligence and Security repeatedly refused his family's requests for outside medical care, with the exception of a 15-day medical leave in September 2006. During Saran's absence, another political prisoner, Valiollah Faiz-Mahdavi, a former member of the Mojaheddin-e Khalgh organization (MKO) and Saran's cellmate, died after a nine-day hunger strike without medical attention



In October 2008, Abdolreza Rajabi, another political prisoner and former member of the MKO at Gohardasht, died unexpectedly, one day after being transferred from Tehran's Evin prison.
"There is clearly an alarming pattern of political prisoners dying in detention at Gohardasht prison," Stork said. "The Iranian government has an obligation to investigate these deaths and take measures to ensure that prisoners are not mistreated or denied medical attention."
A blogger being held in Evin prison, Omid Reza Mirsayafi, died on March 18 after lack of proper medical treatment, raising additional concerns about the treatment and medical access of political prisoners in Iran.
Under the UN Standard Minimum Rules for the Treatment of Prisoners, prisoners who require outside medical treatment should be transferred
to specialized institutions or to civil hospitals
.

گزارش تکمیلی از یورش به خانواده های زندانیان سیاسی در مقابل درب زندان اوین

Friday، March 20، 2009
بنابه گزارشات تکمیلی رسیده یورش وحشیانه امروز به خانواده های زندانیان سیاسی و خانواده های دانشجویان زندانی،فعالین دانشجوئی و شخصیتها ی شرکت کننده در مقابل درب زندان اوین تا به حال منجر به دستگیری 3 نفر شده است و از یک دانشجوی دیگر خبری در دست نیست .
خانواده ها که از ساعت 14:45 به تدریج در آنجا در حال جمع شدند بودند و همانند هر سال قصد برگزاری مراسم سال تحویل در مقابل زندان اوین را داشتند.که با یورش نیروهای گارد مواجه شدند. سرهنگی که فرماندهی آنها را به عهده داشت رفتاری وحشیانه و غیر انسانی با حاضرین داشت. زمانی که دکتر محمد ملکی رئیس پیشین دانشگاه تهران نسبت به بازداشت یک دانشجو و رفتار آنها اعتراض کرد سرهنگ مزبور دکتر ملکی را دستگیر و به یکی از ماشینها نیروی انتظامی انتقال داد . خانواده نسبت به این عمل آنها اعتراض کردند وبه نیروی انتظامی هشدار دادند که اگر دستگیر شدگان آزاد نشوند آنها آنجا را ترک نخواهند کرد و نهایتا نیروی انتظامی وادار به آزاد کردن دکتر ملکی و دانشجوی زندانی شد. سپس خانواده ها علیرغم یورشها و تهدیدات مراسم سال نو را برگزار کردند. که در این حین نیروی انتظامی اقدام به دستگیری 3 تن از فعالین دانشجوئی نمود که به نامهای زیر می باشند:خانم بهاره هدایت،میلاد اسدی و مهدی عربشاهی هستند و یکی از دانشجویان در آنجا ناپدید شد که احتمال داده می شود که اورا هم دست گیر کرده باشند
نیورهای وزارت اطلاعات در آنجا اقدام به گرفتن عکس از خانواده ها،ونوشتن شماره پلاک ماشینهای آنها نمودند که با اعتراض آنها مواجه شدند. یورشها و دستگیریهای امروز مانع برگزاری مراسم سال تحویل خانواده ها نگردید و آنها بیش از 1 ساعت در آنجا حضور داشتند .
اسامی بعضی ازخانواده هایی که در این مراسم شرکت داشتند عبارتند از خانواده صارمی ،خانواده نادری، خانواده منصوری ،خانواده نریمان مصطفوی،خانواده عرفاتی ،خانواده دکتر یازرلو،خانواده ضیائی، خانواده نبوی ،خانواده طلانی و همچنین فعالین دانشجوئی و سیاسی مانند دکتر محمد ملکی و مهندس کیوان صمیمی و تعداد زیادی از خانواده دیگر در این مراسم شرکت داشتند
فعالین حقوق بشر ودمکراسی در ایران، یورش وحشیانه به خانواده های زندانیان سیاسی و فعالین دانشجوئی و شخصیتهای حاضر و مورد اهانت و ضرب و شتم قرار دادن و دستگیری آنها را محکوم می کند و از سازمانهای بین المللی خواستار دخالت برای آزادی تمامی دستگیر شدگان امروز است.
فعالین حقوق بشر ودمکراسی در ایران 30 اسفند ماه برابر با 20 مارس 2009
گزارش فوق به سازمانهای زیر ارسال گردید:
کمیساریای عالی حقوق بشر
کمسیون حقوق بشر اتحادیه اروپا
سازمان عفو بین الملل
سازمان دیدبان حقوق بشر

گزارش تکمیلی از یورش به خانواده های زندانیان سیاسی در مقابل درب زندان اوین



Friday، March 20، 2009

گزارش تکمیلی از یورش به خانواده های زندانیان سیاسی در مقابل درب زندان اوین

بنابه گزارشات تکمیلی رسیده یورش وحشیانه امروز به خانواده های زندانیان سیاسی و خانواده های دانشجویان زندانی،فعالین دانشجوئی و شخصیتها ی شرکت کننده در مقابل درب زندان اوین تا به حال منجر به دستگیری 3 نفر شده است و از یک دانشجوی دیگر خبری در دست نیست .
خانواده ها که از ساعت 14:45 به تدریج در آنجا در حال جمع شدند بودند و همانند هر سال قصد برگزاری مراسم سال تحویل در مقابل زندان اوین را داشتند.که با یورش نیروهای گارد مواجه شدند. سرهنگی که فرماندهی آنها را به عهده داشت رفتاری وحشیانه و غیر انسانی با حاضرین داشت. زمانی که دکتر محمد ملکی رئیس پیشین دانشگاه تهران نسبت به بازداشت یک دانشجو و رفتار آنها اعتراض کرد سرهنگ مزبور دکتر ملکی را دستگیر و به یکی از ماشینها نیروی انتظامی انتقال داد . خانواده نسبت به این عمل آنها اعتراض کردند وبه نیروی انتظامی هشدار دادند که اگر دستگیر شدگان آزاد نشوند آنها آنجا را ترک نخواهند کرد و نهایتا نیروی انتظامی وادار به آزاد کردن دکتر ملکی و دانشجوی زندانی شد. سپس خانواده ها علیرغم یورشها و تهدیدات مراسم سال نو را برگزار کردند. که در این حین نیروی انتظامی اقدام به دستگیری 3 تن از فعالین دانشجوئی نمود که به نامهای زیر می باشند:خانم بهاره هدایت،میلاد اسدی و مهدی عربشاهی هستند و یکی از دانشجویان در آنجا ناپدید شد که احتمال داده می شود که اورا هم دست گیر کرده باشند
نیورهای وزارت اطلاعات در آنجا اقدام به گرفتن عکس از خانواده ها،ونوشتن شماره پلاک ماشینهای آنها نمودند که با اعتراض آنها مواجه شدند. یورشها و دستگیریهای امروز مانع برگزاری مراسم سال تحویل خانواده ها نگردید و آنها بیش از 1 ساعت در آنجا حضور داشتند .
اسامی بعضی ازخانواده هایی که در این مراسم شرکت داشتند عبارتند از خانواده صارمی ،خانواده نادری، خانواده منصوری ،خانواده نریمان مصطفوی،خانواده عرفاتی ،خانواده دکتر یازرلو،خانواده ضیائی، خانواده نبوی ،خانواده طلانی و همچنین فعالین دانشجوئی و سیاسی مانند دکتر محمد ملکی و مهندس کیوان صمیمی و تعداد زیادی از خانواده دیگر در این مراسم شرکت داشتند
فعالین حقوق بشر ودمکراسی در ایران، یورش وحشیانه به خانواده های زندانیان سیاسی و فعالین دانشجوئی و شخصیتهای حاضر و مورد اهانت و ضرب و شتم قرار دادن و دستگیری آنها را محکوم می کند و از سازمانهای بین المللی خواستار دخالت برای آزادی تمامی دستگیر شدگان امروز است.
فعالین حقوق بشر ودمکراسی در ایران 30 اسفند ماه برابر با 20 مارس 2009
گزارش فوق به سازمانهای زیر ارسال گردید:
کمیساریای عالی حقوق بشر
کمسیون حقوق بشر اتحادیه اروپا
سازمان عفو بین الملل
سازمان دیدبان حقوق بشر

۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه

پرده ای دیگر از چشم بندی های "سربازان گمنام امام زمان"

محمد رضا شالگونی
" هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما "
( حافظ )

چهرۀ تاریخی چریک فدایی خلق در شرایطی در حافظه لایه‌های مترقی مردم ایران به عنوان یکی از نمادهای ایستادگی در مقابل استبداد و نابرابری ثبت شده، که اولاً مردم با تمام وجود از بیداد و خفقان رژیم شاهنشاهی رنج می‌بردند؛‌ ثانیاً هر مقاومت مردمی را دربرابر آن می‌ستودند و ثالثاً از زنان و مردانی که نام "فدایی خلق" بر خود نهاده بودند، جز فداکاری بی ریا و سر سپردگی به انبوه لگدمال شدگان چیزی نمی‌دیدند. آنهایی که اکنون این نام نیک در حافظۀ مردم را خطری برای خود می‌بینند و آن را "اسطوره سازی دروغین و بیهوده" می‌نامند، قبل از هر چیز از دیدن چهرۀ خود در آیینه افکار عمومی وحشت دارند و می‌کوشند نسل جوان مبارزان آزادی و برابری را از شناختن نسب نامه شان محروم سازند.

کتابی که دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی تحت عنوان "چریک های فدایی خلق، از نخستین کنش ها تا بهمن ١٣٥٧ " منتشر کرده، به یک لحاظ، کار تبلیغاتی عجیب و سؤال برانگیزی است. زیرا این کتابِ حجیم عملاً چیزی نیست جز معرفی چریک های فدایی خلق به روایت بازجویی ها و گزارشات ساواک شاهنشاهی. ظاهراً نویسنده یا نویسندگان کتاب چنان در لابلای پرونده‌های ساواک فرو رفته‌اند که خود عملاً به راوی امانت دار ساواک تبدیل شده‌اند. گاهی به نظر می رسد آنها حتی برای نوشتن این کتاب جز پرونده‌های ساواک چیزی نخوانده‌اند و از دنیای فکری و اجتماعی مارکسیست های ایرانی دهه‌های چهل و پنجاه چیزی نمی‌دانند. مثلاً به این تکه نگاه کنید:
"در اوایل دهه ١٩٦۰ میلادی ، اختلافات چین و شوروی از پرده بیرون افتاد. این اختلافات ظاهراً وجهی ایدئولوژیک داشت. مائو ، استالین ، رهبر وقت حزب کمونیست شوروی را تجدید نظر طلب می خواند و متقابلاً خود نیز متهم می شد که ناسیونالیزم چینی را به لباس مارکسیستی در آورده و از این طریق اصول عام مارکسیسم – لنینیسم را مورد حمله قرار داده است." ( ص ٥٨ )
این جملات آدم را به یاد حکایت آن مردی می اندازد که گفته بود " خسن و خسین دختران معاویه بودند که آنها را در مدینه گرگ خورد ". کسی که فقط از درشت ترین تیترهای تاریخ قرن بیستم خبر داشته باشد می داند که استالین سال ها پیش از آن که اختلافات چین و شوروی علنی بشود ، (در سال ١٩٥٣) مرده بود و مائو با استالین دعوا نداشت ؛ بلکه (لااقل در سطح بحث های ایدئولوژیک) به استالین زدایی در شوروی دوره خروشچف معترض بود و آن را یکی از مظاهر تجدید نظر طلبی رهبران شوروی می نامید.
بنابراین خواننده کتاب با این سؤال ناگزیر روبرو می شود که این تکیه یک جانبه بر منابع ساواک برای چیست؟ آیا حکومتِ امام زمان با انبوه تاریخ نویسان و تاریخ پردازانش که از برکت پول نفت، شمارشان هم دائماً در حال افزایش است، جز منابع ساواک چیزی برای گفتن در باره چریک های فدایی خلق ندارد؟ چنین چیزی بسیار بعید می نماید. به نظر من ، این کتاب نقش "آتش تهیه" را به عهده دارد که مواضع دشمن را می کوبد تا بعداً تاریخ پردازان جیره خور با خیال راحت وارد عمل شوند. تصادفی نیست که پیشگفتار کتاب (در ص ٢٣) می گوید: "امید است این اثر که قطعاً آخرین روایت نخواهد بود، با توضیحات دیگرانی که خود در گوشه‌ای از این جریان نقش ایفا نموده‌اند، تکمیل گردد."
فراموش نباید کرد که تاریخ نویسی (و نه فقط تاریخ نویسی سیاسی) همه جا و حتی در دموکراسی های لیبرالی، یکی از مهم ترین و ایدئولوژیک‌ترین محورهای پیکارهای سیاسی است. منتهی در دموکراسی‌های لیبرالی، در مقابل بوق و کرنای دستگاه های ایدئولوژیک حاکم ، لااقل امکان تاریخ نویسی آلترناتیو هم وجود دارد. مثلاً کسی که در امریکا مجال و توان جستجوی حقیقت را داشته باشد ، آزادانه می تواند به کتابی مانند "تاریخ مردم ایالات متحده" (نوشته هاورد زین) مراجعه کند تا دریابد پشت صحنه پیکار تعطیل ناپذیرطبقه حاکم امریکا برای "دموکراسی گستری" چه خبری بوده است. اما در کشوری مانند ترکیه اگر کسی جرأت کند مثلاً به قتل عام ارمنی ها توسط "ترکان جوان" اشاره بکند، مجبورش می‌کنند جلای وطن کند، حتی اگر تنها برنده جایزه نوبل کشور در ادبیات باشد. و ما در ایران گرفتار حکومتی هستیم که در مقایسه با آن، حتی کمالیسم ترکیه چشم اندازی رویایی جلوه می‌کند. در جمهوری اسلامی کافی است کسی مثلاً زندگی نامه رسمی خمینی یا خامنه ای را زیر سؤال ببرد یا حتی اشاره‌ای به جنایات شیخ فضل الله نوری در سرکوب آزادی خواهان جنبش مشروطیت بکند ، تا به طور کاملاً رسمی و قانونی ، به اتهام توهین به مراجع ، به شلاق و حبس طولانی محکوم شود. چنین حکومتی نه می تواند از تاریخ پردازی در باره بزرگ ترین و با نفوذ ترین جریان مارکسیستی یکی از حساس ترین دوره های تاریخ معاصر ایران ، یعنی دهۀ ٥٧ – ١٣٤٧ اجتناب کند و نه می تواند به روایت ساواک شاهنشاهی در باره آن اکتفا نماید. درز گیری تاریخ یکی از مهمترین وظایفی است که هر دیکتاتوری ِ ایدئولوژیک در برابر خود قرار می دهد. بنابراین جمهوری اسلامی ، نمی تواند به خلاء تبلیغاتی ، مخصوصاً در حوزه تاریخ معاصر ایران تن در بدهد.
اما برسر تاریخ پردازی دلخواهِ جمهوری اسلامی در باره چریک های فدایی خلق فعلاً مانعی وجود دارد که باید از میان برداشته شود. هر نظری که درباره "مشی مسلحانه" دهۀ پیش از انقلاب داشته باشیم ، به این حقیقت باید توجه کنیم که چریک های فدایی خلق و سایر گروه های مارکسیست هم سو با آن ، عموماً جمع انسان های جان برکفی بودند که بی آن که چشمی به مقام و قدرت یا حتی پیروزی سریع داشته باشند ، علیه دیکتاتوری خفه کنندۀ شاهنشاهی برخاسته بودند و همه می دانستند که عمر چریک قاعدتاً نمی تواند طولانی باشد. چیزی که آنها را به مبارزه می‌کشاند، پیش از هر چیز نفرت از دیکتاتوری و امپریالیسم بود و سرسپردگی به عدالت خواهی و برابری طلبی. و با همین هویت بود که آنها در میان لایه های مترقی مردم شناخته شدند و ارج یافتند. بعلاوه بخش بزرگی از کسانی که خاطره جانفشانی آنها را به یاد دارند، هنوز زنده‌اند و صرف نظر از عقیده امروزی شان در باره شیوه مبارزه آنها، هم چنان یاد آنها را عزیز می‌دارند. به نظر من، مجاهدین خلق آن سال‌ها نیز، علی رغم این که هنوز نتوانسته بودند خود را از چنگ بعضی تعصبات مذهبی برهانند، در ذهنیت همان لایه‌های مترقی در همان رده قرار می‌گرفتند. برای از بین بردن این حقیقت است که دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی ناگزیر شده به اسناد ساواک شاهنشاهی متوسل شود. آنها می کوشند اولاً بازجویی ها و گزارشات ساواک شاهنشاهی را به عنوان اسناد تاریخی معتبر جا بزنند؛ ثانیاً به کمک آنها نام و خاطره پرحُرمت چریک های فدایی خلق و البته همه مبارزان کمونیست کشور ما علیه دیکتاتوری شاهنشاهی را در ذهن مردم خراب کنند و بالاخره، ثالثاً هر نوع اندیشۀ براندازی انقلابی و حتی تشکیلات انقلابی مخفی را بی اعتبار و بی حاصل نشان بدهند.
دو کلمه در باره اسناد ساواک و صاحبان کنونی آنها
نویسنده یا نویسندگان کتاب پیش بینی می‌کرده‌اند که اعتراض به اعتبار اسناد ساواک نخستین چالشی است که با آن روبرو خواهند شد. بنابراین دفاع از اعتبار این اسناد را نخستین وظیفه خود قرار داده‌اند ( نگاه کنید به پیشگفتار کتاب ، ص ٢١ – ٢۰ ). و چکیدۀ دفاعیه شان این است که هر چند مراحل اولیه هر بازجویی ممکن است گمراه کننده باشد ، ولی بازجویی‌های تکمیلی و تفصیلی بعدی "حاوی اطلاعات دقیق و قابل اعتنایی است ... روحیات بازجویی شونده و یا دیگر افراد گروه و همچنین مناسبات بین آنها نیز در آنها بازتاب می یابد که به لحاظ روان شناختی بسیار حائز اهمیت است".
در باره این دفاعیه چه می‌شود گفت؟ هر نظری در بارۀ نتیجه کار شکنجه گران‌، قبل از هر چیز باید یک نظر اخلاقی و انسانی باشد و گرنه ضرورتاً یک نظر شریرانه است. زیرا بی طرفی در باره شکنجه‌، با هر توجیهی که باشد‌، خواه نا خواه همدستی با شکنجه گران است. اما "سربازان گمنام امام زمان" نمی‌توانند در بارۀ کار اسلاف خودشان موضعی اخلاقی بگیرند و آن را محکوم کنند، زیرا چنین موضعی به طور گریزناپذیر به معنای محکومیت کار و کارکرد خودشان هم خواهد بود. تصادفی نیست که در تمام کتاب از توحش شکنجه گران ساواک و حتی از شکنجه تقریباً، سخنی به میان نمی آید. بعلاوه آنها می دانند که هر سخنی در باره شکنجه، لااقل تا حدی، اولاً اعتبار اطلاعات موجود در اسناد ساواک را زیر سؤال خواهد برد؛ ثانیاً مقاومت و نیز حال و روز انسان های زیر شکنجه را در ذهن خواننده تداعی خواهد کرد. و این هر دو دقیقاً چیزهایی هستند که نویسندگان کتاب می خواهند از ذهن خواننده پاک کنند تا بتوانند به هدف های تبلیغاتی شان دست یابند. در عوض آنها وانمود می کنند که می خواهند در بارۀ ارزش اطلاعاتی اسناد بازجویی ها ، نظر ِ به اصطلاح "کارشناسی" و ارزیابی تحلیلی ارائه بدهند. و با این نظر "کارشناسی" است که مخصوصاً تأکید دارند که اسناد بازجویی ها "به لحاظ روان شناختی بسیار حائز اهمیت است". لازم نیست آدم تجربه ای از بازجویی و شکنجه داشته باشد تا بداند که روان شناسی انسان زیر شکنجه نمی تواند قابل اتکا باشد. عموماً هر انسان زیر فشار و سرکوب نقابی به چهره دارد که به دقت می کوشد خویشتن خویش را پشت آن پنهان کند. حتی انسان هایی که در زیر شکنجه می شکنند ، معمولاً خویشتن خویش را بروز نمی دهند ، بلکه فقط نقاب شان را عوض می کنند. بعد از مرحله ای آنها ممکن است خویشتن خویش را حتی از خود نیز بپوشانند و یا برای همیشه آن را گم بکنند، اما آن را بروز نمی‌دهند؛ یا دقیقاً چون انسان‌هایی درهم شکسته اند ، جرأت نمی کنند آن را بروز بدهند. شکنجه گران و همچنین ارباب (یا اربابان) آنها نیز می‌دانند که حتی شکسته ترین انسان‌ها انسان‌هایی نقابدار هستند و مکنونات شان را بروز نمی‌دهند. اما ناگزیرند آنها را با همان نقاب شان بپذیرند و گرنه نمی‌توانند آرامش پیدا کنند. در دنیای سرکوب شده، سرکوب گران نیز نقاب به چهره دارند، نقابی که پشت آن نگرانی و ناتوانی شان را پنهان می کنند. در غالب موارد (ولی البته نه همیشه، و روی این "نه همیشه" تأکید دارم) با شکنجه می‌توان اطلاعات مشخصی را از فرد زیر شکنجه بیرون کشید ، ولی هرگز نمی توان به دنیای درونی او راه یافت. زیرا با افزایش شکنجه، دنیای نُه توی روان شناسی قربانی شکنجه پر پیچ‌تر و تو- در- توتر می شود. اگر جز این بود ، کشورهایی که مبارزات مردم توانسته است شکنجه را در آنها از حالت روتین خارج سازد و (لااقل در سطح رسمی به عنوان جنایت معرفی کند) می‌بایست از نظر اطلاعاتی آسیب پذیرتر از کشورهایی بودند که شکنجه در آنها یک قاعده است. اما می دانیم که چنین نیست. شکنجه فقط به لحاظ اخلاقی محکوم نیست ، به لحاظ عملی نیز ناکارآمد است.
اما مسألۀ مهم تر نه ارزش اطلاعات موجود در اسناد ساواک ، بلکه استفادۀ گزینشی از این اسناد است. در حال حاضر ، اطلاعات موجود در این اسناد فقط و فقط برای دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی قابل استفاده است. یعنی کلید آنها در دستِ "سربازان گمنام امام زمان" است و آنها هستند که تصمیم می گیرند چه چیزی را منتشر یا مخفی کنند یا حتی چه چیزی را از بین ببرند یا به اسناد موجود بیفزایند. و تا جمهوری اسلامی پا برجاست امیدی به نجات این اسناد از دست این کلید داران بهشت وجود ندارد. تصادفی نیست که آنها از میان انبوه عظیم اوراق بازجویی های ساواک چیزهایی را منتشر می کنند و طوری منتشر می کنند که به کارشان آید. حقیقت تاریخی از نظر اینها تا حدی اعتبار دارد که "مصلحت نظام " را به مخاطره نیندازد ، بلکه حتماً تقویت کند. با این معیار ، طبیعی است که آنها به خود حق می دهند که همه اسناد تاریخی ، واز جمله اسناد ساواک را دستکاری کنند. فراموش نکرده ایم که آنها با اسناد "لانۀ جاسوسی" چه کردند ؛ یا با انبوه مدارک و شاهدان رشتۀ پایان ناپذیر قتل های زنجیره ای و غیر زنجیره ای چه کردند. پرونده های ساواک نیز همیشه در دست آنها نشان دهندۀ ضعف ، فساد و بیرحمی علاج ناپذیر کمونیست ها ، مجاهدین ، ملی گراها ، لیبرال ها و حتی مسلمانان غیر مقلد ِ "آقا" خواهد بود و گواه رشادت ، مظلومیت و شهادت طلبی پیروان "روحانیت مبارز". این "نظام" تا بوده چنین بوده و تا هست چنین خواهد بود. حقیقت این است که "مصلحت نظام " معیار بسیار کشداری است. اگر بنا به "مصلحت نظام" می شود ( به قول خمینی ) حتی نماز و روزه را موقتاً تعطیل کرد ، چرا نشود حقیقت های زمینی را برای همیشه نادیده گرفت. دستکاری در اسناد ساواک که چیزی نیست ، می شود حتی قانون اساسی خود جمهوری اسلامی را در صورتی که " جریان آن مخالف مصالح اسلام " باشد ، تعطیل یا به طور کامل وارونه کرد. مثلاً اصل سی و هشتم این قانون می گوید: " هر گونه شکنجه برای گرفتن اقرار و یا کسب اطلاع ممنوع است ، اجبار شخص به شهادت ، اقرار یا سوگند مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است. متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود."اما همه می‌دانیم که شکنجه در زندان های سیاسی جمهوری اسلامی در تمام دوره موجودیت این رژیم یک قاعده جا افتاده بوده است؟ تردیدی نمی توان داشت که عمل جمهوری اسلامی درست وارونۀ اصل یاد شدۀ قانون اساسی خودِ آن است. ولی با معیار طلایی "مصلحت نظام" این تناقض نیز قابل حل است: اصل سی وهشتم قانون اساسی هنگامی نوشته شد که هنوز فضای انقلاب داغ بود و "مصلحت" ایجاب می کرد که به مردم تضمین داده شود که برخلاف رژیم شاهنشاهی ، در حکومت امام زمان از شکنجه خبری نخواهد بود ؛ اما وقتی خر ولایت از پل گذشت و مخصوصاً مردم متوجه شدند که چه کلاه گشادی سرشان رفته ، شرایط عوض شده بود ، و این بار "مصلحت نظام" ایجاب می کرد که چنان شکنجه و کشتاری راه بیندازند که ( به قول منتظری در نامۀ معروف اش به خمینی ) "روی ساواک شاه را سفید" کنند. از نظر جمهوری اسلامی هیچ قانون مدون و حتی فراتر از آن ، هیچ آیه و حدیثی که راهنمای مردم به تشخیص "مصلحت نظام" باشد ، وجود ندارد. "مصلحت نظام" هر آن چیزی است که در نهایت یک نفر ، یعنی "ولی فقیه" تشخیص می دهد و وقتی او تصمیم اش را گرفت ، "مصلحت نظام" می شود عین ِ "مصالح اسلام". مثلاً در تابستان ١٣٦٧ "ولی فقیه" تصمیم گرفت که در عرض چند هفته چند هزار زندانی سیاسی را قتل عام کنند. اینها همه قبلاً با حکم قطعی محکوم به حبس شده بودند و سال ها در زندان بودند و بنابراین نمی توانستند اقدامی علیه رژیم انجام بدهند ؛ بعلاوه مصاحبه های بسیار کوتاهی که سرنوشت اینها را رقم میزد ، غالباً در باره اعتقادات اینها بود و معمولاً به پرونده سیاسی فردی آنها ربطی نداشت. چرا آنها را کشتند؟ از رهبران رژیم تاکنون کسی جوابی نداده است ، اما از حرفی که یک بار خمینی در باره اعدام شدگان به دست جمهوری اسلامی زده ، می شود جواب آنها را حدس زد. او گفت " جمهوری اسلامی حتی یک انسان نکشته است ، آنهایی که کشته شدند همه سبُع بودند". معنای این حرف بسیار روشن است: کسی که مخالف جمهوری اسلامی باشد ، یعنی "ولی فقیه" تشخیص بدهد که او مخالف جمهوری اسلامی است یا "مصلحت نظام" ایجاب کند که او این کاره است ، خود به خود از جرگۀ بشریت خارج میشود و به ردۀ جانوران درنده سقوط می کند ، حتی اگر دندانی برای دریدن نداشته باشد! وظیفۀ "سربازان گمنام امام زمان" که نویسندگان کتاب مورد بحث ما هستند ، این است که از رعایای ولی فقیه بخواهند که "مصلحت نظام" را عین "مصلحت" خودشان بدانند. این "مصحلت" در کشور استبداد زدۀ ما تاریخی طولانی دارد. قرن ها پیش سعدی در بارۀ آن گفته است: "خلاف رأی سلطان رأی جُستن/ به خون خویش باشد دست شُستن. اگر خود روز را گوید شب است این/ بباید گفتن اینک ماه و پروین".

انسان گرفتار در دست شکنجه گران معمولاً چه می کند؟
یکی از چشم گیرترین محورهای مورد تأکید نویسندگان کتاب "چریک‌های فدایی خلق ..." که قاعدتاً نظر هر خواننده ای را به خود جلب می کند، این است که (به قول خودشان) "اسطوره سازی های دروغین و بیهوده را که اتفاقاً بیماری رایجی نیز هست" بشکنند. به عبارت دیگر، کتاب می‌کوشد به کمک اسناد ساواک ، چهرۀ چریک فدایی خلق را به عنوان یکی از شاخص ترین سمبُل های ایستادگی و فداکاری در مقابل دیکتاتوری شاهنشاهی (که خود به طور ضمنی می پذیرد که در میان مردم سمبُل بسیار جا افتاده ای هم هست) بی اعتبار سازد.
به نظر من هم ، تاریخ نویسی علمی باید از اسطوره سازی بپرهیزد ، اما بازشناختن اسطوره های مردمی و توضیح منشاء و دلیل شکل گیری آنها خود یکی از وظایف هر تاریخ نویسی علمی است. مردم ممکن است در شناخت افراد و جریان‌ها اشتباه کنند ، اما بی دلیل قهرمان نمی سازند و هر کسی را بی دلیل نمی‌ستایند. اسطوره های مردمی تحت شرایط خاصی شکل می گیرند. قهرمانان مردمی بیان آرزوهای مردم و نماد کمال طلبی آنها هستند. چهرۀ تاریخی چریک فدایی خلق در شرایطی در حافظه لایه های مترقی مردم ایران به عنوان یکی از نمادهای ایستادگی در مقابل استبداد و نابرابری ثبت شده، که اولاً مردم با تمام وجود از بیداد و خفقان رژیم شاهنشاهی رنج می بردند؛ ثانیاً هر مقاومت مردمی را در برابر آن می ستودند و ثالثاً از زنان و مردانی که نام "فدایی خلق " بر خود نهاده بودند، جز فداکاری بی ریا و سر سپردگی به انبوه لگدمال شدگان چیزی نمی دیدند. آنهایی که اکنون این نام نیک در حافظۀ مردم را خطری برای خود می بینند و آن را "اسطوره سازی دروغین و بیهوده" می نامند ، قبل از هر چیز از دیدن چهرۀ خود در آیینه افکار عمومی وحشت دارند و می کوشند نسل جوان مبارزان آزادی و برابری را از شناختن نسب نامه‌شان محروم سازند.
اما ببینیم منظور نویسندگان کتاب از "اسطوره سازی دروغین" چیست؟ نخست آنها تصوری خیالی از مقاومت ( که باب طبع انقلابی گری سانتی مانتال هم می تواند باشد ) می پردازند ، تا با شکستن آن نشان بدهند که چریک های فدایی خلق همه به محض دستگیری ، یک دیگر را لو می‌دادند. مقدمه چینی آنها ( در پیشگفتار کتاب ، ص ٢١ ) چنین است: "باید برای این پرسش ، پاسخی شایسته بیابیم که چرا پس از هر دستگیری ، خانه های امن به سرعت تخلیه می شدند و یا ضربه ای دیگر به گروه وارد می گردید؟ " منظور حضرات این است که اگر چریک ها در بازجویی مقاومت می کردند ، خانه های امن بعد از هر دستگیری تخلیه یا کشف نمی شدند. در این جا آنها عمداً تصوری از مقاومت القاء می کنند که ربطی به زندگی واقعی ندارد. برای روشن شدن مسأله باید تصوری واقعی از رفتار انسان مبارز گرفتار در دست شکنجه گران داشته باشیم.
مهم‌ترین مسألۀ هر مبارز گرفتار در زیر شکنجه این است که هیچ اطلاعاتی به بازجو ندهد و در عین حال تا می تواند از شکنجه بگریزد یا لااقل از شدت و تمرکز آن بکاهد. این کار صرفاً با سکوت در مقابل سؤالات بازجو پیش نمی‌رود، بلکه او ناگزیر است برای متقاعد یا خسته کردن بازجو، جواب های انحرافی زیادی را سرهم کند. بازجویی جایی برای بیان مواضع سیاسی نیست. فرد زیر بازجویی نه تنها می کوشد اطلاعاتی به بازجو ندهد، بلکه غالباً سعی می کند هویت سیاسی و اعتقادات خود را نیز پنهان کند. و برای این منظور گاهی مجبور می شود خود را حتی طرفدار رژیم جا بزند. اما بازجویی غالباً از صفر شروع نمی شود و بازجو اطلاعاتی از فردِ زیر بازجویی دارد که با تکیه بر آنها می خواهد اطلاعات بیشتری به دست بیاورد. اطلاعات موجود در دست بازجو ، در کنار شکنجه، اهرم دیگری است برای فشار بر فرد زیر بازجویی و هر چه میزان این اطلاعات بیشتر باشد، کور کردن جریان بازجویی برای فرد دشوارتر می گردد. زیرا بازجویی روی سؤالات مشخص تری کانونی می شود و بنابراین شدت و تمرکز شکنجه افزایش می یابد. مشکل اصلی فردِ مقاوم سؤالات کلی بازجو نیست، بلکه سؤالات مشخص اوست ، زیرا طفره رفتن از پاسخ به دومی‌ها بسیار دشوارتر از اولی هاست. سرهم بندی کردن جواب های انحرافی نیز در مقابل سؤالات مشخص بسیار دشوارتر است.
در بازجویی افراد مرتبط با مبارزه مسلحانه فضای بازجویی و شکنجه آشکارا خشن تر است. حتی در مواردی که بازجو اطلاعات مشخصی در باره فرد زیر بازجویی ندارد ، از او اطلاعات مشخصی می خواهد ، زیرا فرض بر این گذاشته می شود که او قراری با رفقای خود دارد و در خانه امنی زندگی می کند. و از آنجا که قرارهای اعضای تیم های مسلح کوتاه مدت هستند، هر فرد مرتبط با مبارزه مسلحانه، از همان ساعات و حتی لحظات اول بازجویی با دو سؤال مشخص ِ زمان دار روبرو می شود و بازجو با استفاده از هر شکنجۀ ممکن می‌کوشد در همان ٢٤ یا ٤٨ ساعت اول ، قرار و آدرس خانۀ امن را از او بیرون بکشد. و تلاش اصلی مبارز زیر بازجویی سوزاندن این اطلاعات حیاتی است ، زیرا از این طریق است که او می تواند رفقای خود را از خطر آنی نجات بدهد. مقاومت در زیر شکنجۀ بی امان متمرکز روی یک یا دو سؤال در چند روز اول بازجویی واقعاً طاقت فرساست ، بنابراین فرد زیربازجویی غالباً تلاش می کند با سرهم کردن قرارهای من در آوردی، تداوم و تمرکز شکنجه را بشکند.
با توجه به نکات ساده ای که یادآوری کردم ،
ناگزیر به چند نتیجه می رسیم:
١ – اوراق بازجویی بسیاری از افراد دستگیر شده در یک نظام دیکتاتوری می تواند حاوی بخش های غلط اندازی باشد که ظاهراً نشان دهندۀ ضعف یا سازشکاری فرد زیر بازجویی است. در این بخش ها خواهید دید که فرد زیر بازجویی آدرس خانه ای ، تاریخ قراری یا اسم و مشخصات رفیقی را به بازجو می دهد یا حتی با لحن تأئید آمیزی از رهبر یا رهبران رژیم سخن می گوید. این بخش ها ممکن است تصویر کاملاً واژگونه ای از فرد زیر بازجویی به دست بدهند. برای به دست آوردن تصویر درستی از بازجویی فرد مورد نظر ، باید به همه اوراق بازجویی او دست یافت. با دست یابی به همه اوراق بازجویی ممکن است دریابید که هیچ یک از آن اطلاعات در آن تاریخ معین هیچ ارزشی نداشته اند ، یا هویت سیاسی او در آغاز برای بازجو ناشناخته بوده و او برای گریز از دست دشمن حتی خود را طرفدار رژیم جا زده اما بعداً با معلوم شدن هویت سیاسی واقعی اش، مقاومت تحسین انگیزی انجام داده است. مثلاً نویسندگان کتاب مورد بحث ما، ظاهراً برای خراب کردن نام عباس سورکی (که انصافاً یکی از درخشان ترین چهره های مقاومت در زندان های رژیم ستم شاهی بود) تکه ای از سپاسگزاری او از " تیمسار معظم ریاست سازمان امنیت" را ( در ص ٦٤ ) آورده اند ، که گویا سورکی هنگام آزادی از زندان در یکی از دستگیری های قبلی‌اش در سال ١٣٣٩ نوشته است! تردیدی نباید کرد که عباس سورکی آن نامه سپاس را برای پوشاندن هویت واقعی‌اش و ادامه مبارزۀ فداکارانه‌ای که می شناسیم ، نوشته بوده. عباسی را که من می شناختم (و خیلی های دیگر که می توانند شهادت بدهند) یک پارچه آتش بود و کنار آمدن با دشمن برایش ناممکن و (حتی فکر می کنم) تصور ناپذیر بود.
٢ – در اوراق بازجویی ها هر اطلاعات داده شده توسط فرد زیر بازجویی ، ضرورتاً به معنای اطلاعات تازه برای بازجو ، در تاریخ نوشته شدن ورقه مربوطه نیست. ممکن است فرد زیر بازجویی صرفاً دارد اطلاعاتی را تأئید می کند که می داند قبلاً ( از طریق اعترافات دیگران یا اسناد کشف شده توسط رژیم) به دست بازجو افتاده است و انکار آنها را بی فایده می داند. برای پی بردن به واقعیت ماجرا ، باید به کل اوراق بازجویی و حتی گاهی به اوراق بازجویی سایر افراد هم پرونده دست یافت و تاریخ نوشته شدن هر ورقه بازجویی را به دقت مورد توجه قرار داد. در اوراق آخرین جلسات بازجویی هر فردی ممکن است با کروکی روابط افراد مختلف ، فهرستی از نام ها، "تک نویسی"ها در بارۀ افراد مختلف، یا تاریخچۀ شکل گیری گروه روبرو بشویم؛ ولی از هیچ یک از اینها نمی شود نتیجه گرفت که فرد مورد نظر در تاریخ نوشتن این اوراق داشته اطلاعات تازه یا با ارزشی به بازجو می‌داده است. فقط با دسترسی به کل اوراق بازجویی هر فرد و مقایسه آنها با بازجویی های افراد هم پرونده او می توان به تصور درستی از بازجویی او دست یافت.
٣ – قرارها ، آدرس ها یا اسامی نوشته شده در اوراق بازجویی (به ویژه در پروندۀ افراد مرتبط با گروه های مسلح) را ضرورتاً نباید اطلاعات واقعی به حساب آورد. ممکن است آنها جواب های انحرافی باشند که فرد زیر شکنجه برای سوزاندن تاریخ قرارها و اطلاعات واقعی اش به بازجو داده است.
٤ – اعضای گروه های درگیر در مبارزه مسلحانه معمولاً می‌توانستند بعد از سوزاندن زمان معینی، آدرس خانۀ تیمی را بگویند، زیرا فرض بر این بود که اعضای تیم در فاصلۀ زمانی مقرر حتماً خانه مزبور را تخلیه خواهند کرد. بنابراین توجه به تاریخ یا آدرس قرار ِداده شده در اوراق بازجویی اهمیت بسیار زیادی دارد.
٥ – نظر منفی یا انتقادی بیان شده در اوراق بازجویی در باره افراد مختلف ، ضرورتاً نظر واقعی فرد زیر بازجویی در باره آن افراد نیست ، بلکه ممکن است برای منحرف کردن ذهن بازجو و پنهان کردن اهمیت واقعی فرد مورد نظر بیان شده باشد.
٦ – نباید انتظار داشت که اوراق بازجویی یا گزارشات بازجویان به مقامات بالا، فضای بازجویی و شکنجه را منعکس کنند. شکنجه گران معمولاً سند کتبی از کارهای خود به جا نمی‌گذارند. مثلاً نمونۀ جالب در همین کتاب "چریک های فدایی خلق..." یکی از اوراق بازجویی علی اکبر صفائی فراهانی است که عکس آن را نیز در آخر کتاب آورده اند. در اول صفحه سؤالی که از او می شود چنین است: " آقای علی اکبر صفائی فراهانی لطفاً آخرین وضعیت دوستان خود در کوهستان (جنگل) و قرار الحاق بعدی به آنها و هر گونه اطلاعات دیگری که در مورد مسیر این افراد دارید با ترسیم کروکی و مشخص کردن مسیر مرقوم فرمائید". آیا فضای بازجویی از فرمانده عملیات سیاهکل این قدر مؤدبانه بوده است؟!

نمونه هایی از تاریخ نویسی رسوای "سربازان گمنام امام زمان"
سند سازی دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی برای خراب کردن چهره چریک های فدایی خلق چنان رذیلانه و در عین حال ناشیانه است که پرداختن به تک تک موارد آن ، یقیناً خواننده این یادداشت را فرسوده خواهد کرد. من در اینجا فقط به چند نمونه اشاره می کنم.
الف – تلاش برای بی اهمیت نشان دادن جنبش فدایی. یکی از چشم گیر ترین تلاش های نویسندگان کتاب این است که جنبش فدایی را یک جریان سیاسی بی اهمیت و بی ریشه در جامعه ایران نشان بدهند که در مبارزه با دیکتاتوری شاهنشاهی اصلاً به حساب نمی آمد. فقط به دو نمونه زیر از آغاز و پایان کتاب توجه کنید:
١ – پیشگفتار کتاب با این جملات که ظاهراً تز تئوریک پایه ای نویسندگان کتاب را بیان می کنند ، شروع می شود:
" اگر بتوان چند عملیات نظامی و یا درگیری های مسلحانه ای که بین مامورین ساواک و کمیته مشترک ضد خرابکاری با اعضاء سازمان های مسلح و مخفی را که در خلال سال های ١٣٥٧ – ١٣٤٩ روی داد جنبش مسلحانه" نامید ، باید چرایی پیدایش این جنبش را در متن مبارزات مردم در برخی کشورها، علیه اشغالگران و یا حاکمان مستبد و دیکتاتور خود جستجو کرد. به عبارت دیگر می توان ترجمان دیگری از این سخن منسوب به خلیل ملکی که "ما مارکسیسم را انتخاب نکردیم بلکه مارکسیم ما را انتخاب کرد" ، به دست داد. یعنی انتخاب مشی مسلحانه به عنوان یگانه و یا مؤثرترین راه برای فائق آمدن بر دیکتاتوری شاه پیش از آن که انتخابی آگاهانه و از سر ناگزیری باشد ، رفتاری کاملاً تقلیدی بود که جاذبه های آن این تقلید را پنهان نگاه داشت."
اولاً جریانی را که در یکی از خشن ترین دوره های سرکوب و اختناق ِ یکی از خشن ترین دیکتاتوری های جهان ، توانست به مدت یک دهه تداوم تشکیلاتی و عملیاتی خود را حفظ کند و در میان بخش بزرگی از لایه های مترقی کشور، به ویژه جوانان تحصیل کرده ، جاذبۀ انکار ناپذیری داشته باشد و در گرماگرم انقلاب و یکی – دو سال اول بعداز قیام ، به بزرگ ترین جریان سیاسی غیر مذهبی کشور تبدیل شود ، نمی شود جریانی بی اهمیت و وارداتی قلمداد کرد. برای روشن شدن مسأله کافی است جنبش فدایی را با دو جریان مسلحانۀ مذهبی که سوگلی روحانیت حاکم محسوب می شوند و تاریخ پردازان جیره خور رژیم در ستایش شان کتاب ها پرداخته اند ، مقایسه کرد. منظورم "فدائیان اسلام" و "هیأت های مؤتلفه اسلامی" هستند. هردو گروه از چتر حمایتی بخشی از دستگاه مذهب و از کمک های مالی شبکه های سنتی بازاریان مذهبی برخوردار بودند و در مقایسه با دهه پیش از انقلاب ( یعنی دوره فعالیت چریک های فدایی خلق ) در شرایط سیاسی به مراتب بازتری فعالیت می کردند و البته که هر دو پدیده های غیر وارداتی بودند و در ارتباط با سنتی ترین لایه های اجتماعی زمان خود. اما می دانیم که هر دو به سرعت متلاشی شدند. مخصوصاً "هیأت های مؤتلفه اسلامی" که باقی مانده هایش هنوز به تاریخ مبارزۀ مسلحانه گروه شان می نازند و از برکتِ آن در نظام ولائی به امتیازات بی حسابی دست یافته اند ، گروهی بود که فقط توانست به یک اقدام مسلحانه واحد دست بزند و در فردای ترور حسنعلی منصور ، دهها نفرشان دستگیر شدند و تمام شبکه شان از هم پاشید.
ثانیاً معلوم نیست دلیل نویسندگان کتاب در وارداتی و تقلیدی معرفی کردن مبارزه مسلحانه چریک های فدایی خلق ، مارکسیسم آنهاست یا نامناسب بودن مبارزه مسلحانه با شرایط خاص ایران. اگر مارکسیسم را علی رغم ریشه های عمیق اش در تاریخ یک صد سال اخیر ایران و نفوذ غیر قابل انکار آن در مهم ترین جنبش های زحمتکشان این کشور ، وارداتی بدانید ، با همان معیار باید خیلی چیزهای دیگر را هم وارداتی بدانید. آیا می شود اتوموبیل های بنز ضدگلولۀ صد در صد وارداتی سوار شد؛ مطالب عهد بوقی "حوزه های علمیه" را به کمک تکنولوژی الکترونیک صد در صد وارداتی آموزش داد و برای رخنه کردن به خصوصی ترین بخش زندگی مردم از وسائل جاسوسی الکترونیک صد در صد وارداتی استفاده کرد ؛ و در همان حال جهانی ترین اندیشه انقلابی دوران معاصر را پدیده ای وارداتی قلمداد کرد؟! اما اگر دلیل نویسندگان کتاب ، در تقلیدی خواندن مبارزه مسلحانۀ چریک های فدایی خلق ، ناسازگاری این شیوۀ مبارزه با شرایط خاص ایران باشد ، باید دید معیار آنها برای این ارزیابی چیست؟ آیا می شود مبارزۀ مسلحانۀ "فدائیان اسلام" و "هیأت های مؤتلفه اسلامی" را با بَه بَه و چَه چَه ، مبارزۀ اصیل برآمده از دل مردم معرفی کرد و در همان حال مبارزۀ چریک های فدایی خلق را تقلیدی و وارداتی دانست؟ بحث در بارۀ شرایط زمانی متفاوت نیز تز تئوریک حضرات را بی اعتبارتر خواهد کرد. مثلاً مبارزۀ مسلحانۀ "فدائیان اسلام" به دوره ای تعلق دارد که فضای سیاسی نسبتاً بازی وجود داشت و راه مبارزۀ سیاسی به ویژه برای جریان های مذهبی نه تنها باز بود ، بلکه دربار پهلوی از ترس جنبش توده گیر چپ و مبارزات دکتر مصدق برای ملی کردن صنعت نفت ، با دستگاه روحانیت در ائتلافی همه جانبه بود. اما چیزی که در آن شرایط ، "فدائیان اسلام" و حامیان روحانی شان را به وحشت می انداخت ، چشم انداز گسترش جنبش طبقاتی کارگران و دهقانان و تقویت جنبش عمومی آزادی خواهانه و ضد امپریالیستی مردم ایران بود. ترس از باختن در میدان مبارزات سیاسی توده ای بود که آنها را به سوی اقدامات مسلحانه می کشاند. و درست به همین دلیل ، اقدامات آنها به دقیق ترین معنای کلمه "تروریستی" بود.
٢ – و در پایان کتاب ، خواننده با این پاراگراف روبرو می شود:
"در ماه ها و حتی روزهای پایانی رژیم پهلوی آنان کودکانه بر خواست های خود پای می فشردند. روز ١٩ بهمن ، در حالی که همه اقشار جامعه در تأئید و حمایت دولت مهندس بازرگان راهپیمایی گسترده ای انجام دادند، چریک های فدایی در گوشه ای از زمین چمن دانشگاه تهران گردهم آمده بودند تا واقعه سیاهکل را گرامی بدارند. روز شنبه ٢١ بهمن ، در حالی که زدو خورد بین مردم و همافران از یک سو ، و افراد گارد شاهنشاهی از سوی دیگر ، از نیمه های شب گذشته آغاز شده بود ؛ و مردم به سرعت مسلح می شدند ... چریک های فدایی خلق در تنهایی مطلق ، در کنجی از زمین چمن دانشگاه تهران ، در حالی که تمامی درهای ارتباط خود را با مردم قفل زده بودند ، شعار می دادند: "ایران را سراسر سیاهکل می کنیم" ! .."
اما این یک دروغ گوبلزی است. خوشبختانه شاهدان عینی آن روزهای حساس بهمن ١٣٥٧ هنوز آن قدر زیادند و مستندات صوتی و تصویری آن حوادث چنان انبوه است که هر تلاشی برای وارونه نشان دادن حقایق مربوط به آن روزها، قبل از همه چهره رسوای خودِ "سربازان گمنام امام زمان" را به نمایش می گذارد. حقیقت این است که شعار سیاهکل در آن روزها ، قبل از هر چیز دعوت به قیام مسلحانه توده‌ای بود ، چیزی که انبوه مردم آن را می خواستند و روحانیت از ترس افتادن سلاح به دست مردم ، با آن مخالفت می کرد. درگیری مسلحانه میان همافران و گارد شاهنشاهی حادثه ای بود که کاملاً خارج از کنترل طرفداران خمینی صورت گرفت و انصافاً نقش سازمان فدایی و سایر نیروهای چپ در تبدیل آن درگیری به قیام ٢٢ بهمن بسیار چشم گیر بود. و خمینی و نزدیکان او نه تنها قبل از قیام (که علی رغم مخالفت آنها ، از پائین مشتعل شد) بلکه حتی بعد از آن نیز ناراحتی خود را از افتادن سلاح به دست مردم به هیچ وجه پنهان نمی‌کردند ، تاجایی که دو - سه شب بعد از قیام ، هاشمی رفسنجانی ضمن سخنانی در تلویزیون سراسری‌، افتادن سلاح به دست مردم را توطئه امریکا قلمداد کرد.

ب – ادعاهای بی سند. نویسندگان کتاب برای سند سازی علیه چریک های فدایی خلق از هیچ تقلبی روی گردان نبوده‌اند. اما گاهی این کار را چنان ناشیانه انجام داده‌اند که ردِ تقلب حتی در کتابی که خود سرهم بندی کرده‌اند‌، پیداست. به عنوان نمونه فقط به چند مورد زیر توجه کنید:

١ – ادعا می شود ( در ص ٦٤٥ ) که حمید اشرف وقتی در زیر آتش نیروهای امنیتی می خواسته از خانه تیمی در تهران نو فرار کند ، " در آخرین لحظات پیش از فرار، ارژنگ و ناصر شایگان شام اسبی را با شلیک گلوله هایی به سرشان کشت ؛ تا مبادا "زنده" گرفتار شوند و از طریق آن دو کودک ١٢ و ١٣ ساله ، اطلاعاتی به دست ساواک و کمیته مشترک بیفتد".
اما آنها در باره راوی و شاهد این ماجرا چیزی نمی گویند. حتی در روایت خودشان آمده است که حمید اشرف تنها فردی بوده که از آن خانه جان به در می برد. و باز خودِ آنها ( در ص ٦٤٦ ) می گویند که " حمید اشرف شجاعت آن را نداشت که با روایت صادقانۀ این واقعه در جزوۀ "پاره ای از تجربیات جنگ چریکی در ایران" ، این جنایت را به نام خود ثبت کند" ؛ یعنی می پذیرند که حمید اشرف منکر قتل آن دو کودک بوده است. ناچار باید بپذیریم که اگر هاتف غیبی حقیقت ماجرا را به "سربازان گمنام امام زمان" خبر نداده باشد ، آنها به استناد گزارش ماموران ساواک چنین جنایتی را به حمید اشرف نسبت می دهند. اما همه قراین حاکی از آن است خودِ ماموران ساواک نیز ندیده اند که حمید اشرف آن دو کودک معصوم را کشته است. چون ظاهراً آنها هنگامی بر سر جنازه آن دو کودک رسیده اند که حمید اشرف فرار کرده بوده و آنها (حتی اگر با هالوگری تمام فرض کنیم که منافعی در تحریف ماجرا نداشته اند ، باید لااقل بپذیریم که) حدس زده اند که او قاتل آنها بوده است. یعنی روشن است که صحنۀ قتل شاهد عینی نداشته ، بلکه تنها مبنای روایت ، حدس و ارزیابی ماموران امنیتی رژیم شاهنشاهی است، یعنی دقیقاً همان کسانی که خانه را زیر آتش گرفته و لااقل چهار نفر را کشته بودند. آیا آنها دلیلی داشتند که ارژنگ و ناصر شایگان زیر رگبار گلوله های خود آنها کشته نشده اند؟ نه ، دلیل فنی نداشتند ، اما انگیزه نیرومند برای دروغ پردازی ، چرا. زیرا اعلام این که دو کودک معصوم با آتش "حافظان جزیره ثبات" (عنوانی که به همتایان "سربازان گمنام امام زمان" در رژیم شاهنشاهی داده می شد) به قتل رسیده اند ، برای چهره بزک کرده رژیم ، ضربه بسیار مخربی بود؛ و برعکس نسبت دادن قتل آن دو کودک معصوم به "کمونیست بیرحمی" که در آن هنگام شاخص ترین چهرۀ شورش علیه رژیم شاهنشاهی محسوب می‌شد ، دست "حافظان جزیرۀ ثبات" را در قلع و قمع مخالفان رژیم بازتر می کرد. پس می بینیم که حتی اگر از نظر حقوقی نیز به ماجرا نگاه کنیم ، قاعدتاً بار اتهام باید بر دوش ماموران ساواک باشد نه حمید اشرف. اما برای نویسندگان کتاب همه این ها بی معناست. چرا؟ به خاطر این که نسبت به ماموران ساواک احساس "حمیت رسته ای" دارند. زیرا اگر اصل برائت ماموران امنیتی زیر سؤال برود ، زیر پای خودشان نیز خالی می شود. پرونده قتل های زنجیره ای و مشابهات بی پایان آن را به یاد بیاورید که اگر اعتبار روایت خودِ حضرات زیر سؤال برود ، "ستون خیمۀ" ولایت می خوابد.
ضمناً به یاد بیاورید که مادر شایگان ( فاطمه سعیدی ) که سی و چند سال این ادعای ساواک را افشاء کرده ، بعداز انتشار این کتاب رسوا ، بار دیگر با دقت و صراحت تمام ،عوض شدن روایت های مختلف ساواک در باره شهادت فرزندانش را بازگو می کند. بنا به شهادتِ مادر ، ساواکی ها قبلاً می گفته اند که بچه ها در " درگیری متقابل" کشته شده اند و چند روز بعد از ماجرا بود که آن روایت رسوا را جعل کردند. "سربازان گمنام امام زمان" باید توضیح بدهند که چرا روایت ساواک را بر روایت زن مبارزی که چهار فرزندش را در مبارزه با رژیم شاهنشاهی از دست داده و خود در آن رژیم ماه ها زیر شکنجه بوده و سال ها زندان کشیده ، ترجیح می دهند؟
٢ – در باره اعظم روحی آهنگران ( د ر ص ٦٢۰ – ٦١٤ ) طوری گزارشات را چیده اند که گویی او بعد از دستگیری کاملاً با بازجویان همکاری کرده ، همه قرارهای اش را گفته وحتی در مواردی داوطلبانه پیشنهاداتی برای دستگیری رفقایش به آنها داده است. اما بعد از خواندن همه مطالب ، خواننده در می ماند که اگر او همه چیز را گفته ، چرا هیچ کس دستگیر نشده؟ نویسندگان کتاب خود می گویند: " به گزارش مندرج در اسناد ، اعظم روحی همچنین در روزهای چهارم ، پنجم و ششم مرداد ماه ، طی ساعات مختلف به محل های قرار در جاهای مختلف برده شد که ظاهراً هیچ کدام از آنها برای کمیته مشترک نتیجه ای در بر نداشت". آیا این نشان نمی دهد که همه قرارهایی که اعظم روحی آهنگران می داده ، قرارهای انحرافی برای سوزاندن اطلاعاتش بوده است؟ اما حقیقت این است که نویسندگان کتاب می دانند که اگر دو کلمه صریح در باره مقاومت زنی که بعداز گذراندن چهارده ماه در زیر شکنجه و بازجویی ، تیرباران شده است ، بنویسند ، بسیاری از رشته های شان در باره چریک های فدایی خلق پنبه خواهد شد.
٣ – در باره دستگیری حبیب مومنی با نقل گزارش ساواک گفته می شود که او در حین دستگیری زخمی شده و بعداً در بیمارستان در گذشته است. و بعد یادآوری می کنند که " مومنی پیش از مرگ ، در حالی که دوره نقاهت خود را سپری می کرد ؛ آدرس خانه تیمی خود را در قلعه حسن خان ، پلاک ٢٦٧ که به اتفاق دو نفر دیگر اجاره کرده بود ، در اختیار مامورین گذاشت. وقتی مامورین به آن خانه مراجعه کردند ؛ آنجا راتخلیه شده یافتند". خواننده این سطور می ماند که آیا حبیب مومنی داوطلبانه آدرس خانه را به ماموران داده یا زیر شکنجه؟ نویسندگان کتاب با آوردن قید "در حالی که دوره نقاهت خود را سپری می کرد" ، اصرار دارند نشان بدهند که او داوطلبانه اطلاعات خود را داده است. اما آیا عجیب نیست کسی که در حین دستگیری دست به اسلحه برده و با ساواکی ها جنگیده ، داوطلبانه اطلاعاتش را به آنها بدهد؟ قراین نشان می دهد که او زیر شکنجه آدرس خانه تیمی را به بازجویان داده است. و خالی بودن خانه نشان می دهد که او بعد از سوزاندن زمان کافی ، آدرس را داده ، و بنابراین به احتمال زیاد با تن زخمی زیر شکنجه قرار داشته و شاید هم زیر شکنجه جان داده یا لااقل در نتیجه شکنجه حالش خراب شده وبعداً در بیمارستان جان باخته است. اما "سربازان گمنام امام زمان" مجبورند حتی چاله – چوله‌های گزارش ساواک را صاف کنند تا معلوم نشود چریک فدایی خلق با تن زخمی در زیر شکنجه ساواک دلیرانه مقاومت کرده و اطلاعاتش را سوزانده است.
٤ – در باره دستگیری مسعود احمدزاده ( در ص ٤۰۰ – ٣٩٦ ) نویسندگان کتاب ادعا می‌کنند که او تلفن خانه چنگیز قبادی و "هم‌چنین دو منزل دیگر را که مشترکاً با عباس مفتاحی ... داشتند در همان بازجویی های اولیه فاش می سازد". اما خود اعتراف می‌کنند که همه خانه‌ها تخلیه شده بودند. علی رغم این ، با پیش کشیدن بحثی در باره مفهوم "خیانت"، که وظیفه آن صرفاً ایجاد فضایی مناسب برای چسباندن عنوان "خیانت" به مسعود احمدزاده است، می‌گویند اگر لو دادن خانه و قرار خیانت باشد‌، "در این صورت احمدزاده نیز خود خائن می باشد ؛ زیرا وی در پنجمین جلسه بازجویی که در تاریخ ١۰ / ٥ / ٥۰ انجام شد‌؛ شماره تلفن منزل چنگیز قبادی را فاش می‌سازد". صرف نظر از هر نظری که در باره "خیانت" نامیدن ضعف در زیر شکنجه داشته باشیم (که من خودم به تجربۀ شناخت از بسیاری از افراد در چهل سال گذشته‌، مترادف دانستن "ضعف" در زیر شکنجه را با "خیانت" اشتباه می دانم) ، از همین گزارش نویسندگان کتاب ، با قطعیت می توان دریافت که مسعود احمدزاده همه اطلاعاتش را سوزانده بود. زیرا هیچ کس از طریق کشف خانه های یاد شده دستگیر نمی شود. همین تاریخ بازجویی یاد شده گواه روشنی است که او یک هفته تمام زیر خشن‌ترین انواع شکنجه چیزی نگفته ، در حالی که احتمالاً می توانسته ٤٨ ساعت بعد‌، آدرس خانه قبادی را بدهد. اما "سربازان گمنام امام زمان" می دانند که اگر نتوانند چهرۀ مبارزی مانند مسعود احمدزاده‌، یعنی یکی از درخشان‌ترین افراد چریک های فدایی خلق را خراب کنند‌، تمام پروژۀ شان در سرهم بندی کردن این کتاب ٩۰۰ صفحه ای برباد رفته است.
همین جا باید یادآوری کنم که تا آنجا که من می دانم همه فدائیان زنده مانده از دستگیر شدگان سال ١٣٥۰ که خود نیز مقاومت‌های دلیرانه‌ای کرده بودند ، مقاومت مسعود احمدزاده در زیر شکنجه را نه خوب ، بلکه درخشان توصیف می کردند. بعد از تمام شدن بازجویی ها و پیش از شروع دادگاه‌، بازجویان (با هر طرحی که در نظر داشته‌اند) غالب فدائیان دستگیر شده در تابستان ٥۰ را برای مدتی در اوین به یک اتاق واحد فرستاده بودند. در آنجا مسعود احمدزاده پیش‌نهاد کرده بود که همه بازجویی های شان را بی کم و کاست ، در جمع بازگو کنند و به ارزیابی جمعی بگذارند. و خود قبل از همه ، جریان بازجویی اش را بازگو کرده بود. آیا کسی که کوچک ترین ضعفی در بازجویی داشته باشد‌، با چنین جرأتی می تواند در مقابل همه هم‌پرونده‌ای هایش بازجویی خود را بازگو کند؟ شهرت مسعود احمدزاده در میان چریک های فدایی خلق فقط به خاطرنقش برجسته اش در پرداختن تئوری مبارزه مسلحانه نبود ، مقاومت درخشان او در زیر شکنجه بود که آن را تکمیل کرد و از او چهره ای حماسی ساخت.
٥ – گزارش نویسندگان کتاب در باره بهروز دهقانی نیز یکی از سند سازی های رذیلانه آنهاست. بهروز دهقانی هنگام دستگیری‌، مسلحانه مقاومت می کند و در زیر شکنجه بی آن که اطلاعاتی بدهد، به شهادت می رسد. اما بیان سرراست چنین حقیقتی می تواند پروژه نویسندگان کتاب را خراب کند ، بنابراین آنها سعی می کنند به خواننده القاء کنند که حتی او نیز کسانی را لو داده است. با نقل گزارش ساواک ( ص ٣٥٣ )، می گویند او اعتراف می کند که رابط شبکه تبریز با تهران بوده و آدرس خانه امن خود را نیز می دهد. اما در مراجعه به خانه معلوم می شود که خانه تخلیه شده است. و نیز می گویند که او به داشتن خانه‌ای مشترک با اصغر عرب هریسی نیز اقرار می کند ، ولی آن خانه نیز تخلیه می شود. به این ترتیب، نویسندگان کتاب می‌گویند بهروز دهقانی آدرس دو خانه امنی را که می دانسته به بازجویان می دهد، بی آن که در باره تاریخ ِ دادن این آدرس ، یعنی مهم ترین نکته ، چیزی گفته باشند. اما تخلیه شدن هردو خانه نشان می دهد که بهروز دهقانی در زیر شکنجه قرار های خود را سوزانده است. و شکنجه چنان وحشیانه بوده که "چند روز بعد بهروز دهقانی در بیمارستان زندان فوت میکند.... و گزارش پزشکی قانونی از معاینه جسد ، قساوت ساواک را اندکی نمایان می سازد". می‌بینید! آنها حتی از "قساوت ساواک" نیز یاد می کنند ( چیزی که در سراسر این کتاب ٩۰۰ صفحه ای بسیار نادر است ) ، اما از تاریخ ِ دادن آدرس خانه‌ها توسط بهروز دهقانی چیزی نمی گویند. در خانه اول ، در میان چیزهای به جا مانده ، ماموران امنیتی نامه رمزی پیدا می کنند که از طریق آن به سر قرار حمید توکلی می روند و او را دستگیر می کنند و در مورد خانه دوم ، بعد از تخلیه خانه ، اصغر عرب هریسی ، تحت تأثیر توصیه غیر عاقلانه دو تن از رفقایش برای گرفتن ودیعه به بنگاه معاملاتی مراجعه می کند و دستگیر می شود. در واقع گزارش طوری چیده شده که دستگیری حمید توکلی و اصغر عرب هریسی نتیجه اعتراف بهروز دهقانی قلمداد شود. حتی اگر روایت خودِ کتاب از ماجرا را بپذیریم ، بی هیچ تردید می توان گفت که هر دو دستگیری ، در نتیجه اشتباه و سهل انگاری رفقایی اتفاق می‌افتد که قرار بوده خانه را تخلیه کنند و رد پایی از خود بر جای نگذارند.
٦ – در کل کتاب فقط دوبار ( در ص ٥٤۰ و ٦٧٦ ) نام حبیب برادران خسروشاهی به میان می آید و در پایان کتاب ( ص ٨٥٩ ) نیز عکسی از او. و در هر دو بار از اطلاعاتی صحبت می شود که گویا او به بازجویان داده است. بنابراین خواننده کتاب اگر اطلاعی در باره حبیب برداران خسروشاهی نداشته باشد ، قاعدتاً گمان می کند که او کسی بوده که جز اطلاعاتی که در بازجویی داده ، چیز قابل ذکری در باره اش وجود ندارد. اما می دانیم که حبیب برادران خسروشاهی برای سوزاندن اطلاعاتش، بازجویان را سر یک قرار انحرافی برد و در آنجا با استفاده از فرص ، دلاورانه خودش را زیر اتوموبیلی انداخت و جان باخت. بی تردید او یکی از عاشقان پاکباخته ای بود که نام شان "بر جریده عالم" ثبت است و در تاریخ پیکارهای آزادی زحمتکشان این کشور باقی خواهد ماند. اما نویسندگان کتاب نیاز داشته اند تصویر فوری وارونه ای از او بپردازند ، زیرا گفتن حقیقت در بارۀ او به طرح شان آسیب می زده. و جالب این است که علی رغم همه دستکاری ها باز هم از متن خودِ کتاب روشن است که از طریق "اطلاعات" داده شده از طرف او چیز به دردخوری عاید ساواک نشده است

ج – تلاش برای وابسته نشان دادن چریک های فدایی خلق. یکی از مشخصات بارز چریک های فدایی خلق استقلال نظری و سیاسی آنها از قطب های جهانی بود و ضمناً یکی از دلایل محبوبیت آنها در بین مردم نیز همین بود. بنابراین طبیعی است که دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی نمی تواند از سند سازی در این زمینه خود داری کند. آنها ادعا می کنند ( ص ٦٤٤ – ٦٤٢ ) که چریک های فدایی از دولت ها و سازمان های سیاسی کشورهای دیگر کمک های مالی و تدارکاتی دریافت می کردند که "این دولت ها و سازمان ها عبارت بودنداز لیبی ، یمن جنوبی ، جبهه خلق برای آزادی فلسطین (جناح جرج حبش) ، جبهه خلق برای آزادی عمان". و باز ادعا می کنند که گویا حمید اشرف در نامه ای به رابطه با اتحاد شوروی و کمک های آن اشاره کرده است.اولاً باید دید منابع این ادعاها چقدر قابل اتکاء است و واقعیت ماجرا چه بوده است ؛ ثانیاً گرفتن کمک از سازمان های انقلابی و مردمی همرزم در کشورهای دیگر نه تنها کار بدی نیست ، بلکه گاهی از لوازم اجتناب ناپذیر هر نوع مبارزه مردمی ، مترقی و انقلابی است. محکوم کردن پشتیبانی جنبش های مترقی کشورهای مختلف از هم دیگر ، جز محکوم کردن همبستگی بین المللی زحمتکشان معنای دیگری ندارد. و حتی محکوم کردن هر نوع رابطه ای با هر دولتی و تحت هر شرایطی نیز می تواند به امکان بقا و گسترش جنبش های انقلابی مردمی آسیب بزند. هر رابطه ای با هر دولتی و تحت هر شرایطی ضرورتاً به وابستگی نمی انجامد. نگاهی به تاریخ همین دو سدۀ اخیر جهان جایی برای تردید باقی نمی گذارد که بسیاری از جنبش های رهایی بخش مردم در مناطق مختلف جهان بدون بهره برداری از اختلافات و تضاد منافع دولت ها نمی توانستند به نتیجه برسند. ثالثاً با توجه به سیاست ها و موضع گیری های چریک های فدایی خلق که علناً اعلام شده اند و قابل بررسی هم هستند ، با قاطعیت می توانیم بگوئیم که آنها هرگز به هیچ قدرتی امتیاز ندادند و همیشه از استقلال نظری و سیاسی خود پاسداری کردند. و باز با قاطعیت می توان گفت که دقیقاً کنار گذاشته شدن این خط استقلال چریک های فدایی خلق از قدرت های دیگر توسط "اکثریت" سازمان فدایی در دوره بعداز انقلاب بود که به فاجعۀ پیروی آنها از سیاست اتحاد شوروی در حمایت از جمهوری اسلامی انجامید. رابعاً اگر چریک های فدایی خلق را صرفاً به خاطر تماس با بعضی سازمان های سیاسی و دولت ها ، وابسته بدانیم ، باید بپذیریم که "حضرت امام خمینی" آشکارا از آنها وابسته تر بود. همه آنهایی که حوادث آن سال ها را به خاطر دارند ، می دانند که در آن سال ها سید محمود دعایی در رادیو بغداد برنامه ای داشت به نام "تاریخ مبارزات روحانیت در ایران". و با توجه به رابطۀ دعایی با خمینی ، مسلم است که آن برنامه در رادیوی رسمی رژیم بعثی ، حتی اگر با راهنمایی خمینی صورت نگرفته باشد ، بدون اطلاع و تأئید او نمی توانست باشد. اگر چریک های فدایی خلق چنان برنامه ای در رادیو بغداد می داشتند ، آیا اکنون آوازه گران جمهوری اسلامی آن را به عنوان سندی متقن برای وابستگی آنها عَلم نمی کردند؟!
و یک سند خنده دار: نویسندگان کتاب که برای خراب کردن چریک های فدایی خلق به هر خس و خاشاکی متوسل شده اند ، سندی هم در مورد وابستگی بیژن جزنی به اسرائیل پیدا کرده اند. آنها از میان انبوه گزارشات ساواک در باره بیژن جزنی ، عمداً سندی را بیرون کشیده اند که می گوید مادر بیژن جزنی " اخیراً با یک تکنیسین اسرائیلی که مدتی قبل به ایران آمده و مدتها در زندان سازمان امنیت بود ازدواج کرده است و اخیراً پسر شوهر این خانم که جوانی ٢۰ ساله به نام رونالد است چند روزی است از اسرائیل به ایران آمده تا در ایران مشغول کار شود"(ص ٣۰). می بینید که شوهر مادر جزنی چنان پدیده عجیبی بوده که حتی در رژیم شاه (لابد به اتهام جاسوسی برای اسرائیل) زندانی بوده است. اما نویسندگان کتاب که فکر می کنند ممکن است خواننده کاملاً متوجه اتهام جاسوسی ناپدری بیژن جزنی نشده باشد ، در زیر نویس همان صفحه چنین اضافه می کنند: " گیرنده این گزارش که فاقد تاریخ و شماره می باشد ، "ریاست اداره مستقل هشتم" است. وظایف این اداره فعالیت در زمینه ضد جاسوسی بود"! می بینید؟ آنها حتی در جایی که نمی خواهند باصراحت ادعایی را مطرح کنند ، سندی علم می کنند که القای شُبه کنند. کشف این "سند" آدم را به یاد آن مثل معروف می اندازد که " حتی یک مو هم که از خرس بکنی غنیمت است"!
د – بهره برداری تبلیغاتی در باره تصفیه های درون سازمانی چریک های فدایی خلق. نویسندگان کتاب با بهره برداری از بعضی شایعات و روایات ، به مواردی از تصفیه های خونین درون سازمانی در میان چریک های فدایی خلق (در ص ٥٤١ – ٥٣٢) اشاره می کنند. اولاً اگر چنین جنایاتی واقعاً اتفاق افتاده باشد ، صرف نظر از این که آمران و عاملان آنها چه کسانی بوده اند و توجیه شان برای ارتکاب چنین جنایاتی هر چه بوده ، مسلماً باید محکوم شود. ثانیاً در انتساب چنین اتهاماتی، حتی به بد نام ترین افراد، باید با دقت و مسؤولیت اخلاقی حرف زد. ثالثاً این شایعات را قبلاً هم شنیده ایم ،ولی در باره هیچ یک از آنها تاکنون خبر، شاهد یا مدرک قابل اتکایی به دست نیامده است. و به همین دلیل است که من هم چنان ترجیح می دهم آنها را "شایعات" بنامم. یکی از افرادی را که ادعا می شود تصفیه شده ، من شخصاً می شناختم. با احمد افشار نیا من درزندان عادل آباد شیراز آشنا شدم ، هر چند مدت زیادی با هم نبودیم، ولی خاطره های خوشی از او دارم ؛ رفیق نازنینی بود. جوان آذری بلندقدی بود وبچه ها به شوخی لقب "اوزون احمد" به او داده بودند. بعداز قیام و ظاهراً بعد از حرف های بهمن نادری (یا "تهرانی" بازجوی معروف ساواک) یکی از رفقای من که ضمناً هم پرونده ای او هم بود ، به من گفت چنین حرف هایی در باره احمد زده می شود و مدتی هم دنبال ماجرا را گرفت. اما تا آنجا که به یاد دارم ، به نتیجه ای نرسید. حتی نویسندگان کتاب نیز علی رغم تلاش برای بهره برداری از ماجرا ، در مورد احمد افشار نیا و همه موارد دیگر با تردید صحبت می‌کنند. این تردیدِ آنها را حتی در مورد ادعای مهدی فتاپور در باره قتل عبدالله پنجه شاهی که گویا توسط احمد غلامیان لنگرودی و سیامک اسدیان به اتهام داشتن رابطه جنسی با ادنا ثابت ، صورت گرفته ، نیز می شود (در ص ٨١٧ – ٨٢۰) مشاهده کرد. مجموعه همین آشفتگی ها در روایت های مختلف و نبود قراین و مدارک قابل اتکاء نشان می دهد که حتی اگر مواردی از این نوع تبه کاری ها صورت گرفته باشد ، با تصمیم فرد یا افراد بسیار محدودی بوده وفعالان سازمان از آنها بی خبر بوده اند ، و گرنه چنین خبرهایی حتماً در بازجویی ها و روابط سازمانی درز می کرد.
کلام آخر
این نوشته طولانی تر از آن شد که می خواستم ، بی آن که توانسته باشم به بسیاری از آن چه در نظر داشتم در باره سند سازی های رذیلانه نویسندگان کتاب اشاره کنم. حقیقت این است که اشاره ای کوتاه حتی به مهم ترین موارد تحریفات اینها به نوشته ای حجیم تر از خود کتاب نیاز دارد. اما شاید بهترین معرف کتاب همان مؤسسه رسوایی است که آن را منتشر کرده است. هدف "مطالعات و پژوهش های سیاسی " دستگاه ولایت، بنا به تعریف، کشتن حقیقت است؛ نه تنها در این مورد، بلکه همیشه و همه جا. خط راهنمای "سربازان گمنام امام زمان" در "مطالعات"شان مثلاً از جنس همان رهنمودی است که خامنه‌ای در ماجرای "قتل های زنجیره‌ای" به آنها داد. او علناً از منبر نماز جمعه گفت این کار جمهوری اسلامی نیست، بلکه حتماً دست عناصر نفوذی بیگانه و مخصوصاً اسرائیل را باید در این قضیه پیدا کرد. در راستای آن رهنمود بود که با چیز خور کردن سعید امامی، او را در رأس "محفل نفوذی خودسر"‌ی نشاندند که با اسرائیل در ارتباط بوده ، و بعد با دادن یک پیچ صد و هشتاد درجه ای به مسأله، به جای عاملان و آمران آن قتل‌ها، افشاء کنندگان و دادخواهان آنها را به زندان فرستادند. بنابراین تردیدی نباید داشت که وظیفه "مطالعات و پژوهش های سیاسی" نه تنها کشتن حقیقت است، بلکه در بسیاری از موارد ، حقیقت درست وارونه آن چیزی است که آنها تبلیغ می کنند. و فکر می کنم اکثریت قاطع مردم ایران نیز به تجربه این را دریافته اند و هرچیزی را که مورد تأکید دستگاه های تبلیغاتی جمهوری اسلامی باشد ، با تردید و سوء ظن می نگرند. انتشارات دستگاه های اطلاعاتی حکومت امام زمان همان نقش و وظیفه ای را در فضای سیاسی ایران امروز دارند که انتشارات دستگاه های اطلاعاتی رژیم شاهنشاهی بعد از کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢ داشت و کتاب "چریک های فدایی خلق ..." همان گونه رسوا خواهد بود که کتاب هایی مانند "سیر کمونیسم در ایران" و " کتاب سیاه در باره سازمان نظامی ..." در آن روزهای تاریک تاریخ ایران.
در باره نقش فعالان مذهبی طرفدار روحانیت و فعالان چپ در مبارزه با دیکتاتوری شاهنشاهی ، با قطعیت می توان گفت که حقیقت درست وارونه آن چیزی است که تاریخ پردازان جمهوری اسلامی تصویر می کنند. مثلاً اگر مبارزات سیاسی سازمان یافته علیه سلطان دوم پهلوی را در یک دورۀ ٣٥ ساله ، یعنی از ١٣٢۰ تا ١٣٥٥ که نخستین حرکت های توده‌ای منتهی به انقلاب ١٣٥٧ آغاز گردید) ، در نظر بگیریم ، به جرأت می توان گفت که میانگین نسبتِ فعالان مذهبی طرفدار روحانیت به فعالان چپ در تشکل های سیاسی مخفی وعلنی و مخصوصاً در زندان های سیاسی به مراتب کمتر بود. و اگر مقایسه ای میان چریک های فدایی خلق و گروه های هم سوی آنها با فعالان مذهبی طرفدار روحانیت در دهۀ پیش از انقلاب صورت بگیرد ، نتیجه آشکارا گویاتر خواهد بود. حقیقت این است که چریک های فدایی خلق و هم سویان آنها (و نیز مجاهدین خلق) جسورانه ترین مبارزه علیه دیکتاتوری را در دهۀ پیش از انقلاب سازمان دادند. در شکنجه گاه‌ها و زندان های دیکتاتوری نیز محکم ترین و پی گیرترین ایستادگی ها متعلق به همین ها بود. درافتادن دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی با این حقیقت ، خود جنایت دیگری است که رسوایی بیشتری برای رژیم به بار خواهد آورد. بگذارید طنز زیبای حافظ را به یادتان بیاورم که در اشاره به بساط ریاکاری همین دین سالاران می گوید:

" ترسم که بهره ای نبَرَد روز بازخواست
نان حلال شیخ زآب حرام ما".
آذر ١٣٨٧
*****
پس نوشت:
عجیب تر از خودِ کتاب "چریک های فدایی خلق ..." نقدی است که فرخ نگهدار ( به تاریخ ٦ آبان ١٣٨٧ ) در باره آن نوشته است. از چند انتقاد بی خاصیت آن چنانی و چند یادآوری ظاهراً دانشمندانه در بارۀ ضعف های فنی و تحقیقی کتاب که بگذریم ، او آب تطهیری بر سر آن ریخته و با صراحت شگفت آوری آن را تأئید کرده است. مثلاً به این عبارات نگاه کنید:
«"کتاب "چریک‌های فدائی خلق" محصول مطالعه و واشکافی دهها هزار صفحه سند و مطلب و نیز انبوهی از تلاش‌ها و تجسس‌ها و تحلیل‌ها برای بازیافت حلقه‌های گم شده‌ی رویدادهاست. نکته قابل ملاحظه در کار پژوهشگر آنست که او، جز در چند مورد معین که پائین تر به آنها خواهم پرداخت، ساختار ارزشی ذهن خود را مبنای بازنگاری رویدادها قرار نداده است. من با خواندن کتاب قانع شدم که شخص وی - به انگیزه‌های وزارت مطبوع وی نمی‌پردازم - به انگیزه رد یا اثبات صحت ایدئولوژی اسلامی، یا حقانیت اندیشه مارکسیستی، یا طرز فکر لیبرالی، دست به قلم نبرده است. مجاب نیستم که او رویدادها را پس از عبور از منشور بستگی‌ها و تعلقات حزبی و سیاسی خود، گزین کرده و کنار هم چیده است".
یا :
"کسانی چون من که خود در دهساله قبل از انقلاب از دور و نزدیک شریک یا شاهد فراز و نشیب‌ها، شور و شوق‌ها و رنج‌ها و زجرهای فدائیان برای زنده نگاه داشتن سازمان خود بوده‌ایم، یادمانده‌ها و خاطره‌های تلخ و شیرین ایام جوانی‌مان با اکثر روایات آقای نادری ناهمساز نیست. بسیاری از گزارش‌های کتاب، با روایاتی که من خود شاهد آن بوده‌ام، و نیز با روایاتی که از نبردهای فدائیان با ساواک و دستگاه سرکوب در زندان‌ها نقل می‌شد تطابق دارد. گزارش‌های مربوط به ضعف و قوت دستگیر شدگان در زیربازجویی‌ها و در جریان شکنجه‌ها تقریبا همان‌هاست که ما در سال‌های قبل از انقلاب می‌دانستیم."
یا :
"آقای نادری از تحلیل و تفسیر رویدادها و داوری پیرامون عملکرد چریک‌ها عمدتا اجتناب کرده است. کتاب مواد خام فراوان فراهم آورده که می‌توان از درون آن جهاتی از تصویر عمومی حرکت فدائیان را بازسازی کرد و علل عمومی فراز و فرود آنان را باز شناخت. کتاب آقای نادری اطلاعات فراوان برای صاحب نظران و تحلیل گران و ارزش گذاران آینده گرد آورده است."

برای من انگیزه نویسندگان کتاب کاملاً قابل فهم است ؛ اما باید اعتراف کنم که انگیزه فرخ نگهدار را در این همراهی با آنها به درستی نمی فهمم. آیا تلاش او برای توجیه پادویی هایش در تقویت "خط امام" در یکی از سرنوشت سازترین و خونین ترین دوره های تاریخ معاصر ایران ، او را به آنجا کشانده که حتی نسبت به دوستان ورفقای پیشین خودش نیز که برخاک افتاده اند ، احساس کینه و دشمنی می کند؟!



**************************************************************************



نظر شما
نام: حبیب
09:13 27 اسفند 1387
رفیق شالگونی گرامی از زحمت شمادردفاع از عزیزانی که سمبل حیات و ایستادگی مردم در یکی از سحترین شرایط تاریخ کشورمان بودند و نیز از بیان شیوای مراحل و پروسه ی شگردهایی که مبارزین و انقلابیون در زیر شکنجه و بازجوئی،در برخورد با بازجو یان بکار می بندند،صمیمانه سپاسگذارم، باورکنید بارها پس از خواندن مقالات نوشته شده در نقد این رذالت نامه اسلامی بر علیه فرزندان شریف مردم ایران( چریکهای فدائی خلق ایران از 48/57) از خود می پرسیدم که چرا نویسندگان مقالات به چگونگی این پروسه بازجوئی که اتفاقآ شالوده این رذالت نانه است اشاره نمی کند. باید اقرار کرد که به راستی اگر وجود عناصری همچون رفیق شالگونی ها،رفیق اشرف دهقانی ها و مادر شایگان ها نبود، باعملکرد امثال نگهدار خائن به آرمان و سنت فدائی و اراذلی همچون گرداننده صرافی صدیقی در پاریس، و چماقدار سیته و هایدپارک حسین زهری رذل که اتفاقآ مورد اعتماد و طرف معامله سفارت جمهوری اسلامی در فرانسه نیز بوده (به اعترافات وی در نشریه نیمروز شماره 885 سال هبجدهم جمعه 19 خرداد 1385 تحت عنوان رهبر چریکهای فدائی دردفاعیه خود در مقابل قاضی فرانسوی آقای پرته لی نگاهی انداخنه و به افشاگری های همدستان دیروزش مراجعه کنیذ!!) و متاسفانه هر دو هم فرخ نگهدار و هم حسین زهری با وقاحت تمام هنوز از نام فدای سوءاستفاده می کنند، اثبات پوچی جعلیات رذالت نامه اسلامی بر علیه رفقای فدائی راستین، کاری دشوار می بود