همچنان به شيوه سالهای گذشته راهمان ادامه خواهيم داد: ـ آگاه نمودن خلق ازمواضع ضد خلق! ـ ايجاد فضای دوستانه بين ديدگاههای مختلف در درون جبهه خلق ـ بدون هيچگونه گذشت و چشم پوشی درافشای مواضع گذشته و حال ضد خلق! ـ تسليم شانتاژ، تهديد ، توهين و ناسزا و۰۰۰ نخواهيم شد که اين شيوه"شاهان منحوس" و"شيخان ملعون" است.
۱۳۸۷ فروردین ۱۶, جمعه
"4 آوريل 1964روز شهادت مارتين لوتر كينك !
40 سال پيش "4 آوريل 1964"در 39 سالگي مارتين لوتر كينك , پيام آور برابري و
برادري و جهاني بدور از رنگ پوست و نژاد,خونش بزمين ريخته شد و جاي خالي
"او"هنوز خالي است . ياد و خاطره او جاودانه باد!
نقاشي هاي ذيل بيانگر حال و روز سياهان است!

برادري و جهاني بدور از رنگ پوست و نژاد,خونش بزمين ريخته شد و جاي خالي
"او"هنوز خالي است . ياد و خاطره او جاودانه باد!
نقاشي هاي ذيل بيانگر حال و روز سياهان است!
رفت يک شخصی که بتراشد سر
شدر بر دلاک از خود خرترش
لنگ بر زير زنخ انداختش
لنگ بر زير زنخ انداختش
تيغ اندر سنگ روئين آختش
بر سرش پاشيد آب از قمقمه
بر سرش پاشيد آب از قمقمه
اونشسته همچو سلطان جمجمه!
پس به کون خويش، ماليد آينه
پس به کون خويش، ماليد آينه
گفت خوش بين باش، به زين جای نه!
تيغ را ماليد برقيشی که بود
تيغ را ماليد برقيشی که بود
پيش تخمش در رکوع و در سجود
تيغ خود را کرد تيز، آن دل دو نيمگفت: بسم الله الرحمن الرحيم
آن سر بی صاحب بدبخت رايا سر چون سنگ خارا سخت را
کرد زير دست و ماليدن گرفتبعد از يک سو، تراشيدن گرفت
اولين بارش چنان ضربی به سرزد، کز آن ضربت دلش را شد خبر
گفت: آخ استاد، ببريدی سرمگفت: راحت باش، تا من سرورم
پنبه می چسبانمش تا خون ريشاز سر خونين نريزد روی ريش
پنبه می چسباند، يک لختی دگربرسر لختش زدی ضرب دگر
باز فرياد از دل پرخون کشيدتا بجنبد، چند جا را هم بريد
هی بريدی آن سر، هی از جيب خويشپنبه می چسباند، برآن زخم ريش
پوست، از آن سر همه تاراج کردصفحه سر، دکه حلاج کرد!
تا رسيد آنجا که سرتاسر، سرشغوزه زاری شد آن سر بارآورش
گفت: « سر اين سر از بيصاحبی استزان تو پنداری کدو يا طالبی است
تا تو دلاکی، يقين دان مرده شویجمله سرها را برد بی گفتگوی
تيغ دادن بر کف دلاک مستبه که افتد شاهی، احمد را به دست
آن کند زخمی سر و اين سر بردسر ز سرداران يک کشور برد!
تيغ خود را کرد تيز، آن دل دو نيمگفت: بسم الله الرحمن الرحيم
آن سر بی صاحب بدبخت رايا سر چون سنگ خارا سخت را
کرد زير دست و ماليدن گرفتبعد از يک سو، تراشيدن گرفت
اولين بارش چنان ضربی به سرزد، کز آن ضربت دلش را شد خبر
گفت: آخ استاد، ببريدی سرمگفت: راحت باش، تا من سرورم
پنبه می چسبانمش تا خون ريشاز سر خونين نريزد روی ريش
پنبه می چسباند، يک لختی دگربرسر لختش زدی ضرب دگر
باز فرياد از دل پرخون کشيدتا بجنبد، چند جا را هم بريد
هی بريدی آن سر، هی از جيب خويشپنبه می چسباند، برآن زخم ريش
پوست، از آن سر همه تاراج کردصفحه سر، دکه حلاج کرد!
تا رسيد آنجا که سرتاسر، سرشغوزه زاری شد آن سر بارآورش
گفت: « سر اين سر از بيصاحبی استزان تو پنداری کدو يا طالبی است
تا تو دلاکی، يقين دان مرده شویجمله سرها را برد بی گفتگوی
تيغ دادن بر کف دلاک مستبه که افتد شاهی، احمد را به دست
آن کند زخمی سر و اين سر بردسر ز سرداران يک کشور برد!













