همچنان به شيوه سالهای گذشته راهمان ادامه خواهيم داد: ـ آگاه نمودن خلق ازمواضع ضد خلق! ـ ايجاد فضای دوستانه بين ديدگاههای مختلف در درون جبهه خلق ـ بدون هيچگونه گذشت و چشم پوشی درافشای مواضع گذشته و حال ضد خلق! ـ تسليم شانتاژ، تهديد ، توهين و ناسزا و۰۰۰ نخواهيم شد که اين شيوه"شاهان منحوس" و"شيخان ملعون" است.
۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه
غروب « بامداد »: مصاحبه با آیدا در آستانه یازدهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو
غروب «بامداد»
آنچه در جریده فخیمه «شرق» در ۳۱ تیرماه با عنوان غروب «بامداد» به چاپ رسید قیچی شده این مصاحبه است كه اكنون در وبسایت رسمی «احمد شاملو» منتشر میشود...
«نخست نویسنده و شاعر شدیم و بعد به فراگرفتن زبان فارسی پرداختیم.» اینها را «شاملو» برای مجله «لوح» به سردبیری «محمد قائد» مینویسد با این عنوان «نمیدانم مدرسه به چه درد میخورد». كارنامه كلاس هشتم «شاملو» هم گواه این ادعای او است. دو تجدیدی یكی در شیمی و دیگری در دیكته! به گفته خودش نزدیك به یكصد و هفتاد جلد كتاب چاپ شده و نشده در تاریخ ادبیات ایران دردانهای به شمار میرود آنچنان كه هر چه نوشت خواننده دارد. دشواری وظیفه آقای شاعر، نویسنده، مترجم، روزنامه نگار و محقق كار را به جایی رساند كه تا آخر عمر انگار كه وظیفهاش در قبال مردم شده باشد به عنوان وجدان آگاه جامعه شعر سیاسی–اجتماعی بگوید. اما این مردم بودند كه انگار قضیه الهام شعر را جدی نمیگرفتند. سایه وجدان آگاه «شاملو» از حیطه شعر تا سیاست گسترده شد. «كتاب هفته» و «كتاب جمعه» و دیگر آثار روزنامهنگاری او به عنوان الگوی مرجع این حرفه در تاریخ روزنامهنگاری ایران ماندگار شد. در خرداد سال ۵۹ بعد از توقیف «كتاب جمعه» دست از مطبوعات كشید و هیچ پیشنهادی را نپذیرفت. با آغاز دهه ۶۰ تا سال ۷۲ هیچ اثری از او به چاپ نرسید. البته در همان اوایل دهه ۶۰ نامزد دریافت جایزه نوبل شد. ولی با ممنوعیت چاپ آثارش، ۱۰ سال سخت به «شاملو» میگذرد. خفقان ۱۰ سالهای كه به زعم «آیدا» او را از درون میتراشد و مقدمات جاودانگیاش را فراهم میسازد. حوالی همین روزها، در دوم مرداد ماه ۷۹ تشییع جنازه «شاملو» با تشویق جنازه توسط مردم همراه میشود. انبوه مردمانی كه حتی در میان آنها نوجوانانی حضور داشتند كه جای نوههای ««شاملو»» بودند و این روزها نیز كسانی شعرهای او را میخوانند كه جای نتیجههای او هستند. تكرار این خاطرات در گاوگم غروب دوم مرداد ماه برای «آیدا» چندان ساده نیست. با او درباره ابعاد مختلف زندگی با «شاملو» به گفتوگو نشستیم...
حمید جعفری
نیمهی تیرماه ۱۳۸۹
***
با غم نبودن شاملو چه میكنید؟
صبوری. فکر نمیکردم حضورش آنقدر پررنگ احساس شود و موثر باشد. در این خانه خیلی اتفاقها افتاده است شعرهایش در این خانه ضبط شده. صدایش را میشنوم، حرکاتش را هم میبینم.
غیبت شاملو سخت به نظر میرسد. از آنجا میگویم که وقتی میگویید از این خانه که بیرون میروید دلتان میخواهد زود به خانه بازگردید.
خانه که هستم او نیز هست. وقتی نبود هیچ کاری نمیتوانستم انجام دهم.
خانم آیدا! در فیلم «شاعر بزرگ آزادی» منتقد ادبی «ضیاء موحد» میگوید: «بعد از حافظ شاملو تاثیرگذارترین شاعر ایران است... و همان طور که حافظ تصویرگر عشق آسمانی است، شاملو تصویرگر عشق زمینی است.» دربارهی شاعر که آثار شاملو گواه ماجرا است. اما آیدا چه تاثیری در این آفرینش دارد؟
سکوت...
چه اتفاقی میافتد؟ (مکث...) شاملو پیش از این که من را ببیند عاشقانههای زیبایی سروده است. شاید نوع دیگری از رابطه را کشف میکند، رابطهای که با من دارد و این تجربه و رابطهی حسی را قبلاً نداشته است. یک رابطهی فراتر و عمیق میتواند بین دو انسان شکل بگیرد که آن را میگوییم «دوستی عمیق» که یک حس مشترک است. حسی که به زبان نمیآید. هر آنچه در تو میگذرد او درمییابد هرآنچه دلخواه تو است او انجام میدهد، میشنود، میخواند... و متقابلاً. انگار سویدای جانت را میداند. آیینهات میشود. به دل تو رفتار میکند، به ظریفترین نکات این رابطهی رازگونه توجه نشان میدهد. دوستان زیادی داریم، تنها با اوست که این رابطه برقرار میشود.
رابطهی شاملو و نیما و تعابیر متفاوتی که هر کدام در شعر نو دارند. خب شاملو معتقد بود اگر امروز ساعت چهار عصر من با شاگردی، استادی، معشوقی قرار دارم اگر تا قبل از ساعت مقرر در مکان مقرر باشم حس انتظار هر چه به ساعت چهار بیشتر میشود اما اگر از آن ساعت مقرر بگذرد و او نیاید این حس شور و شعف تبدیل به یأس میشود. اما نیما این گونه معتقد نبود و میگفت اگر تا ساعت پنج هم در جایی منتظر شخصی باشید حس همان حس انتظار است.
خب هر دو نظر را گفتید. شاملو میگوید در شوق دیدار دوست ریتم شعر پر شور و شادمانه است و اگر از ساعت مقرر بگذرد و انتظار به یأس تبدیل شود نمیتوان هر دو حالت را با یک ضربآهنگ سرود. و این دو فضای روحی با رابطی به هم بپیوندد. مشکلی با نیمای بزرگ نداشت. نیما راه را باز میکند و شاعران زیادی هم راه او را ادامه میدهند. شاملو با نیما به عنوان شاگردش رابطهی نزدیکی داشتند. میگفت میرفتم خدمت استاد چهار زانو مینشستم و حتا حاضر بودم کارهای او را برایش انجام دهم. ولی متاسفانه آنچه آزاردهنده است شکرآب کردن این دوستی است. نفر سومی پیدا میشود که این رابطه را خدشهدار میکند. اگر بعد از مدتی پیش نیما میرفت و ماجرا را شرح میداد ممکن بود استاد از ظن خود خجلتزده شود. نرفت، مبادا نیما ناراحت شود. مانند یک پدر به او حرمت میگذاشت. ولی از این که رابطهاش به این صورت با نیما قطع شده بود احساس بدی داشت. در نوشتههای نیما هم هست که «شاملو واردترین کس میان شاگردان من است».
رابطه «شاملو» با شاعرانی كه در خانه نیما دور هم جمع شده بودند چطور بود؟
من که آن زمان با شاملو نبودم بعدها هم چیز خاصی در اینباره به من نگفت. خودش نوشته آدمهای زیادی آنجا میآمدند اما من فقط نیما را میدیدم. تا جایی که من دیدهام با «اخوان ثالث» الفتی داشتند. البته عدهای سبب دلگیری «اخوان ثالث» را هم فراهم کردند.
و اختلاف نظری هم «شاملو» با «سپهری» داشت.
نظر شاملو و «سهراب سپهری» دو تعریف از دنیای ما بود. «سهراب» دنیایی را تصویر میکند که آرزوی هر انسانی است اما واقعیت کدام است؟ به روحیهی شخص بستگی دارد. شاملو روحیهی «شاملویی» دارد.
«مدایح بیصله» در واقع هم بیصله بود. شاملو شعر تقدیمی به افراد در این مجموعه زیاد دارد.
فقط در برخی شعرهای تقدیمی بوده که شخصی انگیزهی سرایش یک شعر شده است، مثلاً شعری که برای «كیوان» گفته، شعر «ابراهیم در آتش»، شعر «هاسمیک» و شعرهای عاشقانهاش. همانطور که مسعود خیام در کتاب «کاره، سرباز در مونپارناس» نوشته است شاملو بسیاری از شعرهایش را برای قدردانی از دوستان به آنها تقدیم میکرد. سال ۱۳۷۸ هوشنگ گلشیری و همسرش فرزانه طاهری با دوستان اعضای هیأت تحریریه کارنامه آمده بودند خانهی ما. وقتی شعر قناری خوانده شد «گلشیری» مبهوت ماند. شاملو هم بالای شعر نوشت «به هوشنگ گلشیری».
شاملو یكتنه كارگاهی از نویسندگی بود بُعدِ روزنامهنگاری شاملو در ارتباط این شاعر با مردم موثر بود.
بله. او ارتباط نزدیك و رویارو با مردم را دوست داشت. معتقد بود بهترین نوع ارتباطی كه میتواند با جامعه داشته باشد انتشار مجله است. در عرض یك هفته «كتاب هفته» یا «كتاب جمعه» و یا «خوشه» را منتشر میكرد. اعتماد به نفس عجیبی داشت. همكاری شاملو با مجلات از ۱۷ سالگی شروع میشود زمانی كه از زندان روسها بعد از ۲۴ ماه آزاد میشود. «آتشبار»، «كبوتر صلح»، «مصلحت»، «پایگاه آزادی» نشریاتی بود كه شاملو برای آنها مطلب میبرد. آرام آرام سعی كرد خود یك مجله را منتشر كند. (با هزینه و همت خود و یا دوستی، یكی دو شماره مجله با فرهنگ فروهی و عبدالله ناظر منتشر کردند). بعد از آشناییاش با نیما تلاش میکند شعرهایی از نیما چاپ كند، در مقابل کسانی که شعر نو و نیما را جدی نمیگیرند و بیارزش میدانند. حتا اگر مجلهای یك شماره منتشر میشد یك شعر از نیما در آن چاپ میشد. خانم اشرفالملوك اسلامی، مادر فرزندان او که معلم بود و خواهرش که در وزارت فرهنگ فعال بوده برای شاملو امتیاز یك مجله را میگیرند. شاملو دو سه مجله با قطع كوچك منتشر میكند و برای مجلات دیگر مطلب میفرستد. زمانی كه با خانم طوسی حائری آشنا میشود، خواهر خانم طوسی برایش امتیاز مجله میگیرد «بامشاد» و«آشنا» منتشر میشوند. دو مجله كه در سال ۳۶ مجلات پرباری به شمار میروند.
زمانی شاملو را میبینم كه اوج كاری او در «كتاب هفته» است. پیش از آشنایی با شاملو از علاقهمندان به «كتاب هفته» بودم و آن را میخواندم. بعد از آشناییمان كتاب «باغ آیینه» را به من داد و گفت بخوان، روی كتاب هم نوشته بود «ا. بامداد». كتاب را بردم و خواندم. گفتم :«کتاب خودته». گفت: «نه! این کتاب ا. بامداد است.» ناقلا بود. نمیگفت كیست. حتا نمیگفت از سردبیرهای «كتاب هفته» است. از نامههایی كه برایم مینوشت دریافتم همان شور و كلماتی كه در نامههاست در آن كتاب هم دیده بودم. بعدها از من پرسید تو چهطور فهمیدی؟ شاید همان حس مشترک بود.
پس روزنامهنگاری شاملو در آشنایی با شما موثر بود. شما ناخودآگاه كتاب هفتهای را میخواندی كه شاملو منتشرش میكرد. بدون اینكه حتی مطلع باشید كه كیست. از آشنایی با شاملو بگوئید.
میخندد...
بارها گفتهام. ۱۴ فروردین ۱۳۴۱ پس از تعطیلات نوروز، ساعت ۹ صبح از آبادان به تهران رسیدیم. آبادان سرسبز بود اما در تهران درختان تازه داشتند بیدار میشدند. به خانه كه رسیدیم بعد از مدتی ناگهان دویدم به سمت بالكن تا ببینم رزها جوانه زدن یا نه. ناگهان برگشتم دیدم مردی در حیاط همسایه ایستاده من را نگاه میكند. این نگاه گره خورد. همینگونه آغاز شد. در طی سه ماه یکی دو کلمه حرف زد. بدون حرف زدن میفهمیدیم.
کجا این اتفاق افتاد؟
تهران ــ خیابان کریمخان زند ـ خیابان خردمند جنوبی ـ کوچهی رازقی. یکدیگر را دیدیم.
در بخش دوم فیلم آقای «منصوری» به نام «حرف آخر» که تازه منتشر شده است، من و شاملو کنار یکدیگر نشستهایم که «ناصر تقوایی» میپرسد: چطور رابطهی شما آغاز شد ؟ شاملو میگوید: «هیچی. فقط یکدیگر را دیدیم». من میگویم: «ما یکدیگر را دیدیم و همه چیز تمام شد». شاملو نگاهی به من میکند و میگوید: «ما یکدیگر را دیدیم و همه چیز آغاز شد!» این همان ارتباطی است که به آن اشاره کردم.
در فیلم «شاعر بزرگ آزادی» از شما درباره شاملو پرسیده میشود. میگویید: «شاملو مثل خورشید است اگر بر من نتابد زندگی ندارم.» شاملو در این خانه وجود دارد. بیش از یک دهه از مرگ شاملو میگذرد...
برای من نه، چون گاهی نبودنش را احساس میکنم. یعنی بیشتر از ده سال گذشته؟
غریبِ این اتفاق...
دو سه سال گذشته از او دور شدهام. منتها حالتهای بیماری و درد و نارحتیهایش به ذهنم نمیآید. همیشه شاملو را سرحال میبینم که کار میکند. حتا فکر میکنم در کارهایی که این سالها برای او انجام میدهیم ما را راهنمایی میکند و به ما انرژی و شوق و ذوق میدهد. اگر دوست داشتن شاملو در میان ما نبود نمیتوانستیم این کارها را انجام دهیم.
«ا. بامداد» از كجا آمد؟
سه مرحله دارد تولد این نام مستعار. «آهنگهای فراموششده» كه در سال ۱۳۲۶ منتشر شد با نام احمد شاملو است با روحیهی یك جوان وطنپرست وپرشور رمانتیك. در اثر بعدی «قطعنامه» شاملو یک جوان معترض است که از خودش انتقاد میکند و نمیخواهد با نام احمد شاملو بنویسد و از نام مستعار «ا. صبح» استفاده میكند. مجموعهی «آهنها و احساس» سومی است كه مصادف با كودتای ۲۸ مرداد است، در آتش میسوزد. شاملو به زندان میرود در زندان متحول میشود پس از آزادی «هوایتازه» را با نام «ا.بامداد» منتشر میكند.
شعرهای شاملو که برای شما زندهاند. حس آیدا از شنیدن این قطعات چیست؟
لبانت به ظرافت شعر...
ــ شرم
مرا تو بیسببی نیستی...
ــ همدلی
آنگاه بانوی پرغرور عشق خود را دیدم...
ــ کشف
عشق را، ای کاش زبان سخن بود...
ــ خفقان
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت میدارم …
ــ بیحرمتی
برای آیدا کدام یک از شعرهای شاملو نشان از عمق رابطه شما داشته است...
«سرود ششم». شاید برای شما عجیب باشد که چرا سرود ششم!
چرا سرود ششم؟
خودم هم نمیدانم چرا این شعر را انتخاب میکنم. شاید برای اینکه همه چیز در این شعر جمع است. نه آغاز و نه پایان.
با این حال عاشقانهترین در میان اشعار شاملو را این سروده میدانید.
عاشقانهترین! نمیدانم. بعد از «چهار سرود برای آیدا» و «سرود پنجم» که سالها پیش سروده شده است، ناگهان «سرود ششم» سروده میشود در میان آخرین آثارش. این شعر نتیجهی چهل سال زندگی شاملو با من است.
(آیدا میخواند: شگفتا که نبودیم)...
سکوت...
انگار خیلی از خاطرهها در ذهن شما مرور و تصویر شد. حس میکنم برخی مسائل یادتان آمد که...
وقتی «چهار سرود برای آیدا» و «سرود پنجم» را میخوانید پر از شور و هیجانِ آغاز است و همه چیز در آرزوی «شدن» است و بعد از گذشت چهل سال... اذیتم میکند وقتی میگوید: «هزار معبد به یکی شهر / بشنو گو یکی باشد معبد به همه دهر / تا من آنجا برم نماز که تو باشی»
شعر «میعاد» را به یاد دارید؟ اولین شعری است که بعد از وصلت ما سروده شد. شاملو انگار حاضر است که بمیرد... «در فراسوی پیکرهایمان با من وعدهی دیداری بده...» حس کردم آن لحظه که دو نفر یکی میشوند رخ میدهد. میخواهد بمیرد و در دنیای دیگر این حس تکرار شود. این احساس عجیبی است که شاملو دارد. خودم هم اینگونهام. انگار تکرار یک تجربهی خوب، ناب بودنش را از بین میبرد.
لحن صدای شما در خواندن «سرود ششم» درست مانند دکلمه شاملو است...
طی سال هایی كه با شاملو زندگی كردید، در جواب شعرهای او خطاب به آیدا، شعری هم برای او گفتید؟
نه! شعر من شاملو بود. زیباتر از او فكر نمیكنم شعری باشد.
خلق «آیدا در آیینه» چگونه بود؟
شبی پیش شاملو در خانهی مادرش بودم. تابستان بود و در غروبش باران عجیبی هم بارید. فردا که به خانهی آنها رفتم، او نبود. نشستم روی تختش که کنار دیوار بود و پشت به دیوار. ناگهان برگشتم دیدم با مداد روی دیوار شعری نوشته شده با اسم «آیدا در آیینه» كه تاریخ و امضا هم دارد. متحیر شده بودم و حال عجیبی داشتم. ناگهان وارد شد. نگاهش كردم! گفت بخوان. شعر كه مینوشت من باید با صدای بلند میخواندم. خیلی عادی گفت دیشب بیدار شدم خواستم بنویسم دیدم كاغذ نیست روی دیوار نوشتم. آن شعر بدون هیچ تغییری در كتاب چاپ شد. هیچ وقت نتوانستم این وجه او را كشف كنم.
روشنفكران زیادی در كنار شاملو بودند. زمانی كه شاملو با حزب توده در ارتباط بود چه افرادی از این حلقه در كنار وی بودند؟
آن روزگار اگر شخصی تودهای نبود به حساب نمیآمد. شاملو زمانی كه در سالهای ۳۳-۳۲ زندانی میشود برداشتهای او به کلی تغییر میکند. بعد از یک سال که با افراد حزب در زندان است از سوی حزب توده پیغام میدهند كه توبهنامه را امضا كنید كه بیرون موثرترید. حتا پدر شاملو به او اصرار میكند كه توبهنامه را امضا كند و آزاد شود. شاملو سخت برآشفته میشود و در پاسخ میگوید برای عقایدش به زندان افتاده نه برای حزب، و این توبهنامه را امضا نمیكند شعر «نامه» را مینویسد. بعد از اتفاقاتی كه در زندان مشاهده میکند از حزب میبرد چرا که احساس میكند افراد در حزب فدای فرصتطلبی چند نفر میشوند. میگفت تاریخ بیرحم است. پشت سر ما میآید و همه چیز روشن میشود.
حلقهی هنرمندان خاصی اطراف شاملو بودند؟
هر زمانی یک عدهای از هنرمندان کنارش هستند. این دیدارها برای بده بستان فکری است همچنان که خط فکری آدمها تغییر میکند، حلقهی دوستان نیز تغییر میکند. به غیر از دوستان و هنرمندانی که به دیدار شاملو میآمدند، قبل از انقلاب در منزل آقای «ایرج امین شهیدی» جمعهایی داشتیم كه پای صحبتهای «اسماعیل خویی» و «شاملو» دربارهی هنر و فلسفه و شعر مینشستیم. ما ساعتها به گفتگوی این دو گوش میدادیم و چیزها آموختیم. شبهایی هم با تعدادی از دوستان که اکثراً پزشك بودند جمعهایی داشتیم که شبهای پرباری بود.
اشعار این روزهای «خویی» به نظر تحت تاثیر مستقیم «شاملو» است. نظر شما چیست ؟
من نمیتوانم این را بگویم اما شاید شما بتوانید اینچنین بگویید. «خویی» فلسفه خوانده و استاد دانشگاه بود.
دامنه ارتباط با این هنرمندان به موسیقیدانها هم میرسد؟
در دههی ۵۰ برای نوارهای کانون و در در دههی ۶۰ زمان آماده کردن نوارهای «کاشفان فروتن شوکران» و... با آقای شهبازیان و یا زمان «سکوت سرشار از ناگفتههاست» با آقای بابک بیات ارتباط دوستانه پیدا کردند. البته شاملو تا زمانی که زنده بود آثار صوتی را که بعدها موسسهی ماهور منتشر کرد «مدایح بیصله»، «ابراهیم در آتش»، «ققنوس در باران»، «در آستانه»، «باغ آیینه» نشنید.
و همکاری شاملو و شجریان در رباعیات خیام؟
سال ۱۳۵۱ فیروز شیروانلو و احمدرضا احمدی در کانون پرورش فکری کودکان بودند به پیشنهاد آنها در مجموعهی «صدای شاعر» چند نوار ضبط شد. بعد از این که شاملو رباعیات خیام را خواند، کانون از آقای شهبازیان میخواهد موسیقی آن را بسازند و آقای شجریان آوازش را بخواند. اوایل ۶۰، زمانی که نوارهای «لورکا» و «شازده کوچولو» را برای انتشار آماده میکردند با «استاد شجریان» و «استاد مشکاتیان» در انتشارات ابتکار ملاقات داشتند.
شاملو با اهالی موسیقی پاپ هم مثل «فرهاد» و «اسفندیار منفرد زاده» ارتباط خوبی داشت. آهنگ ترانهی «شبانه» را هم با هم منتشر كردند؟
ترانهی «شبانه (کوچهها باریکن...)» بود. در سوئیت آقای «منفردزاده» جمع میشدند. منفرد زاده با پیانو موسیقی را میساخت، «فرهاد» میخواند و شاملو گوش میداد. صفحهی این كار شبانه پخش شد و ساواك غافلگیر شد.
ماجرای جدال لفظی با محمدرضا لطفی چگونه اتفاق افتاد؟
در یکی از سخنرانیهای شاملو در «برکلی» آمریکا، بر اثر طولانی شدن سخنرانی فشار شاملو بالا رفت و آب هم روی میز نبود و چون شاملو بیماری قند و فشار خون داشت باید مرتب آب میخورد. هنگامی که با سر و روی برافروخته از فشار خون برای آب خوردن از تالار بیرون رفته بود، جوانی از دانشجویان رسید و گفت: «نظر شما دربارهی موسیقی اصیل ایرانی؟» شاملو که بر اثر فشار خون بسیار عصبی و کمطاقت شده بود در جواب گفت: «...........»
این جوان ضبط صوت داشته و این حرفهای شاملو را ضبط کرده و به آقای «لطفی» میدهد. این طرز گویش در شأن شاملو نبود. بعد متوجه شدم سخت ناراحت شده است. دلگیری پیش آمد و شاملو هم ناراحت شد و نخواست کوتاه بیاید.
شاملو مشکلی با شخص نداشت. مشکل سر تکراری بودن و ملالآور بودن است. شاملو در همه حال مفاهیم عمیق و انسانی عشق و شادی زندگی را میستاید. اما امروز در کارهای «استاد شجریان»، «استاد علیزاده»، «استاد کلهر» نوآوری و شوق میبینید. «نامجو» با سهتارش چه میکند و با استفاده از امکانات حنجرهاش؟ با تعجب چرا نگاه میکنید؟
تصویرسازی میکنم و اینکه چرا انقدر خلاقیت برای شاملو مهم بوده است.
پویایی جاری بودن. با لطف دوست از کارهای «استاد علیزاده» آلبوم «آن و آن» را گوش میدادم. حیرت زدهی این اجرا هستم و رهایم نمیکند. کاش شاملو میشنید.
نقدی که در طول زمان تاثیر گذار بوده است.
«استاد شهبازیان» هم همین نظر را دارند و در مصاحبهای هم گفته بودند.
بعد از موسیقی، سینما. چه فیلمهایی با شاملو دیدید.
شاملو تفننی فیلم میدید. بعد از ساعتها کار، پای تلویزیون با این فیلمها مشغول بود. بیشتر فیلمهایی که به نظر شاملو فیلمهای خوبی بود، نزدیک به مستند بود. «مغولها» پرویز كیمیاوی، «دایی جان ناپلئون» ناصر تقوایی، «پستچی» داریوش مهرجویی، «باد صبا» به کارگردانی مستندساز فرانسوی «آلبر لاموریس» (که در حال فیلمبرداری در هلیکوپتر در سانحهای در سد کرج غرق میشود و فیلم او را همسرش در ته گل و لای سد پیدا میکنند). دیگر فیلم انگلیسی «Odd Man Out» بود دربارهی نیروی مقاومت ایرلند در مقابله با نیروی اشغالگر انگلیس. در دوبله دیالوگها را عوض کرده بودند تا مبارزین را دزد بانک معرفی کنند! فیلم «۱۹۰۰» برتولوچی، «بلوآپ» و چند فیلم «اینگمار برگمن» و فیلمهای مستند «برت هانسترا»، «رم، شهر بیدفاع» یکی دو فیلم «فلینی» و «دسیکا»، «هملت» ساخت کارگردان روسی را میپسندید. و مستندهای «دیوید اتنبرو»، کارتون پلنگ صورتی، فیلمهای «چاپلین»، فیلمهای «کیشلوفسکی» با آن موسیقی حیرتانگیز «پرایزنر».
ماجرای فیلمنامهای به نام «میراث» كه شاملو نوشته چیست؟
شاملو در دو مصاحبه با محمد محمدعلی و ناصر حریری میگوید: «رمانی نوشته بودم به نام میراث، به صفحات آخر طرح اولیهی آن رسیده بودم» که از دست رفت.
سال ۱۳۵۵ آقای علیرضا میبدی برای مصاحبه پیش شاملو آمد. ایشان از آثار جدید شاملو پرسید دستخط شعر «هجرانی» را که شاملو برای من از ایتالیا فرستاده بود گرفت تا در روزنامهی رستاخیز چاپ کند. در خلال گفتگو صحبت «میراث» شد او درخواست كرد بخشهایی از آن را کنار مصاحبهاش چاپ کند که البته کرده است. گفتم كپی میگیرم برای شما میفرستم. شاملو گفت آیدا مشكلی ندارد. انگار كه دلم را كنده باشند. ایشان میراث را برد و روزها گذشت، خواهرم و آقای پاشایی قبل و حتا بعد از رفتن ما از ایران بارها پیگیر آن شدند اما به نتیجه نرسیدند. شاملو میخواست تا پایان عمر روی این اثر كار كند. به آن دلبسته بود. اثر غریبی بود كه بخشهایی از زندگیاش در آن بود، بخشیاش سورئال بود. بعدها درصدد این شدیم كه شاید شاملو آن را دوباره بنویسد. میگفت نه! نمیشود. لطمهیی بود. بعدها با این که شروع کرد به نوشتن فیلمنامهی میراث معتقد بود این، آنی نمیشود که بود.
قبل از عید این اثر را به انتشارات نگاه دادیم كه چاپ کند. با بخشهایی كه در روزنامهی كیهان سال ۵۲ در چهار شماره از «میراث» چاپ شده بود به همراه یك یادداشت با این مضمون كه نسخهی اصلی از دست رفت شاملو آن را به صورت فیلمنامه نوشته است. قرار است منتشر شود. چنان که شاملو نوشته و وصیت کرده آثارش باید زیر نظر سرپرستان چاپ شود.
چه آثاری بعد از شاملو به چاپ رسید و منتشر شد؟
نشر آثار شاملو را از دههی ۶۰ تا ۷۲ ممنوع كردند كتابهای زیادی منتشر نشد. شاملو نوار «کاشفان فروتن شوکران ۲» «دن آرام»، «گیل گمش» سه نمایشنامهی ترجمهشده از «لوركا» را چاپشده ندید، ۱۰ نوار كاستی كه موسسهی ماهور با شاملو قرارداد انتشارش را بسته بود شعرهای خودش را نشنید، «ژاك پرهور» بعد از ۱۴ سال منتشر شد. سه كتاب «زنگار»، «لئون مورن كشیش»، «برزخ» كه شاملو طی سال های ۳۵ـ۳۴ ترجمه كرده بود و كانون معرفت تنها یك بار چاپ کرد تا در نمایشگاه كتاب، سال ۷۲ انتشارات «صفار» بدون اطلاع شاملو منتشر کرد. این آثار نیز در آینده توسط نشر نگاه منتشر میشود.
«آهنگ های فراموش شده» در چند سال اخیر هم به چاپ رسید.
...روزی سیاوش آمد گفت میخواهم این كتاب را چاپ كنم گفتم مشكلی ندارم، این كتاب یك جوانی است که از پدرش، مادرش، وطنش و... مینویسد كه دوست داشتنی است. با چاپ این كتاب مخالفم چرا كه شاملو مخالف چاپ آن بود. كه خودش هم در كتابی كه خودت قراردادش را بستی و چاپ شد نوشته است. سیاوش هم كتاب را منتشر كرد. بهتر كه او این كار را كرد. اگر او كتاب را منتشر نمیكرد دیگری این كار را میكرد.
احساس خفقان شدید که از درون احمد را تراشید.
۱۰ سال سخت به شاملو گذشت. یك سال آخر زندگی شاملو چگونه سپری شد؟
وضع جسمی و در نتیجه روحی او خوب نبود. بارها در مسیر بیمارستان ایرانمهر بودیم. یك بار در این یك سال حال او رو به وخامت گذاشت. یكی دو روز به كما رفت اما برگشت. تا لحظهی آخر پشت کامپیوتر مینشست و كار میكرد ولی از ۱۸ تیر ۷۸ و آنچه در كوی دانشگاه اتفاق افتاد شاملو دیگر سر بلند نكرد تا لحظهی آخر.
تاثیر این خبر روی شاملو چه بود؟
واقعهی ۱۸ تیر ۷۸، تیر آخر بود به قلب شاملو. از بیمارستان آمده بودیم. كه خبر به ما رسید. از آنجا شاملو دیگر نتوانست بایستد. تا پیش از این با عصا روی یك پا میایستاد تا دوم مرداد سال بعد...
(سكوت...) هر وقت هم به ۱۸ تیر میرسیم عجیب به هم میریزم. چند روز حال غریبی دارم.
آخرین دیالوگهای بین شما چه بود؟
اجازه دهید نگویم. سه روز آخر درد وحشتناكی داشت از زخم بستر. فكر میكنم راحت شد. تنها تسلی كه به خودم میدهم این است كه دیگر درد نمیکشد. از درد کشیدن خسته شده بود.او که عاشق زندگی بود. زیبایی را دوست داشت. این عاشق...
ترس از مرگ هم نداشت.
منتظرش بود. دائماً میگفت عزرائیل انگار نشانی خانهی ما را گم كرده. گفتم تو هنوز ۷۴ ساله هم نشدی. جای کسی را هم تنگ نكردی. گفت آیدا من بروم كه شماها راحت شوید. این حرفش ویرانم کرد.
و دوم مرداد ماه؟
در همین خانه بودیم. گاوگُم غروب بود كه شاملو در آغوش من... (سكوت...)
در امامزاده طاهر كرج چه گذشت؟
همان یکشنبه شب آقای «دولت آبادی»، «دكتر گلبن»، دكتر «پارسا» و آقای «كابلی» ساعت دو نیمه شب آمدند خانهی ما. «دولت آبادی» خبر درگذشت شاملو را برای رسانهها تنظیم كرد. صحبت این بود كه كجا دفن شود. نظر من هم جایی بود كه نزدیك باشیم. اول قبر دیگری را برای او مهیا كرده بودند. اما اقاقیای زیبایی را در آرامگاه دیدم و خواستم كه او را کنار درخت به خاک سپارند. خودش هم گفته بود «میخواهم خواب اقاقیاها را بمیرم...» آنجا را آماده كردند. دو سه روز این مقدمات طول كشید. روز تشییع جنازه جمعیت زیادی جلو بیمارستان جمع شدند همه با یك شاخه گل سرخ آمده بودند كه من هم نوشتم هزاران گل سرخ تو را بدرقه كردند. آمبولانس آمد. شیشهی گوشهی چپ پشت آمبولانس شكسته بود در حال حرکتِ آرام با مردم، با شاملو حرف زدم... گفتم با دل مردم چه كردی؟
از سال ۷۹ به بعد بزرگداشت شاملو با حواشیای هم همراه بود.
چند سال اخیر نمیدانم چرا نیروی انتظامی میخواهد كه فاتحه بخوانیم و برویم. مگر قرار است چه کار کنیم جز اینكه گلی روی سنگ بگذاریم شمعی روشن کنیم و شعری بخوانیم. یكباره گفتم اگر میخواهید یا ما را دار بزنید یا به رگبارمان ببندید. سر خاك عزیزم هم نیایم؟ سال ۸۷ دیر وقت به آرامگاه رفتیم و باز هم حضور مردم توأم بود با حضور نیروی انتظامی. پایین سنگ نشسته بودم كه گفت فاتحه بخوانید و بروید كه خواندم: «در زمینهی سربی صبح سوار خاموش ایستاده است / و یال بلند اسبش در باد پریشان میشود» دیدم عقب عقب میرود. شروع كردم بلند این شعر را خواندم. دو سه نفر از مأموران جوانتر نزدیكتر شدند، حتماً سوآل خواهند کرد از خود که...
پس «آه ای اسفندیار مغموم تو را آن به كه چشم پوشیده باشی»...
آن به كه چشم فرو پوشیده باشی. نمیخواستم اینها را شاملو شاهد باشد كه جوانهای برازنده...
بز را غم جان و قصاب را غم پیه: پاسخ ع.پاشایی به ادعاهای مدیر نشر نگاه
بردسرویسهای جاسوسی وماجرای شهرام امیری
داستان جنجالی وپیچ درپیچ شهرام امیری وادعاها وروایت های متناقض درباره ناپدید ویا پدیدارشدن وی بحش کوچکی از کوه یخی است که بخش عظیم آن نامرئی بوده وباحتمال بسیارزیاد ،بنابه طبیعت این گونه فعالیت ها وبه عنوان اسناد طبقه بندی شده هم چنان نامرئی خواهد ماند. نباید فراموش کنیم که هیچ دولت وآژانس جاسوسی معتبری تمایل ندارد که ازشگردها و شیوه های مشخص فعالیت آنها پرده برداری بشود. آنچه که هم به عنوان اطلاعات به خورد افکارعمومی داده میشود،بنا به سرشت اینگونه جنگ های روانی-جاسوسی، اساسا نه برای روشن شدن حقیقت بلکه بیش ازآن برای سرپوش گذاشتن وگمراه کردن دیگران صورت می گیرد. دراین قبیل اقدامات هدف های عمده و چندمنظوره ای شامل کشف فعالیت های پنهان و پشت پرده جمهوری اسلامی به ویژه پیرامون فعالیت هسته ای،اغفال سرویس های جاسوسی وتهیه اطلاعات وگزارشاتی که برای جهت دادن به افکارعمومی مردم جهان و اقدامات نهادهای بین المللی نظیرآژانس هسته ای و یاسازمان ملل وامثالهم-به مثابه بازوان اجرائی یک دولت جهانی-درمد نظراست.وهم چنین طبیعتا شامل اقدامات متقابلی است که ازسوی سرویس های اطلاعاتی جمهوری اسلامی برای خنثی کردن این تلاش ها و جلوگیری ازرخنه به عرصه های پنهان فعالیت های خود انجام می گیرد.
درارزیابی ازاین قبیل منازعات که دوطرف دارد وعمدتاباپنهان کاری شدید همراه است ،افتادن دردام ادعاهای یکی ازطرفین بزرگترین خطائی است که موجب نگاه وقضاوت یک جانبه بر اساس اشاعه "ضداطلاعاتی" که عموما بجای اطلاعات واقعی ارائه می شوند می گردد.درهرحال داستان "ربایش وفراروآزادی"شهرام امیری را باید بخشی ازیک جنگ جاسوسی که ازمدتها پیش بین دولت ایران و دولت آمریکا (وفی الواقع بیش از دودولت) جاری است دانست که بخش لاینفکی ازمنازعات طرفین را تشکیل می دهد و درمقاطعی با مفقود ویادستگیرشدن این یا آن فردجاسوس ویا متهم به جاسوسی وبالارفتن پرده ها، گوشه هائی ازآن مرئی می گردد. چنانکه اکنون دست اندرکاران امنیتی رژیم مدعی اند که یازده-دوازده نفرازاین نوع افراد دردست آمریکا است،همانطورکه دولت آمریکاهم لااقل ازاسارت چهارنفرازاین نوع افراد(جاسوس یا متهم به جاسوسی) درنزدجمهوری اسلامی سخن می گوید.
جالب آن که دربرخوردبا این مساله درحالی که طرف آمریکا باکارت ادعای همکاری و جاسوس بودن شهرام امیری بازی می کند،واین برخلاف رویه پنهان کاری معمول دراین گونه موارداست؛ طرف جمهوری اسلامی تااینجا بیشتر باکارت دیگری، که گویا یک شهروندش ربوده شده است، بازی می کند.برطبق ادعای آمریکائی ها،همکاری شهرام امیری وسازمان سی آی اِ از5سال پیش شروع شده است که نهایتا بهمراه "اطلاعات مهم ودست اول" به پناهنده شدن وی به آمریکا منجر گردیده است. دربرابر آن جمهوری اسلامی ،البته همراه با تناقضاتی درادعای خود،مدعی است که گویا یکی از شهروندانش که عنوان دانشمندهسته ای را هم یدک می کشیده- قربانی تعرض سرویس های جاسوسی دولت آمریکا شده است. درعین حال جمهوری اسلامی با افشاگری وفشاربه آمریکا- ولابد به یاری سربازان گمنام امام زمان که ظاهرا شهرام امیری می توانسته است درمدت اقامتش درآمریکا به سهولت باآنها تماس داشته باشد حتی درشرایط بازداشت و فرارازدست مأمورین آمریکائی، ازاینکه توانسته طعمه را از دهان حریف بیرون بکشد خود را پیروزمیدان نبرد می داند. بی شک هرکدام ازاین ادعاها و نقش های متفاوت، درانطبقاق با هدف ها و وضعیتی است که هرکدام ازطرفین درآن قرارگرفته اند.درنزدجمهوری اسلامی با توجه به ویژگی اش که به هرچیزی رنگ وبوی ضداستکباری و سیاسی- ایدئولوژیک می دهد این ماجرا نیزدرهاله ای ازاین گونه اقدامات قراردارد. ولی همانطورکه اشاره شد دراصل این یک بازی دوجانبه بوده است که بسیاری ازدقایق آن پنهان مانده وتمرکزصرف بر روایت یک جانب دعوا می تواند سخت گمراه کننده باشد.هم چنین تمرکزبیش ازحد روی مسائل حاشیه ای ولی پرجنجال، هم چون چگونگی فرار ازدست مأمورین و... یا چگونگی ربوده شدن ... که هرگزهم شاید واقعی بودن آنها روشن نشود، می تواند مقاصد اصلی این نوع نبردهای جاسوسی را درسایه نگهدارد ومارا ازپرداختن به نکات عمده آن بازدارد. درواقع خیره شدن صرف به فردجاسوس وعملکردهای حاشیه ای آن بدون توجه به حوزه اصلی جنگی که بین گلادیاتورهای دوطرف متخاصم جریان داشته است،ما را ازمشاهده ماهیت این کشمکش بازمی دارد.
آنچه که ماجرای شهرام امیری را به یک رودیدادمهم جاسوسی تبدیل کرده وشایدهم درآینده به عنوان فرازبرجسته ای ازنبرد جاسوسی درسده ما ازآن نام برده شود،امانه به دلیل برجسته بودن بازیگران روی صحنه اش- جاسوسان-، بلکه بدلیل اهمیت موضوع نبردی که این پرونده جاسوسی به آن الصاق شده است.یعنی گره خوردن با پاره ای مسائل کلان ودارای بردجهانی که تنها درپرتوآنها می توان به کل این ماجرا نگاهی واقع بینانه انداخت.
دراینجا نگاه کوتاهی داریم به رئوس این مسائل:
بی شک پرونده بحران هسته ای ایران ووقوف به کم وکیف پیشروی آن امروزه به مساله ای جهانی و مهم برای سرویسهای جاسوسی قدرت های بزرگ تبدیل شده است. بدست آوردن اطلاعات پشت پرده و بهره گیری ازاین اطلاعات درمقیاس جهانی توسط آمریکا وسایرقدرتهای بزرگ برای پیشبردسیاست ها و حتی تقویت صف آرائی های جهانی موردنظر دارای اهمیت ویژه ای است. نمونه کسب اطلاع ازفعالیت های هسته ای نطنزدرگذشته و "فردوی" قم دراین اواخر وبهره گیری جهانی ازآنها برای تشدید فشاربه ایران و جلب متحدین استراتژیکی چون چین وروسیه برای همراهی با صدورقطعنامه چهارم، نمونه برجسته ای ازکارکردهای آن است. هم چنان که تأسیس واستقرارسیستم موشکی دراروپای شرقی وبرخی اقدامات استراتژیکی دیگردرمقیاس جهانی برپایه "جنگ سرد واشنگتن-تهران"وخطر هسته ای-تسلیحاتی جمهوری اسلامی بناشده است. درحقیقت نام شهرام امیری با مسائل مهمی چون لپ تاب حاوی اطلاعات محرمانه هسته ای که آمریکا حتی با استناد و بهره گیری ازان تلاش کرده است افکارعمومی وآراء چهانی را شکل دهد،کشف وافشاء تأسیسات غنی سازی مخفی درنزدیکی قم، دیدارمحرمانه وی با مأمورین آژانس هسته ای درفرودگاه فرانکفورت درآستانه عزیمت به ایران برای بازرسی فردوی قم که باهم آهنگی آمریکا وفرانسه و آلمان صورت گرفت، ازجمله مسائلی است که با نام شهرام امیری گره خورده است.بهره گیری دولت آمریکا ازاطلاعات برآمده ازاین گونه جاسوسی های هسته ای حتی شامل تغییر وتدقیق گزارش مهم آژانس های اطلاعاتی آمریکا درسال 2007 نیزمی گردد. برطبق آن گزارش دولت ایران ازسال 2003 ازتلاش برای فعالیت های اتمی باهدف نظامی وتهیه بمب هسته ای دست کشیده است. گزارش فوق درواقع تلاشی بود که توسط سرویسهای جاسوسی آمریکا وحامیان دموکرات وسایر مخالفان سیاست جنگ افروزانه بوش درمقطع تهاجم به عراق،که براساس اطلاعات دستکاری شده صورت گرفت،به عنوان یک سندملی درجهت مقابله با تکرارجنگ عراق درمورد ایران تهیه شد. سندی که اکنون تلاش می شود با داده های جدیدی درمورد برنامه های هسته ای ایران اصلاح وتکمیل شود. علاوه براین ها، دراهمیت موضوع شهرام امیری همین بس که افرادی مثل وزیرخارجه آمریکا و بسیاری مقامات امنیتی این کشور ونیزشماری ازروزنامه های مهم ومعتبری همچون واشنگتن پست و...پی درپی پیرامون آن ابرازنظرمی کنند وبه درج گزارشهای ویژه به نقل ازمقامات امنیتی مبادرت می ورزند ویا خبرگزاری هاورسانه هائی چون بی بی سی پیرامون آن گزارشات اختصاصی وازجمله به نقل ازمقامات امنیتی آمریکا تهیه کنند. اعلام واریزکردن 5میلیون دلارحق الزحمه بحساب ویژه او توسط مقامات آمریکائی ویا آنگونه که شهرام امیری ادعامی کند وعده پرداختهای 10 و 50میلیون دلاری، جملگی حاکی ازاهمیتی است که این ماجرای جاسوسی دارد. البته درهمین جا باید افزود که اهمیت بالای سوژه های این جاسوسی را الزاما نباید به معنی اهمیت بازیگران آن ویا باصطلاح کارکشته بودن فردجاسوس دانست. برعکس شاید بارکردن هدفی بزرگ برشانه هائی کوچک وفردی غیرحرفه ای وبی تجربه دراین قیبل امور ازعوامل مهم بروزحادثه باین شکل تقریبا مضحک بوده باشد. هم چنانکه بهره گیری سیاسی-ایدئولوژیک ازآن درماجرای وید ئوها وپس ازآن برای جمهوری اسلامی دلیلی دیگری برچنین فرجامی ازیک نبرد جاسوسی بود.
درمورد ماجراها و جنجالهای برخاسته پیرامون شهرام امیری اگراندکی از حاشیه های ماجرا، نظیرربوده شدن یا فراروارسال ویدئوهای متناقض فاصله بگیریم معلوم میشود،آنچه که از یک سال واندی ناپدیدشدن "دانشمندهسته ای" وازآنچه که دراین میان صورت گرفته وازجمله ملاقات هائی که وی مثلا با آژانس درآستانه عزیمت به ایران ونظائر آن صورت داده وهم چنین ازآن اطلاعات مهم ودست اولی که ادعامی شود اوبهمراه داشته است، ویا ازآنچه که درحین گذراندن دوره ویژه بازآموزی(برنامه حمایت ازشاهد وتغییرهویت) صورت گرفته کمترخبری انتشارمی یابد.
دراین مدت یکسال واندی نبرد دوجانبه ای گاه خاموش وگاه آشکار، پیرامون جذب وبکارگرفتن یک جاسوس دوجانبه ازدوسو جریان داشته است که نهایتا هرکدام ازطرفین ادعای برنده شدن دراین نبرد را دارند.یعنی ازیکسو جمهوری اسلامی می گوید اصلا دانشمندی درکارنبوده و توانسته با افشاء ربوده شدن وی وفشاربه آمریکا او را آزاد سازد وطرف دیگرمی گوید که وی ازسالها قبل باسرویس های جاسوسی آمریکا همکاری داشته است وبهنگام پناهنده شدن به غرب نیزحامل "اطلاعات مهم ودسته اولی" بوده است واکنون نیزبا بازگشت شهرام امیری به ایران توپ را بزمین جمهوری اسلامی انداخته است. به نقل ازیک مقام اطلاعاتی آمریکا گفته می شود که اطلاعات او دراینجاست و جسمش درایران.
بنظرمی رسد که دراین میان جمهوری اسلامی با پایان دادن به بازی، با زبان استعاره وبشیوه خاص خود اعلام میدارد که با قالب کردن وی به عنوان کارشناس ودانشمندهسته ای ودست اندرکاردر"پروژه فعالیت های پنهان هسته ای" فی الواقع مقامات جاسوسی آمریکا را فریب داده ونهایتا با بیرون کشیدن وی ازچنگ آمریکا-باتوجه به اهرم هائی هم چون خانواده وافشاگری و...، توانسته طرف پیروزاین جدال باشد.هم چنین ازلابلای این اظهارات می توان فهمید که زمانی جمهوری اسلامی بفکر پایان دادن بازی می افتد که حریف دست او را خوانده ومعلوم میشودکه سوژه آن طعمه ای نیست که وانمودمی کرد که واجداطلاعات مهم واستراتژیک است، و زمانی که حریف تاکتیک خود را برفشاروتطمیع وجذب اوگذاشته است.
به گمان من نکته اصلی آن نیست که شخص شهرام امیری ظرفیت وتوانائی لازم برای ایفاء چنین نقشی را داشته و چقدرتوانسته در ایفاء نقش واگذارشده بخود موفق باشد یانه.امری که بهرحال مستلزم اطلاعات دقیقی است که امکان دسترسی به آنها وجود ندارد ویا اینکه وی واقعا چقدرواجد اطلاعات مشخص هسته ای درمورد پروژه های نامکشوف رژیم بوده است. جه بسا همانطورکه اوورژیم ادعامی کنند اساسا فاقد اطلاعات واقعی و مشخص ازکم وکیف فعالیت هسته ای رژیم بوده باشد وحتی کارشناس ویا کارمند تأسیسات هسته ای قم و شرکت درپروژه های دفاعی-هسته ای دانشگاه مالک اشترو وابسته به وزارت دفاع هم ،عناوینی پوششی بوده باشد که اوبدان وسیله به اغواگری پرداخته است.حتی می توان اضافه کرد که سرویس های اطلاعاتی جمهوری اسلامی بعید است بدست خود یک فرد دارای اطلاعات واقعی وافشاء نشده را به مأموریت درکام دشمنان َقدری چون سرویسهای جاسوسی قدرت های غربی بفرستد.نباید فراموش کنیم که اکنون سرویسهای جاسوسی قدرتهای بزرگ واسرائیل برای دست یابی به اطلاعات پشت پرده هسته ای رژیم درتکاپوی صیدماهی ازمیان هزاران فعال پروژه هسته ای ایران هستند. ودراین رابطه کوشش بی وفقه ای برای جلب همکاری ونفوذ و خرید وفراروپناهنده شده واحیانا ربودن آنها به عمل می آورند. البته با وقوف به اشتیاق وافراین دولت ها وسرویس های جاسوسی به این حوزه حساس، پهن کردن دام متقابل ازسوی جمهوری اسلامی نمی توانسته امردشواری باشد.آنچه که جمهوری اسلامی می توانسته به عنوان اهدافی برای نفوذ متقابل درنظربگیرد قبل ازهرچیزشامل سه عرصه میشود:آگاهی بیشتربه نحوه نفوذ وعمل این سرویسهای جاسوسی دررخنه به میان پژوهشگران وفعالین هسته ایش برای درزگرفتن سوراخ های محمتل ومحتاط کردن نفوذکنندگان، کسب اطلاعات ازنحوه آموزش وشگردهای جاسوسی آمریکا پیرامون این مساله،وبالأخره مهمترواساسی ترازهمه بی اعتبارکردن وازکارانداختن اطلاعات وادعاهای دولت های بزرگ از پشت پرده فعالیت هسته ای ایران(یعنی یک هدف سیاسی-تبلیغی). نفس آنکه معلوم شود شهرام امیری کارشناس هسته ای نبوده و هیچ اطلاع مشخصی ازبرنامه های رژیم ندارد بسته به آن که تاچه حد دولت آمریکا ازاینگونه اطلاعات بهره برداری کرده باشد، طبعا بردرستی واعتباراین گونه اطلاعات لطمه می زند.
برطبق سخنانی که شهرام امیری درآخرین گفتگویش با سیمای رژیم مطرح می کند صراحتا به همکاری خود(ویاتظاهربه همکاری) با آمریکا در عرصه تبلیغاتی وتلاش برای جلب اعتماد مقامات جاسوسی آن دیار صحه می گذارد.که چیزی جزاعتراف به ایفاء نقش جاسوس بودن ازسوی دولت جمهوری اسلامی نیست.طبیعی است که ایفاء چنین نقشی اگرازنوع تظاهربه همکاری باشد نمی تواند عمرطولانی داشته باشد. چرا که طرف مقابل بزودی به ماهیت این نوع همکاری و بی ارزش بودن اطلاعات ارائه شده و تناقضات رفتاری ونظایرآن پی می برد.ازاین نقطه به بعداست که اقدامات بیشتری برای کنترل وفشاربرسوژه ای که دراختیارآنهاست به عمل می آید.بارسیدن به این نقطه مقامات اطلاعاتی رژیم به فکرتمام کردن بازی و بهره برداری تبلیغاتی می افتند؛چرا که ازاین پس قرارداشتن درچنگ حریف به نقطه ضعف او تبدیل می شود وتمامی تلاش برای برگرداندن آن به کشورمبدأ دردستورقرارمی گیرد.شیوه رفتاربعضا مضحک در پایانه این ماجرا وارسال وید ئوهای متناقض را باید بخشی ازکشمکش ناشی ازاین مرحله دانست.
البته این راهم باید اضافه کرد که یک جاسوس دوجانبه و کسی که تظاهربه همکاری با طرف متخاصم کرده باشد،لااقل برای مدتی پس ازبازگشت به کشورمبدأ بنابه طبیعت ا ین نوع فعالیت ها عنصرقابل اعتمادی نخواهد بود.چرا که معلوم نیست درلوای تظاهربه همکاری واقعا چقدردربرابردام ها و سیاست های تهدیدوتطمیع حریف تاب آورده باشد. وقتی متکی و یا بروجردی می گویند که باید چگونگی ربوده شدن وی روشن شود تامعلوم شود او قهرمان است یانه؟ درواقع بطورضمنی به همین پدیده اشاره می کنند.ازهمین روکنترل ومراقبت و تست و...های گوناگونی،اگرنگوئیم عواقب وخیم تری، درانتظارچنین عناصری است.
واکنش آمریکا پس ازبازگشت شهرام امیری درمورد او را چگونه می توان تبیین کرد؟قبل ازهرچیز این سؤال همواره مطرح است که اطلاعات دست اول ومهم او به دولت آمریکاچه بوده است؟بی شک افشاء سایت پنهان مانده قم وصحبت وی با بازرسان و نظایرآن درصورتی که واقعیت داشته باشد ازسنخ اطلاعات وهمکاری های مهم بشمارمی روند.اما آنچه که به سخنان غیرمتعارف سخنگویان ومنابع آمریکائی پس ازانتقال شهرام امیری به ایران مربوط می شود وناظربرقدمت جاسوسی وی و دستمزدهای کلان وارائه اطلاعات کلیدی است،چه اهدافی را دنبال می کند؟البته درشرایط متعارف چنین ادعائی برای هرکس درنظامی مثل جمهوری اسلامی به معنی صدور جواز مرگ وی است وازقضا مقامات امنیتی آمریکا باوقوف به آن پنهان نمی کنند که جان شهرام امیری درخطراست وتوصیه می کنند که رسانه ها دایما با او گفتگوکنند تارژیم اسلامی نتواند بدلیل حساسیت جهانی او را بسهولت سربه نیست کند. اما چرا دولت آمریکا با ادعاهای خود –صرفنظرازآنکه تاچه حد راست وناراست باشد- برشعله آتش می افزایدوباچنین برگ خطرناکی بازی می کند؟
هدف ودلایل این رویکرد را می توان درخطوط زیرخلاصه کرد:
ازیکسومبین آن است که دولت آمریکا وی را بهرحال جاسوس ارسالی رژیم می داند که به ایفای نقش دوجانبه پرداخته است ولابد براین تصوراست که قاعدتا چاقودسته خود را نمی برد.نباید فراموش کنیم که نعل وارونه زدن دراین گونه موارد ارشگردهای دستگاه های اطلاعاتی بشمارمی رود.دیگر آنکه باافزایش دامنه بی اعتمادی وپاشیدن بذرشک درمیان دست اندرکاران رژیم،اطلاعات محتمل وی درمورد نحوه برخورد ونفوذ و غیره را حتی الامکان خنثی وغیرمعتبرکند.سوم آنکه جنگ تبلیغاتی –سیاسی رژیم مبنی برپیروزی را خنثی کند ونشان دهد که تاچه حد آسیب پذیراست.وبالأخره مهمترازهمه آنکه دفاع ازحیثیت سرویسهای جاسوسی و هم چنین ازاعتباراطلاعات وگزارش های علنی وپنهانی که براساس این گونه منابع بدست آمده وآنها را برای شکل دادن به افکارعمومی وجهت دادن به نهادهای بین المللی درراستای اهداف ومنافع استراتژیک خود بکارمی گیرد،دفاع کند.اطلاعاتی که علی القاعده ازمنابع متعددی تغذیه می شوند ونمی توانند صرفا متکی به بریک منبع باشند.
براستی چه کسی برنده است؟
جمهوری اسلامی جنجال تازه ای را درپی بازگشت شهرام امیری برپاکرده وآن را دستمایه ای برای به رخ کشیدن اقتداردستگاه های اطلاعاتی خویش وپیروزی دربرابرابرقدرت آمریکا عنوان می کند.ولابد براساس آن احمدی نژاد دررجزخوانی های بعدی خویش ازتبدیل شدن ایران به یک ابرقدرت اطلاعاتی هم سخن به میان خواهد آورد!.
بی شک جمهوری اسلامی برای جلب اعتماد آمریکا"باید اطلاعات بظاهرمهمی" را ازطریق جاسوس خود رله کرده باشد.همان اطلاعاتی که شهرام امیری می گوید حول آنها همکاری کرده است. اما این اطلاعات درماهیت خود نمی توانسته است چیزی جزضداطلاعات،یااطلاعات سوخته شده وفاقد ارزش واقعی ویا حتی اطلاعات درآستانه سوخته شدن باشد که موجب روشدن دست استفاده کننده درکوتاه مدت می شود.البته شاخص شکست وپیروزی نیز تنها درنتیجه یک نبردازانبوه نبردها روشن نمی شود.بلکه برمجموعه ای ازاین نبردها وجمع آوری اطلاعات ازمنابع بسیارگوناگونی مربوط می شود که بی شک این آنها هستند که دست با لا را دارند. درمورد مشخص این ماجرا هم، صرفنظرازجنجال های تبلیغاتی،میزان موفقیت وشکست بستگی به آن دارد که دراستفاده ازاین اطلاعات تاچه حد منبع اطلاعاتی دولت آمریکا براطلاعات شهرام امیری استواربوده باشد.امری که فعلا برکسی معلوم نیست.اطلاعات مربوط به شناخت شیوه های نفوذ سرویس های جاسوسی آمریکا ویا بدست آوردن اطلاعاتی ازقبیل شماره ماشین و غیره هم بیشترنقش فیل هواکردن وجنجال تبلیغاتی دارد.
واقعیت آن است که با استناد به اطلاعات موجودمشکل بتوان برنده ای را دراین حوزه مشخص روشن کرد. آیا جمهوری اسلامی با سپردن مأموریت جاسوسی دوجانبه به کسی باعنوان پرطمقراق دانشمند هسته ای وشاغل درسایت هسته ای قم ودرگیربا پروژه های هسته ای پنهان دانشگاه مالک اشتر، به فردی غیرحرفه ای دراین حوزه ها ودرخواست پناهنده شدن توانسته است دستگاه های جاسوسی دولت های غربی را به فریبد وبه هدف خودکه ازجمله بی اعتبارکردن اطلاعات موردادعای آنهاست برسد؟ یا آنکه دولت آمریکا وسرویس های جاسوسی اش توانسته اند با بدل زدن متقابل آن را به ضد خود تبدیل کنند؟.بدلی که موجب گردید تا جمهوری اسلامی بااحساس خطربفکرپایان دادن مأموریت وی وبیرون کشیدنش ازآمریکا وازچنک سی آی اِ بیفتد.
*******
کلا ماجرا را می توان با صرفنظرکردن از حاشیه های داغ ولی فرعی درچند سطرخلاصه کرد:
جمهوری اسلامی با علم به اشتیاق سوزان دولت آمریکا واسرائیل و.... برای نفوذ درمیان کارشناسان وکارچرخانان هسته ای ایران،فردی مطمئن و وابسته به خود را تحت پوشش دانشمند هسته ای وشاغل درسایت قم و پروژه های هسته ای سپاه دردانشگاه مالک اشترودراصل فاقد اطلاعات مهم دراین عرصه را درمعرض تماس با آمریکائی ها و درخواست پناهندگی قرارمی دهد.هدف اصلی رژیم بی اعتبارکردن ادعاهای دولت آمریکا درمورد برنامه های هسته ای پنهان رژیم اسلامی ودست یابی به شیوه های نفوذوعمل شبکه های جاسوسی آمریکا وهم چنین فیل هواکردن ادعای پیروزی درجنگ جاسوسی و محتاط کردن آنها درتلاش بی مهابا برای نفوذ درمیان کارکنان هسته ای ایران است. دولت آمریکا ضمن استفاده ازشهرام امیری درعرصه های تبلیغاتی وارائه گزارش ها به منابع جهانی و... وهم چنین برگزاری دوره آموزش ویژه،پی به ماهیت نقش او برده است وگرچه تلاش هائی برای جلب همکاری واقعی وجذب وتشویق او به انصراف از بازگشت به ایران به عمل می آید؛ولی ازآنجا که رژیم اسلامی تصمیم به پایان دادن بازی گرفته بود، سرانجام با بازگشت وی موافقت می کند. جمهوری اسلامی ازطریق افشاء سیاسی وارسال ویدئو ورسانه ای کردن مسأله سعی می کند که بهره برداری تبلیغاتی را پایان بخش مأموریت "موفقیت آمیز"این نبردجاسوسی قراردهد. هم چنانکه برای طرف دیگردفاع از درستی گزارشات واطلاعات هسته ایش درمورد ایران و نیزحیثیت واقتدارآژانس های جاسوسی اش دارای اهمیت است.
آنچه که دراین ماجرا مورد توجه این نوشته است هدف هائی است که طرفین درپشت این جنگ جاسوسی پنهان و آشکار بدنبالش هستند: تاآنجا که به قدرت های بزرگ مربوط می شود جاسوسی ازفعالیت های هسته ای پنهان رژیم برای قطورترکردن پرونده هسته ای ایران باهدف کشاندنش به محاکم جهانی و نیز تشدید فشارومحاصره درراستای اهداف استراتژیک آنها اهمیت دارد. جمهوری اسلامی نیز بدنبال تقویت اقتدارخود ازطریق دست یابی به توانائی بالقوه حداکثردر جهت رسیدن به آستانه ساخت سلاح هسته ای، به مثابه "اکسیرحیات بخش" است. جنگی که تاوان آن را مردم با خالی شدن بیش ازپیش سفره هایشان وبا سرکوب واختناق بیشترمی پردازند.
تقی روزبه
علی اکبر آزاد: توحش جمهوری اسلامی را پایانی نیست !
جمهوری اسلامی در ایران از بدو سرکارآمدنش و همچنین قبل از به حکومت رسیدنش مایهء توحش بوده است. این رژیم روزی نبوده است که به جنایتی بر علیه انسانیت دست نزند. در این روزها خبری برروی مدارهای خبری جهان رفت مبنی بر قطع دست 5 نفر سارق در ایران. این خبر نشانهء آن است که رژیم جمهوری اسلامی یک رژیم ضد بشری است. رژیمی که به انسانیت در سطح جهان توهین می کند. رژیمی که اگر دستش برسد بسان نازیهای هیتلری و از آنها بدتر عمل می کند. قطع کردن دست و بیرون آوردن چشم و ناقص کردن عمدی انسانها فقط از طرف جانیانی می تواند روی دهد که هیچ بویی از انسانیت و حتی حیوانیت هم نبرده باشند. دستگاههای بیداد جمهوری اسلامی بدروغ نام عدل را بر خود نهاده و درکمال بی عدالتی انسانها را سلاخی می کنند. هر روزه انسانهای بیشماری بدست این قضات عقب مانده قربانی می شوند. سیستم قضایی حکومتی که تنها به احکام ماقبل قرون وسطی بسنده می کند و دشمن شماره یک انسان و جامعه است، نمی تواند بر انسانها رحم کند. آنها انسان را هیچ می پندارند و تنها خود را روی زمین واجد حقوق می دانند. همین حکومت زنان و مردان و کودکان و پیران ، که بیگناه بوده اند و جرمی مرتکب نشده اند را به جوخه های مرگ سپرده اند. همین حکومت به دختران وزنان در زندانها و بیرون از زندانها تجاوز کرده اند و همین حکومت خود بانی بدبختی انسانهای بیشماری بوده است. دیو اعتیاد که بر در خانه های میلیونها ایرانی فرود آمده است، نتیجهء سیاستها – عملکردها- ی این حکومت است. جمهوری اسلامی خود لانه همهء فساد اجتماعی می باشد و سرچشمهء همه مفاسد را از قعر همین حکومت باید جستجو کرد. این حکومت نمی گذارد که جوانان و مردم آیندهء خوبی داشته باشند و بر این اساس راه نا امیدی را بر آنها می گشاید. روزانه شاهد فرارهای بیشماری از ایران هستیم و می بینیم که دسته دسته درسخوانده ها و درسنخوادهای ایرانی راه مهاجرت را درپیش می گیرند. میلیونها ایرانی در سطح جهان راه مهاجرت را در پیش گرفته اند و معلوم هم نیست که این روند بتواند متوقف شود. حتی کسانی که تربیت شدهء همین حکومت هستند و به سبز معروفند و از نیمی از این حکومت دفاع می کنند، راه مهاجرت را در پیش گرفته اند. جمهوری اسلامی حتی به این نیروهای قبلی خود هم نشان داده است که چه موجودی است. البته باید مقداری هم نیشتری به کسانی زد که پای اپورتونیسمشان را لحظه ای ایستادن نیست و به این رژیم ضد انسانی وجههء مثبت می دهند که باید در بحث های دیگر به همهء اینها پرداخت. اما یک مسئله ای مهم این است که این رژیم براستی هم فاسد است و هم ضد بشر و نباید به این رژیم ذرره ای توهم نشان داد. این رژیم آنقدر فاسد و دروغگو است که می تواند سیاه را سفید نشان دهد و این از قدرتش نیست، بلکه از زبونی و شیادیش است. رژیمی که در انتشارخرافات ماقبل تاریخی ید بیضایی دارد، در عین حال می کوشد تا به تکنولوژیهای پیشرفته دست پیدا کند. حال کسی نیست که بگوید، آخر این با کدام عقلی جور در می آید؟ شما که از آن طرف انسانها را ناقص می کنید و از این طرف می خواهید از دستآوردهای بشری هم استفاده – سواستفاده- کنید. این را اگر دزدی ننامیم، پس چه اسمی باید روی آن گذاشت؟ جمهوری اسلامی خود عامل تمامی بدبختیهای جامعه است و باید مردم به این لانهء فساد نگاه کنند و آنها را افشا کنند. رژیم جمهوری اسلامی بمثابهء یک دستگاه ضد بشری در ایران و جهان باید ایزوله گردد. این رژیم را اگر لحظه ای آزاد گذاشت، در ایران کورهای آدم سوزی را حتما بر پا خواهد کرد. این حکومت مایهء سر افکندگی بشریت است و نباید در این حتی لحظه ای تردید نشان داد. باید اندیشید که چگونه مردم ایران و جهان از دست این لکهء ننگ راحت شوند.
25. 7. 2010
azadal@hotmail.com