۱۳۸۶ آبان ۱۶, چهارشنبه

. . . قورباغه ابوعطا می خواند


ناصر رحمانی نژاد


اوین، بند یک
در بعدازظهر یک روز زمستانیِ سال 1355، هنگامی که من در بند 6 از بندهای سه گانه 4 و 5 و 6 زندان قصر دوره دوازده ساله زندان خود را می گذراندم، نام مرا از بلندگوی بند اعلام کردند. وقتی به زیر هشت رفتم، گفته شد که تمام وسایل خودرا جمع کنم و هرچه سریع تر به زیر هشت برگردم. از آنجا مرا به کمیته، و صبح روز بعد به اوین منتقل کردند. من به همراه سعید سلطانپور، محسن یلفانی و محمود دولت آبادی منتقل شده بودم تا برای مصاحبه ای، که در اوین توضیح داده شد قرار است با وکیلی که نمایندۀ "جمعیت بین المللی حقوقدانان دموکرات" بود انجام گیرد، آماده شویم! پس از یک روز و یک شب در انفرادی، ما را به بند یک از چهار بند جدید اوین بردند. پیش از آن که ما را به این بند بیاورند، منوچهری (ازغندی)، یکی از سربازجوهای اوین، توضیحات مختصر و "مفیدی" درباره این بند و همچنین امکانات و محسناتی که این بند دارد برای ما داده بود. آنها که با این بندها آشنا هستند می دانند که هریک از این بندهای چهارگانه شامل دو طبقه و هر طبقه دارای شش اتاق 6×6 است. راهروی بندها به شکل اِل است. در راهروی ورودی سه اتاق و سپس، قبل ازپیچ راهرو حمام است با فضایی تقریبی 3×2 متر، و سپس ضلع دیگر راهرو که به طرف چپ می پیچد. در این ضلع بلافاصله پس از پیچ، دو سری توالت و دستشویی قرار دارد که هر یک شامل سه توالت و سه شیر آب است، و سپس دو اتاق در سمت چپ با پنجره هایی رو به حیاط و اتاق سوم، روبرو در انتهای راهرو.
وقتی ما را به این بند آوردند، فضای آن از چند جهت بیگانه و عجیب مینمود. اول آن که بهیچوجه آن تراکم، شلوغی و سروصدای عمومی زندانهای دیگر، که ناشی از حضور، رفت و آمد و گفتگوها و بحث های رایج در زندانهای سیاسی دیگر است، را نداشت. تعداد محدود زندانیها و سکوت و کم حرفی آنها، و آرام نشستن هریک از آنها در جای خود، فضای آنجا را شبیه یک بیمارستان یا آسایشگاه کرده بود. طی مدت یک سال و اندی که من در این بند بودم، و با حوادث بعدی، این بند بتدریج صاحب شخصیت و تاریخچه ای شد که بخشی از آن را که درارتباط با موضوع این مقاله است، توضیح خواهم داد.
کسانی که در این بند بودند، عبارت بودند از: منوچهر نهاوندی، اکبر ایزدپناه، رحیم بنانی، ویک نفر دیگر از همین گروه، یعنی "سازمان رهایی بخش خلقهای ایران"، که من نام اورا فراموش کرده ام؛ شکرالله پاک نژاد، حسن سحرخیز، و منوچهر سلیمی مقدم. فردی که من نام او به یادم نمانده است، بنحو غریبی ساکت و ساکن بود و من میتوانم بگویم که هیچ خاطرۀ حتی مبهمی از او که چیزی گفته باشد یا در گفتگویی شرکت کرده باشد و یا سوالی کرده باشد و یا پاسخ سوالی را داده باشد، ندارم. بنظر می رسید که او ارتباط خود را با جهان بیرون از خود قطع کرده و همواره در خود و با خود بود، بی آنکه هیچ حالتی از اندوه، افسردگی و یا نگرانی یا هر حالتی دیگر در چهره اش بتوان دید. تنها حالتی که می توانستی در چهره او ببینی - و این تنها تصویری است از او که بنحو عجیبی در خاطر من نقش بسته - یک حالت مسخ شدگی بود. گویی، زمانی در دوردستها، نامنتظرترین حادثه براو فرود آمده، و او بر اثر آن حادثه در همان مسخ شدگی برای همیشه دچار انجماد شده است
در اتاق اول منوچهر نهاوندی، اکبر ایزدپناه و آن دیگری (همان مرد مسخ شده که نامش را نمیدانم و از این پس اورا آن دیگری مینامم)، جای داشتند، و قرار شد من، محسن یلفانی و سعید سلطانپور در این اتاق ساکن شویم. رحیم بنانی که در ارتباط سازمانی با "رهایی بخش" بود، اما بعلت حوادثی که پس از دستگیری و در جریان بازجویی ها و در زندان پیش آمده بود، بنحوی از آنها کناره گرفته بود، بهمراه شکرالله پاک نژاد، حسن سحرخیز و سلیمی مقدم در اتاق دوم بودند و محمود دولت آبادی نیز به آنها اضافه شد.
با ورود ما به این بند و ورود دو نفر دیگر از دوستان دیگر ما، احمد هوشمند و اصلان اصلانیان، که همراه ما و در ارتباط با فعالیتهای تآتری "انجمن تآتر ایران" در سال 1353 دستگیر شده بودند و تعدادی دیگر مانند ناصر کاخساز و فریدون شایان، وضعیت این بند بکلی دگرگون شد؛ و این دگرگونی با آمدن حدود ده نفر از آخوندها (یعنی دستگاه حاکمه آینده ایران: محمود طالقانی، حسینعلی منتظری، اکبر هاشمی رفسنجانی، لاهوتی، مهدوی کنی، کروبی، معادیخواه و سپس انواری - از پروندۀ معروف به قتله منصور - و. . .)، وبعداً با آمدن نمایندگان صلیب سرخ و عفوبین الملل در سال 1356 همچنان ادامه یافت.

سازمان رهائی بخش
در مورد پرونده "سازمان رهایی بخش خلقهای ایران"، قبلا جسته و گریخته چیزهایی شنیده بودم، اما این آگاهی های جسته و گریخته چندان نبود تا واقعیت امر بدرستی شناخته شود. بویژه که ساواک اصلی ترین اعضای این سازمان را از همان ابتدا منزوی کرده و جدا از زندانیان دیگر نگهداشته بود. معدود دیگری از اعضای این سازمان که به زندان های دیگر انتقال داده شده بودند، معمولا از پروندۀ خود چیزی نمی گفتند، یا آنچه می گفتند همراه با تردیدها و ابهاماتی بود که چنین بنظر می آمد که خود نیز واقف به همه چیز نیستند و اطمینان کامل به اطلاعات خود ندارند؛ و باین ترتیب باز واقعیت این پرونده ناروشن می ماند. بطور مثال، ابوالفضل موسوی که یکی از اعضای این سازمان بود و من با او در زندان قصر حشرونشر داشتم و با هم کتاب "تاریخ ادیان" را مطالعه می کردیم، نیز، چیزی در مورد سازمان خود مطرح نمی کرد و من هم از آنجا که مانند فعالان سیاسی و تشکیلاتی کنجکاوی بخرج نمی دادم، هیچوقت از او دربارۀ پرونده شان سوال نمی کردم. تنها هنگامی که داود عیوض محمدی از زندان اوین به زندان قصر انتقال یافت، بطور مبهم شنیده شد که او بدلیل شرایطی که در رابطه با هم پرونده ای هایش در اوین زیر فشار قرار داشته، اقدام به خودکشی کرده، وبطور محدود شایعاتی وجود داشت که احتمالا می توانست برخی حقایق درباره پروندۀ "سازمان رهایی بخش خلقهای ایران" را روشن سازد. اما داود رابطه ای بسیار محدود با زندانیان دیگر داشت، و تنها با رضا علامه زاده از دوستان دوران دبیرستان و بچه محلش ارتباطی نسبتا نزدیک و قابل اعتماد داشت، اما بدلیل وضعیت روحی آسیب دیده اش نه خود آمادگی داشت که چیزی بگوید و نه زندانیان دیگر زمینه مناسبی میدیدند تا با او دراین باره وارد صحبت شوند. در نتیجه موضوع پروندۀ "سازمان رهایی بخش خلقهای ایران" همچنان در ابهام و تاریکی قرار داشت - یا لااقل برای من چنین بود. من نمیدانم که آیا در آن زمان کسی واقعا می توانست با اطمینان بگوید که سیروس نهاوندی با طرح و نقشه ساواک "فراری" داده شد و با آگاهی کامل ساواک درحال جذب و عضوگیری افراد جدیدی در بیرون، و این بار با نام "سازمان آزادی بخش خلقهای ایران"، سخت در تلاش شکار بی گناهان است یا نه؟ اینها و بسیاری حوادث دیگر مربوط به این پرونده و این سازمان، چیزهایی بودند که بعدها فاش و آشکار شدند - و بنظر من هنوز نکات ناروشنی وجود دارد که کاملا صحت آنها روشن نیستند و همچنان در ابهام مانده اند. از جمله این که آیا این جریان، یعنی تشکیل "سازمان رهایی بخش خلقهای ایران" اساسا از ابتدا طرح ساواک بوده که بوسیله سیروس نهاوندی و دیگران در رهبری اجرا شده؟ یا نه، آنطور که بطور کلی تا کنون گفته شده، این یک حرکت اصیل بوده که در ایران و توسط سیروس نهاوندی شکل گرفته، اما پس از دستگیری آنها، سیروس نهاوندی، و احتمالا بخشی از رهبری، حاضر به همکاری با ساواک شده؟ و آیا تشکیل "سازمان رهایی بخش خلقهای ایران" با اطلاع و موافقت سازمان انقلابی حزب توده انجام گرفته - چون در آن زمان برنامه آنها فرستادن اعضا و کادرهای رهبری خود بداخل ایران برای آماده ساختن شرایط انقلاب بوده است - یا سیروس نهاوندی خود رأساً و بنا بر تحلیل خود اقدام به تشکیل این سازمان کرده است؟ زیرا اگر فرض را بر این بگذاریم که "پس از آنکه اعزام کادرهای اصلی سازمان انقلابی به ایران به طول انجامید، سیروس نهاوندی رفته رفته اعلام استقلال کرد"1، آنوقت چگونه میتوان این امر را توجیه کرد که او در همان زمان با کوروش لاشایی، پرویز واعظ زاده، مجید زربخش، مهدی جلایر و برخی دیگر که همگی در حالت مخفی و در خانه های تیمی بسر می بردند و از اعضای "سازمان رهایی بخش خلقهای ایران" هم نبودند، تماس دایمی داشته و از اوضاع ایران گزارش تهیه کرده و توسط مجید زربخش برای سازمان انقلابی حزب توده ارسال میکند؟2 بهرحال ابهاماتی از این قبیل وجود دارد، اما از آنجا که به موضوع بحث ما کمکی نمیکند، از آن در می گذرم.
سازمان انقلابی طبق برنامه خود، یعنی اعزام اعضاء، کادرها و رهبری به داخل ایران، همچنان اعضای خود را به ایران می فرستد و بسیاری از آنها در ارتباط با سیروس نهاوندی قرار گرفته و سیروس نهاوندی که همچون قهرمان سازمان انقلابی شناخته می شده، آنها را در "سازمان آزادی بخش خلقهای ایران" متشکل می سازد.
سوی دیگر داستان، اما، سناریوی به دقت طراحی شدۀ ساواک و سیروس نهاوندی - و بنظر من با شرکت یا کمک فکری رهبری "سازمان رهایی بخش خلقهای ایران" در داخل زندان، یعنی منوچهر نهاوندی، اکبر ایزدپناه، و آن دیگری - است که قدم به قدم عناصر دراماتیک داستان در بافتی ظریف تعبیه می شود. آنطور که ایرج کشکولی می گوید: "کوشش [سیروس] نهاوندی این بود که اعضای رهبری سازمان انقلابی را به بهانه تشکیل کنفرانسی در داخل کشور به ایران بکشد و همه را تسلیم رژیم سازد. این ضربه ای کاری به یک سازمان کمونیستی بود و می توانست از جنبه تبلیغاتی هم برای رژیم مفید واقع شود. شبیه این طرح توسط عباس شهریاری که به مرد هزارچهره معروف شد، برای حزب توده در نظر گرفته شده بود."3

گماشته و" گماشته ها"
زندگی جمع ما در همه جزییات و سطوح، از آن سه نفر بنحو آشکاری جدا بود. سلیمی مقدم نیز زندگی جداگانه خود را داشت. ما بطور طبیعی و بنا بر سنت زندان، سفره ای مشترک داشتیم، و کارها بطور چرخشی تقسیم شده بود. این نکته را حتماً باید بگویم که آن سه نفر اعضای "سازمان رهایی بخش خلقهای ایران" زندگی کاملاً منحصر بفردی داشتند - چیزی که شاید بتوان گفت در تمام طول تاریخ زندانهای سیاسی ایران بی سابقه بوده است. اول آن که سربازی مامور خرید آنها بود که هفته ای دوبار برای گرفتن صورت مایحتاج روزانه آنها به بند می آمد، و منوچهر نهاوندی یا اکبر ایزدپناه صورت مایحتاج و پول به او میدادند تا خرید آنها انجام گیرد. در کدام زندان در سراسر تاریخ می توان سراغ گرفت که زندانبان یک رژیم دیکتاتوری، بطور رسمی، برای خرید مایحتاج روزانه یک یا چند زندانی گماشته تعیین کند؟ همین یک نکته خود به تنهایی ماهیت رابطه این نوع زندانیان را با زندانبان شان افشا می کرد. نکته دیگر آن که هر سه نفر آنها خام خوار شده بودند و بهمین دلیل شیوۀ زندگی خاصی داشتند - که البته این امر بخودی خود هیچ اشکالی نداشت و بهیچوجه مخّل زندگی ما نیز نبود. تنها یک بار، روزی سعید سلطانپور به شوخی اشاره کرد که: "هروقت اینها غذا می خورند احساس می کنم توی یک اصطبل هستم." منظور سعید صدایی بود که از جویدن حبوبات خیس خورده مثل نخود و عدس - و گاه دانه انار - و جوانه گندم و مواد دیگری از این قبیل به گوش می رسید، و فضایی مانند جویدن علوفه بوسیله چارپایان را القا می کرد. آنها هر یک کاسه ای پلاستیکی در دامن خود می گرفتند و با تأنی و آرامش عجیبی غذای گیاهی خود را می جویدند. زندگی روزمرۀ آنها از ساعت شش صبح با ورزش صبحگاهی در حیاط زندان، که تا ساعت هفت طول می کشید، آغاز می شد، سپس دوش آب سرد می گرفتند و پس از آن تروتازه، هر یک جداگانه و با فواصلی مساوی، به رختخواب های خود تکیه داده و صبحانه می خوردند. طی یکی - دو هفته اول بتدریج وضعیت آنها توسط رحیم برای ما توضیح داده شد. آنها همه به عضویت حزب رستاخیز درآمده بودند و تقاضای عفو کرده بودند. از آنچه که رحیم می گفت، می شد بخوبی فهمید که او در وضعی مردد و درعین حال دشواری قرار دارد. او ضمن آن که به آنها اعتماد نداشت، اما سایه ای از تردید در گفته هایش به چشم می خورد که نشان میداد هنوز نمی تواند آن همه پلیدی را، که بزودی فاش شد، باور کند. رحیم رویهم رفته فردی ساده اندیش بود. شکرالله پاک نژاد گاه به نرمی و دوستانه کوشش می کرد رحیم را متوجه برخی خطراتی که از طرف آنها متوجه او بود، بکند. بنظر می رسید که رحیم با آنچه پاک نژاد می گوید چندان موافق نیست. بی آنکه با پاک نژاد بطور جدی و قطعی مخالفت کند، عموماً با عباراتی مثل: "من فکر نمی کنم این جور باشد" یا "خیال نمی کنم تا این حد رفته باشند"، وضع مردد خود را نشان می داد. پاک نژاد اطمینان داشت که آنها با ساواک همکاری می کنند، و بهمین دلیل خود همواره از آنها پرهیز می کرد.

به دام افتادگان، به دام انداختگان و دام داران!
چند هفته قبل از دستگیری کسانی که از طرف سیروس نهاوندی متشکل شده بودند، منوچهرنهاوندی، اکبر ایزدپناه و آن دیگری، چندین بار به بیرون از بند خواسته شدند، و درآغاز دستگیریها دو یا سه شب بطورکلی بیرون از بند بسر بردند و صبح به بند باز گشتند. در این هنگام روحیه رحیم درهم ریخته بود، و پس از دستگیریها فاش شد که خواهرش نیز جزو دستگیرشدگان است. پاک نژاد او را سرزنش می کرد که: "آخر مرد حسابی، تو چطور به خواهرت هشدار نداده بودی!" و او که سخت احساس گناه می کرد، از خشم بخود می پیچید و به نهاوندی ها دشنام می داد. منوچهر نهاوندی، اکبر ایزدپناه و آن دیگری، تقریباً بلافاصله پس از این دستگیریها آزاد شدند.
حدود سه ماه ازدستگیری ها گذشته بود که برای یازده نفر از آنها یک دادگاه علنی نمایشی تشکیل شد. پس از نمایش تلویزیونی از محاکمه یازده نفر اعضای دست چین شدۀ باصطلاح "سازمان آزادی بخش خلقهای ایران" در فروردین 1356، تعدادی از آنها را به بند ما آوردند. آقای عباس میلانی یکی از آنها بود و در همان روز ورودشان، خلاصه ای از وضعیت شان را توضیح داد و بنحوی روشن تر ازدیگران گفت که: ما بدلیل آن که از ابتدا در چنگ ساواک بودیم و آنها از همه چیز ما اطلاع داشتند، و احساس می کردیم که فریب خورده ایم، چاره ای جز همکاری نداشتیم. و بهمین خاطر هم قول داده شده که به زودی ما را آزاد کنند. ما بطور موقت در اینجا میهمان شما هستیم.
من آن روز بخاطر حقیقت گویی نسبی آقای میلانی دربارۀ پرونده شان، نسبت به او احترام خاصی احساس کردم. برخورد آقای میلانی، بخصوص در مقایسه با برخورد یکی دیگر از آنها، کیهان برزویی، که کوشش داشت بنحوی ماجرا را رنگ آمیزی کند و خود را همچنان استوار و بقول معروف "سرِموضع" نشان دهد، ارزش بیشتری پیدا می کرد.
تصویر آن روز همچنان تا امروز در خاطر من زنده و روشن باقی مانده است. یک بعدازظهر آفتابی بود و همه ما در وسط اتاق دوم که اتاق غذاخوری و تلویزیون ما بود نشسته بودیم، وچند نفر از آنها از جمله ایرج ابراهیمی (متهم ردیف اول) به دیوار جنوبی اتاق، پای پنجره تکیه داده بود، و کیهان برزویی که ناآرام بنظر می رسید و گاه در میان حرفهای میلانی جمله ای یا عبارتی می پراند، به داستان پرونده ای که روایت تلویزیونی و رسمی آن را قبلاً دیده بودیم گوش سپرده بودیم، تا شاید از زبان بازیگران آن نمایش، حوادث پشت صحنه را بشنویم. آن روز چیز زیادی بیش از آنچه در مجموع می دانستیم گفته نشد. در واقع ما انتظار نداشتیم که آنها ماجرای خارق العاده ای را افشا کنند، زیرا سوای روایت ساواک، همه چیز روشن بود. آن چه در آن شرایط بیشتر مورد نظر ما بود این که این تازه واردها از لحاظ امنیتی تا چه میزان بی خطر هستند، و آیا واقعاً آن طور که می گویند فقط برای مدت کوتاهی میهمان هستند و برای ما مزاحمت امنیتی بوجود نمی آورند؟ و تا آنجا که ظواهر امر نشان داد چنین نیز شد. از آن گذشته شرایط بسرعت تغییر کرد و فشار سازمان های دفاع از حقوق بشر روی دولت ایران، وضع داخلی زندان های سیاسی را نیز دگرگون ساخت.
یکی از اتاق ها به آنها اختصاص داده شد و بنحوی محترمانه به آنها گفته شد که می توانند سفرۀ خودشان را داشته باشند. آنها پس از مدت کوتاهی، پیش از آن که ماجرای نمایندگان عفو بین الملل و صلیب سرخ آغاز شود و به زندان ها بیایند، آزاد شدند و بند بصورت قبلی خود بازگشت.
من این مقدمه را که ظاهراً ارتباطی با بحث های فعلی در مورد نظرات و مواضع آقای عباس میلانی ندارد باین دلیل فراهم آوردم تا طرحی کمرنگ از پیشینه سیاسی ایشان، که برای برخی خوانندگان و بویژه نسل جوان ما ناشناخته است، ترسیم کرده باشم. زیرا اگر ما افرادی را که بهر دلیلی خود تصور می کنند احتمالاً می توانند نقشی در حیات سیاسی مملکت داشته باشند نشناسیم، آنوقت درک و قضاوت دربارۀ نظرات و بویژه انگیزه های آنها دشوار، یا سوء تفاهم برانگیز خواهد بود.

و آقای میلانی
برای شناخت آقای عباس میلانی، من تصور می کنم به میزان لازم مصالح وجود دارد، اما ممکن است کسی این سؤال را بکند که آیا جست و جو و تفحص در میان این مواد و مصالح، آن قدر ارزش دارد که کسی وقت گران بهائی را که در روزگار ما می توان برای امور مهم تری استفاده کرد، صرف معرفی کسی کند که چه بسا همین فردا با تغییر حوادث روزِ سیاسی از سکه می افتد و نرخ " آکادمیک" اش در بازار سقوط می کند؟ تصور می کنم این سئوال به حقّی است. ولی من برای این کار دلایل خودم را دارم. ضمن آن که مطمئن هستم این کوشش نه کافی، نه کامل و نه همۀ آن چیزی است که احتمالاً می توانست در شرایطی دیگر صورت گیرد، و نه اکنون و در کنار بحث هائی که در این رابطه مطرح شده اند.
و اما دلایل ِ من:
1 - معتقدم مقالۀ دوست عزیزم، ناصر زرافشان، به نامِ "وقتی آب سربالا می رود ..." که منجر به باز شدن این بحث گردید، کاری ضروری، به هنگام و هوشیارانه بود. چون موضوع عباس میلانی، موضوع یک فرد، یک آدم منفرد و مجرد نیست که بتوان به سادگی از آن گذشت. موضوع عباس میلانی یک عارضه ی سیاسی – اجتماعی جامعۀ ایرانیان – داخل و خارج – است که ما از گذشته با آن روبه رو بوده ایم. اما امروز به چند دلیل، تبدیل به یک پدیده ی سیاسی – اجتماعی ِ نسبتاً مهمی شده است که احتمالاً می تواند در برابر تحولات ِ آتی ایران، به عنوان مانعی سربرآورد. استقرار جمهوری اسلامی به عنوان یک رژیم بنیادگرا و دشمن سوگند خوردۀ تجدد، ترقی خواهی و گرایشات چپ از یک سو، و فروپاشی شوروی و اقمار آن به عنوان پدیده های "قبلاً موجود" اندیشه و فلسفه ی چپ از سوی دیگر – اگر چه به واقع آن دولت ها نمایندگان واقعی آرمان های چپ و مارکسیسم نبودند - موجب شده که عناصر و نیروهای ضد چپ، فرصت مناسبی برای حملات خود به چپ، به طور کلی، پیدا کنند.
2 - مقالۀ ناصر زرافشان، و به ویژه اشارۀ او به گفته ی من، مبنی بر همکاری عباس میلانی با ساواکی ها، برای من یادآوری این نکته بود که من خود نیز زمانی به نوشتن در بارۀ جایگاه و نظرات واقعی عباس میلانی اندیشیده بودم، و اکنون پس از سال ها که این امر به تعویق افتاده بود، آن اشاره تلنگر برعهدی بود که با خود کرده بودم.
3 - اشارۀ ناصر زرافشان به گفتۀ من، هم چنین مرا به نحوی، اخلاقاً متعهد می کرد که اکنون دیگر نباید بی تفاوت ماند. این تعهد از چند نظر برای من اهمیّت دارد: آن را هم چون یک دین به ناصر زرافشان؛ به همۀ آن ها که زندگی خود را شرافتمندانه، صادقانه و با درستکاری در تلاش برای بهروزی ایران، و آن ها که در تلاش برای آرمانی والا و انسانی گذارده اند؛ و نیز آن ها که توانسته اند خود را برکشند و هنوز به آرمان سوسیالیسم باور دارند؛ و به خود، مدیون می دیدم و به همین دلیل برای ادای این دین، دست به این کار زدم. من در این جا همچون شاهدی، کوشش خواهم کرد که وقایع را باز گویم.
درشناخت آقای میلانی
آن چه به طور رسمی و نیمه رسمیِ علنی دربارۀ آقای عباس میلانی در دسترس است، تنها مشخصات ظاهری او مثل نام، شغل، محل تولد، تحصیلات، تخصص و از این قبیل است که در حقیقت چیز زیادی در بارۀ شخصیت واقعی او نمی گویند. این ها همه مثل شناسنامۀ عکس دار و سیمای ظاهری یک فرد است. افرادی هستند که به سادگی آن نیستند که می نمایند. این گونه افراد گاه زندگی درونی و پوشیده تری هم دارند که برای شناخت آن ها، باید زندگی آن ها را در لابلای حوادث و وقایع جست و جو کرد. یک قانون عام و کلی برای شناخت پدیده ها وجود دارد و آن جست و جو و بررسی در گذشته و فرآیند تحول پدیده هاست. انسان نیز از این قانون مستثنی نیست. ناگزیر، برای شناخت آقای عباس میلانی، باید کمی به عقب برگردیم.
آقای عباس میلانی به عنوان متهم ردیف سوم از یازده متهمی که محاکمۀ نمایشی آنان از 20 تا 24 فروردین 1356 جریان داشت، به علت آن که سرتاسر آن ماجرا، از تشکیل یک سازمان سیاسی تا قرارهای تشکیلاتی و بحث های آن ها، و سپس تا دستگیری و بازجوئی، همه با رهبری مستقیم و مشورت ساواک و هم دستی سیروس نهاوندی انجام گرفته بود، به حق خود را ناگزیر می بیند که تسلیم شود و اعتراف کند و به شرکت در دادگاه نمایشی تن در دهد. اگر همۀ داستان همین باشد که تا امروز روایت شده، من تصور می کنم هرکس دیگری هم به جای آقای عباس میلانی بود همین کار را می کرد، هم چنان که تمام هم پرونده ای های او، و آن دیگرانی که به این دادگاه نمایشی آورده نشده بودند، نیز چنین کردند. تا این جای ماجرا، یعنی روایتی که عموماً از طریق منابع رسمی اعلام گردیده، به نظر می رسد که ایرادی بر تصمیم آقای عباس میلانی وارد نیست. اما می ماند دو نکته که من تصور می کنم چندان بی مورد نباشد که دربارۀ آن ها اطمینان حاصل کرد:
1 - آیا آن چه که در مطبوعات و رادیو و تلویزیون ها در آن زمان انعکاس یافت، و آن چه که کم و بیش مبنای همان اخبار است و از طرف آن "متهمان"، و در این جا از طرف آقای عباس میلانی گفته شده، صحت دارد یا نه؟
2 - آقای عباس میلانی از آن پس چه گونه زندگی کرده اند و خود را در جامعه چه گونه معرفی کرده اند؟ آیا ما با یک تصویر و شخصیت واحد و روشن روبه رو بوده ایم و هستیم، یا دو تصویر متفاوت، و گاه متضاد و ناروشن در برابر خود داریم؟ من در این جا سعی خواهم کرد این دو نکته را، تا آن جا که مواد و مصالح ِ موجود اجازه می دهد، روشن سازم.
یکی از منابع دست اولی که برای این منظور می توان به آن رجوع کرد، خاطرات آقای میلانی به نام " حکایات دو شهر"4 است. در این کتاب، اما، مطلب چندان دندان گیری که به کار ما بیاید، وجود ندارد، مگر آن که گفته های آقای میلانی را با روایت های دیگر و وقایع اصلی محک بزنیم، و هم چنین کوشش کنیم با بی طرفی و تنها برای دریافت حقیقت، میان سطرها را بخوانیم. این خاطرات که بنا به گفتۀ نویسندۀ آن، آقای میلانی، به مدت هفت سال روی آن کار شده، به نظر من با هدفی معین و دقتی کم و بیش حساب شده، تنظیم گردیده است. یکی از هدف هائی که نویسنده در این کتاب با دقت و قدم به قدم، مانند بنایی که با آجر روی آجر گذاردن ساخته می شود، دنبال کرده تا روایتی معیّن از فعالیت و زندگی سیاسی خود به نمایش بگذارد، این است که خواننده را در مسیری قرار دهد تا به این نتیجه گیری برساند که نویسنده قبل از هر چیز خود نسبت به نقش خویش در این فعالیـت، و نسبت به کل آن تشکیلات، روش کار، هدف ها و فعالان آن دچار تردید شده بوده، اما پیش از آن که فرصت پیدا کند تا خود را از آن مخمصه نجات دهد، گرفتار می شود.
آقای میلانی از روزهای پر هیجان، اما «شرمسار کننده»ی فعالیت سیاسی خود در آمریکا چنین یاد می کند: «چهارشنبه، روزی بود که نسخه ی انگلیسی هفته نامۀ "پکن ریویو"5 می رسید. وقتی به گذشته نگاه می کنم، به نظر می رسد که تقریباً همه چیز دربارۀ مجله به نحو شرمسار کننده ای مبتذل بود، اما در آن روزها ما آن را با اشتیاق می خواندیم و هم چون گذرگاه خود به سطوح بالاتر و بالاتر آگاهی سیاسی می دیدیم». (حکایات، ص. 98) و پس از آن که مبالغ معتنابهی از تصورات و تخیلات خام آن دورۀ خود و رفقایش سخن می گوید، نمونه ای از روش مطالعات گروهی یا حوزه ای تشکیلات شان را مثال می آورد: «یک بار سه نفر از ما انتخاب شدیم تا ببینیم آیا نظریه های مائو که "جوامع نیمه فئودال، نیمه مستعمره" خوانده می شود، در مورد ایران صدق می کند یا نه؟». (حکایات، ص. 99) و بعد، «ما سه نفر خانه ای در یکی از گتوهای اوکلند اجاره کردیم، بیش تر به دلیل ایدئولوژیکی تا سیاسی، ما می خواستیم به توده های ستم کش، نزدیک باشیم. برای نزدیک به دوسالی، هر روز ساعات طولانی روی این تحقیق کار کردیم. آمارهای اقتصادی، مونوگرافی ها، و کتاب ها را با دقت مطالعه کردیم. انبوهی از مقالات مائو در بارۀ اقتصاد را خواندیم و دوباره خواندیم.» (حکایات، ص. 99).
«ما به این نتیجه رسیدیم که نظریۀ مائو فاقد روشنی کافی است، اما البته، جرأت نکردیم که با این عبارت صریح بگوئیم. به جای آن در گزارش نهائی خود نوشتیم که ما سه نفر فاقد درک کافی، هم از اندیشه های مائو و هم از واقعیت جامعه ی ایران هستیم». (حکایات، ص. 99) و سپس با تمسخر اضافه می کند که: «به سخن دیگر، مشکل مائو نبود، بلکه ناکافی بودن شور انقلابی ما بود». (حکایات، ص. 99).
عدم صراحت و جرأت در انتقاد از شیوۀ کار تشکیلاتی، به تدریج تبدیل به تلخ کامی و سرخوردگی می شود: «برای ما جهان و همۀ ساکنانش ابزارهائی بودند تا در پیکار ما به کار گرفته شوند. من، دختری را که خودم به گروه مان جذب کرده بودم، تشویق کردم تا پاسپورت دوستش را که دوهزار مایل سفر کرده بود تا او را ببیند، بدزدد. اخلاقیات بی ملاحظه ی انقلاب، گاهی پلیدی های ما را مشروعیت می بخشد. همین اشباع شدن از چنین روح بی ملاحظه بود که سه هفته پس از ارائه پایان نامه ام، به ایران باز گشتم». (خاطرات، ص. 104).
با این جمله که نشان از سرخوردگی و خشم آقای میلانی است، این فصل از خاطرات او پایان می یابد.
اما علیرغم همۀ آن تجربه های تلخ، آقای عباس میلانی، می پذیرند که طبق برنامۀ سازمان انقلابی حزب توده، که اعضاء و کادرهای خود را برای فراهم کردن شرایط انقلاب به ایران می فرستاد، تحت نام مستعار کلانی در سال 1974، به ایران برگردند. در ایران، پس از استخدام در دانشگاه ملی، با پرویز واعظ زاده (نام مستعار حمید)، از اعضاء فعال کادر رهبری سازمان انقلابی که در حال مخفی
به سر می برده، تماس می گیرد. «چند هفته پس از آن که در شغلم در دانشگاه جا افتادم، با حمید تماس گرفتم.»(حکایات، ص. 116). دوبار با او قرار می گذارد و هر دوبار او را قال می گذارد. آقای میلانی خود چنین توضیح می دهد: «هر دو بار دروغ گفتم و گفتم که من وقت یا محل ملاقات مان را درست متوجه نشدم، حقیقت این بود که می دانستم ملاقات با او شروع فصلی جدید و خطرناک در زندگی من است، و من مردد بودم. اما اشتیاق بر تردید من غلبه کرد و قرار جدیدی برنامه ریزی شد.» (حکایات، ص. 116).
آقای عباس میلانی که بطور منظم با حمید قرار می گذارد و «در خیابان های پر جمعیت» حدود دو ساعت قدم می زنند، کم کم حمید را بهتر می شناسد: «در ادبیات، بویژه در رمان های روسی قرن نوزدهم، یک تصویر رمانتیک ایده آل از انقلابی وجود دارد. او جوان، خوش گذران اما صادق در خلق و خو، نمونه کاملی از تواضع و شفقت، سختگیر در اصول، وسواسی در جزییات، تک ذهنی در هدف، و جسور. حمید، نزدیک ترین کس به این تیپ ایده آل بود که من تا آن روز دیده بودم.» (حکایات، ص. 117).
سئوال این است که چگونه ایشان طی آن سال ها که در آمریکا از نزدیک شاهد آن همه بی اخلاقی و بی اصالتی تشکیلات خود بوده اند، تصمیم به قطع این ارتباط نمی گیرند و خود را از آن چاله نجات نمی دهند؟ و باز چگونه است که حتّی هنگامی که سرانجام آن «اخلاقیات بی ملاحظه» و آن «پلیدی ها» او را «اشباع» می کنند و با سرخوردگی به ایران باز می گردد، باز با کسی که به عنوان مسئول او تعیین شده، ارتباط می گیرد؟ آیا ذکر تنها کلمۀ «اشتیاق» توجیه کنندۀ «شروع فصلی جدید و خطرناک در زندگی» یک انسان می تواند باشد؟ و از همۀ این ها گذشته، چرا آقای میلانی پس از نزدیک به دو سال ارتباط منظم با تشکیلات سیاسی خود و انجام قرارهای منظم تقریباً دو ساعته با حمید، و گفت و گوهای طولانی با او و شناختن او به عنوان یک «رمانتیک ایده آل انقلابی» رمان های روسی قرن نوزدهم، و هم چنین علیرغم این شناخت از خویشتن که او نمی تواند به خاطر ایده ای بکشد یا کشته شود، هم چنان به کار با آن تشکیلات ادامه می دهد؟ پاسخ همۀ این سئوالات هنگامی داده می شود که اصل ماجرا با داستان پردازی های آقای میلانی مقایسه شود. به نظر من، همان طور که قبلاً اشاره کردم، همۀ این احتجاجات، فراهم آوردن یک به یک آن عناصری است که حکایت پرداز ما، آقای میلانی، قصد دارد آن صورت مسأله ای را که در ذهن خود دارد، شکل دهد، و آن ساختن یک دستگاه توجیه نظام مند، منطقی و قابل باور است که بدون این صغرا و کبرا چیدن ها، ممکن نمی نماید. آن دستگاه توجیه نظام مند، منطقی و قابل باور این است که ایشان خود، مستقلاً و رأساً، بدون هیچ گونه عامل فشار یا تحمیل، تنها به اتکاء «دریافت» خود به این نتیجه می رسند که این اندیشه و این شیوۀ مبارزه و این روابط تشکیلاتی راه به جائی نمی برد. نه کشف توطئه ی ساواک، نه احساس فریب خوردگی توسط ساواک و نه خیانت سیروس نهاوندی و نه تهدیدهای ساواک، هیچ کدام او را وادار نکرد که به این نتیجه برسد که: «ساده بود ادعا کرد که تصمیم من در زندان به علت این دریافت ویران کننده از خیانت نهاوندی بود، اما مقاومت من، بسی پیش از این کشف، در هم شکسته بود. مدتی بود که می دانستم من نمی توانم به خاطر ایده ای بکشم یا کشته شوم. اغواگری ایدئولوژی که زمانی چراغ راه نمای زندگی ام بود، درخشش خود را برای من از دست داده بود. حتّی پیش از دستگیری ام به این دریافت رسیده بودم که بازی قدرت، و تمام خشونتی که لازمۀ آن است، در من نیست. من به حمید گفته بودم که یک زندگی سادۀ معلمی چیزی است که من آرزوی آن را دارم.» (حکایات ، ص. 139).
معهذا آقای عباس میلانی هم چنان به این رابطه ادامه می دهند و سر قرارهای خود می روند. کدام شعور عام، با کنار هم قرار دادن واقعیتها و داستان آقای میلانی می تواند باور کند که گویندۀ این حرفها راست می گوید؟ داستان ساخته و پرداختۀ آقای میلانی مانند سناریوی ضعیفی است که نه شخصیت ها واقعی هستند و از انسجام لازم برخوردارند، و نه حوادث و وقایع هنرمندانه پرداخت شده اند. پلات نیز بسیار ضعیف و ناشیانه سرهم بندی شده است. گاه، در حین خواندن خاطرات آقای میلانی، این شک موذی سر بر می کشد که نکند آقای عباس میلانی نیز با سیروس نهاوندی در توطئه دست داشته است؟ به ویژه هنگامی که می دانیم ایشان توسط یکی از همکاران دانشگاهی شان برای هم کاری در یک گروه به اصطلاح اندیشمندان، که برای فرح پهلوی کار می کند، جذب شده اند. البته آقای میلانی در خاطرات خود می گویند که دعوت به این هم کاری را «محترمانه رد کردم، اما او پافشاری کرد. من قول دادم که درباره اش فکر کنم. با حمید مشورت کردم، و او مرا تشجیع کرد به آن ها بپیوندم. او گفت: چه طور می توانی رد کنی؟ این دعوت به درون شکم جانور است.» (حکایات، ص. 119). به این ترتیب، بنا به توصیۀ مسئول سیاسی خود، این دعوت را می پذیرد. اما مسئول او، پرویز واعظ زاده، زمانی که این خاطرات نوشته می شد، دیگر حیات نداشت تا صحت این ادعا را شهادت بدهد. او، بنا به روایت ساواک و اخبار روزنامه ها، ظاهراً در یک درگیری مسلحانه به همراه رفقای دیگر خود، توسط مأموران رژیم کشته شده بود.
حتّی اگر فرض خود ایشان را، که در سراسر کتاب خاطرات شان تلاش می کنند القاء کنند، بپذیریم، یعنی بی اعتقادی به آن سازمان سیاسی و سیاست و ایدئولوژی آن، پس چرا برای کار با آن " گروه اندیشمندان" که برای فرح پهلوی کار می کرد، از مسئول سازمانی خود اجازه می گیرد؟ یا چگونه است که آقای میلانی از طرف "سازمان انقلابی" بعنوان رابط ایرج کشکولی، که قرار است به ایران بیاید تعیین می شود و وظیفه دارد که ترتیب مخفی شدن او را بدهد؟ در "نگاهی از درون به جنبش چپ ایران" حمید شوکت از ایرج کشکولی می پرسد: «رابط تو در ایران چه کسی بود؟» ایرج کشکولی پاسخ میدهد: «عباس میلانی...میلانی قرار بود با من در روز و ساعت معینی در مقابل شرکت اتوبوسرانی تاج در تهران ملاقات کند و ترتیب مخفی شدنم را بدهد.» (ص. 228). می بینید که موضوع را از هر سرش بگیریم به نتیجه دلخواه آقای میلانی نمی رسیم.
به هر حال، وقتی ساواک در بزنگاهِ مناسب همه این افراد را دستگیر می کند، آقای میلانی که در همان جلسه ی اول در برخورد با عضدی (قلی ناصری)، سربازجوی کمیته، در می یابد که سیروس نهاوندی به عنوان عامل و مأمور ساواک، همۀ آن ها را به دام انداخته، حتّی پیش از آن که عضدی او را تهدید کند و مشتی به سینۀ او بکوبد، با خود می گوید: «می دانستم باید اعتراف کنم. من تنها سعی می کردم وقت بیش تری بخرم.» (حکایات، ص. 143). می توان سئوال کرد که آقای میلانی چرا سعی داشتند وقت بیش تری بخرند. برای سوزاندن یک قرار؟ برای نجات یک تیم از اعضای تشکیلات در یک خانۀ تیمی؟ برای به تأخیر انداختن شکنجه به منظور تمرکز قوای ذهنی و جسمی؟ هیچ یک! شگردهایی از این دست، که آقای میلانی چند چشمه از آن ها را این جا و آن جا در جریان بازجویی، سعی می کنند برجسته نمایند، هنگامی که ما می دانیم ماجرا از بیخ و بُن ساخته و پرداختۀ ساواک بوده، و هیچ چیز پنهان وجود نداشته که ساواک بخواهد آنها را زیر فشار بگذارد، چه قدر ناچیز، ناشیانه و کوچک می نماید. این ها تلاش های ساده لوحانه و بی پشتوانه ای است که آقای میلانی به کار می گیرد تا خواننده را متقاعد کند که او در بازجوئی ها شرافتمندانه عمل کرده؛ سعی می کند تا از خود تصویری تمیز و پاکیزه ارائه دهد.
اما، آقای عباس میلانی! به نظر من شرافتمندانه آن بود که ساده ترین و سر راست ترین کار را می کردید. شرافتمندانه آن بود که به جای ادامۀ بازی و شرکت در توطئۀ نفرت انگیز ساواک، نوشتن صفحات بی شماری از فعالیت های خود و دیگران، تهیه گزارش از فعالیت های کنفدراسیون دانشجویان ایرانی با جزئیات، تک نویسی در مورد عناصر مؤثر اپوزیسیون ایرانی در خارج، تحریف مبارزات مخالفان رژیم و خائن خواندن نیروهای اپوزیسیون، شرکت در دادگاه نمایشی، تهیۀ طولانی ترین (12 صفحه) لایحۀ به اصطلاح دفاعی، و ستایش از «سردودمان پهلوی با اقدام متهورانه» اش، تجلیل از «شاهنشاه آریا مهر» به عنوان «سکان دار کشتی ایران در اقیانوس متلاطم»، «بعد از دوران سیاه جنگ جهانی دوم»، و ...خلاصه به جای همۀ این مهمل کاریها و پیچیده کردن وضعیت خود، به نقش خود در آن تشکیلات اعتراف می کردید، برسر خوردگی خود از مبارزه و کناره گیری از فعالیت سیاسی تصریح می کردید، در دادگاه لایحه ای کوتاه و حقوقی ارائه داده و همان طور که خود در خاطرات تان ادعا می کنید: «راه شرافتمندانه ای برای پرداخت بهایی» که می دانستید «باید برای به دست آوردن آزادی» تان بپردازید، پیدا می کردید. همان گونه که برخی از زندانیان می کردند.
اما شما آقای میلانی، همان طور که آن روز در کنار ساواک و رژیم قرار گرفتید و به رفقای خود، آرمان خود و مردم پشت کردید، و از خود درستی و صداقت نشان ندادید، در خاطرات خود نیز با درست کاری و صداقت برخورد نکرده اید، و امروز نیز هم چنان با بی صداقتی سعی دارید حقایق را وارونه جلوه دهید.
آقای میلانی در خاطرات خود می نویسد: «من قبول کردم که در طول دادگاه از رژیم انتقاد نکنم، در مقابل قول داده شد ظرف یک سال آزاد شوم. من در واقع پس از یازده ماه و نیم بخشوده شدم. اما بعد، هنگامی که وسایل ارتباط جمعی شهادت مرا در دادگاه گزارش کرد، آنچه را که تراضی حکم6، در حقوق قانون اساسی بود، به خطابه ای در ستایش شاه تبدیل کردند.» (ص. 4 – 153).(تأکیدها از من است).
آقای میلانی در همین سه جمله چهار دروغ می گویند:
1 - اعضای این پرونده به هیچ وجه در وضعیتی قرار نداشتند که جرأت کنند وارد چنین معامله ای شوند، چه رسد به این که شرایط معامله را تعیین کنند. ساواک به اتکاء قدرت و تسلطی که بطور کلی داشت، همواره کوشش می کرد شرایط خود را تحمیل کند، بویژه در مورد این پرونده که اساساً سناریوی آن را خود نوشته بود و در نتیجه قصد داشت که پایان داستان را نیز خود تعیین کند. بنا براین صحبت از این که «من قبول کردم که در طول دادگاه از رژیم انتقاد نکنم»، حرف گزافی بیش نیست. (تأکید از من است).
2 - این که آقای میلانی یازده ماه و نیم در زندان بوده، درست نیست. ایشان در 14 دی 1355 دستگیر شدند و حدود یک ماه پس از آخرین جلسۀ دادگاه شان (24 فروردین 1356) آزاد شدند. با این حساب ایشان کم تر از پنج ماه در زندان بوده اند. در ضمن، ایشان (طبق اطلاعات خودشان در سایت نهادهوور) از سال 1356 تا 1357 (1978 – 1977)، یعنی بلافاصله پس از آزادی شان، در مرکز تحقیقات اجتماعی ایران استخدام می شوند. قبل از آن نیز از سال 1354 تا 1356 (1977 – 1975) در دانشگاه ملی ایران استادیار بوده اند. به معنی دیگر، ایشان از 1354 تا 1357، یعنی تا انقلاب، تنها چند ماه "غیبت" داشته اند. در مورد بخشودگی ایشان هم من تردید دارم که این ادعا صحت داشته باشد.
3 - این که وسایل ارتباط جمعی «شهادت» ایشان را «به خطابه ای در ستایش شاه تبدیل کردند»، ادعای مفتی است که متن 12 صفحه ای ستایش نامه ی ایشان از «سر دودمان پهلوی با اقدام متهورانه اش» و قهرمانی های «شاهنشاه آریامهر» در رهبری کشوری هم چون «اقیانوس متلاطم»، دلایلی انکار ناپذیر در رد گزافه گویی های آقای میلانی است. از تحریف مفهوم «ندامت» به «شهادت» هم درمی گذرم.
4 - و دروغ چهارم «تراضی حکم» است. تراضی حکم در نظام قضایی ایران وجود ندارد. تراضی حکم یکی از اجزاء نظام قضایی آمریکاست و بحث های موافق و مخالف بسیاری را دامن زده است. عموماً اعتقاد حقوق دانان بر این است که مغایر با قانون اساسی آمریکا و اصل عدالت در مادۀ ششم اعلامیۀ حقوقی آمریکاست. توضیحات زیر شاید به درک بیشتر این مفهوم حقوقی کمک کند:
فرهنگ وجود ندارد. Plea Bargain «هیچ
تعریف کامل و ساده ای از
آن را چنین تعریف میکند: Black's Law Dictionary
پروسه ای که به موجب آن متهم و دادستان در یک پروندۀ جنایی، به شرط موافقت دادگاه، به یک تراضی دو جانبۀ رضایت بخش می رسند. این پروسه معمولاً ناظر به اعتراف به گناه از طرف متهم به جرم کم تر یا فقط یک یا چند جرم از چند فقره بزهِ ارتکابی است، در ازاء آن به حکمی سبک تر از محکومیت احتمالی به خاطر اتهام سنگین تر، محکوم می شود. تراضی حکم اغلب در عمل نشان دهندۀ نه آن قدر "رضایت طرفین" که شاید "تشخیص طرفین" از قوت ها و ضعف های هم اتهامات و هم دفاعیات، در مقابله با مسائل پشت پرده دادگاه های جنایی پر هیاهو و دفاتر دعاوی حقوقی است. تراضی حکم، معمولاً پیش از دادگاه انجام می گیرد، اما در برخی حوزه های قضایی، ممکن است هر زمان قبل از اعلام رأی دادگاه صورت گیرد. هم چنین اغلب پس از دادگاهی که به یک هیئت منصفه ... منتهی می شود؛ طرفین ممکن است ترجیح دهند بر سر تراضی وارد مذاکره شوند تا تن به دادگاهی دیگر بدهند.»7
بعلاوه مورد آقای عباس میلانی و ده نفر دیگر این پرونده، از این مقوله به طور کلی جداست:
این گروه در یک دادگاه نظامی محاکمه شدند که از نظر حقوقی و قضایی دارای ماهیتی متفاوت است. - 1
2 - احکام دادگاه های نظامی غیر قانونی بودند، مگر آن که متمم هایی را که به قوانین جزایی ایران تحمیل شده بودند، قانونی بدانیم. هم چنین این احکام، نه بنا به اراده و تصمیم مستقل این دادگاه ها، بلکه بنا به نظر و ارادۀ ساواک و به علت کنترل آن بر این دادگاه ها، در صدور احکام خود تقریباً اراده ای نداشتند.8
3 - تراضی حکم، همان طور که در بالا تعریف شد، اولاً می بایست در نظام قضایی پیش بینی شده باشد – که در مورد ایران صدق نمی کرد – دوم آن که باید توسط متهم و دادستان، و با موافقت دادگاه، یعنی قاضی صورت بگیرد.
4 - مورد آقای میلانی – اگر در این معامله بپذیریم که ایشان واقعاً متهم بوده اند - فاقد عنصر دوم و سوم حقوقی، یعنی دادستان و قاضی بوده است، زیرا ساواک یک نهاد پلیسی بود. همان طور که می بینید، هیچ یک از اجزاء سه گانه در این معادله با این اصل حقوقی تطبیق نمی کند. به این ترتیب، ادعای آقای عباس میلانی، ادعایی بی پایه و اساس است، و تنها تلاشی است برای توجیه سازش و هم کاری خود با ساواک.من واقعاً از درک این موضوع عاجزم که وقتی آقای میلانی آن کلمات را به روی کاغذ می آوردند، یک لحظه نیندیشیدند که چه گونه در حال تحریف واقعیت هستند؟ آخر چه گونه ممکن است کسی با این بی پردگی و بی پروایی دروغ بگوید؟
دادگاه
اکنون ببینیم آقای میلانی در آن دادگاه نمایشی، چگونه "شهادت" داده اند. روزنامه کیهان در شمارۀ 10135خود بتاریخ 23 فروردین 1356 چنین گزارش می کند: «با پایان گرفتن دفاعیات متهم ردیف دوم، آقای عباس ملکزاده میلانی متهم ردیف سوم در جایگاه دفاع قرار گرفت و ضمن تسلیم لایحه مفصل 12 صفحه ای خود بدستور رییس دادگاه شروع به بیان آخرین دفاع خود نمود... ملکزاده میلانی دفاعیات خود را با تحلیلی از شرایط ایران قبل از آغاز سلطنت دودمان پهلوی آغاز کرد و یاد آور شد که: بررسی پدیده های اجتماعی بطور تجریدی ثمرات و نتایج مطلوب بدست نمیدهد. عدم توجه به وقایع و رویدادهای گذشته که ارتباط مستقیم با پدیده بانحراف کشیده شدن امروز من و جوانانی نظیر من شده است میتواند بطور مجرد در محکوم کردن ما موثر باشد. ولی در کشف ریشه ها و علل بنیادی و اساسی مطلب اثری ندارد.» آقای میلانی پس از مقادیری توضیحات دیگر، که روزنامه کیهان فشرده ای از آن را بدست میدهد، "شهادت" خود را چنین ادامه می دهند: «نزدیک به 50 سال پیش سردودمان پهلوی با اقدام متهورانه خود تحولات بنیادی در ایران را آغاز و جامعه ایرانی را در مسیر تحول و پیشرفت قرار داده و شاهنشاه آریا مهر بعد از دوران سیاه جنگ جهانی دوم در سخت ترین شرایط سیاسی و اقتصادی سکان دار کشتی ایران در اقیانوس متلاطم آن روز شده اند و نیاز به توضیح نیست که ثمرات پر برکت رهبری فرمانده عالیقدر ملت ایران چه ابعاد وسیع و اعجاب آوری دارد... جای تعجب نیست که بیگانه ای که سالها براین سامان و مواهب آن مسلط بوده و حالا از تمام مواضع خود رانده شده است بوسیله دیگری متشبث شود. چه وسیله ای بهتر از گروهی جوان پرشور و بی خبر میتواند در دسترس او باشد؟... متهم آنگاه وضعیت خود را بعنوان یک پدیده مرتبط با کل وقایع تاریخی و اجتماعی و اقتصادی ایران مورد اشاره قرار داد و اعتراف کرد که بهمین گونه او نیز اغفال شده است. وی سپس وضعیت خود را پس از مراجعت به ایران مورد بحث قرار داد و یادآور شد که در داخل کشور به بی اساس بودن تبلیغات بیگانگان پی برده است و از اولین روز بازداشت با صداقت کامل با مراجع مسئول همکاری کرده است و اینک در محضر دادگاه نیز، ماهیت فکری و دست آوردهای تازه خود را از مطالعه پیرامون اوضاع ایران بعرض میرساند به این امید که با نگرش به ندامت و صداقت او، بوی امکان خدمتگزاری درست و در جهت مسائل ملی و میهنی داده شود.»
البته از آنجا که روزنامه کیهان دفاع آقای میلانی را از قسمتهایی که خلاصه شده دقیقاً جدا نکرده است، آقای میلانی میتوانند از بیخ منکر همه چیز بشوند، اما از همین مقدار هم که در آن روزنامه نقل شده بخوبی می توان دانست که آقای میلانی "شهادت" نداده اند، بلکه دفاع ایشان یکی دیگر از همان ندامت نامه های کلیشه ای است که همه ما با آن آشنا هستیم.
یکی از ویژگیهای این پرونده آن بود که ساواک بطور مستقیم در شکل گیری آن دست داشت و از همه چیز آنها، به قول معروف از جیک و بوک آنها، بااطلاع بود. ساواک، که در آن سالها تصمیم گرفته بود مسأله مبارزه با رژیم را، اعم از شکل سیاسی و مسلحانه، برای همیشه حل کند و آن را ریشه کن سازد، ضمن همه اشکال دیگر فشار مانند سانسور، ، اختناق و دستگیریهای وسیع و تصادفی در خیابانها، با جمع آوری این عده نیز بعنوان یک تشکیلات "تروریستی"، چند هدف را نشانه گرفته بود:
1 - ارزیابی ساواک این بود که با گستردن چنین دامی، چه بسا به تیم های مسلحانه، که اطلاعات دقیقی از مقیاس آنها نداشت، دسترسی پیدا کند.
2 - با دستگیری یا کشتن آنها می توانستند در بوق و کرنا بدمند و با غلو کردن در نمایش قدرت و هوشیاری مأموران امنیتی خود، رعب و وحشت عمومی ایجاد کنند.
3 - با علنی کردن دادگاه افراد دست چین شده، "تروریست" ها را تبدیل به ابزار تبلیغاتی رژیم کرده، و از زبان آنها برای رژیم مشروعیت کسب کنند.
4 - به دولت، و در مرتبه اول به دربار، ثابت کنند که وجود آنها (ساواک)، برای بقا و حفظ رژیم، و امنیت کشور ضروری و اجتناب ناپذیر است، و از این طریق نفوذ و اهمیت خود را بالا برده و تشکیلات خود را از جنبه نیروی امنیتی، اداری و مالی تقویت کنند.
5 - از نظر بین المللی، که در آن زمان فشارهای سازمان های حقوق بشر بر دولت ایران آغاز شده بود، ودولتهای اروپایی از آنها حمایت می کردند، این اقدامات کوششی بود برای اطمینان دادن به غرب که دولت ایران به اتکاء نیروهای امنیتی هوشیار خود اجازۀ نا آرامی و بی ثباتی به هیچ نیرویی نمیدهد، و در عین حال از نظر رعایت مسایل حقوق بشر، با تشکیل دادگاههای علنی، حتی برای تروریست ها، طبق موازین بین المللی رفتار می شود.
آقای میلانی، اما، در کتاب خاطرات خود بنحوی ساده لوحانه، با خودبینی و خودشیفتگی سعی می کند نشان دهد که رژیم زیر فشار غرب ناگزیر شد که دادگاه آنها را علنی کند: «مورد ما توجه زیادی را در مطبوعات غرب بخود جلب کرد. آن فشارها، همچنین نفوذ رییس جمهور کارتر، این الزام را بوجود آورد که رژیم شاه سابقه غم انگیز حقوق بشر خود را بهبود بخشد. دادگاه ما قرار بود بخشی از این تلاش باشد.» (حکایات، ص. 153). اتفاقاً ماجرا بر عکس است. تا تشکیل دادگاه نمایشی این گروه، غرب اساساً از دستگیری این عده بی اطلاع بود. ساواک که از مدتها قبل مشغول تکمیل این سناریو بود، باارزیابی خود از اوضاع و احوال سیاسی، و بعنوان بدلی دفاعی در برابر فشارهای سازمان های حقوق بشر، همه آنها را در بزنگاهی دستگیر کرد که بتواند هدفهای خود را عملی سازد. دادگاهِ این افراد را تبدیل به نمایشی کرد تا هدف هایی را که در بالا برشمردم، بتواند با سروصدای هرچه بیشتر تحقق بخشد. دلیل آن که ساواک ترجیح داد یک دادگاه علنی ترتیب دهد و نه از آن نوع مصاحبه های تلویزیونی با مقام امنیتی (پرویز ثابتی)، اول آن که مصاحبه های تلویزیونی آنقدر رسوا شده بود که حتی آنان که خود داوطلبانه هم به آن نمایشات تلویزیونی می آمدند، مردم ممکن نبود باور کنند. دوم این که ساواک تصور می کرد تشکیل یک دادگاه علنی طبیعی تر و قابل باورتر خواهد بود.
آقای میلانی بخوبی ماهیت موضع گیری خود را در دادگاه می شناسند. بهمین دلیل پیشاپیش از همان روش "بدل" زدن یا "فرار به جلو" استفاده کرده و با تشبث به لودگی می گوید: «در فرهنگ لغت نابگرای رادیکالیسم سیاسی، تصمیم ما بعنوان عملی سازشکارانه و نشان ضعف، به تمسخر گرفته می شود.» (ص. 153). بنظر من، آقای میلانی باید از «رادیکالیسم سیاسی» بسیار سپاسگزار باشند که با گذشت و بزرگواری تمام، عملی را که هر فرد عادی و بی طرفی، اگر نه خیانت، که حداقل تسلیم، وادادگی، همکاری، آدم فروشی و خودفروشی می نامد، آنها بسیار مؤدبانه «عملی سازشکارانه و نشان ضعف» می نامند.
آقای میلانی که هنوز پس از 31 سال کتمان و انکار نقش خود هنگامی که بطور مشخص به او نشانی سندی را می دهند که او تهیه کرده، لاجرم با پذیرش ضمنی آن سعی می کند آن را توجیه کرده و لوث کند، می گوید: «ساواک بخش هایی از اوراق بازجویی مرا در نگارش مقاله ای علیه کنفدراسیون استفاده کرد.»9 (تأکید از من است). ما ایرانی ها به این می گوئیم "دم خروس". واقعیت، اما، فراتر از آن مقاله علیه کنفدراسیون دانشجویان ایرانی است. واقعیت این است که آقای میلانی درطول بازجویی های خود که از 14 دی 1355 تا پنج شنبه 18 فروردین 1356 جریان داشته، یعنی حدود سه ماه، اوراق بازجویی سیاه می کرده اند! با خواندن خاطرات آقای میلانی ما درمی یابیم که پس از تلفن ثابتی و مکالمه چند کلمه ای او با میلانی، همان تهدیدهای خشک و خالی هم قطع می شود و آقای میلانی مانند "بچه آدم" با "آدم" (اصطلاحاتی که بازجوها در مورد متهمانِ سر به راه بکار می بردند.) می نشیند و کارش را انجام می دهد. از این لحظه به بعد، نا گهان بطرز معجزه آسایی همه چیز تغییر می کند! عضدی دستور می دهد برایش چای بیاورند، به او و همسرش ملاقات می دهند، و ... و از همین جا به بعد دیگر چیز مهمی در خاطرات آقای میلانی دربارۀ بازجویی نیست، و تقریباً همه چیز، یا مسایل اصلی، مسکوت می ماند. ایرانی ها می گویند: هروقت دیدید بچه ای ساکت شده و صدایش در نمی آید، مطمئن باشید که دارد کارخرابی می کند! ظاهراً این قضیه در مورد برخی آدم های بزرگ هم صدق می کند! اکنون این سؤال پیش می آید که آیا آن اوراق سیاه شده در طول سه ماه بازجویی، فقط شامل همان مطالبی هستند که بنا به ادعای آقای میلانی، ساواک بخش هایی از آن را «در نگارش مقاله ای علیه کنفدراسیون استفاده کرد»؟ لازم است گفته شود این «بخش هایی» که آقای میلانی اشاره می کنند، بیشترین قسمت های این جزوۀ پنجاه صفحه ای را تشکیل می دهد. البته آقای میلانی می توانند مثل همیشه انکار کنند، توجیه کنند و شانه از زیر بار مسئولیت خود خالی کنند، اما همه انواع آکروبات بازیهای آقای میلانی خدشه ای به واقعیت وارد نمی آورد. واقعیت این است که آغاز و انجام کتاب و روش برخورد با موضوع، فصل بندی ها، مباحث ایدئواوژیک، زبان عمومی و بویژه اشارات پیاپی مانند «دکتر ملکزاده میلانی سپس شرح مبسوطی دربارۀ هر یک از گروههای متشکه کنفدراسیون نوشته و در ورای اختلاف نظرهای شخصی رهبران کنفدراسیون، به مسایل جنبی و در عین حال اساسی که در رابطه با تضادهای درونی کنفدراسیون است، اشاره می کند و دربارۀ اثرات انقلاب ایران در کنفدراسیون ...» یا «دکتر ملکزاده میلانی طی مطالب مشروحی که در این باره ...»10 (تأکیدها از من است)، و جا به جا نقل قولهای بلند بالای آقای میلانی، هیچ شکی باقی نمی گذارد که این جزوۀ پنجاه صفحه ای همان "بخش هایی" است که آقای میلانی سعی دارند آن را لوث کنند. آن تک جمله ها یا عبارات کوتاهی هم که اینجا و آنجا برای اتصال مطالب به یکدیگر آورده شده، شاید دو تا سه صفحه از کل این جزوه را تشکیل دهد. و اگر توجه داشته باشیم که این جزوه در بهمن 2535 (1355) بچاپ رسیده، در خواهیم یافت که این انبوه مطالب تنها ظرف دو یا سه هفته نوشته شده و هنوز تا تاریخ 18 فروردین 1356 وقت زیادی باقی است که آقای میلانی به تحقیقات آکادمیک شان ادامه دهند!
علاوه بر دلایلی که در بالا ذکر کردم باید به این نکته نیز اشاره کنم تا شاید دلیل اطمینان خود به این امر که نویسندۀ این جزوه را کسی جز آقای عباس میلانی نمی دانم، روشن تر کرده باشم. اواخر سال 1353 و اوایل 1354، من در کمیته در یک سلول انفرادی زیر بازجویی بودم. دکتر علی شریعتی در سلول کناری من بسر می برد و بعد به سلول روبروی من انتقال داده شد. طی این مدت تا زمانی که آزاد شد، او از بسیاری امتیازات برخوردار بود. اغلب اوقات درِ سلول او باز بود، غذای مخصوص داشت، میوه به وفور داشت، سیگار به فراوانی داشت، هفته ای یک بار سلمانی داشت، کتاب داشت، و از همه مهمتر قلم و دفتر و کاغذ داشت و اوقات خود را به نوشتن می گذراند. بعداً که کتاب او بنام "بازگشت به خویشتن" منتشر شد، دریافتم که آن کتاب محصول همان دوران و بهای آزادی او بوده است. امروز نیز، من، بنا به تجربه و شناختم از زندگی و آدمها، نمی توانم قبول کنم که ساواک تنها "بخش هایی از اوراق باز جویی" آقای میلانی را در نگارش آن جزوه استفاده کرده باشد، بلکه آن جزوه و بسی بیش از آن، و همچنین آن لایحه باصطلاح دفاعی آقای میلانی محصول سه ماه در کمیته بودن و بخشی از بهای آزادی آقای عباس میلانی بوده است - بهایی که ادعا می کنند "شرافتمندانه" بوده. لقمه ای که سگ از خوردن آن پرهیز می کند.
من نمی دانم این را به چه می توان تعبیر کرد که آدمی که یک فصل (حکایات، صص. 79 تا 86) از خاطراتش را به "دودول" خودشان و ختنه کردن حضرتشان اختصاص می دهند، و یا دربارۀ تحریک شدن خود هنگامی که اولین تانگو را با دختری می رقصند، سرقلم میروند که: «علیرغم آهار ضخیمی که پیراهن کرایه ای او داشت،» زیر دلشان چوب می شود (حکایات، ص. 67)، اما دریغ از یک جمله که دربارۀ خطای سیاسی خود بنویسند؟ من، واقعاً، از خوانندگان شرمنده ام، اما ناگزیر بودم که این نکته را بگویم.
آقای میلانی البته ممکن است تعبیر خودشان را داشته باشند، اما یاد آوری کنم که ایشان معتقدند: «یکی از مسایل مهم در روش شناختی زندگینامه نویسی این است که خاطره همواره خطاکار است. همه ما گرایش مان این است که گذشته را آن چنان که دلخواهمان است به یاد بیاوریم. افراد تاریخ را از منظر خود به یاد می آورند ... نه حتی وقتی که بخواهند عمداً تحریف کنند، بلکه حتی درعین صداقت مطلق گذشته را به سیاق مطلوب خودشان به یاد می آورند.» و چنین است که آقای میلانی زندگینامه خود را، «نه حتی وقتی که بخواهند عمداً تحریف کنند، بلکه حتی درعین صداقت مطلق، گذشته را به سیاق مطلوب خودشان به یاد می آورند.»
نهاد هوور
آقای میلانی کوشش دارند که همکاری خود با نهاد هوور را یک کار تحقیقاتی و آکادمیک جا بزنند. حال برای آن که ماهیت کار آقای میلانی در نهاد هوور را بشناسیم، کافی است که هدف و مأموریت این نهاد و علت وجودی آن را بشناسیم. این نهاد در سال 1919 توسط هربرت هوور بنیان گذارده شد. نهاد هوور ابتدا کوشش خود را وقف جمع آوری اسناد مربوط به جنگ جهانی اول کرد، اما بتدریج همراه با نیاز روزافزون وزارت دفاع، وزارت خارجه و برخی نهادهای دیگر دولت آمریکا به اطلاعات و تحقیقات دربارۀ مسایل سیاسی، نظامی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشورهای دیگر، بویژه کشورهای جهان سوم، هدفهای نهاد گسترش یافت. این نهاد یک مرکز تحقیقاتی سیاست عمومی جمهوریخواه است که آن را «دژ ضد کمونیسم غرب، یا "پشتوانه مغز" بوش نیز نامیده اند.»11
«در سال 2001، چنی معاون رئیس جمهور در مقابل هیئت ناظران هوور سخن گفت و از همکاریهای هوور با دولت بوش ستایش کرد و گفت: "من فکر می کنم خیلی خوب شروع کرده ایم، و این مهم است که ما حمایت و شرکت مشتاقانه سازمانهایی نظیر نهاد هوور را داریم، یکی از ذخایر اندیشه برجسته و سرچشمه ایده ها. دانلد رامسفیلد، کاندولیزا رایس، جان تایلر و بسیاری دیگر، هنگامی که ما کمپین و سیاست خود را به پیش می بردیم، کمک اساسی بودند. ما می خواهیم بخاطر آن چه که شما انجام داده اید تشکر کنیم و از شما بخواهیم که در طول چند سال آینده، بخشی از این مراوده باشید."»12
حضور و دخالت نهاد هوور در دانشگاه استنفورد، یکی از عوامل به خطر انداختن آزادی آکادمیک دراین دانشگاه است، و بهمین دلیل سالهاست که اعتراض بسیاری استادان و دانشجویان دانشگاه را برانگیخته است. برخی از اعضای هوور که جانبداری و تعصب سیاسی آنها فاش است، مانند آقای میلانی فرضاً، در دانشگاه استنفورد تدریس نیز می کنند. سؤال اینست که چگونه ممکن است کسی که از سیاست معینی دفاع می کند، بتواند بی طرفی خود را در مقام یک عضو دانشگاهی و در کلاس درس حفظ کند؟ بطور مثال، آقای میلانی، بعنوان دشمن متعهد و دوآتشه فلسفه مارکسیسم، که اهرم صعود خود از نردبان ترقی را بر پایه همین دشمنی ساخته، چگونه می تواند دربارۀ تاریخ، فرهنگ، ادبیات و سیاست ایران در کلاس درس شان بی طرفی را حفظ کنند؟ بطور قطع ایشان در کلاس درس خود دربارۀ ورود اندیشه و فرهنگ ترقیخواهی به ایران و دربارۀ ادبیات معاصر ایران همان تحریفاتی را سر هم خواهند کرد که در مصاحبه شان با روزنامه "هم میهن" کرده اند، در کتاب خاطراتشان مرتکب شده اند، و در هر جای دیگری که این فرصت را بدست آورند چنین خواهند کرد. تصور می کنم همین مختصر کافی است. البته آقای میلانی، مطابق روش همیشگی شان، می توانند همه این حقایق را انکار یا توجیه کنند، اما وجدان علمی در کالبد محقر نمی گنجد.
براستی آقای میلانی در نهاد هوور چه می کنند؟ در سایت هوور، در صفحه ای که آقای عباس میلانی را معرفی می کند، زیر نام و در کنار عکس ایشان توضیح کوتاهی آمده: «تخصص: مسایل فرهنگی، سیاسی، و امنیتی ایران» بنظر می رسد که ما تنها با یک دانشگاهی سروکار نداریم. ایشان در مسایل امنیتی هم تخصص دارند! شاید به همین دلیل است که ایشان در نهاد هوور حقوق می گیرند. (خیال می کنم دارم پرونده ام را سنگین می کنم. خاموش!)
مصاحبه با "هم میهن"
اکنون می پردازم به مصاحبه آقای میلانی با روزنامه "هم میهن" که در واقع علت اصلی همه این بحث ها بوده است. من در اینجا بی آن که قصد داشته باشم به روش و کیفیت موضوعاتی که آقای میلانی در آن مصاحبه طرح کرده اند بپردازم، کوشش خواهم کرد بر موضوع صحبتهای ایشان متمرکز شوم. تنها ناچارم به این نکته اشاره کنم که پس از خواندن پاسخهای ایشان به منتقدان، متوجه شدم که سطح کیفی یا روش بحث ایشان همان است که در مصاحبه شان در روزنامه "هم میهن" دیده بودم. من ابتدا تصور می کردم که سطح نازل بحث شاید بعلت آنست که این گفت و گو در یک روزنامه انجام گرفته، چون ظاهراً در روزنامه ها شاید مجال و فضای مناسب برای یک بحث جدی و عمیق بوجود نمی آید. اما وقتی "پاسخ به منتقدان" ایشان را خواندم بسیار متأسف شدم که دیدم با آن که آقای میلانی این فرصت را داشته اند که نظرات خود را دقیق تر و سنجیده تر بیان کنند، همان بحث ها را با همان روش و کیفیت نازل و عوامانه، و بدور از وقار یک فرد دانشگاهی، به همراه مشتی انگ و دشنام، با خشم و عصبانیت تکرار کرده اند.
از مباحثی که آقای میلانی در مصاحبه خود طرح کرده اند، یکی موضوع روشنفکران ایرانی است که بنظر میرسد برداشتها و قضاوتهای ایشان مبتنی بر یک تفسیر شخصی از این مقوله است، وهم از این پایگاه است که آتشبار خود را بر روشنفکر چپ سیاسی و ادبی و مترقی ایرانی شلیک می کنند. ایشان، برای آن که از لحاظ نظری، یا اگر بزبان آکادمیک بخواهیم بگوئیم از نظر روش شناختی، مخالفت خود با این نوع روشنفکری را صورتی موجه و منطقی بدهند، ابتدا در یک جمله خواننده را به مبدأ باصطلاح تاریخی، یا بقول خودشان "نوتاریخی گری" نفوذ روشنفکری و اندیشه تجدد در ایران ارجاع می دهند و سپس به اتکاء همین یک جمله باصطلاح تاریخی یا "نوتاریخی گری"، نظرات خود را ارائه می کنند. من در اینجا به سنت روشنگری و روشنفکری محققان، تاریخ نگاران و ادبای کلاسیک ایرانی که از خود میراثهای معتبری بجای گذارده اند و طبعاً در اندیشه و رفتار روشنفکران پس از خود تأثیری ماندگار داشته اند، چیزی نمی گویم، چون می خواهم موضوع بحث را در همان چارچوبی نگهدارم که آقای میلانی به آن پرداخته اند. ایشان بدون ارائه، یا اشاره به، هیچ سند تاریخی می خواهند این ادعا را ثابت کنند که «مفهوم روشنفکری ای که در ایران جا افتاده، مفهوم دیگری از روشنفکری است. به این معنا که به لحاظ نفوذ روسیه، یعنی فرهنگ روسیه قرن نوزدهم در ایران، بسیاری از مفاهیم تجدد به ایران وارد شد که البته به گمان من به آن توجه کافی نشده است.» تمام اظهار نظرات یا در واقع احتجاجات بعدی آقای میلانی به کل جریان روشنفکری چپ و مترقی ایران، اعم از هر جریان سیاسی و غیر سیاسی، بر پایه همین یک جمله تحریف آمیز و عوامانه استوار است. مگر آن که اعتبار نظر ایشان را به تأکید پایان جمله شان - «که البته به گمان من به آن توجه کافی نشده است» - موکول کنیم!
تأکید براین نکته مهم تاریخی ضروری است که تا امروز هرچه در باب تجدد و پیدایش جنبش روشنفکری در ایران گفته شده، همه جا از نفوذ اندیشه و فرهنگ غرب صحبت بوده. در این زمینه به میزان کافی کتابها و اسنادی انتشار یافته که می توان به اتکاء آنها آغاز حیات فکری، اجتماعی و فرهنگی جدید را درایران شناخت و پیشگامان جنبش روشنفکری، ترقیخواهی و اولین سفیران اندیشه های جهان غرب را که در تغییر شیوۀ کهن و سنتی زندگی در ایران همت ورزیده اند، نام برد. از کسانی که «در تاریخ اندیشه های جدید اجتماعی و سیاسی ایران در ارتباط باسیاست ترقیخواهی و کارنامه اصلاحات»13 با روش علمی، پیشقدم بوده و به جرأت می توان گفت که یکی از معتبرترین تاریخ نگاران ما هستند، آقای فریدون آدمیت است که تنها در همین مقوله چندین (پنج یا شش) کتاب به چاپ رسانده اند.
آقای عباس میلانی از همان ابتدا با دادن نشانی عوضی، کوشش دارند ذهن خواننده را منحرف ساخته و اورا به بی راهه بکشاند: «به لحاظ نفوذ روسیه، یعنی فرهنگ روسیه قرن نوزدهم در ایران، بسیاری از مفاهیم تجدد به ایران وارد شد». این کار را آگاهانه انجام می دهند تا سخنانی را که قرار است بعداً بگویند، بر زمینه ای - لابد "نوتاریخی گری" - سوار کرده باشند.
در مورد ریشه های تجدد و پیدایش روشنفکری در ایران، در کتاب "فکر دموکراسی اجتماعی در نهضت مشروطیت ایران" می خوانیم که: «روشنفکران جملگی در زمرۀ درس خواندگان جدید بشمار می رفتند، نمایندۀ تعقل سیاسی غربی بودند، خواهان تغییر اصول سیاست، و مروج نظام پارلمانی. تکیه گاه فکری این گروه، در درجه اول، اندیشه های انقلاب بزرگ فرانسه بود. حتی در اوایل نهضت می شنویم که: جوانان پرشور "هرکدام رساله ای از انقلاب فرانسه در بغل دارند، و می خواهند رل ربسپیر و دانتن را بازی کنند...گرم کلمات آتشین اند." شگفت نیست که در اوان مشروطیت هم دو کتاب در انقلاب فرانسه ترجمه شده باشد.» 14
تازه آنجا هم که آقای میلانی روشنفکر نوع اروپایی (انگلیسی و فرانسه) را در برابر روشنفکر نوع روسی قرار می دهند واظهار می کنند «که این نوع تعارض با قدرت و این نوع خودشیفتگی را نداشت»، نمونه ای بدست نمی دهند تا ما لااقل دریابیم که مشخصاً منظورشان کدام نوع روشنفکر انگلیسی یا فرانسوی است. آیا منظورشان امیر عباس هویدا است؟! از آن گذشته، حتی اگر سخن آقای میلانی، یعنی نوع انگلیسی و فرانسوی روشنفکری که «تعارض با قدرت» ندارد را بپذیریم، این سؤال پیش می آید که مگر تغییر نظام سیاسی - اقتصادی یک کشور، یا مخالفت با استبداد و فراهم آوردن زمینه های اصلاح و استقرار حکومت قانون، یا فراهم آوردن زمینه های انقلاب مشروطیت، نوعی تعارض، یا در واقع مبارزه با حکومت استبدادی وقت نبود؟
شرایط مختلف اجتماعی، شکل های متفاوت مبارزه را ایجاب می کند. اما شکل های متفاوت مبارزه ضرورتاً ماهیت و هدف اساسی مبارزه، که بمعنی تغییر یک ساختار اجتماعی کهنه به ساختار اجتماعی نوین است، را عوض نمی کند. مشکل آقای میلانی، که همواره کوشش کرده اند آن را پنهان سازند، در اصل بینش ایشان است. از آنجا که او با گوهر اندیشه تغییر، تحول و تکامل، که تبلور آن در فلسفه مارکسیسم است، بطور بنیادی و ریشه ای مخالف اند، و از شهامت اخلاقی لازم برخوردار نیستند که آن را به زبان آورند، بناچار آسمان و ریسمان می بافند و دچار پرت و پلاگویی می شوند. بطور مثال، برای رد روش ماتریالیستی درک تاریخ متوسل به روش "نو تاریخی گری" می شوند بی آنکه جرأت کنند روش ماتریالیستی تحلیل تاریخی را، آشکارا انکار کنند. و هنگامی که "نو تاریخی گری" را تعریف می کنند، تعادل خود را ازدست می دهند: «تلفیقی...از یک نوع نگاه به اصطلاح ساخت گرا، روان کاوانه و زبان شناسانه. جنبه هایی از والتر بنیامین...تکه هایی از لوکاچ...اندکی فروید»! می بینید. ناگهان آدم دچار این شبهه می شود که آیا ایشان دستورالعمل آشپزی می دهند (مخلوطی از اسفناج ورامین و شهریار، یک زبان گاو یا گوسفند، چندتایی چغندر، تکه هایی از برگ کاج، مقداری حبوبات، اندکی نمک...) یا تعریف آکادمیک از یک روش تحلیل تاریخی فرامارکسیستی؟! آنچه ایشان می گویند مثل آش شله فلسفیکار است! همین است که ایشان "مبارزه" را به "تعارض" تبدیل می کنند، چون مبارزه یک تغییر بنیادی، یعنی انقلاب، را دنبال می کند و آقای میلانی از انقلاب هراس دارند. و در زمانی که حتی خود استالینیست ها از ابراز آشکار نظرات خود شرمگین هستند و اغلب خود را پنهان می کنند، آقای میلانی استالینیسم را علم کرده و ترجیع بندوار تحت نام استالینیسم به همه ارزش های تاریخی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، ادبی و هنری کلیه عناصر مترقی ایران، اعم از چپ و غیر چپ، حمله کرده آنها را انکار می کنند. حال آنکه باید به ایشان یادآور شد همین قدر هم که اکنون شما به آگاهی خود می بالید، صدقه سر همان مطالعات مارکسیستی گذشته تان است که هنوز هم از اصطلاحات و زبان و روش آن علیه آن و به نفع ارتجاع استفاده می کنید.
درحالی که سنت روشنگری و روشنفکری در ایران، به شهادت تاریخ، از سرچشمه اندیشه های فلسفی غرب الهام گرفته، آقای میلانی همچنان کلیشه ساختگی و فرسوده ای را که در کتاب خاطراتشان هم از آن حرف میزنند، تکرار می کنند و روشنفکر روسی قرن نوزدهم را الگوی روشنفکران ایران قالب میزنند.
درسال 1275 هجری قمری، پس از دورۀ فترت هفت ساله میرزا آقا خان نوری، که فریدون آدمیت زمامداری اورا «معرف تفکر ارتجاعی...به معنای دقیق کلمه» توصیف می کند، در یک فاصله سه ساله ترقیخواهی، اقداماتی در جهت رشد اجتماعی و تحول ذهنی صورت می گیرد که از جمله آنها نوشتن و ترجمه رسالات فلسفی و اجتماعی ای است که یکی از آنها "گفتار در روش بکار بردن عقل" اثر دکارت است. همچنین اندیشه های اسپینوزا، هگل و کانت برای روشنفکران آن دوره چندان جاذبه داشته که گوبینو، وزیر مختار فرانسه در ایران را به حیرت انداخته، می نویسد: «این افکار روشن و نام فلاسفه معروف را که هیچکس تصور نمی کند با آن آشنایی داشته باشند، در کتبی پیدا کرده اند که مخصوصاً از مملکت آلمان به ایران وارد می کنند.»15 با این حال آقای میلانی همچنان جعل می کنند که «به لحاظ نفوذ...فرهنگ روسیه قرن نوزدهم در ایران، بسیاری از مفاهیم تجدد به ایران وارد شد.»
آقای میلانی آگاهانه و با سوء نیت، همه فاکت ها و واقعیت های تاریخی را نادیده گرفته و پیشگامان اندیشه ترقی و کسانی مانند میرزا فتحعلی آخوندزاده، ملکم خان، میرزا آقا خان کرمانی، میرزا محمد خان مجدالملک، طالبوف تبریزی و دهها روشنفکر دیگر را از تاریخ حذف می کنند و با یک خیز به دوره ای فرود می آیند که به تصور خود زمینه مناسب برای طرح نقطه نظرات و حملاتشان علیه چپ است. برای کسی که خود را محقق و دانشگاهی می داند و همه افتخار و اعتبار و تشخص زندگی اش بر آن بنا شده، موجب بسی تأسف است که دربارۀ مسایل مهم تاریخی و فرهنگی یک ملت برخوردی چنین عامیانه و مغرضانه داشته باشد. نه تنها عامیانه، که با تحریف آن واقعیت ها تلاش کند مفهومی ساختگی را که سالهاست دستاویز موجودیت خود ساخته جا بیندازد و آن را بعنوان واقعیت تاریخی جا بزنند. آقای میلانی با تأکید بر بخشی از نیروهای سیاسی و اجتماعی دورۀ معینی از تاریخ ایران، و تعمیم آن بر همه عرصه های تاریخی و اجتماعی و استنتاج کلی از آن، نه تنها عدم آگاهی خود از درک تاریخ، بلکه بیگانگی خود با تاریخ ایران را نشان می دهند. روشنفکران استالینیست ایرانی، یعنی کل روشنفکران حزب توده، در مقایسه با گروههای بی شمار متنوع و بزرگ روشنفکری ایران، شماری بسیار ناچیز بودند و تأکید بر این جزء و استنتاج عام از آن، جز بغض نیست و گوینده آن تنها خود را بی اعتبار می سازد.
مسأله دیگری که آقای میلانی با همان روش بغض آلود کوشش دارند بر تمام ارزشهای چپ خط بطلان بکشند، هنگامی است که مصاحبه گر از او می پرسد: «شما فکر می کنید روشنفکر بودن در ایران باید همراه با یک نوع چپ گرایی باشد...؟» و او در پاسخ می گوید: «من اینطور فکر نمی کنم. اتفاقاً فکر می کنم یکی از پیامدهای نتیجه تحولات انقلابی ایران این بود که پیوند تنگاتنگی که تا آن زمان وجود داشت، یعنی روشنفکر انگار همزاد چپ بودن بود را از بین برد.» لازم است کمی روی این حرف تأمل کنیم. آقای میلانی چه می خواهد بگوید؟ از کدام "پیامدها" صحبت می کند؟ کدام "تحولات انقلابی" منظور نظر ایشان است؟ آن "پیوند تنگاتنگی" که به آن اشاره می کنند، چگونه از بین رفت؟ آن کدام "پیوند تنگاتنگ" بود؟
من وقتی روی این قسمت از حرفهای این آدم تأمل می کنم، در برابر خود چهرۀ زشت مردی انتقامجو را می بینم که خاکستر شدن آمال هزاران استعداد جوان و آرمان خواه - چپ و غیرچپ - را «یکی از پیامدهای نتیجه تحولات انقلابی ایران» می شناسد، که از نظر ایشان به آن انجامید که اگر «شما الآن از هر ایرانی بپرسید که 10 آدم جدی که در زمینه ایران کار می کنند چه کسانی هستند، فکر نمی کنم حتی یک نفر چپی در میان آنها وجود داشته باشد» و بعد، برای نمک پاشیدن برزخم، با بی حیایی هر چه تمام تر نمونه هایی از فعالان غیر چپ نام می برند. آیا این گونه حرف زدن ناشی از کینه ای کور به چپ نیست؟ این کینه از کجا سر چشمه گرفته؟ آقای میلانی چشم های خود را بر جنایات سی ساله حکومتی که با همه قدرت خود و با انواع ابزار خفقان و سرکوب و کشتاری که در اختیار دارد، تمام عرصه های سیاسی، فرهنگی، هنری، اجتماعی، ادبی وغیره... را قرق کرده، خشن ترین سانسورها را برقرار کرده، نسل چپ را ریشه کن کرده، برومندترین نیروهای مخالف و منتقد - چپ و غیر چپ - را قلع و قمع کرده، می بندند و با بدخواهی، شادمانه «از پیامدهای نتیجه تحولات انقلاب ایران»، و با غرور از «آدم هایی که فعال هستند...[و] مطرح اند» دم میزنند! همین نوع کین توزی است که می تواند به راحتی هزاران چپ را سر بزند. همانطور که استالین کرد، مائو کرد، هیتلرکرد، پل پوت کرد و خمینی کرد. البته ایشان در "پاسخ به منتقدان" ظاهراً قصد داشته اند که کراهت گفتارشان بکاهند، اما از آنجا که تفرعن "آکادمیک"شان اجازه نمی دهند بی پیرایه و ساده خطای خود را تصحیح کنند، با توضیحاتی که داده اند، دستشان را بیشتر رو کرده اند. بد نیست اظهار نظر ایشان و توضیح شان، هردو را، با یکدیگر مقایسه کنید. در مصاحبه شان با "هم میهن" گفته اند: «شما الآن از هر ایرانی ای بپرسید که 10 آدم که در زمینه ایران کهر می کنند چه کسانی هستند، قکر نمی کنم حتی یک نفر هم چپی در میان آنها وجود داشته باشد.» و در "پاسخ به منتقدان" چنین توضیح می دهند: «هرگز، برخلاف ادعای برخی منتقدان، نگفته ام که هیچ روشنفکر چپ درایران کار جدی نکرده.»(تأکیدها از من است) توجه کنید که ایشان در هر دو مورد با چه یقین و اطمینانی قیدهای "حتی" و "هرگز" را بکار برده اند. اینها حرفهای کسی است که به دروغ ادعا می کند «همانطور که بارها نوشته ام، هیچ کدام از نظراتم را چیزی جز "گمان" نمیدانم.» (پاسخ به منتقدان).
دشمنی آقای میلانی با چپ آنقدر در جانشان رسوب کرده که حتی قوای ذهنی و آگاهی او رامسموم و فلج ساخته تا آنجا که دچار پرت و پلاگویی می شوند. مثلاً این که: «اگر تمام روشنفکران و نویسندگان 10 ، 15 سال اخیر ایران را جمع بزنیم، به اندازۀ "ذبیح الله منصوری " کتاب نفروخته اند.»
آقای میلانی یا ماهیت و عملکرد رژیم گذشته، و بطریق اولی رژیم فعلی ایران، را نمی شناسند، یا به نفع شان نیست که وارد بحث آن بشوند. ایشان نمی دانند که دیکتاتوریها و حکومتهای مستبد و توتالیتر، بویژه دشمن خلاقیت های فرهنگی، ادبی و هنری پیشرو هستند و با تمام قدرت هرگونه نوآوری و اندیشه انتقادی را سرکوب می کنند. برای ما ایرانیان که سراسر تاریخ زندگی مان را حکومتهای مستبد و دشمن آزادی رقم زده اند، منطقاً باید درک این موضوع آسان باشد. اما چگونه است که آقای میلانی از درک این نکته عاجزند؟ باید به ایشان گوشزد کرد که اگر آقای ذبیح الله منصوری «انبوهی کتاب چاپ کرده،تمامش هم پر فروش بوده» (میلانی، هم میهن) علتش آن بوده که سانسور و اختناق پهلوی ها، و همچنین جمهوری اسلامی، از انتشار آثاری که بهر نحوی زبان انتقاد اجتماعی داشتند، به شدت و با خشونت جلوگیری کرده اند. اگر حکومت های ایران اجازه میدادند که فرضاً "چشمهایش" یا "پنجاه و سه نفر" و یا "توپ مرواری" آزادانه انتشار یابند و در معرض برخورد آراء قرار گیرند، و مجال رشد طبیعی به نویسندگان و هنرمندان ما میدادند، آنوقت شما میدیدید که ترجمه های ذبیح الله منصوری چگونه باد می کرد و حتی بقال ها از پذیرفتن مجانی آنها برای پیچیدن خرما سربازمی زدند؛ و بچه ها از استفاده از اوراق آن برای درست کردن دنباله بادبادک پرهیز می کردند! شما می گویید: «در شرایطی که کتاب های نویسندگان درجه یک هزار تا دوهزارتا چاپ می شد، او [ذبیح الله منصوری] با تیراژ 11 هزارتایی کتابهایش را چاپ می کرد و تمامش هم پیش فروش می شد»، اما من می گویم شما مغرضانه چشم تان را بر این واقعیت عریان بسته اید که در تمام دوران پنجاه و هفت سال حکومت پهلوی ها، نمایندگان فرهنگ و ادب ایران را سانسور کردند، به زندان افکندند، شکنجه کردند، لب دوختند، آتش زدند، تیرباران کردند و آثارشان را نابود ساختند تا کوچکترین نشانِ آنها را محو کرده باشند، با این حال آنها همچنان سرآمد ادبیات و هنر و فرهنگ ایران باقی ماندند. آیا این فرومایگی نیست، در زمانی که نویسندۀ یک داستان متوسط را، که به استعاره یک جمله لابلای داستانش گنجانده، به شش ماه زندان محکوم می کنند، آنوقت شما از تیراژ بالای یک مشت آشغال بعنوان ادبیات نام می برید؟ اگر رژیم شاه و پدرش تا آن حد نادان و احمق نبودند که مانند فئودالهای عهد عتیق، کشوری با گذشته فرهنگی غنی و مردمانش را تیول خود بدانند، و اجازه میدادند که یک آزادی نسبی برقرار باشد، امروز شما این ترّهات را نمی بافتید و می دیدید که ادبیات چپ و مترقی، با معیارهای والای زیبایی شناختی چگونه قفسه های کتابفروشی ها را پر می کرد و با تیراژی غیرقابل باور بفروش می رفت. این امر اتفاق نیفتاد چون کسانی که بر ایران حکومت راندند موجوداتی از نوع شما بودند که با گوهر اندیشه آزادی و ترقی دشمن بودند، و محصول خفقان و سرکوب آنان همین چیزی است که امروز در ایران حکم می راند و در برابر همان مقدار ناچیز آزادیهای فردی هم با سرسختی تمام ایستاده است. من ناچارم در اینجا نمونه ای را شاهد بیاورم تا نظرم ملموس تر شود. در اوج دیکتاتوری شاه، در اوایل سالهای 50، یک سری کتابهای باارزش در زمینه های مختلف توسط یک انتشاراتی گمنام بنام "صدای معاصر" منتشر می شد که مشخصات آنها، انتخاب موضوعات اساسی، کیفیت خوب، قیمت ارزان، تیراژ بالا بود. پائین ترین تیراژ این سری کتابها، غیر از نمایشنامه، 5 هزار بود. یکی از آن کتابها بنام "میرویم کمی هیزم جمع کنیم"، کتاب کم حجمی دربارۀ جنایات اسرائیل علیه مردم فلسطین بود که ظرف یک سال 30 هزارتا از آن بفروش رفت. برای اطلاعتان باید بگویم که این کتاب توسط ناصر زرافشان ترجمه شده بود، و من که با باقر مومنی، بنیان گذار این انتشاراتی، همکاری می کردم، کتاب را به چاپ سپرده بودم. حالا شما از تیراژ بالای "مفاتیح الجنان" حرف می زنید؟ اگر نمی دانید، باید بگویم - و این را امروز از هر فرد عادی در خیابانهای تهران می توان شنید - که در همان زمان که رژیم شاه توسط ساواک و دستگاههای پلیسی خود جرأت انتقاد را از همه گرفته بود، و تمام سوراخ - سمبه های خانه ها، دفاتر شرکتها، کشوهای میز کارمندان را برای یافتن یک اعلامیه حتی صنفی جستجو می کرد و در همه جا پلیس مخفی گمارده بود، درِ تمام مساجد شبانه روز باز بود و ملاها کار خودشان را می کردند؛ در خانه های بسیاری از مردم در سرتاسر ایران (از جمله در خانه شما برای روضه های روزهای جمعه شیخ حسین - حکایات، ص.000) جلسات قرائت قرآن، وعظ، سینه زنی، دعای کمیل، سفره های نذر، روضه خوانی و کوفت و زهرمار برقرار بود. برای کسی که ادبیات و تاریخ ایران تدریس می کند و ادعا دارد که در این دو موضوع صاحب نظر است، بسی سرشکستگی و حقارت بار است که چنین عوامانه سخن بگوید!
بسیاری از روشنفکران، نویسندگان، شاعران و مترجمین ما در دورۀ دیکتاتوری شاه، با امکانات بسیار محدود و با تلاشی سخت کوشش می کردند که در شهرستانهای خود یک نشریه فرهنگی - ادبی یا یک محفل کوچک ادبی داشته باشند. اما شرایط پلیسی و سانسور و خفقان آن قدر شدید بود که آنها را به تدریج و از سر ناگزیری به سازمان های سیاسی و کار مخفی سوق می داد و پایان راهشان به زندان یا به میدان تیر می انجامید. سرنوشت نویسندگان و شاعران نشریات استان های جنوب، آذربایجان، گیلان، خراسان، اصفهان و ... نمونه های واقعی این داستان غم انگیزند. بسیاری از آنها به تصور اینکه تهران، بعنوان پایتخت، از امکانات بیشتر و فضای آزادتری برخوردار است، از مأوای خود کوچ می کردند و به تهران می آمدند. اما پس از مدت کوتاهی با اندوه و تأسف در می یافتند که همان گرفت و گیرهای شهرستان، و چه بسا سخت تر، در تهران هم هست. بن بست تاریکی که راه خروج از آن متصور نبود. شاه و پدرش سد راه رشد فرهنگی، ادبی و هنری جامعه ایران بودند و هر جا استعدادی سربرآورد، سرکوب و نابودش کردند. آخرین نسل آرمان خواهِ پیش از انقلاب، نمونه های با استعدادترین جوانان اهل قلم و هنر ایران بودند و اغلب آنها، پس از سالها تلاش ادبی، تحقیقی و فرهنگی، و دریافت این درس تلخ که تلاششان برای رشد خود و آگاهی دادن به مردم در آن شرایط سیاه عبث است، در جست و جوی راه خروج از آن بن بست برآمدند. امیرپرویز پویان، بهروز دهقانی، علیرضا نابدل، حمید مومنی، بیژن جزنی، مصطفی شعاعیان تنها نمونه هایی از ده ها و صدها روشنفکرانی هستند که اگر همین قدر که برای فعالیتهای فرهنگی و قلمی خود آزادی می داشتند، به احتمال بسیار بسیار زیاد، از سر ناگزیری دست به اسلحه نمی بردند تا نقبی به بیرون، به آزادی، بزنند.
سخن آخر
من معتقدم که انتقاد از چپ قبل از هر چیز باید از طرف خود چپ انجام گیرد. چپی که واقعاً از روی اخلاص، صداقت، بی طرفی و درعین حال بدون گذشت و با سخت گیری نسبت به خود، بی هیچ توهمی نسبت به افتخاراتی که در گذشته به دست آورده یا نیاورده، تصمیم گرفته است که واقعاًخود را به نقد بکشد؛ و از همه مهمتر، به این درک رسیده باشد که تنها با گذشتن از خود است که می تواند به نسلهای پس از خود خدمت کند و تجربه خود را به نسلی واگذارد که پس از او میخواهد پا به میدان خطربگذارد و آماده است که به میهن و مردم میهن خود خدمت کند.
انتقاد از چپ، از نوعی که در رژیم گذشته توسط عمال آن صورت می گرفت، یا آن گونه که امروز توسط جمهوری اسلامی ایران، تاریخ چپ را "به روایت ساواک" تصویر می کند، و یا توسط دشمنان تعهد سپردۀ چپ نظیر آقای میلانی، همه ترهاتی هستند که جز افزودن به زباله های موجود، راه بجایی نمی برد. این گونه "نقد" از چپ ممکن است در یک روزنامه دست راستی یا حتی در یک کتاب چاپ شود و مشتی مرتجع متعصب یا حزب الهی عقب مانده را تحریک و شاد کند، اما جز خالی کردن عقده هایی که راه بر تنفس "منتقد" آن بسته، نتیجه ای ندارد، و جز بذر کینه نمی کارد. من با آن که بعنوان یک چپ مستقل و منفرد، از چپ و بویژه چپ استالینیستی و مائوئیستی سخت انتقاد دارم، اما انتقاد از چپ را توسط کسی که خود با انگیزه های مشکوک و مبهم به این اردوگاه آمده و در برخورد با اولین نشانه های فشار از همه حیثیت، شرافت و اخلاقیات انسانی درگذشته و خود را به آسانی تسلیم کرده، و فضیحت خود را تبدیل به فضیلت و دانش ساخته و آن را وجه المصالحه جاه طلبی های خود کرده، نه تنها نمی پذیرم، بلکه سخت خشمگینم نیز میکند. کسی که میخواهد از چپ انتقاد کند، پیش از هر چیز باید ازلحاظ سیاسی بی طرف باشد، و دانش، آگاهی، صلاحیت و وجدان علمی این کار را داشته باشد.
-----------------------------------------------------------------------------------------------
1 - حمید شوکت، نگاهی از درون به جنبش چپ، گفتگو با ایرج کشکولی، نشر بازتاب، ساربروکن، آلمان، تابستان 1378، ص. 230.
2 - همان. 230.
3 - همان. ص229.
4. Abbas Milani, Tales of Two Cities, Mage Publishers, 1996.
5. Peking Review.
6. Plea Bargain.
دوستی که خود داغ ساواک را تجربه کرده است، پس از شنیدن این ادعا گفت: ما در ایران به کابل می گوئیم * طنز سیاهی است، نه؟ .Plea Bargain
را تجربه نکردند. تنها یک مشت از Plea Bargain البته باید تأکید کرد که آقای میلانی، خوشبختانه، این نوع از عضدی خورده اند که «در هیجده سال گذشته، به ندرت یک روز یا یک شب بوده که یادآوری تهدیدات او، مشت او، نگاه ترسناک چشم های او» آقای میلانی را «رها کرده باشد.» (حکایات، ص. 40-139).
7. www.enotes.com/everyday-law-encyclopedia/plea-bargain.
ر. ک. به کتاب "داوری" اثر سرتیپ منوچهر هاشمی از رؤسای ساواک.- 8
عباس میلانی، «پاسخ به منتقدان»، سایت "ایران امروز" - 9
10 -www.tvpn.de/ois/ois-irn-212-a.htm .اسرارفعالیتهای ضد ایرانی در خارج از کشور، بهمن ماه 2535

11 - www.sourcewatch.org
12 - www.exxonsecrets.org
13 - فریدون آدمیت، اندیشه ترقی، ص. 7، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، 2536.
14 - فریدون آدمیت، فکر دموکراسی اجتماعی، ص.3، انتشارات پیام، چاپ دوم 2535.
15 - به نقل از فریدون آدمیت، اندیشه ترقی، ص. 21.

بحران هسته ای وتشدید تهدید های نظامی



تقی روزبه
Taghi_roozbeh@blogspot.com

پرونده بحران هسته ای ایران بعنوان یکی ازبغرنجترین وپیچیده ترین پرونده های قرن، آکنده ازسناریوها وطرح های گوناگون وآمیزه ای ازوجوه گوناگون علنی،مخفی یا سیاسی واقتصادی و نظامی وجنگ روانی است . بطوری که پایان هرسناریو مبنای شروع سناریوی تازه ای ازسوی بازیگران آن-بویژه ازسوی دولت آمریکا- است. یکی ازعوامل پیچیدگی آن باین برمی گردد که گرچه ازنظرشکل، این بحران درقالب سیاست های هسته ای جمهوری اسلامی کانونی شده است اما درهمان حال ازنظر محتوا واجد خصلت بین المللی است وبهمین دلیل با رقابت ها وقطب بندی ها و منافع گوناگون جهانی گره خورده است. عامل دیگرعنصرفراافکنی درآن است. بعنوان مثال بحرانی که دولت آمریکا درپی جنگ عراق وافغانستان دچارآن شده است،درکانونی کردن بحران حول موضوع هسته ای ایران وسرشکن کردن آن راه مفری می جوید. یکی دیگرازعلل پیچیدگی آن، منازعات ونبردقدرتی است که دردرون ساختارجمهوری اسلامی حول آن وجود دارد.دستگیری حسین موسویان، مسافرت حسن روحانی برای مذاکره با اروپائی ها که درپی مداخله جناح دیگروحملات شدید شخص احمدی نژاد ناچارشد که دیدارهای خود را نیمه تمام رهاکرده وبداخل کشور بازگردد، واستعفاء یا بهتراست بگوئیم برکناری لاریجانی ازتیم هسته ای وهشدارها و سخنان رفسنجانی ازجلوه های بارزآن است.به عنوان مثال تعویض نابهنگام لاریجانی که درحکم تقویت کفه احمدی نژادبود موجب سرگشتگی و خشم دول غربی و تیم مذاکره کننده گردید.
دراینجا به طورفشرده به یکی ازآخرین سناریوهائی که با کارگردانی دولت آمریکا تنظیم واجراگردید اشاره می کنیم که درعین حال گویای مسیری است که این پرونده قرن طی می کند. سناریوی که به زنجیره ای ازفعل وانفعالات ظاهرا جدا ازهم معنا وجهت خاصی می دهد:
چندروزپیش لاروف وزیرامورخارجه روسیه برای دومین باردرکمترازیک ماه برای یک دیدارغیرمنتظره واردتهران شد. این دیداردرپی دیدارقبلی پوتین وخودوی ودرآستانه برگزاری نشست 5 +1 و پیشنهاد معامله بزرگ آمریکا به روسیه صورت گرفت.گرچه همانندمورد مشابه قبلی مفاد مذاکرات و احیاناتوافقات صورت گرفته پنهان نگهداشته شد، اما برناظرین سیاسی پوشیده نبود که این دیدارغیرمنتظره، قبل ازهرچیز برای آگاهی از پاسخ رژیم به پیشنهاد پوتین وتنظیم واکنش روسیه درقبال پیشنهاد آمریکا درمورد سپردفاعی واتخاذموضع نهائی دراجلاس پیش روی 5+ 1 بود.
چنان که می دانیم پس ازبازگشت پوتین ازایران،آمریکا معامله بزرگی برسرایران به روسیه رامطرح کرد. این پیشنهاد، قابل بحث دانستن استقرارسپرموشکی دراروپای شرقی وبطورضمنی عقب نشینی مشروط آمریکا ازآن بود. استقرارسیستمی که دولت روسیه به کرات مخالفت شدید خود را با آن اعلام داشته و آن را درحکم شروع جنگ سرد و حتی فراترازآن مشابه بحران موشکی کارائیب که خطر شروع جنگ سوم را دربرداشت،عنوان کرد. این عقب نشینی البته مشروط شده بودبه همراهی روسیه درصدور قطعنامه سوم تحریم ها وافزایش فشاربه دولت جمهوری اسلامی.
سناریوی جدید طراحی شده بوسیله آمریکا چه اهدافی را دنبال می کرد ودرپاسخ به چیزی بود؟
این سناریو چندین هدف را دنبال می کرد. اما قبل ازهرچیز پاسخی بود به بحران بوجود آمده درتلاش های باصطلاح دیپلماتیک ناظربرتحریم ها و پروژه فشارتشدید شونده ازطریق اجماع جهانی وکانال شورای امنیت به رژیم ایران.چنانکه میدانیم این پروژه عملاازفروردین ماه تا کنون دچاردست اندازشده و مطابق هدف های برنامه ریزی شده و زمان بندی مورد نظرآمریکاپیش نرفته است.ازچالش های دیگر این پروژه،تقویت نیروی گریزازمرکزدرهسته اولیه شش کشوربزرگ یعنی روسیه وچین ، وافزایش تردید درآلمان ازسوی دیگربود.یکی دیگرازعوامل تشدید کننده تنش ها،اعلام آمادگی جمهوری اسلامی برای برطرف ساختن ابهامات آژانس ازبرنامه های هسته ای خود در دودهه اخیربود. این سیاست باعث شد که آژانس با ادعای نفی جنبه نظامی این برنامه ها واعلام این که ایران لااقل برای چندسال خطرفوری نیست، وبا استناد به الگوی کاربرددیپلماسی درمورد کره شمالی خواهان دادن فرصت به دیپلماسی ومذاکره دربرابرتهدیدات نظامی شد. باین ترتیب آژانس عملا با سیاست های دولت آمریکا ومتحدین آن به چالش برخاست.درمقابل آن دولت آمریکا رسما ادعا کرد که ایران بطورقاطع قصد ساختن بمب اتمی رادارد وفرانسه اعلام کرد که اطلاعاتی ازتلاش های جمهوری اسلامی دارد که برخلاف گزارش آژانس وادعای البرادعی است. آنها مدعی شدند که البرادعی و مسئولین آژانس فریب جمهوری اسلامی را خورده اند. گرچه چنین توافقاتی می توانست و می تواند راهی برای حل مسالمت آمیزبحران بگشاید،اماازآنجا که دولت آمریکا به دنبال اهداف دیگری بوده، تلاش های آژانس برای عادی سازی پرونده هسته ای ایران، او را ناخشنود ساخته است. و بهمین دلیل یکی ازهدف های دمیدن برآتش تهدیدات نظامی توسط دولت آمریکا فائق آمدن برچالشی بوده است که گزارشات و اظهارنظرات البرادعی دربرابرش گشوده است.
بی شک بازیگراصلی صحنه هسته ای آمریکا وبوش است.وکلید موج جدید دمیدن برکوره بحران هسته ای ازمدتی قبل با افزودن بار گفتمان جنگی و شبه جنگی ازسوی وی ومتحدجدیدش فرانسه شروع شد: اعلام جنگ باایران درعراق و طرح هولوکاست هسته ای درکنارفاشیسم اسلامی وتوصیف احمدی نژاد به هیتلرکوچک برآن بود که تصویری مشابه جنگ دوم وآلمان هیتلری را دراذهان عمومی بوجود بیاورد.درچنین بستری و دراوج آن بوش دریک واکنش شبه جنون آمیزاعلام کرد که تلاش هسته ای ایران موجب شعله ورشدن جنگ جهانی سوم خواهد شد.تهدید فوق به نوبه خود ازسوی سایرسردمداران آمریکا نظیررایس که ایران را بزرگترین چالش امنیت آمریکا درمنطقه نامید ویاازسوی سخنگوی کاخ سفید که اعلام کرد قطعا ایران درحال ساختن بمب اتمی است همراه گردید.همانطورکه مشابه آن اززبان مسؤلین دولت فرانسه نظیریا بمب اتمی یا بمباران وتأکید براین که ایران مهمترین خطربرای امنیت و صلح جهانی است بیان گردید.
باین ترتیب جنگ افروزان جهانی، یک گام مهم و حساس را درجهت کانونی کردن خطررژیم ایران برای صلح جهانی درافکارعمومی که فی الواقع پیش شرط دست یابی به مجوزحمله نظامی براساس منشورسازمان ملل بشمارمی رود برداشته اند.
آمریکا هم چنین اعلام داشت که منتظرتصمیمات شورای امنیت نمی ماند و اقدامات یک جانبه -بیرون ازسازمان ملل توسط خود و 5+1 را باهدف افزایش تشدید فشاربایران دردستورکارخودقرارمی دهد که منجربه اتخاذ تحریم های تازه اقتصادی وقراردادن نام سپاه درلیست تروریستی-یعنی درلیستی که آمریکا خود را درحال جنگ با آن می داند- گردید.دولت آمریکا هم چنین تلاش کرد که ازطریق فرانسه دولت های اروپا را نیز قبل ازارائه گزارش آژانس به اعمال تحریم یک جانبه بکشاند که عملا با مخالفت اکثرکشورهای اروپا(بویژه ایتالیا،اطریش و اسپانیا) ازیکسو و نیزروسیه وچین ازسوی دیگر به هدف خود نرسید و معلوم شد که چالش های شکل گرفته در درون اجماع جهانی بیش ازآن است که به این سطح ازفشارها تن دهد.آنها ترجیح دادند که گزارش آژانس را درنیمه نوامبرشنیده و سپس تصمیم بگیرند.
اکنون بهتر می توانیم به معانی و هدف های مشخص افزایش کفه تهدیدات نظامی که پوتین آن را چرخاندن تیع بدست دیوانه ای تشبیه کرد،هم چنان که پیش ازاو البرادعی نیزتهدید کنندگان را به دیوانگان تشبیه کرده بود،به پردازیم:
الف-اوج این فریادجنون جنگ ،پس ازمسافرت پراهمیت و پرسروصدای پوتین به ایران صورت گرفت.می دانیم که دودولت ایران وروسیه در گفتگوهای خوددرحقیقت وارد بازی های بزرگ شده و ازخط قرمزهای ژاندارم جهان ونظم تحت کنترل وی فراتررفته بودند:
ازیکسو جمهوری اسلامی قرارداشت که باسپردن سیاست دیرپای نه شرقی،نه غربی خود به بایگانی اعلام می کرد که آماده عقداتحاد استراتژیک با روسیه به عنوان متحد طبیعی خود است و با توافقاتی بقول هردوطرف بی حدومرز درهمه زمینه ها.روشن است که چنین رویکردی متضمن معلامات صدها میلیاردی وورد آسان روسیه به عرصه های تاکنون ممنوعه ای چون فعالیت در میادین نفتی ایران،درکنارپیمان های نظامی و رسمیت دادن به عضویت درپیمان شانگهای ودریافت همه نوع تسلیحاتی دفاعی است. آیا تحقق آرزوی پطرکیبر دراتصال دریای خزربه آب های گرم خلیج فارس ومیادین نفتی بی کران دوسوی دریا به واقعیت می پیوست؟ آیا رؤیای خاورمیانه بزرگ که آمریکا بخاطردست یافتن به چنان گنجی برایش جنگ راه انداخته بود باین آسانی دستخوش کابوس می شد؟درداستانهای اساطیری آمده است که برروی هرگنجی اژدهائی خفته است.آیا آمریکا با شروع جنگ خود درخاورمیانه اژدهای خفته برروی این گنج رابیدارکرده است؟
روشن است که برقراری چنین اتحاداستراتژیکی بین روسیه وایران،صرفنظرازاین که درایران چه نوع حکومتی برسرکارباشد،عدول ازخط قرمزهای آمریکا و" منافع ملی" آن محسوب می شود.
پس فریاد جنگ سوم جهانی وتهدیدبه آن بیهوده نبود که ازحلقوم بوش بیرون پرید. گرچه سخنگوی او برای کاستن ازابعاد وخیم این سخن-که ازجمله موجب صعود موشک وارقیمت نفت می گردید- ودرخود آمریکا موجب نگرانی دموکراتها و فعالین ضد جنگ گردید، تلاش کرد که اندکی ازذمختی آن بکاهد و بگوید آن راباید ازجنس لفاظی ها وسخنان کنایه آمیز بوش به حساب آورد! وسخن گوی دولت آمریکا هم وقتی می خواهد گزارشات مربوط به خطرحمله عنقریب را تکذیب کند، تنها عبارت در"آستانه حمله" راتکذیب می کند ونه اصل حمله را.گواینکه اعلام این نوع تکذیب ها ازسوی نیروی مهاجم،بدلیل آنکه فی الواقع اگرچنین قصدی هم درکارباشد هیچ فرماندهی ازپیش زمان حمله را اعلام نمی کند،فاقداعتبار است..
ب-هدف دوم راباید درتهدید البرادعی جهت دادن گزارشی باب میل واشنگتن وهموارکننده مقاصد وی درشورای امنیت بشمارآورد.تردیدی نیست که هیچ وقت اوتااین اندازه زیرفشارهای علنی و غیرعلنی نبوده است.آمریکا و فرانسه رسما ازاوخواسته اند که وارد عرصه های سیاسی نشده و به وظایف صرفا فنی و مورد نظرآنها بسنده کند.والبته دولت آمریکا ازهم اکنون اعلام داشته است که گزارش البرادعی اگر مثبت هم باشد تأثیری درتصمیمات شورای امنیت وروند روبه تشدید تحریم ها نخواهد داشت.
ج-سویه سوم این تهدیدات را باید متوجه جمهوری اسلامی دانست:
درحقیقت واکنشی دربرابریکدست شدن تیم هسته ای بدنبال برکناری لاریجانی و قطع یاتضعیف ریل تماس موازی روحانی-رفسنجانی-خاتمی دانست.ونیزبا هدف تشدید تضادها و شکاف های درونی رژیم ایران واین که نباید خط قرمزهای ژئواستراتژیک آمریکا درمنطقه ودراطراف روسیه را نادیده بگیرد.وبالاخره تأثیرگذاری بردورتازه مذاکراتی که قراراست بزودی حول امنیت عراق برگزارگردد.
******
سناریوئی که خطوط اصلی آن دربالا آمد،برای آنکه نشان داده شود که فقط لفاظی نیست با دونمایش دیگرهمراه گردید:
-اعلام این که براساس نظرسنجی گالوپ افکارداخل آمریکا به سمت مواففت با بمباران مراکزهسته ای ایران تغییرجهت داده است. براساس یکی ازاین نظرسنجی ها 52% پرسش شوندگان موافق حمله هستند و برپایه نظرسنجی دیگر35%پرسش شوندگان به ترتیب ایران، 19%چین و10%وکره شمالی و 9%عراق را؛ بزرگترین خطربرای صلح جهانی دانسته اند.
نئوکان ها ونیزدولت اسرائیل به تلاش گسترده ای برای جلب نظرکشورهائی مثل آلمان و روسیه وچین به سوی سیاست های مورد نظرخود به کارگرفته اند. اسرائیل بویژه با استفاده از نفوذ خود درآمریکا، نقش مهمی را دردمیدن برتنوربحران به عمل می آورد. آن ها بابهره گرفتن از چالش هائی که گزینه موسوم به دیپلماسی دچارش شده آن را شکست خورده وبه پایان رسیده عنوان کرده وبرهمین اساس برمطرح کردن گزینه نظامی وفعالیت های جنگ طلبانه خویش افزوده اند. باین ترتیب براساس نظرسنجی ها، معلوم می شود که آنها توانسته اند بدرجاتی برافکارعمومی مردم آمریکا تأثیرگذاشته و ایران را بجای عراق که اکنون درمقام چهارم قرارگرفته، درمقام نخست تهدید کننده صلح جهانی قراردهند. البته نباید فراموش کردکه اقدامات وسخنان تحریک آمیزجناح حاکم واحمدی نژاد،بعنوان قطب دیگربحران هسته ای، کمک شایانی به موفقیت نئوکان ها درکانونی کردن تهدید صلح جهانی توسط ایران به عمل آورده است.درهمین جا باید اضافه کنم که اقدامات ومواضع ارتجاعی سردمداران جمهوری اسلامی نیزنیازمند بررسی است که خارج ازحوصله این نوشته بوده و درنوشته ای جداگانه موردبررسی قرارخواهد گرفت.
-روانه کردن ناودریائی ازسوی انگلیس به سوی خلیج فارس، واعلام مانورنظامی نیروی دریائی آمریکا درآبهای خلیج فارس.
د- وبالأخره باید به هدف اثرگذاری وایجاد فضای تمکین درمیان برگزارگنندگان نشست 5+1 اشاره کرد که پس ازتأخیرها وناکامی های قبلی، آخرین نشست آن درروزهای اخیر برگزارگردید. این نشست که برای آمریکا جهت جلب موافقت دوکشورروسیه وچین درتهیه قطعنامه مشترک سوم وبه تصویب رساندن آن درشورای امنیت دارای اهمیت زیادبود، عملا با ناکامی مواجه شد.چرا که تصمیم نهائی این نشست آن شد که باید متنظرنتیجه گزارش البرادعی درماه نوامبربود و آنگاه تصمیم گرفت. آمریکا کارشکنی این دوکشوررا مورد انتقاد قرارداده است. باین ترتیب علیرغم تهدیدها وتلاش های آمریکا،وبکارگیری سیاست به مرگ بگیرتا به تب راضی شوند،گردونه دیپلماسی هنوز هم نتوانسته مطابق میل آمریکا بحرکت درآید. اکنون نوک فشاربه به عنوان آخرین خوان این سناریو،همانطور که اشاره شد،روی تأثیرگذاری برگزارش البرادعی است. آیا او گزارش خود را با روح آنچه که دراظهارنظری های اخیرخود گفته است تنظیم خواهد کرد ویا تحت فشارهای سنگین موجود، همانند دفعات پیشین گزارشی دوپهلو وهموارکننده برای تحریم کنندگان و جنگ طلبان؟
2007-11-05-14-08-86
http://www.taghi-roozbeh.blogspot.com/

اين تصاوير پس ازبمباران ناكازاكي توسط دولت آمريكاست,



خلباني اولين بمب اتمي را بر سر مردم ژاپن رها كرد






۱۳۸۶ آبان ۱۲, شنبه

در باره عراق، ويتنام، مبارزه ‌و تاريخ مصاحبه كننده : امی گودمن


در برنامه ويژه ,‌ دموكراسی ، هم اكنون ! ,‌ كه از بوستون پخش شد ، دو مخالف سرشناس قدرت غالب ، نوام چامسكی و هوارد زين ، برای نخستين بار در كنار هم نشستند و به پرسش ها خانم امی گودمن كه خود از مخالفان موثر قدرت غالب است ، پاسخ دادند . نوام چامسكی پنجاه سال پيش تدريس در رشته زبان شناسی انستيتوتكنولوژی ماساچوست را آغاز كرد . كتاب های بسياری در زمينه های زبان شناسی و سياست خارجی ايالات متحده نوشته ، به صورت خستگی ناپذيری در شهر های ايالات متحده جلسات بحث و گفت و گو در افشای قدرت غالب برپا می كند ، و با وجودی كه نقطه نظرهای اعتراضی و افشا گرانه اش شهرت و محبوبيت جهانی دارد ، رسانه های اصلی خبر در ايالات متحده ، عملا او را ناديده می گيرند . هوارد زين يكی از پرخواننده ترين مورخان ايالات متحده است كه كار كلاسيك او , تاريخ مردم ايالات متحده , بيش از يك و نيم ميليون نسخه فروش رفته و به مرور زمينه های آموزش تاريخ را در ميان مردم خود تغيير داده است . نوام چامسكی و هوارد زين ، در مصاحبه امی گودمن با آنان كه از فرستنده تلويزيونی , دموكراسی ، هم اكنون !‌‌ , پخش شد و به صورت نوشته نيز در سايت اين جريان آزاد خبر و انديشه آمد ، در باره ويتنام ، فلسفه عمل ، تاريخ ، اسرائيل ? فلسطين ، و عراق كه چامسكی آن را , يكی از بدترين فجايع در تاريخ نظامی و سياسی , می نامد ، به بحث پرداخته اند . عنوان آخرين كتاب نوام چامسكی ,‌ دولت های درمانده :‌ سوء استفاده از قدرت و يورش به دموكراسی ,‌ است و هوارد زين از سال 1964 تا 1988 در دانشگاه بوستون علم تاريخ تدريس می كرد . نام آخرين كتاب اين انديشمند مخالف قدرت غالب ، جنگ و توسعه طلبی نيز ,‌ دولت های قومی فشار نمی آورند ,‌ است . امی گودمن : برنامه ما ، امروز از بوستون پخش می شود . در ماساچوست روز ميهن پرستان است . جشن بزرگی گرفته اند . روز ميهن پرستان ، تعطيل رسمی برای بزرگداشت آغاز جنگ انقلابی است . در ,‌ دموكراسی ، هم اكنون ! , توانسته ايم دو پيشتاز مبارزات آگاهی بخش شهر ، نوام چامسكی و هوارد زين را برای نخستين بار يك جا در كنار هم داشته باشيم . چه روز خوبی به ماساچوست آمده ام . روز دو ماراتون بوستون است . باران می بارد . بيرون توفان بزرگی در گرفته است . ده هزار تن از مردم در دو ماراتون و جشن روز ميهن پرستان موج می زنند . شما ها هم امروز برنامه دويدن داشتيد ؟ هوارد زين : بله ، خوب ، اما ، به هرحال قرارش را گذاشته بوديم . نوام چامسكی : و شما امكانش را برای ما فراهم كرديد . امی گودمن : متاسفم كه مانع دويدن شما شدم . هوارد زين : به هر حال يا بايد در ماراتون می دويديم ، يا در مصاحبه شما شركت می كرديم . اهميت كدامش بيشتر است ؟ امی گودمن : امروز روز ميهن پرستان است هوارد زين . راستی به نظر شما ميهن پرستی يعنی چه ؟ هوارد زين : خوشحالم كه می پرسيد ميهن پرستی برای من چه معنائی می دهد ، چون فكر می كنم ميهن پرسی از نظرمن ، همان معنائی از ميهن پرستی نزد بسياری از مردم كه آن را به انحراف كشيده اند ، نيست . به نظر من ، ميهن پرستی يعنی انجام كاری كه فكر می كنيد كشورتان بايد بكند. ميهن پرستی يعنی اين كه وقتی دولت شما كار درستی انجام می دهد ، از آن حمايت كنيد ، وقتی فكر می كنيد دارد كار غلطی می كند ، با آن به مخالفت برخيزيد . ميهن پرستی برای من ، واقعا همان معنائی را می دهد كه در اعلاميه استقلال آمده است ، و آن عبارت از اين است كه دولت وجودی ساختگی است . اعلاميه استقلال تاكيد می ورزد كه مردم دولت را می سازند تا مسئوليت های معينی را انجام بدهد : برابری ، زندگی ، آزادی ، و تحقق خوشبختی . بنا به اعلاميه استقلال ، كه از عين كلماتش استفاده می كنم ، هر زمان كه دولت آن مسئوليت ها و وظايف را نقض كند ، حق بديهی مردم است كه آن دولت را اصلاح يا سرنگون كنند . به بيان ديگر ، دولت مقدس نيست . وقتی كه دولت خطا می كند نبايد از آن تبعيت كرد . هم چون اين ، ميهن پرستی در بهترين حالت خود ، يعنی انديشيدن به مردم كشور ، و به اصولی كه كشور بر آن بنا شده است . پس زمانی كه دولت آن اصول را نقض كند ، وظيفه ميهن پرست است كه با آن به مخالفت برخيزد . بنابراين ، و برای مثال ، امروز ، به نظرمن بالاترين وظيفه ميهن پرستی ، مخالفت با جنگ در عراق و مطالبه ی عقب نشينی فوری نيروها از عراق است . ساده ترين دليل برای اين پيشنهاد مشخص ، اين است كه جنگ و نتايج آن ، اصول بنيادين برابری ، زندگی ، آزادی و تامين نيك بختی را ، نه تنها از آمريكائی ها ، بلكه از مردم بخشی ديگر از جهان سلب می كند . بله ، امروز ميهن پرستی ايجاب می كند كه شهروندان در بسياری از زمينه ها ، وجبهه های مختلف ، در مخالفت با سياست جنگ ، فعال شوند . سياستی دولتی كه تريليون ها دلار از خزانه دولت برداشته و هزينه جنگ و نظامی گری كرده است . امروزه اين است الزام ميهن پرستی . امی گود من : عناوين خبرهای روز ، درست همين آخر هفته ، حاك‍ی از خونين ترين ماه در عراق است . تعداد زندانيان در زندان های ايالات متحده در عراق ، به 18 هزار رسيده است. كسی چه می داند ، شايد واقعيت آماری از اين هم بالاتر باشد . يكی از خبرنگاران خبرگزاری آسوشيندپرس ، يك سال است كه بدون محاكمه به وسيله مقام های ايالات متحده زندانی شده است . گزارش وزارت بهداشت عراق گويای آن است كه هفتاد در صد شاگردان مدرسه در بغداد ، دچار عوارض بيماری های روانی شده اند كه ناشی از فشار و پريشانی است . ارزيابی شما از موقعيت كنونی در عراق چيست نوام چامسكی ؟ نوام چامسكی : اين ، فاجعه بارترين واقعه در تاريخ نظامی و تاريخ سياسی است . آخرين مطالعات صليب سرخ نشان می دهد كه رشد آمار مرگ و مير بچه ها ، مرگ و مير نوزادان ، و افزايش حيرت آور تلف شدن نوزادان كه تا كنون نظيرش مشاهده نشده است ، در عراق بيداد می كند . اين مرگ و مير ، از 1990 سير صعودی داشته ، نه فقط از 2003 كه به عراق حمله سراسری شده است . اين فاجعه ، عارضه تحريم های جنايتكارانه سال های 1990 است كه حالا ديگر ما كمتر از آن سخن می گوئيم . اين تحريم ها بودند كه در دهه ی نود باعث ويرانی جامعه شدند ، صدام حسين را تقويت كردند ، و مردم عراق را مجبوركردند تا برای بقا به او تكيه كنند . اين نتيجه ، احتمالا باعث نجات صدام شد و نگذاشت تا در روند عادی اجتماعی ، مثل امثال خود ، به دست مردمش سرنگون شود . بعد هم كه جنگ برتارك اين تحريم ها نشست و تا اين حد به ترس و وحشت دامن زد. اين زوال و نقصان ، بی سابقه بود . افزايش مرگ و مير كودكان زير پنج سال ، بی نظير بود . حالا با تجاوز نظامی دسامبر 2003 ، كه ديگر اين آمار بسيار بالاتر از همه كشورهاست . مرگ و مير كودكان در عراق ، حتی از صحراهای آفريقا هم بيشتر است . اين ، تازه يكی از شاخص های اتفاقی است كه رخ داده است . محتمل ترين آمار تلفات عراقی ها كه در تحقيقات انستيتوتكنولوژی ماساچوست در اكتبر سال گذشته، و با كمك كارشناسان عراقی به دست آمد ، خبر از در حدود 650 هزار كشته می دهد . چيزی نخواهد گذشت كه اين آمار به مرز يك ميليون خواهد رسيد . ميليون ها انسان فرار كردند كه از آن جمله اند بخش اعظمی از قشرهای حرفه ای كه در اساس می توانستند در بازسازی كشورشان نقش عمده ای داشته باشند . بدون آن كه بخواهم به نمونه های ديگر بپردازم ، همين نتيجه سهمگين ترين فاجعه است كه هر روز برابعادش افزوده می شود . بايد براين نكته نيز تاكيد بورزم كه متجاوزان هيچ حقوقی ندارند . اين مساله ، در منشور سازمان ملل ، دادگاه عالی رسيدگی به جنايت بين المللی ، و متن دادگاه نورنبرگ به صراحت تعريف شده است. متجاوزان ، هيچ حقی برای تصميم گيری ندارند . اين تعريف ها ، می گويند كه متجاوزان فقط مسئوليت هائی دارند . مسئوليت های آنان ، در درجه اول پرداخت غرامت شرارتی است كه كرده اند. اين شرارت و تاوانی كه بايد برايش پرداخت شود ، مشمول تحريم ها و آثار مصوبه های تحريمی هم می شود . در واقع ، اين غرامت بايد حمايت از صدام حسين در دهه ی هشتاد را هم شامل شود ، كه در واقع حمايت از شكنجه عراقی ها و از آن بدتر ، ايرانی هاست . ( توجه خوانندگان را به اين واقعيت جلب می كنم كه بنا به گزارش های از طبقه بندی محرمانه خارج شده و تحقيق بسياری از روشنفكران متعهد همسنگ نوام چامسكی ، از جمله ميلان ری كه در گروه تدوين كننده سخنرانی های خود او فعال بوده و كتاب , جنگ عراق , را نوشته است ، ايالات متحده در جريان جنگ هشت ساله ، هم به لحاظ اطلاعاتی و تسليحاتی به عراق كمك كرده ، هم به جمهوری اسلامی . اسرائيل و ايالات متحده ، هر دو به جمهوری اسلامی اسلحه می فروختند كه از نمونه های معروف آن ، ماجرای , ايران كنترا , است . ) غرامت های پرداخت شده ، آن مسئوليت ها را به صورت التزام در خواهند آورد و به مطالبه قربانيان توجه خواهند كرد . اين ، دليل بر آن نمی شود كه الزاما كوركورانه به اين مطالبات بپردازند، اما به طور يقين بايد به آن ها توجه كنند . مطالبه قربانيان هم ، كاملا روشن است . در عراق ، انتخابات سازمان يافته ای از طرف ايالات متحده جريان دارد و به طور منظم هم صورت می پذيرد . اين عمل ، می خواهد مطالبه خروج بيدرنگ وسريع ارتش ايالات متحده از عراق را ، بپوشاند و زيرپا بگذارد . خواست مردم عراق ، اين است ، نه انتخابات آمريكائی . در حدود هشتاد درصد مردم عراق فكر می كنند كه حضور نظاميان ايالات متحده در عراق ، باعث افزايش ابعاد خشونت می شود. بيش از شصت در صد برآنند كه سربازان آمريكائی ، هدف های مشخص و مشروع اند . اين هدف ، همه عراق است . اگر به آمارهای مربوط به تلفات بخش های عربی عراق توجه كنيد كه سربازان آمريكائی عموما در نقاط مختلف آن مستقر شده اند ، متوجه می شويد كه وضع از اين هم بدتر است . اين آمار و ارقام ، رشد دم افزائی دارد . متجاوزان، نامی از اين آمار و ارقام نمی برند ، گزارشی از آن منتشر نمی كنند ، و به ندرت درگزارش های وخيم بيكر ? هميلتون اشاره ای به آن ها می شود . اين ، نخستين نگرانی ما ، همراه با دغدغه آمريكائی ها خواهد بود . امی گودمن : ديك چينی معاون رئيس جمهوری می گويد ما می توانيم در اين جنگ فاتح شويم ؟ نوام چامسكی : همين طور است . همين حالا مطالعه جالبی به وسيله يكی از سربازان سابق روسی كه اواخر دهه هشتاد در جنگ افغانستان بود ، در حال انجام است . اين سرباز سابق كه اكنون دانشجوی دانشگاه تورنتو است ، در مطالعه خود وضع مطبوعات روسيه ، چهره های سياسی روسيه و رهبران نظامی روسيه و آن چه را آنان در باره افغانستان می گفتند ، با آن چه ديك چينی ، ساير چهره های سياسی و آن چه مطبوعات آمريكائی در باره عراق می گويند ، مقايسه می كند . شايد تعجب كنيد كه فقط اگر اسم ها را عوض كنيد ، عينا همان نتيجه از كار در می آيد . بله ، آن ها هم می گفتند كه می توانند در جنگ فاتح شوند ، و درست هم می گفتند . اگر سطح خشونت را به حد كافی افزايش می دادند ، می توانستند جنگ افغانستان را ببرند . می دانيد كه آن ها هم دم از روحيه قهرمانانه در سربازان روسی و كوشش های آن سربازان در كمك كردن به مردم فقير افغانستان می زدند . و می گفتند كه سربازان قهرمان روسی می خواهند مردم افغانستان را از گزند بنيادگرايان اسلامی كه به وسيله ايالات متحده اداره می شوند ، در امان نگه دارند . و هشدار می دادند كه اگر از افغانستان خارج شوند ، مردم بدبخت می شوند و مورد ضرب و شتم قرار می گيرند . پس بايد بمانند و فاتح شوند . متاسفانه در اين مورد حق داشتند . وقتی از افغانستان خارج شدند ، مردم دچار بلائی عظيم شدند . نيروهای تحت حمايت ايالات متحده ، همه ی افغانستان را تكه پاره كردند و چنان وحشتناك خاك افغانستان را به توبره كشيدند كه وقتی طالبان وارد شد ، مردم حتی به آنان خوش آمد هم گفتند . بنابراين ، همين طور است . ادعاهائی از نوع آن چه ديك چينی می كند ، هموار مطرح می شوند . آلمانی ها هم ، اگر توانش را می داشتند ، كه نداشتند ، می توانستند مدعی شوند كه می توانند از جنگ جهانی دوم فاتح در آيند . می خواهم بگويم مساله اين نيست كه آيا می توانيد پيروز شويد يا نه ؛ سئوال اين است كه شما آن جا چه می كنيد ؟ امی گودمن : وقتی از افغانستان حرف می زنيد ، می گوئيد اگر روس ها ابعاد خشونت را افزايش می دادند ، می توانستند پيروز شوند . در باره عراق چه می گوئيد ؟ همين نتيجه را می گيريد ؟ نوام چامسكی : بستگی دارد كه منظور شما از , پيروزی ,‌ چه باشد . مسلما ايالات متحده اين ظرفيت و امكان را دارد كه خاك عراق را به توبره بكشد . و اصلا چنين كشوری را از صفحه روزگار محو كند . می خواهم بگويم كه هيچ ترديدی در اين مورد وجود ندارد . اگر شما به اين می گوئيد پيروزی ، بله ، ايالات متحده می تواند فاتح شود . در رابطه با هدف هائی كه ايالات متحده ? دولت ايالات متحده ، نه خود ايالات متحده ? ، قصد دارد به آن ها دسترسی پيدا كند ، نمی دانم می توانند موفق شوند ، يا نه . هدف هائی مثل ايجاد حكومتی نايب كه از ايالات متحده تبعيت كند ، كه اجازه بدهد پايگاه های نظامی ثابت ايالات متحده در عراق برپا شود ، كه به شركت های ايالات متحده و بريتانيا امكان بدهد منابع انرژی عراق را به سلطه كامل خود در آورند ، و هدف هائی ازاين دست را می گويم . اما اين كه دولت ايالات متحده قادر است كشور را نابود كند ، شكی وجود ندارد . امی گودمن : شما به ويتنام شمالی رفته ايد هوارد زين. می توانيد بگوئيد چگونه جنگ ويتنام به پايان رسيد ، چه تجربه هائی آن جا پيدا كرديد ، و اصلا چرا به ويتنام شمالی رفتيد ؟ هوارد زين : من اوائل سال 1968 با پدر دانيل بريگان به ويتنام شمالی رفتم . ما دو آمريكائی ، به دعوت دولت ويتنام شمالی كه می خواست سه خلبان آمريكائی را در تعطيلات ,‌ تت ,‌ و به مناسبت تهاجم نظامی ,‌ تت , به عنوان نوعی ژست خوب سياسی آزاد كند ، به ويتنام شمالی رفته بوديم . دولت ويتنام شمالی تقاضا كرده بود تا دو نماينده از جنبش صلح آمريكا ، در آن مراسم حضور پيدا كنند . من و پدر دانيل بريگان به اين دليل بود كه به هانوی رفتيم ، كه البته برای هر دو ما تجربه آموزشی خوبی بود . ,‌ نوام , در پاسخ به پرسش شما روشن كرد كه پيروزی و فاتح شدن يعنی چه ، و سئوال من اين است كه اگر پيروزی به معنی نابود كردن كشوری ديگر است ، چرا ما بايد فاتح شويم ؟ هنوز هستند كسانی كه می گويند ,‌ آه ، ما می توانستيم جنگ ويتنام را ببريم . , البته اين پاسخ را در صورتی می دهند كه ما به جای آن كه بگوئيم ,‌ چه بلائی داريم سر آن مردم می آوريم , ، بپرسيم , می توانيم جنگ را ببريم ، يا جنگ را می بازيم ؟ ,‌ همان طور كه نوام گفت ، پاسخ مثبت است . بله ، می توانيم در جنگ عراق فاتح شويم ، اما برای پيروزی بايد همه عراق را نابود كنيم . روس ها هم می توانستند با نابود كردن همه افغانستان ، جنگ افغانستان را ببرند . ما هم می توانستيم به جای كشتن دو ميليون انسان ، با انداختن بمب اتمی و كشتن ده ميليون انسان در ويتنام ، جنگ راببريم . اگر شما اسم اين را پيروزی بگذاريد ، بلا فاصله اين سئوال پيش خواهد آمد كه اين پيروزی چه كسانی را خشنود خواهد كرد ؟ آنچه ما در ويتنام ديديم ، همان چيزی است كه امروزه مردم در عراق شاهد آنند : انبوه مردم بدون هيچ دليلی می ميرند . آن چه ما در ويتنام ديديم ، حضورارتش آمريكا بود كه نيمی از جهان را پيموده بود تا كشوری را كه هيچ خطری برای ما نبود ، منهدم كند . حالا، از مسيرديگری ، نيمی از جهان را پيموده ايم كه همان كار را بكنيم . تجربه ما درعراق ، سرشار از تناقض است . من فكر می كنم تجربه نيروهائی كه در عراق هستند ، روز به روز بيشتر دچار تناقض می شود . بيانيه های مقامات آمريكائی ، بيانه ها و اظهارات فرماندهان بالای ارتش ، همه و همه حاكی از دو گانگی و تناقض است . اظهاراتی مثل اين كه ,‌ اوه، ما فقط روی هدف های نظامی بمب می اندازيم . , ، , اوه ، اگر اين همه مردم عادی كشته می شوند ، فقط تصادفی است . ,‌ و بخصوص اظهار نظر ديك چينی كه , پيروزی در يك قدمی است !, آن چه ما در ويتنام ديديم ، هولناك بود . و هولناك تر از آن نظاميانی بودند كه از ويتنام بر می گشتند و با جنگ به مخالفت بر می خواستند و گروه های كهنه سرباز معترض را تشكيل می دادند . می دانيد ، ما روستاهائی را ديديم كه با هدف های نظامی فاصله فراوانی داشتند ، اما كاملا ويران شده بودند ، بچه ها كشته شده بودند و گورهاشان هنوز تازه بود . اما جت های جنگنده آمريكائی ، هنوز هم نيمه شب بر فراز آن روستاهای ويران و گورهای تازه پرواز می كردند . می دانيد ، وقتی من می شنوم كه می گويند جان مك كين قهرمان بود ، به خودم می گويم ، بله ، جان مك كين زندانی بود ، و با زندانی همه جا بد رفتاری می كنند ، خب ، وحشتناك است ، اما راستی می شود پرسيد كه جان مك كين و ساير خلبان های آمريكائی آن جا چه می كردند ؟ داشتند مردم بی دفاع را بمباران می كردند . مساله اين است كه هنوز واقعيت های جنگ ويتنام را ، چنان كه شايد و بايد ، در مدارس آمريكائی تدريس نكرده اند . همين چندی پيش ، با گروهی از شاگردان كلاس تاريخ معاصر حرف می زدم ، صد نفری می شدند ، از آنان پرسيدم , چندتا از شما واقعه ی قتل عام , مای لی , را شنيده ايد ؟‌‌ , دريغ از يك دست كه بالا برود . ما ، ويتنام را تدريس نمی كنيم . اگر تاريخ ويتنام را ، آن گونه كه شايد و بايد تدريس می كرديم ، آن وقت مردم آمريكا از اول با جنگ از در مخالفت در می آمدند ، نه آن كه سه چهار سال بگذرد تا اكثريت آمريكائی ها اعلام كنند كه با جنگ مخالف اند . امی گودمن : شما هم پس از بمباران به كامبوج رفتيد نوام چامسكی ؟ نوام چامسكی : بله به لائوس و ويتنام شمالی رفتم . امی گودمن : می شود بگوئيد چه وقت و چرا ؟ نوام چامسكی : دوسال پس از هوارد ، اوائل 1970 . دو هفته در لائوس بودم ، دو هفته پرماجرا . درست پس از آن كه ارتش مزدور سی آی ا در حدود سی هزار نفر را از دشت های شمال لائوس عقب راندند تا مورد وحشيانه ترين بمباران تاريخ بشريت قرار گيرند و قتل عام شوند . اين واقعه درنده خويانه ، پس از قتل عام كامبوج رخ داد . مردمی كه قتل عام شدند ، متعلق به جامعه ای كاملا روستائی بودند . احتمالا خيلی هاشان اصلا نمی دانستند كه در لائوس هستند . آن جا هيچ چيز نبود . برای آن كه بمباران ويتنام شمالی عجالتا متوقف شده بود و نيروی هوائی ايالات متحده كارديگری نداشت ، هواپيماها را فرستاده بودند تا لائوس را بمباران كنند . دهقانان دو سال بود كه روزها در غارها می خوابيدند و شب ها كشاورزی می كردند . بالاخره هم به وسيله ارتش مزدور سی آی ا ، به دشت ها رانده شدند تا در اطراف ويتنام به تله بيفتند . وقت زيادی را صرف مصاحبه با رانده شدگان كردم . , فرد برنف من ,‌ كه سرانجام برای گزارش اين واقعه كاری قهرمانانه كرد ، با من بود و مسلما شاهد وقايع هولناك تری در لائوس بود . بعد هم ، مثل هوارد زين رفتم به ويتنام شمالی ، مراهم دولت دعوت كرده بود ، منتها برای تدريس . در اين زمان ، بمباران برای مدتی كوتاه متوقف شده بود و دولت توانسته بود مردم را از نقاط دور افتاده به هانوی و دانشگاه پلی تكنيك ، يا ويرانه هائی كه از دانشگاه پلی تكنيك باقی مانده بود ، باز گرداند. دانشجويان به ويرانه باز گشتند و من از آن چه می دانستم ، به آنان گفتم . آنان مردمی بودند كه در پنج سال گذشته ، رابطه شان با جهان قطع شده بود ? با دانشكده ، با دانشجويان و همه چيز ?، و در باره همه چيز از من سئوال می كردند ؛ از نورمن می لر می پرسيدند كه اين روزها چه می نويسد ، تا مسائل تكنيكی و زبان شناسی و رياضيات و هر چيز ديگری كه من می توانستم به آن پاسخ بدهم . كمی هم در اطراف گشتم ، چند روزی فقط ، نه چندان زياد ، اما همان مدت كافی بود تا آن چه را هوارد توضيحش را داد ، ببينم . دورتر از هانوی نتوانستم بروم ، فقط همان دور و بر بودم . برای آن كه سفارت خانه ها و روزنامه نگاران در هانوی بودند ، می شد گفت كه امنيت پايتخت بيش از هر جای ديگر است . بنابراين ، بمباران هم به فشردگی نقاط ديگر نبود . اما ، حتی در اطراف هانوی هم، روستاهای ويران ، اسكلت درهم شكسته بيمارستان , تان هوآ , كه بمباران شده بود ، پل های منهدم و روستاهائی كه به خاطر پل ها بمباران شده بودند ، به چشم می خوردند . دو هفته سفر من به لائوس و ويتنام شمالی ، اين گونه گذشت . امی گودمن : آن زمان شما در انستيتوتكنولوژی ماساچوست استاد زبان شناسی بوديد ؟ نوام چامسكی : ای ... امی گودمن : پس چه كار به كار لائوس و ويتنام داشتيد ؟ چه انگيزه ای باعث شد به آن جاها برويد؟ و وقتی برگشتيد ، در كشور خودتان با چه واكنشی رو به رو شديد ؟ نوام چامسكی : من می توانستم ، يعنی قصد داشتم ، فقط يك هفته به ويتنام شمالی بروم . اما اگر دوست داريد جزئيات را بدانيد ، كارمند سازمان ملل در لائوس كه پروازها را تنظيم می كرد ، آدم كسل كننده ای بود و ظاهرا در دنيا كاری نداشت جز آن كه موی دماغ مردم شود و برای كسانی كه می خواستند كاری انجام بدهند ، مشكل تراشی كند . برای من و همراهانم , داوگ داد ,‌ و , ديك فرناندز , هم كه می خواستيم به ويتنام شمالی برويم ، مشكلی ايجاد كرد كه خوشبختانه به نفع من شد. به خاطر مشكلی كه اين كارمند كسل كننده سازمان ملل ايجاد كرده بود ، مجبور شدم يك هفته در لائوس بمانم كه بی نهايت برايم با ارزش بود . جزئياتش را قبلا نوشته ام . اما زمانی كه به لائوس و ويتنام شمالی رفتم ، در انستيتوتكنولوژی ماساچوست تدريس می كردم . هفته تعطيلات من بود و ، خب ، بنا به حرفه ام ، در دانشگاه پلی تكنيك زبان شناسی درس می دادم . امی گودمن : در باره مخالفان جنگ در وطن خودتان و سطح اعتراض ها در انستيتو تكنولوژی ماساچوست بگوئيد ؟ خود شما چه می كرديد ؟ نوام چامسكی : انستيتوتكنولوژی ماساچوست شرايط عجيب و غريبی داشت . من در لابراتواری كار می كردم كه صد در صد از طرف سه سرويس مسلح حمايت می شد ، اما ضمنا يكی از مراكز مقاومت عليه جنگ هم بود . در سال 1965 ، با دوست هنرمندی در بوستون به نام , هارولد تاويش, ، مقاومتی را در رابطه با ماليات ملی سازمان داديم ، يعنی سعی كرديم سازمان بدهيم . سال 1965 است . من هم ، مثل هوارد زين ، اين جا و آن جا عليه جنگ حرف می زدم ، در تظاهرات ضد جنگ شركت می كردم ، و دستگير می شدم . كم كم در حمايت از تهيه طرح مقاومت ، كمك به فراريان از خدمت نظام وظيفه ، و ساير موارد ، دست مان بند می شد . اين مشغله ، هنوز هم ادامه دارد . با توجه به اين كه اين روزها اعتراض عليه جنگ در عراق دامنه چندانی ندارد و از رهبری نا مناسبی برخوردار است ، يادآوری مقاومت و اعتراض عليه جنگ ويتنام بسيار با ارزش است . در اين مورد ، همان طور كه هوارد داشت می گفت ، آگاهی مختصری نسبت به تاريخ ، مفيد است . اعتراض عليه جنگ در عراق ، در هر سطحی كه تصورش را بكنيد ، به مراتب ضعيف تر از اعتراض عليه جنگ ويتنام است . مقياس وسيع اعتراض عليه جنگ ويتنام ، واقعا تا پيش از آن كه چندين هزار سرباز آمريكائی در ويتنام جنوبی كشته شوند ، به وجود نيامد . زمانی كه با اين مقياس وسيع رو به رو شديم ، ويتنام تقريبا ويران شده بود . بمباران ها به شمال ويتنام ، لائوس ، و خيلی زود به كامبوج كشيده شده بود . آن جا بود كه ما فهميديم ، يا نه ، نفهميديم چون مطبوعات آزاد نداشتيم ، كه بمباران كامبوج به عنوان مهيب ترين بمباران ها ، واقعا پنج برابر قوی تر و گسترده تر از گزارش ها بوده . يعنی دامنه دارتر و بزرگتر از مجموعه بمبی كه متفقين در جنگ جهانی دوم بر سر دهقانان بی دفاع ريخته بودند كه در نتيجه آن ، دهقانان را خشمی متعصب فرا گرفت . در طول آن سال ها ، خمر سرخ ازهيچ به وجود آمد ، چندين هزار از مردم پراكنده ، به صدها هزار افزايش يافتند كه بعد ها به حاكميت بخشی از كامبوج كه ما اجازه فكر كردن در باره اش را داريم ، تبديل شد. اين ، تازه نمونه اول بود . اما اعتراض واقعی عليه جنگ ويتنام ، زمانی به وقوع پيوست كه به لحاظ زمانی خيلی با زمان كنونی عراق فاصله دارد . در نخستين سال های جنگ ، تقريبا اعتراضی به چشم نمی خورد . يعنی اعتراض ها چنان ناچيز بودند كه تقريبا هيچ كسی در ايالات متحده نمی دانست اصلا جنگ كی شروع شده است . جان كندی در سال 1962 به ويتنام جنوبی حمله برد . اين هجوم ، پس ازهفت سال كه از تحميل كوشش های نوع آمريكای لاتين در ايجاد رعب و وحشت می گذشت و باعث كشته شدن ده ها هزارتن از مردم و پديد آمدن مقاومت شده بود ، صورت پذيرفت . در سال 1962 ، كندی نيروی هوائی ايالات متحده را به بمباران ويتنام جنوبی فرستاد . گفته می شد كه اين بمباران ها را ويتنام جنوبی ها انجام می دهند ، اما اين ادعا كسی را نفريفته بود . در بمباران های سال 1962 كه در آن از بمب های شيميائی نيز استفاده می شد ، محصولات كشاورزی و پناهگاه های دهقانان نابود شدند . ايالات متحده دست به انجام برنامه هائی زد تا در نهايت ، ميليون ها تن از مردم را در اردوگاه های متمركز جمع كردند و اسمش را دهكده های استراتژيك گذاشتند . اردوگاه های متمركز، يا دهكده های استراترژيك را با سيم های خاردار محاصره كرده بودند تا به ادعای خود ، آن ها را از حمله چريك ها مصون بدارند . حال آن كه همه می دانستند چريك ها داوطلبانه از مقاومت بومی های ويتنام جنوبی حمايت می كردند . سال 1962 بود . دو نفر را نمی توانستيد در اتاق نشيمنی بنشانيد كه از اين مقوله حرف بزنند . در اكتبر 1965 ، از همين بوستون كه شايد ليبرال ترين شهر كشور باشد ، صدهزار سرباز در ويتنام بود . بمباران ويتنام شمالی شروع شده بود . سعی كرديم نخستين تظاهرات خود را در محوطه دانشگاه بوستون كه معمولا محل تظاهرات بود ، برپا كنيم . قرار بود من يكی از سخنرانان باشم ، اما هيچ كس ، حتی يك كلمه از حرف های مرا نمی شنيد . راه پيمائی دانشجويان كه از محوطه های دانشگاهی راه افتاده بودند ، دخالت ديگران ، و صدها پليس ايالتی ، تظاهرات ما را در هم شكست . , بوستون كلوب ,‌ كه روزنامه ای ليبرال است ، در شماره روز بعد از تظاهرات ، پر از اعلاميه های تقبيحی مردمی بود كه جرئت كرده بودند متن های محتاطی عليه بمباران ويتنام شمالی بنويسند. در واقع ، در اين اعتراض ها كه از مقياسی محكم و عالی برخوردار بود و بخصوص جريان مقاومت در آن بسيار اهميت داشت ، لبه ی حلمه فقط به سمت جنگ در ويتنام شمالی تيز شده بود . موضوع حمله به ويتنام جنوبی مطرح نمی شد . نقشه دولت هم همين بود . ما از طريق اسناد پنتاگون ، و حالا مدارك بسياری كه پس از آن به دست آمده است ، متوجه اين واقعيت می شويم . نقشه بمباران شمال ويتنام ، نقاطی كه بايد بمباران می شدند و اين كه درچه ابعادی اين بمباران انجام می شد ، خيلی دقيق طراحی شده بود . مدارك درونی ، تقريبا هيچ اطلاعاتی از بمباران جنوب به دست نمی دهند . دليل بسيار ساده اش هم اين بودكه بمباران جنوب هزينه ای نداشت :‌ هيچ كس شما را با تير نمی زند . هيچ كس شاكی نمی شود . هركاری می خواهيد بكنيد . منطقه را پاك كنيد . كه همين طور هم شد . ويتنام شمالی خطرناك بود . شما می توانستيد به كشتی های روسی در بندر ,‌ های پونگ , ضربه بزنيد . اما همان طور كه گفتم ، همه سفارت خانه ها و خبرنگاران در هانوی بودند . در صورت بمباران شما ، گزارش و خبر می دادند كه خط آهن داخلی چين را كه قرار بود از ويتنام شمالی بگذرد بمباران كرده ايد كه در اين صورت ، واكنش بين المللی می توانست وسيع باشد كه بايد بهايش را مى پرداختيد . بنابراين ، محاسبه دقيقی انجام شده بود . اين بخش ، بايد سر به مهر می ماند . مثلا ، اگر به خاطرات رابر مكنامارا وزير دفاع وقت ايالات متحده نگاه كنيد ، كلی راجع به بمباران ويتنام شمالی حرف می زند ، اما تقريبا هيچ حرفی از بمباران ويتنام جنوبی كه حتی در سال 1965 ، مقياس بمبارانش سه برابر ويتنام شمالی بود ، و سال ها هم ادامه يافت ، در ميان نيست . , آرتور شلسينگر, كه شايد معروفت ترين مورخ آمريكائی باشد ، يكی از بهترين مثال هاست . در رابطه با جنگ ويتنام ، شلسينگر در سال های اول جنگ از آن حمايت می كرد . اگر كتاب , هزار روز , او را بخوانيد كه تاريخ نگاری او از دولت جان كندی است ، اشاره چندانی به اين حمايت اوليه نشده ، جز آن كه گفته است واقعه ای شگفتی آور رخ داده است . در سال 1966 كه آغاز توجه به هزينه های جنگ بود ، ما نسبتا در شرايطی قرار گرفتيم كه امروزه نظر نخبگان برآن قرار گرفته است : خيلی پرهزينه است ، ممكن است نتوانيم پيروز شويم ، و از اين حرف ها . از شلسينگر نقل به معنی می كنم كه نوشت ما همه دعا می كنيم اين جار و جنجال ها درست باشد كه اگر سربازان بيشتری را به جنگ بفرستيم ، فاتح خواهيم شد . و اگر درست قيل و قال سر داده باشند و اعزام نيروی بيشتر ضامن پيروزی ما باشد ، خرد و سياستمداری دولت آمريكا را كه پس از به جا گذاشتن ويرانه ای از ويتنام فاتح شده اند ، بايد ستايش كنيم . می توانيد برگردان اين حرف شلسينگر را ، عينا در تفسيرها و تحليل های امروز پيدا كنيد كه آن را مظهر آزادی می نامند . از سوی ديگر ، اين ارزش و اعتبار به نام شلسينگر ثبت می شود كه وقتی بمباران عراق شروع شد ، قوی ترين موضع مخالف را گرفت و آن را شديدا محكوم كرد . اظهار نظر شلسينگر حاكی از چنان موضع سرسختی بود كه دست كم من نديده ام در هيچ روزنامه ای چاپ شود . نخستين بمب ها كه برسر مردم عراق فرو ريختند ، شلسينگر گفت , اين تاريخ ، به عنوان يك رسوائی برای هميشه به ياد خواهند ماند , ‌بيانيه شلسينگر ، تكرار حرف های پرزيدنت روزولت بود كه در مورد پرل هاربر گفته بود اين تاريخ، به عنوان يك رسوائی برای هميشه به ياد خواهد ماند . دليلش هم آن بود كه ايالات متحده به راه فاشيست های ژاپنی می رفت . بيان و موضع گيری قدرتمندی بود . من فكر می كنم چنين واكنشی را در نقطه نظرهای اجتماعی هم می شود دنبال كرد. مخالفت با تجاوز ، بسيار بالاتر از دهه شصت است . امی گودمن : جنگ ويتنام چگونه به پايان رسيد و مشابهت های امروز با آن چيست هوارد زين ؟ اصلا مشابهتی می بينيد ؟ هوارد زين : فكر می كنم اگر شما می پذيريد كه هنری كسينجر شايستگی دريافت جايزه نوبل را داشته است ، می توانيد فكر كنيد چون او برای مذاكره با ويتنامی ها به پاريس رفت ، جنگ به پايان رسيد . اما به نظر من جنگ به اين دليل پايان گرفت كه سرانجام اعتراض های آرام در ايالات متحده به چنان اوجی رسيد كه دولتمردان نمی توانستند چشم بر آن فرو بندند . و به اين دليل كه وقتی نيروها از ويتنام بر می گشتند ، عليه جنگ موضع می گرفتند . و به اين دليل كه سربازان آمريكائی در جبهه ها به چادر فرماندهان شان نارنجك می انداختند كه پديده شكننده ای بود . می دانيد ، مردی به نام ,ديويد كورترايت , كتابی نوشته است به نام , شورش سربازان , . نويسنده در اين كتاب با ذكر جزئيات به ما می گويد كه چقدر سرباز از خدمت فرار كردند ، در ميان سربازان چه مخالفتی عليه جنگ ويتنام ، در ويتنام موج می زد ، و چگونه اين موج مخالفت ، در رفتار ، ترك خدمت ، ترك خدمت انبوه انبوه آنان ، متبلور می شد . و در اساس ، دولت ايالات متحده دريافت كه ادامه جنگ غير ممكن است . جنگ بنا به اين دلائل پايان يافت ، نه ملاقات كيسينجر در پاريس . احضار افسران ذخيره ديگر امكان نداشت . در خيلی از موارد ، شبيه شرايط امروز بود كه دولت ما فهميده است كه ما سرباز كافی نداريم تا برای جنگيدن به عراق بفرستيم ، بنابراين ، مدام آنان را از جبهه بر می گردانند ، و گروهبان هائی كه اين جا ، در ايالات متحده ، دوباره ثبت نام كرده اند ، به موضع خيانت در غلتيده اند و به جوانان دروغ می گويند كه در عراق با چه صحنه ای رو به رو خواهند شد و چه سودی برای آنان خواهد داشت . دولت ايالات متحده در تامين نيروی نظامی در عراق ، عاجز مانده است . من فكر می كنم به موازات اين واقعيت كه ارتشی ها فهميده بودند قادر به در هم شكستن مقاومت ويتنامی ها نيستند ، موج مخالفت و اعتراض در ميان ارتشی ها عامل تعيين كننده ای بود . جنبش مقاومت عليه متجاوز خارجی ، يعنی همان پديده ای كه امروز در عراق با آن دست به گريبانيم ، اين نوميدی را در نيروهای متجاوز به وجود می آورد كه تسليم شدنی نيست . جنبش مقاومت در ويتنام تسليم نشد . بنابراين ، دولت ايالات متحده دريافت كه قطعا بدون استفاده از بمب هسته ای و نابودی كامل كشور ، برنده جنگ نخواهد بود . و اگر بمب اتمی می انداخت ، آشكارا به جهانيان می گفت كه دولت ايالات متحده حاكميتی قانون شكن است و محال است از حمايت مردم خود برخوردارباشد . اين بود كه ، بله ، سرانحام همان كاری را كرديم كه سال ها عده ای از ما مطالبه اش را داشتيم . از ويتنام عقب نشستيم ، اما كی ؟ در سال 1967 ، من كتابی نوشتم به نام , ويتنام : منطق عقب نشينی,‌ . ما در سال 1967 فراخوان به خارج كردن نيروها از ويتنام را پی گرفتيم . واكنش در مقابل كتاب من ، آن بود كه : ما نمی توانيم ويتنام را ترك كنيم . اگرما از ويتنام بيرون برويم ، اوضاع وحشتناك خواهد شد ، می دايند ، اگر ما عقب بنشينيم جنگ داخلی راه خواهد افتاد ، حمام خون راه خواهد افتاد اگر عقب نشينی كنيم . با اين استدلال ها ، نيروهای خود را از ويتنام خارج نكرديم ، و جنگ ادامه يافت ، شش سال دگر ادامه يافت ، هشت سال ديگر ادامه يافت ? شش سال طول كشيد تا آمريكائی ها نيروهاشان را از ويتنام خارج كنند ، و مجموعا آن جنگ هشت سال به درازا كشيد . جنگيديم و جنگيديم تا بيست هزار سرباز آمريكائی ديگر كشته شدند . و يك ميليون ويتنامی ديگر كشته شدند . وقتی سرانجام از ويتنام خارج شديم ، از آن خبرها نبود كه می گفتند . هيچ حمام خونی راه نيفتاد . منظورم اين نيست كه همه چيز بروفق مراد بود . اردوگاه های بازآموزی برپا شدند ، چينی ها با قايق ار هانوی بيرون رانده شدند ، اما نكته اين جاست كه هيچ حمام خونی راه نيفتاد . حمام خون را ما در ويتنام راه انداخته بوديم ، درست همان كاری كه امروزه داريم در عراق می كنيم وقتی می گوئيم ,اوه، اگر ما از عراق خارج شويم جنگ داخلی راه خواهد افتاد ، هرج و مرج به وجود خواهد آمد., همين حالا در عراق جنگ داخلی وجود دارد ، همين حالا هرج و مرج وجود دارد ، و هيچ كس نمی گويد ما در عراق با دو ميليون انسان كه از سرزمين شان آواره شده اند ، و با بچه هائی كه در تنگنای مهلك قرار گرفته اند و آب و غذا ندارند ، چه كرده ايم . بنابراين ، اگر می خواهيم روشن كنيم كه بايد از عراق خارج شويم و راه ديگری ، نه برای ايالات متحده ، بلكه برای بعضی گروه های بين المللی ، پيدا كنيم ، بسيار حائز اهميت است كه ويتنام را به ياد آوريم . گروه های بين المللی ، ترجيحا بايد تركيبی باشند كه اكثر اعضايش را نمايندگان ملت های عرب تشكيل بدهند . اين گروه های بين المللی هستند كه بايد به عراق بروند و به ايجاد زمينه های آشتی ميان گروه های مختلف درگير ، كمك كنند . اما به طور يقين ضرورت مطلق در برداشتن نخستين قدم ، آن است كه ما همان كاری را بكنيم كه سال 1967 در ويتنام كرديم . قدم اول آن است كه به سرعت ، و تاجائی كه كشتی ها و هواپيما ها گنجايش دارند ، فورا از عراق خارج شويم . امی گودمن : در مورد سفر نانسی پلوسی رئيس مجلس نمايندگان و سومين مقام پس از ديك چينی به سوريه كه به اتفاق كيت اليسون نخستين نماينده مسلمان در كنگره از مينياپوليس صورت گرفت ، چه فكر می كنيد نوام جامسكی ؟ نوام چامسكی : تنها اشتباه آن بود كه سومين مقام پس از ديك چينی به سوريه رفت . منظورم اين است كه اگر دولت ايالات متحده به جای اعمال زور ، صادقانه به معيارها و چشم اندازهائی در جهت صلح ، موفقيت و ثبات در منطقه علاقه داشت ، می توانستند راه پيشنهادی گزارش بيكرر- هميلتون را در مذاكره با سوريه و ايران بروند . البته ورای بخشی از پيشنهاد كه اين مذاكرات را مربوط به عراق می كند . يعنی كه فقط به صورت گفت و گو در باره مسائل منطقه باشد. در مورد سوريه ، موضوع هائی وجود دارند كه در رابطه به خود سوريه اند ، و البته به لبنان و اسرائيل هم مربوط می شوند . اسرائيل با نقض قطعنامه های شورای امنيت ، بخش وسيعی از خاك سوريه را كه بلندی های جولان باشد ، در تسلط خود دارد ، يا بهتر است گفته شود كه در واقع اين بخش را ضميمه خاك خود كرده است . سوريه به صراحت گفته است كه علاقمند است با اسرائيل قرار داد صلح ببندد ، كه البته در اين صورت اسرائيل را متعهد خواهد كرد كه نيروهايش را از سرزمين های اشغالی خارج كند . امی گود من : آيا اكنون مذاكراتی محرمانه ميان اسرائيل و سوريه در جريان است ؟ نوام چامسكی : هيچ وقت معلوم نمی شود كه مذاكراتی محرمانه در جريان است ، يا نه . اما تا كنون، اسرائيل رك و راست هر گونه گفت و گوئی را در اين مورد رد كرده است . در واقع ، تنها بخشی كه اكنون مطرح است اين است كه آيا ايالات متحده اسرائيل را برای جلوگيری از گفت وگو در باره بلندی های جولان ، و البته همه سرزمين های اشغالی ، زير فشار می گذارد ، يا اسرائيل در اين مورد به ايالات متحده فشار می آورد . می خواهم بگويم اين موضوع كه كشمكش و مجادله اسرائيل ? فلسطين باشد ، مساله ای شگفتی آور است . البته در دولت ايالات متحده به عنوان كشمكش و مجادله مطرح می شود ، نه نزد افكار عمومی آمريكائی ها . و به اين جهت موضوع مناقشه است كه دولت های ايالات متحده و اسرائيل ، راه را برتوافق های بين المللی می بندند . اين توافق ، مورد حمايت همه جهان و حتی اكثريت آمريكائی هاست ، اما در حدود سی سال است كه روی ميز است و به وسيله ايالات متحده و اسرائيل بلوكه شده است . همه می دانند چه دستی دركار است و چهار چوب كلی برای قرارداد صلح چيست . اردن ، سوريه و مصر كه كشورهای درگير خوانده می شوند ، پرونده را در سال 1976 به شورای امنيت بردند . ساير كشورهای عرب هم با آن ها بودند . پيشنهاد آن ها ، معطوف به توافق برای به رسميت شناختن دو كشور در مرزهای شناخته شده بين المللی بود . اين طرح ، با عطف به قطعنامه 242 سازمان ملل متحد ، كه نخستين قطعنامه اساسی بود ، پيشنهاد می كرد تا حق همزيستی صلح آميز و تامين امنيت در قلمرو دو كشور منطقه به رسميت شناخته شود . اين دو كشور مستقل ، اسرائيل و فلسطين بودند . اين توافق را ايالات متحده وتو كرد و وتوی ديگری هم در سال 1980 صورت گرفت . نمی خواهم به كل تاريخچه برگردم ، اما در جريان اين تاريخچه ، جز استثناهای اضطراری و نادر ، ايالات متحده قرارداد صلح را بلوكه كرد ؛ كه هنوز می كند ، و اسرائيل هم آن را رد كرد . گاهی ماجرا واقعا غم انگيز است . در سال 1988 ، شورای ملی فلسطين كه راس بدنه دولت است ، رسما قرارداد وجود دو كشور را پذيرفت . قبلا هم به طور ضمنی آن را پذيرفته بودند . اسرائيل بيدرنگ واكنش نشان داد . در اسرائيل دولت ائتلافی شيمون پرز و اسحاق شامير سركار بود . واكنش آنان به اين صورت بود كه , دولت فلسطينی ديگری نمی تواند ميان اردن و اسرائيل وجود داشته باشد . , منظور از , دولت فلسطين ديگر, اين بود كه در حال حاضر اردن يك كشور فلسطينی است و كشور ديگری به اين نام نمی تواند ايجاد شود . , و سرنوشت آن مناطق بر اساس رهنمودهای كشور اسرائيل تعيين می شود . ,‌ چيزی نگذشت كه دولت بوش شماره يك ، تائيد كرد كه طرح دسامبر 1989 جيمزبيكر ، كاملا براين پيشنهاد صحه می گذارد . اين عمل ، حاكی از نفی افراطی بود . اين سياست ، با موارد استثنائی نادری ، همچنان ادامه يافت . تصوير كنونی صحنه نشان می دهد كه طرح پيشنهادی اتحاديه عرب ، بازتوليد شده است . اين زمان، 2002 بود ، اما آنان چند هفته پيش از آن ، دوباره آن را روی ميز گذاشته بودند . طرح از اين هم فراتر می رود . طرف ها را فرا می خواند تا روابط با اسرائيل را درچهارچوب توافق بين المللی براساس وجود دو دولت رسمی ، عادی كنند . اگربخواهم از اصطلاحات فنی و قديمی ايالات متحده استفاده كنم ، اين طرح ايالات متحده را متعهد به پذيرش حداقل های تغييرات دو طرفه می كرد . تغيير و تبديل هائی مثل تنظيم مرزها در نقاطی كه ترتيب لازم را نداشت . پس از آن هم بسياری از مسائل فنی را بايد حل و فصل می كردند . اين طرح پيشنهادی ، چهارچوب اساسی بود كه مورد حمايت دنيای عرب ، اروپا ، كشورهای غير متعهد ، آمريكای لاتين و سايرين هم قرار گرفته بود . ايران هم از آن پشتيبانی كرده بود . حرف های جنون آميز احمدی نژاد در مورد حذف اسرائيل از نقشه جهان ، چنان سر و صدائی به پا كرد كه اين طرف ها بيانيه رئيس كل او خامنه ای كه در واقع مسئول روابط خارجی ايران است ، اصلا مورد توجه قرار نگرفت . حرف های خامنه ای كه چند بار اعلام كرد ايران از موضع اتحاديه عرب حمايت می كند ، هيچ ربطی به احمدی نژاد نداشت . حزب الله لبنان اعلام كرد كه با اين طرح موافق نيست و آن ها اصلا اسرائيل را به رسميت نمی شناسند . اما اگر فلسطينی ها آن را قبول كنند ، حزب الله نمی تواند آن را خنثی كند . حزب الله يك سازمان لبنانی است . حماس اعلام كرده است كه نظر اتحاديه عرب را می پذيرد . در اين صورت ، ايالات متحده و اسرائيل ، حتی بيش از سی سال گذشته در رابطه با رد كردن راه حل سياسی در انزوا قرار می گيرند . بنابراين ، به يك معنی موضوع پر از تنش و مشاجره خواهد بود ، اما نه تا آن حد كه راهی برای حل آن وجود نداشته باشد . ما می دانيم مساله را چگونه حل كنيم . امی گودمن : فكر می كنيد شرايط تغيير كند ؟ نوام چامسكی : بستگی دارد به فضای مردم آمريكا . اگر اكثريت مردم آمريكا ، كه جملگی ضرورت اين تغيير را قبول دارند ، تصميمی جدی در مورد آن بگيرند ، بله ، شرايط تغيير خواهد كرد . امی گودمن : فكر می كنيد مثلا با كتاب اخير جيمی كارتر ، اين تغيير دارد صورت می گيرد ؟ نوام جامسكی : من فكر می كنم اين كتاب يكی از نشانه های تغيير است ، اما نشانه های ديگری نيز وجود دارد . مهم آن است كه نشانه های تغيير در ذهن جامه آمريكا محسوس است . هركسی كه در اين مورد چيزی می گويد ، آن را از طريق تجربه شخصی می شناسد . خيلی وقت پيش ، اگر من می خواستم در مورد خاورميانه ، حتی در انستيتو تكنولوژی ماساچوست حرف بزنم ؛ حال جای ديگر پيشكش ، پليس مسلح آن جا حاضر بود ، يا نه ، دست كم حضور پليس مخفی در محوطه محسوس بود كه برای جلوگيری از خشونت ، كارشكنی و به هم خوردن تجمع پرسه می زدند . حالا اوضاع فرق كرده است . حالا حرف زدن در مورد خاورميانه آسان تر است . قسمت مزخرف كتاب كارتر كاملا جالب توجه است . منظورم اين است كه كارتر اساسا آن چه را در اين مورد در اطراف جهان وجود دارد ، تكرار كرده است . امی گودمن : فلسطين : صلح ، مخالفت با نژاد پرستی نوام چامسكی : بله همين طور است . چند خطا هم در كتاب وجود دارد . كارتر مسائلی را مورد اغماض قرار داده است . يكی از خطاهای جدی در كتاب كارتر ، ، كه بايد مورد توجه اهل تحقيق قرار گيرد . اين است كه نوعی خط حزبی را در مورد تجاوز نظامی اسرائيل به لبنان در سال 1982 پذيرفته است . اسرائيل به لبنان تجاوز نظامی كرد ، بين پانزده تا بيست هزار انسان را كشت و بخش وسيعی از جنوب لبنان را ويران كرد . اسرائيل امكان اين تجاوز نظامی را به آن دليل پيدا كرد كه دولت رونالد ريگان قطعنامه شورای امنيت را وتو كرده بود . خطاهائی از اين دست ، در كتاب اخير جيمی كارتر كم نيست . ادعاهائی كه شما در ايالات متحده ، مثلا با خواندن نوشته های توماس فريد من و امثال او می شنويد، دال بر آن است كه اسرائيل برای حفاظت جليله در مقابل حملات تروريستی فلسطينی ها به اين حمله دست زده است . كارتر هم ، همين ادعا را تكرار می كند . اين ادعا واقعيت ندارد . مرزی وجود داشت ، آتش بسی وجود داشت . عليرغم تهديد های منظم اسرائيل ? كه گاهی همراه با بمباران های سنگين و حملات مشابه بود ? ، فلسطينی ها آتش بس را رعايت می كردند . تهديدهای عملی اسرائيل به بهانه پاسخ دادن به حملات تروريستی ، كوشش برای آماده كردن مقدمات تجاوز بود . حتی بدون اين عذر و بهانه هم ، نقشه تجاوز عملی می شد . اين هم موردی است كه در كتاب جيمی كارتر ناديده گرفته شده است . نكات بسيار با ارزش ديگری هم وجود دارند كه در كتاب كارتر ناديده گرفته شده اند . كارتر وقتی از نقشه راه حرف می زند ، روشن نمی كند كه اين طرح مدام از طرف اسرائيل رد شده است .
+
GetBC(68);
نظر بدهيد
ادبیاتسیاستفلسفهجامعهفرهنگمحیط زیسترسانه
تصوير روز



از ساير رسانه‌ها
Bahrain says Iran wants the bombتشديد ناآرامي در عراقجنگ آمريكا در عراق، تاوان سكوت در برابر همجنس بازيمردم آمریکا: ایران بزرگترین تهدید برای جهان استهیروشیما: خلبانی که بمب را انداخت در گذشتنامه هشدارآمیز دمکرات ها به بوش درباره ایرانموافقت غالب مردم آمريكا در يك نظر سنجي درباره‌ي بمباران ايرانوزیر دفاع فرانسه: از نظامی بودن برنامه اتمی ایران مدرک داریمفراخوان تشکيل کميته ضد جنگگاردين:رهبران ايران به دشمنی مثل بوش نياز دارندتظاهرات ضد جنگ در سراسر آمريكابیانیه شورای جهانی صلحبحران اقتصادی اخیر آمریکا خطر جنگ را تشدید می کندخون ميليون‌ها عراقي‌ بر دست‌هاي توستانتشار سفید نشریات دانشجویی در اعتراض به صدور حکم برای سه دانشجوی امیرکبیروليعهد سعودي:تحريك كشورهاي خليج فارس به نفع ايران نيست!حزب کمونیست چین، چیست؟دو هزار و ‪ ۴۰۰‬ميليارد دلار هزينه جنگ آمريكا در عراق و افغانستان تا سال ‪ ۲۰۱۷‬ميلاديبوش ‪ ۴۶‬ميليارد دلار ديگر براي جنگ از كنگره تقاضا كردحامد کرزاي عضو طالبان بوده استادامه...
همراهان
جنبش جهاني اتكبانک مقالات جهانی شدن پايگاه خبري - تحليلي روشنگريپیام‌آوران صلح و دوستی تغییر برای برابریمرکز صلح و محیط زیستصلح بانفرسنگ ها برای صلحخبرنگاران صلح صلحقاصد روزان ابريوبلاگ ديگرفرهنگ توسعهاتحاد چپ كارگرىنه به رژيم ج.ا، نه به جنگ امپرياليستيانجمن بدون مرزدوچرخه سواری برای صلحزنان صلحمجله جغرافياي ايرانمجله هفتهمجله نقد نوسايت فريبرز رئيس دانامجله بذرمجله مانتلی ریویومجله چپمجله نيلگونانجمن فرهنگی هنری سایهNo War On IranIranians for Peaceانجمن حمايت از حيواناتدیده بان محیط زیست ایرانكوخدكتر اميرحسين آريان‌پورآرشيو اسناد اپوزيسيون ايرانایران در جهانوبلاگ اعماق سياه مركبحزب سبزهاي ايرانمجله دنيا
بايگاني
86/08/01 - 86/08/3086/07/01 - 86/07/3086/06/01 - 86/06/3186/05/01 - 86/05/3186/04/01 - 86/04/31
RSS
طراح قالب:صلح ايران


برداشت و استفاده از كليه‌ی مطالب صلح ايران براي همه به هر طريقي آزاد است.

ناصر زرافشان: مي‌خواهيم در ايران كميته‌ى ضد جنگ تشكيل دهيم


ناصر زرافشان: مي‌خواهيم در ايران كميته‌ى ضد جنگ تشكيل دهيم *ما در ايران به همراه دوستانی ..تصميم گرفته ايم برای آگاه کردن عامه مردم از مسائل و رنج های بی پايان جنگ، عليه جنگ طلبان ايرانی و آمريکايی حرکتی را آغاز کنيم....
روشنگری: متن زير از سوی وبسايت "صلح ايران" انتشار يافته است http://iranpeace.coo.ir ----------------------------------------------------- از ناصر زرافشان وکيل دادگستری و عضو کانون نويسندگان ايران، که اخيرا سفری کوتاه به اروپا داشته، گفتگوئی راديوئی منتشر شده است. اين گفتگو را راديو "چه بايد کرد" منتشر کرده است که بخش هائی از آن را می خوانيد: در امريكا جنبش ضد جنگ با ايران قوت گرفته و هدف ما نيز مبارزان عليه جنگ بايد باشد . ما بايد با اين جنبش هماهنگ و همراه شويم تا مشتركا بتوانيم عليه جنگ و حمله به ايران كار كنيم. ما در ايران، سرگرم ايجاد تشكلی برای ايجاد اين هماهنگی هستيم. ميدانيم که الان در خود آمريکا جنبشی عليه جنگ با ايران شکل گرفته است و نشريه "نيشن" نوشته است که طی روزهای اخير فراخوان جديدی از سوی جنبش صلح خطاب به نظاميان آمريکا منتشر شده است که در آن از آنها خواسته شده به ايران حمله نکنند. اين درواقع عکس العملی است در قبال درخواست افرادی نظير جان بولتون که خواستار حمله به ايران هستند. همچنين سخنان سيمور هرش که حاکی از بالا گرفتن طب جنگ در واشنگتن است. به گزارش نشريه نيشن اسکار هورتون متخصص حقوق بين الملل اعلام کرده که در اجلاس اخير سازمان ملل متحد ديپلمات های اروپايی اعلام کردند که آمريکا طی شش تا هشت ماه آينده به يک جنگ هوايی عليه ايران اقدام خواهد کرد. ضمن اينکه فراخوان جنبش صلح آمريکا واکنشی است به شکست اخير کنگره در ملزم کردن کاخ سفيد به اخذ مجوز جهت حمله به ايران. البته جمهوريخواهان آمريکا در ميان افکار عمومی آمريکا شرايط مناسبی ندارند و تنها راه جلب آرای مردم آمريکا و ماندن بر سر قدرت را در آغاز جنگی جديد می دانند. امريكا چون نتوانسته افكار عمومی را به وجود سلاح های اتمی در ايران قانع كند، بهانه خود را تغيير داده و می خواهد به بهانه حفظ جان سربازان امريكايی در عراق به ايران حمله كند. نقشه اين است كه مناطق مرزی را بمباران كرده و سپس بر مبنای واكنش ايران به يك حمله گسترده دست بزنند. ما در ايران به همراه دوستانی که اين خطر را احساس کرده اند تصميم گرفته ايم برای آگاه کردن عامه مردم از مسائل و رنج های بی پايان جنگ، عليه جنگ طلبان ايرانی و آمريکايی حرکتی را آغاز کنيم . بخش خارجی حرکت متوجه همکاری و تشريک مساعی با گروه های ضد جنگ آمريکاست، که با آنها دارای هدف مشترک در جلوگيری از جنگ هستيم. ما بر اين اعتقاديم که جنگ هيچگاه به سود منافع مردم نبوده و همواره در خدمت منافع غارتگران ملت بوده است. ما در داخل ايران تلاش خواهيم کرد تا به روش های مختلف اين آگاهی را به ميان جامعه ببريم و مردم را متوجه خطری که روز به روز جدی تر می شود بکنيم تا بتوانيم مقاومت در برابر اين خطر را جلب کنيم. اميدوارم بتوانيم اين لحظات حساس و فاجعه بار و لحظه ای که به قول معروف "ز منجنيق فلک سنگ فتنه می بارد" را بتوانيم، حداقل کم خطر تر پشت سر بگذاريم
02:58نظر شما
نام: کیانوش" لاهیجی"kianoush
ای-میل:
12:33
دوستان روشنگری ! هرچند کمی دیر شده است اما @می گویند هروقت جلوضرر وزیان را بگیرید منفعت ...@شروع می شود دکتر زرافشان می تواند اینکار را انجام بدهد ولی دوستانی در ایران مانده باشد که همانند مبارزه اش در پرونده قتل های فتوائی/سیاسی زمان خاتمی وی را تنها نگذارند. جایزه صلح خانم عبادی کاری نکرده شاید تلاش ال گور و پیوستن وی در امریکا بتواند اون طرف را مهار کند مردم ایران دکتر زرافشان را وکیل شجاع خود می دانند و حاکمان جنگ طلب را زودتر از بوش به تاریخ سیاه خواهند انداخت !
نام: سایه سیرجانی
ای-میل: sayehssirjani@yahoo.com
06:35
مقاومت در برابر جنگی که بیست و هشت سال این نوچگان قدرت طلب در ایران راه انداخته اند را نخست نشانه بگیرید. خود جمهوری اسلامی ن علت واقعی همه بلا هایی ست که بر سر ایرانیان رفته. جنگ و بر چیدن جمهوری اسلامی کار مردم ایران است. جنگ با ایران و ایرانی اشتباهی است که به سود رژیم ضد ایرانی جمهوری اسلامی خواهد بود.
نام (اختیاری)ای-میل (اختیاری)متنبازگشت

هنگامي که شکست در عراق بر ترديدها دامن مي زند.


1386-08-12
geovisit();


برنامه 60 دقیقه هویت رافد احمد الوان،یک عراقی که با ارائه اطلاعات ساختگی، بهانه بدست آمریکا برای حمله به عراق را داد، برملا نمود
دنیای ما:حمله آمریکا به عراق، نه بدلیل بمب اتمی و یا سلاح های شیمیایی عراق به این کشور صورت گرفت. آمریکا طی یک طرح استراتژیک، از سوی نئوکان ها، بدست آوردن مناطق نفت خیز را جزو اهداف قرن جدید و برای برتری بر دیگر کشورهای جهان اعلام کرده بود. اما برای حمله به کشورهای نفت خیز، دلایل ساختگی و بهانه های مختلف فراهم می آورد تا به جهانیان بقبولاند که چنین حمله و جنگی ضروری است.برای تصرف عراق از اتهام داشتن سلاح های بیولوژیک استفاده شد. برنامه 60 دقیقه، شبکه سی. بی. اس آمریکا، اخیرا طی برنامه ای که قرار است روز 4 نوامبر از این شبکه پخش شود، هویت یک عراقی پناهنده را که اطلاعات ساختگی را درزمینه سلاح های شیمیایی عراق در اختیار آمریکا گذاشت و این کشور به این بهانه جنایات خود در عراق را شروع کرد را فاش نموده است. این برنامه توسط باب سیمون گزارشگر این برنامه به مدت دو سال است که در دست تهیه می باشد. شبكه سی.بی.اس اعلام كرد: هويت فردی كه داستان ساختگی‌اش در مورد سلاح‌های بيولوژيك در عراق باعث شد موضوع حمله‌ی آمريكا به عراق در سال 2003 مطرح شود، شناخته است. این فرد که "رافد احمد الوان" نام دارد در سال 1999 به عنوان پناهنده به آلمان می رود. پس از دو سال سرگردانی در جریان پروسه پناهندگی این شخص برای تسريع در روند پناهنده شدنش، عنوان می کند که مهندس شيمی در عراق بوده و رياست نيروگاه "Djerf al-Nadaf" که سلاح‌های بيولوژيك را می ساخته را بر عهده داشته است. البته او در این نیروگاه کار می کرده اما ریاست آن را بر عهده نداشته است . الوان با اعلام اينكه طي حادثه‌ای در اين نيروگاه 12 كارگر توسط ماموران امور بيولوژيك كشته شدند، به روايت خود آب و تاب فراوان داد. گزارش الوان جهت بررسی صحت آن به سازمان سی. آی. ا فرستاده شده و سپس اين گزارش عامل تصميم آمريكا در حمله به عراق می شود. كالين پاول، وزير خارجه‌ سابق آمريكا از گزارش الوان به عنوان مدركی مستند برای توجيه حمله به عراق در سخنرانی خود در سازمان ملل استفاده كرد. پس از اشغال عراق، بازرسان آمریکائی نيروگاه را مورد بازرسي قرار دادند ، اما هیچ مدرکی دال بر حضور متخصصین بيولوژيك در آن كشف نكردند. بر اساس اطلاعات 60 دقیقه، الوان هم اكنون آزادانه و احتمالا با نام جعلی در آلمان زندگی می‌كند . «تيلر درام هلر»، يك مقام ارشد سابق سيا که حوزه ماموریتش اروپا بوده است ، در گفت‌وگو با برنامه‌ "60 دقيقه" گفت: الوان تلاش كرد كه به هر نحوی که شده اجازه اقامت در آلمان را بگيرد و بدین جهت حتی ماموران اطلاعاتی اين كشور را نیز بازی داد.در لینک زیر چند دقیقه کوتاه از زندگی احمد الوان و عروسی اش در سال 1993 نشان داده می شود، شخصی که برای بدست آوردن حق ناچیز پناهندگی از یک کشور اروپایی، بهانه بدست آمریکا داد، میلیون نفر از مردم کشورش را به کشتن داد، میلیونها را آواره نمود و ثروت عراق را در کف دست بیگانگان قرار داد.
http://www.cbsnews.com/sections/i_video/main500251.shtml?id=3442445n

رافد احمد الوان

هنگامي که شکست در عراق بر ترديدها دامن مي زند.لوموند ديپلماتيک

لوموند ديپلماتيک

هنگامي که شکست در عراق بر ترديدها دامن مي زند. ايالات متحده آمريکا و وحشت پايان
امپراتوري
تند روها ساز و برگ جنگ با ايران را فراهم مي آورند