۱۳۸۶ دی ۱۹, چهارشنبه

خسرو شاكري : آزادي مطبوعات يا آرايش ارتجاع بين‌المللي قسمت پنجم

ترجمه: "کوردستان
منبع: نیوزماکسNewsmax

در حالی که دمکراتها قصد دارند بر آمریکا جهت عقب‌نشینی از عراق فشار وارد آوردند، یک گروه تأثیرگذار از کردهای ایرانی بر ابقای نیروی نظامی و نقش آن کشور در سیاست منطقه تأکید دارند. حسن شرفی، معاون دبیرکل حزب دمکرات کردستان ایران می‌گوید: "مردم منطقه از ماندگاری آمریکا رضایت‌مندند." شرفی در مصاحبه‌ای مفصل با روزنامه "نیوزفاکس" در فرانسه اظهار داشت: "کردهای ایران و سایر مردم منطقه حضور نیروهای آمریکا در منطقه را به دیده‌ی مثبت می‌نگرند." بنا به گفته‌ی شرفی، پیش از آزادسازی عراق فقط حکومت‌ها نسبت به حضور آمریکا در منطقه نگرشی مثبت داشتند. هنگامی که صدام بر مسند قدرت بود، عربستان صعودی، اردن و شاه‌نشینهای خلیج، آمریکا را به مثابه حامی منافع خود می‌دیدند. اما اکنون این مردم‌اند که از ماندن آمریکا پشتیبانی می‌نمایند.حزب دمکرات کردستان ایران، بزرگترین، باسابقه‌ترین و بهترین سازمان میان نیروهای دمکرات اپوزیسیون ایران محسوب می‌گردد. اردوگاهها و پایگاههای آموزشی و لجستیکی این حزب در شمال عراق مستقرند، دارای نیروهای مسلح مخفی از پیشمرگان مبارز در داخل ایران است، علیرغم اینکه در حال حاضر با رژیم جنگ مسلحانه ندارد.نظام حاکم تهران بدون سلاح هسته‌ای نیز به عنوان تهدیدی برای مردم ایران، منطقه و جهان به شمار می‌آید. چنانچه در تولید آن سلاح موفق شوند، تهدید افزایش می‌یابد. معاون دبیرکل حزب دمکرات کردستان ایران ابراز نمود: "فقط دمکراسی می‌تواند صلح و آرامش در آینده را متحقق سازد."شرفی روشن ساخت که حزب دمکرات از سال 2004 به بعد به گونه‌ای سیاسی به سازماندهی خود اقدام کرده است. او می‌گوید: "هدف ما پیشتر خودمختاری برای کردستان ایران بود، اما اکنون خواستار فدرالی هستیم که تنها سیستمی محسوب می‌شود که می‌تواند پاسخگوی همه ملیتها باشد." تعریف گروههای قومی مختلف ایران به موضوع روز در ایران تبدیل شده است. ملی‌گرایان فارس از این امر هراسناک هستند که استقلال اقلیمها، اولین گام در راستای تجزیه‌ی ایران شود. اما برخی جریانها همچون حزب دمکرات کردستان ایران ادعا دارند که در ایران چند ملیت گوناگون زیست می‌کنند که هرکدام دارای فرهنگ و زبان ویژه‌ی خود است. شرفی اظهار می‌دارد: "همگی با هم ایران را تشکیل داده‌ایم."بر اساس آمار "Ethnologue.com" جمعیت فارس در ایران در اقلیت قرار دارد. در حالی که سایر مردم شست درصد جمعیت هفتاد میلیونی ایران را در برمی‌گیرند. شرفی می‌گوید: "ما قصد جدایی از ایران نداریم. ما خواهان ماندن در چهارچوب ایران هستیم."او وضعیت کردهای ایران را با کردهای عراق مقایسه می‌کند که ماندن در یک عراق متحد را برگزیده‌اند و ابراز می‌دارد: "جمعیت کردهای عراق نسبت به عربها در مقایسه با جمعیت ما نسبت به سایر ایرانی‌ها بسیار پایین است. زبان آنها با یکدیگر خیلی فرق دارد، در حالی که کردی به فارسی بسیار نزدیک است." در ادامه می‌گوید: "ما ایرانی و خواهان تأمین حقوقمان در چهارچوب ایرانی فدرال می‌باشیم. تجزیه ایران به سود هیچ کسی نیست.""رامین پرهام، یکی از روشنفکران توانمند و طرفدار رضا پهلوی، پسر شاه فقید، بر این اعتقاد است که طرفداران سلطنت باید خود را با واقعیات امروز داخل ایران، مانند خواست کردها و دیگر ملیتها برای استقلال اقلیمها وفق دهند. او در مصاحبه با "نیوزماکس" اظهار نمود: "فارس‌ها در واقع اقلیت‌اند، از این رو ما می‌بایست از ساختارهای قومی ایران بحث کنیم." کردها و اقلیت‌های سنی به درازای تاریخ یک زنجیر حفاظی به دور ایران به حساب آمده‌اند که فارس‌ها در آن فرمانروا بوده‌اند. پرهام می‌گوید: "آنها چندین سده است که ما را از خطر حمله اشغالگران محفوظ نگه داشته‌اند، اما هیچگاه با آن مردمان با حرمت یا وجدان برخورد نشده است."خوانش پرهام از موضوع اقلیتهای قومی فقط روشنفکرانه نیست، بلکه شخصی نیز هست. او اظهار می‌دارد: "زمانی که از ایران گریختم، کردها به مدت سه ماه به من پناه دادند. آنها به نشانه داشتن احترام مرا کاک رامین خطاب می‌کردند. آنها از همه اپوزیسیون ایرانی حمایت می‌نمایند. لازم است به این امر معترف شده و این ارج را بر آنها نهیم که شایسته آنهاست."تنها کردها نیستند که از سوی نظام حاکم بر ایران مورد ستم واقع می‌شوند. سیستان و بلوچستان واقع در شرق ایران در همسایگی با پاکستان، یکی از بزرگترین استانها و فقیرترین استان ایران محسوب می‌شود و همچنین عربهای خوزستان در یک منطقه نفت‌خیز جنوب و در مرز عراق زندگی می‌کنند که به طور مداوم تحت ستم قرار گرفته و به طرز وحشیانه توسط رژیم به قتل می‌رسند." پرهام گفت: "علیرغم حجم زیاد نفتی که خوزستان دارد، رژیم پس از ویرانی ناشی از اشغال آن شهرها در سال 1982 هنوز اقدام به آبادسازی آن منطقه نکرده است." او معتقد است که رهبران اقوام ایران ضرورت یکپارچگی ایران را درک می‌کنند و می‌گوید: "ضروریست ما با آنها این اعتماد را به وجود آوریم، آنها کاملاً این امر را می‌فهمند که ایران نباید تجزیه شود."آیا ایالات متحده آمریکا باید بیش از این به ایران بپردازد. پرهام بر این باور است که بازسازی ایران بعد از سرنگونی جمهوری اسلامی از هر زمان دیگری آسانتر است." او اظهار می‌نماید: "لازم نیست شما در ایران ملت‌سازی کنید. لازم است کشور بازسازی و مؤسسات یک حکومت دمکراتیک مدرن بنیانگذاری شود
."

آزادي مطبوعات يا آرايش ارتجاع بين‌المللي؟سخني با مخاطبانِ مدعيان آزادي بيان در خارج از كشور

قسمت چهارم
خسرو شاكري (زند
«‌رفيق جون! سازمانی که به هنگام ناتوانی از پخش انديشه‌يی که نمی‌پسندد جلو می‌گيرد، به هنگام توانائی، آن مغزی را می‌ترکاند که بخواهد انديشه‌يی کند سوای آنچه سازمان ديکته می‌کند.» از مكالمه ي م. شعاعيان با ح. اشرف (۱) هنگامي كه تشت‌ها از بام افتادند، يك شبه همه، يا تقريباَ همه دمكرات‌منش شدند و به‌استالين تف كردند. اما دمكراتيسم جامه‌اي نيست كه بتوان يك شبه پوشيد تا عيوبِ منش ضد دمكراتيك يك عمر پراتيك خشن و ضد دمكراتيك را پنهان كند؛ تظاهر به‌آن تنها پوششي است براي پنهان‌سازي آن گذشته‌ها، آن هم نه هميشه و نه براي مدتي طولاني. صِرف گفتار دمكراتيك و طلبِ حقوق بشر نشان دمكراتيسم نيست؛ تنها يك ويترين است. رفعِ عيوبي كه با شير (سياسي) اندرون شده‌اند، در سنين بالا و به هنگام ريش سفيدي پراكسيس دمكراتيك مستمر و خستگي ناپذيري را در تمام جنبه‌ها و رُويه‌هاي زندگي مي‌طلبد، به‌ويژه مي‌طلبد كه انسان از هوس‌هاي جواني قدرت- و جاه‌طلبي و شهوت شهرت دست بردارد، شخصيت نُوي را انكشاف دهد، و خود را خالصانه در خدمت جامعه قرار دهد. تنها در چنين صورتي مي‌توان اميدوار بود آن‌چه با شير (سياسي) و طي سال‌هاي پسين اندرون شده است، هم‌چون شيرازه‌ي تهوع‌آوري فرو ريزد و دفع شود، وگرنه تنها با جان به در خواهد شد.در سال‌هاي اخير برخي عناصر هوشمند، اينجا و آنجا، اين نكته را به‌نحوي گوشزد كرده‌اند. اما نگون‌بختانه رفتارهايِ با شير (سياسي) اندرون شده هم‌چنان زهر كشنده‌ي خود را مي‌تراوند و محيط را مسموم مي‌كنند.كسي دمكرات و مدافع حقوق بشر است كه از كوچكترين ظلم و بيعدالتي، ستم، و زورگويي، تحريف و جعل تاريخي، و دروغ و تقلب در نگذرد، چون كسي كه چنين كند، از ستم‌ها، ظلم، بيعدالتي‌ها، دروغ‌ها، تحريف‌ها، و جعل‌های بزرگ را نيز ناديده خواهد گرفت. تاريخ چه بسيار افرادي را شاهد بوده است كه با رفتاري دمكراتيك در جواني در سنين بالا رفتاري ضد دمكراتيك اختيار كردهاند. نمونههای پيش و پس از انقلاب آن قدر زياد بودهاند تا گوشها و چشمهای ما را باز کنند. پس دمكراتيسم امري است كه بايد هر روز به منصهي ظهور برسد، معاينه و انتقاد شود تا پايدار و موثر گردد، و بويژه چنان رشد كند و مَلَكه شود كه در نسل هاي آينده با شير اندرون شود.اما در بيست و اندي سال اخير ما، در كنار سخن پراكني‌هاي دمكراتيك، هم‌چنان شاهد ظلم‌هاي كوچك و بزرگ، دروغ و تحريفات عظيم، دوروئي‌هاي گسترده، و ناجوان‌مردي‌هاي تهوع‌آور بوده‌ايم، حتي در موارد نادري كه برخي صوراً از گذشته خويش انتقاد و اعلام كرده‌اند كه ديگر رفتار استاليني يا استبدادي پيشين خود را ترك گفته‌اند.باز هم نگون‌بختانه، نه تنها براي خود ايشان، كه براي جامعه‌ي ايراني، در دفع ظاهري انديشه‌هاي خود چنان اغراق كرده‌اند كه از پشت به حضيض ديگري فروافتاده‌اند و با مراجعي همكاري علني يا نيمه علني مي‌كنند كه تا ديروز آنها را دشمن خلق مي‌انگاشتند و هنجره‌هاي خود را با شعار «مرگ بر» آن‌ها جريحه‌دار مي‌كردند. اگر اين كه چرا عده‌اي كه خودشان يا رهبران (يا مرادهاي) شان تا سقوط شوروي با كا.ژ.ب. همكاري مي‌كردند (۲)، اخيراً از آن سوي ديگر به‌حضيض خدمت به دشمنان ايران و بشريت فرو در غلتيده‌اند، هنوز پاسخي روشن نداشته باشد، يك چيز روشن است: اين كه آنان هم‌چنان در پي قدرت و جاه مي‌شتابند، وسيله‌ي آن هر چه مي‌خواهد باشد، چه ديگر نام نيك ناشي از خدمت به‌جامعه و نسل‌هاي آينده هدفي جستني نيست، بل تنها ارضاي شهوتِ شهرت وسيله‌ی آن هر چه باشد، باشد. خواب و خيال اينان نيز بايد، هم‌چون برادر حاتم طاعي، حتي با شاشيدن در چاه زمزمي هم كه شده، متحقق گردد.اين است كه مي‌بينيم در پس پرده‌ي رياي دمكراتيسم جلساتي برگذار مي‌شود كه عمال سيا و موساد، چون ميستر تيمرمَن ( nemremmiT ) تحت نام سازمان‌هاي پيشخوان، چون فري اِنتِرپرايز اينستيتوت ( etutitsnI esirpretnE eerF ) (۳) يا بنياد براي دموكراسي ( ycarcomeD rof noitadnuoF ) (۴)، نه تنها در آن شركت مي جويند، كه حتي مخارج برگذاري آن را تأمين مي‌كنند، و مطابق گزارش‌هاي جسته و گريخته، آن را با نيم ساعت سخنراني افتتاح مي كنند، آن را مي گردانند، به شركت كنندگان تنها پنچ دقيقه وقت سخن مي دهند, يا برنامه‌ی فارسی تلويزيون آمريکا يـــک ســاعــت وقت به‌کسانی اختصاص می‌دهد تا همه‌ی دست آوردهای دمکراتيک از انقلاب مشروطه به اين سوی را بخاطر قند شهرتی که در دلشان آب می‌شود بکوبند, و الخ. غم انگيز اين است كساني پيدا مي‌شوند كه هنوز حاضر نيستند به‌جناياتي كه در دوران شاه در خانه‌هاي تيمي خود به‌بهانه‌هاي پوچ عليه رفقاي خود مرتكب شدند، اعتراف و انتقاد كنند، و بر برنامه‌ي كشتن هر داوطلب پشيماني چشم مي بندند، يا در مورد هاي ديگري، چون كشتن رفيقي كه به رفيقي دختر دل باخته بود، به سكوت مرگبار خود ادامه مي دهند (۵)- سكوتي كه ابطال آن ادعاي دمكراتيسم و پايبندي به حقوق بشر است.همين سكوت از جانب تقريباً كل اپوزيسيون در مورد جلسه ي «همبستگي» پاريس رعايت مي شود. تنها برخي افراد در مورد آن افشاگري كرده‌اند، اما گروه‌ها و سازمان‌هاي مدعي دمكراسي و اجراي حقوق بشر با سكوتي، كه برخي آن را رضايت‌آميز تلقي مي‌كنند، با آن برخورد نكرده‌اند. آنان كه در گذشته در عراق و ليبي از كيسه‌هاي مردم نيازمند آن دو كشور امرار معاش مي‌كردند، از كمك سازمان‌هاي فلسطيني برخوردار مي‌شدند، و خود را دوست مردم بلاديده‌ي فلسطين مي‌نماياندند، و برنامه‌ي كسب قدرت مي‌ريختند، امروز، از جمله با شركت در جلساتي چون نشست پاريس، با بي‌حرمتي بي‌سابقه‌اي در كنار دشمنان مردم فلسطين و ملل ستمديده‌ي عرب قرار مي‌گيرند و از توبره‌ي آنان تغذيه‌ي «فكري» و جز آن مي‌كنند. سكوت رفقاي سابق اينان در اين مورد هم در چشم تاريخ نابخشودني است. اگر سازمان‌هاي سياسي نسبت به نخستين جلسات از اين دست، مانند آن نشست در مؤسسه‌ي هوور و به‌رياست وزيرخارجه‌ي پرزيدنت ريگان شولتس و با شر كت برخي از رفرميست‌هاي تهران، برخي پرچمداران حقوق بشر، و برخي «استادان» دانشگاه در خارج از كشور، اعتراض و آن را محكوم كرده بودند، ديگر كسي جسارت برگذاري جلساتي چون نشست منعقده در پاريس را پيدا نمي‌كرد. حرمت ميهن دوستي و استقلال از دست رفته است؛ ديگر خوش و بش با دشمنان مردم زحمتكش عيب دانسته نمي‌شود. از همين روست كه پيدا مي‌شوند عناصر جسوري كه با دروغ، تحريف، حذف داده‌هاي محَقَق، و انتحال مي‌كوشند خيانت‌هاي نوكران سرشناس استعمار، چون قوام‌السلطنه و تقي‌زاده، را بزك كنند و هم‌چون خادم به مردم عرضه دارند. هنگامي كه برخي مي‌كوشند خطاهاي «خودي و غيرخودي» را تئوريزه كنند، تنها مطبوعات آزاد‌اند كه مي‌توانند با انتشار نقدهاي سليم، مستند و مدلل اين راه جديد «فرهنگي» را بر ارتجاع بين‌المللي سد كنند. و اگر ناشراني با تكيه‌ي آگاهانه يا ناآگاهانه به گذشته‌هاي استاليني خود از انتشار چنين نقد‌هايي را جلوگيرند، نسل جوان ناآگاه امروز از رويدادهاي تاريخي و علل و اسباب آن‌ها، و معيارها و ارزش‌هاي والاي جنبش مقاومت تاريخ صد ساله‌ي ايران مطلع نخواهند شد.از همين سرشت است سانسور پاسخ (۶) به بابك امير خسروي توسط برخي سايت‌هايي كه دُشنامه‌ي او به‌اين نويسنده را چاپ كردند، مَنشي كه هنوز بوي كا. ژ. ب. استالينيستي را به‌مشام مي‌رساند، اما امروز علناً با درج تبليغات راديو فردا، راديويي كه توسط سيا از بودجه‌ي سالانه‌ي هفتاد ميليوني اداره مي‌شود، در سرلوحه‌ي سايت خود باز هم نشان می‌دهند که اين جا نيز از خدمت به‌يك سازمان جاسوسي ديگر ابايي ندارند، گوئي اين نيز با شير (سياسي) اندرون شده است!اين رفتار و منش دورويانه راه به‌جايي نمي‌برد، حتي به كسب حمايت بزرگترين قدرت نظامي جهان منجر نخواهد شد. سكوت نيز در اين مورد، به‌ويژه در باره‌ي كوشش‌هاي سيا براي توليد يك «جبهه‌ي همبستگي» از نوع عراقي يا افغاني آن هم ناگناهكارانه نيست، و روزي تاريخ در مورد آن داوري بي‌رحمانه‌اي خواهد كرد. ايران، نه چون كشورهاي جديد‌التأسيس افغانستان و عراق، بلكه ملتي است با بيش از هزار سال مبارزه عليه متجاوزان خارجي و يك صد سال مبارزه براي آزادي، دمكراسي، و استقلال ملي؛ مردم چنين كشوري به‌دست نشاندگان خرده‌پاي سازمان‌هاي جاسوسي سيا و موساد به‌عنوان ناجيان خود نمي‌نگرند و به‌آنان كوچك‌ترين اعتمادي نخواهند داشت. تنها كساني مي‌توانند اعتماد مردم ايران را جلب كنند كه، پس از سال‌ها آزمايش روزمره در بوته‌ي دمكراسي، صميميت و پايبندي بي‌تزلزل خود را به‌رعايت حقوق بشر از طريق پراكسيس به منصه‌ي ظهور بگذارند. پاريس ۱۱ مرداد ۶۸۳۱پانوشت‌ها:۱ - م. شعاعيان،«نخستين نامه‌ي سرگشاده به‌چريك‌هاي فدايي خلق،» در شش نامه ي سرگشاده، انتشارات مزدك، فلورانس، ۹۷۹۱، ص.۹۴؛ چاپ جديد، تهران ۸۶۳۱.۲ -رجوع كنيد به نبود بر سر آتش ميسّرم كه نجوشم!». گفتگوي سردبير نشريه راه آزادي با بابك اميرخسروي»، بخش ششم، چاپ جداگانه.۳ - شعبه‌ي «ايراني» آن اخيراً به نام شخصي ننگ‌آور تأسيس شده است.۴ -سازماني كه پرزيدنت ريگان براي مبارزه با شوروي كمونيسم به پا كرد و اكنون به برخي ايرانيان طرفدار «حقوق بشر» جوايزي اعطا كرده است، جوايزي كه ايشان اخيراً از زندگي‌نامه‌هاي اينترنتي خود حذف كرده‌اند، غافل از اين كه مي‌شود آن‌ها را با گوگل يافت.۵-بنگريد به جزوه ي «جمعبندي سه ساله». در موارد ديگر بنگريد به:
P. Vahabvzadeh, “Mostafa Sho‘aiyan: The Maverick Theorist of revolution and the Failure of frontal Politics in Iran,” Iranian Studies, 40/3, June 2007, p. 412.; Idem, “Mostafa Sho‘aiyan and Fada’iyan-I Khalq: frontal Politics, Stalinism, and the Role of Intellectuals in Iran, “ British Journal of Middle Eastern studies, 34/1, April 2007.
۶ - اين پاسخ دو بار، با درخواست مشخص و يادآوري لزوم رعايت اصول دمكراتيك، براي سايت مبلغ راديو فردا ارسال شد، اما به آن وقعي گذاشته نشد، امري كه پوشش دروغين دمكراتيسم را مي‌درد

گزارشي ازهمايش هبستگي ايرانيان پاريس ,قسمت سوم,

لطفا براي خواندن روي متن وتصاويركليك نمايد














عكس يادگاري احمد چلبي ,جلال طالباني و جورج بوش










وقتی که دست غیبی ازپرده بیرون می افتدنشست پاريس قسمت دوم




وقتی که دست غیبی ازپرده بیرون می افتد!
تقی روزبه
taghi_roozbeh@yahoo.com

"همایش همبستگی ایران" درچند پرده
"
همایش پاریس که به مدت سه روز از ۱۵ تا ۱۷ ژوئن درپاریس برگزارشد، دراصل هدفش صراحت دادن به هویت سیاسی و تشکیلاتی شرکت کننده گان، برای ایفاء نقش یک "نهادملی"جهت هدایت و کنترل جنبش مبارزات مردم ایران وپرکردن خلأ آلترناتیو رژیم بود.. پیش ازآن درنشست های متعدد و ازجمله درنشست برلین و لندن تلاش هائی به عمل آمده بود که سنگ بنای چنین تشکلی نهاده شود.در همین جا اشاره کنم که گردانندگان این جریان همواره درارتباط باچگونگی شکل گیری وفعالیت های خود دراین زمینه وتعدادوترکیب نیروهای شرکت کننده، از ارائه اطلاعات لازم و به موقع به افکارعمومی اجتناب کرده اند.ب عنوان مثال جریان مزبور در نشست برلین نه فقط تلاش کرد که با چراغ خاموش حرکت کند و ازدادن اطلاعات لازم و به موقع اجتناب کند، بلکه حتا پس از انتشار اخبار و شایعات متعدد وقتی هم که ناچار از دادن اطلاعیه و اطلاعات لازم شد، آنرا جسته و گریخته و بسیارناقص ویک جانبه انجام داد.بطوری که هنوزهم معلوم نیست برای چه رضاپهلوی،علاوه برحضورفعال عوامل مربوط به خود دراین نشست،شخصاهمزمان با برگزاری آن وارد برلین شد وچگونه وبه چه شیوه ای ازمحل اقامت خود این نشست راتحت نظارت خود گرفت و آن را هدایت می کرد؟و بطورمشخص با چه کسانی دیداروملاقات "خصوصی" داشت و دراین ملاقات ها چه مسائل وقول وقرارهائی ردوبدل شدند؟ وبسیاری سؤالات دیگر که دست بکاران این جریان هرگزحاضر به دادن اطلاعات صادقانه ولازم درمورد آن ها نشده اند.لبته دلایل رازداری دراین باره چندین علت مهم دارد:این جریان برای ایفاء نقش باصطلاح ملی وفراگیر خودنمی خواهد میزان واقعی وابسته بودنش به سلطنت وقدرت های بزرگ-بویژه درمراحل آغازین تکوین خود- ازپرده بیرون افتد.چرا که این کار می تواند موجب برانگیخته شدن حساسیت افکارعمومی ولاجرم سبب منزوی شدن ومنزوی ماندن آن گردد. وبالأخره ناکامی های آن دردست یابی به اهداف موردنظررا بایدازجمله رموزاین پنهان کاری وحرکت با چراع خاموش توسط این حضرات دانست. درمورد نشست پاریس نیزکه قراربود به دنبال گام های قبلی گامی مهم بجلوباشد،ماشاهدهمین نوع برخورد ها هستیم.ازهمین رو همانندماجرای نشست برلین باید اخبارواقعی را ازلابلای گزارشات پراکنده شرکت کننده گان بدست آوردونه توسط متولیان برگزاری این همایش وازطریق گزارشات رسمی وبه موقع دست اندرکاران آن.مثلا آقای حسین باقرزاده که ازکارچرخانان اصلی این جریان محسوب می شود،ودرهمایش پاریس نیزیکی ازسه نفر اداره کننده آن بوده است،مثل همیشه قبل ازتشکیل این گونه همایش ها دراهمیت برگزاری آنها مطلب می نویسد،اما پس ازپایان نشست و با وجود گذشت بیش ازدوهفته هنوزکلمه ای هم دراین مورد ننوشته و ترجیح داده که با موضوعات دیگری خود را سرگرم کند.والبته ایشان اگرهم بنویسند روشن است که بنابه ملاحظات معطوف به همان رموزسه گانه،اطلاعاتی ازآن چه که درصحنه وپشت صحنه جریان داشته ویا دارد نخواهدداد .
اجرای این پروژه ازدیربازوازهمان بدوشروع خود باتوجه به ترکیب نیروهای تشکیل دهنده وبینش های حاکم برآن،یک دوگانگی را به نمایش گذاشته است:ازیکسوگرایشی تلاش دارد خودرا به صورت یک سازمان وجریان مداخله گرورهبری کننده تعریف ومطرح کند،و گرایشی دیگر اصراردارد که ازتبدیل شدن به حزب وجریانی دربرابرجریانات واحزاب دیگرخود داری کرده و به مثابه یک چترگسترده وپوشش دهنده برای جریانات دیگرو(باصطلاح جنبشی) عمل کند.این نیروها درخوداین آمادگی رابرای انجام یک فعالیت سازمان یافته وهدفمند ولاجرم پرمسئولیت وپرمشغله نمی بینند.بدلیل وجودچنین دوگانگی جریان فوق درتعریف هویت خویش همواره دچارسرگردانی وبلاتکلیفی بوده وراهی جز معدل گرفتن وبی عملی نداشته است. درعین حال شالوده این جریان هم ازنظرنیروهای تشکیل دهنده و هم ازنظرمنشورهویتی وپروژه ای که بدنبال تحقق آن است،حاوی چندین تناقض مهم است:
ازنظرترکیب اولیه نیروهای تشکیل دهنده ونیز نیروهائی که قراربوده درگام های بعدی به آن به پیوندند،این جریان را باید معجونی دانست درهم از سه نیروی ناهمایند وناچسب یعنی سلطنت طلبان،جمهوری خواهان،و اقلیت های قومی- ملی.که قراراست با الحاق بیکدیگرآلیاژی محکم برای تعبیه یک نهاد ملی به مثابه سکوئی برای تصاحب سکان قدرت سیاسی بوجود آورند. ازنظرمحتوامنشوربا تجزیه کردن مجموعه جداناپذیراصول و مؤلفه های ناظربریک دولت دمکراتیک به عناصرجداازهم، وباچسبیدن صرف بریک اصل کلی وبی بووبی خاصیتی که دردنیای امروز حتا هیچ دیکتاتوری درمقام حرف جرأت انکارآن را ندارد، بخصوص اگراین دیکتاتورهنوز درفازدست یابی به قدرت باشد،هویت خورا تعریف می کند:توافق حول برسمیت شناختن نظام برآمده ازرأی عمومی مردم،صرفنظرازاین که چه نظامی باشد،بعنوان بنیادی ترین اصل دموکراسی(روشن است که درتعریف نظام دموکراتیک، جداکردن اصول ازهم دیگرو ارتقاء یکی از مؤلفه های آن به یک اصل بنیادی من درآوردی، درکنار نادیده گرفتن سایر مؤلفه های دموکراسی،تنها بدردفراهم آوردن یک منطق مبتذل وبی سروته ای خواهد خورد،که مطابق آن باید نتیجه گرفت که هم نظام ولایت فقیه و رأی به جمهوری اسلامی درآغاز انقلاب بهمن 57 رأی به یک نظام دموکراتیک بوده است وهم یک نظام فاشیستی هم چون هیتلر راباید یک نظام دموکراتیک بحساب آورد. وبطریق اولی بازگشت مجدد نظام موروثی و مدفوق شده سلطنت نیزجلوه ای ازیک فرایند دموکراتیک وروبجلو محسوب می شود و... ).هم چنین اصل فوق با مسکوت گذاشتن نوع نظام آینده بعنوان مبنای توافق، ازهم اکنون امر مبارزه برای نظام دموکراتیک وازجمله جمهوری را ازشهروندان آگاه سلب نموده و باخفه کردن جریان آگاهگرانه جامعه رامستعد پذیرای بدترین دیکتاتوری می کند.اصل باصطلاح بنیادی فوق درکناراشاره به حقوق اقوام وتأکید برعدم تمرکزکه همزمان باتأکید برتمامیت ارضی همراه می گردد،دوپایه اصلی پخت نان فطیری بودند که ازتنورنشست برلین ببرون آورده شد.باین ترتیب نقدا"جمهوری"خواهان دل بسته به این معرکه گیری،مبارزه برای نظام جمهوری را برای بایگانی به پس کله های خودارسال کردندو شدند جمهوری خواهان شرمگین و به تدریج سلطنت طلبان جمهوری خواه وآنگاه بفهمی نفهمی سلطنت طلبان شرمگین ِامروز، وخدارا چه دیدی،شاید سلطنت طلبان دریده و کاسه داغ ترازآش فردا،که به رضاپهلوی خرده خواهند گرفت که چرا ازهمین حالا مبارزه قاطعی را برای استیفای حقوق به غارت رفته خود،سلطیت به مثابه ودیعه الهی را، صورت نمی دهد.ازاین روازهمان ابتدا باتوجه به ماهیت منشورارائه شده وعلیرغم همه پنهان کاری ها،نقش این حضرات درصاف کردن جاده سلطنت طلبان،بهمراه زدوبندبا قدرت های بزرگ برهیچ ناظردقیقی پوشیده نبود.بگذارمشاطه گران ِدوگانه سرشت،هم چون باقرزاده ها،طاهری پورها وروستا هاو... به تلاش های مذبوحانه خود برای رنگ ولعاب زدن به این جریان ادامه دهند.
گرچه از مزه نان فطیر،محصول دست پخت سی نفره در برلین تعریف وتمجیدهای بسیارکردند.آوازه گری کردند که آهای مردم بشتابید!که منشورنجات بخش"نهاد ملی"فراهم گردید.اما سیر رویدادها خلاف آن را نشان داد ومعلوم شد چسبی که قراربود این سه رکن متضاد رابهم به چسباند خیلی آبکی و بی رمق بوده است:حتااشاره کلی وبی خاصیت به حقوق اقوام وبه عدم تمرکز توسط منشورنویسان یک ناپرهیزی و یک چپ روی بوده که موجب ترش شدن معده حضرات سلطنت طلب گردیده است.چنین بود که داریوش همایون ازسلطنت طلبان مشروطه خواه به بند 9 آن ایراد گرفت و آن را درحکم چراغ سبزبرای تجزیه کشوربشمارآورد.حتا خود جمشید طاهری پورهم که ازتهیه کننده گان
اصلی این منشور به شمارمی رفت به همین نظرمتمایل گردید!. پس تا اینجا خود منشورتوسط تهیه کننده گان آن بزیر سؤال می رود.اما داستان تحرکات و بحران های این جریان را تنها با اراده وگرایشات عناصرگردآمده درخوداین مجموعه نمی توان توضیح داد.و اگرنبینیم آن رشته ای را که برگردنش افکنده دوست ومی کشد هرجا که خاطرخواه اوست!،درتبیین و توضیح تحولات وسمت وسوی این جریان راه بجائی نخواهیم برد.
این که کارگردانان اصلی بخصوص درشروع کارترجیح دادند که درویترین تزئینی خود چندین چپ هویت باخته و استحاله شده را به مثابه استارت زن این جریان به نمایش بگذارند،تغییری درواقعیت فوق نمی دهد.کسانی مثل کامبیزروستا مدعی چپ دیروزوخود فروخته امروز،عناصری مثل جمشید طاهری پورکه همانند کودک نابالغ وذوق زده درهمایش لندن با دست دادن به یک سلطنت طلب وجلوس درکناروی اشک شوق ازچشمانش سرازیرشد،عناصرزواردررفته ای مثل ماشاءاله سلیمی و حشمت اله رئیسی و...وازاین قماش آدم های سرخورده،همواره وجود خواهند داشت. بویژه صفوف سازمان اکثریت2* بنا دلایل روشنی مثل همیشه بهترین محل برای پرورش این گونه عناصرو عضوگیری ازآن ها بشمارمی رود.درهرحال با همه تلاش هائی که درنشست های گوناگون برای وصله پینه کردن ودوختن این سه جریان ناچسب به هم(به دلیل منافع متفاوت و ویژه هرکدام ازآن ها) به عمل آمد وعلیرغم ادعای موفقیت،اما نشست پاریس که قراربودگام عملی مهمی دربه ثمررسیدن هدف فوق باشد، عملا به محل نمایش ِ گسست ها و پاره شدن نخ های این موجود وصله پینه شده تبدیل شد:
برطبق گزارشات انتشاریافته گرچه اقلیت های قومی ازجمله حزب دموکرات کردستان ایران با نمایندگانی چون شاهو حسینی وعبدالرضا کریمی و.. ونیزشاخه منشعب شده آن حزب دمکرات کردستان-ایران(که گویا تنها چشم هم چشمی با رقیب خودمنشأ سیاست ورزی آنها را تشکیل می دهد) ونیز کومله زحمتکشان(که برکسی پوشیده نیست که درسرسپردگی نمره بیست را بخود اختصاص داده است) به نمایندگی ناهید بهمنی وزاگرس خسروی ،وهم چنین نمایندگانی از"کنگره ملیت های ایران فدرال"دراین نشست حضور داشتند.با سخنرانی نمایندگان سازمان های کرد ووبویژه باخوانده شدن پیام کنگره ملیت های ایران فدرال که با تأکید برفدرالیسم همراه بود، فضای حاکم برنشست بهم ریخت و واین امید کارچرخانان که باتصویب مفاد منشورتوسط اقلیت های قومی به آن جنبه رسمی بدهندببادرفت.وباین ترتیب فلسفه موجودی منشوری که با مات و مسکوت گذاشتن حقوق و مطالبات دموکراتیک و مشخص خواهان یک تجمع همه باهم باهدف سربازگیری حول اهداف طراحان این پروژه بود، اعتبارش درهمان آزمون نخست بزیرسؤال رفت.درنتیجه وضعیت پیش آمده،کنگره ملیتهای ایران فدرال،از جمله حزب کردستان ایران وکومله زحمتکشان اعلام نمودند که تا موضعگیری شفاف و غیرمبهم شورای رهبری همایش پاریس درباره چگونگی رفع مسئله ملی در ایران،به هیچگونه پیمانی نمی‌پیوندند و به همین خاطر نیز از نامزدی برای شرکت در شورای رهبری امتناع کردند.درهرحال بابازگشت به نقطه صفر،دعوا برسربند 9 وحقوق اقلیت های قومی ومفهوم خلق وقوم و... درمیان حاضرین بالاگرفت ونشست-علیرغم تشکیل کمیسیونی برای حل وفصل آن- قادرنشد که حول سندهویت سیاسی تصمیم گیری کند.درنهایت قراربرآن می شود که کمیسیون 5 نفره ای برای روشن کردن مفاهیم قوم و خلق وحقوق اقلیت های ملی (قومی) تشکیل شود.وباین ترتیب شورای هماهنگی این جریان بدون حضورسایرملیت های ایرانی و دعوت شده به این نشست،آن هم براساس لیست های ازقبل تعیین شده تشکیل می گردد.واین درحالی است که اصل شرک فردی و یک نفریک رأی نیزتوسط احزاب و گروه های کردی و ملی مورد انتقاد قرارمی گیرد.
باین ترتیب گزاف نخواهد بود،اگرکه نشست برلین را هواکردن فیل منشوربدانیم،همایش پاریس را ترکاندن آن فیل به هواپرتاب شده بنامیم.آری نان فطیربرلین بدجوری درزیردندان شرکت کننده گان"همایش همبستگی ایرانیان درپاریس" قرچ وقروچ می کرد وازحلقوم آنان پائین نمی رفت!*3
******
ازپرده برون افتادن دست غیبی!
گرچه شقه شقه شدن عناصرناچسب رؤیای علم کردن یک آلترناتیومونتاژشده وبهم ریختن مفصل بندی آن راباید یکی ازنتایج مهم نشست پاریس بشمارآورد،اما مشخصه اصلی و خودویژه همایش پاریس را باید درعرصه دیگری جستجوکرد. مسأله اصلی وبرجسته ای که دراین همایش آشکارشد،ازپرده برون افتادن آن دست غیبی بود که هم چون یک قطب مغناطیس بدون درنظرگرفتن نقش آن به مثابه محرک اصلی،طیف بندی موردنظر وقرار گرفتن عناصرناهم خوان درکنارهم وبه عنوان عناصرتشکیل دهنده یک پروژه غیر قابل درک می گردد. درهرصورت،حضور یک هئیت آمریکائی ازسوی بنیاد دمکراسی و وابسته به نومحافظه کاران دراین همایش،درنوع خود درمیان اپوزیسیون ایرانی تازگی دارد.مطابق گزارشات انتشاریافته، آقای تیمرمن به عنوان مسئول این هیئت طی یک سخنرانی25 دقیقه ای( بیشتر ازسایر سخنرانان)ملاحظات ورهنمودهای خود را به این جماعت ارائه کرده است. ازسخنانی که دراین باره منتشرشده معلوم می شود که ایشان برحساسیت اوضاع و شکل گیری سریع این جریان سیاسی و مداخله گراصراروبه نوعی برپیشرفت کارها نظارت داشته اند. درهرصورت وظیفه اصلی نشست پاریس وهئیت مزبور، وصل کردن سراین سه عنصربه یکدیگربوده است که درست درتحقق همین وظیفه خود با ناکامی مواجه می گردند.
البته علنی شدن این اراده غیبی دلایل خود را دارد:ازیکسو اهمیت کشور ایران درمنطقه ودشواری های آمریکا درمداخله مستقیم اوضاع ایران،وسمت گیری تحولات درونی جامعه ایران ،ضرورت وجود یک اپوزیسیون فعال ودست نشانده را برای کنترل اوضاع وجهت دادن به آن بیش ازپیش مبرم ساخته است وازسوی دیگرشکست وناکامی تلاش های قبلی درشکل دادن به چنین اپوزیسیونی،امید به شکل گیری آن بدون چنین مداخلاتی را برباد داده است.ماجرای ناکامی جنبش رفراندوم،تلاش برای جلب اکبر گنجی ها و سازگاراها وافشاری ها درخدمت برپائی چنین معرکه ای ... دعوت آن ها به ضیافت کاخ سفید برای گفتگودراین باره، که با امتناع آن ها مواجه می گردد،تلاش های ناکام دیگری که برای سوارشدن برموج جنبش دانشجوئی و کارگری ونیزمبارزات دموکراسی خواهان ایران به عمل آمد،وبالأخره ناتوانی وفقدان اراده لازم درمیان سه طیف مزبوربرای ایجاد چنین چتری ضرورت مداخله بدین گونه علنی را دردستورکار آمریکا قرارداده است.بااین همه مرئی شدن چنین مداخلاتی درمیان نیروهای ایرانی بدون تنش نبوده ونخواهد بود.درنزد افکارعمومی آن ها هرچه بیشتررسواشده ودرنقش دست نشاندگانی چون احمد چلبی ها جلوه خواهند کرد. والبته این همه موجب خونریزی درونی وازدست دادن هرچه بیشترپایگاه اجتماعی آن ها می شود.علاوه برآن،این که دولت آمریکا ناچارمی شود با تخصیص علنی بودجه و دخالت آشکارمستقیما به مهندسی اپوزیسیون موردنظرخویش همت گمارد،درواقع خودجلوه ای است ازبحرانی که دستگاه حاکمه آمریکا درپیشبرد سیاست های خود درمنطقه و ایران دچارش شده است که درنهایت منجربه پراکنده شدن هرچه بیشترنیروهای وابسته به خودمی گردد.هم چنان که بادادن بهانه لازم وموجه به رژیم اسلامی،موقعیت آن را درزدن بر چسب مداخله قدرت های بزرگ برای سرکوب بیشتر هرجنبش مستقل وآزادیخواه فراهم می کند.حالا آش آنقدرشورشده که حتا کسانی چون محسن سازگارا هم تلاش های فوق رامشکوک اعلام کرده و ازشرکت درهمایش پاریس خود داری می کند! وعناصری چون جمیشد طاهری پورونیلوفربیضائی هم ناچارمی گردندولوبرحسب ظاهرهم که شده،درحد غرولند نسبت به آن واکنش نشان بدهند.
درواقع شرکت درنشستی با حضورآشکارم دست غیبی ،تمکین به آن ویا پیشه کردن سکوت دربرابرآن وحتا بسنده کردن به یک غرولند ساده نسبت به آن را-فارغ ازاوصافی چون رفرمیست وانقلابی وچپ یاراست بودن...- باید پایان یک فصل ازمبارزه سیاسی کسانی چون حسین باقرزاده ها و طاهری پورها و سلیمی ها و روستاها و... و.بشمارآورد که به نوبه خود فصل تازه ای را درزندگی آن ها نه بمثابه یک فعال و مبارزسیاسی، بلکه به مثابه کارچاق کن هائی درخدمت اهداف قدرت های بزرگ می گشاید.
2007-07-03-12-04-86

www.taghi-roozbeh.blogspot.com


*1-به عنوان مثال برای رنگین گردن دکور نشست پاریس گرچه این جریان هرچه درچنته داشت،نظیر یک نامه از طبرزدی وپیام یک وبلاگ نویس درعراق وگردآوری چند چپ هویت باخته وبخشی ازنیروها واحزاب کردستانی و نمایندگانی ازسایراقلیت های ملی نظیربلوچستان وعرب ها ویاترک ها و.....ویک دوجین خبرنگاروگزارش دهنده،با این همه حتا نتوانستند کل کارت سهمیه 250 نفری خود را که گردانندگان درنظرگرفته بودند،آب کنند.تعداد شرکت کننده گان به روایتی 80 نفر وبه روایتی دیگر 120 نفر وحتا گاهی تا 200نفر هم عنوان می شود. که بنظرمی رسد با توجه به تعدد روایت ها حول 80 نفر (مثلا روایت گزارشکران منتسب به جریان کرد ها وبرخی دیگرازشرکت کننده گان) ویا حداکثر 120 نفربه واقعیت نزدیک ترباشد. ودراین میان ترکیب اصلی آن را هم بیشتر سلطنت طلبان تشکیل می داده اند.اگرباین جمعیت اندک،اعتراض نماینده گان اقلیت های ملی حاضردرجلسه را که درقالب اجتناب آن ها ازدادن رأی و پذیرش مسئولیت دراین جریان بروزپیداکرد ونیز کسانی راکه ازروی کنجاوی و برای مشاهده نتایج این نشست ازنزدیک درآن حضور پیداکرده بودندازآن کم کنیم،آنگاه ازادعای پرطمطراق همایش ایرانیان،چه باقی می ماند؟.تنها راهی که برای اثبات چنین ادعائی می ماند،همانا تلاش گردانندگان این جریان برای مقایسه تعداد شرکت کنندگان این همایش باجمعیت 30 نفره برلین است!
*-2.اکثریت ازطریق چندین حلقه به این گونه جریانات مشکوک و مرتجع متصل می شود:
الف-ازطریق حلقه اتحاد وائئلاف مستقیم با بخشی ازنیروهائی چون حزب دمکرات و کومله زحمتکشان و..
ب-ازطریق وجوداعضای دوزیستی،نظیرجمشیدطاهری پورومشابه آن.
ج-ازطریق پیشبردسیاست تشکیل آلترناتیو جمهوری خواهی، به موازات همکاری و ائتلاف باجریانات دیگرو باصطلاح با دموکراسی خواهان(بخوانید سلطنت طلبان)حول حقوق بشرودموکراسی
.
د-ازطریق مصوبه افشاء کننده ای که بنابه گزارش فراکسیون کمونیستی این جریان،دراکتبرمورد تصویب قرارگرفته است. مطابق این مصوبه اعلام می شود"ما، حفظ و برقراری ارتباط رفقای خود با ابتکارات و حرکات متعدد در اپوزيسيون پيرامون امر اتحادها را مفيد می‌دانيم؛ هرگاه که، با اطلاع هيئت سياسی ـ اجرايی باشد و در خدمت اشراف و آگاهی ما از اين روندها قرارگیرد".چنان که ملاحظه می کنید مطابق این مصوبه نه فقط نفس این گونه تحرکات مثبت ارزیابی می شود بلکه تلاش می شودکه به نحوی تحت نظارت هیئت اجرائی پیش برده شود.بیهوده نیست که سازمان اکثریت درپاسخ به خبرصدای آمریکا مبنی برشرکت این سازمان درهمایش پاریس با چنان ادبیات بی رمق و آکنده از شرمندگی آن را انکارمی کند،بدون آن که بخواهد سخنی درانتقاد ازچنین شیوه ای و نسبت به انتشاریک خبردروغ وباچنین اهمیتی، برزبان آورد.گوئی که اصلا حیثیت یک سازمان سیاسی با پخش چنین دروغی به بازی گرفته نشده است! وگوئی که اصلا دروغی درمیان نبوده است!
ه-وبالأخره ازطریق تسلط نگاه ریشه داری که همواره دراین جریان وجود داشته وهم چنان دست نخورده باقی مانده است:نگاه به قدرت وبه بالائی ها وتنظیم تاکتیک ها وجهت گیری ها دراین ارتباط.دراین بینش بسته به آن که بادازکدام سوبوزد،می توان بارِ سیاست را دوش به دوش کرد.
د-وبالأخره وجود یک نیروی سنگین وزن ِمیانگین بگیروبین دوصندلی بنشین که آماده است با هرچرخشی دراوضاع بسود این یا آن جریان،چرخشی یک شبه درمواضع بی بوو بی خاصیت خود به عمل آورد.با این همه تب وتاب تحولات داخل کشور وروندرادیکالیزه شدن جنبش های اجتماعی وطبقاتی ونیزافول شتابان بقایای نفوذ این جریان ازیکسو وشکست ورسوائی روزافزون سیاست های امپریالیست ها ونیزجمهوری اسلامی ازدیگرسو، درشرایط کنونی امکان انتخاب آسان وپیوستن قاطع به سوی هرکدام ازسه جهت گیری اصلی را (یعنی بسوی جنبش های اجتماعی-طبقاتی،بسوی جمهوری اسلامی، وبسوی قطب های وابسته به امپریالیسم را) برای این جریان با دشواری مواجه ساخته است.بهمین دلیل است که سیاست گاه به میخ زدن،گاه به نعل کوبیدن وگاه هم درحد فاصل بین آن ها،به عنوان یک سیاست میانگین گرفته شده ومرضی الطرفین برسازمان اکثریت حاکم شده است.
*3-برای نشان دادن گوشه ای ازفضای حاکم برهمایش پاریس وفشارهائی که ازقبل ِآن براقلیت های ملی واردمی گردید کافی است به چند مورد زیرنگاهی بیافکنیم.
نشست با سرود می سازمت وطن وشعری بامایه "مویه برای سرزمین آهورائی من"شروع می شود.فرادستی کمی وکیفی سلطنت طلبان وفرهنگ ناسیونالیسم حاکم برجلسه بشدت محسوس بوده است.برخی اعتراض می کرده اند که چرا رضاپهلوی پیام حمایت ارسال نکرده است.وبرخی دیگرخواهان اجرای سکوت برای بزرگداشت رضاخان بوده اند! نادیده نماند که رضاپهلوی قبل ازبرگزاری نشست فوق درپراک به دیدارجرج پوش شتافت وقرائنی دردست است که برخی محافل امپریالیستی درجهت پروژه خود و درتلاش برای هرچه بیشتررسانه ای کردن سلطنت وعوامل آن هستند.برای مردم کردنزدیک شدن احزاب کردی به سلطنت طلبانی که نه فقط تاریخا مسئولیت کشتارکسانی مثل قاضی محمد وشریف زاده و... را به عهده دارند وهیچ شرم وانتقادی هم ازاین بابت برخود روانمی دارند،بلکه متحد شدن باکسانی که حتا هم اکنون نیز حاضرنیستند موجودیت حداقلی رابرای آنان برسمیت بشناسند وحتا برسرمفاهیم قوم وخلق وعدم تمرکزو...مسأله دارند تاچه رسد به پذیرفتن حقوق آنان به مثابه ملیت های ایران ویااقلیت های ملی،وباانکارستم مضاعف مشغول چانه زدن هستند که اساسا با طرح فرمول یک رأی برای هرشهروند ایرانی،همه مشکلات مربوط به تبعیض حل می گردد ودیگرنیازی هم به اشاره جداگانه به حقوق اقلیت های قومی .نیست.ازهمین رو دراین پروژه نه فقط مدعیان باصطلاح جمهوری خواهی باید ادعای جموری خواهی خود را واگذارند وبهمین دلیل هم فاقد هرنوع پایگاهی درمیان جمهوری خواهان هستند،بلکه حتا کردها ودیگرملیت های دعوت شده به این جریان نیزقادرنیستند با مدافعین ناسیونالیسم حاکم،حول حقوق خود به توافق برسند و اگرحتا آن ها باچوب حراج زدن به مطالبات پایه ای خودهم به توافقی نزدیک شوند، قادرنخواهند شد بدنه توده ای سازمان های خود و مردم کردستان را درهمراهی با دشمنان قاضی محمد و شریف زاده اقناع کنند.وحاصل آن انزوای هرچه بیشترآن ها می شود.والبته سلطنت طلب ها نیزدراین میان به چندشقه تقسیم می شوند.
دراینجا یک سوال کلیدی مطرح می شودو آن اینست که چه نیروی محرکه ای این جریانات ناهمگون و متضاد در منافع خود ویژه را به چنین تلاشی وامی دارد؟ این همان نکته ای است که نویسنده این سطوربرآن است که با استناد صرف به به گرایشات واقدامات قائم بذات نیروهای قرارگرفته درزیرچتراین پروژه نمی توان به آن پاسخ دادوباید به دنبال آن قطب مغناطیسی(دست غیبی) رفت که این براده های واگرا را علیرغم میلشان کنارهم می چیند وبه عبارتی آن ها را واداربکوبیدن آب درهاون می کند!البته که دست غیبی دلش برای یک پارچگی ایران نسوخته،بلکه مطابق تجربه عراق و افغانستان، راه تجزیه وتقسیم-به عنوان یکی ازپروژه ها- ازطریق ائتلاف درمیان نیروهای وفاداربخود وایجاد موازنه قوا دربرابر رژیم حاکم وسپس پیشبرد اهداف دیگربراین بستراست. ودرست برپایه همین دورنماست که دست غیبی ازادامه تلاش برای وصله پینه کردن جریانات فوق کوتاه نخواهد آمد. بااین همه وضعیت حاکم برشرایط ایران بقسمی است که امرسرنگونی هم به معنای واقعی خود وهم به معنای سرنگونی باهدف جایگزین براستی دموکراتیک برای آن، باهمه سنگینی اش،برعهده جنبش های اجتماعی-طبقاتی وفعالین رزمنده ای قرارگرفته است که تمامی تلاش و هم وغم این نهادهای دست ساز قدرت های امپریالیستی آنست که سکان رهبری آن را بدست گیرند.





وسخنی که فرصت گفتن نیافت«نشست پاریس محمد جلا لی چیمه (م. سحر)

قسمت اول



محمد جلا لی چیمه (م. سحر

این است متن سخنانی که قراربود در« نشست پاریس» ایراد شود ، اما متأسفانه یا خوشبختانه سیاستمداران و اهل «حرفه» آنقدر حرف و حدیث و سخن های گفتنی داشتند که برای گردانندگان «نشست » میسّرنشد تا مرا از عنایتِ یک فرصت کوتاه 5 دقیقه ای برخوردار سازند. گویا «مجریان محترم این برنامه» ، «م. سحر» را که سالهاست به «زبان فارسی» و «هویت ایرانیان» و مسائلی از این گونه می اندیشد و در بارهء آنها می نویسد؟* ، به اندازهء کافی« خودی» نمی دانستند و به حق اورا جزء«راه گم کردگان ِ نشست پاریس» به حساب می آوردند. در هر حال از آنجا که می باید این حرف ها طرح شوند و از آنجا که نشر آن ، نشانگر علت اصلی حضور «غیر حرفه ای» هایی همچون من نیز در این گونه جلسات تواند بود ، به انتشار آن اقدام می کنم. این یادداشت ها که بعد از ظهر روز شنبه شانزدهم ژوئن 2007 دریکی از کافه های نزدیک محل «نشست» در پاریس قلمی شدند، بدون هیچ جرح و تعدیل،عین مطالبی ست که بنا بود دراین« گرد هم آیی » عرضه شوند.
م. سحر

با سلام و سپاسگزاری از ایرانیانی که زحمت برگزاری چنین جمعی را بر خود هموار کرده و شرایطی را فراهم آورده اند تا ما ضمن داشتن عقاید گوناگون بتوانیم باهم زیر یک سقف جمع بشویم و دربارهء آیندهء کشورمان و درباره هدف و آرزوهای ملت ایران یعنی آیندهء دموکراتیک و سعادت بخش مردم بحث کنیم و به مبادلهء نظر و آراء بپردازیم ، و بکوشیم تا برای خروج از این وضعیت دشواری که ملت ما بدان گرفتار و محکوم به تحمل آن شده است ، راه حلی پیدا کنیم.
آنچه که مرا به حضور در این جلسه ترغیب می کند ، همان آرزوی جمعی ماست که به آن اشاره کردم ، اما آنچه مرا به آمدن پشت تریبون و گفتن این چند کلمه برمی انگیزد ، وجود و سماجت برخی نظراتی ست که می کوشد خود را به پلان اول همهء مسائل منتقل کند و اصل قضیه را که همانا پایان دادن به عمر استبداد و برقراری حکومت دموکراتیک در ایران است در پردهء استتار بپوشاند یا به مراحل و منازل بعدی انتقال دهد.
حرف من این است که :
یک حرکت سیاسی که پس از سالها با پشت سر نهادن دشواری های گوناگون ایجاد می شود ، می باید سنگ بنای خود را بر مفاهیم درست و حقیقت جویانه بنیان نهد.
(قبل از هرچیز امیدوارم لحن صریح و فارغ از مصلحت اندیشی مرا ببخشید و از من انتظار حفظ دیپلماسی نداشته باشید زیرا من بیرون از هرگونه مصلحت اندیشی سیاسی یا تشکیلاتی سخن می گویم. « زیر بارند درختان که تعلّق دارند.»)
سخن من این است که :
ما موظف نیستیم که بنا بر هیچ مصلحتی ، حتی برای جلوانداختن سقوط حکومت استبداد دینی و پایان دادن به این مرارت و خفّت ِ ملی که همانا نظام حاکم بر ایران است ، بر افکار نادرست و اصول ِ برساخته و تقلبی تکیه کنیم و بر سر حقایق اثبات پذیر تاریخی و فرهنگی با کسانی به داد و ستد سیاسی بپردازیم که بنا بر گرفتاری های ایدئولوژیک یا افکار پاتولوژیک خود دلی با ایران و سعادت همهء مردم این سرزمین ندارند. بلکه خود را نمایندهء قومی بخشی از این مردم می شمارند و مدعی اند که سخنگویی کسانی را برعهده دارند که نسبت به دیکران تافتهء جدابافته اند و سعادتِ بخشی از هموطنان ما را در تعارض با سعادت و خوشبختی و منافع بخش یا بخش های دیگر از این ملت می دانند.
آیا چنین داد و ستد های سیاسی بر سر اصول و بر سر حقایق آشکار یا آشکار شونده ، حتی اگر به ظاهر هم بتواند برای مدتی جمعی را در اطراف خود گرد آورد ، در عمل و در درازمدت جز نُطفهء آزادی سوزی و تفرقه و برادرکُشی را در خود نخواهد پرورد؟
آخر چه ضرورت تاکتیکی یا چه شتاب زدگی و اشتیاق به کسب قدرت آسان یاب حکم می کند که جمعی به نام خیر و صلاح جامعه ایران یک سری اصول نادرست و پیش فرض های غلط و مغرضانه ، مبتنی بر نظریات بی بنیاد و ناخالص را بپذیرند و با دارندگان ِ آنها مماشات ورزند و «حق با شماست ، اما ...» بگویند؟
آیا پذیرفتن و «کادو دادن» به نظریاتی که بی حقیقتی و جعلی بودن آنان به لحاظ تاریخی و علمی بر همهء اهل نظر و فرهنگ و اجتماع به ثبوت رسیده است ، هرگز ما را به حقیقتی که در راه ِ درک و دریافت آن ده ها سال است که بال و پر در خون می زنیم خواهد رسانید؟
چرا می پذیرید که اصطلاح «ملل ایران » یک اصطلاح سیاسی سالم و مبتنی بر صداقت است و غرض ورزانه نیست؟
چرا می پذیرید که در ایران ملتی یا قومی به نام «قوم» یا « ملت فارس» موجودیت دارد و زبان فارسی منحصر به اوست؟
این گفتهء به دور از حقیقت تاریخی و علمی را ـ که اثبات نادرستی اش نیاز به دانش فراوانی هم ندارد ـ چرا می پذیرید؟
به استدلالات و نظریه هایی که بر اساس این پیش فرض ِ ساختگی بنا شده است چرا اعتبار سیاسی می بخشید و با مدعیان و مروّجان چنین نظریاتی بده و بستان سیاسی و تشکیلاتی می کنید؟
آیا باید روزی برسد که فرزندان من و شما به روی هم هفت تیر بکشند و همدیگر را به قتل برسانند، تنها بابت اینکه یکی از آنها به آب می گوید «آب » و آن دیگری می گوید «سو»؟
آیا تجربهء دردناک خمینیسم کافی نیست تا ازیادآوری هذیانات کسانی همچون آل احمد یا شریعتی یا خیلی های دیگر که افاضاتشان را وحی ِ مُنزل می پنداشتیم و متأثر از آراء آنان به گِردِ اوباش ِ خمینی حصار گوشتی می ساختیم ، بر خود بلرزیم؟
آیا می باید امروز نیز هذیانات ِ دیگری را جانشین ِ آنها کنیم تا برای آیندهء پر درد و دریغ ِ دیگری زمینه سازی شود؟
ما ایرانی ها اول باید تکلیفمان را با خودمان و با اعتقادات ایدئولوژیک ِ سپری شده و مُرده روشن کنیم!
هرگز نباید به حقیقت پشت کنیم و به اصول و دُگم های ناراست باج ِ سیاسی بدهیم.
اگر افکاری که ایران را یک« مجموعهء ساختگی از ملت ها» می داند و زبان ِ فارسی را« زبان تحمیلی » یکی از این «ملت» ها به شمار می آورد درست است و اثبات کردنی ست ، پس نخست باید همهء ما ایرانیان ـ در اوپوزیسیون یا «پوزیسیون» ـ صحت آن را بپذیریم و برمبنای چنین «حقیقت ِ پذیرفته » ای به چاره جویی بیندیشم و برای رفع مشکلات فاجعه آفرین کشورمان ، صمیمانه کوشش کنیم.
اما چنانچه معلوم شود که اینگونه افکار و نظریه پردازی ها مبتنی بر دروغ های بزرگ تاریخی اند و چنانچه دانسته شود که از جملهء فکر سازی ها و نظریه پردازی های بداندیشانه ای هستند که غالباً وارداتی و متأثر از استالینیزم و سیاست های 70 سالهء روسیهء شوروی یا سیاست ها و رؤیاپردازی های مغرضانهء زیاده خواهان و زیاده گویان پان تورانی ِ ترکیه یا پان عربی بعثی و ناصری بوده و به ضرب و زور ایدئولوژی ها و سیاست ها و ولخرجی های بیگانگان درایران رواج یافته و طی چندین دهه ، درخانه ذهن بسیاری از کوششگران سیاسی لانه کرده و به تخریب فرهنگ و سیاست و اجتماع پرداخته بوده اند ، در این صورت چه می باید کرد؟
چنانچه بی بنیادی و ناراستی این گونه افکار به ثبوت برسد ، آیا بازهم می توان و می باید آنها را مبنا و پایهء اصولی شمرد که قرار است برای ایران آینده ، آزادی ، دموکراسی و سعادت به ارمغان بیاورد؟
به نظر من ، هیچ انگیزه و مصلحت اندیشی سیاسی و تاکتیکی نباید در خدمت تحمیل ِ نظریاتی که نادرست و توجیه ناشدنی هستند قرار بگیرد. زیرا قدم نهادن در چنین راهی ، حرکت به سوی «ترکستان» ِ وحشت خواهد بود و بی تردید به تقویت استبداد خواهد انجامید که: آزموده را آزمودن خطاست.
به نظر من می باید از میان فرهیختگان و اندیشمندان و دانایان به علوم اجتماعی و علوم انسانی و نیز ادبیات و تاریخ و فرهنگ و وزبان شناسی و مردم شناسی و قوم شناسی ، کسانی به جدّ کمر همت ببندند و به کار نقد و بررسی باورها و اعتقادات و دُگم های سُنتی شده و «جا خوش کرده » بپردازند .
می باید میراث شوم ایدئولوژیک صدسال ِ اخیر را با نگاهی مُدرن و خاصه حقیقت جویانه و خیرخواهانه نقد کرد.
می باید اصول تحمیل شده را با سلامت کامل ِ عقلی و با روشی بیرون از هرگونه کژنگری های سیاسی و ایدئولوژیک
یعنی با اتکای کامل بر وجدان علمی و حقیقت جویی سنجید و بازبینی کرد.
به خصوص فعالان سیاسی ایران امروز ، چه در طیف ِ راست و چه در طیف ِ چپ باید به دو سؤال مهم پاسخ عقلی و علمی بدهند : دو سؤالی که همهء نظریه پردازی های تفرقه افکن و پراکنده ساز و جدایی طلب ، بر بنیاد پاسخ های نادرست آن و بر فرضیات مجعول و مقلوب مربوط به آن بنا شده بوده است.
بنا بر این پاسخ باید داد که :
1 ــ آیا ایران کشوری «کثیرالملّه» است ؟
و ثابت می باید کرد و امضاء می باید کرد.
2 ــ آیا ملتی به نام «ملت فارس» روی این کُرهء خاکی وجودِ خارجی دارد ؟
و آیا زبان فارسی زبانی خاص و منحصر به چنین «ملت» یا چنین «قوم» یا چنین «ملیت» ی هست ؟
باید یک بار برای همیشه به این دو سؤال پاسخ داده شوند و حقانیت یا بطالت آن به وضوح در معرض د ید ِهمهء ایرانیان و جهانیان قرار داده شود و یکبار برای همیشه می باید فرهنگ سیاسی ایران از اسارت و اثرات مخرب جدل های قبیله ای و «جنگ هفتاد و دو ملت» بیرون آید .
جامعهء سیاسی و فرهنگی ما به جای چنین درگیری های ناسودمند و فرساینده و ویرانگری که متأسفانه سال هاست همت و غیرت بسیاری از هم وطنان ما را صرف خنثی کردن پویش ها و آزمون ها وآرمان ها و آرزوهای ایرانیان می کند ، سرانجام می باید انرژی خود را به تمام و کمال در جهت هدف های والای 150 سالهء ملت ایران که جز آزادی و دموکراسی برای همهء مردم این سرزمین نبوده و نیست به جریان بیندازد.
دیگر مثل روز روشن شده که این دو سؤال کلیدی مایهء بسیاری از شرّ های تئوریک 70ــ 80 سالهء اخیردر ایران بوده اند.
همهء این تئوری های دیگرطلبی ، تفرقه گر که می توانند زیر نقاب ِ فرمول هایی مثل خودمختاری یا
فدرالیسم هم پنهان شوند ، بر مبنای این دو پیش فرض بنا شده اند.
اگر این دوفرضیه از حقیقتی برخوردار ند ، در این صورت هیچ انسان باوجدان و آزاداندیشی نمی باید در برابر خواست های استقلال جویان و خودمختاری خواهان یا فدرالیسم طلبان بایستد زیرا حقیقت حکم می کند که به مطالبات برحق و انسانی منتج از آنها گردن نهاده شود ، اما اگر ثابت شود که این پیش فرض ها ساختگی ست و دست ِ بیگانه بیش از دست ایرانیان در تولید و تبدیل و ترویجِ آنها کوشا بوده است ، بنابراین می باید بسیار قاطعانه در برابر آن ایستاد و بنا بر هیچگونه مصلحت اندیشی و هیچ انگیزهء سیاسی نمی باید به دارندگان ِ چنین نظریاتی امتیاز داد و شرایطی را فراهم آورد که این گونه نظریات و افکار در شکل ها و با صورتک های گوناگون در میان ایده ها و گفتمان های آزادی خواهانهء ایرانیان تعبیه شوند و زیر عنوان هایی همچون «حقوق بشر» یا« فدرالیسم» ، یا «حق تعیین ِ سرنوشت» در مباحث و «دیسکورس» های روزانه جا باز کنند و«دُز»ها و اندازه های رقیق یا غلیظ تئوریک و ایدئولوژیک آنها بسیار زیرکانه در رگها و عروق بیانیه ها و اساسنامه های سیاسی و تشکیلاتی تزریق گردند. (می دانیم که خیلی ها در این «هنر» و این «حرفه» و در این شیوه دارای سُنتی حسنه و تجربه ای 70 ساله اند.)
اگر چنین کنیم ،می باید به سهم خود مسئولیت خونریزی هایی را بپذیریم که متأسفانه در نواحی مختلف کشور ما ـ در حال حاضر نیز ـ در جریان اند و با نهایت تأسف احتمال تشدید و تداوم آن در سال های آتی فروان خواهد بود که گفته اند:
سر چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پُرشد نشاید گرفتن به پیل
باید سرِ چشمهء کژاندیشی را با نقد کژاندیشی بست و با سخن ِ حقیقت نگر و اقناعی و متکی بر خِرَد و فرهنگ ، دوستان و هم وطنانی را که به تأثیر از انگیزه های گوناگون به اسارت چنین نگاه ها و نظراتی درافتاده اند ، از تداوم و استمرار در تکراراشتباهات بازداشت و آنان را به جبههء بزرگ و شکوهمند آزادی برای همهء ملت ایران فراخواند و بدین گونه مسیر آیندهء دموکراتیک و سعادتمندانهء ملت ایران را هموار ساخت.
باید انرژی های همهء ما با همهء تنوعاتمان در مسیر برقراری دموکراسی و کسب حقوق شهروندی در سراسر ایران به کار گرفته شود و این سخن مولانا آویزهء گوش ِ ما باشد که :« چون که صد آمد ، نود هم پیش ی ماست».
صد همان دموکراسی و حقوق شهروندی همهء ایرانیان است و بدون داشتن این صد ، نود و هشتاد و هفتاد ِ فدرلالیسم یا خودمختاری یا مطالباتی از این نوع ، نامیسّر ، نامعقول و نقض غرض است.
پیروز باشید!

محمد جلا لی چیمه (م. سحر)
m.sahar@free.fr
http://msahar.blogspot.com/
یادداشت
(*) علاقمندان می توانند برخی از نوشته های مرا در این زمینه با عنوان های:
آذربایجان و زبان فارسی
درباره چند مفهوم
زبان فارسی یا« ملت فارس»
زبان فارسی ، باستان گرایی و هویت ایرانیان ( درپاسخ تقریرات رضا براهنی)
در نشانی زیر یا در سایت های متعدد فرهنگی و پژوهشی ایرانیان ملاحظه کنند:
سخنها که باید
http://sokhanhaakebaayad.blogspot.com/2007_02_01_archive.html

شناخت سلسله مراتب، شبکه ها و وابستگان امپریالیسم جیمز پتراس - مترجم: هاتف رحمانی


مقدمه:سیستم امپریال بسیار پیچیده تراز آن چیزی است که معمولا به امپراطوری امریکا رجوع داده می شود. امپراطوری امریکا با شبکه گسترده سرمایه گذاری های مالی، پایگاه های نظامی، شرکت های چند ملیتی ودولت های وابسته، تنها مهم ترین ترکیب امپریالیسم جهانی است. از این رو این سیستم مثال ساده ای برای چشم انداز سلسله مراتب، شبکه ها، دولت های تابع و وابستگانی است که سیستم امپریالیستی معاصر را معین می کنند. امروز درک امپراطوری وامپریالیسم مارا ملزم می کند که به پیچیدگی وتغییرات لایه بندی امپزاطوری توجه کنیم. سلسله مراتب امپراطوری ساختار قدرت امپریالیست جهانی را می توان به واسطه طبقه بندی کشورها بنا به سازمان های سیاسی، اقتصادی، دیپلماتیک و نظامی آن ها بهتر شناخت. موارد زیر شمایی از این سیستم را عرضه می کند.ا- سلسله مراتب امپراطوری (از صدر تا ذیل)الف: دولت های مرکزی امپراطوری ب: فدرت های امپراطوری نوپدید ج: رژیم های وابسته نیمه خودگردان د: رژیم های همدست وابسته ۲- دولت های مستقل :الف. کوبای انقلابی و ونزوئلاب. سودان ملی گرا، ایران، زیمبابوه، کره شمالی ٣- زمینه رقابت و رژیم های در حال گذارمقاومت مسلحانه، رژیم های منتخب، جنبش های اجتماعی در راس سیستم امپراطوری دولت های امپراطوی فدرتمند جهانی، طبقات حاکم مسلط بر سرمایه گذاری و بازار مالی و متنفذین اقتصادی بر بقیه جهان قرار دارند. ایالات متحده امریکا، اتحادیه اروپا (با طبقه بندی زیاد خود) و ژاپن در راس قله سیستم امپراطوری ایستاده اند. آن ها با رهبری امریکا شبکه ای از کشورهای پیرو امپراطوری (تا حد زیادی سرکردگان منطقه ای) و وابسته یا دولت های تابع که اغلب بعنوان نیروی نظامی جایگزین عمل می کنند را تاسیس کرده اند. دولت های امپراطوری برای درهم شکستن مقاومت ها، برای نفوذ و اعمال کنترل با هماهنگی عمل می کنند در حالی که همزمان، برای کسب برتری برای دولت خود و منافع چند ملیتی به رقابت می پردازند.قدرت های امپراطوری جدید مثل چین، هند، کانادا، روسیه و استرالیا به تازگی فقط مادون دولت های مرکزی امپراطوری پدبد آمده اند. فدرت های جدید امپراطوری به موازات گسترش به مجاورت و مرزهای دولت های کمتر توسعه یافته و کشورهای سرشار از منابع استخراجی، خود موضوع نفوذ امپراطوری هستند. در حالی که کشورهای نو امپراطور به واسطه معاملات در کشور خود به دولت های مرکز امپراطوری متصل هستند به نحو فزاینده ای برای کنترل منابع استخراجی در کشورهای در حال توسعه رقابت می کنند. آن ها اغلب ردپای دولت های امپریال را تعقیب می کنند و در بسیاری از موارد از درگیری ها برای بهبود موقعیت خود بهره گیری می کنند. برای مثال چین و هند در توسعه خارجی بر سرمایه گذاری در منابع استخراج معدنی و بخش انرژی برای صنعتی کردن سوخت بومی متمرکزمی شوند ، چین هم مشابه شیوه های اولیه امپریالیسم امریکا و اروپا (۱۹٨۰-۱۹۵۰) به همین شکل در کشورهای افریقایی که با امریکا و اتحادیه اروپا درگیر مبارزه هستند سرمایه گذاری می کند، همان گونه که امریکا روابط با رژیم های ضداستعمار (الجزایر، کنیا و افریقای فرانسه) درگیر مبارزه با حاکمین استعمارگر اروپایی پیشین در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ را گسترش داد. کمی پایین تر از سلسله مراتب امپراطوری کشورهای نیمه مستقل متحد امپریالیسم قرار دارند. این کشورها برزیل، کره جنوبی، افریقای جنوبی، تایوان، آرژانتین، عربستان سعودی، شیلی و اخیرا بولیوی را شامل می شود. این دولت ها دارای اقتصاد ملی حمایتی محکمی مبتنی بر مالکیت عمومی یا خصوصی در بخش کلیدی اقتصاد هستند. این کشورها توسط دولت هایی اداره می شوند که به واسطه این که به شدت به صادرات برای ظاهر شدن در کسوت دولت های امپراطوری وایسته اند تنوع بازار را تعقیب می کنند. به عبارت دیگر این دولت ها شدیدا به حمایت های نظامی کشورهای امپریالیستی وابسته اند. (تایوان، کره جنوبی و عربستان سعودی) و پایگاه های منطقه ای برای عملیات دولت های امپریالیستی تدارک می بینند. بسیاری از آن ها صادر کننده وابسته به منابع هستند (عربستان سعودی، شیلی، نیجریه و بولیوی) که درامد و منافع را با شرکت های چند ملیتی دولت های امپریالیستی تقسیم می کنند. آنها کشورهای شدیدا صنعتی شده (تایوان و کره جنوبی) را به موازات کشورهای صادرکننده منابع کشاورزی – معدنی (برزیل، آرژانتین و شیلی) را شامل می شوند.کشورهای ثروتمند نفتی روابط نزدیکی با طبقات حاکم مالی کشورهای امپریالیستی دارند و سرمایه گذاری سنگینی در املاک، ایزار های مالی و سپرده های خزانه داری که کسر بودجه امریکا و انگلیس را تامین مالی می کند دارند.این کشورها در موضوعات کلیدی همچون جنگ امپریالیستی در خاورمیانه، اشغال هائیتی، بی تبات سازی رژیم ها در افریقا، حمایت از سیاست های نئولیبرال جهانی و اعمال کنترل بر بخش های استراتژیک، با حاکمان کشورهای مرکز امپراطوری و کشورهای نوامپراطور همدستی می کنند. با این حال به خاطر منافع نخبگان مفتدر و در موارد بسیاری به خاطر جنبش اجتماعی قدرتمند ملی، به درگیری های محدودی با قدرت های امپراطوری ناگزیر می شوند. مثلا، برزیل، شیلی و آرژانتین با تلاش امریکا برای از بین بردن دولت ملی ونزوئلا موافقت نکردند. آن ها روابط سودمندی در زمینه تجارت، انرژی و سرمایه گذاری با ونزوئلا دارند. علاوه بر آن، خواهان مشروعیت بخشی به کودتای نظامی که می تواند تهدیدی بر حاکمیت خودشان باشد و حقانیت بیشتر پرزیدنت چاوز را در چشم انتخابگران فراهم آورد نیستند. رژیم های نیمه مستقل متحد امپریالیسم گرچه از نظر ساختاری در سیستم امپراطوری عمیقا یک پارچه هستند، اما تا حدی استقلال داخلی را برای تنظیم سیاست های خارجی و داخلی حفظ می کنند که ممکن است حتی به کشمکش ورقابت با منافع امپریالیستی منجر گردد. این رژیم ها علیرغم استقلال نسبی خود برای خدمت به کشورهای امپریالیستی مزدوران نظامی و سیاسی هم تدارک می بینند. بهترین نمونه برجسته این خدمت مورد هائیتی است. پی آمد اشغال کشور و سرنگونی دولت منتخب آریستید در سال ۲۰۰۴، توسط امریکا، امریکا در تامین یک نیروی اشغالگر از میان رژیم های همبسته و نیمه مستقل متحد خود موفق شد. پرزیدنت لولا از برزیل نیروی نظامی بزرگی را گسیل کرد. یک ژنرال برزیلی فرماندهی تمام نیروهای مزدور را به عهده گرفت. گابریل مالدز شیلیایی فرماندهی دولت اشغالی سازمان ملل را برای سرکوب خونین جنبش مقاومت هائیتی عهده دار شد. سایر نیمه مستقلان متحد امپریالیسم همانند اوروگوئه و بولیوی نیروی نظامی خود را همراه با سربازانی از رژیم های متحدی چون پاناما، پارگوا ، کلمبیا و پرو اضافه کردند. پرزیدنت اوا مورالس ادامه همدستی نظامی با امریکا در هائیتی را تحت سرپرستی خود با اظهار ایفای نقش حافظ صلح، در حالی که به خوبی آگاه بود که وضعیت هائیتی های فقیر در محله های پر جمعیت و فقیر هائیتی قتل عام به فجیع ترین شکل بین دسامبر ۲۰۰۶ تا فوریه ۲۰۰۷ توسط اشغالگران سازمان ملل بود، تایید کرد. نقطه نظری کلیدی آن است که درگیری دولت فعلی واشنتکتن در دو جنگ در خاورمیانه و آسیای غربی نشان می دهد که او برای ایجاد نظم وسرکوب جنبش های ضد امپریالیستی به متحدان خود وابسته است. سومالی همانند هائیتی توسط مزدوران اتیوپیایی که نوسط مشاوران امریکایی آموزش دیده، تامین مالی شده ، مسلح و هدایت شده بودند مورد تهاجم قرار گرفت. در نتیجه در طول اشغال، امریکا در تامین متحدان افریقایی خود (از طریق به اصطلاح سازمان وحدت افریقا به واسطه کاپیتان پادی آنکوندا سخنگوی ارتش اوگاندا آلت دست کاخ سفید) برای ارسال مزدور مسلح اشغالگر برای پشتیبانی از حاکم جنگ سالار بدنام سومالی متحد خود موفق شد. اوگاندا علیرغم مخالفت پارلمان آن کشور، ۱۵۰۰ مزدور همراه با نیروهای نظامی از نیجریه، بروندی، غنا و مالاوی ارسال کرده است. در پایین ترین نقطه سلسله مراتب امپراطوری رژیم های همدست وابسته قرار دارند. این کشورها مصر، اردن، کشورهای حاشیه خلیج (فارس)، امریکای مرکزی و دولت های جزایر کارائیب، کشورهای جنوب صحرا (مانند کنیا، اوگاندا، اتیوپی، رواندا و غنا)، کلمبیا ، پرو، پاراگوا، مکریکو، کشورهای اروپای شرقی (داخل و خارج از اتحادیه اروپا)، کشورهای سابق اتحاد جماهیر شوروی (گرجستان، اکراین، کازاخستان، لاتویا و غیره ) فیلیپین، اندونزی، افریقای شمالی و پاکستان را شامل می شود. این کشور ها توسط نحبگان سیاسی قدرت طلبی اداره می شوند که برای تامین اسلحه، سرمایه گذاری و حمایت سیاسی به امپریالیسم یا دولت های نوامپراطور وابسته هستند. آن ها موقعیت های گسترده ای برای بهره برداری و صدور مواد اولیه فراهم می آورند. بر عکس کشورهای نیمه مستقل متحد امپریالیسم، صادرات از این کشورها ارزش افزوده ی اندکی دارد، چون فراوری صنعتی مواد اولیه در کشورهای امپریالیستی به ویژه کشورهای نوامپراطور انجام می گیرد. نخبگان غارتگر، رانت خوار، وابسته و دزدسالاری که فاقد هرگونه ابتکار اقتصادی هستند بر این کشورها حکومت می کنند. آن ها بسیاری از اوقات برای خدمت در مداخلات، متصرفات، اشغالگری و تحمیل رژیم های متحد در کشورهای هدف امپریالیسم سربازان مزدور تدارک می بینند. رژیم های متحد این چنینی در غارت ثروت، استثمار میلیون ها کارگر و انتقال روستائیان و نابودی محیط زیست، همدستان گوش به فرمان قدرت های امپریالیستی هستند. ساختار سیستم امپریالیستی بر مبنای قدرت طبقات حاکم در آزمون و طراحی قدرت دولت و بازار، حفظ کنترل مناسبات طبقات استثمارشونده در داخل کشور و خارج و سازمان دادن ارتش مزدور از میان دولت های متحد استوار است. و بر رهبری و هدایت ارتش مزدوران هم دست در ویران کردن جنبش های مستقل توده ای ملی گرا و دولت های مستقل توسط مقامات امپریالیستی متکی است. رژیم های متحد حلقه مستحکمی را در پشتیبانی از قدرت امپریالیستی نشکیل می دهند. بعنوان نیروی اشغالگر مکمل آن ها، استخراج مواد اولیه را تسهیل می کنند. بدون مزدوران رنگین پوست، قدرت های امپریالیستی به توسعه و گسترش نیروهای نظامی، بر انگیختن حداعلای مخالفت داخلی و تشدید شرایط مالی برون مرزی و کاهش تلفات سربازان امپراطوری قادر نیستند. وضعیت بیشمار مدبرانه ای برای توضیح ضرورت این نیروهای مزدور متحد وجود دارد: سازمان ملل، سازمان کشورهای امریکایی، سازمان وحدت افریقا، حافظان صلح، ائتلاف داوطلبانه با سایرین. در بسیاری از موارد تعداد اندکی از افسران بلند پایه امپریالیسم سفید افسران دون پایه و سربازان رنگین پوست، ارتش مزدوران متحد را فرماندهی می کنند.دولت ها وجنبش های مستقل اگرچه سیستم امپریالیستی بر جهان مسلط است و عمیقا بر جوامع، اقتصاد و دولت ها تاثیر می گذارد اما نه قادر مطلق است و نه واقف به همه چیز. مبارزه با سیستم امپریالیستی از دو منبع زاده می شود: دولت های نسبتا مستقل و جنبش های اجتماعی و سیاسی قدرتمند. دولت های مستقل عموما رژیم هایی هستند که مورد مخالفت و هدف دولت های امپریالیستی قرار دارند. این کشورها ونزوئلا، کوبا، ایران، کره شمالی، سودان و زیمبابوه را شامل می شوند. آن چه که این کشورها را بعنوان مستقل معرفی می کند، تمایل آن ها به عدم پذیرش سیاست های قدرت های امپریالیستی، به ویژه مداخلات نظامی امپریالیستی است. آن ها تقاضای امپریالیستی برای دسترسی بی قید و شرط به بازار ها، منابع و پایگاه های نظامی را نمی پذیرند. این رژیم ها از نظر شرایط سیاست اجتماعی، میزان حمایت مردمی، هویت سکولار- مذهبی، توسعه اقتصادی و پایداری در مخالفت با تجاوز امپریالیستی به طور گسترده ای با هم فرق دارند. همه این کشورها با تهدید فوری حمله نظامی و یا برنامه های بی ثبات سازی، نامزدی برای جایگزین سازی دولت های مستقل با رژیم های وابسته مواجهند.زمینه رقابت سلسله مراتب و شبکه امپریالیستی بر طبقه و روابط ملی قدرت متکی است. این به معنای آن است که حفاظت کل سیستم بر تفوق طبقات حاکم بر جمعیت تحت سلطه مبتنی است، که موقعیت غامض نابرابری توزیع هزینه و سود بین حاکمان و حکومت شوندگان را معین می کند. امروزه مقاومت های مسلح توده ای و جنبش های اجتماعی در کشورهای بسیاری سیستم امپریالیستی را به مبارزه می طلبند. زمینه مشاجره، عراق، افغانستان، کلمبیا، سومالی، فلسطین، سودان و لبنان را که مقاومت مسلحانه مصمم به شکست متحدین امپریالیسم است در بر می گیرد. عرصه های مقابله توده ای شامل بولیوی، اکوادر، ونزوئلا و ایران است که قدرت های امپریالیستی قصد سرنگونی رژیم های مستقل به تازگی انتخاب شده آن ها را دارند. جنبش های بزرگ سازماندهی شده برای مبارزه با رژیم های وابسته و حامیان امپریالیسم اخیراد ر مکزیکو، فلسطین، لبنان، چین، اکوادر و جاهای دیگر پدید آمده اند. در داخل کشورهای امپریالیستی هم مخالفت توده ای به ویژه علیه جنگ و سیاست های امپریالیستی وجود دارند ، اما جنبش های ضد امپریالیستی اندک وضعیفند. خلاف قاعده: اسرائیل در سیستم امپریالیستیاسرائیل با چهارمین زرادخانه اتمی از پنج کشور ودومین صادر کننده بزرگ اسلحه در دنیا آشکارا قدرتی استعمارگراست .اندازه جمعیت ، گستردگی ارضی واقتصاد اسرائیل در مفایسه با امپراطوری وقدرت های نو امپراطور ناچیز است .اما اسرائیل علیرغم این محدودیت ها درنفوذ بر هدایت سیاست جنگی ایالات متحده در خاورمیانه ازطریق تاثیرشعبات صهیونیزم سیاسی بر دولت ها، رسانه های جمعی ، نخبگان بخش اقتصاد وجوامع مدنی بزرگترین قدرت را اعمال می کند. اسرائیل را می توان به واسطه تاثیر مستقیم سیاسی اش در تنظیم سیاست خارجی امریکا ، به موازات همدستی نظامی برون مرزی اش بارژیم های دیکتاتوری وابسته به امپریالیسم ، علیرغم محدودیت نفوس آن،موقعیت منفور دیپلماتیک جهانی آن وتقویت خارجی اقتصاد آن بخشی از ترکیب قدرت امپریالیستی ، مورد ملاحظه قرارداد . رژیم های در حال گذارسیستم امپریالیستی به نحو گسترده ای نا متناسب ، درعدم تعادل دائمی است ، واز این رو با پدیده هایی همانند جنگ ها ، مبارزات طبقاتی وملی رشد یابنده وبحران های افتصادی سرنگون کننده رژیم ها وبرافرازنده نیروهای سیاسی جدید در قدرت ، دستخوش عدم ثبات است . ما دردوران های اخیرشاهد تبدیل سریع روسیه از مدعی سرکردگی جهانی (پیش از ۱۹٨۹) به دولتی وابسته به امپریالیسم ، به تبدیل شدن آن به محملی برای غارت بی سابقه (۱۹۹۱-۱۹۹۹) ،و به بر آمد وضعیت کنونی آن بعنوان دولتی نوامپراطوربوده ایم .در حالی که روسیه یکی ازموارد بسیار چشمگیر سرعت وژرفای تغییر در سیستم جهانی امپریالیستی است، اما سایر تجربیات تاریخی اهمیت تغییرات سیاسی واجتماعی در شکل دادن روابط کشورهابا سیستم امپریالیستی را نشان می دهد.چین و ویتنام بعنوان باروهای پیشین دولت های مستقل ،وضد امپریالیست ، شاهد خیزش نخبگان لیبرال –سرمایه دار ند ، که اقتصاد سوسیالیستی را بی مصرف ، وچین را بعنوان پدیده ای نو امپراطور وویتنام را بعنوان رژیمی نیمه مستقل وابسته به سیستم امپریالیستی ملحق می کنند. بزرگترین گذار در طی سال های دهه های ۱۹٨۰-۱۹۹۰ دولت های مستقل ضد امپریالیستی را به رژیم های وابسته به امپریالیسم تبدیل کرد. این تبدیل در نیمکره غربی ، نیکارگوا، شیلی، بولیوی ، آرژانتین، جامائیکا وگرانادا را شامل شد.در آفریقا این کشور ها آنگولا،موزامبیک ، گینه بیسائو،الچزایر،اتیوپی ولیبی را در برگرفت که همگی به رژیم های نخبه سالار تبدیل گشتند. روند مشابهی در آسیا در هندوچین در جریان است .به دلیل پی آمدهای مصیبت بار اجرای سیاست های امپریالیست محور توسط رژیم های وابسته ، دهه اول هزاره جدید شاهد یک رشته ازتغییرات توده ای وتغییر رژیم به ویژه در امریکای لاتین بوده است . طغیان های توده ای در آرژانتین وبولیوی به تغییر رژیم های وابسته به رژیم های نیمه مستقل وابسته منجر شد .در ونزوئلا پس از شکست کودتا وکارزار بی ثبات سازی ، رژیم چاوز از رژیمی نیمه مستقل به وضعیت مستقل ضد امپریالیستی حرکت کرد . درگیری بی وقفه بین دولت های امپریالیستی وضد امپریالیست ، بین رژیم های وابسته وجنبش های ملی ، بین امپراطوری ودولت های نو امپراطور ، ساختار سیستم امپریالیستی را تغییر خواهد داد .پی آمد این درگیری ها ائتلاف های جدیدی بین نیروهای اصلی که سلطه امپریالیستی را تحمیل می کنند وبین دشمنان آن ها ایجاد خواهد شد .آن چه از این وضعیت روشن است آن است که دولت فعال مایشاء منفردی وجود ندارد، که یک جانبه سیستم بین المللی یا حتی سیستم امپریالیستی را معین نماید .حتی قدرتمندترین دولت امپریالیستی ناتوانی یک جانبه (یا با وابستگان یا شرکای امپریالیستی ) شکست دادن یا حتی کنترل مقاومت ضد استعماری در عراق یا افغانستان را ثابت کرده است . بزرگترین موفقیت سیاسی امپریالیسم جایی رخ داده است که دولت های امپریالیستی قادر به فعال کردن نیروی نظامی کشورهای وابسته ورژیم های نیمه مستقل متحد ، تامین نیروهای منطقه ای مانند ( سازمان کشورهای امریکایی ، سازمان وحدت افریقا وناتو) یا پوشش های قانونی سازمان ملل برای غلبه بوده اند. نخبگان ائتلاف کننده از دولت های وابسته ونیمه مستقل متحد حلقه اساسی برای حفظ وتحکیم سیستم امپریالیستی به ویژه امپریالیسم امریکا هستند. یک مورد مشخص مداخله امریکا وسرنگونی رژیم اسلامی سومالی است . مورد سومالی : صورتک های سیاه – صورت های سفیدتهاجم اخیر اتیوپی به سومالی (دسامبر۲۰۰۶ اذر۱٣٨۵) وسرنگونی حکومت مشروع اتحاد دادگاه های اسلامی یا شورای عالی دادگاه های اسلامی وتحمیل دولت انتقالی خود ساخته جنگ سالاران موردی عالی برای مطالعه مرکزیت رژیم های وابسته در حمایت وتوسعه از کشورهای امپریالیستی است . از ۱۹۹۱ با سرنگونی حکومت زیاد باره تا اواسط ۲۰۰۶ سومالی در اثر بر خوردهای قرون وسطایی جنگ سالاران فئودال غارت می شد.در دوران تهاجم امریکا – سازمان ملل واشغال موقت مگادیشو در اواسط دهه ۱۹۹۰ بیش از ۱۰۰۰۰سومالیایی غیر نظامی قتل عام شدند وتعداد اندکی ازسربازان امریکا- سازمان ملل نیزکشته وزخمی گشتند. در دوران بی قانونی دهه ۱۹۹۰ گروه های محلی کوچکی که رهبران آن ها بعدها شورای دادگاه های اسلامی را درست کردند، سازمان دهی جوامع را برای مقابله با ترکتازی جنگ سالاران آغاز کردند. بر مبنای موفقیت آن ها در ایجاد جنبش های جامعه محور ،که تمام تابعیت های قبیله ای وقومی راقطع کرد،شورای دادگاه های اسلامی خاتمه دادن به اخاذی تحمیلی جنگ سالاران فاسد بر کسب وکار وخانواده را آغاز کرد .در ژوئن ۲۰۰۶این ائتلاف بی قاعده از روحانیت اسلامی ،حقوق دانان ، کارگران ، نیروهای امنیتی وتجار، جنگ سالاران بسیار نیرومند را ازمگادیشو پایتخت سومالی بیرون راندند. شورای دادگاه های اسلامی حمایت گسترده ای را ازبین جماعت کثیر فروشندگان وتجار کسب کرد.شورای دادگاه های اسلامی بدون هیچ شباهتی به حکومت تامین امنیت ،حاکمیت قانون ومحافظت از خانواده ها ودارایی هارا در برابر غارتگران جنایتکار آغاز کرد.شبکه گسترده ای از برنامه های مراکز رفاه اجتماعی ، کلینیک های سلامتی ، آشپزخانه های عمومی ومدارس ابتدایی تاسیس شد ، که تعداد کثیری از پناهجویان ، دهقانان رانده شده وفقرای شهری را پوشش می داد. این اقدامات حمایت مردمی از شورای دادگاه های اسلامی را افزایش داد. شورای دادگاه های اسلامی پس از رانده شدن آخرین جنگ سالاران از مگادیشو وبسیاری از حومه های شهری حکومت موقتی را مستقر ساخت که مورد استقبال بخش اعظم سومالیایی ها واقع شد وبه رسمیت شناخته شد وبیش از ۹۰درصد جمعیت را پوشش داد.تمام گزارشات ، حتی آنهایی که با شورای دادگاه های اسلامی دشمن بودند، خاطر نشان کرده اند که مردم سومالی از پایان دادن به حاکمیت جنگ سالاران واستقرار قانون ونظم تحت نظر شورای دادگاه های اسلامی استقبال کردند. اساس حمایت توده ای از دادگاه های اسلامی در دوران حاکمیت کوتاه آن (از ژوئن تا دسامبر ۲۰۰۶) به عوامل متعددی متکی بود.شورای دادگاه های اسلامی حکومت نسبتا درستکاری بود که به فساد واجخاف جنگ سالاران خاتمه داد.امنیت فردی ودارایی افراد حفظ شد ،به تصرف مستبدانه وآدم ربایی توسط جنگ سالاران وآدمکشان مسلح آنها خاتمه داده شد .شورای دادگاه های اسلامی جنبشی چند وجهی است که اسلامگرایان معتدل وتندرو ،سیاستمداران غیر نظامی ،مبارزان مسلح، لیبرال ها و پوپولیست ،طرفداران انتخابات وهواداران تمرکز قدرت را در بر می گیرد. مهمترین امرآن که شورای دادگاه های اسلامی در متحد کردن کشور وایجاد برخی نشانه های ملی وغلبه بر چند پارچگی قومی موفق شد .در روند متحد کردن کشور،دولت دادگاه های اسلامی حق حاکمیت سومالی ومخالفت با مداخلات امپریالیسم امریکا در خاورمیانه وبه ویژه در شاخ افریقا از طریق رژیم وابسته اتیوپی رامورد تصریح مجددقرار داد . مداخله امریکا: سازمان ملل،اشغال نظامی ، جنگ سالاران و وکلاداستان تلاش های امریکا برای داخل کردن سومالی به شبکه کشورهای وابسته ی خود در دوران اوایل دهه ۱۹۹۰ در حکومت کلینتون آغاز شد .اگرچه بسیاری از مفسران مستقیما به بوش بعنوان جنگ افرینی عقده ای به خاطر جنگ هایش در عراق وافغانستان ارجاع می دهند امافراموش می کنند که پرزیدنت کلینتون هم به نوبه خود ، در بسیاری از همپوشانی ها ورفتارهای مداوم جنگی در سومالی ، عراق ،سودان ویوگسلاوی درگیر شد .عملیات نظامی وتحریم های کلینتون هزاران سومالیایی راکشتار ومعیوب کرد،به ۵۰۰۰۰۰ مرگ تنها بین کودکان عراقی منجرشد وسبب مرگ وزخمی شدن هزاران شهروند غیر نظامی در بالکان گشت . کلینتون دستور نابودی تاسیات اصلی داروسازی تولیدکننده واکسن هاوداروهای حیاتی برای انسان وچارپایان را صادر کرد که به کمبود بحرانی این واکسن ها وداروهای حیاتی منجر گردید .پرزیدنت کلینتون ،هزاران سرباز امریکایی را با ماسک بشر دوستانه برای اشغال کشور در ۱۹۹۴ به سومالی گسیل داشت . واشنگتن در جهت پشتیبانی از جنگ سالاران مورد علاقه خود علیه دیگران ، بر خلاف مشاوره فرماندهان ایتالیایی سربازان سازمان ملل در سومالی دخالت کرد.۲۴ سرباز امریکایی در یک تلاش سرهم بندی شده قتل عام به قتل رسیدند واستعمارگران خشمگین اندام ناقص خودرا در خیابان های پایتخت سومالی به نمایش گذاشتند.واشنگتن برای انتقام هلیکوپترهای توپ داری اعزام کرد که مناطق پر جمعیت مگادیشورا به شدت در هم کوبیدند و هزاران شهروند غیر نظامی را قتل عام ومعیوب ساختند. امریکا سرانجام به دلیل چرخش فشار طاقت فرسای کنگره وافکار عمومی علیه جنگ کثیف بچه گانه کلینتون سربازان خود را از سومالی خارج کرد.سازمان ملل نیز که دیگر نیازی به تدارک پوشش برای مداخله نظامی امریکا وجود نداشت از سومالی خارج شد .سیاست کلینتون به تامین حمایت از مجموعه ای از جنگ سالاران وابسته علیه دیگران تغییر یافت، سیاستی که در حکومت بوش ادامه یافت . رئیس جمهور فعلی رژیم دست نشانده امریکا ،به اصطلاح دولت انتقالی فدرال ، عبدالهی یوسف است .او جنگ سالار کهنه کاری است که عمیقا در تمام فسادها وترکتازی های یاغی مابانه ای که توصیف کننده وضع عام سومالی بین سال های ۱۹۹۱تا۲۰۰۶ است دست اندرکار بوده است . یوسف در دهه ۱۹۹۰ رئیس جمهور ایالت خود مختار جدایی طلب پونت لند بوده است . عبدالهی یوسف وجنگ سالاران همدستش علیرغم حامیان امریکایی واتیوپیایی ، نهایتا در ژوئن ۲۰۰۶ از مگادیشو واز بخش جنوب مرکزی کشور کاملا بیرون رانده شدند. یوسف در گوشه ای از شهری استانی در مرز اتیوپی مستقر شد وپایگاه های حمایتی خودرا حتی بین بقایای جنگ سالاران قبیله ای در پایتخت از دست داد .برخی از جنگ سالاران حمایت خودرا از یوسف پس گرفتند وتلاش های شورای دادگاه های اسلامی برای خلع سلاح را پذیرفته وبه جامعه سومالی پیوستند. این خود تاکیدی بر این واقعیت بود که رژیم بی اعتبار و منزوی دست نشانده واشنگتن در دراز مدت عامل سیاسی یا نظامی واقعی در سومالی نبوده است. با این حال واشنگتن به قطعنامه ای از شورای امنیت سازمان ملل دست یافت که جنگ سالاران کوچک ناحیه بایدوارا بعنوان دولت قانونی به رسمیت می شناخت .این امرعلیرغم این حقیقت بود که ادامه هستی این دولت به چند صد مزدور اتیوپیایی مورد حمایت مالی امریکا وابسته بود . به محض این که نیروهای شورای دادگاه های اسلامی به سمت غرب برای برکناری یوسف ازپاسگاه های مرزی خود که کمتر از ۵درصد کشور بود حرکت کرد ، امریکا حمایت مالی خود از رژیم دیکتاتوری ملاس زناوی در اتیوپی را برای تهاجم به سومالی افزایش داد . با وجود عقب نشینی ، مشاورین نظامی امریکا ، مزدوران اتیوپیایی را برای تهاجم هوایی گسترده وحمله زمینی به سومالی برای تحمیل مجدد یوسف جنگ سالار دست نشانده خود آماده کردند. ملاس زناوی دیکتاتور اتیوپی ،به شدت به ارتش ،تسلیحات پلیسی،وام ها ومشاورین امریکایی برای بقای قدرت رژیم قومی تیگره ای خودو حفظ اختلاف مرزی با سومالی وابسته است . گروه قومی تیگره ای کمتر از ۱۰درصد جمعیت چند قبیله ای اتیوپی را نمایندگی می کنند.ملاس با مخالفت رشد یابنده جنبش مسلحانه آزادیبخش اورومو واوگاندزمواجه شد.رژیم اوتوسط جمعیت متنفذ امهارا در پایتخت به خاطر تقلب در انتخابات ۲۰۰۵ وکشتار ۲۰۰دانشجوی معترض در ۲۰۰۶ وزندانی کردن ده ها هزار نفر مورد تحقیر واقع شد .بسیاری از مقامات نظامی برای شکست جنگ مرزی با اریتره با او مخالفت کردند. ملاس فاقد پشتوانه مردمی ،به وفادارترین وچاپلوس ترین رژیم وابسته به امریکا در منطقه تبدیل شد . ملاس طوطی خودستای امپراطوری واشنگتن،لفاظ ضد تروریست برای حمله خود بیش از ۱۵۰۰۰سرباز ، صدها وسیله نقلیه زرهی ، ده ها هلی کوپتر،وهواپیمای جنگی به سومالی اعزام کرد . ملاس با این ادعا که در جنگ علیه تروریسم در گیر شده است ، مردم سومالی را با بمباران هوایی وسیاست زمین های سوخته مورد ترور قرار داد . ملاس به نام امنیت ملی ،سربازان خودرا برای نجات عبدالهی یوسف جنگ سالارمحاصره شده ودست نشانده امریکا فرستاد. واشنگتن نیروهای دریایی وهوایی خودرا با پیشرفت تهاجم ارتش مهیب اتیوپی هماهنگ کرد.به محض اینکه مزدوران تحت مشاوره امریکایی ها از زمین پیشروی کردند ، نیروی هوایی امریکا با بمباران سومالیایی های فراری را با فرض شکار همدستان القاعده کشتار کرد .بر اساس گزارش های موثق که بعدا توسط امریکا ومنابع دست نشانده سومالی تایید شد امریکا وارتش سومالی از بدست آوردن نشانه ای ازرهبر القاعده پس ازآزمایش نشانه گیری وکشتار مبارزان وپناهندگان عقیم مانده اند.یکبار دیگر مجددا بهانه مورد استفاده واشنگتن ورژیم وابسته اش اتیوپی برای تهاجم به سومالی که چون شورای دادگاه های اسلامی به تروریست های القاعده پناه داده بود موردحمله واقع شده است ثابت شد که دروغ بوده است .نیروی دریایی امریکا به طور غیر قانونی عبور تمام کشتی ها به سواحل سومالی را به خاطرجلوگیری از فرار رهبران ممنوع کرد . واشنگتن در کنیا ، رژیم وابسته خود در نایروبی را به دستگیری وباز گرداندن سومالیایی هایی که از مرز گذشته بودند هدایت کرد . تحت هدایت واشنگتن ، هم سازمان ملل وهم سازمان وحدت افریقا ، با اعزام نیروی اشغالگر نظامی حافظ صلح برای حفظ رژیم تحمیلی بوسف دست نشانده اتیوپی موافقت کردند. با توجه به موقعیت داخلی مشروط ملاس ، اواستطاعت حفظ ارتش مزدور ۱۵۰۰۰نفره خودرا در سومالی برای دراز مدت ندارد. سومالی از روز اول ورود اشغالگران اتیوپی به مگادیشوبرای آن ها موج نفرت بوده است .تظاهرات توده ای هر روزه وحوادث رشد یابنده ناشی از مقاومت مسلحانه مبارزان گروه های باز سازی شده شورای دادگاه های اسلامی ، جنگجویان محلی وجنگ سالاران ضد یوسف وجود دارد. اشغال امریکا فرموده اتیوپی به بازگشت همان جنگ سالارانی که کشور را در سال های بین ۱۹۹۱-۲۰۰۵ غارت کرده بودند منتج شد . بسیاری ازروزنامه نگاران ، کارشناسان وناظرین مستقل اعتراف می کنند که بدون حضور حمایت خارجی مثلا حضور حداقل ۱۰۰۰۰مزدور امریکایی وافریقایی (حافظان صلح) رژیم یوسف اگر نه درعرض چند ساعت ،که درعرض چند روز سرنگون خواهد شد .واشنگتن بر ائتلاف غیر رسمی وابستگان افریقایی ،نوعی از اتحادبین دست نشاندگان جنوب صحرابرای سرکوب جمعیت سومالی و جلوگیری از بازگشت دادگاه های اسلامی مردمی حساب می کند.سازمان ملل اظهار داشت که نمی تواند ارتشی اشغالگر را تا زمانی که ارتش جنوب صحرای افریقا سازمان وحدت افریقا را به آرام کردن کشور مقید می سازد اعزام نماید. هرچند کشورهای جنوب صحرای افریقا بنا به تمایل رهبران وابسته آن ها در پیش کش کردن نیروی مزدور برای انجام دعوت واشنگتن آمادگی دارند اما در عمل اعزام نیرو را مشکل می یابند. چون که اشغال به طور شفاف عملیاتی امریکا ساخته بود ، در کشور واحتمالا در اعزام نیروی جنوب صحرا علیه مقاومت ملی افزایش یاینده سومالی عملیاتی منفور است . حتی یوری موسونت اوگاندایی وابسته چاپلوس واشنگتن ،در بین نمایندگان مجلس مطیع خود با مقاومت روبرو شد. سایر کشورهای جنوب صحرای افریقا هم از حرکت دادن نیروهای خود تا زمانی که اتحادیه اروپا وامریکا پول را پیشاپیش تدارک ببینند واتیوپی کشوررابرای آن ها امن نماید خودداری نمودند.با مواجهه با مخالفت منفعل از سوی اکثریت عظیم سومالیایی ها واقدام به مقاومت مسلح از سوی دادگاه ها، دیکتاتور اتیوپی به خارج کردن نیروی مزدور خود آغاز کرد.واشنگتن دریافت که رژیم دست نشانده یوسف ، نهایتا منزوی وبی اعتبار گشته است لذا به جستجوی محافظه کارترین متحد از بین رهبران دادگاه ها پرداخت . یوسف که همیشه بیمناک شکست قدرت ضعیف خود است از همراهی باتاکتیک شکاف اندازی در شورای دادگاه های اسلامی واشنگتن خودداری کرد. تهاجم سومالی: امپریالیسم وشبکه های آن نمونه سومالی اهمیت حاکمان وابسته ، جنگ سالاران ، قبایل وسایر ائتلاف ها را بعنوان خط مقدم دفاع از موقعیت ژئو پلتیکی برای گسترش ودفاع از امپریالیسم امریکارا توضیح می دهد . تجربه سومالی براهمیت تهاجم توسط حاکمان منطقه ای ووابسته دولت های همسایه در دفاع از امپریالیسم تاکید می کند.رژیم های وابسته ونخبگان همدست به شدت هزینه های سیاسی و اقتصادی حفظ پاسگاه های امپریالیستی را پایین می آورند.این مخصوصا نمونه ای است که باز گسترش نیروی زمینی امریکا در عراق ، افغانستان ورودررویی قریب الوقوع آن ها با جمهوری اسلامی ایران را مشخص می کند. فراگستری معین نیروی زمینی امریکا، امپریالیسم را وادار به اعتماد به حمله هوایی ودریایی در ترکیب با سربازان زمینی مزدور برای خلع رژیم مستقل دارای پشتوانه مردمی می کند. بدون دخالت اتیوپی ، عبدالهی یوسف ، جنگ سالار دست نشانده سومالی به راحتی از سومالی رانده می شود ،کشور متحد می گردد وواشنگتن قادر به کنترل مناطق ساحلی پوشش دهنده مسیرعمده انتقال نفت نخواهد بود.از دست رفتن رژیم دست نشانده سومالی واشنگتن را از دسترسی به سکوهای ساحلی برای تهدید سودان واریتره محروم خواهد کرد . هر چند نقشه های استراتژیک واشنگتن برای کنترل شاخ آفریقا از منظر کاربردی عمیقامعیوب هستند. اما کاخ سفید برای تامین حداکثر کنترل بر سومالی ، پشتیبانی از یک جنگ سالار کهنه کار منفور بدون هیچ پایگاه اجتماعی در کشور ووابستگی به قبایل جنگ طلب وجنگ سالاران بی اعتبار را انتخاب کرده است . اولافرمانروایان بی اعتبار ودست نشانده ریسمان های پوسیده ای برای بنا کردن سیاست های استراتژیک مداخلات منطقه ای است (پایگاه های نظامی وهیئت های مشورتی ).ثانیا واشنگتن از کشور همسایه ای (اتیوپی ) برای نگه داشتن دست نشانده سومالیایی خود استفاده می کند که کاملا مورد نفرت جمعیت سومالی است . اتیوپی در اواخرسال۱۹۷۹ همزمان با استقلال اوگاندا که مردم آن به جمعیت سومالی نزدیکند به سومالی حمله کرده بود. واشنگتن به ارتش مهاجم رژیم ادیس ابابا اعتماد کرد که با ناارامی های افزاینده ملی وتوده ای مواجه بود واشکارا از حفظ طولانی اشغال عاجز بود . در نهایت ، واشنگتن به اطمینان شفاهی رژیم های جنوب صحرای افریقا برای اعزام فوری نیروی نظامی برای حفظ رژیم باز گمارده وابسته اش حساب کرد. رژیم های وابسته همیشه به اربابان امپریالیست خود آن چه را که آن ها می خواهند می گویند حتی اگر از مطلوبیت فوری وکامل ناتوان باشند.این به ویژه نمونه ای است که رژیم های وابسته از مخالفت داخلی وگرفتاری های پر خرج وطولانی خارجی که در نهایت آن هارا بی اعتبار می سازد بیمناکند. تجربه سومالی شکاف بین طراحی قدرت استراتژیک امپریالیستی وقابلیت واقعی تخقق اهداف آن را نشان می دهد.همچنین نمونه وار نشان می دهد که امپریالیست ها چگونه تحت تاثیر تعدادی از وابستگانشان ، سرسپردگی کاغذین ورفتارپست آن ها ، از شناخت ضعف های استراتژیک خوددر مواجهه با جنبش های آزادیبخش ملی ناتوانند . تلاش های امپریالیسم امریکا در شاخ افریقا ، به ویژه در سومالی، نشان می دهد که حتی با ائتلاف نخبگان ورژیم های وابسته ، ارتش مزدور واتحاد منطقه ای جنوب صحرای افریقا ، امپریالیست با مشکل بزرگی در کنترل یا شکست دادن جنبش های آزادیبخش ملی رودر رو ست . شکست سیاست مداخله کلینتون در سومالی بین سال های ۱۹۹٣-۱۹۹۴ این امررا ثابت می نماید. هزینه های انسانی واقتصادی تهاجم نظامی طولانی مدت توسط نیروی زمینی مکررا تقاضای افکارعمومی امریکا برای خروج ( وحتی پذیرش شکست)را ، آنچنانکه در مورد کره ، هتدوچین وبه طورروزافزونی در عراق به اثبات رسیده است بر انگیخته است .حمایت مالی ودیپلماتیک ، منجمله تصمیمات شورای امنیت سازمان ملل ، ومشاوره تیم های نظامی برای استقرار استوار رژیم های وابسته بسنده نیستند. ناپایداری دیکتاتوری مزدور – تحمیلی یوسف جنگ سالار محدودیت های احکام مورد حمایت امریکای سازمان ملل را نشان می دهد. تجربه سومالی در عقیم ماندن طرح امپریالیسم ساخته حتی طرف تاریکتر امپریالیسم را آشکار می کند.سیاست حاکمیت یا نابودی .شکست رژیم کلینتون در تسخیر سومالی با سیاست پیروزی جنگ سالاری بی رحم علیه دیگری ، ارعاب مردم ، ویران سازی کشور واقتصاد آن تا عروج اتحادیه دادگاه های اسلامی پیگیری شد . سیاست یا حاکمیت یا نابودی هم اکنون در عراق وافغانستان در حال اجراست وبا حمله قریب الوقوع هوا دریای امریکا مورد حمایت اسرائیل علیه ایران شدت عمل خواهد یافتمنشا سیاست های حاکمیت یا نابودی در این حقیقت ریشه دارد که پیروزی توسط ارتش های امپریالیستی دررژیم های با ثبات ، مشروع و مردمی حاصل نمی شود.مبنای این رژیم های وابسته بعنوان محصول پیروزی امپریالیستی ، ناپایداری ووابستگی به ارتش های خارجی برای حفظ خود است. اشغال خارجی وجنگ های همراه آن علیه جنبش های ملی به مخالفت توده ای دامن می زند. نتایج مقاومت توده ای تمام جمعیت وزیر ساخت هارابه اهداف سرکوب امپریالیستی تبدیل می کند.ناتوانی در تاسیس زیر ساخت های با ثبات ورژیم های وابسته حاکمان امپریالیست را به تصمیم به سوزاندن کل کشور با این اندیشه پی آمد که ضعف ونابودی دشمن تسلایی برای جنگ شکست خورده امپریالیستی است ناگزیر می سازد. درمواجهه باخیزش جنبش های اسلامی وسکولار ضد امپریالیستی ودولت هادر افریقا وتصرف تعدادی ازرژیم های وابسته در شمال افریقا وگروه کشورهای جنوب صحرای افریقا، واشنگتن در حال تاسیس فرماندهی نظامی امریکا برای افریقا است . فرماندهی افریقا در خدمت تحکیم کنترل واشنگتن بر نیروهای نظامی افریقا وگسترش اعزام آن ها برای سرکوب جنبش های مستقل یا سرنگونی رژیم های ضد امپریالیست خواهد بود.با حضور مشخص گسترده ، به شدت رقابت آمیز تجار ، سرمایه گذاران وبرنامه های یاری چین ،واشنگتن در حال دل وجرات دادن به متحدین قابل اطمینان خود در بین نخبگان وژنرال های وابسته در افریقا است .

طرح خاورمیانه بزرگ و شمال آفریقا - پیشبرد جامعه مدنی و اصلاحات

"در سرتاسر خاورمیانه، اجماعی پیرامون ضرورت تغییر در حال شکل گیری است... رهبران سیاسی، جامعه مدنی و جهان تجارت به منظور مورد بحث قرار دادن مدرن سازی و اصلاحات دیدار داشته و خواسته های تکان دنده ای برای تغییر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی تصويب کردند." - پرزیدنت جورج دبلیو بوش
طرح خاورمیانه بزرگ و شمال آفریقا کوششی است بر پایه همکاری با هدف توسعه اصلاحات سیاسی، اقتصادی، آموزشی و اجتماعی در خاورمیانه بزرگ و شمال آفریقا که در شراکت با کشورهای گروه 8 و سایر شرکا توسط کشورهای منطقه آغاز شد. این کوشش در جریان اجلاس تابستان 2004 گروه 8 در سی آیلند جورجیا که چندین رهبر از منطقه خاورمیانه بزرگ و شمال آفریقا نیز در آن حضور داشتند رسما به جریان انداخته شد.اجلاس آینده (1)جلسات سالانه در سطح وزیرانی که شرکای خاورمیانه بزرگ و شمال آفریقا با هدف پیشبرد دستور کار اصلاحات این کشورها برگزار می کنند تشکیل دهنده هسته مرکزی طرح هستند. این جلسات که اجلاس آینده نام داشته تاکنون دو بار تشکیل شده اند، یکی در شهر رباط پایتخت مراکش در دسامبر 2004، و دیگری در شهر منامه پایتخت بحرین در نوامبر 2005.این اجلاس محلی است برای جامعه مدنی و گروه های تجارتی منطقه تا اهداف و نظرات اصلاحی خود را با دولتشان در میان بگذارند. وزرای امور خارجه از سرتاسر منطقه خاورمیانه بزرگ و شمال آفریقا، کشورهای گروه 8 و دیگر کشورهای شریک با هدف پیشبرد اصلاحات در زمینه های دموکراسی، جامعه مدنی و آموزشی اکنون با این سازمان ها همکاری دارند.بنیاد و صندوق آیندهدر جریان جلسه اجلاس آینده در بحرین، خانم کاندالیزا رایس وزیر امور خارجه افزایش 10 برابری شمار گروه های جامعه مدنی شرکت کننده در جلسات را یادآور شد. او همچنین در معرفی بنیاد آینده (2) و صندوق آینده (3) مشارکت نمود.بنیاد آینده:· آزادی و دموکراسی را در منطقه ترویج خواهد کرد· به سازمان های غیر دولتی محلی کمک های مالی و فنی مستقیم خواهد کردصندوق آینده:· برای بنگاه های کوچک و متوسط سرمایه تدارک خواهد دید· در پی ایجاد طبقه متوسط قدرتمندی خواهد بود که از توسعه شیوه ها و نهادهای دموکراتیک حمایت کنند پیشرفت طرح خاورمیانه بزرگ و شمال آفریقادر حالی که هفت طرح به جریان افتاده زیر چتر خاورمیانه بزرگ و شمال آفریقا همگی در حال پیشروی هستند، چشمگیرترین مورد پیشرفت سال 2005 در گفتگوی یاری دموکراسی (4) حاصل شد:-- صدها فعال جامعه مدنی بومی در کنفرانس های استانبول، ونیز، صنعا و رباط گردهم آمدند. موضوع این چهار جلسه به ترتیب اختیار دادن به زنان، تکثر سیاسی و فرایندهای انتخاباتی، نقش جامعه مدنی عرب در پیشبرد اصلاحات، و اصلاح فرایندهای انتخاباتی و سیاسی بود.-- جامعه مدنی هم آمیزی قوی تری در اجلاس وزیران دارد:شمار نمایندگان جامعه مدنی در اجلاس بحرین 40 نفر و در اجلاس مراکش پنج نفر بود.برای اولین بار در اجلاس بحرین بود که سازمان های جامعه مدنی توانستند با وزرا به عنوان مشارکت کنندگان برابر دیدار کردند.1. Forum for the Future2. Foundation for the Future3. Fund for the Future4. Democracy Assistance Dialogue

رابرت فيسك: تمايلات نژاد پرستانه‌ى غرب براى تجزيه وتقسيم خاورميانه -واقعيت‌هاى امروز لبنان و عراق را ما غربي‌ها ترسيم كرده‌ايم نه ملت‌ها٠


تمايلات نژاد پرستانه‌ى غرب براى تجزيه و تقسيم خاورميانه "چرا غرب هميشه درصدد تجزيه‌ى خاورميانه است؟چرا ما غربي‌ها هميشه در حال تلاش براى تقسيم ملت‌هاى منطقه هستيم و به گونه‌هاى مختلف سعى كرده‌ايم كه به ملت‌هاى خاورميانه اين باور را تزريق كنيم كه فاصله، تفاوت و اختلاف ميان آن‌ها حاكم است؟آيا اين سياست يكى از انواع غير رسمى نژادپرستى غربي‌ها نيست؟شايد هم تعريف اين سياست چيزى فراتر از نژادپرستى باشد، فراتر از تسلط تاريكى بر روح و روان غرب."رابرت فيسك، ایندیپندنت :اگر نگاهى به نقشه‌هاى انتشاريافته‌ى خاورميانه در روزنامه‌ها و كلا رسانه‌هاى غربى داشته باشيم مي‌توانيم اين ميل و احساس براى تجزيه و تقسيم منطقه را در غرب كاملا احساس كنيم. مثلا عراق با رنگهاى مختلف به مناطق مشخص تقسيم شده است. شيعه درجنوب، اهل تسنن در مثلث مركزى و كردها در شمال قرار گرفته‌اند. نقشه‌ى عراق در بسيارى از روزنامه‌ها و رسانه‌هاى غرب به يك هشت ضلعى با رنگ‌هاى مختلف مشخص شده است. اما لبنان كه از نقشه‌ى متنوع‌ترى برخوردار است. شيعه در جنوب لبنان، جنوب بيروت و طرابلس، دروزي‌ها در شمال، اهل تسنن در صيدا، سواحل جنوبى بيروت، مركز بيروت و شمال لبنان., در ادامه‌ى اين تحليل آمده است: ,واقعيت قابل انكار نيست، غربي‌ها عطش سيراب نشدنى نسبت به نشر اين نقشه‌ها و بزرگ‌نمايى اين موضوع دارند.ما اين نقشه‌ها و تقسيم ها را دوست داريم زيرا وسيله‌ى بيسار مناسبى براى گسترش اختلاف، فتنه و تنفر ميان طوائف مختلف منطقه است. من خود مدتى در يك منطقه‌ى دروزى در غرب بيروت سكان بودم. مغازه‌دار محله كه از وى خريد مي‌كردم سنى بود. راننده‌ى من نيز سنى بود، آيا براساس نقشه‌اى كه ما غربي‌ها براى لبنان تعريف كرده‌ايم بايد به آن‌ها مي‌گفتم كه شما در منطقه‌ى متعلق به خود ساكن نيستيد وبراساس نقشه‌ى تعريف شده‌ى غرب بايد از اين مكان به اماكن در نظرگرفته شده براى شما انتقال يابيد؟ آيا بايد به همسايه‌ى سنى خود مي‌گفتم حق ندارى خوروى خودرا در برابر منزل من يا كلا در اين منطقه پارك كنى چرا كه تو سنى هستى و ساكنين اين منطقه دروزى هستند؟ آيا بايد به ناشر عرب مسلمان سنى كه كتابم را از انگليسى به عربى برگردانده است بگويم تو نمي‌توانى با من در رستوران پل واقع در بيروت شرقى ديدار كنى چرا كه اين منطقه بر حسب نقشه‌ى ما غربي‌ها متعلق به ماروني‌هاى مسيحى است؟من در لبنان شاهد واقع بسيار ملموسى بودم وقايعى كه بايد نقشه‌هاى اين كشور براساس آن ترسيم شود نه براساس باورهاى اشتباه يا شايد به عمد ما غربي‌ها. در مناطق سني‌نشين بسيارى از اهل تشيع ساكنند. اين خانواده‌هاى شيعى براى انجام سفرهاى موقت كليدهاى منازل خود را به همسايگان سنى خود امانت مي‌دهند، اين است واقعيت لبنان. امروز آن چه كه در لبنان و عراق رخ مي‌دهد بر خلاف واقعيت‌هاى موجود سابق در اين كشورهاست. واقعيت‌هاى امروز لبنان و عراق را ما غربي‌ها ترسيم كرده‌ايم نه ملت‌هاى اين كشورها. غرب دقيقا همان كارى كه با لبنان و عراق كرده است با بالكان نيز انجام داده است. منطقه‌ى درنيا در بوسنى پيش از پاكسازى نژادى از سوى صرب‌ها در اين منطقه انجام گيرد، يك منطقه‌ى مسلمان‌نشين بود. در صربرنيستا تابلويى با علامت و نشان صرب‌ها جايگزين تابلويى تحت عنوان منطقه‌ى امن شد., در اين تحليل هم چنين آمده است: ,هدف غرب در اين بازى سياسى كاملا مشخص است، ما مي‌خواهيم دشمن فرضى و احتمالى خود را تضعيف كنيم و اين تضعيف جز با تجزيه، تقسيم و دور نگه داشتن ملت‌ها و طوائف مختلف اين دشمن فرضى از يكديگر نيست.اين امر يعنى تجزيه و تقسيم ملتها بر اساس اعتقادات طوائفى از نظر غرب درباره‌ى خاورميانه امكان پذير است اما درباره‌ى غرب كه از ارزش‌ها، اعتقادات و فرهنگ بالايى برخوردار است و به عنوان يك جهان پيشرفته تلقى مي‌شود، نمي‌تواند صادق باشد، حتى به رغم تنوع فرهنگ‌ها واديان موجود در اين جهان پيشرفته.من مي‌توانم به راحتى نقشه‌ى طوائفى شهر بيرمنگام انگليس را ترسيم كنم و علامت‌هاى مناطق مسلمان و غير مسلمان را در اين نقشه مشخص كنم اما مطمئنا هيچ روزنامه‌ى انگليسى اين نقشه را منتشر نخواهد كرد. من مي‌توانم نقشه‌ى بسيار دقيق و بر اساس ريشه‌هاى تاريخى از شهر واشنگتن ترسيم كنم و مناطق سياه پوست و سفيد پوست در اين شهر را به صورت جداگانه مشخص كنم اما مطمئنا روزنامه‌اى چون واشنگتن پست حاضر به منتشر ساختن اين نقشه نخواهد بود. تصور كنيد اگر روزنامه‌ى نيويورك تايمز بخواهد نقشه‌اى از مناطق بروكلين، هارلم و وايست ارايه دهد، چه تقسيم‌بندي‌هايى كه در اين نقشه انجام نمي‌گيرد. سياه پوست، زردپوست، ايتاليايي، كاتوليك، يهود و سفيد پوست. اين تنها جزيى از اين ائتلاف‌هاى ظاهرى و طوائفى است. يا اين كه روزنامه‌ى تورنتو گلوب و ميل كانادا بخواهند نقشه‌اى از مونترال ارايه دهند و اين منطقه را به فرانسوى و غير فرانسوى تقسيم كنند. حتى مي‌توان نقشه‌اى از شهر تورنتو و تقسيم‌بندهاى اين شهر به مناطق مسلمان، يوناني، اكراينى و غيره ارايه دهيم. محقق ساختن اين امر و ترسيم اين نقشه‌ها كار سخت وشاقى نيست اما ما نمي‌خواهيم اين نقشه‌هاى هيتلرى را براى جامعه‌ى خود ترسيم كنيم و براى جلوگيرى از تحقق اين امر به صورت جدى و قاطعى با اين مساله برخورد مي‌كنيم چرا كه مي‌خواهيم تمدن بزرگ خود را حفظ كنيم. اين است ديدگاه غرب نسبت به خود و نسبت خاورميانه. هفته‌ى جارى در نيويورك در كنار يك باجه‌ى روزنامه‌فروشى ايستاده بودم و نسخه‌اى از مجله آن روز تايم را خريدم. بر روى صفحه‌ى اول و اصلى اين روزنامه عكسى به تصوير كشيده شده بود كه ممكن است تنها در صفحه‌ى اول روزنامه‌هاى نازى دهه‌ى 30 آن را يافت. اين عكس عبارت بود از تصوير يك مردى كه كت سياه بر تن داشت و مرد ديگرى كه عمامه‌ى رنگى بر سر گذاشته بود. بالاى اين تصوير تيتر رنگى بزرگى تحت عنوان "اهل تسنن در برابر اهل تشيع: چرا از يكديگر متنفرند؟" نوشته شده بود.طبيعتا اين تصوير و اين تيتر تحليلى از اوضاع داخلى عراق كه به جنگ‌هاى داخلى توصيف مي‌شود، بود. اما حقيقت آن است كه هيچ يك از شهروندان عراقى با مذهب و اعتقادات سياسى و حزبى متفاوت پيش از حمله‌ى آمريكا و به اشغال در آمدن اين كشورحتى تصور چنين روزى را نمي‌كردند كه اين رويارويى ميان اهل تشيع و اهل تسنن رخ دهد اما آمريكا از امكان وقوع اين رويارويي‌ها در آگوست سال 2003 سخن گفته بود. در صفحه‌ى 30 مجله‌ى تايم كه با توجه به بسيارى از مطالب نقل شده در آن بايد از آن به عنوان مجله‌ى خباثت ياد كرد، گزارشى مبنى بر چگونگى تشخيص اهل تسنن از اهل تشيع منتشر شده بود و اين كه افراد وابسته به اين دو طايفه‌ى مذهبى عراق را مي‌توان از روى اسم‌ها چون ابوبكر، عمر، عثمان كه سنى هستند يا عبدالحسين و عبدالزهراء كه شيعه هستند، تشخيص داد. در اين گزارش به صورت تفصيلى به چارچوب بندي‌ها‌يى كه مي‌توان به واسطه‌ى آن اهل تشيع را از اهل تسنن شناخت، پرداخته شده است از نوع لهجه‌ها، مناطق مسكونى ، خودروها و الى آخر. نمي‌دانم شايد بهتر است ارتش آمريكا تعدادى از نسخه‌هاى مجله‌ى تايم را بخرد و ميان ساكنين بغداد توزيع كند بلكه اين مجله به اين مردم كمك كند كه بتوانند قاتلان محلى خود و اهداف اين قاتلان را تشخيص دهند اما آيا مجله‌ى تايم مى تواند به ما براى شناخت بسيارى از واقعيت‌هاى درونى آمريكا و اختلاف آراء شهروندان آمريكايى نسبت به بسيارى از قضاياى مطرح سياست‌هاى خارجه‌ى كاخ سفيد در راس آن عراق كمك كند؟, در پايان اين تحليل، فيسك مى نويسد: ,من نيز خود به نوعى به دليل تن دادن به اين سياست‌ها و بازي‌هاى طوائفى در خاورميانه گناهكارم . از هر زن و مرد لبناني، مذهب و وابستگى طوائفي‌شان را مي‌پرسم تا براساس نقشه‌ى ما غربي‌ها اين افراد را در مكان مناسب قرار دهم اما زمانى كه به سوال كردن از اين افراد مبادرت مي‌كنم مي‌بينم اصلا امكان تطبيق نقشه‌ى غرب در اين كشور امكان پذير نيست. مردى شيعه از جنوب لبنان در حاصبيا، روستاى دروزي‌ها در جنوب لبنان ساكن است و زنى مسيحى در ميان اهل تشيع جنوب سكونت گزيده، اين است واقعيت‌هاى لبنان اما ما بدون در نظر گرفتن اين واقعيت‌ها هم چنان به كار خود براى تقسيم خاورميانه ادامه مي‌دهيم و ادامه مي‌دهيم و بسيارى از نقشه‌هاى نژادپرستانه‌ى خود را به چاپ مي‌رسانيم و به چاپ مي‌رسانيم. آيا اين امر بيان گر چيزى جز تمايل بي‌حد و اندازه‌ى ما غربي‌ها براى برانگيختن جنگ‌هاى طوائفى در اين نقطه از جهان (خاورميانه) نيست؟ایسنا


Robert Fisk during a lecture at Carleton University, Canada, 2004


تراژدی زاییده شده از استبداد و هرج و مرج


تراژدی زاییده شده از استبداد و هرج و مرج

طارق علی
ترجمه: اکرم پدرام نیا (شهروند

حتی آنهایی که چون من از منتقدان جدی سیاست ها و عملکردهای گذشته و حال بی نظیر بوتو بوده اند، از مرگ او حیرت زده و برآشفته اند. قتل او باعث شد که باردیگر خشم و ترس بر کشور غلبه کند.
آشکار است که هم زیستی عجیب و غریب استبداد نظامی در کنار هرج و مرج، شرایط را برای قتل بی نظیر بوتو مهیا کرد. تا همین چند سال گذشته دولت نظامی به منظور حفظ نظم تأسیس می شد، اما دیگر اینگونه نیست و اینک حتی برخلاف آن عمل می کند و بیشتر باعث بی نظمی و بی قانونی می شود. وقتی رئیس دیوان عالی کشور و هشت قاضی دیگر را به دلیل سعی در کنترل آژانس های جاسوسی دولت و کنترل پلیس مسئول دادگاه های قانون اخراج می کنند، برای چنین دولتی چه توصیفی از دولت هرج و مرج و بی قانون مناسب تر است؟ مهمتر آنکه جانشینان این قضات، قدرت و جرأت انجام هیچ کاری را ندارند، چه رسد به انجام رسیدگی مناسب به جرائم آژانس ها به منظور افشای واقعیاتی که در پس برنامه بسیار دقیق قتل یک رهبر سیاسی نهفته است.
بدین ترتیب آیا پاکستان امروز می تواند چیزی بجز شعله های آتش باشد؟ گیریم که قاتلان بی نظیر بوتو از جهادی های متعصب و دیوانه باشند، که به احتمال زیاد هستند، اما آیا آنها به اختیار خود دست به این کار زده اند؟
به گفته نزدیکان بی نظیر، وی تصمیم داشت که هرگونه انتخابات تقلبی را بایکوت کند، اما برای مقابله با واشنگتن از جرأت سیاسی کافی برخوردار نبود. او شجاعت های فیزیکی زیادی داشت و از تهدیداتی که از جانب مخالفان محلی به او می رسید، ترسی به خود راه نمی داد. اخیراً سخنرانی انتخاباتی خود را در باغ لیاقت برگزار کرد. این باغ مکان معروفی است که به نام لیاقت علی خان، اولین نخست وزیر کشور نامگذاری شده است. لیاقت علی خان در سال 1953 کشته شد و قاتل وی، سعید اکبر را به دستور افسر پلیسی که خود در این صحنه دست داشت، کشتند. در فاصله نه چندان دور از این باغ، ساختمانی قرار داشت که همان زندان راولپندی بود و در آن ناسیونالیست ها را زندانی می کردند. در ضمن ذوالفقار علی بوتو، پدر بی نظیر را نیز در آپریل 1979 در همین زندان به دار آویختند. مسئول قتل او حاکم نظامی مستبدی بود که تمام رد پاها را از محل قتل پاک کرد.
مرگ ذوالفقار علی بوتو رابطه بین حزب مردم پاکستان و ارتش را مسموم کرد. فعالان حزب را بویژه در ایالت سند با بیرحمی شکنجه و تحقیر کردند و برخی از آنها را کشتند.
اینک تاریخ پرتلاطم پاکستان که حاصل حکومت های نظامی پی در پی و اتحاد با دولت های بدنام جهان است، در رأس خود نخبه ای دارد که اهدافی کاملاً منفی در سر می پروراند. اکثریت قریب به اتفاق مردم با سیاست های خارجی این دولت مخالفند. آنها از نبود سیاست های جدی این دولت خشمگین و برآشفته اند. البته تنها سیاست جدی این دولت تقویت فردی سنگدل و حریص و نیز توسعه ارتشی انگلی است که اکنون با درماندگی به تماشای سیاستمدارانی نشسته که جلوی چشمانشان به ضرب گلوله از پای درمی آیند.
بی نظیر از انفجار بمب جان سالم بدر برد، اما توسط گلوله ای که به اتومبیل او شلیک شد، از پای درآمد. قاتلان، نگران از نافرجامی ماه قبل خود در کراچی، این بار با استفاده از دو طرح "بمب و گلوله" موفقیت خود را بیمه کردند. آنها به یقین مرگ او را می خواستند. حال برگزاری حتی یک انتخابات دستکاری شده و تقلبی هم ناممکن است و به تعویق انداختن آن ضروری است. بی تردید فرمانده کل ارتش به افزایش قوانین نظامی می اندیشد تا در صورت بدتر شدن اوضاع که احتمال آن می رود، آماده باشد.
آنچه اتفاق افتاد، برای کشوری که در مسیر بدبختی های روزافزون افتاده، تراژدی چند جانبه است. سیل ها و آبشارهای پرجوش و خروش در راه است. این حادثه برای خانواده بوتو که عضو دیگری را از دست داد، فاجعه بزرگی است. پدر، دو پسر و اینک دختر خانواده، همگی به مرگ غیر طبیعی جان سپرده اند.
اولین باری که بی نظیر را در خانه پدری اش ملاقات کردم، نوجوانی اهل تفریح و صفا بود و بعدها در آکسفورد او را می دیدم. او به طور ذاتی سیاستمدار نبود و همیشه علاقه مند بود که دیپلمات شود، اما تاریخ و فاجعه های خانوادگی او را به مسیر دیگری هل داد. مرگ پدرش او را دگرگون کرد و از او انسان نویی ساخت که مصمم بود تا با دیکتاتور نظامی زمان مقابله کند. آنوقت به آپارتمان بسیار کوچکی در لندن نقل مکان کرد، جایی که من و او گفتگوهای بی پایانی درباره آینده پاکستان داشتیم. او با ما موافق بود که این سرزمین به اصلاحات، آموزش همگانی و سرویس های بهداشتی نیاز دارد و برای نجات کشور از دست لاشخورهای نظامی و غیرنظامی، تدوین سیاست خارجی مستقل، سودمند و حیاتی است. هیئت موسسان او از فقرا بودند و او به این واقعیت می بالید.
اما پس از کسب مقام نخست وزیری بار دیگر تغییر کرد. ما در روزهای آغازین حکومتش با او بحث می کردیم، ولی تنها چیزی که در پاسخ به اعتراضات مان از او می شنیدم این عبارت بود که جهان عوض شده است و نمی تواند در "جهت خلاف" تاریخ حرکت کند. بدین ترتیب، او همچون بسیاری از دیگران با واشنگتن وارد صلح شد. بنا بر همین اساس بود که سرانجام با مشرف وارد معامله شد و پس از یک دهه دوری از وطن به کشور بازگشت. بی نظیر، خود در موارد متعددی به من گفت که از مرگ نمی ترسد و این یکی از خطرناکترین بازی های سیاسی پاکستان بود.
تصور هرگونه پیامد خوبی از این تراژدی ناممکن است، اما یک احتمال وجود دارد. پاکستان به طور جدی به یک حزب سیاسی نیاز دارد که بتواند از احتیاجات اجتماعی توده های مردم دفاع کند. حزب مردم را ذولفقار علی بوتو به همراه فعالان تنها جنبش شناخته شده توده ای بنا نهاد: فعالانی از میان دانشجویان، دهقانان و کارگرانی که در سالهای 69-1968 به مدت سه ماه جنگیدند تا اولین دیکتاتور نظامی کشور را سرنگون کنند. آنها این حزب را از آن خود می دانستند و علیرغم همه واقعیات، این احساس همچنان در برخی از مناطق کشور وجود دارد.
مرگ هولناک بی نظیر باید همقطارانش را به فکر فرو برد. شاید وابستگی به فرد یا خانواده ای در برخی از برهه ها لازم باشد، اما عملا یک ضعف ساختاری است، نه یک نقطه قوت برای سازمانی سیاسی. حزب مردم به یک بازسازی نیاز دارد تا به سازمانی مدرن و دموکراتیک تبدیل شود، آماده بحث ها و گفتگوهای درست باشد، از حقوق بشر و حقوق اجتماعی دفاع کند، گروه ها و افراد بیشمار دیگر را که در پاکستان تشنه هرگونه گزینه حتی نیمه شایسته هستند، را متحد کند، و برای تثبیت افغانستان اشغال شده و جنگ زده طرح های واقعی ارائه دهد. اینها چیزهایی است که می توان و باید به
انجام رساند. دیگر نباید از خانواده بوتو قربانی دیگری خواست.