۱۳۸۶ بهمن ۲۱, یکشنبه

مى خواست انقلابى راه اندازد ميان تواب ها گفتگو ناصر مهاجر با نازلى پرتوى*


نازلى پرتوى در آبان ١٣٦١ دستگير مى شود؛ در تهران. به عنوان عضويت در اتحاد مبارزان كمونيست به ١٢ سال زندان محكوم مى شود. محكوميتش را در زندان هاى كميته مشترك، اوين، قزل حصار و گوهر دشت سپرى مى كند. از زندانيان مقاومى ست كه انواع شكنجه را تحمل مى كند و از مواضع خود پا پس نمى كشد. حتا براى آزادى هم نمى پذيرد نوشته اى امضاء كند يا كه تعهدى دهد. جزو آخرين دسته ى زنان زندانى ست كه به عنوان "مرخصى" مرخصش مى كنند؛ در اسفند سال ١٣٦٩. به سال ١٣٧٢ ايران را ترك مى كند. از آن پس در سوئد زندگى كرده است؛ به عنوان پناهنده ى سياسى. ماجراى سيبا كه پيش آمد با او تماس گرفتم و خواستم كه درباره تجربه اش با او به گفتگو با من بنشيند. صميمانه پذيرفت. اينك آن گفتگو.
ناصر مهاجر : شما از انگشت‌شمار زندانیان پیشین جمهوری اسلامی هستيد که سیبا (زینب) معمار نوبری از شما بازجويى كرده. مى خواستم از چند و چون اين بازجويى براى مان بگوييد.
نازلى پرتوى : نمی‌دانم آیا جزء انگشت‌شمارها هستم یا نه؟ او خودش را- به دلیل معینی که خواهم گفت- به من معرفى كرد. که می‌داند او از چند نفر بازجويى كرده؟ ممكن است كسانى ديگرى هم باشند كه که او را نمى شناختند و او هم خودش را به آن ها نشناساند
ناصر مهاجر : پس اجازه بدهيد درباره ى اولین بار كه او را ديديد كمى حرف بزنيم
نازلى پرتوى : اولین بار كه چهره‌ی سیبا را ديدم در"تابوت" بودم. جریان تابوت‌ها از مهر یا آبان ١٣٦٢ شروع شد. آن زمان، من هنوز در اوین بودم. یعنی پس از بازجوئی در کمیته مشترک به اوین منتقل شده بودم. اكثر وابستگان به "اتحاد مبارزان کمونیست" آن موقع حکم گرفته بودند و به قزل‌حصار فرستاده شده بودند. من و چند نفر ديگر به خاطر بازجويى طولانى اى كه داشتيم و همچنين سرپيچى ها و رويارويى هاى مان با [مسئولان زندان]، چند ماه ديرتر از ديگران به قزل‌حصار منتقل شديم. من را مستقیما در "تابوت‌" نشاندند. چند هفته از اين ماجرا نگذشته بود كه مصاحبه‌ی سیبا را شنیدم. مصاحبه‌ی بود بسیار تکان‌دهنده. با چنان قدرتی از پديده ى تواب دفاع می‌کرد كه آدم را تكان مى داد. می‌گفت كه مى خواهد انقلابی در ميان تواب‌ها به وجود بيآورد. مى گفت : از اين به بعد تواب ها، منفعل باقى نمى مانند. از اين به بعد تواب ها كار جدى مى كنند. مطالعه ى ايدئولوژيك مى كنند. باید نهج‌البلاغه بخوانند که بتوانند کار تبلیغی جدى بکنند. امر به معروف و نهى از منكر بكنند و دیگران را به راه توبه بکشاند و ... یادم هست در سالنی که "تابوت"هاى ما را گذاشته بودند، صدای گریه... یا نه، در واقع صداى واکنش‌های هیستریک او پخش مى شد. از انعكاس صداها و مصاحبه اش، تمام وجودم مى لرزيد.
ناصر مهاجر : در آن مصاحبه، سیبا خودش را معرفی کرد؟
نازلى پرتوى : بله در آن مصاحبه، سیبا از گذشته‌ی خودش گفت و این که در دانشگاه مشهد درس مى خوانده و در استان خراسان فعال بوده. سیبا با همان جمعى فعاليت مى كرد که همسر من جزو مسئولين اصلى اش بود. در ضمن مصاحبه و توضیحاتی كه مى داد متوجه اين موضوع شدم که او با همسر سابق من در يك جا کار می‌کرده. یک ماه بعد از اين ماجرا، در اسفند ١٣٦٢ بود كه یک روز مرا صدا می‌کنند و می‌برند به یک اتاق. خانمی با چادر و مقنعه و ظاهر پاسدارها، مقدارى کاغذ جلوی من می‌گذارد و مى گويد : بنويس. این امر در زندان‌های جمهوری اسلامی خیلی متداول بود. هر وقت كه زندانی اى را از زندانى به زندان دیگری منتقل می‌کردند- از آن جا كه هر زندان در دست دارودسته‌ی بود- بازجوئی‌ها تکرار می‌شد و تو باید با دست خودت، دوباره همه چیز را از نو مى نوشتى.هم امتحانى بود براى اطمينان خاطر بيشتر نسبت به درستى داستانى كه زندانى گفته بود و هم وسيله اى بود براى پيدا كردن تناقض و اعمال فشار بر زندانى. شروع کردم به نوشتن و دادن اطلاعاتى که لو رفته بود. آن خانم به ظاهر پاسدار بالای سر من ايستاده بود و آن چه را که مى نوشتم، می‌خواند. یک باره با حالتى متعجب رو به من كرد و گفت : تو همسر X هستی؟ سرم را بلند كردم و به او نگاه کردم. ادامه داد : «اون عاشق من بود !». شين عشق را كشيد؛ با حالتى تحريك آميز. مثلا مى خواست مرا تحقير كند. با تعجب نگاهش مى كردم. گفت :«منو نمی‌شناسی؟ من سیبا هستم !». يك باره به خاطر آوردمش. همسرم كه از زندانيان سياسى زمان شاه بود و در سال هاى ٥٩-٥٨ در مشهد فعاليت مى كرد، برايم از او گفته بود. خوب به یادم دارم که پس از لحظه اى پوزخندی تحويلش دادم، و دوباره به نوشتن ادامه دادم.
ناصر مهاجر : عجب
نازلى پرتوى : مسئله‌ی مهم، اعتمادی بود که حاج داوود و گردانندگان زندان جمهوری اسلامی به او پيدا کرده بودند. اين كه او می‌توانست تك و تنها و بدون حضور كس ديگرى، از زندانى بازجوئی کند و متن پرونده ى او را بخواند، چيز كمى نبود.
ناصر مهاجر : بازجوئی به چه معنا؟
نازلى پرتوى : او برگه هايى به من داد كه سؤال هاى معینی درباره ى پرونده ى من در آن نوشته شده بود. یعنی چنان اعتمادی به این خانم داشتند که او می‌توانست تمام اطلاعات زندانيان دیگر را بخواند. این چیز ساده اى نیست؛ اعتماد کمى نیست.
ناصر مهاجر : مثل یک بازجو رفتار مى كرد؟ يعنى کوشش می‌کرد که تضادها و تناقض حرف‌های شما را پیدا کند؟ تهدید می‌کرد؟ یا در این حد بود که برگه هاى بازجويى را بدهد و بگوید اطلاعاتت را بنویس

و بدان كه من اینجا هستم و خيلى چيزها را مى دانم واگر راستش را ننويسى، مچت را مى گيرم


نازلى پرتوى : در مورد من بیشتر حالت دوم بود. البته باید بگويم كه من در اين مقطع حکمم را گرفته بودم. یعنی همه‌ی بازجوئی‌هاى لازم را قبلا" از من كرده بودند.
ناصر مهاجر : نکته‌ی خاص دیگری هم در این بازجوئی هست که به یادتان مانده باشد و بخواهید به آن اشاره كنيد؟
نازلى پرتوى :چیز دیگری به خاطرم نمی‌آید. اما آن چه تأثیر عمیقی بر من گذاشت، دیدن چهره‌ى اين خانم در پشت مقنعه بود؛ حالت چشم و ابروی مشکی‌اش... همچنان در ذهنم حك شده. فكر نمى كنم هيچ وقت بتوانم آن حالت را فراموش كنم.
ناصر مهاجر : از آن اتاق بازجوئی، شما را به "تابوت" بازگرداندند. اين طور نيست؟
نازلى پرتوى :بله بله، بلافاصله...
ناصر مهاجر : آن دیدار چه تأثیراتی بر شما گذاشت؟
نازلى پرتوى :اگر بخواهم کلی‌تر صحبت کنم، باید بگویم که درد شلاق و شکنجه‌ای كه از طرف شكنجه گر نصيب آدم مى شود، خُب درد است و تاثير خاص خودش را بر جسم و جان زندانى مى گذارد. اما ضربه اى كه از دوستت مى خورى، از كسى كه تا ديروز كنارت بوده و بعد به قالب زندانبان درآمده، خيلى بدتر است. در زندان، اصطلاحى كه براى اين افراد به كار مى برديم "كاسه داغ تر از آش" بود. بله، درد ضربه اى كه از طرف اين ها به ما زده مى شد، طور ديگرى بود. ضربه اى كه از دشمنت مى خوردى، صريح و مستقيم بود. انتظارش را هم مى كشيدى، دوست تو كه نبود. اما از دوست انتظار نداشتى كه يك باره دشمن شود و به تو خنجر بزند. اين سقوط بود كه آدم را گيج مى كرد، هم دردش بيشتر بود و هم زخمش عميق تر بود.
ناصر مهاجر : این درد و زخم مدت ها با شما ماند؛ نه؟
نازلى پرتوى :چیزی نیست که بشود فراموشش کرد؛ چون پايانى ندارد. فقط هم كه او نبود. كسان ديگر هم بودند كه همان كارها را مى كردند. بعضى هاى شان نگهبان رسمى ما شده بودند. به يادم مى آيد در "تابوت" كه بوديم، حاجى داوود مى آمد بالاى سر ما و صحبت را به زنانگى ما مى كشاند و سعى مى كرد كه تحريك مان كند : زنانگى تان كجا رفته؟ حيف گُل روى تان نيست ! آن قدر بنشينيد كه زير باسن تان علف سبز بشه ! آن هايى كه با توبه از تابوت بيرون مى آمدند، بعد كه نگهبان ما مى شدند، سعى مى كردند در لباس پوشيدن و رفتارشان به حرف هاى حاج داوود عمل كنند و زنانگى شان را نشان دهند.
ناصر مهاجر : نکته‌ی دیگری درباره ى رفتار سيبا به ياد مى آوريد كه دلتان بخواهد درباره اش حرف بزنيد؟
نازلى پرتوى :حرف که زیاد هست ! در واقع آن چه مرا به حرف زدن واداشته، خود این خانم نيست. به نظر من این خانم اهميت این همه بحث و برخورد را ندارد. اما امروز كه آمده و خودش را دموكرات معرفى كرده و از روسو و ولتر حرف مى زند و از منطق صحيح گفتگو داد سخن مى دهد، يك كم ...زور دارد. در منطق جمهورى اسلامى كى شكنجه و قتل و جنايت نبوده؟ ! شكنجه اى داشتند به نام تقطيع : روى يكى از اندام هاى بدن متمركز مى شدند و آن قدر بر آن اندام شلاق مى زدند كه از كار مى افتاد و قطع عضو حاصل مى شد. بعد مى رفتند سراغ يك اندام ديگر و اين عمل تقطيع را ادامه مى دادند. حالا اين خانم از ولتر حرف مى زند. ولتر با تمام وجودش مخالف شكنجه و آزار دگرانديشان بود. چه قدر آتئيست و بهايى در جمهورى اسلامى اعدام شده اند؛ فقط به خاطر اعتقاد و انديشه شان؟ ! چه بحث آزادى؟ ! كدام آتئيست و بهايى مى تواند در جمهورى اسلامى بحث آزاد كند. پيشاپيش هم اعلام كرده كه " اين تصور پيش نيآيد كه با شركت در سمينارها و يا جلسات...قصد معذرت خواهى يا توبه دارم". نه قصد انتقاد به عملكردش را دارد و نه حاضر است از مواضع گذشته اش كوتاه بيآيد؛ بعد مى گويد بحث آزاد. واقعا كه نماينده بر حق جمهورى اسلامى ست. اين كه مزدبگير يا جاسوس جمهورى اسلامى هست يا نيست در اصل ماجرا فرقى به وجود نمى آورد.
ناصر مهاجر : ... در جايى از بيانيه اش نوشته" من مدعى هستم كه در دوران زينب بودنم، انسانى لطيف تر و با احساس تر و متكامل تر از دوران قبلى كمونيستى ام بوده ام..."
نازلى پرتوى :جمهوری اسلامی چقدر باید خرج می‌کرد که کسی این چنین برايش تبلیغ کند؟ ! اين خانم واقعا" اهميت این همه بحث را ندارد. آن چه كه امروز مرا وادار به حرف زدن كرده، دفاع از ارزش‌هاست. صحبت من با كسانى ست كه امروز به نام دموكراسى از چنين آدمى دفاع مى كنند. اين چه نوع دموكراسى ست. اين دموكراسى سفيد است. صورتى هم نيست. چون بالاخره صورتى هم رنگى دارد. اين دفاع ربطى به دموكراسى ندارد. به هجوم طرز فكر راست به همه ى ارزش ها و دست آوردهاى ترقى خواهانه ربط دارد. ده سال پيش امكان نداشت كسى بيايد و بگويد من تواب بوده ام و دستم در دست زندانبانان جمهورى اسلامى بود و شما هم بايد من را ميان خودتان بپذيريد و مدعيان آزادى و دموكراسى بيايند و بگويند خواهش مى كنيم بفرمائيد. تشريف داشته باشيد و... اين جورى زمينه براى عرض اندام اين ها فراهم شده است. اين ها در دنيايى كه قهرمان آزادى اش جورج بوش است و بن لادن آلترناتيوش است مى توانند عرض اندام كنند. جرياناتى كه امروز براى سيبا ها سكوى غير انتقادى سخنرانى فراهم مى كنند هم محصول همين وضعيت هستند.
به هرحال، تواب پدیده‌ایست که در زندان جمهوری اسلامی وجود داشته و مفهوم خاصی هم داشته است. البته بين انبوه كسانى كه در زندان به آن ها تواب و بريده گفته مى شد، تفاوت هايى وجود داشت. اين روزها تواب، مفهومى شده براى مجموعه ى ناهمگونى كه فصل مشترك شان اين بود كه زير شكنجه به عقايد و ارزش هاى شان پشت پا زدند و اعلام كردند كه اسلام را پذيرفته اند. اما در اين طيف تفاوت هاى زيادى وجود داشت كه توضيح آن از حوصله ى اين بحث بيرون است. در هر صورت این ها يكى از بازوهاى جمهورى اسلامى بودند. يكى از ارگان هاى سركوب بودند. اين ها كسانى هستند كه در وضعيت غير انسانى و زير شكنجه هاى وحشيانه كارهايى به غايت غير انسانى كردند. درست است كه براى مطالعه اين ها بايد قبل از هر چيز وضعيت غير انسانى ى زندان هاى جمهورى اسلامى را بررسى كنيم؛ اما بايد زندگى هر كدام شان را مطالعه كنيم تا ببينيم چه عواملى باعث شد كه اين ها كارشان به توابى برسد. خيلى چيزها را بايد در نظر گرفت : از نظام سرمايه دارى و پروسه تحول تاريخى آن در ايران گرفته تا شرايط رشد و تكامل شخصى و خانوادگى، تا توان فيزيكى و روحيات فردى و وضعيت جنبش. اما من مى خواهم تاكيد كنم كه همه ى اين آدم ها حق انتخاب داشتند. اين طور انتخاب كردند كه به دوستانشان ضربه بزنند و جاى شان را عوض كنند و به طرف رژيم بروند و از خيلى مشكلات خلاص شوند. اما اين كه حالا به آن ها مدال قهرمانى بدهيم- مدال قهرمانى" قربانى"- و كسانى كه در آن چنان شرايطى براعتقادها و ارزش ها ايستادگى كردند ومبارزه را ادامه دادند، قابل قبول نيست. واقعيت اين است كه زندانبانان جمهورى اسلامى از زندانى سياسى مقاوم مى ترسيدند؛ امروز هم مى ترسند. به همين دليل تلاش مى كنند كه ارزش آن ها را پائين بياورند. اين يك واقعيت ست : كم نبودند كسانى كه به رغم همه ى آن فشارها و شكنجه هايى كه وجود داشت، پرچم مبارزه را در زندان بلند نگهداشتند و به مبارزه ادامه دادند. وقتى اين ها را زير سئوال مى بريم و آن طرف قضيه را "قربانى" جلوه مى دهيم، بوش مى شود قهرمان مبارزه ...
ناصر مهاجر : ... برای دموکراسی.
نازلى پرتوى : به نظر من تفاوت هست بین کسانی که تحت آن شرايط وحشيانه شکستند، خرد شدند و توبه كردند و کسانی که در تواب‌سازی شرکت کردند و در اين كار نقش داشتند. شکستن در زیر شکنجه چيز عجيب و غريبى نيست؛ ولی دیگر نباید آن را تبدیل به ارزش کرد.
ناصر مهاجر : جز آن چه خودتان شاهدش بوديد، درباره ى سيبا در زندان چه مى شنيديد؟ به عنوان مثال بنفشه نوشته كه وقتى در "تابوت" بود، سيبا بالاى سرش آمد و شروع كرد به ارشاد و...
نازلى پرتوى : آن چیزهایی که زندانيان می‌گفتند، همان است که بنفشه گفته. تا جائی که یادم هست، درباره‌اش اين را هم می‌گفتند که با ده تا نهج‌البلاغه می‌رود این طرف و آن طرف؛ این را در مصاحبه‌اش هم شنیدم. می‌گفت وقتی به خدا رسیدم، در "تابوت" بودم. اول به نزد حاج داوود می‌رود و همه‌ی اطلاعاتش را در اختیار او می‌گذارد. تواب‌ها برایش یک دست لباس می‌شویند، چرا که او "نجس" بود و هر چه لباس داشت نجس شده بود. بعد به حمام می‌رود و غسل می‌کند و مسلمان می‌شود و لباس شسته شده را می‌پوشد. با چنان آب و تابی از این مراسم تعریف می‌کرد كه نمى توانيد تصور كنيد ! از هم بندى هايم مى شنیدم که با کتاب‌های نهج‌البلاغه مى رفت به بندها...
ناصر مهاجر : كه چه كند؟
نازلى پرتوى : آن وقت در قزل‌حصار، گاهی جمعيت بند به ٥٠٠ نفر زندانی هم مى رسيد. سيبا با نهج‌البلاغه‌هايش مى رفت میان زندانيان می‌نشست تا به اصطلاح تحقیق تئوریک بکند. نقش او این بود که تا حد ممكن تواب‌ها تواب‌تر کند. به آنها آموزش و انسجام دهد.
ناصر مهاجر : یعنی در آموزش تئوریک تواب‌ها نقش داشت؟
ن.پ : دقیقا"، دقیقا". در مصاحبه‌اش هم اين را گفته بود. گفته بود که من انقلابی می‌کنم در امر تواب‌ها. من تواب "صفر کیلومتر" هستم ! بیائید از صفر شروع کنیم و چهره ى انقلابى و اسلامى خودمان را به همه نشان دهيم. آن وقت تواب ها خيلى منفور بودند. آدم هاى خيلى حقيرى بودند. حتا بازجوها و شکنجه‌گرها و پاسدارها هم آنها را تحقیر می‌کردند.( در حالیکه با همه‌ی فشاری که بر ما می‌آوردند، برخوردشان با ما به نوعی احترام‌آمیزبود) بارها حالت تحقیرآمیز صحبت كردن بازجوها با آنها را شنیده بودم. هیچ جا احترام نداشتند. چوب دو سر ... شده بودند ! چون آدم‌های حقيرى بودند، هم پاسدارها با تحقير با آنها برخورد می‌کردند هم بقیه‌ی زندانیان. کاری که سیبا می‌خواست بکند این بود که اين برداشت و تصویر از تواب‌ها را تغيير بدهد. چهره‌ی انقلابی به تواب‌ها بدهد. تواب‌ها را سازماندهی کند. امروز هم تواب‌‌های سابق را دعوت به سازمانيابى می‌کند. امیدواراست پلی باشد «برای ارتباط تمام مبارزان و علاقمندان با دیگر توابان و برگشتگان و بریده‌های... که بی شک انبوه وسیعی از زندانیان را تشکیل می‌دادند». این رسالتی است که برای خودش قائل است. در زندان این کار را کرد و امروز هم تواب هاى سابق را دعوت به سازمان دهى مى كند. فراخوانش اعلام مستقیمی است برای سازماندهی تواب‌ها، برگشته‌ها و بریده‌ها. به آنها می‌گوید نباید از گذشته‌تان ابراز ندامت بکنید، یا توبه و معذرت‌خواهی بكنيد. باید دو طرف به بحث بنشینیم. دو طرف مساوی در برابر هم. پس اين كه مى گويد امروز ديگر به چيزى باور ندارم، باید گفت : دارى ! خودت هم می‌گویی كه دارى ! نوشته‌هایت هم می‌گویند كه دارى !
ناصر مهاجر : پس از اين كه از زندان آزاد شديد، درباره اش چه مى شنيديد؟
نازلى پرتوى : در زندان كه بودم شنیدم سیبا آزاد شده و با یک پاسدار ازدواج کرده که بعدا" فهمیدم مسئول بنیاد جانبازان بوده. بعد دیگر خبری نداشتم. راستش، اهميتى هم برايم نداشت كه ببينم چه مى كند. کاری که امروز براى سازماندهی تواب‌ها می‌کند يا مى خواهد بكند، دوباره توجه من را به او جلب كرده. به خصوص از اين كه كسانى به حمايت از او برخاسته اند، ناراحتم. برای این است که آدم ناچار می‌شود حرف بزند. کسانی که از این آدم‌ها دفاع می‌کنند، در واقع شرايط خودشان را در زندان بازگو مى كنند. آنها وضعيت و واقعيت مبارزه در زندان را به سطح تجربه ى شخصى خودشان تقليل مى دهند و تمام ماجرا را نمى گويند. قضايا را طورى جلوه مى دهند كه گويى همه بريده بودند؛ هر كس تا حدودى ! اين كار را از طريق نگفتن كُل واقعيت زندان انجام مى دهند. و اين تا حدودى تقصير ماست. من به خودم و امثال خودم نقد دارم که این عرصه را برای آنها باز گذاشتیم. از این بابت متأسفم.
ناصر مهاجر : آخرین سئوالم این است که به نظر شما، امروز با سیبا و سیباها چگونه باید برخورد کرد؟
نازلى پرتوى :به نظر من اين مهم ترين سئوال اين گفتگوست. به نظر من برخوردى كه نلسون ماندلا كرد، مى تواند الگو باشد. ماندلا توانست با اين برخورد از سفيد كشى در افريقاى جنوبى پيش گيرى كند. او پس از برچيده شدن نظام آپارتايد از همه ى كسانى كه براى حفظ آن نظام دست به جنايت زده بودند دعوت كرد كه بيايند و در برابر مردم به جرم شان اعتراف كنند و بگويند چه كارهايى كرده اند و بعد مثل يك شهروند در جامعه زندگى كنند.
يك جامعه انسانى و آزاد بايد شرايط وحشيانه اى كه اين گونه آدم ها را شكسته است، بشناسد و بفهمد. بايد در مبارزه عليه حس انتقامجويى، شرايط بازگويى حقيقت را براى اين آدم ها به وجود آورد. عده ى زيادى از اين ها احتياج به دوره اى از مراقبت ويژه براى پيدا كردن خودشان و به صلح رسيدن با خودشان دارند. آن هايى كه شخصا مرتكب جرم عليه هم زنجيران خود شده اند، پس از بازگويى علنى واقعيت ها بايد امكان زندگى برابر و انسانى را در جامعه داشته باشند. ما نمى خواهيم اين آدم ها در آينده زير فشار زندگى كنند. اما در عين حال بايد براى پيگيرى مبارزه در راه آزادى، آن هم در سخت ترين شرايط، ارزش و احترام گذاشت.
اين گفتگو به صورت تلفنى در روز شنبه ٢٠ ماه مه ٢٠٠٦ به انجام رسيد

۱۳۸۶ بهمن ۲۰, شنبه

آخرين روزهای شاه " نوشته هوشنگ نهاوندی


قسمت اول



"کورش آسوده بخواب، ما بيداريم"

"تخت جمشيد، شيراز،

تهران۱۲ اکتبر-۱۸ اکتبر ۱۹۷۱روز ۱۲ اکتبر ۱۹۷۱، ساعت ۱۱ صبح، زير آفتاب گرم پائيزی، در برابر آرامگاه کورش کبير، بنائی که تقريبا از ۲۵ قرن پيش تا آن زمان سالم مانده بود، در ميدانگاهی که به همان مناسبت ساخته شده بود، پادشاه ايران، محمد رضا پهلوی " آريامهر" خطاب به بنيان گزار امپراتوری ای که دو هزار و پانصد مين سالگشت ايجادش را گرامی می داشتند، سخنانی ايراد کرد. محمدرضا پهلوی در آن زمان ۵۱ سال داشت. در سلامت کامل جسم و روان به سر می برد، اعتماد به نفس فراوانی داشت و به آينده ی کشورش اميدوار بود. کشوری که در طول دو دهه ی گذشته، پيشرفت چشم گيری کرده بود که جهان تحسينش می کرد و همه جا از آن به عنوان نمونه ی جهشی به پيش ياد می شد." آندره پی يتر" اقتصاددان برجسته ی فرانسوی، ايران را کشوری با رشد شتابان و عاری از تورم می خواند که تجربه ای درخشان در مديريت و توسعه ی اجتماعی بود...بسياری شخصيت ها، از جمله روسای دول و سفيران کشورهای خارجی در تهران نيز در اين عقيده شريک بودند.براساس تشريفات جدی و دقيق، پشت سرشاه، بانوان و آقايان متشخص مملکت، در لباس های باشکوه مرتب و منظم ايستاده بودند. افراد خانواده ی سلطنتی، نخست وزير و اعضای دولت، روسای مجلسين و ديوانعالی کشور، روسای دانشگاه ها، مسئولان موسسات بزرگ خصوصی و دولتی... و همچنين بسياری از شخصيت های خارجی از جمله سفيران دولت های خارجی در دربار شاهنشاهی حضور داشتند. با وجود شخصيت های مهم بين المللی حاضر، مراسم ويژگی کاملا ايرانی داشت و از راديو و تلويزيون ملی مستقيما پخش می شد. صدها خبرنگار از پنج قاره ی عالم، اخبار مراسم را به سراسر دنيا می رساندند. برای شاه، آن لحظات در " پاسارگاد" قرارگاه روان جمعی ايرانيان، بسيار هيجان انگيز و مهم بود. محمد رضا پهلوی می خواست با ارسال اين پيام نمادين به بنيان گزار آن شاهنشاهی، بر تداوم تاريخ ايران، و ارتباط روحانی و حتی عرفانی تاکيد کند که مردمش را در طول هزاره ها به هم پيوند می داد. مگر نه اين که تصاوير چهره ی شاهان بزرگ تاريخ ايران را در شاهراه های پايتخت نصب کرده بودند- حتی چهره ی " آغا محمد خان" بنيان گزار سلسله ی " قاجاريه" را که خاندان پهلوی جانشينش شده بود؟برای ايرانيان، " کورش" چهره ای حماسی است. ملت و تاريخ ايران، به او، خويشاوند و دامادش داريوش(۵۲۲ تا ۴۸۶ پيش از ميلاد) که پس از پادشاهی کوتاه مدت " کمبوجيه" ( کامبيز-۵۳۰ تا ۵۲۲ پيش از ميلاد مسيح) يکصدا و بی هيچ تصميم گيری رسمی يا دولتی، لقب "کبير" داده اند.از ميان ايرانيان، " کورش" را محمد رضا پهلوی، بيش از همه تحسين می کرد. کورش، که پدرش پادشاه قلمرو کوچک " پارس"، و مادرش دختر "اژدهاک" آخرين پادشاه سلسله ی "ماد"، و نيز پسرخاله "کرسوس" پادشاه " ليديه" بود، امپراتوری ايران را پايه گذاشت. اين " آزادی بخش مردمان"، که آخرين زندگی نامه نويسش "ژرار ايسرائيل" او را " دلپذيرترين قهرمان قرون قديم" می خواند، در رويای پايه گذاری امپراتوری جهانی بود. پس از او، " اسکندر" الگوی " کورش" را برگزيد و او نيز که ستايشگر "کورش" بود، به سنت ها، فرهنگ ها و هويت کشورها و ملت هايی که تسخير می کرد، احترام گذاشت. " کورش"، بر اساس سندی که اکنون در لندن محفوظ است و " استوانه کورش" خوانده می شود، اصولی را که نخستين منشور حقوق بشر در تاريخ محسوب می شود، چنين اعلام کرد:" به همه ی مردم، آزادی پرستش خدايانی را که می خواهند عطا کرده ام و فرمان می دهم که هيچکس حق آزار آنان را به خاطر باورهايشان ندارد. فرمان دادم که هيچ خانه ای ويران نشود و اموال و ماوای هيچ کس به غارت نرود... من صلح و آرامش همه ی مردمان راتضمين می کنم...""کورش" و جانشينانش به راستی سياستی بر مبنای تساهل و آزادی را پايه گذاشتند. و بدين ترتيب صلح پارسی pax persica بر بخش بزرگی از جهان شناخته شده پرتو افکن شد.متن همين منشور را از سال ها پيش از آن، از سوی بسياری از شهرداری های ايران، بر لوحه هايی حک کرده و در اماکن يا ميادين همگانی نصب کرده بودند.به چنين مردی بود که شاه با لحنی در عين حال شاعرانه و موثر، و گاهی اندوهگين پيام می فرستاد. پيامش، نثری بسيار زيبا بود. متن پيام، از قلم " شجاع الدين شفا" پژوهشگر، نويسنده، مورخ و رايزن فرهنگی پادشاه تراوش کرده بود. آن دو پيرامون محتوای آن، گفتگوهای درازی کرده بودند. هنگامی که نوشته آماده شد، شاه فقط چند تغيير کوچک در آن داد. محمدرضا پهلوی، سخنور برجسته ای نبود. هر زمان که بدون يادداشت برای جمعيتی سخنرانی می کرد يا در مجلسی سخن می گفت، تسلطش بر زبان فارسی و توانايی سخن پردازی اش باعث می شد به خوبی ازعهده برآيد. آنگاه نيز که قرار می شد متنی را در برابر گروهی بخواند، که از ده سالی پيش از آن، همواره به وسيله ی همان رايزن نوشته می شد، پيش تر يک بار نوشته را می خواند و سپس بی هيچ دشواری بيانش می کرد.اما در مورد خطابه ی " کورش" چنين نبود. شاه به دليل آگاهی به اهميت تاريخی و رسانه ای خطابه اش، ساعت ها صرف تکرار آن کرد تا کاملا بر متن تسلط يابد و لحنی را که در شان چنان متنی باشد، بيابد.خطابه به خوبی ايراد شد:" کورش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه هخامنشی، شاه ايرانزمين. از جانب من، شاهنشاه ايران، و از جانب ملت من، خاطره فراموش نشدنی تو را پاس می داريم. در لحظه ای که ايران پيوند خود را با تاريخ تجديد می کند، حق شناسی خود را نثار تو، قهرمان ناميرای تاريخ، بنيانگذار کهن ترين امپراتوری تاريخ می کنيم. تو، ای فرزند شايسته ی بشريت، ای آزادی بخش بزرگ. کورش، در برابر آرامگاه ابدی تو، خطاب به تو می گويم. آسوده بخواب که ما بيداريم و پاسدار ابدی ميراث با شکوه تو هستيم..." ده ميليون بيننده، اين مراسم را از تلويزيون تماشا کردند. همه ی آنها، متوجه هيجان سرشار شاه در پايان خطابه شدند. پس از پايان اين پيام تاريخی، ۱۰۱ تير توپ در آسمان آبی پاسارگاد شليک شد. تاج گل بسيار باشکوهی در پای آرامگاه آن پادشاه کبير نهاده شد. بی گمان آن روز و آن لحظه، اوج دوران پادشاهی محمد رضا پهلوی بود.آن سال، سی امين سال رسيدن او به پادشاهی، پس از کناره گيری پدرش در سال ۱۹۴۱، و همچنين سالگرد اصلاحات اساسی در کشورش بود که آنها را " انقلاب سپيد" نامگذاری کرده بودند. در پی اين اصلاحات، کشور جهشی بزرگ و راستين به سوی آينده ای درخشان کرده بود: اصلاحات ارضی، صنعتی شدن شتابان، توسعه ی زيربناها، برابری زن و مرد از لحاظ سياسی.ايران، همچنين در عرصه ی بين المللی ظهور کرده بود. پس از خروج انگليسی ها ازخليج فارس، مسئوليت حفظ امنيت آن منطقه را برعهده گرفته بود؛ و " اوپک" در اثر اقداماتی که شاه و" ملک فيصل" عربستان سعودی در آن نقش عمده ای ايفا کرده بودند، به نخستين پيروزی بزرگ خود دست يافته بود. اقداماتی که هم " ملک فيصل" و هم شاه، به خاطر آن بهای گزافی پرداختند.اما آن اوج نيرومندی و پيروزی در پاسارگاد، در عين حال به صورتی نامحسوس، آغاز پايان شاه نيز بود. آغاز اشتباهاتی که از آن پس رخ داد و از سوی مخالفان، با مهارت مورد سوء استفاده قرار گرفت. ساعاتی پس از همان مراسم، آن اشتباهات آشکار شد.در ابتدا، قرار بود مراسم سالگرد بنيانگذاری امپراتوری و ارج نهادن به کورش، همانند تاج گذاری شاه در اکتبر ۱۹۶۷، جشن هايی صرفا ملی باشد. قرار بود ايران شناسان و شرق شناسان سراسر دنيا که پژوهش های تاريخی بسيار در مورد تمدن و تاريخ ايران کرده بودند و کشور از اين نظر بسيار مديون شان بود، در آن شرکت داشته باشند. از اوايل سال ۱۹۶۹ اين انديشه مطرح شد که روسای کشورهای ديگر، روسای جمهوری و پادشاهان سراسر جهان به مراسم دعوت شدند. شاه به سرعت مجذوب اين فکر شد. به نظر او، ايران جايگاهی يافته بود که هم از لحاظ مالی و هم سياسی، می توانست پذيرای آنان باشد. دراين زمينه، بررسی ها و نظرسنجی های محرمانه از دولت های گوناگون انجام گرفت و پاسخ ها مثبت بود و بنابراين تصميم به برگزاری " جشن های شاهنشاهی تخت جمشيد" گرفته شد. اما چگونه بايد از شاهان، روسای جمهوری و شخصيت های درجه اول سياسی استقبال و از آنان پذيرايی می شد؟ شاه بر اين عقيده بود که بايد اين ميهمانان در هتل هايی که به همين منظور ساخته می شد، جای داده شده و از آنان پذيرايی می شد. ساختمان هتل " اينترکنتينانتال" که " کورش" نامگذاری شده بود؛ و هتل ديگری که در نزديکی تخت جمشيد قرار داشت و " داريوش" نام گرفته بود و با شيوه ی معماری آنجا همخوانی داشت، در شرف پايان بود. به عقيده ی شاه به پايان بردن ساختمان و تجهيز آن هتل ها کافی بود. بقيه ی ميهمانان را نيز می شد در شيراز، در کاخ های زيبای قرون هجده و نوزده و يا در ويلاهای اشراف و ثروتمندان محلی سکونت داد. اما انديشه ی برپا کردن يک خيمه گاه کرباسی که در سپتامبر ۱۹۷۰ مطرح شد و هدف از آن ايجاد مجموعه ای از خيمه ها به سبک قديمی و همخوان با عظمت و شکوه کوير پيرامون تخت جمشيد بود، نظر شهبانو فرح را جلب کرد. او کوشيد تا نظر مساعد شاه را جلب کند. سازمان های امنيتی، مخالف پراکنده کردن ميهمانانی با آن اهميت در نقاط گوناگون بودند. گروهی نيز در وزارت دربار بر نظريه ی برپا کردن خيمه گاه پافشاری می کردند و بالاخره توانستند شاه را راضی کنند.شاه، سال ها بعد، در قاهره، چند هفته پيش از درگذشتش هنوز بر اين عقيده بود که برگزاری آن جشن ها، نمايانگر گذشته ی پرشکوه ايران قديم و تداوم تاريخ کشور و کار به جايی بوده است. او می افزود که" راز ماندگاری ايران طی قرون متمادی، همانا در حفظ هويت خود بود که باعث شده ايرانيان در درازی تاريخ بر دشمنان اشغالگری چون " اسکندر"، اعراب و مغولان چيره شوند،... و با وفادار ماندن به همين هويت و گرامی داشت گذشته، و با به ياد آوردن آن تاريخ درخشان است که ايران می تواند بار ديگر راه ترقی خود را بازيابد".شاه باور داشت که در آينده نيز " ملت ايران با همين بازگشت به سرچشمه های مليت و هويت خويش است که می تواند بر اين رژيم به اصطلاح اسلامی، نقطه ی پايان نهد.- اين پيوندی است که هرگز نخواهد گرفت." با اين حال از حالتی که جشن های شاهنشاهی به خود گرفت، و مبالغه در استفاده از خدمات خارجيان در برگزاری اش، متاسف بود و می گفت: " ما به اين جزئيات وارد نبوديم. نبايست می گذاشتيم چنين شود."هنگامی که بالاخره با طرح برگزاری جشن ها موافقت کرد، ديگر دخالتی در جزئياتش ننمود. عادت او اين بود. کميته ای به رياست شهبانو، همه ی تصميمات را می گرفت. او درست به سان رئيس يک کارگاه، دکوراتور، متخصص برگزاری ضيافت ها و نورپرداز کارها را انجام می داد. وزارت دربار- و نه دولت- نظارت بر برنامه و اجرای آن را برعهده گرفت. در محافل خصوصی، " هويدا" ی نخست وزير و " جمشيد آموزگار" وزير دارايی، انتقادات خود و نگرانی اش را از هزينه های پيش بينی نشده پنهان نمی ساختند. اما در انظار عمومی، همه ی تعهدات خود را انجام می دادند. هيچ رويداد نامنتظری پيش نيامد. نه تاخيری و نه حادثه ای.در ظرف يک سال، تيم موسسه ی " ژانسن" jansen به کمک متخصصان و کارگران محلی، کاری سترگ را به انجام رساندند. پديده ای که مطبوعات بين المللی آن را " اردوگاه ايرانی خيمه های طلايي" ناميدند: خيمه گاهی عظيم از ۶۸ چادر موقت بزرگ در مساحتی چهاربرابر و نيم ميدان " کنکورد" پاريس و آماده ی پذيرايی از ميهمانان. اين اقامتگاه موقتی، از پارچه های صنعتی ساخته شده بود که بر روی اسکلت بندی چوبی کشيده و بر زيربنايی بتونی کار گذاشته بودند. هيچ خطر آتش سوزی وجود نداشت، زيرا چادرها ضد آتش بودند و پيش بينی شده بود که در برابر بادهايی با سرعت ۱۰۰ کيلومتر در ساعت، مقاومت کنند. همه مجهز به تهويه ی مطبوع. " دهکده" خيمه ای به شکل ستاره بود. در مرکز آن خيمه ی سلطنتی به طول ۳۵ متر، ويژه ی پادشاه و شهبانو، خيمه ای به طول ۶۸ و عرض ۲۴ متر برای نهارخوردن و چادری نيز به همان ابعاد برای استراحت و گردهمايی ميهمانان قرار داشت. ديوارهای خيمه ی نهارخوری از مخمل سرخ پوشيده شده بود و ديوارهای خيمه ی ميهمان خانه از پارچه ی ضخيم آبی. زمزمه هايی وجود داشت که بسيار شگفت انگيز می نمود و اثری بسيار منفی بر افکار عمومی گذاشت: که خيمه ی مرکزی از خيمه ی " اسکندر مقدوني" الهام گرفته شده است. " تخت جمشيد" به دست اشغالگر يونانی ويران شده و مردم هنوز او را لعن و نفرين می کنند.در خيمه ی مرکزی، شاه يک ميهمانخانه – دفتر داشت، و اتاقی با حمام بسيار مدرن که جديدترين زينت الات در آن کار گذاشته شده بود. مبل ها با ورق های نازک طلايی پوشيده و کفپوش آن به رنگ سياه بود با طرحی به رنگ طلايی قديمی نما. ديوارها با پارچه ای زردرنگ که نشانه هايی آبی رنگ داشت پوشانده بودند. ديوارهای ميهمانخانه ی بخش شهبانو، پوشيده با پارچه ی آبی بود. مبل ها و کفپوش سفيد بودند و همچنين کفپوش اتاق خواب او. در آن، تخت خوابی مدرن با آسمانه ای که پارچه ای با طرح های بيضوی آبی و سفيد بر آن کشيده بودند وجود داشت. اين رنگ ها در هماهنگی کامل با پرده ها بود. و حمام به رنگ صورتی کم رنگ بود با کاغذ ديواری براق با شکل های هندسی. در تالار نهارخوری، ميز بزرگی برای پذيرايی شاه و شهبانو از پادشاهان و روسای کشورها آماده بود. پيرامون آن، بيست ميز ديگر که هرکدام دوازده نفر را در خود جای می داد، ويژه ی بقيه ميهمانان بود. برخلاف انتظار، شمار ايرانيان مدعو بسيار کم بود. پنجاه چادر مربوط به ميهمانان با شکوه تر و تزئينات داخل آنها بسيار با سليقه انجام شده بود. شهبانو دستور مطلق و صريح داده بود که مدعوين بايد خود را در قصر واقعی احساس کنند. چادرها هريک به سبکي- از بسيار کلاسيک تا مدرن- تزئين شده بود. در مورد هزينه ها، هيچ خستی به خرج داده نشد. موسسه ی " باکارا" سفارشی برای ساختن چندين هزار قطعه وسايل ميز شام ضيافت بزرگ را دريافت کرد. يک خياط فرانسوی بسيار مشهور که هميشه لباس های شهبانو را می دوخت، سی دست لباس روز و به همان شمار لباس شب برای نديمه هايی که قرار بود ميهمانان گرانقدر را طی سه روز اقامت شان همراهی کنند، تهيه ديد. شيک پوش کردن ميهمانداران مذکر به مزون مشهور" لانون" سپرده شد. آتش بازی و جلوه های ويژه ی بازی فواره ها به شرکت " اويري" محول گرديد. آرايشگران مشهور " آلکساندر" و "کاريتا" و " اليزابت آردن" سالن های آرايشی که حدود چهل نفر در آن ها کار می کردند، برپا کردند. موسسه ی " اليزابت آردن" به منظور هديه دادن به مدعوين، يک نوع ويژه محصولات آرايشی به نام " فرح" ابداع کرد. کمپانی " هاويلند" يک سرويس قهوه خوری ساخت که فقط يک بار از آن استفاده شد. تهيه ی ملحفه ها، حوله ها، سفره ها و دستمال سفره ها و غيره يک سره به شرکت " پورتول" پاريس سفارش داده شد. آشپزی و تهيه غذا به عهده ی رستوران " ماکسيم" پاريس بود. غذاهای ايرانی از لذيذترين خوراکی ها و در دنيا مشهور است. ولی تنها خوراکی ايرانی که در صورت غذا به آن اشاره شده بود، خاويار، و بقيه ی غذاها، فرانسوی بود. تنها نکته ای که شهبانو پيش از تصميم گيری در موردش ترديد داشت، همين بود.اما حتی پيش از آن که اين مجموعه مورد استفاده قرار گيرد، آگاه شدند که چه زيانی به بار آمده است. ابعاد شايعات از حد توصيف فراتر نرفت. پس کوشيدند که همه چيز را به گونه ی رازی نگه دارند. اما اثر اين دارو، از درد بدتر شد. بعدتر، که مراسم پايان يافت، هيچکس نمی دانست با آن خيمه گاه، با همه ی اشيای گرانقيمت و زينت آلاتش چه بايد کرد. حتی نمی شد آن را به عموم نشان داد، زيرا ايرانيان که از جشن ها برکنار مانده بودند، خشمگين بودند. منطقی ترين مصرف آن مجموعه، تاسيس مجتمعی توريستی مانند " کلوب مديترانه" برای ميليونرها بود که منبع درآمد سرشاری می شد. برای انجام اين منظور، می بايست درهای خيمه گاه را باز کرد و آن را به معرض تماشا گذاشت. اما اين شهامت پيدا نشد. و از آنجا که نمی توانستند بی دليل همه چيز را از ميان ببرند، شهر خيمه ای به محلی ممنوعه تبديل شد که مردم فقط آن را از دور می ديدند. نتيجه ای اين وضع را آسان می توان تصور کرد. حتی انقلابيون نيز جرات نکردند به آن دست بزنند. چندسال پس از انقلاب، باقی مانده های آن مجموعه ی باشکوه، به گونه ای به موزه وحشت تبديل شد- با تفسيرها و اظهارنظرهايی درباره اش، که می شود حدس زد. بالاخره آن موزه را نيز تعطيل کردند. اما در شامگاه برگزاری جشن " تخت جمشيد" تصورچنين وضعی هم وجود نداشت.طرز و نظم استقبال از مدعوين در فرودگاه شيراز که به همين مناسبت نوسازی اش کرده بودند، و انتقال آنان به " تخت جمشيد"- از شاهراهی که به همين منظور ساخته شده بود- يک موفقيت کامل بود.هريک از بلندپايگان بين المللی که از پلکان هواپيما پايين می آمد، مورد پيشواز يکی از برادران ناتنی شاه، يا "هويدا" قرار می گرفت، در مورد روسای کشورها مراسم کامل استقبال، شامل نواختن سرود ملی آنان و ادای احترام نظامی انجام می شد. اين تشريفات به نسبت مقام ميهمان، خلاصه تر می شد. همه چيز مانند يک برنامه ی "باله"، کاملا حساب شده بود. با توجه به آن که ميهمانان بلندپايه به فاصله ی پانزده دقيقه از همديگر می رسيدند، توفيق مسئولان تشريفات و گارد سلطنتی کامل بود.اتومبيل های مدعوين، مرسدس بنز های ES۲۸۰، همه با تهويه های مطبوع و به رنگ کبود بود که ويژه ی مراسم، خريداری شده و پس از پايان جشن ها، با سود فروخته و درآمدش به خزانه ی عمومی ريخته شد.موکب ميهمانان بولوار پهن ميان فرودگاه و شهر شيراز، و سپس خود شهر گل های سرخ آتش فام را می پيمود. ميهمانان از دور موزه ی " هنرهای زيبا" ی شهر در بنای قرن هجدهمی اش، دروازه ی بزرگ بازار و " مسجد وکيل" که " کريم خان زند" پادشاه خدمتگزار ساخته بود، چند بنای دانشگاه و " کاخ ارم" ديدن می کردند. سپس شهر را از " دروازه قرآن"، بنای قديمی ای که کاشی کاری ها و تزئينات ظريفش چند سال پيش از آن مرمت شده بود، ترک می کردند. به محض خروج از شهر، به آسانی می شد ايران مدرن را که سر برآورده بود، ديد. پرديس پهناور دانشکده های کشاورزی و دامپزشکی اثر مهندس معمار " محمدرضا مقتدر"، کارخانه ها، شهرک های اقماری شيراز را... اين ها شهرک های " پوتمکين" نبودند، بلکه واقعياتی بودند که نمايندگان مطبوعات بين المللی، مرحمت نمی کردند و ببينند. چشم ها فقط به جشن ها، به ويژه به جنبه های منفی آن خيره شده بود.شاه و شهبانو از ميهمانان در محوطه ی تشريفات خيمه گاه استقبال می کردند. پادشاه به گونه ای خستگی ناپذير يک عبارت را به فرانسه و انگليسی، يا به فارسی که برای ميهمانانی که هيچکدام از آن زبان ها را نمی دانستند ترجمه می شد، تکرار می کرد: " به نام شهبانو و خودم، مقدمتان را به ايران، برای شرکت در آئين های دوهزاروپانصدمين سال بنيان گزاری شاهنشاهی مان، گرامی می دارم." دست دادن، نواختن سرودهای ملی و سان ديدن از گارد احترام نظامی، اندکی کمتر از پانزده دقيقه طول می کشيد. ميهمانان سپس به چادرهای خود راهنمايی می شدند.فهرست شخصيت هايی که آمده بودند، چشم گير بود. احتمالا آن مراسم، بزرگ ترين گردهمايی سران کشورها در دوران معاصر به حساب می آيد. بی ترديد، جشن ها يک پيروزی ديپلماتيک برای ايران و پادشاهش بود. دولت حق داشت که اعلام کرد: " اين گردهمايی با شکوه، در اين روزها ی فراموش نشدنی، تخت جمشيد را مرکز ثقل جهان ساخته است."" هايله سلاسي" امپراتور اتيوپی ( که رئيس سنی سران کشورهای کره خاکی بود)، شاهان و ملکه های بلژيک، دانمارک و اردن، پرنس و پرنسس موناکو و وليعهد ژاپن و همسرش، پادشاه مراکش، " اولاف" پادشاه نروژ، پادشاهان تايلند و نپال، پرنس " فيليپ ادينبورگ" شوهر ملکه ی انگليس که به نمايندگی از ملکه آمده بود به اتفاق دخترش پرنسس " آن". پرنس " برنارد" که ملکه " جوليانا"ی هلند او را فرستاده بود. همه ی پادشاهان و اميران شبه جزيره ی عرب.حضور شمار زيادی از روسای جمهوری و سياستمداران تراز اول که قدرت و اهميت بيشتری از پادشاه با جايگاه نمادين داشتند، اهميت فراوان داشت: " پادگورني" صدر هيات رئيسه ی اتحاد جماهير شوروی، مارشال " تيتو" يوگسلاوی، روسای جمهوری ترکيه " سوناي"، پاکستان"يحيی خان"، تونس " بورقيبه"، سنگال " لئوپولد سدارسنگور"،... و همچنين لهستان، ايتاليا، اتريش، سوئيس، آلمان فدرال، هند و چندين کشور ديگر سوسياليست و يا آفريقائی.دو دوست و متفق ايران، که حضورشان بسيار دلخواه می بود، غايب بودند: " ريچارد نيکسون"، که به معاونش " اسپريوآگنيو" نمايندگی داده بود. در اين مورد از ابتدا توافق شده بود. اما نيامدن " ژرژ پمپيدو" رئيس جمهوری فرانسه که دعوت را پذيرفته بود، ولی در آخرين لحظه خبر داد که نخواهد آمد، به راستی يک حادثه ی ديپلماتيک به بار آورد و روابط فرانسه و ايران را برای مدتی طولانی سرد کرد. بهانه ی نيامدن او، رسما مربوط به تشريفات بود: ظاهرا " پمپيدو" خواسته بود درصدر ميز روسای دول فرانسه زبان نشانده شود، در حالی که هيچ توجيهی برای اين کار وجود نداشت. حقيقت آن بود که با وجود روابط استثنايی دوستانه ميان دو کشور، و جايگاه والايی که شرکت های فرانسوی در تدارک و اجرای مراسم تخت جمشيد داشتند- سراسر مراسم نمايشگاهی ازتوانايی ها و ظرافت های حرفه ای فرانسويان در زمينه های مختلف محسوب می شد- " ژرژ پمپيدو" تسليم فعاليت شديد روشنفکران چپ گرای " سن ژرمن دوپره" و توفيق آنان در گردآوری تومار عليه سفرش، و همچنين واکنش چند روزنامه دست چپی شده بود. شاه پس از شنيدن بهانه ی " تشريفاتي" او گفت: " اگر "دوگل" بود، جايی استثنايی و در شان او برايش در نظر می گرفتم، اما اين " پمپيدو" چه خيال می کند؟ فکر می کند کيست؟" بالاخره قرار شد " ژان شبان دلماس" نخست وزير فرانسه که شاه او را خوب می شناخت و روابط خوبی با وی داشت به جای رئيس جمهوری بيايد. سفارت فرانسه تقاضا کرد که به " شبان دلماس" و همسرش از چادرهای ويژه ی روسای جمهوری داده شود. مسئولان تشريفات ايران اين تقاضا را رد کردند و تا آخرين لحظه، هيچ کس نمی دانست که آيا نماينده ای از فرانسه حضور خواهد داشت يا نه. و اگر باشد، چه کسی خواهد بود. در نهايت با وساطت شاهدخت " اشرف" خواهر دو قلوی شاه و " هويدا"، شاه اجازه داد نخست وزير فرانسه و همسرش در چادر رياست جمهوری ها اقامت کنند. به همين مناسبت، فرانسه يک تابلوی بسيار زيبا از آثار " برنار بوفه" ( نقاش مشهور فرانسوی) به زوج سلطنتی هديه کرد. هديه ای که می گفتند بسيار مورد پسند شهبانو واقع شد.علاوه بر شخصيت های رسمی، شخصيت های مشهوری نيز حضور داشتند: شاهزاده " خوان کارلوس" پادشاه آينده ی اسپانيا که نماينده ی ژنرال " فرانکو" بود، " کنستانتين" پادشاه پيشين يونان که نمی دانم چرا شاه احترام زيادی به او نداشت، ولی شهبانو به وی و همسرش علاقمند بود. پرنس " آقاخان" که از نزديکان دربار ايران بود و همچون اجدادش گذرنامه ی ايرانی داشت، " ايملدا مارکوس" از فيليپين و شاهزاده " ميشل" يونان هم که ميهمانان اروپايی به دليل دانسته های تاريخی بسيارش از او پرسش هايی می کردند، آمده بودد

چرا با جمهوری اسلامی مخالفم؟ مصطفی رحیمی

چرا با جمهوری اسلامی مخالفم؟
مصطفی رحیمی

نامه ای که در زیر می آید درست در آستانه سقوط رژیم پهلوی و در روزهائی نگاشته شده است که هنوز حرف جمهوری اسلامی مطرح بود. آقای مصطفی رحیمی در آن روز ها مخالفت خود را با استقرار جمهوری اسلامی طی نامه ای سرگشاده با آیت الله خمینی در میان می گذارد. مصطفی رحیمی همان موقع استدلال می کند که: «جمهوری اسلامی یعنی آن كه حاكمیت متعلق به روحانیون باشد. و این برخلاف حقوق مكتسبه ملت ایران است كه به بهای فداكاری ها و جان بازی های بسیار این امتیاز بزرگ را در انقلاب مشروطیت به دست آورد كه "قوای مملكت ناشی از ملت است"» و با اشاره به قانون اساسی مشروطیت می افزاید: «قانون اساسی ما با قبول اصل مترقی حاكمیت ملی به بحث "ولایت شاه" و "ولایت فقیه" پایان داده است». اشاره ای که به مختومه اعلام شدن بحث «مشروطه» و «مشروعه» باور دارد و موفقیت مشروطه را «بازگشت ناپذیر» می پندارد و نتیجه می گیرد که «جمهوری اسلامی با موازین دموكراسی منافات دارد . دموكراسی به معنای حكومت همه مردم، مطلق است و هرچه این اطلاق را مقید كند به اساس دموكراسی(جمهوری) گزند رسانده است»
امروز بعد از ۲۸ سال جمهوری اسلامی، نامه آقای رحیمی به آیت الله خمینی از اهمیت تاریخی برخوردار است و استدلال او در مغایرت جمهوری اسلامی با دمکراسی و حق حاکمیت مردم دیگر نه بحث انتزاعی و نظری، بلکه واقعیت تلخ تاریخی و تجربه گران مردم کشور ماست.
این نامه را برای استفاده خوانندگان، به درخواست دوستی و با عاریت از سایت «
گزارشگران»، در عصر نو چاپ می کنیم.

بخت خواب آلوده ما بیدار خواهد شد دگر (حافظ)

نامه به امام خمینی

پیش از شروع مطلب باید عرض كنم كه نویسنده این نامه با فتواها و نظریات آنجناب در موارد زیر نه تنها كاملا موافق است، بلكه تبلیغ و پیشبرد آنها را وظیفه ملی و اجتماعی و معنوی خود می داند:
١ - تمام آنچه شما در مخالفت با رژیم غیرقانونی كنونی ایران فرموده اید.
٢- تمام آنچه شما در مخالفت با امپریالیسم امریكا و هر دولت امپریالیست دیگری گفته‌اید.
٣- تمام آنچه شما در مخالفت با سیاست شوروی و چین و هر دولت كمونیست دیگری اظهار داشته‌اید.
٤- تمام آنچه شما در مخالفت با دولت صهیونیستی اسرائیل و موافقت با حقانیت مبارزه مردم فلسطین فرموده‌اید. نكته آخر را از آن لحاظ می گویم كه من برخی از آثار سارتر را ترجمه یا تفسیر كرده‌ام. اما همچنان كه پیش از این نیز به صراحت گفته‌ام با نظر سارتر درباره اسرائیل بكلی مخالفم.

زائد است بگویم كه نویسنده این نامه شیعی و شیعی‌زاده است. و نه تنها همواره احترام اصول ادیان و مذاهب را در نوشته های خود حفظ كرده است، بلكه به شرحی كه خواهد آمد دوام جامعه را بدون ركن معنویت و روحانیت محال می داند.
آنچه موجب شد این نامه را به عنوان آن جناب بنویسم احترام شدید من نسبت به شماست. احترامی بی شائبه، نه بر مبنای احساسات و قهرمان پرستی، بلكه بر مبنای تفكر. شما در وضع و حالی كه هیچكس دیگر نمی توانست هم سخنگوی ملت زجر كشیده ایران در برابر رژیم سراسر فساد كنونی شدید و هم صدای خود را در برابر دولت های بزرگ ستمكار بلند كردید. شما با رهبری خردمندانه خود پایه های رژیم سفاكی را كه تمام دولت‌های روی زمین از غرب و شرق به تحكیمش می كوشیدند چنان به سرعت و شدت لرزاندید كه امروز چون منی قادرم این نامه را داخل كشور ایران بنویسم و به دست شما برسانم. در حالی كه تا چندی پیش محال بود هیچ كس حتی به بهای جان، حرف خود را بزند، زیرا پیش از آن كه حرفش به گوش مخاطب برسد به دست جلادان یا نابود شده بود یا سخنش در میان سلول های زندان گم می شد. اجازه می خواهم پیش از این در این باره چیزی نگویم و ادامه آن را به بعد موكول كنم، زیرا تجزیه و تحلیل همه این عوامل و سخن از شخصیت و تأثیر شما فرصتی دیگر و بیشتر می خواهد.
وانگهی آنچه نوشتن این نامه را موجب شد، اینها نیست، نكته هائی است كه تا آنجا كه من می دانم تاكنون كسی از داخل كشور آشكارا به شما ننوشته است. مشكل هنگامی آغاز شد كه برخی از طرفداران مسئله جمهوری اسلامی را به عنوان خواست كلیه مردم این مملكت مطرح كردند. من به عنوان نویسنده و حقوقدان (هر دو را با فروتنی عنوان می كنم) با جمهوری اسلامی مخالفم و دلائل مخالفت خود را صمیمانه با شخص شما در میان می گذارم زیرا در مورد كم و بیش مشابه چنین می پندارم كه گفتگو با شخص ماركس آسانتر از از گفتگو با ماركسیست‌هاست. علاوه بر این به علل زیر مخاطب این نامه فقط شما می توانید باشید: الف- سالهاست به این نتیجه رسیده ام كه راه رهائی بشر تلفیق دو اندیشه است: دموكراسی و سوسیالیسم ، كه هر دو ظاهرا از غرب آمده اند. اما معناً همه ملتها و همه فرهنگ ها در تكوین آن هر دو سهم داشته اند. امروز آنچه دموكراسی را از رمق انداخته سرمایه داری است و آنچه سوسیالیسم را به فساد كشانده قدرت عجین شده با كمونیسم است. پس تلفیق سوسیالیسم و دموكراسی كار آسانی نیست و رسالت آن به عهده همه اندیشمندان و همه ملتهاست. باید اضافه كنم كه تاكنون در همه نهضت ها، افراد مردم به طور دردناكی از تحقق بخشیدن به اندیشه ها معاف شده اند و ریشه بسیاری از مصائب در همین است: از دموكراسی بسیار سخن گفته اند، اما عده ای محدود، همیشه مردم خرده پا كنار بوده اند. البته به میدان كشیده شده اند. اما هیچگاه طرف گفتگو نبوده اند. یعنی كسی نظرشان را نپرسیده یا اگر پرسیده در پرورش آن اقدامی نكرده است.
باز اندیشیده ام كه اگر دموكراسی و سوسیالیسم در فضائی از اخلاق و معنویت به هم نپیوندند، تركیبشان پیوندی انسانی نخواهد بود. خوب می دانید كه در محیط مختنق ایران بیان كامل و رسای این مطالب محال بود. ناچارآنها را دست و پا شكسته در كتابهایم نوشته ام. امروز می خواهم از روحانیت و معنویت شما كمك بگیرم.
ب- اختناق دهشتناك ٢٥ ساله اخیر همه اجتماعات سیاسی مفید را از هم پاشید و همه قلم های حقگوی را شكست ستم های بیكران رژیم در حق ملت از حد هر مهاجم اشغال گری گذشته است. افشای دلیرانه این ستمها از جانب شما و مبارزه شما با آن امروز همه نظرها را متوجه شخص شما کرده است، بطوریکه امروز بارگران رهبری سیاسی و رهبری روحانی هر دو بر دوش شماست. این امر بهمان اندازه كه پرافتخار است مسئولیت آور نیز هست.
پ - به علل بالا شما تنها كسی هستید كه اگر به جای جمهوری اسلامی. اعلام جمهوری مطلق كنید، یعنی به جای حكومت عده ای از مردم، حكومت و حاكمیت جمهور آنان را بپذیرید، نه تنها در ایران انقلاب معنوی عظیمی ایجاد كرده اید بلكه در قرن مادی گرای ما (نه به معنای فلسفی، بلكه به معنای نفی معنویت) به روحانیت و معنویت بعد عظیمی بخشیده اید. و تاریخ مقام شما را در ردیف گاندی و شاید بالاتر از او ثبت خواهد كرد. زیرا مسئله اصلی قرن ما ساقط كردن حكومتی فاسد و خادم بیگانه نیست، این كار با همه اهمیت درجه اولی كه امروز برای ما ایرانیان دارد مسئله ای جهانی نیست. مسئله درجه اول جهانی (كه بافاصله پس از سقوط رژیم برای ما نیز مسئله درجه اول خواهد شد) آن است كه قرن بیستم پس از ترور شدن گاندی معنویت مجسم خود را از دست داده است. اگر شما همچنان از شعار جمهوری اسلامی طرفداری كنید آن تز مشهور ماتریالیستی (به معنای فلسفی آن) را جان بخشیده اید كه اعلام می دارد تاریخ مدون، تاریخ جنگهای طبقاتی است و اگر گفته شود كه آیت الله خمینی می خواهد طبقه یا قشر روحانی ایران را در حكومت جانشین طبقه یا قشر دیگری كند ، چه جوابی خواهید داد؟ و در این صورت كجاست آن معنویت و اخلاقی كه قرن ما در جستجوی اوست؟
ت- اگر شما حاكمیت مطلق ملت را بپذیرید، مردم ایران كه تاكنون تقریبا در همه قیام های خود بالمآل شكست خورده اند و پس از قرنها می توانند نفسی به راحتی بكشند و در فردای پیروزی جشنی دو گانه (سقوط استبداد سیاه و استقرار حكومت مردم) برپا سازند.
ث- چند قرن است كه غربیان می گویند و باز می گویند ( و طرفه آن كه كه این بحث در سخن متفكران "كمونیسم اروپائی" صیغه تازه ای یافته است) كه ملت های مشرق زمین لیاقت آزادی و دموكراسی بی قید و شرط را ندارند و همیشه باید در پای عَلَم خودکامه‌ای سینه بزنند. باید به این یاوه‌ها در میدان عمل پاسخ داد. هندیان بطلان این ادعا را ثابت كردند، آیا نوبت ایران نرسیده است؟
ج- سه هزار سال حكومت استبدادی و بیست و پنج سال اختناق مطلق، در وجود همه ما (جز نوابع) دیو مستبدی پروارنده است كه خواه ناخواه بر قسمتی از اعمال و اندیشه های ما سایه میاندازد. چنین است كه نه تنها توده مردمان نیازمند تربیت و آموزشی تازه‌اند بلكه هر یك از ما نیز نیازمند چنین پرورشی هستیم. اگر این كار صورت نگیرد چیزی در عمل تغییر نمی یابد. تعصب جای تفكر را می گیرد، مردم به جای تقویت استعداد های نهفته خود متوجه تقویت رهبران خواهند شد. چیزی كه بالمال آنان را زبون و خطرپذیر می سازد. بنابراین ما به تربیتی همه جانبه در سطح سیاسی و فرهنگی نیازمندیم كه همه دستاوردهای قدیم و جدید جهان فرهنگ را برایمان مطرح كند و بیالاید. این همه جز در پرتو دموكراسی مطلق و كامل، محقق نخواهد شد. و اگر روحانی بزرگی رهبر چنین جهادی نشود از چه كسی باید انتظار داشت؟
به همه این دلائل اكنون سفره دل را به پیروی از سنتهای گرانبهای اسلام در حضرت شما می گسترم و می گویم كه به چه دلائلی با جمهوری اسلامی مخالفم.
١- انقلابی كه ایجاد شده و در عظمت آن دوست و دشمن موافقند، مربوط به همه مردم ایران است ( به سهولت میتوان با این توافق رسید كه عده ای دزد خادم بیگانه مدتهاست هویت ملی خود را از دست داده اند) هر انقلابی دو ركن دارد كه هیچیك بی دیگری منشاء اثر نمی تواند بود. اول مردمی كه باید انقلاب كنند، دوم، رهبر یا رهبرانی كه باید لحظه مناسب را تشخیص دهند و با اعلام شعارها و رهنمودهای مناسب انقلاب را هدایت كنند. ركن دوم، در قسمت اعظم متعلق به شماست، ولی درباره ركن اول چه باید گفت؟ و چرا باید در ساختن ایران آینده، رای آزادانه ملت را نپرسید؟ آیا میتوان ادعا كرد كه همه شهیدانی كه در سال های سیاه با خون خود نهال انقلاب را آبیاری كردند طرفدار جمهوری اسلامی بوده اند؟ آیا می توان ادعا كرد كه همه زندانیان سیاسی كه با زندگی و شرف خود مقدمات آزادی ایران را فراهم آوردند دارای ایدئولوژی مذهبی بودند و هستند؟ آیا میتوان ادعا كرد كه همه كسانی كه هر روز به بهای جان یا شرف یا آزادی با زندگی خود مبارزه را ادامه می دهند، یك پارچه طرفدار چنین نظری هستند؟
سخن كوتاه : حماسه ای كه ایجاد شده مربوط به همه ملت ایران است، پس كار منطقی و درست و عادلانه آن است كه فقط مهر ملت برآن باشد و بس. و هر كاری دیگر امری عمومی را اختصاصی خواهد كرد.
٢- آن چنان كه من می فهمم جمهوری اسلامی یعنی ان كه حاكمیت متعلق به روحانیون باشد. و این برخلاف حقوق مكتسبه ملت ایران است كه به بهای فداكاری ها و جان بازی های بسیار این امتیاز بزرگ را در انقلاب مشروطیت به دست آورد كه "قوای مملكت ناشی از ملت است" . این راه از نظر سیاسی و اجتماعی و حقوقی راهی است برگشت ناپذیر. البته ملت حق دارد همیشه برای تدوین قانون اساسی بهتر و مترقی تری قیام و اقدام كند، اما معقول نیست كه حق حاكمیت خود را به هیچ شخص یا اشخاصی واگذارد.
دلیل این امر را باید در نوشته های دو قرن پیش روس جست. بدین گونه قانون اساسی ما با قبول اصل مترقی حاكمیت ملی به بحث "ولایت شاه" و "ولایت فقیه" پایان داده است(١).
٣- به دلایل بالا جمهوری اسلامی با موازین دموكراسی منافات دارد . دموكراسی به معنای حكومت همه مردم، مطلق است و هرچه این اطلاق را مقید كند به اساس دموكراسی(جمهوری) گزند رسانده است. بدین گونه مفهوم جمهوری اسلامی (مانند مفاهیم دیكتاتوری صالح - دموکراسی بورژوائی - آزادی در كادر حزب...) مفهومی است متناقض. اگر كشوری جمهوری باشد، برحسب تعریف، حاكمیت باید در دست جمهور مردم باشد. هرقیدی این خصوصیت را مخدوش می كند. و اگر كشور اسلامی باشد، دیگر جمهوری نیست، زیرا مقررات حكومت از پیش تعیین شده است و كسی را در آن قواعد و ضوابط حق چون و چرا نیست. این امر چنان بدیهی است كه وقتی كمونیستها خواستند فقط اصطلاح دموكراسی را از تابوتی كه خود برایش ساخته بودند بیرون آورند، بخود اجازه ندادند كه عبارت "دموكراسی كمونیستی" را بكار برند، بلكه عبارت دموكراسی توده ای را عام كردند كه بازهم همان عیب را دارد (٢).
٤- مرا می بخشید كه به لقمان حكمت می آموزم. اما در طول تاریخ موارد بسیار پیش آمده است كه بزرگان از ایراد خٌردان نكته ها فرا گرفته اند. پس اجازه می خواهم بگویم كه عنوان كردن جمهوری اسلامی در زمان ما با روح دموكراسی گونه ای كه در زمان حضرت محمد(ص) و خلفای راشیدین برقرار بود منافات دارد. زیرا مسائل معیشتی، در نتیجه سیاسی جهان در تحول مدام است. می پرسم كه یك حكومت اسلامی مسائل پیچیده اقتصادی و حقوقی و آزادیهای سیاسی را با كدام قواعد و ضوابط حل خواهد كرد؟ مسلما جواب شخص شما این است كه براساسی تحول زمان، اما همه سخن در این است كه اگر پس از صدو بیست سال عمر شما، جانشین شما گفت كه می خواهد این مسائل را صرفا با قواعد و ضوابط قرنها پیش حل كند( چنان كه هم اكنون بیشتر افراد ساده دل و عده ای از طرفداران صاحب‌نام طرفدار جمهوری اسلامی چنین می گویند) تكلیف چیست و با استناد به كدام اصلی می توان بدیشان پاسخ گفت!
٥- اگربرای حكومت مردم از پیش قواعد وضوابطی تعیین كنیم درآنچه مربوط به مردم است خواه ناخواه خود مردم را كنار گذاشته ایم. درمسائل دینی تعیین روابط انسان با خدا كارآیات عظام است ودیگران را درآن حقی نیست. رفع ظلم وعدوان نیز وظیفه شرعی آنان است. اماتعیین قواعد وضوابط معیشتی مردم باخود مردم است وتكراركنم،كدام مسئله معیشتی است كه ازجنبه سیاسی عاری باشد؟ وبرای حل این امور چه كسی ازمردم شایسته تر؟ مردمی كه با خون خود بزرگترین حماسه تاریخ ایران را آفریدند چرا به هنگام تعیین سرنوشت خود كنارگذاشته شوند؟ خواهم گفت كه چرا رای گیری همراه با پیشنهاد قواعد وضوابط قبلی آزادی رای دهندگان را محدود خواهد كرد.
٦- شایسته مقام روحانیت آن است كه خود را به مقام سیاسی نپالاید.
از شیر حمل خوش بود و از غزال رم.
مقام سیاسی یعنی قدرت سیاسی ، و قدرت فی نفسه و بالضروره فسادآور است مگر آن كه در جنبه اعتراض باشد. این نكته را ماركس و لنین و مائو به غفلت سپردند. امید كه شما از این بحث آسان نگذرید. مسیحیت تا هنگامی كه در جبهه اعتراض بود افشاگر ستم بود اما همین كه بر سریر قدرت تكیه كرد زاینده پاپها شد. روحانیت، جهان پاكی و صفا و رفع ستم است، و قدرت سیاسی، جهان آلودگی و ستم. پس می توان گفت كه روحانیت با آلوده شدن به قدرت سیاسی خود را از روحانیت خلع می كند و این دریغی مضاعف است: یكی این كه حق حاكمیت را كه متعلق به همه خلایق است از آن خود كرده و دیگر آن كه مقام روحانی و معنوی را كه هر جامعه ای بدان نیازمند است نابود میکند(٣).
این كه گفته اند قدرت فساد می آورد و قدرت مطلق فساد مطلق، حقیقتی است ماسوای سوءنیت یا گمراهی زمامداران. در واقع در این بحث زمامداران دزد و خادم بیگانه اصولا مورد نظر نیستند. همچنین گمراهانی چون هیتلر و موسولینی كه دزد نبودند اما جهان بینی خطائی داشتند نیز از دایره این بحث بیرون اند.
سخن بر سر سیاستمداران با حسن نیت و دلسوز مردمی است مانند روبسپیر – لنین – مائو و دیگران) كه با حسن نیت تمام و مردم دوستی تمام قدرت سیاسی را در دست خود یا طرفداران خود می گیرند و صرف وجود همین قدرت – نبودن مخالف – لزوم به كرسی نشاندن ضوابط و قواعد معین و تعیین شده از پیش – كارشان را به تباهی می كشاند. در این فرض مهم نیست كه قدرت به طور مستقیم و یا غیر مستقیم اعمال شود. اگر مخالف در این قدرت حق چون و چرا نداشته باشد، كار تمام است. راز این تباهی آن است كه چون مخالف خاموش است و چون قواعد معین است و چون هر فرد و گروهی جایزه الخطاست. فرد یا گروه حاكم از خطائی به خطای دیگر می لغزد. اگر امروز احزاب دموكرات مسیحی در همه جا با ستمگران همكاری می كنند علت آن نیست كه مسیح یا قدیسین عیسوی طرفدار ستم بوده اند. علت آن است كه این احزاب دچار قواعد و ضوابط دگم شده خویش‌اند. افلاطون چنین می پنداشت كه با حكومت فیلسوفان كلید جادوئی سعادت اجتماعی به دست می آید. اما بیش از یك قرن است كه گروهی از متفكران بر شرق و غرب فرمان می رانند. اما چون پاس جمهور مردم را نمیدارند حكومتشان هیچ یك از آرزوهای افلاطون را برنیاورده است. وانگهی هر جامعه به اخلاق و معنویتی نیازمند است كه بی وجود آن زندگی آدمی با زندگی بهائم تفاوت چندانی ندارد. غربی ها كوشیده اند با ایجاد مقامی غیر مسئول در راس قوای سه گانه حكومت، مرجعی معنوی ایجاد كند كه دور از قدرت سیاسی نیاز جامعه را از نظر وجود مقامی معنوی ارضاء كند اما در تحقق این آروز شكست خورده اند، زیرا این مقام، یا مانند ملكه انگستان وجودی كاملا عاطل و باطل از آب درآمده است یا مانند روسای جماهیر امریكا و فرانسه قسمتی از قدرت سیاسی را در دست دارد و ناچار دیگر نمی تواند قدرتی معنوی باشد. و ما كه در ایران این مقام را به صورت مرجع روحانی از دیر باز داریم چرا چنین آسان و ارزان از دست بدهیم؟
اگر روحانیت كار تبرعی نكند، اینكار را از چه كسی باید انتظار داشت؟ اگر شما كار مردم را به مردم وانگذارید به سراغ كه باید رفت؟ میشل فوكو، فیلسوف معاصر فرانسوی كه انقلاب اخیر ایران او را به وطن ما كشاند، می نویسد: «ایرانی ها حتی به قیمت جان خود در جستجوی چیزی هستند كه ما، ما دیگران، پس از رنسانس و بحرانهای بزرگ مسیحیت امكانش را فراموش كرده ایم، آن چیز" روحانیت سیاسی" است. می بینیم كه فرانسویان براین گفته می خندند ولی می دانم كه بیهوده می خندند.»
فرانسویان آزادند كه به گفته فیلسوف خودد بخندند یا نخندند، ولی ما ایرانیان بیاییم و گفته او را به این اعتبار كه متضمن تجلیل بزرگی از ملت ایران است، جدی بگیریم، یعنی حكومت را روحانی كنیم، نه این كه روحانیت را به حكومت برسانیم و با این كار آنان را به صورت صنفی درآوریم در شمار سایر صنف‌ها.
در این سالها درباره قدرت نفی تشیع یعنی نیروی اعتراضی و ضد دولتی آن زیاد سخن رفته است. اما این نكته كه به مسامحه گذرانیده شده است كه همین نیروی انقلابی هنگامی كه در زمان صفویان به قدرت سیاسی آلوده شد دیگر آن توان را نداشت كه صفویان را از نظر معنوی بر سایر سلسله های سلاطین امتیازی ببخشد. چنین است، تا به امروز سرنوشت تمام ایدئولوژی های انقلابی، كه تا زمانی كه در جبهه مخالف دولت، جنبه اعتراضی داشته اند. انقلابی بوده اند و همین كه به حكومت رسیده اند، دچار تباهی شده اند، اشكال كار در كجاست؟ در آنجا كه فراموش كرده اند كه قدرت سیاسی فقط در صورتی تباه كننده فساد انگیز نیست كه واقعا در دست تمام مردم باشد. در حقیقت قدرت سیاسی توده سمی است كه اگر به شماره افراد كشور تقسیم شد و میان همه آنان تقسیم كردید خصوصیت داروئی شفابخش دارد. هر گروهی كه سهم دیگران را بخود اختصاص داد، هم دیگران را از دارو محروم كرده و خود را مسموم ساخته است. اگر روحانیت كنونی ایران این توده سم را به خود اختصاص دهد سرنوشتی بهتر از اقران خود ندارد. كار روحانیت نباید آن باشد كه مستقیم یا غیر مستقیم حكومت كند. كارش باید آن باشد كه در جوار وظیفه الهی و اختصاص خود، در این امر نظارت كند كه حق به حقدار برسد، و چه حقی مهمتر و برتر از حاكمیت ملی. در واقع اگر این حق به همه افراد كشور رسید سایر حقوق نیر رسیده است. والا جمهور مردمان در حكم بردگانی خواهند بود كه اگر حاكم (یا گروه حاكم) حسن نیت داشته باشد، از راه لطف و مرحمت نان و آبی، صدقه وار، به ایشان می رساند، والا فلا.
اگر در قضیه تحریم تنباكو انقلاب مشروطیت، روحانیت خدمات ارزنده ای به ملت و پیشبرد حقیقت و معنویت كرد از آن رو بود كه بیرون از گود قدرت سیاسی بود، یعنی در جبهه اعتراض قرار داشت. در زمان نهضت ملی دكتر مصدق یك روحانی كه خواست در اعمال قدرت سیاسی سهیم باشد خدمت خود را در میان راه رها كرد.
عده ای از روحانیون می گویند: ما نمی خواهیم زمامدار باشیم بلكه می خواهیم در وضع قوانین و اجرای عدالت نظارت كنیم. می پرسم این نظارتها به چه صورتی خواهد بود.اگر نظارت بیرون از داشتن حق خاص در مجلس و دادگستری باشد (مانند نظارت نویسندگان در كشورهای دمكراسی در كار دولت، البته با اعمال نظر روحانی) این كار به بهترین صورت خود در جمهوری مطلق میسر است پس چنین كسانی منطقا باید حاكمیت بی قید و شرط ملت را بپذیرند و در راه تحقق آن بكوشند و یس از ان كه حكومت ملی مستقر شد، طبیعیترین امور نظارت معنوی كسانی است كه خود در ایجاد آن بزرگترین سهم را داشته اند. باید به مردم اعتماد كرد. و اگر منظور از نظارت داشتن، حق وتو در قوهء قانون گذاری یا اعمال اختصاصی قضاوت است این امر با موازین جمهوری مغایرت آشكار دارد. بدیهی است كه در حكومت دمكراسی اولا روحانیون مانند هر گروهی دیگر از افراد ملت، به نمایندگی مجلس و قضاوت و وزارت و صدارت خواهند رسید و اگر نظر اكثریت مردم را جلب كردند اكثریت مجلس نصیب آنان خواهد شد. باید گفت كسانی در قوای مملكتی ( قانون گذاری- قضائی- اجرائی) حق شركت اختصاصی می خواهند كه مطمئن اند از راه های دموكراتیك به این قوا دسترسی نخواهند یافت. گاندی پیشوای ملی ومذهبی هند از آن رو چنین مقامی یافت كه در آزاد كردن هند فعالانه شركت كرد اما طالب شركت در قدرت سیاسی به طور مستقیم یا غیر مستقیم نبود. بدین گونه بود كه صاحب بزرگترین نیروی معنوی قرن بیستم تا به امروز شد. و نیز در سایه دموكراسی مطلق بود كه هند در جهان كنونی بدین مقام معنوی و فرهنگی رسید(٤).
شما چون گاندی در آزادی ایران سهم بزرگی دارید. دنباله منطقی این خدمت آن است كه خانه از دزد نجات داده را به صاحبان اصلیش بسپارید و بازهم نظارت فرمائید كه اگر كسی از جاده صواب خارج شده به افشاگری بپردازید. بی آنكه قصد مقایسه در میان باشد لازم به یادآوری است كه سالها پیش، ارتش تركیه حكومت را از دست متجاوزان بیرون آورد ولی پس از پیروزی، حكمت را به غیر نظامیان سپرد و خود به سربازخانه بازگشت. آیا هوای پاك روحانیت فاقد چنین كششی است؟ و باز، در زمینه ای دیگر لازم به یادآوری است كه لنین نیز روسیه را از ستم تزارها نجات داد اما به جای آن كه حكومت را به مردم روسیه بسپارد، به گروه خویش، حزب بلشویك سپرد.دنباله منطقی این غصب حاكمیت ظهور استالین بود و قتل عام همه افراد با حسن نیت حزبی و سپس انبوه جنایت ها و فرهنگ كشی ها و خودسریها. فراموش نكنیم كه اتحاد جماهیر شوروی نیز از آغاز (چنان كه از نامش پیداست) جمهوری بود. اما چون این جمهوری براساس ضوابط و قواعد قبلی بنا شده بود. كلمه جمهوری در نجات ماهیت جمهوری معجزی نكرد. فراموش نكنیم كه استالین نیز نه دزد بود و نه بیگانه پرست نه قمار خانه دار و نه وطن فروش. سخن در نهاد و تشكیلات است كه بتواند كشوری را نجات دهد. در این مورد نه فرد، هر قدر مهم باشد- می تواند معجزی بكند، نه گفته ها و شعارهای دلنشین و نه احساسات برانگیخته شده، این ها تا هنگامی كه جنبه تخریبی داشته باشد بسیار مفید است و هنگامی كه سازندگی آغاز شد بسیار مضر. صمیمانه امیدوارم كه دستگاه روحانیت همیشه مانند این اواخر بیدار و هشیار باشد. بخصوص كه از هم اكنون فرصت طلبان غیر روحانی ( كه در همه جا هستند) بیش از آیات عظام سنگ جمهوری اسلامی را به سینه می زنند و طرفه آن كه ایشان مخالفت شما را با امپریالیسم آمریكا و انگلستان، هریك علی قدر مراتبهم تندروی، می دانند. تو خود حدیت مفصل بخوان از این مجمل. اینان در همه نهضت ها و حزبها و جمعیت ها حضور بالفعل داشته اند و دارند. و چون حراف و مغلطه گر و آب زیركاه و مزور و دروغ‌زن و دغلند، شناختن و راندنشان محال است. چنان كه از دیرباز حكومت های اسلامی را نیز آلودند. اكنون می پرسم در محدوده ضوابط و قواعد اسلامی چه تضمینی است كه بار دیگر معاویهها برعلیها، یزیدها بر حسینها و عباسیان بر مسلم ها چیره نگردند؟
خود شما پذیرفته اید كه هیچیك از جمهوری های اسلامی امروز الگوی حكومت آرمانی نمی تواند بود. شما خود هیچیك از آنها را برای اقامت موقت (حتی موقت) انتخاب نكردید. از نظر اقتصادی و اجتماعی نیزبازگشت به گذشته ممكن نیست. گویا قصد دارید با توجه به شخصیت بارز خود به این كالبد كهن حیات نوی بدهید. اما باید عرض كنم كه حسن نیت و شخصیت شما نمی تواند در اصلاح نهادهای غیردموكراتیك معجزی بكند. بازهم قصد مقایسه در میان نیست، اما از نظر ذكر شواهد تاریخی می گویم كه شخصیت حماسی و روحانی حسین (ع) در اصلاح نهادهای یزیدی تاثیری نكرد. در مقیاسی دیگر شخصیت ابومسلم در تشكیلات فرعونی بنی‌عباس خللی ایجاد نكرد و شخصیت لنین مانع از دیكتاتوری كمونیسم نشد.
در اهمیت نهادهای دموكراسی همین بس كه سالها و سالها تا هنگامی كه مردم جهان می پنداشتند كه دموكراسی از سوسیالیسم جدا نخواهد شد جاذبه، ماركسیسم جهان را زیر نفوذ داشت، اما همین كه با محاكمات مسكو این جدائی بر همگان آشكار شد و با حراز سلطه جوئی بزرگ كمونیستی، ماركسیسم روز به روز جاذبه خود را برای روشن بینان از دست داد.
از خدمت شما به كشور وخدمات روحانیون به نهضت مشروطه و خدمت آیت الله شیرازی در قضیه تحریم تنباكو هرچه بگوئیم كم گفته ایم اما این را نیز فراموش نكنیم كه در طی قرون متمادی در ایران و سایر كشور های اسلامی با وجود حضور و نفوذ صاحبان فتاوی، ستمهای بیشمار، گاه با سكوت، گاه با تائید این صاحبان فتاوی صورت گرفته است. پس باید به دنبال نهادها و تشكیلاتی بود كه ضمن پاسخگوئی به نیازهای اقتصادی و اجتماعی این قرن راه را برتباهی ببندد. و آن هیچ نیست جز جمهوری مطلق. و بی هیچ قید وشرطی.

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی كن و سرحلقه رندان جهان باش

تكرار كنم كه قواعد معیشتی اسلامی(سیاسی-اقتصادی-اجتماعی) برای حل بحران های امروزی كافی نیست و باز تكرار كنم كه این نظر موجب نمی شود كه من رسالتی را كه روحانیون از نظر تبلیغ مسائل الهی و دینی و نیز رسالت رفع ستم و افشاگری‌های اجتماعی و نیز تبلیغ اخلاق و معنویت به عهده دارند انكار كنم. نویسنده این نامه نه تنها منكر این همه نیست، بلكه آنها را ارج بسیار می نهد. و تردید نیست كه در دموكراسی فردای ایران، ملت همه این مواهب را قدر خواهد شناخت و در پیشبردش خواهد كوشید. اما با بنیادهای انسانی و جهان شمول دموكراسی و سوسیالیسم چه باید كرد؟
مثلا در این كه در یك كشور آزاد و خودمختار كه عقل سلیم برآن حكمفرماست نباید قمارخانه وجود داشته باشد تردیدی نیست، ولی حكیمی مانند شما خوب می داند كه قمار واقعی در بانكها و مؤسسات اقتصادی و بورسها صورت می گیرد. چه تضمینی هست كه جمهوری اسلامی این قمارهای واقعی را ازمیان خواهد برد و راه را بر سوسیالیسمی انسانی خواهد گشود. از نظر حل مشكلات اقتصادی، ماركسیسم هیچ عیبی ندار جز این كه با قواعد و ضوابط پیش ساخته به میدان می آید. هنگامی كه جمهوری اسلامی بخواهد با همین سلاح به میدان بیاید چگونه بدان پاسخ می دهد؟ خواهید فرمود ماركسیسم با زور به میان اجتماع می آید و ما با اقناع. من تردیدی ندارم كه شخص شما راست می گوئید اما باز به این مسئله برمی گردیم كه در صحنه اجتماع تضمین های نهادی لازم است نه شخصی.
همچنین است مسائل مربوط به مبانی دموكراسی. بازهم برحكیمی مانند شما پوشیده نیست كه نهاد دموكراسی، نهادی است بیرون از قواعد اخیر پرورده شده است، چرا خود را از این دست‌آورها محروم کنیم. تردید ندارم كه شما همه این ها و بسیارچیزهای دیگری را بسی بهتر از من میدانید ولی نگفتن آن را گوئیا مصلحت وقت می بینید. می خواهم عرض كنم كه هیچ مصلحتی برتر از ابراز حقیقت نیست و از آن گذشته با رشدی كه از نظر سیاسی ملت ایران در این اواخر یافته است بالاترین مصلحت باز گفتن عین حقیقت است.
بار دیگر به بحث درباره آفتی به نام قدرت برگردم. این آفت چنان است كه تفاوت اسلام با مسیحیت و هر دین دیگر را آنجا كه مربوط به حكومت است، به یكباره می‌شوید. چون اسیدی كه چند فلز متفاوت، همه را در خود حل می كند. امپراتوری عثمانی بدان سبب كه اسلامی بود امتیازی بر سایر امپراتوریها نداشت. در تاریخ قدیمتر عباسیان بدان سبب كه اسلامی بودند معنوی تر از ساسانیان نبودند و صفویان بدان سبب كه شیعه بودند امتیازی بر هخامنشیان نداشتند. سلاطین عثمانی، بنام خلیفه حكومت می كردند . ناصرالدین شاه نیز خود را پادشاه اسلام پناه می دانست. پس چه بهتر كه یك بار برای همیشه معنویت اسلام را چون ارزشی برین از قواعد حكومتی و معیشیتی جدا كنیم و با این كار با حفظ و رواج معنویت شیعی، راه را برای ورود دستاوردهای دموكراسی و سوسیالیسم و پالایش آنها و ارزش گذاری آنها (و نه قبول بی چون چرای قاعده ای كه در جای دیگر معتبر است) باز بگذاریم.
كسانی می گویند كه روحانیت می خواهد در قواعد كهنه، با توجه به پیشرفت های قرون اخیر اصلاحی بوجود آورد. اگر این اصلاحات در چارچوب ضوابط معیشتی و حكومتی اسلامی باشد، به دلائلی كه عرض شد سرنوشتی بهتر از "رفرم" مسیحیت نخواهد داشت. امروز كشیش‌های پروتستان از نظر سیاسی مترقی تر از كشورهای كاتولیك به شمار نمی آیند.
اضافه براین مراتب، رفراندم بلافاصله پس از سقوط رژیم استبدادی (اگر لازم باشد) مفید است. اما برای خواستن عقیده مردم درباره حكومت آینده - با تصریح صفت خاص یا با حفظ قواعد و ضوابط معین- یكسره خطاست، به دلائل زیر:
اولا- این نوع رای گیری به گذرانیدن قراردادهای نفتی و كنفوانسیون های یك جانبه (مانند آلمان به كنفوانسیون وین درباره مصونیتها، كه شخص آیت آلله خمینی بر تصویب آن اعتراض كردند) از مجالس مقننه بی شباهت نیست، با یك ماده « واحد» قراردادی را كه كمتر كسی از كم و كیف آن خبر دارد از تصویب می گذارنند. استفاده از این شیوه شایسته مقامات روحانی نیست.
ثانیا- عبارت " جمهوری اسلامی" اصطلاحی است بسار مبهم كه هركس از آن برداشتی منطبق با افكار خود دارد. به طوری كه كمتر دو نفری می توان یافت كه از آن استنباط واحدی داشته باشند.
ثالثا- ملت ایران كه سه هزار سال است در استبداد مدام و بیست و پنج سال است كه در مختنق ترین سكوتها به سر می برد، از نظر فكری آن آمادگی را ندارد كه بتواند در امری چنین مهم تصمیم آنی بگیرد. آینده سازی كار مشترك فرزانگان ملت و خود ملت است. در سال های سیاهی كه گذشت رابطه فرزانگان (متفكران، روشنفكران، نویسندگان، هنرمندان) با ملت كاملا قطع بود. فرزانگان را یا كشتند یا تبعید كردند یا به ترك اجباری خانمان واداشتند یا در سیاهچال محبوس كردند یا مجبور به سكوتشان كردند. سانسوری استالینی ( كه به كمك شاگردان پیشین استالین تحمیل شد) امكان هیچگونه روشنگری و افشاگری نمی داد. ملت كه باید سخن همه فرزانگان خود را بشنود تا بعداً بتواند، بانگ شوم تملق را در پست ترین صور خود بشنود [کذا]. تنها گروهی كه حق سخن تمام داشت مشتی خائن و متملق و بیمار روانی و بیگانه پرست بودند. سخن حق یا كم بود یا گم. تنها در این اواخر یكی دو تن متفكرانی كه ایدئولوژی مذهبی داشتند امكان یافتند كه سكوت دهشتناك ایران را از زاویه سیاسی بشكنند(٥). برای فرهنگ، جزاین، مطلقاً سخنگوئی نبود. اكنون من می پرسم: آیا این سخن كم در جوار آن همه یاوه بافیهای دستگاه و در زمینه آن سكوت مرگبار، برای آمادگی سیاسی و اجتماعی ملت كافی است؟
چاره آن است كه بلافاصله پس از سرنگونی رژیم، حكومتی با شركت همه احزاب و جمعیت ها و گروه های ملی تشكیل شود ( تعریف ملی بودن را ممكن است كنگره ای متشكل از قضات سراسر كشور به دست دهد) آزادی بلاشرط بیان و آزادی اجتماعات را ترویج كند و در مدتی كه از حدود یك سال تجاوز نخواهد كرد راه را برای تصویب قانون اساسی جدیدـ كه همه آن جمعیت های ملی اصولش را تهیه كرده اند- باز كند. در این صورت است كه بد و نیك ایدئولوژیها و دیدگاه ها بر ملت روشن خواهد شد و مردم خواهند توانست آگاهانه و آزادانه در سرنوشت خود شركت كنند.
آزادی اگر با آگاهی همراه نباشد به ضد خود تبدیل می گردد. در زمینه آگاهی باید به مردم چیزی داد و چیزی گرفت. و چیزی كه می گیریم متناسب است با چیزی كه به آنان دادهایم (٦).
رابعا- امروز از روزهای اوج نهضت انقلابی همه گروه هاست و در نتیجه روز اوج احساسات. احساسات برای جنگ با دشمن مشترك صددرصد مفید است و برای ساختن جامعه آیند صددرصد مضر. چه بسا مردم ساده دل متوجه نبشاند، اما اگر فرزانگان ملت بدین نكته توجه نكنند وظیفه ملی خود را را به تمام انجام نداده اند. در كنار این احساسات تعصب هم هست. تكرار كنم كه از هم اكنون فكلی ها و غیرفكلی های از همه جا رانده كه یا می خواهند از پرتو نام شما استفاده كنند و به نوائی برسند (اینان در احزاب و دسته های دیگر نیز بخت خود را آزموده اند) یا می خواهند كهنه ترین افكار را به نام مذهب رواج دهند . سنگ مریدی شما را به سینه می زنند . اینان بی تردید مورد تائید آن جناب نیستند . اما برای شناسائی آنها- وهمه آنها- ازادی بیان لازم است.
خامسا- اجازه فرمائید لحظه ای نیز به وكالت از طرف اقلیت های زردشتی و كلیمی و عیسوی عرض كنم كه مذهب تشیع بیش از هزار سال است كه در ایران، از زوایای گوناگون تبلیغ شده است. شرط انصاف نیست كه فرزندان یپرم مشروطه پرست و امثال آنان از تبلیغ عقاید سیاسی و اجتماعی خود، در زمانی مناسب قبل از رفراندم، محروم گردند.
سادسا- توده های مردم كه در جریان انقلاب لزوما همه قوای خود را به كار می برند پس از به ثمر رساندن انقلاب، چون پهلوان از میدان برون آمده، سخت نیازمند آرمیدان اند. این استراحت آنان را تلقین پذیر می سازد.چنین است كه پس از هر مدی یا جذر جریانی انقلابی روبروئیم. معمولا كسی كه از این وضع استفاده می كند آیت الله خمینی نیست: كسانی از این خلاء و آرمیدگی استفاده می كنند كه فقط تشنه قدرت اند و بس. چنین است كه پس از آن همه جوش و خروش انقلاب فرانسه ژنرال ناپلئون به میدان می آید. خروش انقلاب اكتبر دیكتاتوری سیاه استالین را به دنبال دارد. انقلابیون حماسه آفرین الجزایر خود را تسلیم بومیدن می كنند. و مردم ویتنام و كامبوج پس از آن قهرمانی ما اكنون با دهانهای باز ناظر قدرت نمائی و بلاهت‌های گروه‌های حاكم خویش‌اند. و چنین است كه فرزانگان و مخصوصا رهبران سیاسی، برای ایجاد پادزهر این جریان مسئولیتی خطیر دارند. اینجاست كه مخصوصا تخریب بنای كهنه دیروز و ساختن بنای فردا باهم یكی می شود و این دو اندیشه با هم جوش می خورد.
آنچه می تواند عذرخواه كشته نشدن فرزانگان در این پیكار گرم و خونین باشد آن است كه ضمن كمك به فروریختن بنای كهنه، عقاید خود را درباره برپائی بنای آینده، شرافتمندانه و بدون بیم و هراس با ملت در میان گذارند و اگر این فرصت فراهم نباشد عدالت مخدوش خواهد شد و بنای فردا فاقد همه اركان خود خواهد بود.
ویران كردن بنای كهنه و برپا سختن بنای فردا در واقع طرحی است واحد و جدائی ناپذیر. به عبارت بهتر انقلاب واقعی آن است كه خراب كنندگان بنای ستم طرح روشنی از جامعه آزاد و عادلانه فردا در پیش چشم داشته باشند. هرچه این طرح، آرمانیتر باشد وبه نسبتی كه همه گروه های حق طلب آرمان خود- و شركت واقعی خود را در ساختن این آرمان- در آئینه انقلاب ببینند. انقلاب كامل تر، موفق تر و آینده سازتر خواهد بود. والا با جانشینی طبقه ای به جای طبقه دیگر سروكار خواهیم داشت و حكایت همچنان باقی... و همچنان كه گفتم حسن نیت و پاكدامنی رهبران طبقه جدید، در چنبر پیچ واپیچ روابط اجتماعی، معجز زیادی نخواهد كرد. قلمرو تاثیر رهبران اندك نیست. اما تاریخ نیز قوانین خاص خود را دارد. اگر راست است كه تاریخ ساخت افراد بشراست. این نیز راست است كه همه افراد بشر در وجود رهبران خلاصه نمی شوند.
البته بسیار پیش آمده است كه ملتی تجسم آرزوها و آرمان خود را در وجود یك شخص دیده است. در این حال مسئولیتی بسیار سنگین بر دوش چنین كسی نهاده می شود. تاكنون كمتر كسی از این قهرمانان آن انصاف را داشته است كه پس از تحمیل قدرت آنچه را مربوط به مردم است به مردم بازگرداند. چنین است كه تابه امروز قهرمانان تنها خود را قوی خواسته‌اند و از این نكته غافل بوده اند كه هرچه قهرمانان قوی تر، ملت ضعیفتر- و برعكس. تنها یكی از قهرمانان قرن بیستم از بیان این حقیقت خودداری نكرد كه جمع مردمان چیزی بیشتر از نبوغ قهرمانان دارند. اما افسوس كه پس از رسیدن به قدرت، گفته خود را از یاد برد. و شما، از نظر داشتن سمت روحانی می توانید به این حقیقت جامه عمل بپوشانید و تضاد رابطه ملت و دولت را به سود ملت. ازمیان بردارید. باشد كه این بار گروهها و تودههای مردم از شركت در تعیین سرنوشت خویش معاف نشوند.
باتوجه به آنچه گذشت، استدعای دیگر من آن است كه شما در افتتاح جلسه های دیگر گفتگو در كلیه مواردی كه مربوط به سرنوشت كشور باشد، پیشقدم باشید. در اینجا باید به یك پرسش مقدر جواب بگویم: آیا گفتگو درباره این گونه مسائل در صف مبارزان جدائی نخواهد انداخت؟ پاسخ بی تردید منفی است، زیرا:
١ - كلیه حق طلبان و دشمنان استبداد، از هر دسته و هر گروه، بی آن كه گفتگوئی صورت گرفته باشد. رهبری سیاسی آن جناب را بی هیچگونه قید و شرطی تا حصول پیروزی پذیرفته اند (یكی از این افراد نویسنده این سطور). هركدام به سهم خود در اجرای این پیمان نانوشته پای می فشاریم. گفتگوی دوستانه اولا این پیمان را استوارتر خواهد كرد. ثانیا مقدمه ای خواهد بود برای توافقهای بعدی گروهها و جمعیتها.
٢- تمام نهضت هائی كه در قرن بیستم به پیروزی رسیده اند بر مبنای تشكل جمعیتها و گروه های گوناگون حق طلب در یك جبهه مشترك تكوین یافته اند. لازمه وجود جبهه آن است كه هریك از اعضای جبهه، ضمن اجرای شعارهای مشترك و تعقیب هدف مشترك سیاسی، موجودیت فكری و فرهنگی خود را حفظ كند. نه این كه همه اعضاء دریك ایدئولوژی حل شوند.
٣- بحث و گفتگو كه لازمه اش گرد هم آمدن است دلها را به هم نزدیكتر خواهد كرد. تردید ها را مبدل به یقین خواهد كرد، سوءتفاهم ها را خواهد زدود. سهوها، و اشتباهاتی را كه چون موریانه بنای فردا را سست می كند از میان خواهد برد، مردمان آگاهی بیشتری خواهند یافت و شكاكان، تجدید ایمان خواهند كرد. تكروان خود را تنها نخواهند یافت و نیرو های خود را در خدمت جمع خواهند نهاد، بی پناهان پناهی خواهند یافت و همه و همه نیرومندتر خواهند شد. تشكیل جبهه مشترك یعنی ساختن بناءی با چند ستون و هرچه ستونها پابرجاتر. بنای اصلی استوارتر.
٤- خوب یا بد هیچ ملتی یكپارچه نیست و در ایران نیز هم اكنون اختلاف اندیشه میان گروه ها و جمعیت های مبارز و حق جوی وجود دارد. اگر هر جمعیت در پیله افكار خود بماند جدائی عمیق تر خواهد شد و كار ساختن فردا دشوارتر. اما اگر گفتگو در میان باشد بسیاری از جدائی ها زدوده خواهد.« انقلاب بدون جدل و گفتگو ممكن است پیروز شود. اما محال است كه بدون آن قوام و ادامه یابد» (٧).
بر نقطهء زخم‌پذیر یك نهضت اگر دوستان انگشت نگذارند دشمنان خنجر خواهند گذاشت. دوستان عیب كار را می گویند تا آنچه اصلی و اساسی است نجات یابد و دشمنان از كاه كوه خواهند ساخت تا آنچه اصلی و اساسی است نابود گردد. شك نیست كه دشمنان داخلی ملت یا این كه زخم های مهلكی خورده اند. چون گرگ زخم خورده در كمین فرصت اند. وانگهی ایران به سبب موقعیت خاص خود همیشه در معرض دسیسهكاری دولت های قوی بوده و هست . این امر كه همه دولتها اعم از كاپیتالیستی یا كمونیستی در اختناق ایران بر یكدیگر سبقت گرفته اند بسیار پر معنی است. در آینده نیز اینان خواهند كوشید تا آنچه را موجب اختناق مردم ایران است تقویت كنند و آنچه را مایه آزادی و آگاهی اوست بكوبند. پس مردم این دیار اگر كاملا هوشیار نباشند نابود شده اند. تجربه های مكرر تاریخی نشان داده است كه اگر ملتی در كل وجود خودآگاه و بیدار باشد با هر خطر نظامی و ضد فرهنگی مقابله خواهد كرد و این همه تنها در یك دموكراسی بی قید و شرط بدیت می آید و بس. لازمه آگاهی و بیداری دست یافتن به فرهنگی وسیع است و فرهنگ واقعی تنها در محیطی كاملا آزاد می شكند و با هر قیدی می پژمرد.
اگر هسته های امید بخش آزادگی و آزاد فكری در گفته های شما نمی بود. هرگز این نامه را به عنوان آن جناب نمی نوشتم. هراس من از كسانی است كه تا دیروز می گفتند بیائید با كمك مذهب، ملت را بر ضد دشمن مشترك به حركت درآوریم فردا هر گروهی در بیان عقاید خود آزاد خواهد بود و امروز، به جای این كه به حرف من و امثال من گوش كنند در فكر دوخت لباس وكالت و وزارت اند.
تردیدی نیست كه روزی، مردم ستم كشیده و اهانت دیده ایران پیوند مبارك سوسیالیسم و دموكراسی را در پرتو اخلاق و معنویت جشن خواهند گرفت زیرا بودنی خواهد بود و شدنی خواهد شد. منتها اشاره شما، به سبب شخصیت بارز استثنائیتان ، برگزاری این جشن را بسیار به جلو خواهد آورد و ریختن بسیاری اشكها و تلف شدن بسیاری نیروها را مانع خواهد شد.

مصطفی رحیمی
دهم دیماه ١٣٥٧



توضیحات
(١) - به عبارت دگر این مبحث با دعوای "حکومت مشروطه" و "حکومت مشروعه" در صدر مشروطیت آعاز شد و همان وقت نیز پایان یافت، یعنی افکار عمومی و مجلس وقت " حکومت مشروعه" را نپذیرفت.
(٢) - در بحثی دقیقتر باید گفت: اگر کلمهء «توده» به معنای همهء مردم است، در اینجا کلمه ای است زائد. زیرا دموکراسی یعنی حکومت همهء مردم، و اگر به معنی قسمتی از مردم است همان عیبی را دارد که گفته شد.
(٣) - در فرض مهم نیست که جامعهء روحانی قدرت را بطور مستقیم اعمال کند یا بطور غیر مستقیم. مهم دردست داشتن قدرت است.
گرچه تیراز کمان همی گذرد
از کماندار بیند اهل خرد
(٤) - پرواضح است که هند ( و هیچ کشور دیگری) به عنوان الگوئی آرمانی پیشنهاد نمیشود. زیرا که اگر هند در زمینهء دموکراسی پیشرفتی چشمگیر داشته است، بر عکس در زمینهء اقتصاد، از اصول سوسیالیسم پیروی نکرده است.
(٥) - نکته آن که عقاید این متفکران بدون برخورد با انتقاد و بطور یک جانبه انتشار یافت. کسی از آنان انتقادی نکرد، زیرا اولاً آزادی مباحثه نبود و ثانیا کسانی چون من میگفتیم که اگر از اینان انتقاد کنیم، آنان را در برابر حکومت ستم ( که اینان به مبارزه با آن برخاسته بودند) تضعیف کردهایم. چنین شد که مثلا مسئله غربزدگی با مغلطهها و سوء تعبیرهای فراوان اشاعه یافت.
(٦) - در این زمینه خوانندگان را رجوع میدهم به مسئله مهم رابطهء ملت و روشنفکران، رابطهء فرهنگ و مردم. مسئلهء تأثیر فرزانگان در جامعه، رابطه توده و پیشتاز و مانند آنها.
(٧) - مضمون این گفته از آلبر کامو است.



دوشنبه ٢٥ دیماه ١٣٥٧، روزنامهء آیندگان، شماره ٣٢٦٤، سال یازدهم


در خدمت وخيانت روشنفكران مقاله اي درباره خليل ملكي








۱۳۸۶ بهمن ۱۹, جمعه

عراق:معنای موفقيت اينجا هرروز 20 کودک می ميرند، 7 کودک در هر اتاق


عراق:معنای موفقيت
زندانی ها مرا به یاد عکس های مردانی انداختند که در جنگ جهانی اول بینایی خود را در اثر گاز از دست داده بودند ,اينجا هرروز 20 کودک می ميرند، 7 کودک در هر اتاق, http://www.roshangari.net/ روشنگری: ,بخش اول, مقاله پاتريک کابرن تحت عنوان ,عراق: معنای موفقيت. بازگشت به فلوجه, درج شد. سرهنگ فيصل، مردی که بنا بر بخش اول گزارش، افتخارش خدمت در گارد ويژه صدام تا آخرين لحظه است، 11 بار در جبهه جنگ با ايران شرکت داشته، بعد با شورشيان صدامی در فلوجه عليه آمريکايی ها جنگيده، و حالا با برادرش، ابو معروف، در جبهه آمريکاقرار گرفته، نويسنده را به گردش در شهرجنگ زده می برد، جايی که نظريه های نئوليبرالی بدون هر مانعی به آزمايش گذاشته ميشوند: به قميت جان کودکان جنگ زده. گزارش را که آزاد ترجمه شده ميخوانيم. بازگشت به فلوجه پاتريک کابرن اينديپندنت. دوشنبه 28 ژانويه 2008 ورود به فلوجه از هرشهر ديگری در جهان دشوارتر است. من در جاده ی بغداد - فلوجه 27 ايستگاه بازرسی را شمردم که سربازان و پليس کاملا مسلح در آن مستقر بودند. دکتر کمال در بيمارستان فلوجه به من می گويد: محاصره ی فلوجه،کامل است. او داشت با سيمای درهم رفته ليست کمبودهايش را تنظيم ميکرد که شامل همه چيز بود: از دارو و اکسيژن گرفته تا برق و آب سالم. شهر بعد از حمله نيروهايی آمريکايی در نوامبر 2004 که بخش اعظم آن را به ويرانه ای تبديل کرد، از جهان خارج جدا شده است. ديوارهای سوراخ سوراخ شده از گلوله و ساختمان هايی که به تلی از قطعات سيمانی تبديل شده اند، به خيابان ها حالتی داده اند که گويا جنگ تنها چند هفته قبل تمام شده است. من به تماشای پل کهنه ی روی رود فرات رفتم که اجساد سوخته دو مامور امنيتی آمريکايی وابسته به بخش خصوصی رااز نرده های آهنی آن آويزان کرده بودند - واقعه ای که به جنگ اول فلوجه منجر شد. پل يک طرفه هنوز آنجاست و مشرف به آن بقايای ساختمان های بمباران شده يا به توپ بسته ای شده ای قرار دارد که سقف های ويران آن ها روی خيابان ها سايه انداخته و شبکه های آهنی زنگ زده قطعات سيمانی آنها را بر جای نگه داشته اند. رئيس پليس فلوجه سرهنگ فيصل اسماعيل حسن الزبيعی تلاش ميکرد به من نشان دهد شهرش در حال بازسازی است. وقتی مشغول تماشای پل بوديم، جمعيت کوچکی گرد ما جمع شدند و پيرمردی که کت قهوه ای پوشيده بود فرياد زد: , ما برق نداريم. ما آب نداريم., بقيه حرف او را تاييد کرده و گفتند شهر روزی يک ساعت برق دارد. سرهنگ فيصل گفت او در مورد برق و آب کاری نميتواند بکند، اما به مردی قول داد که سيم های خاردار بيرون رستوران او را بردارد. فلوجه ممکن است اندکی از گذشته بهتر شده باشد، اما راه درازی در پيش دارد. پزشکان بيمارستان تاييد کردند در 6 ماه گذشته، از زمانی که شوراهای بيداری نيروهای القاعده را از شهر رانده اند، تعداد کمتری تير خورده و قربانی انفجار بمب به بيمارستان آورده ميشود، ولی مردم هنوز با وحشت به خيابان می آيند گويی ميترسند هرلحظه تيراندازی آغاز شود. سرهنگ فيصل افسر سابق نيروهای ويژه صدام، با مسرت تاييد ميکند قبل از اينکه رئيس پليس شود:, مشغول جنگ با آمريکايی ها بودم,. برادر او ابومعروف يکی از فرماندهان سابق چريک ها، کنترل 13000 جنگجوی ضد القاعده , شوراهای بيداری, فلوجه و اطراف آن را برعهده دارد. سرهنگ تاکيد ميکند خيابانهای فلوجه حالا کاملا امن هستند، اما ماشين او با سرعت حرکت ميکند و يک پليس آن را می راند که سرو صورتش را با نقاب سفيد پوشانده است. بالای خودرو يک مسلسل قرار دارد که ماشين هايی را که از روبرو می آيند رمانده و به کنار ميراند. ايستگاه پليس بزرگ است و با دست اندازهای روی زمين و بسته های سيمانی محافظت می شود. همينکه به داخل حياط وارد شديم، متوجه شدم جنگ عليه القاعده ممکن است تمام شده باشد، ولی دستگيری ها ادامه دارد. در گوشه ای از ايستگاه پليس يک صف 20 نفری از زندانيان نمايان شدند که چشمان شان را با چشم بند سفيد پوشانده بودند و هرکدام لباس زندانی جلوی خود را گرفته بود. زندانی ها مرا به ياد عکس های مردانی انداختند که در جنگ جهانی اول بينايی خود را در اثر گاز از دست داده بودند و کورمال کورکان پشت تنها کسی که ميتوانست ببيند راه می رفتند. اينجا کسی که می توانست ببيند، نگهبان زندان بود. در خيابان اصلی ساختمان های جديدی هست. من قبلا عادت داشتم در يک رستوران کبابی که حاجی حسين خوانده می شد و يکی از بهترين ها در عراق بود غذا بخورم. بعد در جريان اشغال متوجه شدم نگاه های خصومت آميز را به خود جلب ميکنم. مدير رستوران توصيه کرد شايد امن تر باشد در طبقه بالا در يک اتاق خالی غذا بخورم. اندکی بعد از آن رستوران زير بمباران های آمريکايی ها ويران شد. حالا دوباره آن را با زرق و برق ساخته اند و به نظر می رسد کارو بارش گرفته است. زمانی جمعيت فلوجه 600000 نفر بودند ولی هيچيک از مقامات شهر نمی داند حالا چقدر باقی مانده اند. سرهنگ فيصل به سرمايه گذاری اميدوار است و ما را به يک ساختمان جديد سفيد می برد که ,مرکز توسعه بازرگانی فلوجه Fallujah Business Development Centre, خوانده می شود و حوزه ای در وزارت امورخارجه آمريکا منابع مالی آنرا بخشا تامين ميکند. سربازان بلند قد آمريکايی برای کنفرانس در رابطه با توسعه تجاری نگهبانی ميدادند. يکی از مشاوران يونيفرم پوش آمريکايی با حالتی نويددهنده گفت: ,[اين مرکز] تاکنون يک سرمايه دار آمريکايی را جلب کرده است., يک افسر ديگر آمريکايی گفت: ,اسم من سارا ست و در حوزه عمليات روانشناسی فعاليت ميکنم., او با غرور راديوی جديدا تاسيس شده فلوجه را به ما نشان داد. در انتهای ديگر شهر ما از يک پل آهنی گذشتيم که حدود 1930 ساخته شد و حالا تنها راه پيوند با ساحل دوردست فرات است. نيم مايل پائين تر، يک پل مدرن هست ولی نظاميان آمريکايی آن را گرفته و محلی ها می گويند از آن برای پارک ماشين استفاده ميکنند. در بخش دور دست پل، بعد از نيزارهايی که مردم در جريان حمله سال 2004 تلاش ميکردند در آن پنهان شوند، در يکطرف جاده ساختمانی است که با بمب ويران شده است. در طرف ديگر بيمارستانی است که فرماندهان آمريکايي، کارکنان آن را متهم ميکردند بطور سيستماتيک در مورد تعداد قربانيان بمبارانهای آمريکا بزرگنمايی ميکنند. وقتی پرسيدم بيمارستان چه کم دارد، دکتر کمال با حالت فرسوده گفت: , دارو، سوخت، برق، ژنراتور، سيستم تصفيه آب، اکسيژن و وسايل پزشکی,. آدم نمی توانست از اين فکر احتراز کند که شايد بهتر بود مباشران آمريکايی به جای مرکز توسعه بازرگاني، به بيمارستان ارسال می شدند. سرهنگ فيصل گفت اوضاع دارد بهتر ميشود ولی فرياد يک زن سياه پوش برخاست که ميگفت بچه های آنها دارو و درمان ندارند. يک نفر گفت: ,اينجا هرروز 20 کودک می ميرند، 7 کودک در هر اتاق, پزشکان گفتند آنها هرچه در توان دارند ميکنند تا به بيماران شان کمک کنند. مادری که بچه اش را قنداق ميکرد گفت: , آمريکايی ها به ما هيچ چيز ندادند، آنها برای ما فقط ويرانی به بار آوردند.,
*توضيح تصوير اشاره نويسنده به تصاوير مشهوری است از سربازان مجروح شده بوسيله گازهای سمی در جنگ جهانی اول که در اين صفحه نمونه ای از آن مربوط به سربازان انگليسی در سال 1918 ديده ميشود. در فلوجه از فسفر سفيد به عنوان سلاح جنگی استفاده شد. بعد از انتشار فيلم مستند معروف تلويزيون ايتاليا در مورد استفاده ازاين سلاح در هردو حمله به فلوجه، ارتش آمريکا نخست استفاده از آن را انکار، و بعد از شهادت سربازان آمريکايی تاييد کرد، ولی آنرا يک ,وسيله مشروع, برای روشنی انداختن بر موضع دشمن خواندکه در تناقض با گزارش سربازان آمريکايی بود. استفاده از گاز به عنوان سلاح در جنگ اول از همان سال اول نخست توسط فرانسوی ها، سپس آلمانی ها و بعد انگليسی ها صورت گرفت و در سالهای بعد جنگ به يک سلاح عادی تبديل شد. با وجود اين عليرغم مرگبار بودن اين سلاح و وحشتی که بوجود آورد، و عليرغم اينکه طرف های جنگ رسما مقيد به هيچ اصلی نبودند، مجموعه قربانيان اين سلاح همه جبهه ها حدود80000 نفر تخمين زده شده است. در حاليکه دولت ويتنام در سال 2006 تعداد قربانيان گاز ديوکسين مورد استفاده در اين جنگ را 4000000 نفر اعلام کردو غلظت گاز ديوکسيد در نواحی مورد استفاده شده در ويتنام هنوز 100 برابر سطح استاندارد است، اين در حالی است که کنوانسيون ژنو، که بعد از جنگ اول در سال 1925 امضا شد، استفاده از گازهای سمی در جنگ را ممنوع کرده بود. تنها در در فاصله سال های 67- 1961 بعد از تصويب اين کار توسط جان اف کند، 7.750.000 ليتر گازهای هيبريسيد روی ويتنام ريخته شد.[ويکی پديا] اساسا جنگ ويتنام در صنعت توليد سلاح های شيمايی کشتار جنگی انقلاب ايجاد کرد و بسياری از نوآوری ها و انواع جديد سلاح های شيميايی طی اين جنگ و برای استفاده در ويتنام ساخته شد و شرکت مونسانتو، همان شرکتی که در راس توليد دانه های ژنتيکی قراردارد، از توليد کنندگان مهم آن بود. ويکی پديا تعداد قربانيان حمله شيميايی صدام به حلبچه را 5000 نفر و شمار ايرانيانی را که در معرض حملات شيمايی صدام قرار گرفتند 100 هزار نفر ذکر کرده است. طنز تلخ اينکه صدام در حلبچه از همان فسفر سفيد استفاده کرد که در فلوجه مورد استفاده قرار گرفته است. هنگام حمله به فلوجه، برخی مدافعان جنگ عراق در مقابل اعتراضات گسترده مدافعان صلح، کشتار تکان دهنده اين شهر را چنين توجيه ميکردند که اين حمله عليه همان نيروهای ,سنی, صورت ميگرد که به صدام وفادارند و کشتارهای شيعه و کرد را به راه انداختند. يعنی همان شورشيانی که سرهنگ فيصل و برادر او ابومعروف آن ها را نمايندگی ميکنند.
*منبع
http://www.independent.co.uk/news/world/middle-east/return-to-fallujah-774846.html *بخش اول http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20080131004034.html 03:41
نظر شما
نام (اختیاری)ای-میل (اختیاری)متن
بازگشت
آخرين مطالب مرتبط در روشنگرى: عراق:معنای موفقيت 2008‑02‑06 13بهمن :افزايش تلفات دو حمله ديروز به بازارهاى بغداد به 98 کشته و 208 زخمى 2008‑02‑02 12بهمن :شمار نظاميان امريکايى کشته شده در عراق به سه هزار و نهصد و چهل و سه نفر رسيد. 2008‑02‑01 11بهمن :5 ميليون کودک يتيم در عراق 2008‑01‑31 11بهمن :موسسه نظرسنجى (ORB)در لندن :در جنگ عراق از مارس 2003 تا اوت 2007يک ميليون و سى و سه هزار نفر کشته شده اند 2008‑01‑31

زنده وجاويد باد شهداي 19 بهمن 1349

گرامي باد خاطره جانباختگان سياهكل براي آزادي استقلال و سوسياليسم


































اردوگاه هفت، سری ترین بازداشتگاه آمریکا در زندان گوانتانامو،کشف شد


آفتاب: ارتش امریکا به داشتن بازداشتگاهی سری در زندان گوانتانامو اعتراف کرد که حتی برخی از افسران ارشد مسئول این زندان نیز از وجود آن بی اطلاعند. شبکه تلویزیونی فاکس نیوز مدعی شد، طبق اظهارات فرمانده ارشد عملیات بازداشتی گوانتانامو، این بازداشتگاه که به اردوگاه هفت مشهور است، برای نگهداری از پانزده زندانی بسیار خطرناک ساخته شده است. مقامات ارتش امریکا دلیل جدا کردن این پانزده نفر از سایر زندانیان را حفاظت از جان سایر زندانیان و جلوگیری از حملات تروریستی به ساختمان اصلی زندان توصیف کرده اند!

۱۳۸۶ بهمن ۱۵, دوشنبه

غارنشين‌های کوه‌ مکفيله در الخليل بی بی سی

ميتوان تصور نمود در قرن 21 ملتي حاضر هستند در غار زندگي كنند ولي سر زمين
? آبا اجدادي خود را ترك نكنند
براي مردم فلسطين و مقاومت شان در مقابل تمام شدائد كه توسط دولت اسرائيل
اعمال ميشود حد و حدودي وجود ندارد