۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

"باغ سنگی" در پناه زنی بی پناه منصوره شجاعی / عکس : علی گلشن-20 آبان1387


مدرسه فمینیستی:

آن زمان که شاه وحسن ارسنجانی دست در دست هم انقلابی چنان "سفید " را طراحی می کردند که رد پایی از توده های مردمی در آن یافت نمی شد و با این انقلاب قصد آن داشتند که زنان را نیز سفید بخت و عاقبت به خیر کنند ، نمی دانستند که زنی بی پناه را پشت سر به جا گذارده اند که پس از گذشت نیم قرن نه تنها عواقب آن انقلاب، سفید بختش نکرده بلکه هیچ انقلاب دیگری نیز هنوز به فریاد دادخواهی اش پاسخی نداده است .

در استان کرمان راه سیرجان را که پیش می گیری ، میانه های راه، در روستایی به نام "بلورد"(Balvard)، زنی از اهالی این ده سالهاست چشم به راه مسافرانی است که برای دیدن باغ سنگی "درویش خان اسفندیارپور" از راه برسندو به حکایت شگفت او ازاین باغ خشک و عبوس و خاطره پریشان احوالی درویش خان پس از اصلاحات ارضی گوش دهند. زنی که یکه و تنها درحفظ این میراث بکر و نقل خاطره آن سالها تلاش کرده است.
اصلاحات ارضی در ایران به طور مشخص از سال 1340 آغاز شد اما با توجه به سیاست ها و جهت گیری های رژیم ونیز توزیع ناعادلانه زمین ، مانند بسیاری از اصلاحات دیگر در آن زمان، عقیم ماند. این اصلاحات که بعدها به طوررسمی "انقلاب سفید" ویا "انقلاب شاه و مردم" نام گرفت دارای یک منشور شش ماده ای بود که شامل اصلاحات ارضی ، اعطای حق رای به زنان ، ملی کردن جنگلها ، فروش کارخانه های دولتی به بخش خصوصی ، سهیم شدن کارگران در سود کارخانجات وتشکیل سپاه دانش بود. بحث اصلاحات ارضی و زنان مهم ترین مواد این منشور بود. اصلاحات ارضی درزمانی که حسن ارسنجانی وزیر کشور دولت امینی بود انجام شد. ارسنجانی خود از روزنامه نویسان نسبتا رادیکال آن زمان بود که از دهه 1320 در کنار دیگر نیروهای مترقی مدافع اصلاحات ارضی بود. (1).
با اجرای برنامه اصلاحات ارضی قرار بود که نظام فئودالی سنتی تا حدود زیادی برچیده شود و ملاکان بزرگ مجبور شوند که زمین های خودر ا به دولت واگذارکنند ودولت زمین را در میان رعیت ها تقسیم کند و آنان نیز به عنوان دهقانان مستقل برای رونق کشاورزی کشور به تلاش برخیزند. اما ادامه و پایان ماجرا به این خوشی و خرمی هم نبود.
از آنجا که اکثر دهقانان عمیقا به این اصلاحات باور نداشتند و از توانایی های لازم برای اداره زمین کشاورزی خویش برخوردار نبودند ودولت نیز حمایت های لازم را اعمال نکرد ،بیشتر آنها مجبور به فروش زمین و مهاجرت به شهرهای بزرگ شدند.
از نظر سیاسی ، ظاهرا اصلاحات ارضی باهدف تفویض قدرت اقتصادی به جوامع فقیر روستایی انجام می شد تا بدین گونه از انقلاب توده های روستایی جلوگیری به عمل آید. آنچنان که درویتنام جنوبی و ونزوئلا شاهد بوده ایم.
از نظر اجتماعی نیز تاحدودی امید آن می رفت که ساخت دوگانه جامعه که بر مبنای تقسیم مالکان ورعایا بود تقریبا به ساختی همگن بدل شود.
از نظر اقتصادی اما، از آنجا که هر کشاورز خرده پا برطبق سلیقه و توان خود و بی اعتنا به نیازهای کلان اقتصاد کشاورزی کشور به کاشت و برداشت بي رويه وبعدها نیز به فروش زمین های زراعی برای ساخت وساز روی آورداصلاحات ارضی از یک سو موجب تضعیف اقتصاد کشاورزی شد و از سوی دیگر موج وسیع و بی رویه مهاجرت به شهرهای بزرگ را سبب گشت.
در این میان سیاست توسعه ناموزون وبی تناسب دولت در نادیده گرفتن وضعیت خوش نشینان ،خرده مالکان موجب حق کشی و بی عدالتی به شکلی دیگر در جوامع روستایی شد.
گروهی که ازمالکان بزرگ و وابسته به خانواده سلطنتی بودند با استفاده از طرح های کشت و صنعت و کشاورزی مکانیزه بیش از پیش متمول شدند.
گروه کشاورزان مستقل شامل برخی از مالکان کوچک سابق و نیز خانواده هایی که براثر اصلاحات ارضی صاحب زمین شده بودند گاه به دلیل نداشتن زمین کافی و امکانات، نه تنها مرفه نبودند بلکه خوداتکایی نوید داده شده را نیز به دست نیاورده بودند و فقط 17% جمعیت روستایی دارای زمین و امکانات کافی برای گذران زندگی بود.
گروه مزدوران روستایی غالبا ازخوش نشین ها و چادرنشینان سابق بودند که راه های کوچ آنان مسدود شده بود و اصلاحات ارضی شامل حال آنها نشده بود. و ازراه کار درکشتزارها ، شبانی ، مزدوری درکارخانه های کوچک و یابه عنوان کارگر ساختمانی به سختی امرارمعاش می کردند.(2)
"درویش خان اسفندیارپور" براساس توضیح ها و حکایت های "مهر اعظم"، عروس او ، متعلق به گروه کشاورزان مستقل و خرده مالکی بود که اصلاحات ارضی نه تنها مکنت حاصل از کشاورزی مکانیزه و خودکفایی را برایش به ارمغان نیاورد بلکه به سبب ضربه هایی که از برخورد های دولتی بر روح و روانش وارد شده بود به کوه و صحرا زد و مجنونی پیشه کرد .
او که بااز دست دادن املاک خویش و از بین رفتن خانواده بزرگ اربابی دیگر نه توان آغازی دوباره داشت و نه امکان اداره آنچه مانده بود ، به کوه زد و نقل است که تا هفته ها برنگشت.
درویش خان تاحدودی درگفتار و شنوایی دچارمشکل بود وبه همین دلیل نگرانی اطرافیان بیشتر بود. پسر وعروس اش نیز نتوانستند رد ونشانی از او بگیرند.
تا آن که سرانجام پس از دو هفته به ده برمی گردد در حالی که خورجین و کوله ای بسیار سنگین را کشان کشان باخود به ده می آورد. سوغات غیبت چندین روزه او سنگ های بزرگ و درختان خشکی بود که ازدل کوه کنده بود و به مرارت با خود آورده بودتا که درتکه زمینی که برایش مانده بود باغی سنگی را بنا نهد که :" دیگر هیچ غدار وستمگری نتواند از او باز پس ستاند " و این جمله ای است که درکنار سنگ قبرش نوشته شده ، سنگی بر گوری در همسایگی باغ بی برگی...
باغ سنگی خیلی دور نیست و نگهبانی دارد که خیلی هم "غریبه" نیست. سال هاست که "مهراعظم" امیدآن دارد که مسافران تک و توک این باغ ،حکایت تنهایی او و این باغ را سوغات سفر خویش سازند و دیار به دیار ببرند تا که شاید دلسوز و قدم خیری پا پیش نهد و باغ خشک و درختان پوسیده اش را به توجه و آمد ورفت، رونق و تازگی عطا کند.
"مهراعظم" عروس درویش خان ،به تلخی چنین می گوید: " سال ها پیش کسانی با دوربین فیلمبرداری و عکاسی می آمدند و می رفتند اما انگار این فیلم ها و عکس ها را هیچ یک از مسئولان مملکتی ندیده اند و هیچکس برای حفظ این باغ قدمی پیش نگذاشته است."
نگاهش می کنم. چهره خسته و نومیدی که پیدا نیست آیا غم از دست رفتن باغ خشک سنگی را دارد، یا غم خشکسالی دامنه های سبزنامانده "بلورد" را که در این بهاربی باران له له می زدند وشرمسار دام های گرسنه آرام آرام ترک بر می داشتند.
" در این سال خشک و با مصیبت از بین رفتن دام ها من بازهم دنبال این قضیه هستم .میرم سیرجان میرم به اداره میراث فرهنگی میرم به رئیس و روسا میگم بابا این باغ اگر دست خارجی ها بود تا حالا همه دنیا را جمع کرده بودند که بیایندبه تماشا و کلی شهرت و پول و مسافرخارجی می آورد. حالا اینجا فقط من هستم و این باغ که کم کم داره از بین میره؛ شوهرم هم که توی این خشک سالی فقط فکر سیرکردن شکم بچه هاست. تازه بعضی وقت ها به من هم میگه که از خیرش بگذرم"
به تماشا بنشینیم دو قربانی را در کنارهم، هریک به تیمار دیگری . اصلاحاتی که انقلاب سفید نام گرفت. انقلابی بدون حضورتوده های مردم که بیش از هرچیز بر دو مبنا استوار بود : زنان و اصلاحات ارضی ؛ و اینک پس از گذشت نزدیک به نیم قرن نه زنان را حاصلی چشمگیر از آن به دست آمد و نه اراضی به تاراج رفته، کشاورزی را رونق بخشید. زن و زمین ، زن و زمین مادر، هریک به تیمار دیگری!
واینک این زن بی پشتیبان، درپی پشتیبانی از اثری که می تواند به عنوان میراث فرهنگی کشورش محسوب شود به مراکز مختلف سر می زند و دست خالی برمی گردد.
" پدرشوهرم این سنگ ها و درخت ها را مثل بچه خودش دوست داشت وقتی خوشحال بود براشون آواز میخواند و کل می کشید ، وقتی غمگین بود بغلشون می کرد و باهاشون حرف می زد و وقتی عصبانی بود با چوب می افتاد به جونشون و بعد هم از کتک زدن اونا پشیمون می شد و گریه می کرد و من تنها کسی بودم که می رفتم و دلداریش می دادم و چوب را از دستش می گرفتم که بچه هاشو نزنه(!!) فقط یک مادر می فهمه که اون خدابیامرز چطوری مواظب این بچه هاش بود".
دربازگشت از سفر، پسرم با شنیدن این حکایت، از فیلم مستند داستانی "پرویز کیمیاوی "درباره این باغ و بازنمایی گوشه هایی از زندگی درویش خان برایم گفت و منظری دیگر ازاین باغ را نشانم داد.تاریخ ساخت فیلم به پیش از انقلاب برمی گشت.
کنجکاو شدم و درپی به دست آوردن اطلاعات بیشتر به سراغ پیش کسوتان سینما رفتم. " امید روحانی " اولین خاطره ای که با شنیدن نام فیلم به یادش آمد صحنه سماع درویش خان هنگام سرخوشی از تماشای باغ بود. او چنین نقل می کند: " این فیلم هیچگاه اکران عمومی نشد. و فیلمی بود که بیشتر به حالات درونی مردی می پردازد که تصمیم به ساختن چنین فضایی گرفته و بیشترسعی در نقب زدن به اندرون این مرد دارد تا کشف کند که چه چیزی جدا از خشم و عصبیت از دست دادن زمین و املاک ، او را وادار کرده که چنین باغی بسازد و فیلم بیشتر جنبه روان شناسی اجتماعی دارد تا پرده برداری از ظلم ها و ماجراهای سیاسی و ارضی پس پشت آن ".
"رزیتا شرف جهان" نیز از نمایش ویدیو آرت "شراره زندیان " درموزه هنرهای معاصر در دوران اخیر می گوید که براساس فیلم کیمیاوی تهیه شده بود. و اینکه درکنار نمایش ویدیو آرت، عکس هایی از باغ را نیز به درختانی خشک آویخته و به تماشا گذاشته بودند.
آداب شکر به جا می آورم که پیش از این نیز مستنداتی از این اثرشگفت ساخته شده و حداقل جامعه هنری را کم و بیش از آن آگاهی بوده است. پس از منظر هنری تاحدودی ادای دین شده است. اما تنهایی مهراعظم در حفظ باغی که اسفندیار خان پیش از مرگش به اوسپرده، همچنان باقی است: "توی اداره ها وقتی می بینندکه من هی می رم و می آم بعضی وقتها الكي امیدوارم می کنند اما بیشتر وقتها میگن شما مگه شوهر وبچه نداری که همه فکر وذکرت شده این باغ؟ مگه چندتا درخت خشکیده و یک خروار سنگ و قلوه سنگ چقدر ارزش داره که شما خونه وزندگی و شوهر وبچه ات را ول می کنی هی می آی توی این اداره ها"
دربازگشت ازاین محل همه سکوت کرده ایم . بخشی ازاین سکوت بی تردید نیازی است برای هضم شگفتی این منظره بدیع و بخش دیگراندیشیدن به پرسشی است که شاید در ذهن همه ما کم وبیش شکل گرفته بود : اسفندیار خان این باردرسفر خویش نقشه ساختن کدام باغ را می کشد؟ اگر ارباب بوده و ستمگر شاید باغ آتشی می سازد و خود نه نگهبان که شعله ور درمیان آن می نشیند. و اگر زارع مستقل و ارباب غیر ستمگر بوده، باغی با درختان سبز سیب و نهرهای روان بنا می نهد که هرگز چپاول وخشک سالی بر آن حادث نمی شود... اما، حکایت دیگری هم در آن سکوت غریب مرا به اندیشیدن وا داشته بود : حکایت باغی که عواقب و پس لرزه های انقلاب سفید موجب برپایی اش شد و نگهبانش زنی است که "غریبه" نیست، او آشنای تاریخ پرتلاش زنانی است که قرار بوده با انقلاب سفید و انقلاب های پس از آن به آزادی حقوقی و امنیت اجتماعی دست یابند اما هنوز تنها و بی پناه در پی آن چیزی است که نیم قرن پیش به او وعده داده بودند.
پانوشت ها:
1.ایران بین دو انقلاب از مشروطه تا انقلاب اسلامی .یرواندآبراهامیان.ترجمه کاظم فیروزمند،...(ودیگران) .تهران : نشرمرکز. 1377.ص.384.
2. همان. صص.392-393
* باسپاس از "علیجان آبکار" که امکان بازدید از این محل را برایمان فراهم ساخت.

با یاد مجید شریف، شهید عشق ! محمدعلی اصفهانی


غازی، به ره شهادت اندر تک و پوست
غافل که شهید عشق، فاضل تر از اوست
در روز قیامت این بدان کی ماند؟
کان کشته دشمن است و این کشته دوست!
ابو سعید ابوالخیر
تمام این چند روز را در فکر آن بودم که چیزی برای مجید شریف و شهادت او بنویسم. چرا که می دیدم یک عده خیلی خوششان می آید که وقتی از شهدای قتل های زنجیره یی می گویند و می نویسند، مخصوصاً و عالماً و عامداً اسم او را نیاورند. یا اگر هم آوردند یک طوری مسأله ی شهادت او را ماستمالی کنند.
چرا؟ این به خودشان بر می گردد. به فرهنگشان. فرهنگی که در آن، جای کلمه ی «برابر» را در داستان معروف جرج اورول باید با کلمه ی «شهید» یا به قول بعضی ها «قربانی» عوض کرد و گفت:همه شهیدند (قربانیند) اما بعضی ها شهیدترند (قربانی ترند).و این بعضی ها که شهیدترند آن هایی هستند که ما می خواهیم با نامشان فخر بفروشیم که از قدیم گفته اند: من آنم که رستم بُوَد پهلوان.یادش همیشه عزیز باد هوشنگ گلشیری نازنین ما. قصه هایش را قبل تر خوانده بودم، اما خودش را از ایّامی می شناختم که اعلیحضرت قَدَر قدررت، دیگر یواش یواش داشت از قدرقدرتی می افتاد.فضای سیاسی، به اصطلاح نیمه باز شده بود و کانون نویسندگان ایران در خانه ی او تشکیل جلسه می داد. تعداد اعضا آن قدر ها زیاد نبود. به طوری که همه در سالن کوچک خانه ی او جا می گرفتیم. او و اکثریّت قاطع اعضای آن وقت کانون، میانسال بودند، و حتی بالاتر از میانسال. یعنی بفهمی نفهمی پیر. و ما جوان ها که چندتایی بیشتر نبودیم، به طور خود به خودی مجبور می شدیم هوای همدیگر را داشته باشیم. محسن حسام، همشهری پدر و مادر من و همشهری برادر خودش حسن البته، علی فرخنده جهرمی که بعداً شد علی کشتگر، دو سه تا از بچه های کیهان. و به قول این فرانسوی های خودمان:C’est toutهمین و بس!با گلشیری امّا راحت می شد حرف زد. آن قدر صاف و ساده و بی غل و غش بود و به عنوان میزبان، قاطی همه می پلکید که آدم ترسش از «بزرگتر ها» می ریخت. ترس که می گویم منظورم ترس نیست. حیاست. یعنی حیا هم نیست. خجالت است. خجالت هم که نه. نمی دانم چی. همان چیزی که آمیزه یی از این هاست، بدون آن که هیچکدام از این ها باشد...و هوشنگ گلشیری، سال ها بعد هم، بعد از قتل های زنجیره یی، وقتی که یک سفر به این طرف ها آمده بود، باز همان هوشنگ گلشیری قدیم خودمان بود. شاید ریزه اندام تر، و بزرگ روح تر. و در همان حال ـ و احتمالاً به همان دلیل ـ حسّاس تر.نمی دانم که مجید شریف را از نزدیک می شناخت یا نه. امّا وقتی که این بساطِ همه شهیدند اما بعضی ها شهیدترند را دیده بود، تاب نیاورده بود و به تلخی و تندی برآشفته بود که این یعنی چی که اسم مجید شریف را سانسور می کنید. آن نویسنده و محقق و مترجم پرکار و زحمتکش و خاکی را. و تشر زده بود به سر بعضی ها. حتّی پشت رادیو.نمی دانست شاید، که این بعضی ها اگر می توانستند، بدشان نمی آمد که داریوش و پروانه فروهر را هم از قلم بیاندازند.آدم هر قدر کوچکتر است، بیشتر خودش را بزرگ می داند. و هر قدر بیشتر خودش را بزرگ می داند، چون می داند که کوچک است، بیشتر دچار تناقض با خودش می شود. و هر قدر بیشتر دچار تناقض با خودش می شود، بیشتر سعی می کند که خودش را بزرگ ببیند، و هرقدر خودش را بزرگ می بیند، چون کوچک است، متناقض تر می شود. و همینطور دور خودش می چرخد. در آن دایره ی معروف. دایره ی معروف به معیوب.و چون سخنم به اینجا رسید به قول قدما: جفّ القلم...این ها اگر می توانستند داریوش فروهر را هم از قلم می انداختند. اما خوشبختانه ـ و شاید هم بدبختانه ـ نمی توانند. خوشبختانه و بدبختانه نسبی هستند. نسبت به آدمی که می گوید خوشبختانه و بدبختانه...فضا که تند و تیزتر شد و به ماه ها و هفته های تعیین کننده تر انقلاب که رسیدیم، دفتر داریوش فروهر شده بود یکی از پاتوق های من که دنبال خبر می دویدم برای زدن توی کیهان. و در آنجا بود که می دیدم که گاهی چه قدر راحت، افق های متفاوت ذهنی و فکری آدم ها می تواند در افق های روحی آن ها با هم یکی شود.و در آنجا بود که می دیدم بچه های کیهان، آن روز که از «کاروانسرا سنگ» آمده بودند چرا آن همه از بزرگ منشی و شهامت داریوش فروهر حرف می زدند که ایستاده بود و تن خودش را سپر زن ها و بچه ها در برابر چماقدار های اعلیحضرت کرده بود که به عنوان «کارگر» ریخته بودند وسط و همه را لت و پار می کردند.و در آنجا بود که می دیدم چه قدر این آدم را دوست دارم.خاطره هایم از او زیاد است. از روزی که آمده بود به دفترش و می گفت که کم مانده بود از ماشین پیاده شوم و آن مردک نظامی را ادب کنم که یقه ی بچه یی را که شعار می داد گرفته بود و کتکش می زد، تا بعد از انقلاب و بعد از بعد از انقلاب.اما در باره ی او زیاد نوشته اند. آن سرو سربلند که تنها مرگی آنچنان بی مرگ می توانست بر خاکش بیافکند. بر خاکی که بارور از هزاران و هزاران سرو سربلند دیگر است.و من قرار بود که از مجید بنویسم که از او نمی نویسند و نمی گویند. و فکر می کنند که او نیازمند نوشته و سخن و یادآوری آن هاست. و نمی دانند که اینطور نیست. چرا که اگر می دانستند که اینطور نیست، می دانستتند که چه طور هستند. و اگر می دانستند که چه طور هستند، آن وقت دیگر اینطور نبودند. یعنی چون اینطورند، نمی دانند که چه طور هستند. و چون نمی دانند که چه طور هستند، اینطورند.و بگذار باشند. به من چه. اصلاً به قول معلم ریاضیات کلاس دوم دبیرستانمان وقتی که از او سئوالی می کردیم که جوابش را نمی دانست:ـ به من چه؟ به تو چه؟ بشین سر جات!پس بهتر است که من هم بروم بنشینم سر جایم و همان چیزی را که پنج سال پیش به یاد مجید شریف نوشته بودم دوباره برای خودم بخوانم. چرا که دیگر دیر شده است و نزدیک دم سحر در اینجا و نزدیک طلوع آفتاب در ایران است. طلوع نخستین آفتابِ بعد از مجید. آفتاب ۲۹ آبان... چهارشنبه چهارم آذر هزار و سیصد و هفتاد و هفت، به خانواده اش خواهند گفت که جسدش را، صبح بیست و هشتم آبان، در حالی که که با گرم کن ورزشی می خواسته است برای تشییع پیکر محمّد تقی جعفری که ـ بعد از علی شریعتی ـ به نوعی از همتباران فکری او بود، از تهران به مشهد برود توی کوچه خیابان پیدا کرده اند. ـ البتّه خودش همین طوری برای خودش مرده است. نه این که خیال کنید تهدیدی را که بارها کرده بودیم، و اصلاً به خرجش نرفته بود و نمی رفت، بالاخره عملی کرده ایم.حالا درست است که داریوش فروهر و پروانه فروهر را، سه روز بعد دشنه آجین کردیم. و در روز های آینده هم قرار است که به سراغ محمّد مختاری و محمّد جعفر پوینده برویم. امّا او خودش همین طوری برای خودش مرده است. اگر باور ندارید، بعداً وقتی که بعضی ها اعلامیّه می دهند بخوانید و ببینید که یکی در میان، اسم او را از قلم می اندازند. مگر آن که هوشنگ گلشیری یی، ناصر زرافشانی، شیرین عبادی یی، به اعتراض، صدایش در بیاید و از رو بروند یا نروند...نه تنها حالا نمی توانم، بلکه هیچ وقت نتوانسته ام که از کنار خاطره هایم از او به آسانی رد شوم.این جا که بود ـ در غربت ـ ما کلّی با هم رفیق بودیم. کلّی با هم گفتگو می کردیم، مباحثه می کردیم، مجادله می کردیم، همدلی می کردیم، و ناهمدلی می کردیم.شب ها و روز ها. گاه ها و بی گاه ها. گفتم امسال، دیگر دستکم یکی دو تا از ماجرا هایی را که این جا بر او رفت بنویسم.امّا تأمّل کردم.بیشتر به خاطر سرنوشت تلخی که آن ها که این جا با او آن کردند که کردند، امروز به آن مبتلا شده اند، و دارند خرده خرده مکافات طبیعی رفتارهاشان را می پردازند.زخمخورده بود. زخم «دوست». یعنی آن کسان که او «دوست» شان می پنداشت چون دوستشان می داشت، و آن ها دشمنش می داشتند چون اهل اندیشیدن بود، اهل نقد بود، و اهل دردی بود که معامله کردنی نیست.برخلاف آدم هایی که آن ها ـ به اقتضای طبیعت خود ـ با خود داشتند و دارند: چند نشئه ی فرو رفته در خلسه، چند بز اَخفَش، چند چاپلوس مهوّع، چند کلّاش حرفه یی، چند پاچه گیر پروارشده برای مواقع لازم، چند مرعوب...اهل کوتاه آمدن نبود. اهل مصلحت اندیشی نبود. اهل خرید و فروش شرف نبود. و این، کار آن ها را مشکل می کرد. خودفریبانی که گمان می بردند که چشم فرو بستنشان بر بیرون ذهن، بیرون ذهن را نفی می کند... مجید، «مصطفی شهید عشق»، در باره ی مصطفی شعاعیان را هم، در همین ارتباط نوشته بود. با این شعر ابو سعید ابوالخیر ـ که نمی دانم چرا من با روایتی کمی دیگرگون، ازعین القضات همدانی، شهید دیگر عشق، فرض می کردمش ـ بر پیشانی آن:

غازی، به ره شهادت اندر تک و پوست

غافل که شهید عشق، فاضل تر از اوست

در روز قیامت این بدان کی ماند؟

کان کشته دشمن است و این کشته دوست!

گفتم پس شعری برایش بگویم. دیدم اهل شعر سفارشی گفتن نیستم. اگر چه یکی دو بار، شعر سفارشی هم ـ حالا به هر دلیل ـ گفته ام. خوب یا بد، به حق یا به ناحق، بحثش دیگر است... و بعد، یکباره به یادشعر شاملو افتادم، در رثای جلال آل احمد:
«سرود مرد روشن، که به سایه رفت».

و با خودم فکر کردم که این، بهترین انتخاب خواهد بود. مگر نه این است که خطّی نه، بلکه حجمی، شاملو را و جلال آل احمد را و علی شریعتی را و مصطفی شعاعیان را و مجید شریف را و عین القضات همدانی را و ابو سعید ابوالخیر را، با همه ی دوری ها و نزدیکی هاشان از هم و با هم، به هم پیوند می دهد؟:خویشتن خویش بودن.متفاوت.و همیشه معترض!و حاصل، سر انجام، این شد که شعر شاملو را، اینجا بیاورم. بیاورم و بگذارم و بگذرم.
سرود برای مرد روشن که به سایه رفت احمد شامل

ودر رثای جلال آل

احمدقناعت وار

تکیده بود

باریک و بلند

چون پیامی دشوار

در لغتی

با چشمانی از سئوال و

عسل

و رخساری برتافته

ازحقیقت و

باد.

مردی با گردش آب.

مردی مختصر

که خلاصه ی خود بود.

خرخاکی ها در جنازه ات به سوء ظن می نگرند.

٭٭٭
پیش از آن که خشم صاعقه، خاکسترش کند
تسمه از گرده ی گاو توفان کشیده بود.
آزمون ایمان های کهن را
بر قفل معجر های عتیق دندان فرسوده بود.
بر پرت افتاده ترین راه ها پوزار کشیده بو
درهگذری نامنتظرکه هر بیشه و هر پل آوازش را می شناخت.

٭٭٭
جاده ها با خاطره ی قدم های تو بیدار می مانند.

که روز را به پیشباز می رفتی،

هرچند

سپیده تو

رااز آن

پیشتر دمید

که خروسان بانگ سحر کنند .

٭٭٭
مرغی در بال هایش

شکفت زنی در پستان هایش

باغی در درختش.

ما در عتاب تو می شکوفیم

در شتابت

ما در کتاب تو می شکوفیم

در دفاع از لبخند تو

که یقین است و باور است.

دریا به جرعه یی که تو از چاه خورده ای حسادت

می کند
.www.ghoghnoos.org

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

Nathaniel Philip Rothschild


How Jewish is Nathaniel Rothschild?


en.wikipedia.org/w/index.php?title=Th...


Spain’s Zapatero calls for ‘New Financial World Order’ Evidence of

How Jewish is Nathaniel Rothschild?
October 31, 2008 ·
No Comments
Is he too Blue to be Jewish?

Nathaniel is at the centre of a row involving George Osborne, whom he alleged requested illegal donations to the Conservative party. But is this one of the Jewish Rothschilds?
For: The Honourable Nathaniel Philip Victor James Rothschild, known as Nat, is the 35-year-old scion of wealthy Jewish banking family the Rothschilds. His father, Jacob Rothschild, is the fourth Baron Rothschild, who follows the financial family’s charitable interests in Israel and is the chairman of Yad Hanadiv, the family foundation which gave the Knesset and the Supreme Court buildings to Israel. Nat is director of the Rothschild Foundation, which aims to support and strengthen Jewish life in Europe. He has been linked with Hollywood’s haimishe princess Natalie Portman, and says he would like to meet a nice Jewish girl. Now, could this be the ultimate 100% man?
Against: Oy, if only. It’s not that bankers have suddenly become less-than-eligible son-in-law material. It’s that Nat’s mother, the Canadian Serena Mary Dunn, is not Jewish. Plus, educated at Eton, Nat went on at Oxford to become a member of the distinctly Waspish Bullingdon Club, famous for its drinking binges - and we’re not talking Palwin. And far from being obviously neurotic, Mr Rothschild had a distinctly unstereotypical reputation as a playboy. He also married Annabelle Neilson in Las Vegas, without the help of a rabbi.
Verdict: His blood is too blue to be Jewish.
So we say he is 48% Jewish
Related
Nathaniel Philip Rothschild
Wikipedia
The Honourable Nathaniel Philip Victor James Rothschild, known as Nat, (born 12 July 1971) is a British financier who is Co-Chairman of Atticus Capital LP, a 2004 Young Global Leader, and a member of the prominent Rothschild banking family of England.
Nathaniel Philip Rothschild is the youngest of four children and only son of
Jacob Rothschild, 4th Baron Rothschild and Serena Mary Dunn, whose grandfather was the Canadian financier and industrialist, Sir James Dunn. As the son of a baron, he is entitled to be styled “The Honourable”.[1] He was educated at Colet Court (in the same year as George Osborne), Eton College and Wadham College, Oxford. Rothschild was a member of the Bullingdon Club as an undergraduate, at the same time as George Osborne now the Conservative Party shadow chancellor.[2]

Rothschild began his career in 1994 at Lazard Brothers Asset Management in London, before joining Gleacher Partners, the New York-based mergers and acquisitions (M&A) advisory firm founded by Eric Gleacher, former head of M&A at Morgan Stanley and Lehman Brothers.
Rothschild is the co-chairman of
Atticus Capital LP, an international investment management firm established in 1995, that has offices in New York and London. He is also a director of RIT Capital Partners plc, and a director of The Rothschild Foundation. In 2006, he was appointed chairman of Trigranit, a Hungarian developer of which he is a major shareholder.
Rothschild is a member of the
Belfer Center’s International Council at Harvard’s John F. Kennedy School of Government and the International Advisory Council of the Brookings Institution. He is also a member of the International Advisory Board of the Barrick Gold Corporation. He was nominated as a “Young Global Leader” by the World Economic Forum in 2005.


Possibly related posts: (automatically generated)
Baron David de Rothschild sees a New World Order in global banking governance
Isn’t this an untenable position?
Edmund de Rothschild
OSBORNE’S BULLINGDON CRONY TURNS QUEENS EVIDENCE
Categories: Illuminati · Neofeudalism · Zionism

Baron David de Rothschild sees a New World Order in global banking governance






Baron David de Rothschild sees a New World Order in global banking governance

“We provide advice on both sides of the balance sheet, and we do it globally. There is no debate that Rothschild is a Jewish family, but we are proud to be in this region. However, it takes time to develop a global footprint.“
Banks will deleverage and there will be a new form of global governance.
UAE National Nov 6, 2008
The first barons of banking
By Rupert Wright
Among the captains of industry, spin doctors and financial advisers accompanying British prime minister Gordon Brown on his fund-raising visit to the Gulf this week, one name was surprisingly absent. This may have had something to do with the fact that the tour kicked off in Saudi Arabia. But by the time the group reached Qatar, Baron David de Rothschild was there, too, and he was also in Dubai and Abu Dhabi.
Although his office denies that he was part of the official party, it is probably no coincidence that he happened to be in the same part of the world at the right time. That is how the Rothschilds have worked for centuries: quietly, without fuss, behind the scenes.
“We have had 250 years or so of family involvement in the finance business,” says Baron Rothschild. “We provide advice on both sides of the balance sheet, and we do it globally.”
The Rothschilds have been helping the British government – and many others – out of a financial hole ever since they financed Wellington’s army and thus victory against the French at Waterloo in 1815. According to a long-standing legend, the Rothschild family owed the first millions of their fortune to Nathan Rothschild’s successful speculation about the effect of the outcome of the battle on the price of British bonds. By the 19th century, they ran a financial institution with the power and influence of a combined Merrill Lynch, JP Morgan, Morgan Stanley and perhaps even Goldman Sachs and the Bank of China today.
In the 1820s, the Rothschilds supplied enough money to the Bank of England to avert a liquidity crisis. There is not one institution that can save the system in the same way today; not even the US Federal Reserve. However, even though the Rothschilds may have lost some of that power – just as other financial institutions on that list have been emasculated in the last few months – the Rothschild dynasty has lost none of its lustre or influence. So it was no surprise to meet Baron Rothschild at the Dubai International Financial Centre. Rothschild’s opened in Dubai in 2006 with ambitious plans to build an advisory business to complement its European operations. What took so long?
The answer, as many things connected with Rothschilds, has a lot to do with history. When Baron Rothschild began his career, he joined his father’s firm in Paris. In 1982 President Francois Mitterrand nationalised all the banks, leaving him without a bank. With just US$1 million (Dh3.67m) in capital, and five employees, he built up the business, before merging the French operations with the rest of the family’s business in the 1990s.
Gradually the firm has started expanding throughout the world, including the Gulf. “There is no debate that Rothschild is a Jewish family, but we are proud to be in this region. However, it takes time to develop a global footprint,” he says.
An urbane man in his mid-60s, he says there is no single reason why the Rothschilds have been able to keep their financial business together, but offers a couple of suggestions for their longevity. “For a family business to survive, every generation needs a leader,” he says. “Then somebody has to keep the peace. Building a global firm before globalisation meant a mindset of sharing risk and responsibility. If you look at the DNA of our family, that is perhaps an element that runs through our history. Finally, don’t be complacent about giving the family jobs.”
He stresses that the Rothschild ascent has not been linear – at times, as he did in Paris, they have had to rebuild. While he was restarting their business in France, his cousin Sir Evelyn was building a British franchise. When Sir Evelyn retired, the decision was taken to merge the businesses. They are now strong in Europe, Asia especially China, India, as well as Brazil. They also get involved in bankruptcy restructurings in the US, a franchise that will no doubt see a lot more activity in the months ahead.
Does he expect governments to play a larger role in financial markets in future? “There is a huge difference in the Soviet-style mentality that occurred in Paris in 1982, and the extraordinary achievements that politicians, led by Gordon Brown and Nicolas Sarkozy, have made to save the global banking system from systemic collapse,” he says. “They moved to protect the world from billions of unemployment. In five to 10 years those banking stakes will be sold – and sold at a profit.”
Baron Rothschild shares most people’s view that there is a New World Order. In his opinion, banks will deleverage and there will be a new form of global governance. “But you have to be careful of caricatures: we don’t want to go from ultra liberalism to protectionism.”
So how did the Rothschilds manage to emerge relatively unscathed from the financial meltdown? “You could say that we may have more insights than others, or you may look at the structure of our business,” he says. “As a family business, we want to limit risk. There is a natural pride in being a trusted adviser.”
It is that role as trusted adviser to both governments and companies that Rothschilds is hoping to build on in the region. “In today’s world we have a strong offering of debt and equity,” he says. “They are two arms of the same body looking for money.”
The firm has entrusted the growth of its financing advisory business in the Middle East to Paul Reynolds, a veteran of many complex corporate finance deals. “Our principal business franchise is large and mid-size companies,” says Mr Reynolds. “I have already been working in this region for two years and we offer a pretty unique proposition.
“We work in a purely advisory capacity. We don’t lend or underwrite, because that creates conflicts. We are sensitive to banking relationships. But we look to ensure financial flexibility for our clients.”
He was unwilling to discuss specific deals or clients, but says that he offers them “trusted, impartial financing advice any time day or night”. Baron Rothschilds tends to do more deals than their competitors, mainly because they are prepared to take on smaller mandates. “It’s not transactions were are interested in, it’s relationships. We are looking for good businesses and good people,” says Mr Reynolds. “Our ambition is for every company here to have a debt adviser.”
Baron Rothschild is reluctant to comment on his nephew Nat Rothschild’s public outburst against George Osborne, the British shadow Chancellor of the Exchequer. Nat Rothschild castigated Mr Osborne for revealing certain confidences gleaned during a holiday in the summer in Corfu.
In what the British press are calling “Yachtgate”, the tale involved Russia’s richest man, Oleg Deripaska, Lord Mandelson, a controversial British politician who has just returned to government, Mr Osborne and a Rothschild. Classic tabloid fodder, but one senses that Baron Rothschild frowns on such publicity. “If you are an adviser, that imposes a certain style and culture,” he says. “You should never forget that clients want to hear more about themselves than their bankers. It demands an element of being sober.”
Even when not at work, Baron Rothschild’s tastes are sober. He lives between Paris and London, is a keen family man – he has one son who is joining the business next September and three daughters – an enthusiastic golfer, and enjoys the “odd concert”. He is also involved in various charity activities, including funding research into brain disease and bone marrow disorders.
It is part of Rothschild lore that its founder sent his sons throughout Europe to set up their own interlinked offices. So where would Baron Rothschild send his children today?
“I would send one to Asia, one to Europe and one to the United States,” he said. “And if I had more children, I would send one to the UAE.”
Related
The Coming One-World currency
That Rothschild clan in full: eccentricity, money, influence and scandal
How Jewish is Nathaniel Rothschild?
Rothschild criticizes City of London for lack of ethics
Jewish power dominates at ‘Vanity Fair’
Roots of evil in Jerusalem
Rothschilds Move To Bankrupt European Farmers
Chinese buying up new book about Rothschild banking conspiracy
Rothschild Global Warming Handbook Accompanies Hyped 7/7 Live Earth Concert
The Man Who May Become the Richest Rothschild
Lady Rothschild invites billionaire elites to exclusive headhunting party for Tony Blair
Possibly related posts: (automatically generated)
The Rothschilds: The First Barons of Banking

JOE BIDEN: I am a ZIONIST watch!


JOE BIDEN: I am a ZIONIST watch! Sen. Joe Biden on Shalom TV

Naomi Klein: What is disaster capitalism?دکترین شوک

دکترین شوک

صدائی لرزان از آن سوی سیم گفت: من دیگر با روزنامه نگاران صحبت نمی کنم. لحظه ای سکوت برقرار شد و دوباره گفت: چه می خواهی؟ فکر کردم تنها ٢٠ ثانیه فرصت دارم که گیل کستنر (Gail Kastner) را به خود جلب کنم...
"من در حال
نوشتن کتابی درباره شوک هستم. اینکه مردم کشورهای مختلف دنیا چگونه بر اثر جنگ، حملات تروریستی، کودتا و حوادث طبیعی به حالت شوک فرو می روند و اینکه چگونه کورپوریشن ها و آنها که قدرت سیاسی را در اختیار دارند بطور برنامه ریزی شده با کاشتن بذر ترس از بهت و پریشانی و سر در گمی مردم در آن لحظات استفاده کرده و شوک دومی را که چیزی جز تغییرات رادیکال اقتصادی و سیاسی نیست بوجود می آورند. در این میان افرادی که با موج دوم شوک، به مقابله برخیزند با شوک سومی که شامل پلیس و ارتش و زندان و بازجوئی و داغ و درفش است روبرو می شوند. من می خواهم با شما صحبت کنم زیرا که شما یکی از بارزترین نمونه هائی هستید که زیر شکنجه و شوک برنامه های سری CIA قرار داشته اید. شما از شوک الکتریکی گرفته تا انواع تکنیک های دیگری که در بازجوئی ها بکار می رود را تجربه کرده اید" ....بعد با خود فکر کردم نه، معلوم است که نمی توانم این چیزها را ابتدا به ساکن به او بگویم.
به سرعت تغییر فکر داده و به او گفتم: "من به تازگی در عراق بودم. جائی که آمریکا می خواست آن را به یک الگو تبدیل کند. جائی که آمریکا قصد داشت هویت مردم را یکسره نابود کند و جامعه ای از نو بنا کند." لحظاتی به سکوت گذشت و این بار در حالی که "گیل" لحن متفاوتی گرفته بود گفت: آنچه که شما گفتید دقیقا کاری است که CIA و ایون کامرون (Ewen Cameron) در دانشگاه مک گیل کانادا (McGill University) بر سر من آوردند. آنها سعی کردند شخصیت من را از میان ببرند و مرا دوباره از نو بسازند!
این بخش آغازین کتاب نویسنده جوان کانادائی خانم نائومی کلاین (Naomi Klein) است که در ماه سپتامبر ۲۰۰۷ راهی کتابفروشی های آمریکا شد و به سرعت در رده پرفروشترین کتاب ها قرار گرفت. دکترین شوک (The Shock Doctrine) نه تنها پرده از یکی از پیچیده ترین برنامه های اقتصادی و سیاسی به منظور حاکمیت کورپوریشن ها در آمریکا برمی دارد بلکه خواننده را نیز در میان موجی از شگفتی و شوک غرق می کند.
(نوار مصاحبه یک دقیقه ای کلاین را اینجا ببینید)
"گیل" ۶٣ بار در ناحیه مغز مورد شوک الکتریکی قرار گرفت در حالیکه بدن او بر روی تخت معاینه بنحوی وحشیانه به بالا و پائین پرتاب می شد. حاصل آن تکان ها شکستگی های استخوان، دهان و لبهای خونین و دندان های شکسته و خرد شده بود. در مغز "گیل" بخشی از زندگی وی بکلی محو و پاک شده است. حافظه وی بنحو عجیبی دستکاری شده است. گاه که می خواهد از واقعه ای یاد کند ممکن است ١۵ یا ٢٠ سال اشتباه کند. وقتی می خواهد تاریخ برخی حوادث را ذکر کند می گوید در سال ١٩۶٨ ... بعد کمی مکث می کند و می گوید، نه نه ببخشید ١٩٨٣...
"گیل" سالهای طولانی نمی دانست چرا وقایع قبل از ٢٠ سالگی خود را به هیچ وجه بیاد نمی آورد. تا آنکه در سال ١٩٩٢ درحالیکه روزی با همسرش مشغول قدم زدن در خیابان است چشمش به روزنامه ای در کیوسک روزنامه فروشی می افتد. "به قربانیان شستشوی مغزی خسارت داده می شود". تیتر درشت روزنامه وی را میخکوب می کند. کلماتی که در زیر تیتر اصلی به چشم می خورند به نظرش آشنا می رسد. به شوهرش می گوید "جاکوب این روزنامه را بخر". به سرعت خود را به نزدیک ترین کافی شاپ می رسانند و در آنجاست که وی درمی یابد که چگونه سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا CIA در دهه ١٩۵٠ یک پژوهش عجیب علمی را در دانشگاه مک گیل کانادا تامین مالی می کرده است.
هفته ها بیمارانی که به امید مداوا به دانشگاه مراجعه می کردند در انزوا نگاه داشته می شدند. شوک های الکتریکی به دفعات در عرض روز به آنان وارد می شد و معجونی از داروهای توهم زا از قبیل LSD و PCP به آنان خورانده می شد. مسئول پروژه مزبور دکتر ایون کامرون (Ewen Cameron) بود که نهایتا در اواخر دهه هفتاد اعتراف می کند که دولت کانادا نیز در فایننس پروژه مزبور با CIA همکاری می کرده است. بیماران روانی به منظور فرو نشاندن عطش CIA برای یک تحقیق علمی به منظور "کنترل مغز انسان" مورد استفاده تیم روان پزشکی انستیتوی آلن (McGill University’s Allan Memorial Institute) دانشگاه مک گیل کانادا قرار می گرفتند.
دکتر کامرون اعتقاد راسخ داشت که با وارد کردن شوک می توان ذهن فرد را چون لوحی سفید پاک و آماده تغییرات بزرگ کرد. او معتقد بود که با وارد کردن شوک های پی در پی به مغز انسان می توان ساخت فعلی شخص را در هم شکسته و سپس با پاک نمودن ذهن او شخصیت وی را دوباره سازی کرد.
"گیل" با مطالعه مقاله تکان دهنده روزنامه آن روز رو به شوهرش کرد و با حیرت گفت:"جاکوب، علت اینکه وقایع قبل از ٢٠ سالگی بکلی از ذهن من پاک شده همین است"!
داستان از اوائل دهه ١٩۵٠ آغاز می گردد. زمانی که کامرون با عقاید فروید در خصوص گفتار درمانی به مخالفت برخاست و معتقد بود صحبت بر سر درمان بیماران روانی نیست. باید نقش پاتولوژیکی گذشته آنها در هم شکسته شده (Break up old Pathological Pattern) و از آنان دفتری پاک و بدون نوشته پدید آورد. از اینجا به بعد است که می توان هر آنچه که دلخواه شماست بر روی صفحات سفید آن دفتر بنویسید. اینگونه شد که بیماران روانی نگون بخت درمانگاه دانشگاه مک گیل موضوع پروژه کامرون برای کنترل ذهن شدند. برنامه ای که CIA آنرا تامین مالی می نمود.
گزارش هائی که از آن زمان موجود است نشان می دهد که بعد از عملیات جنون آمیز شوک های الکتریکی پی در پی و داروهای توهم زا با میزان مصرف فوق العاده بالا و قرصهای خواب آوری که گاه ٢٢ ساعت در روز فرد را به خواب می بردند، رفتار افراد به نحو عجیبی تغییر کرده و تحول "بازگشت" (Regression) به دوران کودکی در آنها به وقوع می پیوست. دکترها در یادداشتهای انستیتوی آلن می نویسند افراد پس از مدتی شروع به مکیدن شصت خود می کردند، خود را جمع می کردند و شکل و حالت جنین را بخود می گرفتند، به تنهائی قادر به خوردن غذا نبودند و باید با قاشق به آنها غذا می دادند و بالاخره گریه می کردند و مادران خود را صدا می زدند. گزارشها نشان می دهد که با افزایش dose شوک های الکتریکی افراد قدرت تکلم و راه رفتن را نیز حتی از دست می دادند
مدارک بعدی نشان داد که در پروژه ای که توسط سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا فایننس می شد ٨٠ انستیتوی علمی شامل ۴۴ دانشگاه و ١٢ بیمارستان (بقیه موسسات علمی و تحقیقاتی) شرکت داشتند.
روشهای کامرون در دهه هفتاد و هشتاد به طور گسترده توسط مامورین CIA در کشورهای آمریکای لاتین در مواجهه با مخالفین حکومت های دیکتاتوری و دست نشانده آمریکا بکار گرفته می شد. در سال ١٩٨٨ نیویورک تایمز در یک گزارش جنجالی اعلام کرد که سر بازجوی کشور "هندوراس" فلورنسیو کابالرو (Florencio Caballero) و ٢۴ تن از زیردستان او در تگزاس نزد CIA شیوه های کامرون را فرا گرفته اند. آنها به حالت جنون زندانی های مخالف را الکترو شوک می دادند، حیوانات مرده به جای غذا به آنها می دادند، اجازه خواب به آنها نمی دادند و آنها را عریان در سلول های تنگ و تاریکی که پر از موش و سوسک بود نگاه می داشتند. همان وسائل کامرون برای جلوگیری از دیدن نور، شنیدن صدا و عدم امکان لمس اشیاء در مورد آنان نیز بکار برده می شد. روز و شب در هم فرو می رفتند و دیگر قابل تشخیص نبودند.
داستانهای دهشتناکی که دختر ٢۴ ساله اینس موریلو (Ines Murillo) در اختیار نیویورک تایمز قرار داد مو بر اندام انسان راست می کند. او در جائی می گوید "آنقدر شوک های برقی را ادامه می دادند که من بوی سوختن پوست و گوشت خود را نیز استشمام می کردم". موریلو می گوید در تمام این مدت یک آمریکائی سئوالات را به انگلیسی از بازجوها می کرد و بازجوها آنها را برای وی ترجمه می کردند. بازجوها وی را با نام آقای مایک صدا می کردند.
پس از آنکه نشریه بالتیمورسان در دهه ٩٠ با استفاده از قانون آزادی اطلاعات (Freedom of Information Act) اقدام به دستیابی به اطلاعات کامل آن دوران سیاه در آمریکای لاتین کرد به دفترچه راهنمائی که CIA برای بازجویان تهیه دیده بود دسترسی پیدا نمود.
دفترچه موسوم به عملیات کوبارک(Kubark) پرده از رازهای بزرگی برداشت. بکار گیری روشهای کامرون و شکنجه های مخوف برای در هم شکستن زنان و مردانی که به خود جرات مخالفت با سیاست های آمریکا را داده بودند با ذکر جزئیات به عنوان دستورالعمل دفتر ١٢٨ لرزه بر اندام خواننده می اندازد.
تز کامرون اما در قلمرو عجیب دیگری نیز کاربرد پیدا کرده است. معماران اقتصاد نئولیبرال آمریکا درست پای خود را جای پای کامرون می گذارند و رهبری این جریان را کسی جز اقتصاددان پرآوازه آمریکائی میلتون فریدمن (Milton Friedman) در دست نداشت. فریدمن با قد ١۵۴ سانتی متر و با انرژی بی پایانی که در وجودش نهفته بود آمریکا را به عصر جدیدی رهنمون شد.
به مدت سه دهه فریدمن و پیروان پرقدرت او استراتژی شوک درمانی (Shock Therapy) را در اقتصاد جهان سامان دادند. با بروز هر شوک درحالیکه هنوز مردم در حالت بهت بسر می برند سیل خصوصی سازی و فروش اموال دولتی به بخش خصوصی و یا انتقال فعالیت های دولت به بخش خصوصی به سرعت برق و باد شکل می گرفت.
فریدمن در یکی از برجسته ترین نوشته هایش کپیتالیزم و آزادی (Capitalism and Freedom) به طور روشنی به این موضوع می پردازد. او می نویسد:"تنها با بروز یک بحران، چه بحران بطور واقعی باشد و چه این گونه بنظر برسد، (یعنی بنظر برسد که بحران است اما در واقع بحرانی در کار نباشد) می توان تغییرات واقعی را بوجود آورد. بنظر من وظیفه اصلی ما این است که آلترناتیوهایی را فراهم آوریم، آنها را زنده نگهداریم تا آنکه آنچه که به لحاظ سیاسی در ابتدا غیرممکن بنظر می رسد نهایتا به یک راه حل اجتناب ناپذیر بدل گردد." (در مقاله
پنجره اورتون به این نقل قول فریدمن اشاره کردیم).
این استاد دانشگاه شیکاگو معتقد بود که در صورت بروز بحران باید بلافاصله و سریع عمل کرد قبل از آنکه مردم به خود بیایند. او معتقد بود هر دولتی که بر سر کار می آید بین ۶ تا ٩ ماه فرصت دارد که تغییرات اساسی مورد نظر خود را پیاده کند و همه را نیز باید یکجا و ضربتی پیاده کند، قبل از اینکه مردم به خود بیایند.
فریدمن در دهه هفتاد مشاور اصلی یکی از بدنام ترین دیکتاتورهای جهان یعنی ژنرال آگوستو پینوشه بود. با وقوع کودتای خونین توسط پینوشه و کشته شدن سالوادور آلنده رهبر محبوب و کاریزماتیک شیلی و بدنبال آن مرگ هزاران متفکر و نویسنده و هنرمند، پیشنهاد فریدمن به پینوشه آن بود که وقت عمل فرا رسیده. امواج انقلاب مکتب شیکاگو (Chicago School) که فریدمن بنیان گذار آن بود شیلی را در بر گرفت. همه چیز دولت به بخش خصوصی منتقل شد و دولت تبدیل گردید به نماینده کورپوریشن ها و مسئول دفاع از حقوق آنان در برابر هر کسی که در شیلی فریاد اعتراض خود را علیه نابرابری، ظلم و اجحاف بلند می کرد. از آن تاریخ به بعد "شوک درمانی" در اقتصاد بازار آزاد متد انتخاب شده برای برپا کردن تغییرات بنیادین در وضعیت اقتصادی در جهت تامین منافع کورپوریشن های بزرگ شده است.
جنبش میلتون فریدمن شدیدا به وقوع حوادث طبیعی، جنگ، کودتا، عملیات تروریستی و هر شوک بزرگ دیگری در جامعه وابسته است.
برخی تصور می کنند که آنچه که در آرژانتین در زمان حکومت سیاه ژنرال ها در دهه هفتاد با کشتار ده ها هزار جوان و نوجوان آزادیخواه در آرژانتین رخ داد صرفا ناشی از قساوت و بیرحمی و اعمال سادیستی گروهی ژنرال دیوانه بوده است. حال آنکه آنچه که در آرژانتین گذشت شوک و زلزله ای بود که امکان رفرم های اقتصادی "مدرسه شیکاگو" را فراهم نمود. رفرم هائی که سالها بعد و در آستانه قرن بیست و یکم به فروپاشی جامعه گرسنه آرژانتین انجامید
(به مقاله گلوبالیزیشن مراجعه شود)
فریدمن خود را یک لیبرال می نامید اما در واقع او و پیروانش نئولیبرالهائی هستند که دست کنسرواتیوها و محافظه کاران را از پشت بسته اند. از اواسط دهه ٩٠ پرقدرت ترین فکرانباره های محافظه کار که به حکومت امروز آمریکا خط می دهند با تبعیت از افکار فریدمن خود را یک جریان سیاسی- اقتصادی جدید نامیدند که امروزه به نام نئوکنسرواتیوها شهرت یافته اند. بنیاد هریتج (Heritage Foundation)، انستیتوی کیتو (Cato Institute) و انستیتوی آمریکن اینترپرایز (American Enterprise Institute) رهبران فکری این جنبش بودند.
فریدمن خود را مبلّغ اقتصاد بازار آزاد می دانست و چنین وانمود می کرد که هدفش خارج کردن کامل دولت و جایگزین کردن بخش خصوصی در فعالیت های اقتصادی است. این اما ظاهر قضیه بود. در بطن این حرکت چیزی جز حاکم نمودن کورپوریشن ها بر اقتصاد و سیاست و مقدرات مردم جهان نهفته نبود. در سی سال گذشته در هر کشوری که سیاست های مکتب شیکاگو پیاده شده است چیزی که ظهوری چشمگیر یافته یک طبقه حاکم پر قدرت در کشور های مزبور است که ارتباط بسیار قوی و تنگاتنگی "با تعدادی معدود" از کورپوریشن ها دارد.
سیستم بازار فریدمنی، یعنی اتصال اقتصاد داخل به سرمایه داری جهانی. به عبارت دیگر اقتصاد دهان پرکن نئولیبرالی یعنی واگذاری یک کشور به نام اقتصاد آزاد به سیستم کورپوریت جهانی. آنها که امروز در ایران دم از خصوصی سازی نفت می زنند به خوبی واقفند که در درون یک سیستم اقتصاد فریدمنی هیچ کس یارای مقابله با کمپانی های بزرگ نفتی را ندارد. به این ترتیب فروش صنعت نفت در یک سیستم اقتصاد نئولیبرال نهایتا چیزی جز واگذاری کشور به کورپوریشن های نفتی نیست.
جنگ، انقلاب، شورش، حملات تروریستی و نامهری های بزرگ طبیعی همه فرصتهای طلائی را برای هواداران مکتب شیکاگو فراهم می آورند.
نائومی کلاین در "دکترین شوک" یکی از دروغهای بزرگ سیستم نئولیبرال را به چالش می گیرد و آن اینکه دموکراسی و اقتصاد بازار آزاد دست در دست یکدیگر حرکت می کنند. او با نشان دادن نمونه بعد از نمونه در یک تحقیق شگفت انگیز ۵٠٠ صفحه ای نشان می دهد که چگونه حامیان اقتصاد بازار آزاد از اعمال هیچ گونه خشونت و شکنجه و ارعاب ابائی نداشته و از نقشه های مخفیانه برای ایجاد شوک و وحشت در مردم برای توسعه اقتصاد بازار سود برده و می برند.
نائومی کلاین با اقتصاد بازار بطور کلی مخالف نیست بلکه نظامی که در آن بخش خصوصی حدود خود را بشناسد و در کنار آن سیستم بهداشت و درمان و سیستم آموزش عمومی باشد و نیز کنترل منابع طبیعی در دست نمایندگان واقعی مردم باشد، از نظر او قابل قبول است. سیستمی که بخش خصوصی را وادار به پرداخت دستمزدهای عادلانه کند و مالیات به عنوان اهرمی برای توزیع عادلانه ثروت در جامعه بکار رود
.

۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه

مراسم نهمين سالگرد "جنايت سازمان يافته" موسوم به قتلهای زنجيره ای

مراسم نهمين سالگرد "جنايت سازمان يافته" موسوم به قتلهای زنجيره ای

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

کابوس انقلاب، یا کابوس کودتای بیست و هشتم مرداد


ورود" نيکسون" پس از کودتای ننگين،سرهنگ نصيری، شاهپور ريپورتر

خسرو شاکری

قدما گفته بودند که نوعی از خواب دیدنها تنها به وضع گذشته و حال مربوط میشد و آینده در آنها نقشی نداشت. این نوع خوابها به بیخوابی میانجامیدند، خوابهایی که حالت معینی یا عکس مضمون آن را مستقیماً به نمایش میگذاشتند، چون گرسنگی (ولع) برای چیزی یا سیری (اشباع) از چیزی که در خواب نمایشی گسترده و خیالبافانه مییافت، این خوابها را کابوس میگفتند. اکنون در روانشناسی گفته میشود، کسانی که از دشواری سترِس مابعد زخم (post-traumatic trouble of stress) رنج میبرند – امری که نتیجهی یک زخم خوردگی (traumatism/) (ضربهی) روانی عظیم است – غالباً آن رویداد را از نو به ریختهای گوناگون، از جمله به صورت بیخوابی و کابوس میزیند و در این باز زیست حسرت دوران پیش از آن ضربهی روانی را میخورند.

اگر برای سلطنت طلبان، یعنی به حسرتنشستگان دیکتاتوری پس از 28 مرداد، ضربه انقلاب 1357 به زخمی روانی بدل شده و آنان شب و روز خواب «گذشته های شیرین» خود را میبینند و در حسرت آن دوران رنج میبرند، گناه آن از کسی نیست جز شاه مورد ستایششان و کسانی که ازو حمایت میکردند، فرمان میبردند، و چون چاکران دهان بسته در خدمت مردی قرار داشتند که همه ی منتقدان غربیاش، و حتی برخی از حامیان او در غرب، در خودپسندی و خود-بزرگبینی او، که به انقلاب انجامید، یک صدایند. حال حسرت گذشته هیچ دردی را دوا نمیکند. اگر در مورد فردی زخم خوردگی روانی بایستی به روانشناس یا روانکاو رجوع کرد، در امر زخم خوردگیهای اجتماعی– سیاسی، مبتلایان بدان بایستی برخوردی جدی با تاریخ را پیشه کنند، و به نظر روانکاوان جمعی که تاریخ را در همهی وجوهش – اعم از سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اخلاقی، روانی، و اقتصادی – بررسی میکنند، رجوع کنند تا مگر از کابوسی که بدان دچار آمدهاند رهایی یابند و بپذیرند که، چنان که اسناد مکالمات سفرای بریتانیا و آمریکا با شاه از همان سالهای نخستین سلطنت او به بعد نشان میدهند، سرآغاز بدبختی ایران در فردای شهریور 1320 این بود که پسر رضاخان قزاق میخواست همچون پدرش – که با استبداد محض حکومت کرد و نه تنها مخالفان خود را سر به نیست کرد، بل همچنان خدمتگزاران و چاکران دست به سینه خویش را به دیار عدم فرستاد – حال و آیندهی کشور را در چنگ بزرگ خویش گیرد و آن را با مغز کوچکش و با خودپسندی عظیم بیمارگونهاش بدون شایستگی و درایت بگرداند.




شهادت فروهرها،پوينده،مختاری و سايرشهدا را هرگز فراموش نخواهيم کرد!