۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

احمد توکلی و قتل فجیع نرگس جباری

- ایرج مصداقی

این روزها احمد توکلی تلاش می‌کند ضمن آن که هوای رهبر را دارد خود را منتقد احمدی‌نژاد هم معرفی کند. (۱) اتفاقاً نقش افرادی چون او، ولایتی، حداد‌عادل و ... پیچیده‌تر از سربازان یک بار مصرف ولی فقیه است. خامنه‌ای با همراهی عروسک‌های خیمه‌شب بازی چون او به صحنه آرایی می‌پردازد و خط خود را پیش می‌برد.
توکلی در راستای خطی که پیش می‌برد در نامه‌ای به کروبی با یادآوری سابقه او نوشت:
«جنابعالی در قضایای آقای منتظری به حق در صف اول موضع‌گیری علیه سیاه‏نمایی‏های صورت گرفته علیه نظام اسلامی، پشت سر امام قرار داشتید اکنون چه شده است که به همان بلیه گرفتار آمده‌اید»
شرط عقل حکم می‌کرد همانطور که به کروبی توصیه کرده بودم به سوی آیت‌الله منتظری میل کند که خوشبختانه این‌گونه نیز عمل کرد و به جای روی آوردن به خامنه‌ای از آیت‌الله منتظری تشکر و قدردانی کرد.
توکلی به عنوان یکی از کسانی که خود را در برابر رهبری «مسئول» می‌داند در نامه به کروبی نوشت:
«در سخنان و نوشته‏های خود تعابیر تند و گزنده‏ای به کار می‏برید که هر کدام تیری است که از چله کمان شما به سوی آبروی نظام ـ برخاسته از زحمات امام و متکی به رای مردم ـ رها می‏شود. لحظاتی با خدا و وجدان خود خلوت بفرمایید تا ببینید آب به آسیاب چه کسانی می‏ریزید.»
او به فکر آبروی نداشته نظام است. البته تردیدی در این نیست در سه ماه گذشته و از روزی که کروبی به خامنه‌ای نه گفت، آب به آسیاب مردم ریخته است و این چیزی نیست جز کاستن از «آبروی» نظام، چرا که نظام و مردم روبروی هم ایستاده‌اند و این مقابله در سه ماه گذشته بیش از پیش آشکار شده‌ است. هراس توکلی و امثال او هم از همین‌جاست.
توکلی پس از گذشت سال‌ها از بسته شدن غیرقانونی صدها روزنامه و مجله درست پس از انتصاب پسرخاله‌‌‌اش صادق لاریجانی به ریاست قوه قضاییه و برکناری سعید مرتضوی، قانونمدار شده و در نامه‌ای کوتاه خطاب به لاریجانی به منظور رد گم کنی در اعتراض به ممنوعیت انتشار روزنامه اعتماد ملی ۲۳ بار به مواد گوناگون قانون اشاره کرده تا خود را قانونگرا و منصف و مستقل نشان دهد.
او در نامه‌اش مدعی شده بود که کروبی او را خوش ‌انصاف می‌داند. برای آگاهی نسل جوان و آن‌هایی که نمی‌دانند سابقه آقایان چیست یک پرونده از توکلی را رو می‌کنم تا مشخص شود چه کسانی دم از انصاف و آبرو و عدالت و قانونمداری می‌زنند.
احمد توکلی پس از انقلاب، ابتدا رئیس شهربانی و سپس رئیس کمیته انقلاب اسلامی و دادیار و دادستان انقلاب بهشهربود.
وی از موضع دادیاری و دادستانی انقلاب دست به هر جنایتی می‌زد و اموال زیادی را مصادره و حیف و میل کرد. در این میان بستگان نزدیک وی نیز بی نصیب نماندند.
یکه تازی او در بهشهر و به ویژه ماه‌های پس از انقلاب را مازندرانی‌ها خوب به یاد دارند و من نیز جسته و گریخته مطالبی در مورد او و جنایاتش شنیده بودم. خود وی نیز از آن دوران به افتخار یاد می‌کند. در زندگی‌نامه‌اش آمده است:‌
« آن موقع بهشهر خیلی معروف بود، زیرا اجرای دقیق حكم قصاص مثل، قطع دست دزد و جاری شدن حد زنا، بهشهر را معروف كرده بود؛»
در نگاه او معروفیت بهشهر به خاطر اجرای «حكم قصاص مثل، قطع دست دزد و جاری شدن حد زنا» بوده است. یعنی همان‌ مواردی که از آن به عنوان نقض شدید حقوق بشر یاد و مجازات‌های وحشیانه و قرون وسطایی یاد می‌شود. همه این جنایات نیز زیر سر احمد توکلی بود.
می‌دانستم وی اولین کسی است که در جمهوری اسلامی زنی را به جرم زنای محصنه به فجیع‌ترین شکل به قتل رساند. موضوع را از زبان دوست عزیز و حقوقدانم آقای محمدرضا روحانی که از نزدیک در جریان بودند نیز شنیده بودم و می‌دانستم ایشان بهتر از هر کس می‌توانند در این مورد روشنگری کنند. برای همین از ایشان خواستم موضوع را برایم بنویسند تا هرچه مستندتر باشد. با هم سرگذشت نرگس جباری اولین زنی را که به جرم زنای محصنه در نظام جنایت پیشه جمهوری اسلامی زجرکش شد و در خون تپید می‌خوانیم:
آقای مصداقی عزیز
سلام:‌ با آن که طی سال‌های فعالیت جمعیت حقوق‌دانان غالباً در ایران نبودم، اما این افتخار را داشتم که در حد لیاقت خود از این سنگر برای اجرای، وظایف وجدانی و ادای دین به میهن و مردم بهره جویم. در این مدت مأموریت‌هایی در روابط بین‌المللی، وظیفه دفاع در دادگاه‌های ایران و انجام تحقیقات در شهرستان‌های گوناگون به من ارجاع شد. متأسفانه بعد منزل، پراکندگی یاران، در دسترس نبودن مدارک، گذشتن تقریباً سه دهه از آن ایام، خانه بدوشی و مهمتر از همه ضعف حافظه اجازه گزارش دقیق وقایع را نمی‌دهد.
من از اهالی ساری هستم و به اعتبار مازندرانی بودن و آشنایی با عناصر و شرایط محلی در مأموریت‌هایی مانند دفاع از دانشجویان در دادگاه‌های جنایی مازندران، دفاع از محصلین و چندتن از اهالی بهشهر در دادگاه‌های جنحه بهشهر، اعلام جرم و تعقیب آمران و عاملان قتل‌ ونداد ایمانی هوادار سازمان چریک‌های فدایی خلق در دادسرای شاهی(قائم‌شهر) تحقیق درباره‌ی حمله به تظاهرات مجاهدین در شاهی و گرگان و بابل و تهیه گزارش برای جمعیت حقوقدانان، عضویت در گروه‌ تحقیقات درباره‌ قتل سران خلق ترکمن و قتل‌های گنبد کاووس شرکت داشتم.
در باره قتل خانم نرگس جباری از اهالی بهشهر که زن جوان شوهرداری که احتمالاً حامله بوده است، شکایتی به جمعیت حقوقدانان ایران رسیده بود که آن را برای تحقیق و تعقیب به من ارجاع کردند.
می‌دانیم که تحقیقات در باره جرائم کار وکیل نیست. اما چون این قبیل شکایات را گاه اشخاص کم اطلاع و شاید مغرض و در بهترین شکل عریضه‌نویس‌ها فراهم می‌آوردند. بسیاری از اوقات قبل از مراجعه به دادستان برای روشن کردن جوانب کلی مسأله مثل محل وقوع جرم، محل سکونت متهم، اسامی شهود و مطلعین، انگیزه و نحوه ارتکاب جرم ووو قبل از تنظیم شکایت و اعلام جرم ناگزیر می‌شدیم که شخصاً به تحقیقات محلی بپردازیم. پس از اطمینان از محکمه پسند و مستند بودن ادعا به دادسرا مراجعه می‌کردیم.
در این مورد خاص آن‌چه که بطور کلی روشن شد این که خانم نرگس جباری به علت سقوط از بلندی دچار ضایعه‌ی مغزی و حواس پرتی بود. احتمالاً بیش از تحمل مقامات «ناموس پرست» کمیته انقلاب اسلامی بهشهر در کوچه و بازار با مردان نامحرم گفتگو می‌کرد. او را به کمیته بردند. محکوم به مرگ کردند. هنگام اجرای «عدالت» به تهیگاه او شلیک کردند و زجرکش شد. به نظر می‌رسد او از اولین زنانی است که به این اتهام به قتل رسید.
در هر حال کسی حاضر به شهادت کتبی نبود. می‌ترسیدند. یازده نفر (سه زن و هشت مرد) شهادت دادند که جزئیات را از دیگران شنیدند. کسی گواه عینی نبود. شهادت بر شهادت بود مثل این که شنیدم که چنین گفت. غالباً سعی داشتند که عوامل اجرای قتل را نام نبرند. اما همگی آمر این قتل را احمد توکلی می‌نامیدند. گواهی دفن به دست نیامد. وکالت نامه امضا شده مدعیان خصوصی فاقد گواهی صحت امضا بود. ناگزیر با اتکا به اطلاعات مندرج در شکایت نامه ارسالی به جمعیت حقوق‌دانان به دادسرای بهشهر اعلام جرم کردم. و این نگرانی وجود داشت که مدعیان خصوصی تحت فشار قرار گیرند و مرا عزل کنند و یا از تعقیب شکایت صرفنظر نمایند.
بر اساس قوانین آن زمان قتل جرم عمومی محسوب می‌شد و دادستان با اطلاع از آن ناگزیر به تعقیب و جمع‌آوری دلایل بود. البته چون مقتول پس از دستگیری در کمیته به قتل رسیده بود و در شکایت‌ به جمعیت حقوق‌دانان، احمد توکلی را «قاضی شرع» معرفی کرده بودند و در محل هم او را رئیس کمیته می‌دانستند. با ضمیمه کردن شکایت ارسالی خطاب به دادستان تعقیب آمر و مباشران این قتل را درخواست کردم. منتظر ماندم خبری نشد. وقتی برای تعقیب قتل سران خلق ترکمن به گنبد کاووس می‌رفتم در راه به سراغ «دادستان انقلاب مازندران» رفتم که ‌آخوند سیه چرده لاغری از اهالی مشهد بود و در باغ دکتر سنگ نرسیده به بخش هشت ساری در جادگاه گرگان سکونت داشت. وسط سالن خانه غصبی پرده‌ای کشیده بود. عیال او ضمن ساکت کردن بچه، آبگوشتی آن طرف پرده به راه انداخته بود که بوی تند پیازش مشام دباغ‌ها را می‌آزرد. او از این قتل باخبر بود و می‌گفت احمد توکلی «قاضی شرع» نیست و به من قول تعقیب او را به اتهام جعل عنوان داد.
نمی‌دانم او چه کرد. پرونده در دادسرای بهشهر چه سرنوشتی یافت اما می‌دانم که من به علت تهدید دائم ناچار از کار و خانه و خانواده چشم پوشیدم و جلای وطن کردم. من اگر زنده ماندم و «فورس ماژور» بر طرف شد و احمد توکلی هم هنوز روی خاک بود به انجام تعهد خود برای تعقیب قاتل ادامه خواهم داد.
گر بماندیم باز بردوزیم جامه‌ای کز فراق چاک شده
ور بمردیم عذر ما بپذیر ای بسا آرزو که خاک شده
محمدرضا روحانی
چنانچه ملاحظه می‌کنید قاتل زنی روان‌پریش و حامله که با شقاوت و بیرحمی به دستور او تهیگاه قربانی نشانه گرفته شد امروز مدعی قانون‌مداری و قانون‌گذاری است و مرکز پژوهش‌های مجلس نظام را اداره می‌کند. نرگس جباری را نکشتند بلکه پاره پاره کردند.
توکلی در سایه‌ی چنین جنایاتی بود که در سال ۵۹ به مجلس شورای اسلامی راه یافت و در دولت رجایی به عنوان وزیر کار معرفی شد ولی بنی‌صدر زیر بار او نرفت. پس از برکناری بنی‌صدر در دولت میرحسین موسوی در سال سیاه ۶۰ به وزارت کار و امور اجتماعی رسید و مسئولیت سخنگویی دولت را نیز به عهده گرفت.
برخوردهای ارتجاعی او با مقوله کار و کارگری باعث رشد تضادهای درونی رژیم شد چرا که وی حتی در ظاهر نیز حاضر نبود در قانون کار از کلمه کارگر استفاده کند و عنوان خودساخته «کارپذیر» را به کار می‌برد. او معتقد بود کارگر در ازای دستمزدی که می‌گیرد نیروی کار خود را می‌فروشد و از حقی برخوردار نیست. بحران به وجود آمده در دولت و محیط‌های کارگری باعث شد ستاره اقبال او به سرعت فروکش کند و در سال ۶۲ وی به همراه عسگراولادی مجبور به کناره‌گری از دولت شد. توکلی در سال ۶۴ روزنامه رسالت را انتشار داد که «رسالتش» مخالفت با برنامه‌های دولت موسوی بود. پس از مدتی خمینی پخش آن را در جبهه‌های جنگ ممنوع کرد. وی دو بار در دوران رفسنجانی و خاتمی خود را کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری کرد و در انتخابات دور قبل نیز در آخرین روزها خود را از صحنه انتخابات کنار کشید.
وی پس از شکست از رفسنجانی در انتخابات ریاست جمهوری برای ادامه تحصیل به «ام‌القرای» حضرات یعنی لندن رفت و پس از بازگشت در دوران خاتمی با استفاده از رانت صدها میلیونی که خاتمی بطور غیرقانونی و به بهانه چاپ روزنامه در اختیار او قرار داد صاحب چاپخانه بزرگی در تهران شد. پس از مدت کوتاهی روزنامه از فعالیت باز ایستاد و چاپخانه به پسر توکلی رسید. در این رابطه می‌توانید به مصاحبه سعید حجاریان و مصطفی تاج زاده با نشریه «شهروند امروز» رجوع کنید.
توکلی در مجالس هفتم و هشتم با امدادهای غیبی شورای نگهبان به مجلس شورای اسلامی راه یافت و به سمت ریاست مرکز پژوهشهای مجلس منصوب شد.
احمد توکلی بایستی بداند اعمال جنایتکارانه آن‌ها از ضمیر و یاد مردم پاک نخواهد شد. حتی اگر همه اسناد را نیز از بین ببرند. حتی اگر همه شاهدان را خاموش کنند. بدون شک روزی همه این آقایان در مقابل دادگاه عدالت بایستی پاسخگوی اعمالشان باشند. خون نرگس‌ جباری‌ها دیر یا زود دامان آن‌ها را خواهد گرفت.
ایرج مصداقی
۱۲ شهریور ۱۳۸۸
پانویس:
۱- واکنش گماشتگان خامنه‌ای به نامه سرگشاده‌ام به کروبی و پیشنهادی که در آن کرده بودم بیش از هرچیز خشم و هراس ولی فقیه را نشان داد. اتفاقاُ نامه روز گذشته کروبی خطاب به آیت‌الله منتظری و قدردانی از ایشان گام گذاشتن در مسیر درست است که بایستی با گام‌های دیگر همراه شود.
حسین شریعتمداری که به قول خامنه‌ای «سگ درگاه ولایت» است و پاچه این و آن را می‌گیرد به حکم وظیفه به میدان آمد و روی نکته اصلی نامه‌ام دست گذاشت؛ همان جایی که از کروبی خواسته بودم در اولین قدم از آیت الله منتظری بخاطر جفایی که به ایشان شد و او نیز در آن سهیم بود پوزش بخواهد.
سید حمید روحانی همراه بدنام سالیان دور کروبی که با یکدیگر نامه عتاب آلود به آیت الله منتظری نوشته بودند بلافاصله به دفاع از ولایت خامنه‌ای برخاست و در صف منتظران الطاف کریمانه‌ رهبری نام نویسی کرد. البته عماد‌الدین باقی بخوبی پته اش را روی آب ریخته و پاسخ اش را داد.
عسگراولادی با خشم اعلام کرد «کروبی بی مزد و مواجب برای دشمن کار کرد» و اعلام کرد «اگر هنوز التهاب پس از اتفاقات اخیر مانده است به این دلیل است که برخی نخبگان ما گم شدند و راههایی را رفتند و سبب این شد که دشمن به وسیله رسانه‌هایش به اهداف خود نزدیک شود.»

شکنجه دانشجوی محروم از تحصیل + عکس



خبرگزاری هرانا : امید گلباز دانشجوی محروم از تحصیل رشته فلسفه دانش‌کده الهیات دانش گاه فردوسی است که در 23 تیرماه 1384 در میدان ونک تهران از سوی ماموران امنیتی همراه با استفاده از اسپری فلفل و ضرب‌وشتم شدید بازداشت و به بازداشتگاهی منتقل شد که هم‌چنان برای‌اش مجهول است
گلباز در طول دوره‌ی بازداشت دچار شکسته‌گی انگشتان که بر اثر ضربات با باتوم و حتا بریده‌گی و قطع یک بند از انگشت وی که در بازداشتگاه بی نام و نشان و در لابه‌لای درب های آهنین آن صورت گرفته، شده است. هم‌چنین مواردی از خون‌ریزی‌های داخلی وی اعم از خون‌ریزی معده و پاره شدن مویرگ‌های مثانه و همچنین ضرب دیده‌گی شدید از ناحیه کمر و شکسته‌گی یکی از دندان‌ها پس از معاینه‌های دکت تایید شده که حاکی از شکنجه‌های طاقت‌فرسا و وحشیانه صورت گرفته بروی وی در زندان است.
در تمام طول بازجوئی‌ها چشم بند به چشم زندانی بوده و بازجوها که نقابی سیاه به چهره داشته‌اند یکدیگر را حاجی یا علوی خطاب می‌کرده‌اند.
پس از انتقال به اوین حتا پس از یک هفته پس از شکسته‌گی سر و صورت و انگشتان اجازه انتقال به بهداری و ملاقات با پزشک ابن دانش‌جوی محروم از تحصیل داده نشده است.
بارها در ساعات مختلف شبانه روز و در شرایط بسیار سخت و دشوار از لحاظ روانی و بی‌خوابی وی تحت فشار و شکنجه و ضرب و شتم و توهین‌های بسیار رکیک بوده و به طور مدام تهدید به شکنجه‌های شدیدتر حتا عریان کرد زندانی و تجاوز جنسی می‌شده است. تهدید به کشانیدن پای دوستان و خوانواده به بازجویی در صورت هم‌کاری نکردن با بازجویان و اعتراف نکردن به موارد مطروحه از دیگر فشارهای وارد بر گلباز بوده است.
ارتباط و مراودات با محافل بیگانه، اقدام علیه امنیت ملی، سرکرده‌گی اغتشاشات و تخریب اموال عمومی محاربه با خدا و... از جمله اتهام‌های مطروحه در پرونده‌ی امید گلباز اعلام شده است.
وی هم‌اکنون با قرار وثیقه‌ی 50 میلیونی توانسته است از زندان مرخصی استعلاجی گرفته و مشغول درمان خود است.



پدر شهید محمود نجفی خطاب به کروبی: اجازه ندهید خون فرزند ما پایمال شود

محمود رئیسی‌نجفی، یکی دیگر از شهدایی است که در حوادث پس از انتخابات 22 خرداد در میدان آزادی تهران مورد ضرب و شتم واقع شد و به شهادت رسید.

شایان ذکر است که نام این شهید تا کنون در زمره شهدا اعلام نشده است.

این خبر حاکی است:همسر مرحوم نجفی در خصوص چگونگی فوت همسرش گفت: «شغل ایشان کارگری بود. آقای نجفی، ام‌ دی ‌اف‌ کار بود. معمولا هر روز ساعت 6 صبح برای کار می‌رفت و اوایل شب به خانه بر می‌گشت. روز 25‌خرداد تا ساعت 5/10 شب ایشان به خانه نیامدند و ما نگران بودیم. حدود ساعت 5/10 زنگ در به صدا درآمد. با توجه به این که آقای نجفی، کلید داشت فکر کردم که غریبه است، از آیفون پرسیدم کیست؟ صدای همسرم را شنیدم و متوجه شدم که آقای نجفی است. گفت با توجه به مشکلی که برای او پیش آمده، نمی‌تواند در را باز کند! نگران شدم و به سرعت پایین رفتم و در را باز کردم. دیدم که اوضاع ایشان بسیار بد و نابسامان و بدنشان زخمی و خون‌آلود است و نمی‌تواند سرپا بایستد. به او کمک کردم که به داخل بیاید. بدن او زخمی، ورم‌کرده، خونین و به شدت آسیب دیده بود. بعد از پرس و جو از وی، آقای نجفی گفت: بعد از پایان کار، من از طرف میدان آزادی به خانه می‌آمدم که دیدم مردم در حال فرار هستند و عده‌ای هم آنان را تعقیب می‌کنند. متوجه شدم که عده‌ای مسلح و باتوم به دست مردم را می‌زنند و فراریان را تعقیب می‌کنند. من از ماجرا بی‌خبر بودم و اصلا نمی‌دانستم که چرا این نیروها مردم را تعقیب می‌کنند و می‌زنند. من راه خود را می‌رفتم که این نیروها مرا گرفتند و با باتوم و مشت و لگد به شدت مورد ضرب و جرح قرار دادند. هر قدر هم به آنان گفتم که من از سر کار دارم بر می‌گردم و اصلا نمی‌دانم که چه خبر است، اعتنا نکردند و مفصل مرا کتک زدند. به قدری با باتوم و مشت و لگد مرا زدند که بی‌حال شدم و از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم متوجه شدم که در داخل یک اتومبیل در حال حرکت هستم. تلاش کردم که با دست‌هایم موقعیت اطرافم را بفهمم. متوجه شدم که چند نفر دیگر نیز در وضعیت من هستند و گویی آنان مرده و یا بی‌هوش هستند و مرا روی آن‌ها انداخته‌اند. با دستم به کف ودیواره ی اتاق ماشین کوبیدم و سر و صدا کردم. نیروهایی که ماشین را هدایت می‌کردند، وقتی متوجه شدند که من زنده هستم و سر و صدا می‌کنم ماشین را نگه داشتند و در را باز کردند.

من با التماس به آنان گفتم که من زن و بچه دارم و از سرکار می‌آمدم و اصلا نمی‌دانم که چرا این بلا به سر من آمده است. ظاهرا یکی از آنان دلش سوخت و آمد و مرا کشید و بیرون انداخت. من مطلقا نای ایستادن و حرکت کردن را نداشتم. با سر و صدا و حرکت دست از کسانی که از آن‌جا عبور می‌کردند، کمک خواستم. بعد از مدتی دو سه نفر جمع شدند. از آن‌ها پرسیدم که این‌جا کجاست، گفتند: این‌جا حکیمیه است. من برای آنان موقعیت خود را توضیح دادم و از آنان کمک خواستم و گفتم که یک ماشین بگیرند تا مرا به منزل برساند. مردم برای من ماشین گرفتند و این ماشین مرا به خانه رساند.»

خدیجه حیدری افزود: «مرحوم آقای نجفی حدود 13‌روز زنده بود، بدنش زخمی و پاهای او به شدت باد کرده و دستش هم فلج شده بود. شکمش هم به شدت ورم کرده بود. ما به شدت می‌ترسیدیم که او را به بیمارستان ببریم و بستری کنیم. می‌ترسیدیم که با توجه به وضعیت موجود برای خانواده ما مشکل ایجاد کنند. تا این که روز به روز حال همسرم بدتر شد. روز ششم تیرماه پدر شوهرم آمد و تصمیم گرفتیم که با کمک او همسرم را به بیمارستان طرفه ببریم. در بیمارستان طرفه، پزشک مربوطه گفت: با توجه به این که الآن امکان بستری کردن وی وجود ندارد، او را ببرید و فردا صبح بیاورید تا او را بستری کنیم. همسرم شب خوابید و صبح که می‌خواستیم او را به بیمارستان ببریم، هرچه او را صدا کردیم دیدیم جواب نمی‌دهد.»

آقاجان رئیس‌نجفی، پدر مرحوم نجفی در ادامه ‌گفت: «البته بدن او تا آن لحظه گرم بود. به اورژانس زنگ زدیم، آمدند و گفتند متأسفانه فوت کرده است. گفتند به 110 زنگ بزنید. یک سرباز آمد و تا ساعت 1 بعد از ظهر طول کشید. جنازه را به پزشکی قانونی کهریزک بردند. ما هم شدیدا می‌ترسیدیم که این موضوع موجب دردسری برای خانواده بشود. فردا به آن‌جا رفتیم و جنازه را ندادند و گفتند: باید از نیروی انتظامی نامه بیاورید. به نیروی انتظامی رفتیم و یک مأمور دادند و همراه وی پرونده را در میدان انقلاب به شعبه 7 بردیم. با توجه به این که ما برای تشییع جنازه و مجلس ترحیم اطلاعیه‌ داده بودیم و میهمان‌ها به بهشت‌زهرا آمده بودند، از آن‌ها خواهش کردم که کار ما را زود راه بیاندازند. گفتند: همان که تیر خورده را می‌گویید. ظاهرا ما از تیر خوردن او مطلع نبودیم. بعد از این که از من تعهد گرفتند که ما حق شکایت از کسی را نداریم، نامه‌ای دربسته را به ما دادند و ما به پزشکی قانونی کهریزک رفتیم. نامه را دادیم. گفتند: کجای ایشان تیر خورده؟ گفتیم نمی‌دانیم؟ گفتند در نامه این‌طوری نوشته است. هر کاری کردیم باز هم جنازه را ندادند و ما به بهشت زهرا رفتیم و میهمان‌ها را به رستوران بردیم و از آن‌جا قبل از این که جنازه را دفن کنیم به مجلس ترحیم رفتیم.
پدر مرحوم نجفی در ادامه گفت: فردا دوباره رفتیم و گفتند: تشخیص هویت نشده، دوباره جنازه را به پارک‌شهر بردند و بعد از تشخیص هویت گفتند: تشخیص اسلحه‌شناسی نشده و باید انجام شود، باز هم جنازه را ندادند.»

پدر مرحوم نجفی افزود: «فردا با یک مأمور به پزشکی قانونی کهریزک رفتیم و ساعت 1 بعد از ظهر جنازه را به ما تحویل دادند و ما آن را به بهشت‌زهرا بردیم و دفن کردیم و چون می‌ترسیدیم که برای اعضای خانواده مشکلی ایجاد شود، در اطلاعیه مجلس ترحیم از چگونگی فوت پسرم چیزی نگفتیم. الآن هم این ترس را داریم.»

پدر مرحوم نجفی در پایان خطاب به مهدی کروبی گفت: «بعد از این که متوجه شدیم جناب‌عالی پیگیر مسائل مربوط به کشته‌شدگان و آسیب دیدگان حوادث بعد از انتخابات هستید، دلگرم شدیم و به خدمتتان آمدیم تا اجازه ندهید خون فرزند ما پای‌مال شود.»

در ادامه، آیت‌الله مهدی کروبی ضمن عرض تسلیت به خانواده مرحوم محمود رئیسی‌نجفی و آرزوی غفران الهی برای آن مرحوم گفت: «متأسفانه در حوادث دردناک پس از انتخابات، تعدادی از هم‌وطنان و فرزندان عزیز ما به‌ناحق مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و برخی از آنان همانند مرحوم محمود رئیسی‌نجفی در اثر این تعدیات جان خود را از دست دادند و خانواده خود و ملت ایران را داغدار کردند.»

کروبی در ادامه با اشاره به اهمیت جان انسان گفت: «در قرآن کریم قتل به‌ناحق یک انسان، معادل قتل همه انسان‌های روی زمین قلمداد شده است؛ زیرا وقتی یک انسان مظلومانه و به‌‌ناحق کشته مي‌شود، در حقیقت زمینه قتل به‌ناحق سایر انسان‌ها نیز فراهم می‌آید.»

دبیرکل حزب اعتماد ملی با اشاره به ضرورت اهتمام مسؤولان به جبران خسارت‌های وارده گفت: «علی‌(ع) وقتی می‌شنود که جواهرات یک زن یهودی که در سایه حکومت او زندگی می‌کند، به غارت رفته است به مسجد می‌آید و در حالی که ناله او بلند است، فریاد بر می‌آورد که اگر یک مسلمان با شنیدن چنین ظلمی از شدت ناراحتی بمیرد، شایسته است و جای هیچ‌گونه ملامتی برای او نیست.»

کروبی افزود: «یقینا جان انسان‌ها و جوانان رشید و مسلمانی که در این حوادث، بی‌گناه کشته شدند، بسیار ارزشمندتر از جواهرات یک زن یهودی است و مسؤولان کشور مکلفند که بدون هیچ مجامله و پرده‌پوشی، پاسخگوی این جنایات باشند و متجاوزان به جان، مال و عرض مردم را به سزای اعمالشان برسانند تا التیامی بر دردهای خانواده‌های داغدیده و ملت بزرگوار ایران باشد.»

کروبی در پایان ضمن توصیه خانواده مرحوم محمود رئیسی‌نجفی به صبر جمیل، گفت: «من نیز نهایت تلاش خود را می‌کنم که از همه خانواده‌های داغدار از جمله خانواده مرحوم رئیسی‌نجفی، حمایت کنم و در راستای احقاق حق آنان بکوشم.»

لازم به ذکر است علاوه بر پدر،ُ پدر زن و همسر مرحوم محمود رپیسی نجفی آقای رحمت الله بیگدلی عضو شورای مرکزی حزب اعتماد ملی نیز در این جلسه حضور داشتند.

سحام‌نیوز


گزارش تکان دهندۀ عفو بین الملل و تایمز لندن از جزئیات تجاوز و شکنجۀ رضای ۱۵ ساله


نشریه تایمز لندن با همکاری عفو بین الملل و منابع معتبر خود گزارش کاملی از تجاوز به بازداشت شدگان را فاش ساخته است.

هما همایونی روزنامه نگار تایمزآنلاین در این گزارش مینویسد :

رضا نوجوان ۱۵ ساله ای است که در مرکز ایران ،تهران ، در یک خانه امن پناه گرفته است ، اما به تائید پزشک معالجش که برای

امنیت خود نام خود را پنهان کرده است ،رضا به دلیل تألمات شدید روحی و روانی قصد خود کشی دارد.

وی به همراه عده ای نوجوان هم سن و سال خود که حتی هنوز به سن رای دادن هم نرسیده اند و صرفا به دلیل در دست داشتن

مچبندهای سبز در تجمعی دستگیر شده و در بدترین شرایط به مدت بیست شبانه روز مورد بدترین سکنجه ها و تجاوزات قرار

گرفته است .

او در زندان بارها مورد تجاوز وحشیانه و تحقیر جنسی قرار گرفته اند. مجله تایمز تحقیرهای جنسی علیه این زندانیان را معادل

و یا بدتر از آنچه می داند که جمهوری اسلامی ایران ایالات متحده را برای ارتکاب آن در زندان ابوغریب ملامت نموده است. این

نوجوان که نام وی، محل اقامت و نام پزشک معالج وی نزد تایمز محفوظ است می گوید در روز اول در بازداشتگاه نامعلومی که

ظاهرا وابسته و تحت مدیریت سپاه یا بسیج بوده است ،

سه نفر لباس شخصی از نیروهای امنیتی سپاه و بسیج به وی حمله کرده اند و یکی او را به زور نگه داشته، یکی رویش نشسته و

دیگری روی وی ادرار کرده است .

سپس به طرز وحشیانه ای به وی تجاوز کرده اند. وی در طول مدت زندان (حدود ۲۰ روز) بارها مورد تجاوز قرار گرفته

است، حتی پس از انتقال به بازداشتگاه رسمی نیروی انتظامی. رضا برای خودکشی در زندان سر به زمین کوبیده است. او شاهد

تجاوز به چندین نفر دیگر نیز بوده و به شهادت پزشک معالج و تائید نماینده عفو بین الملل در ایران، ادعاهای رضا مبنی بر تجاوز،

جراحات جسمی، آسیبهای روحی و تحقیرهای جنسی با واقعیات منطبق است. رضا شاهد زنده‌ی مهدی کروبی، افشاگر تجاوز به

زندانیان دربند می باشد. تجاوز کنندگان به رضا مرتبا می گفته اند این کارها را در راه خدا انجام می دهیم و سزای معترضین به نظام

اسلامی همین است.

رضا میگوید : او را به داربستی بسته اند و به آزار جنسی او پرداخته اند و در پاسخ به اعتراضش بعد از بیست دقیقه با ظرفی پراز

مدغوع یازگشته و آن را به صورت او مالیده اند ، گویا صورت وی را در مدفوع فرو کرده اند

و در اعتراض به تجاوز، بازجوی وی دوباره به او تجاوز نموده است ، او تاکید میکند که بعد از آن این بازجویش بوده که مدام و با

چشم بسته بارها به او تجاوز کرده است .

رضا گفته است بعد از سه روز که در سلول انفرادی به سر برده ، او را با چشمان بسته نزد همان بازجو میبرند و او برگه اعترافاتی

را در مقابلش قرار میدهد ، اعترافات مبنی بر شرکت کردن رضا به عنوان سردسته گروهی که از طرف نیروهای خارجی مامور

آتش زدن بانک ها و ساختمانهای دولتی ، بوده است ، این اعترافات آنقدر برای او تکاندهنده بوده است که لحظاتب از این کار

خودداری میکند ولی با آدوری تجاوزات وحشیانه و تکرار آنها ، این نامه اعترافات را امضاء میکند .

رضا می گوید زندانیان نوجوان را بارها مجبور به “عمل جنسی با یکدیگر” نیز کرده و گفته اند با این عمل “پاک می شوید”. در

نهایت رضا با وثیقه ای در حدود ۷۰ میلیون تومان در دادگاه انقلاب و با سپردن تعهد مبنی بر عدم افشاگری در مورد این رفتارهای

وحشیانه آزاد شده است. در بیمارستان، نوجوان شانزده ساله دیگری که از وی به عنوان سردسته نام برده شده در اثر شدت جراحات

به شهادت رسید. شخصیتهای این گزارش با بیان این واقعیات جان خود را به خطر انداخته و خانواده رضا قصد خروج از کشور

دارند.

منبع : تایمز آنلاین

ترجمه و برگردان : اَلفی – بابیلونسکای

۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه

ديدار خانواده يکی از شهدای حوادث اخير با کروبی به منظور شرح ماجرای کشته شدن فرزندشان

چهارشنبه 11 شهريور 1388

سحام‌نيوز: محمود رئيسی‌نجفی، يکی ديگر از شهدايی است که در حوادث پس از انتخابات ۲۲ خرداد در ميدان آزادی تهران مورد ضرب و شتم واقع شد و به شهادت رسيد.

شايان ذکر است که نام اين شهيد تا کنون در زمره شهدا اعلام نشده است.

اين خبر حاکی است:همسر مرحوم نجفی در خصوص چگونگی فوت همسرش گفت: «شغل ايشان کارگری بود. آقای نجفی، ام‌ دی ‌اف‌ کار بود. معمولا هر روز ساعت ۶ صبح برای کار می‌رفت و اوايل شب به خانه بر می‌گشت. روز ۲۵‌خرداد تا ساعت ۵/۱۰ شب ايشان به خانه نيامدند و ما نگران بوديم. حدود ساعت ۵/۱۰ زنگ در به صدا درآمد. با توجه به اين که آقای نجفی، کليد داشت فکر کردم که غريبه است، از آيفون پرسيدم کيست؟ صدای همسرم را شنيدم و متوجه شدم که آقای نجفی است. گفت با توجه به مشکلی که برای او پيش آمده، نمی‌تواند در را باز کند!

نگران شدم و به سرعت پايين رفتم و در را باز کردم. ديدم که اوضاع ايشان بسيار بد و نابسامان و بدنشان زخمی و خون‌آلود است و نمی‌تواند سرپا بايستد. به او کمک کردم که به داخل بيايد. بدن او زخمی، ورم‌کرده، خونين و به شدت آسيب ديده بود. بعد از پرس و جو از وی، آقای نجفی گفت: بعد از پايان کار، من از طرف ميدان آزادی به خانه می‌آمدم که ديدم مردم در حال فرار هستند و عده‌ای هم آنان را تعقيب می‌کنند. متوجه شدم که عده‌ای مسلح و باتوم به دست مردم را می‌زنند و فراريان را تعقيب می‌کنند. من از ماجرا بی‌خبر بودم و اصلا نمی‌دانستم که چرا اين نيروها مردم را تعقيب می‌کنند و می‌زنند. من راه خود را می‌رفتم که اين نيروها مرا گرفتند و با باتوم و مشت و لگد به شدت مورد ضرب و جرح قرار دادند. هر قدر هم به آنان گفتم که من از سر کار دارم بر می‌گردم و اصلا نمی‌دانم که چه خبر است، اعتنا نکردند و مفصل مرا کتک زدند. به قدری با باتوم و مشت و لگد مرا زدند که بی‌حال شدم و از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم متوجه شدم که در داخل يک اتومبيل در حال حرکت هستم. تلاش کردم که با دست‌هايم موقعيت اطرافم را بفهمم. متوجه شدم که چند نفر ديگر نيز در وضعيت من هستند و گويی آنان مرده و يا بی‌هوش هستند و مرا روی آن‌ها انداخته‌اند. با دستم به کف وديواره ی اتاق ماشين کوبيدم و سر و صدا کردم. نيروهايی که ماشين را هدايت می‌کردند، وقتی متوجه شدند که من زنده هستم و سر و صدا می‌کنم ماشين را نگه داشتند و در را باز کردند. من با التماس به آنان گفتم که من زن و بچه دارم و از سرکار می‌آمدم و اصلا نمی‌دانم که چرا اين بلا به سر من آمده است. ظاهرا يکی از آنان دلش سوخت و آمد و مرا کشيد و بيرون انداخت. من مطلقا نای ايستادن و حرکت کردن را نداشتم. با سر و صدا و حرکت دست از کسانی که از آن‌جا عبور می‌کردند، کمک خواستم. بعد از مدتی دو سه نفر جمع شدند. از آن‌ها پرسيدم که اين‌جا کجاست، گفتند: اين‌جا حکيميه است. من برای آنان موقعيت خود را توضيح دادم و از آنان کمک خواستم و گفتم که يک ماشين بگيرند تا مرا به منزل برساند. مردم برای من ماشين گرفتند و اين ماشين مرا به خانه رساند

خديجه حيدری افزود: «مرحوم آقای نجفی حدود ۱۳‌روز زنده بود، بدنش زخمی و پاهای او به شدت باد کرده و دستش هم فلج شده بود. شکمش هم به شدت ورم کرده بود. ما به شدت می‌ترسيديم که او را به بيمارستان ببريم و بستری کنيم. می‌ترسيديم که با توجه به وضعيت موجود برای خانواده ما مشکل ايجاد کنند. تا اين که روز به روز حال همسرم بدتر شد. روز ششم تيرماه پدر شوهرم آمد و تصميم گرفتيم که با کمک او همسرم را به بيمارستان طرفه ببريم. در بيمارستان طرفه، پزشک مربوطه گفت: با توجه به اين که الآن امکان بستری کردن وی وجود ندارد، او را ببريد و فردا صبح بياوريد تا او را بستری کنيم. همسرم شب خوابيد و صبح که می‌خواستيم او را به بيمارستان ببريم، هرچه او را صدا کرديم ديديم جواب نمی‌دهد

آقاجان رئيس‌نجفی، پدر مرحوم نجفی در ادامه ‌گفت: «البته بدن او تا آن لحظه گرم بود. به اورژانس زنگ زديم، آمدند و گفتند متأسفانه فوت کرده است. گفتند به ۱۱۰ زنگ بزنيد. يک سرباز آمد و تا ساعت ۱ بعد از ظهر طول کشيد. جنازه را به پزشکی قانونی کهريزک بردند. ما هم شديدا می‌ترسيديم که اين موضوع موجب دردسری برای خانواده بشود. فردا به آن‌جا رفتيم و جنازه را ندادند و گفتند: بايد از نيروی انتظامی نامه بياوريد. به نيروی انتظامی رفتيم و يک مأمور دادند و همراه وی پرونده را در ميدان انقلاب به شعبه ۷ برديم. با توجه به اين که ما برای تشييع جنازه و مجلس ترحيم اطلاعيه‌ داده بوديم و ميهمان‌ها به بهشت‌زهرا آمده بودند، از آن‌ها خواهش کردم که کار ما را زود راه بياندازند. گفتند: همان که تير خورده را می‌گوييد. ظاهرا ما از تير خوردن او مطلع نبوديم. بعد از اين که از من تعهد گرفتند که ما حق شکايت از کسی را نداريم، نامه‌ای دربسته را به ما دادند و ما به پزشکی قانونی کهريزک رفتيم. نامه را داديم. گفتند: کجای ايشان تير خورده؟ گفتيم نمی‌دانيم؟ گفتند در نامه اين‌طوری نوشته است. هر کاری کرديم باز هم جنازه را ندادند و ما به بهشت زهرا رفتيم و ميهمان‌ها را به رستوران برديم و از آن‌جا قبل از اين که جنازه را دفن کنيم به مجلس ترحيم رفتيم.

پدر مرحوم نجفی در ادامه گفت: فردا دوباره رفتيم و گفتند: تشخيص هويت نشده، دوباره جنازه را به پارک‌شهر بردند و بعد از تشخيص هويت گفتند: تشخيص اسلحه‌شناسی نشده و بايد انجام شود، باز هم جنازه را ندادند

پدر مرحوم نجفی افزود: «فردا با يک مأمور به پزشکی قانونی کهريزک رفتيم و ساعت ۱ بعد از ظهر جنازه را به ما تحويل دادند و ما آن را به بهشت‌زهرا برديم و دفن کرديم و چون می‌ترسيديم که برای اعضای خانواده مشکلی ايجاد شود، در اطلاعيه مجلس ترحيم از چگونگی فوت پسرم چيزی نگفتيم. الآن هم اين ترس را داريم

پدر مرحوم نجفی در پايان خطاب به مهدی کروبی گفت: «بعد از اين که متوجه شديم جناب‌عالی پيگير مسائل مربوط به کشته‌شدگان و آسيب ديدگان حوادث بعد از انتخابات هستيد، دلگرم شديم و به خدمتتان آمديم تا اجازه ندهيد خون فرزند ما پای‌مال شود

در ادامه، آيت‌الله مهدی کروبی ضمن عرض تسليت به خانواده مرحوم محمود رئيسی‌نجفی و آرزوی غفران الهی برای آن مرحوم گفت: «متأسفانه در حوادث دردناک پس از انتخابات، تعدادی از هم‌وطنان و فرزندان عزيز ما به‌ناحق مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و برخی از آنان همانند مرحوم محمود رئيسی‌نجفی در اثر اين تعديات جان خود را از دست دادند و خانواده خود و ملت ايران را داغدار کردند

کروبی در ادامه با اشاره به اهميت جان انسان گفت: «در قرآن کريم قتل به‌ناحق يک انسان، معادل قتل همه انسان‌های روی زمين قلمداد شده است؛ زيرا وقتی يک انسان مظلومانه و به‌‌ناحق کشته می‌شود، در حقيقت زمينه قتل به‌ناحق ساير انسان‌ها نيز فراهم می‌آيد

دبيرکل حزب اعتماد ملی با اشاره به ضرورت اهتمام مسؤولان به جبران خسارت‌های وارده گفت: «علی‌(ع) وقتی می‌شنود که جواهرات يک زن يهودی که در سايه حکومت او زندگی می‌کند، به غارت رفته است به مسجد می‌آيد و در حالی که ناله او بلند است، فرياد بر می‌آورد که اگر يک مسلمان با شنيدن چنين ظلمی از شدت ناراحتی بميرد، شايسته است و جای هيچ‌گونه ملامتی برای او نيست

کروبی افزود: «يقينا جان انسان‌ها و جوانان رشيد و مسلمانی که در اين حوادث، بی‌گناه کشته شدند، بسيار ارزشمندتر از جواهرات يک زن يهودی است و مسؤولان کشور مکلفند که بدون هيچ مجامله و پرده‌پوشی، پاسخگوی اين جنايات باشند و متجاوزان به جان، مال و عرض مردم را به سزای اعمالشان برسانند تا التيامی بر دردهای خانواده‌های داغديده و ملت بزرگوار ايران باشد

کروبی در پايان ضمن توصيه خانواده مرحوم محمود رئيسی‌نجفی به صبر جميل، گفت: «من نيز نهايت تلاش خود را می‌کنم که از همه خانواده‌های داغدار از جمله خانواده مرحوم رئيسی‌نجفی، حمايت کنم و در راستای احقاق حق آنان بکوشم

لازم به ذکر است علاوه بر پدر،ُ پدر زن و همسر مرحوم محمود رپيسی نجفی آقای رحمت الله بيگدلی عضو شورای مرکزی حزب اعتماد ملی نيز در اين جلسه حضور داشتند.

مسر محمد ملکی: درمانده شده‌ام، نمی‌دانم دکتر زنده است يا نه، راديو فردا

فريدون زرنگار -

با گذشت بيش از ده روز از بازداشت محمد ملکی، رئيس سابق دانشگاه تهران، خانواده وی هنوز موفق به تماس با او نشده‌اند. با توجه به بيماری آقای ملکی همسر و فرزندان وی نگران جان او هستند. دکتر محمد ملکی از فعالان سياسی منتقد حکومت است، و اولين رئيس دانشگاه تهران پس از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ بود.

راديوفردا در گفت‌وگويی با قدسی ميرمعز، همسر دکتر ملکی، از آخرين خبرهايی که ايشان از وضعيت همسر خود دارد پرسيده است.

قدسی ميرمعز: اکنون ۱۰ روز است که او را برده‌اند. يک روز بعد از بازداشت آقای دکتر ملکی، آقای دکتر مولايی، وکيل ايشان، در دادستانی انقلاب شعبه ۲ او را ديده و او ورقه وکالت را مجدداً امضا کرده است، ولی بعد از آن ديگر هيچ خبری نداريم.

خانم ملکی! اطلاع داريد همسرتان به چه اتهامی بازداشت شده است؟
قدسی ميرمعز: گفته‌اند اتهام او اقدام عليه امنيت ملی و شرکت در اغتشاشات است. دکتر ملکی به اين اتهامات اعتراض کرده، چون او اصلا رأی نداد و حدود سه ماه بود که در رخت‌خواب بستری بود.

شما بعد از بازداشت، با آقای دکتر ملکی ملاقات داشته‌ايد؟
قدسی ميرمعز: نه ايشان را ديده‌ام و نه تلفن زده است و هيچ خبری ندارم. با توجه به اين که گفته‌اند دو ماه بازداشت موقت در بند ۲۰۹ زندان اوين است و می‌دانيم که شرايط ۲۰۹ چگونه است، اگر خدايی نکرده بلايی سر دکتر بيايد اصلاً در سلول انفرادی کسی نمی‌فهمد.

آقای مولايی بعد از اولين ديدار با آقای دکتر، آيا باز هم تماسی با موکل خود داشته است؟
قدسی ميرمعز: نه، البته آقای مولايی به من گفت که روزهای چهارشنبه آقای حداد هست و برو دادستانی. من به دادستانی انقلاب مراجعه کردم، آخر سر گفتند آقای حداد و آقای عقيلی، رئيس دفتر او، مرخصی هستند و چون دکتر ملکی وکيل دارد به شما اجازه نمی‌دهند با او ملاقات کنيد يا تماسی داشته باشيد.
دکتر ملکی بايد هر ۲۸ روز يک بار يک آمپول خاص برای بيماری سرطان پروستاتش تزريق کند. پنج‌شنبه گذشته نوبت تزريق بود و امکان تزريق اين آمپول در زندان نيست، چون اين دارو بسيار حساس است و هنگام تزريق بيمار بايد در آرامش کامل باشد و اين مسئله در زندان ممکن نيست.
از وزارت اطلاعات تلفن زدند که آمپول دکتر را بياوريد اينجا ما خودمان تزريق می‌کنيم، به آنها گفتم شما امکان ندارد بتوانيد با اين شرايط آمپول را تزريق کنيد.
داروها را که به دست دکتر نمی‌دهند و ما نگران هستيم که داروها را به‌موقع به دکتر ندهند و وضعيت جسمی او به‌شدت در معرض خطر است.

آقای مولايی تلاش کرده دکتر را ببيند و موفق نشده است؟
قدسی ميرمعز: بله، آقای مولايی همان روز چهارشنبه که من به دادستانی انقلاب رفتم، اقدام کرد و قرار است دوباره مسئله را پی‌گيری کند تا ببيند نتيجه چه خواهد شد.

در نظر داريد چه اقداماتی انجام دهيد؟
قدسی ميرمعز: حقيقت اين است که من نمی‌توانم کاری انجام دهم. دفعه‌های قبل من بارها به زندان اوين و دادستانی انقلاب مراجعه می‌کردم و آنها به من جواب می‌دادند. اما اين بار نمی‌دانم اصلاً کجا بايد مراجعه کنم. کسانی که آمدند و دکتر را بازداشت کردند، گفتند از سوی وزارت اطلاعات هستند و دکتر را پيش آقای حداد می‌برند.
آقای حداد مرا خوب می‌شناسد، چون سال ۸۰ با اين‌ها درگير بوديم و دکتر در سال ۶۰ در زندان اوين بود، اما وقتی مراجعه کردم گفتند او مرخصی است.
آقای مولايی هم تلاش خود را می‌کند، ولی من نمی دانم اصلاٌ به کجا مراجعه کنم. واقعاٌ درمانده شده‌ام و نمی‌دانم دکتر زنده است يا نه.

بیانیه جمعی از شاعران و نویسندگان ایران


در اعتراض به خشونت های رخ داده علیه مردم در وقایع اخیر

چهار شنبه ۱۱ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۲ سپتامبر ۲۰۰۹

بهشت من جنگل شوکران هاست
و شهادت مرا پایانی نیست

احمد شاملو

حقیقت گاهی آن‌چنان تلخ است که به سختی می‌توان با آن رو‌به‌رو شد. حقیقت ستمی که در حوادث اخیر بر مردم به ویژه جوانان این مرز و بوم رفته، چنین است. خبر وقایعی که به دنبال اعتراض‌های قانونی مردم و جوانان اين سرزمين در بازداشتگاه‌‌ها و زندان‌ها رخ داد، هرچند بی‌سابقه نبود، اما به سبب وسعت و شدتی که داشت، اهل فرهنگ و ادب را بيش از پيش متاثر ساخت. تجاوز به شرافت و حیثیت جوانان پرشور این سرزمین تنها نشان از عناد با یک حزب یا گروه خاص ندارد و نمی‌توان آن را در لوای درگیری دو جناح سیاسی برای انتخاب شدن یا نشدن در انتخابات توضیح داد، بلکه چنین حادثه ای نشان دهنده دشمنی با مردمی است که سابقه چند هزار سال تمدن و فرهنگ جایگاه والاي ايشان را در جهان مشخص کرده است.
ما شاعران و نویسندگان امضاء کننده این متن از قربانیان این فجایع و خانواده هایشان دلجویی می کنیم و جسارت‌شان را در بازگویی آن‌چه بر ایشان رفته، می ستاییم و به کسانی که با اعلام این فجایع و پیگیری آن مصلحت مردم را بر مصلحت خود مقدم دانسته اند آفرین می‌گوییم و بر سر آن‌ها که با هر مصلحتی در برابر این فجایع سکوت کرده‌اند فریاد می زنیم که وجدان انسانی‌تان کجا رفته است؟! کتمان این فاجعه از سوی هر کسی ظلمی‌ست که در حق شرافت انسانی روا می‌شود و راهی‌ست که برای مرتکبین ،جهت تکرار آن گشوده می‌شود ،چه بسا کسانی که امروز با سکوت خود مهر خاموشی بر این فجایع می‌گذارند فردا خود و خانواده‌هایشان قربانی ارتکاب چنین عمل شنیعی باشند و شک نداریم حتا اگر امروز همه کسانی که دستشان آلوده‌ي اين زشت‌كاري‌هاست، با هر ابزاری امکان کتمان این وقایع را فراهم کنند؛ تاریخ و آینده به بهترین شکل پاسخ آن‌ها را خواهد داد .

بكتاش آبتين(شاعر)، شبنم آذر(شاعر)، م.آذر‌فر(نقاش و شاعر)، سعيد آرمات(شاعر)، محمد آشور(شاعر)، شمس آقاجاني(شاعر)، علي آموخته‌نژاد(شاعر)، مریم آموسا(شاعر و روزنامه‌نگار)، ياشار احد صارمي(شاعر)، سوري احمد‌لو(شاعر)، كبوتر ارشدي(شاعر)، مهدي استعدادي‌شاد(داستان‌نويس)، علي‌ اشرف‌درويشيان(داستان‌نويس و محقق)، سامان اصفهاني(شاعر)، زهره اكسيري(مترجم)، هوشيار انصاري‌فر(شاعر و مترجم)، علي‌ باباچاهي(شاعر و منتقد)، علي‌رضا بابايي(شاعر)، فرهاد بابايي(داستان‌نويس)، مهناز بديهيان(شاعر)، رضا براهني(شاعر، منتقد و داستان‌نويس)، كامران بزرگ‌نيا(شاعر)، موسي بندري(شاعر و داستان نویس)، محسن بوالحسني(شاعر)، سيمين بهبهاني(شاعر)، علي بهبهاني( نويسنده و محقق)، علي‌رضا بهنام(شاعر)، بيژن بيجاري(داستان‌نويس)، روشنك بيگناه(شاعر)، كوشيار پارسي(داستان‌نويس)، ناصر‌ پاكدامن(نويسنده و محقق)، يونس تراكمه(داستان‌نويس)، رويا تفتي(شاعر)، محمد تنگستاني(شاعر)، مليحه تيره‌گل(شاعر)، مجید تیموری(شاعر و داستان‌نویس)، مرتضي ثقفيان(شاعر)، سپيده جديري(شاعر)، نوشين جعفري(روزنامه‌نگار)، مهري جعفري(شاعر)، شاپور جوركش(شاعر و منتقد)، رضا چايچي(شاعر)، چوکا چکاد(شاعر)، معصومه چوپانی(داستان‌نویس)، علی‌اصغر حاج‌سید‌جوادی(نويسنده و محقق)، فرخنده حاجي‌زاده(شاعر و داستان‌نويس)،حسن حسام(داستان‌نويس)، محسن حسام(داستان‌نويس)، مينا حسني(شاعر)، پرويز خائفي(شاعر)، منصور خاكسار(شاعر)، نسيم خاكسار(داستان‌نويس)، ابو‌تراب خسروي(داستان‌نويس)،اسماعيل خويي(شاعر)، محسن خيمه‌دوز(منتقد)، شهناز دارابيان(شاعر)، شيرين‌دخت دقيقيان(داستان‌نويس)، آزاده دواچي(شاعر)، خسرو دوامي(داستان‌نويس)، حسين دولت‌آبادي(داستان‌نويس)، رسول رخشا(شاعر)، فروغ رخشا(شاعر)، آناهيتا رضايي(شاعر)، يدالله رويايي(شاعر)، فريبرز رييس‌دانا(نويسنده و فعال حقوق بشر)، ايرج زبردست(شاعر)، ناصر زراعتي(داستان‌نويس)، ناصر زر‌افشان(نويسنده و حقوق‌دان)، رويا زرين(شاعر)، علي زرين(شاعر)، محمد زندي(شاعر)، فرامرز سدهي(شاعر)، اكبر سردوزامي(داستان‌نويس)، سعيد سلطاني طارمي(شاعر)،پیمان سلطانی(شاعر و موزیسین)، بابك سليمي‌زاده(شاعر)، رضا شمسي(شاعر)، ليلا صادقي(داستان‌نويس)، حميد صدر(نويسنده و محقق)، عباس صفاري(شاعر)، ايرج صف‌شكن(شاعر)، مهدي صمداني(شاعر)، مسيح طالبيان(شاعر)، رضا عامري(داستان‌نويس و مترجم)، پويا عزيزي(شاعر)، محسن عمادي(شاعر)، حسين فاضلي(شاعر) ،حسين فاضلي(نانام)(شاعر و سينماگر)، ليلا فرجامي(شاعر)، بهاره فريس‌آبادي(شاعر)، بنفشه فريس‌آبادي(شاعر)،رضا قاسمي(داستان‌نويس)، عزت‌الله قاسمي(شاعر)، علي قنبري(شاعر)،داريوش كارگر(نويسنده و محقق)، ياسمن كاظمي(شاعر)، زیبا کرباسی(شاعر)، بهزاد كشميري‌پور(داستان‌نويس)، شيما كلباسي(شاعر)، منصور كوشان(شاعر)، محمود كوير(شاعر و داستان نویس)، سعدي گل‌بياني(شاعر)، لیلی گله داران(شاعر)، زهرا گنجي(شاعر)، سجاد گودرزي(شاعر)، شمس لنگرودي(شاعر، داستان نویس و محقق)، جواد مجابي(شاعر، داستان‌نويس و محقق)، رباب محب(شاعر)، آذر محلوجيان(مترجم)، مهرنوش محمد‌زاده(روزنامه‌نگار)، محمد محمد‌علی(داستان‌نويس)،رضا مرادی اسپیلی(مترجم و روزنامه‌نگار)، محمد‌حسين مرتجا(شاعر)، مهرنوش مزارعي(داستان‌نويس)، علي مسعودي‌نيا(شاعر و روزنامه‌نگار)، وریا مظهر(و.م.آیرو)(شاعر و نویسنده)، اكبر معصوم‌بيگي(نويسنده و محقق)، داريوش معمار(شاعر)، شهاب مقربين(شاعر)، الهام ملک‌پور(شاعر)، شهریار مندنی‌پور(داستان‌نویس)، حسن موذن‌زاده(داستان‌نويس)، بهزاد موسايي(نويسنده و محقق)، حافظ موسوي(شاعر)، گراناز موسوي(شاعر)، علي‌شاه مولوي(شاعر)، باقر مومني(نويسنده و محقق)، داريوش مهبودي(شاعر)،نعمت ميرزا‌زاده(م.آزرم)(شاعر)، افتخار نبوي‌نژاد(مترجم)، امیر نجات‌حسینی(شاعر)، مينو نصرت(شاعر)، آرش نصرت‌اللهي(شاعر)، مجيد نفيسي(شاعر)، علي نگهبان(داستان‌نويس)، پروين نگهداري(شاعر)، ياسر نوروزي(منتقد و روزنامه‌نگار)، پرتو نوري‌علا(شاعر)، حسين نوش‌آذر(داستان‌نويس)، مازيار نيستاني(شاعر)، پيمان وهاب‌زاده(شاعر)، فرزاد هاشم‌پور(داستان‌نویس)، افشين هاشمي(شاعر)، گلاله هنري(شاعر)، مهدی یزدانی‌خرم(داستان‌نویس وروزنامه‌نگار)، مهناز يوسفي(شاعر)

دهه ٦٠ و سرکوب مطلق در شرایط کنونی ! مرجان افتخاری


شهریور ٨٨
پس از بهمن٥٧ و شرایط ویژه آن دوران هرگز مبارزه طبقاتی طبقه کارگر و مبارزات ازادیخواهانه دانشجویان و زنان در چنین سطحی که امروز شاهد آن هستیم نبوده. در چهار سال اخیر تقریبا بطور پیوسته کارگران واحدهای تولیدی و صنعتی برای کسب حقوق عقب مانده، اضافه دستمزدها، علیه اخراج و بیکاری و داشتن حق تشکلهای خود مبارزه کرده اند. دانشگاهها در سطحی بسیار وسیع مرکز آزادیخواهی و مبارزه علیه سرکوب شده بود و زنان سخت و پیگیرانه در برابر قوانین واپس مانده و ارتجاعی اسلامی مبارزه را به پیش می بردند.علاوه بر این مبارزات مردم در جریان انتخابات و پس از آن برای یک زندگی بهتر و آزاد شکل و محتوای دیگری گرفت که مبارزه با استبداد مذهبی و سرنگونی رژیم محور این دوره از کنشهای مردمی بود.واکنشهائی که مبارزه با مذهب دولتی و تمامی ارکانها و نهادهای آن، بویژه ولایت فقیه محور اصلی آن را مشخص میکند. بطوریکه در طول سی سال گذشته هرگز مبارزات آزادیخواهانه مردم برای رهائی از مذهب در قدرت و آزادیهای دمکرایتک چنین ابعادی را نداشته است.

در چنین شرایطی بار دیگر در آستانه مراسم یاد بود کشتار سراسری زندانیان سیاسی در تابستان سال ٦٧ هستیم. کشتاری که در تاریخ مبارزاتی مردم کشورمان و شاید در تاریخ بشریت بی سابقه باشد.

به علت شرایط آزاد و باز سیاسی که از اواخر سال ٥٦ و اوائل سال ٥٧ آغاز شده بود و در واقع مردم ما، با مبارزات خود آزادی را بدست آورده بودند، اکثر جوانان در مدارس و دانشگاهها، کارگران در کارخانجات و مراکر تولیدی و زنان در گروه ها و سازمانهای کم و بیش بزرگ و کوچک با گرایش به این و یا آن سازمان سیاسی فعالیت میکردند، بدون اینکه شرایط سرکوب و هجوم ضد انقلاب را در سی خرداد سال ٦٠ پیش بینی کنند. به جرات میتوان گفت که هیچ یک از سازمانهای سیاسی این شرایط را ارزیابی نکرده بودند و برای آن هم آمادگی نداشتند. به همین دلیل هم این نسل از انقلاب ضربه سنگینی را متحمل شد. در عرض مدت کوتاهی زندانها پر از جوانانی شد که با انقلاب رشد سیاسی کرده بودند. رشدی که بیش از انکه محتوای سیاسی داشته باشد شور بود و هیجان. در آن دوران هنوز ارگانهای متعدد سرکوب، وزارت اطلاعات، سپاه، بسیج، دادستانی و کلا دستگاه سرکوب متمرکز نشده بود. ولی با این وجود بعلت شرایط خاص آن دوران ضربه سنگینی بر جنبش کمونیستی و انقلابی کشورمان وارد شد. بسیاری از اعضاء و کادرها یا در درگیریها کشته شدند و یا در زندانها اعدام شدند. دهه ٦٠ را میتوان دهه جنگ، زندان، اعدام، ترور و وحشت گسترده در جامعه و به دنبال آن تثبیت رژیم خلاصه کرد.

ما نسلی از انقلاب بودیم که برای "آزادی" و " آزادی زندانیان سیاسی" مبارزه کرده بودیم و اکنون خود زندانی سیاسی این رژیم بودیم. کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال ٦٧ هم بهائی بود که رژیم برای شکست در جنگ ٨ ساله و آغاز دوران باز سازی در نظر گرفت بود. این ما و خانواده های ما بودند که بهای شکست و آماده سازسی جامعه را برای بازسازی میدادیم.
در تابستان سال ٦٧ و در جریان کشتار سراسری در زنذانها تمام ارگانها، نهادها و افرادی که مسئولیت و یا پستی در این رژیم داشتند مثل نخست وزیر وقت، میر حسین موسوی همه در مورد چنین تصمیم گیری بدون کمترین اختلافی توافق داشتند. مجموعه این رژیم از راس هرم قدرت (خمینی) تا پائین ترین سطح آن در هماهنگی کامل و توافق با این سیاست قرار گرفته بودند. به همین دلیل هم هزاران هزار زندانی سیاسی در سراسر کشور با برنامه ریزی دقیق و در سکوت کامل به قتل رسیدند. شرایط سیاسی و روحیات مردم هم در آن زمان در افت و رخوت بی سابقه ای فرو رفته بود. مردمی خسته از جنگ و صفهای طولانی ارزاق عمومی فرصت فکر کردن به سرنوشت زندانیان سیاسی را نداشتند. دانشگاهها هم که مرکز روشنفکران و آزادیخواهان بود پس از انقلاب فرهنگی تصفیه شده بود و ما زندانیان سیاسی و خانواده هایمان تنها بودیم. بقول شاعر تنها تر از شب. به بیان دیگر انسجام و تمرکز سیاسی بین ارگانها و نهادها و تمامی تصمیم گیرندگان از یک سو خستگی، و افت روحیه میارزاتی در جامعه و پذیرش شرایط موجود از سوی مردم و بالاخره انسجام دستگاههای سرکوبگر هر گونه فرصت و امکانی را برای رژیم در مورد قتل عام زندانیان سیاسی در زندانها فراهم کرده بود.

درست است که از ابتدا استقرار رژیم مذهبی "سرکوب" و پایمال کردن حقوق مردم جزء سیاست اصلی جمهوری اسلامی بود و هست و اساسا این رژیم بدون "سرکوب" نمیتوانست سی سال دوام داشته باشد ولی در چهار سال ریاست جمهوری احمدی نژاد مردم با "سرکوب مطلق" روبرو بودند. سرکوب کارگران، دانشجویان، زنان و جوانان به هر دلیلی و بهانه ای. نصب چوبه های دار و اعدامهای خیابانی در سال ٨٥ سنگسار، شلاق زدن جوانان در خیابانها هیچ تعریفی به جز "سرکوب مطلق" نمیتواند داشته باشد. در این چهار سال اخیر موضوع دیگر سرکوب آزادیها و بستن دفاتر روزنامه ها و زندانی کردن روزنامه نویسان نبود چرا که آزادی در همان چند سال اول پس از بهمن ٥٧ سرکوب شده بود.. در این چهار سال اخیر بحث بر سر " سرکوب مطلق" جامعه در تمامی ابعاد سیاسی و اجتماعی و اسلامیزه کردن آن بود. و انتخابات بعنوان یک مرحله و فضای سیاسی بهانه ای بود برای مردم علیه "سر کوب مطلق". به همین دلیل هم هست که شعارهای "رای من کجا رفت" خیلی سریع به "مرگ بر دیکتاتور"، "مرگ بر خامنه ای" و"استقلال، آزادی جمهوری ایرانی" تبدیل شد. شعارهائی که هم بیان "سرکوب مطلق" در جامعه است و هم راس هرم قدرت و نظام "اسلامی را مورد هدف قرار میدهند.

تعداد کثیر نیروهای سرکوبگر بسیج، سپاه، لباس شحصی، گارد ویژه و شیوهای بر خورد آنها با تظاهر کنندگان و دستگیر شدگان در زندانها باز هم نمود مشخصی است از " سرکوب مطلق". در این دوره شکنجه های مرگ آور، وحشیگری و تجاوز به دستگیر شدگان در سطحی وسیع سیاست اصلی و کلی در زندانها بود. از این زاویه است که "سرکوب مطلق" معنی و مفهوم پیدا میکند.

اگر در دهه ٦٠ زندانیان سیاسی و مردم از وجود تجاوز در زندانها خبرهای مبهمی شنیده بودند و تنها پس از سالها تعداد انگشت شماری آنهم در خارج از کشور در مورد این نوع از شکنجه شروع به حرف زدن کردند، امروز به دلیل گستردگی تجاوز در زندانهاو همانگونه که گفته شد سیاست جدید با دستگیر شدگان و به کمک امکانات و وسائل ارتباطات جمعی این موضوع به رسوائی برای رژیم تبدیل شد. این بار بر خلاف آن دهه ٦٠ شکاف و چند دستگی بین جناح های قدرت، ارگانها و نهادهای رژیم هم باعث شد تا موضوع شکنجه های مرگ آور در زندانها و بویژه تجاوز نه تنها در ایران و در بین ایرانیان خارج از کشور بلکه در سطح رسانهای اروپائی هم منعکس شود.

درست است که تجاوز نه تنها در ایران و فرهنگ شرقی آن که حتی در کشورهای غربی هنوز موضوعی است تابوگونه که در پنهان از آن حرف میزنند.. و باز درست است که تجاوز در زندان جمهوری اسلامی بعنوان نوعی شکنجه مطرح است ولی واقعیت این است که تجاوز سوء استفاده جنسی است که تاثیرات روحی و روانی آن فراتر از هر نوع دیگر شکنجه بقول معروف "معمول و متعارف" است. بخصوص که مسائل فرهنگی هم بر شدت آن میافزایند. همانگونه که همه چیز در طول بیست سال گذشته تغیر کرده است خوشبختانه نگاه مردم و همینطور کسانی که مورد این شکنجه غیر انسانی قرار گرفتند حاکی از آن است که تا حدود زیادی تابوهای فرهنگی و سنتی در جامعه شکسته شده است و هم مردم و هم قربانیان این سیاست در مورد آن حرف میزنند.

شاید ابعاد فرا گیر این سیاست کثیف در زندانها و رشد سیاسی اجتماعی مردم جامعه تسکینی باشد برای قربانیان تجاوز در زندانها. گزارش های منتشر شده در مورد تجاوز در زندانها و حرف زدند در مورد آن در عرض مدت کوتاهی این موضوع را تا حدودی نشان میدهد که مردم با پدیده تجاوز در زندانها مانند دهه ٦٠ بر خورد نمیکنند و شکنجه شدگان هم با دیدی دیگری به آن نگاه میکنند. گرچه هنوز راه درازی از نظر فرهنگی و سنتی برای برخورد درست به موضوع تجاوز به زندانیان سیاسی وجود دارد اما تا همین حالا هم بر خورد سنجیده نسبت به آن باعث شده است که چند نفر از کسانی که در دهه ٦٠ در رندانها مورد تجاوز قرار گرفته بودند امروز لب به سخن بگشایند ( اشاره به مورد سنندج و مشهد است).

درست است که یکی از راههای موثر در مورد تجاوز در زندانها افشاء این سیاست و این نوع شکنجه است ولی فعالین سیاسی، زندانیان سیاسی سابق، روانشناسان و جامعه شناسان میتوانند سنگینی ابن بار را بهتر از هر کس دیگری کاهش دهند و با بررسیهای روانشناختی خود در سطح ارتباطات جمعی تسکینی باشند برای کسانی که مورد این گونه شکنجه قرار گرفته اند.

فریاد نیمه شب در زندان اوین


ماری کلود دکام، روزنامه لوموند


برگردان از فرامرز دادرس
پس از تحمل دو ماه زندان، روز چهارشنبه 26 اوت، عبدالفتاح سلطانی وکیل و عضو کانون دفاع از حقوق بشر و همکار شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل، از زندان آزاد شد.
مرد درستکار و ساده ای که نیازی به نشان دادن شجاعتش ندارد، تاکنون چندین بار بدلیل مبارزه در راه حقوق بشر زندانی شده است. پیوند ما با او پس از آزادی با تلفن انجام شد. او در باره بازداشت خود به لوموند گفت:
« روز 16 ژوئن ( چهار روز پس از انتخاب احمدی نژاد که مورد اعتراض مردم قرار گرفت) ، چهار ماًمور لباس شخصی به دفتر کاراو آمدند و بنام دادگاه انقلاب بدون حکم جلب و هیچ توضیحی چشمانش را بستند، و او را به زندانی که فکر می کند اوین باشد بردند. او 27 ساعت انتظار کشید تا اینکه بازپرس موارد جرم او را بازگو کند« فعالیت علیه امنیت کشور، و تبلیغات علیه حکومت». سپس جهنم آغاز می شود « من در یک سلول کوچک انفرادی مدت 17 روز، بدون دیدن کسی، بی خبر از همه جا سپری کردم، و در این مدت حتی اجازه حمام نداشتم». بازجویی های پی در پی و تهدیدات ادامه می یابد، ولی شکنجه بدنی انجام نشد. بازجو از او می خواهد که از همکاری با شیرین عبادی دست بردارد، و دیگر با رسانه های گروهی خارجی، بویژه بی بی سی گفتگو نکند.
عبدالفتاح سلطانی تسلیم نمی شود. آنها اورا به بند معروف (209)، زندانی درون زندان اوین می برند، که زیر نظر بخش امنیتی سپاه پاسداران اداره می شود. برای او که از تنهایی به تنگ آمده بود یک ( پیشرفت) بود.
« در سلولی با دو و گاهی سه زندانی دیگر بسر می بردم، بیشتر جوانانی بودند که در تظاهرات دستگیر شده بودند. چیز هایی برای خواندن داشتیم، توانستم خودم را بشویم و به خانه ام تلفن کنم.
فشار بازجویی ها دوباره آغاز شد « به آنان اعتراض کردم که بازداشت من بدون دلیل بوده است. چه ارتباطی با تظاهرات سیاسی داشته است؟ من جزو هیچ گروه سیاسی نیستم و تنها یک فعال حقوق بشر می باشم».
او بزودی دریافت که هنگام بازجویی ها حق داشتن وکیل ندارد« آنان این بخش قانون را تغییر داده اند، و همینطورهنگام تحقیقات، حکومت مطلقه کامل! من احساس کردم،چون وکیل هستم نسبت به دیگر زندانیان دارای امتیازی می باشم، می توانم پاسخ دهم ودلیل بیاورم. جوانان حقوق خود را نمی شناختند و در برابر فشار ها شکننده بودند» به هر اندازه که میزان فشارها بیشتر باشد.
در بخش 209 اوین او همه چیز را شنید « نیمه شب ها، جوانان را بیدار و از آنان بازجویی می کردند. بارها فریاد هایی را شنیدم که می گفتند " بس کنید، دیگر تحمل ندارم ". هم سلولی هایش برای او تعریف کردند که بسیاری از آنان بشدت کتک خورده و شکنجه شده اند. برخی از آنان از زندان های دیگر به اوین آورده شده بودند. آنها گفتند « بچشم خود دیده اند که هزاران نفر در زندان های نیمه مخفی کهریزک، شاپور و پاسارگاد زندانی شده اند» .
در پایان بدلیل حمایت های بین المللی از عبدالفتاح سلطانی، ویرا دربرابر وثیقه ای معادل هفتاد هزار یورو آزاد می کنند، چنین وثیقه ای برای وکیلی که از صد ها زندانی سیاسی به رایگان دفاع می کند مبلغ کمی نیست.
لوموند از او می پرسد: و آینده ؟
سلطانی با قاطعیت می گوید: « مسئولین دفتر ما را چند ماه پیش بستند، ولی من کارم را از سر خواهم گرفت» وکیل تا آخرین نفس، او از( متین راسخ) مسئول بازداشت خود که معاون دادستان انقلاب است شکایت کرده و می گوید: « برای اینکه هیچ کار غیر قانونی انجام نداده بودم».
این شهادت تازه در این شرایط بحرانی که رژیم با آن دست بگریبان است، به دیگر شهادت ها در باره برخورد با چهار هزار زندانی ، افزوده شد.
مهدی کروبی از« تجاوز برنامه ریزی شده» در زندان ها سخن گفت. همین گفته باعث بوجود آمدن یک گروه تحقیق درمجلس شورای اسلامی شد. بگفته این گروه تاکنون دلایلی برای تحقیق ارائه نشده است. ولی یکی از اعضای این گروه بگونه ناشناس در اینترنت تاًیید کرد و توضیح داد که تجاوزات با « شیشه نوشابه و باتوم» انجام شده است. دردسر تازه دولت احمدی نژاد که بایستی تا پایان این هفته از مجلسی که چند دستگی در آن است، راًی اعتماد بگیرد.

تارنمای فرهنگ ایران
www.farhangiran.com
9 شهریور، 31 اوت 2009

پیرمرد چشم ما بود


دکتر محمد ملکی، استاد دانشگاه و فعال سیاسی پرسابقه‌ی ایران، ده روزی است که در سن 76 سالگی بازداشت شده است. حتی تصور به حبس کشیدن پیرمرد آزاده، با پشتی خمیده و تنی رنجور و بیمار، سخت است. منتقد جسور که سری پردرد و زبانی تیز و بی‌تعارف دارد، البته چنان که خود در هنگام بازداشت گفته، خرسند است که در این روزهای سخت و غریب ایران، در کنج خانه نمی‌فرساید. اما آنها که او را به حبس برده‌اند، چگونه رضایت داده‌اند که یکی از تصاویر مجسم آزادگی و خداترسی و روشنفکری متعهد و مسئول را با وضع جسمی و شرایط خاصی که دارد، به بند کشند؟ این پرسش، از جنس همان سئوال‌های بی‌پاسخ غیرقابل فهم و کشف‌ناشدنی ایران امروز است.

حکومت و نهادهای امنیتی و قضایی آن، حق دارند که از منظر مصالح نظام سیاسی از پاره‌ای دیدگاه‌های پیرمرد برآشوبند و نشر آنها را برنتابند. اما آیا چاره‌ی کار، در بازداشت یک‌باره‌ی منتقد سالخورده، و بی‌توجهی به حقوق اساسی شهروندی است؟ بدون هیچ احضاریه‌ای، محمد ملکی در صبح نخستین روز ماه رمضان خود را در برابر تیم عملیاتی می‌یابد که برای بازداشت و تفتیش خانه‌اش، به سراغ او رفته‌اند. منزلی که چند بار جست‌وجو شده است، بار دیگر مورد کاوش قرار می‌گیرد، و ده‌ها نسخه از کتاب‌هایی که با مجوز وزارت ارشاد چاپ شده‌اند، ضمیمه‌ی دیگر "اسناد" می‌شوند و همراه با نخستین رئیس دانشگاه تهران پس از پیروزی انقلاب، به ناکجاآباد، منتقل می‌گردند.

آیا امکان بازجویی از دکتر ملکی در منزل‌اش، یا حتی در محل نهادهای امنیتی وجود نداشت؟ پیرمرد حکایت ما، از جمله فعالان ملی ـ مذهبی بود که در بازداشت فله‌ای سال 1379 چند ماهی را در حبس و انفرادی به‌سر برد و بعدتر به قید وثیقه، آزاد شد. از نیمه‌ی سال 1380 تاکنون، او اگر قصد گریز از کشور یا هجرت داشت، چنین می‌کرد. چنان که برای معالجه و دیدار با فرزندش، دو سال پیش، سفری به کانادا داشت. مرد سالخورده اگر انگیزه‌ای برای زیستن در وطن نداشت، به میهن بازنمی‌گشت. پس نه شائبه‌ی فرار او مطرح بوده و نه بحث امحاء اسناد و مدارک جرم محتمل. او نیز از جمله‌ی افراد "آزاد" به قید وثیقه بود. چرا بازجویی و محاکمه ـ حتی غیرعلنی ـ نمی‌شود؟ انصاف می‌باید که عدم‌رعایت ترتیبات قانونی در برخورد با مخالفان و منتقدان، گاه غیرقابل هضم می‌نماید.دکتر ملکی ـ ظاهرا" ـ باید برای مدتی سکوت می‌کرده است. بسیار خوب! اما آیا چاره (تنها چاره) بازداشت این‌چنینی مرد بیمار است؟

هرگاه که در سال 79 ـ80 از شکاف در سلول انفرادی بازداشتگاه 59 مرد را می‌دیدم که با قامتی خمیده و موی پریشان و ریش بلند، در لباس زندانی و با چشم‌بند، دست در دست نگهبان برای بازجویی یا دستشویی، می‌رفت، بر خود می‌لرزیدم از آنچه بر ایران می‌رود. مام میهن سزاوار تحمل صدای کشیده شدن دمپایی یکی از آزادگانش بر زمین خود، نبود و نیست.

بعد از چهار ماه که با مرد آزاده و چند تن دیگر از دوستان به سلول دربسته (جمعی) منتقل شدیم، در شب‌های کشدار سلول، از معاشرت و موانست‌اش با روحانیان ارشد نظام (همچون آیت‌الله مرتضی مطهری) پیش از پیروزی انقلاب می‌گفت. بدیهی است مقایسه‌ی وضع و موقعیت چهره‌های اصلی آن خاطرات، سال‌ها پس از تغییر نظام سیاسی، کاری بس سهمگین بود. محمد ملکی اما از ابتدای دهه‌ی 60 این اختلاف فاصله و موقعیت را بارها، و به‌ تمامی، چشیده است؛ چه در زندگی پشت دیوارهای اوین برای نیم دهه، و چه در مشکلات کاری و اقتصادی و معیشتی و احضارها و تهدیدهای گاه و بیگاه و بازداشت سال 80. و این اختلاف موقعیت فاحش، اگر هزار علت داشته باشد، یکی‌اش بی‌شک، "بینش انتقادی" ملکی است. دوست و همراه دکتر شریعتی، تبیین و تعریف او را از روشنفکر، خوب متبلور ساخته است. دکتر ملکی از آن دست روشنفکرانی است که کوشیده "حقیقت" را قربانی "مصلحت" نکند؛ و همین تلاش سترگ، برایش بس پرهزینه بوده است؛ هزینه‌هایی که تا امروز، و در هشتمین دهه از زندگانی‌اش، همچنان بر او تحمیل می‌شود. تحمل پیرمرد آزاده که چشم بینا و راوی صادق تاریخ سیاسی معاصر ایران است، البته برای تحریف‌گران حقیقت، کار آسانی نیست. چنین است که نه به سن او التفات می‌شود، و نه به سرطانش توجهی. مرد سالخورده خمیده‌پشت‌تر از همه‌ی عمر، بازداشت و روانه‌ی حبس می‌شود؛ چرا که او چشم ما بود؛ چشم ما و زبان بی‌باک ما.

*توضیح: عنوان یادداشت برگرفته از مطلب مشهور زنده‌یاد جلال آل احمد، در یادکرد از پدر شعر نو، نیما یوشیج است
.

منبع خبر : روز آنلاین