۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

جنايات جنگي در عراق



نوام چامسکي/ ترجمه: اکرم پدرام نيا

"چرا آمريکا اين حق را داشت که از انگليس و استراليا و ارتش هاي ديگر درخواست کمک کند و ما اين حق را نداشتيم؟”
“ کلمه “کشمکش” براي تجاوز ايالات متحده جايگزين معمول و فريبنده اي است، همانطور که ما در همان صفحات خوانديم که “اکنون آمريکايي ها مهندساني به منطقه ارسال کرده اند تا آنچه را که کشمکش باعث تخريب آن شده، بازسازي کنند” ــ فقط “کشمکش"، درست مثل يک توفان شديد که هيچ عامل و کارگزار[خارجي] در ايجادش دخالت ندارد.

ژان زيگلر، گزارشگر ويژه سازمان ملل متحد در بخش “غذا براي همه"، ارتش بريتانيا و ايالات متحده را متهم کرد که “با نقض حقوق بين الملل از طريق محروم کردن غيرنظاميان از آب و غذا در شهرهاي احاطه شده، سعي داشتند که نيروهاي مقاومت را از مخفي گاههاي شهرهاي فلوجه و ديگر شهرهايي که طي ماههاي بعد مورد حمله قرار دادند، بيرون بکشند.”

واقعيات به مراتب از آنچه که تصور مي شود، ناگوارتر است. شکنجه، اگرچه وحشتناک است، اما در مقايسه با جنايات جنگي در فلوجه و جاهاي ديگر عراق، و اثرات کلي به جاي مانده در اثر حمله آمريکا و انگليس وزنه اي نيست

از تاثيرات ديگر حمله به عراق سقوط ميانگين درآمد سرانه مردم آن از مبلغ 255$ در سال 2003 به حدود 144$ در سال 2004 بود، علاوه بر آن، کشور دچار کمبود سراسري برنج، شکر، شير و قوطي هاي شير خشک نوزادان نيز گرديد که اين آمار توسط برنامه جهاني غذايي سازمان ملل اعلام شده است.”

در سال 2002، مشاور کاخ سفيد، آلبرتو گونزالس دستورالعملي از شوراي قانون گذاري وزارت دادگستري Office of Legal Counsel ((OLC درباره شکنجه به بوش ارائه داد. در اين يادداشت سنفورد لوينسن، متخصص قانون اساسي اشاره کرده است که: “براساس گزارش OLC، شدت ضربات وارده به شخص مورد شکنجه بايد به نهايت خود برسد تا شکنجه به حساب آيد… آن دسته از دردهاي فيزيکي [ناشي از ضربات]، شکنجه به حساب مي آيند که از نظر شدت با دردهايي که در اثر آسيب هاي جدي همچون نقص عضو، از کارافتادگي اعضا يا حتي مرگ حادث مي شوند، برابري کنند.” لوينسن ادامه مي دهد که از نظر “جي بايبي” رئيس وقتOLC “وارد آوردن هر ضربه اي که از نظر ميزان درد، شدت کمتري از منتها درجه خود داشته باشد، از لحاظ تکنيکي به هيچ وجه شکنجه محسوب نمي شود و صرفا در رديف اعمال تحقيرآميز و اهانت بار قلمداد شده که ظاهرا وکلاي دولت بوش بدان اهميتي نمي دهند.”

گونزالس در ضمن به رئيس جمهور بوش توصيه کرد که عملا پيمان ژنو را فسخ کند. با آنکه پيمان ژنو جزئي از قانون اساسي ايالات متحده بوده و مبناي حقوق بين الملل معاصر است، قيد و شرط هاي محتوي آن براساس تصميم گونزالس “عجيب و غريب” و “منسوخ” مي باشد. وي بوش را مطلع ساخت که الغاء اين پيمان “خطر مورد تهديد قرار گرفتن (وي) توسط دادستان کل کشور در لواي قانون جنايات جنگي را کاهش مي دهد.” در گذشته در سال 1996 شکستن جدي پيمان ژنو مجازات سنگيني در پي داشت: در حقيقت مجازات مرگ، “البته در صورتي که قرباني در اين حادثه جان خود را از دست مي داد”. بعدها گونزالس به عنوان دادستان کل منصوب شد و اگر سناي بوش وي را “بيش از حد ليبرال” نمي خواند، حتما نامزد رياست ديوان عالي کشور هم مي شد!”

چگونه براي نجات شهري آن را نابود کنيم
اعتبار پيشنهاد گونزالس در مورد محافظت از بوش در برابر خطر تحت پيگرد قرار گرفتن از طرف قانون جنايات جنگي به مدتي نه چندان طولاني پس از آنکه وي آن را صادر کرد، ثابت شد. در موردي که حتي به مراتب شديدتر از ننگ و رسوايي هاي شکنجه کردن بود، [عملي کردن] اين پيشنهاد از بوش حمايت کرد. در ماه نوامبر 2004 نيروهاي اشغالگر ايالات متحده، شهر فلوجه را مورد حمله بزرگي قرار دادند. اين دومين حمله بزرگ آنها بود و فورا خبرگزاري ها با دلايل محکم آن را از جمله جنايات جنگي گزارش کردند. حمله با عمليات بمباران آغاز شد. آنها تصميم داشتند که همه مردم بجز مردها را از شهر بيرون کنند؛ اما عليرغم اين تصميم حتي آن دسته از مردان بين سنين پانزده تا چهل و پنج سال را هم که از شهر فلوجه فرار کرده بودند، به شهر بازگرداندند. نقشه ها به مراحل مقدماتي کشتار دسته جمعي شهر صربرنيکا شباهت داشت، با اين تفاوت که مهاجمان صرب، زنان و کودکان را، به جاي آنکه با ريختن بمب بر خانه و کاشانه شان آواره کنند، سوار بر کاميون کرده و از شهر خارج کردند. در عراق، هنگامي که عمليات مقدماتي بمباران در راه بود، نرمين المفتي، ژورناليست عراقي، از آنجا گزارش داد: “فلوجه شهر مناره ها که روزي پژواک فرات ِ پر آب و سرسبز در فضاي زيبا و آرام اش مي پيچيد… گردشگاه تابستاني عراقي ها، جايي براي سپري کردن اوقات فراغت و شنا کردن در درياچه مجاورش، حبانيه، و نيز مکاني براي صرف کباب بود...” سپس او سرنوشت قربانيان اين حملات بمباران را که گاهي همه افراد يک خانواده را از زن حامله گرفته تا کودکاني که قادر به فرار نبودند در کنار بسياري ديگر به کام مرگ کشيده، شرح داده است. آنها به اين دليل کشته شدند که متجاوزان دستور داده بودند تا دورتا دور شهر را محاصره کنند و راههاي خروجي را ببندند.

المفتي از ساکنان فلوجه پرسيده بود که آيا سربازان خارجي در شهر فلوجه بودند؟ از آن ميان مردي اين گونه پاسخ داد: “ شنيده بودم که نيروهاي عرب در شهر هستند، اما هرگز هيچ کدام از آنها را به چشم خود نديده بودم.” سپس او شنيده که آنها آنجا را ترک کرده بودند. “بدون توجه به انگيزه اين نيروهاي جنگي، آنها زمينه اي فراهم کردند تا شهر قتل عام شود.” وي ادامه داد که “اين حق ماست که مقاومت کنيم.” يکي ديگر گفت: “برخي از برادران عرب[نيروهاي مقاومت] بين ما بودند، اما وقتي که پرتاپ توپها شدت يافت، ما از آنها خواستيم که شهر را ترک کنند و آنها رفتند.” و سپس اين پرسش را از خود پرسيد: “چرا آمريکا اين حق را داشت که از انگليس و استراليا و ارتش هاي ديگر درخواست کمک کند و ما اين حق را نداشتيم؟”

سئوال جالب توجه اين است که چند بار اين پرسش در تفاسير و گزارشات غربي مطرح شده است؟ يا چند بار پرسش هايي مشابه در مطبوعات شوروي سابق در دهه 1980 درباره افغانستان پيش کشيده شده است؟ چند بار از عبارتي چون “نيروهاي خارجي” به جاي ارتش متجاوز استفاده شده است؟ چند بار گزارش و تفسيري از اين فرضيه که تنها سئوال فريبنده اينست که “طرف ما” چه خوب عمل مي کند و “دورنماي موفقيت” ما چگونه است، گمراه شده است؟” نيازي به بررسي و تحقيق نيست و اين فرضيات کاملا ثابت شده اند. درخواست توجيه اين موضوع از آنها بيهوده است؛ توجيه “حمايتشان از ترور” يا “مقصر دانستن آمريکا/روسيه در ايجاد همه مشکلات دنيا” يا برخي مسائل آشنا و مشابه ديگر.

چند هفته بعد از بمباران شهر فلوجه، نيروهاي ايالات متحده حملات زميني خود را آغاز کردند. آنها حملات خود را با اشغال بيمارستان عمومي شهر فلوجه شروع کردند. اين گزارش در صفحه اول نيويورک تايمز چنين آمد:"سربازان مسلح، بيماران و کارکنان بيمارستان را به سرعت از اتاق ها بيرون کردند و به آنها دستور دادند که روي زمين بنشينند يا دراز بکشند تا دست هاي آنها را از پشت ببندند.” تصويرِ همراه اين گزارش، صحنه مذکور را شرح مي داد. اين عمل به عنوان عملي بزرگ و شايسته معرفي شد؛ “مهاجمين آنچه را که درجه دارانشان اسلحه تبليغاتي شورشيان ناميده بودند، يعني: ــ حمله به بيمارستان عمومي شهر فلوجه و گزارشات کشته و زخمي شدن غيرنظاميان ــ را از کار انداختند.” به طور ساده عبارت سلاحهاي تبليغاتي براي ايشان دست آويزهاي مشروع و برحقي هستند، بويژه زماني که “تعداد آسيب ديدگان غير نظامي با ارقام بالاتري اعلام مي شوند"(ارقام بالاتر از واقعيت است چون رئيس جمهور ما اينگونه مدعي است) و افکار عمومي همه مردم کشور را خشمگين ساخته، مخارج سياسي کشمکش را بالا مي برند.” کلمه “کشمکش” براي تجاوز ايالات متحده جايگزين معمول و فريبنده اي است، همانطور که ما در همان صفحات خوانديم که “اکنون آمريکايي ها مهندساني به منطقه ارسال کرده اند تا آنچه را که کشمکش باعث تخريب آن شده، بازسازي کنند” ــ فقط “کشمکش"، درست مثل يک توفان شديد که هيچ عامل و کارگزار[خارجي] در ايجادش دخالت ندارد.

برخي مدارک مربوطه بدون هيچ اشاره اي رد شدند، شايد چون آنها هم برايشان غريب و منسوخ بودند: به عنوان مثال، شرطي در پيمان ژنو اين گونه بيان مي شود که “تاسيسات ثابت و واحدهاي سيار پزشکي در هيچ شرايطي نبايد مورد حمله قرار گيرند، بلکه در هر زماني بايد از جانب طرفين درگيري مورد احترام و حفاظت واقع شوند.” بنابراين صفحه نخست روزنامه اول دنيا (نيويورک تايمز) با خوشحالي جنايات جنگي را به رشته تحرير در مي آورد که بواسطه آن رهبر سياسي کشور مي توانست بر اساس قانون اساسي ايالات متحده محکوم به پرداخت جرائمي شود. در صورتي که اگر بيماران با خشونت از تخت هايشان پايين کشيده شوند و روي زمين به دست هايشان دستبند زده شود و اين اعمال منجر به مرگشان گردد، مجازات مرگ دارد. اين موارد ارزش تفتيش و بازجويي يا منعکس کردن نداشتند! همين روزنامه اطلاع داد که ارتش ايالات متحده “تقريبا همه اهداف خود را قبل از زمان برنامه ريزي شده به انجام رساند.” به گونه اي که “بيشتر شهر زير دود و غبار خرابه ها نشست.” اما اين موفقيت کامل نبود. شواهد چنداني از خرگوش هاي مرده در لانه هايشان و يا خيابانها وجود نداشت، “يک راز جاودانه!” نيروهاي ايالات متحده “جسد يک زن را در خياباني در فلوجه کشف کردند، اما مشخص نبود که آيا او يک عراقي است يا يک خارجي.” اين ظاهرا سئوالي است حياتي!

داستان ديگري از صفحه اول نيويورک تايمز چنين نقل مي کند، يک فرمانده ارشد نيروي دريايي مي گويد که حمله به فلوجه “بايد در کتاب هاي تاريخ ثبت شود.” شايد راست مي گويد. که در اين صورت ما مي دانيم که درست در کجاي تاريخ جاي خود را مي يابد. شايد فلوجه درست در کنار گروزني [پايتخت ويران شده چچن] ظاهر شود، شهري تقريبا با همان جمعيت، با تصويري از بوش و پوتين که به روح يکديگر زل زده اند. آنهايي که اين حوادث را ستايش و تمجيد مي کنند يا حتي تحمل همه اين ها را بر خود هموار مي سازند، مي توانند صفحات تاريخ مورد علاقه خود را انتخاب کنند.
قالب وامانده و تحليل رفته يک کشور
گزارشات رسانه هاي جمعی جهان در مورد خبر تجاوز يکسان نبودند. مهمترين کانال خبري دنياي عرب، شبکه الجزيره قطر، به دليل تاکيد خود بر زخمي و کشته شدن غير نظامي ها در طول عمليات ويرانگر در فلوجه، به طرز شديدي مورد انتقاد مقامات ايالات متحده قرار گرفت. ولي مشکل استقلال رسانه ها براي آمريکا مدتي بعد وقتي که در شرف آماده شدن براي انتخابات آزاد بودند و اين شبکه خبر رساني از عراق بيرون انداخته شد، حل گرديد.
با برگرداندن توجه از روند کلي خط فکري ايالات متحده به آنسوي جهان، مطالب تازه ديگري کشف مي کنيم؛ “دکتر سميع الجميلي شرح داد که چگونه هواپيماهاي جنگي آمريکا مرکز پزشکي اصلي فلوجه را که وي در آنجا کار مي کرد، بمباران کردند” و سي و پنج نفر از بيماران و بيست و چهار نفر از کارکنان را کشتند. گزارش وي توسط يک گزارشگر عراقي کارمند رويتر، خبرگزاري بي بي سي و همچنين توسط دکتر ايمان الآني نيز تاييد شد. دکتر ايمان الآني که در بيمارستان بزرگ فلوجه مشغول به کار بوده و به مدت کوتاهي بعد از حمله به مرکز پزشکي، به آنجا رسيده است، گفت: “ساختمان مرکز پزشکي به طور کامل بر سر بيماران فرود آمد. اما نيروهاي متجاوز اعلام کردند که خبر “غير معتبر” است.” نمونه ديگر سرپيچي بزرگ ارتش ايالات متحده از قانون بشردوستانه بين المللي اين بود که اين ارتش در کمال شرمندگی به صليب سرخ عراق اجازه ورود به فلوجه را نداد. حتي سِر نايجل يانگ، رئيس صليب سرخ بريتانيا اين عمل را به عنوان “يک عملکرد بسيار زشت” محکوم کرد. وي گفت: “اين صرفا براي سايرين يک الگوي خطرناک مي شود. صليب سرخ دستور داشت که نيازهاي عموم مردم منطقه را که با بحران هاي شديد جنگي مواجه بودند، برطرف سازد.” شايد اين جنايتِ افزون بر جنايات قبلي، ناشي از واکنشي نسبت به بيانيه غيرمعمول کميته بين المللي صليب سرخ بود که همه طرف هاي جنگ در عراق را به علت “بي اعتنايي و تحقير تمام عيار نوع بشر” محکوم کرد.

ظاهرا بعد از تمام شدن عمليات جنگي در فلوجه اولين خبر توسط بازديد کننده اي به نام دکتر علي فدهيل گزارش شد. وي اظهار داشت که او فلوجه را “کاملا ويران و نابود شده” يافته است. شهر مدرن فلوجه اينک به “شهر ارواح مي مانست.” فدهيل به آن صورت اجسادي از نيروهاي عراقي در خيابان ها نديده بود؛ چون قبل از آنکه حملات شروع شود به نيروهاي عراقي دستور داده بودند که شهر را ترک کنند. پزشکان گزارش دادند که وقتي حملات نيروهاي ايالات متحده شروع شد کل کارمندان بيمارستاني در بيمارستان اصلي شهر حبس شده بودند، يعني به دستور ارتش آمريکا “زنداني” شده بودند: “هيچ کس نمي توانست وارد بيمارستان شود و مردم در شهر از فرط خونريزي مي مردند.” نگرش و طرز برخورد مهاجمان در پيغامي خلاصه مي شد که با رژ لبي بر آينه اي در خانه خراب شده اي نوشته شده بود: “لعنت بر عراق و هر چه عراقي باد.” از سوي ديگر گارد ملي عراق به دستور ارتش مهاجم به سبک شقاوت باري دست به تفتيش خانه هايي زد که عمدتا از آن ِ"شيعيان فقير، بيکار و مستاصل جنوب بود،” که اين اعمال احتمالا تخم جنگ هاي داخلي را مي پاشيد.”

چند هفته بعد گزارشگران ويژه آمريکايي تعدادي از مردم را مشاهده مي کردند که “کم کم به شهر فلوجه و اسکلت باقي مانده ساختمان هاي تخريب شده، وارد مي شدند، به دنياي ويرانه اي که خانه ها، درختان و خطوط برقش توسط توپ و تانک ها منفجر شده بود.” شهر مخروبه 25000 نفري، اينک فاقد برق، آب آشاميدني، مدرسه و مراوده هاي تجاري بود،” و همچنين تحت حکومت نظامي شديد و “اشغال عيان” نيروهاي مهاجم و همچنين نيروهاي بومي سرسپرده بود که ساعتي قبل آن را به ويراني کشانده بودند. تعداد معدودي از پناهندگاني که جرات به خرج داده و به شهري که تحت نظارت شديد نيروهاي نظامي بود، بازگشته بودند، “خيابان ها را جويهايي از فاضلاب يافتند. بوي اجساد مرده از ساختمان هاي سوخته به مشامشان مي رسيد. نه آبي و نه برقي. بجز انتظار در صفهاي طولاني براي بررسي شدن توسط نيروهاي آمريکايي در پست هاي بازرسي، هشدار براي مين ها و تله هاي انفجاري و گهگاهي صداي شليک گلوله هايي که بين ارتش مهاجم و نيروهاي مقاومت رد و بدل مي شد،” چيز ديگري نبود.

حدود نيمي از يک سال گذشته بود که “جو کار” ناظر بين المللي از گروه مسيحيان صلح طلب در بغداد، کسي که تجربه قبلي اش را در منطقه فلسطين اشغال شده توسط اسرائيل به انجام رسانده بود، شايد براي اولين بررسي، وارد منطقه شد. وي هنگام ورودش در 28 ماه مه، اوضاع را به همان دردناکي يافت: ساعت هاي زيادي بايد در پست هاي بازرسي به انتظار ايستاد، که بيشتر هدفشان از اين کار اذيت و آزار و ايجاد مزاحمت است تا برقراري امنيت؛ تخريب مراکز توليد و توزيع مواد غذايي در بقاياي شهر ويران شده جايي که “قيمت مواد غذايي به دليل توقف طولاني مدت در صف هاي بازرسي و توزيع بسيار آهسته آنها، به شکلي سرسام آور افزايش يافته بود"، به بهاي مايحتاج مردم مي افزود؛ آمبولانس هايي که بيماران را براي درمان جابجا مي کردند، نيز راهها را سد مي کردند و علاوه بر همه اينها اتفاقات وحشيانه ديگري که حتي در خبرگزاري هاي اسرائيل نيز مي شنيديم، به مشکلات مي افزود. وي نوشته است که “خرابه هاي شهر فلوجه حتي از ويرانه هاي شهر رفا واقع در نوار غزه که توسط نيروهاي اسرائيلي ِ تحت حمايت آمريکا تخريب شده بود، بدتر بود. ارتش ايالات متحده “تمام منطقه را با خاک يکسان کرده و حدودا هر سه ساختمان در ميان يکي خراب شده يا آسيب ديده است.” فقط يک بيمارستان مجهز به تخت هاي بستري بيماران از حمله نظاميان در امان مانده بود، اما از دسترسي به همين يک بيمارستان هم توسط ارتش اشغالگر ممانعت مي شد که اين باعث مرگ و مير بسياري از بيماران شهر فلوجه و حومه مي گشت. گاهي دهها نفر از مردم بي خانمان درون يک پوکه توپ منفجر شده به طور فشرده جاي داده مي شدند. فقط در حدود يک چهارم از خانواده هايي که خانه هايشان با خاک يکسان شده بود، مبلغي پول دريافت مي کردند که آنهم معمولا از نصف بهاي لازم براي بازسازي خانه هايشان هم کمتر بود.

ژان زيگلر، گزارشگر ويژه سازمان ملل متحد در بخش “غذا براي همه"، ارتش بريتانيا و ايالات متحده را متهم کرد که “با نقض حقوق بين الملل از طريق محروم کردن غيرنظاميان از آب و غذا در شهرهاي احاطه شده، سعي داشتند که نيروهاي مقاومت را از مخفي گاههاي شهرهاي فلوجه و ديگر شهرهايي که طي ماههاي بعد مورد حمله قرار دادند، بيرون بکشند.” همچنين نيروهاي رهبري شده توسط آمريکا “آب و غذا را از دسترس ساکنان دور کرده يا محدود نموده تا آنها را تشويق کنند که قبل از آغاز حملات فرار کنند.” او خبرگزاري هاي بين المللي را مطلع ساخت که “از گرسنه نگه داشتن و محروم کردن مردم از آب به عنوان سلاح جنگي عليه مردم عادي و غيرنظاميان بهره برداري مي کنند که اين سرپيچي آشکار” از پيمان ژنو مي باشد. اما اکثريت مردم آمريکا اين اخبار را دريافت نمي کنند.

حتي به غير از جنايات جنگي روا داشته شده به مردم فلوجه، شواهد فراوان ديگري هم به دنبال حمله به ساير نقاط عراق وجود دارد که بتواند نتايج تحقيقات و مطالعات استراتژيک استادي را که در کالج Naval War تحت عنوان: سال 2004 “براي عراق نگون بخت، سالي هولناک و بيرحم بود،” نيز حمايت کند. او اضافه کرده است که “اکنون نفرت از ايالات متحده در کشوري که به دنبال سال ها تحريم اقتصادي، سطح زندگي مردم متوسط جامعه به نابودي کشيده شده، سيستم آموزشي نظام غير مذهبي اش فروپاشيده و منجر به رشد بي سوادي گرديده، بي حد وحصر شده است. نااميدي و بي ثباتي اجتماعي باعث رونق مجدد مذهب در ميان جمعيت وسيعي از عراقي هايي شده که اينک براي حل مشکلات خود از مذهب کمک مي جويند.” سرويس هاي خدماتي ابتدايي شان حتي از زماني که در تحريم بسر مي بردند بيشتر رو به نابودي نهاده است. بيمارستان ها همواره دچار کمبود داروهاي اوليه بيشماري هستند… امکانات درماني در حد افتضاح ترين شکل ممکن مي باشد، گروههاي بزرگي از پزشکان متخصص و مجرب به علت ترس از مورد تعدي و تجاوز قرار گرفتن يا به دليل به تنگ آمدن از کار کردن در شرايط زير حد استاندارد، کشور را ترک مي کنند.”

در ضمن، مجله وال استريت گزارش مي دهد که “از زمان سرنگوني آقاي ]صدام[ حسين به رهبري نيروهاي آمريکايي در سال 2003 نقش مذهب در زندگي سياسي مردم عراق قويتر شده است.” از زمان تجاوز، “حتي يک تصميم سياسي” هم بدون “تاييد تلويحي يا صريح” آيت الله عظما علي سيستاني “يا به عبارتي مقام رسمي دولت” انجام نگرفته است. از طرفي روحاني شورشي نسبتا ناشناس سابق، مقتدا صدر، جنبشي سياسي ــ نظامي که دهها هزار از نيروهاي دنباله رو را در جنوب و در فقيرنشين ترين مناطق (حلبي آبادهاي) بغداد به سوي خود کشيده، تشکيل داده است.”
گرايش هاي مذهبي مشابهي در مناطق سني نشين عراق نيز صورت گرفته است. به عنوان مثال برگزاري انتخابات براي پيش نويس قانون اساسي عراق در پاييز 2005 به اين دليل که راي دهندگان به طور وسيعي فتواهاي مذهبي را اطاعت مي کردند، منجر به “نبرد بين مساجد” شد."تقريبا هيچ عراقي حتي نمونه پيش نويس قانون اساسي را نديده بود، چون دولت بيش از چند نسخه از آن را منتشر نکرد.” مجله وال استريت اشاره مي کند که قانون اساسي جديد “به مراتب شالوده اسلامي تري از قانون اساسي قبلي که پنجاه سال قبل براساس قانون مدني [غيرمذهبي] فرانسه نوشته شده،” و به زنان “تقريبا حقوق مساوي” با مردان داده است، دارد. همه اينها اينک تحت اشغال آمريکا برعکس شده است.

جنايات جنگي و شمارش زخمي ها
پيامدهاي سالها زور و اختناق غرب براي روشنفکران متمدن بي اندازه نااميد کننده است. کساني که با کشف برخي واقعيات به شگفت مي آيند؛ واقعياتي چون عبارت ادوارد لوتوک که مي گويد: “جمعيت بزرگي از عراقي ها، مسجد روهاي مصمم و آنهايي که حداکثر کورسوادي بيش ندارند،” به راحتي نمي توانستند باور کنند که آنچه قرار است برايشان برده شود کاملا نامفهوم است: که “خارجي ها بي هيچ گونه چشمداشتي از خون و مال خود صرفا براي کمک به آنها مايه بگذارند!” يقينا هيچ گواهي براي اثباتش لازم نيست.

مفسران با تاسف ابراز مي کنند که آمريکا “از کشوري که شکنجه را محکوم مي کرد و شکنجه کردن را قدغن کرده بود، اکنون به کشوري تبديل شده است که از حربه شکنجه به طور روزمره استفاده مي کند.” ولي واقعيات به مراتب از آنچه که تصور مي شود، ناگوارتر است. شکنجه، اگرچه وحشتناک است، اما در مقايسه با جنايات جنگي در فلوجه و جاهاي ديگر عراق، و اثرات کلي به جاي مانده در اثر حمله آمريکا و انگليس وزنه اي نيست. تفسيري که به طور گذرا در ايالات متحده مطرح و سريعا کنار گذاشته شد، مطالعه دقيقي است که توسط متخصصان برجسته و مشهور عراقي و آمريکايي انجام شد و در ماه اکتبر 2004 در"لنست" مجله پزشکي اول دنيا چاپ شد. نتايج اين مطالعه در واقع بيشتر به صورت فرضياتي محافظه کارانه مطرح شده بود؛ “آمار مرگ و مير مربوط به حمله و اشغال عراق حدودا به 100هزار کشته مي رسد که تعداد واقعي کشته شدگان احتمالا به مراتب بالاتر مي باشد.” بر اساس مطالعات آماري سوئيس که مدتي بعد انجام شد، تعداد کشته هاي عراقي حدودا 40 هزار نفر اعلام گرديد که اين عده مستقيما در نبردها و حملات مسلحانه کشته شده بودند. مطالعه ديگري که متعاقبا توسط “گروه آمارگيري اجساد عراقي” (Iraq Body Count) صورت گرفت، نشان داد که فقط در دو سال اول اشغال عراق کشته شدن 25000 غير نظامي گزارش شده است که اين رقم در بغداد از هر 500 شهروند يک نفر و در فلوجه از هر 136 شهروند يک نفر را شامل مي شود؛ نيروهاي تحت رهبري توسط ارتش آمريکا 37%، شورشيان 36% و نيروهاي مخالف اشغال 9% از مردم عراق را کشته اند. آمار کشته شدگان در سال دوم اشغال دو برابر شد. بيشتر مرگ و ميرها از انفجار مواد منفجره ناشي شده بود که دو سوم از اين انفجارات توسط بمب هاي هوايي بود. ناگفته نماند که آمار تخميني شمارش اجساد عراقي برگرفته از گزارشات خبرگزاري ها مي باشد، بنابراين با وجودي که به اندازه کافي تکان دهنده است به يقين از تعداد واقعي آن بسيار کمتر است.
ميلان راي، تحليل گر بريتانيايي، با بررسي اين گزارشات و برنامه توسعه سازمان ملل متحد
UNDP(در زمينه بررسي شرايط زندگي مردم عراق) به اين نتيجه دست مي يابد که نتايج در حد وسيعي با واقعيت متناسب است، تفاوت هاي ظاهري در آمار و ارقام اساسا از اختلاف در موضوعات ويژه مورد بررسي و همينطور زمان انجام مطالعه ناشي مي شود. اين نتيجه از طرف مطالعه انجام شده در پنتاگون که آمار غيرنظاميان و نيروهاي امنيتي کشته و زخمي شده توسط شورشيان را از ژانويه 2004، 26 هزار نفر تخمين زده بود، نيز حمايت شد. گزارش روزنامه نيويورک تايمز از مطالعه انجام شده توسط پنتاگون، به چند نمونه ديگر از آمارها چون آمار لنست نيز اشاره مي کند، اما مهمترين آنها را از گزارش خود حذف مي کند. اين روزنامه به طور ضمني اشاره مي کند که “هيچ آماري تعداد کشته شدگان عراقي را توسط نيروهاي آمريکايي نشان نداده است.” اين خبر نيويورک تايمز درست روز بعد از برگزاري مراسم بزرگداشت کشته شدگان عراقي توسط فعالان سياسي بين المللي در سالگرد انتشار آمار مجله پزشکي لنست چاپ شد.

عمق فاجعه در عراق آنقدر ژرف و نامحدود است که به زحمت بتوان آن را گزارش داد. گزارشگران در منطقه سبزِ کاملا محصور شده در بغداد به شدت محدودند و يا تحت نظارت کامل نگهبانان به نقاط ديگر رفت و آمد مي کنند. بجز چند مورد شناخته شده در ميان خبرگزاري هاي عمومي و کساني نظير رابرت فيسک و پاتريک کاکبرن(از روزنامه بريتانيايي، اينديپندنت) که در خطر جدي هستند، مخالفان ديگري وجود ندارند و گهگاهي نيز اشاره هايي به عقايد عراقي ها مي شود. از آن جمله گزارشي نيز درباره تجمع نوستالژيک نخبگان تحصيلکرده روشن انديش بغداد بود، که در اين گردهمايي بحث ها به چپاول تاريخي عراق توسط هولاکو خان شرور و وحشي کشيده شد. در آن ميان يک استاد فلسفه چنين اظهار کرد که “هولاکو خان در مقايسه با آمريکايي ها انسان بود،” که اين عبارت او همه را خنداند، اما “به نظر مي آمد که بيشتر شرکت کنندگان مشتاق بودند که از موضوعاتي چون سياست و حمله آمريکا که در اين نقطه از جهان بر زندگي روزمره ما غالب است، سخن به ميان نيايد.” اما در عوض سخنرانان اين جلسه موفق شدند که کوشش ها را ملغي کنند و درباره ايجاد عراقي با فرهنگي ملي که بتواند بر تقسيمات نژادي ــ مذهبي سابق که عراق کنوني تحت اشغال بيگانگان بدان سوي قهقراگرايانه مي رود، گفتگو کنند. آنها هم چنين درباره تخريب خزانه هاي عراق و تمدن دنيا، سخن به ميان آوردند، حادثه اي که از زمان حمله مغول به بعد تجربه نشده بود.

از تاثيرات ديگر حمله به عراق سقوط ميانگين درآمد سرانه مردم آن از مبلغ 255$ در سال 2003 به حدود 144$ در سال 2004 بود، علاوه بر آن، کشور دچار کمبود سراسري برنج، شکر، شير و قوطي هاي شير خشک نوزادان نيز گرديد که اين آمار توسط برنامه جهاني غذايي سازمان ملل اعلام شده است.” اين سازمان قبل از حمله هشدار داده بود که تکرار سيستم جيره بندي کارآمدي که در رژيم صدام حسين به گونه اي مناسب عمل مي کرده است، ميسر نخواهد بود. روزنامه هاي عراقي گزارش مي دهند که در قوطي هاي جيره بندي غذايي جديد براده هاي آهن و فلزات يافت مي شود که اين يکي از پيامدهاي رشوه خواري و فسادهاي بزرگ رژيم تحت نظارت آمريکا و انگليس است. ميزان سوء تغذيه حاد ظرف شانزده ماه بعد از اشغال عراق دوبرابر شد و به مراتب از ميزان سوء تغذيه در کشورهاي هائيتي و اوگاندا فراتر رفت و به حد کشور بروندي (در آفريقا) رسيد. اکنون حدودا 400 هزار کودک عراقي از بيماري تحليل رونده اي به نام “وستينگ” که داراي علائمي چون اسهال مزمن و کمبود خطرناک پروتئين است، رنج مي برند. اين همان کشوري است که قبلا صدها هزار کودکش در اثر تحريم اقتصادي آمريکا و انگليس جان خود را از دست داده اند. در ماه مه 2005 ژان زيگلر، گزارشگر سازمان ملل، گزارشي را از انستيتوي Applied Social Science نروژي منتشر کرد که طي آن اين آمارها تائيد مي شد. رژيم غذايي نسبتا عالي عراقي ها در دهه هاي 1970 و 1980، حتي در زمان جنگ با ايران، بعد از اعمال تحريم اقتصادي، به طرز شديدي به نابودي کشيده شد و بعد از حمله آمريکا در سال 2003 به طور فاجعه آميزي نابودتر شد.

در ضمن، خشونت عليه غيرنظاميان، از محدوده اشغالگران و شورشيان فراتر رفت. “آنتوني شديد” و “استيو فاينارو” خبرنگارهاي روزنامه واشنگتن پست گزارش دادند که “نظاميان شيعه و کرد که اغلب به عنوان بخشي از نيروهاي امنيتي دولت عمل مي کنند، موجي از آدم ربايي، آدم کشي و ديگر اعمال تهديدآميز را براي تحکيم قدرت خود بر مناطق شمالي و جنوبي عراق اعمال مي کنند و شکاف بين نژادها و فرقه هاي مختلف کشور را عميق تر مي سازند.” يکي از شاخص هاي تعيين کننده اين فاجعه سيل عظيم پناهندگاني است که يک ميليون از آنها از زمان حمله آمريکا براي فرار از” خشونت و مشکلات اقتصادي” به سوريه و اردن پناهنده شده اند. بيشتر اين پناهندگان افرادي هستند غير مذهبي با مهارت هاي ويژه که از طبقه متوسط جامعه برمي خيزند. کساني که مي توانستند با انجام کارهاي مفيد براي چرخاندن بهتر چرخ هاي کشور خود مفيد باشند.”
تحقيقات مجله پزشکي لنست و آمار تخميني اش از 100هزار کشته در ماه مه 2004 مخالفت هاي زيادي را در انگليس برانگيخت که دولت مجبور شد دست به تکذيب شرم آوري بزند، اما در ايالات متحده يک شبه سکوت حاکم شد. گهگاهي هم منابع نامشخصي به طور معمول مرگ “100هزار” عراقي را که در اثر حمله جان سپرده اند، گزارشي “مناقشه آميز و جنجال برانگيز” وصف مي کنند. تعداد 100هزار کشته محتمل ترين تخمين بود، حتي با فرضي محافظه کارانه؛ اين دست کم مي تواند به اندازه اي که گزارش داده شده که “حداقل 100هزار نفر” کشته شدند، دقيق باشد. اگرچه گزارش در بالاترين رده ستاد انتخابي رياست جمهوري منتشر شد، اما ظاهرا هيچ کدام از نامزدهاي رياست جمهوري علنا مورد سئوال واقع نشدند.

وقتي شقاوت و ستم در مقياس وسيعي توسط عاملي اشتباه صورت مي گيرد، واکنش از يک الگوي عمومي پيروي مي کند. يک نمونه قابل ملاحظه جنگ هاي هندوچين است. نمونه ديگر تعداد کشته هاي ويتنام است. در تنها راي گيري (براساس اطلاعات من) که طي آن از مردم خواسته شد تا تعداد کشته هاي ويتنام را حدس بزنند، ميانگين تخمين، صد هزار نفر بود يعني فقط 5% آمار رسمي! آمار دقيق نامعلوم است و همچنين آمار زخمي هاي جنگ هاي شيميايي آمريکا[در ژاپن] که علاقه اي به دانستنش وجود ندارد، نيز نامعلوم است. نويسندگان اين تحقيقات اظهار داشتند که اين مثل آن است که دانشجويان کالجي در آلمان تخمين زدند که تعداد کشته شدگان هولوکاست سيصد هزار نفر است، که در اين صورت ما بايد نتيجه بگيريم که در آلمان مشکلاتي وجود دارد و اگر آلمان بر جهان حکومت مي کرد، مشکلات جدي تري مي آفريد.

* اين مقاله برگرفته از جديدترين اثر نوام چامسکي،"دولت‌های فرومانده: سوءاستفاده از قدرت و تجاوز به دموکراسي” (ناشر: Metropolitan Books، نيويورک، سال 2006) مي باشد.
نوام چامسکي، پروفسور دانشگاه
MIT و نويسنده آثار پرفروش و بي شمار سياسي است که جديدترين اثر وي،” ايالات شکست خورده” توسط همين مترجم در دست ترجمه است.

ترجمه‌ی فارسی اثر "The God Delusion"

ترجمه‌ی فارسی اثر "The God Delusion"

دکتر اکرم پدرام‌نیا

امروز به‌دلیل پیشرفت روزافزون فن‌آوری و دگرگونی بزرگ در عرصه‌ی رسانه‌ها مردم می‌توانند با استفاده از این شیوه‌های نو در روشنگری دیگران نقش موثری ایفا کنند و مخاطب‌های خود را راحت‌تر بیابند. چندی پیش در حین گشت‌وگذار در این دنیای مجازی نگاهم به ترجمه‌ی کتاب "The God Delusion" اثر ریچارد داوکینز افتاد و بی‌شک شگفت‌زده شدم.

هر کس، به هر دلیلی، در زندگی‌اش مجبور شده مطلبی را هرچند کوتاه ترجمه کند، خوب می‌داند که برگرداندن موضوعی از زبانی با ساختار و زمینه‌ی فرهنگی بسیار متفاوت به زبان دیگر کار آسانی نیست، حال چه رسد به آن‌که بخواهیم کتاب‌های چند صد صفحه‌ای چون "The God Delusion" را که به "پندار خدا" ترجمه شده است، برگردانیم. به‌راحتی قامت را خمیده می‌کند و گرد پیری بر سروصورت آدمی می‌پاشد. با این‌همه، انسان‌های بزرگی یافت می‌شوند که برای روشنگری نوع بشر تن به این آسیاب استخوان خردکن می‌دهند و بی‌هیچ چشم‌داشتی عمری را در این راه سپری می‌کنند و، با پایداری، سدهایی را که بر سر راه رساندن چنین اثری به دست خواننده وجود دارد، می‌شکنند و گاه حتا نام و نشان‌شان بر همه پوشیده می‌ماند. من بر این باورم که چنین کارهایی باید از حمایت عمومی برخوردار شوند. باید خوانده شوند و برای بیش‌تر خوانده شدن به هر شکلی شناسانده شوند.

ریچارد داوکینز، یا به عبارتی داروین معاصر، بیولوژیستی بریتانیایی است که، با استفاده از داده‌های علمی، مذهب و آفرینش‌باوری را در کتاب‌های گوناگون و فیلم‌های مستند مورد نقد قرار داده است. داوکینز در سال ۱٩٨۶ برای نخستین بار در اثری به نام "ساعت‌ساز کور" این اعتقاد را، که به‌خاطر پیچیدگی موجودات زنده باید آفریننده‌ای نامرئی وجود داشته باشد، مورد بحث و نقد قرار داد.

البته او شهرتش را پس از ارائه‌ی تئوری ژن‌محوری ِ انتخاب طبیعی به‌دست آورد و اعلام کرد که در موجودات زنده ژن‌هایی که از سوی طبیعت انتخاب می‌شوند باقی می‌مانند و بازتولید می‌شوند. به عبارت دیگر، از نظر او "ژن" واحد اساسی انتخاب طبیعی در فرگشت (تکامل) موجودات زنده است.

و اینک در این اثر جدید "The God Delusion" یا "پندار خدا" با استفاده از دلایل و شواهد علمی نشان می‌دهد که "تقریبا آفریننده‌ای فراطبیعی وجود ندارد و اعتقاد به کیش یا مذهب را به نوعی توهم می‌پندارد." او از بنیان‌گذاران پیکار برای رشد اندیشه‌های آزاد، آزاد اندیشیدن و آتئیسم است. داوکینز تا سال پیش استاد دانشگاه آکسفورد بود و از آن زمان بازنشست شد.

او کتاب "The God Delusion" را، که "ا. فرزام" به "پندار خدا" ترجمه کرده‌، در ده فصل نوشته‌ است و، با کمک گرفتن از تئوری انتخاب طبیعی داروین و محصول فرعی انتخاب طبیعی، علل پذیرش دین را از سوی انسان‌ها بررسی می‌کند.

داوکینز در این اثر چهار پیام هشیار دهنده دارد که عبارتند از:

۱) هر فردِ خداناباوری می‌تواند از نظر روحی خوشحال و متعادل، از نظر اخلاقی سالم و از نظر فکری فرهیخته باشد.

٢) تئوری انتخاب طبیعی و تئوری‌های مشابه نسبت به همه‌ی نظریه‌هایی که به آفریننده‌ای برای آفرینش هستی اعتقاد دارند، شواهدی قوی‌تر دارد.

٣) در پیام سوم می‌خواهد که کودکان را از اندیشیدن بازنداریم و آن‌ها را با نام هیچ مذهبی نام‌گذاری نکنیم. اگر نمی‌توانیم به بچه‌ای بگوییم "بچه مارکسیست" استفاده از واژه‌های "بچه‌ کاتولیک" یا "بچه‌ مسلمان" هم فاقد معنا است و به گونه‌ای یک بام و دو هواست.

٤) به خداناباوری‌تان ببالید، چون حاصل استقلال ذهنی و نشانه‌ی سلامت فکر است.

داوکینز از میان شواهد فلسفی گوناگونی که در رد یا وجود خدا بررسی می‌کند، به بحث طرح آفرینش بیش‌تر می‌پردازد و نتیجه می‌گیرد که تکامل یا فرگشت از راه انتخاب طبیعی می‌تواند پاسخ‌گوی همه‌ی پرسش‌ها درباره‌ی پیچیدگی‌های آناتومی، بیولوژی و بیوشیمی موجودات زنده باشد.

بخش دوم کتاب به کشف ریشه‌های مذهب می‌پردازد و توضیح می‌دهد که چرا مردم در همه‌ی فرهنگ‌های بشری به این "همه‌چیزدانِ همه‌جا حاضر" اعتقاد دارند.

او در پاسخ به این پرسش که چرا تقریبا آفریننده‌ای وجود ندارد می‌نویسد: "بستن هر طرحی به یک طرح دیگر کار اشتباهی است، زیرا پذیرفتن تئوری وجود یک طراح برای همه‌ی موجودات مشکل بزرگ‌تری را پیش می‌آورد و آن این‌که چه کسی طرح او را ریخته است."

داوکینز هوادار این تئوری است که "مذهب محصول فرعی چیزدیگری است که آن چیز برای انسان مفید است یا روزی مفید بوده است." پیش از آن‌که این بخش را از نظریه‌ی داوکینز در مورد چگونگی پیدایش مذهب شرح دهم، با مثالی مفهوم محصول فرعی را روشن می‌کنم.

در روند تکامل محصول فرعی همیشه به همراه محصولی اصلی از محصولات تکامل می‌آید. محصول‌ فرعی عملا مشکلی از سازش با محیط زیست را که پایه‌ی تکامل موجودات زنده است، حل نمی‌کند. درواقع، محصول فرعی به‌طور تصادفی به همراه محصولی از تکامل که طرحی کارا دارد، منتقل می‌شود، مثل حرارتی که به همراه نور لامپی ساتع می‌شود و از محصول فرعی طرح لامپ است. یعنی منظور از ساختن لامپ تولید حرارت نبوده، بلکه ایجاد روشنایی بوده که حرارت (محصول فرعی) به طور تصادفی با آن همراه شده است.

ناف انسان را در نظر بگیرید، هیچ شاهدی وجود ندارد تا ثابت کند که ناف به بقا یا تولیدمثل انسان کمک کرده است. ناف در شکار غذا، تشخیص شکار، فرار از مار، پیدا کردن محل مناسب زندگی یا انتخاب جفت به کار نمی‌آید. به نظر نمی‌آید که به طور مستقیم یا غیرمستقیم در حل مشکل سازش و فرگشت هیچ‌گونه دخالتی داشته است. در واقع ناف انسان محصول فرعی آن چیزی است که خود حاصل سازش است، منظور طناب ناف که برای تغذیه و رشد جنین ایجاد شده است. یا مثالی که داوکینز در این کتاب می‌آورد: شب‌پره‌ها که خود را به شعله‌ی آتش می‌زنند و باعث مرگ خود می‌شوند، ما را شگفت‌زده می‌کنند. این رفتار آن‌ها رفتاری "خودویرانگر" وصف می‌شود. اما درواقع محصول فرعیِ جهت‌یابی آن‌ها زیر نور ماه است که به روشنی در این کتاب شرح داده شده است:

"تا همین اواخر، شب‌ها فقط نور ماه و ستارگان دیده می‌شد. نور این اشیاء نورانی در بی‌نهایت اپتیکی است، یعنی پرتوهای گسیل شده از آنها به طور موازی به زمین می‌رسند. به همین سبب این نورها مانند قطب‌نما برای جهت‌یابی مناسب‌اند. معلوم شده که حشرات از نور اجرام آسمانی مانند خورشید و ماه برای جهت‌یابی حرکت‌شان در خط مستقیم استفاده می‌کنند، و می‌توانند پس از گشت و گذار، به کمک همین قطب نما، با علائم معکوس، به خانه بازگردند. شبکه‌ی عصبی حشره می‌تواند برای جهت‌یابی توسط نور از یک سری قاعده‌ی سرانگشتی استفاده کند. گیریم قاعده این است که: "در مسیری حرکت کن که پرتو نور همواره با زاویه ی ٣٠ درجه به چشم برسد." چون حشرات چشمان مرکب دارند ( با مجراهای مستقیم برای هدایت نور که از مرکز چشم‌شان مانند خارهای جوجه تیغی بیرون زده) در عمل برایشان آسان است که با تعقیب نور در مسیر یک مجرا، یا اوماتیدیوم، جهت‌یابی کنند.

این قطب نمای نوری حشرات کاملاً متکی به اجرام آسمانی است که در بی‌نهایت نوری قرار دارند. اما اگر جرم نورانی در دوردست نباشد، پرتوهایش دیگر موازی نیستند بلکه مانند پره‌های چرخ واگرا می‌شوند. یک سیستم عصبی که قاعده‌ی سرانگشتی ٣٠ درجه (یا هر مقدار حقیقی دیگر) را در مورد شمع نزدیک خود اعمال کند، و آن شمع را مانند ماه در بینهایت اپتیکی بپندارد، مانند شب پره مسیری مارپیچی را به دور شعله طی می کند. برای خودتان مسیر حرکت با زاویه ی معین، گیریم زاویه‌ی ٣٠ درجه، به سوی پرتوهای واگرا از یک شمع را رسم کنید و ببینید که در یک مسیر لگاریتمی فریبنده به شمع می‌رسید."۱

بدین ترتیب داوکینز مذهب را نیز محصول فرعی چیزدیگری می‌داند. چیزی که روزی برای تکامل بشر ضروری بوده است. مردم زیادی در همه جای دنیا هستند که به‌خاطر باورهای دینی‌شان که در تضاد با حقیقت‌های علمی است و گاه در تضاد با باورهای دینی مردم دیگر، هزینه‌های گزاف می‌پرازند و گاه جان‌شان را در راه باورهای مذهبی‌شان از دست می‌دهند و با این کارشان ما را شگفت‌زده می‌کنند (درست مثل شب‌پره‌ها). شاید این عمل‌کردهای مذهبی کژروی یا محصول فرعی نامطلوبی از محصول انتخاب طبیعی مفیدی باشد یا محصولی که زمانی مفید بوده است.

سپس فراتر می‌رود و فرضیه‌ی خود را درباره‌ی این‌که دین و باورها و رفتارهای دینی محصول فرعی چه چیزی هستند به دقت شرح می‌دهد.

"بقای گونه‌ی ما بیش از هر گونه‌ی دیگر متکی بر تجارب اندوخته شده‌ی نسل‌های پیشین‌مان است. برای بقا و بهزیستی کودک، این تجارب باید به او منتقل شوند. به لحاظ نظری، ممکن است کودک به تجربه‌ی شخصی دریابد که نباید خیلی به لبه‌ی یک پرتگاه نزدیک شود، یا گیاهان سرخ رنگ ناآزموده را بخورد، یا در رودخانه‌ای که مأوای کروکودیل‌هاست شنا کند. اما مسلماً مغز کودک یک قاعده‌ی سرانگشتی دارد که برایش مزیتی در انتخاب طبیعی ایجاد می‌کند: هرچه را که بزرگ‌ترهایت گفتند باور کن. از والدین‌ات پیروی کن؛ حرف پیران قبیله‌ات را گوش کن، به ویژه وقتی با لحنی جدی و تهدیدآمیز سخن می‌گویند. بدون چون و چرا به بزرگ ترها اعتماد کن. اما درست مانند قاعده‌ی شب پره، این قاعده نیز می‌تواند به خطا رود."٢

در این اثر داوکینز همه‌ی برهان‌های وجود خدا را مورد نقد و بررسی قرار می‌دهد.

گاه سعی می‌کند برای اثبات نظریه‌اش از تئوری‌های روان‌شناسی یا بیولوژی فرگشت نیز استفاده کند که این تئوری‌ها از سوی برخی از دانشمندان فرگشت مورد انتقاد قرار گرفته است. به‌طور خلاصه، هواداران روان‌شناسی فرگشت هم‌چون داوکینز معتقدند که ویژگی‌های روان‌شناسی – ویژگی‌هایی مانند حافظه، درک یا زبان – نیز از راه سازش با محیط زیست ایجاد شده‌اند که از نظر دیگر دانشمندان فرگشت چون استیون جی گلد مورد نقد قرار گرفته است که بحث آن در این مقال نمی‌گنجد.

مورد دیگر که نباید از نظر دور داشت این است که داوکینز، به‌رغم فیلسوف‌های مارکسیستی که تکامل را با محتوای ماتریالیستی بررسی می‌کنند، روند فرگشت را در همه‌ی زمینه‌ها به‌طور مطلق در نظر می‌گیرد. از همین رو است که او در انتقاد از مذهب، مسائل ریشه‌ای اجتماعی- سیاسی را در نظر نمی‌گیرد. به عنوان نمونه برای محکوم کردن عملیات انتحاری فقط مذهب را مقصر می‌داند و علل دیگر، از قبیل نقش امپریالیسم در پدیدآوردن تروریسم را نادیده می‌گیرد. اما هیچ کدام از این‌ها از اهمیت کار او و ارزش این کتاب نمی‌کاهد و به‌نظر من باید آن را خواند و خواندن آن را به همه توصیه کرد.

در مورد ترجمه‌ی نام این اثر، به عقیده‌ی من واژه‌ی "پندار" برابر واژه‌ی Delusion گزینه‌ی مناسبی نیست، زیرا "پندار" بیش‌تر بار مثبت دارد. حال آن‌که Delusion فکری غیرواقعی است. درواقع، واژه‌ی Delusion معادل "توهم" است و در متون روان‌شناسی هم از این واژه به "فکر بیمار" تعبیر می‌شود. شاید نام "توهم خداباوری" به عنوان کتاب نزدیک‌تر باشد.

داوکینز در نوشتن کتاب‌هایش از قلمی آسان و همه‌فهم استفاده می‌کند که باعث شهرت او در میان عموم مردم شده است. مترجم این اثر نیز در برگرداندن آن این ویژگی خوب آسان‌گویی و روان‌نویسی داوکینز را حفظ کرده و عمدتا ترجمه‌ی روان و خوبی ارائه داده است که برای هر خواننده‌ای قابل فهم است. امیدوارم که کتاب در بین جوان‌ها مخاطب‌های بیش‌تری بیابد.

۱ و ٢) پندار خدا- فصل پنجم- دین به‌سان محصول فرعی.

دولت‌های فرومانده



دولت‌های فرومانده

http://pedramnia.com/fa/index.html

نوام چامسکی

ترجمه: اکرم پدرام‌نیا

ناشر: افق ۱۳۸۷

پیش گفتار

مجموعه‌ی مواردی که در ارتباط با بهروزی و حفظ حقوق انسان باید در اولویت وظایف مهم قرار گیرند، طبیعتا از موضوع‌های ذاتی و بنیادین بشری است. اما مواردی هم هستند که به دلیل تاثیر مستقیم شان بر آیندۀ حیات شایسته و مناسب، به نظر اجتناب ناپذیر می آیند، که از آن میان می توان حداقل به سه مورد اشاره کرد؛ جنگ هسته‌ای، نابودی محیط زیست، و شیوه عملکرد دولت ابرقدرت دنیا که احتمال رخداد فاجعه‌های مذکور را افزایش می‌دهد. از آن‌جایی که مردم آمریکا آشکارا با برنامه‌های دولت خود موافق نیستند، موظفند که دولت را تحت فشار قرار دهند. البته این عدم موافقت مورد چهارمی را نیز مطرح می‌سازد که باید عمیقا مردم آمریکا و همه‌ی دنیا را نگران کند: و آن شکاف ژرف و وسیع بین افکار عمومی و خط و مشی سیاست حاکم است. یکی از علل ایجاد ترس و نگرانی، که نمی‌توان به‌راحتی از آن گذشت، "این است که کل "نظام" آمریکا با مشکلی جدی مواجه است، زیرا به سمت و سویی می رود که منجر به از دست دادن ارزش‌های تاریخی خود از قبیل برابری، آزادی و دموکراسی ارزشمندش خواهد شد."

نظام آمریکا با انتخاب شیوه‌ای متعارف و اجرای مکرر آن در کشورهایی که خطر بالقوه برای امنیت آمریکا معرفی می‌شوند (مثلا عراق) یا بکار بستن آنها تحت عنوان ضرورت دخالت در امور برخی کشورها برای نجات مردم این کشورها از خطرهای جدی داخلی (مثلا هائیتی)، اکنون در شرف کسب برخی ویژگی‌های دولت‌های فرومانده است. اگرچه این تصور به طرز "ناامید کننده‌ای نادرست" تشخیص داده شده، اما عملا برخی از ویژگی های عمدۀ دولت‌های فرومانده در آن قابل شناسایی است. یکی از این ویژگی‌ها ناتوانی یا عدم تمایل حاکمیت آمریکا در حفاظت از شهروندان خود از تجاوز یا حتی احتمالا از نابودی است. دیگری گرایش آن‌ها به این‌که خود را مافوق قانون داخلی یا حقوق بین‌الملل می‌دانند، و در نتیجه آزادند که از حربه‌ی تجاوز و خشونت استفاده کنند. و اگر از برخی ره‌آوردهای دموکراتیک یا اشکال خاصی از دموکراسی برخوردارند، از کاستی‌های دمکراتیک در رنجند، چنین کاستی‌هایی، نهادهای دموکراتیک رسمی‌شان را از دموکراسی واقعی محروم می‌کند.2

در این میان یکی از مشکل‌ترین وظایفی که یک فرد می‌تواند برعهده گیرد و در حقیقت یکی از مهم‌ترین آنها، این است که صادقانه در آینه به خود بنگرد. اگر ما به خودمان اجازه دهیم که واقعیت کشور خود را در آینه ببینیم، برای رویت ویژگی‌های "دولت‌های فرمانده" در همین وطن، کوچک‌ترین مشکلی نخواهیم داشت. تشخیص این واقعیت، آن‌هایی را که به کشورهایشان و نسل‌های آینده‌شان اهمیت می دهند، عمیق ناراحت خواهد کرد. بله، می‌گویم مجموعه‌ی "کشورها"، به‌خاطر وسعت دامنه‌ی قدرت عظیم آمریکا، و هم‌چنین بخاطر این که این تهدیدها دیگر محلی نیستند و به مکان و زمان خاصی محدود نمی‌شوند.

نیمه‌ی اول کتاب بیش‌تر به تهدید ویرانگر و روزافزون قدرت حاکم آمریکا اختصاص داده شده است. قدرتی که از حقوق بین‌الملل تخطی می‌کند. تخطی از قانون بین‌الملل، سرفصل مورد توجه شهروندان ابرقدرت جهان است که به‌هرحال، به عنوان تهدیدی مطرح و به‌جا ارزیابی می‌شود. نیمه‌ی دوم روی‌هم‌رفته، به "نهادهای دموکراتیک" مربوط است و این که نخبگان درباره‌ی این نهادها چه تصوری دارند و در دنیای واقعی چگونه عمل می‌کنند، چه در"ترویج دموکراسی" در خارج از کشور و چه در شکل دادن به آن در داخل وطن.

هر دو موضوع کاملا به هم مربوطند و در چندین زمینه مطرح می‌شوند. من در ضمن ِ بحث و بررسی آن‌ها، برای جلوگیری از طولانی شدن پانوشت‌ها، از ذکر منابعی که به آسانی در آثار اخیرم یافت می‌شوند، خودداری خواهم کرد.

د. کودکان کار، زیر هیچ خوشه‌ای نمی‌گنجند!

الهه محمدی:کودکان کار،کودکان فقیر،کودکان معتاد و… کلماتی هستند که سالهاست روزنامه نگاران بر روی آن ها مانور می دهند.در کنار این مانورها،هر روز شاهد خبرهای زیادی همراه با آمارها و ارقامی درباره کودکان کار وفقیری هستیم که به نظر می رسد روز به روز وضعیتشان بغرنج تر می شود. یکی از خبرهایی که خبر از وخیم تر شدن وضعیت کودکان زیرخط فقر و کودکان کار می دهد،طرح هدفمند کردن یارانه هاست که به نظر بسیاری از کارشناسان اقتصادی به بیشتر شدن جمعیت خط فقر و بالطبع ازدیاد کودکان کار دامن خواهد زد.

طرح هدفمند کردن یارانه ها،طرح ازدیاد کودکان فقیر؟
در حالی که رییس جمهور،یکی از فواید طرح هدفمند کردن یارانه ها را ساماندهی هرچه بیشتر فقرا عنوان می کند،بسیاری از کارشناسان این طرح را نه تنها باعث کاهش فقرای کشور نمی دانند،بلکه معتقدند طرح هدفمند کردن یارانه ها وضعیت کودکان فقیر را از وضعیت کنونی بدتر می کند.یکی از این کارشناسان “فرشید یزدانی” مدیرعامل سابق انجمن حمایت از حقوق کودکان است. وی د رگفتگو با ایلنا گفت:« اجرای طرح هدفمند کردن یارانه‌ها و کاهش امکانات توانمند‌سازی و حمایتی از کودکان پیش‌بینی می‌شود که به‌زودی شرایط کودکان فقیر و در معرض آسیب از شرایط فعلی بدتر شود.»
فرشید یزدانی ، با اشاره به پیامدهای اجرای هدفمند کردن یارانه‌ها و همراه شدن آن با خط فقر 900 هزار تومانی که به تازگی نگرانی‌هایی را موجب شده به تاثیرات منفی آن به روی کودکان پرداخت و تاکید کرد:«با توجه به آنکه دولت در سنوات گذشته کمتر دغدغه‌های اجتماعی داشته و سیاست‌های جبرانی در برنامه‌‌ها را مد نظر قرار نداده، به نظر می‌رسد که به واسطه خط فقر اعلام شده در خانواده‌های شهری و سایر خانواده‌ها، اتفاقاتی در انتظار کودکان باشد که چندان به نفع آنها نیست.».
او با اعلام اینکه نه تنها در طرح هدفمند کردن یارانه‌ها بلکه در سایر طرح‌های پیشنهادی و اجرایی دولت،ساز و کارهای حمایتی برای کودکان پیش‌بینی نشده است، خاطر نشان کرد:«به طور حتم اجرای این طرح به کاهش امکانات توانمند‌سازی و حمایتی از کودکان منجر می‌شود به طوری که شرایط کودکان فقیر و در معرض آسیب از شرایط فعلی بدتر می‌شود.»
مدیرعامل سابق انجمن حمایت از حقوق کودکان به فقر غذایی و بهداشتی کودکان نیز در راستای اجرای هدفمند کردن یارانه‌ها و خط فقر اعلام شده پرداخت و تصریح کرد:«به عنوان نمونه در صورتی که یارانه سوخت برداشته شود، با افزایش قیمت این کالا، میزان مصرف خانواده‌های فقیر کاهش نمی‌یابد چرا که سوخت در سبد هزینه‌های خانوارهای فقیر کم از جمله کالاهای کم کشش بوده که میزان مصرف آن، حساسیت چشم‌گیری نسبت به تغییرات قیمت نداشته است.»

خط فقر900هزار تومانی وکودکان فقیر
چندی پیش بود که علی‌دهقان‌کیا، عضو هیات مدیره کانون هماهنگی شوراهای اسلامی کار استان تهران، بر اساس فرمولی خط فقر را 900 هزار تومان دانست و خط فقردرسال‌جاری 900 هزار تومان اعلام کرد. براساس همین آمارها و ارقام ها بسیاری از فعالین کودک،این آمارها را در مورد کودکان خطرناک می دانند.فرشید یزدانی،در این باره به ایلنا گفت:« در حال حاضر مطابق با برآوردهای صورت گرفته حدود 14 میلیون نفر زیر خط فقر هستند که از این تعداد، چهار میلیون کودک در زیر خط فقر مطلق به سر می‌برند به طوری که آمار به نوعی با آمار کودکان خارج از چرخه تحصیل نیز هم‌خوانی داشته و مطابق با سرشماری سال 85، بیش از 5/3 میلیون کودک از چرخه تحصیل خارج هستند.»

تعداد کودکان کار، رو به افزایش
با توجه به اینکه تعداد کودکان کار و خیابان طی سال‌های گذشته رشد داشته است،فعالین حقوق کودک معتقدند با اجرای طرح هدفمند کردن یارانه ها به طور جدی شاهد مهجور ماندن کودکان از چرخه تحصیل و حضور کودکان کار در خیابان‌ها خواهیم بود که برای دست‌فروشی و یا سایر کارهای دیگر مبادرت می‌کنند و در کنار این معضلات سوء‌استفاده از کودکان، فساد و اعتیاد بر روی کودکان نیز تشدید می‌شود.

خیابان،کار،اعتیاد
مدتهاست که کارشناسان درباره پایین آمدن سن اعتیاد هشدار می دهند.شاید همین هشدارها باعث شد تا وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی،امروز بیان کرد 80 درصد کسانی که مبتلا به مصرف مواد مخدر و دخانیات هستند، قبل از سن 15 سالگی مصرف مواد دخانی را آغاز می‌کنند. مرضیه وحید‌دستجردی در رابطه با کاهش سن مصرف دخانیات در کشور، افزود:«در زمینه مبارزه با استعمال دخانیات و مواد مخدر، وزارت بهداشت برنامه‌های متعددی دارد و این در حالی است که امروزه جامعه جدیدی داریم که استعمال مواد مخدر ممکن است در آن‌ به‌صورت روزافزون افزایش یابد.»
همچنین به تازگی خبر تحقیقات تحقیقی منتشر شده است که طبق آن از 87 کودک خیابانى مورد مطالعه که میانگین سنى‌شان 11 سال بوده است، 1/16 درصد کودکان مورد مطالعه مصرف سیگار و 1/9 درصد کودکان مصرف مواد مخدر داشته‌اند.
نکته قابل توجه در این گزارش وضعیت استفاده از دخانیات و مواد مخدر در میان این کودکان است بطوریکه در این میان2/13 درصد کودکان مبتلا به افسردگی، سیگار و 5/7 درصد آنان مواد مخدر مصرف مى‌کرده‌اند. در مجموع 21 درصد از کودکان مورد مطالعه و 15 درصد کودکان مبتلا به افسردگی، مورد سوءاستفاده جنسى قرار گرفته‌اند. این در حالی است که طبق آمارهاى جهانی، 25 تا 95درصد از کودکان کار و خیابان به نوعى از مواد روانگردان و اعتیادآور استفاده کرده‌اند.
مطابق این گزارش حدود ۲۰ درصد کودکان خیابانی به مواد مخدر اعتیاد دارند که از این میان نزدیک به ۱۵ درصدشان معتاد به سیگارند و پنج درصد دیگر به انواع مواد مخدر معتاد هستند. همچنین در این گزارش آمده است که حدود ۴۰ در صد از این کودکان در خانواده هایی زندگی می کنند که دست کم یکی از اعضا به مواد مخدر اعتیاد دارد.
این درحالیست که “خسرو صالحى” فعال حقوق کودک،درباره افزایش اعتیاد در بین کودکان کار معتقد است:«به نظر مى‌رسد آنچه در کودکان کار و خیابان به دلیل مشغله کار و وضعیت اجتماعى و محیطى به افزایش اعتیاد دامن مى‌زند به نوعى کنجکاوى و شجاعت و نیز منیت کودکانه این گروه از افراد جامعه است. این کودکان به دلیل خصلت ماجراجویى و بى‌باکى خود بیشتر از دیگران در معرض آسیب و خطر اعتیاد قرار مى‌گیرند. همچنین دسترسى به انواع مختلف مواد خطرات را براى این کودکان افزایش مى‌دهد.»وی ادامه می دهد:«موادى که این کودکان مصرف مى‌کنند اصولا موادى است که باید سهل‌الوصول باشد و به دلیل ترس و محیط کار حتى تزریق نیز به نوعى براىاین کودکان مشکل است. پس این مواد را هم باید به راحتى به دست آورند و هم به سهولت به مصرف برسانند.»

کودکان کار،بدون سرپرست قانونی
اینکه کودکان کار متولی ندارند را دیگر هر کسی که حتی هر از گاهی اخبار مربوط به کودکان کار را دنبال کند، نیز متوجه شده است. هررزو گزارش های زیادی نوشته می شود و در مورد افزایش تعداد کودکان کار در ایران داد سخن سرداده می شود ولی بر خلاف انتظارهایی که از سوی فعالان حقوق کودک وجود دارد، سازمان ها و وزارت هایی که به ظاهر باید متولی رسیدگی به امور این کودکان باشند، سکوتی معنادار را در پیش گرفته اند. اگرچه مسئولان وزارت کار که در واقع مجری قانون کار است و مطابق قانون کار اصولا اشتغال و به‌کارگیری کودکان کمتر از ۱۵ سال غیرقانونی محسوب می‌شود، ترجیح می دهند چندان حرفی از این کودکان به میان نیاورند، ولی این مسئولان سازمان بهزیستی هستند که هراز گاهی سکوتشان را می شکنند و البته که این شکستن از سوی دیگر هرچند مسئولان بهزیستی در اظهارنظرهایشان خود را از رسیدگی به کودکان کار مبرا می کنند ولی در مقابل فعالان حقوق کودک، نهادهایی مانند سازمان بهزیستی و کمیته امداد را مسئول رسیدگی به وضع خانواده‌‌های کم‌درآمد می‌دانند؛ به اعتقاد آن ها این نهادها باید با دادن امکانات به این خانواده‌ها از اجبار کودکان آنها به کار جلوگیری کنند.سکوت خیلی از اوقات به نفع کودکان کار که حالا دیگر تعدادشان به یک میلیون ونیم می رسد، نیست.
لی لی ارشد، عضو هیأت‌مدیره انجمن حمایت از حقوق کودکان،درباره بی متولی بودن کودکان کار چندی پیش به «خبرآنلاین» گفت:« در حال حاضر ایران برای حمایت از کودکان کار نهاد و یا شورای عالی وجود ندارد که بتوان با تکیه برآن برای رساندن کودکان به حقوقشان تلاش کرد. ضمن آنکه جامعه ما از دیگر جوامع دنیا در رابطه با مقوله کودک‌آزاری در وضعیت نا‌به‌سامان و یا شاید بحرانی قرار دارد. این کودکان آزار می‌بینند اما از آنجایی که برای این واژه تعریف درستی ارائه نشده است، همواره بحران وجود دارد.» خبرآنلاین

نیم‌نگاهی به وضع صنعت و هم‌نشینی با کارگرانی که نانی برای بردن به سفره‌های خود ندارند

فوریه 20, 2010

نیم‌نگاهی به وضع صنعت و هم‌نشینی با کارگرانی که نانی برای بردن به سفره‌های خود ندارند، حداقل کاری است که می‌توان در آستانه سال جدید انجام داد/ واقعيت اين است كه بسياري از واحدهاي صنعتي با كمتر از ظرفيت خود فعال هستند.
صنعت فربه‌اي كه توليد نمي‌كند؛ كارگران نحيفي كه خانه‌نشين مي‌شوند
ایلنا: آخرین بررسی‌ها از وضعیت کارگران شاغل در واحدهای صنعتی، بیانگر وخیم و بحرانی شدن وضع این قشر محروم جامعه در آستانه سال نو است. نخستین روز بهمن ماه تحت‌الشعاع تجمع دوباره کارگران گوشت زیاران قرار گرفت. این کارگران در اعتراض به تعدیل بخشی از نیروی کار و نیز تعویق در پرداخت مطالبات به حق خود، خواستار خلع ید مالک بخش خصوصی از شرکت بودند که اعلام شد سازمان خصوصی‌سازی با این پیشنهاد موافقت کرده است، اما زمانی برای پرداخت مطالبات کارگران اعلام نشد.
به گزارش ایلنا، در روزهای بعد این کارگران نساجی بافته‌های کرمان بودند که جاده‌ها را بستند. اخراج 18 نفر از کارگران و تصمیم مدیران شرکت برای انحلال، علت اصلی تصمیم کارگران برای بستن جاده اعلام شد. به فاصله کوتاهی از این ماجرا، این بار اسلامشهر صحنه اعتراضات کارگری شد. کارگران کیان تایر دست از کار کشیدند چرا که 9 نفر از کارگرانی که به قصد حق‌خواهی به وزارت صنایع و معادن مراجعه کرده بودند، از سوی کارفرما اخراج شدند.
چند روز بعد، اضطراب و ناآرامی در میان کارگران شرکت ساسان اوج گرفت، چرا که بسیاری از کارگران شاغل که برخی تعداد آنها را 400 نفر اعلام کردند، از تیغ تعدیل جان سالم بدر نبردند. هنوز ماه بهمن به نیمه نرسیده بود که اعلام شد کارگران آوند پلاستیک قزوین، این بار علم تظلم‌خواهی بلند کرده‌اند، چرا که 5 ماه از حقوق و مطالبات آنها پرداخت نشده بود. سریال 5 ماه بی‌حقوقی ادامه داشت چرا که به فاصله کوتاهی اعلام شد که کارگران قزوینی در عقب‌ماندگی حقوقی تنها نیستند و کارگران نساجی مازندران نیز 5 ماه است که حقوقی برای امرار معاض دریافت نمی‌کنند.
نماینده فلاورجان هم در همین زمان با اشاره به کارخانه‌های ذوب‌آهن که آمار تولید آنها مایه افتخار مسوولان وزارت صنایع است، اعلام کرد که این کارخانه‌ها روی خط بحران گام برمی‌دارند و بزودی بحران گریبان آنها را هم خواهد گرفت. کارگران ساپکو هم البته در روزهای پایانی ماه، به خلف وعده وزیر صنایع اشاره کرده و گله کردند. وزیر صنایع در روزهای نخست سال و در اوج رقابت‌های انتخاباتی اعلام کرد که تمامی کارگران پیمانی، قراردادی خواهند شد، اما گذشت ماه‌ها از آن وعده و اجرا نشدن متعاقب، نشان داد که شاید آن موضوع هم شعاری انتخاباتی بوده و کارکرد واقعی نداشته است.
شوک پایانی ماه گفته‌های محمد پارسا، رئيس هيات مديره سنديكاي توليدكنندگان تجهيزات برقي بود که اعلام کرد 1500 تا 2000 کارگر صنعت برق بیکار شده‌اند. وی در این باره افزود: 3 كارخانه فعال در صنعت برق از جمله آونگان به دليل بحران مالي تاكنون تعطيل شده‌اند و با تعطيلي اين واحدها حدود 1500 تا 2000 نفر كارگر از كار بيكار شده‌اند.
البته تمامی موارد فوق تنها به بهمن ماه مرتبط می‌شود. صنعت در ماه‌های اخیر به سختی نفس می‌کشد و این موضوع آن قدر محسوس است که نتوان در لابلای آمار و ارقام زیبا و دهن‌پرکن مخفی کرد. اخبار منتشر شده در 6 ماه دوم سال نشان می‌دهد که در بسیاری از استان‌های کشور صنایعی چون سنگ‌بری، تولید کیف و کفش، بسته‌بندی و… به محاق تعطیلی رفته‌اند و شمار فراوانی از کارگران نیز معاش خود و خانواده‌هایشان را از دست داده‌اند.
مدیر اجرایی خانه صنعت و معدن استان کردستان در همین زمینه و در جلسه‌ای با حضور نمایندگان مجلس و استاندار کردستان گفت: در حال حاضر از مجموع 150 واحد فعال در شهرک صنعتی سنندج حدود 60 واحد تعطیل شده‌اند و روند تعطیلی واحدهای صنعتی و همچنین تعدیل نیرو همچنان ادامه دارد. برآیند کلی وضعیت صنعت استان کردستان نشان می‌دهد که صنعت این استان در حالت بحرانی قرار داشته و این مساله قطعاً بر وضعیت کار و اشتغال استان نیز تاثیر خواهد گذاشت. بررسی همه شاخص‌های ارائه شده در این جلسه نشان‌دهنده بی‌توجهی دولت و مسوولان اقتصادی کشور به این استان محروم است و این مساله با شعار محوری احمدی‌نژاد یعنی عدالت‌ورزی منافات دارد.
رئيس اتحاديه توليدكنندگان كفش اصفهان نیز می‌گوید: از اوايل سال جاري تاكنون با ورود بي‌رويه كفش‌هاي چيني به كشور، بيش از نيمي از واحدهاي توليدكننده كفش در اصفهان تعطيل شده‌اند. محمد نايب‌پور با بيان اينكه از اوايل سال جاري حدود 50 تا 60 درصد از كارگاه‌هاي توليد‌كننده كفش در شهر اصفهان غيرفعال شده‌اند، ادامه می‌دهد: تا پيش از سال جاري يك‌هزار كارگاه توليدي كفش در شهر اصفهان مشغول به فعاليت بودند، اما با افزايش ورود كفش‌هاي خارجي و بروز بحران اقتصادي در جهان، نيمي از اين كارگاه‌هاي توليدي مجبور به تعطيلي واحد‌هاي خود شدند. وي می‌افزاید: با تعطيلي بيش از 500 واحد توليد‌كننده كفش در شهر اصفهان، 2 هزار و 500 نفر از افرادي كه در اين كارگاه‌ها مشغول به فعاليت بودند شغل خود را از دست داده‌اند. شماری از رؤسای تشکل‌ها و انجمن‌های واحدهای تولیدی و صنعتی استان مازندران هم هشدار می‌دهند: در حالی که فقط حدود نیمی از ظرفیت‌های واحدهای تولیدی و صنعتی استان استفاده می‌شود به دلیل رکود اقتصادی و نبود نقدینگی در بازار داد و ستد، شاهد انباشت محصولات تولیدی‌مان هستیم. چرا که به دلیل فروش نرفتن محصولات تولیدی، بسیاری از کارخانه‌های مازندران در پرداخت اقساط تسهیلات خود به بانک‌ها دچار مشکل شده و حتی درصدد اخراج کارگران هستند. چنانچه در چند ماه اخیر، برخی از کارگران واحدهای تولیدی از جمله فرآورده لبنی کندلوس، نساجی مازندران و صنایع شیمیایی ساری به دلیل پرداخت نشدن حقوق که ناشی از عدم فروش محصولات تولیدی این واحدها بوده است، تجمع کرده‌اند.
آمار با واقعیت‌ها نمی‌خواند
واقعیت این است که آمار اعلامی روزهای اخیر هیچ تطابق منطقی با واقعیت‌های جامعه ندارد. در حالیکه نرخ تورم کمتر از 13 درصد اعلام می‌شود تا از این راه دستمزد سال 89 کارگران کمتر تعیین شود، بازار نرخ‌های تورم دیگری را برای افزایش قیمت کالاهای خود برگزیده است. در زمینه تولید و صنعت نیز بازار کار کشور تناسبی با آمارهای اعلام شده از سوی وزارت صنایع و معادن مبنی بر رشدهای 8 تا 10 درصدی ندارد. در همین زمینه در گزارش بانك مرکزی نیز اعلام شد که نرخ اشتغال در واحدهای بزرگ صنعتی 1.1 درصد کاهش داشته است.
بخش وسیعی از صنعت بحران نفس می‌کشد
معاون اشتغال وزارت کار از شناسایی 2 هزار بنگاه دارای مشکل بزرگ و متوسط تولیدی کشور خبر می‌دهد. این در حالی است که پیش از این لیست بلندبالای 6700 تایی وزارت صنایع و 750 تایی وزارت تعاون برای تقاضای استمهال بدهی به خودی خود وضعیت حاد بخش تولید در کشور را به خوبی نشان می‌داد. با این حساب تعداد کل شرکت‌های خواهان استمهال بدهی به نزدیک 10 هزار شرکت رسیده است. افزایش 30 درصدی مطالبات معوق بانک‌ها طی 8 ماه اول سال (از 38 هزار میلیارد تومان پایان سال گذشته به 48 هزار میلیارد تومان در آبان ماه) از دیگر نشانه‌هایی وضعیت به شدت قرمز برای تولید است. در همین حال رئیس انجمن صنایع بازیافت از توقف 40 درصدی بنگاه‌های فعال در این صنعت خبر داد. این گفته به معنای کاهش حدود 40 درصدی فعالیت صنایع مختلف دارای ظرفیت ایجاد فرایند بازیافت است. همچنین یکی از نمایندگان کارگری اخیرا خبر داده بود که 325 بنگاه بزرگ کشور در آستانه ورشکستگی هستند. ضمن اینکه خداورد احمدی معاون وزیر صنایع و معادن و مدیر عامل سازمان صنایع کوچک و شهرک‌های صنعتی خاطر نشان می‌کند که مطالعات دقیق انجام شده 16 درصد رکود در واحدهای صنعتی را نشان می‌دهد.
فعالیت با ظرفیت 20 درصدی
عضو كميسيون صنايع مجلس در ارزيابي عملكرد بخش صنعت در سال‌های اخیر با اشاره به تاخيرهاي ايجاد شده در تدوين و ابلاغ استراتژي بخش‌هاي صنعت و معدن كشور می‌گوید: هم اكنون ميزان توليد شمش فولاد در كشور سالانه 10.5 ميليون تن و محصول فولادي 14 ميليون تن است و در شرايطي كه توليد فولاد خام در دنيا به عنوان يك مبنا مدنظر است، ما در توليد اين فلز عقب هستيم. به گفته وي براي ايجاد ظرفيت 17ميليون تني فولاد در كشور طي امسال و سال آينده برنامه‌ريزي شده ولي باز هم در اين بخش از برنامه عقب هستيم. وي ادامه می‌دهد: در زمينه توليد فلزات غيرآهني مانند آلومينيوم و مس با وجود ظرفيت‌سازي‌هاي انجام شده باز هم از برنامه عقب هستيم. فولادگر در ادامه با اشاره به برخورداري ايران از پتانسيل‌ بالاي منابع معدني می‌گوید: هم اكنون سهم معدن در توليد ناخالص ملي 1.7 درصد است كه رقم ناچيزي است. وي ادامه می‌دهد: مرتبا مراجعاتي از سوي صنعتگران به كميسيون صنايع صورت مي‌گيرد كه از وضعيت خود ناراضي هستند. فولادگر تاكيد می‌كند: لزوما نبايد واحدي بحران‌زده باشد تا جزو واحدهاي بحراني محسوب شود و به اين ترتيب بگوئيم آمار واحدهاي بحراني پايين است و صنعت از وضعيت مناسبي برخوردار است، بلكه واقعيت اين است كه بسياري از واحدهاي صنعتي با كمتر از ظرفيت خود فعال هستند و حتي اين رقم به 10 تا 20 درصد كل ظرفيت نيز مي‌رسد.
افزایش بیکاری به علت وضع نامناسب صنعت
وي ادامه داد: واحد بحراني به واحدي گفته مي‌شود كه كارگران آن ماه‌ها حقوق نگرفته‌اند و يا ورشكست شده در حالي كه بايد به تعداد بالاي واحدهاي در شرف بحراني شدن توجه داشت. فولادگر تصريح كرد: وضعيت نامناسب صنايع باعث شده نرخ بيكاري كشور با وجود روند كاهشي كه در سال‌هاي اوليه دولت نهم داشت، طي سال گذشته و اوايل امسال به وضعيت قبلي خود باز گردد.
با تمام این موارد، مسوولان وزارت صنایع و معادن به انتقادات نمایندگان مجلس و کارشناسان و نیز وضع بحرانی بسیاری از کارگران بی‌اعتنا هستند و هم‌چنان بر طبل ادعاهای خود مبنی بر افزایش تولید و رشد صنعت کوفته و به خود می‌بالند، حال آنکه نیم‌نگاهی به وضع صنعت و هم‌نشینی با کارگرانی که ماه‌هاست نانی برای بردن به سر سفره‌های خود ندارند، حداقل کاری است که می‌توان در آستانه سال جدید انجام داد.

۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه


در بیهودگی قتل؛ سیاهه بی پایان دشمنان فلسطینی bbc

مادر المبحوح

المبحوح آخرین فرمانده رده بالای فلسطینی است که ترور شده است

درست یک ماه پس از مرگ یک عضو ارشد شاخه نظامی حماس در دوبی، نام سرویس جاسوسی اسرائیل، موساد، بیش از همیشه به عنوان مظنون اصلی به گوش می رسد.

محمود عبدالرئوف المبحوح، از بنیانگذاران گردان شهدای عزالدین قسام، شاخه نظامی حماس، نوزدهم ژانویه در هتل محل اقامتش به قتل رسید. پلیس دوبی پس از سه هفته تحقیقات دستکم یازده نفر را به دست داشتن در قتل آقای مبحوح متهم کرد و به آنجا رسید که رئیس پلیس این امیرنشین با صراحت هرچه تمام تر اعلام کرد که "به احتمال ۹۹ درصد، اگر نه ۱۰۰ درصد" کار کار موساد بوده است.

وزارت خارجه بریتانیا نیز سفیر اسرائیل در لندن را فرا خواند تا در مورد پاسپورت های بریتانیایی که در این عملیات ترور به کار گرفته شده بوده، توضیح دهد. یک مقام بریتانیایی هم جعل پاسپورت این کشور را "جرمی بسیار جدی" خواند.

ناگفته پیداست که اگر دخالت موساد در این ماجرا محرز شود، دولت اسرائیل در رابطه اش با بریتانیا، ایرلند، فرانسه و آلمان، یعنی کشورهایی که پاسپورتشان در این عملیات استفاده شده، دچار مشکلات تازه ای خواهد شد. مشکلاتی که بالقوه می تواند دامن کسانی را در همین کشورهای اروپایی نیز بگیرد.

اگر آنچه رابرت فیسک، خبرنگار سرشناس بریتانیایی، به عنوان احتمال "تبانی" یا "ساخت و پاخت" از آن یاد کرده درست باشد، قاعدتا کسانی که ناچار به توضیح خواهند شد، به سفیر اسرائیل در لندن محدود نخواهد ماند.

آقای فیسک که از خبرنگاران زبده در حوزه مسائل خاور میانه است، روز پنجشنبه در روزنامه بریتانیایی ایندیپندنت با نقل قول از منبعی در ابوظبی که به گفته او "مو لای درزش نمی رود"، احتمال تازه ای را مطرح کرد که پاسپورت ها اساسا جعلی نباشند. او نوشت که به گفته آن فرد مطلع در ابوظبی پاسپورت های بریتانیایی "همه عکس هولوگرام و مهر بیومتریک دارند. جعلی یا تقلبی نیستند. اسم افراد واقعا همان است. اگر کسی بتواند عکس هولوگرام یا مهر بیومتریک را جعل کند، این یعنی چه؟"

نام دشمنانی در بالای سیاهه دشمن ترین ها خط می خورد و نام های دیگری جایگزین آنها می شود. سیاهه را پایانی نیست. تو گویی کسی هم چندان مشتاق نیست بداند آن نام ها چرا و از کجا می آیند.

تردیدی نیست که در روزهای آینده بخش بیشتری از حقایق پشت پرده ترور محمود المبحوح روشن خواهد شد: اینکه جزئیات عملیات چه بوده، چه کسانی در چه کشور یا کشورهایی در آن دست داشته اند و سوال هایی از این دست.

از سوی دیگر، گزارش هایی نظیر آنچه در مورد دستگیری دو فلسطینی در همین ارتباط منتشر شده، می تواند گروه های فلسطینی را نیز وارد جنجالی تازه کند. دور از تصور نیست که با میان آمدن اسم دو فلسطینی در ترور یک هموطنشان، در روزهای آینده اتهام ها و تکذیبیه های رنگارنگ از سوی سخنگویان حماس و فتح به راه بیافتد.

در میانه این همه هیاهو اما پرسشی اساسی باقی می ماند که ظاهرا کسی چندان اشتیاقی به پرسیدن آن ندارد. و آن اینکه حقیقتا این گونه ترورها چه فایده ای دارد؟

اگر ادعای رئیس پلیس دوبی را به عنوان مسئول مستقیم این پرونده درست بدانیم، موساد با هزینه های دیپلماتیکی که تنها شرح گوشه ای از آن رفت، دشمنی را حذف کرده که سهولت جایگزینی اش، دردسر آن حذف را بی معنا می کند.

گذشته از مباحث اخلاقی که مدت هاست در جهان بینی سرویس های اطلاعاتی و روش و منششان رنگ باخته، به نظر می رسد در ذهنیت تصمیم گیرندگان این چنین عملیاتی حتی از عملگرایی معطوف به نتیجه نیز دیگر خبری نیست.

قریب به دو دهه پیش بود که نیروهای اسرائیلی عباس الموسوی، دبیرکل وقت حزب الله لبنان را با حمله هلی کوپترها از میان بردند. جای او را روحانی ۳۲ ساله ای گرفت به نام حسن نصرالله که حالا به سرسخت ترین دشمن اسرائیل بدل شده و از نام سلفش سایه ای بیش باقی نگذاشته است.

دوازده سال پس از آن در حمله ای مشابه شیخ احمد یاسین، رهبر معنوی و بنیانگذار حماس، کشته شد. این بار هم ۹ رهگذر جان باختند، نام از احمد یاسین به خالد مشعل و اسماعیل هنیه تغییر کرد، و دشمن کماکان برقرار بود. حماس، بدون بنیانگذارش، به قدرتی جدی در سیاست سرزمین های فلسطینی بدل شد و حتی رای اکثریت فلسطینیان را به دست آورد.

مثال هایی از این دست بسیار است: علی حسن سلامه (۱۹۷۹)، خلیل ابراهیم الوزیر مقلب به ابوجهاد (۱۹۸۸)، یحیح عیاش (۱۹۹۶)، عبدالعزیز الرنتیسی (۲۰۰۴) و اخیرا عماد مغنیه. قتل هایی که مقتولانش بی شک شهروندان عادی بی گناه نبوده اند، اما با این حال نه تنها از منظر اخلاقی پرسش های بسیاری طلب می کنند، که از منظر سیاست و نگاه فایده گرا نیز بیش از هر چیز به ماجراجویی و ضرب شست نشان دادن شبیهند.

با این رسم و ترتیب نام دشمنانی در بالای سیاهه دشمن ترین ها خط می خورد و نام های دیگری جایگزین آنها می شود. سیاهه را پایانی نیست. تو گویی کسی هم چندان مشتاق نیست بداند آن نام ها چرا و از کجا می آیند.

حکم اعدام برای جوان 26 ساله به خاطر سر دادن شعار "مرگ بر اصل ولايت فقيه" روشنگری: بيدادگاه اسلامی جوان 26 ساله اميد دانا را به خاطر شرکت در راهپيم