۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

صدای «صادق» نسلی که در سکوت پرپر شد



در پاییز سال ۶۰ بخش‌هایی از بی‌دادگاه صادق گلزاده غفوری که در جریان پرتاب نارنجک به سوی مغازه یکی از حزب‌اللهی‌هایی که با کمیته و دادستانی انقلاب همکاری می‌کرد زخمی و دستگیر شده بود، به بصورت نمایشی از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد. این فیلم ظاهراً در ۱ شهریور ۱۳۶۰ تهیه شده بود. واقعیت این است که صادق یک هفته پیش از آن دستگیر و تحت عمل جراحی قرار گرفته بود و با حالی نزار مقابل دوربین آورده شد. اما جملات کوتاه و بریده بریده او نیز کافی بود تا نقاب از چهره‌ی جنایتکاران بردارد.

در این نوشته به فیلم مزبور و پایداری و استقامت صادق می‌پردازم که لحظه‌ای از «ترویج حقیقت» باز نماند.

در آن روزها مسئولان فرهنگی زندان در کنار بازجویان و شکنجه‌گران تلاش می‌کردند افراد را مجبور به مصاحبه تلویزیونی و همکاری با شکنجه‌گران کنند. «تواب‌سازان» از همان ابتدا در اوین و شکنجه‌ گاه‌ها فعال بودند اما کمتر موفق می‌شدند.
در نمایش مزبور یکی از همین کمک جلادان حاضر شده و سلسله‌وار دروغ‌های شاخداری را که پیشتر لاجوردی و تیم‌همراه او سرهم کرده‌ بودند تکرار می‌کرد.

برای آگاهی افکار عمومی نسبت به سیاست کثیف لاجوردی و اعوان و انصار ولایت‌ فقیه (از خمینی تا خامنه‌ای) که همچنان نیز ادامه دارد لازم می‌بینم در مورد ادعاهای کمک جلاد اوین که در فیلم مزبور پخش شد توضیحاتی را ارائه دهم.

در ابتدای فیلم مزبور، کمک جلاد با سوز و آه می‌گوید:

«در خانه‌های تیمی، شما می‌بینید این دخترها رو چه بلایی سرشون آوردند.

تو تلویزیون ندیدید زهرا امینی و محمد پناهی اعتراف می‌کرد که به من تجاوز شده چند مورد و اون یکی دختری که به زبان ترکی هم برای آذربایجانی‌ها پیام داد. این تشید، تشید یکی از برادران... قبل از انقلاب است که در زندان‌ها که تو شکنجه کشته شد.

این تشید یکی از کادرهای مرکزی سازمان تو تبریز است. تشید که کادر مرکزی سازمان است واقعاً ببینید چقدر پست است این اسلامی ... چشمش به دخترهای سازمان باشه . به فکر این باشه که این دخترهایی که به سازمان می‌پیوندند هر کدام به قول آن پیکاری که اسناد تکان دهنده‌اش را تو مجله پیام انقلاب چاپ کرده بودند. حالا ببینید که هیچ فرقی بین پیکار و مجاهدین خلق نیست. این جا یک نمونه اش است. وقتی اسناد نشان داده بود می‌گفت آره یکی از کادرهای مرکزی سازمان پیکار این کار را می‌کرده که هر وقت دختری عضو سازمان می‌شده می‌رفته فعالیت می‌کرده روی این کار می‌کرده تا این شخص را ذهنی بار بیاره و تصاحب کنه. این اعترافاتی است که تو خودشون کردند و تو مدارک سازمانی‌‌شان بوده است. این‌جا می‌بینید که تشید کادر مرکزی سازمان مجاهدین خلق بیاد چشمش به دختر مردم است. تو مسلمان هستی؟ تو مجاهد هستی؟ اصلاً تو خانه‌های تیمی چرا می‌گذارید دختر و پسر باشند؟ این ها دقیقاً روی این مطالعه می‌کنند که دختر و پسری که به ۱۵، ۱۶ سالگی رسیدند و مکلف شدند و تکلیف شدند چه نیازهایی دارند می‌بینند که این‌ها احساس استقلال می‌کنند. این ها دلشان می‌خواهد خودکفا باشند و منتظر پول تو جیبی شان از طرف بابا نباشند. این‌ها دلشان می‌خواهد یک جوری مستقل باشند. این احتیاجاتی که این جوان در سن تازه تکلیف‌اش داره در اختیارش می‌گذارند و ازش نهایت استفاده را می‌کنند. همان اندازه‌ای که می‌توانند. در خانه تیمی می‌بینند چه فسادهایی می‌کردند. »

رژیم‌ جمهوری اسلامی که خود یکی از فاسد‌ترین رژیم‌های تاریخ‌ ایران است تلاش می‌کند مخالفان خود را با اتهامات جنسی از میدان به در کند.

یادمان نرفته است که در مورد حسن نزیه ريیس کانون وکلای ایران که در سال ۵۸ رو در روی بهشتی و مجازات‌های ضد‌انسانی شرعی ایستاد گفتند: زیر تخت خانم آقای نزیه، آلت پلاستیکی مردانه و مجله سکسی پیدا شده است.

زنده یاد سعیدی سیرجانی را متهم به همجنس‌گرایی و بچه‌بازی کردند و قاضی شرع سابق فتح‌الله امید‌ نجف‌آبادی را که مجتهد بود و از نزدیکان آیت‌الله منتظری و از عوامل برملا کردن افتضاح «ایران گیت» بود به اتهام لواط به جوخه‌ی اعدام سپردند.

عاقبت سعید امامی معاون وزارت اطلاعات را نیز متهم به لواط، زنای محصنه و چندین اتهام جنسی دیگر کردند.

اتهام‌های مطرح شده توسط کمک جلاد اوین اجرای سیاستی است که پس از انقلاب ضدسلطنتی، خمینی و اطرافیانش برای بدنام کردن گروه‌های سیاسی خلق کردند. آن‌ها بعد از غارت دفاتر گروه‌های سیاسی غالباً مطرح می‌کردند که از محل‌های مزبور مقداری قرص ضدحاملگی، کاندوم، مجلات سکسی و وافور پیدا کرده‌اند.

تا آن‌جا که به خاطر دارم زهرا امینی و محمد پناهی به همراه منوچهر مسعودی مشاور حقوقی بنی‌صدر در تیرماه ۱۳۶۰ به مصاحبه وا داشته شدند.

منوچهر مسعودی، قربانی درگیری بنی‌صدر و حزب ‌جمهوری اسلامی و قوه‌قضاییه‌ای که برخلاف ابتدایی‌ترین اصول قضایی تحت اختیار بهشتی دبیرکل این حزب قرار داشت شد. وی در بهار سال ۶۰ به اتهام «زنای محصنه» در پیش از انقلاب دستگیر شد. از همان موقع تلاش می‌کردند که با طرح این اتهام و پرونده سازی برای مشاور بنی صدر در دعوای جناح‌ها به زعم خود بنی صدر را بدنام کنند.

گناه اصلی منوچهر مسعودی که در دوران پیش از انقلاب بر عليه دادستان تهران به خاطر عدم تعقيب كيفري نويسنده و مدير روزنامه اطلاعات به اتهام ايراد تهمت به خميني، شکایت کرده بود، دفاع از حقوق بشر بود و به همین دلیل هم بوسیله رژیم اعدام شد. از جمله اتهام‌هایی که بیدادگاه انقلاب به زنده‌یاد مسعودی وارد کرد، گزارش‌هایی بود که در مورد شکنجه و اعدام زندانیان سیاسی و پایمال شدن حقوق زنان در اختیار ریاست جمهوری می‌گذاشت.

عدم تبحر زهرا امینی در بازی نقشی که به عهده‌ی او گذاشته بودند و دروغ‌های ابلهانه‌ای که سرهم کرده بودند نمایش مزبور را به قدری باسمه‌ای کرده بود که مسئولان تلویزیون علیرغم نیازشان به چنین نمایش‌هایی از پخش دوباره آن سرباز زدند اما این مانع از آن نشد که کمک جلاد مربوطه به آن استناد نکند.

دختری که مسئول فرهنگی اوین با بی‌شرمی مدعی شد به زبان فارسی و ترکی در مقابل دوربین تلویزیونی اعتراف کرده که علی‌محمد تشید در زیرزمین ساختمان معلمین مجاهدین به او تجاوز می‌کرده، مریم شیردل نام داشت که از بیماری روانی رنج می‌برد و در صحنه‌‌های اعترافی که از او در سیمای جمهوری اسلامی پخش شد هم ناراحتی و بیماری او هویدا بود.

لاجوردی وی را مجبور کرده بود که اتهامات فوق را برزبان آورد تا از زندان خلاصی یابد. وی پس از اجرای خواسته‌های لاجوردی بدون آن که اتهام خاصی داشته باشد به جوخه‌ی اعدام سپرده شد. در مردادماه ۸۸ در نامه‌ سرگشاده‌ام به کروبی به موضوع مریم شیردل اشاره کرده و نوشتم:

«مریم شیردل یکی از هواداران ساده مجاهدین که تعادل روحی و روانی نداشت در مقابل چشم میلیون‌ها بیننده اعتراف کرد که در زیر زمین ساختمان معلمین وابسته به مجاهدین در خیابان تخت جمشید (طالقانی)، علی محمد تشید یکی از اعضای مجاهدین با او روابط جنسی برقرار می‌کرده است. برادرش بهروز در سلول انفرادی 209 با خشم و اندوه به لاجوردی دوست نزدیک شما که همچنان یاد و راهش را گرامی می‌دارید، گفت: «اگر راست می‌گویی عکس تشید را به خواهرم نشان دهید، او حتی قادر به شناسایی عکس او نیست. اگر با مجاهدین مخالفید چرا با آبروی خانواده‌ها بازی می‌کنید؟» لاجوردی در حالی که پوزخند فاتحانه‌ای می‌زد به بهروز گفت: ناراحت نباش! خواهرت «پاک» بود. آقای کروبی اتهام خاصی در پرونده مریم شیردل نبود، اگر باور ندارید از هیئتی بخواهید پرونده او را مطالعه کند. تنها به خاطر اعتراف دروغی که زیر فشار کرده بود با آن که تعادل روانی نداشت اعدام شد. بهروز هم اعدام شد. تا این جنایت مکتوم بماند .»

http://www.pezhvakeiran.com/page1.php?id=14222

در ساختمان معلمین مجاهدین، جدا از ده‌ها کادر زن و مرد مجاهد، همیشه عده‌ی زیادی از هواداران دانش‌آموزی مجاهدین بودند. چنانچه کسی می‌خواست چنین عملی را انجام دهد نیز غیرممکن بود بماند که شخصیت و منش علی‌محمد تشید به دور از چنین رذالت‌هایی بود که بیشتر زیبنده‌ی جنایتکاران وابسته به رژیم است.

علی‌محمد تشید نه عضو کادر مرکزی مجاهدین که عضو شورای فرماندهی میلیشا بود و در تهران به سر می‌برد. هیچ‌یک از اعضای خانواده او در دوران شاه اعدام نشده بودند. او و برادرش علیرضا سال‌ها در زندان شاه به سر برده بودند.

علیرضا تشید یکی از زندانیان خوشنام دوران شاه و خمینی بود که در تابستان ۶۷ در اوین جاودانه شد. وی در دوران شاه در ارتباط با مجاهدین دستگیر شده و در زندان به مارکسیسم لنینیسم روی ‌آورد و تا آخرین دم حیات بر روی اصول آن پافشاری کرد.

خواهر کوچکشان نیلوفر که در ۱۶ سالگی در ارتباط با سازمان راه‌کارگر دستگیر شده بود بدون آن که جرمی مرتکب شده باشد در ۲۹ شهریور ۱۳۶۰ به خاطر کینه‌جویی از این خانواده مقابل جوخه اعدام ایستاد و در قطعه‌ی ۸۵ - ردیف ۱۲- شماره‌ قبر ۱۱ بهشت زهرا آرام گرفت. یکی از زندانیان سیاسی سابق در مقاله‌ای با عنوان «نیلوفری شکفته در انتهای مه و سراب» که به «معصومیت غارت شده نیلوفر» تقدیم شده بود روزهای پایانی عمر او را با درد و اندوه تشریح کرد.

http://www.pezhvakeiran.com/page1.php?id=311

مهناز کلانتری همسر علی‌محمد تشید در سپیده دم ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ در نبرد با پاسداران خمینی جاودانه شد.

کمک جلاد اوین در ادامه‌ی شوی تلویزیونی که شکنجه‌گاه و قلتگاه را به «هایدپارک» لندن عوضی گرفته است مدعی می‌شود:

«به هر حال همه این‌ها گفته شده به پسر آقای گلزاده غفوری ولی جوابی نمی‌دهند. چون می‌دانند که صرف نمی‌کند.»

صادق که با تنی مجروح به بیدادگاه آورده شده حاضر به گفتگو با جلادان نیست. او تنها به یک جمله کوتاه بسنده می‌کند:

«من حاضر به مصاحبه نیستم.»

او باور داشت که «گاهی سکوت از هزار پنجره فریاد رساتر است»

کمک جلاد اوین در ادامه ترفند دیگری را به کار برده و با استغاثه می‌گوید:

«من بازهم پیشنهاد می‌کنم، من اکثر کتاب‌های شما را خواندم. می‌خواهید فردا کتاب‌ها را بردارم بیارم اینجا و از روی کتاب‌ها با خودت صحبت کنم یا من را قانع کن بیام به راه تو یا تو قانع بشو.

دگم نباش، کورکورانه اطاعت نکن. من که نمی‌دانستم آن موقع تو پسر آقای گلزاده غفوری هستی. خودت را وحید صالحی معرفی می‌‌کردی. بعدا روزنامه‌ها نوشتند که مشخص شد پسر آقای گلزاده‌ای.

آنوقت زبونی و کم نیرویی سازمان را ببینید. این گلزاده غفوری یکی از اعضای انجمن دانشجویان بوده، یکی از کادرهای فعال و مهم‌شان بود. ببینید بی‌نیروی‌شان این ها را به کجا رسانده که یک همچین نیرویی‌شان را آوردند که نارنجک پرتاب کند. »

صادق که سکوتش کمک جلاد را به عجز و لابه کشانده همچنان روی گفته‌اش تأکید می‌کند:

«من حاضر به مصاحبه نیستم»

لاجوردی قصاب اوین که می‌خواهد زودتر سر و ته قضیه را هم آورد رو به صادق کرده و می‌گوید:

« شما اظهار ندامت و پشیمانی از این عمل‌تان دارید؟ »

صادق که بهای پاسخ‌اش را می‌داند تنها یک کلمه بر زبان می‌آورد:

«نه»

لاجوردی اضافه می‌کند:

«این عمل ضد خلقی»

صادق دوباره تأکید می‌کند:

«نه»

لاجوردی رشته سخن به دست گرفته می‌گوید:

«در هر حالی که شما می‌گویید اون طرف را من نمی‌شناسم و نارنجک را انداختم پس با این طور شناخت شما پرتاب نارنجک را شما چگونه توجیه می‌کنید که حتی اسم اون طرف را هم بلد نیستید و فقط می‌دانید مغازه‌اش کجاست و گزارش دادند که احیاناً حزب‌اللهی است یا لو داده. در هر صورت شما به مغازه ایشان نارنجک پرتاب کردید که به خواست خداوند به روی خود شما برگشته و خود شما مجروح و دوستتان کشته شده. این عمل تون آیا عمل ضدخلقی نیست؟ ضد انسانی نیست؟ »

صادق که متوجه اشتیاق آن‌ها به گفتگو شده ادعای لاجوردی را به سخره گرفته و ضمن آن که داوری وی را زیر سؤال می‌برد می‌‌گوید:‌

«خدا باید قضاوت کند.»

لاجوردی که چاره‌ای ندارد از سر استیصال ادامه می‌دهد:‌

«شما خودتان که انداختید این کار را انجام دادید، حتماً برای خودتان توجیهی کردید. »

صادق برگفته‌اش پافشاری کرده و تکرار می‌کند:

«خدا باید قضاوت کند.»

لاجوردی همچنان می‌پرسد:

«توجیه‌تان را بفرمایید. توجیه شما در رابطه با این عمل چی بوده؟»

صادق با بی میلی و اکراه جواب می‌دهد:

«نمی‌دانم»

لاجوردی مأیوسانه می‌گوید:

«پس از نمی‌دانم شروع کردید و به نمی‌دانم ختم کردید. پس پایه و اساس کار شما بر نمی‌دانم استوار است. اسم طرف چیه؟ نمی‌دانم. جرمش چیه؟ نمی‌دانم. چه توجیهی برای این کار دارید؟ نمی‌دانم. کی باید قضاوت کند؟ خدا.

خب اگر پیامی برای ملت دارید یا برای پدرتان یا برای مردم بفرمایید؟»

صادق آگاهانه در پاسخ می‌گوید:

«هیچی»

او مرزبندی‌اش با جنایتکاران چنانچه از وصیت‌نامه‌اش نیز بر می‌آید چنان قاطعانه‌ است که حاضر نیست از کوچکترین امکانی که دشمنان مردم با عوامفریبی در اختیارش قرار می‌دهند استفاده کند.

دکتر گلزاده در وصف صادق و وصیت‌اش می‌نویسد:

«عجب وصیتی، عجب قلمی این وصیت نامه شامل ۱۰ آیه قرآن است به علاوه آیه انالله و انا الیه راجعون که در اول آن نوشته شده است به خط محمدصادق گلزاده غفوری. آه پسرم، آه عزیزم، چه حالی داشتی این سطرها را نوشته‌ای. در چه شرایطی. در این یک ماه چه بر تو گذشته، چه گفته‌ای ، چه شنیده‌ای؟ مورد چه سئوالاتی قرار گرفته‌ای.

عزیزم مقصودت از ذکر آیات من كفر بالله من بعد ايمانه الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان آیا اشاراتی بوده است به شکنجه‌هایی که ...است؟

آیا با ذکر أذن للذين يقاتلون بأنهم ظلموا به ‌آن بازجوها و کسانیکه به ناحق در جای قاضی شرع!! قرار گرفته‌اند خواسته‌ای بفهمانی که ما در برابر شما محارب‌های قانونی و شرعی که به حقوق مردم ظلم کرده‌اید به نام اسلام قیام کرده‌ایم؟ یا مورد دیگری را در نظر داشته‌ای؟ »

http://www.pezhvakeiran.com/page1.php?id=19323

صادق در بیدادگاه رژیم در برابر هجوم « بازجو ها و کسانیکه به ناحق در جای قاضی شرع » و «دادستان» نشته‌اند تنها یک سخن بر لب دارد:‌ «خدا باید قضاوت کند.» اما دکتر گلزاده غفوری که در سال ۱۳۲۷ اجازه اجتهاد خود را از آیت‌الله بروجردی و دکترای حقوق خود را از دانشگاه سوربن فرانسه در سال ۱۳۵۱ کسب کرده بود منتظر قضاوت خداوند نمی‌شود و از موضع یک کارشناس فقهی و حقوقی در مورد صادق و نسل‌اش قضاوت می‌کند:

«آری عزیزم شما نزد خدای من‌اید و روزی داده می‌شوید. ...همیشه حاضر ...

نوشته‌ای لاتحسبن الذین قتلو فی سبیل‌الله امواتاً بل احیاً ... تو که آرزوی مادی نداشتی حتماً در جوار رحمت حق هستی ...»

http://www.pezhvakeiran.com/page1.php?id=19323

امیدوارم انتشار صدای «صادق» نسل برآمده از انقلاب بهمن ۵۷، اراده‌ی نسلی را که به خونخواهی تاریخی برخاسته صیقل دهد و آنان را در نبرد نهایی با رژیم ولایت‌فقیه مدد رسان باشد.

ایرج مصداقی

۲۰ بهمن ۱۳۸۸

Irajmesdaghi@yahoo.com

www.irajmesdaghi.com

بخش اول این مقاله در آدرس زیر قابل دسترسی است:‌

http://www.pezhvakeiran.com/page1.php?id=19383

نامه‌های علیرضا حاج صمدی به همسرش مریم گلزاده غفوری

علیرضا حاج صمدی متولد ۱۳۳۴ دانشجوی دانشگاه تهران در خرداد ۱۳۵۹ با مریم گلزاده ازدواج کرد. این دو در خردادماه ۱۳۶۱ دستگیر و به زیر شکنجه‌های وحشیانه برده شدند. علیرضا به زندان ابد و مریم به ۱۲ سال حبس محکوم شد. در طول بیش از ۶ سال ارسات این دو تنها توانستند ۲ بار در زندان از پشت شیشه همدیگر را ملاقات کنند و هر دو در تابستان ۶۷ جاودانه شدند.

سه نامه زیر در سال ۶۵ نوشته شده است، تاریخ‌ دقیق‌ آن‌ها برای من مشخص نیست

مریمم سلام. سال نو به امید به تحولی نو همراه با بهترین آرزوهای مقدس مبارکت باد. مریم جان چه می‌کنی؟ چطوری؟ میدونی که احساس را نمیشه آنطور که هست با قلم گفت و اگر چه زندگی مشترکمان کوتاه بود ولی شکر خدا را که همواره ترا با خود و در خود می‌بینم و امید آن که این احساس را تا آخرین لحظه با خود داشته باشم. میدونم مریمم از من کوتاهی دیده‌ای چه میشه کرد؟‌ با پاکی که در تو سراغ دارم ندیده می‌گیری. مریم جان فرصت دیگری پیش میاد که ترا ببینمت؟ خدا میدونه ولی مریمم بدون که همیشه در خاطرم هستی در مورد من بیا راضی باشیم به رضای خدا. از خواندن کتاب بخصوص قرآن غفلت نکن. به والدین عزیزمان سلام برسان.

مریم سلام گرم و صمیمی مرا بپذیر. گرچه فاصله‌‌ای با هم نداریم نمی‌دانم چرا باید طی چهار سال ۲ دفعه ملاقات کنیم؟‌ مریم جان زمان میگذره ولی یادها فراموش نمیشن بخصوص یاد عزیزی چون تو که برایم شریفه. مریم بادهای تند در پاییز برگ‌های خشک و زرد را می‌ریزن ولی در بهار دوباره برگ درختان نشاط تازه‌ای به طبیعت میدن خوب زندگی هم همینطوره خزان زندگی با تقوی (که همان خلوص و پاکی و رها شدنست) و بدور از ذهنیت های شرکت آلود گذشته و در نتیجه موحد واقعی شدن است که زندگی بهار میشه. از وضع کتف‌‌ ات بی خبرم دکتر برو حتماً‌ ورزش کن. نمازت را با خشوع و قرآن را با تأمل بخوان و با پاکی و صداقتی که از تو سراغ دارم از دعا کردن فراموشم نکن.

مریم سلام، سلامی به پاکی و صمیمت قلبت. واقعاً ماهی یک بار در نامه‌ی هفت خطی حال هم را پرسیدن چطوره؟ آن‌هم اگر برسه که معمولاً‌ نمی‌رسه. راستی شرعاً‌ و عرفاً درسته که طی پنجاه ماه فقط دوبار هم را ببینیم. می‌دانی گذشت زمان یاد ترا از من نخواهد گرفت مگر میشه خوبی‌ها و پاکی و صمیمت ترا فراموش کرد. به خصوص وقتی که قلب‌ها بهم پیوند خورده و محبت‌ها بهم گره. مریم جان چرا نامه نمی‌نویسی! حال من کلاً خوبه فقط با سرد شدن هوا قدری ضعف جسمی سراغم میاد که خیلی مهم نیست. مریم توچطوری؟‌ وضع کتف و گردنت چطوره؟ حتماً‌ دکتر برو. نمی دانم اوقاتت چطور می‌گذره؟ سعی کن نهایت استفاده را بکنی با ورزش و مطالعه به خصوص قرآن مأنوس باش. نمازت را با خشوع بخوان و از دعای خیر فراموشم نکن. سلام مرا به همه‌ی عزیزان بخصوص پدر و مادرت برسان.

بسمه تعالی

تاریخ: ۶۵

شماره ۱

هزار بار سلام، سلام بر لحظات، بر تمامی درد و رنج‌ها که غنی سازند و بر تمامی زمان و مکان‌های مقدس. گاهی شب و روز فکر می‌کنم که کلمات را درک کنم و این‌جا کلمات ظرفی هستند که ما در آن قرار داریم. انسان و جامعه و زندگی، عشق و تمامی آن هایی که هستی از وجودشان حرکت دارد. اکثراً شاهد حوادثی هستیم که از همه چیز سؤال دارد و همه فقط یک جواب دارند.

دو مورد ملاقات هم که نمی‌دهند. فکر می‌کنم واقعاً این داشتن و نداشتن‌ها مهم نیست. همانطور که گفتی وقتی اساس زندگی مطرح است باید همیشه و در هرجا انسان، مکان را شکر کرد. راستی می‌خواهم بدانم که تو هم اینجا حج را پیدا کرده‌ای یا نه؟ به برف‌ها نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که چگونه این ذره‌های بی‌نهایت از دورها راهی زمینند، می‌چرخند و بازی می‌کنند و مسیر را تا مقصد طی می‌کنند و بعد ....

بسمه تعالی

شماره ۲

ما به تماشای آن‌ها نشسته‌ایم، آیا ما نیستیم که بازیگریم نه آن‌ها؟ منظورم این است که اگر در مسیر نباشیم ما هم بازیچه‌ایم که به بازی دیگران تماشا می‌کنیم و آن‌ها به بازی ما. بریم سر اصل مسئله. احساس می‌کنم لحظه دستگیری یک نوع مرگ است و بعد یک زندگی جدید. نیت می‌کنی که در مسیر برنگردی و هدف را گم نکنی. از همه چیز قطع می‌شوی جز از خودت و خدای خودت. در مکان ثابتی اما در زمان، حرکتی. که اگر جریان داشته باشیم هر کجا باشیم مهم نیست زیر باران باشیم یا که در کویر میقات. میقات کجاست؟ هرجا که مکان نیز حرکت دارد. یعنی اینجا. هرجا که منیت ها را می‌گذاری و ما می‌شوی. یعنی خدامان را کشف می‌کنیم که هرچه ما را از جریان باز می‌دارد از خود جدا کنیم. حرکت ذره‌ها در جمع است که معنا دارد. باید همه چیز را بشناسیم. اگر قبل از شناخت از زندان خارج شوی باخته‌ای. باید ضعف‌هایمان را بشناسیم و دور بریزیم که بازیچه‌ی آن‌ها نشویم.

بسمه‌ تعالی

تاریخ‌: ۳۰ / ۹ / ۶۵

شماره ۳

اینجا کعبه است و ما ناخواسته در آن واقفیم. یعنی وقوف داریم که اینجا درنگ است و جای ماندن نیست. وقوف نیز سرمرحله دارد که بعد از عرفات، مشعر است و منی. که بعد از شناخت شعور است و بعد عشق و ایمان یعنی نفی زندگی دوری. ما در سرزمینی هستیم که جهت است. تو باید از سرزمین حریم بروی و تو که از کعبه می‌روی چه سوغات داری. می روی که جزو طواف کنندگان باشی. یعنی خود را ذره ذره به دیگران ایثار کردن است که به خدا می‌رسی. که این‌جا زمین و زمان گواه شهیدان است که یک سره ایثار شدند. می‌روی که در هر جا و هر زمان اسماعیل خود را بشناسی و قربانی کنی. می‌روی که عطش خود را سیراب کنی. که این‌جا محل شناخت عطش است. آنقدر سعی می‌کنی تا چشمه‌ای جوشان را بیابی. یعنی آنرا در درون خودت کشف کنی و مطمئنم که آتش درونت هر نبایستی را خواهد سوزاند. خداحافظ

بسمه تعالی

تاریخ...

شماره ۴

سلامت، نامت، نگاهت، سخنت گرما و صمیمتی دارد که فاصله‌های دور نیز مانعی برای دریافت آن نمی‌تواند باشد. زمان، زمین را آزمایش می‌کند و زمین، زمان را تجربه. این‌جا همه چیز برای ما یادآور است و فراموشی مفهومی ندارد. به هرچیز که نگاه می‌‌کنی، هر قدمی که بر می‌داری و هر کاری که انجام می‌دهی، هر کتابی که می‌خوانی، وقتی می‌خوابی یا نمی‌خوابی و به صدای شب گوش می‌دهی یا به صدای باد که بادها حیات را منتقل می‌کنند. در نامه‌ات گفته بودی خشوع. دیدم اگر خشوع طبیعت را درک کنیم می‌توانیم خود نیز آن را عمل کنیم. در مورد فکر کردن هم که گفتی بیشتر صحنه‌های گذشته را مروری دارم که اگر گذشته تجربه‌ای برای آینده باشد هرگز کهنه نمی‌شود و به موضوعات و مسائل اساسی مثل پیامبری، امامت، انسان، تقوی، رستگاری زیاد فکر می‌کنم. به همه دوستان خوب و به یاد ماندنی سلام برسانید. خدا نگهدار

بسمه تعالی

تاریخ: ۲ / ۱ / ۶۶

شماره ۵

سلام بر احساس پاک تنهایی یک درخت در بیابان، یک گل در صحرا، یک ستاره در آسمان و یک انسان در جهان و سلام بر یگانگی درختان و گل‌ها و ستاره‌ها و انسان‌ها. طبیعت باز بهار را تجربه کرد و ما نیز باید تک‌ تک‌مان آنرا بیازمائیم که بهار در شکوفایی هاست. حمد نیز همان. یعنی بهار آن لحظه‌‌ای ست که دانه می‌شکفد و این‌گونه حمد می‌کند و پدیده‌های دیگر نیز همزمان. اما حرکت انسان و حمد او چگونه هم زمان و هم جهت شود. اما د ر مورد نامه همانطور که گفتی احساس رو نمیشه روی کاغذ نوشت ولی در مورد سؤال‌ها می‌خواهم بگویم فراموشی مفهومی ندارد. بخصوص در مورد ما که همه‌ی لحظه‌های با هم بودن‌مان، وجودمان را می‌ساخت و برای شکرش باید آنرا بشناسیم و درک کنیم و فکر می‌کنم برای آن که بتوانیم ضعف‌ها را بطور جدی به قوت تبدیل بکنیم باید خودمان را بشناسیم و آزمایش کنیم. تا مطمئن شویم که تغییر کرده‌ایم و در هر شرایطی می‌توانیم عمل صالح را تشخیص دهیم مطمئن باش وقتی به گذشته فکر می‌‌کنم برای آینده هست نمی‌دانم با تو یا بدون تو .

بسمه تعالی

تاریخ:

شماره ۶

اما خیلی مشتاق هستم که با هم آنرا ارزیابی کنیم تا چون تولدی دوباره حرکت را با کیفیتی نوین آغاز کنیم. ما راضی هستیم به رضای حق. در مورد چگونگی گذران زندگی پرسیده‌ بودی مطمئنم جواب همه آن‌ها را دقیق می‌دانی. البته باید به هر کدام بهای لازم را داد تا راهگشا باشد نه بازدارنده. من در زندان شرایط متنوعی را گذراندم و تجارب آن را در جایی دیگر نمی‌شود بدست آورد. در مورد کتاب هم بیشتر به کتاب‌های زنده می‌پردازم یعنی آدم‌ها. شناخت رفتار و فیزیولوژی مغز و اعصاب که راهگشای شناخت خود و دیگران، مردم و جامعه می‌باشد و ضرورت آن را شدیداً احساس می‌کنم و دلیل بسیاری از ضعف‌ها عدم این شناخت می‌باشد. در صدد آن هستم که بتوانم چگونگی کارکردی واژه‌های قرآن و تأثیر آن در رابطه با انسان‌ها را بهتر بشناسم. بخصوص تقوی و اما موضوع پیامبری برایم خیلی جالب است و این که چرا مریم پیامبر نشد اما زاینده‌ی پیامبری شد.

بسمه تعالی

تاریخ: ... ۶/ ۱۱

شماره ۷

فقط به دلایل شرایط؟ به نظر من نه چرا که شرایط پذیرای تولد عیسی شد آیا طبق یک قانون طبیعی بود؟ نمی‌دانم و بیشتر نمی‌توانم در این‌جا توضیح دهم. در مورد برنامه‌ام هم تقریباً ۶ ساعت مطالعه، یکساعت و نیم دو و ورزش بقیه‌اش هم نگاه کردن، گوش کردن، حرف زدن، فکر کردن و درک کردن و ... راستی کجا می شد عشق و کینه را فهمید؟

همیشه صدای قلبت را می‌شنوم. به امید دیدار. تو و همه را به خدا می‌سپارم.

بسمه تعالی

تاریخ:

شماره ۸

نظام آفرینش با نظمی هماهنگ و پایدار در جریانست. زمستان با همه شب‌های طولانی، سرمای سخت و استخوان سوزش می‌ گذرد و بهار در پیش است. برف کوه‌ها در اثر تابش خورشید ذوب می‌شوند. کوه‌های سر به فلک کشیده با غرور و صلابت در سینه‌ی آسمان آبی یکدست خودنمایی می‌کند. ... زیبا با گیسوانی سرسبز و لبخندی بر لب با چشمه‌های جاری و پرآب همه مظاهر دیگر آن (آیت‌اللهی) همگی نوید حیاتی دوباره به طبیعت می‌دهند. ما هم در همین طبیعت زندگی می‌کنیم و باید از آن بیاموزیم. بیاموزیم که چگونه در جستجوی بهار دائمی زندگی باشیم. زدودن اشتباهات، نقص‌ها و تلاش‌ در جهت هرچه توحیدی کردن تفکرمان و موحد شدن همچون گل‌ها و درختان ... که برای پیدا کردن رشد طبیعی آن‌ها را حرث می‌کنند شیره‌ی درخت و گل هرز نرود همه این‌هایی که گفتم تو خود بهتر از من می‌دانی و صرفاً جهت تذکر برای هر دوی ما گفتم چرا که با هم هستیم و یکی. سلام مرا به همه آشنایان بخصوص والدین عزیزت برسان.

بهاران خجسته باد.

بسمه تعالی

تاریخ :‌ ۳ / ۱۲

شماره ۹

ماه بهمن، ماه مقدس و با ارزش و به یاد ماندیست. گرچه نمی‌بینمت ولی دست گرمت را می‌فشارم. حالت چطوره؟ چه می‌کنی؟ نکنه مرا فراموش کرده‌ای؟ می‌دونی که ما فقط با نامه‌ ماهی یک بار در هفت خط با هم صحبت می‌کنیم که رسیدنش با خداست چون اغلب نامه‌ها نمی‌رسد چند بار نامه نوشتم ولی در نامه‌ی اخیرت گفتی نامه من رسید خوشحال شدم گرچه محدود بود و در هفت خط و این دفعه نامه‌ی ننوشته قبلیم را هم می‌نویسم امید که برسد. تا به حال دوبار ملاقات داشتیم آخری بهمن‌ماه پارسال بود بعد از دادگاه و بمدت ده دقیقه چرا اینقدر کم به ما ملاقات می‌دهند. تعداد زیادی از متهمین شرایط ما را دارند ولی به آن ها مرتب (ماهی یکبار) ملاقات نیم‌ساعته می‌دهند ولی چرا به ما اینطور؟ شاید علت خود ما باشیم نمی‌دانم در هر صورت بما ملاقات نداده‌اند و از تو بی اطلاع هستم. از وضع بیماری، مشغله‌ی فکری، نحوه گذران زندگی، ... که همه‌ی این‌ها به علت عدم ملاقات است و واقعاً برایم سؤال شده که چرا و چه مانعی وجود دارد.

بسمه تعالی

شماره ۱۰

که باید در پنجاه و ... ماه فقط دوبار جمعاً نیم‌ساعت ملاقات. ولی می‌دانی آن‌چه ارزشمنده روابط ما باید سالم و صحیح باشه و از پرتوی توحیدی برخوردار باشه و ما باید همیشه در زندگی جستجوگر ارزش‌ها باشیم و بدانیم که مجموعه‌ی از خصلت‌ها و خوی های خوب و بد در ... هست و نباید به هیچ عنوان اشتباهات را ندیده بگیریم که این ضعف ماست. بدان که هیچ موقع خوبی‌های ترا فراموش نمی‌کنم. همواره در ذهن و یاد من زنده هستی و جریان زندگی من با توست. باز تأکید می‌کنم به مداوای بیماریت توجه کن. با پاکی و صداقت و صمیمتی که از تو می‌شناسم هیچ موقع از دعای خیر فراموشم نکن. حتماً‌ وقتی برای فکر کردنت بگذار. سلام گرم مرا به همه آشنایان بخصوص به پدر و مادر بزرگوارت (مان) برسان و سعی کن آن‌ها را تسکین دهی و مجوب ناراحتی‌ آن‌ها نشوی

نامه‌ی علیرضا حاج‌صمدی به پدر همسرش دکتر گلزاده غفوری

بسمه تعالی

تاریخ: ۶ / ۱۱ / ۶۵

نام و نام خانوادگی: علی رضا حاج‌صمدی

سلام گرم و صمیمی مرا بپذیرید. پدر عزیز هیچ موقع روزی را که شما من و مریم را به یک زندگی شیرین و با صفا دعوت نمودید فراموش نمی‌کنم. شما زندگی را تعریف کردید و گفتید که باید در همه‌ی مراحل و شرایط با هم باشیم (اگر چه اعمال شما درسی بزرگ برای همه‌ی ما بود) الان اگر مریم را نمی‌‌بینم ولی مطمئناً‌ با او هستم چرا که بنای اصلی زندگی ما بر اساس مبنایی صحیح و از یک پوشش توحیدی شکل گرفت و این را باید ارج نهاد و این را باید نعمتی بزرگ دانست و کم‌بها دادن آن کفران نعمت است. از وضع مزاجی شما مطلع شدم. زمستان جای خود را به بهاری زیبا و دلپذیر می‌دهد و بهار نوید حیات دوباره طبیعت است. در صورت امکان از مسافرت به نقاطی که بتواند قدری آرامش روحی و تجدید قوا و بازگشت سلامتی بدهد بروید که این نه فقط بخاطر شما بلکه به خاطر دیگران است. چرا که شما برای همه‌ی ما و مردم ما عزیز هستید و وجودتان لازم. سلام مرا به همه‌ی آشنایان بخصوص مادر بسیار عزیز برسانید و روی هدای عزیز را ببوسید. موفق باشید.

ایرج مصداقی

۲۷ بهمن ۱۳۸۸

irajmesdaghi@yahoo.com