۱۳۸۹ فروردین ۳, سه‌شنبه

نامه خانواده کیانوش آسا به مناسبت اول فروردین، سال‌روز تولد وی

شماره ۱۳۱۲-۲۰۱۰

1 فروردین 1389

کليد واژه ها : جامعه

کمیته گزارشگران حقوق بشر - آن‌چه در پی می‌آید نامه خانواده کیانوش آسا در بیست و ششمین سال‌روز تولد فرزندشان است. پس از متن نامه تصویر نسخه اصلی آن که توسط خانواده آسا تهیه شده است را مشاهده می‌کنید. کلمات داخل گیومه از میان دست‌نوشته‌های شخصی کیانوش انتخاب شده و در متن قرار گرفته است.

«به نام حضرت دوست»

آغاز سال ۱۳۸۹ و حلول سال نو «خورشیدی» را به «ایرانیان» اصیل و عاشقان و دوست‌داران «سبز»، زیبایی و روشنایی، تبریک و شادباش گفته و سالی توأم با شادکامی، مهرورزی و «صلح» را برای آن‌ها آرزو می‌کنیم. امیدواریم که هر روز آن‌ها، عید و نوروز بهاریشان، پیروز باشد.

با یاد و خاطره سال‌های گذشته به استقبال آخرین روز این سال، به عنوان برگی پرافتخار از«تاریخ» معاصر ایران و همچنین نوروز ۱۳۸۹ می‌رویم. نوروزی که در سازمان ملل متحد به عنوان روز فرهنگ صلح جهانی شناخته شد. با چشمانی اشکبار شمعهای بیست و ششمین سال‌روز تولد کیانوش را روشن کرده و سفره هفت‌سینی را آماده می‌کنیم که هر سال به‌وسیله دست‌های پرمهرش، با ظرافت چیده می‌شد. همچنین یاد و خاطره شعله‌های آتش فروزانش بر فراز «کوه» طاق بستان، در شب «چهارشنبه‌سوری»، را گرامی می‌داریم.

او اکنون نیست که آتشی دیگر بیفروزد و پای سفره عید جایش خالیست. ولی نامش روشن‌تر از هر آتش پاکی بر بلندای طاق بستان، بیستون، دماوند و توچال می‌درخشد تا فریاد بر آرد: کیانوش آسا فرزند همه «ملت» است.

«کیانوش آسا» متولد ساعات آخر ۲۹ اسفند سال ۱۳۶۲ (سال‌روز به ثمر نشستن مبارزات ملی دکتر مصدق) و شب اول نوروز، عید ملی و باستانی ایران، در خانواده ای «کرد» از ایل «سنجابی»، با عقاید موسوم به یارسان اهل حق به دنیا آمد.

تنها دو سال داشت که کنجکاویش در تصاویر کتاب‌های دبستان، گویای هوش فراوان او بود. با ورود به دبستان، بسیار جلوتر از کلاس درسش را می‌خواند و بیشتر اوقات فراغتش به نقاشی برای خود و دوستانش می‌گذشت. در مسابقات و المپیادهای علمی ـ هنریِ دانش‌آموزی شرکت می‌کرد و معمولاً جزء نفرات برگزیده بود. بعد از دوره راهنمایی، دبیرستان را در رشته موردعلاقه اش «ریاضی فیزیک» با موفقیت‌های بیشتری گذراند. در این سال‌ها به شکلی مستمر، نقاشی را در کنار درس‌هایش دنبال می‌کرد و در آن پیشرفت روزافزونی داشت.

هر چند که به دلیل محدودیت‌های اقتصادی، نتوانست در محضر استاد، نقاشی و همچنین طراحی را که بسیار به آن علاقه‌مند شد قرار گیرد و تنها استعدادش، راهنما و راهبری برای هنرش بود. در تنبورنوازی و نقاشی‌هایش، حالات حماسی، بیشتر نمایان بود.

با توجه به دید عمیقی که به جزئیات مسائل داشت به طنز تصویری علاقمند شد. از ورزش نیز غافل نبود و بخشی از اوقات خود را به کوهنوردی، فوتبال و ورزش‌های دیگر اختصاص می‌داد. در اوایل دوره دبیرستان، نواختن تنبور، ساز عاشقان «حق» و حق‌پرستان را آغاز کرد. در سن ۱۶ سالگی بود که روزی به جای بازگشت به خانه، به بیمارستان رفته و پدر را در شرایط بد بیماری، بر تخت بیمارستان دید. کیانوش هنگام پرستاری از پدر، با تکرار این جمله که نباید اتفاق ناگواری رخ بدهد اشک از چشمانش سرازیر می‌شد. از یک طرف برای پدر نگران بود و از طرف دیگر برای شرایط سخت خانواده چون فرزندان در حال تحصیل بودند.

پدر ما را تنها گذاشت و از دنیا رفت. «مسئولیت» همه‌ی ما و او سنگین‌تر از قبل شد. سال‌های آخر دبیرستان، شرایط پیش‌آمده در زندگی، بیش از پیش او را فعال و کوشاتر کرده بود. در سال (۸۳-۸۲) با هفت ماه «مطالعه» مستمر، در رشته مهندسی شیمی گرایش گاز و پتروشیمی دانشگاه رازی کرمانشاه پذیرفته شد. او دراین دوره، دانشجویی پرتلاش، پرسش‌گر و درس‌خوان بود و در اکثر فعالیت‌های فرهنگی و صنفی دانشجویی حضوری فعال داشت.

معتقد به «کار» و «تلاش آگاهانه» در مسیر حل مشکلات و منتقد نظاره‌کننده‌گانی بود که تنها شکوه و گلایه داشته یا ژست «روشنفکری» به خود می‌گرفتند. به «زبان کردی» و همچنین آداب و روسوم آن علاقه و حساسیت ویژه‌ای داشت. او از یکنواختی گریزان و در پی «تغییر» اوضاع بود. چهار سال دوره‌ی کارشناسی خود را تجربه‌ای مهم برای ارتقاء و بهره بیشتر از دانش «اساتید» و محیط دانشگاهی می‌دانست.

در این سال‌ها بود که تنبور را به طور حرفه‌ای، در خلوت خود بدون حضور استاد و صرفاً با گوش دادن به آهنگ‌های زنده یاد سید خلیل عالی‌نژاد ادامه داد و آنرا برای «آرامش» درونی‌اش نواخته و مقدس می‌شمرد. او با وجود جوان بودن، در طریق معنویت و عرفان رنج‌های فراوانی کشید. این شعر:

ای شاه درویشت منم

درویش دل ریشت منم

بیگانه و خویشت منم

هذاالجنون العاشقی

را همراه با تنبورش زمزمه می‌کرد اما تنبورش امروز ...

در سال چهارم دوره کارشناسی، با سه ماه مطالعه سنگین و فشرده، مجوز ورود به دانشگاه علم و صنعت ایران و ادامه تحصیل در رشته‌ی مهندسی شیمی گرایش طراحی و شبیه‌سازی فرآیندهای نفت و پتروشیمی را دریافت کرد. از این که نمی‌توانست فعلاً به «خانواده» و مادر پرتلاشش یاری رساند و در کنار آنها باشد در رنج بود. اما میل به پیشرفت، تحمل سختی‌ها را برایش مقدور می‌نمود و بدین صورت ساکن خوابگاه حکیمیه (و سپس مجیدیه) دانشگاه علم و صنعت ایران شد.

او دانشجویی صلح‌طلب، آزادی‌خواه و مخالف خشونت در راه تحقق آرمان‌ها و اعتلای «ایران» بود. جوانی «واقع‌بین»، که بسیار آرزوها داشت، آرزوهای حقیقی و دست‌یافتنی که قدم به قدم با پشتکار مثال‌زدنی‌اش به آن‌ها دست می‌یافت. یک «دلسوز» واقعی و آشنا با درد دیگران بود که در زندگی لحظه‌ای از تلاش باز نایستاد و «سختی»ها اراده‌اش را پولادین و ذهنش را خلاق‌تر و «امید»ش را به آینده افزون‌تر می‌ساخت.

زیرا معتقد بود به جای بازیچه‌بودن در زندگی باید نقش تعیین‌کننده داشت. در سال‌های عضویتِ «جبهه‌ سبز ایران» (صلح سبز)، در برنامه‌های بسیاری از جمله نهال‌کاری در سطح شهر و اطراف آن، مراسم «روز جهانی صلح»، دانه‌پاشی پرنده‌های مهاجر سراب یاوری و تالاب هشیلان و ... فعالیت‌های مؤثر و عملی داشت. در کلوپ‌هایی نیز عضویت داشت که نام‌های آنها عبارتند از دانشگاه علم و صنعت، دانشکده فنی دانشگاه رازی، «دانشگاه تهران»، دانشگاه صنعتی امیر کبیر، استاد شجریان، تغییر برای ایرانیان، کمپین ۸۸، ستاد انتخاباتی کروبی، جوانان کرد کرمانشاه، جوان‌های کرمانشاه، متولدین اسفند.

کیانوش کتاب‌های بزرگانی چون وین دایر و پائولوکوئیلو ، داستان‌های صادق هدایت، اشعار مولانا و حافظ و شاعران معاصری چون سهراب سپهری، احمد شاملو و فروغ فرخزاد، کتاب‌های تاریخی از جمله تاریخ معاصر را مجدانه و با علاقه مطالعه کرده و به دیگران نیز توصیه می‌کرد. آخرین کتاب‌های در دست مطالعه‌اش، جامعه‌شناسی نخبه‌کشی، پروین دختر ساسان و (اصفهان نصف جهان)، «از دولت کاهنی سومر به تمدن دموکراتیک امروز» و به سوی کامیابی بود.

وابستگی کیانوش و «مادر» به هم قابل وصف نبود. در دوره ارشد که دور از خانواده بود مادر روزی چند بار با او تماس می‌گرفت و از جزئی‌ترین کارهایش سؤال می‌کرد. او هم با ذکر اینکه مادر، سختی‌های زیادی در این سال‌ها متحمل شده، از جبران زحماتش بعد از فارغ‌التحصیل شدن می‌گفت. دریغ و درد که نگذاشتند غبار خستگی از پیشانی رنجور مادر بزداید . شب ۲۳ خرداد و لحظه جدایی به مادر اجازه نداد او را در آغوش بگیرد و با نگاه کردن به چهره مادر به او گفت به من نگاه کن ببینم گریه می کنی یا می خندی؟

مادر هم اشک از چشمانش جاری شد و کیانوش را قسم داد که بخاطر پرهیز از هر گونه مشکلی برای تحصیلات و استخدامش، در تجمعات تهران شرکت نکند. اما او با لبخند همیشگی‌اش پاسخ داد که اصلاً نگران نباشد. برای دفاع از پایان‌نامه به دانشگاه رفته، نهایتاً تا دو هفته دیگر بر می‌گردد و با شناختی که از مشکلات شهر خود داشته در آنجا مشغول به خدمت شده و این‌بار برای همیشه می‌ماند!

سخن و نام کیانوش به «حقیقت» پیوست. او قول داده بود به خانه بازگردد. اما چگونه ؟! غروب سیاه ، غمبار و دلگیر ۶ تیر ۱۳۸۸، کرمانشاه میزبان پیکرپاک کیانوش شد و تن بی جانش در میان فریاد ، حزن و اندوه یاران و همکلاسیهایش مورد استقبال قرار گرفت تا روز بعد با جامه ای سفید، در مزارش، واقع در قطعه ۵۸ باغ فردوس «کرمانشاه» در دل «خاک» آرام گیرد و فراتر از هر پایان نامه ای آغازی باشد برای جاودانه شدن نامش در کنار میهن پرستان این سرزمین آریایی. خانواده آسا

۲۹ اسفند ۱۳۸۸ و اول نوروز ۱۳۸۹

بیست و ششمین سالروز تولد کیانوش آسا

رونوشت :

- اساتید کیانوش در دانشگاههای علم و صنعت ایران و رازی کرمانشاه جهت اطلاع

- مدیران دانشگاه علم و صنعت ایران و رازی کرمانشاه جهت اطلاع

- انجمن مهندسی شیمی ایران جهت اطلاع

- بنیاد ملی نخبگان جهت اطلاع

- انجمن زیست محیطی جبهه سبز ایران (صلح سبز) جهت اطلاع

* عبارات و کلمات داخل گیومه، دستخطهای شخصی کیانوش بوده که از او برای مابه یادگارمانده است.

گزارش تصویری از برگزاری مراسم سال نو در مقابل بازداشتگاه اطلاعات کرمانشاه



شماره ۱۳۱۳-۲۰۱۰

1 فروردین 1389

کليد واژه ها : زندانيان سياسي , جامعه

English

کمیته گزارشگران حقوق بشر - خانواده‌ی کاوه قاسمی کرمانشاهی، فعال حقوق بشر به همراه جمعی از فعالین مدنی کرمانشاه و سنندج، سفره‌ی هفت‌سین را مقابل بازداشتگاه اطلاعات کرمانشاه پهن کردند.

کاوه کرمانشاهی، عضو سازمان حقوق بشر کردستان، فعال کمپین یک میلیون امضا و از اعضای سازمان ادوار تحکیم وحدت، روز ۱۴ بهمن‌ماه در منزلش دستگیر و به بازداشتگاه اطلاعات منتقل شد.

پس از ۲۷ روز، مادر این فعال مدنی موفق به ملاقات کوتاهی با فرزندش گردید. پس از آن بازداشت موقت کاوه کرمانشاهی برای ماه دوم تمدید شد. در تمام این مدت وکیل پرونده، مصطفی احمدیان، اجازه‌ی مطالعه‌ی پرونده‌ی موکلش را پیدا نکرده است.

گفتنی است با وجود نامه‌ی قاضی پرونده مبنی بر دستور ملاقات خانواده پیش از عید، اداره‌ی اطلاعات این اجازه را به خانواده‌ی کرمانشاهی نداد.

لازم به ذکر است خانواده‌ی کاوه قاسمی کرمانشاهی و فعالین مدنی، سپس به سر مزار کیانوش آسا رفتند و از این دانشجوی نخبه‌ی دانشگاه علم و صنعت که در حوادث پس از انتخابات کشته شد، دیدن کردند. این دیدار مصادف با تولد کیانوش بود و خانواده‌اش با قرار دادن کیک و گل بر روی مزار این دانشجوی شهید، تولد وی را برگزار کردند.


کميته گزارشگران حقوق بشر

چهل و پنج تن از هنرمندان برجسته خواهان آزادی سينماگران شدند


ما امضاکنندگانِ نامه‌ی‌سرگشاده‌ی زير، ضمن تاييدِ حقِّ فيلمسازی برای هرکس که درحال و آينده براين امکان دست‌يابد، و تاييد حقِ آزادیِ بيان و خلاقیّتِ شغلی برای همه، و حقِّ اعتراض به نقضِ حقوقِ اجتماعی و صنفی و شهروندی درحال و آينده برای همگان، خواهانِ آزادی نامشروطِ محمدنوری‌زاد و جعفرپناهی و همه‌ی کسانی‌که به‌دلايل بالا بازداشت شده‌اند هستيم. آيا شبِ سال نو وقت تجديدنظر درنحوه‌ی رفتار با مَردُم، و دگرگون‌کردنِ حال به بهترين احوال نيست؟ آيا جز زور و فشار و بند راهی برای اداره‌ی جامعه نيست؛ و نمی‌توان با اصلاحِ امور در راستای خواسته‌های طبيعی و قانونی و صنفی مَردُم، جای تشديد فضای مرگ و دلهره و دلسردی و نوميدی، جامعه‌ای شاد و خلاق و اميدوار و سرزنده داشت؟ سالِ نومبارک.

بابک‌احمدی. مازياراسلامی. محمدرضااصلانی. کمال‌اطهاری. حميدامجد. رخشان‌بنی‌اعتماد. بهرام‌بيضايی. کيومرث‌پوراحمد. ساسان‌پيروز. ناصرتقوايی. پيام‌جهانمانی. محمدچرمشير. مانی‌حقيقی. اشکان‌خطيبی. خشايارديهيمی. محمدرحمانيان. ليلی‌رشيدی. محمدرضايی‌راد. علی‌رفيعی. هماروستا. مونازندی.حميدسمندريان. خسروسينايی. کامران‌شيردل. محمدعاقبتی. ترانه‌عليدوستی. بهزادفراهانی. سپيده‌فارسی. مرادفرهادپور. اصغرفرهادی. عليرضاکاوه. حسين‌کيانی. آيداکی‌خواهی. مسعودکيميايی. شهلالاهيجی. فاطمه‌معتمدآريا. حسن‌معجونی. خسرومعصومی. فرهادمهران‌فر. مجتبی ميرتهماسب. تهمينه‌ميلانی. عليرضانادری. مهتاب‌نصيرپور. افشين‌هاشمی. محمداميرياراحمدی. محمديعقوبی.

) رقص فقر، حکایت پول نفت بر سر سفره‌های مردم


رقص فقر، حکایت پول نفت

شاهد من الحياة اليومية لأطفال غزة ومُسنـّيـها مقتطفات من عمل إبداعي من إنتاج ورشة التكوين في برنامج علاج "التمثيل النفسي المسرحي" )سيكودراما) بغزة 200


ilitary prosecution appeals lenient punishment imposed18 on First Lt. Malul for assaulting Palestinians

B'TSELEM - The Israeli Information Center for Human Rights in the Occupied Territorie

***************************************

March 2010: Military prosecution appeals lenient punishment imposed18 on First Lt. Malul for assaulting Palestinians

Today (18 March ’10), the military prosecution appealed the light punishment imposed on 11 March ’10 on First Lt. Adam Malul, demanding he be demoted to private and sentenced to prison. The appeal follows the decision written by Military Court Judge Lt. Col. Noa Zommer that the 64 days Malul spent in military confinement and the 32 days he was under house arrest were adequate punishment for his acts. The court rejected the prosecution’s demand that Malul be sentenced to prison and demoted.

The light sentence sanctions violence against Palestinians in the Occupied Territories, which has become a norm. B'Tselem urges military commanders to take responsibility and stop pretending that violence is not part of army policy, claiming that such incidents are “exceptional cases.” Recognition of the problem is the first stage on the way to a solution. In addition, B'Tselem calls on the army to clarify, once and for all, to soldiers serving in the Occupied Territories, the extent to which force may be used.

Background

In December 2009, Malul was convicted of aggravated assault and conduct unbecoming an officer for abusing a Palestinian detainee and for allowing soldiers under his command to abuse detainees.

During Malul’s trial, senior military officers testified that the orders they had given included permission for massive use of violence. On 19 May 2009, following an item that appeared on 15 May on NRG,an Israeli newswebsite, B'Tselem and the Association for Civil Rights in Israel called on the chief of staff and the judge advocate general to order a Military Police investigation. The item, “A Blow is Sometimes an Integral Part of the Mission,” by Roi Sharon, presented segments of the testimonies of Col. Itai Virob, commander of Kfir Brigade, and of Lt. Col. Shimon, commander of Shimshon Battalion, before a military court, which painted a harsh picture of deliberate use of violence against Palestinians whether suspected by the army or not.

The testimonies clearly indicate that orders the two commanders issued included permission for extensive use of violence and injurious, even lethal means, against Palestinians, and harassment. The two explained that they had given sweeping permission to forces under their command to use direct physical violence against Palestinians “to extract information,” and as part of what was referred to as “interrogation.”

In part of his testimony, Col. Virob stated that:
“The mission is to try to upset the equilibrium of the neighborhood, village, or particular location, to get information […] or to cause a hostile entity inside the village to make mistakes as a result or in reaction to actions of our forces, and thus disrupt his activity and expose it. The acts of disruption can be done at a number of levels. The first is entering the village. Jeeps speed to the entrance of the village. Sometimes, just entering the village disrupts the perpetrator. The second way is to use pressure, throwing stun grenades, breaking into a number of houses or institutions in the village, arresting residents, seizing areas on rooftops, and the like […]

We will detain, interrogate and use suitable pressure on every person to get to the one terrorist. Of all the means of pressure that we use, the vast majority are against persons who are not involved. This is true of the checkpoints, of combing whole neighborhoods, and also of questioning passersby […] Standing them against the wall, pushing, a blow that doesn’t cause injury. These are things that certainly are commonly used in an attempt to accomplish the mission. Discretion is dictated by the suspicion that terrorist actions or a disturbance of the peace is taking place […]

Searching for an address can lead to use of pressure on an innocent bystander, search for weapons, a suspicion of threat to a force on a traffic artery. There is a difference between going to a village where there isn’t a threat and you don’t suspect anything, and going on a mission given you, where aggressiveness toward every one of the residents in the village is common.”

Lt. Col. Shimon Harush also testified to the permission to use force:
“…When these people are interrogated, they might be put up against the wall, and cuffs or flannel [cloth blindfold] might be put on them, and it might be – I rely on the commanders’ judgment – that somebody gave a slap or blow to try to extract information […]

There is no training, nothing written. You enter, speak with residents, and if you feel a shirt being grabbed, shouting, and there is something suspicious – sometimes, when you live the field, this is the feeling – they feel that this is a guy they can get information from, and sometimes, to achieve this, they use force.”

These orders, which indicate routine use of violence and potentially injury-causing, including lethal, means against civilians, and harassing them, are patently illegal.

Complaints regarding military conduct of this kind have been filed in the past, but are usually denied by the military establishment. In light of the grave suspicions arising from the details published in the item, B'Tselem and ACRI call on the chief of staff and the judge advocate general to order an immediate Military Police investigation against Col. Virob and Lt. Col. Shimon Harush, and to direct the investigators to investigate whether other commanders gave similar orders. In addition, the organizations demand that the chief of staff publish clear directives to all soldiers to ensure that military forces in the West Bank cease these practices.

Suspicion that soldiers shot Faiz Faraj to death in Hebron as he lay wounded, endangering nobody

B'TSELEM - The Israeli Information Center for Human Rights in the Occupied Territories

February 2010: Suspicion that soldiers shot Faiz Faraj to death in Hebron as he lay 24wounded, endangering nobody

Faiz Faraj. Family PhotoOn Friday, 12 February 2010, at around 4:00 P.M., soldiers shot Faiz Ahmad Sa’id Faraj, a 41-year-old resident of Hebron, wounding him seriously. He died about an hour later from his wounds. The incident took place in the a-Sheikh neighborhood in Hebron. Faraj, who owned a shoe factory and had a permit to enter Israel for business matters, was married and had nine children.

According to announcements by army officials that were published in the media, an IDF force opened fire at Faraj, who had tried to stab one of the soldiers. He was severely wounded and he died from his wounds on the way to receiving treatment at a hospital in Israel.

B'Tselem’s investigation revealed a different picture. Eyewitnesses related that a force of about six soldiers had come from the a-Sheikh neighborhood and were heading toward New a-Shalaleh Street. The soldiers and Faraj got into a physical altercation at a road leading up from a-Shalaleh Street. The witnesses stated that he stumbled and then began to walk away, and that the soldiers called to him to stop. When he didn't, the soldiers fired several shots into the air and then shot him in the legs, from approximately ten meters away. He was struck in the right leg and fell to the ground. When Faraj got up and tried to move further away from the soldiers, they fired again, striking him, and he fell again. While lying on the ground, Faraj moved his hands, and then the soldiers shot him a third time. In all three shootings, the soldiers stayed in the same spot and did not approach him. They fired a total of about ten shots. Faraj was hit by bullets in the right thigh, in the stomach, and in the left hand. According to information B'Tselem received, when the gunfire stopped, Faraj lay on the ground for a number of minutes without moving and was bleeding profusely in the right leg. None of the soldiers made any effort to provide him first-aid.

Several minutes later, a Palestinian Red Crescent ambulance arrived at the scene, and the Red Crescent paramedics gave Faraj first-aid. They managed to slow the bleeding and then put him in the ambulance to take him to the nearby governmental ‘Aliyah Hospital. At that point, an army vehicle pulled up, and an officer got out and ordered the ambulance, which had already begun to move, to stop. The soldiers aimed their weapons at the ambulance and prevented it from moving any further. When the ambulance stopped, the soldiers removed Faraj, put him into the army vehicle and drove south on a-Shalaleh Street. Half an hour later, around 5:00 P.M., the vehicle was seen at Gross Square, in Hebron, next to a Magen David Adom [Israeli] ambulance. Around 5:45 P.M., Faraj’s body was moved from the Magen David Adom ambulance to a Red Crescent ambulance in the area of Ras al-Jura, north of Hebron.

The circumstances of the incident, as they appear from B'Tselem’s investigation, contradict the announcements issued by the army. First, although B'Tselem’s information regarding the events preceding Faraj’s walking away from the soldiers is incomplete, it is not clear what danger he them at the time he was shot, after he had moved away from them. Second, even assuming that he posed some danger to the soldiers, the initial gunfire, in which he was struck in the leg and fell to the ground, was sufficient to eliminate the danger. Once wounded, he no longer posed a danger to the soldiers, and they could easily have prevented him from getting away.

In addition, B’Tselem’s information indicates that the soldiers delayed medical treatment that may have saved Faraj’s life. First, they did not give him any first-aid, and second, the officer who arrived at the scene prevented Faraj’s evacuation by ambulance to ‘Aliyah Hospital, only a short distance away, an evacuation that could possibly have saved his life. The officer’s order to transfer Faraj to the floor of an army vehicle, in which he could not receive adequate treatment, was unreasonable. Even if the objective was to take him to a hospital in Israel, the added complication of evacuating him in an army vehicle and transferring him to a Magen David Adom ambulance resulted in significant delay in time that might have been critical in saving his life.

Given the findings of the investigation, B'Tselem wrote to the Judge Advocate for Operational Affairs, demanding a Military Police investigation into the shooting of Faiz Faraj and the delay in medical treatment.

Soldiers disturb and assault B'Tselem’s video photographers

28.2.10: Soldiers disturb and assault B'Tselem’s video photographers in the West Bank despite army's declaration that filming is permitted


camera distribution project in which it supplies video cameras to Palestinians living in areas in the Occupied Territories where confrontations commonly occur. The project’s objective is to aid Palestinians under occupation to bring the reality of their lives to the attention of the Israeli and international public, expose violation of their rights, and demand redress.
In early 2007, B'Tselem launched a

Since the project began, there have been many cases in which soldiers and officers prevented B'Tselem’s workers and volunteers from filming events in the Occupied Territories, even though there is no statutory prohibition on filming such events. In some cases, security forces used violence against the workers and volunteers, and there have also been instances in which soldiers confiscated the cameras. In their response to B'Tselem’s repeated complaints about these actions, army officials stated that there is no law prohibiting filming, including during operational activity, and that filming is forbidden only if its aim is to obtain confidential information or if it disturbs ongoing army activity. They also pointed out that the forces serving in the field have been given explicit directives regarding the matter.

Despite these clear statements, we find that, again and again, B'Tselem’s workers and volunteers are harmed while documenting human rights violations. This indicates a gap between the army’s official policy, which is presented to the world, and the actions of the forces in the field. It also shows that the army is not doing enough to explain to soldiers that it is forbidden to harm persons who are filming.

In recent months, B'Tselem has submitted several written complaints about soldiers harming persons filming on its behalf. As far as we know, no suitable measures have been taken against the soldiers. This policy transmits a message to soldiers in the field that if they assault photographers or damage their property, they will not be punished.
Documentation of events on video is one of B'Tselem’s principal tools in advancing the protection of human rights in the Occupied Territories. There is no substitute for visual documentation of an offense committed by security forces. Often, incidents occurring in the Occupied Territories are published in the broadcast media only if filmed material accompanies the report.

B'Tselem calls on the army to act in accordance with its statements and ensure that its declared policy is implemented in the field. The army must also take suitable measures against anyone who disturbs the photographers during the course of their work.

Length: 1.16 mins

سیه رویان نوروزی

سیه رویان نوروزی
(خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد)


میلاد مختوم


خانم زهرا رهنورد در یک پیام نوروزی، بدجوری دست خود و آنچه که این روزها تحت عنوان غلط انداز "جنبش سبز" از آن یاد می شود، را رو کرده است. یک زن محجبه در کنج خانه ای در برابر میزی شیشه ای، که دست گلی زیبا روی آن قرار دارد، نشسته است. در سمت راست تصویر میز دیگری دیده می شود که به نظر می رسد سفره هفت سینی روی آن چیده باشند، هفت سینی آلوده به تصویر بزرگ و عبوس و منحوس خمینی دجال. اگر کسی تا پیش از دیدن این صحنه، در حال و هوای بهار و نوروز باستانی و جشن تحویل سال بوده باشد، پس از دیدن این صحنه حال اش دگرگون می شود، اما نه به احسن الحال، بلکه به بدترین حال. خانم رهنورد که با قرار دادن تصویر بزرگترین شیاد و جلاد تاریخ ایران، به سفره هفت سین و همه آداب و رسوم نوروز باستانی تجاوزی تاریخی کرده است، به این هم بسنده نمی کند و در کمال وقاحت و در حالی که در زیر سایه خمینی دجال نشسته است و بدین ترتیب بر همه جنایات خمینی ضد بشر مهر تأیید می زند، از بریدن سرها و خشونت به شیوه استالینی ابراز انزجار می کند!

ایشان پس از اینکه بی مقدمه بر زبان می آورند که "جنبش سبز که جنبش برانداز نیست" به مدد خواهی از حافظ می پردازد، آن هم نه به اعتبار شعر حافظ بلکه به اعتبار "قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت" و نه برای فال گرفتن، چرا که ایشان اعتقادی به فال ندارد، زیرا که این کار را هم قرآن ممنوع کرده است؛ پس ایشان به قول خودشان "تأسی می گیرد به او" (یعنی به حافظ). در لغت نامه دهخدا "تأسی" به معنی "غمخواری کردن یکدیگر را، تعزیت کردن بعضی بعض دیگر را" آمده است و من که نفهمیدم منظور خانم رهنورد، این سومین متفکر جهان، از غمخواری کردن یا تعزیت کردن به حافظ، آن هم حافظ تکه تکه شده و تحریف شده و از قیچی خود سانسوری تجویزی وزارت ارشاد گذشته، چیست؟

خانم رهنورد که از طرف تعدادی از سینه چاکان امروز شان، لقب "بانوی سبز" گرفته است، هنگام خواندن شعر حافظ، با وقاحت غزل حافظ را تکه تکه می کند و حتی جرأت خواندن متن کامل غزل جاودانه رند شیراز را هم از خود نشان نمی دهد، مبادا به مزاج ولی فقیه فعلی که در جنایت پیشگی از مراد خانم رهنورد، ولی فقیه پیشین خمینی دجال، چیزی کم ندارد، خوش نیاید. خانم رهنورد در خواندن یکی از معروف ترین غزل های حافظ هم مرزهای قرمز ولایت را حفظ می کند و چنین می خواند:

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشیر میزند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند


با خواندن اصل غزل مرزهای سرخ خانم رهنورد بهتر آشکار می شوند:


رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشید، گفته اند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

بر این رواق زبرجد نوشته اند به زر که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

توانگرا دل درویش خود به دست آور که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

سحر، کرشمه صبحم بشارتی داد که کس همیشه گرفتار غم نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشیر می زند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

غنیمتی شمر، ای شمع، وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

ز مهربانی جانان طمع مبُر، حافظ! که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند.

بانوی سبز استاد دانشگاه و متفکر کذایی دهر، که خود نیز زمانی شعر هم می سروده است، نه تنها غزل حافظ را تکه تکه کرده، بلکه ترتیب غزل را به هم زده است. مرز های سرخ ایشان از جمله سرود خوانی در مجلس، باده نوشی و مبارزه با ستم و زراندوزی است. ایشان در واقع تنها از خاکسار شدن در نظر یار دیرینه خود و همسرش، یعنی در نظر ولی فقیه تمامی وقیحان عالم سید علی خامنه ای، گله دارد و همینطور از شمشیر زنی پرده دار کنونی، پاسدار هزار تیر احمدی نژاد، ناراضی است، زیرا به خوبی می داند که همسرش، سید موسوی خامنه، در پرده داری حرم دجالان و شمشیر زنی، دست سایر جلادان را در 8 سال صدارت اش از پشت بسته بود. و در آخر هم با توصیه به غنیمت شمردن وصل، سعی در بالا بردن نرخ معامله و بده بستان با باند حاکم را دارد.

در بخش دیگری از سخنان خانم رهنورد آمده است:

"مردم ما در جنبش سبز سازنده ی آن هستند ، جنبش سبز یک کتابخانه نیست که چند کتاب در آن گذاشته باشند .در واقع جنبش سبز همان مردم و آرمان هایش هستند . ما همه با هم هستیم ، ما بی شماریم . مردم ما با همه ی تنوعی که کشور ما دارد ، کشور ما یکی از پیچیده ترین موقعیت های ژئوپولتیک و نژادی و زبانی را دارد ، ولی خدا را شکر قرآن کریم می فرماید :که احترام بگذاریم به این قضیه ، شعوب و قبایل اگر باشید همدیگر را بشناسید . رنگ و زبان ، الوان و السنتکم این ها از آیه الهی است . نشانی از خداوندی است . این تنوع و تکثر بسیار زیباست."

اگر با خواندن این چند سطر شیوه حرف زدن خمینی دجال در خاطرتان زنده شده است و یاد "اتوبوس از مینی بوس بزرگ تر است" افتاده اید، تعجب نکنید، زیرا خانم رهنورد، از تبار خمینی است و به آن افتخار هم می کند. من نمی دانم چرا خانم رهنورد که اینهمه شیفته قرآن است و چپ و راست به آن متوسل می شود و حقانیت هر چیزی را از آن در می آورد، چرا در پای سفره دجالیتی که به جای سفره هفت سین چیده است، به قرآن خوانی نمی پردازد و ادای حافظ خواندن در می آورد؟

ایشان چند سطر پایین تر با همان سبک دجال جماران می گوید:

"جنبش سبز یک جنبش تحول خواه و آزادی خواه است و پیش به سوی آرمان های بلند اسلامی ."

ایشان انگار در این سی سال شاهد نبوده است که همین "آرمان های بلند اسلامی" چه تسمه ای از گرده مردم اسیر ایران کشیده اند، چه جنایت ها که هم فکران ایشان در حق مردم ایران نکرده اند و مردم از هر آنچه "آرمان بلند اسلامی" است متنفر شده اند و به دنبال به زیر کشیدن نظامی هستند که مظهر آرمان بلند خانم رهنورد است.

در ادامه پیام خانم رهنورد نمی تواند از زنان حرف نزند و در یک ادعای توخالی دیگر، اظهار فضل می کند که:

"رفع تبعیض در واقع همان ادبیات دینی ما را می خواهد به یک شکلی در مورد زنان بکار ببرد، ریحانه است، نه قهرمانه."

خانم رهنورد در حالی چنین ادعای رسوایی را بر زبان می آورد که بارزترین شاخص رژیم ضد بشری جمهوری اسلامی، زن ستیزی و تبعیض جنسیتی است. نطام و مرامی که حتی زن را به عنوان انسان به رسمیت نمی شناسد، در مخیله خانم رهنورد تبدیل می شود به پیشتاز رفع تبعیض! مرحبا به این ریحانه قهرمانه!

اگر خانم رهنورد از دنیای تخیلی خویش خارج شده و کمی به واقعیات جامعه تحت ستم ایران بپردازد، در خواهد یافت که برچیدن بساط جهل و جنایت جمهوری اسلامی با همه جناح های غالب و مغلوب اش، خواست بنیادی تمامی مردم ایران است و تلاش های مذبوحانه ایشان و همکاران و هم مسلکان ایشان، شاید برای مدتی به تداوم جنایت در ایران یاری برسانند، اما در نهایت چاره ای برای رژیم پا به گور آخوندی نخواهد بود و مردم با تداوم مبارزات خویش، رژیم ضد بشری جمهوری اسلامی را سرنگون خواهند کرد و نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند.

میلاد مختوم

22 مارس 2010

منبع: سايت ديدگاه