۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

http://fourthreichisrael.files.wordpress.com/2010/02/girl-flag-palestinian.jpghttp://fourthreichisrael.files.wordpress.com/2010/02/key-hands2.jpghttp://fourthreichisrael.files.wordpress.com/2010/02/palestine-rose.jpg


http://fourthreichisrael.files.wordpress.com/2010/02/key-two-hands-return.jpg

http://www.democracynow.org/2010/3/30/our_president_is_deceiving_the_american

MarcPart I: Daniel Ellsberg on US Foreign Policy

h 30, 2010

“Our President Is Deceiving the American Public”: Pentagon Papers Whistleblower on President Obama and the Wars in Afghanistan and Iraq

Obama-afghanistan

We are joined by a man who played a major role in efforts to end the Vietnam War in the 1970s. In 1971, the then-RAND Corporation analyst Daniel Ellsberg leaked to the media what became known as the Pentagon Papers, a 7,000-page classified history outlining the true extent of US involvement in Vietnam. After avoiding a life sentence on espionage charges, Daniel Ellsberg has continued to speak out against US militarism until the present day. [includes rush transcript]


Filed under Afghanistan

.democracynow.org/blogDaniel Ellsberg on US Foreign Policy

http://www.democracynow.org/blog/2010/3/30/part_ii_daniel_ellsberg



0

Part II: Daniel Ellsberg on US Foreign Policy


Part II of our conversation with Pentagon Papers whistleblower Daniel Ellsberg. He speaks on the under-reported leaked memos of US Ambassador to Afghanistan Karl Eikenberry, US Policy on Iran, and more.

In 1971, the then-RAND Corporation analyst Daniel Ellsberg leaked to the media what became known as the Pentagon Papers, a 7,000-page classified history outlining the true extent of US involvement in Vietnam. He’s calling for a new whistleblower to come forward today.

Watch Part I HERE

Filed under Web Exclusive


democracynow.org /gaza

http://www.democracynow.org/tags/gaza

Gaza

Gazahead2

On December 27, 2008, Israel Began One of the Bloodiest Attacks on Gaza Since 1948.

Throughout the conflict and its aftermath, Democracy Now! speaks with medics and UN Relief Workers on the Ground, civilians and journalists inside both Gaza and Israel, hosts debates between leading scholars and advocates on both sides of the conflict, and much more.

For further coverage of Gaza, Israel-Palestine relations, and the Middle East, search our website.

۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

با چهره‌ی سید حسین مرتضوی یکی از جنایتکاران علیه بشریت آشنا شویم!


[ ایرج مصداقی]

در جایی که مرزها در هم ریخته است و افرادی همچون سید‌حسین موسوی تبریزی یکی از بزرگترین جنایتکاران علیه بشریت در تاریخ معاصر که شخصاً در شکنجه و کشتار زندانیان سیاسی دست داشته و مبتکر بیرحمانه‌ترین شیوه‌های مجازات‌ در نظام جمهوری اسلامی بوده، ادعای «سبز» بودن و اصلاح‌طلبی می‌کنند اگر سیدحسین مرتضوی (۱) رئیس زندان اوین در دوران سیاه کشتار ۶۷ و رئیس زندان گوهردشت در سال‌های ۶۴ تا ۶۶ نیز پا به میدان بگذارد و شال سبز به گردن بیاندازد و مدعی «اصلا‌ح طلبی» شود تعجبی نباید کرد.

به دست‌های او نگاه کنید این دست‌هایی است که طناب دار را بیرحمانه به گردن بهترین فرزندان میهن انداخت و امروز به نسلی که خبر از سیاه‌کاری‌های او و هم‌قطارانش ندارد بشارت «سبز» می‌دهد!

آیا کسانی که در کنار او ایستاده‌اند و چشم امید به این «امام‌زاده» دارند، می‌دانند با چه آدمکشی همنشین هستند؟

آیا می‌دانند این جنایتکار در سیاه‌ترین روزهای تاریخ کشورمان بر جنازه‌ی‌ بهترین فرزندان میهن به رقص و پایکوبی پرداخته است؟

آیا من و ما اجازه داریم خاموش بمانیم و چشم بر خون بر زمین مانده دوستان و رفقایمان ببندیم؟ آیا می‌توانیم چهره‌ی قاتلان عزیزانمان را فراموش کنیم؟

آیا «دادخواهی» حق ما و خانواده‌هایی که جگرگوشه‌هاشان مظلومانه و در سکوت پرپر شدند و هنوز از قبرشان خبر ندارند نیست؟

***

حجت‌الاسلام سیدحسین مرتضوی متولد زنجان، کار خود در زندان را با اداره‌ی بخش فرهنگی زندان اوین در دوران لاجوردی و سیاه‌ترین روزهای رژیم در دهه‌ی ۶۰ شروع کرد و سپس در سال ۶۴ بعد از تغییر و تحولاتی که در زندان‌ها تحت عنوان «اصلاحات» صورت گرفت به عنوان یکی از پیروان آیت‌الله منتظری و ظاهراً منتقد خط قبلی اداره‌ی زندان‌ها، به ریاست زندان گوهردشت رسید.

از آن‌جایی که تا سال ۶۴ به جز دو بند، بقیه بندهای گوهردشت به شکل سلول‌های انفرادی اداره می‌شدند و این زندان بیشتر جنبه تنبیهی داشت از ظرفیت‌های آن به درستی استفاده نمی‌شد.

مرتضوی در اولین اقدام پس از تصدی ریاست زندان گوهردشت به منظور استفاده از نیروی کار بسیار ارزان زندانیان تواب، عادی و منفعل، کارگاه‌های نجاری و خیاطی را در زندان راه‌اندازی کرد و واحدی را نیز با الگوبرداری از اوین تحت عنوان «جهاد» زندان برپا داشت تا همان دستمزد ناچیز را هم تحت این عنوان که کار «جهادی» کرده و ثوابش را در آخرت می‌برند به زندانیان نپردازد.

برای انجام‌ کارهای خدماتی زندان (اعم از نظافت زندان، کار در آشپزخانه، نانوایی، فروشگاه، حمل و نقل غذا، چای، زباله و ...) نیز تعدادی از زندانیان افغانی عادی را به گوهردشت گسیل داشت تا از آن‌ها بیگاری بکشند.

همچنین تا پیش از سال ۶۴ با توجه به وجه غالب زندان که انفرادی بود، بخش فرهنگی زندان هم فعال نبود. مرتضوی در این رابطه نیز دست به مانورهای زیادی زد و به منظور وارونه نشان دادن شرایط خفقان آور گوهردشت برای ایجاد انگیزه در میان توابین، ضمن برپایی نمایشگاه‌ در زندان، توابین و کسانی را که در کارگاه‌های زندان مشغول کار بودند به دفعات به گردش‌های تفریحی و شرکت در مراسم عزاداری‌ و نماز مساجد کرج و گوهردشت برد.

در همین دوران بود که وی حجت‌الاسلام علی انگجی (۲) را که از مسئولان فرهنگی زندان اوین بود به عنوان یک پیروخط اصیل «امام» به سمت مسئول بخش فرهنگی و آموزش زندان گوهردشت برگزید.

آن‌ها مدعی بودند که قبلی‌ها، «خط امام» و «اسلام راستین» را در زندان اجرا نمی‌کردند. البته به خاطر افتضاحاتی که در زندان‌ها به بار آورده بودند از اعضای شورای عالی قضایی گرفته تا مسئولان وزارت اطلاعات هیچ‌کدام مسئولیت اعمال قبلی را به عهده نگرفته و خود را تافته جدا بافته می‌دانستند.

اما پس از مدتی آب این دو در یک جوی نرفت و در سال ۶۵ مرتضوی با انحلال بخش فرهنگی، انگجی را برکنار کرد و مظفر الوندی (۳) را که یکی از پاسداران جنایتکار قزلحصار و اوین بود به عنوان مسئول جدید بخش فرهنگی برگزید.

لازم به ذکر است که بخش فرهنگی و اقدامات «آموزشی» آن تنها توابین و افرادی را که در کارگاه‌های زندان کار می‌کردند دربرمی‌گرفت و زندانیان مقاوم به هیچ روی تمایلی به شرکت در این گونه نمایش‌ها و باصطلاح «آموزش‌»‌ها نداشتند.

مرتضوی با قبول پست ریاست زندان گوهردشت، مسئولیت سرکوب در زندان را نیز به عهده گرفت و در مواردی شخصاً به بازجویی از افراد می‌پرداخت.

وی در اولین برخوردی که با زندانیان قدیمی گوهردشت در سال ۶۴ داشت در پاسخ به درخواست‌های اولیه زندانیانی که متجاوز از ۲ سال بدون کوچکترین امکانی در سلول‌ انفرادی بسر برده بودند و خواهان برخورداری از فروشگاه، وسایل خنک‌کننده، بازکردن در سلول‌های بند و ... بودند، در حالی که از کوره در رفته و از خشم می‌لرزید و آتش به آتش سیگار روشن می‌کرد، گفت:

«از نظر ما، شما به عنوان زندانیان منافق دارای هیچ حق و حقوقی نیستید. بر عهده مسئولین زندان است که تشخیص دهند زندانی در کجا و چگونه زندگی کند و از چه امکاناتی برخوردار باشد. شما در حالی که ما درگیر مبارزه‌ای سخت و نفسگیر با آمریکا هستیم از پشت به ما خنجر زدید و حالا و دو قورت و نیم‌تان هم باقیست. در نظر داشته باشید که صبر مسئولین هم حدی دارد. مطمئن باشید در صورتی که روزی آمریکا به ما حمله کند اول شما را می‌کشیم بعد به جبهه‌های جنگ با آمریکا می‌رویم.»

مرتضوی دشمنی خاصی با جشن‌های ملی داشت و شادی و نشاط زندانیان را بر نمی‌تابید. در شب یلدا ۶۵ پاسداران او با یورش به بند ۲ گوهردشت بعد از ضرب و شتم شدید زندانیان یکی از اتاق‌ها، تعداد زیادی را به سلول انفرادی منتقل کردند.

در بهار ۶۶ در حالی که در بند ۲ مشغول برگزاری مراسم عید بودیم وی به همراه پاسداران به شیشه‌های حسینیه بند که محل برگزاری جشن بود سنگ پرتاب کرده و فریاد می‌زد: «نخوان! منافق نخوان! مرگ بر منافق!»

در تابستان ۶۶ حمله پاسداران مرتضوی به بندهای مختلف گوهردشت و ضرب و شتم شدید زندانیان به جرم شرکت در ورزش دسته جمعی و انتقال زندانیان مضروب به «اتاق‌ گاز» (۴) خسارات جانی زیادی به زندانیان وارد کرد. در این دوران بود که یک چشم محمد‌خدابنده‌لو در اثر ضربه‌‌ی کابل نابینا شد و تعداد زیادی از زندانیان با دست و پا و دندان و دنده شکسته و آسیب دیده مواجه شدند.

در این دوران پاسداران با بهانه‌های واهی به بند‌های مختلف زندان مراجعه کرده و به ضرب و شتم شدید زندانیان می‌پرداختند. نتیجه‌ی مستقیم این اعمال و جو به وجود آمده در زندان خودسوزی علی طاهرجویان و اعتصاب و تحریم غذا و هواخوری گسترده از سوی زندانیان در بندهای مختلف بود.

مرتضوی در پاییز ۶۶ پس از برخورد با زندانیان قدیمی گوهردشت که در دو «فرعی» تقسیم شده بودند دستور داد که ۲۰ نفر از آن‌ها را دو تا دو تا با دست بند به هم بسته و در آمبولانس آژیرکشان به اوین منتقل کنند. این عده بدون طی مرحله بازپرسی و بدون آن که کیفرخواستی‌ برایشان تهیه شود طبق گزارشی که مرتضوی داده بود به اتهام ایجاد تشکیلات در زندان و فعالیت‌های منافقانه به دادگاه انقلاب برده شده و تهدید به اعدام شدند اما از صدور رأی خودداری شد.

در سال ۶۶ با افول ستاره‌ی اقبال میثم ریاست زندان اوین، به منظور بسط و توسعه سرکوب و مهار اعتراضات رو به گسترش زندانیان، مرتضوی به ریاست اوین رسید و برای مدت کوتاهی مسئولیت توأمان اوین و گوهردشت را به عهده گرفت. این مصادف با دورانی بود که شدیدترین سرکوب‌ها در گوهردشت و اوین جریان داشت و پس از مدتی وی به خاطر مشغله‌ی کاری زیاد مجبور شد که تنها به ریاست اوین اکتفا کند.

دورانی که مرتضوی مسئولیت زندان اوین را به عهده گرفت تبدیل به یکی از سیاه‌ترین دوره‌های زندان اوین شد و با توجه به قرائن موجود تصمیم‌گیری در ارتباط با تعیین تکلیف زندانیان سیاسی در همین دوران انجام گرفت.

ضرب و شتم گسترده زندانیان توسط زندانبانان به بهانه‌های مختلف از یک طرف و اقدامات اعتراضی و اعتصاب‌ غذای زندانیان و تحریم‌‌های صورت گرفته از سوی زندانیان برای مقابله با این جنایات، زندان را در وضعیت بحرانی عجیبی فرو برد که نتیجه‌ی آن کشتار وسیع زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ بود.

در اردیبهشت ۶۷ به منظور جوسازی علیه زندانیان و گرفتن حکم و فتوای سرکوب، نمایشگاهی از وسایل دست ساز مکشوفه در زندان، مثل تیزی، پیچ‌گوشتی، سیخ، میخ، درفش، موغار، دمبل، میل باستانی و ... که تا آن موقع هیچ استفاده غیرمعمولی از آن‌ها در طول دوران زندان نشده بود تشکیل دادند و مقامات دستگاه قضایی را به دیدار از نمایشگاه مربوطه آوردند. به گفته‌ی حجت‌الاسلام ناصری (انصاری نجف‌آبادی) نماینده آیت‌الله منتظری در زندان‌ها مقامات زندان قصد داشتند با تشکیل این نمایشگاه به مسئولان قوه قضاییه بقبولاند که زندانیان در صدد اعمال خطرناکی برآمده‌اند و عنقریب احتمال شورش و... در زندان می‌رود. بنا به گفته نماینده آیت‌الله منتظری، مسئولان زندان با این اقدام‌شان در صدد طراحی توطئه علیه جان زندانیان بودند.

در بهار ۶۷ مرتضوی در سومین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی از زنجان نامزد شد اما رأی لازم برای ورود به مجلس را نیاورد.

وی با آغاز عملیات «فروغ جاویدان» از سوی مجاهدین، همراه با بخشی از پاسداران اوین برای مقابله با نیروهای مجاهد به منطقه‌ی مرزی رفت و در اولین روزهای کشتار ۶۷ در خلال سخنرانی و رجز‌خوانی که در حسینیه اوین برای زندانیانی که در سالن‌های ۲ و ۴ آموزشگاه اوین مشغول کار بودند کرد گفت:‌ من هم‌اکنون از منطقه عملیاتی «مرصاد» برمی‌گردم و به شما بشارت می‌دهم که از کشته‌ها پشته ساخته‌ایم.

وی در دوران کشتار ۶۷ به عنوان رئیس زندان اوین جزو کسانی بود که در جلساتی که هیئت ویژه منتخب خمینی برای کشتار زندانیان تشکیل می‌داد شرکت می‌جستند و با فضاسازی علیه زندانی تلاش می‌کردند هیئت را متقاعد به صدور حکم اعدام بیشتری کنتد.

مرتضوی بسته به موقعیت مانند سید ابراهیم رئیسی معاون دادستان وقت، گاه لباس آخوندی می‌پوشید و گاه با لباس شخصی حاضر می‌شد. او پس از کشتار ۶۷ در حالی که لباس نظامی پوست پلنگی به تن داشت و از خوشحالی در پوست خود نمی‌‌گنجید و روی در بند، رنگ گرفته بود با دیدن امیر انتظام رو به او کرده و با تمسخر و لودگی گفت: تو هنوز زنده هستی؟ دادگاهی نشدی؟ امیر انتظام هم در پاسخ گستاخی او گفت: کسی که بایستی دادگاهی شود تو و رؤسایت هستید که به زودی این امر تحقق خواهد یافت.

مرتضوی پس از پایان کشتار ۶۷ به همراه مجتبی حلوایی عسگر که سال‌ها معاونت انتظامی و امنیتی اوین را به عهده داشت از مسئولیت زندان اوین کنار گذاشته شدند.

وی پس از خروج از اوین در حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی به ریاست محمد‌علی زم (۵) مشغول خدمت به نظام شد! و پس از برکناری زم از حوزه هنری، همراه او به معاونت فرهنگی اجتماعی شهرداری تهران رفت و در اداره فرهنگسراهای شهرداری تهران که در دوره کرباسچی ایجاد شده بود سهیم شد.

تعمق در مسئولیت‌های مرتضوی به خوبی نشانگر تعریف و درک و فهم مسئولان نظام از «هنر»، «فرهنگ» و «تبلیغات اسلامی» و رابطه آن با «زندانبانی»، «شکنجه‌‌گری» و «میرغضبی» است.

مرتضوی در انتخابات مجلس ششم و هفتم هم از زنجان کاندیدا شد. اما اقبالی نیافت. وی که پس از «دو خرداد» مانند بسیاری از جلادان و شکنجه‌گران و ناقضان حقوق‌بشر به جلد «اصلاح‌طلبی» فرو رفته بود صلاحیت‌اش برای شرکت در انتخابات مجلس هفتم توسط شورای نگهبان و رقبای نمک‌نشناس رد شد اما با حکم حکومتی خامنه‌ای دوباره در شمار کاندیداها قرار گرفت. در فاصله‌ی رد صلاحیت اول و همزمان با تحصن نمایندگان مجلس ششم تا صدور حکم خامنه‌ای، مرتضوی نیز یک روز در سالن استانداری زنجان بدون لباس آخوندی تحصن کرد و بعد از آن تاریخ بیشتر اوقات در شهر با لباس شخصی ظاهر می‌شد.

او هم اکنون دارای دو شرکت تبلیغاتی در تهران و زنجان است و در انتخابات ریاست جمهوری در هیئت «سبز» ظاهر شد و به حمایت از میرحسین موسوی پرداخت.

شرکت تبلیغاتی پیام رسان در تهران: خیابان سهروردی جنوبی- روبروی بانک کشاورزی- ساختمان221- واحد3 واقع است. شماره تلفن‌های شرکت عبارتند از : ۸۸۴۳۷۳۵۵ و ۶-88448905

http://www.ad.gov.ir/ad/cities/?sn=institutes&pid=7

شرکت تبلیغاتی دیگر او به نام اندیشه در شهر زنجان در آدرس زیر قرار دارد.

چهارراه سعدی - شماره7 - طبقه اول. شماره تلفن: ۳۲۲۱۷۲۷

ایرج مصداقی ۱۷ فروردین ۱۳۸۹

www.irajmesdaghi.com

irajmesdaghi@yahoo.com

۱- با تشکر از هژیر پلاسچی عزیز که زحمت پیدا کردن عکس مرتضوی را کشید و آن را در اختیار من قرار داد.

۲- نام اصلی وی علی افصحی و متولد سال ۱۳۳۹ است. وی در سال ۷۹ به جرم فعالیت در حوزه فیلم و سینما و نقدهای سینمایی که می‌نوشت در دادگاه ویژه روحانیت به زندان و خلع لباس محکوم شد. افصحی به عنوان منتقد سینمایی مدتی در نشریات دوم خردادی قلم می‌زد و دبیر بخش سینمایی هفته‌نامه «سینما ورزش» بود و کتاب‌های فرهنگ اصطلاحات سینمایی، سرگذشت سینمای ایران، گونه های سینمایی، تاریخ سینمای هند، سینمای هالیوود و شناخت سینما به قلم او انتشار یافت. وی پس از آن که از مسئولیت فرهنگی زندان کنار رفت، در روابط بین‌المللی شورای عالی قضایی و سپس بخشی سینمایی وزارت ارشاد مشغول به کار شد.

انگجی با دیدن فیلم‌های سینمایی که مصادره شده بود و انباری از آن در زندان اوین وجود داشت با هنر سینما آشنا شد و سپس در سال ۶۶ به عنوان استاد دانشگاه به تدریس سینما در دانشکده هنر پرداخت! این که افصحی چگونه می‌توانست آن همه شکنجه و جنایت و قساوت و بیرحمی را در اوین با چشم خود ببیند و در همان حال تلاش کند قربانیان این جنایات را به «راه راست» هدایت کند بر من پوشیده است.

در آدرس زیر می‌توانید فیلمی از او را مشاهده کنید:

http://video.google.com/videoplay?docid=-3831288720530923550#

۳- مظفر الوندی با استفاده از رانت‌های حکومتی وارد دانشگاه آزاد شد و به از برکت نظام ولایت فقیه و جنایاتی که در زندان‌ها مرتکب شده بود دارای «تحصیلات عالیه» شد. وی سپس پله‌های ترقی را پیمود و به سمت مشاور رییس سازمان زندان‌ها و مدیر كل روابط عمومی این سازمان منصوب شد. وی بعد از مدتی ریاست مركز آموزشی و پژوهشی سازمان زندان‌های كشور را به عهده گرفت و سپس به ریاست زندان‌های استان گیلان رسید. در سال ۸۴ با انتخاب احمدی‌نژاد به ریاست جمهوری مدتی صحبت از آن بود که وی استاندار کردستان شود. سید‌مرتضی بختیاری رئیس سازمان زندان‌های قبلی که هم اکنون وزیر دادگستری است با صدور حکمی الوندی را به سمت «مشاور وزیر و مدیر كل دفتر وزارتی» خود منصوب کرد.

یکی از طنزهای روزگار این است که الوندی به همراه محمودرضا گودرزی کتاب »حقوق بشر در نظام کیفری و زندانها» را به رشته تحریر در آورده است!

۴- زندانیان را پس از ضرب و شتم بسیار با بدن‌هایی عرق کرده در انباری که هیچ پنجره‌ و منفذی به بیرون نداشت می‌انداختند و با پتو زیر در را نیز می‌بستند تا از ورود اکسیژن و هوای تازه جلوگیری شود. بعد از چند ساعت به علت تعرق بالای بدن، و نبود اکسیژن، زندانیان به تنگی نفس و حال اغما می‌افتند. سپس زندانیان را از جلوی یک کولر بزرگ که در وسط سالن قرار داشت رد کرده و پاسداران با ضربات کابل و مشت و لگد به جان آن‌ها می‌افتادند.

۵- حجت‌الاسلام محمدعلی‌ زم پس از برکناری از مسئولیت فرهنگسرای‌های شهرداری به رستوران‌داری پرداخت و موسسه «بنیان فرهنگ و هنر ایرانیان» را در خیابان سمیه – نرسیده به حافظ – پ 256 شماره تلفن: ۸۹۱۸۶۴۱ راه‌اندازی کرد. وی همچنین به تهیه‌کنندگی فیلم‌های فارسی روی آورد. آخرین فیلمی که زم تهیه کنندگی آن را به عهده داشت فیلم کمدی «دموکراسی تو روز روشن» نام دارد. زم ۹۰ میلیون تومان به محمدرضا گلزار برای بازی در ۶ دقیقه از فیلم‌اش پرداخت کرد که سرو صدای زیادی را در محافل رژیم ایجاد کرد.



۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه

اسناد تکاندهنده ای از سوابق سازمان فدائیان اکثریت

اسناد تکاندهنده ای از سوابق سازمان فدائیان اکثریت - سرکوب زندان جنایت: توهم خیانت یا کارگزاری سرمایه داری



متن پ د اف را اینجا ببینید


قسمت یکم


قسمت دوم


قسمت سوم


قسمت چهارم


قسمت پنجم


قسمت ششم

اسناد تکاندهنده ای از سوابق سازمان فدائیان اکثریت

اسناد تکاندهنده ای از سوابق سازمان فدائیان اکثریت - سرکوب زندان جنایت: توهم خیانت یا کارگزاری سرمایه داری - قسمت هفتم - هشتم و نهم


قسمت هفتم اسناد



قسمت هشتم را اینجا ببینید


قسمت نهم این اسناد

خميني، حکومت جنايت، فقر ، زنان مبارز، ۰۰۰


Soldiers shoot to death two youths; in a rare step, army opens investigation

B'TSELEM - The Israeli Information Center for Human Rights in the Occupied Territories

March 201028:

On 20 March 2010, soldiers killed two youths in the village of ‘Iraq Burin, near Nablus . The IDF Spokesperson stated that the two had been killed by rubber-coated metal bullets while participating in a violent, illegal demonstration. Several days after B'Tselem published its findings regarding the incident, which contradicted this statement, the Judge Advocate General's Office announced a rare decision that the Military Police would investigate the incident.

On Saturday, 20 March '10, in the middle of the day, villagers demonstrated in ‘Iraq Burin, mostly in the eastern section of the village. During the demonstration, stones were thrown at soldiers and border policemen. Four Israeli jeeps were stationed on the main road leading to the village's western section.

B'Tselem's investigation indicates that around 3:30 P.M., a service taxi coming from Nablus stopped on the main road. A small group of people was standing by the road, and several minutes earlier, Israeli security forces had hurled tear-gas canisters in the area. Some ten people got off the taxi, among them Muhammad Qadus, 15, and Usaid Qadus, 17, residents of the village. Muhammad noticed a friend of his among the group of people standing by the roadside, about 100 meters west of the jeeps, and joined him. Usaid went and stood on the opposite side of the road.

Mere moments after that, Usaid was struck by a single shot in the head. As Muhammad ran to him immediately, and was struck by a single shot in the chest. Several people put the two into the taxi in which they had come, and the driver took them to a hospital in Nablus . A few minutes after arrival, Muhammad died of his wounds. Usaid arrived in critical condition. He underwent emergency surgery and remained in the Intensive Care Unit. He died of his wounds at 4:00 A.M. the next day, 21 March.

On the day of the event, the IDF Spokesperson announced that IDF forces that had come to the village encountered a crowd of Palestinians who threw stones at them. According to the announcement, the forces had responded with means for dispersing demonstrators, which included the firing of rubber-coated metal bullets, and saw that two Palestinians who had been injured were evacuated. The announcement stressed that the forces had not used live ammunition, and that the Palestinians had been struck by rubber-coated metal bullets that were fired in accordance with procedures.

The findings of B'Tselem's investigation blatantly contradict this announcement. First, they indicate that only a handful of people were standing on the main road where Muhammad and Usaid Qadus were shot, and that the most of the demonstration had taken place in the eastern section of the village, in the hours preceding the event. Furthermore, even if stones were indeed thrown at soldiers in the western section, Muhammad and Usaid had stood some 100 meters from the forces – clearly in no position to pose a grave threat to their lives.

Second, the medical findings raise grave suspicion that the two were struck by live fire. An X-ray of Usaid's head, which shows the bullet lodged inside his head, and photographs of the entry and exit wounds in Muhammad's body indicate that the two were not struck by rubber-coated metal bullets. These findings raise serious doubts regarding the IDF Spokesperson's statement that only rubber-coated bullets had been used. In addition, eyewitnesses gave testimony to B'Tselem that during the demonstration, the forces had fired live bullets too.

B'Tselem's findings generated media discussion of the event. On 23 March, the IDF Spokesperson announced that the judge advocate general, Maj. Gen. Avichai Mandelblit, had ordered a Military Police investigation into the circumstances of the incident. This decision is exceptional as in the vast majority of cases in which security forces kill Palestinians, the army refuses to open a Military Police investigation and suffices with an operational debriefing carried out by the unit in charge of the incident.

B'Tselem wrote to the office of the Judge Advocate for Operational Affairs, suggesting that the organization give the Military Police its investigative findings and information relating to the incident

جنبش سبز ، خرده روایت های اسطوره ای و انباشت کاذب نظری


22 بهمن 1388 نیز با همه ی فراز و نشیب هایش آمد و رفت . نیمی از آن روز سپری نگشته بود که لحن ها قدری تغییر کرد . جملات احساسی آنها که تازه از خیابانها به منزل بازمی گشتند تا پرسش های بسیاری را که در ذهن داشتند ، با دیگر دوستان خود در دنیای مجازی به اشتراک گذارند . برای سفر کوتاهی مجبور بودم مدتی از اینترنت و دنیای مجازی یا دستکم حضور فعالانه در آن چشمپوشی کنم . با این حال آخرین صفحاتی که در ظهر پنجشنبه ی سی و یکمین سالگرد انقلاب در سایت بالاترین باز می کردم و می خواندم ، حکایت همین سرگشتگی ها بود . خشمی که از این سرگشتگی برمی خواست ، گر چه میشد دانست موقتی است و به اندک زمانی فروکش خواهد کرد ، با این حال قدری نگران کننده بود . در چنین مواقعی که دست و دل انسان برای لحظه ای می لرزد و پرسشی مهیب او را از حرکت بازمی دارد ، بیش از آنکه نیازمند انذار و خشم و عتاب باشد ، سراغ کسی را می جوید تا او را با برکشیدن مضامین تاریخی – جامعه شناختی و گاه اسطوره ای ، آرام سازد . لحن آنها که ظهر پنجشنبه از خیابانها بازمی گشتند ، مرا بیاد عصر چهارشنبه نهم دی امسال می انداخت . آن شب یادداشت کوتاهی نوشتم که ضمیمه اش بریده ی روزنامه ای از تظاهرات حامیان شاه در فروردین 1357 بود . شبی که بیشتر به برانگیختن امید دوباره می اندیشیدم ؛ اما بالندگی جنبش سبز به چیزی بیش از « امید » نیازمند بود . آن روز بریده ی روزنامه ای یا سندی تاریخی می توانست بواسطه ی منظر مقایسه گون اش ، امیدها را زنده کند ، اما به تاریخ که تنها برای بازتائید رفتارهای اکنونی نبایستی رجوع کرد . تاریخ همواره در معرض دستکاری است . همگان می خواهند اعتبار اکنونی خود را بواسطه ی تائید تاریخ به اثبات رسانند ، با این حال مهم تر از خواندن تاریخ ، خوانش ابزارها و مکانیسم خلق رمزگانی است که روایت های تاریخی را به تسخیر خود درمی آورند .
حسین بشیریه در مصاحبه ی خود با رادیو فردا
، نکته ای را طرح کرده بود که تنها نبایستی به مثابه بازی واژگانی تلقی نمود . جمله ای که به تیتر اصلی آن مصاحبه بدل شد : « فروپاشی اسطوره های جمهوری اسلامی شتاب بیشتری گرفته است » . بسیاری از کنار واژه ی « اسطوره » می گذرند یا دستکم با معادل های دیگری اشتباه می گیرند ، در حالی که گزینش این واژه از جانب بشیریه ، هرگز امری تصادفی یا لغزشی زبانی نبوده است . آنها که با قرائت اسطوره در دنیای مدرن آشنایند ، نیک می دانند که تحلیل ابزارهای برسازنده ی رمزگان کنترلی تاریخ و فرهنگ ، بی شناخت اسطوره های برساخته ی آن امکان ناپذیر است . این نوشتار قصد معرفی این اسطوره ها یا تبیین کلی آنها را ندارد ، با این حال ذکر مثالی از رولان بارت راهگشا خواهد بود .

بارت در کتاب اسطوره شناسی ( 1957 ) می نویسد : « من در سلمانی هستم و کسی یک نسخه از مجله ی پاری ماچ را به من تعارف می کند . روی جلد ، یک سیاهپوست جوان در اونیفورم سربازی فرانسوی ، سلام نظامی می دهد چشمانش به نقطه ای بالای سرش خیره مانده است ، احتمالا روی یکی از چین های پرچم سه رنگ . تمام اینها معنی این عکس هستند . اما … من بخوبی می دانم که برای من چه معنایی دارند . اینکه فرانسه یک امپراتوری عظیم است و تمام مردان جوانش بدون تعصب در مورد رنگ پوست با وفاداری زیر پرچم این کشور خدمت می کنند و هیچ پاسخ بهتری برای بدگوهای این به اصطلاح استعمارگر وجود ندارد ، مگر اشتیاقی که این سیاهپوست جوان در خدمت به اصطلاح آنان ستمگران از خود نشان می دهد . بنابراین من با یک نظام نمادین بزرگتر مواجه هستم : یک دال وجود دارد که خود در داخل نظام دیگری که از قبل وجود دارد ، بوجود آمده ( یک سرباز سیاهپوست سلام نظامی فرانسوی می دهد ) . یک مدلول هم وجود دارد ( در اینجا یک ترکیب عمدی از نظامی بودن و فرانسوی بودن ) و بالاخره ترکیب دال و مدلول است …. شکوه فرانسوی »
در طرح روایی بارت ، قدرت حاکم با مخدوش ساختن تصویر جوان سیاهپوست به واسطه ی چینش ایدئولوژیک رمزگان بصری ، ایماژی فردی را بدل به واقعیت مفهومی خدشه ناپذیری می سازد . یعنی تصویری که می تواند در نگاه نخست از منظر نگاه همدلانه و انسانی به جوانی رنگین پوست پذیرفتنی باشد ، اما در باطن نقش معکوسی را بر عهده دارد.اسطوره های برساخته ی قدرت حاکم در ایران نیز چنین نقشی را ایفا می کنند ، این اسطوره ها نه تنها با مخالفان قدرت حاکم به ستیز برنمی خیزند ، بل سعی در تائید و بازتائید آنان دارند . قدرت حاکم درست است که ابزارهای سرکوب و قوه ی قهریه را برای مواجهه ی مستقیم با مخالفانش در اختیار دارد ، اما این بدین منزله نیست که از مکانیزم های پیچیده ی دیگری نیز استفاده نمی کند .
آنچه از نه دی تا بیست و دوم بهمن امسال بر جنبش سبز گذشت ، بیشتر از منظر همین مکانیزم های مخدوش سازی اسطوره های قدرت حاکم قابل تحلیل و داوری است . 40 روز بدون راهبرد مشخص و در تعلیق و انتظار موعد تاریخی 22 بهمن . چهل روز فرسایشی ؛ در اندیشه و عمل ! این نه بخاطر آن بود که ناگهان خلائی پدید آمده یا مطالبات جنبش سبز به فراموشی سپرده شده باشد ، بل بخاطر آن بود که اسطوره های قدرت حاکم با انباشت معانی بشدت متضاد با یکدیگر و اشباع صورت کنش های سیاسی با مفاهیمی که به ظاهر متقاعد کننده اما در پس رمزگان خود بازتولید نگره ی قدرت حاکم بودند ، صحنه را بشدت مخدوش و غبارآلود می کردند . اشباع کاذب و فربگی نظری ناخواسته ی جنبش سبز به وسیله ی مکانیزم های اسطوره سازی قدرت حاکم ، با تکثر فکری و به رسمیت شناختن عقاید گونه گون اشتباه گرفته شد تا در عمل آنچه در واپسین روزهای مانده به 22 بهمن در فضای مجازی و تا حدی عرصه ی عمومی به چشم میخورد ، نوعی سرگشتگی باشد ، سرگشتگی ناشی از انباشت کاذب مفاهیم نظری بر صورت ( نمود عینی ) آنچه جنبش سبز با آن مواجه بود .
بر خلاف دکتر بشیریه معتقدم ، گر چه روایت های کلان اسطوره ای جمهوری اسلامی در حال فروپاشی است ( همچون اسطوره عدالت اسلامی ،اسطوره اخلاقی کردن سياست و … ) ، اما خرده روایت های اسطوره ای مدرن که اغلب کارکردهای پنهان و غیرمستقیم دارند ، همچنان دست ناخورده باقی مانده اند . شاید یکی از عواملی که از کامیابی جنبش سبز در 22 بهمن جلوگیری کرد ، همین خرده روایت های اسطوره ای جریان حاکم باشد : نامرئی ، غیرمستقیم و حامل تضادهای دوگانه !