۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

نگاه احمد شاملو به شعبده بازیهای رژیم و نمایش دوم خرداد 1:2

مسلم منصوری:

(١)

” من خويشاوند نزديک هر ا نسانی هستم که خنجری در آستين پنهان نمی کند نه ابرو به هم می کشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. نه ايرانی را به انيرانی ترجيح ميدهم نه انيرانی را به ايرانی. من يک لر بلوچ کرد فارسم، يک فارسی زبان ترک. يک افريقايی اروپايی استراليايی آمريکايی آسيايی ام، يک سياه پوست زردپوست سرخ پوست سفيدم که نه تنها با خودم وديگران کمترين مشکلی ندارم، بلکه بدون حضور ديگران وحشت مرگ را زير پوستم احساس می کنم. من انسانی هستم در جمع انسانهای ديگر بر سياره ی مقدس زمين، که بدون ديگران معنايی ندارم “

آثار احمد شاملو تبيينی است از دو وضعيت: وضيعت جاری و حاکم بر زندگی انسان و نيز مناسباتی که بر پایه نياز واقعی انسان بنا خواهد شد .
در روند جاری هر چند بيل و کلنگ انسان تبدیل به کاميپوترشده، اما در این روند خود انسان نفله و درمانده تر شده است. چرا که رابطه انسان با انسان بر پایه ی استثمار و دلال منشی بنا نهاده شده و تا امروز همين مناسبات تعيين کننده ی نوع روابط جوامع بشری بوده و به این جهت انسان روند انحطاطی پيموده است.
به بيان دیگر از آن هنگام که تنظيم رابطه انسان با انسان بر معيار سود صورت گرفت، تاریخ بشری در بستر تباهی جاری شد. از آن نقطه تا کنون و تا هنگامی که روند کنونی تاریخ بشری تغييری نکند و تاریخ جوامع انسانی در بستر نيازهای واقعی انسان و نفی مناسبات طبقاتی صورت بندی خود را نيابد، تا آن هنگام نسلهای انسانی تلف شدگان نظام طبقاتی هستند. وقتی از شاملو پرسيده می شود جهان امروز را چگونه می بيند، می گوید:

” جهان امروز همانی است که در ماقبل تاريخ بوده، فقط بشر گرفتار طی کردن يک روند شده، می گويم گرفتار چون اين روند روند دلچسبی نبوده، همان حلقه هايی که مارکس به درستی عنوان کرده بشر پشت سر گذاشته و امروز بيش از هر زمان ديگر خسته تر، مستأصل تر، نااميدتر همراه با اعمال شاقه محکوم به زندگی است. آن انقلاب رهائی بخش جهانی که صد سالی دلخوش کنک اکثر ما بود در آخرين لحظه مثل حباب ترکيد و ره به دهی نبرد. از ابتدا هم معلوم بود که ره به دهی نمی برد فقط توانست خشونتی را جانشين خشونتی ديگر کند …”

و در جواب این سئوال که ازاو می پرسم از دردهای آدمهای این سوی جهان بگویيد و اميدهایش به آینده می گوید:

” دردها دردهای مزمن قرنهاست. لاجرم اميدها ريخت خنده آوری پيدا کرده است. تصور کنيد اميد فسيل شده چه جور چيزی می تواند باشد…”
چرا که اميد تکيه گاهی استوار می جست / و هر حصار اين شهر خشتی پوسيده بود .

” زمان سلطان محمود می کشتند که شيعه است، زمان شاه سليمان می کشتند که سنی است، زمان ناصرالدين شاه می کشتند که بابی است، زمان محمدعلی شاه می کشتند که مشروطه طلب است، زمان رضاخان می کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است، زمان کره اش می کشتند که خرابکار است، امروز تو دهنش می زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می نشانند و شمع آجينش می کنند که لامذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگيريم چيزی عوض نمی شود: تو آلمان هيتلری می کشند که طرفدار يهودی هاست، حالا تو اسراييل می کشند که طرفدار فلسطينی هاست، عربها می کشند که جاسوس صهيونيست هاست، صهيو نيست ها می کشند که فاشيست است، فاشيست ها می کشند که کمونيست است، کمونيست ها می کشند که آنارشيست است. روسها می کشند که پدر سوخته از چين طرفداری می کند، چينی ها می کشند که حرامزاده سنگ روسيه را به سينه می زند، و می کشند و می کشند و می کشند … و چه قصاب خانه ايست اين دنيای بشريت!
… و بايد بگويم که متاسفانه درست در چنين شرايطی است که روشنفکر می بايد به پا خيزد و حضور خود را اعلام کند و ناگزير در چنين شرايطی، روشنفکری که بخواهد به رسالت وجدانی خود عمل کند بايد ابتدا پيه شهادت را به تن خود بمالد .”

شاملو وقتی از وضعيت موجود صحبت می کند، روندی که انسان بدان گرفتار شده، قد و قواره ایی که در آن گير کرده و تبدیل شده به برده سرمایه و زاده می شود تا سود سرمایه افزون شود، به شدت تلخ و تنهاست. آثارش درد و رنج را برمی تابانند.

کوچ غريب را بياد آر/ ازغربتی به غربت ديگر
……
دربدر تر از باد زيستم / در سرزمينی که گياهی در آن نمی رويد.
……
آدمها و بويناکی دنيايشان / يک سر/ دوزخی است در کتابی / که من آن را / لغت به لغت/ از بر کرده ام
……
دوردست اميدی نمی آموخت./ دانستم که بشارتی نيست: / اين بيکرانه / زندانی چندان عظيم بود / که روح / از شرم ناتوانی / در اشک / پنهان می شد.
……
بگذار بر زمين خود بايستم / بر خاکی از براده ی الماس و رعشه ی درد. / بگذار سرزمينم را در زير پای خودم احساس کنم و صدای رويش خود را بشنوم: / رُپ رُپه ی طبل های خون را / در چيتگر / و نعره ی ببر های عاشق را در ديلمان.
……
که ايم و کجاييم و چه می گوييم و در چکاريم؟ / پاسخی کو؟ / به انتظار پاسخی / عصب می کشيم / و به لطمه ی پژواکی / کوه وار/ در هم می شکنيم.

از کارکرد آثار هنری و فرهنگی در جامعه می پرسم، می گوید:

” سالهاست که هند و پاکستان بر سر يک مسجد به سوی يکديگر تير و تفنگ می اندازند. در ترکيه تظاهرات می کنند که روسری داشته باشند، در ايران شلاق می خورند که حجاب را رعايت نکرده اند. حرفهای آخوندی را که ما اينجا بالا می آوريم در الجزاير اين گونه مزخرفات راعده ای بصورت نوار ويدوئی مخفيانه دست به دست می کنند …
اين سيستم ها همديگر را باز توليد می کنند. شاه خمينی را توليد می کند خمينی شاه را. چيزهايی را که جامعه داشت سال ۵٧ از آن عبور ميکرد، با واپسگرايی اين حکومت جامعه دوباره بسوی آن غلتيد. حالا بر فرض هم سيستم حکومتی شبيه نظام گذشته جايگزين اين حکومت شود، چند سال بعد شايد دوباره بنيادگرايی در جامعه راه پيدا کند. البته طبيعی است که اشکال آن تغيير می کند ولی کثافتش دست نمی خورد. اين حد و اندازه ای است که در آن گير کرده ايم. در چار چوب اين متراژها آثار فرهنگی و هنری ره به جايی نمی برد مگر اينکه اثری دگرگونی و تغيير بنيادی جامعه را دنبال کند و معمولا چنين اثری امکان پخش و نشر ندارد.”

به فضای جاری و حاکم بر عرصه روشنفکری و هنری که می رسد و اینکه مقوله روشنفکری و هنری در شکل بندی رسمی و جاری اش نه تنها بار مسئوليتی را در تغيير وضع موجود به دوش نمی کشد بلکه بيشتر وسيله ای شده در دست عده ای تا به مردم تهی دست فخر بفروشند، عنوان می کند:

” در دنيايی که اداره و هدايتش به دست اوباش و ديوانگان افتاده، هنر چيزی است در حد تنقلات و از آن اميد نجات بخشيدن را نمی توان داشت. هر چند که آرمان هنر چيزی جز نجات جهان از طريق تغيير بنيادين آن نيست .”

هر چند شرایط حاکم فرصت زندگی را ازجامعه انسانی دزدیده و انسان بجای زندگی و رابطه اش با طبيعت و هستی، در روابط دلالی به تباهی کشيده می شود، با این وجود شاملو روند جاری را یک ترم موقت می داند. حال ممکن است این ترم چند قرن دیگر طول بکشد، زمان ندارد. آنچه مشخص است روند کنونی نمی تواند ماندگاری داشته باشد چون اصالتی ندارد، همه ی این رنج و درد خود گویای این است که روند جاری بر اساس نياز واقعی انسان حرکت نمی کند و به انسان جواب نداده است. با اینکه اکنون حاکميت از آن سرمایه است، اما خواسته های واقعی انسان جایی دارد زمزمه می شود، و آینده از آن این زمزمه است. اصالت از آن نياز واقعی انسان است که بر پایه ی عشق انسان به انسان استوار است و جهان تنها از طریق عشق انسان به انسان است که نجات پيدا می کند.

زنان و مردان سوزان/ هنوز/ دردناکترين ترانه هاشان را نخوانده اند …

شاملو در بستر خواسته ها و نيازهای واقعی انسان به ضرورت مبارزه برای تغيير وضعيت موجود می رسد و انسان در بستر مبارزه برای رهایی انسان از قيد و بند خرافات و مناسبات طبقاتی معنا و هویت پيدا می کند.

اگر نصف قلبم در اينجاست، دکتر/ نصف ديگر در يونان / هر روز تير باران می شود./ نصف ديگرش نز ديک رود زرد است / در چين …
……
مبارزانی هستند به رنگ خون اسپانيا / مبارزانی هستند به رنگ فجر يونان/ نان، خون، آسمان، و دستيابی به آرزو/ برای جمله ی آنها که از بدی متنفرند.
……
بهتان مگوی / که آفتاب را با ظلمت نبردی در ميان نيست./ آفتاب از حضور ظلمت دلتنگ نيست / با ظلمت در جنگ نيست./ ظلمت را به نبرد آهنگ نيست، / چندان که آفتاب تيغ برکشد / او را مجال درنگ نيست./ همين بس که ياريش مدهی/ سواری اش مدهی.
……
رضاخان! / شرف يک پادشاه بی همه چيز است./ و آنکس که برای يک قبا بر تن و سه قبا در صندوق/ و آنکس که برای يک لقمه در دهان و سه نان در کف / و آنکس که برای يک خانه در شهر و سه خانه در ده؟ با قبا و نان و خانه يک تاريخ چنان کند که تو کردی، / رضاخان/ نامش نيست انسان / نه نامش نيست انسان، انسان نيست / من
نمی دانم چيست / به جز يک سلطان!

شاملو در بيمارستان ایران مهر بستری بود، از او خواستم به خانه که آمد شعر{آخر بازی} را بخواند برای ضبط در فيلم. گفت این شعر در وصف خمينی است:

تورا چه سود/ فخر به فلک برفروختن/ هنگامی که/ هر غبار راه لعنت شده نفرينت می کند؟ / تو را چه سود از باغ و درخت/ که با ياس ها / با داس سخن گفته ای. / آنجا که قدم بر نهاده باشی / گياه از رستن تن می زند / چرا که تو/ تقوای خاک و آب را / هرگز باور نداشتی./ فغان! که سرگذشت ما / سرودِ بی اعتقاد سربازان تو بود / که از فتح قلعه ی روسپيان/ باز می آمدند./ باش تا نفرين دوزخ از تو چه بسازد، / که مادران سياه پوش/ داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد / هنوز از سجاده ها / سر بر نگرفته اند!

شاملو به این نقطه که می رسد، جایی که انسان به خاطر انسان درد می کشد، جایی که از عشقهای راستين صحبت می کند کلمات در او بيقرارند، کلمات در او انتظار می کشند، و انسان را چنان زیبا تصویر می کند که چون قویی مغرور در زلالی خویش می نگرد. از همين رو برای مسعود احمد زاده ها، حنيف نژادها، بيژن جزنی ها، سعيد سلطانپور ها… زیباترین سرودها را می خواند زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زنده گان بودند.

. نه به هيأ ت گياهی نه به هياً تِ پروانه ئی نه به هيأ ت سنگی نه به هيأ ت برکه ای / من به هيأ ت ما زاده شدم / به هيأ ت پر شکوه انسان / تا در بهار گياه به تماشای رنگين کمان پروانه بنشينم / غرور کوه را دريابم و هيبت دريا را بشنوم / تا شريطه ی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خويش / معنا دهم / که کارستانی از اين دست / از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار/ بيرون است.

شاملو وقتی از وضعيتی صحبت می کند که انسان برای رهایی انسان می جنگد؛ دیگر موجودیت انسانی خود را تنها نمی بيند، جایگاه و هویت تاریخی خود را می یابد و خود را همسو می بيند با تمامی انسانهایی که در طول تاریخ برای انسان مبارزه کرده اند. از او می پرسم از چه کسانی تآثير گرفته اید؟ می گوید:

” اينها همسايه ديروز و پريروز نيستند. غالباً همسايه ی قرنها قرن اند. يکی در قرن ١٨ بوده يکی قراراست در قرن ٢١ بيايد و نمی شود اينها را بصورت تک چهره جدا از هم ديد. مجموعه اينها ست که دريافتی به ما می دهد از انسانيت و ميشود الگوی حياتی ما.”

چرا که مبارزه برای رهایی انسان، بيش از هر چيز انسان خودش را نجات می دهد. اگر انسان نخواهد خودش را نجات بدهد یا به ابزار جنایت تبدیل می شود یا سرمایه را بندگی می کند، چون انسان فقط در یک روابط انسانی انرژی خود را برای زندگی کردن و عشق ورزیدن آزاد می کند و توان آن را می باید تا با هم نوع خود رابطه انسانی برقرار کند. تا زمانی که جوامع بشری فاقد چنين رابطه ای است و سود و پول معيار رابطه ها را تعيين می کند، راهی جز مبارزه برای تغيير این وضعيت نمی ماند و مبارزه اساس انسان بودن انسان می شود و انسان در بستر مبارزه برای خواسته های انسانی هویت و معنا می یابد. از این روست که شاملو نمی تواند از عشق حرف بزند اما با مناسباتی که عشق را به تخریب می کشانند کاری نداشته باشد. شاملو نمی تواند از آزادی صحبت کند اما در مقابل کسانی که آزادی را به بند کشيده اند ایستادگی نکند. شاملو قبل از آنکه از عشق حرف بزند با عواملی که عشق را به تخریب می کشد به مبارزه
بر می خيزد. شعر های عاشقانه او بيش از آنکه رنگ و بوی رمانتيک داشته باشند، پس آن قوی ترین حس اجتماعی و اعتراض نهفته است، چرا که می داند عشق او و آیدا زمانی کامل می شود که این عشق تعميم پيدا کند به عشق به همه انسانها و شاملو به عشق عمومی می رسد.آثار او سراینده خواسته ها و آزادی انسان است و اعتراضی است به وهنی که بر انسان می رود.

خش خش بی خاوشين برگ از نسيم / در زمينه و / ور بی واو و رای غوکی بی جفت / از برکه ی همسايه / چه شبی چه شبی! / شرمساری را به آفتاب پرده در واگذار/ که هنوز از ظلمات خجلت پوش / نفسی باقی است./
ديو عربده در خواب است. / حالی سکوت را بنگر./ آه / چه زلالی! / چه فرصتی! / چه شبی!

وقتی نسيم وزیدن می گيرد، برگهای درخت به هم می خورد، صدای خش خشی بلند ميشود.{ خ و ش } را از خش خش حذف کنيد هيچ صدایی نمی ماند. سکون و خفقان مطلق. در چنين زمينه ای فقط یک غوک است که ور می زند.
می دانيم در فرهنگ مردم غوک بار نحس را با خود دارد { آنهم از برکه ی همسایه}و چه وری{ ور بی واو و رای } به این ميماند که به کسی بگویید حرفش اصلاً حرف نيست. این غوک همان تک صدایی استبداد است. یادآور جامعه ای است که فقط صدای حاکمان در آن پخش و شنيده می شود. و شاملو سریع می گوید چه شبی، می دانیم که شب از لحاظ کيفی آبستن حوادث و زایش است. هر چند در این زمينه فقط صدای حاکمان پخش می شود و هنوز از ظلمات خجلت پوش نفسی باقی است اما شرمساری را به آفتاب پرده در واگذار، این وضعيت را به انقلاب حواله ميکند.
–
ديو عربده در خواب است./ …

فرصتی دست داده است. چشمه یا برکه ای به زلالی برسد، ته آن هر چيز ناخالص مشخص و به خوبی دیده می شود. تفکر آخوندی که در طی سالهای دراز در پشت سنت و فرهنگ و اخلاقيات خودش را پوشانده بود و حجم کثافت و تباهی آن بخوبی برای همگان پيدا نبود، با کسب قدرت سياسی در حاکميت، اکنون ماهيت تباهی زای آن بدرستی نمایان شده است.

(2)

تازه ماجرای دوم خرداد راه افتاده بود با هياهوی کر کننده. بسياری از کارشناسان اجتماعی، پاسداران سياسی، استادان، روشنفکران، هنرمندان … صف کشيده بودند تا خود را با بند تنبان خاتمی دار بزنند. چند هفته ای بيشتر از این ماجرا نمی گذشت، به شاملو گفتم فکر می کنيد کتابهایتان در این شرایط چاپ بشوند، گفت:

” هزار سال سياه هم نمی خواهم چاپ بشوند. تا اينها زنده اند، برايم فرق نمی کند چه چيزی چاپ بشود يا نشود. به آزادی چقدر توهين می شود که آن را به اين جانوران نسبت می دهند و می خواهند در بساط اين شارلاتان ها جايش بدهند. آزادی برای اين حکومت همانقدر کشنده است که سم های خطرناک برای بدن انسان. اين حکومت مانند ماشينی است که از کار افتاده وهيچ چيز اين ماشين بهم نمی خورد. اين است که هر شگردی هم بکار ببرند نمی توانند اين ماشين جنايت را به حرکت وادارند فقط با اين شگردها می خواهند مدتی جامعه را سرگرم کرده و انقلاب ديگری را به تعويق اندازند.”

گفتم اما گروهی از روشنفکران و هنرمندان پشت این قضيه قرار گرفتند و هوراکش این ماجرا شده اند گفت:

” اين چيز عجيبی نيست. روشنفکران برای اولين بار نيست که پشت حکومتها پنهان می شوند و سر از آخور حکومت در می آورند. چيزی که عجيب است در اينجا هميشه مردم عادی از به اصطلاح روشنفکر و هنرمندش جلوتر بوده اند. جامعه سالهاست که از اين دستگاه متنفر است. اين تحليل های کارشناسان و روشنفکران است که سعی می کنند به اين جانوران هويت ديگری بدهند، اگر روحانيت را در طول تاريخ آن ببينيد، انواع و اقسام کثافت ها در دستگاهش يافت می شود، فقط دموکراسی و افتخارات دموکراتيک را کم داشته که آنهم روشنفکران و کارشناسان اجتماعی دو دستی دارند می گذارند توی کاسه اش .”

یادم است روزنامه جامعه تازه شروع بکار کرده بود و بعنوان اولين روزنامه ی به اصطلاح جامعه مدنی توسط بسياری مورد استقبال واقع شده بود. این روزنامه خيلی تلاش کرد که بتواند با شاملو مصاحبه کند و شاملو نپذیرفت با روزنامه جامعه مصاحبه کند. گفت:

” آخرين باری که با من تماس گرفتند، به آنها گفتم با شما مصاحبه کنم چه بگويم، بگويم که شما بيشرف تر از روزنامه کيهان هستيد. چون لااقل آن يکی فريبم نمی دهد و موضعش را پنهان نمی کند.”

زمانی که برنامه هویت از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش می شد، دو بخش ار برنامه به فحاشی و دروغپردازی درباره شاملو پرداخته بود. رادیو بی بی سی- بخش فارسی با شاملو تماس گرفته بود تا راجع به این برنامه مصاحبه کند. شاملو قبول نکرده بود با این رادیو مصاحبه کند. گفتم چرا با رادیو بی بی سی مصاحبه نکردید؟ گفت:

” اين راديو خودش هم چيزی است شبيه به برنامه هويت که امثال آيت الله بهبود پهلوی {مسعود بهنود} مشتري های ثابت آن هستند. بروم با اين راديو در باره چه چيز صحبت کنم. تازه يکی به آدم فحش می دهد و می گويد مادرقحبه، حالا آدم برود ثابت کند مادرش قحبه نبوده.”

شاملو با اینکه در سالهای اخير با بيماری ميگرن، کمر درد و پا درد ، در گیربود و وقتی حالش را جویا می شدی می گفت افتضاح تر از این نمی شود، با اینحال هيچگاه هوشياری ذهنی خود را نسبت به شرایط جامعه از دست نداد. می گفت:

” رژيم هر سناريويی که می نويسد عده ای که ادعاشان هم زياد است و افاده ها طبق طبق، بازيگرسناريو های رژيم می شوند. به قول کافکا: اينها اين واقعيت را درک نمی کنند که جهان وقتی تغيير شکل می دهد که چيزی در آن بميرد و چيز ديگری زاده شود. چيزی از پا در آيد و چيز ديگری قد علم کند. البته برای اين جماعت فقط اين نيست که اين واقعيت را درک نکنند، بلکه نفعشان در اين است که این موضوع را ناديده بگيرند.”

چندی بعد از دوم خرداد ٧۶، خبرنگار روزنامه ليبراسيون فرانسه، به انگيزه مصاحبه با شاملو به تهران آمده بود. فردای آن گفت و گو به دیدن شاملو رفتم. اواسط مصاحبه خبرنگار ليبراسيون می گوید نمی تواند این مصاحبه را چاپ کند، برایش گرفتاری درست می شود. شاملو می گوید، من اینجا زندگی می کنم آن وقت برای شما گرفتاری درست
می شود؟ خبرنگار می گوید چند سال پيش مطلبی عليه جمهوری اسلامی در ليبراسيون نوشته و تا چند سال بعد نتوانسته ویزای ایران را بگيرد و چون یک خبر نگار است باید بتواند رفت و آمد داشته باشد، بدین گونه گفت و گو به اتمام
می رسد. شاملو گفت:
” البته اين بيشتر بهانه بود. او از طرف آن روزنامه آمده بود تا از من نيز راجع به اين نمايش مسخره { دوم خرداد} تاييديه بگيرد ولی روند مصاحبه به گونه ای شد که ديد حرفهای من بکار روزنامه شان نمی آيد، پس بهتر ديد بساطش را جای ديگری پهن کند.”

دردوره رفسنجانی نيز حکومت با ایجاد رابطه با روشنفکران و نویسندگان و تطميع آنها روی آورد، شاملو نویسندگان را از نزدیکی با آدمکشان بر حذر داشت و عنوان کرد:

” بوی گند اين لقمه هم اکنون به مشام می رسد، شعر دولتی يا رسمی … من اصلا نه مشتری اش هستم و نه آن را می خوانم. شعری که در روزنامه ها و بلندگو های رژيم ها چاپ شود برای من اصلا شعر نيست. بنده هنر بدون تعهد را دو پول ارزش نمی گذارم. هنرمند هميشه بر قدرت است نه با قدرت، حالا اگر يکی می خواهد برود با قدرت باشد، بگذار برود خودش را با بند تنبان فلان رئيس جمهور دار بزند. اصلآ برايم مهم نيست نه زنده بودنش برايم مهم است نه مردنش. گفتند شهريار مرد گفتم اصلا بيخودی به دنيا آمده بود. يک آقايی که دست به قصيده ساختنش
خيلی عالی است و ظرافتی درکارهايش است، وقتی مسئوليت سرش نمی شود، خطرناک تر است .هنر که می تواند چيز مفيدی را زيباتر عرضه کند و به آن قدرت نفاذ بيشتری بدهد بايد از خنثی بودن شرم کند.فضيلت هنرمند است که در اين جهان بيمار به دنبال درمان باشد نه تسکين، به دنبال تفهيم باشد نه تزئين، طبيب غمخوار باشد نه دلقک بيعار .”

از اینکه اثر نمی تواند از مأثر جدا باشد و اگر آثار فرهنگی و هنری و اساسا اندیشه ای، بهای آن توسط مأثر در عمل
پر داخت نشود، در حد نظرات بی خاصيت باقی می ماند و ره به دهی نمی برد، از کافکا گفت که وقتی گوستاویانوش خبر دستگيری مهاتما گاندی را به کافکا می دهد، کافکا می گوید:

” حالا ديگر روشن است حزب مهاتما گاندی پيروز خواهد شد. زندانی کردن گاندی ، حزب او را به تحرک بيشتر وا خواهد داشت. بدون شهيد هر نهضتی به سطح بی قدر انجمنهای عادی تنزل خواهد کرد. بدون پرداخت بها، سيلابی که به حرکت در آمده و جان گرفته است به مردابی تبديل می شود که همه آرمانها را می گنداند. موجوديت هر فکری و
اصولا موجوديت هر آنچه در زندگی ارزشی ورای فرد را دارد، به از خود گذشتگی فرد نياز دارد.”

با شکست جنبش مردم و کودتای ننگين ٢٨ مرداد و شکست انقلاب ۵٧ و به یغما بردن و به لمپنيسم کشاندن آن توسط خمينی، شاملو در برابر سرخوردگی ها و روحيه تسليم طلبی ميگوید:

” سالهای اختناق و وهن و تحقير بر ما گذشت. جسم و جان ما طی اين سالهای سياه فرسود اما اعتقاد ما به ارزشهای والای انسان نگذاشت که از پا درآييم. پير شديم و در هم شکستيم اما زانو نزديم و سر تسليم فرود نياورديم. تاريک ترين لحظات شوربختی و نوميدی را از سر گذرانديم اما به ابليس آری نگفتيم، چرا که ما برای خود چيزی
نمی خواستيم. به دوباره ديدن آفتاب نيز اميدی نداشتيم. آفتاب ما از درون به جانمان می تابيد. گرم اين غرور بوديم که اگر در تنهايی و يأس می ميريم، باری، بار امانت که نزد ماست و نمی بايد بر خاک راه افکنده شود را به خاک نمی اندازيم. ديروز چنين بود و امروز نيز لامحاله چنين خواهد بود. نه جهان به آخر رسيده است و نه قرار است که سلطنت جابرانه ابليس برای ابد بر پهنه زمين مستقر بماند.”

بعداز سرکوب و کشتار آزادیخواهان از سوی جمهوری اسلامی در سال ۶٠ و تسلط ارتجاع بر جامعه، شاملو در شعر حکایت این موضوع رابه خوبی تصویر می کند:

مطرب درآمد / با چکاوک سرزنده ای بر دسته ی سازش./ مهمانان سرخوشی / به پای کوبی برخاستند./ از چشم
ينگه ی مغموم/ آنگاه / ياد سوزان عشقی ممنوع را / قطره ئی / به زير غلتيد. / عروس را بازوی آز با خود برد./ سرخوشان خسته پراکندند./ مطرب بازگشت/ با ساز و / آخرين زخمه ها در سرش/ شاباش کلان در کلاه اش. / تالار آشوب تهی ماند / با سفره ی چيل و/ کرسی باژگون و/ سکوب خاموش نوازندگان / و چکاوکی مرده / بر فرش سرد آجرش.

فقط از چشم ینگه ی مغموم است که از این همه شيادی مطرب [ رهبر ] که عروس را [انقلاب را] با خود برد قطره ئی به زیر می غلتید.

اما در این سو، فضای جاری بر عرصه ادبی و هنری را می بينيم که چگونه طيفی از به اصطلاح روشنفکران و هنرمندان به بارگاه دارالخلا فه تهران سر فرود آورده اند، یا به کشف و شگردهای تکنيکی و مضامين انتزاعی و بی ربط با دنيای پيرامون سرگرم هستند یا نقش پا اندازان مباحث تئوریسين های رژیم و نظام سرمایه را به عهده گرفته اند.
بعد از مرگ شاملو به ویژه در خارج ار کشور دیدیم که چگونه یک مشت رجاله های سياسی و فر هنگی و آدمهای
بی مقدار به صف شدند تا از اعتبار شاملو برای آلوده دامنی و بی اعتباری خود وام بگيرند و پاسداران سياسی رژیم تا دلالان ادبی و سياسی ، روضه خوانی و تملق گویی برای شاملو به راه انداختند و چنان حرمت شکنی کردند که خواستند از شاملو نيز به نفع دوم خردادیها بهره بگيرند. یکی در نامه اش به حجاریان با افتخار می نویسد سر سفره عيد در منزل برادرش عکس شاملو را کنار عکس حجاریان { از پایه گذاران اداره آدمکشی رژیم} گذاشته است.
هر چند رد پای شاملو در مبارزه و اعتراض او به وضع موجود و اشتياق سوزان او به آزادی، آنقدر روشن و استوار است که این رجاله ها نمی توا نند گردی بر آن بنشانند. شاملو هيچ گاه برادری از آن دست نداشته که به طاعون آری بگوید:

که دسته ی شلاق دژخيم تان را می تراشيد / از استخوان برادرتان / و رشته ی تازيانه جلادتان را می بافيد / از گيسوان خواهرتان …

نگاه احمد شاملو به شعبده بازیهای رژیم و نمایش دوم خرداد ! 3/4

مسلم منصوری:

(3 )

هاله ای تقدس دور فرد یا جریانی تنيدن وآن را از بستر نقد کنار گذاشتن، حاصلی جز تحکيم بيشتر دستگاه تحميق و حماقت ندارد، و این خود توهين وتحقير شعور انسانيست.

” انسان به برگزيدگان بشريت احترام می گذارد و از مشعل انديشه های آنان روشنايی می گيرد، اما درست از آن لحظه که از برگزيده گان زمينی و اجتماعی خود شروع به ساختن بت آسمانی قابل پرستش می کند نه فقط به آن فرد برگزيده توهين روا می دارد بلکه عليرغم نيت آن فرد برگزيده، بر خلاف تعاليم آن آموزگار خردمند که خواسته است او را از اعماق تعصب و نادانی بيرون کشد بار ديگر به اعماق سياهی و سفاهت و ابتذال و تعصب جاهلانه سرنگون می شود. زيرا شخصيت پرستی لامحاله تعصب خشک مغزانه و قضاوت دگماتيک را به دنبال می کشد، و اين متاسفانه بيماری خوف انگيزی است که فرد مبتلا به آن با دست خود تيشه به ريشه ی خود می زند.”

شاملو دارای ساختار مشخص فکری بود. جایگاه اش را در این جهان یافته بود و می دانست در کجای این جهان ایستاده است. از این رو توان تشخيص و تحليل رویدادها و حوادث اجتماعی و تاریخی را داشت.
زمانی که به اصطلاح اصلاحات گورباچف در شوروی شروع شده بود، بخش بزرگی از جریانات روشنفکری در سطح جهان پشت سر گورباچف قرار گرفتند و در حمایت از گلاس نوست و پرسترویکایش با هم به رقابت برخواستند و امثال گابریل گارسيا مارکز برای دیدن گورباچف راهی شوروی شدند. در همان زمان شاملو می گوید:
” من خيلی راحت خدمت شما عرض کنم، در اين مورد سخت نگرانم. شرق دارد گرايشهايی به طرف غرب پيدا می کند، همچنانکه غرب گرايشهايی به طرف شرق پيدا می کند، اين يعنی زلزله. زلزله ای که فقط آوارش روی سر مردم جهان سوم خراب خواهد شد.”

امروزه با توحش افسار گسيخته سرمایه داری در جهان بخصوص در منطقه خاورميانه، بخوبی درستی این نظر را درمی یابيم.
با این وجود شاملو در این دوره در تحليل حوادث اجتماعی و روند آن دچار تناقض می شود. از یک سو به این نتيجه
می رسد که تا زیر ساختهای فرهنگی و ارزشی جامعه دگرگون نشود، جامعه ره به جایی نمی برد و تنها در خواب گرده به گرده می گردد و از ارتجاعی به ارتجاع دیگر می غلتد. راه بيرون رفت از این گذر را کار بنيادی فرهنگی می داند:

” من نمی گويم توده ملت ما قاصره يا مقصره … جامعه، حافظه ی تاريخی ندارد، حافطه ی دسته جمعی ندارد. هيچگاه از تجربه ی عينی و اجتماعی اش چيزی نياموخته و هيچگاه از آن بهره نگرفته و در نتيجه هر گاه کارد به استخوانش رسيده روی پهلويش غلطيده، از يک ابتذالی به يک ابتذالی ديگه و اين حرکت را پيشرفت دانسته،
سر خودش را کلاه گذاشته، من متخصص انقلاب نيستم اما هيچوقت چشمم از انقلاب خودانگيخته آب نخورده، انقلاب خودانگيخته يعنی اينکه تو گاودونی تير خالی کنيد. انقلاب خودانگيخته مثل ارتش بی فرمانده است که بيشتر بدرد شکست خوردن و سرزمين به دشمن دادن می خورد تا شکست دادن و دمار از روزگار دشمن درآوردن. ملتی که حافظه تاريخی ندارد انقلابش هر اندازه هم از لحاظ مقطعی شکوهمند و از اين قبيل توصيف بشود در نهايت امر به آن صورت در می آيد که عرض شد يعنی در نهايت امر چيزی ارتجاعی از آب درمی آيد. يعنی عملی خلاق صورت نخواهد گرفت. در برابر بيداد مغ ها و روحانيون زرتشتی که تسمه از گرده اش کشيده اند فريب عربها را می خورد و دروازه ها را بررويشان وا می کند، دويست سال بعد که از عربها به ستوه آمده و نهضت تصوف را براه انداخته، فيلش ياد هندوستان می کند، عناصر زرتشتی بکار می گيرد که با آن همه خشونت ريخته دور باز می کشد جلو،از شباهت جغه انار به تاج کيانی برای سوزاندن دماغ عربها. هنرش پيش ميرود اما جامعه در عمل واپسگرايی می کند…
شاه اسماعيل به دلايل سياسی می افتد وسط که مملکت را شيعه کند فرض کنيم از لحاظ سياسی بسيار خوب است، چون کشور را از اضمحلال نجات می دهد ولی اينکار به چه بهايی انجام ميشود، به قيمت از دست رفتن فرهنگ، هنر و دانش در ايران و از جمله به بهاء جان نيم ميلون نفر آدميزاد … اما همين که روزی از ترس شمشير شيعه شده و يا تظاهر به شيعه گری کرده، درست چند سال بعد به کلی موضوع را از ياد می برد و چنان تعصبی جانشين حافظه ی تاريخی اش می شود که بيا و تماشا کن، حتی قبول می کند اگر پنج تا سنی بکشد يک راست می رود بهشت.

ما گفتيم يا گفتند، بخصوص آقای فريدون آدميت که انقلاب مشروطيت يک انقلاب ضد فئوداليسم بود، بعدش رضاشاه می آيد روی کار ميشود بزرگترين فئودال دنيا. بعد از اينکه محمد علی شاه سقوط کرد نيما برای من تعريف می کرد که سر کوچه ايشان جايی بود مردم آنجا جمع می شدند در کنار ديوار می نشستند و يک فکلی که می دانست کنستيتوسيون با دو تا طين يعنی چه می رود بالای يک صندلی و شرح ميداده اين مشروطيتی که حالا شما اينجوری توانستيد حفظش کنيد اصلا معنی اش چيست.

من ايده آليست نيستم ولی به حرمت انسان اعتقاد دارم و عميقاً اعتقاد دارم انسان حرمت خودش را بايد بشناسد. انسانی که می رود رأی خودش را می فروشد و يک ياردان قلی که استثمارکننده اش است با دو تومان يا يک چلوکباب به اسمش رأی می
دهد، هر رأيی که می اندازد توی صندوق به ضرر من است. به ضرر انسانيت است به ضرر کل جامعه است و اول از همه من هم ناچار جوشش را می خورم. من معتقد به يک مبارزه فرهنگی ام، جامعه واقعاً بايد بيدار بشود …”

از شاملو می پرسم: سينما بدليل جذابيت هایی که دارد، می شود به عنوان ابزاری در جهت تعالی انسانها سود جست. آیا تاکنون در جهان پيرامون ما بطور اعم و در ایران بطور اخص سينما توانسته است به این مهم بپردازد؟ در جواب
می گوید:

” تعالی محال است. مگر اينکه نيازش با همه ی وجود احساس شود اگر اين نياز وجود داشته باشد همه چيز به مثابه موتور محرکه ی آن عمل خواهد کرد.”

- نياز به تعالی؟

” قطعأ هر دست آمدی محصول احساس نیاز به جودآن است. هزاران سال است در مناطق دامپروری ماقبل تاريخی ما، دور خانه با ترکه پرچين می کنند که گاوها کرت سبزی را نچرند. در تمام اين هزاران سال هر روز مرد خانه از اين پرچين بالا رفته، از رويش عبور کرده و هر بار شاخه ی زائد اش به شلوارش گرفته و آن را دريده، اما حريف هيچ وقت به اين موضوع که می شود آنجا در تعبيه کند که شلوارش را ندرد و زنش برای دوختن آن دچار زحمت نشود فکر نکرده. در واقع می توانيم بگوئيم چون اين کار زيادی عادت زنش شده مردش نياز آنرا حس نکرده و در نتيجه از تعبيه ی دری به پرچين که می شود گفت قدم ناچيزی در راه تعالی و امريست که ديگر از آنجا تا پرواز به کهکشانها چندان راهی باقی نيست، باز مانده است .”

اما شاملو در عرصه عمل بيش از دیگران این موضوع را در می یابد که در جامعه استبداد زده، در جامعه ای که انسان کوچکترین بهائی ندارد و از ابتدایی ترین حقوق انسانی محروم است، کارهای فرهنگی و هنری در شکل رسمی که از کنترل و فيلتر سانسور دولت رد می شود، نمی تواند ره به جایی برد و به آگاهی عمومی تبدیل شود. در نتيجه حرکت های فرهنگی بخاطر تحميل شدن سمت و سوی آن توسط حکومت، در اکثر موارد نتيجه عکس می دهد و خود حکومت از آن بعنوان یک ابزار بهره می گيرد و چهره کریه خود را تحت پوشش آن می آراید. از همين روست که می گوید:

” در دنيايی که اداره و هدايتش به دست اوباش و ديوانگان افتاده، هنر چيزی است در حد تنقلات و از آن اميد نجات بخشيدن را نمی توان داشت .”

شاملو بهتر از همه می بينيد که در شرایط سرکوب و اختناق، بسياری از روشنفکران و نویسندگان یا سر در آخور رژیم فرو می برند و در نقش پاسداران فرهنگی رژیم ظاهر ميشوند. یا با سرگرم شدن به بحث هایی چون پسا مدرنيستی و شگردهای زبانی و تکنيکی و با ادبيات و با اشعار هجو و هزل تخليه روانی می شوند و می کوشند خودسانسوری خود را با این قبيل چيزها پنهان کنند. یا به چنان ذلت و دریوزه گی ای می افتند که می بينيم بسياری از این مدعيان هنر و ادبيات حتی در این سوی مرز که روزگاری پناهنده سياسی هم بوده اند، حالا برای پایان دادن به دوره تبيعدشان دست دعا به سمت رژیم بلند می کنند، سعی می کنند در اینجا به گونه ای بنویسند که در ایران هم قابل چاپ باشد. یعنی اینکه از اینجا به قوانين سانسور حکومت گردن می نهند و داوطلبانه خودکشی فرهنگی می کنند و به جنازه های فرهنگی تبدیل می شوند.

اگر جامعه نتوانسته روند درستی را طی کند و مردم حافظه تاریخی ندارند و در زیر فقر و ستم نسبت به هم مهاجم
شده اند، این فقط محصول خود جامعه نيست، محصول سرکوب و نيز دستگاهای تبليغاتی حکومت و همچنين خيانت مدعيان هنری و روشنفکری و دانشگاهی است که خود را به گاری حکومت بسته و از وضع موجود تغذیه می کنند. شاملو می گفت:
” سران اين حکومت از ملتی که بند تنبانش را ندارد، ميليارد، ميليارد دزدی می کنند آنوقت همين مردم را به تخت جمشيد و افتخارات چند هزار ساله سرگرم می کنند. واقعآ مسخره است. تازه اين افتخارات هم بيشتر شامل پفيوزبازی های شاهان و مسائل مربوط به آنان می شود نه جنبش های حيرت برانگيز اجتماعی تاريخ ايران مثل مزدکيان و تصوف و … که آن را از حافظه جامعه به حاشيه رانده اند و توسط تاريخ نويسان قلم به مزد در زير گرد و غبار چرنديات آن را پنهان کرده اند.”

وقتی رژیم برای نمایش انتخاباتی اش چهار تا جنایتکار را تعيين می کند تا مردم به اسم یکی از آنها رأی بدهند، می بينيم در داخل و خارج کشور مدعيان روشنفکری و کار شناسی و رسانه های گروهی بسيج می شوند تا آن را برای مردم به عنوان انتخابات جا بيندازد. در صورتيکه این نمایش مسخره خود بزرگترین توهين به مفهوم رآی و انتخاب است. خب جامعه چگونه باید از این گذر رد بشود که به یاردان قلی رأی ندهد و مفهوم واقعی انتخاب و حق رأی را دریابد. پس فرهنگ و هنر در چهار چوب های رسمی نمی تواند آگاهی را در جامعه جاری کند. اینجاست که شاملو می گوید:

” اثری که دگرگونی بنيادين را دنبال می کند، معمولاً امکان پخش و نشر ندارد. بايد جای ديگری آنرا جستجو کرد .”

خب آنجا کجاست؟ طبعاً آنجا آثار هنری و فرهنگی خارج از چهار چوب های تعيين شده حکومت، سمت و سوی اعتراضی و زیر زمينی به خودش ميگيرد و با حکومت و سانسورش درگير می شود. و اینجا بار دیگر لاجرم مقوله مبارزه و انقلاب خودش را نشان می دهد و اینکه آگاهی در بستر مبارزات اجتماعی است که در جامعه جاری
می گردد. چه کسی می تواند نادیده بگيرد که چند تا کتاب لاغر اندام صمد بهرنگی از همه ی دروس دانشکده ادبيات و کتابهای بی شمار دیگر که فقط بدرد پر کردن تاقچه های کتابخانه می خورند، در جامعه تأثير گذار تر بوده است. همين چند کتاب، دو، سه نسل را کتابخوان می کند و به سمت مبارزه برای احقاق حقوق خود سوق می دهد. وگر نه کارهای فرهنگی در صورتبندی رسمی و تهی شده از جوهره اعتراضی جز برای سرگرمی و تسکين جامعه یا اینکه ابزاری باشد در خدمت قدرتمندان حاصل دیگری ندارد. در همين نقطه است که مسئوليت یقه انسان را می گيرد و اینکه اثر
نمی تواند از مأثر جدا باشد. مأثر حرفی را که در اثر می زند باید در عمل به آن وفادار بماند و بهایش را بپردازد. به قول کافکا اینجا کلمه حکم مرگ و زندگی را پيدا می کند.

هر چند نا بکارانی هستند آن سو
(چيره دستانی در حرفه ی ” کَت بسته به مَقتَل بردن” )
و دليرانی دريا دل اينسو
( چَرب دستانی در صنعت “زيبا مردن” )

شاملو با اینکه مدتی بين فعاليت های فرهنگی در چاچوب امکانهای موجود و مبارزات سياسی و زیرزمينی
با این تناقض روبرو بود و در سالهای آخر با بيماری مزمن و طاقت فرسائی درگير بود، با اینکه بسياری از نویسندگان و شاعران تلاش داشتند پای او را به سگ دعواهای درون جناحی رژیم بکشانند، اما شاملو هرگز به آنان اجازه نداد تا به سود رژیم از او بهره ای بگير ند چرا که او جایگاه انسانی خود را در بستر آزادی و رهایی مردم یافته بود.

” من آنچه را که درست نمی بينم خودم را ناگريز می بينم که با آن در بی افتم. البته اين کار را فقط از طريق شعرنميکنم از هر طريقی که از دستم برسد انجامش می دهم.”

تشنه را اگر چه ازآب ناگزير است و گشنه را از نان، / سير گشنه گی ام سيراب عطش / گر آب اين است و نان است آن!

” آن که هدفش تنها و تنها رستگاری انسان نباشد، درد و درمان توده ها را نداند و نشناسد يا بر آن باشد که توده ها را برای ربودن کلاهی از نمد قدرت گزک دست خود کند روشنفکر نيست، دزدی است که با چراغ آمده .”

(4)

می دانيم که تفاوت مقوله نقد با افتراء و توهين از کجا تا کجاست. وقتی حرفی و حقيقتی طرح آن دکان بعضی را کساد می کند و چهره بزک شده عده ای را به هم می ریزد و منافع کسانی را که از وضع موجود سود می برند به خطر می اندازد، تيغ های آغشته به افترا و دروغ است که بر سر و رویت می بارد. همه چيزی را به تو نسبت می دهند تا آنچه هستی و آنچه ميگوئی پنهان و مخدوش بماند. شاملودراین مورد می گوید:

” در باره فردوسی من گفتم ارزش های مثبتش را تبليغ کنيم و در باره ی ضد ارزش هايش به توده مردم هشدار بدهيم. مگر بدآموزی توی شاهنامه کم است
زن و اژدها هردو در خاک به / جهان پاک از اين دو ناپاک به!
زنان راستائی سگان راستای / که يک سگ به از صد زن پارسای
شما هر چه دلتان می خواهد بگوييد، من می گويم واقعأ اينها شرم آور است و بايد از ذهن جامعه پاک شود. گيرم وقتی تو ذهن اين پاسداران بی عار و درد فرهنگ ايران زمين متحجر شد ديگر جرأت پدر ديارالبشری نيست که بگويد بالای چشمش ابرو است …

اين نمونه ها را می آورم تا نشان بدهم چه حرامزاده هايی بر سر راه قضاوتهای ما نشسته اند که می توانند به افسونی دوغ را دوشاب و سفيد را سياه جلوه بدهند. اينجا، تو همين دانشگاه { برکلی} اواسط بهار امسال مطالبی (راجع به فردوسی) عنوان کردم که اگر برای خودم آب نشد در عوض نان خشک جماعتی را حسابی کره مال کرد.
من عادتاً علاقه به پاسخگويی ايراد ها ندارم. اگر طرف حق داشته باشد حرفش را می پذيرم و اگر ياوه می گويد که، از قديم نديم ها گفته اند جوابش خاموشی است. اما اينجا قضيه فرق می کند. اينجا کوشش شد تا با جنجال و هياهو و عوامفريبی و عمده کردن پاره ئی جزئيات و نديده گرفتن پاره ئی توضيحات و قاطی کردن مبلغی چرتيات واز گوشتش زدن و به آبش افزودن اصل مطلب را لاپوشانی کنند. اينجا با سر و ته کردن مطالب من يک عده سعی کردن با
بی اعتبار کردن شخصی من که هيچ وقت هيچ ادعايی در هيچ زمينه ای نداشته ام و هرگز هيچ تعارفی را به ريش نگرفته ام خودشان را مطرح کنند. تئوريسين های قشون دربدر خدايگان هم که درست يک وجب مانده به دروازه تمدن بزرگ پسخانه را به پيشخانه دوخت، افتادن ميان، که وسط اين هياهو جل پوسيده بی اعتباری تاريخی شان را از آب بيرون بکشند .
يک عده گريبان لحن سخنرانی را گرفتند، گفتند و نوشتند که بنده برای افاضات خود ” لحن هتاک بی چاک ودهن” بر گزيده ام. اين آقايان ماشاء الله آنقدر کلاسيک و نسخه خطی تشريف دارند که بايد گرفت دادشان دست صحاف باشی بازار بين الحرمين که عوض کت و شلوار و يا قبا و عبا تو يک جلد چرم سوخته قرن دوم و سوم هجری صحافی شان کند. اينها حالی شان نيست که معنی را لحن است که تقويت می کند. اينها نمی دانند يا دانستنش برايشان صرف نمی کند که کلمه برای اين آفريده می شود که مفهوم يا مصداق مورد نظر را به طرف شنونده شليک کند، بخصوص در گفتار .ايراد می کنند که چرا به آخرين جنازه ی قبرستان سلطنت گفته ای “مشنگ ” البته من نمی دانم چراکلمه مشنگ را نمی توان به کار برد. ولی اين را می توانم بگويم که آقا جان، نه خل و چل، نه ديوانه، نه ابله، نه احمق، نه شيرين عقل، هيچ کدام بار مفهومی کلمه مشنگ را ندارند. مشنگ کلمه ئی است که مردم ساخته اند و بارش بسيار سنگين تر از تمام صفاتی است که عرض شد. تو که آقا و باتربيتی و برای مفاهيم مختلف کلمات شسته رفته قاموسی و از آب نگذشته داری چه کلمه ئی را برای رساندن اين مفهوم پيشنهادی می کنی؟ من حتی در شعر هم از اين نوع کلمات به کار می برم. تو برای شخص خودخواهی که سياستش بند تنبانی است (ديديد؟ يک گزگ ديگر!) و محله هايی بنام مفت آباد و حلبی آباد و حصيرآباد و زورآباد و يافت آباد ، که چه کلمه زيبای پرمعنائی است برای
عده ای بی خانمان
که بر حسب اتفاق جائی را برای گل هم کردن سر پناهی به چنگ آورده اند. ملاحظه می کنيد که توده ظاهراً بی سواد ما زبان فارسی را خيلی بهتر از استادان بی ريش يا ريش پشمی دانشکده ادبيات ما می شناسد! باری تو برای آدمی عوضی که در نهايت امر چنين فقر آبادهائی را که همين جور ساعت به ساعت دور و ور پايتختش از عرض و طول رشد می کند نمی بيند و در عوض به خيال خودش دارد مملکت را از دروازه تمدن بزرگ عبور
می دهد چه صفتی پيشنهاد می کنی که من آنرا به جای کلمه مثلاً به قول تو هتاک “مشنگ”بکار ببرم.چنین موجودی اگر مشنگ و حتی مشنگ مادرزاد نيست پس چيست؟ يا آن جوانک که ديدم در اعلاميه ئی نوشته بود:( در اين نه سالی که مسئوليت خطير سلطنت را پذيرفته ام…) يکی را به ده راه نمی دادند، می گفت به کدخدا بگوئيد رختخواب مرا بالای بام پهن کند. خب، اگردروصف چنين کسی نشود گفت بالا خانه اش را اجاره داده با چه جمله ی ديگری ميشود از جلوش درآمد که حضرت عالی نفرمائيد لحن هتاک است.
وقتی زورشان نمی رسد، با انديشه يا پيشنهادی دربيفتد يا آن را منافی دکان و دستگاه خودشان ديدند همه زورشان را جمع می کنند که شخص گوينده را بی اعتبار کنند. اين يکی از خصايص بايد بگويم متآسفانه ملی ماست. وقتی ناندانی شان بسته به اين است که ماست سياه باشد،اگر يکی پيدا شد گفت بابا چشم داريد نگاه کنيد، ماست که سياه نمی شود،می گويند:” حرفش مفت است، چون مادرش صيغه ی قاطرچی امير بهادر بوده ” می گويند :”حرفش چرت است چون پدرش بهار به بهار راه می افتاده به باغچه بيل زنی،پائيز به بعد هم دور کوچه ها سيرابی می فروخته” مزخرف ميگويد چون خودمان در مکتبخانه ديديم ابوالفضل را با عين نوشته بود … اين جوابگوئی نيست، کوشش نادرستی است برای راندن طرف به موضع دفاع از خود، ولاجرم معطل گذاشتن اصل موضوع. می گوئيد چه کنيم؟ دست به ترکيب هيچی نزنيم و به هيچ چيز نظر انتقادی نيندازيم که دل اهل باور نازک و شکننده است و تا گفتی غوره سرديشان می کند؟ “

شاملو کار سترگی کرد و همچون بسياری از هنرمندان و روشنفکران مترقی و آزادیخواه جوهره اعتراضی را در
رگ و پی ادبيات ایران دوانيد. یادش گرامی باد که:

چنان باز نماياند که سکوت به جز بايسته ظلمت نيست،/ و به اقتضای شب است و سياهی ست تنها /
که صداها همه خاموش می شود / و بدين نمط / شب را غايتی نيست / نهايتی نيست / و بدين نمط /
ستم را / واگوينده تر از شب / آيتی نيست.
مسلم منصوری
فوریه/2001
گفته هایی که از شاملو در این مقاله آمده بخش از آن قبلأ منتشر شده، بخش های دیگر از گفت و گوهای است که خودم با شاملو داشتم.

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

مباحثه حسین بشیریه و عبدالکریم سروش : تعارض میان دین و دموکراسی ، آری یا نه

؟! (روزنامه جامعه/ 31 فروردین 1377)

پیش از پرداختن به ادامه ی بازخوانی مواضع محمد خاتمی در دوران ریاست جمهوری اش ، شاید رجوع به یک مباحثه ی قدیمی میان دو نظریه پرداز مهم در زمینه ی فلسفه ی سیاسی خالی از لطف نباشد . 29 فروردین 1377 ، روزنامه ی جامعه ، انتشار گفتگوی حمیدرضا جلایی پور مدیرمسئول این روزنامه با حسین بشیریه ، عزت اله سحابی و عبدالکریم سروش را آغاز کرد … گفتگویی مفصل که زمینه های مختلفی را از نسبت میان دین و دموکراسی تا تحزب و حدود آزادی سیاسی در ایران ، دربرمی گرفت . با این حال آنچه امروز از لا به لای مباحث مربوط به این میزگرد سیاسی برکشیده ایم ، نمایاندن دو نظریه ی مهم درباره ی نسبت دین و دموکراسی در نمایی نزدیک است . حسین بشیریه در پاسخ به اظهارات سروش ، نه تنها امکان هرگونه تجمیع دین و دموکراسی را مردود می شمارد ، بل به متفکرانی چون او یادآور می شود که امکان عملی نظراتشان را در مباحثی برون دینی جست و جو کنند . اشاره به این گفتگو بویژه از آن جهت اهمیت می یابد که خاتمی همواره از عبارات مبهمی چون « مردمسالاری دینی » ، « دموکراسی دینی » و … در گفته ها و نوشته هایش استفاده می کرد . شاید اشاره به نقدهای دکتر بشیریه درباره ی مردود بودن امکان عملی آنچه دکتر سروش « دموکراتیک دینی » می خواند ( با وجود آنکه بعدها این مباحث به گونه ای عمیق تر نیز پی گرفته شد ) برای نمایاندن افق نظری آنچه خاتمی در همه ی دوران ریاست جمهوری اش مطرح می کرد ، راهگشا باشد . بویژه آنکه نقدهای بشیریه اندک زمانی پس از آغاز ریاست جمهوری خاتمی مطرح شده است . امیدوارم در فرصت های آتی بتوانم بخش های دیگری از این میزگرد سیاسی را با شما قسمت کنم .

——————————————————————————————————————————————

جلایی پور : آقای دکتر سروش ! با وقوع انقلاب اسلامی ، بحث حکومت دینی و انواع حکومت های دینی در ایران ، بیش از گذشته مطرح شد ، و از جمله بحث هایی که همچنان مطرح است و تا حدودی در مطالب گذشته ی خودتان نیز به آن اشاره داشتید ، نسبت حکومت دینی با دموکراسی است . شما بحثی داشتید درباره ی حکومت دموکراتیک دینی و در آنجا سعی کردید که این دو مفهوم را تا حدی به یکدیگر نزدیک کنید . در اینجا این پرسش مطرح است که آیا اساسا شما تصور می کنید در ایران نیازی به رابطه ی میان دموکراسی و دین وجود دارد ، یا اساسا این دو مقوله از هم بی نیازند ؟

عبدالکریم سروش : سخن از نیاز دین به دموکراسی یا برعکس آن نیست . سخن بر سر نجوه ی صحیح و موفق حکومت کردن است، خواه حکومت به دست دینداران باشد ، خواه غیر دینداران .
اشاره کردید به حکومت دموکراتیک دینی . من اینجا به یک نکته ی ظریف اشاره می کنم و آن اینکه هیچ جا نیاورده ام و نگفته ام « حکومت دینی دموکراتیک » بلکه همواره گفته ام « دموکراتیک دینی » ، عنایتی در این تعبیر هست . از نظر من حکومت ها به دینی و غیر دینی تقسیم نمی شوند ، بلکه حکومت ها به دموکراتیک و غیردموکراتیک تقسیم می شود .
( این تقسیم ج.هری و ذاتی است ) آنگاه حکومت های دموکراتیک می توانند دینی یا غیردینی باشند ، چنانکه حکومت های غیردموکراتیک هم می توانند دینی و غیردینی باشند ( و آن منوط به این است که در دست دینداران باشند یا نباشند ) لذا انقسام اولیه از آن دموکراتیک و غیردموکراتیک است ، برای اینکه حکومت ذاتا امری غیردینی است ، دموکراسی هم ذاتا غیردینی است ، فقط عرضا و عملا و از نظر تاریخی می تواند با دینداری همراه شود یا نشود . حکومت تعریفی دارد ، ماهیتی دارد ، مثل خانواده یا بازار یا مدرسه و بسیاری دیگر از نهادهای انسانی که این ذات و ماهیت خارج از دین تحقق می یابد و تعریف می شود آنگاه دینداران می توانند این ماهیت را به خدمت بگیرند . می توانند از این ماشین یا دستگاه استفاده کنند ، اگر کردند آن نهاد بالعرض دینی می شود و اگر نکردند ، همچنان غیردینی باقی می ماند . نهادهای اجتماعی و انسانی از این جهت فرقی با دیگر ماهیات ندارند ، یعنی هنر ماهیتا دینی نیست . علم ماهیتا دینی نیست . فلسفه ماهیتا دینی نیست . در مفهوم و در ذات اینها دینی بودن مندرج نیست . پیش از ادیان ، علم هنر فلسفه خانواده و حکومت و … وجود داشته است در جوامع غیردینی هم وجود دارد .
اما فلسفه را اگر فیلسوفان مسلمان به وجود آورند ؛ آن فلسفه ، فلسفه ی مسلمانان خواهد بود . و به این قیاس حکومت هم چنین چیزی است . بنابراین تعبیر حکومت دموکراتیک دینی تعبیر دقیقی است و واجد نکته ای مهم و راهگشاست .
اما اینکه این حکومت دموکراتیک چگونه دینی می شود ، در مقاله ای که نوشتم و توضیحاتی که بعدا دادم ، بیشتر به دنبال بیان نحوه ی تلفیق و پیوند این دو مقوله بودم و بطور خلاصه اگر دینداران با درک دینی ویژه ای ، این ماشین حکومتی دموکراتیک را به دست بگیرند و مورد استفاده قرار بدهند ، در آن صورت حکومت دموکراتیک ، دینی هم خواهد شد و اگر به دست نگیرند غیردینی است .
حکومت در درجه ی اول به نظر من خصوصا در جهان جدید ، برای برآوردن نیاز اولیه ی انسانهاست و مهمترین نقش او این است ، یعنی رها کردن آدمیان است از قید حاجات اولیه مثل غذا و مسکن ، شغل ، بهداشت و چیزهایی از این قبیل تا زمینه برای رو آوردن به تامین حاجت های ثانویه فراهم بشود . جهت های ثانویه عبارتند از حاجت آدمی به دین ، هنر ، علم ، فرهنگ و چیزهایی از این قبیل .
آدمیانی که تعلقات زمینی دارند یعنی به حاجت های اولیه همچنان پایبند هستند ، فرصت پیدا نمی کنند به فرهنگ و هنر و دین و امثال اینها برسند . حکومت برای تامین جهت های ثانویه نیست ، یعنی حکومت نه برای هنر آموختن به مردم است نه برای دین آموختن به مردم ، هیچکدام . چرا ، چون هنر دولتی یا حکومتی هنر نیست ، دین دولتی و حکومتی هم دین نیست ، و از این قرار .
لذا درک از حکومت دینی و حکومت دموکراتیک دینی این نیست که حکومتی آمده تا دین را تحمیل یا تحکیم بکند . نه ؛ حداکثر کاری که یک حکومت دموکراتیک دینی می کند این است که بندهای حاجت های اولیه را از دست و پای دینداران چنان بردارد که آنها به صرافت طبع و به میل خودجوش و از سر ایمان و آگاهی و اختیار ، به سوی یک حاجت ثانویه که دین باشد ، بشتابند و آن را برگیرند و شیوه ی پلورالیستیک محقق کنند نه به شیوه ی مونیستیک . یعنی از دین یک ایدئولوژی واحد تسخیرگر نسازند و همه را ملزم به درک واحدی از دین نکنند . همه چیز در اینجا به جامعه ی دیندار برمی گردد . حکومت جامعه را دینی نمی کند ، برعکس جامعه حکومت را دینی می کند . چون حکومت فرزندی میوه ای و محصولی و پیامدی و بازتابی از جامعه است . و جامعه اگر از سر شوق و ایمان دیندار بود ، حکومتش هم رنگ آنرا می پذیرد . لذا حکومت دینی یک « است » است ، نه یک « باید » . بمعنی اینکه جامعه نمی گوید حکومت باید دینی باشد ، بلکه می گوید حکومت فرزند من « است » و چون من دینی ام ، آن هم خواه ناخواه دینی است . و البته اگر جامعه دینی نبود ، حکومت هم دینی نخواهد شد و باید و نباید کسی در اینجا عمل نمی کند . در طرح حکومت دموکراتیک دینی ، من از دو مفهوم انسانی استفاده کردم . یکی از مفهوم تکثر و دیگر مفهوم حقوق انسان ، چون هر دموکراسی بر این دو مفهوم بنا می شود و حکومت دموکراتیک دینی هم مستثنی از این قاعده نیست .
تکثر ، یعنی کثرت فهم دینی را از طریق بحث هایی که در تئوری قبض و بسط کردم ، تامین نمودم چون یکی از مقتضیات و مدلولات اصلی آن تئوری این است که فهم دینی بالذات متکثر است و ما یک فهم دینی واحد نداریم و لذا حکومت دینی هم بهیچ وجه به این معنا نیست که یک فهم دینی واحد را بر مردم تحمیل کنند . باید به این کثرت ملتزم و پایبند باشد و آنرا محترم بشمارد و مجال پیدایش این کثرت را فراهم آورد . این عین التزان به اندیشه ی دینی و اعتقاد دینی است و این چیزی است که دموکراسی ها هم این را می طلبند و آن را اقتضا می کنند . وقتی فهم دینی واحد نبود ، مرجع رسمی فهم دینی هم بی وجه و بی معنی خواهد شد و طبقه ی رسمی مفسران دینی ، جایی در جامعه ی دموکراتیک دینی نخواهند داشت .
نکته ی دوم بحث حقوق انسان است که دموکراسی ها یا حکومت های دموکراتیک به هر حال به مقوله ی حقوق انسان پایبند هستند و اگر این رکن را از حکومتی یا جامعه ای بگیریم ، دیگر به هیچ عنوان نمی توانیم درباره ی آن ، سخن از دموکراتیک بودن بگوییم .

جلایی پور : آقای دکتر بشیریه ، با اساس بحث های دکتر سروش چقدر موافق هستید و به نظر شما دو مفهوم دموکراتیک و دینی چقدر با هم تناسب دارند ؟

حسین بشیریه : به نظر می رسد که با توجه به تعریفی که من از دین و دموکراسی در ذهن دارم ، بین این دو مفهوم نسبتی موجود نیست ، بلکه میان آن دو تعارض هست . در دموکراسی همه چیز باید قابل تغییر باشد بخصوص قانون ، که اساس زندگی فردی و اجتماعی است .
وقتی ما می توانیم بگوییم دموکراسی هست که مردم در وضع قوانین حاکم بر زندگی و سرنوشت خود به طور مستمر نقش داشته باشند . در مقابل دین حاوی قوانین کلی و تغییرناپذیر است و در نهایت حکومت خدا یا حکومت به نام خداست و نه حکومت انسان .
وقتی جامعه تغییر پیدا می کند ، علاقه و خواسته های مردم هم تغییر پیدا می کند . بنابراین دموکراسی وقتی واقعی است که هیچ تابو و مقدساتی نداشته باشد و ما بتوانیم در مورد مهمترین مسائل زندگی خود تصمیم بگیریم و قانون وضع کنیم و زندگی مان را بر اساس قانون خودمان تنظیم کنیم ، حال آن که هر دینی مبتنی بر صدور احکام کلی و تغییرناپذیر است . بنابراین دین برخی از اصول اساسی را مطرح می کند که ما فقط در درون آن می توانیم مختار باشیم ولی نمی توانیم پا را فراتر از آن بگذاریم . بنابراین دین قید و بندی بر دموکراسی است . دموکراسی اگر به دین آمیخته شود دستکم تضعیف می شود و در نزاع دین و دموکراسی سرانجام یکی پیروز خواهد شد و جمع میان آن دو ممکن نیست . یا دین پیروز می شود و دموکراسی را مثله و بی خاصیت می سازد و یا دموکراسی پیروز می شود و دین باید از صحنه ی عمومی کنار رود . به نظر من شرط امکان دموکراسی دینی این است که دلایل دخالت و حضور دین در سیاست هم دموکراتیک باشد و این ممکن نیست . دلایل دخالت دین در سیاست کلا دینی هستند نه دموکراتیک .
منظور این است که مدافعان هرگونه دخالت دین در سیاست از جمله حکومت دموکراتیک دینی ، به استدلال منطقی و عمومی دست نمی زنند ، بلکه بر ایمان خود به دین تاکید می کنند و یا استدلال می کنند که چون در گذشته دین و سیاست آمیخته بودند پس امروز نیز باید چنین باشد . و یا چون مردم یک کشور دارای دین خاصی هستند پس حکومت آن کشور هم باید بر اساس آن دین و احکام آن سازمان یابد و یا برخی دیگر استدلال می کنند اگر دین در سیاست وارد نشود ، منسوخ می گردد ، پس باید از طریق سیاسی کردن آن را حفظ کرد . همچنین برخی دیگر به نظریات درون دینی استناد می کنند و مثلا می گویند که در دین خاص ، حکومت از آن گروه خاص است . بسیاری از این دلایل ، درون دینی یعنی درون گروهی هستند و از این حیث مسائل عصر جدید هیچ یک دلیل حضور سیاسی دین به شمار نمی روند . منظور از دلایل درون دینی یا درون گروهی آن است که در مورد آنها برای گروههای بیرونی که چنان مواضعی را نپذیرند ، جایی برای ورود به بحث و استدلال باقی نمی ماند . در این گونه استدلال ها به نتایج حاصل از آمیزش دین و سیاست توجهی نمی شود . تنها وقتی تبعات این آمیزش برای صلاح و توسعه ی جامعه در نظر گرفته می شود و درباره ی آنها استدلال می شود ، انکان استدلال برون گروهی و عمومی پدید می آید ، ولی نکته ی اصلی این است که ، همین که چنین استدلالی مطرح شود ، بی درنگ از حوزه ی استدلال دین خارج شده ایم و مصلحت و سیاست اولویت یافته اند .


پاسخ‌ها

خدا پدر دكتر بشيريه را بيامرزد. اين حرف ها واضح است و هر كودكي هم اگر تعصب ديني نداشته باشد مي فهمد كه حكومت مردم بر مردم با حكومت خدا (ولي فقيه) بر مردم دو چيز متفاوت است كه جمع نمي تواند شود. بالاخره يا اين طرف حرفش را عملي مي كند يا آن طرف!
اگر در نزاع دين و مردم، دين دست بالا را داشته باشد يعني راي مردم هر وقت با دين هماهنگ بود اجرا شود كه ديگر حكومت مردم نيست. مهم مواقعي است كه دين(نظر فقهاي حاكم) و مردم با هم يكسان نيست. در اين زمان است كه مشخص مي شود حكومت دموكراسي است يا تئوكراسي

اما اينكه دكتر سروش مي گويد قرائت هاي ديني متفاوت است هم سخني فريبنده و نادرست است. اگر سروش بپذيرد كه هر شخصي مي تواند نظر ديني مختص خود داشته باشد، پس ديگر دين ملاك نيست. مردم ملاك هستند. يعني مردم حتي تكليف دين را هم روشن مي كنند. اگر نه، دين قرائت هايي دارد اما همه نمي توانند قرائت شخصي داشته باشند، پس در اينجا عده اي نخبه و فقيه داريم كه صلاحيت قرائت دين را دارند. در اينجا راي اين فقيهان ارجح بر مردم است. لذا اين فقيهان بر مردم حكومت مي كنند.
اگر مي گويند چون مردم دين دارند و دين مي خواهند پس حكومت ديني باشد، بايد گفت ملاك اگر خواست مردم است كه پس دموكراسي كفايت مي كند و هر وقت مردم خواستند ديني يا غير ديني قانون تصويب مي كنند. اما اگر راي مردم تا جايي كه قوانين ديني مي خواهند ملاك است، پس ملاك دين است نه راي مردم. لذا حكومت فقها بر مردم معنا مي يابد و سخن از دموكراسي تنها تعارف و بازي با واژگان است.
نمي دانم چرا مسئله ي به اين سادگي در ذهن فيلسوفان (روشنفكران) ديني فرو نمي رود. شايد چون فيلسوف (روشنفكر) نيستند، بلكه ديني اند. يعني در عمل دچار همان تضادي هستند كه حكومت مورد ادعايشان است.

۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

شعر طنز زیبای محمدرضا عالی پیام درباره انتخابات


من زن ایرانیم





سرزمینم،خاک افسون گر، دل خاورمیانه
نام تو، تاریخ تو ، مردان کویت جاودانه
من زن ایرانیم ، ایرانی از جنس تن تو
هم صبور و هم غیورم طفلی از آبستن تو
من زن ایرانیم، همسایه و همنسل شیرین
خواهر تهمینه و هم قصه پوران و پروین
من زن ایرانیم ، اهل تمدن ، زاده پارس
مثل دریا میخروشم ، من خلیجم تا ابد فارس
من زن ایرانیم،یک چشمه شرم ناب دا...رم
قدصدها سد«سیوند» پشت چشمم آب دارم
*گرچه خون دریا شد اینجا،سبزم اما چون دماوند
هرچه باشد نیک باید،برهمین اندیشه پابند
من زن ایرانیم می سازمت با خشت جانم
میزنم تا سقف تو صدها ستون با استخوانم
من زن ایرانیم ، ایرانی از جنس تن تو
هم صبور و هم غیورم طفلی از آبستن تو

نقش رسانه های خبری مستقل در افشای جنايات و جنايتکاران!








در باره فيلم تيراندازی سربازان آمريکايی از هليکوپتر آپاچی به غيرنظاميان عراقی در
۱۲ يولی ( ژوئيه) ٢٠٠٧

در حادثه ای خونبار در سرزمين اشغال شده عراق، سرنشينان آمريکائی هليکوپتر آپاچی بسوی عده ای غير نظامی که در يکی از خيابانها تجمع کرده بودند شليک می کنند و ١٢ تن افراد بيگناه و بی پناه را بقتل می رسانند و تعدادي، از جمله دو کودک را زخمی می نمايند. دونفر از کشته شدگان ، فيلمبردار خبرگزاری «رويترز» بودند. اين فاجعه در ۱۲ يولی ( ژوئيه) ٢٠٠٧ در دوران رياست جمهوری پرزيدنت بوش روی می دهد. خبر آن کشتار در آنزمان به يکی از خبرهای مهم جهان تبديل شد، شايد بدين خاطر که دونفر از کشته شدگان آن فاجعه، از کارمندان خبرگزاری «رويترز» بودند. اما دولت آمريکا برای بی اهميت جلوه دادن آن فاجعه، سعی نمود تا با کمک گرفتن از دستگاه های عريض و طويل تبليغاتی اش تا حدود زيادی بر چگونگی جوانب آن جنايت سرپوش بگذارد و حتی بنقل از خلبانان هليکوپتر آپاچی مدعی شود که بعضی از آن افراد مسلح بوده و باخود " آرپی چی " حمل می کرده اند و قبلا بسوی هليکوپتر آمريکائی نيزتيراندازی نموده بودند. در واقع صحنه ای از نبرد و درگيری نظاميان آمريکائی با "شورشيان" بوده است!!
بعد از آن فاجعه ، خبرگزاری رويترز درخواست پخس فيلم آن حادثه خونين را می نمايد، تا با نمايش آن فيلم افکارعمومی از چگونگی وقوع آن کشتار باخبرشود. آن تقاضا از سوی وزارت دفاع آمريکا (پنتاگون) رد می شود. اما با گذشت تقريبأ ٢ سال و ٩ ماه از آن فاجعه، وب سايت "ويکی ليکس" ـ وب سايتی که برای دستيابی به اسناد محرمانه تلاش دارد ـ ، در پنج آوريل ٢٠١٠ فيلم آن حادثه را منتشر نمود.
وب سايت " ويکی ليکس " در رابطه با چگونگی بدست آوردن آن فيلم، مدعی شد که ويديوی ٣٨ دقيقه ای حادثه خونبار ۱۲يولی ( ژوئيه) ٢٠٠٧ که کدبندی شده و محرمانه بوده است، برای رويت آن فيلم ، کد آن راشکسته است!!!
بسياری از تلويزنها و سايت های اينترنتی ... در سراسر جهان، آن فيلم را به نقل از وب سايت "ويکی ليکس" نشان دادند و بسياری از روزنامه های معتبر ازجمله "نيويورک تايمز" در آنباره مطلب نوشتند و از آن طريق گوشه ای از جنايات نظاميان آمريکائی در کشور اشغال شده عراق را برملا نمودند!
نمايش اين فيلم نقش بزرگی در افشای ماهيت سياستمداران جنگ طلب آمريکائی و سياست باصطلاح بشردوستانه آن جماعت داشت، امری که نمی تواند موجب خوشنودی و رضايت خاطرتمام مخالفين جنگ و طرفداران صلح در جهان ، ازجمله در ايالات متحده آمريکا نباشد. درعين حال ديدن آن فيلم ناراحت کننده و تأثرآور، هر ايرانی طرفدار آزادی و مخالف با استبداد و ديکتاتوری را بياد اظهارات و دغلکاريهای آن عده از امام جمعه ها و مقامات دولتی و قلم بمزدان دستگاههای تبليغاتی رژيم جمهوری اسلامی می اندازد که انعکاس تظاهرات مردم ايران عليه تقلبات انتخاباتی رياست جمهوری در سطح گيتی را بغلط و بطور مزورانه بحساب دخالت بيگانگان در امور داخلی ايران تلقی می کردند و در آن رابطه افراد مخالف با نظام استبدادی و طرفدارآزادی را وابسته به بيگانگان قلمداد می نمودند! بدون اينکه به اين اصل مهم توجه داشته باشند، که دفاع از حقوق بشر و مخالفت با نقض حقوق بشر هيچ مرزی را نمی شناسد!
در زمانيکه بسياری از فرستنده های تلويزيونی و سايت های اينترنتی در سراسر جهان، فيلم هائی از تظاهرات شکوهمند مردم ايران در اعتراض به تقلبات انتخابات رياست جمهوری و سرکوب آن تظاهرات مسالمت آميز توسط نيروهای سرکوبگر رژيم جمهوری اسلامی را نشان دادند، مقامات دولتی و مذهبی طرفدار دولت و دستگاههای تبليغاتی رژيم جمهوری اسلامی ــ رژيم جنايتکاری که بغلط و نيرنگ خود را مساوی با اسلام قلمداد می کند ــ ، کوشش نمودند تا با توسل به هزار دوزو کلک ، نمايش آن فيلم ها را ، همچنين " توطئه کفار" عليه " اسلام" قلمداد نمايند، بدون اينکه اين جمعيت رياکار، متقلب ، دروغگو و خداناشناس تماميت خواه و طماع به اين واقعيت تلخ نيزتوجه نمايد که اگر "کفار" بطور واقعی قصد توطئه عليه دين اسلام و مذهب شيعه را داشته باشند، روشن نيست که چرا و بچه دليل دولت احمدی نژاد و مقام رهبری با پايمال کردن حقوق قانونی مردم، سرکوب ،بازداشت و قتل معترضين و مخالفين و حتی تجاوز جنسی به برخی از زندانيان دربند، چنين امکاناتی را به آنها می دهند؟!!!
مگر طبق اصول قانون اساسی جمهوری اسلامي، اين حق قانونی هر شهروند ايرانی نيست، که بخاطر پايمال شدن حقوق قانونی اش دست باعتراض بزند و حقوق قانونی اش را مطالبه کند؟ آيا رژيمی که مدعی است، مشروعيت قانونی خود را از قانون اساسی جمهوری اسلامی می گيرد، طبق کدام يک از اصول همان قانون اساسی حق دارد حقوق قانونی مردم را پايمال کند و بی رحمانه و سعبانه به سرکوب و کشتار معترضين و مخالفين خود بپردازد؟!
اگرچه اصل ٨ قانون اساسی جمهوری اسلامی تاکيد دارد:
"در جمهوری اسلامی ايران دعوت به خير، امر به معروف و نهی از منکر وظيفه‏ای است همگانی و متقابل بر عهده مردم نسبت به يکديگر، دولت نسبت به مردم و مردم نسبت به دولت. شرايط و حدود و کيفيت آن را قانون معين مي‌کند.
«و الموُمنون و الموُمنات بعضهم اولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنکر»." ،
و در اصل ٢٧ قانون اساسی جمهوری اسلامی ذکرشده است که:
"تشکيل اجتماعات و راه‏پيمايي‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است. " ،
روشن نيست که چرا و بچه دليل انتقاد و اعتراض به تقلبات انتخاباتی دولت احمدی نژاد و شورای نگهبان بايد جرم شناخته شود؟ اصولا قابل فهم نيست که برپايه کدام روابط و ضوابط قانونی و حتی دينی و مذهبي، افشای سياست و عملکرد رهبران و حاکمين متقلب، دروغگو، چپاولگر را بايد بحساب مبارزه با "دين اسلام و مذهب شيعه " گذاشت؟! مگر "دين اسلام و يا مذهب شيعه" طرفدار تقلب، دروغ و چپاول است؟!!!
با توجه به توضيحی که رفت، برای درک بهتر جوانب تبليغات بی پايه و غير اصولی سردمداران رژيم جمهوری اسلامي، بد نيست برای دقايقی حاضر شويم دفاع از خواست آزادی بيان وقلم، انديشه، برقراری حاکميت قانون، انتخابات آزاد ... و مبارزه با بی عدالتی و قانون شکنی را بفراموشی بسپاريم و همچون نيروهای طرفدار مقام رهبری و دولت احمدی نژاد، استدلال و منطق امام جمعه ها و دستگاههای تبليغاتی دولت در رابطه با انتشار فيلم های تظاهرات اعتراضی مردم ايران عليه تقلبات انتخابات رياست جمهوری در سراسر جهان را بپذيريم ، در چنين حالتي، حتمأ بايد قبول کنيم که نشان دادن فيلم تيراندازی سربازان آمريکائی به مردم بی پناه عراق از سوی وب سايت "ويکی ليکس" ، و ديگر رسانه های خبری در سراسر جهان ، "توطئه" ای عليه نظام حاکم بر کشور ايالات متحده آمريکا بوده است و نه افشای سياست جنگ طلبانه پرزيدنت بوش و عملکرد وزارت دفاع آمريکا(پنتاگون) و اعتراض به حقوق پايمال شده مردم عراق و همبستگی با مردم آن ديار!!
اما، آنانکه ذره ای از وجدان و شرافت انسانی برخوردار هستند، بهيچوجه لاطائلات مقامات دولتی و مقامات مذهبی طرفدار دولت احمدی نژاد را نخواهند پذيرفت و با دستگاه های تبليغاتی دغلکاران دين فروش و خداناشناس حاکم بر ميهنمان ايران ، همصدا نخواهند شد. بلکه با صدای بلند از خواست آزادی عمل رسانه های جمعی در پخش اخبار رويدادها ، عملکرد و سياست دولت و تمام نيروهای سياسی و فعل و انفعالات اجتماعي، دفاع خواهند نمود، و با هر نوع سانسور و قيد و بند و محدوديت مخالفت خواهند کرد!
هيئت تحريريه نشريه انترنتی جنبش سوسياليستي، نشريه سازمان سوسياليست های ايران ـ سوسياليست های طرفدار راه مصدق
شنبه ٢١ فروردين ۱٣٨۹ - ١٠ آوريل ۲۰۱۰
socialistha@ois-iran.com
www.ois-iran.com

*****
[وب سايت ويکی ليکس پنج آوريل ۲۰۱۰ اين فيلم را منتشر کرد]
http://wikileaks.org/

*****
[خبر نيويورک تايمز در مورد آن فيلم را اينجا بخوانيد]
http://www.nytimes.com/2010/04/07/world/middleeast/07baghdad.html
*****
بی بی سی در آنباره می نويسد:
*****
Aktuelle Videos US-Soldaten
auf Wikileaks Blutbad iM Irak schokiert die Welt
Alles Schall und Rauch: Wikileaks zeigt Ermordung von Reuters ...

*****
Wikileaks steht unter Druck - und in der Kritik
Die Unzensierbaren
Wikileaks hat mit der Ver�ffentlichung eines Videos, in dem US-Soldaten im Irak ein Massaker an Zivilisten anrichten, weltweit f�r Aufsehen gesorgt. Die Internetplattform ver�ffentlicht seit 2006 brisantes Insider-Material aus Unternehmen, Politik und Milit�r. Doch nun wird Kritik laut.
http://www.wdr.de/themen/computer/2/wikileak/index.jhtml

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

نوحه خوانی عاشورا به زبان انگلیسی


همه اعضای يک خانواده



مطهره بهرامی، يکی از بازداشت شدگان روز عاشورا است که پيش از اين سايت "زندانيان سبز" از صدور حکم اعدام برای او خبر داده بود. او به اتفاق همسر، پسر، يکی از اقوام و يکی از دوستان همسرش در روزعاشورا بازداشت شد و اينک اخبار حاکی از صدور حکم اعدام برای اين ۵ بازداشتی روز عاشوراست.

مطهره (سيمين) بهرامی حقيقی به اتفاق همسرش، محسن دانش پور مقدم، پسرش، احمد دانش پور مقدم روز عاشورا به همراه يکی از اقوام خود به نام ريحانه حاج ابراهيم بازداشت شدند. هادی قائمی يکی از دوستان نزديک محسن دانش پور نيز روز عاشورا بازداشت و او نيز به اتهام محاربه، به اعدام محکوم شده است.

يک پسر اين خانواده که از سالها پيش به عضويت سازمان مجاهدين خلق درآمده، در پايگاه اشرف در عراق به سر می برد و همين نسبت فاميلی مبنای انتساب اتهام محاربه و صدور حکم اعدام برای ديگر اعضای اين خانواده شده است.

ميثم دانش پور، فرزند مطهره بهرامی و محسن دانش پور، روز گذشته در گفتگو با "روز" با تاييد صدور حکم اعدام اعضای خانواده اش گفت: "پرونده فعلا در مرحله تجديد نظر است و هنوز حکم نهايی به ما ابلاغ نشده است."

او که به شدت از بازداشت خانواده و اتهام و صدور حکم اعدام برای آنها شوکه بود به "روز" گفت: "متاسفانه يکی از برادران من در عراق به سر می برد اما ما هيچ ارتباطی با او نداريم و نه تنها علاقه ای به سازمان مجاهدين نداريم بلکه اين سازمان را گروهی تروريستی ميدانيم."

ميثم دانش پور افزود: "در تمام اين سالها تنها ارتباط ما با برادرم سفر مادرم به عراق بود. او به هر حال يک مادر است و برادرم عضو هر گروهی باشد بچه اوست. مادرم در سفری به عراق با برادرم ديدار کرد و بعد به ايران بازگشت. نه موقع بازگشت و نه تا ماهها بعد از آن هم هيچ مشکلی برای مادرم پيش نيامد و حتی سئوالی نيز از او نکردند اما يکباره در روز عاشورا مادر، پدر، برادر، دوست نزديک پدر و يکی از اقواممان را بازداشت کردند و وقتی من به منزل آمدم تنها با يادداشتی مواجه شدم که روی آن نوشته شده بود از سوی وزارت اطلاعات بازداشت شده اند."

به گفته ميثم دانش پور، اعضای خانواده او که در بازداشت به سر می برند هيچ گونه فعاليت سياسی ندارند.

او با ابراز نگرانی شديد از وضعيت خانواده اش، خواستار آزادی آنها شد و گفت: "پدر من ۶۷ سال سن دارد و موقعی که بازداشت شدند وضعيت روحی و جسمی خوبی نداشتند و ما به شدت نگران هستيم. ضمن اينکه هنوز در شوک هستيم که چرا آنها را بازداشت کرده اند و چرا به اينجا کشيده است."

همزمان يکی زندانيانی که در زندان اوين، مطهره بهرامی را از نزديک ديده است به "روز" گفت: "مطهره بهرامی، يک زن عامی و کم سواد است که از مسائل سياسی نيز چيزی نميداند و مبنای اتهامات و حکم صادره، واقعا سئوال برانگيز است."

سناريوی وزارت اطلاعات

همزمان عبدالرضا قنبری، معلم ۴۷ ساله يکی از مدارس پاکدشت هم با اتهام محاربه به اعدام محکوم شده است. استناد قاضی صلواتی در صدور حکم اعدام اين معلم که ۲۴ دی ماه بازداشت شده "محاربه از طريق ارتباط با گروه‌های معاند که از مصاديق اين موضوع داشتن ايميل‌های مشکوک و ارتباط با يکی از رسانه‌های تلويزيونی خارج از کشور" بوده است.

اما منظور از اين "ايميل های مشکوک و ارتباط با يکی از رسانه های تلويزيونی خارج از کشور" چيست؟ بررسی های روز نشان می دهد که عبدالرضا قنبری در آذر ۸۸ ايميلی دريافت ميکند که به ظاهر از سوی سازمان مجاهدين خلق بوده است. او به اين ايميل پاسخ نمی دهد اما پس از مدتی تلفنی با او تماس گرفته می‌شود و فردی که خود را نماينده سازمان مجاهدين خلق معرفی ميکرده، از وی می‌خواهد در تجمعات خيابانی حضور يابد و گزارش ارسال کند.

براساس اطلاعاتی که نزديکان آقای قنبری در اختيار "روز" قرار داده اند، اين فرد بار ديگر در روزعاشورا با آقای قنبری تماس می گيرد و اين معلم دبيرستانی، گزارشی يک دقيقه ای پای تلفن به او می دهد و فيلمی در حدود نيم دقيقه نيز به آدرس ايميل وی ارسال می‌کند.

يک هفته بعد در روز ۱۴ دی ۱۳۸۸ او را در محل کارش که دبيرستانی در پاکدشت بوده دستگير می‌کنند و بنابراين درخواست آنان را مبنی بر همکاری، حضور در دادگاه علنی و بيان اظهارات خلاف واقع و اغراق‌آميز عليه خود می‌پذيرد. در روز ۹ بهمن او را به اتفاق جمعی همچون مرتضی سيمياری و پيام فناييان به محل دادگاه می برند، سئوالاتی را که قرار بوده قاضی روز بعد از ايشان بپرسد به آنان می دهند و به آنان گفته می‌شود اگر اين پاسخ‌ها را بدهيد در مجازات شما تخفيف داده می شود. همچنين به او و سايرين گفته می‌شود که از درخواست وکيل تعيينی صرف‌نظر کنند تا به آن‌ها بيشتر ارفاق شود و سپس مانند سکانس‌های آزمايشی از ايشان فيلم‌برداری می‌شود. روز بعد يعنی دهم بهمن، دادگاه با رياست قاضی صلواتی تشکيل می شود و آن‌ها هم طبق موافقت قبلی موارد را اعلام می‌کنند.

اما پی گيريهای خبرنگار "روز" نشان می دهد ايميلی که به ظاهر از سوی سازمان مجاهدين و تلويزيون آنها برای عبدالرضا قنبری فرستاده شده متعلق به اين سازمان نيست و به نظر می رسد سناريويی از سوی وزارت اطلاعات برای به دام انداختن عبدالرضا قنبری و موارد مشابه ديگر بوده است.

در همين زمينه می توان به هادی عابد خدا اشاره کرد که که ۱۷ دی ماه از سوی وزارت اطلاعات بازداشت شد. او از زندانيان دهه شصت بوده که هنگام بازداشت در دهه شصت بر اثر اصابت گلوله، فلج شده بود.

اين فعال سياسی سابق که به اتهام شرکت در تجمعات اعتراضی بعد از انتخابات بازداشت شده، متهم به همکاری با سازمان مجاهدين خلق است و با همين اتهام به دو سال حبس تعزيری محکوم شده است. اين در حاليست که او سالهاست هيچ گونه فعاليت سياسی ندارد.