۱۳۸۷ تیر ۲۲, شنبه

بماندیم و بدیدیم مینا اسدی


نوشتن این سطور برایم آسان نبود... دستم به قلم نمی‏رفت که به نقد کسی بنشینم که مثل دخترم دوستش می‏داشتم و به آینده‏اش چشم امید دوخته بودم. آسان نبود چرا که من با مادرت... خودت و فامیلت از دیرباز دوستی و انس و الفت دارم. اما نمی‏توانستم ساکت بمانم... مثل استخوان شکسته‏ای بود که در گلویم گیر کرده بود و راه نفسم را می‏بست.آنروزها از دیدن آن همه شور و هیجان و سرزندگی‏ات به وجد می‏آمدم، از اینکه زن جوانی پای در این راه نهاده و بی‏اعتنا به راه پرمخاطره‏ای که پیش پای اوست می‏تازد و خطر می‏کند، لذت می‏بردم. پس از سالها، بصیر را در خانه‏ی تو دیدم. اگر درست به خاطر داشته باشم برای شرکت در شب‏شعری که در فرانکفورت داشتم به آنجا آمده بود. دو شب پیش تو ماندیم و تا صبح به بحث و گفتگو نشستیم... وسط حرف هم پریدیم... جدل کردیم... صداهایمان بلند شد... داد کشیدیم... اما می‏دانستیم که هر سه راهی یک راه هستیم و آرزوی ما سرنگونی بی‏قید و شرط جانیانی بود که بر مردم میهنمان حکومت می‏کنند.وقتی به سوئد بازگشتم توان تازه‏ای یافتم. تو نمونه‏ای از بی‏شمار جوانانی بودی که پای در راه و استوار ایستاده بودند و خطر می‏کردند تا انقلابی را که ناتمام مانده بود به پایان رسانند، تا ریشه‏ی جنایتکارانی را که مردمشان و میهنشان را به گروگان گرفته‏اند، از بیخ و بن برکنند. تو هنرمند جوانی بودی که درد مردم را می‏نوشتی و به صحنه می‏بردی. هنر تو تاثیر حضور ترا در عرصه‏ی مبارزه دوچندان می‏کرد. برای همین بود که تا به من نوشتی که می‏خواهی "سه نظر درباره یک مرگ"، مجموعه‏ی داستانهای کوتاه مرا به صحنه ببری بی چون و چرا پذیرفتم و اجرای زیبایت را هم در فستیوال "هنر در تبعید" در پاریس دیدم.سالها بعد وقتی مقاله‏ای در ستایش داریوش همایون وزیر رژیم پیشین نوشتی سرم سوت کشید... همه را نخواندم... باور نکردم... قدم به قدم نرفتی... مقدمه‏ای نبود که این کار تو را برایم قابل‏هضم کند. دیدم ناگهان از این قطار پیاده شده‏ای و می‏خواهی سوار قطار دیگری بشوی که در جهت مخالف ما حرکت می‏کند و این تصوری نبود که من از آینده‏ی تو داشتم. سکوت کردم، چیزی ننوشتم، چیزی نگفتم، حتا به خودت. اما نپذیرفتم و دیگر با تو رابطه‏ای نداشتم. سکوت کردم و رنج بردم.این آغاز راه بود... و تو می‏رفتی... در سرازیری... به هر درت که می‏خواندند می‏رفتی و با هوش و درایتی که در تو سراغ داشتم می‏دانستم که بی‏خبر نمی‏روی. چرا می‏رفتی و به دنبال چه چیز می‏رفتی نمی‏دانم. همه چیز داشتی و نیازی به این آدمها... این بلندگوها و این هیاهوها نداشتی. آن آقایان بریده از این حزب و آن سازمان چه شایستگی و ارج و قربی داشتند که تو، که یک سر و گردن از آنها بلندتر بودی، سخنگویشان باشی؟ رنج می‏بردم و سکوت می‏کردم. اما پذیرفته بودم که دیگر ترا از دست داده‏ام.پس از آن به هر کشوری که سفر می‏کردم آشنایی پیدا می‏شد که به طعنه از من بپرسد... هنوز هم ایشان دختر شماست؟ چرا درباره‏ی همه می‏نویسید و در این باره سکوت می‏کنید؟ چیزی نداشتم که بگویم. آنها در اشتباه بودند. من هر چه می‏نوشتم درباره‏ی دشمن اصلی بود و اعوان و انصارش، درباره‏ی کسانی بود که شمشیر از رو بسته بودند و قصد جان همه‏ی مخالفان را، با هر نظر و عقیده‏ای داشتند. برشمردن خطا و اشتباه این و آن کار من نبود. همه اشتباه کرده‏ایم و باز هم اشتباه می‏کنیم و آن کس که اشتباه نکرده است هنوز به دنیا نیامده است.در این مدت هر چه کردی و هر چه گفتی و هر چه نوشتی، اگر چه تاسفم را سبب شد اما با خود گفتم نظرش این است... اینگونه فکر می‏کند... طاقت دشنامها... سانسورها... سختی‏ها و سالنهای کم‏جمعیت را ندارد... می‏خواهد تعداد بیشتری کارهایش را ببینند و هنرش را ارج نهند... می‏خواهد آنگونه که دوست دارد زندگی کند... اصلا می‏خواهد روی گذشته‏ی خود خط بطلان بکشد و حتا می‏خواهد به کسانش پشت کند و آنها را نبیند و نشنود. این اوست که تصمیم می‏گیرد که چه کند و چه نکند. و این طرف ما هستیم که می‏دانیم چرا ایستاده‏ایم و چه می‏گوئیم و چه می‏خواهیم. مگر او اولین نفر است و یا این اولین بار است که کسی راهش را عوض می‏کند؟ گفتم... در به روی این اندیشه بستم و تمام...اما تا اینجایش را نخوانده بودم و در باورم نمی‏گنجید، اگر چه با مقدماتی که از سالها پیش فراهم آمده بود جاده را لغزنده و پرخطر می‏دیدم. می‏دیدم که پیش پایت دره‏ای عمیق دهان باز کرده است و تو در یک سرازیری افتاده‏ای و با شتاب به سمت آن دره می‏رانی... افتادن... بی‏هوشی و فراموشی. نشانه‏هایش را می‏دیدم... پذیرفتنش آسان نبود.نامه‏ات به بصیر مرا تکان داد. دیدم که در توجیه حضورت در این جشنواره تا آنجا پیش رفته‏ای که چشمت را به روی حقایق بسته‏ای و زبان به تحقیر دوستی گشوده‏ای که صادقانه ترا دوست داشت و حاضر نبود حرفی ناخوشایند درباره‏ی تو بگوید یا بشنود. و من این را برنتافتم."یکی بود، یکی نبود" اولین و آخرین کار رژیم نیست. پیش از آن نیز طراحان فرهنگی حکومت اسلامی تمام هنرمندان مرده را از گورهای چندصدساله بیرون کشیدند و به یاری کارگزارانشان در اروپا و آمریکا، انجمنهای عریض و طویل "مولانا" و "حافظ" بر پا کردند. پولهای کلان خرج این روزها و شبها شد. حالا سرگرمی مردم شده بود "شب مولانا"، "روز حافظ"، "عصر رودکی"، "نیمه‏شب عراقی" و "دم صبح فردوسی"... اهل هنر به اندازه‏ای دلبسته‏ی این برنامه‏ها شده بودند که کسی نمی‏توانست بگوید بالای چشم این شبها و روزها و نیمه‏شبها و دم‏صبح‏ها ابروست و چون پای بزرگان هنر در میان بود حرف زدن در این‏مورد دل و جرات می‏خواست. دهان که باز می‏کردی، عده‏ای با کفش و کلاه و عصا وسط حرفت می‏پریدند که: "یعنی شب مولانا هم توطئه رژیم است؟" و پوزخند می‏زدند و می‏رفتند و حتما توی دلشان هم می‏گفتند: "بیچاره‏ها دیوانه‏اند!" و اما زمانی که در مراسم بزرگداشت مولانا در پاریس محمدمهدی زاهدی، وزیر علوم، تحقیقات و فناوری جمهوری اسلامی پیام رئیس جمهور را خواند تازه عاشقان هنر بفمهی نفهمی از خواب غفلت بیدار شدند!و اما این "یکی بود، یکی نبود" مهمترین کار رژیم است از آن جهت که با حضور زندگان انجام می‏شود... با حضور هنرمندانی که صحیح و سالم نفس می‏کشند و از سلامت روح و روان برخوردارند، حق انتخاب دارند و می‏توانند در یک کلمه بگویند "نه". وقتی می‏گویم حق انتخاب یعنی که خودشان تصمیم می‏گیرند که با خودشان و هنرشان چه کنند و در کدام سمت و سو بایستند و وقتی می‏گویند "آری" یعنی که می‏خواهند در استقرار این رژیم سهمی داشته باشند و میان منافع مردم و خودشان، منافع خودشان را انتخاب کنند... خودشان را ترجیح می‏دهند. می‏خواهند باشند، اسمشان باشد، رسمشان باشد، چشم‏ها هنرشان را ببیند و دستها برایشان ابراز احساسات کند... گو که عالم نباشد... ده کنفرانس... نه جشنواره... هشت برنامه... به قیمت صد دستگیری... نود و نه سنگسار و نود و هشت اعدام و ماندن این حکومت به بهای لبخندی که ما در برابر دوربین‏ها می‏زنیم و سری که در مقابل تماشاگران به احترام خم می‏کنیم و کرنشی ناخواسته به برگزارکنندگان برنامه که خود در حال محکم کردن رشته‏های مودت با عوامل فرهنگی رژیم هستند. گفتم این انتخاب راه است. راهی که هر کس حق دارد خودش... با صلاحدید و مشورت با خودش برگزیند. هر کاری که ما می‏کنیم – به درستی و نادرستی آن کاری ندارم – می‏تواند کسانی را به اعتراض وادارد و تو انتخابت را - چه درست و چه نادرست - بدون درنظرگرفتن نظر دیگران کرده‏ای، پس به دیگران هم اجازه بده که به برگزاری این فستیوال که بی‏شک ترتیب‏دهندگانش کارگزاران فرهنگی رژیم هستند اعتراض کنند. چرا ناگهان چنان به خشم آمدی و برآشفتی که سخنگوی تمامی شرکت‏کنندگان در این برنامه شدی و چنان به ما نگاه کردی که انگار هیچکدام از ما هر را از بر تشخیص نمی‏دهیم و در هیات یک استاد کم‏حوصله و از بالا هر چه خواستی نوشتی. چه توقعی از بصیر یا از ما داشتی؟ انتظار داشتی که چون ما ترا مثل یک دختر، دوست و رفیق راه گذشته‏مان دوست داریم و هنوز به خاطراتمان با تو فکر می‏کنیم و حسرت می‏بریم، به دلیل شرکت تو در این برنامه ماخوذ به حیا شویم و خفقان بگیریم؟گیرم که معنی تبعید همان باشد که تو می‏گوئی و تو بیشتر از دیگران تبعیدی هستی... گیرم که ما تبعیدی‏ که نه، حتا مهاجر هم نیستیم. خوش‏نشینانی هستیم که برای بهره‏گیری از مواهب کشوری دیگر به آنجا کوچ کرده‏ایم... گیرم که ما هنرمند و خالق هم نیستیم، آدم که هستیم... چشم که داریم و حلقه‏های طناب دار را که جوانانمان... فرزندانمان... رفقا و برادران و خواهرانمان بر آن رقص مرگ می‏کنند می‏بینیم... گوش که داریم و فریاد گرسنگان... تیره‏بختان و بخت‏برگشتگان را می‏شنویم و از اینهمه بیداد و ستم زخم می‏خوریم و روزی صد بار می‏میریم و زنده می‏شویم. دیدن رنج و شکنجه‏ی دانشجویان... وحشت زنان از حضور در خیابان... بیکاری و گرسنگی کارگران... اندوه و سوگ مادران... و تحقیر و سرکوب هر روزه‏ی مردمان در روز روشن، که دیگر سواد و زبان و تبعیدی و مهاجر و خوش‏نشین نمی‏خواهد.دیدم که به فرعیات چسبیده‏ای؛ به اینکه فلانی، در گوشی تلفن فریاد می‏زند یا در مکالمات به طرف مقابل اجازه حرف زدن نمی‏دهد... یا گوش نمی‏کند... و از اینها به این نتیجه رسیدی که دوستی که تا دیروز همه‏ی خوبیها را داشت، امروز علاوه به آنکه بلند حرف می‏زند، "ولی فقیه" است، "نهی از منکر و امر به معروف" می‏کند، "سیاه و سفید" می‏بیند و لابد نمی‏گذارد آب خوش از گلوی این هنرمندان والاگهر پایین رود. اینها چه ربطی به اعتراض او، به برنامه‏های ترتیب داده شده از طرف رژیم دارد؟صورت مسئله به روشنی در برابر ماست. یک طرف ما هستیم که از بس در میانمان موش دوانده‏اند و از ما شکار کرده‏اند، بیگانه و تنها، در میان دوست و آشنا، در گوشه‏ی دیوار ایستاده‏ایم و از میان تاریکی‏ها با همین توان اندک جنایات این آدمکشان را به تصویر می‏کشیم و جلوی چشم جهانیان می‏گذاریم. در طرف دیگر آنها هستند، قدرتمندان، گروگان‏گیران و جانیان... نفت دارند... معدن دارند... حسابهای سپرده بانکی دارند... سپاه دارند، بسیج دارند و با جیبهای پر از دلار در میان ما راه می‏روند. روزنامه‏ها را می‏خرند... تلویزیونها را می‏خرند... رادیوها را می‏خرند... هنرمندان را می‏خرند... برنامه‏های مستقیم و غیرمستقیم ترتیب می‏دهند و آنگاه که کسی – کسانی – فروشی نباشد با برنامه‏هایی مثل "هویت" به قول خودشان رسوایش می‏کنند و اگر طرف باز هم ایستاد، حذف می‏شود... گم می‏شود... ناپدید می‏شود. آب از آب تکان نمی‏خورد. حالا چند نفر – اندک – هنرمند یا بی‏هنر... تبعیدی یا مهاجر... می‏خواهند بگویند "آهای مردم دنیا". این نقشهای دروغین بر دیوار است... این خانه نیست... ویرانه هم نیست... بیابانی برهوت است... کویر است. چند نفر می‏خواهند تا دمی که زنده‏اند و نفس می‏کشند همه‏ی سختی‏ها را به جان بخرند و راه مردم را انتخاب کنند. بنویسند... بسرایند... بسازند... بخوانند... برقصند... ترسیم کنند... تصویر کنند و تو جور دیگری می‏اندیشی. خلق می‏کنی و دوست داری که تماشاگران و شنوندگان زیادی داشته باشی... زحمت می‏کشی و به قول خودت شهر به شهر و کشور به کشور سفر می‏کنی، با رنجی طاقت‏فرسا، تا هنرت را به مردم نشان دهی، تا دوستداران هنر نتیجه زحمات شبانه‏روزی ترا ببینند و دست بزنند و هورا بکشند و خستگی از جان و تنت بیرون کنند... می‏خواهی از احساسات آنها نیرو بگیری و به خلق اثر دیگری بنشینی. این خواسته‏ی هر هنرمندی است. همه‏ی کسانی که اثری خلق می‏کنند می‏خواهند که دیده شوند... شنیده شوند و تماشاگرانی داشته باشند. اما به چه بهایی؟ در تاریخ جهان کدام هنرمند تبعیدی و مبارز را می‏شناسی که در زمان حکومت دیکتاتورها قدر دیده و بر صدر نشسته باشد؟ساده‏دلی نیست که بگویی مسئولان جشنواره‏ی "یکی بود، یکی نبود" نه تو را سانسور کرده‏اند و نه از تو خواسته‏اند که به انکار هویت‏ات برخیزی؟ وقتی شما دعوت آنان را برای شرکت در میان هنرمندان آبروباخته می‏پذیری و با حضور صدایی ضعیف، حتا اگر به نمایندگی از تبعیدیان باشد، در میان آنهمه هیاهو و تبلیغات؛ به حرکت آنان رسمیت می‏دهی و فستیوال به نام هنرمندان داخل و خارج هویت می‏گیرد، چرا هویت تو را انکار کنند و اصولا چه چیز را سانسور کنند؟ چیزی در مخالفت رای و نظر آنان وجود ندارد که انکار شده یا سانسور شود. اگر صدها مقاله درباره‏ی تبعید نوشته باشی و در این‏باره هزار اثر هم خلق کرده باشی و حتا اگر برگزارکنندگان این فستیوال رضایت بدهند که با نئون واژه تبعید را بر سر در سالن نصب کنند، شرکت هنرمند تبعیدی در این برنامه جز سرافکندگی ثمری نخواهد داشت. بی‏وقفه حرف زدن این، یا در سکوت نشستن و حرف نزدن آن، گیج بودن، زبان ندانستن... هیچکدام از این برنامه‏ها و دستاویزها، جنایات آن رژیم و تحرکات فرهنگیش را در خارج از مرزهای ایران قابل توجیه و پذیرش نمی‏کند. وظیفه‏ی هنرمند تبعیدی تقسیم آوارگان دور از وطن به خوش‏اخلاق و بداخلاق... پرحرف و کم‏حرف... دانشمند و بی‏سواد و اصولا تحقیر دیگران برای به کرسی نشاندن حرکات و اعمالش نیست. بل که وظیفه‏اش نوشتن و گفتن و فریاد زدن رو در رو و بدون رودربایستی‏ست، همانگونه که "بصیر" می‏نویسد و طعن و لعن و نفرین جماعت بیزار از سیاست را به جان می‏خرد. هزار تئوریسین، مقاله‏نویس، روزنامه‏نگار، کارگردان، شاعر، هنرپیشه و منتقد هم در پی ماستمالی و ماله‏کشی برآیند نمی‏توانند این واقعیت روشن و ساده و ابتدایی را که در روز روشن اتفاق می‏افتد، "تئوری توطئه" بنامند. توطئه‏ای که هدفش زیر ضرب بردن این هنرمندان والاگهر باشد. این کار اول و دوم رژیم نیست که حالا دستی از غیب بیرون آمده باشد و پرده‏دری کرده باشد. اینها می‏آیند که همین اندک حرکات مخالقان را بنیان‏کن کنند و ببرند. بدبختی نیست که پس از سی سال که نظاره‏گر نسل‏کشی و جوان‏کشی و زن‏کشی و فرهنگ‏کشی هستیم در برابر یکدیگر بایستیم و واژه‏ی تبعید را برای هم معنی کنیم؟می‏گویی: "بصیر باید بداند که ما شخصیتهای مستقل هنری هستیم و این بدان معناست که دنباله‏رو هیچ ولی فقیه‏ای نخواهیم بود، نه مجیزگوی تمامیت‏گرای اسلامی و نه دنباله‏رو کسانی که به نام تبعید بخواهند برایمان حکم صادر کنند". من و تو برای آنکه شخصیتهای مستقل هنری شویم از شانه‏های همین دربدران تبعیدی بالا رفته‏ایم. آنها ما را دور جهان گردانده‏اند و حلوا حلوا کرده‏اند. شخصیت مستقل هنری به خودی خود معنایی ندارد. یک ترکیب خنثا و بی رنگ و بوست. ما چون اعتراض کردیم، چونکه به دهان یاوه‏گویان حکومتی مشت کوبیدیم، چونکه "نه" گفتیم و در کنار مبارزات مردم ایستادیم، شخصیت تبعیدی شدیم وگرنه آنقدر هنرمندان گردن‏کلفت‏تر از ما هستند که چون کارشان مجیزگویی، ریزه‏خواری و سرنهادن بر بارگاه سفلگان است کسی پهن هم بارشان نمی‏کند و در بهترین وضعیت، شاعران و هنرمندان رسمی دولت‏اند...یکی از گردانندگان جشنواره "یکی بود، یکی نبود" می‏گوید: "برگزارکنندگان این برنامه عموما همه در یک رشته مهندسی تحصیل کرده‏اند و به اصطلاح "علوم دقیقه" خوانده‏اند و عشق به ایران، هنر غنی ایران همه آنها را به یک سمت، به سوی فعالیت به سوی فرهنگ ایران و معرفی ایران کشانده است." و همه این جوانان تحصیلکرده و دانش‏آموخته در مصاحبه‏هایشان ضمن ابراز شادمانی و احساس افتخار و مباهات از برگزاری این جلسات، از آبروی رفته‏ای حرف می‏زنند که قرار است توسط این فستیوال سه روزه و با شرکت این هنرمندان به ملت ایران بازگردانده شود. یعنی این دانش‏پژوهان و علم‏آموختگان که تو از آنها به عنوان نسل دوم و سوم ایرانی نام می‏بری نمی‏دانند که احساس شرم و ننگ ما از مردم به گروگان گرفته‏ای نیست که در چنگ این درندگان اسیرند و روزشمار مرگ دارند، بلکه از حکومتی است که تکه‏تکه می‏کند، مثل آب خوردن سر جوانان را از تن جدا می‏کند و هم‏نسلان همین در ساحل عافیت نشستگان را به بهانه‏ی دگراندیشی به راهروهای مرگ می‏فرستد.برگزارکننده دیگر می‏گوید: "شک نیست که برگزاری چنین جشنواره‏ای در دنیا بی‏سابقه است و در ایرانیان حس اعتماد به نفس و اطمینان به خود را تقویت می‏کند، چیزی که ما در این دوره بسیار به آن نیاز داریم. شکی نیست که ایجاد شبکه‏ای از هنرمندان و ادیبان طراز اول ایران برای ما امکان برقراری ارتباطی زیبا و عمیق با جامعه میزبان و جامعه خودمان برقرار می‏کند. در هر گوشه‏ای از مرکز عظیم هاربرفرانت، هنرمندی، نقاشی یا ادیبی بخشی از داستان ما را به زبان می‏آورد." و البته چند عکس اشتهاآور هم در بروشور فستیوال وجود دارد که نشان می‏دهد جابه‏جا از تماشاگران با چلوکباب... باقلوا... زولبیا بامیه و انواع و اقسام غذاهای اشتهاآور ایرانی پذیرائی می‏شود. و با چیدن این سفره‏های رنگارنگ بر حکایت غمبار مردم گرسنه میهنشان سرپوش می‏گذارند.این جوانان برومند و بالابلند وطن‏دوست که با بودجه مراکزی در کشورهای متبوع خود، جشنواره‏های این‏چنینی برگزار می‏کنند و چهره‏ای دروغین از ایران به جهانیان نشان می‏دهند آیا یک لحظه به مردم گرسنه، تشنه، بی‏خانمان، دربدر و اسیر ایران می‏اندیشند؟ آیا اینان از قتل زیبا کاظمی (شهروند کانادایی-ایرانی) به دست حاکمان جمهوری اسلامی بی‏خبرند؟ آیا استفان کاظمی، پسر زیبا کاظمی، جوان هم‏سن و سالشان را که در همان کانادا زندگی می‏کند می‏شناسند؟ اگر آری، چرا در حمایت از اوآستینها را بالا نمی‏زنند؟ چگونه است که در آستانه‏‏ی بیستمین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ و در گیرودار سالگرد سرکوب جوانان دانشجو در ۱۸ تیر و در اوج دستگیری‏ها، جوان‏کشی‏ها و به بند کشیدن‏ها، یکباره این جوانان عالم و دانشمند جشن‏ها و فستیوال‏هایشان را همزمان با این قتل‏عام‏ها برگزار می‏کنند و درست در همین لحظه‏ی تاریخی می‏خواهند اهمیت زبان و فرهنگ ما را زیر ذره‏بین بگذارند و به رخ جهانیان بکشند؟ من نمی‏دانم چرا این جوانان "علوم دقیقه" خوانده اینگونه با سهل‏انگاری و سهو، دقیقه‏ها را باطل می‏کنند و فرصتها را می‏سوزانند.حضور جهانی تارزنی که یخ "خانقاه"اش در آمریکا نگرفت و با لباده‏ای سفید و تسبیحی در دست، علی‏گویان‏راهی میهن اسلامی شد تا ثناخوان و دعاگوی آل عبا باشد چه سودی به حال مردم ما دارد؟شاعرانی که پس از اینهمه سال هنوز قربانیان قتلهای زنجیره‏ای را کشته‏شدگان نمی‏نامند و از ترس عواقب بردن نامشان، آنها را "دوست مرده‏ی من" خطاب می‏کنند چه قدمی برای مردمشان برداشته‏اند؟منتقدانی که تا دیروز در دفاع از فرهنگ و هنر پادشاهی گردنشان را سیخ می‏کردند و از عظمت فرهنگ و هنرایران باستان داد سخن می‏دادند و امروز سرسختانه می‏کوشند که ثابت کنند که اگر اسلام سایه‏اش را بر سر کشور ما نمی‏گسترد ما از همه افتخارات اصیل هنری و فرهنگی محروم می‏ماندیم و لابد امروز در ته دره‏‏ی عمیقی بودیم و داشتیم علف می‏خوردیم، چه جای احترام دارند؟خوانندگانی که در فستیوالهای جهانی سخاوتمندانه همه جایشان را به تماشاگران نشان می‏دهند اما برای آنکه هم‏میهنانشان را از صوت داوودی خود بی‏بهره نگذارند آسیمه‏سر به سوی میهن اسلامی می‏شتابند و یقه چاک‏چاک را می‏بندند و محجبه می‏شوند و در تالار وحدت برای بانوان پیچیده در چادر چهچهه می‏زنند، از چه ارزشی برخوردارند؟کارگردانانی که برای بزرگ شدن و کسب جوایز بین‏المللی جلوی هر بی سر و پای آدمکشی خم می‏شوند و کرنش می‏کنند و به فرهنگ‏دوستی و هنرپروری رهبر عظیم‏الشانشان فخر می‏فروشند، از زندگی و درد مردم چه می‏دانند؟ و چگونه وقتی مردم حتا نام آنها را نشنیده‏اند به نمایندگی از طرف آنان به اینجا و آنجا می‏روند و برای خودشان افتخار می‏آفرینند؟مردم ایران از آمدن این چند هنرمند و شرکت هنرمندان تبعیدی در کنار آنان چه سودی می‏برند؟این نگاه‏ها سیاه و سفید، نهی از منکر و امر به معروف نیست. واقعیت عریانی است که وجود دارد، اتفاقی است که می‏افتد و ناچار در گیر‏‏‏و‏دار حادثه هنرمندان متعهد زمان گمنام می‏مانند... بی تماشاگر می‏مانند... بی شنونده می‏مانند. این است و وسط دو صندلی نمی‏توان نشست.کار هنر و خلق اثر مردمی در هیچ زمانه‏ای برای گرفتن مدال افتخار، پر کردن سالن و یا گرفتن اشک از تماشاگران نبوده است. کار هنرمند، به ویژه هنرمند آواره‏ی تبعیدی، ساختن سند برای آیندگان است. به تصویر کشیدن سرگذشت مردمی است که هر لحظه‏ی جان کندن را زندگی نام می‏نهند. نوشتن تاریخ واقعی مردمان است در تقابل با تاریخ‏نویسان کاذبی که به نفع ستمکاران قلم می‏چرخانند. و اما، ما سرگذشت غمبارستمکشیدگان را می‏نویسیم، چه باک که در هیچ تاریخی نمانیم. من آنچه را که فکر می‏کردم گفتم. همین!


مینا اسدی


نوزدهم تیرماه ۱۳۸۷، نهم جولای ۲۰۰۸


استکهلم


حکم اعدام فرزاد کمانگر، معلم دربند، تایید شد





حکم اعدام فرزاد کمانگر، معلم دربند، تایید شد. به گزارش فعالان حقوق بشر در ایران، روز گذشته دیوان عالی کشور، حکم اعدام فرزاد کمانگر را به همراه علی حیدریان و فرهاد وکیلی از فعالان سیاسی کرد تایید کرد.

فرزاد کمانگر، علی حیدریان و فرهاد وکیلی در اردیبهشت ماه سال ۸۵ بازداشت و در اسفندماه سال ۱۳۸۶ و در دادگاه اولیه به اعدام محکوم گردیده بودند که روز گذشته تائید احکام اولیه در دیوان عالی کشور توسط اجرای احکام به آنان ابلاغ گردید.

پیش از این نهادهای مختلف حقوق بشری و صنفی از جمله سازمان عفو بین الملل، فدراسیون جهانی اتحادیه های معلمان، کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران، کانون صنفی معلمان ایران، انجمن صنفی معلمان استان کردستان نسبت به حکم اعدام فرزاد کمانگر اعتراض کرده اند. همچنین بسیاری از دانشجویان و زندانیان سیاسی و ۱۱۰۰ تن از مردم کامیاران خواستار آزادی وی شده اند.


همچنین خلیل بهرامیان وکیل مدافع این سه فعال محکوم به اعدام در گفتگویی با خبرگزاری دیده بان حقوق بشر کردستان گفت: “هر چند کتبا تایید این احکام به من ابلاغ نشده اما در مراجعه ای که به دادگاه انقلاب داشتم، شفاها آن را تایید کردند، به همین دلیل من هنوز از جزییات حکم جدید آگاهی کامل ندارم.”

آقای بهرامیان در پاسخ به اینکه برای ابطال این احکام چه اقدامی خواهید کرد، گفت: “در مورد دادگاه بدوی، اصلاً دادگاهی تشکیل نشد. دادگاهی چند دقیقه ای که اصلاً فرصت دفاع ندادند؛ من از تمام پتانسیل قانونی برای اعتراض استفاده خواهم کرد، اما اگر اینجا جواب قانع کننده ای مبنی بر تبرئه ایشان دریافت نکنم، به دادگاه لاهه شکایت خواهم کرد.”

در خاتمه، وکیل مدافع این سه فعال کُرد تاکید کرد “به نظر بنده این احکام، احکامی کاملاً امنیتی بوده و قوه قضائیه و دادگاه در صدور آنها دخالتی ندارند و از سوی ارگان های دیگر صادر می شوند.”

فرزاد کمانگر پیشتر با بسیاری از نهادهای مدنی همکاری داشت و از گزارشگران سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان در کامیاران بود. وی در زندان، با انتشار نامه ای به شرح شکنجه ها و آزارهایی پرداخته بود که در جریان بازجویی ها بر او اعمال کرده بودند.


فرزاد کمانگر چندی پیش نامه ای از بند ۲۰۹ زندان اوین ارسال کرد که متن آن در ذیل می آید:

بندی بند ۲۰۹

“نخست برای گرفتن کمونیستها آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا کمونیست نبودم
بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من عضو سندیکا نبودم
سپس برای گرفتن کاتولیکها آمدند
من باز هیچ نگفتم
زیرا من پروتستان بودم
و سرانجام برای گرفتن من آمدند
دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود “¹

هنگامی که از گوشه چشم تابلو بازداشتگاه اوین را خواندم آنچه را از این زندان از گذشته دور تا امروز در ذهن داشتم و یا خوانده بودم مرور کردم ، ناخودآگاه “خون ارغوانها”²در ذهنم تجلی دوباره یافت . خیلی دوست داشتم کاش آن سرود را حفظ کرده بودم ، لحظه ورود به راهروهای ۲۰۹ و انفرادی های آن بویی غریب و ناآشنا را حس میکردم با خودم گفتم شاید این بوی زندان ، بوی خفقان و بیداد باشد .

چشم بند تا خروج از ۲۰۹ جزئی جدا نشدنی از زندانی است که مرا به یاد کسانی انداخت که سلاطین در سیاهچالها چشمانشان را در می آورند تا بینایی، حسی که انسان بیشترین ارتباط را با دنیای اطراف میگیرد را از او بگیرند و حال چشمانت را می بستند، غافل از اینکه گاهی دیوارها مانع بینش و دیدن نمیشوند.

۲۰۹ یعنی انفرادی، انفرادی که قریب ترین و گمنام ترین واژه کتابهای قانون ماست یعنی توهین، تحقیر، بازجویی های چندین و چند ساعته، بی خبری مطلق، ایزوله کردن و در خلاء نگهداشتن، خرد کردن به هر قیمت و هر وسیله ای. انفرادی یعنی شکنجه سفید یعنی شبهای بی پایان و اضطراب، بعد از شکنجه سفید شب و روز فرقی با هم ندارد فقط نباید هیچ اخبار یا اطلاعات تازه ای به تو برسد. اطلاعات و اخبار تو تنها القائاتی است که روزی چند بار در اتاقهای سبز رنگ بازجویی طبقه اول در گوشهایت تکرار میشود تا تو را ضربه پذیر سازد و تو در سلولت وعده های بازجویت را در ذهن بررسی میکنی و فردا و فرداها دوباره همان برنامه در اتاقهای سبز بازجویی شبیه اتاق جراحی تکرار میشود و آنقدر این عمل تکرار میشود تا گفته های بازجو ملکه ذهن تو میگردد و تو باور میکنی که چه موجود بدی بوده ای!

و هر روز که از اتاق بازجویی به سلولت برمیگردی هر آنچه در سلولت هست زیر و رو شده است یا بهتر بگویم شخم زده شده است، خمیر دندان، صابون، شامپو، پتوهای سیاه بد بویت، موکت رنگ و رفته و حتی لیوان چندبار مصرفت را بدنبال چیزی جابجا کرده اند. شاید به دنبال ردی از لبخند، امید، شادی، آرزو و خاطره میگردند تا مبادا پنهان کرده باشی، و هر شب که تو در رویای دیدن دوباره مهتاب به دیوار سلولت چشم میدوزی چیزی مانند شبح از دریچه کوچک سلولت سرک میکشد و تو را زیر نظر میگیرد، مبادا به “خواب شیرین” رفته باشی و یا در رویای شبانه ات مادر بر بالین فرزند آمده باشد و در آن تاریکستان لالایی را مرهم زخمهای فرزند نموده باشد.

به دیوارها که چشم میدوزی به یادگاریهایی که میهمانان قبلی سلولت از خود به جا گذاشته اند از عرب و ترک و کرد و بلوچ و معلم و کارگر و دانشجو گرفته تا فعال حقوق بشر و روزنامه نگار ، همه به اینجا سری زدند . گویی درون ۲۰۹ عدالت در حق همه به طور مساوی اعمال شده است چون اینجا فارغ از قومیت، فازغ از جنسیت، فارغ از مذهب و فارغ از هرگونه طبقه ای همه به گونه ای مساوی به زندان می آیند.

از سلولهای انفرادی تا سلولهای عمومی تنها بیست تا سی متر فاصله است که بعضی ها چند ساله و بعضی ها چند ماهه طی میکنند، سلول عمومی یعنی دیدن و حرف زدن با انسانهایی شبیه خودت یعنی شنیدن صدای انسانهایی که باید صدایشان شنیده شود، سلول عمومی یعنی نوشیدن یک لیوان چای داغ یعنی رفتن به حمام به دلخواه خودت، سلول عمومی یعنی اجازه اصلاح سر و صورت و برای بعضی ها یعنی اجازه دیدن چشمان نگران عزیزان ، پشت دیوارهای شیشه ای و برای من یعنی رفتن به هواخوری بعد از ماهها، بعد از ماهها برای اولین بار به هواخوری رفتم ، هقته ای سه بار و هر بار ۲۰ دقیقه ، هواخوری اتاق کوچکی بود با دیوارهای بلند و سقفی نرده کشی شده و مشبک، برای من که آسمان و خورشید را هر روز از دامن زاگرس عاشقانه نگریسته بودم اینجا گویی آسمان را پشت میله ها زندانی کرده بودند .خورشید دزدکی به گوشه ای از هواخوری سرک کشیده بود و انگار او هم میدانست که نباید به دیوارهای امنیت ملی نزدیک شد ، دوربینی هم بالای سرمان تند و تند میچرخید تا همه جا را زیر نظر داشته باشد، مبادا با خورشید خانم نگاهی رد و بدل کنیم و چشمکی بزنیم که به حساب “ارتباط با بیگانگان” گذاشته شود و یا به نسیم بگوییم “حال همه ما خوب است” و این خبر موجب “تشویش اذهان عمومی” گردد و دیوارهای هواخوری نیز آنقدر لکه های ناشیانه رنگ بر آنها دیده میشد که دیوارها را بد منظر کرده بود “هر چند که زیباترین دیوارها اگر دیوار یک زندان باشند باز شایسته تخریبند”.

دیوارهای ۲۰۹ رسالت خطیر خود یعنی جدا کردن زندانیان از یکدیگر را به خوبی انجام نداده بودند . اینجا دیوارها قاصد دوستی و نامه رسان شده بودند، پس باید مجازات میشدند و هر هفته بر تن دیوار رنگ تیره تر میکشیدند تا در نهایت روزی با سنگ سیاه نقش پوشش کردند . دیوارهای هواخوری برای زندانیان تخته سیاه، روزنامه دیواری و حتی ترک دیوار نقش صندوق پست را ایفا میکرد و پیام زندانیان را به هم میرساند. دیوارها پر بود از خبرها و اسامی دانشجوها، آنها که از تیر ماه ۷۸ ، نه نه…!! ، دورتر… از ۱۶ آذر آمده بودند، آنها که سالهاست پای ثابت انفرادیها هستند و با جسارت تمام مینوشتند “دانشجو میمیرد ذلت نمی پذیرد” و اسم دانشگاه خود را زیرش مینوشتند . جوان دیگری آرم ان جی اویشان را با ظرافت تمام روی دیوار طراحی میکرد هر چند بار رنگ میزدند اما او دوباره و چند باره میکشید و کسانی هم طلب اخبار میکردند . من هم روزی بر دیوار هواخوری نوشتم سلام ، با خودم گفتم “سلامت را نخواهند پاسخ گفت” ولی خیلی زود نوشتند ، “سلام شما؟!” و دوستی هایمان آغاز شد ، از دانشجوها گرفته تا زندانی القاعده ای که بعدها در رجایی شهر معلم زبان انگلیسی ام شد ، کلی دوست “دیوارگی” پیدا کرده بود و روزی که انفرادیها پر شده بود و جا برای تازه واردها کم آمد به ناچار خیلی ها را در یک سلول جمع کردند و انگار سالها بود که همدیگر ار میشناختیم . پلی تکنیکی ها ، تحکیم وحدت ، مسیحی ها ، ترک ، بلوچ ، کرد و…، انگار سالها بود همدیگر را میشناختیم ، یکی آرایشگر میشد یکی آشپز ، تا صبح می نشستیم و از دردهای جامعه میگفتیم ، هر چند دردهایمان مشترک بود اما تا صبح صحبت میکردیم و صبح ما را صدای گریه سید ایوب زندانی بلوچ بغل دستی که سالها اینجا بود به خود می آورد ، آنقدر کسی فریادش را نشنیده بود که به خدا نامه مینوشت و در هواخوری میگذاشت و با صدای گریه او سکوتی سنگین بحث ما را خاتمه میداد و گاهی صدای پاشنه کفش زنی ما را به سکوت وادار میکرد ، از فرط خوشحالی و هیجان از سوراخ کوچک در ، یا از لای پره های رادیاتور سلول ۱۲۱ به بیرون نگاهی می انداختیم ، زنی بود که با چشمانی بسته به سوی اتاق بازجویی میبردنش ، چادری به سر داشت که دهها ترازو بر چادرش نقش بسته بود ، قامت او ترازوهای عدالت را کج و معوج و نابرابر نشان میداد. این صدای آشنای پا، اعلام حضوری موقرانه بود تا به ما بگوید اینجا هم زندگی و مبارزه بی صدای پاشنه های بلند معنایی ندارد ، کمی تامل و ساعتی فکر کردن میخواهد تا متوجه شوی همه یکی بودیم.

اتاق بازجویی مان همان اتاقی بود که راننده های شرکت واحد و معلم ها بازجویی شده بودند ، میز بازجویی همان میزی بود که دانشجوها بر روی آن یادگاری نوشته بودند و تختی که من روی آن میخوابیدم ، همان تختی بود که “عمران” جوان بلوچ قبل از اعدام رویش نوشته بود دلم برای کویر تنگ شده ، چشم بندمان هم همان چشم بندی بود که اعضای کمپین یک میلیون “فریاد خاموش” به چشم داشتند ، پس نباید غریبگی کرد و نباید همدیگر را فراموش کرد ، اینها همه یک جورهایی آشنایند ، اینجا همه چون شمایند، راستی، فکر کن شاید فردا نوبت تو باشد…


معلم و فعال حقوق بشری محکوم به اعدام
بند بیماران عفونی (۵) زندان رجایی شهر کرج
فرزاد کمانگر - ۱۰/۳/۸۷

ردیابی نمودهای امپریالیسم -۱


نام کتاب: ردیابی نمودهای امپریالیسم
ژیلبر آخکا
ترجمه: محمدتقی برومند
انتشار: تابستان ۱۳۸۷
فرهنگ توسعه
فهرست موضوع ها
برخی نمودهای امپریالیسم
امپراتوری، امپریال و امپریالیسم
بُعدهای سه گانة امپریالیسم جدید
«امپریالیسم جدید» انباشت از راه سلب مالکیت
شکل های جدید وابستگی مالی در کشورهای کم توسعه یافته
نظم جدید امپراتورانه یا جهانی شدن امپراتوری ایالات متحد
آیا حکومت جهانی به رهبری آمریکا آینده دارد؟
پیدایش غول دریایی امپریال آمریکا
شبکة امپراتورانه ایالات متحد و «جنگ علیه تروریسم» …
فرمانروایی در عصر الکترونیک و شبکه های الکترونیک جهانی
هژمونی آمریکا و بازار جهانی
مقدمه:

برخی نمودهای امپریالیسم
واژة امپریالیسم در سپهر نامواره یک معنا و در سپهر واقعیت های مُسلّم زندگی اجتماعی و سیاسی معنای دیگری دارد. در سپهر نامواره این واژه دستاویزی تبلیغاتی برای فریفتاری و وارونه نمایی مبارزه راستین با امپریالیسم است : بحث ها اینجا پرداختن به گونه های واژه بازی ها در این زمینه نیست. این ترفند ها برای مقولة های دیگر نیز بکار می رود؛ چنان که امروز امپریالیسم جهانی به سرکردگی امپریالیسم آمریکا از مقولة دموکراسی و حقوق بشر برای پیشبرد هدف های خود و دست اندازی و تجاوز نظامی و سیاسی به کشورهای دیگر استفاده می کند.
در این جا هدف روشن کردن زمینه های کاربرد رایج واژة امپریالیسم در پهنة تاریخ نگاری است که از جمله تا پیش از انتشار اثرهای بزرگ معتبر در مارکسیسم هیچ مرجع روشنی در این دبستان وجود نداشت. البته، مفهومی که بسیاری از تاریخ دانان به آن دادند، در نهایت چندان فاصله مند با مفهوم تزهای لنین و بوخارین نیست. آن ها نه تنها خصلت تعیین کننده، بل که دست کم اصل فرمانروایی مالی و استراتژی دولت ها را تشخیص دادند. صرفنظر از کاربُرد واژة امپریالیسم در مفهوم پیش پا افتاده آن در تاریخ نگاری انگلیس که استوار بر واقعیت امپراتوری استعماری بریتانیا در قرن نوزده است. مسئله شناخت اهمیت عامل های تجاری و مالی در رابطه های بین المللی و پدیده های فرمانروایی سیاسی و نظامی از پیش از جنگ اوّل جهانی همواره در نزد نویسندگانی که به کلی با بحث های سوسیالیستی بیگانه بوده اند، مطرح بوده است. اثرهای بزرگی که در مقیاس معینی شالودة این بحث ها را فراهم آوردند و با نشان دادن جنبه های سیاسی واژة امپریالیسم به آن عمومیت دادند، نتیجه ای جز واپس نشینی در برابر کاربرد آن نداشت. با این همه، اکنونیت این کاربُرد بیش از پیش پذیرفته شده. بنابراین، هنگامی که در دهة ۲۰ پرسش دربارة علت های جنگ ۱۹۱۴ آغاز گردید، نویسندگان انگلوساکسن با رغبت عملکرد سرمایه داری استعمارگر فرانسه در دهة نخست قرن را محکوم کردند.
پس از جنگ دوّم جهانی کاربُرد واژة امپریالیسم در ارتباط با تاریخ نگاری رابطه های بین المللی شکفته شد و مضمونی که کلاسیک های انترناسیونال دوّم و سوّم به آن داده بودند، تا آن اندازه جنبة عملی پیدا می کند که در نظر نگرفتن آن ممکن نیست. در واقع بنظر می رسد، این مضمون که به کلی با دورة فروپاشی استعمار مستقیم مطابقت دارد، به هیچ وجه به فرمانروایی قدرت های پیشین استعماری و دیگرانی چون ایالات متحد، بر آن چه که شروع کردند آن را جهان سوم بنامند، پایان نداد. حتی شومپتر که مدعی بود غیرتئوری پردازی طبیعت جامعه شناسانه- گرایش به توسعة جدایی ناپذیر پدیدة دولت- را در برابر تئوری پردازی مارکسیستی قرار داده است، در آغاز در موقعیتی باقی ماند که هیلفردینگ، لنین و بوخارین و غیره نشانه گذاری کرده بودند. در این صورت، میان تاریخ دانانی که داوطلبانه عهده دار این میراث اند، بحث استوار بر طبیعت و درجة تأثیر دستگاه اقتصادی و مالی بر دستگاه سیاسی در رابطه های بین المللی و به ویژه استراتژی های فرمانروایی است. البته، واقعیت این تأثیر نفی نشده است.
در دهة ۱۹۸۰، واژة امپریالیسم به شدت آسیب دید و از سکّه افتاد. دلیل آن این بود که دستگاه تبلیغاتی اتحاد شوروی آن را از معنی اصلی اش دور کرد. با این همه، تحلیل وضعیت کنونی جهان جایی برای نفی مسئله آفرینی های امپریالیسم باقی نمی گذارد؛ حتی اگر در هنگام بررسی مسئله آفرینی ها بین مواد تشکیل دهنده تفکیک بوجود آید و اختلاف ها زیاد باشد. در نظر گرفتن «موردهای مشخص» این تفکیک و اختلاف ها را به روشنی نمودار می سازد.
در مثل مورد نازیسم نشان می دهد که تعین امپریالیسم می تواند مالی نباشد. امپریالیسم در این نمونه به شکل استفاده از قدرت نظامی و تعرض سیاسی برای جستجوی «فضای حیاتی» گسترده رونما شده است. تاریخ در این زمینه وجود شکل های به کلی شگفتی انگیز فرمانروایی امپریالیستی را به ثبت رسانیده است. چنان که تحریم عراق در پیش از جنگ دوّم خلیج فارس و اینک ایران باید در ارتباط با مسئله امپریالیسم بررسی شود. کاربرد سیاست امپریالیستی در این مورد به شکل خودداری از سرمایه گذاری ها و داد و ستدها بروز می کند، درست وارونه آن چه که به طور کلاسیک فهمیده می شود و یا به شکل های به تقریب باستانی خودنمایی می کند.
به طور کلی، امپریالیسم را باید در جمع در نظر گرفت؛ چنان که واقعیت نشان می دهد امپریالیسم همواره وجود داشته است و وجود دارد. پس باید به وجود امپریالیسم ها تأکید کرد، هر چند یک یا چند امپریالیسم فرمانروا وجود دارد. پس از جنگ دوّم جهانی این فرمانروایی برای حفظ نظم سیستم جهانی سرمایه داری به ایالات متحد منتقل شد. این امتیاز مدیون قدرت نظامی غول آسای این کشور است. هزینه های سرسام آور تجاوز نظامی آمریکا به کشورهای دیگر به اعتبار قدرت نظامی آن تأمین می گردد. کشورهای ثروتمند و فقیر جهان تأمین کنندة اصلی این هزینه ها هستند. علاوه براین، نظامی گری یکی از منبع های مهم جبران کسری بودجة ایالات متحد است. بی جهت نیست که پس از پایان جنگ سرد نه تنها مسابقه تسلیحاتی پایان نیافته، بل که بر شدت آن بیش از پیش افزوده شده است.
هر چند آمریکا انحصار سلاح های هسته ای و ۵۰% تولید صنعتی جهان را در سال ۱۹۴۵ در دست داشت، امّا این امتیاز در میانة دهة ۱۹۶۰ با رشد تدریجی همه جانبه و چشمگیر اروپا و ژاپن از دست رفت. با این همه اروپایی ها در سال ۱۹۹۸ در جریان جنگ علیه یوگوسلاوی پذیرفتند که هژمونی نظامی ایالات متحد در پیمان ناتو امری اجتناب ناپذیر است و تنها چتر نظامی این کشور است که می تواند با زرادخانة عظیم خود منافع فرمانروایانة کشورهای امپریالیستی را در سراسر جهان تأمین کند.
واقعیت این است که سلطه جویی ایالات متحد در شرایطی اوج نامنتظره ای یافته است که شرکت های فراملی دیگر در محدودة بازارهای «کوچک» و پراکنده قادر به رقابت برای تأمین حداکثر سود حتی درون بازارهای بزرگی چون ایالات متحد و اروپا نیستند. طرح ایجاد بازار فراخ آمریکای لاتین و پیاده کردن طرح خاورمیانه بزرگ به همین منظور در دست اقدام بوده است و هست. آمریکا با تجاوز نظامی به عراق در صدد است، نخست طرح خاورمیانة بزرگ را به اجرا در آورد، دوّم، منابع نفت خاورمیانه و آسیای مرکزی را زیر کنترل خود در آورد و بدین ترتیب رقیبان اروپایی و ژاپنی اش را زیر مهمیز خود قرار دهد و سوّم، افغانستان را چونان تخته پرش خود علیه ایران، چین و روسیه و هندوستان به پایگاه عمده نظامی خود تبدیل کند.
وانگهی امروز فرمانروایی امپریالیستی می تواند با وسیله های صرفاً اقتصادی و مالی برقرار گردد: مانند موقعیتی که گروه های مسلط مالی و اقتصادی آلمان یا ژاپن از آن برخوردارند، یا گروه هایی که به فراملی ها تبدیل شده اند.
طرفه این که از نهادهایی چون بانک جهانی، صندوق بین المللی پول و سازمان جهانی تجارت که استوار بر ساختاری هستند که در آن تصریح ویژة ملی وجود ندارد، دستگاه های خاص سلطه جویی ای بوجود آمده که در تاریخ سرمایه داری عنصر به کلی تازه ای بشمار می رود. محور سه گانة اروپا، ژاپن و ایالات متحد با پذیرش ایدئولوژی نولیبرالی توسعة اقتصادی و پیاده کردن طرح های آن و تحمیل این طرح ها به دیگر کشورها و به ویژه کشورهای پیرامونی (جهان سوّم) روند قطب بندی شمال- جنوب را تکمیل کرده و بدین ترتیب دستاوردهایی را که زحمتکشان جهان طی سال های دراز مبارزه در زمینة اقتصادی و اجتماعی و سیاسی کسب کرده بودند، پایمال کرده اند و می کنند. به نشانة این واقعیت است که می توان گفت «امپریالیسم جزیی از ترکیب سرمایه داری» است، نه به قول لنین «مرحلة عالی آن» (سمیرامین). امپریالیسم طی سالیان دراز توسعة سرمایه داری در هر مرحله به صورتی چهره نمایی می کند. زمانی که کشورهای امپریالیستی بر سر تقسیم بازار با هم می جنگیدند و جهان را به خاک و خون می کشیدند، امروز با هم «رقابت مسالمت آمیز» دارند، بر سر میز مذاکره به چانه زنی می پردازند و در شرکت های فراملی سهیم اند. با وجود این، در چارچوب امپریالیسم نو، آن که چون ایالات متحد قویتر است سهم شیر را می برد و دیگران هر یک به نحوی به آن گردن می نهند و در پیوندگاه «ناتو» با هم «یاغیان» جنوب را سرکوب می کنند و نقشة ژئوپلیتیک جهان را به سود خود تغییر می دهند.
همان طور که دربارة تغییر خصلت امپریالیسم در مرحله های مختلف توسعة سرمایه داری یادآور شدیم: پدیدة «مبارزه کشمکش آمیز»، «درآمیزی» و «رقابت مسالمت آمیز» در کارنامة رشد سرمایه داری آمریکا و دیگر کشورهای سرمایه داری در شکل های متفاوت دیده می شود. بر این اساس از دهة ۱۹۵۰ یکی از چگونگی های توسعه طلبی آمریکا توانایی برجستة این کشور در پیدا کردن شریک است که پیوسته بر تعداد آن افزوده شده است. البته، ایالات متحد ضمن حفظ سرکردگی (هژمونی) خود مانع از حفظ نسبی ویژگی های مستقل شریکان اش نبود. استراتژی طرح مارشال برای نوسازی آلمان دارای چنین خصلتی بود. شریک هایی چون آلمان یا ژاپن در رابطه های خود با آمریکا به قدرت های امپریالیستی تبدیل شدند. رفتار این دو کشور به کلی با یکی از دو عنصر اساسی تشکیل دهندة تعریف معتبر امپریالیسم مطابقت دارد و آن این که فعالیت های گروه های اقتصادی و مالی برای صدور کالاها و سرمایه ها به خارج از مرزها شرط اساسی توسعة سرمایة ملی محسوب می شود. در این میان عنصرهای تشکیل دهندة دیگر مقولة امپریالیسم در پی این توسعة اقتصادی و مالی که عبارت از توسعه طلبی دیپلماتیک و نظامی است، چندان محسوس نیست. بنابراین دلیل هایی که از آن آگاهیم، آلمان و ژاپن این تصور را ایجاد کرده اند که از «کوتوله های سیاسی» اند.
البته هنگامی که سرمایه داری آمریکا یا سرمایه داری فرانسه در آفریقا را بررسی می کنیم، متن های مشهور کلاسیک مارکسیستی کماکان کارایی دارند، امّا این متن ها برای تحلیل سرمایه داری آلمان یا ژاپن در وضع کنونی مناسب نیستند. از این رو، برداشت بوخارین برای بررسی وضع این موردها مناسبت تر است، زیرا بوخارین از یک سو، نقش دولت را در همة بُعدهای اش یعنی نه فقط در زمینة دیپلماتیک و نظامی، بل که در فعالیتی که سرمایه داری را به «مرحلة» امپریالیسم سوق می دهد، مورد تأکید قرار می دهد و از سوی دیگر، گرایش آن را به تشکیل گروه های مالی بین المللی متمایز می کند.
کوتاه سخن، در خلال موجودیت امپریالیسم های مرکزهای سرمایه داری، خرده امپریالیسم هایی وجود دارد که نقش فرمانبر و فرمانروا را بازی می کنند: مانند ترکیه و اسراییل و دیگران؛ از سوی دیگر چین و روسیه که در وضعیت کنونی در روند تبدیل شدن به امپریالیسم منطقه ای گام بر می دارند.
بنابراین، در شرایطی که ما شاهد تجاوز گستاخانة امپریالیسم آمریکا به عراق برای کنترل نفت خاورمیانه ایم که ۶۵ درصد منابع انرژی جهان را دارد و در قبال کسانی با سرسپردگی حیرت انگیز این فاجعة بزرگ را هم آوا با کاخ سفید اقدام برای پی افکندن «دموکراسی» در خاورمیانه وانمود می کنند، بجاست برای آگاهی از کُنه رویدادهای پیچیدة دنیای امروز و سرگردان نماندن در گم بیشة انواع تعبیرها و تفسیرهای فریبنده به بررسی واقعیت ملموس توسعة سرمایه داری جهانی و عارضه های سُلطه جویانه و قطب بندی کنندة آن که تقابل شمال- جنوب نمود گویای آن است، روی آوریم و راه حل برون رفت از بن بست های کنونی را درون این واقعیت ها بجوییم. برانگیختن بلوای جنگ تمدن ها، دامن زدن به احساس های قوم گرایی و هویت سازی از عنصرهای به تاریخ سپردة ناکارآمد در دنیای امروز دور شدن از درک سرچشمه های واقعی پدیدارها و چشم فروبستن به دلیل های واقعی پریشانی ها و فروماندگی های بشریت در سراسر جهان است. م. ب. تیرماه ۱۳۸۷

۱۳۸۷ تیر ۲۱, جمعه

+ احمد باطبی ! مقاله ای از فريدون گيلاني








در آستانه نهمین سالگرد 18 تیر ، احمد باطبی كه به طرزی معجزه آسا ! از ایران به عراق و از آنجا
به ایالات متحده رفته است ، به گروه چند دانشجوئی خریداری شده از طرف سازمان اطلاعات
مركزی ایالات متحده ) CIA ( ملحق می شود و سر از برنامه های فرستنده رسمی این سازمان –
صدای آمریكا – در می آورد .
احمد باطبی كه با بلند كردن پیراهن خون آلود دانشجوئی در وقایع خونین هجده تیر 1378 و خطر
كردن عكاسی حرفه ای ، به عنوان یكی از آثار توحش لباس شخصی ها و سایر سركوبگران
اسلامیست های حاكم برایران در سطح جهان مطرح می شود ، و هشت سال و اندی هم در زندان
جمهوری اسلامی مورد وحشیانه ترین شكنجه ها قرار می گیرد ، می توانست علیه جنبش دانشجوئی
ایران ، شكار لذیذی برای سازمان سیا و بلند گوی تبلیغاتی این سازمان – صدای آمریكا – باشد . و
درست به دامی می افتد كه دلالان مظلمه برایش گذاشته اند . اگر چه در چند برنامه ای كه او در این
فرستنده ظاهر شده است ، هنوز می شود آثار شرمساری از این عمل را در چهره اش دید ، اما با
نظمی كه در طرز حرف زدن و بیان خاطراتش وجود دارد ، نمی توان باور كرد كه هشت سال و
ابزار سنتی » صدای آمریكا « اندی زندان و شكنجه و سكته ی خفیف مغزی ، از یاد او برده است كه
سازمان سیا برای ایجاد انحراف در جنبش های اجتماعی و مال خود كردن این جنبش هاست ، عملیات
مخفی ایالات متحده برای تكرار تاریخ در ایران با چه بودجه كلانی آغاز شده است ، و این كه در
نخستین سالگرد همان هجده تیر ، دانشجویان آگاه دانشگاه رضائیه با علم به حركات و مانورهای
.» ! این جنبش دانشجوست / نه جنبش آمریكا « : نفوذی سی آی ا ، فریاد سرداده اند كه
آیا احمد باطبی ناآگاهانه به گروهی پیوسته است كه اعضایش را كه كوروش صحتی ، حسن زارع
زاده اردشیر ، منوچهر محمدی ، علی افشاری ، امیرعباس فخرآور و ... تشكیل می دهند؟ آیا احمد
باطبی كه به قول خودش در تیرماه 78 دانشجوی ترم آخر جامعه شناسی بوده و آنقدر مورد اعتماد
دانشجویان آن واقعه خونین قرار داشته كه او را در هیئت اجرائی گذاشته بودند ، این شعر گویای
احمد شاملو را نخوانده بوده ، و بعدها هم نخوانده است كه :
مردی زباد حادثه بنشست
مردی ز برق حادثه برخاست
آن ، ننگ را گزید و سپر ساخت
وین ، نام را بدون سپر خواست ؟
یعنی احمد باطبی نمی توانسته آن مردی باشد كه از برق حادثه برخاسته ، و در برق حادثه چنان
ژستی در مقابل دوربین یك عكاس حرفه ای گرفته و نام را بدون سپر سی آی ا ، مواهب
جنایتكارترین كشورجهان – دست كم پس از تصرف نیمی از مكزیك – در 116 سال گذشته ، و
فرستنده ی رسمی آن كشور زورگو و بی ترحم بخواهد ؟ وخودش را این گونه رسوا كند كه آگاهانه
به » ایبسن « از چاه به چاله ، یا به عكس ، از چاله به چاه بیندازد و ارزش های خود را به قول
بفروشد ؟ آیا در دستگاه فكری و اجتماعی احمد باطبی و گروهی كه به مزدوری » دشمن بشر «
ایالات متحده رفته اند ، جنایتكارانی به نام جمهوری اسلامی و ایالات متحده ، در سیاست و عمل
تاریخی – اجتماعی تفاوتی با هم دارند ؟ و آیا می شود امید داشت كه این جوان از آن دام مهلك به در
رابرت دریفوس در بیان تاریخچه و ماهیت خون آشام » بازی شیطان « آید و با خواندن كتاب های
استیفن كینزر در بیان تاریخ جنایات ایالات متحده علیه بشریت » براندازی « اسلامیست ها ، و كتاب
– دست كم از سال 1893 تا كنون – متوجه شود كه تن به رسوائی در داده است و اگر اسلامیست
های حاكم خون ده ها هزار دانشجو و معلم و استاد و كارگر را ریخته اند ، ایالات متحده در سال
1898 خیزران به گلوی اسیران فیلیپینی فرو می كرده و در همین هفت سال گذشته ، چه بلائی برسر
مردم افغانستان و عراق آورده است ؟ آیا احمد باطبی كه پیراهن خونین بلند كرده بوده ، نمی دانسته
كه دانشجویان خط مقدم سال های 58 و 59 چه تلفات سنگینی داده اند ، بی آن كه تن به ستم جمهوری
معجزه « اسلامی در دهند ، با بازجویان بی ترحم و حاكمیت خونین جامعه اسلامی كنار بیایند ، یا به
دل ببندند ، و تازه خود را سخنگوی مدافعان حقوق بشر در ایران هم معرفی كنند ؟ » ی آمریكائی
احمد باطبی به زبان خود در یكی از صحنه های سناریو صدای سی آی ا ) معروف به صدای آمریكا(
می گوید یك بار بازجویش به او پیشنهاد كرد كه یا از زندان برود بیرون زبان در كام كشد ، یا
وزارت اطلاعات به او پاسپورت می دهد تا از كشور خارج شود ، اما قبول نكرد . احمد باطبی همان
زمان باید فهمیده باشد كه وزارت اطلاعات می خواهد او را دو دستی تقدیم ایالات متحده كند – همان
گونه كه با منوچهر محمدی چنین كرد – ، تا جنبش دانشجوئی را از اعتبار اجتماعی بیندازد و برای
شدت دادن به سركوبی این جنبش و سایر جنبش های اجتماعی ، چنین وانمود و تبلیغ كند كه سرنخ
جنبش دانشجوئی و سایر جنبش های اعتراضی اجتماعی ، دست آمریكائی هاست . اما بعد ، فهمیده ،
یا نفهمیده ، كه دومین اش مورد سئوال است ، در فرودین همین سال 1387 كه برای معالجه به
مرخصی آمده بوده ، چون دو باره به دادگاه احضار می شود ، تصمیم به فرار می گیرد . یعنی می
شود قبول كرد كه وزارت اطلاعات ، همان پیشنهاد اول را به صورت غیر مستقیم در مورد او به
،» ذلت نمی پذیرد « اجرا نگذاشته تا جنبش دانشجوئی را كه اكنون چون رعد می غرد و می میرد و
از اعتبار بیندازد و بر آن پایه ، فشار را بر آنان و سایر جنبش های اجتماعی و كارگری ، به حد اكثر
برساند ؟ كسانی كه در اتفاقی ، قهرمان شده اند و از پشت به دوستان و به مردم خود خنجر زده اند ،
در تاریخ ایران و سایر نقاط جهان كم نیستند . به همین دلیل هم هست كه خود باطبی در یكی از
مصاحبه های چند روز گذشته اش با فرستنده رسمی سی آی ا كه از بودجه كنگره آمریكا و بودجه
های محرمانه سی آی ا تغذیه می كند ، با شرمساری می گوید كه من كسی نیستم ، صلاحیتی ندارم و
برحسب اتفاق معروف شده ام .
عوامل و عناصر عملیات محرمانه ایالات متحده در ایران ، به موازات راه انداختن جریان های مسلح
مرزی مثل پژاك و جنداله و گروه اهواز با هدف مخدوش كردن ضرورت مبارزه مسلحانه برای
و » معروف « براندازی جمهوری اسلامی ، سعی می كنند با صرف هزینه های كلان ، از این كسان
حالا می خواهد محسن سازگارا باشد ، یا احمد باطبی – عملا علیه جنبش مستقل – » سرشناس «
عملیات « ملی– با هر ایدئولوژی و گرایشی – استفاده كنند . آقای استیفن كینزر ، بخصوص در بخش
محرمانه Covert Operation مبدا و جریان این دخالت ها را ، از ، » 28 مرداد سال 32
( 1953 ( علیه دولت ملی دكتر محمد مصدق ، تاگواتمالا علیه دولت ملی آربنز در سال 1954 و شیلی
علیه دولت سالوادورآلنده ) 1973 ( و ... با تحقیقی جامع آشكار می كند .
بنابراین ، كاری كه سازمان سیا اكنون در ایران انجام می دهد ، در سیاست خارجی ایالات متحده
سابقه و تجربه ای تاریخی دارد و بی دلیل نیست كه حشمت اله طبرزدی در برنامه ای كه احمد رضا
بهارلو مامور ارشد واحد ایران در سازمان سیا با كوروش صحتی دارد ، وارد می شود و به احمد
باطبی و كوروش صحتی و چند دانشجوی سرشناس دیگری كه شكار شده اند ، تبریك می گوید . و بی
دلیل نیست كه آقای ضیاء ظریفی سخنگوی دیده بان حقوق بشر ، در مصاحبه ای با همین فرستنده
سی آی ا ) صدای آمریكا ( علنا می گوید كه دو میلیون دلار از هفتاد و پنج دلاری كه كنگره آمریكا
تصویب كرده ، برای اپوزیسیون ! داخل كشور فرستاده شده ، كه البته ایشان رقم را خیلی پائین گرفته
اند .
احمد باطبی ، آگاهانه به چنین دامی افتاده و راهش را هم وزارت اطلاعات باز كرده ؛ همان گونه كه
راه منوچهر محمدی را ، تا با پیوستن آنان به سازمان سیا و در آمدن صداشان از صدای آمریكا ،
شمشیرش را برای زدن گردن جنبش دانشجوئی تیز تركند .
احمد باطبی را ، به قول خود او در مصاحبه با فرستنده سی آی ا ، حزب دموكرات كردستان ایران به
عراق برده . آیا احمد باطبی نمی دانست كه در دومین دوره ی انتخاب ! جرج بوش ، مصطفی هجری
دبیر كل این حزب – كه اكنون تبدیل به دو انشعاب : حزب دموكرات كردستان و حزب دموكرات
كردستان ایران شده – به منفورترین و جنگ افروزترین رئیس جمهوری ایالات متحده ؛ آن هم از
طرف مردم ایران ، و بخصوص مردم كردستان ! ، تبریك می گوید و در حالی كه عراق غرق
درخون است و افغانستان پرپر می شود ، از او می خواهد كه فكری هم به حال مردم ایران بكند ؟
بنابراین ، با راه گشائی و توطئه ی مستقیم وزارت اطلاعات ، یك حزب آمریكائی احمد باطبی را به
عراق می برد و در حالی كه صدها ایرانی ؛ اعم از فارس و كرد و نیروهای جداشده از مجاهدین كه
نخواسته اند به خدمت ارتش آمریكا در آیند ، در اربیل و سایر نقاط عراق در عمق فلاكت و سر
گشتگی و وحشت روز را به شب و شب را به صبح می رسانند ، آقای باطبی یك راست به وسیله این
حزب سر از واشینگتن در می آورد . منوچهر محمدی هم ، منتها از طریق تركیه ، از همین موهبت
اخلاق عالی ! آمریكائی برخوردار شده كه شب و روز در سازمان سیا و كاخ سفید و وزارت
امورخارجه و شورای امنیت ملی و پنتاگون و ده ها واحد مشابه ، غم مردم ایران و دموكراسی در
عراق و افغانستان و سایر نقاط جهان را می خورد ، و مدعی است كه بمب های آمریكائی و عملیات
پنهانی سازمان سیا ، آزادی بخش اند ، نه ذلت بخش .
به هر صورت ، این تحولات كه بخشی از آن خریدن چند دانشجوی سرشناس بود ، دست پخت مایكل
لدین عضو ارشد نئوكنسرواتیوها و مشاور اعظم امنیت ملی جرج بوش و حاصل سفر او به ایران
است كه امیر عباس فخر آور و كوروش صحتی و حسن زارع زاده اردشیر و منوچهر محمدی و...
حالا احمد باطبی از دل آن در آمده اند .
» كد « جنبش دانشجوئی ایران ، همان گونه كه متوجه شده است ابراهیم یزدی و قطب زاده ماموران
بود ، باید » آمریكائی ها « دار سازمان سیا بودند و ابراهیم یزدی هنوز هم هست و اسم رمزشان هم
در مورد تاثیر این عناصر ، چه آن معدودی كه خود را به رژیم اسلامی می فروشند ، یا آن معدودی
كه خود را به آمریكا و بریتانیا و شركای آن ها می فروشند ، هشیارانه عمل كند و با حفظ همان شعار
نگذارند وقایع » این جنبش دانشجوست / نه جنبش آمریكا « 1332 ( 1953 ( و 1357 ( 1979 ( بار
دیگر به وسیله سرویس های جاسوسی و عناصری كه خریداری می شوند ، در ایران تكرار شود.
من فكر می كنم توجه به دفاعیه دكتر محمد مصدق كه به صراحت خارجی های غارتگر ، و
بخصوص آمریكا و انگلیس را مسبب همه بدبختی ها و تیره روزی های مردم ایران می داند ، در این
دوره ی حساس باید جدی تر گرفته شود . آمریكا و انگلیس هرگز نمی خواهند جنبش های اجتماعی و
كارگری و اراده توده ها سرنوشت و آینده كشور را رقم بزنند و با تكیه به این اراده ، اسلامیست ها و
امپریالیست های متجاوز را به زباله دانی تاریخ بیندازند .

64 سالگی درويشيان,شرف يک قلم ,در راه مردم ميهنش!

شرف يک قلم ,در راه مردم ميهنش!

" علی اشرف درويشيان "، بمناسبت سالروز تولدش با خبرنگار فرهنگ وانديشه ايلنا گفت و گو ‌‏كرده است. می‌گويد:
65 سال پيش ، در سوم شهريور سال 1320 ، در كرمانشاه و در يك خانواده كارگری متولد شدم. پدرم كارگر ساده ای بود كه بعدها به شغل آهنگری روی آورد و مادرم نيز در دوره ای گيوه كرمانشاهی می‌بافت.
من فرزند اول خانواده بودم و پس از من ، 3 برادر و 2 خواهر متولد شدند. 5 ساله بودم كه كار كردن را شروع كردم ، پدرم مرا با خود به آهنگری می‌برد. در آهنگری كار من ديدن آتش بود كه كاری بسيار دشوار بود و چون پايم به ركاب نمی‌ رسيد، مجبور بودم كه چند آجر زير پايم بگذارم.
دوره ابتدايی و دبيرستان را دركرمانشاه گذراندم و از همان اوائل دوره دبيرستان هر انشائی كه می‌نوشتم معلم انشاء تعريف می‌كرد. دوران مصدق ، فضای جديدی در ايران به وجود آورده بود كه درتاريخ ايران بی‌سابقه بود و هست. مردم شوق بسياری برای خواندن، دانستن و حضور سياسی پيدا كرده بودند. من نيز از اين فضا دور نبودم. خانه ما يكی از مكان هايی بود كه در آن هر لحظه بحث های كارگری و سياسی داغ بود. از همان 12 سالگی بود كه من نيز وارد جريانات سياسی شدم و در كنارش آثار نويسندگانی چون " ماكسيم گوركی " و نشرياتی چون " چلنگر" را خواندم.
در آن روزها ، معلم ها با شور و حرارت وصف ناپذيری ما را به خواندن نوشتن و شركت در بحث های سياسی دعوت می‌كردند و با دادن سوژه های مناسب برای نوشتن ، درهای دنيای جديدی را به رو ما می‌گشودند.
پس از اتمام دبيرستان ، پدرم ديگر كار آهنگری را رها كرده و باغی را اجاره كرده بود. من نيز بی‌كار ننشستم و مدتی در مكانيكی و پس از آن بنا شدم؛ چرا كه مجبور بودم، هم هزينه خانواده و هم خرج تحصيلم را تهيه كنم. در همين روزها بود كه در دانشسرای مقدماتی ثبت نام كردم و پس از اتمام دوره دو ساله با تعهدی كه داده بودم، برای درس دادن، مدت 5 سال به روستاهای اطراف كرمانشاه رفتم. در ابتدا مرا به گيلان غرب و پس از آن به شاه آباد كه حالا به اسلام آباد تغيير نام داده بردند. آن‌‏جا معلم شدم و همانند معلم های خودم بچه ها را به خواندن دعوت كردم. آن روزها با اين كه سال ها از شكست 28 مرداد می‌‏گذشت، فضا هم چنان آشفته و سنگين بود و حرف زدن ما دشوار.
7 سال معلم بودم. پس از آن در دانشگاه تهران در رشته زبان ادبيات فارسی و حقوق سياسی قبول شدم. به اين دليل كه در شهرستان معلم بودم، مجبور شدم ادبيات فارسی را برگزينم تا بتوانم سر كلاس غايب باشم. سال دوم يا سوم بودم كه از سوی دانشسرا در رشته راهنمای تحصيلی و مشاوره در دانشگاه تهران شدم و هر دو رشته را همزمان ادامه دادم. ضمن آن كه قبول شدن در دانشگاه تهران مرا با استادانی چون" اميرحسين آريان پور " ، " سيمين دانشور" ، " جلال آل احمد " و " محمد جعفر محجوب" آشنا كرد.
با " سيمين دانشور " در دانشكده ادبيات ، واحد زيبايی شناسی هنر و با " جلال آل احمد " در دانشسرای عالی ، درس " آيين نگارش" داشتم كه اين باعث شد تا من به خانه جلال و سيمين راه پيدا كنم و اين رفت و آمد بر من كه تشنه خواندن ودانستن بودم، بسيار تاثير گذارد.
اولين اثری كه از من منتشر شد ، مقاله ای درباره " صمد بهرنگی " بود كه بعدها اين مقاله شكل وسيع‌‏تری به خود گرفت و به صورت يك كتاب تحت عنوان " شناخت نامه صمد بهرنگی " منتشر شد. دليل علاقه من به صمد نيز همزاد پنداری بود كه با او داشتم. صمد هم مثل من معلم و روستائی بود و می‌نوشت و دغدغه اش مسائل كارگری و تضاد طبقاتی بود. البته آن روزها صمد را چندين بار درخانه جلال آل احمد و دانشور ديدم.
اولين داستانی كه نوشتم " از اين ولايت " بود. در سال 1352 منتشر شد و پس از آن مجموعه داستان " آب شوران". داستان آب شوران به اين دليل كه در زندان شاه بودم، با نام مستعار"لطيف تلخستانی” منتشر شد. از آن استقبال كردند. تا پيش از انقلاب اين دو اثر 22 بار تجديد چاپ شد؛ اما پس ازانقلاب، مجوز تجديد چاپ به اين دو كتاب داده نشد. البته اخيرا "نشر چشمه" توانسته است ؛ مجوز انتشار اين دو كتاب را از وزارت ارشاد بگيرد و به زودی منتشر خواهند شد.
متاسفانه مجموعه داستان ها و آثار من برای بچه ها ، پس از انقلاب همه خمير شدند؛ اما اخيرا مجوز انتشار تعدادی از اين كتاب‌‏ها توسط "نشر چشمه" گرفته شده است.
پس از انقلاب ، مانند بسياری ديگر به من اجازه كار و مجوز انتشار آثارم داده نشد. از اين رو بر آن شدم تا كارهای نيمه كاره‌‏ام را به انجام برسانم؛ البته همزمان با اين خانه‌‏نشينی و جمع آوری افسانه ها، كه دوست و همكارم " رضا خندان مهابادی " همراهم بود، بی‌‏كار ننشستم و رمان" سال های ابری” را نوشتم. اين رمان در سال 1370 منتشر شد و تا به امروز به چاپ پنجم رسيده است. تا امروز توانسته ام، 16 جلد از مجموعه افسانه را منتشر كنم و جلد 17 آن نيز در راه است.
من با توجه به زندگی كه داشتم ، طبعا آثارم بايد از زندگی خودم و اطرافيانم مايه بگيرند. من نويسنده طبقه كارگر هستم و نمی‌ توانم از زندگی اشراف سخن بگويم و هرگز چنين نكرده و نمی‌‌كنم.
من از همان 12 سالگی به فعاليت سياسی علاقه مند بودم و از زمانی كه عضو كانون نويسندگان شدم ، به شكل جدی با سانسور پيش از انتشار كتاب به مبارزه پرداختم و تا به امروز هم از عقيده خود دست نكشيده ام و بر آنم كه تاآخرين لحظه عمرم عليه سانسور مبارزه كنم.
در ايران، هرگز به آن شكل كه در كشورهای ديگر ادبيات كارگری وجود دارد، ادبيات كارگری وجود نداشته و ندارد و اين ناشی از آنست كه درايران احزاب كارگری آزاد نداشته ايم تا در اين تشكيلات، كارگاه نويسندگی راه اندازی شود و كارگران بتوانند از دردها و مشكلات و زندگی خود بنويسند. ادبيات كارگری در ايران، مثل همه گونه های ديگر ادبيات رشد نكرده است.

چرا تهدید نظامی اسرائیل به ایران جدی است فرید راستگو






محمدعلی جعفری فرمانده کل سپاه پاسداران در گفتگو با روزنامه جام جم بتاریخ شنبه ٨ تیر ۱٣٨۷ می گوید " باید احتمال حمله به ایران را جدی گرفت". هرچند سران جمهوری اسلامی تا همین اواخر چنین احتمالی را به دلایل مختلف از جمله اینکه آمریکا جرات ندارد به ایران حمله کند و یا اینکه آمریکا در عراق گرفتار است رد می کردند و همواره با گفتن محال است، گزینه نظامی را مورد تمسخر قرار می دادند. بطور مثال در اول بهمن ۱٣٨۵ احمدی نژاد در مجلس گفت " می گویند آقا جنگ است، این حرفها کدام است ؟ " . اول تیر ۱٣٨۷ الهام سخنگوی دولت در جمع جبرنگاران حمله اسرائیل به ایران را محال دانست . اینبار محمد علی جعفری با انجام این گفتگو قصد دارد هم حکومتگران را بیدارکند و هم افکارعمومی را برای حمله آماده سازد . در سال ۲۰۰۲ اسرائیل اطلاعات محرمانه خود را در مورد تاسیسات هسته ای در نطنز و اراک تقدیم سازمان مجاهدین کرد تا از طریق این سازمان اطلاعات خود را به جهانیان اعلام دارد. اوت ۲۰۰۲ مجاهدین ماموریت خود را انجام دادند. در دسامبر ۲۰۰۲ جرج بوش ایران را به تلاش برای تولیدات اتمی متهم کرد و رسانه های آمریکا تصاویر ماهواره ای خود را از تاسیسات هسته ای در نطنز و اراک به نمایش گداشتند و آمریکا ادعا کرد این تاسیسات کاربرد نظامی دارند. از آن تاریخ تا به امروز فعالیت هسته ای ایران به یکی از خبر سازترین اخبار رسانه های تصویری و غیرتصویری جهان مبدل شده است. از پیدایش این ماجرا همواره دو نگرش برای حل مناقشه اتمی ایران در تقابل بوده اند. نگرشی که بهر ترتیب خواهان حل این ماجرا از طریق گفتگو و د یپلماسی است و نگرشی که خواهان حمله نظامی جهت قطع فعالیتهای اتمی ایران است. نئو محافظه کاران آمریکا، سازمان رجوی، بخش عمده ای از سلطنت طلبان، گروههای تجزیه طلب و کشور اسرائیل عمدتاً این نگرش را تشکیل می دهند . متاسفانه سران بی لیاقت و مملکت بر باد ده جمهوری اسلامی با سر دادن شعارهای قلدرمنشانه علیه اسرائیل چنان بهانه ای رابه این کشور داده اند که اسرائیل بخود اجازه داده است تا ادعا کند هدف فعالیتهای هسته ای ایران ساختن بمب اتمی جهت نابودی اسرائیل است و این ادعا مورد قبول آمریکا قرار گرفته است . بدنبال بی اعتبار شدن سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی آمریکا در جریان عراق و سوء استفاده جرج بوش و نئو محافظه کاران از این سازمانها، در سامبر ۲۰۰۷ این سازمانها با ارائه گزارشی بطور ضمنی ادعای اسرائیل را رد نمودند و متفقاً اعلام کردند که اطمینان زیاد دارند در اواخر سال ۲۰۰٣ ایران تلاش خود را برای ساخت سلاحهای هسته ای متوقف کرده است . اسرائیل تنها کشوری بود که صحت گزارش را رد کرد و نپذیرفت ایران ساخت این سلاحها را متوقف کرده است. این گزارش موجب نارضایتی و ناخشنودی رهبران اسرائیل گشت وبدنبال آن اسرائیل حملات لفظی خود علیه جمهوری اسلامی را شدت بخشید و شروع به اقدامات عملی جدیدی برعلیه ایران نمود . در ژانویه ۲۰۰٨ اسرائیل اعلام کرد که موشک زمین به زمین اریحا ۲ را با برد بیش از چهار هزار کیلومتر آزمایش کرده است و مطبوعات بین المللی انجام این آزمایش را که گفته میشود قادر به حمل کلاهک اتمی است فشار بر ایران تلقی کرده اند. در ماه فوریه ۲۰۰٨ اهود اولمرت در برلین در دیدار خود با انگلا مرکل تاکید کرد "ما مطمئن هستیم که ایرانیان هم اکنون بطور جدی در حال کار برروی سلاح های غیرمتعارف اند و بخشی از فعالیتهای آنها در این باره بصورت محرمانه انجام میشود". در همین ایام مئیر داگان رئیس سرویس اطلاعات و امنیت خارجی اسرائیل جهت بی اعتبار کردن گزارش ۱۶ سازمان اطلاعاتی آمریکا اعلام کرد "ایران طی سه سال می تواند به سلاح هسته ای دست یابد" در صورتیکه سازمانهای اطلاعاتی آمریکا چنین امکانی را قبل از سال ۲۰۱٣ غیر ممکن می دانند. در هفته های اخیر با پافشاری و اصرار اسرائیل ، حمله نظامی به تاسیسات اتمی ایران مجدداً تبدیل به موضوع داغ روز شده است. چرا اسرائیل اصرار به گزینه نظامی دارد؟. تروریسم صهیونیست بعد از تاسیس کشور اسرائیل در ۱۴ مه ۱۹۴٨ دولت خود را تشکیل داد و بطور وسیعی شکل گرفت. سرکوب، تجاوز، توطته، جنگ و اشغال سرزمینهای کشور های همسایه جزء اقدامات تروریستی صهیونیستها بوده اند. دولت اسرائیل از ابتدا به بهانه "حفظ امنیت ملی" سیاست تجاوزکارانه خود را با حمایت یکجانبه و بی قید و شرط آمریکا ادامه داده و می دهد و تاکنون متعهد به اجرای هیچیک از قطعنامه های متعدد سازمان ملل نشده است. در طی ۶۰ سال موجودیت خود دولت اسرائیل به هر جنایتی رو آورده است و از هیچگونه توطئه ای بر علیه مردم و کشورهای خاورمیانه چشم پوشی نکرده است و در این اقدامات هیچ فرقی بین راست افراطی و چب نماهای حزب کارگر وجود ندارد . آنان با بکار بردن خشونت بر علیه مردم بی دفاع فلسطین و اعراب تمام دوران حیات خود را با جنگ سپری نموده اند، زیرا صهیونیستها جنگ را ادامه منطقی سیاست می دانند و بر این اساس ۶۰ سال است منطقه خاورمیانه آرامشی به خود ندیده است و مداوماً در جنگ و خونریزی بسر می برد. اسرائیل عامل اصلی شکست کلیه پیشنهادها ، کنفرانسها و طرح های صلح است. آنان حتی حاضر نیستند ۲۲ در صد از کشور اشغالی فلسطین را به فلسطینیان باز گردانند. وقتی یاسر عرفات زنده بود او را سدی در راه صلح می دانستند ، حال که محمود عباس است حاضر به دادن کوچکترین امتیازی به وی نیستند .علیرغم مخالفت کشورهای غربی و آمریکا به خانه سازی در کرانه غربی رود اردن و اورشلیم شرقی ادامه می دهد . همین روزها اسرائیل با حماس از طریق مصر به آتش بس رسیده است ولی همچنان به کشتارمردم غزه ادامه می دهد . دولت اسرائیل بهمراهی آمریکا تلاش نمود از میان گروههای سلطنت طلب ، سازمان مجاهدین ، تجزیه طلبها و برخی از نیروهای بریده شده از جمهوری اسلامی جبهه ای جهت تعویض رژیم جمهوری اسلامی ایجاد نماید که این اقدام با فعالیت و افشاگری پیگیر نیروهای دمکرات و مستقل ایرانی به شکست انجامید . تغییر جمهوری اسلامی کار مردم ایران است و نه کار دشمنان قسم خورده آنان، علاوه براین کشورهای خارجی و عوامل شان حق دخالت در سرنوشت مردم ایران و امورشان را ندارند زیرا حاکمیت از آن مردم می باشد . بعد از این شکست و ارائه گزارش سازمانهای اطلاعاتی آمریکا و همچنین به درازا کشیدن و به نتیجه نرسیدن تحریم ها و الخصوض با نزدیک شدن پایان ریاست جمهوری جرج بوش و نا روشن بودن سیاست باراک اوباما درزمینه مناقشه اتمی ایران در صورت پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا (طبق نظر سنجیها احتمال پیروزی ایشان قوی است)، باید یاد آورشویم ایشان جزء معدود سناتورها بود که با جنگ و حمله به عراق مخالفت ورزید. دولت اسرائیل ناامید از همه جا و بنا بر عادت جنگ طلبانه خود به تحریکات خود علیه تاسیسات هسته ای ایران پافشاری می کند و حمله نظامی را در دستور روز خود قرار داده است. بنا بر این برخلاف برخی از تحلیل گران که باوردارند هدف اسرائیل از تهدید نظامی ایران بدین منظور است تا ایران را مجبوربه تمکین در برابر خواست جامعه جهانی مبنی بر تعلیق غنی سازی اورانیوم نماید. به نظر می رسد باید تهدید و اصرار اسرائیل به حمله نظامی را جدی انگاشت. دلائل زیر صحت این گفتار می باشد: ۱- درآخرین هفته ماه ژوئن ۲۰۰٨ جان بولتون یکی از نومحافظه کاران معروف و نماینده سایق آمریکا در سازمان ملل اعلام کرد اسرائیل قصد حمله به ایران را دارد ۲- انجام مانورهای اسرائیل با مسافت ۱۵۰۰ کیلومتر در ماه ژوئن ٣- دو ملاقات پی درپی بوش با اولمرت طی ماه ژوئن ۴- دیدارهای مقامات نظامی - امنیتی آمریکا و اسرائیل در هفته های اخیر بویژه رئیس ستاد ارتش آمریکا با همتای اسرائیلی خود در روزشنبه ۲٨ ژوئن ۲۰۰٨ ۵- سخنان جرج بوش خطاب به سران اروپا جهت موضع گیری جدی تربرعلیه ایران ۶- مصاحبه اهود بارک با لوموند که ایران را بزرگترین تهدید علیه جهان معرفی کرد ۷- مصاحبه شاوتاشاویت رئیس پیشین سرویسهای اطلاعاتی اسرائیل (موساد) با نشریه انگلیسی ساندی تلگراف به تاریخ ۲۹ ژوئن ۲۰۰٨ مبنی بر این که دولت اسرائیل برای نابود کردن تاسیسات اتمی ایران بیشتر از یکسال فرصت ندارد ، در غیر این صورت اسرائیل در معرض خطر حمله اتمی ایران قرار خواهد گرفت ٨- نوشته یوشکا فیشر وزیر خارجه سابق آلمان و نماینده این کشور در شورای امنیت در روزنامه هاآرتص مبنی براینکه بوش واولمرت بدنبال پایان دادن برنامه هسته ای ایران و استفاده از گزینه نظامی به جای مذاکرات دیپلماتیک هستند ۹- سخنان خشن اوائل ژوئن اولمرت در اپیک بزرگترین لابی اسرائیلی در آمریکا ۱۰- گزارش شبکه ای بی سی در ٣۰ ژوئن به نقل از یکی از مسئولان پنتاگون که از او نام نبرد در مورد حمله قریب الوقوع اسرائیل به ایران، و..... . آری اینها هوشداری به مردم ایران است که باید حمله نظامی اسرائیل به ایران را جدی بگیرند زیرا حمله نظامی علیه تاسیسات اتمی ایران خود نشان دهنده منطقی سیاست جنگی اسرائیل است که ۶۰ سال است این دولت به کار برده است و خواهد برد. اسرائیل قصد دارد با حمله به ایران جامعه جهانی الخصوص اروپا وآمریکا را غافل گیر نماید و آنان را درعمل انجام شده ای قرار دهد تا به مقاصد نامبارک خود نائل آید. دولت اسرائیل از آن جهت اصرار به حمله نظامی علیه ایران دارد تا نشان دهد همچنان از اقتدار برخوردار است و از این طریق به فلسطینیان، اعراب و دیگر کشورهای خاورمیانه حالی کند راهی جز پذیرش این اقتدار ندارند. همانطوریکه در مقالات قبل گفته شد جمهوری اسلامی راهی جز تسلیم و قبول بسته پیشنهادی ۱+۵ ندارد، درغیراین صورت مسئولیت هرگونه حمله و ضربه ای به مردم و کشور ایران به عهده رژیم مملکت بر باد ده جمهوری اسلامی است که با غصب حاکمیت مردم به منفورترین دولت دنیا یعنی اسرائیل اجازه این چنین گستاخی ها را داده است.

نبش قبر گذشته پنهان برگردان: عباس شکری

حکایت کشتار هزاران نفر انگار که قرار بوده است از حافظه جمعی مردم کره پاک شود. گورهای دست جمعی که این قربانیان را در خود جای داده است، تا امروز از دید مردم کره جنوبی دور و پنهان مانده بود. اما حقیقت آن گاه بر پرده افتاد که در جریان طوفانی سهمگین در سال 2002، یکی از گورهای دست جمعی آشکار شد.
از آن وقت تاکنون کره جنوبی درگیر نبش قبر کردن و شناسایی احتمالی اسکلت های برجای مانده است، تا بدین وسیله اقدامات غیرانسانی و توحش قدرت مداران آن روز و همه ی آنهایی که تلاش در پنهان کردن آن داشتند آشکار شود.
فقط در اثنای چند هفته در اواسط سال 1950، در آغاز جنگ دو کره، نیروهای نظامی و پلیس کره هزاران چپگرا و مردمی که احتمال هواداری شان از جنبش چپ می رفته است را قربانی کردند. اما پژوهش های کمیته حقیقت یاب، نشان گر این است که نه تنها کمونیست ها و هوادارانشان که حتی زندانیان معمولی و کشاورزان هم در مبارزه به اصطلاح علیه تروریسم به قتل رسیده اند.
کمیته حقیقت یاب همچنان در حال بررسی کشتار عظیم آن سال است. کیم دانگ چون، یکی از اعضای این کمیته می گوید که دست کم صدهزار نفر در جریان پاک سازی نیروهای چپ به هلاکت رسیده اند. مسئولان دولت وقت کره جنوبی زندان ها را خالی کردند، زندانیان را در صفی طویل به خط کردند و در حضور نیروهای آمریکایی از پشت سر با شلیک گلوله به مغزشان، آنها را کشتند. اجساد در کانال های از پیش کنده شده ریخته می شدند که وقت کم بود. خیلی ها هم در غارهای معدن ذغال سنگ که اکنون بی استفاده مانده اند دفن شدند در حالی که تعداد زیادی از اجساد، در دریا به دست امواج سپرده شدند. در موارد دیگری صدها روستایی ـ مرد، زن و کودک ـ توسط نیروهای ارتش به جرم واهی هواداری از نیروهای چپ کشته شدند.
سرکردگان نیروهای آمریکایی پشتیبان کره جنوبی در هراس بودند که هواداران نیروهای کمونیستی به ارتش کمونیستی کره شمالی که اشغال کره جنوبی را آغاز کرده بود، کمک کنند.
باقی مانده ی صدها جسد اعدام شدگان تاکنون پیدا شده است. اما پژوهشگران می گویند؛ آنچه تاکنون پیدا شده فقط قطره ای از دریای قربانیان سال 1950 است که در زیر زمین و در جای جای خاک کره جنوبی مدفون و از دید مردم پنهان مانده بودند.
تاریخ پنهان
از زمان جنگ کره تا امروز ماجرای کشتار هزاران انسان بی گناه به طور وسیعی پهنان و مخفی مانده بود.
در اثنای ده ها سال بعد از جنگ کره که در سال های 1950 تا 1953 واقع شد، کره جنوبی توسط نیروهای دیکتاتور اداره می شد و خانواده های قربانیان محبور به سکوت در مورد آنچه که دیده و یا تجربه کرده بودند، می شدند تا شاید این کشتار جمعی به دست فراموشی سپرده شود.
گزارش های نیروهای نظامی آمریکا درباره ی هفته های خونین در کره جنوبی مهر کاملا محرمانه خوردند و گزارش های کره شمالی هم نه تنها مردود که کمونیستی و دروغ قلمداد و تبلیغ می شد.
اولین بار بعد از دهه 1990 و به دنبال دموکراتیزه شدن کره جنوبی بود که حقیقت به آرامی آشکار شد. نیروهای روشنفکر، روزنامه نگاران و اعضای خانواده ی قربانیان در این سال ها بود که جرأت کردند انگشت بر زخمی سر به مهر بگذارند که اکنون سرشار از التهاب بود. داستان ملتهب کشتار جمعی به تدریج چون خاری در چشم نیروهای راست گرایی می نشست که هنوز اصرار بر نهان ماندن این ماجرا داشتند.
اکنون با حمایت مالی دولت کمیته حقیقت یاب به شدت و دقت به دنبال کشف حقیقت است و برای دست یابی به حقیقت هر روز به سرعت کار خود می افزاید. در سال 2007 کمیته حقیقت یاب موفق به کشف و نبش چهار گور دست جمعی شده است. اما پیش بینی شده است که بیش از صد و پنجاه گور دست جمعی در سراسر خاک کره جنوبی موجود باشد.
در اوایل سال جاری میلادی "روح موحین" رئیس جمهور پیشین کره جنوبی، موضوع اعدام های دست جمعی را مطرح کرد و این ماجرا را "تراژدی بزرگ تاریخ مدرن کره جنوبی" نامید. هم او در ادامه می گوید: "آنچه در آن سالها توسط قدرت مدران کره ای انجام شده غیرقانونی بوده و محکوم است".
برخورد مرددانه
اسناد محرمانه آمریکا که اکنون دیگر از آرشیو محرمانه خارجو منتشر شده اند نشان می دهد که برخورد آمریکایی ها با اعدام ها در هاله ای از شک و تردید بوده است. به گزارش آسوشیتدپرس، در جریان تابستان خونین سال 1950، دیپلمات های آمریکایی از همکاران کره ای خود می خواسته اند و آنها را تشویق می کرده اند که بر خود مسلط باشند. اما تلگرامی از جانب وزارت امور خارجه آمریکا در پاییز همان سال نشان می دهد که جنرال داگلاس مک آرتور، که فرماندهی نیروهای ارتش کره جنوبی را در اختیار داشته، کشتار و اعدام ها را "مسئله داخلی کره" می خوانده است.
وقتی که روزنامه نگار کمونیست بریتانیایی، آلن وینینگتون به همراه نیروهای کره شمالی یک گور دست جمعی در حاشیه شهر دائجوئن کشف کردند، ماجرا را در روزنامه ی دیلی وورکر منتشر کرد و در گزارش خود از دست ها و پاهایی زبان به سخن گشود که احتمالا زنده به گور شده بودند و برای نجات خود سعی می کردند که خاک را کنار بزنند. به دنبال انتشار این گزارش سفیر آمریکا در بریتانیا، علیرغم گزارش های مشابه توسط سازمان جاسوسی آمریکا "سیا"، این گزارش را محکوم کرد و دروغ محض خواند. در گزارش های سازمان سیا آمده است که هزاران نیروی سیاسی و چپ گرای کره ای ظرف چند هفته توسط نیروهای کره ای قتل عام شده اند.
پس از پایان جنگ کره جنوبی و شمالی در سال 1953، گزارشی که توسط نیروهای نظامی آمریکا مستقر در کره جنوبی تهیه شده بود، تمام جنایات جنگی و قتل عام مردم بی گناه کره جنوبی در دائجوئنرا به کره شمالی نسبت دادند و آن را "توحش کره شمالی" خواندند.
آنچه تاکنون برجا مانده، اسطوره ای از رویدادهای آن سالها بوده است که اکنون کمیته حقیقت یاب به دنبال کشف حقیقت و آن چیزی است که در آن روزها به وقوع پیوسته است.
التیام زخم ها
اعضای کمیته حقیقت یاب هنوز هم شکوه و شکایت از نبود حمایت و پشتیبانی سیاسی برای رسیدن به اهداف خود دارند. بدیهی است که رئیس جمهور لیبرال کره "روح" بود که چراغ سبز را برای تحقیق و بررسی به کمیته حقیقت یاب نشان داد. حالا اما زمام امور در اختیار رئیس جمهور راست گرایی است که به باور اعضای کمیته حقیقت یاب علاقه ای به ادامه کار این کمیته نشان نمی دهد. کمیته اکنون در هراس این است که با عدم اختصاص بودجه کافی برای ادامه کار، اهداف آنها هم در کنار قربانیان یک بار دیگر مدفون شود.
نیروهای محافظه کار کره ای شکوه از این دارند که کمیته حقیقت یاب فقط می تواند زخم های کهنه را بگشاید که سالها پیش در هنگامه ی جنگ خونین بین نیروهای تندرو چپ و راست به وجود آمده اند. اما کمیته حقیقت یاب امیدوار است که با افشای حقیقت "مرحمی بر زخم سالها غم و اندوه خانواده هایی بگذارد که حتی نتوانستند در سوگ عزیزانشان اشک بریزند".
یکی از کسانی که با کمیته حقیقت یاب همکاری نزدیکی دارد، "می جون یانگ" است که در سال 1950 بیست و پنج سال داشته و به عنوان نگهبان زندان در شهر دائجوئن مشغول به کار بوده است. او در جایی کار می کرده است که حدس زده می شود بیش از هفت هزار نفر اعدام شده باشند.
به گزارش آسوشیتد پرس، می جون یانگ اعدام و قتل عام را چنین توضیح می دهد: "دستهای قربانیان را از پشت می بستند و آنها را به روی شکم در کنار گوری به درازای صد و پنجاه متر می خواباندند. با اسلحه ی کمری یا تفنگ به گردنشان شلیک می شد و سپس آنها را به درون گودال یا گور دسته جمعی می انداختند. یانگ در ادامه می گوید که این حرکت بارها تکرار می شد و اجساد لایه لایه روی هم قرار می گرفتند و در انتها مقداری خاک روی اجساد ریخته می شد."
او در حالی که اشک بر گونه اش جاری است یکی از خاطرات تلخ خود را چنین توضیح می دهد: "در حالی که من در گوشه ای از یکی از گورهای دسته جمعی ایستاده بودم، یکی از قربانیان که هنوز زنده بود و او را به داخل گودال انداخته بودند، التماس کنان و با گریه چنین می گوید ـ آقای رئیس، لطفا به قلب یا مغز من تیری بزن تا راحت بمیرم ـ". یانگ خواهش قربانی را با شلیک به مغز او برآورده می کند و کار او را تمام می کند. قربانی، محکوم به همراهی و سمپات نیروهای چپ بوده در حالی که او فقط دزد بوده و یکسال از محکومیت زندانش باقی مانده بوده است.
یانگ هشتاد و سه ساله در حالی که می لرزد و اشک هایش را پاک می کند می گوید: "هماره احساس گناه می کنم که چرا ماشه را چکاندم".
منبع: روزنامه داگ آویس چاپ نروژ

۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه

اهميت يک خرافاتی و ميراث هنوز زنده ی او


جسی هلمز، معمار تک صدايی کردن ,جامعه جهانی, روشنگری. جسی هلمز سناتور پيشين آمريکا در سن 86 سالگی درگذشت.
در وبسايت رسمی وابسته به او تاريخ مرگ را 4 ژوئيه، روز استقلال آمريکا، اعلام کردند. هرچند برخی بر اين تصورند که جسد و خبر را اندکی نگاهداشتند تا در اين روز مرگ او را اعلام کنند. جسی هلمز در محافل ايرانی هم نامی شناخته شده است. چون اين نام با قانون هلمز- برتون پيوند دارد که در پايان دهه 90 طی زمانی نسبتا طولانی در خبرهای مهم سياسی جهان تکرار ميشد. قانون مزبور که در 1998 به تصويب کنگره آمريکا رسيد شرکت های نفتی را که در ايران سرمايه گذاری ميکردند، مجازات و تحريم ميکرد. به همين جهت سر وصدای زيادی برانگيخت. وداع آخر محافل رسمی با جسی هلمز برخلاف وداع با يار و همدست ديرينش، رونالد ريگان، مجلل نبود. ريگان را، قدرت های بزرگ سياسی و مالی و رسانه های بزرگ انحصاری و محافل بازاري، مثل يک امپراتور عهد عتيق به خاک سپردند. گويا ميخواستند به مردم جهان بگويند سنگ بنای , عصر نوين امپراتوری,، که بعد نومحافظه کاران سندش را نوشتند، در دوره رياست جمهوری ريگان گذاشته شده و در واقع خود او سرسلسله امپراتوری مورد نظر نومحافظه کاران محسوب ميشود. در مورد جسی هلمز، برعکس بود. از بدرقه پرسروصدا و مجلل در محافل رسمی خبری نبود. بخش اعظم محافل راست و رسانه های انحصاری به آنچه نمی شد انکار کرد و نمی شود آشکارا مورد دفاع قرار داد مثل نژادپرستی و تعصبات خرافی او، اقرار کردند اما به نحوی که گويی اينها خصوصياتی مربوط به نسل های کهنه است که اين ,سناتور نه, ی بدعنق "Senator No" متعلق به آنها بود، در حاليکه مردمان پيشرو و روشنگر هم نسل هلمز با اين تعصبات جنگيده و چه بسا زير فشار و حتی تعقيب محافل حاکم و راست قرار گرفته بودند. برخی از همين محافل حتی لب به بدگويی گشودند. مثلا نشريه دست راستی و سنگين وزن انگليسي، اکونوميست، خبر مرگ و يادنامه جسی هلمز را چنين آغاز کرد: , جسی هلمز، سناتور سابق کارولينای شمالي، امروز در 86 سالگی در گذشت. عده زيادی جای آقای هلمز بدقلق، کارشکن و عموما نژاد پرست را خالی نخواهد يافت. اودر تمام حيات شغلی اش از سياست های تبعيض نژادی دفاع کرد، عليه قانونگزاری در دفاع از حقوق بشر تلاش نمود، برای جلوگيری از اعلام تعطيلی روز مارتين لوترکينگ مانع پارلمانی بوجودآورد، حامی برجسته رژيم آپارتايد آفريقای جنوبی بود، و يکی از نژادپرستانه ترين آگهی های تبليغاتی در تاريخ سياسی را به راه انداخت., اکونوميست در ادامه حتی به فاکس نيوز به خاطر حمايت از کسانی مثل هلمز و سياست های او تاخت و مراکزی مثل دانشگاه جری فلاول [کشيش خرافاتی و رسوا] را تنها جايی خواند که از هلمز به نيکويی ياد خواهند کرد. يکبار ديگر، بی چهرگی سرمايه با خواندن اينگونه اظهار نظرها از جانب محافل راست و مقايسه آن با تشييع جنازه باشکوه ريگان نميتوان انکار کرد ميراث خواران هلمز در حق او بی عدالتی ميکنند. هلمز منتور رونالد ريگان بود، بطوريکه يارانش بعد از مرگ او نوشتند اگرهلمز نبود ريگان برای اکثريت مردم آمريکا و جهان نامی شناخته شده نبود: ,البته به عنوان هنرپيشه چرا، ولی نه به عنوان رئيس جمهور., برای رساندن ريگان به رياست جمهوري، هلمز شيوه های تازه ای را ابداع کرد که مرز تبليغ کارزار انتخاباتی با حقه بازی را فرو ريخت. در اين رابطه کارل رو مدير انتخاباتی جرج بوش و مشاور بعدی اوکه به علت بدنامی و رسوايی برکنار شد، در مقايسه با هلمز يک شاگرد دبستانی بود. مهم تر اينکه هلمز به کمک ابداع راه کارهايی که در ادامه مقاله خواهد آمد اين شيوه ها را به سنت جاافتاده انتخاباتی تبديل نمود و زير پای دموکراسی را خالی کرد. جسی هلمز در هيچ نکته مهمی با ريگان اختلاف نداشت، بويژه در مورد يکی از جرايم مشهور او يعنی دفاع از رژيم آپارتايدآفريقای. اما فقط اين نبود، جسی هلمز ازستون های بنيانگزار ,انقلاب بازار آزاد,، يا, انقلاب نوليبرالی , بود که به شيوه ای غلط انداز تحت عنوان ,آزادی, پيش رفت. همانطور که ,وطن پرستی, منتسب به او عنوانی غلط انداز برای سياست ميليتاريستی و ,امپريال, مور که سرانجام به بمباران يوگسلاوی و افغانستان و عراق و مرگ و آوارگی ميليونی و ويرانی کشورهاانجاميد. از آن انقلاب ارتجاعی و از اين سياست ميليتاريستی و ,امپريال, که مورد حمايت جسی هلمز بود، همه قدرت ها و محافل حامی سرمايه دفاع کرده اند، اعم از نومحافظه کاران مارکدار در آمريکا يا آنها که در اروپا نام هايی مثل , حزب کارگر نوين,، ,ليبرال, و حتی ,سوسيال دمکرات, و , سوسياليست, بر خود گذاشته بودند، و البته کمپانی های بزرگ و انحصاری رسانه ای. اگر اختلافی بين اين ها بود بر سر, اصول, نبود. جسی هلمز کارسترگ پيش بردن اصول ,بازار آزاد, را بر پايه اعمال قدرت توطئه گرانه شبکه ای از پولداران و زورمندان پيش برد. پياده کردن اين اصول در عمل به گسترش شکاف در همه سطوح انجاميد و همه آن سياست های ,بد, و ,ناروايی, که امروز محافل راست هم حاضرند به هلمز منتسب کرده و خود را از آن مبری نشان دهند در اين شکاف نشو ونما کرد، از جمله: ضعيف کشي، محدود کردن حقوق مدني، نابرابری عملی سياهان، زنان، سرکوب همجنسگرايان، ميليتاريسم... بنابراين اگر محافل سرمايه هنگام مرگ ريگان چهره متکبر و سلطه جوی خود را به نمايش گذاشتند، هنگام مرگ جسی هلمز يکبار ديگر بی چهره گی و رياکاری سرمايه و مدافعان آن را نمايان ساختند: اگر عواقب فاجعه بار و مرگ بار اين يا آن سياست سرمايه عيان شده و ديگر رسما قابل دفاع نباشد، آن را به گردن چند مرده می اندازند. حال اين ميتواند حمايت از رژيم آپارتايد باشد يا قتل لوترکينگ. به اين ترتيب باقيمانده ميراث مرده را نجات داده و به راه او ادامه ميدهند. امابرخی از ياران وفادار جسی هلمز بعد از مرگ او با يادآوری نقش او در روی کار آوردن ريگان، تثبيت سلطه بازار و سرمايه های بزرگ بر حيات اقتصادی و سياسی جهان، ناخواسته اين رياکاری رافاش کردند. از جمله ادفولنر رئيس بنياد هريتاژ[هريتيج: Heritage] که ضمنا در سال 2002 به او عاليترين نشان افتخار اين موسسه را داد درسوگ جسی هلمز در بيانيه ای يادآوری کرد: , جس هلمز يک از بزرگ ترين شخصيت های موثر قرن 20 بود. او همراه باری گلد واتر و رونالد ريگان جنبش محافظه کاری را بنيان گذاشت و به صدای نيرومند بازار آزاد و مردم آزاد تبديل شد., اد ميسي، يکی ديگر از مديران بنياد هريتاژ و دادستان کل زمان ريگان که يکی ديگر از همدستان نزديک هلمز بود نوشت: ,جس هلمز يک وطن پرست کبير و يک دوست واقعی بود. حمايت قدرتمندانه و شخصی او از رونالد ريگان در مبارزات انتخاباتی 76 و 80 و هم در دو دور نمايندگی در سنا، عاملی تعيين کننده در پيروزی 40 امين رياست جمهوری ما , ريگان, بود., اد ميسی بدون رودربايستی تمام کارنامه هلمز مبنی بر بدزباني، توهين به ديگران و نفرت از هرنوع مدارا با مخالف را ناديده گرفت و نوشت:, سناتور هلمز به خاطر عشق به وطن و صداقت، نجابت و ادبش معروف است. او به ديگران احترام ميگذاشت، از جمله به آنها که با او موافق نبودند و ديگران هم به او احترام ميگذاشتند. نمونه مدنيت و ادب او بايد برای نسل ها و قانونگزاران آتی ما سرمشق باشد، همانطور که وفاداری او به قانون اساسی و اصول ملت ما بايد الهام بخش شهروندان ما باشد..., اين ها نمونه هايی از سرمشق جسی هلمز که هنگام مرگ او مکرر در رسانه های جهان از آنها ياد شد: * درباره مدارا: , مدارا، به جهنم برود. اين آن بلايی است که در طول اين مدت بر سر ما آمده، و اين علت اصلی همه بدبختی های ماست., *در باره پوشش زنان و حقوق مدنی: ,شيرينی, توصيفی نامناسب است چه برای مايوی يک تکه، چه برای چارت حقوق بشر. جای هيچکدام اين ها کشور ما نيست، مگراين که به کلی حس اخلاقی خود را از دست داده باشيم., * در باره مبارزه با ايدز:,دولت بايد کمتر خرج آدم هايی بکند که ايدز گرفته اند چون عامدانه و به نحوی نفرت انگيز رفتاری ناشايست پيش گرفته و بيمار شده اند., *وقتی کارول موسلی براون اولين زن سياه پوست به سنای آمريکا راه يافت، هلمز گفت:"تماشا کنيد چطور او را به گريه خواهم انداخت. من او را به گريه خواهم انداخت. آنقدر آهنگ ديکسی را خواهم خواند تا به گريه بيفتد., و واقعا هم يک بار در سنا ديکسی را خواند. ديکسي، آهنگی است که به سرود ايالات جنوبی مدافع برده داری تبديل شد. *عليه حقوق سياه پوستان آمريکا:, کاکا سياه ها نميتوانند برای ابد روی ملاحظاتی که به آنها اجازه داده در خيابان ها ولو شوند، برای ترافيک مزاحمت ايجاد کنند، و حقوق انسان های ديگر را زير پا بگذارند، حساب باز کنند., *ويکی از قديمی ترين آگهی های نژادپرستانه انتخاباتی او: ,سفيدپوستان، قبل از آنکه دير شود از خواب بيدار شويد. آيا شما ميخواهيد کاکاسياه هادر کنار شما، همسر شما و دختران شما در کارخانه ها کار کنند؟, ,هنر,اصلی هلمز: تک صدايی کردن ,جامعه جهانی, مکانيسم تک صدايی کردن در جوامع استبدادی و گرفتار ديکتاتوری مثل ايران، روشن و ساده است: دستور مقامات استبدادی و تنفيذ آن بوسيله زور. اما چطور جوامع دموکراتيک تک صدايی شده اند؟ چطور است که مديران سياسی و رسانه های حامی اين جوامع همه با هم حمله به حقوق و دستمزد مزدبگيران را ,آزادی اقتصادی, برای همه و کلا ,آزادی, می نامند و مقاومت هم اکنون گسترش يابنده مزدبگيران را در سطح جهان مخفی ميکنند؟ چگونه است که همه با هم بمباران آدم و پل و نيروگاه برق در يوگسلاوی را ,انساندوستانه, توصيف ميکنند و همه با هم ده سال جنگ و بمباران و تحريم عراق و مرگ و مير گسترده کودکان سرطان زده آن را به پشت صحنه راندند، و همه با هم ناگهان سلاح کشتار جمعی در عراق کشف کرده و راه حمله برق آسا به بغداد را باز کردند و امروز همه با هم مخفی ميکنند که آمريکا هم اکنون درگير سه جنگ جبهه ای است نه دو جنگ و فجايع دردناک سومالی و تخليه بخش بزرگی از پايتخت کشور و آوارگی ميليون ها انسان را به پشت صحنه ميرانند؟ چگونه است که همه با هم مجازات دسته جمعی يک ميليون انسان که يک چهارم آن را کودکان تشکيل بدهند و رهاکردن آنها به دست گرسنگی و مرگ در غزه را تاييد کرده و اخبار فاجعه بار آن را خفه ميکنند؟ مگر ما در دوره صعود نازيسم زندگی می کنيم؟ منافع مشترک عامل مهمی است، ولی سازمان دادن يک جامعه دمکراتيک به شيوه ای که فقط صدای يک بلندگو به گوشها برسدو صداهای ديگر به گوشه مهجوری تبعيد و حتی مجازات شود، به ابزاری کاری تر از کارکرد خودبخودی منافع مشترک نياز دارد. اينجاست که ميراث هلمز به حساب می آيد. در اين مورد رشته سخن را به ليزا دوگان [عکس صفحه اول] ميدهيم که استاد تحليل های اجتماعی و فرهنگی در دانشگاه پنسيلوانياست و کتاب های او از قبيل ,نئوليبراليسم، سياست فرهنگی وحمله به دمکراسی,، و ,سياست جنسيتی نئوليبراليسم, نشان ميدهد در رشته ای که سخن ميگويد کارشناس است. ,هلمز يک متعصب مهم بود. او فقط هاف و پوف نمی کرد. او از زبان سياست فرهنگی ,cultural politics, استفاده ميکرد – که , اخلاق, يا ,ارزش ها, يا به سادگی , آزادی, خوانده ميشود و تحت اين عناوين از دولت کوچک دفاع ميکند، دستمزدها را کاهش ميدهد، از منافع کمپانی های بيرحم و افزايش سود آنها دفاع می کند و دخالت نظامی آمريکا در اطراف و اکناف جهان را پيش می برد... هلمز کارير سياسی خود را به عنوان گزارشگر راديو در کارولينای شمالي، در پيوند با بانکداران و صنايع دخانيات آغاز کرد. او به عنوان يک , گزارشگر خبری , در راديو و تلويزيون نه فقط مخالفانش را مثل هر عوامفريب ديگر با تهمت زنی های ناروا ميکوبيد، بلکه برای بيان نظراتش ازنوعی اصطلاحات خلاق جهادی عليه نيوديل و جنبش حقوق مدنی استفاده ميکرد که بعدها شهرت بدی برای حزب جمهوری خواه به بار آورد. ولی هلمز به دستاوردهايی که از اينگونه عبارت پردازی ها داشت اکتفا نکرد. او برای نمايندگی کنگره اقدام کرد، يک توپخانه بی سابقه برای کارزار انتخاباتی سنا ايجاد کرد و در ادامه کارخود به معمار اصلی شبکه , راست جديد , تبديل شد که کورپوراسيون های بزرگ، بنيادها و کميته ها اجزای آن را تشکيل ميدادند. جسی هلمز خيلی مهم تر از آن بود که او را هم يک خرافاتی در ميان امثال خود بدانيم: سخنوری بدخواه، خالق چهره های تصوري، منبع مهم ايجادصندوق های مالي، خالق کارزارهای انتخاباتی مدرن متکی بر پول های بزرگ، ايجاد کننده نهادهای دست راستی که شبکه وار به هم پيوند دارند و جنبش های دست راستی به راه می اندازند، او حامی سرسخت سياست های ضد اتحاديه های کارگری بود و در مباحثات مربوط به سياست خارجی آمريکا فعالانه دخالت داشت. او در کميته روابط خارجی سنا علنی و پشت پرده، سياست های امپريال ايالت متحده را پی گيری ميکرد. او از نابرابری در داخل آمريکا و از خشونت در خارج آمريکا حمايت کرد و نام اين سياست ها را , اخلاق, گذاشت. او فقط آن ,سناتور، نه"Senator No", مزاحم نبود که در کار کنگره، نامگذاری قضات و امثال آن اختلال ايجاد ميکرد. او به تشکيل، رسميت، اعتبار يابی يک نيروی ضد دمکراتيک بدخيم و در حال متاستاز، در سياست آمريکا در دوره بعد از جنگ جهانی دوم کمک کرد و خود نماينده اين نيرو بود.. با اقتباس از گور ويدال در يادنامه برای ويليام باکلر، بر سنگ قبر او ميتوان نوشت: جسی هلمز - در جهنم., جسی هلمز به هرکجا رفته باشد، ميراث واپس گرايانه و عهد عتيقی او توسط قدرتمندان، سياستمداران، روشنفکرانی که بر بدنه شبکه دست راستی او روئيده و پروار شده اند، ادامه دارد و زمين ما را به جهنم تبديل کرده است. ميراث خوارانی که اکنون، وقتی کار از کار گذشته هلمز را فقط متعصب کهنه انديشی متعلق به عصر گذشته معرفی ميکنند اما سياست سلطه جويانه، منفعت طلبانه، نابرابر ساز و ضددمکراتيک او به نفع اغنيا و زور مندان و مالداران، و عليه بی چيزان زحمتکش را ,نوين,، و خود را ,مدرن, ميخوانند.
منابعی که در مقاله از آن نام برده شده است: *اکونوميست
http://www.economist.com/blogs/democracyinamerica/2008/07/jesse_helms.cfm *ليزا دوگان. نيشن http://www.thenation.com/doc/20080721/duggan

توصیه شیطان

Avnery, 05/07/2008
یوری آونری، هفتم جولای 2008
برگردان بهروز عارفی

زمان زیادی از جنگ شش روزه نگذشته بود. داشتم پس از یک سخنرانی در مورد لزوم ایجاد فوری یک دولت فلسطینی از سالن اصلی مجلس (کنست) بیرون می آمدم.
یکی از نمایندگان مجلس که آدم خوبی بود، از پله ها پائین آمده و صدایم کرد. او عضو حزب کارگر و در گذشته راننده اتوبوس بود. او در حالی که بازوی مرا گرفته بود به من گفت «یوری، معلوم است چه کار داری میکنی؟ تو میتوانی به مقام بالائی برسی. تو علیه فساد، در مورد جدائی دین و دولت، درباره عدالت اجتماعی حرف های جالبی میزنی. تو می توانی در انتخابات آینده پیروزی بزرگی کسب کنی. اما تو داری با سخنان خود درباره اعراب همه چیز را بر باد می دهی. چرا به این مهملات خاتمه نمی دهی؟ »
به او پاسخ دادم که حق کاملا با اوست، اما این کار از من ساخته نیست. اگر من نتوانم در مورد حقیقت، آن طوری که می بینم صحبت کنم، کنست برای من هیچ امتیازی ندارد.
من باردیگر به نمایندگی مجلس انتخاب شدم، در راس یک جناح کوچک پارلمانی که هرگز به نیروی قدرتمندی تبدیل نشد. پیش بینی آن نماینده درست از آب در آمد.
من در طول سال ها از خود می پرسیدم که آیا آن کار من درست بود. آیا بهتر نیست که برای زمان کوتاهی هم شده، از اصول دست برداشت. و قدرت سیاسی را که بدون آن غیر ممکن است به خواست ها تحقق بخشید، کسب کرد؟
نمیدانم که آیا انتخاب من درست بود یا نه. ولی من هرگز احساس پشیمانی نکردم، چرا که برای من انتخاب درستی بود.
من هرگاه حرفی از باراک اوباما پیش می آید، یاد آن گفتگو می افتم. اوباما نیز با محظوریت های مشابهی روبروست.
البته، اختلاف بزرگی بین ما ست. من رهبر یک جناح بسیار کوچک در یک کشور بسیار کوچک بودم، در حالی که او در راس حزب غول پیکری در یک کشور پهناور است. با این وصف، ماهیت تنگناهای سیاسی در همه کشورها یکی است، چه بزرگ و چه کوچک.
بیسمارک می گفت که سیاست عبارتست از «هنر ممکن». سیاست سازش لازم دارد. سیاستمدار یک فرد حرفه ای ست که تفاوت زیادی با درودگر و وکیل ندارد. وظیفه او همراه کردن اکثریت ها برای تصویب قانون و تصمیم گیری است. برای نیل به چنین هدفی، سیاستمدار مجبور به سازش است. برخی به سادگی این کار را می کنند، چرا که به هر حال، اصول اخلاقی برای آنان اهمیتی ندارد. اما برای افراد اصولی، این کار بسیار مشکل است.
راستی، جایگاه اصول در سیاست چیست؟ آیا یک سیاستمدار باید اصولی را قربانی کند تا به هدف های دیگر برسد؟ و اگر چنین است، چه حدی برای این کار منظور است؟
چنین تنگنائی در یک کارزار انتخاباتی حتا بحرانی تر نیز هست.
در جریان زندگی سیاسی من، در پنج کارزار انتخاباتی شرکت داشتم که چهار بار پیروز و یک بار شکست خوردم.
در روزهای اخیر، من کارزار انتخاباتی باراک اوباما را دنبال می کنم. دنبال می کنم و موضوع را درک می کنم، دنبال می کنم وخشمگین میشوم ؛ دنبال می کنم و نگران می شوم.
من به گفته های او گوش می دهم و می فهمم چرا آن ها را گفته است.
به کارهای او نگاه می کنم و اغلب به خشم می آیم.
او را می بینم که از روی طنابی بر روی دوزخ عبور می کند و نگران می شوم.
او را به هنگام سخنرانی در مجلس لابی یهودی در آمریکا به هنگام چابلوسی دیدم و از خود پرسیدم مگر ممکن است، آیا همین فرد است که میخواهد تغییرات بزرگ ایجاد کند؟
من به سخنان شورانگیز او در مورد حق مردم برای حمل اسلحه، از جمله مسلسل های یوزی و کلاشینکف گوش دادم و در فکر فرو رفتم. چطور؟ اوباما؟
سخنرانی او را شنیدم که از حکم اعدام، این مجازات وحشیانه دفاع می کرد. مجازات اعدامی که آمریکا را در میان ایران و عربستان سعودی جای می دهد. نمی توانستم باور کنم. اوباما؟؟؟
احساس می کنم که با گذشت هر روز، اوباما از خودش فراتر می رود و ما تازه در آغاز کارزار اصلی انتخابات هستیم.
من تنها میتوانم تصور کنم که چه بحث هائی در جلسات هیئت انتخاباتی اوباما جریان دارد. او در احاطه برنامه ریزان، نظر سنج ها و مسئولان روابط عمومی که همگی در کار خود خبره اند، قرار دارد.
یکی از آنان می گوید که باراک، نگاه کن، این ها واقعیت های زندگی ست. به هر حال لیبرال ها با تو هستند، لازم نیست که آن ها را بسوی خود جلب کنی. محافظه کاران بر ضد تو هستند، و چیزی آن ها را تغییر نخواهد داد. اما، در میان این دو، میلیون ها رای دهنده قرار دارند که نتیجه کار به تصمیم آنان بستگی دارد. تو باید آنان را جلب بکنی. پس سخنان غیر عادی یا قاطع بر زبان نیاور.
تو باید سخنانی را به آن ها بگوئی که انتظار شنیدنش را دارند، یعنی همنوائی با آنان. خواهش می کنیم که چیزی نگوئی که هسته اصلی لیبرالی داشته باشد. ما به رای راست گرایان و نیز مسیحیان متعصب نیاز داریم.
نفر سومی می افزاید که هر موضعگیری قطعی، رای ها را از ما دور می کند. هر اصولی گرائی حتما کسی را دلخور می کند، لذا خواهش داریم که به جزئیات نپردازی. فقط به کلی گوئی های مبهم که همه را راضی نگهمیدارد، اکتفا کن.
من نامزدهای انتخاباتی بسیاری دیده ام، هم در اسرائیل و هم در ایالات متحده که با برنامه روشن و صریحی شروع به کار کردند و آخر سر به سیاستمداری مبهم ، ملال آور و بی چهره مبدل شدند.
در درام بزرگ گوته، فاوست، جان وروان خود را به شیطان می فروشد تا در این جهان موفق شود. هر سیاستمداری در جان خود شیطانی دارد که در برابر روان وی، قدرت به او می بخشد.
شما معتقد به اصولی هستید، این اهریمن در گوش شما نجوا می کند که این اصول بسیار نیکند ولی شما در انتخابات برنده نخواهید شد. این اصول به درد هیچ چیز نمی خورند. شما هنگامی می توانید آن ها را محقق کنید که به قدرت برسید. لذا، برنده شدن ارزش این را دارد که از اصولی چند بگذریم و در برخی مسائل سازش کنیم. پس از آن، شما آزاد خواهید بود که به آن چه تمایل دارید عمل کنید.
نامزد انتخاباتی، خود می داند که این امر حقیقت دارد. برای این که برنامه وی تحقق یابد، لازم است که پیش از هر چیز، وی انتخاب شود. برای انتخاب شدن، او مجبور است حرف هائی بزند که باور نداشته و نیز از مسائلی که باور داشت، دست بکشد.
دوباره، پرسش این ست که مرز این کار در کجا قرار دارد؟ دادن چه امتیازاتی برای نیل به هدف جایز است؟ خط قرمز در کجاست؟
شیطان می داند که سازش های کوچک، همیشه به سازش های بزرگ می انجامد، و این کار در سراشیب لغزانی پیش می رود تا این که نفس و جان خود را ببازی. بدون این که نامزد انتخاباتی متوجه شود، او به سوی قهقرا می غلطد، و هنگامی چشمانش را باز می کند که در لجن زار پلید سیاسی فرو رفته است.
این اولین آزمایش بزرگ برای رهبر بلندپرواز است. و آن عبارتست از آگاهی به اختلاف میان آن چه مجاز است و آن چه ممنوع. یعنی میان «هنر ممکن» و «هدف وسیله را توجیه می کند». میان پافشاری خودسرانه بر روی اصول خویش و تسلیم شدن به کارشناسانی که هر برنامه نوینی را به معجونی از واژه های بی معنی تبدیل می کنند.
از آغاز پیدایش دموکراسی در یونان، پرسشی موجب پیچیدگی این مقوله شده است. آیا میتوان به مردم، توده ها اطمینان داشت که انتخاب درست بکنند؟ مردم چگونه می توانند بین راه حل های گوناگون در مورد مسئله هائی که شناخت درستی ندارند، انتخاب بکنند؟
از این ها گذشته، میلیون ها رای دهنده از ابتدائی ترین دانش درباره مقوله هائی چون بودجه، پیچیدگی سیاست خارجی، برنامه ریزی نظامی و هزاران نکته دیگر که رهبر یک کشور باید در موردش تصمیم بگیرد، بی بهره اند.
در واقع، پاسخ این است که آنان شناختی در این مورد ندارند. نمیتوان از یک راننده تاکسی، یک دندانپزشک و حتی یک استاد ریاضیات توقع داشت که به قبایل افغان یا بازار نفت بین المللی واقف باشد.
مردم چگونه تصمیم می گیرند که آیا یک نامزد صلاحیت «رهبر»ی دارد یا نه؟ آیا مسئله به اعتماد به نفس ارتباط دارد؟ یا به قدرت شخصیت؟ به فرهمندی؟ به ظاهر و قیافه؟ به موفقیت در انجام وظایف پیشین؟ آیا مردم به این نکته باور دارند که این نامزد، واقعا به تعهدات انتخاباتی اش وفادار خواهد ماند؟
در روزگارما، درک وبرداشت واقعی آسان نیست. چرا که نامزدها با گروه بزرگی از «کارچاق کن های متخصص» [spin doctors ] احاطه شده اند که وجهه عمومی او را دستکاری کرده، در دهان او حرف می گذارند و حضور او را در محافل سازماندهی می کنند. چنان که ادعا می شود، تلویزیون نمونه مدرن میدان های عمومی آتن باستان نیست. این رسانه، ماهیتی بی اساس داشته و ابزاری جعلی است. علی رغم همه چیز، آن چه در حساب آخر تعیین کننده است، وجهه عمومی نامزد انتخاباتی است.
باراک اوباما میلیون ها شهروند و بویژه جوانان را تحت تاثیر قرار داده است. پس از تباهی اخلاقی دوران بیل کلینتون و بلاهت فسون قدرت در ریاست جورج بوش، آنان در شوق تغییرات بوده و مایلند به رهبری که بیان جدیدی دارد اعتماد کنند. و اوباما در بستر سخنرانی های شوق انگیز، با استعداد فوق العاده ای این امید را بیان می کند.
خطر اینجاست که هنگامی که سخنان آموزنده زدوده شوند، آنان رهبری با شخصیت، با قدرت و با استعداد وفاداری به تعهدات را پشت سر نخواهند داشت.
اگر اوباما تسلیم مشاورانش گشته و به نجواهای شیطان گوش فرادهد، ممکن است بتواند بخشی از رای دهنگان اردوگاه مقابل را جلب کند ولی اعتبارش را ازدست خواهد داد. شاید، مردم بطور غریزی تصمیم بگیرند که «او متوجه این نکته نشده است». که با این همه او رهبری نیست که بتوان اعتماد کرد.
از سوی دیگر، اگر او آماده مصالحه لازم نباشد، اگر او رای دهنگان بسیاری را مایوس کند، او با خطر متضاد مواجه خواهد شد. به این معنی که در کناراصولش باقی خواهد ماند ولی بدون این که توانائی تحقق آن ها را داشته باشد.
او با چهار ماه طاقت فرسا مواجه است. در هر دو سو، وسوسه ها بسیارند. او می بایست تصمیم بگیرد که کیست و تا چه حد آماده است که بدون خیانت به خود، کار را رها کند.
شاید بهتر است که او نمونه شارل دوگل را دنبال کند. او به عنوان مرد رزم به قدرت رسید و از قدرت برای برقراری صلحی دردناک و غیرقابل تحمل استفاده کرد.
من نمی خواهم چیزی باشم که به زبان ییدیش به طعنه «etzes-geber»(واعظ غیز متعظ) می گویند که از واژه عبری توصیه و کلمه آلمانی بخشنده گرفته شده است. یعنی شخصی که پند می دهد بدون این که هیچ مسئولیتی بپذیرد یا هزینه ای بپردازد.
حتا اگر از من خواسته می شد، نمی توانستم به اوباما، نامزد تصدی قدرتمند ترین مقام دنیا توصیه ای بکنم.
سوای پندی که پولونیوس در «هاملت» به پسرش لایرتس داد:
«بالا تر از همه، خود را هرگز فریب مده و نسبت به خودت منصف باش!».



· یوری آونری از رهبران «مجموعه صلح»، یکی از جنبش های اسرائیلی فعال طرفدار صلح عادلانه میان فلسطین و اسرائیل و طرفدار ایجاد دولت فلسطین در مرزهای سال 1967 است. http://gush-shalom.org/
عنوان اصلی مقاله:
Satan’s counsel
It was just a passing conversation, but it has stuck in my memory
http://zope.gush-shalom.org/home/en/channels/avnery/1215293006
/

هميشه با بمباران، زندگی خود را تضمين کردن

گيدين لوی
برگردان: محمد علی اصفهانی

«گيدين لوی» يک روزنامه نگار اسراييلی است. با گرايش هايی انتقادی نسبت به پاره يی سياست های اسراييل، به خصوص در زمينه ی تجاوز بی حدّ و حصر به حقوق اوليه ی مردم فلسطين، و جنايات روزمره ی اين دولت هولوکاست آفرين راسيست بنيادگرا در سرزمين های اشغال شده. هرچند که خود در فاصله ی سال های ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۲ مشاور شيمون پرز، از نامدار ترين جنايتکاران برنده ی جايزه ی صلح نوبل، و برپا کننده ی يکی از سبعانه ترين عمليات سال های اخير اسراييل با نام دزديده شده ی «خوشه های خشم» (۱) و رييس جمهوری اسراييل کنونی آماده به کشتار شانزده تا بيست و هشت ميليون ايرانی (۲) بوده است.لوی، از ستون نويسان روزنامه ی ها آرتص است. روزنامه ی اسراييلی يی که به داشتن سياستی غير راستگرا شناخته شده است، و در آن روزنامه نگاران صلح طلبی چون «اميره هس» و «يوری آونری» نيز قلم می زنند. و حتّی در ويژه نامه ی ادبی آن ـ گاه به گاه ـ از «اَهارون شابتی» (شاباتی) هم مطلبی چاپ می شود. از يکی از سرشناس ترين شاعران و نويسندگان و مترجمان اسراييلی عميقاً آزاده و فراتر از هر قيد و بند نژادی و مسلکی و ناسيوناليستی، که شعر او در نيايش به منظور شکست ارتش اسراييل در تجاوز ۳۳ روزه اش در سال ۲۰۰۶ به لبنان (۳) گرچه در اسراييل امکان انتشار نيافت، معروفيّت و محبوبيّتی جهانی دارد.
طبعاً نمی توان «گيدين لوی» را با امثال «اَهارون شابتی» و «ميشل وارشاوسکی» مقايسه کرد. امّا اتفاقاً درست به همين دليل، نوشته های انتقادی او اهميّت بيشتری پيدا می کنند.آنچه می خوانيد مقاله ی اوست در محکوميت تجاوز احتمالی اسراييل به ايران، که از متن انگليسی آن در شماره ی سوّم ژوئيه هاآرتص، به فارسی در آورده ام.
۱۹ تير ۱۳۸۷ ۹ ژوئيه ی ۲۰۰۸
و چيست آن «نقشه ی بزرگ»؟ امروز داريم به روشنی می بينيم که اسراييل می خواهد آينده ی خود را به همان شيوه ی گذشته تضمين کند:هر بار که کشوری در خاورميانه می کوشد تا به سلاح اتمی دست يابد، اسراييل بمبارانش می کند. بمب. بمب. و بمباران.اين، حيرت انگيز و خود بينانه است که ما خودمان را مجاز می دانيم که آنچه را انجام دهيم که به ديگران اجازه ی انجام آن را نمی دهيم، و معتقديم که آنچه در دست های ديگران، نا مطمئن است و خطرناک، در دست های ما بی خطر است و مطمئن.چنين شيوه يی ما را با خود به سوی فاجعه خواهد برد.دوبار، ما حمله به مراکز اتمی ديگران را آزموده ايم. در عراق و سوريه. و کارمان به نتيجه رسيده است. امّا ضروری بودن آن، مورد ترديد است.و حالا، اين طور به نظر می رسد که می خواهيم برای سومين بار به اقدامی مشابه دست بزنيم. عليه ايران.حتی شايد اقداممان اين بار هم به نتيجه برسد و موفق از کار درآيد. امّا هيچ چيز ی هميشه يکسان نيست؛ و فاجعه يی می تواند در پی باشد.امکان ندارد که اسراييل بتواند ثبات درازمدّت خود را در فاصله ی بمبارانی تا بمباران ديگر، تأمين کند.از «دراز مدّت» امّا، در اينجا کسی حرف نمی زند. از چيزی فراتر از فردا.ما می توانيم و لازم است که درباره ی احتمالات مختلف، و مخصوصاً در باره ی خطرات حمله به ايران بحث کنيم. امّا ما به جای پرداختن در شرايط عملی و ممکن به اين نوع بحث ها، فقط در شرايط ناممکن و غير عملی است که به اين نوع بحث ها می پردازيم: با نگاه به آنچه گذشته است و از دست رفته است. و به هنگامی که ديگر دير شده است. به خاطر نداشتن اطلاعات درست، و يا داشتن اطلاعات نادرست.در کشور ما همان کسانی تصميم می گيرند که دست اندر کار امور امنيتی هستند. و اين ها هميشه سمت و سو های ماجراجويانه را انتخاب می کنند. و جنگ، تنها دکترين و تنها حرفه و تنها مهارت و تنها راهکاری است که بلدند.بنابر اين، بسيار خطرناک است که ما فقط به اين افراد تکيه کنيم.ما می توانيم و لازم است که در باره ی حمله به ايران بحث و تبادل نظر کنيم. امّا نه فقط با کارشناسان امنيتی خودمان. می توانيم ما مثلاً به سخنان هانس بليکس گوش فرا دهيم. هانس بليکس، رييس سابق آژانس بين المللی انرژی اتمی، فردی است تحسين برانگيز و بسيار آگاه.او در گفتگوی خود با روزنانه ی اسراييلی «يهودت آهارانت» مطالبی بسيار مستدل و معقول و منصفانه مطرح کرده است. مطالبی که در سخنرانی های پر پيچ و تاب و کج و معوج ما غايبند.هانس بليکس، اعلام خطر کرده است که حمله ی اسراييل به ايران تمام منطقه را در شعله های آتش فرو خواهد برد.توانمندی اتمی سوريه ناچيز و ابتدايی است [و نمی توان تجربه ی سوريه را با ماجراجويی عليه ايران مقايسه کرد ـ م ]. حمله به رآکتور اتمی عراق هم ضرورتی نداشت. امّا فراتر از همه ی اين ها: می توان دولت ايران را از دستيابی به سلاح اتمی منصرف کرد. امّا نه با زور.هانس بليکس اعتقاد دارد که اگر جامعه ی بين المللی، تضمين های لازم برای امنيت ايران بدهد، و با اين کشور، همچون مورد کره ی شمالی برخورد کند، شايد ديگر خطری به نام بمب اتمی ايران در کار نباشد.امّا ما اين را هنوز تجربه نکرده ايم. جامعه ی بين المللی با زبان تهديد و مجازات حرف می زند. و اين، ايران را نمی ترساند و بازش نمی دارد.نيروی هوايی اسراييل، پيشاپيش به تمرين هوايی پرداخته است. برای ماجراجويی خطرناکی که در پيش دارد.فرضيه ی غلطی است اين که چون قدرت در کاخ سفيد در حال دست به دست شدن است فرصت از دست خواهد رفت.آيا باراک اوباما در صورت انتخاب شدن نخواهد توانست با ايران گفتگو کند و اين کشور را از ايجاد و گسترش بمب اتمی باز دارد؟ چه چيز بهتر از اين؟ (۴)مسأله ی اصلی ما اين نيست که از عمليات عليه ايران حرف بزنيم يا نزنيم. چه موافق. و چه مخالف. [مسأله ی اصلی ما اين است که ـ م ] اسراييل هيچ وقت به چيزی فراتر از فردايی گذرا نمی انديشد.اسراييل مثل کسی عمل می کند که در زير سقفی سوراخ و چکه کننده، يک سطل می گذارد به جای آن که سقف را تعمير کند.ما ايران را بمباران می کنيم. و حتی اگر بمبارانمان موفقيت آميز هم باشد، و ما ناچار نشويم که بهای سنگينی برای عملمان بپردازيم ـ سناريويی که قابل ترديد است و اطمينانی به آن نيست ـ بعد از آن، چه پيش خواهد آمد؟اگر مصر بخواهد به بمب اتمی دست يابد؟ ما دوباره به بمباران متوسّل می شويم؟ اگر عربی سعودی؟ اگر اردن؟ اگر سوريه و عراق؟و شايد حزب الله هم يک «بمب کثيف» در دست داشته باشد؟ و يا ديگرا ن؟آيا ما به ترکيه «اجازه» خواهيم داد که اتمی بشود؟ما بمباران خواهيم کرد، و بمباران خواهيم کرد، و هميشه با بمباران به زندگی خود ادامه خواهيم داد؟به جای سطل گذاشتن در زير سقفی که چکه می کند، اسراييل خواهد توانست سقف را تعمير کند اگر که امنيت اين کشور به طور جدّی در منطقه، مورد قبول قرار گيرد.يک شانس واقعی و تضمين کننده ی جدّی امنيّت اسراييل را ابتکار صلح طلبانه ی اعراب فراهم آورده است. امّا اسراييل با گردن کشی و نخوتی غير قابل تحمّل، اين شانس را و اين ابتکار صلح طلبانه ی اعراب را پس می زند.تلاش ها ی ملّی ما فقط در اين سمت و سو هستند که اِف ۱۵ ها را بيشتر توسعه و گسترش دهيم و بر توان سوختگيری و سوخت رسانيشان بيافزاييم. ولی هيچ کاری در جهت مخالف، يعنی در جهت بسط و گسترش و سوختگيری و سوخت رسانی ديپلماسی انجام نمی دهيم.صلح با فلسطينيان، با سوری ها، و با بيشتر جهان عرب را در ذهن خود تصوير کنيم. آيا در چنان صورتی احمدی نژاد جرأت دارد که ما را تهديد کند؟ به چه بهانه يی؟تصور کنيم که اسراييل، اعلام کند که تا همه ی راه ها بسته نشده اند به ايران حمله نخواهد کرد، و در همان حال از غرب بخواهد که در باره ی تضمين امنيتی اسراييل با ايران صحبت کند. آيا اين يک راه غير واقعی به نظر می رسد؟ آيا از اين طريق نيست که می توانيم خطر را کمتر کنيم؟از همه ی اين ها گذشته: تا اين لحظه، ايران خود را به عنوان کشوری نمايان ساخته است که پيرو منطق و خرد است. نه ديوانه و بی خرد.ما از پرداختن بهای صلح سر پيچی می کنيبم. ما ترجيح می دهيم که بهای بمباران را بپردازيم.امّا اين دفعه، بمباران می تواند بهای گزافی برای ما داشته باشد.جنون آتش افروزی اسراييل، در حال حاضر به بالا ترين نقطه ی خطر در تاريخ اين کشور رسيده است. در برابر جنون آتش افروزی حکومت ايران. و اين، درست در حالی است که چشم انداز آلترناتيو ديگری رو به ما گشوده شده است.شايد در ايجاد وحشت از حمله به ايران، کمی اغراق شده باشد.ما می توانيم احتمالاً دوباره موفق شويم. امّا اگر چنين نشد چه؟دوباره از نو؟و تازه اگر هم، چنين شد چه؟چه باز؟
www.ghoghnoos.org

تيتر و لينک مقاله در هاآرتص:
Living forever by bombardment
www.haaretz.com/hasen/spages/999126.html

۱ـ قتل عامی که اسراييل، در ۳۰ ژوئيه ی ۲۰۰۶ با خونسردی تمام در قانا به آن دست زد، عمليّات "قانا ـ ۲ " نام گرفته است.
چرا که مشابه همين قتل عام، درست ده سال پيش، به وسيله ی اسراييل، در همين شهر کوچک معصوم جنوب لبنان، انجام پذيرفته بود: در هژدهم آوريل هزار و نهصد و نود و شش.
شيمون پرز ـ برنده ی جايزه ی صلح نوبل ـ که درآن زمان، پس از قتل اسحاق رابين، به طور موقّت، سمت نخست وزيری اسراييل را بر عهده داشت، به منظور جلب آرای بيشتر در انتخابات پيش رو، بهانه يی تراشيد (مثل امروز)، و عمليّات بسيار قساوت آميزی را با نام دزديده شده ی «خوشه های خشم»، برای کشتار ی همه جانبه به راه انداخت.
اهالی قانا در زمره ی قربانيان اين عمليّات بودند.
يک قلم از قربانيان «قانا ـ ۱» را شهروندان معصوم و بی پناه عادی ّيی که اکثرشان زنان و کودکان بودندتشکيل می دادند که با خوشباوری و از سر استيصال، به مقرّ محلّی سازمان ملل متّحد پناه برده بودند. بی هيچ سلاحی در دست. و بی هيچ عزم مقابله يی در سر.
آقای شيمون پرز، در همانجا، ۱۰۶ نفر شان را قتل عام کرد؛ و مابقيشان راهم تکّه پاره.
جنايت، آنقدر نفرت انگيز بود که سازمان ملل متّحد، ناچار شد تا تصميم بگيرد که آن را محکوم کند. امّا مطابق معمول، آمريکا حقّ وتوی خود را به کار گرفت... نزار قبانی، منظومه ی بلند خود «چهره ی قانا» را نيز در ارتباط با همين عمليات رييس جمهوری کنونی اسراييل سروده است:
http://www.ghoghnoos.org/honar/honarg/honarg01/kabbani_ghana.html
۲ ـ آنتونی کردزمن، از تحليلگران سابق پنتاگون، در ارتباط با حمله ی احتمالی اتمی اسراييل به ايران، از چيزی شبيه برپايی روز قيامت سخن می گويد؛ و اين که چنين حمله يی می تواند منجر به مرگ ۱۶ تا ۲۸ ميليون شهروند عادی ايرانی، و نيز ۲۰۰ تا ۸۰۰ هزار اسراييلی شود.
او به عنوان سرپرست گروه تحقيق مرکز آمريکايی مطالعات استراتژيک و انترناسيونال CSIS اين موضوع را بر مبنای مطالعه ی تئوريک جنگ اتمی يی در خاورميانه می گويد که می تواند کشور های مختلف را در آن درگير کند.
اما، همو تأکيد می کند که تلفات ديگر جنگ، که محصول عواقب گرد و غبار اتمی و تشعشعات راديو آکتيو است، دراز مدت است و قابل پيش بينی نيست.
تا آنجا که به جنگ اتمی اسراييل با ايران بر می گردد، او معتقد است که اين جنگ تا سه هفته ادامه خواهد يافت.
مطابق تحقيق گروه تحت سرپرستی او، در حال حاضر، اسراييل دارای ۲۰۰ کلاهک اتمی حاضر و آماده برای پرتاب از طريق دريا و هوا ست:
http://www.ghoghnoos.org/khabar/khabar06/is-16-28m.html
۳ ـ اَهارون شابُتِی (يا شابتای) تقريباً هفتاد ساله يکی از بزرگترين و نام آورترين شاعران معاصر زبان عبری است. با در حدود ۲۰ مجموعه ی شعر، و چندين ترجمه ی درخشان از هنر و نمايشنامه ی يونانی به زبان عبری. و چند دکترا از دانشگاه هايی چون کمبريج و سوربن. او نيز همچون همسر خود Tanya Reinhardt استاد دانشگاه ها ی تل آويو است .
تانيا، همسر او، علاوه بر مقام علمی برجسته اش، بيشتر به مواضع قاطعانه اش در مقام يک استاد دانشگاه های اسراييل، در حمايت فعال از تحريم کادرهای دانشگاهی اسراييل در تمامی محافل دانشگاهی و کنفرانس های علمی سراسر جهان، شناخته شده است. موضعی که موضع مشرک بسياری از يهوديان آزاده در سراسر جهان و خود اسراييل است.
اَهارون شابتی، ضمن حمايت و همدلی با تمامی حرکت های ضد کلنياليزم دولت نژادپرست اسراييل، شخصاً حفظ هويت مستقل خود را بر عضويت و يا رهبری يک جريان سياسی خاص ترجيح می دهد.
او اگرچه از زمره ی ديگر شاعران پيشرو اسراييلی است اما از آن ها به خاطر آن که «کلمه را تبديل به عمل نمی کنند» انتقاد می کند.
شاعری است پرتوان و بيشتر «رئاليست» که شعر هايش را ـ از هر گونه که باشند ـ با مسائل روزمرّه و زندگی سياسی و اجتماعی پيوند می دهد. کم و بيش مثل شاملوی بزرگ خودمان.
او لحظه يی درنگ نمی کند در اين که ژنرال های آدمکش اسراييلی را ـ که به نظر می رسد علاقه ی خاصی به قتل زنان و کودکان فلسطينی و برانداختن نسل فلسطينيان از جهان، و نسل کشی جمعی آن ها دارند ـ با نازی ها مقايسه کند.
هيچ نشريه ی اسراييلی يی حاضر نشد که شعر معروف او «به هنگام جنگ» را منتشر سازد. اََهارون شابتی، اين شعر را در همان هفته ی اول تجاوز ۳۳ روزه ی اسراييل به لبنان در سال ۲۰۰۶، که يکی از مصاديق بارز بزرگترين جنايات عليه بشريت در تاريخ معاصر جهان به حساب می آيد، به صورت نيايشی به منظور درخواست شکست ارتش اسراييل در اين جنگ کثيف و تحميل شده به وسيله ی آمريکا و اسراييل به مردم لبنان، که برای زمينه سازی تجاوز بعدی به ايران، و برداشتن مانع اصلی بر سر تشکيل «خاورميانه ی بزرگ»، و «استقرار دموکراسی از دمشق تا تهران» از مدت ها پيش طرح ريزی شده بود سروده است.
او طی کنفرانسی مطبوعاتی در همان ايام، چنين گفت:
ـ اميدوارم که ارتش، اين جنگ را ببازد. به جز با چنين قيمتی نيست که ما باهوش تر خواهيم شد؛ آدم تر خواهيم شد؛ شفقت و رحم بيشتری خواهيم يافت؛ و قادر خواهيم شد که بفهميم می توانيم با مردمان ديگر نيز زندگی کنيم. فقط چنين شکستی است که می تواند لکه ی ننگ و پلشت نظامی گرايی را از قلب هامان بزدايد.ترجمه ی شعر «به هنگام جنگ»، و يک شعر ديگر از شابتی، همراه با توضيحات:
http://www.ghoghnoos.org/khabar/khabar06/shabatai-fr.html
۴ ـ ظاهراً گيدين لوی، يک موضوع «کوچک» را فراموش کرده است:هم اسراييل، و هم کاخ سفيد به خوبی می دانند که «بمب اتمی» بهانه يی بيش نيست و حکومت ايران حتی اگر احياناً و به فرض بعيد بتواند ـ در شرايط کنونی ـ بمبی اتمی بسازد، همان طور که آنتونی کردزمن و گروه تحقیق او، در بخشی از مقاله يی که لينک آن در پاورقی شماره ی ۲ آمد نوشته اند، آن بمب در مقايسه با توان اتمی اسراييل مطلقاً به حساب آمدنی نيست. و از آن گذشته: هارت و پورت های ملايان عليه اسراييل چيزی است از نوع همان هارت و پورت ها شان به هنگام تحويل گرفتن سلاح های اسراييلی از آمريکا و اسراييل برای «فتح قدس از طريق کربلا» به وسيله ی همان سلاح ها.اصل قضيّه امّا، این است که اسراييل اين طور فکر می کند که با استفاده از «بحران اتمی» دستساز خودش (به گفته ی سیمور هرش و اسکات رايتر و تنی چند از ديگر آگاهان ماجرا های پس پرده) خواهد توانست خود را از کابوس هميشگی خود، يعنی يک ايران يکپارچه و نيرو مند و مستقل ـ و طبعاً بزرگترين قدرت منطقه ـ برای هميشه خلاص کند. ايران بالقوّه ی فردای رهايی.و به اين قصه بايد جداگانه پرداخت...