۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه

قرارداد قوام ـ‌ سادچيكف و خروج ارتش شوروي از ايران، در گفت‌وگو با خسرو شاکری ز



خسرو شاکری زند

قرارداد قوام ـ‌ سادچيكف و خروج ارتش شوروي از ايران

در گفت‌وگو با خسرو شاكري

قوام سر استالين كلاه گذاشت؟ نه

مساله آذربايجان و خروج روس‌ها از ايران تا چه ميزان يک بحران جهاني و تا چه ميزان مساله‌اي ميان دو کشور همسايه بوده است؟

با توجه به وضعيت جهاني، کنفرانس يالتا، تقسيم کشور‌هاي ضعيف بين دول فاتح جنگ جهاني دوم، و اينکه غرب ايران را جزوي از حريم (امنيتي) خود به حساب مي‌آورد، بايد پذيرفت که بحران آذربايجان از همان روز نخست يک بحران جهاني محسوب مي‌شد و دخالت مستقيم دولت ترومن و خواست مصرانه وي براي خروج نيروهاي شوري دال بر جهاني بودن سرشت اين بحران بود. البته، برنامه شوروي براي اشغال استآنهاي شمالي ايران به منظور دستيابي به نفت (که شرح مفصل آن در کتاب جميل حسنلي، فراز و فرود فرقه دموکرات ايران، ترجمه م. همامي، تهران، نشر ني، آمده است) نشان مي‌دهد که استالين و برييا (Beriya) چنين درکي از وضعيت جهاني و آمادگي غرب براي محدود ساختن فتوحات شوروي نداشتند. ناگفته پيداست که چون مساله بر سر آذربايجان، و در دراز مدت بر سر ديگر استآنهاي شمالي ايران، بود مساله جنبه مابه‌النزاع ايران و شوروي هم داشت. اما، چنانکه از اسناد تاريخي مسجل برمي‌آيد، بدون بين‌المللي شدن بحران حل آن از جانب دولت ضعيف ايران بر نمي‌آمد.

اينکه قوام‌السلطنه در مسکو سر استالين را «کلاه گذاشت» تقريبا به يک ضرب‌المثل سياسي تبديل شده است. به اعتقاد شما، با توجه به مجموع اسناد موجود نقش قوام‌السلطنه و وعده‌هاي او به طرف روسيه شوروي در امضاي قرارداد قوام-سادچيکف، که در نگاه کلي مفادي به نفع طرف ايراني است، چه ميزان بوده است؟

نخست بايد گفت۱که قوام از مسکو دست خالي بازگشت و هيچ معامله‌اي در مسکو انجام نگرفت. داستان قراداد قوام و سادچيکف هم بسيار جزئيات دارد که در اين مصاحبه نمي‌گنجد.۲ کافي است گفته شود که، خلاف آنچه برخي کسان سطحي‌نگر گفته‌اند، که با کليه اسناد تاريخي آشنا نيستند و تنها به يکي دو محقق علوم سياسي آمريکايي – که ميانه خوبي با ترومن نداشتند- بايد تاكيد ورزيد که اسناد تاريخي خلاف آن را ثابت مي‌کنند. نقش مصرانه آمريکا در شوراي امنيت سازمان ملل متحد و فشار‌هاي آن دولت به دولت حکيمي – نه از روي خيرخواهي که براي منافع خود – براي ارجاع شکايت به شوراي امنيت، و سپس اعمال فشار بر قوام‌السطنه براي پس نگرفتن يا معلق نگذاشتن آن شکايت حاکي از اهميت نقش آمريکا در حل بحران آذربايجان است. آنچه برخي، يا از روي عدم تحقيق کافي يا از روي سرسري‌نگري، در مورد نقش قوام گفته‌اند کاملا نادرست است. صرف‌نظر از اسناد ديگري که به آنها استناد خواهم کرد، خنده‌آور است که تصور کنيم که نخست‌وزير کشوري ضعيف و فقير، هرچند هم که «استاد مسلم سياست» بوده باشد، بتواند، بدون داشتن ارتشي توانا و اهرم‌هاي فشار، استالين، رئيس يکي از کشورهاي فاتح جنگ جهاني دوم را بهراساند، يا سر کسي را کلاه بگذارد که همه سران انقلاب اکتبر را، که همه‌شان سياستمداران فهيم و با دانشي بودند، با نيرنگ و خدعه سياسي خلع سلاح کرده و به دنياي نيستي فرستاده بود. نبايد فراموش کرد که، پس از سقوط سيد ضياء، هنگامي که رضا‌خان از سروان گري (Grey)، عامل ايتلينجس سرويس در ايران،۳خواست که جانشيني براي نخست‌وزير مستعفي تعيين کند، سروان اينتليجنس سرويس پيشنهاد داد که قوام به نخست‌وزيري منصوب شود، و وي مستقيما از زندان به دفتر نخست‌وزيري رفت. آنگاه هم که رضاخان نتوانست قوام را تحمل کند او را برکنار کرد و از ايران راند. پس از شهريور ۱۳۲۰ نيز نخست‌وزيري قوام به ميمنت دول خارجي ميسر شد و ربطي به «هوش و ذکاوت سياسي» او نداشت. به هنگام سفر هيات اقتصادي کافتارادزه به ايران در ۱۳۲۳، قوام محرمانه با يکي از اعضاي آن هيات به نام ن. بايباكـُف ملاقات کرد و زمينه نخست‌وزير بعدي خود را فراهم آورد. بنابر اسناد شوروي كه حسنلي نقل مي‌كند، قوام‌السلطنه، «در ملاقات‌هايي سري با يكي از اعضاي هيات [شوروي] – معاون كميسر صنايع شوروي اتحاد شوروي ن. بايباكـُف– گفت‌وگو كرد و به او گفت كه ساعد آنان را فريب مي‌دهد و نفت را به ايشان نخواهد داد. قوام‌السلطنه به آنان اطمينان داد كه اگر او نخست‌وزير مي‌شد، او با همه پيشنهاد‌هاي شوروي موافقت مي‌كرد. » (تاكيد افزوده) از همين رو، پيش از اينكه هيات تهران را ترك گويد، مقامات «نظامي، ديپلماتيك، و موسسات ويژه [اطلاعاتي] شوروي دستور يافتند بکوشند سقوط كابينه ساعد را فراهم آورند. »۴ اما با بركناري ساعد قوام به نخست‌وزيري نرسيد و حكيمي جاي ساعد را گرفت. چون سفير شوروي به مسكو بازگشته بود، كوشش‌هاي كابينه جديد به جايي نمي‌رسيد و پاسخي از مسكو دريافت نمي‌كرد. شوروي حاضر به مذاكره با آن كابينه حکيمي هم نبود. لذا سرانجام مجلس و شاه تن به نخست‌وزيري قوام‌دادند.
اين حمايت‌ها دليل ضعف سياسي قوام در کشور بود، نه دليل قوت وي، که
هيچ پايگاه اجتماعي نداشت و حتي در ميان هيات حاکمه کشور هم از محبوبيت چنداني برخوردار نبود.
اما نکته مهم فشار محرمانه آمريکا است که ترومن بعد‌ها از آن به عنوان تهديد اتمي سخن گفت. نخست، بايد به اين نکته مهم اشاره کرد که برخي محققان علوم سياسي آمريکايي و ايرانيان رونويس‌کننده آنان از قلم انداخته‌اند. با توجه به دودوزه بازي قوام در مورد شکايت دولت حکيمي به شوراي امنيت، سفير آمريكا به وزارت خارجه متبوعش گزارش داد كه:
همانگونه كه پيش ازاين با شاه رفتار كرده بودم، [نزد قوام] بر اين نكته پا فشردم كه بسيار حائز اهميت بود كه ايران در عزم اش براي دفاع از خود هيچ ضعف يا ابهامي در اين قضيه [ارتباط مذاكرات قوام- سادچيكف و شكايت ايران در شوراي امنيت] نشان ندهد. نزد او [قوام] هيچ اشاره‌اي به اين نكردم كه ممكن است كه، در صورت ناتواني ايران، دولت آمريكا ابتكار اين كار را خود در دست گيرد.۵
مسلم است که، اگر فشار آمريكا نبود، قوام خيلي پيش از آن تسليم سادچيكف شده بود. به دنبال همين فشار‌ها بود که در بيستم مارس ۱۹۴۶ (۲۹ اسفند ۱۳۲۴) نماينده آمريكا از شوراي امنيت خواست كه شكايت ايران را در دستور كار خود قرار دهد.۶ دو روز بعد، در روز ۲۲ مارس (دوم فروردين ۱۳۲۵) بنابر قول غيرقابل انكار سناتور آمريكايي هنري جكسون از نزديکان ترومن– پرزيدنت ترومن آندري گروميكو را به
كاخ سفيد فراخواند و به او گفت كه: «نيروهاي نظامي شوروي بايستي ايران را ظرف 48 ساعت ترك گويند، يا اينكه آمريكا از سوپر بمب جديد [اتمي]، كه تنها آمريكا در اختيار دارد، استفاده خواهد كرد. ما آن را بر سر شما خواهيم انداخت.»۷
شوروي همين كار را كرد و استالين بلافاصله، طي يك فرمان فوري به امضاي شخص خود و نيز رئيس ستاد ارتش آنتونُف، خطاب به فرمانده نظامي منطقه باكو، با رونوشتي براي باقراُف، دستور داد كه نيروهاي شوروي ظرف ۴۸ ساعت ايران را ترك كنند، مگر در آذربايجان8. همچنين آنتونف به فرمانده نظامي منطقه باكو فرماني مُشعر بر اين ارسال داشت كه تمام واحدها، دفترها، و مخازن اسلحه و مهمات بايستي از ايران به باكو بازگرداندمي بايستي بدون سر و صدا و با طمأنينه انجام مي‌گرفت. ۹ تخليه آذربايجان جزو اين فرمان نبود.۱۰ اين فرمان‌ها اسباب نگراني در فرقه در آذربايجان را فراهم آوردند و ملاقات باقراُف و پيشه‌وري و همكارانش را به دنبال داشتند. مهم‌تر از اين پيام شفاهي ترومن توسط سفير جديدش در مسکو به استالين بود که شرح مختصر آن را در زير مي‌آوريم.
پس از نطق تهديدآميز استالين در نهم فوريه ۱۹۴۶، نطق معروف چرچيل درباره «پرده آهنين» چنان شديد بود که، بنابر روايتي، آورِل‌هاريمن بلافاصله از مسکو به واشنگتن فراخوانده شد، و ۵ روز بعد ژنرال بدل اسميت به جاي او منصوب گرديد۱۱ بنابر دفتر قرار‌هاي ترومن، ساعت ۱۰:۱۵ صبح ۲۳ مارس ۱۹۴۶، ترومن سفير جديد خود در مسكو ژنرال والتر بِدِل اسميت (Walter Bedell Smith) را به حضور پذيرفت و از او خواست كه ضمن تقديم شفاهي پيام او به استالين، كه متنش پيش از آن كتبي تهيه شده بود، اين نكته را هم در مورد تخليه نيروهاي شوروي از ايران به استالين بگويد. ترومن در دفتر قرار‌هاي روز خود نوشت: «به بدل اسميت گفتم به [استالين] بگويد «من همواره بر آن بوده ام كه او استالين مرديست كه به قول خود عمل مي‌كند. حضور نيروهاي شوروي در ايران پس از دوم مارس اين تئوري را واژگون مي‌كند همچنين به او [بدل اسميت] گفتم استالين را مصرانه تشويق كند كه به ايالات متحده آمريكا سفر کند و نسخه‌اي از نامه والاس۱۲به تاريخ ۱۲ مارس را هم به او دادم.»۱۳3
پيرامون اولتيماتوم ترومن به استالين بايدگفت که چند ساعت پيش از امضاي اطلاعيه قوام سادچيكف در شب چهارم-پنجم آوريل 1946 (16-15 فروردين 1325)14 يعني در چهارم آوريل (15 فروردين) بين ساعت 21 تا 23 به وقت مسكو، سفير جديد آمريكا ژنرال بدل اسميت (Bedell Smith) از استالين در كرملين ديدار كرد و پيام تهديد‌آميز (اولتيماتوم) ترومن را شفاها به او رساند كه تاثير تعيين‌كننده‌اي در مذاكرات قوام با سفير شوروي گذاشت. سفير جديد آمريكا در خاطراتش، كه چند سال پس از آن رويدادها منتشر هم شد، روايت خود را از انتصابش به سفارت در مسكو، آموزش ويژه‌اي كه براي انتصاب اين سمت ديد، ديدار با ترومن، و سرانجام ملاقاتش با استالين را با دقت نظامي تشريح مي‌كند، شرحي كه، در كنار شهادت سناتور هِنري جكسون، بهترين سند موجود در مورد تهديد استالين توسط ترومن است. 15
وي در ساعت نه شب چهارم آوريل به ملاقات استالين در كرملين رفت. بدل اسميت مي‌نويسد كه پيش از ديدار با استالين وي متن يك صفحه و نيمي‌اي تنگاتنگ ماشين شده را، كه دولت متبوعش تحت عنوان «نكته‌هايي كه بايد در مكالمه با استالين بر آنها تاكيد ورزيد»، 16 در اختيار او قرار داده بود، چندين بار خواند تا همه را در حفظ داشته باشد. وي كه مترجمي همراه نداشت (محتملا براي سري نگهداشتن متن گفت‌وگو)، پس از ورود به دفتر استالين و رد و بدل كردن تعارفات معمول، يادداشت كوتاه فوق‌الذکري را كه ترومن براي استالين فرستاده بود به وي داد و مترجم استالين آن را به روسي ترجمه كرد. استالين سكوت مي‌كرد و تنها در آخر ديدار بود كه در مورد دعوت ترومن از وي براي ديدار از آمريكا تشكر كرد و گفت، به علت توصيه اطبايش نمي‌بايستي به مناطق دور دست مسافرت مي‌كرد؛ لذا، وي نمي‌توانست دعوت ترومن را بپذيرد. 17
سپس در اصل مطلب ملاقات، نخستين سوال اسميت از استالين، از متن حفظ کرده، اين بود: «شوروي چه مي‌خواهد و تا كجا به پيش خواهد رفت؟» او توضيح داد كه آمريكا با مساله امنيت شوروي و نيازش به سهمي از منابع خام جهان تفاهم داشت، با شوروي به‌خاطر صدماتي که طي جنگ از دست آلمان متحمل شده بود عميقا احساس همدردي مي‌كرد، از كوشش‌هاي درخشان مردم شوروي قدرداني مي‌نمود، و نسبت به برخي از خواست‌هاي شوروي اعتراضي نداشت. آنچه مورد انتقاد و موجب نگراني در آمريكا بود روش‌هايي بود كه شوروي مورد استفاده قرار مي‌داد تا به اهداف خود دست يابد. به نظر آمريكا مي‌رسيد كه شوروي اظهارات خود را در مورد مقاصد صلح طلبانه و سياست عدم دخالتش در امور كشورهاي ديگر و حقوق، آزادي‌هاي آنان، كه پس از جنگ اعلام داشته بود، جدي تلقي نمي‌كرد. مردم آمريكا مشتاق و نگران بودند كه با شوروي براي تامين نيازهايش تا نيم راه همراه شوند، زيرا معتقد بودند كه اگر دو كشور آمريكا و شوروي با يكديگر همكاري مي‌كردند، صلح جهان تامين مي‌شد.18
ژنرال اسميت گاه تاملي مي‌كرد، و سپس ادامه مي‌داد. او از جمله به برخي از مسائل مهم سياسي چون ايران، تركيه، و سازمان ملل اشاره برد. او افزود كه آمريكا نمي‌توانست امكان هيچگونه سياست تجاوزكارانه‌اي را ضدشوروي جدي تلقي كند. آمريكا در حال تخفيف سريع تجهزات نظامي خود بود، و اين خود نشانه‌اي كافي بود دال بر نبود مقاصد تجاوزكارانه آمريكا نسبت به شوروي. او گفت، به‌راستي آمريكا مايل بود در يك محيط بري از ظن و هراس حتي بيش ازين هم تجهيزات خود را تخفيف دهد. استالين همچنان به سخنان سفير آمريكا گوش مي‌داد.
آمريكا خواستار شواهد بيشتري از همكاري شوروي براي حمايت از اصول سازمان ملل بود. ترومن از جانب خود و وزيرخارجه اش برنز توسط بدل اسميت به استالين پيغام داده بود كه آنان فكر مي‌كردند كه، هنگامي كه استالين تعهدي مي‌كرد قصدش برآوردن آن بود. اما تصور اينكه، چون آمريكاييان اساسا مردمان صلحدوستي و عميقا خواستار امنيت در جهان بودند، پس يا ضعيف بودند يا نامتحد، و در امر تقبل مسووليت‌هايشان اهمال مي‌كردند، تفسير نادرستي از شخصيت آمريكا مي‌بود. ژنرال اسميت از قول ترومن به استالين گفت: «اگر روزي مردم ايالات متحده آمريكا متقاعد شوند كه ما با موجي از تجاوزات خزنده از طرف كشور قدرتمندي يا گروهي از كشورها هستيم، ما دقيقا به همان نحو واكنش نشان خواهيم داد كه همواره در گذشته[نسبت به ژاپن] نشان داده‌ايم.»19
پس از اين نكته بود كه استالين به سخن آمد، و متقابلا يك سلسله اتهامات بر آمريكا وارد آورد، از جمله اين اتهام كه در خليج فارس آمريكا وارد اتحادي قطعي با دولت بريتانيا شده بود. وي همچنين از فشار آمريكا براي اينكه شكايت ايران در دستور شوراي امنيت قرارگيرد، تا شوروي را مجبور به خروج از ايران كند، و مخالفت آمريكا با پيشنهاد گروميكو براي به تاخير انداختن بحث شکايت ايران، اظهار نارضايي كرد. او همچنين بر نياز شوروي به منابع جديد نفتي تاكيد ورزيد و افزود كه بريتانيا و آمريكا در راه دستيابي شوروي به چنين منابعي موانعي ايجاد كرده بودند.
در پايان مذاكره، بدل اسميت از نو همان سوال نخستين خود را مطرح كرد: «شوروي تا كجا به پيش خواهد رفت؟» استالين، در حالي در چشمان ژنرال آمريكايي مي‌نگريست، پاسخ داد: «ما بيشتر از اين پيش نخواهيم رفت.» و در پاسخ سفير آمريكا براي تدقيق اين پاسخ افزود كه شوروي قصد حمله به تركيه را نداشت.20 دست آخر، استالين به سفير آمريكا گفت: «از كوشش‌هاي خود سود ببريد. من به شما مدد خواهم رساند. من همواره در اختيار شما هستم.» او سپس بر تمايل خود به حفظ صلح و حمايت از سازمان ملل اصرار ورزيد، و افزود، برغم اختلافات ايدئولوژيك سياسي، موضع آن دو كشور متغاير نبودند. «ما نبايستي به لحاظ اختلاف عقيده يا استدلالات، كه در خانواده‌ها يا بين دو برادر رخ مي‌دهد، نگران يا وحشت زده باشيم، زيرا اين اختلافات مي‌توانند با حوصله و حسن‌نيت از ميان برداشته شوند.»21 بدين‌سان، مي‌توان ديد كه بين اخطار ترومن به گروميكو در 22 مارس و پايان ملاقات سفير آمريكا در كرملين در نيمه شب 4 آوريل مواضع استالين تعديل پيدا كرده، و به سطح «برادري در خانواده» رسيده بودند.
به هر رو، چند ساعت پس از آن ملاقات، در ساعت 4 صبح روز شانزدهم فروردين/پنجم آوريل، سادچيکف قوام را با عجله فراخواند تا اعلاميه مشتركي با او امضا و منتشر کند. اين سند به دروغ اعلام مي‌داشت كه مذاكرات در «تاريخ پانزدهم فروردين مطابق با چهارم آوريل به نتيجه رسيده بود،»22 درحالي‌كه اين متن تنها چند ساعت پيش از آن در تاريكي شب امضا شده بود. در ششم آوريل, نه پنجم آوريل، گروميكو به شوراي امنيت اطلاع داد كه مذاكرات ايران و شوروي به نتيجه رسيده، و يك اطلاعيه مشترك آن را اعلام كرده بود.23 اگر قرارداد در صبح چهارم آوريل امضا شده بود، همان روز منتشر مي‌شد و نه در روز پنجم آن ماه. در اينجا نكته جالب و مهم اينست كه در ششم آوريل، يعني بيش از 24 ساعت پس از امضا و پخش موافقتنامه قوام-سادچيكف گروميكو تاريخ امضا و نشر اطلاعيه مطبوعاتي را چهارم و نه پنجم آوريل نوشت،24 امري كه نشان مي‌دهد كه قصد شوروي اين بود كه چنين بنماياند كه شوروي تصميمش را پيش از ملاقات ژنرال بِدِل اسميت و استالين گرفته و با قوام به امضا رسانده بود.25
در اينجا اشاره به تسليم شدن استالين و امر او به باقراُُف براي جمع کردن بساط فرقه دموکرات حائز اهميت است. در مورد توافق اضطراري بين قوام و سادچيكف در ساعت چهار نيمه شب چهارم تا پنجم آوريل، توجه به نحوه و ساعت ابلاغ آن به ميرجعفر باقراف نيز حائز اهميت است. ميرحسن سيداُف منشي دفتر باقراُف در خاطرات خود آورده است كه:
ساعت 2 پس از نيمه شب [چهارم/پنجم آوريل] زنگ تلفن به صدا در آمد. دستيار استالين پاسكربيشف مي‌پرسيد: «باقراُف كجاست؟ نيم ساعتي است كه نمي‌توانم او را پيدا كنم. لطفا او را پيدا كنيد و به او بگوييد فورا به استالين تلفن كند.» بلافاصله، من با باقراُف در زاغولبا [محل ويلاهاي ييلاقي سران حزب در كناره درياي خزر] تماس گرفتم، او را در اين باره مطلع كردم، و خواهش كردم كه فورا به شهر بيايد. نيم ساعت بعد اتومبيل باقراُف در برابر در ورودي شماره «1» توقف كرد. . . او سخت مضطرب بود. . . باقراُف گوشي را برداشت و خواست كه او را با مركز تلفن كرملين متصل كنند. بعد از دو ثانيه استالين پاي تلفن آمد، و بي‌مقدمه گفت: «ما ناچاريم نيروهايمان را از ايران بيرون ببريم؛ پيشنهاد خودتان را در مورد اينكه چه بايد كرد ارائه كنيد. . . ».
باقراُف با لحني ملتمسانه از استالين تقاضا مي‌كرد كه استالين اين كار [تخليه ايران] را نكند.
«كار‌ها در آنجا دارند رو به راه مي‌شوند؛ تمام كارهايي كه انجام داده‌ايم به هدر خواهند رفت. اين جنبش - اين كار عظيم تاريخي ملت ما - محو و نابود خواهد شد.» لكن استالين بر سر حرف خود باقي ماند. باقراُف دو بار ديگر مصرا از استالين خواست نيروهاي شوروي را از [آذربايجان] ايران خارج نكند. در پايان اين گفت‌وگو، كه 20 دقيقه طول كشيد، استالين گفت: «اين يك دستور است و بايد اجرا شود!... ما نمي‌توانيم جنگ ديگري را آغاز كنيم.»26
اين جمله آخر استالين دقيقا نشان مي‌دهد كه وي يا مي‌بايستي پروژه بريا-باقراُف براي تجزيه آذربايجان را رها مي‌كرد، يا از آن حمايت مي‌كرد و خود را براي جنگ با آمريكا آماده مي‌ساخت، با آمريكايي كه اكنون بمب اتمي داشت، بمبي كه ترومن به‌وسيله گروميكو و بدل اسميت به رخ استالين كشيده بود.

به اعتقاد شما قوام تا چه حد در اعطاي امتياز نفت شمال به روس‌ها در قبال حل مساله آذربايجان جدي بوده است؟
به نظر من، چون قوام هيچگاه به منافع ايران فکر نمي‌کرد - و اين امر را ما در زندگي او از زمان مشروطه به بعد، به‌ويژه در اعطاي قرارداد‌هاي نفتي به شرکت‌هاي آمريکايي در زمان نخستين صدارتش پس از کودتاي 1299، شاهد بوده‌ايم - و همواره به سود شخصي خود و مقام صدارت خويش مي‌انديشيد، بايد نتيجه گرفت که وي در قصد اعطاي نفت شمال به روسيه شوروي صادق بود. از همين رو، او انتخابات مجلس پانزدهم را با تقلب‌هاي کامل برگزار کرد و به‌خصوص مانع انتخاب دکتر مصدق -نماينده اول تهران در مجلس چهاردهم و باني قانون منع اعطاي هرگونه قراردادي به دول خارجي در زمان جنگ - شد تا مصدق نتواند با قرارداد او با سادچيکف مخالفت ورزد. البته اين را هم مي‌دانيم که وي در همان مجلس دفاع جانانه‌اي از قراردادش با شوروي کرد. اگر پيشنهاد قوام راي نياورد به سبب مخالفت گسترده همان نمايندگاني بود که او، همراه با دربار شاه، دستچين کرده بود- نمايندگاني که پس از انتخاب ديگر نيازي به قوام نداشتند.

سياست قوام در نزديکي به اتحاد شوروي در طول بهار و تابستان سال ۱۳۲۵، از يک سو، و تلاش براي دخيل کردن آمريکا در ايران را، از سوي ديگر، چگونه مي‌توان تحليل کرد؟
اين سياست، نخست، از انگيزه چشمداشت وي به قدرت و صدارت نشأت مي‌گرفت و باناآگاهي وي از اوضاع جهاني و رقابت‌هاي در حال شکل‌گيري آمريکا و شوروي، که تا آن زمان متحد عليه آلمان هيتلري و ژاپن بودند، تقويت مي‌شد. اين ناآگاهي از سياست بين‌المللي موجب مي‌شد که وي فکر کند مي‌توانست با حمايت دو دولت بزرگ متحد در جنگ جهاني دوم مادام‌العمر حکومت کند؛ انديشه خامي که، البته، همه ديکتاتور‌ها از شاه سابق گرفته تا صدام حسين و موگابه... در ذهن خود مي‌پرورانند. همين انديشه را رزم‌آرا هم داشت. او که نخست با حمايت آمريکا و بريتانيا به قدرت رسيد خود را آهسته آهسته با شوروي هم نزديک کرد، با اين تصور باطل که هر سه قدرت ضامن قدرت وي مي‌توانستند بود. امري که او و قوام در نظر نمي‌گرفتند، از يک سو، قدرت مردم بود که هم رزم‌آرا را ساقط کرد و هم قوام را در سي ام تير، و از سوي ديگر، پايان اتحاد گذراي آن دولت‌ها پس از جنگ.
قضيه آذربايجان اولين مورد از مواردي بود که شوراي تازه تاسيس امنيت سازمان ملل متحد در دستور کار خود قرار داد. به اعتقاد شما نگراني روس‌ها از طرح اين مساله در شوراي امنيت تا چه ميزان در خروج آنها از آذربايجان و قطع حمايت از پيشه‌وري موثر بود؟ چرا که به هر صورت حل دوجانبه مساله خروج روس‌ها از ايران ميان مسکو و تهران در قياس با حل آن بر اثر اقدام شوراي امنيت براي روس‌ها نيز نوعي فرار از شکست مي‌توانست محسوب شود.
روسيه شوروي اصرار داشت که (اختلاف) در مذاکرات دوجانبه حل شود، بيشتر از اين رو که مي‌دانست زور دولت ايران به شوروي نمي‌رسيد. گروميکو نماينده شوروي در آمريکا مداوما به طرح شکايت در شوراي امنيت اعتراض مي‌کرد و جلسات را يا ترک مي‌کرد يا در آن حضور نمي‌يافت. بنابراين، بدون طرح شکايت ايران در سازمان ملل و فشار بين‌المللي مساله آذربايجان قابل حل نمي‌بود، چون، چنانکه در کتاب حسنلي، «فراز و فرود فرقه دموکرات» مستندا آمده است، دولت شوروي برنامه تسخير شمال ايران را داشت و نيز مي‌خواست در تمام ايالات شمالي دولت‌هاي خودمختار براي زمينه‌سازي تجزيه فراهم آورد.۲۷
حزب توده ايران در کابينه قوام‌السلطنه حضور داشت و اساسا قوام به دليل تشکيل کابينه ائتلافي با حزب توده و تلاش براي حل مساله آذربايجان از طريق مذاکره با شوروي مورد حمايت حزب توده ايران در آن مقطع بود. با اين وجود حزب توده، به‌رغم مخالفت اعضا (بنابر اظهارات برخي اعضاي کميته مرکزي مانند اسکندري)، با خودمختاري آذربايجان، به دليل نظر روس‌ها از خودمختاري آذربايجان نيز حمايت مي‌کرد. در مجموع، سياست حزب توده ايران در آن مقطع در نحوه مواجهه با قوام و همچنين نحوه برخورد با فرقه دموکرات تا چه ميزان معقولانه بود؟
اين سخن اسکندري کاملا درست است؛ نه فقط اعضاي آگاه حزب که همچنين اکثريت کميته مرکزي با ايجاد فرقه دموکرات مخالف بودند. اين مخالفت را کميته مرکزي طي نامه‌اي به امضاي اسکندري و همچنين نامه ديگري به امضاي اردشير اُوانسيان، به حزب شوروي ابلاغ کرد. اما هنگامي که اسکندري هنوز در پاريس بود، سفير شوروي و علي علي اُف، مسوول امور امنيتي آن سفارت، دو نفر عضو ديگر هيات اجرايي را فراخواندند و مواضع شوروي را (توضيح دادند.) در نتيجه، آن دو نفر طي نامه‌اي به حزب کمونيست شوروي اعلام داشتند که از آن پس از حزب توده از حزب شوروي (اطاعت خواهد کرد.) رونوشت روسي اين نامه‌ها در اختيار من است و قرار است در کتابي که در انتظار مجوز است چاپ شوند. اين را هم بيفزايم که، بنابر اسناد شوروي، کميته مرکزي حزب توده با شرکت در کابينه قوام هم مخالف بود و تنها زير فشار شوروي تن به اين کار داد، و عواقب آن را در سرکوب بعدي سازمان‌هاي خود شاهد بود. لذا، حزب توده اسير زايش خود به کمک شوروي بود و تا آخر عمرش هرگز نتوانست خود را از گهواره شوروي بيرون کشد.
چنين به نظر مي‌آيد که ميان مسکو و باکو در خصوص مساله آذربايجان اختلاف‌نظرها، و به بياني ديگر، تفاوت در اهداف در خصوص حمايت از خودمختاري آذربايجان وجود داشت. باقراُف در باکو بيشتر ديدگاهي ناسيوناليستي در خصوص آذربايجان داشت و، از سوي ديگر، در مسکو نگاه به آذربايجان با امتياز نفت شمال ارتباط مشخصي داشت.

اگر چنين برداشتي را صحيح بدانيم، آيا سرمايه‌گذاري جدي روس‌ها در آذربايجان در حمايت از فرقه دموکرات و پيشه‌وري تنها با هدف ايجاد اهرم فشار بر ايران در خصوص مساله نفت قابل قبول است؟ يا روس‌ها اهداف کلان‌تري را دنبال مي‌کرده‌اند؟
اين نکته درست است، اما نه در آغاز. روشن است که باقراُف مي‌خواست آذريايجان ايران را تجزيه کند و دولت بزرگ (آذري) خود را تشکيل دهد، دولتي که گستره آن تا جاده قزوين-تهران مي‌رسيد. از سوي ديگر، بريا مي‌خواست بخشي از آذربايجان شوروي را به گرجستان ملحق کند. اين دو تغيير، افزون بر دست‌اندازي به نفت ايران، قدرت آن دو رهبر را در کميته مرکزي شوروي و قدرت خود شوروي را افزايش مي‌داد اما پس از تهديد ترومن، چنانکه در بالا ديديم، استالين ناچار از لغو برنامه‌اش شد. باقراُف که درک کلي استالين را از تهديد آمريکا نداشت نمي‌توانست جز با تشر استالين به قضيه پايان دهد. مذاکرات شوروي با قوام در مورد فرقه دموکرات جز صحنه سازي آبرومندانه براي خروج ارتش شوروي از آذربايجان نبود، چون چنانکه مي‌دانيم، به هنگام لشکرکشي قوام و شاه به آن ايالت، شوروي تنها کاري كه کرد اين بود که براي دو روز مرزهاي خود را براي فرار فرقه‌اي‌ها بازگذاشت.

پي‌نوشت‌ها:
1 - پاسخ به پرسش ها از کتاب در دست انتشار اين نويسنده استخراج شده اند: غروب شوکت قوام‌السلطنه (حضرت اشرف)...
2- در اين باره توجه خواننده را به کتاب فوق الذکر جلب مي کنيم.
3 - بنگريد به خ. شاکری، ميلاد زخم. نهضت جنگل و جمهوری شوروی سوسياليستی ايران، تهران، اختران، 1284، صص400، 584.
4- Hasanli, At the Dawn of the Cold War, . The Soviet-American Crisis over Iranian Azerbaijan, 1941-1946, Lanham (MD), 2006, p. 51.
5- 11 March 1946, Foreign Relations, 1946, VII, Washington DC, p. 350., cited in Kauz, Politische Parteien und Bevöklerung in Iran, p. 142.
6- R.W. Van Wagenen, The Iranian Case, 1946, New York, 1952, p. 116
7 - از خاطرات سناتور هنري جَكسوُن كه به هنگام اشغال سفارت آمريكا در تهران در هفته نامه تايم منتشر شد:
“Good Old Days,” Time Magazine, Monday 28 January 1980.
8- Hasanli, At the Dawn of the Cold War, pp. 243-4.
9 -Ibid., p. 242
10 - Ibid., p. 244.
11- Ibid., p. 201.
12 - والاس موري (Murray) سفير آمريكا در تهران.
13 - به نقل از فتوكپي صفحه 23 مارس 1946 از دفتر قرارهاي ترومن، كه كتابخانه ي ترومن (Truman Library)لطفاً در اختيار اين نويسنده قرار داد.
14 - در مورد امضاي موافقتنامه ي قوام-سادچيكف در ساعت سه صبح 5 آوريل، يعني چند ساعت پس از ملاقات بدل سميت با استالين، همچنين بنگريد به حسنلي (At the Dawn of the Cold War, p.267).
15- Walter Bedell Smith, My three Years in Moscow, New York, 1950.
16 -Ibid., p. 46
17 -Ibid., p. 50.
18 -Ibid.
19- Ibid., pp. 51-2.
20- Ibid., p. 53.
21- Ibid., p. 54.
22 - جامي، گذشته چراغ راه ...، ص 396.
23- Document diplomatique français, 1946, II, Bruxelles, 2004, p. 149.
24- R.W. Van Wagenen, The Iranian Case, 1946, New York, 1952, p. 117-8. US Government, Foreign Relations, 1946, VII, Washington DC, 1969, 405, n. 72.
25 - براي متن طرح قرارداد نفت امضاشده بين قوام و سادچيكف، بنگريد به جامي، گذشته چراغ راه ...، ص 396 به بعد.
26 - الدار اسماعيل اُف، (Vlast i narod) حكومت و مردم، سال هاي 1953-1945، باكو، 2003، ص 63، به نقل از دستنويس خاطرات چاپ نشده اش در بايگاني دولتي باكو، ص 23 - (ت. ا.)
27- اين مسئله در كتاب در دست انتشارم با تكيه بر اسناد مفصلا تشريح شده اس

First Iran, now Arabs going nuclearFOCUS

FOCUS

First Iran, now Arabs going nuclear

Falk says it may already be too late to create a nuclear-free world [AFP]

There is a renewed effort to engage with Iran about its nuclear programme. Washington has expressed a willingness to hold direct talks with Tehran, which marks a dramatic shift between the policy of Barack Obama, the US president, and his predecessor George Bush.

The emphasis on dialogue comes as North Korea signals that it is restarting a nuclear plant that produces arms-grade plutonium, and Arab nations are importing nuclear technology and assistance at an unprecedented pace.

Al Jazeera spoke to Richard Falk, the chair of the board at the Nuclear Age Peace Foundation, about Iran's nuclear programme, its effect on regional Arab ambitions for nuclear power, and whether the Middle East will enter a nuclear arms race.

The following are excerpts from the interview:

Al Jazeera: Mahmoud Ahmadinejad, the Iranian president, recently announced the opening of a nuclear fuel plant, and stressed Iran's ability and right to enrich uranium. But, he also welcomed constructive dialogue with the US and other powers. What motives are behind his statements?

Falk: I think it is difficult to assess the motives behind this kind of Iranian public initiative. It may be connected with domestic politics - the election campaign there - where Ahmadinejad is trying to present himself as a leader who has restored Iran's stature and that this stature is associated symbolically with a robust nuclear programme.

It may also be a signal that though Iran seems receptive to resuming some kind of negotiations about their nuclear programme ... this shouldn't be made too easily.

It could be that this is part of a bargaining strategy by indicating that they already have enrichment capabilities and if they were to curtail them they would have to be given quite a bit in exchange.

Are Arab states pursuing nuclear programmes due to growing energy demands or does the perceived threat from Iran's apparent capability to develop nuclear weapons play a role?

Often in these kinds of decisions the true motives are disguised and the public explanations are presented in the most acceptable, least provocative form.

I think that is the case here. Most of the rationale for these expanded nuclear energy programmes are almost always related to domestic factors, increasing electricity demand and the expense of importing energy.

It is hard not to believe, given the geopolitical climate in the region - not only Iran, but the Iraq war and other factors like Israel's nuclear capabilities - that the geo-strategic factors have not entered into the motives of all these countries going in that direction.

Of course, they are also imitating one another. There is a sense that if you don't move in this direction you are acknowledging you are subordinate or marginalised in the region.

There is also a prestige element at work. It is extremely hard to read the hierarchy of motives. In the background it is probably the way in which India and Pakistan evolved their nuclear programmes.

They developed over time and as a result, India began to be taken seriously as a world power when it crossed the nuclear threshhold.

Will the Middle East witness a race for nuclear technologies?

Ahmadinejad inaugurated Iran's first nuclear fuel manufacturing plant in April [AFP]

The background of all of this is the abandonment by the Arab countries of their earlier mission of seeking a nuclear-free region that are directed at weapons and combining it with regional security.

Perhaps it is an interpretation that Israel is never going to go along with the idea of a nuclear-free Middle East.

And now that Iran is at least a latent nuclear weapons state, it doesn't make any sense to proceed in that direction anymore, rather to the extent that strategic considerations are at work.

It seems that the leading Arab countries think that they need to have their own long-term security. It should be a contingency option for them.

Arab leaders have implied that Israel does not want to see Arab countries acquire nuclear technology and has thwarted their efforts to advance their programmes. Is there truth to this?

As you suggested, the evidence over the years is that Israel becomes very nervous when any of the Arab countries move in directions that could challenge its regional military superiority.

Though that is sort of a remote prospect, the manner in which Israel views its relationship with its neighbours is such that it has consistently opposed arms sales of any kind or of enhancement of their potential capabilities.

Maybe Israel would prefer to see the Arab countries energy-dependent rather than energy-independent. I think it is consistent with the kind of regional hegemonic ambition that Israel both defensively and offensively assert.

Thirty years ago you called for a total renunciation of nuclear power in exchange for other pollution-free energy sources and have been since. Obama has also pledged to create a nuclear-free world. But is it too late?

I think it is already too late. A number of elements make it too late.

The first of which is this sense that alternative energy is indispensable for dealing with the limitations on oil supply and in the face of increasing demand for oil and gas, combined with considerations for climate change and combined with the fact that there is a sufficient commitment on the part of a sufficient number of important states that it is just implausible to think that this kind of total de-nuclearisation can occur.

The only thing that might give it a renewed possibility is another Chernobyl-type accident. Or several Chernobyls which would highlight the other aspect of developing nuclear energy - what you do with the waste and a variety of related things.

Jordan wants to maintain their right to enrich uranium under the Nuclear Proliferation Treaty (NPT). But the UAE has unilaterally given up theirs to prove their peaceful intentions to advance their programme. Should Arab countries be allowed to enrich uranium?

George Bush signed a nuclear cooperation agreement with the UAE in early 2009 [AFP]

The US geopolitical discipline in relation to nuclear energy and weapons has faced a two-tier view of international legitimacy. Some countries are allowed to have the weapons and other countries are not.

Of the ones that are, most say that the others are not allowed to come close to the threshhold. At the same time, from the perspective of the international law regime embodied by the NPT, it was supposed to be consistent with having the complete benefits of peaceful uses, including the option to develop the nuclear fuel cycle.

You have a much stricter regime geopolitically than you do legally. The UAE is trying to conform to the geopolitical discipline or reality by assuring the world its nuclear energy programme is accepting international inspection and forgoing the option to reprocess nuclear fuel or have the enrichment capability.

I suppose the UAE is trying to make itself look like the optimal actor of how to ensure the energy security transition beyond the petroleum age. They also have the resources to pull off the kind of programme there.

Is it fair for 'nuclear weapons states' to tell others they cannot produce weapons without stripping down their own nuclear arsenals?

The fascinating fact is that they have been able to successfully for 45 years convince most of the actors in the world that they are better off going along with nonproliferation charades, rather than repudiating them.

It is based on this whole pervasive double standard that is embedded in the whole idea of nuclear nonproliferation and what I call the mind game that has been successfully played by the nuclear weapons states that makes us believe that the danger comes more from those who don't have the weapons, rather than those who have the weapons.

Nuclear weapons states have not fulfilled the Article Six pledge of nuclear disarmament. It was unanimously affirmed in the advisory opinion of the world court of the legality of nuclear weapons.

It was divided on the issues of use, but unanimous on obligation to seek in good faith and I think they have not acted in good faith and fulfilled the real bargain. Therefore non-nuclear states, from a legal point of view, would be quite entitled to say they are no longer bound either.

Is it in the interest of these states, particularly Israel and the US, to work toward military de-nuclearisation?

I would think it is in Israel's long term interest. It is particularly pertinent to the region because there are several dimensions of unresolved conflict, one important adversary posses a rather formidable nuclear weapons capability, others, particularly Iran have clearly latent potential.

So if one is thinking from the perspective of conflict avoidance or war prevention, it could seem that one is at a point where it would make a lot of sense to exert that kind of political pressure.

Israel talks a lot about attacking Iran, but that is filled with uncertainty and probably would generate a very strong backlash in the region and possibly even in the US and Europe. They stand to gain a lot by a reliable process of regional regulation, security, system of mutual non-aggression.

In that sense it exposes the unwillingness of the US to press Israel in the way it would press other countries, which is illustrative of another aspect of these double standard in nuclear weapons and nuclear energy.

Geneva searches for the right words



Geneva searches for the right words

The conference is meant to assess progress made against racism in recent years [REUTERS]

Over the next few days, in Geneva's expensively furnished hotel rooms, United Nations officials will work frantically with words.

They will be balancing them for meaning, intention and implication as they search for a means to label their anti-racism conference, which convenes in the Swiss city on Monday, as a huge success.

As always with events of this kind, officials work for months behind the scenes, preparing the wording for the final document - the communique which will be issued at the end of the meeting, agreed by all participants.

However, the words have already caused problems for a number of countries. The US does not like the way things are shaping up, and has decided it will not be sending a delegation to Geneva.

It is not the first country to withdraw from the conference, but it is the biggest and most diplomatically significant.

Australia, Sweden, Italy, Israel and Canada are also boycotting the meetings and other countries may join this list before the first session is brought to order on Monday morning.

Durban dispute

"[The conference]singles out one particular conflict and prejudges key issues that can only be resolved in negotiations between the Israelis and Palestinians"

US state department spokesman

The five-day Geneva conference has been called to assess international progress in fighting racism and xenophobia since the UN's first conference against "racism, racial discrimination, xenophobia and related intolerance," which was held in Durban, South Africa in September 2001.

It is in Durban where the roots of the contention began.

There, discussions became heated and angry over the Israeli-Palestinian conflict and the legacy of slavery.

As events came to a climax, Israeli and US delegations walked out. They said they found the draft document, which equated Zionism with racism, unacceptable.

'Islamophobia'

Many Muslim nations see the Geneva conference as an opportunity to highlight what they see as Islamophobic tendencies in the west.

They point to the row over the Danish cartoons of the Prophet Mohammed, first published in 2006, and a number of controversial films produced in Europe since as clear examples of growing Islamophobia.

The Organisation of the Islamic Conference (OIC), which represents 56 countries, would like to see "defamation of religion" defined as racist behaviour.

There had been high hopes that the US would have a delegation sitting at the table on Monday morning, given a change in administration in Washington and the new world view of Barack Obama, the US president.

But over the weekend, the US delegation pulled out saying that despite significant changes in the draft document - many of which they specifically requested - there remained many things they deem unacceptable.

For example, they believe defining defamation of religion as racism impacts significantly on the freedom of speech.

A spokesman for the US State Department said the proposed final document "singles out one particular conflict and prejudges key issues that can only be resolved in negotiations between the Israelis and Palestinians".

"The United States also has serious concerns with relatively new additions to the text regarding 'incitement', that run counter to the US commitment to unfettered free speech," he said.

The US decision has been welcomed by pro-Israel groups who thought the conference was simply an excuse for "Jew-bashing" but some senior politicians, including Obama's leading allies, say the decision goes against the new administration's policy of engaging with those they agree and disagree with.

Words are important, but it is the actions of the US and others which are proving significant at the moment.


US boycotts racism conferenc




e
US boycotts racism conference

Israeli and Jewish groups lobbied for the US administration to boycott [File: Gallo/Getty]

The United States has said it will not attend an United Nations conference on racism because the text of the draft final statement contains language it is "unable to support", the state department has said.

Negotiators had been trying to find common ground before the meeting in Geneva, but the US said there were still concerns it would limit free speech and single out Israel for criticism.

"Unfortunately, it now seems certain these remaining concerns will not be addressed in the document to be adopted by the conference next week," Robert Wood, US state department spokesman, said in a statement issued late on Saturday.

"Therefore, with regret, the United States will not join the review conference.''

Washington's decision followed intense lobbying by Israeli and Jewish groups,

In depth


Geneva searches for the right words

The American Israel Public Affairs Committee said the decision "underscores America's unstinting commitment to combatting intolerance and racism in all its forms and in all settings".


The United States and Israel walked out of the World Conference on Racism in Durban, South Africa in 2001 after a row with some Muslim states about Israel's treatment of the Palestinians and anti-Semitism.

The five-day Geneva conference, which begins on Monday, has been called to assess international progress in fighting racism and xenophobia since the Durban meeting.

'Deeply dismayed'

Washington's decision is likely to anger human rights advocates and some in the African-American community who had hoped that President Barack Obama, the nation's first black president, would send an official delegation.

"This decision is inconsistent with the administration's policy of engaging with those we agree with and those we disagree with"

Barbara Lee,

chair of the congressional black caucus

Barbara Lee, the Republican chair of the congressional black caucus, said the group was "deeply dismayed".

"This decision is inconsistent with the administration's policy of engaging with those we agree with and those we disagree with," she said.

"By boycotting Durban, the US is making it more difficult for it to play a leadership role on UN Human Rights Council as it states it plans to do. This is a missed opportunity, plain and simple."

ome revisions had been made to the original text in order to find consensus, including the removal of passages specifically criticising Israel and others dealing with the defamation of religion.

But Wood said that not enough concessions had been made.

"[It] singles out one particular conflict and prejudges key issues that can only be resolved in negotiations between the Israelis and Palestinians," he said.

The US pulled out of planning talks for the Geneva meeting on February 27, complaining that changes must be made.

'Tragic farce'

Israel has criticised a meeting between Hans-Rudolf Merz, the Swiss president, and Mahmoud Ahmadinejad, his Iranian counterpart, to be held before the conference, which it described as a "tragic farce".

"Officially it is aimed at denouncing racism, but it has invited a Holocaust denier who has called for the destruction of Israel," Yossi Levy, an Israeli foreign ministry spokesman, said.

Australia and Canada have also chosen not to attend.

"Regrettably, we cannot be confident that the review conference will not again be used as a platform to air offensive views, including anti-Semitic views," Stephen Smith, Australia's foreign minister, said.

After the draft text was finalised on Saturday, European diplomats said they were considering whether to participate, the French foreign ministry said.

Foreign ministers from Britain, the Czech Republic, France, Germany and the Netherlands had a joint telephone discussion about whether to withdraw, and would talk again on Sunday, a French diplomat said.

۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه

بهنود پدیده‌ای که از نو باید شناخت، ایرج مصداق










بهنود پدیده‌ای که از نو باید شناخت
مسعود بهنود، یکی از کسانی است که در طول عمر خود همواره تلاش کرده است به قدرت نزدیک شود و از آن بهره جوید. او در این راه هیچ پرنسیبی را رعایت نمی‌کند و یکی از نمونه‌های مشخص ابن‌الوقتی در تاریخ معاصر ایران است.
فرج سرکوهی که سالها با او در نشریه «آدینه» کار کرده است، می‌‌نویسد:
«آقای غلامحسین ذاکری امتیاز (پروانه نشر) داشت اما تخصص و دانش و سرمایه نداشت. سیروس [علی‌نژاد] را به سردبیری برگزید و آقای مسعود بهنود را به مشاورت. بعدتر که امکانات و روابط آقای مسعود بهنود دانست همه جا در موارد حساس با او رایزنی می‌کرد و آقای بهنود شد تضمین دوام مجله. آقای مسعود بهنود روزنامه نویسی چیره دست و باهوش بود. به دوران شاه کوتاه زمانی با روشنفکران معترض پریده بود اما با موقع شناسی که در او است به سرعت دریافته بود که باد از کدام سو می‌وزد. در باند نخست‌وزیر وقت آقای عباس هویدا جا کرده بود و در آیندگان آقای داریوش همایون نیز مدتی سردبیر بود. از معدود گویندگان رادیو بود که بدون نوشته و بازبینی حق داشت برنامه‌‌ی راه شب را اداره کند. در تلویزیون دولتی نیز برنامه ساز و مفسر سیاسی مورد اعتماد بود. شامه‌ایی قوی داشت در تشخیص قدرت. سازش با قدرت را استلزام حضور مدام خود در رسانه ها می‌دید. ... پس از انقلاب سردبیر تهران مصور بود. شیوه دیگر کرده بود و به پسند روز نان از دشنام دادن به خاندان پهلوی و آقای عباس هویدا می‌خورد که به نظام پهلوی حامی او بود. ... با بسته شدن نشریات و ضربه‌ی ۶۰ کوتاه مدتی به اتهام همکاری با رژیم سابق به زندان افتاد. آن جا کار خود کرد و هرچه بود پس از آزادی به حلقه‌هایی از قدرت و به باند هاشمی رفسنجانی راه یافت که در مقالاتش در آدینه و نشریات دیگر او را «سردار سازنده‌گی» و تالی امیرکبیر می‌‌خواند. تعادل هم رعایت می‌‌کرد و هرجا که از «سردار سازنده‌گی» می‌گفت از رهبر نظام نیز چون «ستون خیمه» یاد می‌کرد. شهرت داشت که فدیه‌ی آزادی او [از] زندان فیلم تار عنکبوت است- که سناریو آن را نوشت و در آن بازی کرد- و بهای حضور او در بیشتر مطبوعات طرح خواست‌های نظام در رسانه‌های غیردولتی. ... هر شماره‌ی مجله‌ی آدینه مقاله‌ایی از او باید که در صفحه‌های اول مجله چاپ می‌شد و اغلب در باره‌ی مسائل روز ایران. نثری ساده و روان و پرکشش داشت. به نعل و میخ می‌زد و در نان قرض دادن به این و آن
مسعود بهنود
صاحب قدرت و مکنت استاد بود. تصویرگری که از لوازم گزارش نویسی است خوب می‌دانست و غمزه‌های زیبا در قلم می‌کرد. این همه چنان بود که اشتباهات بسیار و اطلاعات غلط و بافته‌‌های مجعول که در نوشته‌های او فراوان است از چشم خواننده‌ی کم سواد و آسان گیر پوشیده می‌ماند. در آدینه هیچ کس جز او حق نداشت که در باره‌ی مسائل ایران بنویسد و هیچ مقاله‌ایی در نقد نوشته‌‌های او – حتا در نشان دادن بافته‌ها و اشتباهات فاحشی که در مقالات او بود- چاپ نمی‌شد. »
داس و یاس، فرج سرکوهی، نشر باران، چاپ اول، صفحه‌‌های ۶۱ تا ۶۳
بهنود در دوران پهلوی وقتی ورق برگشت اولین کسی بود که علیه ولی‌نعمت‌های خود اعلام جرم کرد. او که پیشتر جزو تیمی بود که به امیرعباس هویدا مشاورت می‌داد و از نزدیکان محمود جعفریان و پرویز نیکخواه به شمار می‌رفت در روزهای سرنوشت‌ساز و حساس سال ۵۷ برای آن که خود را از اتهام سانسور و اعمال اختناق مبرا کند، علیه جعفریان و نیکخواه شکایت کرد. اگر نگاهی به سابقه‌ی این دو بیاندازیم دلیل این کار بهنود و تیزبینی‌‌ اش در تشخیص مسیر باد مشخص می‌شود. او این دو را هدف قرار داد، چرا که یکی سابقه‌ی توده‌ای و دیگری سازمان انقلابی (مائوئیستی) داشت. این دو در رژیم سلطنتی از هر کس دیگری آسیب‌پذیرتر بودند و حمله به آنها او را بیشتر به مقصود نزدیک می‌کرد. باید توجه داشت که بهنود حساب همه جای کار را می‌کند و بی‌گدار به آب نمی‌زند. این دو جزو اولین دسته‌هایی بودند که توسط دادگاه انقلاب محاکمه و اعدام شدند.
کیهان در مورد اعلام جرم بهنود علیه نیکخواه و جعفریان نوشت:
«بهنود در این اعلام جرم از این دو نفر به عنوان عوامل به وجود آوردن محیط ارعاب و خفقان در رادیو و
تلویزیون و کسانی که باعث آزار و ایذاء نویسندگان و برنامه‌ سازان مردمی این سازمان شده‌اند اسم برده است. ... بهنود ضمن اشاره به مقدار زیادی نوار، نوشته و فیلم که در انبارهای رادیو تلویزیون جمع شده‌اند و یا به دور ریخته شده‌اند و حتا در میان آن‌ها مقدار زیادی مصاحبه و گفتار مقامات مملکتی هم وجود دارد،‌ اظهار داشت: جعفریان در طول این سال‌ها در سه کانال اصلی ارتباط با مردم (حزب رستاخیز به عنوان تنها حزب سیاسی کشور، رادیو تلویزیون ملی و خبرگزاری پارس) ریشه دوانیده بود و این امکان برای او به وجود آمده بود که علاوه بر این که هرچه دلش می‌خواهد بگوید و از تلویزیون پخش کند حتی اخبار ساختگی و مجعول را از طریق خبرگزاری پارس به عنوان اخبار رسمی کشور پخش کند.»
مسعود بهنود که محمود جعفریان و پرویز نیکخواه را شایسته مجازات و کیفر دانسته بود و علیه‌شان اعلام جرم کرده بود، خود نه تنها در دوران پهلوی بلکه در طول ۳ دهه‌ی گذشته‌ی نیز یک دم از نزدیکی و امداد‌رسانی به مسؤلان سانسور و اختناق رژیم جمهوری اسلامی غفلت نکرده است.
ارزش بهنود برای مقامات امنیتی جمهوری اسلامی تا آ‌ن جاست که وزارت اطلاعات رژیم تمامی تلاش خود را به کار برد تا مبادا او سوار «اتوبوس مرگی»که قرار بود سرنشینان آن در مسیر تهران به ارمنستان به دره افتند، شود.
فرج سرکوهی در مورد تلاش های وزارت اطلاعات برای جلوگیری از مسافرت بهنود می‌نویسد:
«پیش از آن آقای مسعود بهنود زنگ زد و گفت که در اداره گذرنامه به او گفته‌اند که ممنوع‌الخروج است و او نباید به سفر برود. اعتراض کرده بود و گفته بود که تازه از سفر خارج آمده است و ممنوع‌الخروج نیست. اداره‌ی گذرنامه در اختیار وزارت اطلاعات بود. آقای بهنود به من گفت که با آقای مهاجرانی، مشاور رئیس جمهور که با او در ارتباط بود تماس گرفته است و او گفته‌ است مانعی نیست و کار گذرنامه را درست می‌کند. تمام راه آقای مسعود بهنود در انتظار راننده‌اش بود تا پاسپورت او را بیاورد.
داس و یاس، فرج سرکوهی، نشر باران، چاپ اول، صفحه‌ی ۱۸۴.
بهنود بعداز حضور در خارج از کشور، چند سالی است با راه‌اندازی سایت «روز آنلاین» به همراه تنی چند از وابستگان رژیم مانند حسین باستانی( عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت) سیدابراهیم نبوی( دستیار سابق ناطق نوری در وزارت کشور و از عوامل به وجود آوردن «انقلاب فرهنگی» در شیراز)، هوشنگ اسدی (ساواکی، عضو سابق حزب توده و یکی از توابان فعال زندان‌های اوین، قزل‌حصار و گوهردشت) و نوشابه امیری همسر هوشنگ اسدی، ضمن آن که از بودجه‌ی مالیات دهندگان هلندی بهره مند می‌شوند، تلاش می‌کنند کاسه کوزه جنایت‌های رژیم در سه دهه‌ی گذشته را سر احمدی‌نژاد بشکنند و پرونده‌ی جنایتکاران قبلی را پاک یا قابل قبول جلوه دهند.
بهنود که هر روز مطالبش در روزنامه ها و سایت‌های رژیم انتشار پیدا می‌کند و یک بار نیز وقتی در خارج از کشور بود جایزه ژورنالیست سال رژیم را دریافت کرد، مصاحبه‌ی خواندنی‌ و شنیدنی‌ای دارد با رادیو زمانه که به خوبی چهره‌ی دغلکار و دروغ‌پرداز او را روشن می‌کند. وی در این مصاحبه برای تقرب جستن به رژیم، خود را انقلابی دوآتشه‌ای جا می‌زند که در همه‌ی صحنه‌ها حضور داشته و بار اصلی انقلاب در رادیو تلویزیون را به دوش کشیده است.
پرسشگر در مورد پخش عکس خمینی از تلویزیون از او سؤال و آن را به یک شوک تشبیه می‌کند و بهنود در پاسخ می‌گوید:
« آخرین برنامه‌ی من که از تلویزیون پخش شد و از آن موقع تاکنون که در کنار شما هستم دیگر از تلویزیون ایران دیده نشدم، روز 16 شهریور سال 57 است. یعنی شب 17 شهریور. من می‌دانستم فردا چه خبر می‌شود. شب قبلش با آقای مهندس بازرگان رفته بودم به خانه‌ی آقای انتظام و خبر داشتم. به هر حال کنجکاوی‌های شخصی من و کار حرفه‌ای که می‌کردم من را همه‌ی این جاها حضور می‌داد. می‌دانستم که امشب شب آخر است. به همین جهت نشستم و خیلی فکر کردم که چه کار کنم؟»
یکی از کرامات مسعود بهنود این است که از عالم غیب خبر دارد و روز ۱۶ شهریور می‌داند که فردا قرار است در میدان ژاله چه اتفاقی بیافتد! و امشب شب آخر است. بهنود مدعی است که شب قبل یعنی ۱۵ شهریور همراه مهندس بازرگان به خانه‌ی امیرانتظام رفته است و از وقایع ۱۷ شهریور خبر دار شده است. طبق گزارش بهنود در روز ۱۵ شهریور ۵۷ بازرگان و امیرانتظام مشترکاً مشغول رتق و فتق امور بوده‌اند!
مهندس بازرگان که زنده نیست و دروغ هم که حناق نیست بیخ گلوی آدم را بگیرد، برای همین بهنود بدون آن که ذره‌ای احترام برای خوانندگان قائل باشد، جعلیات را به هم می‌بافد. اما بهنود با همه زرنگی‌اش حساب یک جای کار را نکرده است. خاطرات آقای عباس امیرانتظام انتشار یافته است. امیرانتظام می‌نویسد:
«۱۷ شهریور ۱۳۵۷
امروز صبح با اردشیر پسر ۶ ساله‌ام در حالی که در پیاده روی غربی خیابان پهلوی [ولی عصر]، حول و حوش محمودیه قدم می‌زدیم، آقای مهندس مهدی بازرگان را دیدم که از تهران به طرف شمیران می‌رفت. با ایشان سلام و علیک کردم و درباره سرو صدای شهر و تیراندازی‌ها پرسیدم. گفت که دلیل آن را نمی‌داند. پرسیدم چه باید کرد؟ پاسخ داد: باید نزدیک رفت و از جریانات آگاه شد. پیشنهاد کردم که آیا به همکاری من احتیاج دارند؟ گفت: بله، البته به شرطی که کارهای بازرگانی‌ات را کنار بگذاری. قول دادم. ... پس از صحبت با مهندس بازرگان تصمیم گرفتم که از فردا به ایشان کمک کنم، به همین خاطر دفترم را به محل ترجمه‌ی مجلات و روزنامه‌‌های خارجی تبدیل کردم و با کمک همکارانم در دفتر آن‌ها را ترجمه کرده تا پس از ترجمه فارسی، آن‌ها را برای آقای بازرگان و چند نفر دیگر بفرستم.
مهرماه ۱۳۵۷
از ۱۷ شهریور به بعد روزها به دفتر مهندس بازرگان می‌روم و در ملاقات ها و مصاحبه‌ها غالباً در کنار ایشان هستم. »
آن سوی اتهام، خاطرات عباس امیرانتظام، نشر نی، چاپ چهارم، ۱۳۸۱، صفحه‌ی ۱۵.
چنانچه ملاحظه می‌شود امیرانتظام صبح ۱۷ شهریور بازرگان را در خیابان می‌بیند و هر دوی آن‌ها روح‌شان هم از ۱۷ شهریور و اتفاقاتی که در شهر می‌افتد، بی‌خبر است و امیر انتظام همان موقع به بازرگان قول می‌دهد که کارهای بازرگانی‌اش را تعطیل کند و به او کمک کند. اما بهنود مدعی است که روز ۱۵ شهریور به همراه بازرگان به منزل انتظام رفته و این دو وی را در جریان اتفاقاتی که قرار است در ۱۷ شهریور بیافتد، گذاشته‌اند! چرا امیرانتظام از سوابق انقلابی خود خبر ندارد، خدا می‌داند.
بهنود با این دور خیز، دورغ دیگری را که در آستین دارد، رو می‌کند و می‌گوید:‌
«شب آخر استـ! [۱۶ شهریور] آن وقت تصمیم عجیبی گرفتم. تصمیم گرفتم که تصویر آقای خمینی را پخش کنم. برای اطلاع عرض می‌کنم که مدتی بود آقای خمینی رفته بود پاریس. از آن موقع که به پاریس رفته بود هم نشسته بود وسط خبرهای جهانی و همه‌ی میکروفن‌های دنیا در اختیارش بود، ولی به ایران نمی‌رسید. فیلم‌هایی که از طریق ماهواره فرستاده می‌شد، آن موقع ترتیب اینگونه بود، که فقط خود سازمان رادیو و تلویزیون یک کانال ماهواره داشت که از طریق آن فیلم‌های خبری را می‌خرید و ضبط می‌کرد و انتخابی از آن را پخش می‌کرد. از موقعی که آقای خمینی به پاریس رفت، در تمام فیلم‌های خبری که در دو نوبت در روز می‌رسید، فیلم تصویر یا مصاحبه‌ای از ایشان بود، ولی درتهران به دستور معاون سیاسی وقت سازمان رادیو و تلویزیون، یک نفر از ساواک می‌رفت پایین می‌ایستاد توی نودال و وقتی که این فیلم‌ها از روی ماهواره می‌آمد، انگشتش را روی «Clear» می‌گذاشت که این پاک شود. یعنی کاری می‌کرد که در آرشیو هم نماند و اینها کاملا پاک می‌شد.»
بهنود با این دروغ‌بافی می‌خواهد خمینی را وامدار خود نشان دهد و به مقامات رژیم ارزش خود را یادآور شود، اما دزد ناشی به کاهدان می‌زند. بهنود مدعی است که « مدتی بود آقای خمینی رفته بود پاریس. از آن موقع که به پاریس رفته بود هم نشسته بود وسط خبرهای جهانی و همه‌ی میکروفن‌های دنیا در اختیارش بود، ولی به ایران نمی‌رسید.»
بهنود به خاطر همنشنی با زعمای قوم از خصوصیات آخوندهای منبری بی‌سواد که داستان بریده شدن سر امام حسین در روز عاشورا و آب آوردن حضرت ابوالفضل و ... را با آب و تاب تعریف می‌کنند، بهره مند است. اما مثل داستان کنیز و خانوم و کدوی مولانا، توجهی نمی‌کند که آخوند مزبور از این موهبت برخوردار است که کسی صحنه‌ی عاشورا و وقایع آن دوران را به خاطر ندارد و در جایی هم ضبط نشده است ولی کیست که نداند خمینی در ۱۷ شهریور سال ۵۷ نه در پاریس که در نجف نشسته بود و هیچ میکروفنی هنوز در اختیارش قرار نگرفته بود.
بهنود سپس مدعی می‌شود که در روز ۱۶ شهریور با نشان دادن عکس خمینی از سوی او « یکدفعه شهر به هوا رفت و در عمرم با یک همچین صحنه عجیبی روبه‌رو نشدم. صدای گریه می‌آمد. آدم‌هایی از شدت شوق گریه می‌کردند.»
بهنود به این شکل شرکت مردم در تظاهرات ۱۷ شهریور را محصول کار «عجیب» خود معرفی می‌کند. آیا آدم عاقل می‌تواند قبول کند که پیش از ۱۶ شهریور ۵۷ ، کانال‌های خبری بین‌المللی و ماهواره ها هر شب کلی خبر راجع به خمینی انتشار می‌دادند؟ خمینی که در نجف بود و دستش از رسانه‌ها کوتاه. بعدش هم در کویت دنبال پناهندگی می‌گشت.
او سپس می‌گوید بعد از نشان دادن عکس خمینی بهشتی به من زنگ زد و گفت: «به هر حال کاری که شما کردید... ما به نوفل لوشاتو گزارش دادیم و ایشان شما را دعا کرد. بعد آقای دکتر بهشتی به من گفتند که شما اگر می‌خواهید مخفی شوید، می‌توان شرایط را فراهم کرد. من گفتم که ممنونم و امکانش را دارم.»
بهشتی پس از نمایش عکس خمینی از سوی بهنود در ۱۷ شهریور با او تماس می‌گیرد و می‌گوید ما اقدام شما را به نوفل لوشاتو گزارش دادیم! آیا شکی در این هست که خمینی در ۱۲ مهرماه ۱۳۵۷ با ترک عراق به فرانسه رفت؟ تازه چند روز اول در آپارتمان غضنفر پور در پاریس اقامت داشت و بعد به نوفل لوشاتو رفت. چگونه بلافاصله بعد از نمایش عکس خمینی در ۱۶ شهریور ۵۷ از سوی بهنود، بهشتی می‌تواند موضوع را به نوفل لوشاتو خبر دهد و خمینی او را دعا کند؟
همه‌ی این‌ دروغ‌بافی‌ها به خاطر آن است که بهنود می‌خواهد بگوید که با بهشتی رابطه‌ی ویژه داشته و خمینی برایش دعا کرده است.
در همین مصاحبه بهنود با به هم بافتن چند داستان تلاش می‌کند خود را جزو کسانی جا بزند که فیلم کشتار دانشجویان در ۱۳ آبان را تهیه کردند. کاری نیست که در آن روزها در رادیو تلویزیون انجام گرفته باشد و یک سرش به بهنود وصل نباشد!
بهنود همچنین سعی می‌کند به طور ظریف پای مجاهدین را به میان کشیده و آن‌ها را عامل آوردن خمینی به کشور معرفی کند. وی می‌گوید:
«تا اینکه ایشان[خمینی] سوار آن بلیزری شد که آقای رفیق‌دوست راننده‌ی آن بود و دو نفر از بچه‌های مجاهدین که بعدا اعدام شدند، روی سقفش نشسته بودند؛ و راه افتاد از فرودگاه مهرآباد به طرف میدان آزادی.»
تا آن‌جا که می‌دانم، محمدرضا طالقانی کشتی‌گیر ۱۰۰ کیلوگرم تیم ملی آزاد و فرنگی ایران یکی از کسانی بود که روی بلیزر خمینی نشسته بود که از قضا حزب‌اللهی بود و نه تنها اعدام نشد که به خاطر نشستن روی سقف ماشین بلیرز معروف و بعد همراهی خمینی در هلی‌کوپتر به محافظت خمینی و ریاست فدراسیون کشتی ایران رسید و عکس‌‌اش نیز بارها چاپ شد و ربطی به مجاهدین نداشت. طالقانی خود در مصاحبه‌هایش بارها روی این موضوع تأکید کرد و در خاطرات منتشر شده ناطق نوری به اندازه‌ی کافی در این زمینه صحبت شده است. بیچاره ملتی که تاریخ نگار و روزنامه نویس‌اش امثال بهنود باشند، آنوقت انتظار دارید غیر خمینی بر ما حکومت کند؟
ناطق نوری در این زمینه می‌گوید:‌ «‌ ... من ماشین امام را در میان تپه‌ای از مردم دیدم و امام هم در داخل ماشین آقای رفیق‌دوست دستشان را تكان می‌دادند و به ابراز احساسات مردم پاسخ می‌دادند و آنها را تحریك می‌كردن. من شناكنان روی دستهای مردم به طرف ماشین امام رفتم . آقای رفیقدوست به محض این كه مرا دید آشنایی داد و من روی كاپوت ماشین نشستم در حالی كه ماشین (‌كاپوتش )‌ سوراخ سوراخ شده بود. در این لحظه بود كه هلی‌كوپتر رسید. وقتی هلی‌كوپتر رسید، مردم ، ماشین را به طرف هلی‌كوپتر هل دادند . جایی كه آقای رفیقدوست نشسته بود و چسبیده به در هلی‌كوپتر بود،‌ به محض این كه در باز شد به شدت به سینه‌ی وی برخرد و ایشان بیهوش شدند. آقای محمد طالقانی – كشتی‌گیر معروف و نایب رئیس كشتی در زمان ریاست تركان و رئیس فعلی فدراسیون كشتی – همراه ما داخل هلی‌كوپتر آمد». خاطرات حجت‌الاسلام و المسلمین ناطق نوری،‌ص 155 (‌برای اطلاع بیشتر ر. ك . به :‌ آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی، ش . ب 11575 و 11754 )
بهنود نسبت دروغ دیگری به مجاهدین می‌دهد و مدعی می‌شود که آنها سرود خمینی ای امام را درست کرده بودند و غیر مستقیم جا می‌اندازد که می‌خواستند آن را به جای سرود شاهنشاهی پخش کنند. بعید است بهنود در این مورد اشتباه کرده باشد. او آگاهانه دست به این جعلیات مشمئز کننده می‌زند.
او می‌گوید:‌ «ساعت همینطور تیک‌تیک می‌گذشت و به ساعت 7 شب نزدیک می‌شدیم که در آن ساعت معمولا باید تلویزیون شروع می‌کرد به پخش برنامه‌های خود. ولی پایین، در پخش، یک قائله‌ای[غائله] به پا بود و آن این بود که گروهی که با قطب‌زاده آمده بودند، می‌گفتند که ما باید سرودی را پخش کنیم که آن روزها خوانده و ضبط شده بود. یک کاری بود که فکر می‌کنم مجاهدین کرده بودند.
یک سرودی بود به نام «خمینی ای امام». آنها می‌گفتند به جای سرود شاهنشاهی، این را پخش کنیم. »
من نه سخنگوی مجاهدین هستم و نه رفتارها و یا سیاست‌های آن‌ها را تأیید می‌کنم، اما تلاشم می‌کنم که اجازه ندهم تاریخی جعلی تحویل آن‌ها که آن دوران را به خاطر ندارند، داده شود. دوست گرامی‌ام همنشین بهار تاریخچه‌‌ی این سرود را به درستی یادآور شده‌اند. سراینده این سرود حمید سبزواری مدیحه سرای رژیم است که سرودهای بسیاری از او برای رژیم به یادگار مانده است.
در سال‌های اولیه پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، مطالب بهنود در تهران مصور و روزنامه‌های آن دوران، تماماً در پشتیبانی و مجیز گویی از مجاهدین و فدایی‌ها بود. بهنود که بهتر از هر کس از نقطه ضعف خود به خاطر همکاری با رژیم پهلوی با خبر بود به این ترتیب تلاش می‌کرد آبرویی برای خود بخرد. آخر در آن دوران نزدیکی به این دو گروه سیاسی، به خاطر مبارزاتشان با رژیم شاه باعث آبرومندی فرد می‌شد.
آن‌چه که گذشت تنها نمونه‌ی سیاهکاری و فریبکاری بهنود نیست. او در دفاع از مهدوی کنی یکی از رهبران جناح راست رژیم و رئیس کمیته‌های انقلاب اسلامی که نقش اساسی در سرکوب‌ بعد از سی خرداد ۶۰ داشت نیز دست به دامان جعل می‌شود. او برای آن‌که مهدوی کنی را مخالف به کارگیری خشونت و مجاهدین را خواهان اعمال خشونت نشان دهد، در رابطه با وقایع تابستان ۶۰ می‌نویسد:
«در این زمان عهده دار شدن نخست وزیری و کار با کابینه ای نه فقط با وزیرانی از جناح راست، بلکه از هر دو جناح، نقش بزرکی بود که آقای مهدوی بر روزگار زد. جمله معروفی هم خطاب به اعضای مجاهدین گفت تا آن ها را از خشونت بازدارد "من محمدرضا پهلوی نیستم. محمد رضا مهدوی هستم". پیش از آن هم، زمانی که وزیر کشور بود با دادن اجازه اجتماع به مخالفان، حتی مجاهدین، نشان داد که با تندرو های متعصب فاصله دارد. »
بهنود اشتباه نمی‌کند او آگاهانه جعل می‌‌کند. جمله‌ای که بهنود از مهدوی کنی نقل کرده، حقیقت دارد. اما بهنود حقیقت را با رذالت در هم آمیخته و آن را مخدوش می‌کند.
دولت مهدوی همانی بود که باهنر و رجایی انتخاب کرده بودند و بعدها موسوی در دولت اولش انتخاب کرد. آن‌چه که بهنود می‌گوید دروغی بیش نیست.
جمله‌ای که بهنود از مهدوی کنی نقل می‌کند نیز به فریب و نیرنگ آغشته است. این جمله را مهدوی کنی در سال ۵۹ بعد از هجوم نیروهای کمیته، سپاه و چماقداران به اجتماع مجاهدین که با مخالفت عمومی و بخشی از رژیم مواجه شد، بر زبان راند. در آن موقع مجاهدین در مقابل هجوم نیروهای چماقدار و پاسدار حتا از حق دفاع هم استفاده نمی‌کردند. بهنود تاریخ این گفته‌ی مهدوی کنی را یک سال جلو می‌کشد تا بلکه در بحبوحه‌ی سرکوب و کشتار تابستان ۶۰ وی را ضدخشونت معرفی کند.
بهنود در مورد دادن «اجازه اجتماع به مخالفان، حتی مجاهدین» از سوی مهدوی کنی، زمانی که وزیر کشور بود نیز دروغ می‌گوید. مهدوی کنی در دولت‌های رجایی و باهنر وزیر کشور بود. و اجازه اجتماع‌های مجاهدین توسط افراد دیگری داده شده بود. مهدوی کنی در این رابطه مسئولیتی نداشت. رجایی در ۸ شهریور ۵۹ در نامه‌ای به بنی صدر اعضای پیشنهادی دولت خود را به وی معرفی کرد. رجایی برای وزارت کشور، ناطق نوری و مهدوی کنی را پیشنهاد کرده بود. بنی صدر از بین دو نفر ، مهدوی کنی را پذیرفت.
آخرین تظاهرات قانونی مجاهدین در خرداد ۵۹ در استادیوم امجدیه و سه ماه پیش از وزیر کشور شدن مهدوی کنی برگزار شد که در اثر هجوم و تیراندازی نیروهای کمیته و پاسدار صدها نفر زخمی و مصطفی ذاکری کشته شد. بعد از آن هیچ‌گاه به مجاهدین و نیروهای مخالف دیگر اجازه برگزاری تظاهرات و اجتماع از سوی وزارت کشور که مسئولیت‌اش با مهدوی کنی بود، داده نشد. تنها سازمان فداییان اکثریت که آن موقع به حمایت از رژیم می‌پرداخت اجازه‌ی برگزاری میتینگ در میدان آزادی در بهمن ۵۹ را یافت که در اثر حمله و هجوم کمیته‌چی‌ها و چماقداران تعداد زیادی زخمی شدند.
در این مورد مهدوی کنی نیز ادعای بهنود را رد می‌کند. وی در خاطراتش از روزهایی که عضو شورای انقلاب و رئیس کمیته انقلاب اسلامی بود، چنین می‌گوید:
«چند وقت پیش در روزنامه‌ها با استناد به اعلامیه‌ای از اینجانب در یکی از نشریات سال ۱۳۵۸، نقل کرده بود که فلانی گفته بود میتنگ گروه‌های سیاسی آزاد است. سخنرانی گروه‌ها آزاد است و کسی حق ندارد معترض آن‌ها بشود. بعد گفته بودند که مهدوی کنی در آن زمان اینقدر آزاد‌اندیش و لیبرال بوده، اما حالا این طور نیست.»
مهدوی کنی در ادامه می‌گوید: «با توجه به سیاست مصوب شورای انقلاب، نیروهای انتظامی از کمیته و شهربانی موظف به مدارا بودند و حتی‌‌المقدور از درگیری با این گروه‌ها پرهیز می‌کردند. ولی بسیجی‌ها و نیروهای حزب‌اللهی این وضع را تحمل نمی‌کردند و در مواقع مختلفی با آن‌ها درگیر می‌شدند ...مجموعه‌‌ی این برخوردها و کنترل‌های مقطعی ما سبب می‌شد که ما را به تسامح و تساهل در برابر منافقان و یا ملی‌گراها متهم کنند؛ با این که چنین نبود. ما به دستور عمل می‌کردیم. ولی حزب‌اللهی ها خیال می‌کردند که از منافقین یا ملی‌گراها طرفداری می‌کنیم و حداقل دست آن‌ها را باز گذاشته‌ و به آن‌ها میدان می‌دهیم.»
خاطرات آیت‌الله مهدوی کنی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، صفحه‌های ۲۱۷ و ۲۱۸.
توجه داشته باشید در سال ۵۸ به خاطر فضای برخاسته از انقلاب، دست مقامات رژیم برای اعمال سرکوب علنی و لجام گسیخته، بسته بود و آن‌ها تلاش می‌کردند حمله و هجوم نیروهای حزب‌اللهی، چماقدار و کمیته‌چی را خودسرانه و بر اساس غیرت دینی جلوه دهند.
آن‌چه در بالا ذکرش رفت تنها گوشه‌از تلاش‌های مسعود بهنود برای نزدیکی به قدرت و تحریف واقعیت است. این تنها مشتی نمونه خروار است و گرنه در این باره‌ بیش از این می‌توان نمونه آورد.
ایرج مصداقی
فوریه ۲۰۰۸

16 April 2009: Security forces demolish house of family of perpetrator of attack in Jerusalem



B'TSELEM - The Israeli Information Center for Human Rights in the Occupied Territories was established in 1989 by a group
***************************************************************************

16 April 2009: Security forces demolish house of family of perpetrator of attack in Jerusalem

On 7 April, security forces demolished the apartment, in Zur Baher, East Jerusalem, of the family of Husam Dwiyat, who carried out a bulldozer attack in the center of Jerusalem in July of last year. The demolition took place after the High Court of Justice denied, on 18 March, the family’s petition opposing the action.


Demolition of the Dwiyat family’s house, East Jerusalem. Photo: Kareem Jubran, B'Tselem, 7 April 2009.

As in previous cases of this kind, the justices (Levy, Grunis, and Na’or) accepted the state’s argument that demolition of the family home will deter others from carrying out similar acts. The justices approved the demolition, even though the state never contended that Dwiyat’s family assisted him or knew of his plans.
From 1967 to 2005, Israel maintained a policy to demolish or seal houses in the West Bank and the Gaza Strip as a means to punish the families of Palestinians who had harmed Israelis. The policy was based on the claim that, out of concern for their families, Palestinians would be deterred from carrying out attacks. In implementing this policy, from October 2001 to the end of January 2005, Israel demolished 664 houses, leaving 4,182 persons homeless.

This practice is forbidden under international humanitarian law. The declared objective is to harm innocent persons – relatives of suspects – whom nobody contends were involved in any offense. As such, it constitutes collective punishment, which violates the principle that a person is not to be punished for the acts of another.

In February 2005, Defense Minister Shaul Mofaz and Chief of Staff Moshe Ya’alon accepted the recommendations of a team headed by Maj. Gen. Udi Shani, and decided that houses would no longer be demolished as punishment. The change in policy had a few causes, among them the determination that it is was impossible to state without reservation that house demolitions were effective in preventing terrorist attacks. In addition, evidence was presented to the Shani team indicating that house demolitions as punishment created immense hatred, which increased motivation to carry out terrorist attacks. In addition, it was determined by the committee that house demolitions adversely affected Israel’s public image around the world, and its legality under international law was unclear.

The judge advocate general, Brig. Gen. Avichai Mandelblit, explained at a meeting of the Constitution, Law and Justice Committee of the Knesset that the decision to cease house demolitions as punishment did not relate only to periods of calm, and that it would remain in effect also if terrorist attacks resumed. The JAG emphasized that the decision was sweeping, and that the subject would be reconsidered only in the event of a drastic change in circumstances.

Despite this, on 19 January 2009, without giving a convincing explanation, Israel renewed its policy and sealed two of four floors in the house of the family of the perpetrator of the attack at the Mercaz Harav yeshiva in Jerusalem, ‘Alaa Abu Dahim, in which his parents and one of his brothers lived. In that case as well, the High Court approved the state’s action.

********************************************************************************

6 April '09: Israel and the Palestinians must assist the UN mission investigating human rights violations during the fighting in Gaza

B'Tselem welcomes the appointment of the jurist Richard Goldstone to head the fact-finding mission, called for by the UN Human Rights Council, to investigate the recent fighting in Gaza. Particularly welcome is the delegation’s mandate, which covers violations of international humanitarian law by both sides, in the Gaza Strip and in Israel.

B'Tselem believes that the delegation’s mandate and its composition provide the basic conditions necessary for an independent, fair, and credible investigation. However, the delegation’s success depends on the full cooperation of both sides. A balanced and objective investigation is clearly in Israel’s best interest. Victims of the recent fighting – Palestinians as well as Israelis – have a right to a remedy, including recognition of their suffering and accountability for those who violated their rights.

Toward this end, B'Tselem calls on the government of Israel to enable the delegation to enter Israel and the Gaza Strip. Also, Israel should provide the delegation with all relevant materials in its possession so that the members will have before them the considerations that guided the military in determining the targets that were bombed and the weapons that were used, as well as the orders given to the ground troops. Israel has made grave allegations regarding the combat of Hamas fighters. This evidence must also be provided to the mission.

Regarding Israel’s conduct, the delegation must investigate

  • Whether civilian objects were the target of attack, even though the objects did not contribute to Hamas’s military actions
  • Whether the army acted in accordance with the principle of proportionality, whereby it is forbidden to carry out an attack that is likely to cause injury to civilians that is excessive in comparison with the direct military advantage anticipated from the attack
  • Whether soldiers fired at civilians without justification
  • Whether soldiers used Palestinian civilians as human shields
  • Whether ambulances and medical teams, while carrying out their medical duties, were attacked
  • Whether there was delay in evacuating and treating injured persons in areas in which the fighting had ceased at the time
  • Prohibited use of weapons, including white phosphorous

Regarding Palestinian forces, the delegation must investigate

  • The firing of rockets at Israeli civilians.
  • The firing at soldiers from inside civilian neighborhoods, endangering the lives of the residents.
  • Storage of weapons inside civilian structures.
  • Execution of Palestinians suspected of aiding Israel and political opponents
  • Holding of Gilad Shalit as a hostage.
  • whether Hamas militants forced civilians to serve as human shields and made improper use of ambulances and hospitals