۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

گزارش مهدی اصلانی، هم‌راه با عکس‌های شادی امین. تظاهرات مقابل کنسولگری ایران

فرانکفورت. جمعه 9 بهمن 1388

اعدام، جنایت و قتلی است از قبل برنامه‌ریزی شده، و سکوت در مقابلِ جنایت با هر هدف و انگیزه‌ای تاًیید جنایت و جانی است. نمایش همه‌گانی دیروز در اعتراضِ هم‌آهنگ جامعه‌ی تبعیدی در اکثر نقاط و شهرهای اروپایی به حکم غیر‌انسانی اعدام آرش رحمانی‌پور و محمد‌رضا علی‌زمانی که در آستانه 22 بهمن و جشن تولد سی‌و‌دو‌ ساله‌گی نظام اسلامی، قربانی توطئه کثیف نظام با‌ج‌بگیران اسلامی شدند، نشان از این باور عمومی داشت.


در زیر بارش برف شدید و سرمای زیر صفر و در نامناسب‌ترین ساعت کاری یک روز غیر‌تعطیل، بسیاری از فعالین سیاسی و پشتیبانان جنبش اخیر مردمی در ایران در مقابل کنسولگری و خانه حکومت اسلامی در فرانکفورت به جنایت اخیر حکومت قداره‌بندان نه! گفتند. حرکت هم‌آهنگی که دیروز در اعتراض به اعدام‌های اخیر در آکسیون‌هایی مشابه با مضمون مخالفت با احکام صادره و اجرا شده اعدام در اکثر نقاط و شهرهای اروپا صورت گرفت. به دعوت "جمعیت دفاع از زندانیان سیاسی کلن" و با حمایت بخشی از فعالان سیاسی فرانکفورت و پشتیبانان جنبش اخیر مردمی ایران در مخالفت با اجرای احکام اعدام، جمع کثیری در مقابل کنسولگری ایران در فرانکفورت با تجمع خود به سیاست سرکوب و ترور و اعدامِ مخالفان حکومت اعتراض کردند. دعوت‌کننده‌گان پیشاپیش از همه‌گان خواسته بودند در صورت تمایل با هر نوع شعار و پرچم که بدان تعلق دارند در مخالفت با احکام صادر و اجرا‌شده اعدام‌های اخیر در مقابل کنسولگری حضور پیدا کنند.

نیروهای پلیس آلمان که کار محافظت از کنسولگری را عهده‌دار بودند، با در اختیار قراردادن مکانی نزدیک به کنسولگری مانع نزدیک شدن تظاهرکننده‌گان به آن سمت شدند. ساعاتی پس از شروع تظاهرات و در اعتراض به این اقدام پلیس، جمعی از تظاهرکننده‌گان با شکستن موانع پلیس قصد نزدیک شدن به کنسولگری را کردند، تعدادی محدود از حاضرین نیز با پرت کردن تخم‌مرغ به شیشه‌های کنسولگری به بیان خشم و اعتراض خود اقدام ورزیدند که پلیس با خشونت اقدام به بازداشتِ یکی از معترضین کرد. تظاهرکننده‌گان با کار توضیحی برای پلیس و اعتراض به خشونتِ بی‌منطق اعمال شده توسط آنان، با بستن خیابان اصلی خواهان آزادی وی شدند. سرانجام با آزادی فرد مزبور توسط پلیس، این آکسیون موفق پس از حدود چهار ساعت و در زیر بارش بی وقفه برف و سرمای شدید پایان یافت. در پایان تعدادی از حاضرین با تاًکید بر آن‌که مخالفت با موج اعدام ها را نبایست تنها محدود به این روز خاص یا 22 بهمن کرد بر ادامه‌ی آکسیون‌های مشابه در روزهای آتی توافق کردند. منطق این جمع آن بود که: نبایست تنها به 22 بهمن اکتفا کرد. از همین حالا با تمامی امکاناتی که در خارج کشور در اختیار است استفاده و با رسانه‌ای کردن آن از فاجعه‌ای که در شرف وقوع است جلوگیری کرد. حرکت دیروز و هم‌آهنگ جامعه‌ی تبعیدی در سراسر اروپا نشان از آن داشت که خارج از هرگونه نگاه متفاوت به آینده و سرنوشت و سرشتِ جنبش، دست‌کم در مخالفت با حکم ضدبشری اعدام و در مبارزه‌ی متحد علیه آن می‌توان همبسته‌گی خود را با مبارزات داخل کشور نشان داد.

مخالفت هماهنگ و یک صدای ما شاید گونه‌ای تزریق انرژی به مبارازت داخل باشد. هرمقدار صفوف ما در مخالفت با کشتارهای برنامه ریزی شده سردمداران نظام مستحکم‌تر و پرشمارتر باشد، تقاضای فشار جهانی بر نظامِ رو به موت اسلامی را در کشورهای محل اقامت‌مان افزایش خواهد داد. خوشبختانه بدنه‌ی جنبش اجتماعی از چنان وزنی برخوردار است که مایه‌ی امیدواری همه‌ی ما محکومین به امید است.

آیا غبارابهام فرونشست؟!


سردمداران جمهوری اسلامی برای نجات خود ازغرقابی که درآن گرفتارآمده اند،روزگذشته دونفر اززندانیان سیاسی را به دارآویختند. گرچه اعدام زندانیان سیاسی تازگی ندارد و بخصوص مدتی بود درمورد اقلیت های قومی وملی - که دیوارشان کوتاه تراست- آن را باجراگذاشته بودند.اما دررابطه با اعتراضات این چند ماه اخیر ودرشهرتهران باید آن را گام جدیدی در ابرازسبعیت ودرندگی بشمارآورد.بخصوص اگردرنظربگیریم که این دستگرشدگان ربطی به حوادث عاشورا نداشتند و صرفا برای زهرچشم گرفتن ازدیگران قربانی شده اند، مشمئزکنندگی وجنایت باربودن آن دوچندان می شود.امری که جنتی جنایتکاربا تشکرازقوه قضائیه خواهان قاطعیت بیشترشد.علاوه برآنکه ارتکاب این جنایت درراستای سناریوی رژیم برای انتساب جنبش به نیروهای باصطلاح معاند و محارب وبیگانه صورت می گیرد تاباین بهانه ودستاویزبهتربتوان به سرکوب جنبش پرداخت.سخنان اخیرخامنه ای مبنی براینکه به کسی باج نخواهیم داد به منزله صدورفرمان کشتاروقتل عمد جدید بود.وسخنان فرمانده نیروی انتظامی مقدم مراغه ای مبنی براینکه امروزدیگربحثی از13 میلیون و24 میلیون نفرنیست وآنچه مطرح است حفظ نظام است و هیچ جای مدارانیست گویای همین رویکرداست. فرمانده نیروی انتظامی درادامه سخنان خوددلیل این رویکرد نظام را برطرف شدن ابهامات و فضای غبارآلود دانست!.

سخنان خامنه ای واو نشان میدهد که بزعم سران حاکمیت ودرارزیابی جدید آنها،گویا بهمین سرعت فضای غبارآلودبرطرف شده است وخامنه ای که درسخنان چندمدت پیش دلیل تعلل خود درسرکوب وبزن وبگیربیشتر را، باصطلاح ناشی ازبکارگیری تدبیربخاطر وجود فضای غبارآلودعنوان کرده بود،وازحزب اله ویاران وفاداروافراطی خود که ناشکیبا بودند –وطرح 5 روز کردن زمان رسیدگی دادگاه ها را به مجلس بردند وخواهان تداوم سیاست شکارو ترورمخالفین وفعالین سیاسی برای ایجاد رعب بودند -خواسته بود که فعلا ازاقدامات خود سرانه پرهیزکرده وبه مقامات قضاتی و سیاسی فرصت اقدام"قانونی" استفاده ازچماق قانون را بدهندو خود نیزآماده وگوش بزنگ باشند.اما همانطورکه اشاره شد زیگنال های جدید نشان می دهندکه اکنون ازنظرمقامات این فضای غبارآلودفرونشسته وظاهرا توانسته اند درهم آمیختگی صفوف مردم مبنی برعدم تمایزبراندازان محارب ومنتقدین را تفکیک کنند.دراینجا سوالی مطرح میشودکه براستی مگرچه تحولاتی دراین فاصله صورت گرفته که حاکمیت به این نتیجه رسیده است که غبارابهام ها فرونشسته است؟ یا آنکه رژیم بامحذوریت هائی که دارد ناچارشده است آن را نیمه تمام رهاکند؟

بی شک مهمترین رویدادهای دراین فاصله را باید بیانیه 17 موسوی و نامه وسخنان خاتمی وبالاخره بیانیه وبویژه گفتگو وسخنان اخیر کروبی دانست که جملگی حاکی ازبرسمیت شناختن آشکاریاضمنی ریاست جمهوری احمدی نژاد و مرزبندی با شعارهای ساختارشکن هستند.علاوه برعامل فوق رژیم به چند اقدام تاکتیکی مبادرت ورزیده است که شامل برنامه بسوی فردا در سیما وصدا می باشد که مطابق آن خواسته است درکناراهرم سرکوب،نقش باصطلاح منتفد را نیز بازی کرده وباین ترتیب مدیریت صحنه را بدست خود گیرد. عامل سوم تشکیل دادگاه محاکمات وتبلیغ "اقرارها" و نمایش آنهاست با هدف باصطلاح باثبات رساندن سناریوی دخالت بیگانگان وگروه های معاند درتظاهرات واعتراضات مردمی.وبالاخره به عامل چهارم باید اشاره کرد که مربوط می شود به یک سلسه اقدامات برای تقویت صفوف خودی وازجمله ملاقات وجلب حمایت مراجعی که عموما با سکوتشان اعتراض خود را نسبت به روند رویدادهانشان میدادند.باهدف درجرین گذاشتن آنها نسبت آنچه که درپشت اعتراضات وجود دارد ونسبت به دست داشتن دشمنان درحوادث واعتراضات وهم چنین هم آهنگ کردن مجلس و احمدی نژاد حول برخی منازعات فی مابین وتصویب بودجه واجرائی کردن هدفمندساختن یارانه ها و....

البته ازهمان نخست روشن بودکه هدف رژیم نه سازش وکنارآمدن با رقیب با بلکه وادارساختن آن به تسلیم کامل وتوبه است و بنابراین آنچه را که اتفاق افتاده است حتی نمی توان سازش خواند.چرا که آنها بهیچ وجه حاضربه تقسیم کیک قدرت ولوبه سهم کوچک وبزرگ نیستند.واین البته داستان دهان سوخته وآش نخورده برای موسوی و کروبی و خاتمی است که عنوان رهبران نمادین جنبش را یدک می کشند. آنها علیرغم آنکه بزرگترین امتیازسیاسی دردوحوزه فوق یعنی برسمیت شناختن احمدی نژاد ومرزبندی قاطع با ساختارشکنان را اعلام کردند(وبه یک معنا جام زهر را نوشیدند) واین مرزبندی را دردستورکارخود گذاشتند،بااین وجود همانطورکه فضای سیاسی نشان میدهد جناح حاکم خود را درموقعیتی بهترو مصم تربرای سرکوب یافته است.واکنش رفسنجانی دربرابرسخنان یزدی حاوی عبارت مهم و قابل توجه " این باربوی توطئه" می آید،نشان می دهد که آن ها-افراطیان حاکم- خیزبلندی برای فشارمجدد به رفسنجانی وگرفتن توبه نامه ازوی و نهایتا کنارگذاشتن اش را برداشته اندکه البته فعلا با تهدید متقابل رفسنجانی و پادرمیانی احمد خاتمی ظاهرا ازحالت انفجاری آن به خصوص با توجه به قرارداشتن درآستانه 22 بهمن کاسته شدولی هم چنان به مثابه بمبی با چاشنی آماده برای فرصت وزمان بعدی باقی مانده است. هم چنین سخنان رفسنجانی نشان میدهدکه تلاش های پشت پرده ای که توسط طیف های میانی اصول گرایان برای کنترل بحران وبه روایت خود آنها کنترل افراطیان هردوطیف صورت گرفته ومی گیرد،باتعرض جدیدی ازسوی افراطیون جناح حاکم مواجه شده است. بااین همه شروع اعدام ها،سخنان خامنه ای مبنی براین که هیچ گونه باجی نخواهیم داد، که به معنای درخواست تسلیم کامل حریف ازیکسو وتشدید سرکوب جنبش ازسوی دیگراست،بخصوص بانزدیک شدن سالگرد 22 بهمن،حاکی ازلااقل متوقف ومنجمد شدن آن دراین مرحله است. دلیل اصلی این انجماد قبل ازهرچیز همانطورکه اشاره شد حصلت زمان بندی شده رویدادها،نگرانی ازسیربحران در22 بهمن ونیازرژیم به ابرازقاطعیت دربرابرآن برای حفظ بقاء خود است.شروع کرکری خوانی افراطیون واحمدی نژاد وحمله کیهان به رفسنجانی و... جملگی حاکی ازهمین رونداست والبته قبل ازهرچیزبرای روحیه دادن به نیروهای خودی درآستانه 22 بهمن وباصطلاح مرعوب ساختن طرف مقابل.

درارزیابی ازوضعیت جدید وازعوامل تأثیرگذاردرآن نباید فراموش کرد که درمیان مجموعه عناصردخیل درصحنه سیاسی دوبازیگراصلی بیش ازدیگران نقش آفرینی می کنند.یکی ازآنها همان جناح حاکم است ودومی مردم وجوانانی که با مارش ها وتظاهرات ساختارشکن خود مشغول ورق زدن برگهای تاریخند.درهمین رابطه است که اولا میدان بازی وفرجه زمانی برای مانوردرمحدوده پس ازعاشورا و 22 بهمن قراردارد ورژیم قادربه برنامه ریزی های بلند مدت نیست وچراکه صحنه های عاشورا ووعده سرنگونی خامنه ای درماه بهمن این زنگ خطررا برای رژیم به صدا درآورده بود،که هرگونه تعلل مترادف با بی مهارشدن جنبش و خطرسرنگونی است. درچنین فضائی همه رویدادها با زمان بندی و شمارش معکوس همراه است.ازسوی دیگررژیم دریافت که بیانیه های موسوی وکروبی وخاتمی نتوانسته است خللی برنفرت وانزجارمردم وغلیان خشم وعزم آنها وارد سازد.برعکس مردم با ایراد فشارسنگین ازپائین به باصطلاح "رهبران نمادین" آنها را ناچارساخته اند که به توجیه وتعبیروتفسیراین بیانیه ها وسخنان خود بپردازند ووجودهرگونه سازش ومعامله را تکذیب نمایند. رهبرانی که بخصوص فقدان هیچ گونه انعطاف وامتیازازسوی جناح حاکم ورقیب وتداوم سرکوب، آنها را دروضعیت دشواری قرارداده است.تلاش های کروبی برای تعدیل سخنان خود وزهرا رهنوردبرای توجیه بیانیه ومواضع موسوی واذعان وانتشاراطلاعاتی دررابطه با نامه خاتمی ازسوی این جریان و تکذیب برخی ادعاهای جناح حاکم درمورد محتوای نامه ها وگفتگوها،و تلاش برای خنثی کردن تاکتیک شکاف افکنی آنها درمیان نیروهای موسوم به سبز،ازجمله این فعل وانفعالات بودند.

درهرحال رژیم با نزدیک شدن 22 بهمن واحساس خطر،تصمیم گرفت که بجای غرق شدن بیش ازاین درمعاملات پشت پرده، هرچه زودترتمامی توان خود را برای مقابله با آن بکارگیرد.اکنون اشاعه ترس ورعب افکنی درکناردستگیری ها و تمرکزنیروایجاد جنگ روانی و انواع اقدامات گوناگون پیشگیرانه مشغله اصلی رژیم را تشکیل می دهد.غافل ازآنکه درشرایطی که مردم پی به ماهیت کثیف وجنایتکارانه حاکمیت برده باشند وقدرت دگرگون کننده ناشی ازهمبستگی خود شده باشند ، طبعا درمسیرمبارزه ورسیدن به هدف های به حق وانسانی خود آماده پرداختن هزینه های بیشترمی شوندو اقداماتی هم چون قتل وکشتاروتجاوزواعدام-یاهمان قتل عمد-ونظایرآن جزتشدید خشم وکینه مردم و رانده شدن رژیم بسوی نقطه بن بست و بی بازگشت حاصلی ندارد . درچنین فضاهائی ازقضا ایجاد ارعاب و جنایت ،هم چون خاموش کردن آتش با بنزین، می تواند موجب برافروخته شدن شعله ها و دامن زدن به شجاعت ودلیری گردد.والبته اوراق تاریخ بویژه تاریخ استبداد بدون این نوع دلیری ها و شجاعت ها ورق نمی خورد.بامید ورق خوردن تاریخ استبداد

2010-01-29-09-11-88- تقی روزبه

www.taghi-roozbeh.blogspot.com


BAHARAN KOJESTE BAD.


بر اين صحنه خون بايد گريست


گزارش تکميلی از مراسم گراميداشت تولد اشکان سهرابی/متنی که مادران عزادار بر آرامگاه اشکان قرائت کردند


امروز شنبه 10 بهمن ماه تولد اشکان سهرابی يکی از شهدای راه آزادی مردم ايران بود .ساعت 14:24 به قطعه 257 رسيديم .خانواده اشکان ٰٰ مادران عزادار و حاميان آنها ٰ‌تعدادی از دوستان و هم دانشگاهی های اشکان و تعدادی از مردم حضور داشتند.
جمعيت به ده ها نفر می رسيد .مزار اشکان با قاب عکس های کودکی و جوانی او که مادرش با نگاهی اشک آلود به آنها می نگريست و نبودش را فرياد می زد ٰ گل های رز پرپر شده و گل های سفيد مريم ٰو شمع های روشن تزيين شده بود.
کيک تولد اشکان با نوشته رويش اشکان جان هميشه زنده ای در کنار گل های پرپر شده قرار داده بودند خبری از نيروی انتظامی و لباس شخصی ها نبود .يکی از مادران عزادار از طرف تمامی مادران نوشته ای را خواند و به مادر اشکان تقديم کرد تا همچنان استوار و ثابت قدم بماند.
هنوز از حضورمان 10 دقيقه ای نگذشته بود که دو اتومبيل نيروی انتظامی با 3 سر نشين به جلوی قطعه 257 آمدند يکی از اتومبيل ها بعد از چند دقيقه ای رفت اما يک اتومبيل نيروی انتظامی با دو مامور ماندند تا اوضع را کنترل و مانع شعار دادن بشوند. يکی از مامورين به طرف پدر اشکان رفت تا به او گوشزد کند شعار دادن ممنوع
حدود ساعت 15:20 بود که حضور لباس شخصی ها افزايش يافت . همه مهمانها با هم بر سر مزار ندا آقا سلطان و سپس سهراب اعرابی رفتند تا به آنها نيز ادای احترام کنند .اما همچنان لباس شخصی ها جمعيت را همراهی می کردند تا ساعت 15:35 که همه مهمان ها قطعه 257 را ترک کردند.

قطعه شعری که دائی اشکان برای خواهرزاده اش خوانده است:
اشکان عزيز

قصه تولد تو : حکايت شکفتن گل در ميان برفها بود
و قصه رفتنت : حکايت پرپر شدن گل به دست خزان ويرانگر
و خاطره ات : شيرينی ايام تلخ آينده مان
و عمر کوتاهت : پيام شکفتن گلزاری با شکوه در زمستانی سرد و تار است


متنی که مادران عزادار بر آرامگاه اشکان قرائت کردند
اشکان جان
تولدت را فرياد
و بر شعله شمع های افروخته بر مزارت بوسه خواهيم زد

خواهرم
در کنارت استاده ايم چون کوه استوار ٰ چون سرو سبز و چون لاله داغ بر دل درد ما اگر چه اندازه تو نيست کمتر از آن هم نيست
قاب عکس اشکان تو در خانه دل ماست چون نداٰ سهراب ٰ مسعود ٰ‌ترانه ٰ کيانوش ٰ احسان و ديگر فرزندانمان
می دانيم رنجها کشيده ای تا جوانه ات را با سرانگشتان مهربانت پرورش دهی .خون دلها خورده ای تا بزرگ و بزرگتر شد آنقدر که دست بيداد نتوانست رشد و بالندگی اش را ببيند و تبر خود را فرود آورد غافل از جنگل و سروهای ايستاده اش
خواهرم در کنار تو مادرانی ايستاده اند که پيش تر از آن جگرگوشه هايشان را به جرم آزاديخواهی در گوشه و کنار اين آب و خاک از دست داده اند مادرانی که نمی دانند بر کدامين گور بگريند
در کنار تو مادری است که ده سال به دنبال فرزندش می گردد او را از که بگيرد؟
از آنان که خود به در خانه آمدند و فرزندش را با خود بردند
در کنار تو مادرانی هستند که هر هفته با ضربه های باتوم مورد ضرب و شتم قرار می گيرند و با هجوم و دستگيری مواجه هستند
سرت را بالا بگير و فرياد عدالت خواهی ات را بلند کن اين حق توست که بدانی دست چه کسانی به خون فرزندت آغشته است
اين حق تو.ست که بدانی چه کسی ضربه آخر را زد
مادران عزادار در کنار خانواده های جان باختگان ٰ زندانيان ٰ مفقود شدگان هم صدا با آنها عدالت و آزادی را فرياد خواهند زد و خواهان آزادی بی قيد و شرط زندانيان سياسی و عقيدتی ٰ شناسايی و محاکمه و مجازات آمرين و عاملين کشتار فرزندان ملت در دادگاههای علنی و عادلانه می باشند.
فعالين حقوق بشر ودمکراسی در ايران
10 بهمن 1388 برابر با 30 ژانويه 2009




http://hrdai.blogspot.com
http://pejvakzendanyan.blogfa.com
pejvak_zendanyan10@yahoo.com
pejvakzendanyan@gmail.com
Tel.: 0031620720193

پرتاب تخم مرغ به سا ختما ن کنسولگری ایران در فرانکفورت و دخالت پلیس

گزارش تصویری از مراسم سالروز تولد 20 سالگی اشكان سهرابي در بهشت زهرا

امروز 10 بهمن ماه روز تولد اشكان است , اشكان سهرابي 20 ساله شد


گل وجودش به دست آدمكشان , زودتر از 20 سالگي به خون نشست قبل از اينكه بهار برسد گل وجودش در خاطره ياران دگرش جوانه زده است
قدم هاي بهار با ضربان قلب اشكان نزديك مي شود
در ساعت یک و نیم بعدازظهر پدر و مادر و چندین نفر از اعضا خانواده اشکان سهرابی براي سالگرد تولد اشكان در بهشت زهرا حضور يافتند. آنها با تزیین و گذاشتن گل و عکسهای اشکان مقبره او را مزین نمودند و بعد از ساعت 2 بود که کم کم ياران وي به اضافه اقوام نزدیک اشکان مثل خاله و عمو و غیره … نیز آمدند
آنگاه مادران داغداری که در روز شنبه به پارک لاله میرفتند نیز یکی پس از دیگری امدند و من جمله این مادران مادر ندا اقا سلطان نیز حضور پيدا كرد كه این مراسم زیباتر شد و دو مادر داغدار مراسم را هر چه با شکوه تر برگزار نمودند
ساير حاضران نیز با خواندن شعر و دکلمه با خانواده اشکان هم صدا شدند
در ساعت 2:40 دقیقه دو ماشین نیروی انتظامی آمدند و یکی از انها پارک کرده و ایستاد و دیگری سرنشینانش پیاده شدند و تاکید کردند که زودتر مراسم را تمام كرده وبروند
لباس شخصی ها هم در اطراف دائما در حال گشت زدن بودند و در کمین و ترس از هر حرکتی از سوي مردم بودند
جمعيت كه حدود 100 نفر مي شدند و برای هم صدایی با خانواده اشکان آمده بودند با پخش کیک تولد اشکان مراسم را تمام نمودند
این مراسم در ساعت سه و ده دقیقه به پایان رسید و مردم کم کم متفرق شدند

گزارشی ديگر از مراسم تولد اشکان برسرگورش، حضور مادرندا/تصوير


گزارش تصويری را http://mardaanegi.wordpress.com/2010/01/30/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-20-%D8%B3%D8%A7%D9%84/ببينيد.


امروز 10 بهمن ماه روز تولد اشكان است , اشكان سهرابى 20 ساله شد
گل وجودش به دست آدمكشان , زودتر از 20 سالگى به خون نشست قبل از اينكه بهار برسد گل وجودش در خاطره ياران دگرش جوانه زده است
قدم هاى بهار با ضربان قلب اشكان نزديك مى شود
در ساعت يک و نيم بعدازظهر پدر و مادر و چندين نفر از اعضا خانواده اشکان سهرابی براى سالگرد تولد اشكان در بهشت زهرا حضور يافتند. آنها با تزيين و گذاشتن گل و عکسهای اشکان مقبره او را مزين نمودند و بعد از ساعت 2 بود که کم کم ياران وى به اضافه اقوام نزديک اشکان مثل خاله و عمو و غيره � نيز آمدند
آنگاه مادران داغداری که در روز شنبه به پارک لاله ميرفتند نيز يکی پس از ديگری امدند و من جمله اين مادران مادر ندا اقا سلطان نيز حضور پيدا كرد كه اين مراسم زيباتر شد و دو مادر داغدار مراسم را هر چه با شکوه تر برگزار نمودند
ساير حاضران نيز با خواندن شعر و دکلمه با خانواده اشکان هم صدا شدند
در ساعت 2:40 دقيقه دو ماشين نيروی انتظامی آمدند و يکی از انها پارک کرده و ايستاد و ديگری سرنشينانش پياده شدند و تاکيد کردند که زودتر مراسم را تمام كرده وبروند
لباس شخصی ها هم در اطراف دائما در حال گشت زدن بودند و در کمين و ترس از هر حرکتی از سوى مردم بودند
جمعيت كه حدود 100 نفر مى شدند و برای هم صدايی با خانواده اشکان آمده بودند با پخش کيک تولد اشکان مراسم را تمام نمودند
اين مراسم در ساعت سه و ده دقيقه به پايان رسيد و مردم کم کم متفرق شدند

فیلمی از گرامی داشته سالروز تولد اشکان سهرابی


مسعودم، دست هایت را در باغچه زندان بکار، سبز خواهی شد می دانم؛


مهسا امرآبادی

همه اظهار تاسف می کنند اما کسی نمی داند که مسوولیت صدور دستور انتقال یک روزنامه نگار به زندان رجایی شهر بر عهده چه کسی است.

--------------------------------------------------------------------------------------


دایم در ذهنم زمزمه می کنم «دست هایم را در باغچه می کارم سبز خواهند شد می دانم می دانم»

هر کاری که به فکرم می رسد می کنم تا کمی آرام شوم. فقط کمی. به همان اندازه که بتوانم آنچه پیش آمده را هضم کنم. ترانه های مشترک را گوش می دهم. فیلم هایی که دوست داری و دوست دارم را دوباره می بینم، کتاب ها را ورق می زنم و فال حافظ می گیرم، می نشینم یک گوشه و برایت کاغذها را سیاه می کنم اما این دلشوره لعنتی لحظه ای رهایم نمی کند.

لحظه ای نمی توانم از فکر آنچه بر تو می گذرد بیرون بیایم. دایم پیش چشمم با قدم های کوتاه و سریع رژه می روی مسعود؛ درست مثل همان وقت ها که سوژه یک یادداشت یا گزارش در ذهنت جرقه می زد و نمی توانستی آرام بگیری. کلمات را بلند بلند پشت سرهم ردیف می کردی و یک جمله را ده بار با شکل های مختلف تکرار می کردی. اگر کسی تو را نمی شناخت فکر می کرد دیوانه شده ای. تو اما مرا خوب می شناسی مسعود. دارم دیوانه می شوم...

سر درد عجیبی دارم. تنها یک سوال در ذهنم می چرخد. می چرخد و خود را به در و دیوار سرم می کوبد. چرا؟؟!

مادرت هفته آینده راهی دیار امام حسین(ع) است. مدام نفرین می کند و می گوید اینجا که کسی به دادمان نمی رسد، بروم از سالار آزادگان طلب کنم این داد را. می گوید زینب وار آزادی تو را از سالار شهیدان می خواهد و جزای ظالمان را.

از وقتی که خبر بهت آور انتقالت به زندان رجایی شهر را شنیده ایم همه در شوک هستیم. دلم می خواهد به خودم می بقبولانم که کابوس می بینم. دلم می خواهد یک نفر تکانم بدهد و بگوید: «بلند شو، بلند شو مهسا! داشتی خواب می دیدی...»

چهارشنبه صبح زود اما کسی از خواب بیدارم نکرد. بیداری این روزها خودش یک جور کابوس است. مسعودم خیلی وقت است سرت غر نزده ام. اما این بار راه ندارد؛ تو فکر نمی کنی من و مادرت این همه راه را وسط زمستان از شرق تهران تا زندان گوهر دشت کرج چطوری باید بیاییم؟! تازه راه را هم درست و حسابی بلد نیستیم. گفته بودند از ایستگاه مترو گلشهر برای بلوار موذن تاکسی دارد. از آنجا هم از هرکسی بپرسی «زندان کجاست؟» نشانت می دهد. تلخ است مسعود. خیلی تلخ که در سرزمین من و تو نشانی زندان از کفر ابلیس مشهور تر است!

توی راه سوز بدی می آمد. سرم را به پنجره مترو تکیه داده بودم و بیرون را نگاه می کردم. مادرت زیر لب ذکر می گفت. سعی می کنم ذهنم را از همه چیز و همه کس بگیرم و فقط راه را به خاطر بسپارم. راهی که مرا به تو می رساند...

بغضم را قورت می دهم. کسی نباید گریه ام ببیند. گلویم فشرده می شود و کابوس های بیداری به دیوار سرم می کوبد.

و سرانجام می رسیم. راست گفته بودند. همه نشانی زندان را بلد بودند. فرقی نمی کرد که از یک دختر حوان در ایستگاه اتوبوس بپرسی یا پیرمردی که با یک پیکان فرسوده مسافرکشی می کند. کافی است بپرسی «زندان رجایی شهر کجاست؟»

این «ناکجا» اما چه هیبت بدی دارد مسعود. دیوارهای بتونی بلند، دشت یخزده را از کوه برفی جدا می کند. انگار زمین خدا را زندانی کرده اند. دیدن این دیوارهای بی قواره سرمایی به جان آدم می ریزد که تا عمق دلت یخ می بندد. گفتی شب بود که آوردندت اینجا؟ خوب شد عزیزم. خوب شد که شب بود و خوب ندیدی که چه زندانی ساخته اند...

سالن زندان پر است از زن و دختر و بچه. آخر اینجا روزهای ملاقات را هم «تفکیک جنسیتی» کرده اند؛ یک هفته زن ها برای ملاقات می آیند و یک هفته مردها. عادلانه عادلانه! آن هایی هم که تنها زنی یا پدری برای ملاقات دارند مشکل خودشان است.

گیجم هنوز. دنبال کسی می گردم که هم دردم باشد. زنی گریه می کند که «پسرم نمی خواست آدم بکشد، فقط می خواست کمی گوش مالی بدهد دوستش را.» چه کسی می خواست تو را کمی گوشمالی بدهد که تبعیدت کرد اینجا مسعود؟

باید یک ساعتی معطل آمدنت بشویم. زن ها روی صندلی های آبی نشسته اند و بچه ها روی سنگفرش لیز می خورند. وقت داریم با هم آشنا بشویم اما یکی باید پیش قدم بشود. تا بیایم این پا و آن پا بکنم آن ها زحمتم را کم می کنند. به نظر می رسد که همه همدیگر را می شناسند؛ هفته ها و ماه ها و سال هاست که می آیند و برای نیم ساعت ملاقات کابینی ساعت ها انتظار می کشند. آنقدر همدیگر را دیده اند که دیگر گفتنی چندانی برای هم ندارند. من اما چهره ای تازه واردم و کنجکاوی جمع را تحریک کرده ام.

دوره ام می کنند و می خواهند از جرم تو برایشان بگویم. نمی دانم چه بگویم مسعود. بگویم در انتخابات به نفع میرحسین موسوی فعالیت کرده ای؟ بگویم می نوشتی «میزان رای ملت است»؟ ناخود آگاه برمی گردم به رویای نیمه تمام بهاری...

اصلا ولش کن. چطور است کیفر خواست دادستان را تکرار کنم که میخواستی «انقلاب مخملی» کنی. آن وقت این واژه را که هنوز خودم هم معنی اش را درست و حسابی نفهمیده ام چطور برای آن ها معنی کنم؟

ولی بالاخره یک چیزی باید بگویم. دختری که از همه بیشتر سر و زبان دارد بیشتر کنجکاوی می کند. می پرسم تو چند سالت است. 18 سال. اما جوری صحبت می کند که گویی زنی است میان سال با کوله باری از درد.

می گویم شوهرم سیاسی است. می پرسد یعنی عاشورا بازداشت شده؟ جواب می دهم نه روزنامه نگار است. بیشتر می پرسد و من نمی دانم چگونه پاسخ بدهم. می گویم: «سرویس سیاسی روزنامه بوده.» انگار که تازه متوجه شده. می گوید «آها! سرویس آدم های سیاسی بوده!» باز کمی فکر می کند و بعد از چند دقیقه با قیافه ای حق به جانب می گوید «خب حتما گفتن چرا سرویس سیاسی ها بودی؟ لابد تو هم مثل اونها هستی که سرویس سیاسیا شده بودی دیگه»!

دخترک فکر کرده تو راننده بوده ای. بد فکری هم نیست. اصلا شاید دعوا سر این است که کسی دیگر روزنامه نگار جماعت را نمی خواهد. شاید می خواهند حالیمان کنند که باید شغلمان را عوض کنیم.

دخترک با نگاهی گیج می گوید «پدر هم من دزدی کرده است». زنی دیگر از بدهکاری 10 میلیونی شوهرش و یک سال و نیم حبسش می گوید. دختری دیگر از قاتل شدن برادرش در یک دعوای خانوادگی..

صدایم می کنند. بعد از بازرسی های بدنی! از سه راهروی طولانی تاریک و باریک می گذرم. راهروهای تاریک تمام نمی شوند، هی باید بروم وبروم اما با تمام شدن یک راهرو به راهروی طولانی بعدی می رسم و دوباره به این امید که آخرین راهرو باشد، به سومین راهرو ...

کابین ملاقات اینجا با اوین فرق می کند. علاوه بر شیشه های دو جداره کثیف در دو طرف، میله های آهنی مورب هم بین من و تو قرار گرفته. هنوز نیامده ای و من دلشوره گرفته ام که این میله های لعنتی نمی گذارند صورتت را درست ببینم. اما همان مقدار هم که زندانیان دیگر را از پشت شیشه های دوجداره و میله های آهنی می بینم، وحشت می کنم. من از آن ها می ترسم مسعود. یعنی تو با این ها یک جا هستی؟!

هنوز گروه قبلی را برای ملاقات نیاورده اند، باید منتظر بمانم. زنان دوباره دورم جمع می شوند و از جرم های مردانشان می گویند؛ اکثرا قتل و سرقت مسلحانه ...من گیج و با چشمانی که دارد از حدقه بیرون می زند خاموش فقط نگاه می کنم. بعضی وقت ها درست متوجه نمی شوم چه می گویند. سعی می کنم با زبان خودشان حرف بزنم. حتی به فکرم رسید که جرمت را دزدی یا قتل عنوان کنم تا شاید نقطه مشترکی پیدا کنیم. اما اگر بگویم قتل یا دزدی کرده ای مشکل دو تا می شود. بگویم چه دزدیده ای؟ بگویم چه کسی را کشته ای؟

زن ها با هم دوست می شوند، دعوا می کنند، درد دل می کنند و من متعجب و هاج و واج گوش می کنم.

از گفتن جرمت یک جوری طفره می روم اما سعی می کنم با آن ها نقطه مشترک پیدا کنم. از آب و هوای سرد آنجا می گویم و دوباره بعد از چند دقیقه می گویم سرد است. دارم ناامید می شوم که می آورنت....

هرچه لباس داشته ای را روی هم پوشیده ای و طبق معمول نگران من هستی. برای این که فضا را عوض کنم به شوخی می گویم «اینجا دیگر باید سبیل بگذاری». شیشه ها و میله ها بین ما هستند. می خواهم دست هایت را بگیرم. توی اوین دست هایمان را دو طرف شیشه ها مماس می کردیم اما اینجا این میله های لعنتی هم هستند.

دلداری ام می دهی. می گویی نگران نباشم. می گویی این هم قسمتی از زندگی است دیگر. می گویی باید صبر کرد و من فکر می کنم تا کی؟ می گویی این ها هم که اینجا زندانی هستند از بد روزگار افتاده اند اینجا. خیلی هایشان وضعیت مالی مناسبی ندارند.

می گویی در اتاقت یک نفر سه فقره قتل انجام داده و می خندی. می گویی در سالن تان همه برای گرفتن عفو حافظ قرآن شده اند. می گویی با بقیه کنار می آیی و با آن ها که فقیرترند هم سفره شده ای تا کمی کمکشان کرده باشی.

می گویی علیمحمدی معاون زندان، آدم با ایمان خوبی است. می گویی اجاق گاز ندارید و مجبورید غذای با کیفیت پایین زندان را تحمل کنید. یاد زخم معده ات می افتم. می گویم شیر و میوه گیرت می آید؟ حرف توی حرف می آوری که جوابم را نداده باشی.

دایم می خندی و من هم هی زورکی می خندم. راستی مسعود من به چه می خندیدیم؟! تو می خندی و من می خندم. آنقدر بلند که زن کابین کناری با تعجب به من که تا چند دقیقه پیش بغض داشتم، نگاهی می کند و سری به تاسف تکان می دهد .

دقیقه ها چه شتابی برای رفتن دارند. هوز خداحافظی نکرده ایم که تلفن کابین قطع می شود...

باز هم بغض دارم اما می دانم تو اینجا را هم تحمل می کنی. توی راه به هر کس که به فکرم می رسد زنگ می زنم. از نمایندگان فراکسیون اقلیت تا سیاسیونی که می شناسم. همه اظهار تاسف می کنند اما کسی نمی داند که مسوولیت صدور دستور انتقال یک روزنامه نگار به زندان رجایی شهر بر عهده چه کسی است.

به دادستانی می روم. آن جا هم کسی مسوولیت قبول نمی کند. در این فکرم که برای مردی که برای 10 میلیون تومان در زندان است، کاری بکنم. برای دختری که با او در زندان آشنا شدم، کاری پیدا کنم و دنبال راه حلی برای رضایت گرفتن از خانواده مقتولی می گردم که قاتلش را پشت شیشه های کابین دیدم و دعا می کنم پیش از آن که دیر شود بتوانم همه این کارها انجام بدهم.

مسعودم. دست هایت را باغچه زندان بکار. سبز خواهی شد می دانم.