۱۳۸۶ بهمن ۲۵, پنجشنبه

يك سپاس و يك قدر داني از مسئول سايت با ارزش و پر محتواي روزانه ها



تمام روزنامه هاي چه قبل و بعد از انقلاب مورد استفاده ما قرار گرفت
از سايت روزانه ها ميباشد.هموطن باشرف ما آقاي محمدايل بيگي
در كمال سخاوت و جوانمردي هرگز از ما در خواست ذكرمنابع اين
روزنامه ها را ننمودند.جا دارد اين دين را به ايشان ادا كنيم


صميمانه از شما سپاسگزاريم محمد ايل بيگي
14 feverie 2008

به بهانه تولد برتولت برشت...شاعري از جنس فرودستان


برتولت برشت در 1898 در آگسبورگ آلمان ديده به جهان گشود. پدرش از محتشم ها و سرشناسان شهر بود ولي پسر راهي متفاوت برگزيد:

پدرش از محتشم ها و سرشناسان شهر بود ولي پسر راهي متفاوت برگزيد:

محتشم بزرگ شده ام

در ابتدا پدر و مادرم كراوات به گردنم بستند

و مرا به شيوه معمول خود تربيت كردند

و به من درس رياست طلبي آموختند

اما زماني كه بزرگ شدم و به پيرامون خود نگريستم از مردم همتراز خود دلم گرفت و از رياست طلبي هم از اين رو مردمي را كه از شمار ايشان بودم ترك گفتم و به فرودستان پيوستمسركشي برشت جوان خيلي زود آغاز شد در مدرسه همواره از معلمان خود انتقاد مي كرد در دومين سال جنگ اول جهاني انشايي درباره «مرگ در راه ميهن» نوشت: «وداع كردن با زندگي هميشه دشوار است چه در بستر و چه در جبهه جنگ» كه جنجالي به پا كرد.او در بيست سالگي نمايشنامه «بعل» رانوشت. بعل خداي اساطير شرقي در جامه شاعري ظاهر مي شود كه جز خوردن و خفتن به چيزي نمي انديشد. تنها وظيفه خود را در مسخره كردن قيد هاي اجتماعي مي داند و به تنهايي كشنده اي نيز مبتلاست. بعل آدم دنيا پرستيست كه با ستايش عشق هاي بي بند و بار و نيايش نيستي در سرودهاي خود فرياد تحقير جامعه خويش را بر مي آورد اما اين موجود سركش سرنوشتي دردناك دارد: در كلبه اي در جنگل مانند حيواني بي پناه جان مي دهد. عصيانگري خشونت و حريص بودن نسبت به زندگي و از پي لذات دنيا دويدن از ويژگي هاي قهرمانان آثار نخستين برشت است. ماجراجويان، جنايتكاران، دزدان دريايي و به طور خلاصه افراد مطرودي كه در جامعه محلي از اعراب ندارند. دومين نمايشنامه وي «آواي طبل ها در دل شب» است كه در سال 1919 نوشته شده است. برشت توجه خاصي به مردم كوچه و بازار داشت. از معنويات صرف مي گريخت. او اعتقاد داشت كه واقعيات عادي زندگي را نبايد ناديده گرفت و تنها به سير آفاق و انفس پرداخت. از شعر آدم هاي ساكت نجيب و ماليخوليايي بيزار بود و مي گفت، شعر بايد چيزي باشد كه از آن استفاده كرد، تمام شعرهاي خوب ارزش سند را دارند.برشت در سال 1928 با هلنه وايگل، هنرپيشه تئاتر ازدواج كرد و در طول زندگي مشتركشان همواره در تمام نمايش ها با هم همكاري كردند.

در درون من دو چيز با هم در حال جدال است

يكي شادي از مشاهده درخت سيبي كه شكوفه مي كندو ديگري وحشت از شنيدن حرف هاي اين مردك رنگرز (هيتلر)اما تنها واقعيت دوم مرا به نوشتن وادار مي كند.آنچه در نمايشنامه هاي برشت جلب نظر مي كند اختلافاتي است كه بين عقايد و جهان بيني هاست. نمايشنامه برشت حكم ميزگردي را دارد كه اگر چه دور آن نظر هاي متفاوتي اظهار مي شود اما تماشاگر نيازي به پذيرفتن يا تاييد آن ها ندارد. مطرح كردن آن ها تنها به وادار كردنشان براي فكر كردن منتج مي شود و بهتر داوري كردن. تضاد هاي نمايشنامه برشت باعث مي شود كه بتوانيم درباره چيزهايي كه در بدو امر محرز به نظر مي رسند شك كنيم پيوسته از خويش بپرسيم آيا داوري ما از آن ها درست است يا خير. برشت تماشاگري را مي خواهد كه داراي تحرك فكري است. تماشاگري كه هيچ چيزي برايش مسلم و ثابت نيست داراي ديد انتقاديست و نظري شكاك و انديشه اي سليم دارد.او مي خواست با هنر و آثارش به تغيير دنيا كمك كند نه با قيام مسلحانه.او را بيش تر به عنوان نمايشنامه نويس و بنيانگذار تئاتر حماسي و به خاطر نمايشنامه هاي مشهورش مي شناسند. اما برتولت برشت علاوه بر اين كه نمايشنامه نويسي موفق و كارگرداني بزرگ بود، شاعري خوش قريحه نيز بود و شعرها، ترانه ها و تصنيف هاي پرمعنا و دل انگيز بسياري سرود.او سرودن شعرهايش را در 15 سالگي و پيش از نمايشنامه نويسي آغاز كرد و نخستين سروده هايش را بين سال هاي 1914 تا 1917 سرود و آن ها را در نشريات محلي منتشر كرد. در سال 1918، هنگامي كه به خدمت سربازي اعزام شد افزون بر كار در بيمارستان نظامي پشت جبهه، سروده هايش را همراه با نواختن گيتار براي سربازان مي خواند و آن ها را مجذوب نواي گرم و سرود دلنشين خود مي كرد.منابع: www.Zendegi.comwww.wikipedia.orgسرمایه

محمّد علی اصفهانی بهمن ماه هشتاد و دو ققنوس

انقلاب نمرد؛ زنده است انقلاب
گفتار ۲۲ بهمن
يکی از نشانه های انقلاب، پيروز نشدن است. هيچ انقلابی نبايد پيروز شود. انقلابِ پيروز شده، انقلاب نيست. پيروزی انقلاب، يعنی شکست انقلاب. و اصلاً يعنی نبود انقلاب.انقلاب، تنها در دل مجموعه يی پيوسته در حرکت معنا می شود.نقطه يی به نام پيروزی وجود ندارد که بايد به آن رسيد و بعد، خود را روی آن استوار کرد؛ و يا (در بهترين شکل) حرکت را از آن ادامه داد.نه نقطه يی. نه خطّی. و نه سطحی.نقطه، يک فرض هندسی است و اصلاً وجود ندارد. خط، مجموعه يی از نقطه هاست. و سطح، مجموعه يی از نقطه ها و خط ها.مجموعه هايی از هيچ !حجم چرا. حجم، وجود دارد. امّا مجموعه يی از نقاط و خطوط و سطوح، آن را محدود نمی کند. يعنی:آنچه وجود دارد، حجم است؛ نه حجم ها. " حجم ها" فقط وقتی می تواند معنا داشته باشد که "حجم" را مجموعه يی از نقاط و خطوط و سطوح، بتواند در جايی، از جايی جدا کند.هر چيز، در هيأت مادّی خود، مقداری از حجم را در خود دارد؛ و در بقيّه ی حجم، غوطه ور است.در هيأت مادّی خود فقط. در هيأت نازلش. و گرنه، هيأت غير مادّی آن، بيرون حجم است. البتّه اگر "هيأت" برای اين دوّمی – که در وقع، دوّمی نيست و اوّلی است – کلمه ی مناسبی باشد. جهان، مجموعه يی است از ايده و مادّه. و مادّه، مصداق حالتی است که ايده، در ابعاد، تعيّن می يابد.مادّه، مقداری از ايده است که در ابعاد، تعيّن يافته است. و آنچه تعين يافته است - و تازه آن هم (به اقتضای تعيّن يافتگی) در ابعاد – در برابر آنچه تعيّن نيافته است، طبعاً جايش در صورت کسری است بر پايه ی بی نهايت. انقلاب، در دل همه ی ذرّه هاست. در اين همه غوغا و غلغله ی ناپيدا.و می خواهد آن ها را بشکافد و بيرون بيايد.و اين کار را هم می کند. امّا به نسبت: در عالم جمادات، هر ذرّه يی، به تنهايی، از مجموعه يی در حال انقلاب تشکيل شده است؛ ولی در شرايط عادّی، نيروی حفظ وضع موجود، در آن بيشتر از توان انقلاب است. در عالم نباتات، و درعالم حيوانات هم، ذرّه ها، به تنهايی، همين حالت را دارند. امّا در ترکيب با نيروی حيات، با قوانين تازه يی سر و کار پيدا کرده اند. و با مفهوم ديگری از "وضع موجود". در آن ها، حيات – که از جوهر انقلاب است – وضع موجود را به نفع يک وضع موجود ديگر تغيير می دهد:رشد، تکامل، مبارزه با محيط، انطباق، دفاع، و... در انسان امّا، قضيه به اين سادگی نيست.انسان، از نخستين سنگ بنای خود، با انقلاب آغاز می شود. با تن ندادن به وضع موجود. ولی نه به واسطه ی آنچه ميان او و نبات و حيوان، مشترک است. بلکه با به کار گرفتن آنچه ميان او و نبات و حيوان،مشترک است به واسطه ی آنچه ميان او و نبات و حيوان، مشترک نيست:ايده.آنچه هنوز تعيّن نيافته است و بايد تعيّن بيابد. و او می تواند بر آن به عنوان يک امکان، واقف باشد؛ ولی حيوان نمی تواند.اينچنين است که مسير انقلاب، با مسير آزادی – که خود چيزی نيست به جز تعيّن يافتن ايده (در شکل ابتدايی خود) و تعيّن بخشيدن تدريجی ايده ی تعيّن نيافته (در شکل غير ابتدايی خود) – يکی می شود.و نيز، انقلاب، اينچنين است که در مفهوم استقلال، معنا می يابد.استقلال از هر آنچه بر سر راه حرکت، ايستايی است و يا يستايی را در پی دارد. آزادی و استقلال و انقلاب، نه لازم و ملزوم يکديگر، و نه مترادف يکديگر، بلکه سه جلوه ی يک مفهوم واحدند !پيروزی، رسيدن است. و رسيدن، نشستن است.انقلاب ايران، در پايان روز بيست و دوّم بهمن ماه هزار و سيصد و پنجاه و هفت، از فضايی در حجم به فضايی ديگر در حجم رسيد؛ و فضا های تازه يی را پيش روی خود ديد.اينجا، يک عدّه ايستادند. و چون ايستادند، افتادند:حرکت، مستقلّ از آن ها، آن ها را پرتاب کرد.و از اينجا، يک عدّه به حرکت ادامه دادند. و چون حرکتشان "از" اينجا بود- و نه "در" اينجا – زير پايشان خالی شد:حرکت بر روی سطح، حرکت بر روی مجموعه يی از نقطه ها و خط هاست. حرکت بر روی فرض است. توهّم است. توهّم حرکت است؛ نه حرکت.طبيعی است که انقلاب، برای اين هردو، تمام شده باشد. آن که انقلاب، برای او تمام نشده است و تمام نخواهد شد، آنی است که همچون خود انقلاب، در حجم، حرکت می کند.امّا حرکت در حجم، خود – به ناگزير – زندگی در ميان ابعاد است.و آنچه می تواند بقای آن را تضمين کند، بايد رهای از ابعاد، يعنی در بيرون حجم باشد. در آنچه به غلط، جهان غير واقعی ناميده می شود. و واقعيت جهان، همان است:ايده !

۱۳۸۶ بهمن ۲۴, چهارشنبه

دانشگاه آخرين سنگر تسخير ناپذير شاه و شيخ


















































































































































































































































































































آخرين روزهای شاه( قسمت پنجم)نوشته هوشنگ نهاوندی


پایان سلطنت و درگذشت شاه
" مه فشاند نور و سگ عوعو کند"ژانويه ۱۹۷۸- ژوئن ۱۹۷۸

روزهای پس از سفر رئيس جمهوری آمريکا، در محيط کوچک سياسی پايتخت ايران شکاف افتاده بود. گروهی می پنداشتند که قدرت شاه بسيار بيش از گذشته شده است. دسته ی ديگر، مخالفان شاه، نااميد و خشمگين بودند. خود شاه آرام و متين، و ظاهرا بی تفاوت بود.روز هشتم ژانويه ماجرايی روی داد که امروز می توان آن را به راستی نقطه ی آغاز فراگرد انقلاب، و چاشنی انفجاری آن دانست." اطلاعات" روزنامه ی عصر تهران، مقاله ای با امضای مستعار " رشيدی مطلق" در مورد " روح الله خمينی" آخوندی که به عراق تبعيد شده بود، چاپ کرد. که به زودی به معمايی تبديل شد. تبعيد " خمينی" به دليل مخالفت و تحريکات او عليه " انقلاب سفيد" و دگرگونی های بنيادی در زمينه ی ارضی و آزادی زنان بود که پايه های آن انقلاب را تشکيل می دادند.البته، از چندين هفته پيش از آن نوارهای ضبط صوت و پيام هايی از " نجف"، تبعيدگاه " خمينی" در ميان محافلی در تهران و قم پخش می شد. لحن پيام ها بسيار خشن بود و خمينی در آنها پادشاه را به باد دشنام و ناسزا می گرفت. اما سخنگوی اصلی و سردسته ی جنبش سياسی- مذهبی که در جهت ايجاد تحولات اساسی در نظام حکومتی مملکت آغاز شده بود، آيت الله " شريعتمداری" در قم بود. " خمينی" را تقريبا هيچ کس نمی شناخت و بسياری هم او را فراموش کرده بودند. چاپ مقاله ای که او چهره ی شاخصش بود، بی معنا و بی شک يک اشتباه بزرگ بود. و چاپش به زحمت شگفتی کسی را برانگيخت. در آن مقاله در مورد " خمينی" گفته شده بود هندی تبار است، که راست بود. گفته شده بود همسرش رقاصه ی دوره گرد بوده، که درست نبود. همسر " خمينی" به خانواده ای مرفه و محترم تعلق داشت. گفته شده بود " خمينی" نادان است، که ايرانيان و جهانيان بعدا دريافتند که درست بوده، گفته شده بود او در ايام شباب انحرافات اخلاقی ( هم جنس بازی) داشته، که مربوط به زندگی خصوصی او می شد و قابل اثبات نبود. خلاصه ی مقاله، آميخته ای بود از حقايق و مطالب نادرست. در مقاله، " خمينی" متهم شده بود که جاسوس بيگانه بوده و يا هست. در واقع، او در گروه اطرافيان " سيد ابوالقاسم کاشانی" بود که با انگليسی ها نزديکی داشت، مخالف " مصدق" بود. بعدها هم در زمان حکومت سرهنگ " عبدالناصر" پول هايی از سرويس های مخفی مصری دريافت کرده بود تا در راه بی ثبات کردن رژيم شاه هزينه کند. خلاصه، از متخصصان دسيسه پردازی و آشوب گری بود. روابط پاره ای از اطرافيانش با آلمان شرقی از اوايل دهه ی هفتاد، رازی فاش نشده نبود ( به موجب اسناد CEI) و بعضی از نشريات تخصصی اطلاعاتی غربی از آن سخن گفته بودند. اما گرچه "سيا" از سال ۱۹۶۱، از طريق اطلاعات سرهنگ " گلنيوسکی" نفر شماره دو سازمان ضد جاسوسی شوروی- لهستان که در ۲۵ دسامبر ۱۹۶۰ به غرب پناهنده شد، می دانست که " آيت الله خمينی يکی از پنج خبرچين مسکو در ميان رهبران مذهبی شيعه است"، اين موضوع را به مقامات ايران اطلاع نداده بود. اين موضوع در ماه مارس سال ۲۰۰۰ برملا شد( همان منبع). شايد هم آمريکايی ها از اين موضوع در سال ۱۹۷۸ برای کنترل اقدامات " خمينی" و بازی دادن او استفاده می کردند.به اين ترتيب اتهاماتی که در مورد داشتن ارتباطات پنهانی با سرويس های اطلاعاتی مختلف خارجی به وی وارد آمد، بی پايه نبود. حتی اگر ناقص به نظر می رسيد، مساله، آن نبود. چاپ آن مقاله بود که باعث شد " خمينی" به شخصيتی تبديل شود که هر کس می توانست از او به سود خود و به زيان رژيم استفاده کند. تبديل " خمينی" به هدف اصلی رژيم يک عمل بی جا، و يک اشتباه بزرگ بود. به نظر می رسيد چاپ مقاله در آن روزنامه، به تحريک، و به احتمال بيشتر با تحميل صورت گرفته است. بيست و دو سال پس از آن واقعه، مساله چاپ مقاله ی " رشيدی مطلق" در کتاب های پايان ناپذيری که در مورد شاه يا انقلاب نوشته می شود، هنوز مطرح است و پرسش هايی برمی انگيزد. پژوهشی دقيق و کنجکاوی و کنار هم گذاشتن اطلاعات گوناگون، سرمنشاء اين ماجرا را آشکار می سازد: انديشه ی تهيه ی آن مقاله از سوی " اميرعباس هويدا" وزير دربار به شاه پيشنهاد شد. او به شاه که از حملات اين آخوند تبعيدی ناخرسند بود گفت: " چرا ما پاسخ خمينی را ندهيم و شخصيت راستين و پيشينه ی او را برملا نکنيم." شاه احتمالا پاسخ داده بود: " چرا که نه." و اين پاسخ به عنوان موافقت و سپس يک دستور تلقی شد. نگارش مقاله برعهده ی روزنامه نگاری که اکنون در خارج از کشور زندگی می کند نهاده شد. هيچ اطلاع دقيقی در اختيار او گذاشته نشد. او تنها به چيزهايی که شنيده بود و چند شايعه ی خصمانه در مورد " خمينی" استناد کرد. هنگامی که مقاله آماده شد، " هويدا" آن را به "داريوش همايون" وزير اطلاعات سپرد و به او دستور داد در يک نشريه ی معتبر چاپ شود. " همايون" اعتراف کرده مقاله را گرفته، ديده ولی پيش از چاپ نخوانده است. سپس اين مساله پيش آمد که مقاله، در کدام روزنامه چاپ شود. دو روزنامه ی صبح را معاف کردند: نخست " آيندگان" که بنيان گذار آن خود " همايون" بود. او روزنامه نگار با استعدادی بود که هنگام رسيدن به وزارت اطلاعات نيز آن نشريه را اداره می کرد. از آن پس نيز در" آيندگان" سرمقاله های بی امضايی می نوشت که کاملا آشکار بود نوشته ی اوست. چاپ مقاله در" آيندگان" معنای ويژه ای به آن می داد و به گونه ای رسمی اش می کرد. روزنامه ی ديگر" رستاخيز"، ارگان حزب يگانه ای بود که چندی پيش، شاه آن را پايه گذاری کرده بود. به همان دلايل، " رستاخيز" هم معاف شد. بنابراين انتخاب می بايست ميان دو روزنامه ی عصر انجام می گرفت: "کيهان" که مديرآن سناتور" مصباح زاده"، فرد بسيار بانفوذی با ارتباط نزديک با شاه و " آموزگار"، نخست وزير وقت بود و می توانست شاه را از آن دستوری که در واقع نداده بود، منصرف کند. بالاخره روزنامه ی " اطلاعات" از همه ضعيف تر انتخاب شد که پنجاه سال پيش از آن، توسط خانواده ی " مسعودی" بنيان گذاری شده و " عباس مسعودی" شخصيت پرقدرت و نايب رئيس مجلس سنا تا هنگام مرگش آن را اداره می کرد. پس از او، اداره ی " اطلاعات" به پسرش " فرهاد" سپرده شده بود که نه تاثير و نفوذ زيادی داشت و نه تجربه ی سياسی. تا حدی که حتی " هويدا"، به هنگام نخست وزيری اش سردبيری برای او انتخاب و به وی تحميل کرده بود که زير فرمان خودش بود. " فرهاد مسعودی" ۴۸ ساعت مقاومت کرد. کار به دخالت" ساواک" کشيد. به تيمسار " نصيری" رئيس " ساواک" می فهمانند که چاپ مقاله يک " دستور" است. او که شخصيت نيرومندی نداشت، کلمه ای نگفت. او را برای اين در اين مقام گذاشته بودند که اطاعت کند، نه اظهار نظر. از اين گذشته، او بايد تاييد نخست وزير را که ظاهرا رئيسش بود، و به ويژه تاييد شاه را در مورد واقعيت دستور، پيش از اجرای آن، دريافت می کرد. اما اين کار را نکرد. " پرويز ثابتی" که مسئول امنيت داخلی بود، نظر منفی داد و گفت: " اين مقاله، زيانباروچاپش ضد منافع ملی است." اما کسی توجهی به نظر او نکرد. " مسعودی" سعی کرد با شاه تماس بگيرد، اما نتوانست و بالاخره تن داد. در نهايت، مقاله روز ۸ ژانويه منتشر شد. نخست وزير که اصلا در جريان هيچ چيز نبود، و شاه که نوشته را قبلا نخوانده بود، هنگامی از چاپ آن باخبر شدند که منتشرودرسراسرکشور پخش شده بود. عمليات " بر روی کار آوردن خمينی" آغاز شده بود. تصورش دشوار است که " اميرعباس هويدا"، آن مرد هوشمند که مسلما از سازمان های اطلاعاتی و منابع خارجی دستور نمی گرفت، منشاء مستقيم آن عمليات بوده باشد. بعيد نيست که او آلت دست کسانی در ميان اطرافيان خود شده يا از سر بی فکری اين کار را کرده باشد. او به اين گونه تحريکات علاقمند بود و گاهی اوقات مقالات يا شايعاتی عليه مخالفان سياسی يا رقبای بالقوه ی خود در پاره ای نشريات به چاپ می رساند. " شجاع الدين شفا" اخيرا در مورد ماجرای چاپ آن مقاله برا ی من نوشت که " گونه ای پوست خربزه" زير پای رژيم گذاشتن، يا به بيان ديگر، خدعه ای برای تحريک عليه شاه بود. و اشتباه نمی گويد.پس از چاپ مقاله، و به ويژه پس از بروز واکنش های منفی در برابرش، " محمد رضا شاه" به عادت هميشگی، تحمل کرد و اقدامی نکرد. اما آيا هنگامی که چند ماه بعد اجازه داد دولت نظامی، " هويدا" را به زندان اندازد( و آن خود اشتباه بزرگ ديگری بود)، در حقيقت نمی خواست- آگاهانه يا غيرآن- " هويدا" را به خاطر آن ماجرا و چند مورد ديگر که بعدا به او نسبت دادند، تنبيه کند؟شهر قم، مرکز اصلی آموزشی ملاهاست. طلاب وشاگردان حوزه ی علميه ی آنجا، که برخی از مدارسش اندکی هم متجددتر بودند- البته نه به صورت دانشگاه های غربی- همواره مرکز و منبع تحريک و اغتشاش بوده اند. به محض آن که خبر چاپ مقاله به قم رسيد، تظاهرات آغاز شد. نخستين آنها که فردای آن روز روی داد، کوچک بود و ماموران پليس با تجهيزاتی بسيار مختصر، کوشيدند پراکنده اش کنند. چند تن زخمی شدند که يکی از آنها از شدت جراحات درگذشت.در آن زمان، سه تن از بزرگ ترين و مهم ترين پيشوايان شيعيان جهان در قم زندگی می کردند که بعدا رسانه های بين المللی آنان را " مثلث قدرت قم" خواندند. در صدر آنان، آيت الله " شريعتمداری" بسيار با نفوذ و نيرومند بود که از همان هنگام شاخص ترين فرد جنبش مردم ايران شد و تا هنگام بازگشت" خمينی" اين موقعيت را حفظ کرد. در آن گاه، سران سلسله مراتب رهبری شيعه، مثل هميشه در تاريخ ايران از سال ۱۵۰۲ ميلادی- سالی که اين شاخه ی اقليت اسلام به دلايل کاملا سياسی، مذهب رسمی کشور اعلام شد- با همديگر اختلاف اساسی داشتند. با اين حال، بازهم براساس سنتی کهن، در برابر آنچه توهين به يک روحانی می انگاشتند، متحد شدند. آيت الله " شريعتمداری"، که خمينی را خوب می شناخت و او را چندان به حساب نمی آورد، فقط برای اين که اغتشاش مردم را آرام کند، از دولت خواست که از چاپ مقاله ی کذايی عذر بخواهد يا دست کم ابراز تاسف کند. اما دولت با ناشی گری و قطعا با موافقت شاه، به وی پاسخ داد مطبوعات آزادند، دولت نقشی در چاپ آن نداشته و دليلی برای عذرخواهی نيست. و البته هيچ کس باور نکرد. اغتشاش ها بسيار محدود و به ويژه کاملا محلی و پراکنده بود که به راحتی می توانستند مقتدرانه در برابرش بايستند. عده ای را دستگير کنند و غائله را در نطفه خفه. يا آن که می توانستند چنان که " شريعتمداری" خواسته بود به راه آرام کردن اوضاع بروند. اما مقامات، به گمان آن که گذشت زمان به سود آنهاست، به هيچ يک از اين دو راه نرفتند. و اين باز اشتباهی ديگر بود. نيروهای زيرزمينی که برای بی ثبات کردن رژيم متشکل شده و ساقط کردن شاه را در هدف داشتند، از همان هنگام دست به کار بودند. اين ترديد و دو دلی دولت برای آنان بهترين حربه و امتياز بود. آرامشی که پس از تظاهرات قم حاکم شد، بسيار موقتی بود.دولت تصميم گرفت وزنه را از لحاظ مردم و افکار عمومی سنگين تر کند. حزب واحد رستاخيز، روز ۲۶ ژانويه، تظاهرات بزرگی در تبريز، پايتخت آذربايجان و زادگاه "شريعتمداری" سازمان داد. به راستی نيز جنبشی آغاز شد. بيش از سيصد هزار تن در تظاهرات شرکت کردند. در ميدان بزرگ شهر و در برابر شهرداری تبريز، جايگاه ساختند و برآن، " جمشيد آموزگار" نخست وزير و دبيرکل حزب، اعضای کميته ی مرکزی و تنی چند از شخصيت ها جای گرفتند. نخست وزير سخنان بسيار کوبنده ای ايراد کرد که در پاره ای موارد به راستی لحنی شديد به خود می گرفت. هربار پس از بردن نام شاه، با ابراز احساسات شديدی استقبال می شد. خروش و احساسات در اوج خود بود که ناگهان بخشی از جايگاه سخنرانان و شخصيت ها که با عجله سرهم بندی شده بود فرو ريخت. هيچ کس حتی زخمی سطحی برنداشت، ولی مردم خرافاتی در اين حادثه " نشانه ای" ديدند. در برابر اين نمايش قدرت مردم به سود حکومت، آخوندها تاکتيکی را در پشت گرفتند که نامش " چله" بود. براساس سنن اسلامی، برای هر مرده ای در چهلمين روز مرگ، مراسم يادبودی برپا می شود و آئين های مذهبی انجام می گيرد. آيت الله " شريعتمداری" از هموطنان خواست که برای تنها کشته ی تظاهرات قم، " چله" بگيرند و اين مراسم در روز ۱۸ فوريه در تبريز انجام گرفت. شب پيش از آن، به دستور رئيس شهربانی، مسجدی که قرار بود مراسم در آن برگزار شود، تعطيل شد. صبح روز چهلم که مردم آغاز به گرد آمدن کردند، تيمسار " نصيری" به رئيس شهربانی شهر تلفن کرد و از او خواست که مسجد را باز کند. اما رئيس شهربانی با کمال احترام پاسخ داد که دستوراتش را از رئيس شهربانی کل کشور می گيرد و نه "ساواک". سپس به " نصيری" گفت که دستور کتبی دريافت کرده، و برای باطل شدن آن بايد دستور کتبی ديگری به او برسد. اين، البته از آن موارد رقابت دو نيروی انتظامی بود. اما دستور باز کردن مسجد دير رسيد، زيرا " نصيری" با نخست وزير تماس گرفت و او از شاه اجازه خواست. زمانی که با اين دست و آن دست کردن تلف شد، موجب برخورد تظاهرکنندگان و نيروهای انتظامی که مسجد را در محاصره داشتند گرديد. ساختمان حزب رستاخيز که تقريبا محافظی نداشت، مورد حمله قرار گرفت و به دست تظاهرکنندگان زيرورو شد. اغتشاشی خونين روی داد. و ماموران پليس که برای رويارويی با تظاهرات و ناآرامی های خيابانی آمادگی نداشتند، از اسلحه های خود استفاده کردند. چندين کشته و بسيار زخمی به بار آمد. زنجيره ی خشن و بی رحم تظاهرات و سرکوب های پياپی آغاز گرديد که يک راست به انقلاب انجاميد.


۱۳۸۶ بهمن ۲۳, سه‌شنبه

شاعر پرآوازه اسراييلی، سالن کتاب فرانسه را به دليل حضور اسراييل در آن تحريم می کند

نگاهی به نامه ی اَهارون شابُتِی، همراه با ترجمه ی دو شعر از او
محمد علی اصفهانی

۲۲ بهمن ۱۳۸۶
به نام همه ی کتاب های زيبايی که خوانده ام
به نام همه ی بوسه هايی که داده ام
چنين باد که ارتش
در اين جنگ منهزم شود
«از شما به خاطر نامه تان ممنونم. اما فکر نمی کنم که دولتی که دست از اشغال سرزمين های مردم بر نمی دارد، و هر روز، به صورت منظم، عليه شهروندان بی گناه، مرتکب جنايت می شود، لياقت و ارزش اين را داشته باشد که به يک مراسم فرهنگی ـ از هر نوع آن ـ دعوت شود. اين عمل، ضد فرهنگی است. اين عمل يعنی وحشی گری را ، به حالتی چندش آور و مشئوم، جامه ی فرهنگ، برتن کردن. من نمی خواهم در چنين عملی سهيم باشم.»اين ها را شاعر بزرگ و نام آور اسراييل Aharon Shabatai اَهارون شابُتِی (شابتای) در پاسخ مسئول برگزاری سالن کتاب سال ۲۰۰۸ فرانسه که در هفتم دسامبر ۲۰۰۷ از او برای شرکت در اين سالن ـ که امسال قرار است اسراييل، «ميهمان افتخاری» اش باشد ـ دعوت کرده بود نوشته است.نشانه يی ديگر، بر بطلان انديشه ی بسته ی کسانی که نزاع اسراييل با فلسطينيان و کشتار روزمره ی خرد و کلان و پير و جوان فلسطينی را نزاعی مذهبی، قومی، و نژادی می دانند. در همه سوی ارتجاع. ارتجاع موسوم به يهودی، يا به اسلامی يا به عربی...نشانه يی ديگر بر وجود بالقوّه ی جهانی زيبا و سرشار، به دور از تنگ نظری های مذهبی و نژادی، در ذهن آنانی که فردا را از آنِ فردا می خواهند؛ نه از آنِ امروز؛ و نه از آنِ ديروز. فردا را از آنِ فردايی می خواهند برای انسانی از آنِ فردا!در سالروز انقلاب خودمان که چنين آرمانی در سر و دل داشت، اما به دست کفن دزدان برآمده از گور ها و گورستان ها سپرده شد (به دلايل مختلف، از جمله نداشتن يک سازماندهی درست، آثار سوء بازمانده از خطی انحرافی به نام مبارزه ی هر چند قهرمانانه اما بدثمر چريکی، غفلت ما به قول خودمان روشنفکران که بينی خود را در برابر تعفن انديشه ی آخوند ـ که هيچ وقت ابايی از گفتن و نوشتن آن نمی داشت و نداشت ـ اودوکلن می زديم، و غيره و غيره و غيره) فکر کردم که از اَهارون شابتی بنويسم.به خصوص وقتی که می بينم نسل های پس از ما نيز همچون ما به خوبی می دانند که سرنوشت ايران و فلسطين از هم جدا نيستند. و دستکم از آن ۱۸ تير معرف تا به همين امروز، در کنار شعار های مشخص مبارزات دانشجويی، کارگری، و مدنی خود، شعار فرا گير و زيبا و پر طنين ديگری را پيوسته تکرار کرده اند و می کنند و خواهند کرد: ايران شده فلسطينمردم! چرا نشستين؟و چه معنا ها و راز و رمز های پرشکوه که در اين شعار ساده نهفته است!ايدون است و ايدون تر باد!
Aharon Shabatai اَهارون شابُتِی (يا شابتای) تقريباً هفتاد ساله يکی از بزرگترين و نام آورترين شاعران معاصر زبان عبری است. با در حدود ۲۰ مجموعه ی شعر، و چندين ترجمه ی درخشان از هنر و نمايشنامه ی يونانی به زبان عبری. و چند دکترا از دانشگاه هايی چون کمبريج و سوربن. او نيز همچون همسر خود Tanya Reinhardt استاد دانشگاه ها ی تل آويو است.تانيا، همسر او، علاوه بر مقام علمی برجسته اش، بيشتر به مواضع قاطعانه اش در مقام يک استاد دانشگاه های اسراييل، در حمايت فعال از تحريم کادرهای دانشگاهی اسراييل در تمامی محافل دانشگاهی و کنفرانس های علمی سراسر جهان، شناخته شده است.موضعی که موضع مشرک بسياری از يهوديان آزاده در سراسر جهان و خود اسراييل است. از جمله سازمان های «يهوديان اروپا برای يک صلح عادلانه»، و «سازمان وحدت يهودی فرانسه برای صلح» که به تحريم همه جانبه ی فرهنگی، اقتصادی، و سياسی اسراييل تا پايان کامل اشغال سرزمين های عربی فراخوان داده اند. (۱)اَهارون شابتی، ضمن حمايت و همدلی با تمامی حرکت های ضد کلنياليزم دولت نژادپرست اسراييل، شخصاً حفظ هويت مستقل خود را بر عضويت و يا رهبری يک جريان سياسی خاص ترجيح می دهد.او اگرچه از زمره ی ديگر شاعران پيشرو اسراييلی است اما از آن ها به خاطر آن که «کلمه را تبديل به عمل نمی کنند» انتقاد می کند.شاعری است پرتوان و بيشتر «رئاليست» که شعر هايش را ـ از هر گونه که باشند ـ با مسائل روزمرّه و زندگی سياسی و اجتماعی پيوند می دهد. کم و بيش مثل شاملوی بزرگ خودمان.او بر گذشته ی دور خود، زمانی که به تعبير خودش «يک شهروند معمولی اسراييل بود» می تازد و می گويد که در آن ايام يا نمی توانست و يا نمی خواست که ابعاد جنايت دولت های آدمکش اسراييل را درک کند. و اين، به او تا هنوز که هنوز است يک نوع احساس گناه بخشيده است. بخششی سخاوتمندانه وشرافتنمندانه. بخشش احساسی که اگر کسی ـ هر کسی ـ فاقد آن باشد، مصداق دقيق اين سخن درخشان سارتر است که:ـ برای آن که شايسته ی دوزخ باشی، همين کافی است که شب ها بدون احساس گناه، در بستر خودت آرام بخوابی!اَهارون شابتی، پيوسته تکرار می کند که:ـ من می کوشم تا در فرهنگی که راسيسم هر روز بيشتر از روز پيش، در آن رشد می کند، انسان باقی بمانم.او لحظه يی درنگ نمی کند در اين که ژنرال ها ی آدمکش اسراييلی را ، که به نظر می رسد علاقه ی خاصی به قتل زنان و کودکان فلسطينی و برانداختن نسل فلسطينيان از جهان، و نسل کشی جمعی آن ها دارند، با نازی ها مقايسه کند.هيچ نشريه ی اسراييلی يی حاضر نشد که شعر معروف او «به هنگام جنگ» را منتشر سازد. حتی روزنامه ی «هاآرتص» که گاه به گاه، مطالب تند و تيز چندی از او در ضميمه ی هنری خود درج می کند.آَهارون شابتی، اين شعر را در همان هفته ی اول تجاوز ۳۳ روزه ی اسراييل به لبنان در سال ۲۰۰۶، که يکی از مصاديق بارز بزرگترين جنايات عليه بشريت در تاريخ معاصر جهان به حساب می آيد (۲) به صورت نيايشی به منظور درخواست شکست ارتش اسراييل در اين جنگ کثيف و تحميل شده به وسيله ی آمريکا و اسراييل به مردم لبنان، که برای زمينه سازی تجاوز بعدی به ايران، و برداشتن مانع اصلی بر سر تشکيل «خاورميانه ی بزرگ»، و «استقرار دموکراسی از دمشق تا تهران» از مدت ها پيش طرح ريزی شده بود سروده است. (۳)او طی کنفرانسی مطبوعاتی در همان ايام، چنين گفت:ـ اميدوارم که ارتش، اين جنگ را ببازد. به جز با چنين قيمتی نيست که ما باهوش تر خواهيم شد؛ آدم تر خواهيم شد؛ شفقت و رحم بيشتری خواهيم يافت: و قادر خواهيم شد که بفهميم می توانيم با مردمان ديگر نيز زندگی کنيم. فقط چنين شکستی است که می تواند لکه ی ننگ و پلشت نظامی گرايی را از قلب هامان بزدايد.
ترجمه ی فارسی و در حد توان خودم معتبر و سالمی از نيايش سانسور شده اما خوشبختانه برآورده شده ی او را ، و نيز شعر «فرهنگ» او را ـ که مناسب رد دعوت شرکت در سالن کتاب امسال پاريس که اسراييل را به عنوان «مهمان افتخاری» خود معرفی کرده است به وسيله ی اوست ـ در اينجا می آورم. و هردو به فارسی درآمده از ترجمه ی فرانسوی آن ها. با نگاهی تطبيقی به متن انگليسی اولی.ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـبه هنگام جنگـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ در اين جنگمن در کنار و همدل قريه ها هستم.در کنار و همدل مسجد ها.من در کنار و همدل آن خانواده ی شيعی هستم.من در کنار و همدل شهر «صِيدا» هستم.من در کنار و همدل آن مادرم.من در کنار و همدل آن پدربزرگم.و آن هشت کودک پناه گرفته در يک مينی وانت. من در کنار و همدل آن روسری ابريشمی سفيد هستم.به نام همه ی کتاب های زيبايی که خوانده امبه نام همه ی بوسه هايی که داده امچنين باد که ارتشدر اين جنگمنهزم شود!
ژوئيه ی ۲۰۰۶ (در آغاز تجاوز اسراييل به لبنان)ـ ـ ـ ـ ـ ـفرهنگـ ـ ـ ـ ـ ـعلامت قابيل، پنهان است و آشکارا ديده نخواهد شدبر پيشانی آن سرباز که شلّيک می کندبه سوی سر يک کودک.از تپه يی بر فراز حصاریپيرامون اردوگاه پناهندگان.از آن رو که:برای سخن گفتن از يک مفهوم مجازیدر زير کلاه نظامی اوسری است مقوّايی.از سوی ديگر:افسر، کتاب «شورشی» را خوانده است (۴)و کله اش چراغانی شده است و روشنفکر استو به همين دليلبه علامت قابيل باور ندارداو وقتش را در موزه ها گذرانيده است.و وقتی که تفنگش را به سوی يک کودک نشانه می گيردهمانند يک سفير فرهنگي« آب های تيز تک» گُيا را (۵)به روز می کند و به چرخه در می آورد.و نيز «گرونيکا» را. (۶)
www.ghoghnoos.org
توضيحات:
۱- «اين بايکوت، راهی است برای تفهيم اين موضوع به جهان و به اسراييل که: جنايات جنگی، قتل های نشانه گيری شده و از پيش برنامه ريزی شده و هدفدار، به بند و حصار کشيدن مستبدانه ی يک ملت، سرقت خاک، سرقت آب، سرقت حقوق گمرکی، و محروم ساختن مردم سرزمين اشغال شده، از ابتدايی ترين حقوق خود، نبايد بی مجازات بماند...»
(اطلاعيه ی سازمان وحدت يهودی فرانسه برای صلح، در تأييد و تشريح قطعنامه ی پنجمين کنوانسيون سالانه ی فدراسيون «يهوديان اروپايی برای يک صلح عادلانه»)
http://www.ghoghnoos.org/khabar/khabar03/boycott.html
۲ ـ «چند کودک ديگر بايد همچنان در حملات هوايی اسراييل، مثل آدم های تئاتر، به نمايش گذاشته شوند، تا ما اصطلاح وقيح «احساس تأثر همسان و همسنگ» را کنار بگذاريم و شروع به سخن گفتن از تعقيب و تنبيه جنايت عليه بشريت کنيم ؟... حمله های هوايی اسراييل، با اراده ی از پيش تعيين شده ی کشتن بی گناهان انجام می پذيرند.»رابرت فيسکپيکر يک کودک، همچون عروسکی پارچه يی و مندرس: سمبل جنگ اخير لبنان
http://www.ghoghnoos.org/khabar/khabar02/fisk_child.html
۳ ـ «در خلال اجلاس G8 در سن پترزبورگ [۲۰۰۶] جرج بوش، ژاک شيراک را از دخالت در لبنان منع کرد و به او گفت که آنچه در حال حاضر در لبنان و فلسطين می گذرد، يک عمليات اسراييلی مورد حمايت آمريکا نيست؛ بلکه يک عمليات آمريکايی است که به وسيله ی اسراييل انجام می پذيرد... به گفته ی کاندو ليزا رايس: درد های لبنان، دردهای زايمان يک خاورميانه ی جديدند.»تری ميسان
نئوکنسرواتور ها و سياست «هرج و مرج سازنده»
http://www.ghoghnoos.org/khabar/khabar02/liban_voltaire.html
در همان زمان و پس از آن، ورشکستگان سياسی شناخته شده و رسوای خاص و عام، به دليل نفرت توده ها و دست در کاران مبارزات داخل ميهن از آن ها، و احساس ناتوانی مطلق در ايفای نقشی سياسی به جز نقش کارگزار موساد و پنتاگون جرج بوش پسر، کوشيدند تا عمليات بسيار طبيعی و متداول پارتيزانی مقاومت لبنان را که برای آزادی زندانيان سياسی انجام گرفته بود، اجرای دستور رژيم ايران بنامند؛ و رزمندگان مقاومتی سترگ، متشکل از نيروهای شيعی، سنی، مسيحی، کمونيست، و ناسيوناليست، با آن ابعاد را «مزدوران رژيم» معرفی کنند تا در کنار انجام وظايف عملی يی که برای اثبات صداقتشان در توابيت از گذشته شان، و مورد عفو و احياناً استعمال بيشتر قرار گرفتنشان، به آن ها محول شده است، يک وظيفه ی تبليغاتی و تئوريک را نيز يا مطابق دستور، و يا به خاطر خوش رقصی ـ از سويی ـ و توجيه آستانبوسی کثيف ترين موجودات قابل يافت در آمريکا و اسراييل ـ از سوی ديگر ـ به عهده بگيرند.هرزه درآيی های اينان در برابر جنبش صلح جهانی، و همراهان ايرانی آن، و هجوم گله وار و ناگهانی و به ظاهر بی دليل و غير منتظره ی خود و حشرات الارض گردان و چرخان در پيرامون مرداب رو به خشکی نهاده شان، از جمله به من که سهم بسيار کوچکی در نوشتن و ترجمه ی آثاری در اين زمينه دارم را هم به جز در همين دايره نه می توان توجيه کرد و نه می توان حتی توضيح داد. و تمامی اين هرزه درآيی ها نيز خود، در همين دايره است که دور می زنند... تماشای چهره و رفتار مسخ شدگان، اگرچه تلخ، اما سخت عبرت آموز است و هشدار دهنده...۴ ـ کتاب معروف آلبرکامو۵ ـ اثری معروف از نقاش برجسته ی اسپانيايی Francisco José de Goya (1746-1828)۶ ـ Guernica پايتخت تاريخی منطقه ی باسک اسپانيا بود که در ۲۶ آوريل ۱۹۳۷ به منظور کمک به ژنرال فرانکو، به وسيله ی نيروی هوايی هيتلر بمباران شد. اين عمليات که از آن به عنوان «نخستين بمباران تروريستی» نيز ياد می شود، موضوع يکی از تابلو های بسيار معرف پيکاسو، و يکی از مجسمه های تکان دهنده ی رنه ايچه است؛ و همچنين شعری از پل الوآر با نام «پيروزی گرو نيکا».

آخرين روزهای شاه( قسمت چهارم)نوشته هوشنگ نهاوندی


پایان سلطنت و درگذشت شاه

" ايران جزيره ی ثباتی است در يکی از پرآشوب ترين مناطق جهان"
۳۱ دسامبر ۱۹۷۷- اول ژانويه ی ۱۹۷۸



با اين حال، به گزارش مطبوعات، گفتگوهای رهبران دو کشور در فضايی مطبوع انجام گرفت. در آن گفتگوها شاه، رئيس جمهوری آمريکا را که برای نخستين بار می ديد، با احاطه ی خود به مسائل ژئوپلتيکی تحت تاثير قرارداد. شام رسمی که به دنبال گفتگو آمد هم در فضايی صميمانه برگزار شد. سخنان مستاجر "کاخ سفيد" در مورد ميهمان عالی قدرش بسيار دوستانه بود- اما همه ی اينها مانع از آن نشد که در همان روز، يکی ازمقامات وزارت خارجه آمريکا اعلام کند: " اگر شاه خيال می کند می تواند آنچه را از تسليحات نظامی می خواهد دريافت کند، به زودی شگفت زده خواهد شد." سياست خارجی آمريکا در مورد ايران، در آن روزها چنين بود.با اين حال، در پايان سفر رسمی شاه و شهبانو، رئيس جمهوری آمريکا و خانم "کارتر" دعوت به سفر رسمی به ايران را پذيرفتند و روز ۳۱ دسامبر ۱۹۷۷ وارد تهران شدند.به فرمان اعليحضرت همايون شاهنشاه آريامهروعلياحضرت شهبانوی ايران به افتخارحضرت رئيس جمهوری ايالات متحده آمريکا و خانم جيمی کارتررئيس کل تشريفات شاهنشاهیاز... خواهشمند است در ضيافت شامی که روز ۳۱ دسامبر ۱۹۷۷ ساعت ۸ بعد از ظهردر کاخ نياوران برگزار می شود حضور به هم رسانندلباس: تيره برای آقايان- دامن بلند برای بانواناين متن کارت دعوتی بود که بيش از يکصد و بيست مدعو آن ضيافت شام رسمی دريافت کردند.کاخ نياوران در باغ بزرگی در شمال پايتخت ساخته شده، و می شود گفت اقامتگاه زمستانی زوج سلطنتی و فرزندان شان بود. مجموعه ی کاخ، از سه بنای اصلی و چند ساختمان ديگر تشکيل می شد.چشم گير ترين و زيباترين آن سه بنا، در قرن نوزدهم به وسيله ی " ناصرالدين شاه قاجار" ساخته شده بود و درنتيجه چندان برای سکونت مورد استفاده قرار نگرفته بود. طبقه ی نخست ساختمان، که تالاری بسيار بزرگ به شکل چليپا در آن بود، از جنوب چشم اندازی گسترده به تهران، و از شماله به رشته کوه های " البرز" داشت. اين طبقه کلا به دفتر کار شاه اختصاص يافته بود. در آن طبقه همچنين بخش های اداری تشريفات، شامل چندين تالار انتظار، دفتر وزير دربار و رئيس کل تشريفات، و اتاق های پيشخدمت ها و آجودان های لشکری و مامورين حفاظت قرار داشت." فرح ديبا" که شهبانوی ايران شده بود، طبقه ی همکف را به شيوه ی عصر قاجار بازسازی کرده بود. همچنين رشته ای از تالارهای کوچک در آن طبقه، با مينياتورهای ايرانی و تابلوهای قرن نوزدهمی تزئين شده بود. از آنها گهگاه برای پذيرائی خصوصی از ميهمانان استفاده می شد. تعمير و تزئين ساختمان زير نظر " منيژه طرفه"، معمار داخلی انجام گرفته بود. "عباس کيارستمی" سينماگر فيلمی از همه ی مراحل تعمير اين ساختمان که نمونه ی نوزايی تحسين انگيز معماری معاصر بود ساخته است که اخيرا در پاريس برای ايرانيان آن شهر به نمايش درآمد.يک ساختمان کوچک نيز به سبک معماری ای که فرانسوی ها آن را " فولی" می گويند، و در زمان " احمد شاه" آخرين سلطان " قاجار" بنا شده بود، از چند سال پيش اقامتگاه وليعهد بود.بنايی که مراسم و ميهمانی ها در آن برگزار شد، کار " عبدالعزيز فرمانفرمائيان" مهندس معمار، که خود از شاهزادگان قاجار بود، در آغاز سال های دهه ی شصت ساخته شده بود. مطبوعات بين المللی معمولا از آن با عنوان " کاخ هزار و يک شب" ياد می کردند. و می نوشتند که حتی يک فرودگاه هلی کوپتر روی سقفش دارد!اما در حقيقت آن بنا ويلايی بزرگ بود از آن دست که در غرب، در همه جا بسياری از آنها هست. بسياری از ميلياردرهای آمريکايی و اروپايی يا ستارگان هاليوود احتمالا آن را بسيار کوچک می يافتند. اما شاه همواره با طرح پيش بينی شده ی ساختن کاخی بزرگ در پارک " فرح آباد" که از قرن نوزدهم به جا مانده، و نامگذاری اش هيچ ارتباطی به شهبانو نداشت، مخالفت می کرد. به عقيده ای او ساختن چنين کاخی هيچ لزومی نداشت: " حيثيت و اعتبار ما هيچ ربطی به کاخ ندارد. ايران طرح های ضروری و مهم ديگری دارد."آن " کاخ هزار و يک شب" پيرامون سرسرايی بزرگ در طبقه ی همکف ساخته شده بود که شامل يک تالار پذيرايی، يک ناهارخوری کوچک، تالار بزرگ تر ديگری که ويژه ی ميهمانی های شام رسمی بود و تا صد و چهل نفر را می شد در آن پذيرايی کرد، و يک اتاق کوچک انتظار بود.تنها تجمل واقعی آن ساختمان، يک اتاق نمايش فيلم نه چندان بزرگ بود، و يک کتابخانه ی خصوصی بزرگ و زيبا که شهبانو فرح بعدها بر آن افزوده بود.دو طبقه ی ديگر بنا، که همچنان گرد سرسرای طبقه ی همکف ساخته شده بود که ارتفاعش به بلندی خود ساختمان می رسيد، آپارتمان های خصوصی خانواده را در خود جای می داد. شاه و شهبانو هر کدام يک دفتر کار در آن داشتند. تنها ويژگی قابل توجه ساختمان، سقف سرسرای مرکزی بود که کنار می رفت. اما هرگز آن را حرکت نمی دادند. فرودگاه هلی کوپتر که ظرفيت دو فروند داشت، در منتهی عليه شمالی باغ کاخ بود.تشريفات، در ميهمانی های رسمی، نسبتا جدی گرفته می شد. چند تن از اعضای خانواده ی سلطنتی، وزيران و فرماندهان اصلی ارتشی با بانوان يا شوهران شان دعوت می شدند- زيرا از سال های دهه ی شصت، وزيران زن نيز بودند- و مقامات بلند پايه دربار. بسته به آن که ميهمان رسمی کيست، چند ديپلمات خارجی و دو تا سه شخصيت ايرانی ديگر نيز در ميان دعوت شدگان بودند. و طبيعتا اعضای هيات همراه رئيس کشور ديدارکننده نيز حضور داشتند.برای پرزيدنت " کارتر" و بانو، اين مقررات تغييراتی کرد. به توصيه ی شهبانو، هيچ يک از اعضای خانواده ی سلطنتی دعوت نشدند و شمار وزيران و فرماندهان نظامی نيز کاهش يافت. به ويژه ايشان دستور دادند که از حضور ارتشبد " نصيری" رئيس " ساواک" جلوگيری شود. به جای آنها، چند روشنفکر و مقام دانشگاهی مشهور، از جمله يک فيلمساز صاحب نام که در حالی که رابطه ی خوبی با حکومت داشت، خود را معترض جا زده بود، دو رهبر ارکستر و رئيس سازمان صنايع نظامی در ميان مدعوين بودند. می خواستند که جامعه ی مدنی، نمايندگان زيادی داشته باشد.گروه بزرگ روزنامه نويسان و خبرنگارانی که رئيس جمهوری آمريکا را همراهی می کردند، به صرف شام در يکی از هتل های بزرگ تهران دعوت شدند. تنها يک استثناء وجود داشت و او " پيرسالينجر" سخنگوی پيشين " جان اف کندی" بود که در کاخ حضور داشت و سپس گزارش مفصلی از آن ضيافت شام که تاريخی شد، چاپ کرد. همه ی مدعوين، پيش از ميهمانی اصلی رسيدند. در تالار انتظار با شامپانی، ويسکی و آب ميوه، و مزه های کوچک خاويار و ماهی "سالمون" از آنان پذيرائی شد. روحيه ی حاکم، دوستانه و حتی شادمانه بود. برخلاف آن چه که مطبوعات بين المللی نوشتند پيشخدمت ها لباس تشريفاتی ويژه ی خدمتکاران نپوشيده و کلاه گيس بر سر نگذاشته بودند. مقامات ايرانی هم " يونيفورم های مليله دوزی پوشيده از مدال" بر تن نداشتند. مردها فقط کت و شلوارهای تيره رنگ پوشيده بودند که نمی شود روی آن مدال آويخت. تصاويری که از آن شب باقی مانده، گواه اين هاست.درست در ساعت هشت ونيم، شاه و شهبانو، زوج رياست جمهوری آمريکا، "جمشيد آموزگار" نخست وزير و همسرش و "اميرعباس هويدا" وزير دربار شاهنشاهی در تالار ضيافت مستقر شدند تا مدعوين به رئيس جمهوری آمريکا معرفی شوند. شاه عادت داشت که شخصيت های ايرانی را با عنوان شغل شان معرفی کند و درمورد همسران شان نيز به سادگی بگويد " و بانو". او معمولا نام هرکدام از آنان را با عبارت کوتاهی که خوششان بيايد و احساس راحتی کنند، همراه می کرد. اما در آن شب بخصوص، برخی از مدعوين وابسته به جامعه ی مدنی را نمی شناخت. بنابراين شهبانو در کنارش يا رئيس تشريفات از پشت سرش، نام آنان را کنار گوشش زمزمه می کردند.به اين ترتيب، هنگامی که نوبت به من رسيد، شاه که طبيعتا مرا می شناخت به رئيس جمهوری آمريکا چنين گفت: "رئيس گروه بررسی مسائل ايران، سردسته ی روشنفکرانی که اينقدر مرا دردسر می دهند"، که البته اندکی مبالغه آميز بود، اما همه را به خنده انداخت. در مورد " پيرسالينجر" که البته نيازی به معرفی نداشت چون جزو همراهان رئيس جمهوری بود گفت: " من هر هفته مقالات آقای سالينجر را در مجله ی اکسپرس می خوانم و بسياری چيزها را در باره ی آنچه در ايالات متحده می گذرد، می آموزم." در باره ی درياسالار " اردلان"، رئيس صنايع نظامی افزود: " نه تنها يک نظامی، بلکه دانشمند، دارای دکترای تکنولوزی از يک دانشگاه بزرگ آمريکا"...مدعوين معرفی شده هريک سرجای خود در تالار پذيرايی قرار گرفتند، و پشت صندلی هايشان در انتظار شاه و شهبانو، و "کارتر" و بانو ايستادند. در آن حال فرصت داشتند ميز غذاخوری را که با گل های زيبا تزئين شده بود تحسين کنند. دستمال سفره های گلدوزی شده، سرويس غذاخوری از چينی " ليموژ" و ليوان ها از کريستال "باکارا" بود.اندکی پيش از ساعت ۹، همه در جای شان قرار گرفته بودند و پذيرايی آغاز شد. در برابر هر ميهمان يک صورت غذا قرار داشت که به فارسی و فرانسه در آن نوشته بودند.بعدا گفته شد که مسئولان تشريفات آمريکايی، شگفتی خود را از آن که صورت غذا به زبان انگليسی نوشته نشده ابراز کرده و شکوه هايی نيز کرده بودند، زيرا ميهمانان عاليقدر هيچ يک از دو زبان استفاده شده را نمی دانستند. البته به اعتراض های آنان پاسخ داده شده بود که اين سنت دربار ايران از قرن نوزدهم است- که زبان فرانسه از بيش از يک قرن پيش، تنها زبان خارجی رسمی در دربار است.شام با پيش غذاهای گوناگون ايرانی، به ويژه خاويار بسيار ممتاز سلطنتی آغاز و سپس با کباب، برنج ايرانی با جوجه کباب، و سالاد ادامه يافت. آنگاه از نور چراغ ها اندکی کاسته شد و گروه های پياپی پيشخدمت ها، به سرعت بستنی هايی را که از آنها شعله برمی خاست سرو کردند. شام با سالاد ميوه پايان يافت. در تمام طول شام، به ترتيب ودکای ايرانی، شراب " شاتوتالبو" سال ۱۹۷۲ و شامپانی " دن پرنيون" به جام ها ريخته می شد.به هنگام صرف شام، يک ارکستر کوچک سمفونيک در تالار مجاور آثاری از "وردی"،"شوپن"، " موتزارت" و " حشمت سنجری" آهنگساز ايرانی را می نواخت. زمانی که خوردن شام به پايان آمد، نوبت به سخنرانی ها رسيد که ضيافت آن شب را به رويدادی که بلافاصله مورد بررسی و تفسير مراکز سياسی و مطبوعات جهانی قرار گرفت، تبديل کرد. متن سخنرانی ها از پيش ميان حاضران و مطبوعات پخش نشده بود. شاه سخنانش را به انگليسی ايراد کرد، که تقريبا همه حاضران ايرانی با آن آشنا بودند و در نتيجه لزومی به اين کار نبود. محتوای سخنان شاه، مناسب موقعيت بود. در آن به پيشينه ی روابط ميان دو کشور و نقش " فراموش نشدنی" ای که ايالات متحده درپاره ای از وخيم ترين بحران ها، در حمايت از ايران ايفا کرده بود، اشاره می شد. سپس به ستايش از " کيفيات ويژه ی ملت بزرگ آمريکا که همواره ملاحظات گرانقدری، به ويژه احترام به آزادی و احساسات انسان گرايانه" دارد، پرداخت.نطق او، آنگاه لحنی تقريبا احساساتی يافت: " در کشورما، براساس سنتی ديرپا، ديدار نخستين ميهمان سال نو، بشارتی برای تمام سال به حساب می آيد. و از آنجا که ما سال نو را با فرا رسيدن بهار جشن می گيريم، ميهمان امشب ما، شخصيتی است که اقدامات خيرخواهانه اش چنان است که ما اين ديدار را پديده ای پرشگون در اين تقارن می انگاريم." سپس گيلاسش را بلند کرد و از حاضران خواست که همه جام هايشان را به پيروزی و شادکامی ايالات متحده، دوستی ميان دو کشور و سلامتی رئيس جمهوری و خانم "کارتر" بنوشند. همگان برخاستند، جام ها را به روش موسوم نوشيدند، کف زدند، و ارکستر سرود ملی آمريکا را نواخت.پاسخ پرزيدنت " کارتر" نيز همان قدر دوستانه بود. ديدار او از تهران می بايست ده ساعتی بيشتر طول نکشد. او بايد پيش از فرا رسيدن نيمه شب ايران را ترک می کرد و آغاز سال نو را در " ارفورس وان" – هواپيمای ويژه ی رياست جمهوری- جشن می گرفت. اين برنامه " حداقل" اعلام شد. مخالفان شاه، که از آن پس بسيار و آشکار از سوی سفارت ايالات متحده آمريکا دلگرم و تشويق می شدند، ابائی نداشتند همه جا و به همه کس بگويند که " توقف کوتاه" دليل بارزی بوده است بر ناخرسندی " کارتر" از شاه. در فرصت اين نوشيدن ها که پس از صرف شام بود، شخصيت های آمريکايی حاضر، با واژه های پوشيده، همين حس را القاء می کردند. يکی از آنان به من گفت: " کوتاهی مدت توقف رئيس جمهوری، و اين که او شب را درتهران سحر نمی کند، بی گمان مايه تاسف است. اما خوب، بهتر از هيچ است." زبان ديپلماتيک اين سخنان آشکار بود: " کارتر" می خواست حداقل اعتبار را به شاه بدهد. همه ی اعضای هيات آمريکايی همراه "کارتر" از پيش می دانستند که متن سخنان او، موجز و مختصر است و هيچ حمايتی از شاه در آن وجود ندارد. نطق "کارتر" در حقيقت چنين آغاز شد. او که همواره با لحنی عاری از هر هيجان و خسته کننده سخن می گفت، با همان لحن به روابط ايران و آمريکا اشاره کرد، شعری از "سعدی" خواند که در آن به انسانيت و حقوق بشر اشاره می شد. سخنانش زيرکانه و حرفه ای بود و به مذاق مخالفان ايرانی شاه خوش می آمد. اما ناگهان لحن وی دگرگون شد: " ايران، با رهبری خردمندانه ی شاه، جزيره ی صلح و ثبات در يکی از پرتلاطم ترين مناطق جهان است. اعليحضرتا، اين حقيقت، و احترام و ستايشی که مردم تان نثار شما می کنند، خود نشانگر قابليت های رهبری شما است."رئيس جمهوری آمريکا همچنين تاکيد کرد: " سود بردن ما از درستی داوری های شما و رايزنی های گرانبهايمان با اعليحضرت، برای ما اهميت فراوان دارد."وی درادامه افزود (و من اين را از متن اصلی نقل می کنم): " هيچ کشور ديگری در جهان به ما، از نظر امنيت نظامی، به اندازه ی شما نزديک نيست. هيچ کشور ديگری در جهان وجود ندارد که ما در مورد مسائل منطقه ای که نگران مان می سازد، با آن مشورت هايی چنين دقيق کنيم. و هيچ رهبر ديگری نيست که من برای او احترامی عميق تر و دوستی خصوصی ای صميمانه تر داشته باشم."" کارتر" که خويشتن را به عنوان مدافع خود خوانده ی حقوق بشر اعلام کرده بود، در پايان حتی شاه را به خاطر کوشش های ايران و پادشاه آن برای تحکيم دموکراسی و احترام به حقوق بشر در کشور مورد ستايش قرار داد. سپس او نيز جام خود را به سلامتی شاه و شهبانو و با آرزوی خوشبختی ايران بالا برد. همه برخاستند و دست زدند. ارکستر سلام شاهنشاهی را نواخت.به تدريج که پرزيدنت " کارتر" آخرين عبارات نطقش را بر زبان می آورد، شگفتی آشکاری در چهره های غافلگير شده ی همه ی آمريکائيان حاضر، ظاهر می شد. حالتی که سپس در گفتار همه ی مفسران آن سوی اقيانوس اطلس نيز آشکار شد. حتی چند تنی از سفيران غربی که در ضيافت بودند، پنهان نمی کردند که غافلگير شده اند. در چهره ی شاه، که همچون هميشه بی تفاوت می نمود، سايه ی لبخندی از سر رضايت پديدار شد.هنگامی که نواختن سرود ملی ايران به پايان رسيد، " جيمی کارتر" به گرمی با دو دستش، دست شاه را که اين بار آشکار شادمان بود، فشرد. تا آن زمان، هرگز هيچ رئيس کشور خارجی، و هيچ يک از روسای جمهوری آمريکا چنين صميميت- و حتی می شود گفت تملقی به او ابراز نکرده بودند.پس از شام، ميهمانان به تالار نمايش که به محوطه ی وروی کاخ باز می شد، هدايت شدند تا به برنامه ای از رقص و آواز های محلی ايرانی توجه کنند که به وسيله ی هنرمندان وزارت " فرهنگ و هنر" اجرا می شد. همه شادمان و راضی بودند. آنگاه، يک شگفتی ديگر در آن شب پرشگفتی رخ داد و پرزيدنت " کارتر" و همسرش تصميم گرفتند اقامت خود را طولانی تر کنند و شب سال نو را در تهران بگذرانند.اين تصميم، درست پيش از آغاز شام گرفته شده بود. در ظرف دو ساعت، کتابخانه ی خصوصی کاخ را آماده ی برگزاری مراسم آن شب کردند- سپس چند زوج جوان از دوستان شهبانو را که همگی کمابيش به مراسم سنتی فرارسيدن سال نو ميلادی آشنايی داشتند- چون در بسياری از آن ها شرکت کرده بودند، برای شادی بخشيدن به حال و هوای شب فراخواندند.به محض آن که اجرای برنامه های هنری در ساعت بيست و سه و پنجاه دقيقه به پايان رسيد، پيشخدمت ها ظاهر شدند و به تعارف شامپانی به همه پرداختند و هنگامی که ضربه ی نيمه شب نواخته شد، همه جام های خود را به شادی سال نو بلند کرديم. شاه، " روزالين کارتر" را بوسيد و پرزيدنت " کارتر" شهبانو را. شاه، خانم "کارتر" را به رقص دعوت کرد، که به عادت هميشگی اش، با حفظ فاصله ی قدری زيادتر از هم رقصش برگزار شد. رئيس جمهوری نيز از شهبانو دعوت کرد که با او برقصد. عکس های زيادی به وسيله عکاسان آمريکايی و ايرانی گرفته شد. سپس شاه و رئيس جمهوری، از ديده ها پنهان شدند و يک ساعت و نيم ديرتر، سومين شگفتی آن شب را آفريدند.تشريفات حکم می کرد که مدعوين، تنها پس از آن که ميهمانان عاليقدر و آن گاه که زوج سلطنتی محل را ترک کردند، از کاخ خارج شوند. اما مقامات تشريفات دربار به پرسه زدن در ميان ميهمانان پرداختند تا به زمزمه به مدعوين بگويند که اعليحضرتين از حضور آنان بسيار خوشوقتند، اما بخش رسمی شب به پايان رسيده و می توانند کاخ را ترک گويند.اين دعوت به رفتن، بسياری از مدعوين، به ويژه نخست وزير و همسرش و همچنين وزير دربار را در برمی گرفت، که مجلس را ترک کردند. در عوض اغلب مدعوين جامعه ی مدنی ماندند. بقيه ی رويدادهای آن شب را من از زبان آنان باز می گويم، زيرا من و همسرم هم از آنانی بوديم که رفتيم.اندکی پس از ساعت يک و نيم بامداد، شاه و پرزيدنت" کارتر" در حالی که " ملک حسين" پادشاه " اردن" با آنها بود، باز پيدا شدند. شاه، پيشتر به پرزيدنت " کارتر" نگفته بود که " ملک حسين" – که گاه و بيگاه به ايران می آمد، در تهران است. ظاهرا " کارتر" از ديدار پادشاه " اردن" شگفت زده شده بود.از هنگام آغاز مذاکرات صلح ميان " اسرائيل" و " مصر"، تلاش های شاه در آن مذاکرات، جايگاه مهمی داشت، او می خواست نقش آرام بخش منطقه را بازی کند، و همه ی تلاش خود را برای تحقق صلح ميان " اردن" و دولت يهود به کار گرفته بود. به زودی همه دريافتند که ترتيب ملاقات " ملک حسين" با " کارتر" در چارچوب همين تلاش قرار داشت.آقا و خانم "کارتر" بايد سفر خود را ادامه می دادند و حدود ظهر آن روز به " دهلی نو" می رسيدند. پس از يک استراحت کوتاه، ساعت شش صبح رهسپار فرودگاه بين المللی تهران شدند. در آن ساعت خيابان های تهران، طبيعتا بسيار خلوت بود. مدرسه ها، ادارات و فروشگاه ها کار خود را از ساعت هشت به بعد آغاز می کردند. در نتيجه، ماموران انتظامی هم در طول راه چندان به چشم نمی خوردند. به ويژه که تقريبا هيچ کس نمی دانست که ميهمانان چه ساعتی عزيمت می کنند. اما بسياری از روزنامه های معتبر غربی فردايش نوشتند که موکب رسمی از خيابان های تهران که " کاملا بسته شده" و " به وسيله ی ساواک از رهگذاران تهی شده بود" گذشت!ديدار پرزيدنت " کارتر" از تهران، در ابتدا قرار بود کوتاه، تنها چند ساعت باشد، بی آنکه او شب را در تهران بگذراند. به ويژه قرار نبود به هيچ وجه حمايتی سياسی از شاه به عمل آورد، اما تبديل به ستايش از پادشاه ايران شد.می توان نوشت که " جيمی کارتر"، با سخنان دوستانه و صميمانه اش- که ستايشی تاکيد آميز و استثنايی از شاه نيز بود- می خواست به او ثابت کند که يک رئيس جمهوری دمکرات آمريکا نيز می تواند به اندازه ی رئيس جمهوری ای جمهوری خواه، دوستی راستين برای او باشد. اما اين تصور، چندان قانع کننده نيست. به تفسيری ديگر، می توان دليل آن رفتار را تغيير جهت گيری ديپلماتيک ايالات متحده دانست.فرآيند متزلزل کردن شاه، از بسيار پيشتر طرح ريزی شده و از ۱۹۷۴ در دولت جمهوری خواه آمريکا شکل نهايی يافته بود. امروز از اين واقعيت، با آگاهی از مدارک و پژوهش های گوناگونی که يافت و انجام شده، کاملا مطمئنيم- حتی اگر اجرای اين طرح از ابتدای حکومت " کارتر" با پيش کشيدن مسائل وابسته به حقوق بشر آغاز شده باشد. بنابراين سخنان " کارتر" را نمی شود يک تغيير بنيادی تلقی کرد. تفسيری ديگر حتی پذيرفتنی تر به نظر می رسد. " جيمی کارتر" به هنگام ورود به تهران نمی خواست چند ساعت بيشتر بماند و چيزی بيش از " حداقل خدمت" به شاه بکند. اما شاه که در سياست بسيار کارکشته تر از او، و در مسائل بين المللی استادتر بود، اوضاع را عوض کرد و در ظرف چند ساعت " او را توی جيبش گذاشت" به اين ترتيب، " کارتر" با گذر از فراز سر مشاورانش که همگی آشکارا ضد شاه بودند، آن عبارت معروف را که گفتيم، در سخنرانی اش گنجاند- که شگفتی آشکار ديپلمات های آمريکايی حاضر را برانگيخت و سفرش را نيز طولانی تر کرد.اما اين فرجه ی موقت بود که اگر همه چيز در درون کشور به خوبی می گذشت، و اگر بی عملی سياست داخلی ايران به اقداماتی که برای بی ثبات کردن مملکت از خارج ترتيب داده شده بود، ياری نمی رساند، می توانست به کار آيد.اما تصوير آن شب که رويايی تصورش می کرديم، سه روز بعد تيره و تار شد:به مطبوعات داخلی دستور داده شده بود که عکس های آن شب جشن و رقص را چاپ نکنند. در عوض از سخنان " کارتر" که مخالفان سياسی شاه را بهت زده کرده بود، حداکثر استفاده را کردند. اما عکس ها به هرحال درکشور، و به ويژه در قم پخش شد. آيت الله " شريعتمداری"، بالاترين مقام سلسله مراتب روحانيت شيعه در داخل کشور و نماد جنبش اصلاحاتی که طلايه اش نمودار شده بود- " خمينی" هنوز از سايه بيرون نيامده بود- به من تلفن کرد و با ابراز نارضايتی عميق، با استناد به عکس ها که " دخترعمو" (شهبانو نيز همچون خود او " سيد" يعنی از سلاله ی محمد پيامبر اسلام بود) را در حال رقص با پرزيدنت " کارتر" نشان می داد، به شدت اعتراض کرد. او گفت: " به من مربوط نيست به ايشان بگويم چه بکنند يا نکنند، اما دست کم بايد رسوم و ظواهر را رعايت کنند و افکار مسلمانان را به لرزه درنياورند." من، طبيعتا پيام او را منتقل کردم. شخصيت " شريعمتداری" بسيار پراهميت بود و نقش او به تدريج مهم تر از آن می شد که بتوانيم ناديده اش انگاريم. اما شخصيت مورد نظر چنان به من نشان نداد که از اين هشدار خوشش آمده باشد. عکس ها همه جا می چرخيد و بی هيچ ملاحظه مورد سوء استفاده قرار می گرفت. کمتر از يک هفته بعد، دردسرها آغاز شد

۱۳۸۶ بهمن ۲۲, دوشنبه

نقش لابي اسرائيل در آمريكا براي افزايش فشارها بر ايران

استوارت لوي، مسوول ديپلماسي اقتصادي عليه ايران در دولت بوش اعتراف كرده است كه مدل مورد نظر براي تحت فشار قرار دادن ايران را از يك مسوول ارشد اسرائيلي در دولت هاي پيشين آمريكا به نام استوارت آيزنستات معاون اسبق وزير امور خارجه آمريكا آموخته است و در اين باره حتي با وي مشورت جدي كرده است. لوي گفته است كه او از راهبردي عليه ايران استفاده مي كند كه «استوارت آيزنستات» از آن عليه بانك هاي سوييس و آلمان بهره گرفته بود. آيزنستات نيزكه هم اكنون يك وكيل بين المللي و نماينده برخي از اين بانك هاست، تاييد كرده كه به لوي مشورت داده است.روز به روز آشكارتر مي شود كه طرح تحريم هاي مالي عليه ايران كه به ظاهر توسط كابينه بوش اجرا شده، به وسيله تيم هاي اسرائيلي ديكته مي شود. لابي اسرائيلي در آمريكا آنقدر قدرت دارد كه اكنون كم تر كسي در آمريكا اعتقاد دارد حكومت اين كشور واقعا توسط آمريكايي ها اداره مي شود. احزاب، رسانه ها، موسسات مالي، شركت ها، دانشگاه ها و خلاصه حتي مدارس آمريكا نيز توسط همين لابي قدرتمند اسراييلي اداره مي شود و اكنون همين لابي است كه سياست آمريكا را به سمت رويارويي با ايران سوق مي دهد.در راهبرد استوارت آيزنستات تلاش شده بود كه نخست بانك هاي آلماني و سوييسي به اين مساله اعتراف كنند كه آن ها از نابودي يهوديان منافعي را به دست آورده اند و پس از آن نيز به خانواده قربانيان غرامت پرداخت كنند.به نوشته نيوزويك، نشريه معروف آمريكايي، اين سياست در دهه اخير باعث شد تا بانك هاي آلمان و سوييس به خاطر نگراني از ورشكسته شدن، ميلياردها دلار به يهوديان غرامت دهند (يهودياني كه مدعي بودند از بازماندگان هولوكاست هستند.)لوي اشاره كرده آمريكا تا زماني كه به صورت علني موسسات مالي اين كشورها را به ممنوعيت ورود و همكاري با بازار آمريكا تهديد نكرده بود به نتيجه نرسيد و در حقيقت آيزنستات با همكاري افراد ديگري همچون «آلان هوسي (ALAN HEVESI) بازرس حسابداري ايالت نيويورك كه از يهوديان آمريكايي بوده، اقداماتي را بنا نهاد كه ما هم اكنون در قبال ايران مي خواهيم انجام دهيم.در نهايت پس از آن كه «هوسي»، تهديد كرد از معاملات سودمندي به نفع آن دو كشور در ايالت نيويورك جلوگيري خواهد كرد و حدود 20 ايالت و30 شهر ديگر آمريكايي نيز از اين طرح حمايت كردند، سوييس موافقت كرد بيش از يك ميليارد و200ميليون دلار به بازماندگان خانواده قربانيان بپردازد زيرا در صورت اجراي اين طرح بازيگران بزرگي همچون بانك يونايتد و بانك اعتباري سوييس متحمل خسارت هاي بسيار زيادي مي شدند. «تهديد مشابهي در جلوگيري از ادغام بانك DEUTSCHE آلمان و TRUST BANKERS آمريكا باعث شد تا شركت هاي آلماني نيز موافقت كنند پنج ميليارد دلار به بازماندگان قربانيان يهودي بدهند.»نيوزويك مي نويسد: «طبق اين تجارب لوي شديدا در حال افزايش فشارها به بانك هاي اروپايي و آسيايي مرتبط با ايران است تا با به كارگيري شيوه مشابه، آن ها را مجبور به قطع روابط تجاري با تهران نمايند. لوي در ماه هاي اخير به بانك هاي طرف معامله با ايران و كره شمالي هشدار داده كه بانك هايي كه پول در اختيار ايران و كره شمالي قرار مي دهند روزي در معرض همان بدنامي كه بانك هاي مرتبط با آلمان نازي روبه رو شدند، قرار خواهند گرفت.» لوي مدعي است:«در سال 1937 دولت آلمان مبالغي را از طريق بانك ملي سوييس و ديگر بانك هاي اين كشور طي جنگ جهاني دوم براي تامين بودجه تلاش هاي جنگي نازي منتقل كرد كه افشاي اين امر موجب شرمندگي بانك هاي سوييس شد و طي دوران رياست جمهوري كلينتون ديدم كه آن ها به عنوان بانك هاي نازي شناخته شدند.» در بهار گذشته نيز وزير خزانه داري آمريكا از هم پيمانان اين كشور خواست ارتباط بانك هاي ايران با نظام مالي بين المللي را به طور كامل قطع كنند. هنري پاولسون با متهم كردن سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ايران به آموزش و تامين مالي گروه هاي شبه نظامي در خاورميانه، اعلام كرد برخي متحدان آمريكا هنوز ضرورت مقابله با بانك هاي ايران را كه در تامين مالي گروه هاي شبه نظامي نقش دارند، درك نكرده اند.پاولسون در سخنان خود نام كشور خاصي را نبرد، اما گفت: «بانك هاي ايراني سابقه فراواني در حمايت از گروه هاي جهادي فلسطيني و لبناني دارند.»پاولسون تاكيد كرد: «خزانه داري آمريكا به تمامي مراكز مالي جهان توضيح داده است كه ايران چگونه از مبادلات بانكي براي «رفتار خطرناك» خود استفاده مي كند. اگر چه وي نيز همانند استوارت لوي در نهايت اعتراف كرد كه به نظر مي رسد برخي كشورها از انگيزه سياسي كافي براي مقابله يكجانبه با سيستم بانكي ايران برخوردار نيستند و به همين دليل هدف هميشگي ما ايجاد يك اقدام همه جانبه بوده است.» طبق نوشته نيوزويك، بوش رييس جمهوري آمريكا بدون شك در حال افزايش فشارها بر ايران است و در سخنراني اخير خود با ملت آمريكا نيز اظهار كرد دولت ايران را مسوول كمك به ايجاد بي ثباتي در عراق مي داند و تنها چند ساعت پس از آن نيز گزارش هايي مبني بر دستگيري ديپلمات هاي ايراني در داخل عراق توسط نيروهاي آمريكايي منتشر شد.ولي در حقيقت ممكن است تنها يك راه حل موثر وجود داشته باشد و اين راه همان سياستي است كه آمريكايي هاي يهودي يك دهه پيش عليه عوامل و شركاي هولوكاست يعني آلمان و سوييس اتخاذ كرده بود.اين سياست در حقيقت همان راهبردي است كه «هانك پائلسون» و استوارت لوي وزير و معاون وزارت خزانه داري آمريكا آن را دنبال مي كنند و سعي دارند بانك ها و شركاي تجاري جهان را وادار به قطع روابط تجاري با ايران كنند.آيزنستات گفته است البته اختلافات زيادي بين فشارهاي مالي صورت گرفته عليه ايران و بانك هاي آلمان و سوييس وجود دارد و آن اين است كه دولت ايران بسيار سرسخت تر از آن كشورهاست.همچنين سيستم مالي بين المللي به اندازه اي پيچيده شده كه حتي اگر بخواهيم باوجود تمامي پيچيدگي ها ارتباط بانك هاي جهان با ايران را مورد پيگيري قرار دهيم، تضميني وجود ندارد كه اين مساله بتواند رييس جمهوري ايران و يارانش را از ادامه برنامه هسته اي باز دارد به خصوص كه اين برنامه در ايران به يك افتخار ملي تبديل شده است.»

چرا انقلاب بهمن 1357 حادث شد؟ برگی از تاریخ شاه: به هيچ‌كس اعتماد ندارم

مجله دوران: جعفرشريف امامي از آخرين نخست وزيران ايران قبل از پيروزي انقلاب اخيراً در كتاب خاطرات خود نكاتي را درباره خود محوري‌هاي شاه مطرح كرده است. در بخشي از اين كتاب مي‌خوانيم:يكي از مسائلي كه جالب است و بد نيست كه اظهاري در آن خصوص بشود اين است كه اعليحضرت راجع به بعضي از مسائل فوق‌العاده اصرار داشتند و مقيد بودند. من جمله اين كه اختياري نمي‌خواستند به كسي داده بشود و مخصوصاً در مسائل خارجي هر اقدام كوچكي بايستي كه با نظر و اطلاع خودشان باشد و همچنين در مورد وزارت جنگ.خوب يادم هست كه يك موقعي آقاي دكتر وكيل نماينده ما در سازمان ملل بود. تلگرافي فرستاد به نخست‌وزيري مشعر بر اين كه مسئله‌اي آن‌جا مطرح بود (حالا موضوع آن يادم نيست كه موضوع چه بود) و اجازه خواسته بود ـ يعني پرسيده بودكه چه جور رأي بدهد.مثبت رأي بدهد يا منفي؟ من بلافاصله به او تلگراف كردم كه تعجب مي‌كنم شما يك چنين مطلبي را سؤال مي‌كنيد. پرواضح است كه بايد شما در اين امر مثبت رأي بدهيد.بعد از ظهر همان روز تيمسار سرلشكر انصاري كه وزير راه بود دعوتي كرده بود براي بازديد كارخانجاتي كه لوكوموتيوهاي جديد آمريكايي را تعمير مي‌كردند. اعليحضرت تشريف فرما مي‌شدند آن جا. من هم البته در خدمتشان بودم. بعد از اين كه بازديد تمام شد، از كارخانجات كه مي‌آمدم به سمت ايستگاه كه اعليحضرت از آن جا تشريف ببرند به كاخ، به ايشان عرض كردم امروز وكيل يك چنين تلگرافي كرده بود و من اين جور به او جواب دادم. يك مرتبه اعليحضرت ناراحت شدندو عصباني و متغير گفتند، «چه طور شما قبل از اين كه به من بگوييد، يك چنين تلگرافي به او كرديد؟» گفتم، «قربان، اگر به عرض مي‌رساندم چه مي‌فرموديد كه تلگراف بشود؟» فرمودند، «خوب درست است. من همان را مي‌گفتم كه شما به او گفتيد.» عرض كردم، «من چون مي‌دانستم و محرز بود برايم كه بايد اين جور رأي داده بشود، اين بود كه ديگر مزاحم اعليحضرت نشدم. حالا به عرض مي‌رسانم كه مستحضر بشويد.» گفتند، «نه.نه.نه. بايستي كه حتماً وقتي كه يك چنين مطلبي پيش مي‌آيد، قبلاً به خود من گفته بشود تا بگويم چه كار بكنند.» اين گذشت. آن جا جاي بحث بيشتري نبود.دفعه بعد كه شرفيابي داشتم، به عرضشان رساندم، قربان، اعليحضرت. چرا اين قدر خودتان را ناراحت مي‌كنيد. بالاخره شما يك عده زيادي را انتخاب كرده‌ ايدو انتصاب كرده‌ايد به كارها و سمت‌هاي مختلف. خوب، هر كس در حدود وظيفه خودش بايستي اختيار داشته باشد كه تصميم بگيرد و عمل بكند و كار بكند.» گفتم، «قربان، اگر اين جور باشد كه خيلي اعليحضرت ناراحت خواهيد بود. بهتر اين است كه كساني را انتخاب بكنيد كه مورد اعتمادتان باشند. اگر به بنده اعتماد نداريد، خوب، من استعفا بدهم يك كس ديگري بيايد كه به او اعتماد داريد و بگذاريد وقتي كه آمد كارش را بكند كه بار اعليحضرت سبك بشود و به كارهاي اساسي و مهم‌‌تر برسيد. اگر قرار باشد براي يك رأي در سازمان ملل حتماً به اعليحضرت عرض شود، خوب، ديگر اعليحضرت وقتي براي اين كه كارهاي اساسي مملكت را بررسي بفرماييد نخواهيد داشت.» فرمودند، «نه. نه. من اين تجربه را دارم كه به هيچ كس اعتماد نمي‌كنم. من به هيچ كس به طور مطلق اعتماد نمي‌كنم. بايد اين كارها همه به خودم گفته بشود.» گفتم، «خيلي اسباب تأسف است كه اعليحضرت اين جور به اين نتيجه رسيده‌ايد كه به هيچ كس اعتماد نكنيد. ولي به نظر بنده ضرر اين كه اگر يكي از آنهايي كه به او اعتماد كرده‌ايد اشتباهي بكند، خبطي بكند، كمتر از اين است كه هميشه، همه جزئيات را بياورندپيش خود اعليحضرت.» اين مطلب را بنده آن جا برايشان توضيح دادم و بالاخره هم قانع شدند.ـ يك فرد هر چه هم پرظرفيت، باهوش، قوي، كاردان و غيره باشد عملاً چه گونه مي‌تواند همه مسائل را هر روز حل و فصل كند. اين هميشه براي من معما بوده كه با توجه به خصوصيات اداري شاه، چه گونه ايشان به كراهاي مملكت رسيدگي مي‌نمودند؟ مگر روزي چند ساعت كار مي‌كردند؟ج: آخر ملاحظه بكنيد، اعليحضرت سي‌و چند سال سلطنت كردند، تجربه پيدا كردند. افراد را مي‌شناختند و با تجربه ممتدي كه پيدا كردند، خوب، به كارها آشنا شده بودند. ولي ترديدي نيست كه در خيلي از مسائل ايشان نمي‌توانستند صاحب نظر باشند. ولي اخيراً كار به جايي رسيده بودكه ديگر هيچ كس را قبول نداشتند و نظر خودشان را صائب‌‌ترين نظر مي‌دانستند. بديهي است كه روي تجربه زيادي كه داشتند در خيلي از مسائل بهترين نظر را اتخاذ مي‌كردند، اما اين طور نبود كه يك نفر به همه مسائل طوري تسلط داشته باشد كه همه چيز را بهتر از همه بداند. ايشان ديگر معتقد به مشورت نبودند. اواخر اصلاً مشورت نمي‌كردند. كسي هم اگر به ايشان مشورت مي‌داد بخصوص اگر كه آشنا هم نبود به اين كه به يك نحوي اين مشورت را بيان بكند كه قابل ه‍ضم و قابل قبول باشد ـ اصلاً ناراحت مي‌شدند و نمي‌پذيرفتند.ـ حالا فرض كنيم كه اين شخص متخصص باشد، ولي تعداد سؤالاتي كه ظاهراً هر روز از ايشان مي‌شده ـ از مسائل نظامي گرفته تا كشاورزي تا نمي‌دانم [قطع كلام]ج: كارهاي سياست خارجي، نمي‌دانم.اينها خيلي اسباب تأسف و تعجب هم بود براي اين كه ايشان اين همه كار مي‌كردند و زحمت مي‌كشيدند و، خوب، بيشتر ‍]هم] براي اين [بود] كه اطمينان حاصل بكنند كه ‌آن چه كه خودشان مي‌خواهند، همان طوري كه خواستند عمل شده. حالا آن كه اگر يك قدري بيشتر اختيار به اشخاصي كه متصدي كار بودند مي‌دادند، آن وقت اگر آن اشخاص خبطي مي‌كردند، از آنها بازخواست مي‌كردند، كنارشان مي‌گذاشتند، حل مي‌شد به همين دليل هم كنترل ايشان روي كارها كم مي‌شد. تقريباً از بين رفت. براي اين كه اگر قرار باشد انسان به تمام جزئيات برسد،‌ آن وقت كليات از دستش مي‌رود. اين اشتباه را متأسفانه اعليجضرت مي‌كردند. خيلي اشخاص كه مي‌توانستند بعضي مواقع نصيحت بكنند يا مشورت بدهند، يادآوري مي‌كردند، «اعليحضرت، خوب است كه شما همه وزرا را نخواهيد. همه را نپذيريد. به همه جزئيات نرسيد. به كارهاي اساسي رسيدگي بكنيد.» يك قدري هم اواخر اين نكته مراعات مي‌شد ـ يعني كار يك وقتي به جايي رسيده بود كه روزي، سه چهار تا وزير حتماً شرفيابي داشتند.مرحوم هويدا هم خوشش مي‌آمد كه اينها را بفرستد پيش اعليحضرت كه اطمينان پيدا بشود كه او هيچ نظري در كار ندارد. به اين كار معتقد بود. ولي كار به جايي رسيد كه اعليحضرت از كارهاي ديگرشان ماندند. دستور دادند كه وزرا ديگر شرفيابي مرتب نداشته باشند، مگر وقتي كه لازم باشد كه آنها را بخواهند. اين بود كه اواخر وزيران ديگر تقاضا هم نمي‌توانستند بكنند، مگر خود اعليحضرت آنها را بخواهند. اما مع‌ذلك گاهي اوقات به يك كارهايي رسيدگي مي‌كردند كه مثلاً يك مدير كل بايد رسيدگي بكند ـ نه حتي وزير. اين اندازه به جزئيات وارد مي‌شدند، صرف وقت مي‌كردند كه البته صحيح نبود. ولي، خوب، متأسفانه اين عادت شده بود. ديگر روال روزانه بود. منبع: خاطرات جعفر شريف‌امامي، ويراستار حبيب‌ الله لاجوردي، ‌نشر نگاه امروز،
پويا خوانساريPooya.khansari@gmail.com

يک سند تاريخي: متن مقاله احمد رشيدي مطلق در روزنامه اطلاعات، 17 دي 1356ايران و استعمار سرخ و سياه
اين روزها به مناسبت ماه محرم و عاشوراي حسيني بار ديگر اذهان متوجه استعمار سياه و سرخ يا به تعبير ديگري اتحاد استعمار کهن و نو شده است.استعمار سرخ و سياهش ، کهنه و نويش، روح تجاوز و تسلط و چپاول دارد و با اينکه خصوصيت ذاتي آنان همانند است، خيلي کم اتفاق افتاده است که اين دو استعمار شناخته شده تاريخ با يکديگر همکاري نمايند، مگر در موارد خاصي ، که يکي از آن ها همکاري نزديک و صميمانه و صادقانه هر دو استعمار در برابر انقلاب ايران بخصوص برنامه مترقي اصلاحات ارضي در ايران است. سرآعاز انقلاب شاه و ملت در روز ششم بهمن ماه ۰۲۵۲ شاهنشاهي استعمار سرخ و سياه ايران را که ظاهرا هر کدام در کشور ما برنامه و نقشه خاصي داشتند با يکديگر متحد ساخت، که مظهر اين همکاري صميمانه در بلواي روزهاي ۵۱ و ۶۱ خرداد ماه ۲۵۲۲(۱٣۴۲) در تهران آشکار شد. پس از بلواي شوم ۵۱ خرداد که به منظور متوقف ساختن و ناکام ماندن انقلاب درخشان شاه و ملت پايه ريزي شده بود ، ابتدا کساني که واقعه را مطالعه مي کردند دچار يک نوع سرگيجي عجيبي شده بودند، زيرا در يک جا رد پاي استعمار سياه و در جاي ديگر اثر انگشت استعمار سرخ در اين غائله به وضوح ديده مي شد. از يک سو عوامل توده اي که با اجراي برنامه اصلاحات ارضي همه اميدهاي خود را براي فريفتن دهقانان و ساختن انجمن هاي دهقاني نقش بر آب ميديدند در برابر انقلاب دست به آشوب زدند و از سوي ديگر مالکان بزرگ که ساليان دراز ميليونها دهقان ايراني را غارت کرده بودند و به اميد شکستن اين برنامه و رجعت به وضع سابق، پول در دست عوامل توده اي و ورشکستگان ديگر سياسي گذارده بودند و جالب اينکه اين دسته از کساني که باور داشتند ميتوانند چرخ انقلاب را از حرکت بازدارند و اراضي واگذار شده به دهقانان را از دست آنها خارج سازند ، دست به دامن عالم روحانيت زدند زيرا ميپنداشتند که مخالف عالم روحانيت که در جامعه ايران از احترام خاصي برخوردار است، ميتواند نه تنها برنامه انقلاب را دچار مشکل سازد، بلکه همانطور که يکي از مالکان بزرگ تصور کرده بود( "دهقانان زمين ها را به عنوان زمين غصبي پس بدهند!" )ولي عالم روحانيت هوشيارتر از آن بود که عليه انقلاب شاه و ملت که منطبق با اصول وتعاليم اسلامي و به منظور ايجاد عدالت و موقوف شدن استثمار فرد از فرد توسط رهبر انقلاب ايران طراحي شده بود برخيزد. مالکان که براي ادامه تسلط خود همواره از ژاندارم تا وزير و از روضه خوان تا چاقوکش را در اختيار داشتند، وقتي با عدم توجه عالم روحانيت و درنتيجه مشکل ايجاد هرج و مرج عليه انقلاب روبرو شدند و روحانيون برجسته حاضر به همکاري با آنها نشدند، در صدد يافتن يک"روحاني" برآمدند که مردي ماجراجو و بي اعتقاد و وابسته و سرسپرده به مراکز استعماري و بخصوص جاه طلب باشد و بتواند مقصود آن ها را تامين نمايد و چنين مردي را آسان يافتند. مردي که سابقه اش مجهول بود و به قشري ترين و مرتجع ترين عوامل استعمار وابسته بود و چون در ميان روحانيون عالي مقام کشور با همه خمايت هاي خاص موقعيتي بدست نياورده بود در پي فرصت مي گشت که به هر قيمتي هست خود را وارد ماجراهاي سياسي کند و اسم و شهرتي پيدا کند. روح الله خميني عامل مناسبي براي اين منظور بود و ارتجاع سرخ و سياه او را مناسبترين فرد براي مقابله با انقلاب ايران يافتند و او کسي بود که عامل واقعه ننگين ۵۱ خرداد شناخته شد. روح الله خميني معروف به "سيد هندي" بود. درباره انتصاب او به هند هنوز حتي نزديکترين کسانش توضيحي ندارند، به قولي او مدتي در هندوستان بسر برده و در آنجا با مراکز استعماري انگليس ارتباطاتي داشته است و به همين جهت به نام سيد هندي معروف شده است. قول ديگر اين بود که او در جواني اشعار عاشقانه مي سروده و به نام هندي تخلص مي کرده است و به همين جهت به نام هندي معروف شده است و عده اي هم عقيده دارند که چون تعليمات او در هندوستان بوده فاميل هندي را از آن جهت انتخاب کرده است که از کودکي تحت تعليمات يک معلم بوده است. آنچه مسلم است شهرت او به نام غائله ساز ۱۵ خرداد به خاطر همگان مانده است، کسي که عليه انقلاب ايران و به منظور اجراي نقشه استعمار سرخ و سياه کمر بست و بدست عوامل خاص و شناخته شده عليه تقسيم املاک ، آزادي زنان، ملي شدن جنگل ها وارد مبارزه شد و خون بيگناهان را ريخت و نشان داد، هستند هنوز کساني که حاضرند خود را صادقانه در اختيار توطئه گران و عناصر ضدملي بگذارند. براي ريشه يابي از واقعه ۵۱ خرداد و نقش قهرمان آن، توجه به مفاد يک گزارش و يک اعلاميه و يک مصاحبه کمک موثر خواهد کرد. چند هفته قبل از غائله ۵۱ خرداد گزارشي از طرف سازمان اوپک منتشر شد که در آن ذکر شده بود:" درآمد دولت انگليس از نفت ايران چند برابر مجموع پولي است که در آن وقت عايد ايران مي شد." چند روز قبل از غائله اعلاميه اي در تهران فاش شد که يک ماجراجوي عرب به نام محمد توفيق القيسي با يک چمدان محتوي ده ميليون ريال پول نقد در فرودگاه مهرآباد دستگير شده که قرار بود اين پول در اختيار اشخاص معيني گذارده شود. چند روز پس از غائله نخست وزير وقت، در يک مصاحبه مطبوعاتي فاش کرد:"برما روشن است که پولي از خارج مي آمده و بدست اشخاص ميرسيده و در راه اجراي نقشه هاي پليد بين دستجات مختلف تقسيم ميشده است". خوشبختانه انقلاب ايران پيروز شد. آخرين مقاومت مالکان بزرگ و عوامل توده اي در هم شکسته شد و راه براي پيشرفت وتعالي و اجراي اصول عدالت اجتماعي هموار شد. در تاريخ ايران روز ۵۱ خرداد به عنوان خاطره اي دردناک از دشمنان ملت ايران باقي خواهد ماند و ميليونها مسلمان ايراني به خاطر خواهند آورد که چگونه دشمنان هر وقت منافعشان اقتضا کند با يکديگر همدست ميشوند حتي در لباس مقدس و محترم روحاني

در هر 12 ساعت ، یک کودک فلسطینی توسط نیروهای اسرائیلی دستگیر و زندانی می شود!


دنیای ما:گزارش زیر در مورد کودکان فلسطینی زندانی که توسط نیروهای اسرائیلی دستگیر شده

اند، تهیه شده است. بر اساس این گزارش در هر 12 ساعت یک کودک فلسطینی توسط نیروهای اسرائیلی دستگیر می شود. همچنین ظرف شش سال گذشته تعداد 5200 کودک فلسطینی توسط نیروهای اسرائیلی تجاوزگر دستگیر و زندانی شده اند. در فیلم گوشه هایی از خشونت های اسرائیلی ها در برخورد با کودکان فلسطینی به نمایش در آمده

است.



ویدئو خبری palestinian child prisoners