۱۳۸۷ شهریور ۳۰, شنبه

سِر شاپور ريپورتر و کودتاي 28 مرداد 1332 قسمت اوّل

سِر شاپور ريپورتر و کودتاي 28 مرداد 1332
قسمت اوّل
سِر شاپور ريپورتر اکنون 81 ساله است.
[1] از زمان تدوين زندگينامه او و پدرش، سِر اردشير ريپورتر،[2] تا به امروز قريب به 12 سال است که براي شناخت جامع تر و دقيق تر اين دو شخصيت مرموز و مؤثر تاريخ معاصر ايران تلاش مي کنم. حاصل کار بيش از يکهزار برگ سند است که در مجموع از ارزش تاريخي يگانه برخوردار مي باشد. اين مجموعه در ايران به دست آمد. در سال هاي 1371 -1372 دو سفر به هند و انگلستان کردم و به اين يقين رسيدم که در مراکز اسناد دو کشور فوق، از طرق معمول، نمي توان به اسنادي قابل اعتنا دربارۀ شاپور ريپورتر و پدرش دست يافت. [3]
با توجه به اين تلاش طولاني، بديهي است که امروزه اطلاعات من درباره اين پدر و پسر دقيق تر و مستندتر از سال 1369، زمان تدوين ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، باشد.[4] بر اين اساس، مي کوشم تا گزارشي مستندتر از گذشته و مبتني بر يافته هاي جديد خود به دست دهم.
من و شاپور ريپورتر
در بررسي حاضر به معرفي تعدادي از مهم ترين اسناد شخصي شاپور ريپورتر خواهم پرداخت. منظورم از «اسناد شخصي» مجموعه اي است که در زمان انقلاب در خانه شاپور موجود بود و اکنون بخش مهمي از آن در مرکز اسناد مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران نگهداري مي شود.
اسناد شاپور ريپورتر قطعاً همه اسناد شخصي او نيست. بررسي من در مجموعه فوق روشن مي کند که شاپور بخشي از مهم ترين اسناد خود را به جاي ديگر، و شايد به لندن، انتقال مي داده است. معهذا، در مجموعه موجود نيز اسنادي را مي توان يافت که بسيار بااهميت است ولي به رغم حوادث واپسين ماه هاي پيش از پيروزي انقلاب شاپور آن را در خانه خود حفظ کرد و به فکر از ميان بردن يا انتقال آن به جاي ديگر نيفتاد. علت اين بي توجهي روشن نيست. شايد شاپور، مانند بسياري کسان ديگر، پيروزي سريع انقلاب را پيش بيني نمي کرد و همين امر سبب شد که مانند ديگران غافلگير شود. به طور مستند مي دانيم که او تا حدود سه ماه قبل از پيروزي انقلاب به ثبات حکومت پهلوي اطمينان داشت. اين اطمينان را از نامه او به ديويد اون، وزير خارجه وقت بريتانيا، مي توان دريافت که در آن از «اکثريت خاموش» حامي شاه سخن گفته است. اين نامه به تاريخ 24 اکتبر 1978 است يعني به 107 روز قبل از پيروزي انقلاب تعلق دارد.
[5] احتمال ديگري را نيز مي توان مطرح ساخت: شايد شاپور چنان درگير جابجايي و انتقال اسناد بسيار مهم و سرّي سرويس اطلاعاتي بريتانيا در تهران بود که به کلي اسناد شخصي خود را فراموش کرد.

نامه سر شاپور ريپورتر به دکتر ديويد اون وزير خارجه بريتانيا (24 اکتبر 1978) در حمايت از محمدرضا پهلوي
[ترجمه نامه سر شاپور ريپورتر به دکتر ديويد اون]
دکتر ديويد اون، وزير امور خارجه،وزارت امور خارجه و کشورهاي مشترک المنافع،لندن، S.W.1
24 اکتبر 1978
دکتر اون عزيز، [به خط شاپور، بقيه متن تايپي است]
من، به عنوان فردي که در سي سال گذشته نقشي بيش از يک ناظر بي طرف در روابط انگليس و ايران داشته ام، به خود جرئت مي دهم تا اظهارات زيرين را درباره اعلام حمايت اخير شما از شاه، که در 22 اکتبر 1978 در تلويزيون نشان داده شد، بيان دارم.
اين اظهار شما که تداوم حکومت شاه، به رغم کاستي هاي آن در زمينه حقوق بشر، به سود غرب است به مخالفان سياسي او اجازه مي دهد که اعلام کنند و ديگران نيز ادعا کنند که شاه در واقع يک دست نشانده انگليس و آمريکاست. مسلماً اين امر صحيح نيست. شاه ايران را در اردوگاه غرب قرار داد تنها به اين دليل که او اين امر را بهترين راه براي تأمين منافع مردم خود و استقلال آنها مي دانست.
من احتمال "سقوط" او را نزديک نمي بينم. مردم ايران در حالي که خواستار آنند که استقرار دمکراسي را در کشور خود ببينند، اکثريت عظيم آنان، که تاکنون خاموش بوده اند، دمکراسي را با حاکميت توده عوام و عوامفريبان يکي نمي دانند. به گمان من، اين بخش از مردم در آينده اي نه چندان دور صداي خود را به گوش خواهند رسانيد. بي ترديد، شاه بايد خود را براي حکمراني به شيوه يک پادشاه مشروطه، و نه يک حکمران نزديک به مستبد، آماده سازد. بهرروي، ايرانيان، به عنوان يک ملت، دمکراسي و سلطنت را دو پديده مغاير با هم نمي دانند.
ارادتمند [به خط شاپور] [امضا]شاپور ا. ريپورتر

پاسخ ديويد اون به سر شاپور ريپورتر (25 اکتبر 1978)

[ترجمه پاسخ ديويد اون]
وزارت امور خارجه و کشورهاي مشترک المنافعلندن SW1A 2AH
25 اکتبر 1978
سِر شاپور ريپورتر عزيز [به خط منشي اون، بقيه متن تايپي است.]
وزير امور خارجه و کشورهاي مشترک المنافع از من خواست تا از شما به خاطر نامه مورخ 24 اکتبرتان درباره ايران تشکر کنم. به نظريات شما توجه خواهد شد.
ارادتمند [به خط ترنر] [امضا] مارگارت ترنر (دوشيزه) منشي خصوصي

از شاپور ريپورتر تاکنون اثري قابل اعتنا که مشتمل بر خاطرات يا اسناد او و پدرش باشد منتشرنشده بجز کتابي کم حجم و با نام مستعار که درباره آن سخن خواهم گفت. زماني شاپور به يکي از پژوهشگران ايراني مقيم لندن گفته بود: «به دليل مقررات حاکم بر مأموران اطلاعاتي بريتانيا قادر به انتشار خاطرات خود نيستم. حتي مجله لايف حاضر شده خاطراتم را به مبلغ پانصد هزار پوند خريداري کند ولي اجازه فروش آن را نداده‏ اند.» شاپور ريپورتر سرتيپ يا سرلشکر بازنشسته اينتليجنس سرويس بريتانيا (MI6) است. او در سال 1969 م./ 1348 ش. درجه سرتيپي گرفت و تا زمان پيروزي انقلاب همچنان مأمور شاغل ام. آي. 6 در ايران و افسر رابط اين سازمان با شاه بود. بنابراين، احتمالاً وي به درجه سرلشگري نيز ارتقا يافته است. اين توضيح اجمالي روشن مي کند که شاپور ريپورتر شخصيت بسيار مهم و مؤثري در تحولات ايران بوده و خاطرات و اسناد او از اهميت فراوان و منحصربه فرد تاريخي برخوردار است. نگرانم که با مرگ شاپور بخش مهمي از اسرار تاريخ معاصر ايران براي هميشه يا براي مدتي طولاني دفن شود. انگيزه من براي انتشار گزارش حاضر همين دل نگراني است. اميد دارم که شايد شاپور در واپسين سال هاي حياتش سکوت طولاني خود را بشکند و واکنشي مکتوب به اين گزارش نشان دهد؛ واکنشي که از ارزش تاريخي برخوردار باشد. اگر هم چنين نشد وظيفه ام را انجام داده ‎ام.
در اواخر سال 1374 شاپور ريپورتر با مراجعه به سفارت ايران در لندن خواستار ملاقات با من شد. او گفت که در کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوي مطالب درست در کنار مطالب مخدوش وارد شده و وي جايگاهي چنان رفيع در حوادث سال هاي سلطنت پهلوي دوّم نداشته است. شاپور اعلام کرد که حاضر است با من ديدار کند و در پيرامون مطالب مندرج در کتاب فوق به بحث بپردازد. اين رويه اي است که شاپور در قبال مطالب مندرج در ظهور و سقوط در پيش گرفته است. او منکر عضويت در سازمان اطلاعاتي بريتانيا نيست ولي مي کوشد خود را افسري بازنشسته و پير جلوه دهد که در مهم ترين تحولات دوران پهلوي دوّم، به ويژه کودتاي 28 مرداد 1332، نقش نداشته و به تبع آن در حوادث پس از انقلاب نيز مؤثر نبوده است. اين ادعاي شاپور براي من، به عنوان محققي که سال ها با اسناد شاپور زيسته ام، پذيرفتني نبوده و نيست. شاپور شخصيتي معمولي نيست و لذا نمي توان نقش و جايگاه او را در حوادث ايران، چه پيش و چه پس از انقلاب، کم اهميت شمرد. در تاريخ 30 فروردين 1375 نامه اي به سفارت ايران در لندن فرستادم، ديدار با شاپور را پذيرفتم و آن را منوط به دو شرط کردم: اوّل، موضوع مباحثه در زمينه نقش اردشير ريپورتر (پدر شاپور) در تحولات دوران قاجاريه، انقلاب مشروطه، حوادث دوران احمد شاه و صعود و تحکيم سلطنت پهلوي و نيز نقش شاپور در حوادث مهم دوران محمدرضا پهلوي باشد. دوّم، «مباحث مطروحه در اين ديدارها در صورت نياز به شکل مقبول مورد توافق طرفين مورد استفاده قرار گيرد.» منظورم استفاده تحقيقي و در صورت موافقت شاپور انتشار متن آن بود. تاکنون هيچ پاسخي از آقاي ريپورتر دريافت نکرده ام.
سايه روشن هايي از زندگي شاپور ريپورتر
در سال 1377 کتابي مرموز و قابل تأمل در تهران منتشر شد با عنوان به دام افتاده: بزرگ ترين رويارويي جاسوسي شرق و غرب در تهران. [6] اين کتاب حاوي بخشي از خاطرات يک مأمور اطلاعاتي بريتانيا در ايران است و ماجراي ستيز او با مأموران مخفي شوروي در سال 1354. هر چند نويسنده نام مستعار "آرين رنجي شري" را بر خود نهاده، ولي مطالعه کتاب خواننده مطلع را «با قاطعيت» به اين نتيجه مي رساند که «مؤلف کسي جز شاپورجي ريپورتر فرزند اردشيرجي نيست.» [7]
سر اردشير ايدلجي ريپورتر
شاپور به نگارش علاقمند است و در اين زمينه توانا. گواه آن فرهنگ اصطلاحاتي است که در سه کتاب منتشر کرده[8] و نيز برخي جزوه هاي پرمحتواي محرمانه و منتشرنشده که از او در دست است. در سال هاي 1320 و 1330، شاپور در عرصه تدوين و انتشار کتب و جزوات ضد کمونيستي فعال بود. در آن زمان تبليغات و انتشارات ضد کمونيستي و از جمله "جعليات" بخش مهمي از فعاليت سرويس هاي اطلاعاتي غرب را در ايران تشکيل مي داد. از معروف ترين اين متون جعلي بايد به نگهبانان سحر و افسون، خاطرات کينياز دالگورکي و خاطرات ابوالقاسم لاهوتي اشاره کرد. چنانکه معروف است، خاطرات لاهوتي تقرير شاپور و تحرير علي جواهرکلام است. [9] اخيراً اعلام شد که انتشار ترجمه فارسي دکتر ژيواگو، خاطرات لاهوتي و کتاب کمونيسم جهاني کار ام. آي. 6 بوده و رايزن فرهنگي سفارت بريتانيا و گروه نويسندگاني که زير نظر او کار مي کردند رابط و عامل اين اقدام بودند. [10]
احتمالاً شاپور علاقمند است که خاطرات خود را منتشر کند ولي، همانگونه که خود گفته، قوانين مربوط به رازداري مأموران اطلاعاتي بريتانيا او را محدود مي کند. در اسنادي که منتشر خواهم کرد با ميزان و ابعاد اين سرّيت و رازداري آشنا خواهيم شد. لذا، به نظر مي رسد که او با نام مستعار "آرين رنجي شري" قلم به دست گرفته و بخش اندکي از خاطرات خود را به گونه اي نگاشته که آميزه اي از واقعيت و خيال باشد؛ بدينسان هم ميل خود را اندکي برآورده سازد و هم مقرراتي را که يک عمر بدان پايبند بوده پاس دارد.
"آرين رنجي شري" در سال 1917 در تهران به دنيا آمد. تولد شاپور در سال 1921 است. اين از معدود تفاوت هايي است که ميان زندگينامه نويسنده "مجهول الهويه" فوق و شاپور ريپورتر وجود دارد. ساير مختصات خانوادگي "آرين رنجي شري" بسيار به شاپور شبيه است:
خانواده "رنجي شري" نيز چون خانواده ريپورتر به طايفه پارسي هند تعلق دارد: اجداد پدرش قرن ها پيش از ايران مهاجرت کرده و به هندوستان رفته ‏اند.
[11] نام مستعار "آرين" ارجاعي است به همين پيوند پارسي؛ يعني تعلق به گروهي که خود را ايرانيان اصيل و از تبار "آريايي خالص" مي دانند. [12] پدر "آرين" نيز، چون پدر شاپور، مأمور اطلاعاتي بريتانياست که پيش از تولد وي از هندوستان به ايران مهاجرت کرده. [13] پدر "آرين" نيز، چون پدر شاپور، از اعضاي لژهاي ماسوني اوايل سده بيستم ميلادي در ايران است که در شکل‏ گيري وقايع انقلاب مشروطيت و نيز در صعود رضا خان به قدرت نقش مهمي ايفا کرد. [14] "آرين رنجي شري" مي نويسد: «در حاشيه يک فعاليت اطلاعاتي زاده شدم. اگر نه علت زاده شدن، حداقل ترتيب پرورده شدنم را الزامات اطلاعاتي شکل داده بود.» [15] و نيز: «پدرم به تمام نقاط ايران سفر مي‏ کرد. او عامل اطلاعاتي ارشدي بود که حتي زندگي همسر و فرزند خود را نيز به اطلاعات آلوده بود. کسي جز افراد معتمد او نبايد از اين که من پسر اويم اطلاع مي‏ يافتند.» [16] به گفته "رنجي شري" ، تربيت او را الزامات اطلاعاتي پدرش تعيين مي ‏کرد که توسط افرادي که مأمور تربيت او بودند دنبال مي ‏شد.[17] اردشير ريپورتر نيز چنين توجهي به تربيت پسر کوچکش (شاپور) داشت؛ او را به عنوان جانشين خود تربيت مي کرد و به اين دليل است که در وصيت نامه اش (نوامبر 1931) خواست که خاطراتش حداقل 35 سال پس از مرگش در اختيار فرزندش، شاپورجي، قرار گيرد.[18]


صفحه اول خاطرات سر اردشير ريپورتر که طي آن پسر کوچکش، شاپور، را به عنوان وارث اطلاعاتي خود تعيين نموده است.
اردشير به اين ترتيب شاپور را به عنوان وارث اطلاعاتي خود تعيين کرد نه دو پسر بزرگ تر: جمشيد و ايدلجي را. پدر "رنجي شري" در سال 1931 از دنيا مي ‏رود. در اينجا نيز کمي تفاوت ميان سال مرگ پدر "رنجي شري" و پدر شاپور ريپورتر وجود دارد: اردشير ريپورتر در 23 فوريه 1933 در تهران درگذشت. "رنجي شري" ماندگارترين خاطره خود از پدر را سفر به ميان ايل قشقايي به همراه او عنوان مي‏ کند.
[19]

اردشير ريپورتر و سران طايفه زرتشتي در باغ ارباب جمشيد (پارک جمشيديه کنوني)

پس از مرگ پدر، خانواده "رنجي شري"، بي آن که خود مطلع باشند، تحت حمايت حسينقلي خان نواب و ساير دوستان پدر قرار مي ‏گيرند و ترتيبات لازم براي آسايش و پرورش آنها فراهم مي‏ شود. مي دانيم که حسينقلي خان نواب از نزديک ترين دوستان اردشير ريپورتر بود و اردشير در خاطراتش از او با عنوان «دوست مشفقم» ياد کرده است.
[20]

حسينقلي خان نواب (ايستاده) و سيد حسن تقي زاده (نشسته)، اعضاي لژ بيداري ايران و دوستان سر اردشير ريپورتر

به اشاره حسينقلي خان نواب، دايي "رنجي شري" به عنوان کارمند يک شرکت تجاري انگليسي در تهران مشغول مي شود. "آرين رنجي شري" مي نويسد: «از نظر مالي مشکلي نداشتيم و بنظرم مي ‏رسيد از جنبه امنيت نيز دستي ناپيدا زندگي ما را تضمين مي ‏کند. افرادي ناشناس مواظب ما بودند.»
[21] و «در زندگي ما همواره سايه‏ هايي حس مي‏ شد که صاحبان آن به چشم نمي‏ آمدند. آدم‏ هايي که تأثير زياد روي زندگي ما داشتند و به اصطلاح ايراني ‏ها سايه ‏شان روي سرمان بود، اما هرگز آنها را نمي ‏ديديم.» [22]

تصوير سمت راست: مادر شاپور و فرزندانش، تصوير سمت چپ: شاپور و خواهران و برادرانش

تصديق نامه شش ابتدايي شاپور ريپورتر
او سرانجام پي مي ‏برد که حامي مالي او شوهر خواهر ناتني ‏اش (پسر يک بانکدار ثروتمند) است و اين نتيجه مأموريتي است که به وي محول شده نه اداي تکليف نسبت به خانواده. [23] اين «بانکدار ثروتمند» بايد ارباب جمشيد جمشيديان باشد و پسر او همان رستم جمشيديان، داماد اردشير ريپورتر، است که بعدها (6 آذر 1331) از شهود ازدواج شاپور ريپورتر بود. "آرين" همچنين پي مي‏ برد که حاميان ديگري نيز داشته که بر اساس يک وظيفه برادرانه ماسوني از او و خانواده‏ اش حمايت مي‏ کردند. [24] "آرين" بعدها، در سال ‏هاي جنگ دوّم جهاني، با حسينقلي خان نواب آشنا مي ‏شود [25] و از او مي ‏شنود که «در اين مدت ما، طبق وظيفه خود در برابر پدر شما، از دور مواظب بوديم که با مشکلي روبرو نشويد.» [26] در اين زمان، دوستان پدر در تهران به سراغ "رنجي شري" مي آيند و از او مي خواهند که براي ادامه راه پدر با آنان همکاري کند و به منظور مبارزه با آلماني‏ ها و کمک به متفقين به ميان ايل بختياري برود. آنان مأموريت داشتند با يک سازمان مخفي، که قرار بود به فرماندهي ژنرال سِر مک کالين گابينز تشکيل شود، همکاري کنند. [27]


سر اردشير ريپورتر، ميرزا نصرالله بهشتي واعظ (ملک‌المتکلمين) و پسر ‏ملک‌المتکلمين (مهدي ملک‌زاده).
‏
"آرين رنجي شري" در ماه هاي پاياني جنگ دوّم جهاني، در سال 1944، از ايران خارج مي شود، براي طي يک دوره عالي اطلاعاتي به هند و اروپا مي رود و پس از 13 سال، در 1957 به ايران بازمي گردد. مأموريت او ايجاد يک شبکه فوق العاده سرّي در تهران براي مبارزه با مأموران مخفي شوروي است. به نوشته "رنجي شري"، در اين زمان تهران دومين مرکز مهم فعاليت هاي اطلاعاتي و جاسوسي، پس از بيروت، بود.
[28] در اينجا نيز زندگينامه "رنجي شري" با شاپور تفاوت هايي دارد:
شاپور ريپورتر تا سال 1937/ 1316 در ايران حضور داشت و در خرداد 1316 تحصيلات خود را در دبيرستان فيروز بهرام به پايان برد.
[29] عکسي از جشن فارغ التحصيلي دبيرستان فيروز بهرام در دست است [30] که در آن شاپور در کنار برادرش، ايدلجي ريپورتر، و ساير همشاگردي هايش ديده مي شود: نعمت الله مين باشيان، عزت الله مين باشيان، محسن پناهي، محمود صانعي، فرهنگ مهر، جعفر نخجوان، حسنعلي منصور، جواد منصور، احمد مدن پور، محمود قديمي، شاه بهرام ورهرامي، ناصر اسکدار، يوسف فولادي، محمد بهروج، هوشنگ وصال، حامد روحاني، صدري ميرعمادي، سيروس کروبيان، شجاع جهانگيري، رضا يميني و همايون ميکده.

شاپور ريپورتر در جشن فارغ التحصيلي مدرسه فيروز بهرام

بعدها، برخي از اين افراد به چهره هاي سرشناس سياسي ايران بدل شدند: عزت الله مين باشيان همان مهرداد پهلبد است که بعدها با شمس پهلوي ازدواج کرد و وزير فرهنگ و هنر شد. جواد منصور نيز چون پهلبد به وزارت رسيد و حسنعلي منصور در يکي از حساس ترين مقاطع تاريخ ايران نخست وزير شد. بعدها، شاپور با برخي از اين دوستان دوره دبيرستان، از جمله با مهرداد پهلبد و برادران منصور، رابطه نزديک داشت. تصويري از حسنعلي منصور در دست است که در سال 1340 ش. آن را با عبارات زير به شاپور تقديم کرده است: «تقديم به دوست عزيز و استاد و راهنماي خودم شاپور ريپورتر- حسنعلي منصور.»
[31] اين در زماني است که حسنعلي منصور، به همراه اميرعباس هويدا و سه تن ديگر کانون مترقي را تشکيل داده و در کسوت جديد "نخبگان آمريکايي" برنامه اي پيچيده را براي فريب دادن جان کندي و دولت دمکرات آمريکا و از ميان برداشتن علي اميني، به عنوان رقيب قدرتمند محمدرضا پهلوي، پيش مي برد. توصيفي که حسنعلي منصور از شاپور ريپورتر، به عنوان «استاد و راهنماي خود»، به دست داده رابطه اي فراتر از دو دوست صميمي را نشان مي دهد و تأييدي است بر تحليلي که در سال 1369 از ماجراي سقوط دولت اميني و جايگاه تاريخي "کانون مترقي" و دولت هاي حسنعلي منصور و

اسدالله علم به دست داده ام. [32]
فرهنگ مهر، رئيس پيشين دانشگاه پهلوي، نيز از آن زمان تا به امروز در زمره نزديک ترين دوستان شاپور جاي دارد و شنيده ام که گويا قصد دارد کتابي درباره زندگي اردشير و شاپور ريپورتر بنويسد. اين اطلاع را، اگر صحت داشته باشد، بايد به فال نيک گرفت. اينگونه نوشته هاي فرهنگ مهر، به دليل اطلاعاتي که وي از مسائل پس پرده دارد، واجد اهميت تاريخي فراوان است. فرهنگ مهر در سال 1348 جزوه اي در 33 صفحه منتشر کرد با عنوان سهم زرتشتيان در انقلاب مشروطيت ايران. اين جزوه حاوي اطلاعات دست اوّل و بديعي است درباره نقش شبکه اردشير ريپورتر در حوادث انقلاب مشروطه.

شاپور ريپورتر در سال 1937/ 1316 به بمبئي و سپس به انگلستان عزيمت کرد و در سال 1939 تحصيلات خود را در کالج هاي وستمينستر و کينگ دانشگاه کمبريج به پايان برد. او پس از طي يک دوره ده ساله در سال 1947/ 1326 به طور کامل در ايران مستقر شد. مأموريت شاپور ايجاد همان «شبکه فوق العاده سرّي» است که "آرين رنجي شري" از آن سخن گفته است. شاپور ريپورتر در کتاب فوق سال هاي 1944- 1957، نه زمان واقعي آن يعني سال هاي 1937 -1947، را به عنوان دوران عدم حضور خود در ايران ذکر مي کند تا به اين ترتيب نقش مرموز و مؤثر خويش را در حوادث سال هاي جنگ دوّم جهاني و پس از آن، به ويژه نقش خويش را در حوادث جنبش ملي شدن صنعت نفت و کودتاي 28 مرداد 1332، پوشيده دارد. با اين هدف است که شاپور زمان تأسيس اين «شبکه فوق العاده سرّي» را ده سال به جلو مي برد.
زيرنويسها و مآخذ:
1- در بيش تر اسناد رسمي موجود، از جمله گذرنامه انگليسي شاپور ريپورتر، زمان تولد وي 26 فوريه 1921 م. ذکر شده که برابر است با 8 اسفند 1299 ش. اگر اين تاريخ را به عنوان زمان تولد شاپور بپذيريم، او پنج روز پس از کودتاي 3 اسفند 1299 و در روز انعقاد قرارداد 1921 ايران و شوروي به دنيا آمده است. معهذا، در برخي اسناد انگليسي، مانند سند بيوگرافيک ام. آي. 6، زمان تولد شاپور سال 1920 ذکر شده است. در تصديق نامه شش ابتدايي (صادره از تهران، مهر 1313) زمان تولد شاپور 1300 ش. و محل تولد وي تهران ذکر شده ولي در گواهينامه دوره اوّل تحصيلات متوسطه (صادره از تهران، مرداد 1316) زمان و محل تولد شاپور 1299 ش. و در انگليس بيان گرديده. شاپور ريپورتر در زندگينامه رسمي خود مندرج در Who’s Who زمان تولد خود را 26 فوريه 1921 ذکر کرده ولي درباره محل تولد خويش سکوت کرده است. در شناسنامه ايراني شاپور (شماره 9512، مورخ 22 مرداد 1336 ش، صادره از تهران) زمان تولد شاپور 20 مرداد 1299 ش. و محل تولد وي تهران ذکر شده است.
2- عبدالله شهبازي، "ريپورترها، اينتليجنس سرويس و ايران"، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد دوّم: جستارهايي از تاريخ معاصر ايران، تهران: انتشارات اطلاعات، چاپ اوّل، 1369، صص 133 -200.
3- براي مثال، زماني که در آرشيو وزارت امور هندوستان (India Office) در لندن به تفحص پرداختم با حيرت بسيار متوجه شدم که نام اردشير ريپورتر حتي در کارت هاي الفبايي اسامي کارکنان حکومت هند بريتانيا نيز وجود ندارد؛ يعني او بکلي از صحنه تاريخ ناپديد شده است. اين در حالي است که کارت مشخصات ماوکجي [مانکجي] ايدلجي ريپورتر، متولد 1850 در بمبئي، وجود دارد. مانکجي ريپورتر برادر اردشير است. او در مشاغل غيراطلاعاتي شاغل بود و به اين دليل نام وي را مي توان يافت.
4- به بخشي از اسناد شاپور، با تأخيري پنج ساله، در سال 1375 دست يافتم. به اين دليل، در کتاب فوق برخي اشتباهات وارد شده است. براي مثال، شاپور را تنها پسر اردشير ريپورتر خواندم (ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 2، ص 173) حال آن که اردشير چهار فرزند داشت: يک دختر و سه پسر. لعل خانم (گوهر) فرزند ارشد اردشيرجي در سال 1273 ش. به دنيا آمد و بعدها با رستم جمشيديان، پسر ارباب جمشيد، ازدواج کرد. سه پسر اردشير و همسرش، شيرين بانو، عبارتند از: جمشيد (متولد 1288 ش.)، ايدلجي (متولد 1917 م.) و شاپور. اردشير ريپورتر و فرزندانش در ايران با نام خانوادگي ايدلجي (نام پدر اردشير) شناخته مي شوند. جمشيد اردشير ايدلجي، پسر ارشد اردشيرجي، در اواخر ارديبهشت 1376 در تهران فوت كرد و خانواده هاي ايدلجي، جمشيديان، جواهري، دولتشاهي، جهان‎ بيني، امانت، بهزاديان، شهروين، گشتاسب، پوركاج، فروتن و سعيدي آگهي ترحيم او را امضا كردند. (اطلاعات، پنجشنبه اوّل خرداد 1376، ص 15)

5- مرکز اسناد مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، سند شماره 25-621- 129 الف.
6- مشخصات کامل کتاب چنين است: آرين رنجي شري، به دام افتاده (بزرگ ترين رويارويي جاسوسي شرق و غرب در تهران)،‏ ترجمه محسن اشرفي، تهران: نشرني، 1377. درباره هويت واقعي نويسنده و انطباق آن با شاپور ريپورتر بنگريد به: موسي فقيه حقاني، "به دام افتاده، پنهانكاري جاسوسانه"، تاريخ معاصر ايران، سال دوم، شماره پنجم (بهار 1377)، صص 261 -268.
7- حقاني، همان مأخذ، ص 265.
8- اولين کتاب شاپور ريپورتر فرهنگ اصطلاحات فارسي به انگليسي است که انتشارات دانشگاه تهران، به رياست دکتر بهرام فره وشي، چاپ آن را متقبل شد و در سال 1350 منتشر نمود. در سال 1356 دومين کتاب شاپور، با عنوان فرهنگ اصطلاحات انگليسي به فارسي، به وسيله همان ناشر انتشار يافت. سومين کتاب شاپور فرهنگ اصطلاحات فارسي به آلماني است که در سال 1374 در مونيخ منتشر شد.
9- بنگريد به: ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 2، صص 186- 187؛ ابوالقاسم لاهوتي، کليات، به کوشش بهروز مشيري، تهران: 1357، صص 128، 353؛ عبدالهادي حائري، آزادي هاي سياسي و اجتماعي از ديدگاه انديشه گران، مشهد: انتشارات جهاد دانشگاهي، 1374، صص 277 -278.
10- بخش فارسي راديو BBC، برنامه شامگاهي 5 مرداد 1380.
11- رنجي شري، همان مأخذ، ص 13.
12- پارسيان هند بر اساس يک افسانه منظوم به نام قصه سنجان، که در سده هاي اخير ساخته شده، خود را از تبار اشراف و موبدان ساساني مي دانند که در پي حمله اعراب به غرب هند گريختند و از اينطريق فرهنگ و دين خود را حفظ کردند. اين افسانه بکلي جعلي است. درباره آن در کتاب زير سخن گفته ام: عبدالله شهبازي، نظريه توطئه، صعود سلطنت پهلوي و تاريخنگاري جديد در ايران، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، 1377، صص 122- 138. در جلد ششم زرسالاران بار ديگر به طور مشروح به قصه سنجان خواهم پرداخت. پارسيان هند از بقاياي هنديان زرتشتي دوره ساساني هستند که در طول سده هاي شانزدهم تا نوزدهم ميلادي به وسيله اروپاييان، به ويژه يهوديان و مارانوهاي پرتغالي و هلندي و انگليسي، از نظر ديني و فرهنگي بازسازي شدند. در کتاب فوق دلايل و مستندات خود را به تفصيل عرضه خواهم کرد.
13- رنجي شري، همان مأخذ، ص 12.
14- همان مأخذ، صص 12، 17.
15- همان مأخذ، ص 12.
16- همان مأخذ، صص 14- 15.
17- همان مأخذ، ص 15.
18- ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 2، ص 146.
19- رنجي شري، همان مأخذ، ص 14.
20- ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 2، ص 156.
21- رنجي شري، همان مأخذ، ص 16.
22- همان مأخذ، ص 17.
23- همان مأخذ، ص 17.
24- همان مأخذ، ص 17.
25- حسينقلي خان نواب چهار سال از اردشير ريپورتر کوچکتر بود. او در بهمن 1324 ش. درگذشت.
26- همان مأخذ، ص 18.
27- همان مأخذ، ص 19.
28- همان مأخذ، صص 20-21.
29- گواهينامه پايان دور اوّل تحصيلات متوسطه شاپور ريپورتر از دبيرستان فيروز بهرام موجود است که در مردادماه 1316 صادر شده. (مرکز اسناد مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، سند 2 -11 -3- 129 الف)
30- همانجا، تصوير شماره 2285- 1.
31- مرکز اسناد مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، تصوير شماره 1977- 1- پ.
32- بنگريد به: عبدالله شهبازي، "منصور و صعود نخبگان آمريکايي"، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 2، صص 355 -365.
قسمت دوم

۱۳۸۷ شهریور ۲۹, جمعه

براندازى (فصل دهم) - فريدون گيلانى

براندازى OVERTHROW
قرن آمريكائى تغيير رژيم ها از هاوائى تا عراق استيفن كينزر
STEPHEN KINZER مترجم فريدون گيلانى
FREIDOUN GILANI gilani@f-gilani.com www.f-gilani.com
قسمت سوم
تجاوزهای نظامی فصل دهم روزهای ضعف ما پايان يافته گذراندن پايان هفته ای در بازی گلف ، منطق صدور فرمانی بود كه باعث ايجاد پريشانی رياست جمهوری رونالد ريگان در پاييز 1983 شد. تصميم او در اعزام نيروی دريايی ايالات متحده برای دخالت در جنگ داخلی لبنان، خشم بخش وسيعی از جهان نسبت به ايالات متحده را تشديد كرد. خشمی مشابه را هم سلسله قدرت نمايی های نظامی ايالات متحده در آمريكای مركزی برانگيخت. در ميانه اكتبر، وقايع عجيت و غريبی در جزيره كوچك , گرنادا , ی كارائيب؛ مثل اعدام سريع نخست وزير، امكانی ناگهانی برای دخالت نظامی آمريكايی ها فراهم آورد. بعد از ظهر جمعه بيست و يكم اكتبر، رونالد ريگان همه اين وقايع را پشت سرگذاشت ـ يا سعی كرد پشت سربگذارد ـ و به مقصد , آگوستا , ی جرجيا سوار , ايرفورس يك , ، هواپيمای مخصوص رئيس جمهوری شد . عده ای از دستياران و دوستان او، از جمله , جرج شولتز , وزير امور خارجه و رابرت مك فارلين مشاور امنيت ملی ، همراهش بودند. اميد همه شان اين بود كه در زمين سرسبز و دريايی باشگاه ملی گلف آگوستا ، از دغدغه هايی كه پيش آمده بود فرار كنند. اما به جای آن ، در واقع به سمت بدترين آخر هفته رياست جمهوری ريگان پرواز كردند. ريگان پيش از ترك واشينگتن در بعد ازظهر آن روز، دستورالعمل شورای امنيت ملی را كه به فرماندهان نظامی اختيار می داد تا خود را برای گزينه های عمل احتمالی در گرنادا آماده كنند، امضا كرد. چند هزار دانشجوی آمريكايی در كالج پزشكی گرنادا درس می خواندند و بعضی مقام ها، نگران تخليه ی آنان بودند. رهنمودی كه رونالد ريگان امضا كرده بود، به نيروی دريايی كه عازم لبنان بود، دستور می داد تا مسيرشان را به سمت گرنادا تغيير دهند. يكی از سخنگويان نيروی دريايی در واشينگتن به خبرنگاران اطمينان داد كه هدف كشتی های جنگی چيزی جز كمك كردن به تخليه ی احتمالی دانشجويان از گرنادا نيست. اين سخنگو، قول داد كه , نيروی دريايی قصد پياده كردن نيرو در گرنادا، يا اقدامی شبيه به آن را ندارد., ريگان و دوستانش ، جمعه شب را در عمارت ييلاقی آيزنهاور كه شش اتاق خواب مجلل داشت و در منطقه معروف آگوستا نشنال واقع بود گذراندند. در حالی كه آنان با خيال راحت استراحت می كردند، مقام های واشينگتن از خطر و احتمال افشا شدن بحران گرنادا می ترسيدند. دولت طرفدار كوبای اين جزيره كه مورد نفرت شديد ايالات متحده بود، تازه سرنگون شده بود و رهبرانش تيرباران شده بودند. گروه جديدی كه به دولت رسيده بود، اعلام كرده بود كه رژيم پيشين به حد كافی نظامی نبود و می گفت مصمم است تا ماركسيسم ـ لنينيسم ناب را در آن جزيری كوچك مستقر كند. دست كم اين احتمال می توانست متصور باشد كه تندروهای تازه به قدرت رسيده، دانشجويان آمريكايی را دستگير كنند، يا به آنان آسيبی برسانند. اين خطر، فضايی از تامل و احتياط در واشينگتن به وجود آورده بود. عامل ديگری هم در اين مورد نقش داشت. مشاوران ريگان فورا متوجه شدند كه اين بحران، فرصت غير منتظره ای برای ايالات متحده به وجود خواهد آورد تا به پيروزی استراتژيكی در جنگ سرد دست يابد. آمريكايی ها تشنه ی چنين فرصتی بودند. بسياری ها ، پس از يك دهه تحمل تحقير جهانی كه از نقاط شاخص آن شكست در جنگ ويتنام و بحران طولانی گروگان گيری در ايران بود ، احساس نوميدی می كردند وبرآن بودند كه عقيم و رسوا شده اند . آنان در سال 1980 به اين دليل به رونالد ريگان رای دادند كه او وعده داده بود ايالات متحده را به جايگاه پيشين جهانی برگرداند . اين فرصت را ، گرنادا برای او فراهم آورده بود . برای اشغال نظامی تمام عيار گرنادا ، به جای تخليه دانشجويان آمريكائی كه ادعايش را می كردند ، ايالات متحده نياز به كارت سبزی داشت تا اقدامش را قانونی جلوه دهد . مقام های واشينگتن به اين نتيجه رسيدند تا رهبران ساير كشورهای حوزه كارئيب را بر آن دارند كه از آمريكائی ها بخواهند به آن جزيره لشكر كشی كنند و آن را به اشغال خود در آورند . روز جمعه كه ريگان به آگوستا پرواز می كرد ، , چارلز گيلسپی , معاون دوم وزارت امور خارجه به , باربادوس , پرواز كرد كه شش نخست وزير حوزه كارائيب در آن نشست اضطراری گذاشته بودند . , چارلز گيلسپی , ضمنا رئيس امور كارشناسی كارائيب در دولت ريگان بود . گيلسپی و , ميلان بيش , سفير ايالات متحده در كارائيب شرقی ، دست در دست هم دادند تا آن اجلاس فوق العاده را به اتفاق نظر دلخواه خود رهنمون شوند . نخست وزيران ، آن شب هيچ سندی را امضا نكردند . آنان به افكار عمومی چنين گفتند كه تصميم گرفته اند با مصوبه های اقتصادی گرنادا را تنبيه كنند . با اين حال ، در خلوت خبرهای خوبی به آمريكائی ها دادند : آن ها موافقت كرده بودند تا از ايالات متحده در خواست كنند در گرنادا دخالت نظامی كند كه گيلسپی بی درنگ واشينگتن را در جريان امر گذاشت . , شولتز , وزير امور خارجه ايالات متحده ، ساعت دو و چهل و پنج دقيقه صبح شنبه به عمارت مجلل آيزنهاور زنگ زد . به محض آن که وزير امور خارجه شنيد ديپلمات هايش موفق شده اند کارت سبز را برای دخالت نظامی از رهبران کارائيب بگيرند ، , مک فارلين , را از خواب بيدار کرد . در ساعات پيش از سپيده دم ، آن دو به حلقه های بسياری از زنجيره ی فرماندهان نظامی زنگ زدند . در آخرين مرحله هم ، ريگان را از خواب بيدار کردند . ساعت پنج و پانزده دقيقه ی صبح ، رئيس جمهوری که حوله حمام برش بود و دم پائی پوشيده بود ، به گزارش آنان گوش داد . آنان به ريگان گفتند که هر شش رهبر حوزه کارائيب از ايالات متحده خواسته اند درگرنادا دخالت نظامی کند و اين دخالت ، ضمنا بهترين راه حفاظت از جان اتباع آمريکائی در آن جزيره است . ريگان با دو تصميم مشخص نسبت به گزارش واکنش نشان داد . اول به جرج هربرت واکربوش معاون رئيس جمهوری رهنمود داد تا , گروه شرايط ويژه , را که باعجله در رابطه با بحران گرنادا تشکيل شده بود ، احضار کند . تصميم دومش هم اين بود که اقدامات شان را کاملا سری نگه دارند و خود او ، وزير امور خارجه اش شولتز و مک فارلين هم ، چنان که گوئی هيچ اتفاق غير مترقبه ای رخ نداده است ، در اگوستا خواهند ماند و به بازی گلف خواهند پرداخت .

مراسم بزرگداشت داریوش همایون برگزار می شود!




برای مطا لعه خاندان ننگين" رضا خان قذاق" به ۲ آدرس ذيل مراجعه نمايد۰







http://sumka.blogfa.com/post-9.aspx

مراسم بزرگداشت داریوش همایون برگزار می شود
-مجموعه فرهنگی ـ سیاسی تلاش به مناسبت فرارسیدن هشتادمین سالگرد آغاز زندگی داریوش همایون و به پاس خدمات ایشان به فرهنگ و سیاست ایران، مراسم بزرگداشت ایشان را در تاریخ 27 سپتامبر 2008 برگزار می کند.
















رضا شاه، بزرگ‌ترين ايرانی سده بيستم
داريوش همايون

سده بيستم گذشت و ما نتوانستيم بزرگ‌ترين ايرانی آن سده را برگزينيم. در خود ايران جای آن نبود و در بيرون ايران بر چه می‌شد همرائی کرد که در آن باره بتوان به توافقی رسيد.....

از اين شخصيت‌ها محمد رضا شاه را می‌بايد دنباله رضا شاه شمرد. بی‌ رضا شاه او به پادشاهی نمی‌رسيد؛ و بيشتر آنچه از آن برآمد دنباله دوران پدر و بر زمينه آنچه رضا شاه ساخت بود. محمد رضاشاه حتا اگر دچار آن سقوط نمی‌شد که او را در رديف لوئی شانزدهم‌ها و نيکلای‌سوم‌ها گذاشت نمی‌توانست از قضاوت سخت تاريخ بدر آيد. با اينهمه در ميان پادشاهانی که سلطنت و کشور و سلسله خود را باختند او و لوئی ناپلئون (ناپلئون سوم) تنها رهبرانی هستند که می‌توانند به دستاوردهای بزرگ در نوسازندگی کشور خود نام‌آور و سربلند باشند. در شخصيت و سرگذشت محمد رضا شاه آن عنصر استثنائی که بزرگی تاريخی می‌آورد وجود نداشت.....

مصدق بر سياست ايران چندان تاثيری نکرد که بر روان اکثريتی از ايرانيان، و همين برای گروه‌هائی او را بزرگ‌ترين ايرانی سده بيستم بلکه همه تاريخ ايران می‌سازد. مصدق ده سالی برعرصه سياست ايران تسلط داشت، دو سال‌وچند ماهش به عنوان نخست وزير، و دست کم نيمی از بزرگی خود را مرهون ۲۸ مرداد است؛ نه در آنچه خود از آن برآمد بلکه آنچه ديگران درباره او برآمدند. اگر او اندکی پيش از آن درگذشته بود يکی از مردان بزرگ تاريخ ايران می‌ماند ولی پرشور‌ترين پرستندگانش نيز او را بزرگ‌ترين ايرانی سده نمی‌شمردند. با همه اهميت پيکار ملی کردن نفت آنچه از مصدق برای آينده ماند قابل مقايسه با رضاشاه نيست....................

رضا شاه در نيمه برنامه‌های گسترده‌اش برای نو کردن زير ساخت‌های جامعه ايرانی از پادشاهی به زير کشيده شد. ولی تا همانجا ايران را بر راهی انداخته بود که مانند قطار‌هائی که بر راه‌آهن انداخت، با انقلاب و حکومت اسلامی نيز از آن بيرون آمدنی نيست. او را می‌بايد پادشاه زيرساخت‌ها شمرد و آنقدر زير ساخت بود که بدست او بوجود آيد که توقع دمکراسی و توسعه مستقيم سياسی را به دشواری می‌توان از او داشت. زير ساخت اصلی و مهم‌ترين، بازسازی ايران به عنوان يک کشور و در صورت نوين دولت ـ ملت بود. نخست بايست از تکه پاره‌های ممالک محروسه و مناطق فئودالی و بخش‌های عملا جدا شده يا در حال جدا شدن ايران کشوری با يک حکومت می‌ساخت که در درون مرزهايش قانون خود آن و نه خواست سفارت دولت‌های فخيمه انگليس و بهيه روس روا باشد (از 1918 سفارت دولت فخيمه همه کاره بود.) بايست سربازان بيگانه ايران را ترک می‌گفتند و نيروهای نظامی ناچيز ايران از فرماندهی بيگانگان بدر می‌آمدند و توانائی برقراری نظم و امنيت را می‌يافتند که بی آن همه مبارزات مشروطه خواهان و قانون اساسی و متمم آن خاطره‌ای خوش بيش نمی‌بود. بايست بانکداری ايران، از جمله نشر اسکناس، از دست روس و انگليس در می‌آمد. بايست ايرانی احساس فرديت می‌کرد و خود را ايرانی می‌شمرد نه حسن ‌پسر‌ حسين و از مملکت قزوين؛ و بايست کمترينه‌ای از امنيت قضائی می‌يافت و هر لحظه بر جان و مالش در هراس نمی‌بود. .................

با يک استراتژی جسورانه و با قدرت اجرائی که ديگر در هيچ زمامدار ايرانی ديده نشد رضا شاه از 1921 تا دهه بعدی همه اينها و بسا طرح‌های ديگر را عملی کرد. ايران يکپارچه شد و بيگانگان ديگر نقشی در اداره امور آن نداشتند؛ جز نفت که زور او نرسيد. يک دستگاه اداری امروزی در جای لحاف پاره‌ای که دولت قاجار بود سراسر ايران را پوشاند. با ثبت احوال و شناسنامه و نام‌خانوادگی، ايرانی در قالب حقوقی شهروند يک کشور و نه رعيت ارباب و خان و پادشاه قرار گرفت، تا کی قالب سياسی‌اش را بيابد. دادگستری نوين غيرآخوندی و مجموعه‌های قانون مدنی و قانون جزائی و قانون تجارت و ثبت احوال به جامعه ايرانی امکان داد که سير توسعه اقتصادی خود را آغاز کند و به اصطلاح مارکسيستی وارد مرحله رشد بورژوازی شود. رضا شاه برای نخستين بار در دوران اسلامی به ايران يک دولت قانون rechtstaat داد...................

بستن قراردادهای پاياپای و صدور آنچه ايران می‌توانست بفروشد سرمايه ارزی برای ساختن راه‌آهن سراسری و پايه گذاری صنعت نوين فراهم کرد که پيش از او اگر هم می‌خواستند به سبب جلوگيری قدرت‌های استعماری نمی‌توانستند. (درآمد نفت به نوسازندگی ارتش اختصاص داشت و ماشين‌های کارخانه‌ها با سالامبور يا روده گوسفند، و کتيرا و ترياک و مانندهای آن مبادله می‌شد.) دولت به عنوان فراهم آورنده آموزش و بهداشت و درمان همگانی و توسعه اقتصادی (تا اندازه‌ای که ايران بی‌پول و بی‌نيروی آموزش يافته آن روز اجازه می‌داد) و نه صرفا ماليات‌گير و سربازگير، از نوآوری‌های او بود...............

فهرست آنچه ديوانسالاری رضاشاهی کرد، از شبکه راهها تا هزاران ساختمان عمومی، تا فرهنگستان زبان و تربيت بدنی و آموزش موسيقی کلاسيک و ورزش و پيشاهنگی و گردآوری و آموزش يتيمان (هنرستان دختران) و شير و خورشيد سرخ، از سازمان جنگلبانی تا هنرستان موسيقی و کانون پرورش افکار برای آموزش دادن آداب زندگی امروزی، از جمله پاکيزگی دندان و آشنا کردن مردم با انديشه‌های مدرن و فرستادن گروه‌ها گروه بهترين دانشجويان ايرانی به اروپا به شماره نمی‌آيد. (در سفرنامه‌مازندران خود گله می‌کرد که طرز غذا خوردن را نيز بايد به هم ميهنانش ياد بدهد.) هيچ گوشه‌ای از زندگی ملی از توجه ديوانسالاری او دور نماند و خودش با دقت و پيگيری بر همه آن برنامه شگرف نوسازندگی modernization نظارت کرد..........
محمدرضاشاه در هر سه زمينه اصلاحات پدر را با اصلاحات ارضی (يک انقلاب اجتماعی ديگر) و گسترش بيشتر آموزش همگانی و دادن حقوق سياسی به زنان تکميل کرد. در کمتر از يک نسل زن و مرد و جامعه ايرانی در قالب نوينی ريخته شدند و همان اندازه نيز در سده‌های گذشته امکان نيافته بود و تا بيست سال پس از رضاشاه امکان نيافت. دستاوردها و پيام پيشرفت و نوسازندگی او هنوز اساسا تعيين کننده راهی است که جامعه ايرانی می‌بايد بپيمايد و تا ما خود را به پای اروپائی برسانيم که آرزوی او می‌بود خواهد ماند.با آنکه اقتدارگرائی و تمرکز محض تصميم‌گيری در يک مقام، ويژگی پادشاهی رضا شاه بود و او کمترين احترامی برای فرايند دمکراتيک نداشت ...................
ما در اينجا از سده بيستم می‌گوئيم ولی در تاريخ ايران چند فرمانروا را می‌توان نشان داد که چنان ديد گسترده‌ای را با چنان انرژی نامحدود همراه کرده باشند؟ اينکه رضاشاه سرمشق نزديک ترکيه و سرمشق دورتر اروپا را در برابر داشت از اهميت نوآوری‌هايش نمی‌کاهد. فاصله ميان آرزوهايش برای ايران و امکانات ناچيزش چندان بود که می‌توان درباره آن مزيت مبالغه نکرد؛ همچنانکه می‌توان با چشم پوشی بيشتری به محدوديت‌های آشکارش نگريست. او نتوانست احترام و ستايش درخور خدمات حياتيش را به ايران بدست آورد و همه گناه خودش بود. برعکس، کارنامه‌اش مايه کشاکش تازه‌ای در سياست ايران شد که تا امروز کشيده است. خشونت و قدر نشناسی‌اش نگذاشت چنانکه بايد از خدمات سرامدان سياسی و روشنفکرانی که به اندازه خود او سرسپرده برنامه نوسازندگی ميهن بودند برخوردار شود. پايان غم‌انگيزش، بيش از خود او برای ايران، که هيچ ناگزير نمی‌بود پرده سياهی بر يک دوره کوتاه سرشار از سازندگی کشيد ........
فوريه‏ ۲۰۰۷


پيامی به کنگره سازمان فدائيان ايران (اکثريت)
داريوش همايون
برگزاری کنگره سازمان فدائيان ايران (اکثريت) فرصتی برای من است که به عنوان يک دوست به سازمانی که آرزو دارم در يک ايران دمکراتيک هماورد، (رقيب) و چنانکه در همه نظام‌های دمکراتيک پذيرفته است، همراه گرايش فکری که به آن وابسته‌ام باشد، درودی بفرستم. فدائيان در تاريخ دراز خود بيش از بسياری ديگر سهم خويش را از تراژدی و رنج داشته‌اند و رنج و تراژدی چنانکه مولوی می‌گفت (می‌تواند) "نخستين منزل هر کمالی باشد."
................................

تکليفی که تاريخ سازمان فدائيان ايران بر دوش آن نهاده است به هيچ روی آسان نيست. سنگينی آن چهار دهه، آزادی رفتار را می‌گيرد. ولی مسئوليت سازمان از بار تاريخ ناشاد آن نيز سنگين‌تر است. پيروزی در اين تازه‌ترين پيکار سازمان که من در کنار همه دوستان فدائيان آرزومند آن هستم و به خوبی امکان دارد، پاداشی درخور خواهد بود. بازسازی سازمان فدائيان ايران برای آنکه سهم خود را در ساختن ايرانی متفاوت از گذشته ادا کند به هر گزينش دشوار و تلخی که من از نزديک می‌شناسم می‌ارزد. آن ايران متفاوت جامعه‌ای خواهد بود که مبارزه سياسی در آن از خشونت عاری باشد و منافع ملی بالای منافع گروهی، با همه اولويت و اهميتی که بايد به آنها داد، نهاده شود؛ ايرانی که در کنار مبارزه و رقابت، همرائی و مصالحه را نيز به عنوان اجزاء فرايند سياسی بشناسد. ..................
بويهء قدرت سياسی و بهره‌گيری از منابع قدرت و دلنگرانی واپس ماندن در مسابقه در همه هست ولی اينهمه هنوز بيشتر در تصورات مايند و اگر هم واقعيت داشته باشند در جاهای ديگری هستند که می‌بايد به جستجوشان رفت. قدرت سياسی در پيشرو‌ترين و آگاه‌ترين لايه‌های اجتماعی ايران است که سه دهه گذشته را به بيهوده نگذرانده‌اند و با فضا‌های ايستای بسياری از بيرونيان فاصله‌ای روز افزون می‌گيرند. منبع قدرت توده جوانی است که سخنان و رويکرد‌های تازه‌ای می‌خواهد و از انديشه‌ها و شعار‌های واگردانی و از نو بسته بندی شده پنجاه سال پيش خسته شده است. مسابقه واقعی در رسيدن به آن لايه‌های پيشرفته است که سر به ميليون‌ها می‌زنند. بخت سازمان فدائيان ايران در چنان مسابقه‌ای از هيچ گرايشی کمتر نيست ولی مانند همه شرکت کنندگان جدی مسابقه می‌بايد امروزی شود. يک جريان عمومی سياسی در ايران هست که از زياده روی در هر صورت آن، راست و چپ، سرخورده است و از هيچ خواست حداکثری، از هيچ آرمانی که جنگ‌های تازه‌ای را در جامعه راه اندازد، پشتيبانی نخواهد کرد. اميدوارم سازمان فدائيان ايران از اين جريان اصلی دور نشود.

با بهترين آرزو‌ها برای کنگره سازمان فدائيان ايران (اکثريت)


"لقمه ی سالوس کِه را سیر کرد چند براین لقمه تورا اشتهاست"!؟پروین اعتصامی"شرافت مبنای حکومت استبدادی نیست"ــ"شرافت دارای قوانین وقواعد ویژه ی خودمی باشد "ــ"مستبد چگونه می تواند شرافت دیگران را بپذیرد و به آن تن دهد "ــ"مرد شرافتمند درسامانه ی ( نظام ) مشروطیت ، بخود می بالد که زندگی را به هیچ میشمارد وبیمی از مرگ ندارد. ولی یک خودکامه قوت خود را در از میان بردن زندگی دیگران می جوید ". "همانطور که تقوی درجمهوریت وشرافت در کشور مشروطه بایستگی دارد، درسامانه ی استبدادی ترس اساس وپایه است ونه شرافت وتقوی"! منتســکیو
• هدف از نگارش این نقد :
..............
ریشخند تاریخ را بنگر که "دوسر ِکمان توده ای ــ سو مکایی"به هم رسیده اند : نمایندگان ِبینشهای تمامیت خواه ِ "استالینی ــ هیتلری" درایران بهم رسیده اند . نیز این پرسش را که این به غلط اهل قلم گشته تاچه اندازه از موسیقی وهنر آگاهی دارد که این بخش از ناراستی گویی را به او واگذار کرده اند؟پرداختن به یاری زبان ِتاریخ ونشاندهی ی بار ِواژه ها وآوردن داده هایی رخداده ونوشته شده، تا پاسخ به این که آیا این نویسندگان مفهوم "مشروطه ــ تجدد ــ قانون و..." می شناسند که اینگونه قلم زده اند و کوشیده اند باچند من سریشم، بارواژه های بالا را،به رضاخان وسپس رضا شاه، شاه ساخته ، بچسبانند، بی اینکه پیش وجدان ِتاریخی میهن خود شرمنده گردند ؟ ....................

با کودتای "انگلیسی ــ آمریکایی"ی 28مرداد، باز برسر کارآمد وهمان شوم ببارآوریهایی را دنبال کرد که پدرش،درپی کودتای انگلیسی 1299،وجریانی دوباره بیگانه پسند،وزشت ونامردمی بار آورد،تاخیزش های "ملی مردمی"روزهای بهمن 1357وفروریزی آن در22بهمن،که با دریغ،به دست واپسگرایان به کژراهه افتادوکنون سامانه ای وحشی ترازآندوپهلوی،"استبداداسلامی"است،که برملت ایران یکه تازی میکند!......................

* رضاخان که بود ؟ :
رضاخان ِمیرپنج، گزیده ی آیرونساید، ازکارگزاران ِانگلیس می باشد . ابتدا گفته شود که او ، درهمسنجی با خودکامان جهان وازجمله ایران، هم تراز ﺁنها نیست . زیرا نه تنها با دست خود برسرکار نمی آید که شمشیر هایی راهم که به کمر می بندد، همچون شمشیرجهان گشا، از ﺁن رزم آورانی چون" نادر ، کریمخان زند و..."بودند . با نبش قبر آنها، او این شمشیر ها را می دزدد وبه کمرمی بندد. تاج راهم استعماربر سراو می نهد . این دروغ تاریخی را "دوسرکمان ِ" استالینیسم وهیتلریسم ،این دوزبان ِفریب وسالوسی، کوشیده اند و می کوشند، تا "گوبلز"وار ، به مردم ایران بپذیرانند . دروغی که، بنا بر ﺁن، "رضاشاه" ملی بود و رهرو راه ناسیونالیسم ایران بود ویا اینکه "رضاشاه خلف ِصدق ِانقلاب ِمشروطیت" و "بوجود آورنده ی تجدد وحکومت قانون" است ! این دوشاخه ی دروغ پرداز ِ"توده ای ـ سومکایی" این نخ وریسمان بافی را به آنجا می رسانند که بزرگانی چون "پورداود- دهخدا- محمد قزوینی- قمرالمولوک وزیری- صادق هدایت- بدیع الزمان فروزانفر- نیما- کسروی و..."...........
* مصدق نماد ﺁزادی و استقلال در برابر دو پهلوی نمادهای استبداد و وابستگی :
ازتبار ِآزادگان ونماد ِملی که زبان "استقلال وآزادی" است وهوشمندترین چهره ی مشروطه - آنگونه که "منتسکیو" درباره چنین سامانه ی سیاسی گفته است وشرافت را پروریده ی چنین سامانه ای دانسته واساس آن دانسته است - است و درتاریخ ایران، روشن ترین نمای شرافت وپایبندی به قانون است ودربرابرآن سرکشی ننمود،هرچند دراوج بود، وتابه آنجا که بتوان گفت ، مصدق است . قانون، آزادی های فردی واجتماعی وحقوق ملی ، به دیگر سخن، همه ﺁنچه را که دردوره ی رضاخان ، لگد کوب شد، نماد او شد . ...........

اودرهمان مجلس،که زیر سایه خودکامه گردش گرفته بود،با رقم های دقیق مینمایاند،زیان مالی چنین مسیری را وبرنمایی به چرایی پافشاری رضاشاه رابه اینکه"ساختن راه آهن دراین خط هیچ دلیلی نداشت جزاینکه می خواستند ازآن استفاده ی سوق الجیشی کنند ودولت انگلیس هم درهرسال مقدارزیاد آهن به ایران بفروشدوازاین راه پولی که دولت ازمعادن نفت میبرد وارد انگلیس کند". واینگونه رسانیدن که راه آهن درآن مسیر خواست استعماربود ورضاشاه اجراگر،وافزودن که اگرراه آهن ازشرق به غرب کشور کشیده میشد، بوارونه ی ،جنوب به شمال،که مسیر"ترانزیت بین الملی" نداشت،دارای مزیت زیاد بود بنابر"ترانزیت بین المللی "داشتن ونیز بسیار کم خرج ترازمسیری که کشیده شد! دررابطه ی این دیدگاه روشن که خواست انگلیس بود وبا هزینه سنگین به اجرا درآمد وسخنان موشکافانه ی مصدق درمجلس،اللهیارصالح هم ،که یکی ازنمادهای ملی بود وازپیروان مصدق، گوید که بانمایندگی کمپانی "یولن" پیش سردارسپه میروند،که درآن موقع نخست وزیر بود. یولن به رضاخان گوید که طول این خط شمال به جنوب طولانی است وپرخرج، بویژه برای ملت 15میلیونی ایران،که درازای این هزینه سنگین ،می توان راههای شوسه کشید وراه آهن غرب به شرق،که دارای ترانزیت مناسب است وآسیا رابه اروپا پیوند میدهد راکشید. صالح سخن را چنین ادامه می دهد : پس از ترجمه ی آنچه شنیده بود برای رضاخان،اوازجای بلند میشود وروی به صالح می کند و می گوید : "به این آدم بگو من میخواهم از اینجا تا اینجا را بوسیله راه آهن بهم وصل کنم به اوچه مربوط که ضررمیکند ویا بصرفه ایران نیست"! آمریکایی اندکی بسردارسپه نگاه می کند وبی گفتن سخنی، خداحافظی میکند!.............
بازگردیدیم به سخنان مصدق درمورد راه آهن : اززمان آغاز کشیدن راه تا پایان ﺁن، 12سال، بدرازا کشیده میشود. مصدق گوید : "اگرعواید نفت بمصرف کارخانه قند رسیده بود، رفع احتیاج ازیک رقم بزرگ واردات گردیده بود وازعواید کارخانه قندهم میتوانستند خط راه آهن بین المللی را احداث کنند که بازعرض میکنم هرچه کرده اند خیانت است وخیانت"،اوادامه میدهد و از بزور گرفتن املاک مردم از هرلایه ای واز"5600رقبه" وتالانگری های رضاخان سخن ها می گوید . آنچه را که دربرون از ایران هم سروصدابرپا میکند وروزنامه ها می نویسند : "درایران حیوان ِزمین خواری پیداشده که زمین های مردم رامیخورد و..." و بارسیدن این خبربه گوش رضاشاه که نویسنده ی آن تقی زاده است، براین میشود تا او را بهر نیرنگی که هست به ایران کشاند وسر اورا به دم ِتیغ ِخودکامگی دهد . باقرکاظمی به گوش تقی زاده میرساند واوراازآمدن وکشته شدن ، باز میدارد. آنچه آمد را اگر بزک کنندگان چهره ی کریه خشونت رضاشاه ندانند، بسیاری ازآنها میدانند وشجاع الدین شفا،به یقین، این تاریخ شناس خوانده شده ،ازدایی خود،باقرکاظمی باید شنیده باشد،وداستان زمین خواری اوراهم ! درپاسخ به این قلم به مزد ها ،که سردرآورده اند، به ناجی سازی ازرضاشاه واو را به مردم حقنه کردن بمانند چهره ای ملی وپوچ بهم بافی ها، تاحکومت او را "سراسری ملی" واقدامات اوراسراپا مثبت شمردن وسیاستمداران را"دغلباز"خواندن ،وبیشرمانه گناه پایگیری کنسرسیوم راهم برسر"ناسیونالیست" بازها گذاشتن،به دوچیز اززبان مصدق اشاره می شود1ـ مصدق درپاسخ به محمد رضاشاه "درموردملی شدن نفت درسراسر کشور...ضرربه من صحیح است چونکه هرچه داشتم بغارت رفت و..."،که اشاره ایست به کودتای 28مرداد وشعبان جعفری های تاج بخش...وسپس"ولی بضررایران صحیح نیست چون که قبل ازملی شدن صنعت نفت دولت ازاین امتیازدرحدود شانزده میلیون لیره درسال استفاده می نمود واکنون درآمد دولت به پنجاه میلیون بالغ شده است ورفتارشرکت هم با اتباع ایران مثل رفتاری بود که یک انسان با حیوانی بکند واکنون فرق کرده است"!نگارنده،که خود درمسجد سلیمان زمانی کارمند دولت بود وبا بزرگ سالان ،ازهررده ولایه ای سروکارداشت،سخنانی شنیده است ،بسیار اندوه بارکه انگلیسیان باایرانیان ،دردوران ِپیش از ملی شدن نفت،ودورانی که قلم به مزدها،آن دوران راکه، دوران رضا شاه باشد،"حکومت سراسری ملی"خوانده اند،وخلف ِصدق مشروطیت و..."! ...سخنان گرُد ِدوران سازمصدق بود که بیاری ملت،براسب سرکش مقاومت تازیدن داشت،به زیان استعمارومهره های ریزودرشتشان،وازپیاده کردن"رزم ناوموریتوس"وبلوکه کردن ارزهای ایران دربانکها وبسیاردیگر تهدیدها نهراسید و"خورشید بریتانیای کبیر"را ، برای اولین بار ، ببام غروب نشانید ،بااین هدفمندی روشن ،که به گردش درآورد چرخش نفت ملی شده ی ایران را، برپایه ی استقلال وآزادای، ومیسر سازد بهره برداری آن صنایع را به دست ایرانی، چنان که سود این سرمایه ملی ،بگونه ی دادگرانه ، از ﺁن ملت ایرا ن بگردد و بکار آبادسازی ایران زمین! ﺁید . ......
رضا خان و پلیس جنوب و ارتش نوین وقیامها :
قزاقی که علیرغم بیسوادی،ازدارندگی هایی ،چه مثبت وچه منفی، برخوردار بود که توانست گام به گام مسیری را که رفت، بپیماید! آنچه خود با همراهانش می کرد، بمراتب چشته خورترازآن بود،که انگلیسها بااو کردندند!نه تنها با او،که با تمام مهره های خود، جزباپاره ای،که اینجا، جای پرداختن به ﺁنها نیست . عوامل پیش برنده ی او، تاجنگ جهانی دوم شدند و دراو ، این باور پدید ﺁمد که زمان ﺁن پیش آمده است که بتواند بند ازگردن بردارد وروی به هیتلرآورد - که بنادرستی اوراقویتردانسته بود وپنهانی با اوتماس وبه آن قدرت جهانی روی ﺁورده بود - ، نفت وعواید آن را بهانه کرد که به دولت ایران کم پرداخته می گردد. ولی انگلیس همانگونه که روشکارش است ،به اضافه کردن آن گردن نهاد ، تا اینکه ، باشکست هیتلر، پروای کاربدست آورد وبرسربازار کوس رسوائی آورده ی خود را زد ، به افشاگری تبهکاریهای اوودزدیها وجنایات رخداده و...در رژیم او را ، دررادیو بی بی سی و ... واین درحالی بود که ، به دست این مهره، تمام خواسته های استعماری خود را برﺁورده بود . از نمونه های آن "پلیس جنوب" بود : با آوردن رضاخان وچیره سازی از او که دست ِآهنین اوسرنوشت ملت ایران را در خود گرفته است و با به ناکامی کشانیدن مشروطیت و...،دیگر به "پلیس جنوب" نیازی نداشت وزمان برچیدن آن رسیده بود . پلیس جنوب را انگلستان ، به بهانه نگهداری کالاهای خود، بوجود ﺁورده بود. دربرابرخیزشها ی مردم جنوب وایستادگی آنها،که روز بروز فزونی میگرفت، در برابر وضعیت نوی که با برپائی " اتحادجماهیر شوروی " پدید ﺁمده بود ، یکی ازاساسی ترین اهداف آوردن رضاخان، رو در رو کردن نیرویی بومی بود با این خیزشها ، تا هم ایران را منطقه نفوذ خود کند و هم پلیس جنوب را ضمیمه نیروهای مسلح ایران کند و ﺁن را که خاری شده بود در چشمانش، چرا که وجود آن نیروی استعماری سرکوبگر را ،هیچکس نمیتوانست ساده بگیرد و وجود ﺁن را نادیده بگیرد . انجام این کار آبروریز، بر دوش "قدرت مرکزی"،یعنی دست آهنین رضاخان نهاده شد!
....................
تاریخ نویسانی که براین شده اند تارضاخان را ناجی بشمارآرند وپوش ملی وقانونمداری وتجدد خواهی برتنش کنند، به جایی میرسند که خیزش کنندگان وپیروان مشروطیت و چهره های ملی ومردمی چون خیابانی ، میرزاکوچک خان، کلنل پسیان،و...را تجزیه طلب می گردانند وبا زدن این برچسب برآنها ، اعدام و کشتارآنها را - که رضاخان درآنها دست داشت - ،درست می نمایانند و کاری برای برقراری ایرانی یکپارچه بشمار می آرند. یکپارچگی ایران را پوشش جنایت رضاهان و فریبکاری خود نمی کنند !؟ ............

وتسخیرکننده خوزستان وشکست دهنده ی"قیام سعادت" او است . اسلحه بر زمین گذاشتن شیخ خزعل از "دلاوریهای"او بشماراست . وچون شوری آن زبان همگان رازد، پس ازچندی آن کتاب را برچیدند . آیا اونیز سرستیز با زبان فارسی را داشت وجداسری را درسرداشت؟ آیا اقبال السلطنه که خاندانش ، ازدوران صفوی، ازمرزداران ایران بشمارمیرفتند هم تجزیه طلب بود که ، با نیرنک، بدست امیرطهماسبی، دستگیر شد و وسپس اموال اورارضاخان بالا کشید. امری که مدتها سخن روز مجلس بود وپرسش های مدرس که این اموال ِسرسام آوررا کی بالا کشیده است، بی پاسخ ماندند . آیا امیراحمدی ،جلاد مردم لرستان، به پرسشها پیرامون چپاول اموال آن مردم ستم زده ودرمیان جرزهای دیوارنهادن آنها ، پاسخ داد ؟ اویی که یکی ازدستهای ستمگر ِرضاخان ، تا به آخر بشمارمیرفت ، به آنهمه کشتاروتالانگری، کدام پاسخ را داد ؟ ..............

ارتشی که پایوران آن سپهبد نخجوانها وسرتیپ ریاضی ها و...بودند که هرازگاهی زیر مشت ولگد رضاشاه قرار میگرفتند وتوهین ودشنام می شنیدند ، و او"پوتین های سربازی"را حواله مادروزن ودختران آنها میداد، کجا می توانست خصلت ملی بجوید ؟................
بحرین، چون خواست بیگانه درکاربود، خود او بود که رهنمود داد که مشکل این بخش ازسرزمین ایران، بدست "اعلیحضرت" حل گردد. بنا برخواست بیگانه، وبدست "اعلیحضرت" نخست وزیر، هویدا، و وزیرامورخارجه ، اردشیر زاهدی - که برادرهمسر او باشد - به انجام این خواست استعمارپسند، مأمور و دستور را اجرا کردند . گرداننده ی تلاش، داماد نخست وزیر کودتای 28 مرداد، که بدستور شاه حزب فراگیر"رستاخیز"را گردانگی داشت وبنا بردستور ودرپی نامه ی دل سوزانه وبرخاسته ازمیهن پرستی سه امضاء "سنجابی،بختیار، فروهر"،به دشنام گویی به آنها می پردازد و به مصدقی ها می تازد وآنان را "سنگواره های سیاه تاریخ " می خواند ودیگر هرزه درایی ها که به زیان این ایران دوستان، روامیدارد، بگوید که آیا ارتشی که یکی ازدرجه داران آن، نخست وزیرکودتای28 مرداد "آمریکا ـ انگلیس" بود را می توان آن خواند که شما کوشش دارید بخوانید و به مردم حقنه کنید ................
رضاخان سخت به اسلام باوری واسلام پناهی خود تظاهر می کرد . تصویر او ، دست خود درپشتِ روحانیون و "شمشیرذولفقار" ازنیام کشیده ازیک سوی در میان مردم پخش می شد وازدیگرسوی هوچیهای او،چه مهره های انگلیس ،چون تدین ، وچه باور مندان به شوروی، چون سلیمان میرزا ، می کوشیدند "مدرس"را، به مردم ، انگلیسی بباورانند. تا ازرهگذراین روش زشت ونامردمی،هم مدرس را ازپهنه سیاسی دورسازند وازرویارویی بارضاخان بازدارند وهم رضاخان راضد انگلیس بنامند وابازی "جمهوریخواهی" خود را به نیتیجه برسانند ....................
با اینهمه ، رضا خان ، هم در دسته های سینه زنی مردم شرکت می کرد . درقزاقخانه ها روضه خوانی راه می انداخت وبه سردسته ها طاق شال می داد وبرسرکاه می ریخت و تمثال علی را به این وآن روحانی می داد . به میان روحانیونی در می ﺁمد که در عزاداریها شرکت می کردند . این کارها، همه وهمه ، ریاکاری بود . آخوند هایی هم که برسر منابرازاوسخن می گفتند وبرایش تبلغ می کردند، درزمره ی کسانی چون سید محمد تدین بودند . این کنش وواکنش ها، رضاخان را به بر ﺁن می دارد که بنا برخوی وحشی وخشن خویش - که ازاساسی ترین ویژه گی اوبود - عشقی از میان بردارد . چراکه افشاگریهای اوسخت به هدف نشسته بود . سروده ها و نوشته های ازدل آن آزاده برخاسته ، بردلها می نشست واو را درتیررس تروریستهای رضا خان قرارمی داد . عشقی، فرزانه سروده سرای"ملی مردمی"، با انتشار جمهوری نامه اش در"قرن بیستم"، سخت مورد توجه مردم قرار گرفت وافشاگریش سخت به دل همگان نشت . این شد که پس ازانتشارآن شماره ی روزنامه اش کشته شد . ....................

* مجلس مؤسسان و شاه گرداندن رضا خان و قهرمان تراشیدن از او و پاداشی که او به یاری رسانندگان به خود داد و روشی که مصدق ﺁموخت :
مجلس مؤسسان ، با تهدید و تقلب پای گرفت . ازروحانیت ودیگرانی که شیفته ی قدرت بودند ویا فریب خورده دست اندر کاران آن خیمه شب بازی انباشته شد . کسی را به شاهی رساند که هیچ پای بندی به ادب وفرهنگ سیاسی که بیا ن مشروطیت باشد، نداشت . اگرچه با رفتاری ریاکارانه و، بنابرآیین، سوگند خورد که به قانون اساسی خیانت نکند و...،آن سوگند نامه را دربرابر قرآن امضا کرد . دربرابرقرآن زانو زد وبا قیافه ای جدی نما آن را بوسید ودو دستی ازروی میز بالاسرخود ﺁورد ودوباره برروی میز نهاد و درپایان مراسم ازتالاربیرون رفت . بنابرآورده های جراید وتاریخ، امیر طهماسب وسپس علمای شیعه ی حوزه ی نجف، پذیرفتند که باید از اوپشتیبانی کرد وبه اوتبریک گفتند . ولی این روابط حسنه با اودیری نپاید و سخت بهم خورد . قزاق ولگردی که درایام عاشورا،خود راسینه چاک اسلام نشان میداد وآذین بندی میکرد درتکیه ها ، درمراسم عزاداری می ایستاد وخوش آمد می گفت وبه گرداندگان ِ سینه زنیها، طاق شال میداد وبرسرکاه میریخت ودرجلوی دسته ها درشام غریبان شمع بدست راه می افتاد و...به تخت شاهی نشست بیاری بسیاری از روحانیان و سلطنت او مورد پذیرش علما ی نجف قرارگرفت، درپی سوگند به قرآن که به قاندن اساسی خیانت نکند . درحالیکه همان مجلس موسسان وتغییر سلطنت،خود خیانت، و دستبرد بود به قانون اساسی مشروطیت! یاری رساندن به رسیدن رضاخان به سلطنت، راتنها نباید برگرفته ازاقدامات انگلیس واز سوی سید یعقوب انواروتیمورتاش وتدین وداوروامیر احمد ی وآیروم و... دانست . چرا که روحانیون ، ﺁنها هم که پس ازآن سیل تلگرام را سرازیر کردند ،ازجمله ازنجف، دستیار شدند . پاره ای ازآنها بودند " مهدی خراسانی، ضیاالدین عراقی، ابوالحسن موسوی، محسن علاالمحدثین، جواد ِ صاحب جواهرو...".
..........

* با این چهره هنر پرور و ﺁرمانخواه از رضا شاه ساختن، اگر در دوران او قلم می زدید از او چه می ساختید!؟ :
می بینید ﺁقای یارشاطر،چگونه بند بازیهایی را، همکاران ِقلمی شما، درتلاش به کارانداخته اند تا ازرضاخان، یک چهره ی آرمانخواه، باورمند به ارزشهای ملت گرایانه وادب پروروهنردوست بسازند. حال ﺁنکه با هزارمن سریشم به اواین"برچسب"ها،نمی چسبد. اویی که ازهرچارواداری،چاروادارترو در پ بددهنی ودشنام وناسز به این وآن گفتن، بر همگان سر آمد بود . نخست وزیر ووزیر ودارنده ی بالاترین درجه های ارتش و...،ازپوتین سربازی ومال خود و هرحیوانی را، به مادروزن وخواهرآنها حواله می داد . ﺁنهم درمیان انبوهی،که دربرابراوزانوززده ویاایستاده ودست به سینه بودند . نوشته شما، با وجود زندگی نامه ی رضا شاه، فریادیست براینکه خواسته اید نابوده هایی را، به او، بچسبانید . پرسشی ازشما در خور است اینست که آیا، هنگام نوشتن ، خود رادربرابرتاریخ، قلم ومیهن خود، قرارداده بودید ؟ ﺁیا از این پوچ بهم بافتن ها، ﺁن احساس به شما دست نمی داد که به کسی دست می دهد که می داند حق مردمی را ناحق می کند ﺁنهم از راه مشاطه گری سیمای دروغین بخشیدن به مستبدی که چهره واقعی او ، از زیر هر بزکی خود را نشان می دهد ؟ چگونه توانستید رضاشاه را قانون گرا وفرزند خلف مشروطیت بدانید !؟ آیا براستی تروروکشتن پسیان،عشقی ودرجه سرهنگی دادن به خالوقربان، به جهت آوردن سرمیرزا، را از قانونگرایی او میدانید!؟
...........

چه دردناک است، حال ﺁنها که ازاندیشه برخوردارند و فریب کسانی چون داریوش همایون ها رامیخورند. فریب کسی را می خورند که ازسوی "پهلوی دوم" گرداننده حزب ِ رستاخیر گشت . فریب کسی را می خورند که به پیروان مشروطیت و چنین زبانهای ارزشهای سیاسی که نماد شان مصدق ویارانش باشند، یکه تازی می کند وآنان را "سنگواره های سیاه تاریخ"، می شمارد . آبروباخته ایکه، کنون برآن شده است ،قلمزنانی را گردآورد ،تاچهره سازرضاخان شوند وزشتی خشونت را بزک کنند ووارونه ی حقیقت را به مردم حقنه کند! چه دردناک است که هنوز،درپی این همه آزمونهای تاریخی، گوش فرادادن به قلم زنانی که میخواهند ماست را سیاه و ذغال را سفید بنمایانند. دررسته های صف کشیده به پشت هم، بچه سقایی را بیاورند ،از بچه سقای اففانستان شومی ﺁورتر که، دردوران پادشاهی"امان الله خان"، انگلیسها آوردند و بر مردم چیره ساختند! آوردن بچه سقا مانندهایی،درجهت پایمال سازی خواسته "تاریخی ـ اجتماعی" ملتی و دوباره دست آورد هایی را ،دست خوش قدرت،و شکستی ر ا بهره ی ملتی کردن وبیگانه راهم ازاین رهگذرشوم،به خواستش رساندن. چه بیگانه انگلیس ِدیروزی باشد،ویا صدام نابود شده و چه آمریکای دیروزی وامروزی،چه کارکنان ِاستبداد وابسته به بیگانه،فروغی وتیمورتاش و یا داریوش همایون و حقدار و نهاوندی و یاسازگارا پاسداردیروزی و...باشند ... ویا برگردانک کنندگان "دادگاه استالین وجباریت"اشپربر" چه جبار سربرآورده مسعود ومریم رجوی ویا پهلوی امروزی یا هر اردک ِدست آموز ِ دیگر بیگانه بوده وشده ای . باامید که ما ایرنیان سرانجام ازاین سرگردنی تاریخی،رهایی یابیم و دور از تکیه به بیگانه، برشانه های خود تکیه کنیم و راه ِرسیدن به خواسته های "ملی ومردمی"ی خود را،بکار گرفتن توانایی های خودبشماریم وبدانیم که"کس نخارد پشت ما جزناخن انگشت ما"، وبدانیم که گر ِه های تاریخی ما ،تنها وتنها به دست ِخود ماگشودنی است!؟ ...............

خشم رضاشاه بیان واپسگرایی اواست . تاسال 1313که به ترکیه رفت وشیفته آتاتورک شد وهنگام بازگشت، وبه یورش به زنان، با کپیه برداری ازترکیه ،بناگهان،وصدالبته ازدید شما، تجدد خواه ازآب درآمد!. این پرسش ازشما،توان کرد : ﺁیا براینگونه زشت رفتاری،"مشروطه، قانون،تجدد و..." و اینگونه ارزشها می چسبد؟ اگرنه ،که صددرصد نه، نباید براین گونه رفتارهای"رضاخانی" گریست و حال برقلم زنان اوهم؟پرسش اینجاست که پوشش زنان به خودکامگانی چون رضاشاه وآیت الله خمینی ودیگر کسانی از این دست،چه مربوط ؟ جز اینکه این زنان اند که درگونه ی پوشش خود ویا... حق گزیدن دارند؟ یا دراین دوره ی سیاه ،که استبداد فقیه ببارآور است ، جنبش زنان ودست آوردهای ریشه دارآن ،بیشتراست،که حداقل ،بنا برآمارخود این سامانه دوزخی، بیش از60 درصد دانشجویان را درایران زنان دارند یا دردوره ی "دوپهلوی"،که خیمه شب بازی براه افتاده بود؟بیادآورید بازتاب تجدد خواهیهای رضاخانی در چوب باطوم برسر زنان زدن ناچیز شد و "توسری و یا روسری" گشت . یادرهمان دوره، درکوچه وبازار، "باکارد وچنگال ﺁب خوردن را مسخره می کردند و همه طلاب را دست می انداختند . درمورد رضاخان طعنه به او بود که هنوز غذا خوردن بااکارد وچنگال نیاموخته، ادای فرنگی را در می ﺁورد . و در مورد آخوندها، واپس ماندگی را . دیگرنمونه تجدد خواهی رضاخان گماردن سرهنگ بوذرجمهری، بنای بیسوادی که امیری ارتش یافته بود و با ساختاربندیهای شهری وفهم هنری وزیبا شناسی ناآشنا بود . نصب همچون قزاقی، به سمت شهردار تهران ونیزوجود کینه به قاجار،سبب ببار ﺁمدن ویرانی ها شد شد و به نابود شدن بناهایی زیبا وتاریخی انجامید . و این زیان رسانیها بخاطر جلب رضایت خاطر خودکامه! ساختمانهای زیبا، نمونه هایی چون دروازه های شهر تهران وارک وآن کاشیکاریها،لبریز ازارزشهای هنری وروحدار،که با بهانه های مسخره ای چون فراخ وکشاد ساختن جاده وخیابان ، از میان برداشته شدند ...........
اشاره است به جواهرات ِ پشتوانه بانگ مرکزی! 3ـ درزمان اقامت دراصفهان،درخانه کازرونی سکنی گزید. نگارنده ازبستگان نزدیک آنها شنیده است که او، درتنهایی، درسالن، راه میرفت وخطاب به خود، بلند بلند تکرار می کرد : "اعلیحضرت ِقدرقدرت ِ قوی شوکت" و پس از ادای این واژهها، می افزود: ﺁی زکی! ﺁی زکی . درحالی که "شمشیردردست" ، طول اتاق را می رفت و باز می گشت . البته، همه ی آن زمینها واموال که صورت برداری شد، دوباره زیرنام "بنیاد پهلوی"، به غارت فرزند وخانواده او رفت . و کنون ،دردست"ولی فقیه" جانشین "آیت الله خمینی" وزیرنام، "بنیادمستضعفان"، چند باربرغارتگریها افزوده شده است و در ﺁمد دارائیهای ضبط شده دراه تروروکشتار،درایران وبرون ازایران،بکار می رود . ...............

میدانید، بنا برسخن ِقزوینی، "کارها ازلونی دگر است " واگر شرافتی درکار باشد وشرمی دربرابرمیهن خود وتاریخ وارزشهائی که ازآنها سخن رفت، از رضاخان وکارکنان همانند خودش ، چون امیراحمدیها و تیمورتاشها و ...، شاید تنها علی اکبرداور را بتوان کسی دانست که از ارزشهائی بهره مند بوده است. ارزشهائی که میهن پرستان ومشروطه خواهان نامبردار بیانگرشان بودند . او هم بسیاری از دیدگاهای خود را بیاری "مدرس" ویا دیگرانی ازاین دست،بدست آورده بود . نمونه اش، دادگستری مدرن براه انداختن ، موفقیتی مرهون مدرس بود . اینگونه کارها ازدست مدرس برمی آمد. پرداختن به ایستادگی او دربرابرواپسگرایان ، دراینجا، بایستگی نمی یابد. محض اشاره بود. .....

"بعزم ِمرحله ِعشق، پیش نِه قدمی
که سودها کنی،اراین سفرتوانی کرد"

!چنین باد! احمد رناسی اول مهرماه1384






يک بيانيّه ناسيوناليستی با حال و هوای مخصوص!

در باره ی بيانيه «هشدار به ايرانيان»
چهار شنبه ۲۷ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۷ سپتامبر ۲۰۰۸
تصادفی نيست که در حالی که در اين بيانيه ادعا می شود که «کردها يکی از اجزای تفکيک ناپذير اين حوزه تمدنی می باشند و هر جا که باشند ايرانی به شمار می آيند»، نشانی از اخبار کشتار و زندان و شکنجه ی کرد های ايرانی و محکوم کردنشان به اعدام به جرم کرد بودن، و اعتصاب غذای طولانی بخشی از زندانيانشان در همين روز ها، نمی بينيم.
شخصاً هيچ وقت خود را در طيف نا سيوناليست ها نديده ام و نمی بينم. ناسيوناليسم را هم ـ به لحاظ تئوريک ـ در نقطه ی مقابل اومانيسم، و در تعارض و غالباً در تضاد با آن می دانم. اما با اين وجود هيچ حساسيت ويژه يی بر روی کسانی که ـ در عمل ـ به اومانيسم نزديک ترند تا به ناسيوناليسم، ولی بنا به تعاريفی که برای خود دارند، خود را «ملی گرا» می نامند نه داشته ام و نه می توانم داشته باشم. مگر می شود ستاره های درخشانی چون دکتر محمد مصدق و دکتر حسين فاطمی را که بر آسمان تاريخ معاصر ايران، در این ظلمتِ در پس ظلمتِ پياپی نيز همچنان روشن و پرفروغ می درخشند ناديده گرفت؟اما نتوانستم از کنار بيانيه يی که با تعداد ـ خوشبختانه ـ نه چندان قابل توجهی امضا با عنوان «هشدار به ايرانيان» در تاريخ ۲۴ شهريور ماه در تهران منتشر شده است بگذرم. بيانيه يی که جانمايه و روح آن ناسيوناليسم است و بس. نه مردمگرايی؛ و نه انسانگرايی. و نه حتی نگاهی به فجايع روزمره در حق فرزندان همين «ناسيونِ» اين ناسيوناليسم.تعدادی از امضا کنندگان اين بيانيه، شخصيت هايی قابل احترام يا بسيار قابل احترام هستند. و من اين که آن ها چگونه و در چه شرايطی و با چه مقدار تأمل در متن بيانيه بر پايش امضا نهاده اند را به خودشان وا می گذارم. چرا که بحث، بر روی افراد نيست. بحث بر روی نگاهی است که در آن، جهان به دو قسمت تقسيم می شود: جهان «ايرانی» و جهان غير ايرانی. و به همه چيز بايد از اين زاويه نگريست:«... حوزه تمدن و فرهنگ ايرانی، که يک واقعيت تاريخی و فرهنگی می باشد، بايستی در ديد راهبردی ما در منطقه قرار داشته باشد. ما بايد همه ی مردم و کشورهای واقع در اين حوزه فرهنگی را دوستان استراتژيک خود بشماريم و در معادلات سياسی اين ديدگاه را بگنجانيم...» ٭و يا:«... کردها يکی از اجزای تفکيک ناپذير اين حوزه تمدنی می باشند و هر جا که باشند ايرانی به شمار می آيند..» ٭و همچنين:«... گرجستان نيز يکی ديگر از شاخه های اين حوزه تمدنی می باشد. تجاوز روسيه به اين حوزه يادآور تجاوز روس ها در سده های گذشته به ايران و تحميل عهدنامه های ننگين گلستان و ترکمانچای می باشد و بايد هميشه اين موضوع را در نظر داشته باشيم...» ٭و الی آخر.بر همين مبناست که نويسندگان بيانيه (و نه الزاماً همه ی امضا کنندگان آن) بر رفتار رسوا شده ی آمريکا و اسراييل و ناتو در طرح از پيش برنامه ريزی شده شان برای بيشتر به آتش و خون کشيدن تمام آسيای مرکزی و خاورميانه مهر تأييد می نهند. (۱) دولتی آلت دست آمريکا و اسراييل و ناتو در گرجستان را معادل ملت گرجستان می گيرند. و حمله ی حساب شده آن به مردم بی پناه اوستيای جنوبی را که به قصد بر جا گذاشتن قربانيان هرچه بيشتر در ميان شهروندان عادی و بی پناه و زن و کودک و پير و جوان اوستيا انجام گرفت (۲) و به حق از آن به عنوان نسل کشی ياد شده است در خدمت ناسيوناليسم خود می بينند. حمله ی شجاعانه و دليرانه يی که توسط گرجستان برای دفاع از «حوزه تمدن و فرهنگ ايرانی» در برابر مردم بخشی از همان «حوزه» ی مورد نظر خانم ها و آقايان انجام شده است.چگونه؟با گوشت دم توپ قرار دادن سربازان گرجستان به حساب منافع آمريکا و اسراييل و ناتو.با چه تاکتيکی؟کشتار مردم و ويران کردن کامل تمام تأسيسات حياتی اوستيا. و بعد، گناه آن را به گردن خود آن «تجزيه طلبان» و «اربابان روسی آن ها» انداختن.به فرمان چه کسانی؟آمريکا. اسراييل. ناتو.به دست چه کسی؟دولت گرجستان.و دولت گرجستان در ذهن اين خانم ها و آقايان ـ عملاً ـ مساوی است با مردم گرجستان. اين را نحوه ی ورود و خروجشان به اين مقوله نشان می دهد.و بنا براين، من اصلاً تعجب نمی کنم وقتی که می بينم دست ملاطفت دراز کردن به سوی قاتلان مردم فلسطين در اين بيانيه، دوستی با «مردم اسراييل» ناميده می شود. چرا که وقتی مردم گرجستان، معادل می شوند با دولت گرجستان، طبيعی است که «مردم اسراييل» هم معادل باشند با دولت اسراييل. به خصوص که اين دولت هميشه با آرای عمومی انتخاب می شود.حالا می توانيد البته اضافه کنيد که:«... ما اختلافات ميان دولتها را به حساب مردم نمی گذاريم...» ٭خوب کاری می کنيد. اما شما پيشاپيش، دولت ها را با مردمانشان يکی گرفته ايد. و طبيعی است که دليل قتل عام شبانه روزی مردم فلسطين، اختلاف دولت های فلسطينی (کدام «دولت» ها ؟) با دولت های اسراييل باشد. و هردو طرف، مقصر باشند. نه اين که يکی قربانی کننده باشد و ديگری قربانی. يکی ظالم باشد و ديگری مظلوم. يکی خانه و کاشانه ی ديگری را ويران کرده باشد، صاحبخانه را کشته باشد، بر سفره ی حاضر و آماده ی او نشسته باشد و تکه نانی را هم حتی از فرزندان او دريغ کند، و ديگری بگويد اقلاً يک آنتی بيوتيک يا حتی يک قرص مسکّن برای بچه ی من که دارد روی دست هايم پرپر می شود به من بدهيد...مردم فلسطين، عربند. مطابق رهنمود شما که «حوزه تمدن و فرهنگ ايرانی، که يک واقعيت تاريخی و فرهنگی می باشد، بايستی در ديد راهبردی ما در منطقه قرار داشته باشد. ما بايد همه ی مردم و کشورهای واقع در اين حوزه فرهنگی را دوستان استراتژيک خود بشماريم و در معادلات سياسی اين ديدگاه را بگنجانيم» ٭ ما نبايد آن ها را در «ديد راهبردی» خودمان بگنجانيم. اصلاً بهتر است زحمت ديدن رنج و دردشان را هم به خودمان ندهيم. به ما چه؟ اجداد همين عرب های سوسمار خوار بودند که به تمدن آريايی ما هجوم آوردند! پاسخ اين را البته دانشجويان و کارگران و معلمان و اقشار مختلف مردم ما در شعاری که از تظاهرات ۱۸ تير ۱۳۷۸ تا به امروز پيوسته در هر فرصتی فرياد می کشند داده اند و می دهند و خواهند داد:ـ ايران شده فلسطين / مردم! چرا نشستين؟درست برعکس شعار پوک و مبتذل و بی مشتری و به دور انداخته شده ی «فلسطينو رها کن / فکری به حال ما کن» که هرگز به هيچ ترفندی نشد که به مردم ما زورچپان شود.تصادفی نيست که در اين بيانيه، نه به اعتراضات عمومی، نه به تظاهرات و آکسيون ها، نه به اعتصابات کارگری و غير کارگری، و نه حتی به زندان ها و شکنجه ها و صدور اجرای احکام دست و پا بريدن و سنگسار ، و نه به آويختن گروه گره فرزندان همان ايرانی که اينان دوستش می دارند بر چوبه های اعدام و جر ثقيل ها اشاره يی نمی رود.و تصادفی نيست که در حالی که در اين بيانيه ادعا می شود که «کردها يکی از اجزای تفکيک ناپذير اين حوزه تمدنی می باشند و هر جا که باشند ايرانی به شمار می آيند»، نشانی از اخبار کشتار و زندان و شکنجه ی کرد های ايرانی و محکوم کردنشان به اعدام به جرم کرد بودن، و اعتصاب غذای طولانی بخشی از زندانيانشان در همين روز ها، نمی بينيم.و تازه گويا نظر به اين که «کردها... هرجا که باشند ايرانی به شمار می آيند» است که «ما هرگز نبايد عليه منافع آنان با ديگران متحد شويم.».بله کاملاً حق با شماست که «روسيه دوست استراتژيک ايران نيست». نه روسيه ی پريروز تزاری؛ نه روسيه ی ديروز موسوم به «اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی»؛ و نه روسيه ی امروز مافيا هايی که روی مافيای ايتاليا را سفيد کرده اند. ايران در ميان دولت های جهان هيچ دوست استراتژيک نداشته است و ندارد و نخواهد داشت. اما از روسيه نادوست تر ـ نادوست تر استراتژيک ـ هم داريم. همان هايی که حال و هوای اين بيانيه (بدون آن که الزاماً نويسندگان آن خواسته باشند يا نخواسته باشند) آدم را به ياد آن ها می اندازد!حق با شماست. حکومت ملايان نه به اشتباه، بلکه دانسته و آگاهانه و به صورتی ارادی ايران را به سوی پرتگاه می برد. و تک تک کارگزاران اين حکومت، «مسئول هستند و بايد در آينده در پيشگاه ملت ايران و آزاد انديشان جهان پاسخگو باشند.».اما نه به جرم ناديده گرفتن «ناسيوناليسم». به جرم ناديده گرفتن انسان. در محدوده ی کشوری به نام ايران. و در پهنه ی کشوری به نام «جهان»!تهيه کنندگان اين بيانيه آيا از خود پرسيده اند که چرا نتوانسته اند اکثريت عظيم آن يک هزار و سيصد نفری را که چند روز پيش «در محکوميت فضا سازی های رسانه ای» بيانيه يی منتشر کرده بودند متقاعد به امضای بيانيه ی خود کنند؟ آن بيانيه يی را می گويم که نام جمعی از پر اعتبار ترين فعالان حوزه ی سياسی و مدنی ايران را در ميان امضا کنندگان خود داشت.محمدعلی اصفهانی۲۷ شهريور ۱۳۸۷www.ghoghnoos.orgپانويس ها:٭ از متن بيانيه ی «هشدار به ايرانيان». شايد بی ضرر باشد که تأکيد کنم که در اين نوشته هرگز قصد هيچ گونه اسائه ی ادبی به فرد و افراد معينی از دست در کاران اين بيانيه در کار نبوده است.۱ ـ در اين زمينه، به انواع زبان ها، و به وسيله ی انواع تحليلگران بی طرف، و حتی تحليل گران طرفدار آمريکا و ناتو و اسراييل، فراوان نوشته شده است. چند مطلبی از اين دست را در صفحات «خبر و نظر» سايت ققنوس نيز می توانيد بيابيد.۲ ـ پروفسور ميشل وارشاوسکی: در نيمه شب هفتم اوت، همزمان با مراسم گشايش بازی های المپيک در چين، رييس جمهوری گرجستان، فرمان حمله ی نظامی تمام عيار به پايتخت او ستيای جنوبی را صادر کرد.... بمباران هوايی پايتخت اوستيای جنوبی به وسيله ی دولت گرجستان، به صورتی چشمگير، مراکز غير نظامی و شهری را مورد هدف قرار داد. مخصوصاً ساختمان های مسکونی، بيمارستان ها، و دانشگاه را... گرجستان، در واقع، يک پايگاه مرزی است برای آمريکا و ناتو در همسايگی بی واسطه ی فدراسيون روسيه و در نزديکی صحنه ی جنگ خاورميانه در آسيای مرکزی. و اوستيای جنوبی نيز يک چهارراه استراتژيک عبور لوله های نفت و گاز است...در اين ترديدی وجود ندارد که حملات گرجستان را با دقت و با رعايت همه ی ريزه کاری ها، ارتش آمريکا، و ناتو سازماندهی و هماهنگ کرده اند...در اين مورد معيّن، اين حمله ی انجام شده، به صورتی آگاهانه و متعمّدانه، چنين طرح ريزی شده بود که آماج های غير نظامی، مورد حمله قرار بگيرند تا تعداد قربانيان در ميان مردم عادی، هرچه بيشتر و افزون تر باشد... هدف، اين بود که مرکز اوستيا ويران شود... اگر هدف واقعی، اين می بود که گرجستان، اوستيای جنوبی را تسخير کند، متد کار می بايست کاملاً متفاوت باشد. يعنی می بايست از نيروهای ويژه برای در اختيار گرفتن مراکز دولتی، شبکه های مخابراتی، و تأسيسات اوستيا استفاده شود. در حالی که درست بر عکس، عمل شد: بمباران محلّات معمولی و مجتمع های مسکونی و بيمارستان ها، و نيز دانشگاه...آنچه رخ داد، يک جنگ داخلی نبود. آنچه رخ داد جزيی بود از يک کل به هم پيوسته: برپا کردن جنگی وسيع در خاورميانه و در آسيای مرکزی، که جنگ آمريکا و اسراييل و ناتو را عليه ايران آماده سازی می کند.متن کامل ترجمه ی اين مقاله به همين قلم: جنگ اخير گرجستان را آمريکا و اسراييل و ناتو برنامه ريزی کرده اند.
http://www.ghoghnoos.org/khabar/khabar08/georgie-chossodovsky.html