۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

نامه سرگشاده فاطمه سعيدی (مادر شايگان) در باره کتاب "چريک های فدائی خلق"


«...و اکنون در شرايط جديدی شاهد آن هستيم که قصهِ قديمی ساواک که در آن زمان ساز شد، امروز توسط همپالگی های آنان، وقيحانه تر و رذيلانه تر از قبل با اضافه کردن شاخ و برگ مصنوعی جديدی، تکرار می شود. اين بار، عبارت ساواکی ها مبنی بر اين که ارژنگ و ناصر را "چريکها کشتند". آنها را "رفقايت کشتند"، از طرف نويسنده مزد بگير جمهوری اسلامی به حميد اشرف بچه ها را کشت، تبديل شده است.»«امروز، به اصطلاح نويسنده کتاب ... در حالی که ساواک را از جناياتی که با حمله به رفقا و کشتن آنان مرتکب شد، تبرئه می کند، جان باختن ارژنگ و ناصر را به گردن رفيق کبير حميد اشرف انداخته و ...»

برای فرزندان من اشک تمساح نريزيد!
نامه سرگشاده به خلقهای قهرمان ايران در مورد کتاب اخير دشمن خلقهای قهرمان ايران!
در اين دوران پيری و کهولت، در شرايطی که قلبم همچنان و مثل هميشه برای آزادی و سعادت مردم ستمديده ايران و برای همه کارگران و زحمتکشان که خود جزئی از آنها بوده ام می تپد، کتابی به دستم رسيد که اطلاعاتی های جمهوری اسلامی در ادامه و تکميل سرکوبگری ها و جنايات ساواک، بر عليه مردم ايران منتشر کرده اند. اين کتاب تحت عنوان " چريکهای فدائی خلق، از نخستين کنش ها تا بهمن ۱۳۵۷" از طرف به اصطلاح "موسسه مطالعات و پژوهش های سياسی" که در حقيقت شعبه ای از ساواک ضد خلقی جمهوری اسلامی است تحت نام مستعار مزدوری به نام "نادری" چاپ و منتشر شده است.با خواندن اين کتاب و ديدن تهمت ها و افتراهائی که درسطر سطر آن بر عليه چريکهای فدائی خلق و تک تک رفقای فدائی که من آنها را هميشه فرزندان انقلابی خود خوانده ام، ساز شده، قلبم به درد آمد. اگرساواک برای جلوگيری از رشد مبارزات توده ها بر عليه رژيم شاه و امپرياليست ها و حفظ نظم ضد خلقی موجود در جامعه به اِعمال انواع شکنجه های قرون وسطائی و تحميل رنج و عذاب های غير قابل توصيف به مبارزين توسل جست، دستگاه امنيتی رژيم جمهوری اسلامی در اين کتاب با طرح مطالب سراپا دروغ و قلب حقايق در مورد يک دوره از تاريخ درخشان مردم ايران که تماماً در خدمت تبرئه ساواک و قدرقدرت نشان دادن دستگاه های امنيتی ودر مقابل پوچ و بيهوده جلوه دادن مبارزه نوشته شده، سعی کرده است بر دل های ما خنجر زده و شکنجه ديگری را تحميل کند. واقعيت اين است که در اين کتاب روح و روان همه نيروهای مبارزی که از رژيم پست و جنايتکار جمهوری اسلامی متنفرند، به زير شلاق سرکوب های قلمی گرفته شده است. از نظر من تحميل چنين شکنجه و عذابی، خود يکی از هدف های کتاب اخير را تشکيل می دهد.در دهه ۵۰، اين افتخار نصيب من شد که بتوانم به همراه فرزندان خردسالم در ارتباط با چريکهای فدائی خلق قرار گرفته و در درون اين سازمان برعليه رژيم ديکتاتور و وابسته به امپرياليسم شاه مبارزه نمايم. با توجه به اين که يکی از موضوعات دروغ پردازی و افترا زنی های کتاب اخير، خود من، فرزندان خردسالم و رفقائی هستند که در اين ارتباط قرار داشتند، بر خود واجب می بينم عليرغم همه رنجی که يادآوری جنايات ساواک به خصوص در اين سن کهولت بر من تحميل می کند، حقايقی را با شما خلقهای مبارز و قهرمان ايران در ميان بگذارم.اول از همه اين را بگويم که ادعا شده است که گويا کتاب مورد بحث، تاريخ چريکهای فدائی خلق را به تحرير در آورده است. اما، آنچه بر مدعای اين تاريخ نگاری آمده، عمدتاً مجموعه ای از بازجوئی های ساواک می باشد که در زير بدترين و کثيف ترين شکنجه های قرون وسطائی اخذ شده اند. درست چنين بازجوئی هائی که هرگز نمی توانند بازگو کننده حقايق باشند، برای اثبات ايده های به غايت غير واقعی کتاب در مورد نظرات و اعمال سازمان چريکهای فدائی خلق مورد استفاده قرار گرفته اند. در اينجا می خواهم توجه شما را به اين موضوع جلب کنم که نفس کاری که تهيه کنندگان اين کتاب انجام داده اند، نه تنها غير انسانی و غير اخلاقی است بلکه بطور برجسته مصداق بارز تبليغ و تشويق شکنجه و جنايت عليه بشريت می باشد. اين کار، جرم و جنايتی است که بايد در دادگاه های مردمی مورد بررسی قرار گرفته و مرتکبين و اشاعه دهندگان آن تحت همين عنوان مورد محاکمه و مجازات قرار گيرند.کتاب برای به اصطلاح باز سازی رويدادهای سياسی در دهه ۵۰، هر آنچه که در بازجوئی های زير شکنجه ساواک عنوان شده را عين حقيقت به حساب آورده است. اما، حقيقت ابداً چنين نيست. بايد دانست که در بسياری از موارد ساواک نمی توانست و نتوانست حتی به گوشه ای از واقعيت و رويدادی که اتفاق افتاده بود، از طريق شکنجه مبارزين دست يابد، چه رسد به اين که به کشف کل حقيقت نايل آيد. جهت اثبات اين سخن ناچاراً شما را به نمونه ای که در اين کتاب در مورد خود من ادعا شده، رجوع می دهم. در صفحه ۴۷۸ نوشته اند: " فاطمه سعيدی نحوه دستگير شدن خود را بارها در بازجوئی های مختلف بی کم و کاست تکرار می کند." بلی، شکنجه گران ساواک ناچار بودند همه آنچه که من در مورد "نحوه دستگير شدن خود" به آنها می گويم را بپذيرند و تصور کنند که من حقيقت را به آنها گفته ام. اما آيا واقعيت به همانگونه بود که من برای آنها "تکرار" می کردم؟ آيا آنچه من با به جان خريدن شکنجه های وحشيانه ساواک، به قول همين مأمور مزد بگير جمهوری اسلامی يعنی نويسنده کتاب دشمن، بارها و بارها در بازجوئی های مختلف " بی کم و کاست" برای شکنجه گرانم گفته و تکرار کرده ام، عين حقيقت بوده است؟ و آيا ساواک با همه شکنجه های جسمی و توسل به تهديد و ارعاب و ايجاد فضای شديداً خوفناک و شکنجه های روانی قادر شد به قول اينها به "ماجرای دستگيری" من پی ببرد؟ نه! نتوانست. تهيه کنندگان کتاب که سنگ دفاع از ساواک جنايتکار را به سينه زده و سعی کرده اند آن دستگاه امنيتی را قادر به اخذ هر اطلاعاتی از مبارزين جلوه دهند و گوئی هر آنچه مبارزين در زير شکنجه و بازجوئی به ساواک گفته اند، عين حقيقت بوده، در ادامه مطلب خود بيشرمانه ادعا کرده اند: " فاطمه سعيدی هيچ انگيزه ای برای خلاف گوئی و وارونه نمودن ماجرای دستگيری خود نداشته است"(صفحه ۴۷۹، تأکيد از من است). ننگ بر شما باد! "هيچ انگيزه ای" در مقابل دژخيمان ساواک، آن دشمنان جانی مردم " برای خلاف گوئی و وارونه نمودن ماجرای دستگيری خود" نداشته ام!؟ شما مزدوران که زندگی حقيرتان صرفاً در کسب پول و مقام به قيمت ارتکاب به هر جنايتی عليه مردم خلاصه می شود، اساساً قادر نيستيد انگيزه انقلابيون برای "خلاف گوئی" در مقابل شکنجه گرانشان را درک کنيد. اما توده های رنجديده و آگاه ايران می دانند که محروم کردن دستگاه های امنيتی از دست يابی به اطلاعات واقعی و جلوگيری از ضربه زدن آنها به نيروهای مبارز جامعه، يک وظيفه و تعهد انقلابی است که انقلابيون دهه ۵۰ تا پای جان به آن وفادار می ماندند. آيا هرگز می توانيد درک کنيد که چه انگيزه ای مرا بر آن داشت که هنگام دستگيری، شيشه سيانورم را زير دندان خرد کرده و آن را بجوم؟ چه انگيزه ای باعث شد که شکنجه های وحشيانه جنايتکاران ساواک را تحمل کنم و هرگز در مقابل آنها سر تسليم فرود نياورم؟ شکنجه هائی که نه فقط در روزهای اول دستگيريم بلکه در طول همه دوران زندانم د رمقاطع مختلف به انحاء و اشکال گوناگون بر من اعمال شد!در اين کتاب حتی به انقلابيون کبير فدائی که درست به خاطر ندادن اطلاعات به دشمن، در زير شکنجه جان سپردند؛ و يا مقاومتشان چنان تحسين برانگيز بود که خود جلادان ساواک نيز نمی توانستند از تحسين آنان خودداری کنند، اتهام عدم مقاومت و دادن" تمامی اطلاعات خود" به ساواک زده شده. اتفاقاً، من نيز مورد چنين اتهامی قرار گرفته ام. با وقاحت و رذالتی که تنها شايسته همپالگی های لاجوردی ها و حاج داود هاست، ادعا شده: " فاطمه سعيدی در همان نخستين جلسه بازجوئی، تمامی اطلاعات خود را بر ملا ساخت." بايد بگويم که اين مأموران مزدور جمهوری اسلامی که تنها به خاطر طولانی تر کردن عمر ننگين رژيم جنايت پيشه شان دست به قلم برده اند، حقيرتر، بی ارزش تر و رسواتر از آنند که من در اينجا در صدد افشای دروغ هايشان در مورد خود برآيم. اما، من يک شاهد زنده ام که هم خود به خاطر ندادن " تمامی اطلاعات " ام به دشمن، شکنجه های دستگاه جهنمی ساواک را تجربه کرده ام و هم در زندان، مبارزينی را ديده ام که آنها نيز به دليل ايستادن در مقابل جلادان، شکنجه های طاقت فرسائی را متحمل شده بودند، پس می بينم که بر دوش من وظيفه دفاع از حقيقت، رفع اتهام از فرزندان فدائيم و در ميان گذاشتن آن با خلقهای مبارز ايران قرار دارد. بنابراين با توجه به اين که آن انقلابيون امروز در ميان ما نيستند- چرا که درست به خاطر سرخم نکردن در مقابل دشمن و ندادن "تمامی اطلاعات خود" به ساواکی ها يا در زير شکنجه شهيد شدند و يا خونشان توسط مزدوران رژيم شاه در ميدان های تير بر زمين ريخته شد، لازم می بينم به عنوان مادر آن چريکهای فدائی ِ جان باخته به طور مختصر به گوشه ای از شکنجه هائی که از طرف جنايتکاران ساواک بر من اعمال شد، بپردازم تا نمونه ای زنده در رد اتهامات رذيلانه مزدوران وزارت اطلاعات و امنيت جمهوری اسلامی بر عليه انقلابيون دهه ۵۰ به دست داده شود؛ تا همين نمونه زنده در حد خود خط بطلان بر تلاش های اطلاعاتی های جمهوری اسلامی در اين کتاب بکشد که می کوشند دستگاه های امنيتی را قدرقدرت و انقلابيون را انسان های ناتوانی که گويا " در همان نخستين جلسه بازجوئی، تمامی اطلاعات خود را" بر ملا می سازند، جا بزنند.پيشاپيش بگويم که نحوه دستگيری من بگونه ای بود که وقتی برای گريز از دست صاحب خانه ای که با ساواک همکاری کرده بود، داشتم در مسيری می دويدم، ماشينی که متعلق به مأموران رژيم بود، از روبرو آمد و جلويم را گرفت. در اين هنگام مرا گرفته و به زور توی آن ماشين انداختند. در آن زمان با توجه به فقدان اسلحه لازم در سازمان، من تنها به يک نارنجک فتيله ای مسلح بودم که با سوار شدن به ماشين خواستم آن را منفجر کنم تا هم خودم کشته شوم و هم آن مزدور را به درک واصل کنم. اما، ناگهان چشمم به زن و بچه راننده مزدور ماشين افتاد که در رديف جلو نشسته بودند. با ديدن بچه در بغل مادرش سريعاً خود را کنترل کردم. وجود آن بچه در آن ماشين دليل روشن و قاطعی بود که از منفجر کردن نارنجکم خودداری کنم. تصميم گرفتم اين کار را پس از پياده شدن از ماشين به هنگام مواجه شدن با مأموران رژيم انجام دهم. راننده در اولين کلانتری که بر سر راهش بود، توقف نمود و من از ماشين پياده شدم. اما با ريختن مأموران بر سرم ديگر امکان استفاده از نارنجک از من سلب شد و تنها توانستم شيشه سيانورم را در دهانم شکسته و آن را بجوم. با خوردن سيانور مسلماً به زمين افتاده بودم. من تنها پس از گذشت زمانی که مدت آن برايم نامعلوم است، در بيمارستانی در شهر مشهد(محل دستگيريم) در حالی که در محاصره ساواکی ها قرار داشتم به هوش آمدم.شکنجه و بازجوئی در همان بيمارستان و از همان دقايق اول به هوش آمدنم شروع شد. مشت و سيلی، چاشنی سئوالاتی بود که در آن شرايط جسمی وحشتناکم، بر من فرود می آمد. با توجه به مسموميت ناشی از خوردن سيانور( که بعداً معلوم شد ترکيب ناقصی داشته و نتوانسته بود درست عمل کرده و موجب مرگ من شود)، وضع جسمی ام وخيمتر از آن بود که بتوانند شکنجه های معمول قرون وسطائی شان را در همانجا برمن اعمال کنند- چرا که آنها محتاج اطلاعات من بودند و دليل بردن به بيمارستان و کوشش در زنده نگاه داشتن من نيز همين بود. شب را در همان بيمارستان گذراندم و فردا صبح مرا به ساواک مرکزی مشهد منتقل کردند. اولين شکنجه وحشتناکی که در آنجا با آن مواجه شدم، بستن دستهايم به ميله های يک پنجره و آويزان کردنم از آنجا بود. اين کار همراه با فحش های رکيک و تمسخر من صورت گرفت که البته در تمام مدت شکنجه نيز ادامه يافت. همه وزن وسنگينی بدنم روی دستهايم قرار گرفته و شديداً روی آنها فشار می آمد. مدتی به همان وضع ماندم ولی شکنجه گران چون از اين شکنجه طرفی نبستند، در همان حالتی که قرار داشتم، با شلاق به جانم افتادند و پيکر آويزان مرا با غيض و کينه تمام شلاق زدند. شکنجه گران خواهان آن بودند که من به گونه ای که نويسندگان مزد بگير جمهوری اسلامی در اين کتاب نوشته اند " تمامی اطلاعات خود" را از رفقا و سازمانم در اختيار آنها قرار دهم. آدرس خانه هم مطرح بود ولی از آنجا که موقع دستگيری، رفقا از آن آگاه شدند و فرصت کافی هم داشتند که طبق قرار سازمانی پايگاه را تخليه کنند، اين امر فاقد باراطلاعاتی بود. در هرحال مقاومت من در مقابل شکنجه، مزدوران ساواک را بر آن داشت که شکنجه ديگری را روی من امتحان کنند. در آنجا دستگاه شوک الکتريکی وجود داشت. جلادان ساواک در حالی که همچنان فحش های رکيک می دادند و هر يک به طعنه و مسخره چيزی می گفتند تا روحيه ام را حسابی خرد کنند، ابتدا با مشت و لگد به جانم افتادند، لباس هايم را دريده و از تنم در آوردند، حتی شورتم را پائين کشيدند. به دستگاه الکتريکی سيم های زيادی وصل بود و گيره هائی در سر هر يک از آنها تعبيه شده بود. دست و پايم را گرفتند که نتوانم تکان بخورم و آنگاه سر سيم با گيره های رويشان را به نقاط حساس بدنم از لاله گوش گرفته تا روی پلک چشمانم تا زير گلويم، نوک پستان ها و....وشکمم وصل کردند. در اين حال به دستانم دستبند زده و اززمين بلندم کردند. سپس، مرا با دستبند از ميله های ضخيم پنجره اتاق آويزان نمودند. ناگهان( در واقع با روشن کردن دستگاه شوک الکتريکی)، آتشی در جان خود احساس کردم. ديدم در ميان آتشی سوزان تند و سريع می چرخم. بعد دستگاه شوک را قطع کردند و خواهان اطلاعاتم شدند. دوباره دستگاه را روشن کردند. با قطع و وصل دستگاه شوک، سرم به اين طرف و آن طرف تکان می خورد. صداهائی در گوشم و در مغزم می پيچيد و.... چه بگويم....واقعاً نمی خواهم در اينجا از همه عذاب ها و شکنجه هايی که ديدم با تفصيل صحبت کنم. فقط اين را بگويم که شکنجه آويزان کردن، شلاق زدن با يک طناب کلفتِ چند لايه و همچنين با شلاق سيمی، شوک الکتريکی و غيره چندين بار در طی روزهای متوالی در مورد من اجرا شد. مچ دستم چنان زخم شده بود که از آن خون می چکيد. گاهی به خاطر عرقی که از تحمل شکنجه روی بدنم نشسته بود، وصل کردن گيره های شوک الکتريکی امکان پذير نمی شد و شکنجه ديگری را اعمال می کردند. يکبار شکنجه گر جوانی که نامش را نمی دانم (چون ديگر هيچوقت او را نديدم) وقتی از گرفتن اعتراف از من نا اميد شد، به همراه فحش های رکيکی که به من می داد و از آن محل شکنجه بيرون می رفت، گفت" ما از اين شانس ها نداريم". به نظر می رسيد که اگر می توانست مرا به حرف در آورد، پاداش دريافت می کرد. در يکی از مراحل شکنجه نيز مرا نشانده و گفتند همه حرفهايت را بزن. من هم شروع کردم نام رفقای پسر انقلابيم نادر که می دانستم مدتها پيش دستگير شده اند را به آنها گفتن. شکنجه گر ذوق زده همپالگی هايش را صدا زد و گفت: " دارد حرفهايش را می زند". عضدی، شکنجه گری که به جلادی و سفاکی معروف بود و آنموقع در مشهد بود، آمد و وقتی آنها را شنيد، گفت: " اين فلان فلان شده دارد اطلاعات سوخته می دهد". در آن زمان، ساواک تازه متوجه حضور چريکها در مشهد شده بود. به همين خاطر برای دستگيری رفقا نيروی زيادی را در اين شهر پياده کرده بود و عضدی نيز در اين رابطه در رأس اکيپی به تازگی از تهران به مشهد آمده بود.آنچه که در فوق به آنها اشاره شد، فقط چند نمونه از سفاکی های مزدوران رژيم شاه در ساواک مرکزی مشهد برای گرفتن "اعتراف" از من و طبعاً از مبارزينی بود که حاضر نمی شدند "تمامی اطلاعات خود" را تقديم حافظين نظم ضد خلقی حاکم در دوره شاه بر جامعه ايران بکنند. بعداً مرا از مشهد به تهران منتقل کردند. اما با ترک ساواک مرکزی مشهد، شکنجه های من پايان نيافت. هنگامی که به زندان کميته در تهران منتقل شدم، بدنم به خاطر شکنجه های وارد شده، آش و لاش بود. در اثر شوک الکتريکی و شکنجه های ديگر، احساس سنگينی در سرم می کردم و صدائی در مغزم می پيچيد. گوشم شنوائی سابق را از دست داده بود و به خاطر آويزان شدن، دستهايم زخمی و به حالت فلج در آمده بودند.در زندان کميته، اولين سئوال يکی از جلادان از من اين بود که چه کاره ای؟ با سری افراشته پاسخش دادم: " چريک فدائی خلقم". او بر آشفته شد و با غضبی که در چشمانش موج می زد، با طعنه گفت: " اين را می دانم. منظورم شغلت است"!... اين گفتگو باعث شد که بعداً در جريان شکنجه هائی که در آنجا بر من اعمال کردند ( از همان نوع شکنجه ها ئی که در مشهد صورت گرفت که در اينجا "آپولو" هم به آنها اضافه شده بود)، در يک مورد موقعی که مرا به زيرزمين برده و شلاق می زدند، گفتند، فلان فلان شده اگر جيغ بزنی چريک فدائی نيستی! در آن موقع، چنان وضع آش و لاشی داشتم و وضع جسمی ام چنان وخيم بود که اصلاً نفسی نداشتم که جيغ بزنم. ولی اين حرف را که شنيدم زير شلاق سعی می کردم خودم را کنترل کنم که جيغ و دادی از من بلند نشود. با اينحال با هر شلاق، ناله ای می کردم.به مدت يازده ماه، مرا در کميته شهربانی نگاه داشتند و در تمام اين مدت من مرتب با بازجوئی و شکنجه مواجه بودم. اين را هم بگويم که منظور از شکنجه و آزار و اذيت من صرفاً کسب اطلاعات نبود. برای آنها شکستن و خرد کردن روحيه من و به تسليم کشاندنم از اهميت زيادی برخوردار بود. آخر من مادری بودم از ميان زحمتکشان و توده های ستمديده ميهنم که به همراه فرزندانم به مبارزه انقلابی جاری در جامعه بر عليه رژيم شاه و اربابان امپرياليستش پيوسته بودم. تبليغات چی های رژيم شاه همواره مبارزين مسلح را خرابکار و تروريست که جدا از مردم بوده و بر خلاف منافع آنان عمل می کنند، به مردم معرفی می کردند. در حالی که حضور يک خانواده زحمتکش در ميان آن مبارزين حتی اگر به عنوان يک نمونه هم در نظر گرفته می شد، خط بطلان بر آن تبليغات می کشيد؛ همچنين، آنطور که من بعداً متوجه شدم پيوستن من با خانواده ام به مبارزه، خود سرمشقی برای ديگر خانواده های ستمديده ايران بود تا به پشتيبانی از مبارزين انقلابی در جامعه پرداخته و نيروی معنوی ومادی خود را برای نابودی امپرياليستها و نوکرانشان و رسيدن به آزادی و رفاه و يک زندگی واقعاً انسانی برای همه مردم ايران، قرار دهند. به همين خاطر دشمنان توده ها در حالی که از من انتقام می کشيدند، شديداً هم تلاش می کردند که مرا به تمکين و تسليم وادار کنند. برای درک اهميت اين موضوع برای دشمن، بايد بگويم که جنبش مسلحانه در ايجاد جو سياسی و مبارزاتی در جامعه و کشاندن توده ها به صحنه مبارزه ، نقش بسيار برجسته ای ايفاء می نمود. ولی در سالی که من دستگير شدم هنوز توهم مردم نسبت به قدر قدرت بودن رژيم شاه کاملاً فرو نريخته بود و آنها در مقياسی وسيع وارد صحنه مبارزه نشده بودند. بنابراين رژيم شاه هنوز اميدوار بود که علاوه بر استفاده از روش های هميشگی سرکوب و فريب توده ها، بتواند با به سازش کشاندن زندانيان سياسی و آوردن آنها به پشت تلويزيون و از طريق آنها کوبيدن انقلابيون مسلح و جان بر کف توده های ستمديده، خود را همچنان قدرقدرت و شکست ناپذير جلوه داده و جو یأس و نا اميدی را در جامعه دامن زند. بهمين خاطر بود که بازجوها همواره از من می خواستند که با آنها کنار بيايم. حيله گرانه می گفتند که اگر به ما کمک کنی می توانيم بچه هايت را پيدا کنيم و آنگاه زندگی بسيارخوب و راحتی را برای تو فراهم خواهيم کرد؛ و وعده می دادند که در اين صورت بچه های مرا به بهترين مدارس خواهند فرستاد. در تمام طول دوران زندانم اين يکی از خواست های مقامات امنيتی از من بود؛ اين، در واقع يکی از آرزوهای آنها بود- که البته هيچوقت به آن دست نيافته و در نيل به آن ناکام ماندند.از پيوستن خود و فرزندانم به صفوف چريکهای فدائی خلق صحبت کردم. من پس از اين که پسر و رفيق مبارزم، نادر شايگان طی يک درگيری قهرمانانه با نيروهای امنيتی دشمن به شهادت رسيد(۵ خرداد ۱۳۵۲)، به همراه رفيق مصطفی شعاعيان، به سازمان چريکهای فدائی خلق پيوستم. امروز با گذشت چهار دهه از آن زمان ممکن است نظرات گوناگونی در اين زمينه وجود داشته باشد. کسانی ممکن است بگويند وقتی زنی صاحب فرزندانی است ديگر نبايد در مبارزه شرکت کند. اما صاحبان اين فکر حتی اگر خود ندانند، اين نظر و فکر عقب مانده را تبليغ می کنند که گويا مبارزه فقط کار مردان است و حداکثر دختران جوان می توانند در آن شرکت کنند. بنابراين طبق اين نظر يک زن جا افتاده تنها بايد به کار آشپزی و بزرگ کردن بچه بپردازد. فکر می کنم نادرستی و عقب مانده و ارتجاعی بودن اين نظر آشکار تر از آن است که من بخواهم در اينجا در مورد آن توضيح دهم. اين فکر و نظر هم ممکن است مطرح باشد که يک مادر بايد بچه های خود را در جای امنی گذاشته و بعد به انجام کار مبارزاتی مشغول شود. شايد در شرايط ويژه ای واقعاً بتوان چنين کرد و بايد هم کرد. اما واقعيت اين است که وارد شدن به کار مبارزاتی همانند رفتن به يک مهمانی و يا به قول امروزی ها "پارتی" نيست که بتوان با آسودگی خيال بچه را مثلاً به دست پرستارنگهدارنده کودک سپرد و بعد وارد پارتی شد. طرح چنين موضوعاتی بی ارتباط با تبليغات مسموم کتاب اخير دشمن و نويسنده آن نيست که اشک تمساح هم برای بچه های من ريخته است. در ارتباط با اين واقعيت لازم می بينم برای آگاهی نيروهای مبارز يادآور شوم که بين شرايط و وضعيتی که روشنفکران يک جامعه در آن به مبارزه می پيوندند با شرايطی که توده های کارگر و زحمتکش و ستمديده به مبارزه روی می آورند، تفاوت بزرگی وجود دارد. بايد به خاطر آورد که اگر دانشجويان و روشنفکران با خواندن کتاب و در عين حال با آشنائی و بالا بردن شناخت خود از شرايط زندگی دهشتناک توده ها در زير سيستم های طبقاتی، به ضرورت مبارزه پی برده و قدم در آن می گذارند، گرويدن توده های زحمتکش به مبارزه در پروسه ديگری صورت می گيرد. زحمتکشان با رنج و بدبختی و مصيبت های گوناگون در زندگی خود مواجهند. آنها ظلم و ستم شديد و هم جانبه ای که بر آنها اعمال می شود را با پوست و گوشت خود لمس و درک می کنند. به همين خاطر تنها کافی است که نور آگاهی انقلابی بدرون زندگی آنان راه يابد؛ کافی است که آنها خود را از زير تبليغات رياکارانه دشمن که مثلاً ظلم و ستم و بدبختی های موجود را مصلحت خدا و يا با هرتوجيه ديگری جاودانه و تغيير ناپذير جلوه می دهند، برهانند و در عين حال مبارزه برای تغيير وضع حاکم را ممکن و عملاً امکان پذير ببينند. در اين صورت آنان، بدون هيچگونه محافظه کاری و عافيت جوئی به ميدان مبارزه آمده و نيروی خود را در اختيار جنبش قرار خواهند داد. در طول تاريخ، ما همواره شاهد شرکت خانواده های کارگر و زحمتکش در مبارزه بوده ايم و اساساً هيچ مبارزه ای بدون شرکت توده ها نمی تواند به پيروزی برسد. شايد مطالعه شرايط زندگی من و خانواده ام و مسيری که تا پيوستن به مبارزه طی کردم، به عنوان يک نمونه، مصداقی بر آنچه در بالا مطرح کردم، باشد. شرح و توصيف کامل زندگی و مبارزه من در زندان و بيرون از آن در دست تحرير است که اميدوارم هر چه زودتر تکميل شده و در اختيار خوانندگان قرار گيرد. البته من در طی يک سخنرانی در مراسم "ياد ياران ياد باد" که در سی امين سالگرد جان باختن دو فرزند کوچک من( ارژنگ و ناصر) از طرف چريکهای فدائی خلق در در تاريخ ۲۰ماه می ۲۰۰۶ درشهر هانور آلمان بر پا شده بود، تا حدودی در اين مورد صحبت کردم. در اينجا نيز می خواهم خيلی مختصر به آن بپردازم.سال ۱۳۴۷ بود که که زندگی سخت و دشوار من بالاخره به جدائی و طلاق از شوهر، انجاميد. در اين شرايط من بدون برخورداری از کمترين امکان تأمين معاش و بدون داشتن حتی سرپناهی که من و فرزندانم را- موقتی هم شده باشد، در خود جای دهد، به تنها کسی که می توانست پشت و پناهم باشد، يعنی پسرعزيزم، نادر شايگان روی آوردم. نادر مادرش را در پنج سالگی از دست داده بود و از همان آغاز که من با پدر او ازدواج کردم، او را به چشم فرزند خود نگريستم. به همين خاطر بين ما رابطه عميق مادر و فرزندی بر قرار بود. زندگی با نادر به تدريج مرا با بسياری از مسايل سياسی آشنا نمود. شرايط مبارزاتی جامعه در آستانه آغاز جنبش مسلحانه در سياهکل از يک طرف و جو سياسی و مبارزاتی خانه با توجه به وجود نادر و دوستان انقلابيش که به خانه ما رفت و آمد می کردند از طرف ديگر، اين امکان را برای من بوجود آورد که بتوانم آگاهی های انقلابيم را ارتقا داده و کم کم وارد عرصه مبارزه گردم. در اين پروسه بود که فعاليت های انقلابی نادر برای پليس شناخته شد. در شرايط اختناق شديد و ديکتاتوری جنايت بار حاکم در جامعه و در شرايط وجود شکنجه های قرون وسطائی در زندان های رژيم شاه و لزوم مبارزه هر چه جدی تر بر عليه رژيم حاکم، با تحت تعقيب قرار گرفتن نادر از طرف ساواک، مجبور شديم به عنوان يک خانواده به زندگی نيمه مخفی روی بياوريم. دراين مسير، با جدی تر شدن هر چه بيشتر مبارزه در عرصه جامعه، زندگی ما نيز هر چه بيشتر با کار مبارزاتی جدی در آميخته شد. تقريباً درعيد سال ۱۳۵۲بود که برای مصون ماندن از دستگيری توسط پليس مجبور شدم بچه ها را از مدرسه بيرون آورم که در اين زمان رفيق صبا بيژن زاده که با ما زندگی می کرد، مسئوليت آموزش آنها را به عهده گرفت. به اين ترتيب، من و بچه ها کاملاً در مسير يک زندگی مبارزاتی قرار گرفتيم. خانه ما حالا ديگر يک خانه تيمی شده بود که من در آن به همراه رفيق صبا به کار تايپ، تکثير جزوه با پلی کپی و استنسيل مشغول بوديم. همانطور که آشکارا ديده می شود برای ما امر زندگی روزمره و مبارزه لاجرم درهم تنيده شده بود. آيا زندگی هميشه يک روال دارد؟ من فکر می کنم که زندگی هيچوقت يک چهره نداشته است و می خواهم تأکيد کنم که زندگی مبارزاتی، خود نوعی از زندگی و در اين جهان مملو از ظلم و ستم و وحشت برای زحمتکشان، عالی ترين نوع آنست. بچه های من از همان آغاز زندگيشان با اين نوع زندگی آشنا شده و با آن زيسته و بزرگ می شدند و استعدادهايشان نيز در اين رابطه رشد می يافت. بگذاريد برايتان واقعه ای را تعريف کنم. هنگامی که ما با يک شناسنامه جعلی، خانه ای اجاره کرده بوديم، يک بار رئيس کلانتری برای برطرف کردن شک خود که مبادا خانه توسط به قول آنان "خرابکاران" اجاره شده باشد، به در خانه آمد. ناصر که در آن زمان هشت سال بيشتر نداشت قبل از من به دم در رفت. رئيس کلانتری از او نام پدرش را پرسيد و ناصر بدون درنگ و خيلی آرام و خونسرد، نادر را پدر خود معرفی کرد و همان نام مستعاری که در شناسنامه جعلی بود را به جای نام واقعی نادر به رئيس کلانتری گفت. من تصور می کردم ناصر با مرد همسايه صحبت می کند و هنگامی که خود را به دم در رساندم، او با هوشمندی رئيس کلانتری را دست به سر کرده و دنبال کار خود فرستاده بود. براستی، نام اين برخورد جز هشياری سياسی که از شرايط زندگی ای که ما در آن بسر می برديم ناشی شده بود، چه اسم ديگری داشت؟ خلاصه بگويم، من و فرزندان خردسالم قبل از اين که به سازمان چريکهای فدائی خلق بپيونديم در ارتباط با پسر ارشدم، زنده ياد نادر شايگان و گروهی که با نام او شناخته می شود، هم، زندگی مخفی و هم ، زندگی در يک خانه تيمی را تجربه کرده و از سر گذرانده بوديم.به شرايط زندان برگردم و اين حقيقت را با شما در ميان بگذارم که اگر انواع شکنجه های جسمی و روحی آنهم در يک مدت طولانی هرگز قادر نشدند در ايمان و عزم من به مبارزه در راه آزادی و سعادت توده های زحمتکش، خللی وارد کنند و از پايداری من در مقابل دشمنان توده ها بکاهند، اما يک چيز هميشه موجب دل نگرانی شديد من در زندان بود. اعتراف می کنم که ترس و واهمه ای شديد و بسيار آزار دهنده ای در وجود من رخنه کرده بود. ترس و واهمه از اين که مبادا ساواکی های جنايتکار که من به درجه پستی و بی شرفی آنها با همه وجودم واقف بودم به جگر گوشه های من دست يابند، آنها را دستگير و به زندان آورده و مورد شکنجه قرار دهند. حتی تصور اين موضوع که آن کودکان معصوم به چنگال ساواکی های کثيف و حيوان صفت بيافتند، مرا ديوانه می کرد. طاقت تحمل چنين چيزی را نداشتم. ساواکی ها آنقدر جلاد و بی شرف و بی همه چيز بودند که بعيد نبود برای به سازش کشيدن و همراه کردن من با خود، آن کودکان را جلوی چشم من شکنجه کنند. اين فکر به خصوص در تمام مدت يازده ماه که در کميته بودم، شديداً مرا آزار می داد و منقلبم می نمود. به همين خاطر بود که چندين بار در همان سلول کميته با تهيه وسايلی دست به خودکشی زدم. با خوردن قرص های مختلف، با خوردن شيشه خورده، با بريدن رگ دستهايم. کارم به بيمارستان هم کشيد ولی بالاخره از مرگ نجات يافتم. تصور شهيد شدن بچه ها برايم قابل تحمل تر از تصور گرفتار شدن و شکنجه آنها بدست دژخيمان ساواک بود. خواننده ممکن است بپرسد که آيا شکنجه کودک توسط ساواکی ها (که حتی تصورش برای من چنان سنگين و طاقت فرسا می نمود)، غيرواقعی و ناشی از ذهنی گرائی من نبود؟ نه. ساواکی ها از تبار همان حزب اللهی ها، همان پاسدارها و برادران هم خون همين تهيه کنندگان کتاب مورد بحث بودند که همانطور که در رژيم جمهور اسلامی آشکارا نشان داده شد و می شود برای حفظ پايه های حکومت ظالم و نکبت بارشان به هيچ کودک و پيری رحم نمی کردند. در دهه ۶۰ نيز ما ديديم که چطور به پاسداران وظيفه داده شد که به دختران کم سن و سال باکره تجاوز کنند تا به اصطلاح پس از کشته شدن توسط آنان به بهشت نروند. ديديم که حتی کودکان شيرخواره را در بغل مادران شکنجه شده شان به بند کشيدند. ديديم که لاجوردی جلاد با نمايش چه قساوتی، کودک شيرخواره ای را در بغل گرفته و بر روی جنازه مادر او به رقص شوم مرگ پرداخت؛ و خيلی جنايات ديگر که زبان از بيان آنها قاصر است. در مورد شکنجه کودکان توسط ساواک، من خود در اواخر سال ۱۳۵۳ در جريان شکنجه يک کودک که اتفاقاً هم سن و سال ارژنگ من بود، توسط جلادان ساواک قرار گرفتم. گفته می شد که او در يک شب مذهبی در يک مسجد دستگير شده است و ادعای ساواکی ها اين بود که آن کودک، يک جعبه شيرينی پخش می کرده که در زير آن اعلاميه وجود داشته و می گفتند که آن جعبه را يک مجاهد به آن بچه داده است. ساواکی های بی رحم و حيوان صفت برا ی دستيابی به "تمامی اطلاعات " اين کودک، نه فقط او را زير مشت و لگد های خود گرفته و فضای رعب و وحشت زياد برای وی بوجود آورده بودند بلکه آن کودک معصوم را از ميله های پنجره هم آويزان کرده بودند. در آن سال که برای شکستن روحيه من و به تسليم واداشتنم، دست به تقلاهای جديدی زده و برنامه هائی روی من پياده می کردند، مرا به اتاق هوشنگ فهيمی، يکی از بازجوهای ساواک در به اصطلاح " کميته مشترک ضد خرابکاری" بردند و اين کودک شکنجه شده را به من نشان دادند. می خواستند من حساب کار خود را بکنم و بدانم که اگر ارژنگ و ناصر من را هم دستگير کنند با آنها همان کاری را خواهند کرد که با آن کودک گرفتار در چنگالشان کرده اند. بلی، از من می خواستند که با آنها راه بيايم تا چنين وضع هولناکی در انتظار بچه های من نباشد؛ و با ريا و نيرنگ وعده هميشگی خود را تکرار می کردند که در صورت همکاری با آنها، بچه های من را "به بهترين مدرسه ها"!! خواهند فرستاد. نمی خواهم حال و هوای خود پس از ديدن آن کودک شکنجه شده را در اينجا توصيف کنم، فقط اين را بگويم که در آن وضعيت، اين ندا از اعماق وجود من بر خاست که ای کاش بچه های من شهيد شوند ولی به دست اين بی شرفان وحشی و بی همه چيز نيافتند.بالاخره در ۲۶ ارديبهشت سال ۱۳۵۵مزدوران دشمن يکی از پايگاه های سازمان که ارژنگ و ناصر شايگان به همراه رفقای ديگر در آن بودند را شناسائی و سپس آن را زير آتش گلوله مسلسل های امريکائی شان قرار دادند. باران گلوله بر سر آن پايگاه باريدن گرفت. رفقای مستقر در آنجا به دفاع از خود برخاستند ولی با توجه به کثرت نيروهای مسلح پليس و محاصره آن پايگاه در شعاعی وسيع، همه رفقا که ارژنگ و ناصر هم در ميان آنها بودند به جز رفيق حميد اشرف که توانست از آن مهلکه فرار کند، شهيد شدند(لادن آل آقا، فرهاد صديقی پاشاکی، مهوش حاتمی، احمد رضا قنبر پور). ای کاش چنين نمی شد؛ و ای کاش نه فقط خون اين رفقا بلکه خون هيچ مبارزی بر زمين ريخته نمی شد. ولی اين را هم می دانم که اين خون پاک بهترين فرزندان انقلابی ايران، خون حميد اشرف ها، آل آقا ها، شايگان ها و ديگر انقلابيون جنبش مسلحانه بود که درخت انقلاب ايران را آبياری کرد و باعث شد که دو سال بعد توده های قهرمان ايران به طور وسيع و يکپارچه به ميدان مبارزه آمده و به جنبش بپيوندند. بلی، در آن سال، فرزندان کوچک من به شهادت رسيدند. درد و اندوه بی کران اين امر در دل من است. ولی با شهيد شدن آنان دژخيمان ساواک هم نتوانستند آنها را زنده دستگير نموده و تحت شکنجه های وحشيانه خود قرار دهند.امروز، به اصطلاح نويسنده کتاب دشمن (چريکهای فدائی خلق، از نخستين کنش ها تا بهمن ۱۳۵۷) با نام نادری، در حالی که ساواک را از جناياتی که با حمله به رفقا و کشتن آنان مرتکب شد، تبرئه می کند، جان باختن ارژنگ و ناصر را به گردن رفيق کبير حميد اشرف انداخته و با بيشرمی و وقاحتی که تنها از خود مزدوران وابسته به وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی، اين هم کيشان خمينی ها، خلخالی ها و لاجوردی ها ساخته است، اتهام ارتکاب به " جنايت" به او می زند. آنگاه از "ديگرانی" که " به نقد گذشته خود پرداخته اند" می خواهد که به اصطلاح قساوت های حميد اشرف را نقد کنند. حميد اشرف، اين قهرمان خلقهای ايران را که همه عمر مبارزاتی طولانی اش را صرف جنگيدن با جنايتکاران و دشمنان قسم خورده ستمديدگان نمود. نويسنده تأکيد می کند که اين کار بايد صورت گيرد تا مرگ "کسب و کار کسی نگردد". واقعاً که(!!) درجه بی شرمی و وقاحت را می بينيد!؟ اين را مأمور رژيم دار و شکنجه جمهوری اسلامی می گويد. مأمور رژيمی که از بدو روی کار آمدنش خونريزی و کشتارهای بی رحمانه و قساوت آميز و ارتکاب به جناياتی هولناک، "کسب و کار" دائمی اش بوده است و تنها يک قلم از قساوت هايش، کشتار هزاران تن از زندانيان سياسی بی دفاع در زندان های سراسر کشور در طی مدت کوتاه تقريباً دو ماه در سال ۱۳۶۷ می باشد. بنابراين آيا استمداد نويسنده کتاب دشمن از "ديگرانی" که " به نقد گذشته خود پرداخته اند"، جز برای رونق دادن به " کسب و کار" تا کنونی جمهوری اسلامی و تداوم جنايات هولناکترش نمی باشد ؟ و آيا کسی که از حداقل شرافت انسانی برخوردار باشد، حاضر به دادن پاسخ مثبت به اين خواست می شود؟نه خير، آقای نادری مزد بگير وزارت اطلاعات! تا من زنده ام و می توانم شهادت دهم هرگز نمی گذارم و اجازه نمی دهم خون فرزندان چريک فدائيم و از جمله خون رفقا ارژنگ و ناصر در دست شما دشمنان مردم به وسيله ای برای فريب ستمديدگان و سياه کردن روزگار آنان تبديل شود. برای فرزندان من اشک تمساح نريزيد! شماها همان کسانی هستيد که کودکان معصوم و جگر گوشه های خانواده ها را با دادن کليد بهشت به دستشان فريفته و جان عزيزشان را با فرستادن آنها به ميادين مين می گرفتيد؛ و همين امروز، اعدام نوجوانان زير ۱۸ سال، "کسب و کار" رسمی و قانونی تان را تشکيل می دهد. اما، خب!! حالا که با ناشی گری به جلد روباهی مکار رفته و خود را طرفدار سينه چاک کودکان من جلوه می دهيد، حداقل دراين کتاب "انتقاد"ی هم به همپالگی های ساواکی تان می کرديد و به آنها می گفتيد شما که آن "منزل" را از قبل شناسائی کرده و می دانستيد که دو کودک در آن زندگی می کنند، چرا به طريقی عمل نکرديد که جان آن دو حفظ شود؟ چرا با وجود آگاهی به حضور کودکان بی دفاع در آن "منزل"، به گلوله باران کردن آنجا پرداخته و بی محابا آتش مسلسل هايتان را به روی ساکنان آنجا گشوديد و پيکر هر يک از آنان را با ده ها گلوله سوراخ سوراخ کرديد و به اين ترتيب با کشتن آن کودکان، "جنايت هولناکی" آفريديد؟ چرا چنين "انتقاد" ساده ای را به همپالگی هايتان نکرديد؟ طرفداری از ساواک تا به کجا؟اما، از سخنان بالا که آنها را بيشتر برای تمسخر آقای نادری بيان کردم، بگذريم، برای اطلاع خلقهای مبارز ايران بايد بگويم که داستان کشته شدن فرزندان کوچک من به دست " خود چريکها"، بهيچوجه جديد نبوده وداستان ساواک ساخته کهنه ای است. اين داستان را درهمان زمان بلافاصله پس از شهادت آن رفقای کوچک، در زندان اوين به من گفتند و در يک موقعيت ديگر مرا تحت فشار قرار دادند که چنان چيزی را بر عليه چريکهای فدائی خلق، با زبان خودم اعلام کنم. اين موضوع را به طور مختصر توضيح می دهم.شرح اين که من چگونه از شهادت دو فرزند دلبندم در زندان اوين با خبر شدم، اين که بر من چه گذشت و چه عکس العملی نشان دادم، در اينجا نمی گنجد. اما اين را بگويم که در اولين فرصت به دفتر زندان رفتم و با داد و بيداد رو به "سروان روحی" (رئيس زندان اوين) گفتم: "شما چه وحشتی می خواهيد توی دل مردم بياندازيد؟ چرا اين بچه ها را کشتيد؟ چه توجيهی برای کشتن اين دو کودک خردسال داريد؟ جواب دنيا را چه می دهيد؟ حتماً طبق معمول همانطور که هميشه در روزنامه هايتان می نويسيد خواهيد گفت که آنها "در درگيری متقابل" کشته شدند." و با خشم وتمسخر اضافه کردم: "بلی، "درگيری متقابل" بين مأموران ساواک و دو بچه ۱۳-۱۲ ساله!! چه کسی چنين چيزی را از شما قبول می کند؟" سروان که تا اين مدت آچمز بود و چيزی نداشت بگويد ناگهان از حرفهای من بُل گرفت و گفت: "بلی خانم، درگيری متقابل بود. يکی از مأمورهای ما را يکی از بچه های تو کشت." اين حرف خيلی به من گران آمد. گفتم آيا د رخانه برادر۱۳-۱۲ساله داری؟ اصلاً بچه ای در چنان سنی می تواند دستش اسلحه بگيرد و ماشه اش را بکشد، تازه آنهم در شرايط وحشتناک گلوله باران خانه! نه خير، اين يک دروغ است. شما ها اسلحه داشتيد. اين مأموران جانی ساواک بودند که بچه های مرا به مسلسل بستند." خلاصه، در آخر من خواستم که مرا سر جسد بچه هايم ببرند که گفت نمی شود و مرا به بند برگرداندند.فردا و يا پس فردای آن روز بود که سروان روحی مأمور فرستاد که مرا به دفترش ببرد. رفتم. او گفت: " از حرفهائی که آن روز زدم ناراحتم. من با مأمورانی که در آن درگيری بودند، صحبت کردم. شما نمی دونيد جريان چيه. آن مأموران به من گفتند که بچه های تو را چريکها کشتند.". حالا سروان روحی به اين شکل حرف قبلی اش که گويا آن بچه ها "درگيری متقابل" کرده اند را پس می گرفت و اين اتهام جديد را به جای اتهام قبلی می نشاند. من در جواب گفتم: " در آن محاصره نظامی و درگيری سنگين، شما چطوری فهميديد که چريکها بچه ها را کشتند. خود آنها که شهيد شدند!" او گفت:" نه، رفقايت بچه های تو را کشتند و فرار کردند." (در آن زمان آنها می دانستند که فراری صورت گرفته ولی فکر می کردند که چند نفر فرار کرده اند). حرف سروان ساواکی برای من به هيچوجه قابل قبول نبود. اين را با اين جمله به او گفتم:" خب، اگر رفقای من به سوی بچه ها تير اندازی کردند و فرار نمودند، شما از کجا اين را فهميديد.؟" سروان که آشکارا معلوم بود که دروغ می گويد توجيهاتی سرهم بندی کرد وتحويل داد. در اين چهارچوب جدل من با او ادامه يافت و در آخر من باز اصرار کردم که جسد بچه ها را به من نشان بدهند. سروان گفت: " نمی شود. آنها را ديگر دفن کرده اند."به شما مردم عزيز ايران بگويم که آتشی که از خيلی قبل در دل من افتاده بود، اکنون زبانه می کشيد. هنگامی که درکميته بودم و بازجوها به من فشار می آوردند که با آنها همکاری کنم تا بچه ها را پيدا کنند؛ در همان زمان که وعده فرستادن آنها "به بهترين مدارس" را به من می دادند ولی با جواب قاطع نه من مواجه می شدند، منوچهری، يکی از شکنجه گران جانی ساواک به من فحش می داد و می گفت: " بچه هاتو خودم می کشم. جسدهاشونو برات می آرم و به صورتت تف می اندازم." زخم اين سخن همينطور در دل من بود. حال می خواستم بروم جسد بچه هايم را ببينم و خودم به صورت همان منوچهری و هر ساواکی مزدور دم دستم، تف بياندازم.اتهام ساواک مبنی بر اين که چريکها، ارژنگ و ناصر را کشتند، در آن زمان در همان محدوده ای که مطرح شد باقی ماند. ساواکی ها که به درجه تنفر مردم از خودشان آگاه بودند، جرأت نکردند چنين اتهامی را در روزنامه هايشان اعلام کنند. اما، آرزويشان آن بود که من با آنها کنار بيايم تا بتوانند چنين چيزی را از زبان من در جامعه پخش کنند. اين آرزو را در دل خود داشتند تا اين که در سال ۵۶ در شرايطی که جو یأس و سازشکاری به ميان زندانيان نفوذ نموده و گسترش می يافت، به اميد آن که در چنان فضائی تيرشان در مورد من هم به هدف خواهد خورد، صراحتاً خواست خود را با من مطرح نمودند. تا جائی که به خاطر دارم عيد سال ۵۶ بود که در مورد ملاقات زندانيان با خانواده هايشان اندکی از سختگيری معمولشان کاسته بودند و زندانيان سياسی راحت تر به ملاقات می رفتند. سروان روحی، رئيس زندان اوين از چند تن از هم بندی های من پرسيده بود: " سعيدی ملاقات نمی خواهد؟" آنها هم گفته بودند: " ملاقات حق همه زندانيان سياسی است. چرا نمی خواهد!" سروان روحی گفته بود: " پس به او بگوئيد بياد دفتر و ملاقات بگيرد." همبنديانم حرفها و سفارش رئيس زندان را به من گفتند و اصرار کردند که: " مادر! حالا که در مورد ملاقات سختگيری سابق را نمی کنند، تو هم برو و بگو که می خواهی ملاقات داشته باشی". من در تمام طول زندانم از بهمن سال ۱۳۵۲ که دستگير شده بودم تا آن زمان که سال ۱۳۵۶ بود، ملاقات نداشتم. در آن سال بازرسانی از طرف صليب سرخ برای بررسی وضع زندانيان سياسی، از زندان ها ديدار می کردند و ساواکی ها می خواستند که اگر احياناً آنها ما را ديدند، پيش آنها از نبود ملاقات شکايت نکنيم. با اصرار هم بنديانم به دفتر زندان رفتم. راستش دلم قرص نبود. پيش خود می گفتم نکند به خاطر اين تقاضا آنها بخواهند امتيازی از من بگيرند. حدسم درست بود. در دفتر زندان وقتی سروان روحی چشمش به من افتاد پرسيد: ملاقات می خواهی؟ گفتم اگر می خواهيد بدهيد و گرنه هيچ. او سعی کرد نرم صحبت کند و بالاخره حرف اصلی اش را مطرح کرد: " به تو ملاقات می دهيم ولی به شرط آنکه بيائی و بگوئی که بچه هايت را رفقايت کشته اند. اعلام کنی که چريکها بچه های منو کشتند." من در جواب در حالی که خشمگين و عصبانی بودم به آن افسر گفتم: " ملاقات نمی خواهم. مرا به بند برگردانيد." سروان از رو نرفت و گفت: " برو فکرهايت را بکن و هر وقت راضی شدی مرا خبر کن."همانطور که می دانيم، هنوز مدت کوتاهی از آن زمان (عيد سال ۵۶) نگذشته بود که با خيزش يک پارچه مردم ايران، بساط حکومت شاه از جامعه ما برچيده شد. ولی متاسفانه انقلاب توده های ايران ملاخور شد و امپرياليستها توانستند خمينی را به جای شاه به مردم ما قالب کنند. از آن زمان تا به امروز سه دهه می گذرد و اکنون در شرايط جديدی شاهد آن هستيم که قصهِ قديمی ساواک که در آن زمان ساز شد، امروز توسط همپالگی های آنان، وقيحانه تر و رذيلانه تر از قبل با اضافه کردن شاخ و برگ مصنوعی جديدی، تکرار می شود. اين بار، عبارت ساواکی ها مبنی بر اين که ارژنگ و ناصر را "چريکها کشتند". آنها را "رفقايت کشتند"، از طرف نويسنده مزد بگير جمهوری اسلامی به حميد اشرف بچه ها را کشت، تبديل شده است. اين مزدور، اول جان باختن رفقا ارژنگ و ناصر را به گردن رفيق کبير حميد اشرف می اندازد و بعد با به رخ کشيدن چند صفحه بازجوئی از رفقائی که اسامی آنها را ذکر کرده- بدون اين که حتی به گوشه ای از شکنجه های وحشتناکی که بر آنها اعمال شده بپردازد و بگويد که مثلاً برای گرفتن اطلاعات از رفيق گرامی بهمن روحی آهنگران چگونه بارها او را به دم مرگ رسانده و دوباره زنده اش کردند و بالاخره او را در زير شکنجه شهيد ساختند- می پرسد که مگر بچه های ۱۳-۱۲ ساله چه اطلاعاتی بيشتر از آن رفقا داشتند که حميد اشرف آنها را کشت؟ بگذاريد در پاسخ، من از اين مزدور بپرسم که آن پسر کوچکی که همپالگی های ساواکی شما در سال ۱۳۵۳ به من نشانش دادند، چقدر اطلاعات داشت که آنها او را به زير شکنجه کشيده و آنهمه عذابش دادند؟ آيا اگر ارژنگ و ناصر هم زنده به دست آنها گرفتار می آمدند، همان شکنجه ها نه، مسلماً شکنجه هائی ده بار بدتر از آنچه به آن کودک معصوم دادند را بر آنها اعمال نمی کردند؟ چرا اين واقعيت را به خواننده کتابتان نمی گوئيد و اين موضوع را از چشم آنها پنهان می کنيد؟ برويد قبل از اين که رفتار "هولناکی" را به رفيق حميد اشرف نسبت دهيد، توجيهی برای اعمال جنايتکارانه همپالگی هايتان دست و پا کنيد. با اين ترفند ها شما نمی توانيد چهره انقلابيون را خدشه دار سازيد. من، به خصوص اين روزها خيلی دلم برای بچه هايم تنگ می شود و دلم هوای آنها را می کند. با اينحال، هنوز هم تصور دهشتناک افتادن بچه هايم بدست شکنجه گران ساواک مرا آزار می دهد. اين را هم می دانم که برای اطلاعاتی های جمهوری اسلامی شکنجه به چنان امری "طبيعی" تبديل شده که نه فقط وجود آن را در سياه چالهای خود از مردم پنهان نمی کنند بلکه آن را در کوچه ها وخيابانها هم به نمايش می گذارند- که حمله به زنان و خونين کردن سرو صورت آنان در روز روشن، ضرب و شتم جوانان و آفتابه انداختن به گردن آنها، نمونه ای از شکنجه های خيابانی شان می باشد.خلقهای مبارز ايران!ما امروز در دنيائی به سر می بريم که مملو از فقر و گرسنگی و فساد و جنگ و خونريزی است. اين جهان سرمايه داری است که هر روز زندگی خانواده های کارگر و زحمتکش در مقياس ميليونی را در زير چرخ های استثمار و ظلم و ستم خود له و لورده می کند و آنها را به خاک و خون می کشد. چنين دنيای وحشتناک و پر رنج و عذاب برای ستمديدگان بايد و می تواند تغيير يافته و دگرگون شود. اما برای اين کار، متأسفانه و با هزار درد و افسوس، راهی خونين و پر سنگلاخ و صعب و دشوار در پيش است که مطمئناً توده های استثمارشده، مصيبت کشيده و رنجديده که صدای خرد شدن استخوان هايشان در زير چرح دنده های ماشين استثمار و سرکوب اين جهان سرمايه داری هر روز شنيده می شود، با عزمی قاطع آن را خواهند پيمود. من قدم در چنين راهی گذاشتم و امروز با همه رنج و عذاب هائی که در اين مسير کشيده و عزيزان و عزيزترين هايم را از دست داده ام، باز با سری افراشته می گويم راه زندگی و مبارزه ای که من پيمودم، راهی درست و در خدمت رشد و اعتلای مبارزات مردم ايران در راه رسيدن به آزادی و سعادت بود. اين را هم با افتخار هميشه گفته و می گويم که فرزندان کوچک من خدمت بزرگی به رشد جنبش نوين کمونيستی در ايران نمودند. اما اين را هم با شما در ميان بگذارم و پنهان نکنم که از همان زمان که در زندان بودم در مورد کودکانم غمی بزرگ و فکر آزار دهنده ای با من بود و آن اين که آنها به خاطر کم سن و سالی شان، راهشان را در زندگی، خودشان انتخاب نکردند بلکه در سير رويدادها، خود به خود در آن مسير قرار گرفتند. اين فکر مرا بسيار آزار داده ولی امروز وقتی به فجايعی که در ايران برای کودکان رها شده در خيابانها اتفاق افتاده و می افتد، فکر می کنم، وقتی از قربانی شدن دختران معصوم کم سن و سال در بازارهای عيش و عشرت و در تجارت سکس مطلع می شوم، وقتی جسدهای خفه شده کودکان يک خانواده کارگری را به نظر می آورم که پدرشان ناتوان از تأمين يک لقمه نان برای آنان، از فرط استيصال اول آن کودکان را کشته و بعد خودش را دار ميزند، و خيلی خيلی فجايع ديگر که هر روز در جلوی چشم همه مان اتفاق می افتد، آنگاه می پرسم که آيا اين کودکان هم راه زندگيشان را خودشان انتخاب کرده بودند و می کنند؟ آيا اساساً برای خانواده های کارگر و زحمتکش با کودکان رنجديده شان هيچوقت امکان انتخابی برای زيستن در يک شرايط حداقل انسانی وجود دارد؟ با بياد آوردن همه اينها، می بينم که اتفاقاً بچه های من حداقل اين شانس را داشتند که در طول زندگی کوتاهشان، در محيطی سالم که سرشار از عشق و محبت نسبت به آنان بود، زندگی کردند. آنها در آغوش گرم صديق ترين و آگاه ترين کمونيستهای انقلابی ايران که هريک برای آنها نقش پدر، مادر، خواهر، برادر و معلم را داشتند، بزرگ می شدند. در آغوش علی اکبر جعفری ها، خشايار سنجری ها، صبا بيژن زاده ها ،اعظم روحی آهنگران ها و بالاخره چه سعادتی! آنها در دامان پر مهر و محبت مادری چون مادر غروی پناه داشتند.همه آنچه تا اينجا گفتم واقعياتی بوده و هستند که هيچ کس و هيچ کتابی، از جمله کتاب اخير دشمن نمی تواند آنها را وارونه کرده و به نام تاريخ نگاری به خورد مردم بدهد. اميدوارم مردم ايران در بستر مبارزات خود با سرنگونی رژيم جمهوری اسلامی و از بين بردن همه دشمنانشان، جامعه ای آزاد و سعادتمندی را بر پا کنند که چريکهای فدائی خلق و همه انقلابيون و مبارزين صديق توده ها برای برپائی آن مبارزه کرده، به خاطر آن رنج کشيده وحتی از ريختن خون خود نيز دريغ نکردند.
فاطمه سعيدی (مادر شايگان)۱۱ آبان ۱۳۸۷ - ۱ نوامبر ۲۰۰۸

۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه

آنکه رفـت، آنکه آمد و آنکه رفت و آمد می کند !بهروز سورن

http://www.doingitallagain.com
باری و به هر جهت امیدواریم که با همبستگی بیشتر اینگونه اقداما ت سانسورچیان و مزدورانشان پاسخی درخور از سوی رسانه ها و فعالین سیاسی و حقوق بشر بهمراه داشته باشد.
۲۸ /۱۰ /۲۰۰۸
بهروز سورن ـ سایت گزارشگران
http://www.gozareshgar.com/


بهروز سورن
آنکه رفـت، آنکه آمد و آنکه رفت و آمد می کند !
یک اشتباه لپی در بیانیه طیف منسوب به جدل در بروکسل!!


میان ماه من تا ماه گردون ۴ ، ۵
( ۱ ، ۲ ، ۳)


فیروزه نهاوندی، سلطنت طلب، دخترهوشنگ نهاوندی وزیر جنجالی شاه،
سخنران گردهمایی جمهوریخواهان دمکرات و لائیک در بروکسل*
سوابق اتحاد جمهوريخواهان برلن بر كسي پوشيده نيست. همه آنان كه تحولات سياسي چند ساله اخير را دنبال كرده اند، قطعا با گردهمائي چند صد نفره اين طيف در برلن كه به گردهمائي برلن معروف شد آشنائي دارند. اين گردهمائي در شرايطي صورت پذيرفت كه هنوز طبل و دهل كذائي اصلاح طلبان در حكومت به خاموشي نگرائيده بود و هنوز اميدهاي اين طيف به پرتاب شدن يك شبه به عرصه حكومتي و صد البته در مشاركت با اصلاح طلبان حكومتي برباد نرفته بود.
اگر امروز شاهد آن هستيم كه اين طيف دست از حمايت علني بخشي از حكومت كشيده است نه به دليل عروج اينان به عقلانيت و رئاليسم سياسي كه به دليل بازار راكد حمايت از حكومتيان و بي نقش شدن دوستان اصلاح طلب شان است. ميدانيم كه اين طيف جز چشم به بالا و بي اعتنائي به پائيني ها ندارند و شب و روز در جستجوي سردارهاي سازندگي و تمدن در ميان لايه ها و افراد حكومتي و نيمه حكومتي بسر ميبرند تا گرد دست شستن از مبارزه اي تمام عيار را در ديدگان مردم و فعالين جنبش ها بپاشانند.
نهادهاي برامده از شوراي هماهنگي اول ج ج د ل بخودي خود و در حوزه ساختاري نمايانگر جهت گيري هاي سياسي نظري نبودند اما تشكيل نهاد اتحاد گسترده جمهوريخواهان ضربه اي قطعي بر پيكر حركت اين طيف بود كه هنوز در عرصه بيروني امكان ظهور پيدا نكرده بود.
طرح اقايان جلال شالگوني، مهرداد درويش پور، اكبر سيف و فريدون احمدي از سازمان اكثريت براي تشكيل نهاد اتحاد گسترده جمهوريخواهان مصوب شوراي هماهنگي اول پيش درامدي در پشت صحنه داشت و آن هم ياري رساندن به دو سازمان اكثريت و اتحاد فدائيان بود كه طرح جمهوريخواهي در جنبش در تبعيد و بنابر پارادكس هاي ذاتي نظري و سياسي اين دو جريان، آنها را دو شقه كرده بود. نيمي در اتحاد برلن و نيمچه اي ديگر در گردهمائي پاريس كه بر اساس مرزبندي شفاف با تجمع سازشكار برلن شكل گرفته بود.
گردهمائي سوم طيف منسوب به ج ج د ل در بروكسل اما بيانگر فقر روز افزون جريانات باقيمانده و تشكيل دهنده آن بود. در واقع امر اين نكته بر برگذاركنندگان دوگانه ( فعالين منسوب به ج د ل و جمعيت دفاع از جبهه جمهوري و دمكراسي در بلژيك از امضاكنندگان بيانيه اتحاد جمهوري خواهان برلن ) اين گردهمائي از پيش هم پوشيده نبود.
تخليط دو محور مضموني گردهمائي ( برگزاري گردهمائي سوم اين طيف همرنگ و كنفرانس بين المللي براي درباره حقوق بشر و جدائي دين از دولت ) هم از اينرو بود كه با جذب نهادهاي خارجي هميشه در صحنه دفاع از حقوق بشر و نيروهاي آنان بر پرشمار كردن حضار و سرپوش گذاشتن بر شكست گرايش راست ج د ل، بيافزايند.
اين نكته زماني شفاف تر خواهد شد كه نگاهي به انتخابات شوراي هماهنگي با گرايش غالب راست منتخب آن و حضور چهره هائي از جمله اقاي مهرداد درويش پور و مريم يوسفي در مركزيت!! ۵ نفره آن بياندازيم و به اين پاراگراف از اقاي کیومرث صابغي عضو ديگر اين شوراي ۵ نفره بدقت توجه كنيم:
كيومرث صابغي ( در باب گامهاي مشترك ما ):
در مورد بيانيه‌ی پاريس و مسئله‌ی سرنگونی، خاصه در غالب ضرب‌الاجلی بودن آن بگمان من اولاً که هيچ يک از ابزار و امکانات جهت تحقق اين خواست امروز در اختيار نيست. دوم اينکه اگر هم در دسترس بود، استفاده از آنها نادرست می‌بود چرا که، اگرچه تکراری است، ولی طرح اين خواست يعنی تقبل قهر به نمايندگی از جانب مردم بودن است و مردم يکبار بهای انقلاب خونين را پرداخته‌اند و هنوز ارزيابی دلايل شکست آن برايشان مجاب نشده است
چنانچه شوراي هماهنگي اول اين طيف با رقمي ۲۱ نفره بدون شمارش نمايندگان نهادهاي منطقه اي نشاني از حركت افقي اين مجموعه بود ولي اين برآمد متمركز ۵ نفره از درون گردهمائي سوم نشاندهنده سقوط اين مجموعه همدست است كه زماني به رنگارنگي خود ميباليد.
جالبتر اينجاست كه اسناد منتشر شده از اين گردهمائي با فرماليسم كسل كننده و كپي برداري از اسناد اوليه اين طيف ژست جنبشي گرفته و بر تمركز زدائي تاكيدات ويژه دارد.
توجه داشته باشيم كه سنتا نيروهاي متشكلي از جمله مليون و بخش عمده شخصيتهاي شناخته شده بطور كلي از بلندگوهاي تبليغاتي بهره ميبرند اما بلحاظ انرژيك و امكاناتي از حاميان نهادهاي مزبور نيستند. بنابر اين قانون شناخته شده حضور پاره اي از جريانها و شخصيتها در گردهمائي سوم نميتواند بمعناي رجعت آنان به اين مجموعه منسوب به جدل تلقي شود.
بياد دارم كه در گردهمائي اول پاريس با اصرار مكرر خانم ميهن جزني آقاي راسخ امضا كننده بيانيه اتحاد جمهوريخواهان عضويت شوراي هماهنگي را پذيرفتند اما از دخالت در امور شورا پرهيز نمودند.
افراد شناخته شده اي همچون آقاي جلال شالگوني اگر چه در قامت فردي مستقل ظاهر شدند اما در روند شكل گيري نهادها و سمتگيري ها در صف و دوشادوش راست ترين جناح اين طيف كه همانا فعالين سازمان اكثريت و بطور مشخص آقاي فريدون احمدي قرار گرفتند.
چنانچه در ابتداي امر فعالين پاريس در تنوعي نگرشي تشخيص داده ميشدند و ليبراليسم سياسي را نمايندگي ميكردند اما مجموعه نيروهاي پرشمار فعال در هانور بطور غالب ضمن تاكيدات مكرر بر خصلت جنبشي اين حركت گرايش چپ دمكرات را در اين طيف نمايندگي ميكردند.
بمرور و با فاصله گيري فعالين راه كارگر و بخشي از منفردين چپ از اين مجموعه سرانجام آنچه ماند با جهتگيري نهائي كه همزمان با جدائي نيمي از شوراي هماهنگي دوم ( جنبش مستقل جمهوريخواهان دمكرات و لائيك ) صورت پذيرفت، اين نهاد محلي در قرق فعالين سيال اين شهر از جمله آقاي شالگوني، عباس عاقلي زاده، اصغر اسلامي در همرنگي تمام عيار با سازمان هاي دوقلوي اكثريت و اتحاد فدائيان درآمد.
صرفنظر از اينكه آقاي جلال شالگوني در جمع ج ج د ل بارها نه تنها نظرات خويش را تغيير داده است بلكه سمتگيري هاي سياسي خود را دچار تحول كرده است و تحليل نظرات ايشان بسيار دشوار مينمايد اما اين گفته ايشان ميتواند در اعماق بر ناروشنائي ها شفافيت بخشد.
جلال شالگوني:
برای جبران کمبود نيرو بايد با دعوت باقيمانده ی فعّالين جنبش ... و گرنه با ريزش نهائي روبرو خواهيم شد.
منظور ايشان نه جمهوريخواهان دمكرات و لائيكي است كه پيش از اين جدا شده اند بلكه دقيقا فعالين اتحاد جمهوريخواهان برلن ميباشد. دعوا همينجا بود. اتحاد و ايجاد هماهنگي گسترده بخودي خود بسيار لازم و ضروري بود چنانچه بنيانهاي شكل گيري اين پديده را محو نميكرد.
طرح اقايان جلال شالگوني، مهرداد درويش پور، اكبر سيف و فريدون احمدي از سازمان اكثريت براي تشكيل نهاد اتحاد گسترده جمهوريخواهان مصوب شوراي هماهنگي اول اما پيش درامدي در پشت صحنه داشت و آن هم ياري رساندن به دو سازمان اكثريت و اتحاد فدائيان بود كه طرح جمهوريخواهي در جنبش در تبعيد و بنابر پارادكس هاي ذاتي نظري و سياسي اين دو جريان، آنها را دو شقه كرده بود. نيمي در اتحاد برلن و نيمچه اي ديگر در گردهمائي پاريس كه بر اساس مرزبندي شفاف با تجمع سازشكار برلن شكل گرفته بود.
طيف گسترده فعالين سياسي منفرد بنيان و نيروي محركه اين حركت محسوب ميشدند.
تجربه نشان داده بود كه سازمانها در هيبت و هيئت كنوني خود نميتوانند بشكل سازماني حتي در مناطق محلي به اقدامي مشترك دست بزنند هم از اينرو حضور طيف منفرد و فعال سياسي ميتوانست نقطه جوششي براي همياري ميان سازماني نيز بحساب آيد
نهضت ملي عليرغم تمايل اوليه خود براي دخالت در امور اين جنبش ولي با دو مانع بزرگ روبرو بود. اول اينكه اين مجموعه را محل تجمع تشكلها دانست و گفتمان جنبش را برسميت نشناخت و آلترناتيو جبهه و اتحاد را از مجموعه سازمانهاي موجود مناسبتر دانست و دوم اينكه از تخصيص بخشي از نيروي خود براي پروسه هاي اجرائي اين مجموعه سر باز زد.
هواداران مذهبي ولي لائيك نيز در اين ارتباط چنين نمودند
سرگذشت سازمان راه كارگر در نوشته هاي قبلي توضيح داده شد
گرايش مهرداد باباعلي پس از مواجهه با تمايل قوي موجود مبني بر دوري از تمركزگرائي و عدم پيشرفت تزهاي طرح شده از جانب ايشان بمرور رنگ باخت و در گردهمائي دوم بطور قطعي از اين مجموعه كناره گرفتند.
بخشي از ج د ل در پاريس معروف به جناح راست كه شامل اقايان اكبر سيف، شهرام قنبري، حيدر تبريزي، اميني، شيدان وثيق و ... بودند نيز نهاد محلي خود را بموازات تحرك گردهمائي دوم نگاه داشتند كه تعدادي از آنها از جمله خانم يوسفي كماكان از فعالين مجموعه باقيمانده منسوب به ج د ل هستند.
صداي ما سايتي كه در كمال تعجب نهادهاي محلي از جمله وين و هانور با حضور سايتهائي نظير گزارشگران و تبجا، با تمايلات و سفارشات دوستان ديرينه بعنوان سخنگوي اينترنتي اين مجموعه شناخته شده بود و گرايشي چندنفره را نمايندگي ميكرد پس از برخورد با تمايل راست تشكلهاي دو قلو و ناتواني در پيشبرد نظريات گرايشي خود، تصميم به جدائي و مسدود كردن سايت گرفت و فعالين آن كناره گرفتند.
نيمي از شوراي هماهنگي دوم كه نمايندگان گردهمائي دوم هانور و دعوت شدگان محلي حاضر و عضو اين نهاد بودند پس از مشاهده سمتگيري هاي اين نهاد بسوي قبله اتحاد برلن!! كه عليرغم تغييرات در اسناد گردهمائي هانور همچنان ادامه داشت، از شورا كناره گرفته و تحت نام جنبش مستقل جمهوريخواهان دمكرات و لائيك فعاليتي مستقل را سازمان دادند.
شخصيتهاي بسياري نيز كه در گردهمائي پاريس شركت نمودند را ميتوان در اين رده ها تميز داد.
بخشي از اين شخصيت ها بطور سنتي در تمامي تجمع ها و همانجا كه تعدادي جمع ميشوند، همواره حضور دارند، بي آزارند!! و حضور آنهاجنبه سمبليك دارد.
بخشي از چهره هاي شناخته شده با حضور خود به جمع آوري آراي حضار براي جا انداختن تمايل سياسي خود نظر داشتند.
دسته سوم در طيف جمهوريخواهان برلن و همچنين ج ج د ل همواره در حال رفت و امد هستند. خبر سازي و حفظ موقعيت شخصي از نكاتي است كه بدان بي توجه نيستند. از اين ميان بخش بزرگي دل در برلن داشتند و پا در پاريس كه محل برگزاري گردهمائي اين طيف بود.
بواقع ميتوان يادآور شد كه پروسه چندساله آقايان درويش پور، جلال شالگوني، فريدون احمدي ( اكثريت ) و پرويز نويدي ( اتحاد فدائيان ) براي حذف راديكاليسم موجود ( نيروي چپ و فعالين مستقل راديكال ) در اين طيف با حضور فعال دلسوختگان اتحاد جمهوري خواهان از انگليس و آمريكا و ... پروژه اي موفق بود كه از آن هيچ نماند.
اينكه اين مجموعه حتي در حوزه هائي نظير دفاع از حقوق بشر بتواند حتي در همين محدوده ناچيز باقيمانده حركتي مثبت و دراز مدت را سازمان دهد، آرزوئي است كه اينجانب براي اين مجموعه منسوب به ج د ل دارم اگرچه و با توجه به شناخت خود از اين مجموعه ، چندان هم اميدوار نيستم.

۲۲ /۱۰ /۲۰۰۸
میان ماه من تا ماه گردون ۵
یک اشتباه لپی در بیانیه طیف منسوب به جدلدر بروکسل!!
بیانیه اولیه طیف جدل:

مناسب ترين شكل حكومت براى پى ريزى و پاسدارى اين تحول دموكراتيك، استقرار يك جمهورى لائيك مبتنى بر تكثر بينش ها و روش هاست كه پايبند موازين جهانى حقوق بشر، رعايت شأن و حيثيت ذاتى انسان، آزادى عقايد و اديان، برابرى حقوق زن و مرد، تأمين عدالت اجتماعى و حقوق اقليت هاى ملى و قومى در ايران باشد.
مضمون پاراگراف فوق دلالت بر مرزبندی با هرگونه نظام موروثی و سلطنتی دارد.بنیانهای نظری این مجموعه را سرور علی محمدی چنین فرموله میکند.
سرور علی محمدی:
فراخوان دعوت به نشست جمهوری‌خواهان دمکرات و لائیک، با این تاکید که:
همه کسانی که از یک سو با نظام استبداد دینی حاکم بر ایران از بنیاد، و در همه جلوه ها و با همه نهاد ها و نماد هایش، مخالفند، و از سوی دیگر در برابر نظام های موروثی یا مسلکی بر لزوم تحول دمکراتیک در جامعه ایران پای می فشارند و از برقراری جمهوری مبتنی بر رای آزاد مردم و جدائی کامل دین از حکومت و ارگان های قدرت دفاع می کنند و در راه استقرار آن می کوشند و به استقلال ایران پایبندند، در این نشست گرد آمده و زمینه برداشتن گام های مشترک را روشن و هموار سازند. و......(۲)، انتشار بیرونی یافتسند سیاسی برامده از گردهمائی پاریس تاکید میکند که: فراخواندن مجلس مؤسسان را لازمه‌ی گذار دموكراتيك به نظام جمهوری جانشين می‌دانيم.
................
جنبشي كه قرار بود از مجموعه افراد تشكيل شود و هر كس يك حق راي داشته باشد، فراگير و فراگروهي باشد با تصويب حق فراكسيون ( بخوانيد حق حضور سازمانهاي اكثريت و اتحاد فدائيان به شكل سازماني ) حضور تجمع هاي شكيل و سازماني را رسميت بخشيد. بدين شكل افراد مستقل و منفرد سياسي را در برابر سازمانهائي قرار داد كه با اراده سازماني و تشكيلاتي حاضر ميشوند.
اساسا بيانيه ابتدائي اين مجموعه بر صفبندي شفاف با سازمان مجاهدين بعنوان نيروئي كه هنوز از جدائي دين از دولت فاصله نگرفته است و از طرف ديگر با مرزبندي شفاف با نظام ارتجاعي و ديكتاتوري سرنگون شده و همچنين اصلاح طلبان نيمه حكومتي انتشار يافت.
این پرسش مطرح میشود که آيا اتفاقي است كه در بيانيه بروكسل هيچگونه اشاره اي به نظام سرنگون شده سلطنتي و طيف مالمند و با نفوذ آنان در ارتباط با امپرياليستها و نقشه هاي شوم آنان براي مردم كشورمان نشده است؟
نگاهي به بيانيه سياسي برآمده از اين گردهمائي که در لینک زیر مشاهده میشود ميتواند روشنگر جهت گيري طيف منسوب به ج د ل در اين نشست باشد.
http://www.tabja.com/vizeh/bayanieh.htm
در اينمورد بارها نوشته شده و همچنين آقايان مهرداد درويش پور و جلال شالگوني بهمراه فعالين دو سازمان اكثريت و اتحاد فدائيان در شهرهاي مختلف آلمان و سوئد بطور علني با هواداران نظام پادشاهي از جمله آقاي داريوش همايون كه نظراتشان را ميتوان در نشريه آرش بكرات يافت، ملاقات داشته اند و رايزني كرده اند كه البته حتما با صفت فردي!! بوده است و از سر خير!! براي مردم ايران چنين گشته است.
در این رابطه مراجعه به نوشتارهای خانم مهری زند در بخش جمهوریخواهان دمکرات و لائبک سایت گزارشگران بسیار روشنگر است
http://www.gozareshgar.com/?id=22&tt_content[tid]=8882http://www.gozareshgar.com/index.php?id=56
با كمي شناخت از دنياي پر ماجراي سياست ميتوان گفت كه زمينه ها و جهتگيري هاي مصوبه های گردهمائي سوم طيف منسوب به ج د ل در همين نشست هاي بظاهر مملو!! از ديالوگ و گفتگوهاي دوستانه در فضائي معطر و آغشته به فرهنگ گفتگو! پي ريخته شده بودند. اينكه كلمه اي از سرنگون شدگان بميان نيايد و آنكه بلند گو را در اختيار مبلغان آن نظم جهنمي و كهنه قرار دهند.
نخستين گردهمائي با ضروري دانستن نظام جمهوري بعنوان نظم جايگزين خط فاصلي شفاف با نظام ديرين پادشاهي ميكشد:
مجلس مؤسسان نوع نظام جمهوری آينده را تعيين می‌كند و قانون اساسی آن را تدوين می‌كند و به همه‌پرسی عمومی می‌گذارد.مصوبه گردهمائي بروكسل اما با حذف اين مصوبات به ديدارهاي پيدا و نهان سازمانها و تشكلهاي فعال كنوني با روابط متعهد به نظام پادشاهي از هرگونه اشاره به آن نظم پرهيز كرده و چنين دربها را براي آنان باز ميگذارد.
نوع نظام آینده و قانون اساسی آنرا مجلس موسسان منتخب همه مردم تعیین کرده، در شرایط آزادی کامل به همه پرسی خواهد گذاشتجمهوريخواهاني كه نه براي اهداف خود مبارزه ميكنند و نه از خدمتگذاري و جاده صاف كردن براي نظم كهن مي پرهيزند. اين قراردادهاي پنهان و عيان تماما ماخذي جز رايزني ها و توافقات پشت پرده فعالين باقي مانده در اين مجموعه منسوب به ج د ل با وابستگان توانمند بلحاظ مالي نظام منحط مغلوبه و ارتجاعی ندارد.
این فراموشی قطعا براي فعالین شناخته شده و باقیمانده در طیف منسوب به جدل كه هياهوي آنان با اعمال و اقداماتشان تناسبي ندارد، اشتباهي سهوي نيست و زمينه هاي آن به اعتقاد اینجانب قطعا و مدتها پيش در كلن و هانور پي ريزي شده است.
۳۱ / ۱۰ /۲۰۰۸
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*
دکتر هوشنگ نهاوندی در دوره پهلوی سمت های گوناگون و مهم داشت. او نخست، وزير آبادانی و مسکن بود که کوی معروف نهم آبان از يادگارهای دوره وزارت اوست. پس از آن مدتی رييس دانشگاه پهلوی شيراز بود و سپس به رياست دانشگاه تهران منصوب شد. دکتر نهاوندی حدود شش سال رياست دانشگاه تهران را به عهده داشت. آنگاه به رياست دفتر فرح پهلوی، شهبانوی سابق، منصوب شد و در اواخر سالهای پيش از انقلاب نيز چندی وزارت علوم و آموزش عالی را بر عهده گرفت.
۲۴ /۱۰ / ۲۰۰۸
**************************************************************************************************
آنها كه پا در جنبش جمهوريخواهان دموكرات و لائيك دارند ودل وجان با اتحاد جمهوريخواهان (برلين) و منشور 81
مهري زند

براي اثبات اين حقيقت كه در "جنبش جمهوريخواهان دمكرات و لائيك ايران" ، بخصوص در شوراي هماهنگي آن، امروز عناصري قرار دارند كه جايشان نه در اين جنبش كه در "اتحاد جمهوريخواهان (برلين )" و يا در كنار طرفداران منشور 81 است و نيز به منظور ياري رساندن به نجات جنبشي كه به اعتقاد من حركتش بوسيلة اين افراد سدّ و متوقف شده است، اقدام به نوشتن مطلب زير ميكنم : ج.ج.د.ل. ا كه با برگزاري اولين مجمع عموميش در سپتامبر 2004 موفق به تصويب پلاتفرمي شد كه ميتوانست اميدي واقعي براي جنبش آزاديخواه و ضد دخالت قدرتهاي بزرگ اقتصادي باشد، امروز بشدت دچار بحران است.
اين بحران از ابتدا نيز قابل پيش بيني بود. همراه شدن عناصر و جريانات پشت پرده اي با اين جنبش كه حيات سياسي پس از انقلاب 57 شان با سازش و همكاري با رژيم جمهوري اسلامي در سركوب و كشتار مردم ما در سالهاي 60 و سپس ساخت و پاخت با اصلاح طلبان حكومتي و نيز عدم قاطعيت در بر ملا كردن نقشه هاي مختلف امپرياليستي براي دخالت در امور داخلي كشورمان رقم خورده است، موفقيت آن را با ترديدهاي بسيار همراه كرده است. از همان ابتدا نيروها و افرادي كه اين حقيقت را ميديدند، يا از همكاري با آن سرباز زدند ويا پس از مدت كوتاهي فعاليت آن را ترك گفتند.
بلافاصله پس از مجمع عمومي ج.ج.د.ل.ا، آذر درخشان نوشت : "سهم سازمان اكثريت در برپائي اين نشست بسيار بود. دست اندركاران بالاي اين سازمان همة اين سه روز در لباس ناظر و كارچاق كن و ميانجي و.... فعال بودند. در واقع اين سازمان هم بشكل فرد و هم بشكل سازمان و هم بشكل فعالين اتحاد جمهوريخواهان برلن حضور داشتند. و يا : "عده اي كه عمدتاً جريانات بد نام سياسي بودند اتحاد جمهوريخواهان (برلن) را تشكيل دادند و عدة ديگري كه دلشان اتحاد ميخواست و در ضمن حاضر نبودند با جريانات بد نام بروند نيز اتحادي بنام جمهوريخواهان لائيك و دمكرات تشكيل دادند. در ميان اين جمع نيروهائي بودند كه حاضر شدند هر سازشي را بكنند تا با عدة قبلي متحد شوند.
حالا دوستان جمهوريخواه لائيك سرافراز هستند چون مستقيماً با دوم خردادي هاي داخل كشور و سازمان اكثريت وارد مراوده نشدند بلكه يك راهـروئي به كوتاهي جمهوريخواهان برلن را در مقابل دارند. انشألله مبارك است!""1" آذر شيباني كه در اكثريت قريب به اتفاق جلسات تداركي اين مجمع كه به مدّت نزديك به نه ماه طول كشيده بود حضور داشت و در مجمع عمومي بعنوان يكي از افراد هيئت رئيسه، با آرائي چشمگير انتخاب شد،
قبل از پايان اين مجمع آنرا ترك كرد وپس از درج گزارش هيئت رئيسه از نخستين گردهمائي سراسري نوشت : "من گزارش درج شده در صداي ما را گزارش درست و بيطرفانه اي از گردهمائي _ به خصوص از نگاه يك عضو هيئت رئيسه- نمي يابم و از منتقدان بخش قابل توجهي از آنچه كه آن سه روز شاهدش بودم هستم و آمادگي دارم كه در صورت لزوم در آن باره سخن بگويم." و نيز : "شيوة تصميم گيري غير دمكراتيك و از بالا براي درج اين گزارش بنام جمع، ناديده گرفتن كامل اعتراض من، ندادن پاسخ به من در دو ماه و نيم گذشته و نقض آشكار حقّ من و جمع حاضر، همخواني و قرابت بي همتائي با نگرش حاكم در گردهمائي و بسياري از شيوه هاي بكاربسته شده در آن سه روز را دارد.
" "2" من كه در اين مجمع يكي از برگزيده شدگان براي شوراي هماهنگي بودم ، بشدت مورد سرزنش دوستان و نزديكانم قرار گرفتم . آنها با اشاره به برخي از عناصر و جريانات پشت پردهء اين جنبش تعجب خود را از همراهي من با آن ابراز ميكردند. بخصوص آنكه با وجود خصلت شركت فردي در اين جنبش، كثرت اعضاي سازمان فدائيان اكثريت در اين مجمع و بخصوص پيام اين سازمان و سپس اتحاد جمهوريخواهان به آن، به شك و ترديدها جنبة مادي بيشتري بخشيده بود. امّا بايد اذعان كنم كه اميد من به بخش قابل توجهي از افراد منفرد با پشتوانة سياسي روشن بود. اين بخش نه تنها در طيف چب قرار داشتند كه شامل كساني نيز ميشدند كه متعلق به جريانات ملّي و يا دينداران لائيك بودند و من در صداقت و پايبنديشان به چهارچوب تصويب شده براي اين جنبش ترديدي نداشتم.
امّا متأسفانه پاره اي از دوستان، بخصوص دوستان عضو راه كارگر كه در تصويب بندهائي از پلاتفرم كه ساخت قاطع و روشني بآن ميداد سهم با ارزشي ايفا كرده بودند، براي شوراي هماهنگي كانديد نشده و حتّي در رأي گيريها شركت نكردند؛ كه براي من ماية تأسف است. به باور من بخشي از مسئوليت در غلطيدن جنبش بدامن نيروهاي فرصت طلب، سازشكار و متزلزل بعهدة اين دوستان و روشي است كه اتخاذ كردند.
من هنوز هم معتقدم كه اگر اين دوستان جنبش را ترك نكرده و قاطعانه ايستاده بودند و از چهارچوب آن پاسداري ميكردند، اين جنبش امروز در جاي خود قرار داشت و جولانگاه عناصر طرفدار اصلاح طلبان، يا حتي نزديك به سلطنت طلبان و دوستداران دخالتهاي قدرتهاي بزرگ اقتصادي در سرنوشت مردم كشورمان نميشد. ماهيت اين عناصر كه عمدتاً امروز در سازمان فدائيان(اكثريت) و برادر دو قلوي آن اتحاد فدائيان متبلورند( دو سازماني كه ستون فقرات اتحاد جمهوريخواهان را هم تشكيل ميدهند)، بركسي بوشيده نيست.
با وجود اين پاره اي از حوادث و سخنان بيش از پيش در روشن كردن واقعيتها ميتوانند مؤثر باشند : در جلسة مشترك سازمان فدائيان اكثريت، اتحاد فدائيان، اتحاد جمهوريخواهان (برلين)، حزب مشروطة ايران و فعالين جنبش رفراندم كه در روز يكشنبه 19 نوامبر 2006 در شهر كلن آلمان تشكيل گرديد، داريوش همايون (ديروز وزير اطلاعات رژيم شاه و امروز رايزن حزب مشروطة ايران)، در بخشي از سخنانش واقعيت امروز سازمان فدائيان(اكثريت) را بخوبي خلاصه ميكند : "ما با كساني از سازمان اكثريت كه با برخي از افراد رژيم در تماسند مخالفتي نميكنيم و نبايد موقع سرنگوني رژيم ماشين حكومت نابود شود...... ما تا بحال اكراه داشتيم كه با نيروهاي مذهبي تماس داشته باشيم. حالا خوشحاليم كه چشم و گوش ما فدائيان باشند." واقعيتي كه امروز داريوش همايون لزومي بر تأكيدش نمي بيند (زيرا كه شركت در جنايت امري طبيعي براي اوست)، اينست كه سازمان فدائيان (اكثريت) همكاري با رژيم را امروز شروع نكرده است. دست اين سازمان به خون مردم كشور ما آغشته است و هنوز اعلاميه هايش بر در و ديوار شهرها كه "در شناسائي و دستگيري ضد انقلاب به پاسداران جمهوري اسلامي ياري رسانيد."، از ذهنها پاك نشده، داغ عزيزاني كه با رهنمود رهبران اين سازمان به جلاد سپرده شده اند همچنان بر دلها باقي است و بسياري در انتظار محاكمة سران اين سازمان در دادگاه هاي مردمي اند.
با چنين گذشته اي، اينكه امروز سازمان اكثريت از يكطرف در كنار جنايتكاران رژيم سابق چون داريوش همايون ها قرار گيرد و تبديل به چشم و گوششان شود و از طرف ديگر در كنار جنايتكاران رژيم فعلي چون حجاريان ها باشد عجيب نيست؛ امّا اين هشداري است بزرگ به مردم آزاديخواه و استقلال طلب ما. مردمي كه انقلابي ديگر را تدارك مي بينند. تاريخ صد سالة مملكتمان شاهد سه بار انقلاب است. سه بار فداكاريها و بخون درغلطيدنهاي شجاعانه توده ها به منظور رسيدن به يك هدف سه گانه : آزادي، استقلال، عدالت اجتماعي.
انقلاباتي كه هر بار عده اي خود فروش به قدرتهاي بزرگ اقتصادي به انحرافش كشاندند و از درون خاليش كردند. نبايد اجازه داد كه تاريخ براي چهارمين بار تكرار شود. رنگارنگي ترفندهائي كه باسم مبارزه با جمهوري اسلامي و براي باصطلاح جايگزيني آن شكل ميگيرند بر كسي پوشيده نيست. منشور 81 ، اتحاد جمهوريخواهان(برلين)، رفراندم و رفراندمي ها، اتحاد سازمانهاي فدائيان (اكثريت)، اتحاد فدائيان، بخشي از حزب دمكرات كردستان و بخشي از كومله كه پاره اي از آنها ارتباطات نزديك و پرداخت شده اشان را با قدرتهاي خارجي بخصوص آمريكا پنهان نميكنند و بخش ديگرشان سعي در آب تطهير ريختن بر اين روابط يا بي اهميّت جلوه دادن آن دارند و همچنين برگزاري كنفرانسهائي چون كنفرانس كلن كه نزديكي اين نيروها با جنايتكاران رژيم فعلي، رژيم شاه وسلطنت طلبان را علني ميسازد، از جملة اين ترفندهايند.
تمامي اين جريانات، غير از عدم قاطعيت در مقابل تماميت جمهوري اسلامي كه در لباس همكاري پنهان و آشكار با «اصلاح طلبان» صورت ميگيرد، در يك نقطة مهم وخطرناك ديگر هم مشترك اند: عدم خط كشي روشن و قاطع با دخالت هاي قدرتهاي بزرگ اقتصادي و در رأس آنها آمريكا در سر نوشت كشورمان و در منطقه. من شاهد آنم كه پلاتفرم ج.ج.د.ل.ا. با كوشش و همّت مبارزيني كه هرگز نه در مقابل رژيم و نه در مقابل قول وقرارهاي امبرياليستي سر خم نكرده اند نوشته و تصويب شده است.
نقاب آنانكه با دروغ با اين جنبش همراه شده اند تا يا آنرا به فساد بكشانند و يا از درون تخريبش كنند امروز ديگر افتاده است. بند بند اين پلاتفرم نشان ميدهد كه جاي واقعي آنان همان اتحاد جمهوري خواهان (برلين) و يا در كنار طرفداران منشور 81 است. سازمان هاي خود را هم دارند و ميتوانند همچنان نقش همكاران رژيم را ايفا كنند و چشم و گوش داريوش همايون ها باقي بمانند. اما در كنار فعالان واقعي اين جنبش نمي توانند قرار گيرند. فعاليني كه نه سر سازش با هيچ يك از جناح هاي جمهوري اسلامي را دارند ونه با سلطنت طلبان و مشروطه خواهان. مبارزيني كه نه تنها با هيچ يك از سازمان ها، نيروها، افراد و جرياناتي كه ميخواهند اسب تروآي امپرياليستها و در رأس آنها آمريكا باشند، سر سازگاري ندارند كه ميدانند اينان نه تنها در جبهة آزاديخواهان قرار ندارند كه دقيقا رودرروي مردمند.
اين حقيقت امروز وظيفه اي خطير را به عهدة همة كساني كه پايبند به اصول اين جنبش هستند و نيز ديگر مبارزين راه آزادي، استقلال و عدالت اجتماعي گذاشته است : جدا كردن كامل و روشن صفوف خود از تمامي سازشكاران، چه آنان كه با حمل نام پرافتخار چب، فدائي و كمونيست و با تكيه بر فداكاريها و جانفشانيهاي فرزندان غيور كشور ما سعي در نقاب كشيدن بر روي واقعيت وجودي خود دارند و چه آنان كه امروز با فحاشي به چپ و كمونيستها پيوندهاي جديدشان را با دشمنان مردم بنام «دمكراسي» و «گوناگوني نظرات(پلوراليسم)» ميخواهند به خورد آزاديخواهان و استقلال طلبان واقعي بدهند. جنبش جمهوريخواهان دموكرات و لائيك تنها در اين صورت است كه ميتواند در راه اهداف خود گامهاي مؤثر بردارد، مبلغ اين تفكر آلترناتيو در ميان مردم باشد و با همراه شدن با جنبش كارگران، زنان، دانشجويان، معلمان و ديگر اقشار آزاديخواه و ضد امپرياليست در سرنگوني جمهوري اسلامي مؤثر واقع شود و همراه با جنبش مردمي راه را براي برقراري جمهورئي كه حداقل مشخصاتش جدائي دين از دولت، برقراري آزادي بيان، اجتماعات و تشكلات است و راه را بر هرگونه دخالت استعماري مي بندد، هموارسازد.
امروز در كنار مبارزه با تماميت جمهوري اسلامي، افشا و برملا ساختن چهرۀ واقعي كودتاچيان،كرزاي ها، چلبي ها و يا عاملين انقلاب مخملي از نوع ايرانيش وظيفة تمامي آزاديخواهان است. تا يكبار ديگر انقلاب آتي مردم ما در نطفه خفه نگردد. ___________________________________________________________________________ 1_"سه روز با جمهوريخواهان لائيك و دمكرات در پاريس"، آذر درخشان ، 9سبتامبر 2004 2_ "گزارش رسمي هيئت رئيسه از نخستين گردهمائي سراسري جمهوريخواهان لائيك و دمكرات و تعهد من در قبال جمع شركت كننده"، آذر شيباني، 18دسامبر 2004 ....................

مدعيان دروغين جمهور‍يخواه‍ی دمكرات و لائيك
در راه اتحادی نا مبارك عليه منافع مردم ايران

در نوامبر 2006 در مقاله ای تحت عنوان " آنها كه پا در جنبش جمهوريخواهان دمكرات و لائيك دارند و سر و جان با اتحاد جمهوريخواهان(برلن) و منشور 81 " نوشتم :
"ج.ج.د.ل.ا كه با برگزاری اولين مجمع عموميش در سپتامبر 2004 موفق به تصويب پلاتفرمی شد كه ميتوانست اميدی برای جنبش آزاديخواه و ضد دخالت قدرتهای بزرگ اقتصادی باشد، امروز بشدت دجاربحران است. اين بحران از ابتدا قابل پيش بينی بود. همراه شدن عناصر و جريانات پشت پرده ای با اين جنبش كه حيات سياسی پس از انقلاب 57 شان با سازش و همكاری با رژيم جمهوری اسلامی در سركوب و كشتار مردم ما در سالهای 60 و سپس ساخت و پاخت با اصلاح طلبان حكومتی و نيز عدم قاطعيت در برملا كردن نقشه های مختلف امپرياليستی برای دخالت در امور داخلی كشورمان رقم خورده است، موفقيت آن را با ترديدهای بسيار همراه كرده است." و در بخش ديگری از اين مقاله ميخوانيم: "ماهيت اين عناصر كه عمدتا امروز در سازمان فدائيان(اكثريت) و برادر دو قلوی آن "اتحاد فدائيان" متبلورند (دو سازمانی كه ستون فقرات "اتحاد جمهوريخواهان برلن" را تشكيل ميدهند) بر كسی پوشيده نيست."
اين مقاله در دورانی‌ نوشته شد كه من ايمان يافته بودم كه كناره گيريم از عضويت در شورای همآهنگی منتخب اولين گردهمآئي اين مجموعه در پاريس انتخابی درست بوده است و شركت دوباره ام در شورای همآهنگی دوّم بعنوان يكی از نمايندگان يكی از دو واحد جمهوريخواهی پاريس نميتواند هيج تغييری در واقعيت تأسف آور اين محموعه بدهد و برای من و ديگر همراهانی كه ميخواهند بر خطوط اساسی برنامۀ اين جنبش پای بفشارند چاره ای جز ترك كامل اينان نمانده است. اين شركت دوباره درشورای همآهنگی دوّم با اصرار دوستان و به منظور افشاگری عليه عناصر و جرياناتی كه از ابتدا با اين جنبش همراه شدند تا آن را در "اتحاد جمهوريخواهان(برلن)" منحل و در غير اينصورت آن را از درون تخريب كنند، صورت پذيرفته بود. مقاله با ابن سطور به پايان می رسد :
"امروز در كنار مبارزه با تماميت جمهوری اسلامی ، افشا و برملا ساختن چهرۀ واقع‍ی كودتاچيان، كرزای ها، چلبی ها و يا عاملين انقلاب مخملی از نوع ايرانبش وظيفۀ تمامی آزاديخواهان است تا يكبار ديگر انقلاب آتی مردم ما در نطفه خفه نگردد."
بر حسب اين وظيفه است كه امروز دوباره قلم به دست گرفته ام تا جزء معدود كسانی باشم كه سكوتی را كه در اطراف برگزاری جلسۀ بسيار مهمّ و خطرناكی كه سايت "صدای ما" آن را "نشست مشترك 9 گروه جمهوريخواه ايران" ميخواند، شكسته اند.
خبر اينست:
"در پی دعوت گروه ارتباطات جنبش جمهوريخواهان دمكرات و لائيك ايران" ، از 8 گروه جمهوريخواه ديگر به قصد گفتگو و ايجاد زمينه های همكاری در راستای مبارزه عليه جمهوری اسلامی ايران و استقرار دمكراسی در كشور، دو نشست،ابتدا نشست پالتاكی در 30 يونی 2007 برابر با 9 تير ماه 1386 و سپس نشست حضوری در 22و 23 سپتامبر 2007 برابر با 30 شهريور و 1مهر ماه 1386 در شهر هانور آلمان برگزار گرديد. در اين نشستها نمايندگان سازمانها و گروه های ذيل حضور يافتند:
آتحاد جمهوريخواهان ايران ، جنبش جمهوريخواهان دمكرات و لائيك ايران ، حزب دمكرات كردستان ايران ، حزب كوملۀ كردستان ايران ، سازمان اتحاد فدائيان ايران ، سازمانهای جبهه ملّي ايران در خارج كشور(بعنوان ناظر) ، سازمان فدائيان خلق ايران(اكثريت) ، شورای موقّت سوسياليستهای چپ ايران ، مجامع اسلامی ايرانيان. ............
..نشست باين نتيجه رسيد كه مباحث خود را با برگزاری جلسات مشترك و سمينارهای عمومی به منظور دستيابی به همسوئی های بيشتر و نيز رسيدن به مبانی مشترك در سمينارهای عمومی ادامه دهد"

"صدای ما" ،1 مهر1386- 23 سپتامبر 2007

می بينيم كه جلسات مشترك اين 9 گروه درست مترادف است با جلسات پالتاكی ای كه اين به اصطلاح جمهوريخواهان دمكرات و لائيك(جريان دعوت كننده) با سر و صدای فراوان هر دو هفته يكبار برقرار می كنند ، با اين ادعا كه گويا می خواهند دلائل بحران در درون خود را كشف و بررسی كنند !! جلساتی كه درحقيقت وظيفه ای جز خاك پاشيدن به چشم همراهان بمنظور جلوگيری از ديدن و شنيدن دليل اصلي و حقيقی بحران ندارد . اين نمايش پالتاكی كه هنوز هم ادامه دارد ، در زمانی آغاز شد كه عده ای از اعضای دو شورای همآهنگی اوّل و دوّم از جمله خود من با اعتقاد به اينكه ابن مجموعه ديگر به جنبش واقعی ج.د.ل تعلق ندارد ، به افشاگری پرداختيم و در بيانيه ای كه در تاريخ 5 ژانويۀ 2007 انتشار داديم نوشتيم:
"ما صفوف خود را از اين افراد و تشكل ها جدا كرده ايم. زيرا كه آنها همواره نگاه به بالا دارند و يك روز به كمك جناحی از جمهوری اسلامی و روزی ديگر در معامله با قدرتهای جهانی مي خواهند از حاكميت مستقيم مردم سراسر ايران بر سرنوشت خويش جلوگيری كنند....."
و امروز آفتاب آمد دليل آفتاب. اين مدعيان 8 گروه ديگر را هم دعوت ميكنند تا گويا با جمهوری اسلامی مبارزه كنند و دمكراسی را به ايران به ارمغان آورند. در ميان نيروهای دعوت شده چه جرياناتی را می بينيم ؟ "اتحاد جمهوريخواهان برلن" !! "اتحادی" كه در حقيقت "جنبش جمهوريخواهان دمكرات و لائيك ايران" در مقابلۀ با آن تشكيل شد. زيرا بدرستی معتقد بود كه افراد و جريانات گرد آمده دراين اتحاد نه با تماميت جمهوری اسلامی ميخواهند مبارزه كنند (سرو سرّشان با اصلاح طلبان ، سازگاراها و حجاريانها و گوی سبقت بردنشان از آنها در شركت در نمايشات انتخاباتی رژيم و....). و نه با سلطنت طلبان و ديگر مشاطه گران امپرياليستی خط كشی روشن دارند(شركت در جسات و محافل سلطنت طلبی در لندن و پاريس و همراهی با مبتكرين منشور81 و....). شركت "اتحاد جمهوريخواهان برلن" در اكتبر 2006 در كلن آلمان دركنفراتس مشتركی با حضور دو جريان مادريعني "سازمان فدائيان(اكثريت) و "سازمان اتحاد فدائيان خلق" و همچنين "حزب مشروطه خواهان ايران" كه در آن داريوش همايون( فعلا رايزن اين حزب و سابقا رئيس سازمان امنيت شاه ) ، "سازمان فدائيان اكثريت" را بدرستی جشم و گوش خود ناميد از يكطرف واز طرف ديگر شركت نمايندگان همين گروه ها بعلاوۀ "حزب دمكرات كردستان" و"حزب كوملۀ كردستان(جناح مهتدی)" ، در "همايش پاريس" در ژوئن 2007 كه به ابتكار رضا پهلوی وبا شركت سلطنت طلبان تشكيل شده بود ، نشان ميدهد كه ماهيت اينگونه گروه های دعوت شده به "نشست جمهوربخواهی" تغييری نيافته است. اين دعوت كنندگان هستند كه ماهيت واقعی خود را امروز اشكار ميكنند و در حقيقت جلسات مخفی خود را علنی ميسازند. نقطۀ مشترك غالب اين 9 گروه جمهوريخواهی نيست. معامله است: از يكطرف با بخشی از رژيم واز طرف ديگر با قدرتهای امپرياليستی.
غير از جلساتی كه به آنها اشاره كردم ، شركت مهتدی(از حزب كوملۀ كردستان) و هجری(از حزب دمكرات كردستان) ، بهمراه عده ای ديگر از نمايندگان ساختگی برای مليت های آذری ، بلوچ و عرب در جلسۀ كاخ سفيد در 21 ژوئيۀ 2006 ، يك بار ديگر درجۀ "استقلال" گروه های دعوت شده در اين نسشت های جمهوريخواهی را روشن ميكند. كدام از ما نامۀ هجری را به بوش برای تشكر از او در اشغال عراق و دعوتش به نجات مردم و آوردن دمكراسی به همان شيوه به ايران ، فراموش كرده است ؟ ويا نامۀ فدايت شوم ودسته گل او را برای تبريك به انتخاب دوبارۀ بوش به رياست جمهوری امريكا و جلادی خلقها ؟
واقعيت آنست كه همۀ اين وقايع و تمامی اين جلسات به يكديگر مربوطند و تازه اينها بخشی از نسشتها و آن هم از نوع علنی آن هستند و نه همۀ آنها. جنبش مردمی در حال اوح گيری است. انقلاب ديگری در راه است و ترفندهای امپرياليستی برای در نطفه خفه كردن چهارمين انقلاب ايران در كار. قدرتهای بزرگ اقتصادی- سياسی دنيا و در رأس آنها آمريكا ، كارتهای مختلفی را برای بازی عليه منافع مردم ايران و حفظ و گسترش منابع چپاولشان در منطقه آماده كرده اند و ميكنند. به نظر ميرسد كه سلطنت طلبی كارتی سوخته محسوب ميشود. مجاهدين خلق و جمهوری دمكراتيك اسلاميشان نيز با آبروی رفته ای كه در همكاری با سردمداران رژيم بعث عراق و پس از آن فروش اطلاعات در مورد غنی سازی و غيره به آمريكا كسب كرده اند ديگر از فريب مردم قاصرند و مهرۀ چندان مناسبی برای امپرياليستها به حساب نميايند. اما جمهوريخواهی آن ورقی است كه هنوز قدرت برنده شدن دارد. البته آن جمهوريخواهی ای كه از محتوای اصليش كه تكيه بر جمهور مردم است خالی شده و به جای جنبش مردمی ، بر دلارهای آمريكائی و نقشه های امپرياليستی اميد بسته باشد.
نشست اين 9 گروه باصطلاح جمهوريخواه در هانور آلمان هر انسان آزاده ای را كه به سرنوشت مردم ايران و منطقه حساس و علاقمند است بی تفاوت نمی گذارد. افراد و نيروهائی از اين مجموعه كه هنوز از صداقت مبارزاتی برخوردارند و عشق به آزادی ، استقلال و عدالت اجتماعی در آنها نمرده است ، ميبايست تكليف خود را با سازمانهايشان و با اين اتحاد نامبارك عليه منافع مردم ايران روشن كنند. سخنانی مانند: "در ميان ما اختلاف نظر وجود دارد." ، ُسازمان ما يك نظر نيست." ،"ما انتقاد كرده ايم" ، "من مخالفت خود را اعلام كرده ام . امّا ميمانم و از درون مبارزه ميكنم." و..... در اين مرحله تنها ميتواند به خيانت به مردم و آمال و مبارزات صد ساله اشان بيانجامد. تاريخ نشان داده است كه آنان كه ميان دو صندلی می نشينند آن زمان كه مجبور به انتخاب ميشوند غالبا صندلی طرف راست را برميگزينند. اين اتفاقی بود كه من و دوستانی ديگر از فعالين كنونی "جنبش مستقل جمهوريخواهان دمكرات و لائيك" در هنگام جدائی از اين مدعيان دروغين جمهوريخواهی شاهدش بوديم و ميانه ايها را نشسته بر صندلی راست ترك كرديم. بطوريكه امروز هيج صدائی از آنان در اعتراض به چنين نشستی كه اتحاد ی نا مبارك را بر ضدّ منافع مردم ايران و بر طبق نقشه های ابرقدرتها تدارك می بيند ، نميشنويم. اتحادی كه گويا برای مبارزه با جمهوری اسلامی و برقراری دمكراسی در ايران شكل ميگيرد غافل از آنكه برقراری هيج دمكراسی ای بدون استقلال امكان پذير نيست و آنجا كه از استقلال و دمكراسی خبری نيست عدالت اجتماعی به افسانه ها می پيوندد.

مهری زند
12 اكتبر 2007

11آبان.سند سياست آينده امريکا در برابر پرونده هسته‌ای ايران و مصاحبه با خلجی نويسنده سابق دفتر تبليغات قم و همکار فعلی انستيتوی واشينگتن

بی بی سی
شماری از چهره‌های شاخص دو حزب عمده‌ی امريکا با امضای سندی ۱۱۶ صفحه‌ای پيشنهادهايی را در باره‌ی رويکردهای بعدی در برابر پرونده‌ی هسته‌ای ايران مطرح کرده‌اند. اين رويکردها از مذاکره بي‌قيد و شرط اما با خواست‌های قاطع تا گزينه نظامی را شامل مي‌شود. يکی ازامضاکنندگان سرشناس اين سند دنيس راس، مشاور باراک اوباما و مشاور انستيتوی واشنگتن برای خاور نزديک است
. مصاحبه در باره اين سند با مهدی خلجي، پژوهشگر در انستيتوی واشنگتن برای خاور نزديک:
دويچه‌وله:
آقای خلجي، به‌تازگی در آمريکا از طرف Bipartisan Policy Center سندی منتشر شده است در مورد پيشنهادات برخی سياست‌مداران دو حزب دموکرات و جمهوري‌خواه آمريکا برای اتخاذ سياست در برابر ايران. مي‌توانيد اطلاعاتی راجع به محتوای اين سند به ما بدهيد؟
مهدی خلجی: اين سند به‌طور کلی نشان‌دهنده‌ی تفکري‌ست که روزبه‌روز در واشنگتن دارد در مورد نوع برخورد با برنامه‌ی هسته‌ای جمهوري‌اسلامي‌ ايران غالب مي‌شود و در حقيقت مبتنی بر اين پيش فرض است که سياست‌های کنونی دولت‌های آمريکا پس از گروگان‌گيری سفارت آمريکا در تهران موفق نبودند و به‌هرحال اين سياست‌ها بايد تغيير پيدا کنند. يک بخش از اين سياست‌ها مبتنی بر اين بوده که گفت‌وگوی بدون پيش‌شرط با جمهوری اسلامی انجام نشود، چون همه پيشنهادهای آمريکا برای گفت‌وگو پيش‌شرطی داشته است. الان طيف مهمی از سياست‌مداران، چه در حزب دموکرات چه در حزب محافظه‌کار، به اين نتيجه رسيده‌اند که اين پيش‌شرط بايد برداشته شود و آمريکا بايد سعی کند با جمهوری اسلامی مذاکره کند، اما اين مذاکرات بايد درچارچوب تازه‌ای برنامه‌ريزی شود. از جمله اين که ما بايد مشوق‌های خيلی بيشتری به جمهوری اسلامی بدهيم و از آن طرف تهديدهای خيلی جدي‌تری هم برای جمهوری اسلامی در نظر بگيريم، که اگر جمهوری اسلامی نپذيرفت بخش مشکوک برنامه‌ی اتمي‌اش را متوقف کند، آن تهديدها عملی شوند. به‌هرحال، آنچه اين سياست‌مداران در نظر دارند، اين است که سياست‌های پيشين به نتيجه‌ای منجر نشده و بايد تغيير پيدا کند و سياست‌های تازه‌ای بايد اتخاذ بشود. اما اين که آيا اين سياست‌های تازه لزوما به نتيجه ‌مي‌انجامند يا نه، جای پرسش دارد. گفته مي‌شود از اين سياست‌های تازه يا از تهديدهايی که شما به آن اشاره کرديد بوی جنگ به مشام مي‌رسد. همين‌طور است؟
Bildunterschrift:
مهدی خلجي،
پژوهشگر در انستيتوی واشنگتن برای خاور نزديک من چنين چيزی را احساس نمي‌کنم. آن چيزی که در همين سند هم به آن اشاره شده، اين است که هنوز هم امکان پيشبرد مذاکره با ايران وجود دارد و هم امکان تحريم‌های تازه. باراک اوباما و مک کين در تبليغات انتخاباتی هردو به اين موضوع اشاره کرده‌اند که يکی از تحريم‌های موثر مي‌تواند منع صادرات بنزين به جمهوری اسلامی باشد. مي‌دانيد که قبلا پانزده شرکت در دنيا به ايران بنزين صادر مي‌کردند، الان چهار شرکت صادر مي‌کنند. ممکن است خارج از چارچوب سازمان ملل و شورای امنيت، کشورهای اروپايی و آمريکا سعی کنند اين چهار شرکت را متقاعد کنند به جمهوری اسلامی بنزين صادر نکنند. اين نوع تحريمي‌ست که به طور جدی به اقتصاد ايران آسيب خواهد زد و تهديد بسيار مهمي‌ست. اين اقدامي‌ست که مي‌تواند قبل از هرگونه برخورد نظامی انجام شود. آنچه مسلم است اين که هردو حزب به اين نتيجه رسيده‌اند که پيش از هرگونه برخورد نظامی با برنامه‌ی هسته‌ای جمهوری اسلامي، بايد راه‌های ديپلماتيک آزموده و هر نوع تحريمی که مي‌تواند جمهوری اسلامی را به سمت متوقف کردن برنامه‌ی هسته‌ايش پيش ببرد، اعمال شود و بعد به‌عنوان آخرين راه‌حل گزينه‌ی نظامی در نظر گرفته بشود. در حقيقت آنچه نگران‌کننده است پيش از آن‌که برخورد نظامی آمريکا باشد، برخورد نظامی اسراييل است و ممکن است اسراييل منتظر نماند که آمريکا شيوه‌ی ديپلماتيک يا پروسه‌ی ديپلماتيک را تا پايان پيش ببرد. و پيش از آن که حتا تلاش‌های ديپلماتيک به نتيجه برسد، اين امکان وجود دارد که اسراييل به تاسيسات اتمی ايران حمله کند. از امضاکنندگان اين سند دنيس راس است که مشاور انستيتوی واشنگتن برای خاور نزديک است که شما هم در آن بعنوان پژوهشگر کار مي‌کنيد. تا چه حد اين انستيتو در تنظيم اين سند نقش داشته است؟ برخی از همکاران من ازجمله دنيس روس و مات لويت در اين گروه حضور داشتند. مات لويت، به‌خاطر اين که متخصص مبارزه با تروريسم و محدودکردن منابع مالی تروريسم است، اطلاعات خيلی گسترده‌يی دارد در زمينه‌ی تحريم‌های مالی که وزارت خزانه‌داری آمريکا بر ايران اعمال کرده است. طبيعتا اين همکاران من، در تدوين اين سند نقش داشته‌اند. اما آنها بعنوان شخص حقيقي، در اين گروه کار مي‌کردند و نه بعنوان شخص حقوقی يا وابستگان به انستيتو، انستيتو، خود نقشی در تدوين اين سند نداشته است. همان‌طور که از (گروههای) ديگر هم، اشخاص با هويت حقيقي‌ خودشان در اين مجموعه کارکرده‌اند و نه به‌عنوان شخصيت حقوقی. آقای راس مشاور باراک اوباما در امور خاورميانه است. مي‌توانيم نتيجه بگيريم که اگر اوباما به رياست جمهوری آمريکا برسد، اين پيشنهادها و سياست را دنبال خواهد کرد؟ بله. چه روز سه شنبه اوباما رييس‌جمهور شود و چه مک کين، هردوی اين‌ها سياست کنونی را تغيير خواهند داد. شايد تفاوت اصلی بين اوباما و مک کين بيشتر در زمان‌بندی مذاکرات باشد تا در اصل مذاکره. يعنی هردو به‌هرحال به سمت مذاکره پيش خواهند رفت. منتها ممکن است اوباما معتقد باشد که ما زمان کمتری داريم و مک کين معتقد باشد که زمان بيشتری وجود دارد و اين‌ها باعث بشود که تغييراتی در نتايج مورد توافق به‌وجود بيايد. يعنی اگر شما زودتر اقدام کنيد به مذاکره، ممکن است به اين نتايج برسيد. اگر ديرتر مذاکره کنيد، ممکن است به نتايج ديگری برسيد. ولی به نظر من در اصل سياست‌هايشان تفاوت عمده‌ای وجود نخواهد داشت.
مصاحبه‌گر: کيواندخت قهاری

زنان مک کين، نخستين قربانيان خشونت طلبی او
















در طول مبارزه انتخاباتی آمريکا، انحصارات رسانه ای مکررا در مورد سوابق ,درخشان, مک کين در جنگ ويتنام نوشتند، بطوريکه عنوان ,قهرمان جنگی, همانطور که سازمان دهندگان کارزار انتخاباتی مک کين ميخواستند، به يک امتياز برجسته ی او در مقابل رقيب تبديل شد. اما در اين رسانه ها به ندرت به سوابق رابطه او باهمسرانش و شايعاتی که حتی به اعمال خشونت فيزيکی و کتک زدن همسر می شود،اشاره شد يا اصلا اشاره نشد. زيرا در ,سياست رسمی,، اولي، امر ,عمومی,، ,جدی,، ,سياسی, تلقی ميشود، اما دومی يعنی برخورد او با زنانش ,مساله خصوصی, وافشای آن امری غيرمسوولانه و دخالت دادن ,امرخصوصی, در سياست که فقط مجله های تابلوئيد و وبلاگ های غير معتبر به آن دست ميزنند. به اين ترتيب است که حق زن قربانی سياست قدرت ميشود. قابل توجه اينکه بسياری از زنان نخبگان سياسی خود نيز برای برخورداری از مواهب قدرت و ثروت، روی ستمی که برآنها ميرود پرده می کشند. و اين هشداری است برای جنبش زنان:
اگر قرار است از حقوق زنان دفاع شود، خيلی نميتوان به زنانی اتکاء کرد که چيزهای زيادی دارند که ميترسند با دفاع قاطع و همه جانبه از حقوق زن آنها را از دست بدهند. به هرحال چون بنا بر شعار آشنای فمينيستي، , خصوصي، سياسی است ,، ما برای شناخت مردی که روزهای نهايی انتخابات رياست جمهوری را طی ميکند به همان وبلاگ های غير انحصاری و ,غير معتبر, از نظر آنها مراجعه ميکنيم و چکيده ای از مقاله الکساندر کابرن و جفری سنت کلر دو روزنامه نگار برجسته را مطالعه ميکنيم. مقاله آن ها يک نکته ديگر را به خوبی به نمايش می گذارد: برخلاف تبليغات ضد غربی ملاها در مورد بی بندو باری ناشی از آزادی زن در دموکراسی های غربي، ارزش های اخلاقی در اين جوامع آنقدر ريشه دار است که حتی شخصيت هايی مثل ريگان ها که در سياست نماد بی اعتنايی به حقوق برابر انسان های روی زمين بودند، هرگز نتوانستند مک کين را به خاطر برخورد ضد انسانی با همسرش ببخشند.
*** فرهنگ سياسی آکادمی نيروی دريايی آناپليس شخصيت مک کين را شکل داد. خاطرات خود او بخش غير قهرمانی آن دوره روی مست بازی و افتادن دنبال دختران متمرکز است. همسرش اولش کارول در آناپليس وقتی ملاقات کرد که با دارو دسته ای از اين قبيل پرسه ميزد. کارول همسر اولش را به خاطر او ترک کرد و دوفرزندی را که از او داشت با خود آورد، به زودی از مک کين حامله شد و فرزند سوم سيدنی را به دنيا آورد. در همين دوره مک کين سرکشی را آغاز ميکند و روابطی با زنان ديگر برقرار کرده و به پای ثابت پارتی ها و ترتيب دهنده آن تبديل شد. در اواخر 1966 داوطلبانه به عنوان خلبان بمب انداز به ويتنام رفت. ده ماه بعد هواپيمايش را انداختند و خودش پنج سال و نيم به عنوان زندانی جنگی در ويتنام بود. کارول که قبلا يک مانکن بود با سه بچه اش در آمريکا زندگی ميکرد. در کريسمس 1969 وقتی به ملاقات پدرو مادرش ميرفت تا هدايای عيد را به آنها بدهد ماشين اش روی جاده يخی لغزيده به يک درخت خورد و خودش از پنجره به بيرون پرتاب شد و تا او را پيدا کنند چند ساعت روی برف ها افتاده بود. تصادف عواقب بسيار بدی برای کارول داشت. لگن اش شکسته و پاهايش طوری خرد شده بود که جراحان مجبور شدند بخش های بزرگی از استخوان پای او را بردارند، پنج اينچ از قد او کاسته و لنگان و کم و بيش برای هميشه گرفتار درد شد. کارول حاضر نشد حتی يک کلمه در اين مورد به مک کين بنويسد، می گفت او به اندازه کافی گرفتاری دارد. راس پروت [ميلياردر آمريکايی و زمانی کانديدرياست جمهوری] مخارج پزشکی او را می پرداخت. وقتی مک کين در 1973 به آمريکا برگشت، به گفته دوستان از ديدن تغيير ظاهر همسرش ,وحشت زده, شد و طولی نکشيد که با دنبال زنان ديگر افتادن برای خودش راحتی فراهم کرد. راس پروت مک کين را با ريگان که آنزمان فرماندار کاليفرنيا بود آشنا کرد و ريگان و همسرش نانسی شيفته کارول شدند و هزينه او را تقبل کردند. در 1979 مک کين که در سال های 40 خود بود با سيندی هنسلی وارث امپراتوری آبجوی هنسلی که آنموقع 25 سال داشت آشنا شد. آنها در يک کوکتل پارتی همديگر را ملاقات کردند. سيندی به خاطر می آورد که ,او يک جوری دنبال من افتاده بود. با خودم فکر ميکردم "اين مرد تيپ ناجوری است"، يک طوری سعی ميکردم خودم را از دستش خلاص کنم., مک کين دنبال هنسلی افتاد. او را به واشينگتن دعوت و با او رابطه برقرار کردو به طور ناگهانی به کارول که شوکه شده بود خبر داد که ميخواهد از او جدا شود. مک کين زندگی اش با کارول را درژانويه 1980 آغاز کرد. در آوريل همان سال از کارول جدا شد و يک ماه بعد با سيندی ازدواج کرد. دوستان کارول از برخورد مک کين با همسرش که در سال های زندانی بودن او خانه اش را روشن نگاه ميداشت، به شدت نفرت زده شده بودند. ريگان ها هرگز او را نبخشيدند و محکم پشت کارول ماندند. نانسی ريگان امسال به زحمت نامزدی او را تاييد کرد. مک کين يادآوری کرد ,طلاق من از کارول که مورد علاقه ريگان ها بود رابطه ما را عوض کرد. نانسی به خصوص از دست من ناراحت بود و بعد از اينکه به کنگره آمدم چند باری که او را ديدم نارضايتی اش را آشکارا نشان داد., شارون چرچر در 8 امسال در ديلی ميل نوشت: , راس پروت که هزينه های پزشکی او را طی تمام آن سال ها پرداخت معتقد است هم کارول مک کين و هم مردم آمريکا طعمه مردی شده اند که حتی با معيارهای سياست مدرن بطور غيرعادی متقلب و بيرحم است. او ميگويد , مک کين يک فرصت طلب کلاسيک است. او هميشه دنبال جلب توجه و خود نمايی بوده است. بعد از اين که به آمريکا برگشت، کارول می لنگيد. از اين رو مک کين او را دور انداخت و با يک دختر روی پوستر که پول هنگفتی داشت عوض کرد و بقيه ماجرا., چرچر همچنين حرف های تد سمپلی که عضو نيروهای ويژه بود را نقل ميکند: , من نزديک 20 سال از نزديک کار مک کين برای کسب موقعيت حرفه ای را دنبال کرده ام. اين مرد يک چيز ناجوری دارد. من به شما ميگويم آن چيز چيست: فريبکاری. او وقتی به ميهن برگشت و ديد کارل ديگر آن زن زيبايی نيست که پشت سرخود به جای گذاشته بود، تقريبا بلافاصله روابط کناری با ديگران را آغاز کرد. همه اطرافيانش اين را ميدانستند. عاقبت سيندی را ملاقات کرد. او جوان و زيبا و بسيار ثروتمند بود. در آن لحظه مک کين بی درنگ کارل را ول کرد و دنبال کسی رفت که فکر ميکرد بهتر است. اين آدمی است که درمورد شخصيت خودش اينهمه با آب و تاب حرف ميزند. او شخصيت ندارد. يک حقه باز است. اگر شخصيتی در آن ازدواج اول وجود داشت، تماما از آن کارول بود., اصرار سيندی برای اينکه به فونيکس برگردد بخشا به خاطر اين بود که بسياری از افراد محفل دور وبر جان در واشينگتن با سردی با او برخورد ميکردند. سيندی نه فقط ترتيب پرداخت هزينه های پزشکی کارل را فراهم کرد، بلکه در انتخابات کنگره در آريزونا در 1982 از مک کين حمايت مالی کرد زيرا ريگان ها با نفوذ در کميته ملی جمهوريخواهان بودجه کمک به او را قطع کردند. از اين ببعد جان وسيندی با فاصله با هم زندگی کرده اند. جان بيشتر در واشينگتن بود و سيندی در فونيکس نزديک پدر و مادرش. دراين زمان است که رابطه آنها با چارلز کيتينگ شروع ميشود[که سرانجام آن به رسوايی مشهور , 5 کيتينگ, در 1989، از نخستين رسوايی های مالی پيش درآمد بحران اخير مالی منجر شد که مک کين يکی از 5 سناتور مرتبط با پرونده بود.ر]. مک کين گناه اين رسوايی رابه گردن سيندی می اندازد[سيندی در چارچوب مسايل خيريه مذهبی با کيتينگ ارتباط برقرار کرده بود.ر] دو پزشک اورژانس در فونيکس در مصاحبه با کانترپانج ميگويند در اين زمان است که نخستين مراجعه سيندی مک کين با علايم کبودی روی بدن، به بخش اورژانس بيمارستان فينيکس صورت ميگيرد. در گزارش پزشکی نوشته شده بود:, دور چشم کبود و خراش , که با اعمال خشونت فيزيکی تطابق دارد. طی پنج سال بعد يعنی بين 1988 و 1993، سيندی حداقل دوبار ديگر با همين علايم و آسيب ها به بخش اورژانس مراجعه ميکند. احتمالا از سرتصادف نبود که درست در همين دوره سيندی به قرص های مسکن حاوی مواد مخدر معتاد شد. او روازانه 20 قرص Percocet و Vicodin ميخورد که نسخه آن بطور غيرقانونی توسط پزشکی در AVMT [بنياد خيريه پزشکی که خود سيندی به تاسيس آن کمک کرده است. ر] نوشته ميشد. وقتی يکی از کارکنان اين موسسه از نوشتن نسخه های غيرقانونی با خبر شده و آن را به مدير عامل گزارش داد، او را اخراج کردند. او مساله را به اداره کنترل تجويز داروها گزارش دارد و تحقيقات در اين باره شروع شد. سيندی برای معالجه خود به يک مرکز در مان اعتياد به دارو مراجعه و ادعا کرد اعتيادش به اين داورها به خاطر درد پشت و استرس ناشی از محاکمه و محکوميت کيتينگ بوده است. ,کيتينگ در زندان مرد,. اعتياد سيندی برای مک کين يک خبر تکان دهنده بود. خانواده سيندی که رابطه نزديک تر با او داشتند از ماجرا مطلع بوده و برای کمک به او تلاش هايی کرده بودند. نمونه ای که روانشناسی ترسناک مک کين را به خوبی نشان ميدهد، تعريفی است که او از يک جوک شايع در دهه 80 به دست داد. تعريف رايج در ميان مردم اين بود: در سقوط يک هواپيما در جنگلی در آفريقا تنها يک ميهماندار زنده می ماند. او يک ميمون را می بيند و ميمون او را به مترس خود تبديل ميکند. وقتی سرانجام ميهماندار به خانه بر ميگردد اين ماجرا را برای دوستش تعريف ميکند. دوستش به او ميگويد:,اين خيلی وحشتناک است., ميهماندار تصديق ميکند:, آره خيلی وحشتناک است. او نه زنگ ميزند، نه نامه مينويسد., مک کين اين جوک را در 27 اکتبر 1986 برای روزنامه توسکان سيتيزن به اين صورت خشونت آميز تعريف ميکند: , مک کين: اين را شنيده ايد؟ يک گوريل در خيابان به زنی حمله ميکند، او را آنقدر ميزند که بيهوش ميشود، به او چندين بار تجاوز ميکند و رهايش ميکند تا بميرد. وقتی سرانجام زن به هوش می آيد وسعی ميکند حرف بزند، دکتر که روی او خم شده بود ميشنود که او رضايت و حسرت آه ميکشدو با صدای ضعيف سوال ميکند:, آن ميمون جذاب کو؟, برخورد تند مک کين با سيندی سرانجام در مقابل عموم هم آشکار ميشود. در سال 1992 که مک کين ميخواست در انتخابات شرکت کند، سيندی همراه مشاوران انتخاباتی مک کين، داگ کول و وس گولت او را در يک کارزار انتخاباتی همراهی ميکند. در ميانه کارزار سيندی با شوخی دست به موهای مک کين ميکشد و ميگويد: , اينجا داره کم پشت ميشه., کليف شکتر در کتابش , مک کين واقعی , مينويسد: صورت مک کين قرمز شد و در واکنش گفت: , حداقل من با آرايش مثل يک فاحشه ماله کشی نمی کنم،...cunt,* بعدا مک کين به سه خبرنگار آريزونا که شاهد اين صحنه بودند , و در مورد واکنش انفجاری مک کين هيچ گزارشی ندادند, در توضيح اين واقعه گفت: روز درازی بود. شکتر هم چنين مينويسد يک خبرنگار آسوشيتد پرس به او گفته است: , جا ن مک کين راميديد در خيابان های مخصوص روسپی هاRed Light District پرسه ميزند تا , روابط خودش با ويتنامی ها را نرمال کند., و تعدادی خبرنگار ديگر به شکتر گفتند: مک کين ها در واقع با هم زندگی نمی کنند و تا مبارزه انتخاباتی اخير سيندی بيشتر وقتش را با دخترش بريجيب در سان ديگو ميگذراند., در سال 2007 يک خبرنگار در سن ديه گو از سيندی پرسيد: , حالا چند روز در ماه شوهرتان را می بينيد., سيند ی گفت: , نه خيلی زياد. دو يا سه بار., در اوايل پاييز امسال وقتی حوادث سياسی آنها را موقتا با هم جور کرد مچ و بازوی سيندی باندپيچی شده بود. کارکنان انتخاباتی مک کين توضيح دادند که علت آسيب ناشی از دست دادن ها ست. شايد اين طور باشد. از طرف ديگر مک کين در تابستان امسال به تمسخر گفت:, کتک زدن زنم را از چند هفته پيش کنار گذاشتم. , سال گذشته برای سيندی سال سختی بود. در ماه فوريه نيويورک تايمز در مقاله ای طولانی از روابط مک کين با يک لابيست بلوند جوان به نام ويکی ايسمان در جريان مبارزه انتخاباتی 2000 پرده برداشت. ايندو در يک جت خصوصی متعلق به کارفرمای آيسمان مستمرا پرواز ميکردند تا زن جوان مک کين را متقاعد کند از منافع شرکت در کميته مجلس دفاع کند. ماجرا آنقدر مشاوران انتخاباتی مک کين را وحشت زده کرده بود که دستور دادند ورود لابيست جوان به دفتر مک کين را ممنوع کنند. در يک کنفرانس مطبوعاتی بعد از اين گزارش، قيافه سيندی سخت گرفته بود. شايد در اعماق فکر خود به دستورات معلم يوگا فکر ميکرد. چون برخی ازافرادی که در محافل يوگای سان ديگو کار ميکنند ميگويند يوگا منبع تسلی برای وارث آبجوی هنسلی است.


*cunt کلمه عاميانه برای واژن زن است که به عنوان فحش عاميانه و مردسالارانه به کار گرفته ميشود.



*متن کامل مقاله: http://www.counterpunch.org/cockburn10302008.html

Dr. Dahlia Wasfi - Life in Iraq Under U.S. Occupation






























آرزو داريم، بينند،آن وطن فروشان بي وطن، که آرزوی دخالت نظامي بيگانگان را شب و روزانتظار ميکشند،شرايط

زندگي مردم عراق را،از زبان يک پزشک ،عراقي و آمريکايي، دکتر داهيلا وصفي بشنوند !



http://www.youtube.com/watch?v=colcD8UVr90&eurl=http://www.informationclearinghouse.info/article17979.htm



"Raining bombs" Dr Dahlia Wasfi
03:47 From: PHubb
Views: 1,706


Added
The Iraq War: Legal or Illegal?
23:57 From: pinkyshow
Views: 1,884,735


Added
CBS's Lara Logan Slams American Coverage Of Iraq War
03:41 From: TheYoungTurks
Views: 36,112


Added
PROGRESSIVE CAUCUS: Dahlia Wasfi at Iraq Forum
06:17 From: Politicstv
Views: 4,352


Added
Iraq story buried by US networks- features Lara Logan of CBS
02:53 From: TheRealNews
Views: 31,081


Added
Iraq for Sale Banned Excerpts
04:36 From: bravenewfilms
Views: 338,796


Added
Iraq street scenes (Before the invasion)
08:21 From: greaserig
Views: 109,862




Added
Special Operations Firefight in Iraq ( Special Forces )
02:42 From: CombatCamera12
Views: 632,255


Added
Bush on Contractors in Iraq
01:51 From: Veracifier
Views: 127,134


Added
CONGRESSIONAL PROGRESSIVE CAUCUS: Dahlia Wasfi at Iraq Forum
06:14 From: Politicstv
Views: 187,869


Added
Generation Kill - Iraq
06:49 From: journeymanpictures
Views: 2,514,545


Added
Fake Christians fabricate conflict with Islam
09:08 From: Human0o
Views: 149,171


Added
Iraq Occupation: Raed Jarrar decodes the misinformation
01:11:40 From: pinkyshow
Views: 23,140


Added
Incredible! New George S Patton speech: Iraq & modern world
08:21 From: scenesofaudio
Views: 1,926,165


Added
Bush's version of Iraq surge success misleading
08:13 From: TheRealNews
Views: 17,770


Added
Cheney in 1994 on Iraq
01:23 From: karinmoveon
Views: 1,707,498


Added
The Black Dahlia Murder "What A Horrible Night To Have..."
04:01 From: MetalBladeRecords
Views: 322,247


Added
IRAK IRAQ
01:45 From: delete1204
Views: 211,776


Added
Iraq in Photos
10:25 From: lnyousif
Views: 210,277
Loading...