۱۳۸۷ تیر ۲۵, سه‌شنبه

يک جوانهْ یْ ارجمند از هيچ جاتان رُست نتْواند










در تاریخ فرهنگی_ادبی ما کمتر دیده شده که شاعر، نویسنده و هنرمند متعهدی بتواند مایحتاج زندگی خود را از راه هنرش تامین کند و احتمالا آینده‌ و دوران سالخوردگی و فرسودگی را در رفاه نسبی بگذراند. در رابطه با یادبود اخوان، «کمال رجاء»، این درد و شرمساری روزگاران تلخ هنرمندان و فرهیختگان کشورمان را بار دیگر یادآور می‌شود:
« در روزگار کودکی و نوجوانی‌ام همیشه از خود می‌پرسیدم درست که حکمرانان عهد «مسعود» و «ناصرخسرو» و «فردوسی» و «سعدی» و «حافظ»، قومی خود‌کامه و خویشتن‌پرست بودند. اما مردم آن روزگاران، مردمی را که از رود گنگ تا آن سوی فرات، سیراب از سروده‌های آنان بودند چه می‌شده‌است؟...تا آنجا که «مسعود سعد» در حصار نای بنالد و «ناصرخسرو» آواره‌ی جهل قشریان گردد و «فردوسی»، خاکستر‌نشین مصیبت پیری و نیستی شود و «سعدی» پای در گل داشته باشد و «حافظ» ناخواسته و ناگزیر، بر خوان حاکمان خونخوار بنشیند؟
آیا مردمی که قرنهاست بالنده‌ی آداب و سنن آنانیم، نمی‌توانستند دست‌کم گرده نان آغشته با خورشی به آستان آن بزرگان پیشکش کنند و ضمادی بر زخمهای عمیقشان نهند؟
این پرسشها جانم را می‌خلید تا چند سال بعد که دریافتم امروز نیز عفریتگان بی‌تفاوتی همچنان بر پیکر ادب و هنر ما می‌تازند، تا آنجا که «فروغ فرخزاد» در نامه‌ای خصوصی و منتشر نشده نوشت: « مثل همیشه، فقیر و بدبخت و تنها هستم...» و «اخوان ثالث» سالهای پس از انقلاب نوشت: «اخیرا با کلی قرض و قوله و فروش مادام‌العمر تمام آثار و با شراکت، نیمی از خانه‌ای خریدم که چون چندی‌ است نمی‌توان قسط‌های قرض بانک را بدهم، یحتمل همین روز‌هاست که چوب حراج به صدا درآید...»
و امروز همچنان از خود می‌پرسم ما چگونه آدمیانیم که این مایه فقر و تنهایی و تنش را در حیات بزرگانمان می‌بینیم و از شدت اندوه و شرمساری در خود نمی‌شکنیم؟!
«اخوان» زندگی‌ای پارسایانه ، بی تجمل و ساده داشت. نداشتن شغل، محروم ساختن او از پرداختن به کارهای دولتی و نبود هیچگونه تامین و رفاه نسبی، حال و آینده را برای او تلخ می‌ساخت. با این وجود اخوان شاعری بود که «جز از رنج دیگران ننالید.»
«حمید مصدق» می‌گوید: «در عین نیاز مندی، بی‌نیاز بود و برای جیفه‌ی دنیوی سر بر هیچ مقامی خم نکرد.» و «عماد خراسانی» دوست و همشهری دیرینه‌ی او می‌گوید:
«این درد ندارد که «اخوان» بعد از چهل سال قلمزنی، در مقدمه‌‌ی همین کتا ب اخیرش (تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم)، پس از اظهار ارادت به دوستان و ابراز حقشناسی می گوید: « بی‌هیچ رودربایستی و شرمندگی می‌گویم که در این اواخر، شش هفت هشت سالی هست که زندگی من از رهگذر محبت اینگونه دوستان می گذرد. همه‌ی درآمدهای من قطع شده است. من بودم و قناعت به در‌آمد کتابهایم ( که به لطف و عنایت و محبت حضراتی که نام برده شناخته‌اند) دارد روز به روز فشرده و فشرده‌تر، کمتر و کوتاهتر می‌شود. بقول معروف آب می‌رود...»

****************
محمد علی اصفهانی





ای درختان عقيم ريشه تان در خاک های هرزگی، مستور


!يک جوانهْ یْ ارجمند از هيچ جاتان رُست نتْواند


ای گروهی برگ چرکين تار چرکين پود!


يادگار خشکسالی های گردآلودهيچ بارانی شما را شست نتْواند
م.اميد


شايد يک هفته هم از غرق شدن دخترش «لاله» نمی گذشت، ولی نمی دانم چرا ـ شايد برای وفای به وعده، و شايد هم برای گريز ـ آمده بود و برای ما شب شعر گذاشته بود. و در آغاز، تنها با يک جمله ی کوتاه، بی آن که حتی نام لاله را بياورد، سری تکان داده بود و چشم هايش را فکر می کنم بسته بود و دوباره بازکرده بود و شعر هايش را خوانده بود و کف زده بوديم و رفته بود.به خلوت تلخ

خودش. تلخ. تلخ تر از هميشه.
لاله را «م.اميد» خيلی دوست داشت. و آن شعر تا به ابد ماندگارش «پوستين» را برای او سروده بود. وقتی که لاله، زنده بود و پدر فکر می کرد که او وارث آن پوستين خواهدشد:

پوستينی کهنه دارم

من

يادگاری ژنده پير از روزگارانی غبارآلود...

من يقين دارم که در رگ های من خون رسولی يا امامی نيست

نيز خون هيچ خان و پادشاهی نيست

وين نديم ژنده پيرم دوش با من گفت

کاندرين بی فخر بودن ها گناهی نيست

پوستينی کهنه دارم من

سالخوردی جاودان مانند

مرده ريگی داستان گوی از نياکانم، که شب تا روز

گويدم چون و نگويد چند...

های، فرزندم!
بشنو و هشدار
بعد من اين سالخورد جاودان مانند

با بر و دوش تو دارد کار...

لاله جانم!آی دختر جان!

همچنانش پاک و دور از رقعه ی آلودگان می دار

و لاله رفت و رفت و رفت و در آب ها گم شد و گم شد و گم شد. و پوستين ماند برجا همچنان امّا.


٭
و گذشت و گذشت و گذشت.و افتاديم به دوران پر تب و تاب نزديک به انقلاب. و من هم که ديگر توی کيهان کار می کردم، کارم عملاً شد شبانه روزی. شبانه روزی شبانه روزی هم که نه. ولی خب شبانه روزی.نمی دانم چه افسونی همه ی ما را گرفته بود که نمی توانستيم نه پشت سرمان را نگاه کنيم و نه جلوی رويمان را.از «پشت سرمان» منظورم پشت سرمان نيست. برای اين که آدم هيچ وقت نمی تواند پشت سر خودش را نگاه کند. مگر آن که دستکم دو تا آينه داشته باشد و فوت و فنش را هم بداند. يا يک آينه داشته باشد، امّا شاملويی هم در کنارش باشد و به او بگويد:آينه يی در برابر آينه ات می گذارمتا ازتوابديتی بسازم.اما برای ديدن خود در چنين آينه ی دومی در دست شاملويی، فقط بايد «آيدا» يی بود.و آيدا فقط يکی است. مثل شاملو.از «جلوی رو» هم ـ که اُدَبا می گويند که بايد «جلو رو» نوشت نه «جلوی رو»، و بگذار بگويند و دلشان به همين چيز ها خوش باشد و ما هم کار خودمان را بکنيم ـ منظورم جلوی روی خودمان نيست. چون برای جلوی روی خود را ديدن کافی است که آدم جلوی روی خودش را ببيند.منظورم پشت سر کار را و جلوی روی کار را ديدن است. و نمی دانم چه افسونی همه ی ما را گرفته بود که نمی توانستيم نه پشت سرمان را نگاه کنيم و نه جلوی رويمان را.ما می توانيم به خودمان دروغ بگوييم و از «سرقت انقلاب» به دست آخوند ها حرف بزنيم. اين طوری خودمان را تطهير خواهيم کرد و نفسی به راحتی خواهيم کشيد و با وجدانی آسوده، به فرزندانمان خواهيم توانست بگوييم که تقصير ما نبود.امّا چرا. تقصير ما بود. تقصير خود ما بود.دزد، کارش دزدی است. امّا تو يا بايد چشمت را بسته باشی، يا بايد حضور نداشته باشی، و يا بايد حضور داشته باشی امّا ناتوان باشی، تا دزد، کالايت را بدزدد.و ما، هم چشم هامان باز بود، هم حضور داشتيم، و هم توانا بوديم. امّا کالايمان را ـ کالای انقلاب را ـ با دست های خودمان به آخوند ها تحويل داديم.آن ها چيزی را ندزديدند. چيزی را از ما تحويل گرفتند. خيلی راحت.خيلی راحت تحويلش گرفتند و ملاخورش کردند...نمی ديديم مگر آيا که آن آخر ها بيشتر تظاهرات از توی لانه های شرکی موسوم به «مسجد» شکل می گرفتند و آخوندی و آخوند هايی هم پيشاروی همه در صف اول، با طمأنينه، قدم می فرسودند؟ آن ايامی را می گويم البته که تظاهرات، برای همه کم خطر بود و برای آخوند ها بی خطر.نمی ديديم مگر آيا که يکمرتبه «آقای خمينی» يا حد اکثر «آيت الله العظمی خمينی»، «امام خمينی» شد، و «تصادفاً» از عراق بيرونش کردند تا باز هم تصادفاً يکراست به فرانسه برود؟ و بعد، از زير درخت سيب، بگويد فلان اعتصاب را فلان طور شروع کنيد و فلان اعتصاب را فلان طور ادامه بدهيد؟ و فلان کار را بکنيد و فلان کار را نکنيد؟ و همه با هم.حالا نسل های جوان تر را نمی گويم. امّا مگر آيا نسل ما که البته خودمان هم جوان بوديم امّا نه جوان تر، از ياد برده بوديم که «امام خمينی»، نهضتش را همزمان با متزلزل شدن پايه های فئوداليسم (به منظور انطباق با نظام نوين سرمايه داری پيشرفته ی آمريکا) و تشکيل انجمن های ايالتی و ولايتی، و دادن حق رأی به زنان، و در مخالفت با همه ی اين ها آغاز کرده بود؟و که در کتاب توضيح المسائلش نوشته بود سگ و خوک و بول و غائط و کافر نجسند، و کافر کسی است که يا «مسلمان» نباشد، و يا «ضروری دين» به روايت آخوند را انکار کند؟می خواهيم بچه هامان را گول بزنيم و می گوييم که: ـ آخر در پاريس اين حرف ها را نمی زد! همين! پس ما حق داشتيم که شما را به اين روز بياندازيم که می بينيد. البته انتقاد هايی به ما وارد است اما...اما و کوفت. امّا و زهر مار.يک دروغ يگر هم البته می توانيم بگوييم. دروغی که خيلی ها، يعنی دروغگوتر هامان می گويند:ـ نه! ما هرگز با آن جماعت همراه نبوديم. ما کارهامان جداگانه بود. آن ها با ما همراه بودند. يعنی خودشان را همراه ما کرده بودند!
٭
صبح ۲۲ بهمن که داشتم به کيهان می رفتم، اصلاً معلوم بود که انگار بايد امروز روز آخر باشد.کيهان، در نزديکی «کميته ی مشترک ضد خرابکاری» قرار داشت.سر کوچه ی کيهان هم مسجدی بود که اسمش يادم رفته است. «مسجد نور» فکر می کنم احتمالاً. در خيابان فردوسی، تقريباً از نزديکی همان کوچه، بچه های مسلح، برای فتح کميته سنگر گرفته بودند و می جنگيدند.ما هم بعد از تمام کردن کارهای آن شماره ی تاريخی روزنامه، بيرون آمده بوديم. تيترش را رحمان زده بود. رحمان هاتفی. يادم رفته است. امّا چيزی در اين حدود بود:نظام ۲۵۰۰ ساله ی شاهنشاهی فرو ريخت!رزمندگان در حال پيشروی بودند. و ما از پشت بلندگوی مسجد، ساکنان کميته ی مشترک را به تسليم شدن دعوت می کرديم.تعدادی خود را تسليم کردند، و بقيه هم بالاخره در رفتند.و کميته، فتح شد...يکی دو ساعت بعد، من و «عليرضا» توی ساختمان کميته
ی



مشترک بوديم. و او فضا را برای من توضيح می داد. و اين که اين قسمت، مال اين کار بود و آن قسمت مال آن کار.و غروب، باز دوباره در کيهان. کيهانِ خلوت. خلوتِ خلوت. و او سرش را روی ميز گذاشته بود و هق هق می کرد. اولين بار بود که در اين حال می ديديمش. می گفت:ـ انقلاب، شکست خورد!حضرت امام و آخوند ها فرمان بازگشت به خانه ها و کنار گذاشتن سلاح ها را داده بودند. و گفته بودند تشريف ببريد به خانه هاتان. انقلاب، پيروز شد. و ما به مشروطه ی خود که نه، به مشروعه ی خود رسيديم.و راست می گفتند. به مشروطه ی خود که نه، به مشروعه ی خود رسيده بودند آن ها. روی دست های ما... يعنی مردم.
٭
و حالا چرا اين ها را می نويسم؟ يعنی چرا اين ها را می نويسم حالا؟ راستش را بگويم برای اين که در اين چند روز هر بار به طرز عجيبی خبر های بد در همه جا می خواندم و می شنيدم. خبر هايی که يا می بايست در باره ی هر کدامشان شعری و مقاله يی و قصه يی نوشت و ترانه يی سرود، و يا می بايست برای هر کدامشان به خود دشنامی داد. خودم را می گويم. منظورم شما نيستيد. ببخشيد.خودم را می گويم وقتی که می گويم می بايست به خود دشنامی داد.نه به خاطر انقلاب. يعنی نه به خاطر شرکت در سرنگون کردن نظام شاهنشاهی که خودش زمينه ساز نظام آخوندی بود. نه. نه به خاطر مشارکت در سرنگون کردن نظام شاهنشاهی. به خاطر مشارکت در برپا کردن نظام آخوندی.و در اين ميان، حلقه يی است از نوع همان «حلقه ی مفقوده» ی داروين. امّا برعکس آن. از موجودی حد فاصل ميان ميمون و انسان، به... به... به ميمون رسيدن!چند تا از اين خبر ها را در ذهن خودم رديف می کنم. خبر های همين چند روز را:
از دستگيری های گسترده ی دانشجويان، از کشته شدن کارگران در زير آوار، از تأکيد حکم چند نفر به جرم کرد بودن يا معلم بودن... از اين، از آن، از آن و از اين، و از اين و از آن می گذرم.و می خواهم از بقيه هم بگذرم. امّا سه تاشان بدجوری راه نفسم را بند آورده اند:برای قاتلان زهرا بنی يعقوب رأی منع تعقيب صادر کردند و محبوبه کرمی را به زندان اندختند و به مهتاب احمد زاده پانزده ساله در کارخانه تجاوز کردند و او خودش را به آتش کشيد.... ... زهرا بنی يعقوب، پزشک ۲۷ ساله ی عاشق که در حال انجام داوطلبانه طرح خدمات پزشکی در يکی از روستاهای دور افتاده کشور بود، روز جمعه بيستم مهرماه سال گذشته ساعت ۱۰ صبح در محوطه پارک همدان به همراه نامزد خود توسط ماموران ستاد امربه معروف به دليل نامشخص بودن وضعيت تأهل، بازداشت و به ستاد منکرات منتقل شد. دو روز بعد، مأموران بازداشتگاه اعلام کردند که زهرا خود را در بازداشتگاه با استفاده از پارچه پلاکارد تبليغاتی حلق آويز کرده و جان باخته است...... شيرين عبادی وکيل خانواده ی دکتر زهرا می گويد که زهرا ۱۷۵ سانتی متر قد داشت. ارتفاع اتاقی که گفته اند او روی چهار پايه يی برآن رفته است و خود را با طناب از سقف آن آويخته است ۱۹۰ سانتی متر، بيشتر نيست. و طول محل دار زدن تا زمين تقريبا معادل قد زهراست به اضافه حلقه ی دار. و اين ها هرگز به اين سوال من پاسخ نداده اند که چگونه ممکن است انسان در حالی که پايش روی زمين قرار گرفته است خود را دار بزند؟...... محبو به کرمی، سوار اتوبوس بوده است و ديده است که يک «لباس شخصی» با چماق در ورودی اتوبوس را شکسته است و بالا آمده است و مردی را زير چماق و مشت و لگد گرفته است و دارد می کشد. دل پر مهرش طاقت نياورده است و گفته است: ـ بس کن ديگر. آخر چرا؟و گرفته اندش و برده اندش به زندان انداخته اندش تا به او بگويند چرا....... مهتاب احمدزاده، دخترک کارگر ۱۵ ساله، از پيرانشهر با خانواده اش به نقده کوچ کرده است و در يک مرغ داری کار می کند تا نان شب خودش را و خانواده اش را فراهم کند.کارفرما که خيالش از بابت قانون آخوند راحت است، می گيرد به او تجاوز می کند، و مهتاب که بعد از آن ديگر تاب نمی آورده است، خودش را در همان مرغداری به آتش می کشد و می سوزد و می سوزد و می سوزد و می ميرد...
٭
اوّل، آن شعر ديگر اميد به ذهنم هجوم می آورد که:پست و ناپاکيم ما هستانگر همه غمگين و گر بی غمپاک می دانی کيان بودند؟آن کبوتر ها که زد در خونشان پرپرسربی سرد سپيده دمو لی بعد، از آنجا دوباره می رسم به همان شعر اوّل او در باره ی آن «بی نجابت باغ».
ولی دلم می خواهد فقط تکه هايی از آن را، با سانسور کردن ـ دقيقاً با سانسور کردنِ ـ بالا و پايين و وسط شعر، به صورتی بياورم که پاسخ امروز را بتوان در آن يافت. نه پاسخ ديروز را. روز سروده شدن آن شعر را.مگر نه اين است که از ديروز تا امروز، چيزی تغيير کرده است؟ چيزی که ديروز از چند قدمی ما گريخته بود، و امروز به چند قدمی ما رسيده است؟ يعنی ما به چند قدمی او رسيده ايم ديگر امروز؟ ... خواستم کاين پوستين را نو کنم بنياد. با هزاران آستين چرکين ديگر برکشيدم از جگر فرياد: ـ اين مباد! آن باد!



۲۴ تير ۱۳۸۷سالروز انقلاب ۱۴ ژوئيه ی ۱۷۸۹
www.ghoghnoos.org

۱۳۸۷ تیر ۲۳, یکشنبه

وقتي حال پاسداري از سياست آميخته به ديانت بهم مي خورد ايرج شكري

در تاييد مقاله ايرج شکری ،اين پيام ننگين که در حقيقت مهرتاييد زدن به جنايات

هارترين جناحهای" نيوکنسرواتيسم" هاست،فقط گوشه کوچکي است ازبي اصولي

واپورتونيسم۰

همبستگي ملي: گسترش دموكراسي ازتهران تا دمشق ضرورت حتمي صلح و ثبات در خاورميانه استخانم مريم رجوي، رئيس جمهور برگزيده مقاومت، شركت گسترده مردم عراق در انتخابات پارلمان اين كشور را تبريك گفت و و ابراز اميدواري كرد كه مردم عراق به يك دولت دمكراتيك و مستقل دست پيدا كنند. خانم مريم رجوي رئيس جمهور برگزيده مقاومت ايران شركت گسترده مردم عراق در انتخابات پارلمان اين كشور را به مردم و نيروهاي دمكراتيك و ميهن پرست عراق تبريك گفت و گسترش دموكراسي ازتهران تا دمشق را ضرورت حتمي صلح و ثبات در خاورميانه توصيف كرد. خانم رجوي انزجار مردم عراق از رژيم حاكم بر ايران و تكرار تجربه حاكميت استبدادي ديني در عراق را يكي از برجسته ترين ويژگيهاي انتخابات اخير خواند و ابراز اميدواري كرد كه مردم عراق به يك دولت دمكراتيك و مستقل دست پيدا كنند





********************
پاسدار قاليباف شهردار تهران كه در انتخابات رياست جمهوري سه سال پيش كانديداي رياست جمهوري بود، در روز 19 تير در تبريز در پاسخي به سوال خبرگزاري پارس، در مورد احتمال كانديدا شدنش براي رياست جمهوري، گفته است تحمل شيندن هيچ حرفي از سياست را ندارد و حوزه سياست حال او را بهم مي زند. وي در 27 اسفند سال قبل نيز در پاسخ به سوال خبرنگار سايت عصر ايران در مورد نتايج انتخابات مجلس همين پاسخ را داده بود. اين در حاليست كه در اين رژيم منحوس مذهبي سياست منبعث از احكام اسلامي و روش كار و سازماندهي امور همه براساس بينش مذهبي است و خميني كه بنيانگذار اين رژيم منحوس بود تاكيد داشت اسلام دين سياست است و در بكار بردن اسلام به عنوان يك «دستگاه تئوريك» واستخراج مشي سياسي از آن براي استقرار و حفظ قدرت، تا آنجا پيش رفت كه در سخنراني روز 26 مرداد سال 58 عزم قاطع خود را در برپا كردن چوبه هاي دار در ميدانهاي بزرگ و دروكردن مخالفان تا حد گردن زدن 700 نفرشان در يك روز با سرمشق قراردان رفتار علي بن ابي طالب، پيشواي شيعيان با يهود بني قريظه مورد تاكيد قرار داد( كيهان 27 مرداد 58). دو سال بعد هم جوخه هاي اعدام شبانه روزي اش به درو كردن مخالفان پرداخت و بعد از آن هم در تابستان 67 دستور كشتار زندانيان سياسي را داد. همه اين كارها سياستي بود براي استقرار حكومت اسلامي و درهمان حال اجراي احكام اسلامي بود براي از ميان برداشتن مخالفان حكومت اسلامي كه بنا بر تز خميني، دنباله حكومت محمد رسول الله بود كه1400 سال پيش براي هدايت قبايل اعراب بت پرست به توحيد در عربستان ظهور كرده بود. رهبران مرتجع كنوني از هر دو جناح و زائده ها و حاشيه نشيناني كه در ‎‎آغاز ظهور «امام خميني» در ايران مشير و مشار و وزير وكيل بودند و در تحميل جمهوري اسلامي « نه يك كلمه كم، نه يك كلمه زياد» به مردم ايران با سوء استفاده از احساسات مذهبي تودهاي محروم و ناآگاه، پيرو و ياور خميني، هنوز هم حاضر به پذيرفتن جدايي دين از دولت و غير ديني كردن سياست نيستند. با توجه به ويژگي غلظت اسلامي سياست و امور سياسي در رژيم جمهوري اسلامي مي توان به سادگي اين نتيجه را گرفت كه به هم خوردن حال پاسدار قاليباف، شهردار تهران كه دست پروده و تربيت شده دستگاه ايدئولوژيكي رژيمي است كه سپاه پاسداران بازوي مسلح آن براي سركوب و به خاك و خون كشيدن مخالفان آن است، از سياست، چه بخواهد و چه نخواهد، به نوعي «ارتداد» است. چرا كه اين سياست جدايي ناپذير از ديانت است كه حال او را به هم مي زند. مگر غير از اين است كه در اين رژيم اولا سياستهاي كلان كشور را رهبر تعيين مي كند در غيبت امام زمان جايگزين اوست، ثانيا وظايف قواي سه گانه بر اساس قوانيني تعيين مي شوند كه در مجلس شوراي اسلامي - كه همه نمايندگان آن معتقد به اسلام هستند و موقع كانديدا شدن تعهد كتبي به التزام عملي به« اصل مترقي ولايت فقيه» مي دهند-، وضع و تدوين مي شوند و بالاي سر اين مجلس هم شوراي نگهيان مركب از شش مجتهد منتخب رهبر و 6 حقوق دان قرار دارند كه آن 6 مبحتهد انطباق مصوبات مجلس را با احكام شرع، مي سنجند و هرچه را كه خلاف شرع تشخيص بدهند وتو مي كند. هيچ چيزي كه در ارتباط با سياست باشد نمي تواند اسلامي و منبطق با احكام شرع نباشد، حتي چهره پوشيده از ريش و پيراهن هاي بي يقه(يقه آخوندي يا يقه حسني) كارگزاران مذكر رژيمرنگ و نشاني از «اسلامي» بودن دارد. پس آن پاسدار شهردار نمي تواند حاشا كند كه در آن چه كه به او حالت تهوع مي دهد،« دوز» اسلام خيلي بالاست و بر اساس ضوابط و دستورات شرعي تهيه شده است. در واقعيت، در آنجا كه به آثار اين سياست «تهوع آور» بر جامعه و مردم ايران مربوط مي شود ، سياست اسلامي و اسلام سياسي و اسلامي كردن همه چيز، براي از تئوري به عمل در آمدن، و از ولايت فقيه به عنوان تزي براي حكومت اسلامي از سوي خميني تا پياده شدن آن به صورت نظام ولايت فقيه در ايران و تحميل آن به جامعه ايران، نه حالت تهوع، بلكه زخمها و ضايعات بسيار در جامعه ايران به وجود آورده و دهها هزار تن از فرزندان آزاده و رشيد ايران به خاك خون كشيده شده اند و داغها از شهادت جانگداز فرزندان و عزيزان اين مردم در دلها مانده كه اكنون در آستانه بيستمين سالگرد يكي از وحشيانه ترين و رذيلانه ترين جنايات خميني عليه مردم ايران، يعني كشتار زندانيان سياسي در تابستان 67 هستيم. پاسدار قاليباف خود مهره يي از دستگاه سركوب چنين رژيمي بوده است. رژيمي كه علنا جامعه را به خودي و غير خودي تقسيم كرده ودر تمام سالهاي گذشته به سركوبي بي وقفه خواستهاي گروهها مختلف مردم به ويژه زنان و جوانان پرداخته است و هم چنان در اجراي سياستهاي اسلامي كردن و تحميل معيارهاي اسلامي به مردم و جامعه ايران، به سركوبي و تحقير مردم ادامه مي دهد.شگفتا كه با اين كه بعد از سي كه خميني با زمينه سازي قدرتهاي استعماري به عنوان بهترين جايگزين براي رژيم شاه كه متحد آمريكا در منطقه در برابر«نفوذ كمونيسم و اتحاد شوروي» بود، به عنوان نايب امام زمان به ماتحت تاريخ ايران سپوخته شد، جامعه پوياي ايران همچنان ناآرام و در چالش مداوم براي بيرون راندن اسكلت اين عنصر خارجي و توليد پادزهري در برابر عفونتهاي آن است، گروهي كه جاذبه هاي قدرت و دنگ وفنگ و پيش فنگ پا فنگ، سالهاست به كلي شعورشان را مختل كرده و جا به جا شدن رهبران همراه با اسكورت ومحافظ (اجاره يي) را نشانه اهميت و«نقش تاريخساز» آنان دانسته، حركت «موكب مباركشان» را ده متر ده متر گزارش تلويزيوني مي كنند و گاه دسته طبّال و شيپورچي هم براي ورود« موكب مبارك به محل نزول اجلال»، استخدام مي كنند، در روياي رهبري مذهبي- سياسي بر ايران هستند. اينان در گذشته هيچ اعتنايي نه به توصيه دوستان و هم پيمانان شفيق خود كرده اند نه هيچ توجهي به انتقادي از سوي اپوزيسيون ايران، و نه توجهي به تحولات جامعه ايران بعد از بيش از ربع قرن از زماني كه گمان مي كردند كه 6 ماهه رژيم را سرنگون و قدرت را قبضه خواهند كرد. برعكس اينان با استيداد راي «سلطان صاحبقران»ي با تاكيد بر شعارهاي مهمل و انزجار برانگيز، كه به وضوح مردم ايران در آن هيچ انگاشته شده اند و بيانگر چيزي جز تمايلات مالك الرقابي نيست، انگشت به چشم همه منتقدان فرو كرده اند. سالهاست اينان در روياي انحصار قدرت با الگوي رهبري منبعث از اصل امامت در شيعه گري هستند و در روياي زد وبند با قدرتهاي بزرگ و تحميل يك مالك الرقاب به مردم و علاوه بر آن نشاندن يك «مهرتابان آزادي» و بديل «سيدة النساءالعالمين» روي سر مردم هستند و هرجا چند نفر را توانستند جمع بكنند در محور بيانات طولاني و خميازه آور رهبران، كوبيدن مهر «ايدئولوژي» با بلغور كردن آياتي از قرآن و نقل حديث و نقل قول از نهج البلاغه قرار دارد. اينان غرق در خود شيفتگي بيمار گونه، هيچ توجهي به ابتذال برخي حركاتي كه به آن اشاره شد و ابتذال برخي جنبه هاي ادبياتي كه بكار مي برند ندارند، ادبياتي هيچ ربطي انقلاب و دموكراسي ندارد و بيشتر ياد آور ادبيات «اميرارسلان نامدار» است. اما خارج از اراده اين دو جريان، جامعه پوياي ايران در تلاش و چالش بي وقفه براي در هم شكستن قالبهاي پوسيده تحميل شده از سوي رژيم منحوس اسلامي و نوزايي و رويش است و به رغم فشار و سركوب در جهت دستيابابي به مناسبات نوين متناسب با فرهنگ ايراني در آستانه قرن بيست ويكم به پيش مي رود. تلاش و چالشي كه تامين و تضمين حقوق شهروندي وآزاديهاي فردي در آن نقش محوري دارد و در آن نه جايي براي الگوههاي فرگراگير ايدئولوژيك و نه جايي براي رهبران مقدس برگزيده خدا و جا گرفته در كنار مهر و ماه وجود ندارد.

دو وصيتنامه ويک نامه سپاس و قدرداني از" آيدا"

سپاس و قدرداني از" آيدا"





حق انساني و پاداش حقوقي آيدا

تقديم به" آيدا"ی عزيز



تازه‌ترين اخبار مسعود خيام(نویسنده) و پری‌یوش گنجی(نقاش) درباره‌ی حراج و تاراج یادگارهای شاملو نامه‌‌ای به آیدا نوشته‌اند و نسخه‌ای از آن را در اختیار ما قرارداده‌اند. متن نامه را بخوانید و تصویر اصل نامه را در این‌جا ببینید. آیدای عزیز در پیشگاه اندیشگی جهانی، با خجالت عظیم، به ناگزیر، در موردحراج و تاراج قطب شعر این سرزمین قلم به دست گرفته‌ایم.برای ما، با آن سابقه‌ی الفت طولانی، همیشه الف.بامداد و آیدای آینه، یکه و یگانه بوده‌اند. هرگز جدا نبوده‌اند. با آن‌که به خاطر ذکر هدایای ناقابل، عرق شرم بر پیشمانی‌مان نشسته اما، تکرار ‌کنیم که چهار تابلوی زیر، مادام‌الحیات متعلق به شما، سپس متعلق به موزه‌ی شماست. ۱- پرتره‌ی آیدا، مداد طراحی روی کاغذ، اثر پری‌یوش گنجی۲- درختان، رنگ روغن و آکریلیک روی بوم، اثر پری‌یوش گنجی۳- طبیعت بی‌جان، گواش روی مقوا، اثر پری‌یوش گنجی۴- پرتره‌ی جوان، طراحی روی کاغذ، نقاش ناشناس. در مورد آثار هنری طبق قوانین بین‌المللی و عرف جهانی، تمامی حقوق مادی و معنوی اثر هنری، مادام که اثر هنری خریداری نشده‌باشد، متعلق به صاحب اثر است. ما را از ناگزیری چنین جسارتی، به چشم خون‌بارمان ببخشایید اما، از آن‌جا که شما، بامداد شاعر و آیدای آینه هیچ‌گونه وجهی بابت آثار فوق‌الذکر نپرداخته‌اید و هیچ‌گونه جبران مادی به قصد تهاتر انجام نداده‌اید، اعلام می‌کنیم که کلیه‌ی حقوق مادی و معنوی این آثار متعلق به ماست.همین‌جا، مجددا هر چهار تابلو را به آن روان بزرگ و آیدای نازنین‌مان تقدیم می‌کنیم تا مادام‌العمر در اختیار شما باشد، سپس به موزه‌ی شما، «بامداد و آیدا» منتقل گردد.بدیهی‌است هیچ قاضی دل‌آگاهی اجازه‌ی حراج و تاراج اموال ما را نخواهد داد و اگر چنین خطایی رخ داده‌باشد، ضمن اعتراض، تقاضای تجدید نظر داریم. با مهر و اعتذار مسعود خیام (نویسنده) و پری‌یوش گنجی(نقاش)


تازه‌ترين اخبار اتفاقی که برای یادگارهای شاملو رخ‌داده است تلخ‌تر از واقعه‌ایست که در این شعر آنا سويير رخ می‌دهد. سوییر شاعر بزرگ لهستانی شعرهای بسیاری درباره‌ی پدرش نوشته‌است که نقاش بود. «حالا فقط شعر او را حفظ می‌کند با بوی کاغذ.» برای آخرین‌بارپیراهن پدرم را می‌شویمکه مرده‌است.پیراهن، بوی عرق می‌دهد.بوی عرق را از کودکی به یاد دارم.سال‌های بسیارپیراهن و زیرپیراهنش را می‌شستم،با اتو در کارگاهخشکشان می‌کردم،گرچه او دلش می‌خواست آن‌ها را اتو نکشیده بپوشد. از میان‌ همه‌ی تن‌های جهانحیوانات و انسان‌هافقط یک تن، آن بوی عرق را می‌دادبارها و بارها آن‌را بو کشیده بودم.حالا با شستن این پیراهناین بو را برای همیشه از بین می‌برم.حالافقط نقاشی او را حفظ می‌کندبا بوی رنگ روغن.

شعر از آنا سوییر، ترجمه‌ی محسن عمادی گزارش تیم حقوقی


تازه‌ترين اخبار ع.پاشایی یکی از دو سرپرست آثار احمد شاملو اعلام کرد:تیم حقوقی و وکلای خانم آیدا شاملو پس از بررسی دقیق و تطبیق مورد به مورد لیست اموال مورد مزایده با صورت اموال و اسناد تقدیمی خانم آیدا به وکلا دریافتند که ۸۶.۹۵٪ درصد اموال مورد مزایده از لحاظ ارزشی، اموال امانی یا هدایای مشروط و قابل رجوع به آقای احمد شاملو و خانم آیدا شاملو بوده و مهمترین شرط وجودی این اموال به اعتبار شخص خانم آیدا و تبدیل خانه‌ی بامداد به موزه و استقرار اموال امانی در آن مکان می‌باشد. به همین لحاظ به صورت تفکیکی و مجزا مقرر گردید به هر یک از صاحبان اموال امانی اطلاع داده شود که حق قانونی آن‌هاست تا بدون هیچ محدودیت زمانی با اقامه‌ی دعوای اعتراض ثالث، راسا ابطال مزایده و استرداد اموال را تقاضا نمایند. این در حالی‌است که مابقی اموال مورد مزایده نیز بخش عمده‌ای از لحاظ حقوقی جهیزیه‌ی خانم آیدا تلقی می‌شود و تیم حقوقی در حال بررسی این موضوع نیز هستند. فهرست اموال مورد مزایده را در صفحه‌ی۱، صفحه‌ی ۲، صفحه‌ی ۳ و صفحه‌ی ۴ ببینید

. توافق‌نامه‌ی پیشین که در یادداشت آیدا شاملو به آن اشاره شده‌است را در صفحه‌ی ۱ و صفحه‌ی ۲ ببینید.

نسخه‌ی اصلی فهرست اموال که توسط آیدا شاملو تنظیم شده‌بود را متعاقبا در سایت قرار خواهیم داد
. حرف‌هايی از سر ناگزيری تازه‌ترين اخبار مسئله به سال‌ها پيش برمي‌گردد كه تصميم گرفتم آثار شاعر و هر چه را که بويی از آن نازنين در خود داشت، حفظ کنم و خانه‌ام به همان صورت که با شاملو در آن مي‌زيستيم به يادگار بماند برای مردم و دوستارانش. به جاي سهم فرزندان شاملو از ماترک نيز، مبلغ تعيين شده را به آن‌ها بپردازم. اين امر بارها در جلساتی با حضور فرزندان، دوستان، وکلا و ناشران مطرح شد. آقاي سياوش شاملو اين پيشنهاد را پذيرفتند. بنابراين من طی سال ۷۹ تا ۸۴ در چند نوبت مبالغی به ايشان پرداختم و خرداد ۸۰ نيز ليستی کامل و تفکيک شده‌ تهيه کردم که در آن تمام وسايل شخصی شاملو، آثار او، هدايا و آثار هنرمندان که در خانه‌ی ما امانت بود (با ذکر نام هديه دهندگان) به روشنی مشخص شده بود. کپی اين ليست را به جناب سياوش و سيروس شاملو و چند تن از وکلا دادم. متأسفانه جناب سياوش به رغم دريافت مبلغی حتا بيش از سهم ‌خود، در شهريور ۸۳،برای تقسيم ماترک شکايتی عليه من به دادگاه تسليم کردند و عنوان‌های هديه و امانت را از آن ليست حذف کرده، ليستی بدون تفکيک و مشخصه‌ را به عنوان فهرست اموال پدر به دادگاه ارائه دادند. در اين پنج سال بارها برای من احضاريه و اخطاريه آمد اما من که به فرزندان شاملو گفته بودم هرآنچه مي‌خواهند به يادگار بردارند، در جلسات دادگاه شرکت نکردم و سکوت کردم. تا اين که سال پيش کار به مزايده‌ی اموال شاعر انجاميد. پيش از مزايده‌ (۲۷ آبان ۸۶) در خانه‌ی سياوش، تفاهم‌نامه‌يی امضا کرديم تا خانه‌ـ موزه‌ی بامداد را رسميت بخشيم

متأسفانه ايشان حرمت ندانستند و پيش از سال‌روز ميلاد بامداد

(در ۱۸آذر) ، در گفتگويی با هفته‌نامه‌ی شهروند امروز (شماره‌ی ۵۹؛ سال دوم)

درباره‌ی من مطالبی اهانت‌آميز و شبه برانگيز عنوان کردند . گفته‌ها و نوشته‌های ايشان و برادرشان، جناب سيروس، در اين هشت سال در جهت خوارداشت شاملو و من و برای تخريب اذهان عمومي بوده است. باعث شرمساری است که ايشان براي ناشران، هنرمندان و محققينی که در زمينه‌ی ادبيات و شعر شاملو آثار تحليلی نگاشته‌اند، ايجاد آزار و مزاحمت کرده‌اند و به شاملو، من و حتی بسياری افراد معتبر و صاحب‌نام توهين‌ مستقيم کرده و تهمت‌ها زده‌اند. اهانت‌هايی که به هيچ‌روی قابل گذشت نيست. آن اهانت‌ها و توهين‌ها بس نبود، يادگارهای شاعر را نيز به مزايده گذاشتند و امروز در اذهان و اخبار چنان وانمود می‌کنند که انگار من قصد فروش آن يادگارها را داشته‌ام و ايشان به نجات اموال پدرشان برخاسته‌اند و اموال پدر را خريداری کرده‌اند تا از پراکندگی آن جلوگيری شود و پس از آن همه آزار داعيه‌‌دار راه‌اندازی موزه‌ی پدر شده‌اند ! با شرمندگی از بيان ناگزير مطالبی که در شأن ما و او نبوده و نيست.
. آیدا شاملو مهم این‌است که یادگارهای او حفظ شود. تازه‌ترين اخبار همسر احمد شاملو در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، درباره‌ی به حراج گذاشته شدن وسايل اين شاعر از سوی سياوش شاملو - فرزندش - گفت: توافقنامه‌ای كه درباره‌ی آن صحبت می‌شود، چيزی است كه با سياوش شاملو به توافق رسيده بوديم و با وكلایمان اين توافقنامه را نوشتيم؛ ولی حالا اين وسط كسی نبايد برود اعتبار آن را از بين ببرد. وقتی سياوش شاملو با رسانه‌ای مصاحبه و به من و شاملو و ديگران توهين می‌كند، آيا توقع داشته به آن توافقنامه عمل كنم؟ وقتی او شأن اجتماعی ما را زير پا می‌گذارد، چرا انتظار دارد به آن توافقنامه عمل شود؟ در حالی که من به آن توافق‌نامه کاملا پایبندبودم و هستم.

ادامه مطالب ... همه نشستند، نگاه کردند و سرانجام... تازه‌ترين اخبار تمام اموال به جای مانده از احمد شاملو شاعر معاصر ایران بعد از چندین سال کشمکش میان آیدا سرکیسیان همسر وی و دوستانش با سیاوش شاملو در دادگستری کرج حراج و به مبلغ 550 میلیون تومان فروخته شد. در این مزایده همه اموال منزل شاعر بلند آوازه ایران از لباس های این شاعر تا چوب سیگار و وسایل خانه تا تابلوهای نقاشی اهدایی از سوی هنرمندان به شاملو توسط سه کارشناس که از سوی دادگاه تعیین شده بودند، قیمت گذاری شد. سیاوش شاملو خریدار این اموال روز پیش از حراجی اظهار امیدواری کرده بود که بتواند این اموال را خودش به منظور راه اندازی موزه شاملو بخرد. ادامه مطالب ...

پسر احمد شاملو اموال پدرش را خرید تازه‌ترين اخبار برنامه مزایده لوازم شخصی شاملو صبح دیروز در اجرای احکام دادگستری کرج توسط دادورز شماره 5 با حضور دادستان برگزار شد تا سیاوش شاملو (فرزند ارشد شاملو) تمامی اجناس را با قیمت 550 میلیون تومان بخرد. در این مزایده سیاوش شاملو، مصطفی ظهوری (به وکالت از سوی آیدا) و شخصی دیگر حضور داشتند. مبلغ پایه برای کل لوازم توسط کارشناس های دادگستری 52 میلیون تومان تعیین شده بود. مبلغ های پیشنهادی گاه یک ریال اضافه می شد و گاه تا سقف 70 میلیون تومان اضافه تر می شد اما وقتی مبلغ پیشنهادی سیاوش شاملو به 300 میلیون تومان رسید، وکیل آیدا انصراف خود را اعلام کرد تا مزایده با حضور سیاوش و نفر دوم ادامه یابد. مبلغ با افزایش میلیوی از سوی طرفین افزایش می یافت تا اینکه به 510 میلیون رسید. در این لحظه سیاوش یکباره با اضافه کردن 40 میلیون تومان مزایده را به نفع خود تمام کرد.


*******

مزايده بايد باطل شود به گزارش ایسنا: وكيلان آيدا شاملو در حراج وسايل احمد شاملو به اين موضوع اشاره كردند كه به اعتقاد آن‌ها، مزايده‌ي برگزارشده‌ بايد باطل و تجديد شود. بنابراین گزارش در نشستي كه در منزل احمد شاملو با حضور آيدا شاملو، وكيلانش و ع. پاشايي برگزار شد، جزييات مزايده‌ي وسايل شاملو مورد بحث و بررسي قرار گرفت. * لطفا توضیح ذیل خبر را بخوانید. در اين نشست، مصطفي ظهوري - وكيل آيدا شاملو در اجراي تقسيم تركه‌ي شاملو - گفت: ورود ما به پرونده‌ي شاملو و وكالت از خانم آيدا كاملا اتفاقي بوده است. روايت‌هاي متناقض و مبهم، ما را بر آن داشته است كه با درخواست خود موكل، جهت تنوير افكار عمومي در خصوص مزايده‌ي اموال شخصي احمد شاملو گزارشي را ارائه دهيم. وي افزود: احمد شاملو در تاريخ 3 مرداد 79 درگذشت. به درخواست فرزند ارشدش، در 8 آذر 79، گواهي حصر وراثت صادر مي‌شود و سياوش، سيروس و سامان (پسران) و ساقي (دختر) و ريتا آتانث سركيسان (آيدا / همسر دائمي) ورثه‌ي شاملو معرفي مي‌شوند. حسب اسناد تقديمي موكل، خانه‌اي كه شاملو در آن زندگي مي‌كرد و اتومبيلش، از ابتدا متعلق به همسرش بود كه با ارثيه‌ي پدري خويش خريداري كرده بود. او ادامه داد: از اين‌ دو كه بگذريم، مابقي اموال موجود در خانه‌ي شماره‌ي 555 دهكده، بخشي از آن، حسب عرف عمومي جامعه‌ي ما، جهيزيه‌ي همسر تلقي مي‌شود. مابقي اموال نيز حسب اسناد تقديمي موكل به تيم حقوقي، بر دو دسته‌اند؛ نخست اموال و وسايل شخصي شاملو همچون: لباس و كتاب‌ها و دست‌نوشته‌هاست و دوم هدايا و امانات دوستان شاملو به وي و همسرش كه مهم‌ترين آن‌ها، مجسمه‌ي سر شاملو از جنس برنز، كار استاد مددي، تابلوي نقاشي، كار ايران درودي و تابلوي نقاشي، كار عليرضا اسپهبد و چندين اثر و هديه‌ي ديگر است. ظهوري تصريح كرد: حسب اظهارات موكل كه به تأييد دوستان شاملو نيز رسيده است، سال‌ها قبل از درگذشت شاملو، آيدا در فكر تبديل خانه‌ي خود به موزه‌ي بامداد بود. به همين سبب، به گواهي سندي كه به تيم گروهي ارائه داده است، در اول تيرماه 1380، فهرستي كامل و مبسوط از تمام اموال موجود در خانه، به فرزند ارشد شاملو، جهت ثبت تقديم مي‌كند. طبق سخنان آيدا شاملو، قرار شده بود تا وي معادل ارزشي اموال، به فرزندان پول بدهد و آن اموال در خانه باقي بمانند تا خانه‌اش با تمامت آن اموال، تبديل به موزه شود و او وجوهي را نيز به ورثه پرداخته است و رسيدهايي در دست دارد. با اين‌ وجود در سال 84، سياوش شاملو، به اصالت از طرف خود و به وكالت از طرف سامان و ساقي شاملو، به طرفيت آيدا شاملو و سيروس شاملو، دادخواست تقسيم تركه تقديم مي‌كند. اين حقوقدان ادامه داد: وقت رسيدگي به خانم آيدا، ابلاغ واقعي مي‌شود؛ اما ايشان در جلسات دادرسي شركت نمي‌كند و در زمان ارزيابي كارشناسان از اموال، خود همكاري زيادي مي‌كند و با دقت هرچه تمام‌تر، تمام اموال خانه را، حتا آن‌چه كه بي‌هيچ ترديدي وسايل و جهيزيه‌ي همسر تلقي مي‌شود، به عنوان اموال شاملو ليست مي‌دهد. آن‌چه از دادنامه‌ي 797 به تاريخ 11 مهر 85 برمي‌آيد، خواهان در تاريخ 10 مهر 85 دعواي خود را نسبت به تقسيم آثار خطي و قلمي احمد شاملو استرداد مي‌كند و مابقي اموال، در مجموع به مبلغ 512 ميليون و 145هزار ريال، ارزيابي و اعلام مي‌شود كه پس از ابلاغ به طرفين، مصون از ايراد و اعتراض باقي مي‌ماند و در نهايت، دادگاه حكم به تقسيم و فروش اموال (ماترك احمد شاملو)، به طريق مزايده و تقسيم وجوه آن بين ورثه، صادر به اعلام مي‌كند. وكيل آيدا شاملو گفت: دادنامه‌ي صادره پس از ابلاغ به طرفين و عدم تجديدنظرخواهي، قطعي مي‌شود و در تاريخ 10 خرداد 86 اجراييه صادر مي‌شود. پس از آن، حسب درخواست محكوم‌ له، آگهي مزايده داده مي‌شود؛ اما تنها چند روز قبل از مزايده در تاريخ 27 آبان 86، موافقت‌نامه‌اي بين خانم آيدا و سياوش شاملو به امضا مي‌رسد كه سه موضوع اساسي داشت؛ اول اين‌كه طرفين توافق كردند كه كليه‌ي اموال و دارايي‌هاي زندگي شخصي احمد شاملو، به طور تمام و كمال، متعلق به موزه‌ي احمد شاملوست كه به طور شخصي و خانوادگي افتتاح و داير خواهد شد، و هيچ‌يك از وراث احمد شاملو، حق دخل و تصرف شخصي و با مقاصد شخصي نسبت به اموال مذكور نخواهند داشت. توضيح اين‌كه اموال و اثاثيه‌ي مذكور تا زمان حيات خانم ريتا آتانث سركيسيان و بعد از خانم سركيسيان در محل منزل ايشان مستقر خواهد بود و پس از او نيز از خانه‌ي فعلي، فقط به صورت موزه بايد استفاده شود و مديريت آن با اولاد ذكور نسل به نسل اداره خواهد شد. مورد ديگر اين توافق‌نامه اين بود كه طرفين توافق كردند پرونده‌ي كلاسه‌ي 86/6/599 مطروحه در شعبه‌ي ششم دادگاه حقوقي كرج و نيز پرونده‌ي اجرايي كلاسه‌ي 86/3757ج مطروحه در اجراي احكام مدني دادگستري كرج مختومه اعلام ‌شود. بند سوم اين توافق‌نامه هم اين بود كه آيدا شاملو (ريتا آتانث سركيسيان) براي پيگيري امور افتتاح موزه‌ي شخصي آثار احمد شاملو، وكالتي رسمي به سياوش شاملو اعطا خواهد كرد و هزينه‌ها بايد به نسبت ميان وراث تقسيم شود. او در ادامه يادآور شد: سياوش شاملو، شخصا اين موافقت‌نامه‌ را به دايره‌ي اجراي احكام مدني كرج تقديم و عمليات اجرايي را متوقف كرد، با اين وجود و علي‌رغم صراحت بي‌قيد و شرط بند دوم توافقنامه‌ي 27 آبان 86 ، در تاريخ 17 ارديبهشت 87 به بهانه‌ي عدم اجراي بند سوم توافقنامه، تقاضاي تعقيب عمليات اجرايي و انجام مزايده را مي‌دهد و با دستور مستقيم شعبه‌ي صادركننده‌ي دادنامه، آگهي مزايده داده مي‌شود. ساعت 10 صبح روز 2 تير 87 جهت اين امر تعيين مي‌شود. خانم شاملو در تاريخ 31 خرداد 87 نسبت به انجام مزايده به علت وجود موافقت‌نامه‌ي 27 مهر 87 معترض مي‌شود و اعلام مي‌كند كه بر فرض عدم اجراي موافقت‌نامه، سياوش شاملو بايد دادخواست الزام اينجانب به انجام تعهدات مندرج در موافقت‌نامه را تقديم كند و نمي‌تواند عمليات اجرايي پرونده‌ي مختومه‌ را تعقيب و درخواست كند. با اين توصيف، اعتراض ايشان پذيرفته نمي‌شود و مزايده با حضور و شركت سياوش شاملو، اينجانب به وكالت از خانم آيدا و آقاي سالم انجام شد و در نهايت، سياوش شاملو با پيشنهاد مبلغ 550 ميليون تومان، برنده‌ي مزايده شد. ظهوري متذكر شد: طبق قانون اجراي احكام مدني، علي‌الاصول برنده‌ي مزايده بايد وجه مزايده را به طور تمام في‌المجلس پرداخت كند؛ اما ماده‌ي 129 قانون به مأمور اجرا اختيار داده است تا پرداخت بهاي اموال را به وعده قرار دهد. در صورت اخير، برنده‌ي مزايده بايد 10درصد بها را في‌المجلس به عنوان سپرده به قسمت اجرا تسليم كند و مابقي را حداكثر ظرف يك‌ ماه پرداخت كند. قانون اجراي احكام مدني بين برند‌ه‌اي كه خود دي‌نفع در مزايده است (آقاي شاملو و خانم آيدا در مورد ما) و ذي‌نفع نيست (آقاي سالم در مثال ما) تفاوتي قايل نشده است و اداره‌ي حقوقي قوه‌ي قضاييه نيز در نظريه‌ي 23 بهمن 1380 بر اين امر تأكيد مي‌كند. بدين ترتيب، مأمور اجراي مزايده‌ي شاملو مي‌توانست مقرر كند تا برنده‌ي مزايده، تمام وجه را نقدا پرداخت كند؛ ولي علي‌رغم صراحت قانوني، مقرر كرد تا برنده‌ي مزايده به جاي 55 ميليون تومان (10درصد بهاي مزايده)،50 ميليون تومان في‌المجلس پرداخت كند. او در ادامه مدعي شد: با اين وجود، سياوش شاملو تاكنون تنها 37 ميليون تومان به دايره‌ي اجرا سپرده است و به همين سبب، وكلاي خانم آيدا به دو جهت نسبت به تشريفات مزايده اعتراض داشته و تقاضاي ابطال مزايده‌ي 2 تير 87 و تجديد آن‌را دارند. نخست آن‌كه مأمور اجرا مي‌بايستي مقرر مي‌كرد تا سياوش شاملو 55 ميليون تومان به قسمت اجرا تسليم كند و دوم آن‌كه علي‌رغم صورت‌مجلس تنظيمي، سياوش شاملو به جاي 50 ميليون، تنها 37 ميليون تومان سپرده است. وكيل آيدا شاملو در پايان متذكر شد: آيدا ليستي را به ما ارائه داد كه ليست لوازم شخصي منزل را از هدايا جدا كرده بود. با مقايسه‌ي مورد به مورد ليست مذكور با ليست اموال موجود در مزايده، مشخص شد كه 95/86 درصد آثار از لحاظ ارزشي اموال، اماني و هدايايي هستند كه قابل رجوع‌اند. حتا اگر اعتراضات ما پذيرفته نشود و اموال را سياوش شاملو ببرد، مالكان اموال مي‌توانند جهت استرداد اموال بدون هيچ محدويت زماني اعتراض ثالث كنند. سپس محمد آقايي‌فر - وكيل ديگر اين پرونده - گفت: سياوش شاملو با آيدا توافق‌نامه‌اي را امضا كردند. او نمي‌تواند توافقنامه را به هم بزند و آن را پس بگيرد. اگر او 10درصد را ندهد، مزايده بايد تجديد شود. ع. پاشايي نيز در اين جلسه گفت: اگر سياوش شاملو مي‌خواهد موزه درست كند، ما 550 ميليون تومان را مي‌دهيم، خانه‌ي شاملو را موزه كنند؛ اما اين چيزي كه در اين ميان اهميت دارد، اين است كه 86درصد آثار به مزايده گذاشته‌شده، اماني است. اين آثار مربوط به اشخاصي است كه آن‌ها را به شاملو يا آيدا هديه داده بودند و حالا آثارشان را مي‌خواهند؛ زيرا نمي‌خواهند آثارشان فروخته شود. اين آثار جزو ميراث ملي ماست؛ متعلق به آيدا يا افراد ديگري نيست. ضمن اين‌كه سياوش شاملو تاكنون مقدار قابل توجهي پول دريافت كرده است. او ادامه داد: آيا هيچ ملتي را سراغ داريد كه ميراث ملي خود را به مزايده بگذارد؟ چه چيزهايي در اين وسايل، شاملويي است و چه چيزهايي نيست؟ به نظرم، شعر او بزرگ‌ترين دستاوردش است. اين‌كه روي اين ميز نشسته و نوشته يا روي آن ميز، كه آن را شاملويي نمي‌كند. اگر اين‌گونه است، پس خانم شاملو خود چه داشته است؟ شاملو معتقد بود كليه‌ي كتاب‌ها بايد به نام آيدا باشد و غير از وصيت شفاهي، ده‌ها بار اين را نوشته است. اين مترجم و پژوهشگر متذكر شد: ما با آن‌كه سرپرست آثار شاملوييم، تا كنون هيچ بار سرپرستي انجام نداده‌ايم. در سال 68 كه شاملو براي عمل به خارج از كشور رفت، من و آيدا را ناشر آثار خود قرار داد و وقتي برگشت، ناشري را يافتيم و همه‌ي آثار را به آن ناشر داديم. ما در زمان حيات شاملو، سرپرستي مي‌كرديم، ناشر انتخاب مي‌كرديم و امضا مي كرديم و در نوشته‌ها قيد شده است كه ما مادام‌العمر سرپرست آثار او هستيم. قانون نيز ما را تأييد مي‌كند، و اگر هم نكند، امضاي شاملو هست. او ادامه داد: من و آيدا كه 15 امضا از شاملو داريم، هنوز سرپرست نشده‌ايم. بعضي از رسانه‌ها نيز در اين زمينه بد عمل كردند؛ ما نمي‌خواستيم وارد جنگ رسانه‌يي شويم؛ اما آن‌ها اين كار را كردند و پسرش دو كتاب شاملو را كه خود او بارها گفته بود اصلا نبايد چاپ شود، چاپ كرد. در اين جلسه همچنين محسن عمادي - مدير سايت شاملو - گفت: كليه‌ي محتواي سايت شاملو كه روي سايت قرار دارد، داراي منبع و اجازه است؛ اما سايت ديگري كه راه‌اندازي شده، سايتي غيرقانوني است و ما مي‌توانيم در مراجع بين‌المللي آن را ببنديم. سايت رسمي شاملو اجازه‌ي نشر آثار او را دارد. آيدا شاملو نيز در اين نشست گفت: حتا اگر تكليف شود از اين خانه بروم، مي‌روم. زماني كه شاملو زنده بود، من صحبت موزه را مي‌كردم، حتا بحث اين بود كه بنيادي تشكيل شود كه به جوانان مستعد كمك شود. نظر شاملو اين بود كه ما بنياد تشكيل دهيم. من به سهم احتياج ندارم؛ بچه كه نيستيم؛ مي‌توانيم كار و زندگي كنيم؛ ورثه بودن، كار بزرگي نيست. همسر شاملو افزود: ما مي‌خواستيم بنياد كوچه را تشكيل دهيم و جايزه‌هايي را كه شاملو گرفته بود، مي‌خواستيم براي اين بنياد صرف كنيم؛ ولي تا فهميدند، اين جايزه‌ها وجود دارد، پول را گرفتند. * توضیح: آقای محسن عمادی در خبری که ایسنا از قول من نقل کرده بود و شما هم آن را آنلاین کرده‌اید یک اشتباهی پیش آمده است. من در آن نشست خبری به شوخی گفته‌بودم حالا که آقای سیاوش شاملو دنبال جایی می‌گردند که آن را موزه‌ی این اموال کنند، وقتی که به سلامتی 550 میلیون تومان را پرداختند و ارث پدری را به خانه بردند، ما هم زحمت‌شان را کم می‌کنیم و همین خانه، «خانه‌ی بامداد»، را در اختیارشان می‌گذاریم که موزه کنند! البته همه می‌دانیم که ایشان فردای روز مزایده، درگفتگو با روزنامه‌ی دنیای اقتصاد هرچه را که قبلا در مورد موزه‌کردن اموال شاملو بافته بودند و روز مزایده هم تاکید فرموده بودند، پنبه فرمودند و آب پاکی را روی دست علاقمندان خوش‌خیال‌شان ریختند. تازه برای کتابخانه و دست‌نوشته‌های شاملو هم، خواب‌هایی دیده‌اند که خیر باشد. توفیق روزافزون ایشان را از خداوند منان خواهانیم. دوستدار شما ع. پاشایی
*******
اما «
چالشی ناگریز» اقای سیروس شاملو که بیشتر «نالشی ناگزیر» است. از شرح «ناگزیر» ش می گذریم. به اورولوگ ها مربوط می شود. ایشان در وبلاگ شان می نویسند « طبق توافقنامه ای عجولانه و از سر عاقبت­نشناسی که سال 1380 در دفتر وثوق­احمدی بين آيدا سرکیسیان ، سيروس شاملو و سياوش شاملو (به وکالت از سوی سامان و ساقی) امضا شد، به توافق رسيدیم آثار و يادگارهای احمد شاملو به عنوان موزه در منزل شاملو قرار گيرد و آیدا سرکیسیان تا زنده است در خانه­ی صرفا دو میلیارد تومانی ِ شهرک خانه سکونت کند و باقی ورثه همچنان در کاهدانی تا مقام اجتماعی شاعرملی حفظ شود!» ا. اقایان همیشه اصرار دارند بنویسند آیدا سرکیسیان و یا ریتا آتانث سرکیسیان ـــ که اخوی بزرگه این طور می گویندـــ نه آیدا شاملو. ۲. این حرف ها و کرد و کار این دو پسر دو ریشه دارد: یکی عقده ی دیرینه به احمد شاملو که می خواهند به خیال خودشان او را لجن مال کنند. که شرحش خواهد آمد و دیگری طمع. یکی از کارهایی که ما بتدریج خواهیم کرد شکافتن این «عقده» و رو کردن دست طمع کاران است. به اشاره می گویم و شرحش را مي گذارم برای بعد. آن عقده چند منبع دارد که یکی اش عشق فراوان احمد شاملو است به آیدا که یک نمونه اش را می توانید در سایت رسمی شاملو بخوانید٬ با آن خط خوش احمد شاملو. و دیگری منبع مادی ـــ که یک چشمه اش قصد محترمانه ی بالا کشیدن خانه ی ا. بامداد است که در مالکیت آیدا است. لطفا دوباره این جمله ها را بخوانید « و آیدا سرکیسیان تا زنده است در خانه­ی صرفا دو میلیارد تومانی ِ شهرک خانه سکونت کند و باقی ورثه همچنان در کاهدانی تا مقام اجتماعی شاعرملی حفظ شود!» شاید از عبارت «توافقنامه ی عجولانه و از سر عاقبت­نشناسی» خواننده ی ناآشنا این طور فکر کند که آن ها کرم فرموده یا عقل شان نرسیده و عاقبت نشناسی کرده اند و منزل پدری شان یا «منزل شاملو» را که دو میلیارد تومان می ارزد بخشیده اند به آیدا و خودشان در «کاهدانی » زندگی می کنند. چه سوزناک ! چه پدر ظالمی . خانه ی دو میلیارد تومنی را داده به زنش (به اضافه ی ثلث در آمد حاصل از فروش کتاب ها، بنا بر وصیت احمد شاملو) و بچه ها را که کوچکترین شان متولد ۱۳۳۵ است رها کرده در کاهدانی تا تا مقام اجتماعی شاعرملی حفظ شود! این یک چشمه از افاضات ایشان بود که به دنباله اش هم می رسیم. راستش را بخواهید من تا دو هفته ی قبل ــــ با آن که توافقنامه دوم آقایان را در سایت شاملو خوانده بودم ـــــ نمی دانستم که این خانه به هیچ وجه مال احمد شاملو نبود و ایشان دیناری بابت آن نپرداخته اند. دو هفته ی قبل که من هم در نشست خبری شهرک خانه در فردیس کرج تماشاچی بودم به این نکته پ‍ی بردم. وکلای آیدا توضیح می دادند ـــ که قطعا آن را در گزارش ایسنا و سایت شاملو خوانده اید ـــ که آقای سیاوش شاملو به ادعای واهی وکالت ندادن آیدا به ایشان (که ایشان آن را در مصاحبه ی با شهروند «وکالت بلاعزل» خوانده بودند که در توافقنامه آمده «وکالت رسمی»! ) برای پیگیری کار موزه شدن آن خانه مزایده ای را که با توافق طرفین متوقف شده بود مجددا به جریان انداختند. آن جا بود که من فهمیدم که آقایان دو برادر برای آن خانه دندان تیز کرده اند (که آخ و واخ هر دو شان از این دو میلیارد از کف رفته پیداست!) پیشنهاد موزه شدن آن خانه از خود آیدا بوده است و نه از این آقایان. آن روز در آن خانه فهمیدیم که این خانه در سال ۱۳۶۸ توسط آیدا خریداری شده است و آن هم با پول فروش آپارتمان مسکونی متعلق به آیدا ـــ که یک واحد از چند آپارتمانی بود که پدر مرحوم آیدا ـــ آشوت سرکیسیان ــــــ در تهران برای بچه هایش خریده بود. معلوم شد که همین جلالت مآب آقای سیروس شاملو هم مدت ها در آن خانه زندگی می کردند. آیدا آن آپارتمان را فروخت و خانه ی فعلی را در سال ۱۳۶۸ در کرج خرید. آن هم به این خاطر که احمد شاملو از این جا خوشش آمده بود. گفتند که ده ها تن از دوستان شاملو در جریان فروش آن خانه و خرید این خانه بودند و باز آن طور که آن روز توضیح دادند آن موقع فردیس کرج خیلی ارزان تر از تهران بود. من در آن جلسه مدتی کنار اقای ع. پاشایی نشسته بودم. ایشان گفتند که چند روز پیش آقای سیروس شاملو به ایشان تلفن کرده اند و یکی از ادعاهای همراه با ادب ایشان این بوده که قسط این منزل را پدرمان داده است (نگفته نماند که این خانه نقدی خریداری شده بود) آقای پاشایی گفتند از ایشان پرسیدم این را از کجا می گویی. سیروس گفت از روی نامه ای که در کتاب «نام همه ی شعر های تو » چاپ کرده ای که در آن شاملو به تو نوشته بود «قسط خانه را به آشوت (سرکیسیان) بده.» اقای پاشایی گفت الحق این دو پسر شاملو هیچ چیزی از نبوغ کم ندارند.ــــ آن وقت دل شان می خواست پدرشان آن ها را «سرپرست» چاپ و نشر آثارش بکند! آقای پاشایی گفتند به ایشان گفتم: «بالام جان! خواب دیدی خیر باشد. آن نامه ها همه مال قبل از انقلاب است در حالی که این خانه در سال ۱۳۶۸ خریداری شده است. اما منظور از پرداخت قسط پرداخت قسطی قرضی بود که برای خرید خانه در آمریکا از مرحوم سرکیسیان گرفته بودیم و من مقداری از پول آن خانه را از حق تالیف کتاب های شاملو جمع کرده بودم (۶۵ هزار تومان) و مابقی اش را هم مرحوم سرکیسیان به آیدا قرض داده بود. که البته تماما به ایشان پرداخت شد». بعد اقای پاشایی به ریشخند گفتند: «این همان خانه ای بود که آن موقع این جا چو انداختند که فرح برای شاملو در آمریکا خونه خریده! این جا هم این خبر را در همان رژیم تو بوق کردند و خیلی ها هم زیر این علم سینه زندند.»
نوشته شده توسط اکبر معتفد صمیمی در ساعت 20:45 لینک GetBC(3); یک نظر جمعه بیست و یکم تیر 1387 یک روده ی راست تو شکمشان نیست به یکی دو تکه از روز مزایده در اتاق مزایده گوش کنید: دوست خبرنگارم صبح آن روز (۲ تیر ۱۳۷۸) به من زنگ زد که «چه نشستی ماشینت را زین کن بریم دادگستری کرج.» یک سر رفتیم اتاق مزایده دادگستری کرج، که زیرزمین بود. بیرون توی حیاط آقای پاشایی را دیدیم نشسته بودند. اول بگویم که ما تمام ماوقع اتاق مزایده را ضبط شده داریم. این یکی دو چشمه ای را که این جا نقل می کنم از همان محل ضبط است. مزایده که تمام شد و پسر ارشد که به جای ۵۲ میلیون تومن ۵۵۰ میلیون تومن به کاسه اش افتاده بود گیج گیج بود. یکی از همراهان ایشان پرسید پولش را از کجا می آوری؟ ایشان گفتند همان مجسمه ی سر شاملو یک میلیارد تومن می ارزد! بحث در گرفت بین ایشان و عاقل مردی که می گفت این ها میراث ملی است نه دیگ و دیگدان. ایشان فرمودند من می خواهم خانه ام را بفروشم و موزه درست کنم (که البته این را به روزنامه نگارها هم گفتند ــــ که سه نفرشان در همان اتاق بودند. البته ایشان به گواهی «دنیای اقتصاد» فرداش دبه در آوردند که چه کشکی و چه ماستی. موزه بی موزه!). این یک نکته.اما نکته ی دوم.مقدمه: طرف مقابل آقای سیاوش شاملو در مزاید مردی جافتاده ای بود که پیدا بود از دوستداران احمد شاملو است. همان مردی که ۵۵۰ میلیون تومان در طاس آقای سیاوش شاملو گذاشته بود، و خبرنگار اعتماد ملی اسمشان را غلامحسین سالم نوشته بودند (که گویا با غلامحسین سالمی نویسنده اشتباه گرفته بودند. ما هم اسم ایشان را نفهمیدیم. )گفتگو: آقای سیاوش شاملو : «خدا پدر [ احمد] شاملو را بیامرزد که آیدا را آیدا کرد.» (منظورشان این بود که ۶۸ میلیون تومان از این ۵۵۰ میلیون تومان گیر ایشان می آید.)ـــ طرف مقابل: «خدا پدر آیدا را بیامرزد که شاملو را شاملو کرد.» البته این حرف مستند به حرف های خود احمد شاملو ست و پیدا بود که طرف واردست و به خلاف نظر آقای سیاوش شاملو ایشان سمسار نبودند!در همین موقع آقای ع. پاشایی را صدا کردندــــ که توی راهرو بود ــــ که بیا و صورت مجلس مزایده را امضا کن. آمدند تو و با لبخند به آقای سیاوش شاملو گفتند «مبارکتان باشد.» و بعد امضا کردند.از آن جا همه راهی کرج شدیم پیش آیدا. بین راه از آقای پاشایی پرسیدم نظرتان درباره ی موزه درست کردن سیاوش شاملو پرسیدم. گفتند: [به قول مولانا «چون گدایان ذله ها برداشتند...» این بشر دروغ می گوید. با «یاران یامجیر یامجیر» ‌‌‌‌کیسه دوخته اند نه موزه. ناف این دو بیست و سه کرموزومی ها (دو پسر احمد شاملو) را با دروغ زده اند. به قول مازندرانی ها «یک روده ی راست تو شکمشان نیست.»]

نوشته شده توسط اکبر معتفد صمیمی در ساعت 9:3 لینک GetBC(2);



سه شنبه هجدهم تیر 1387 ظفر اس‌اس؟ • می‌دانستید Siavash Shamlou اختصاریش می‌شود SS اس اس؟• می‌دانستید "پسر ارشد احمد شاملو چند سالش است؟ 61 سال (متولد 26 خرداد 1327) ؟• می‌دانستید ایشان "نقش" احمد شاملو را فیلم بازی کرده است؟ (لابد به دلیل 23 کروموزوم احمد شاملو)؟• می‌دانستید آخرین روز مهلت پرداخت 550 میلیون تومان کی است؟ دوم مرداد 1387.• می‌دانستید سالروز مرگ احمد شاملو کی است؟ دوم مرداد. • می‌دانستید یک چک هفت میلیون تومانی آقای سیاوش شاملو ( آقای 550 میلیون تومنی) یک روز قبل از مزایده برگشت خورده است؟ (نزد بانک صادرات شعبه ظفر! چه بانک با مسمایی: ظفر!)• می‌دانستید امسال بازدیدکنندگان محترم خانه‌ی بامداد بعد از مراسم امامزاده طاهر در دوم مرداد چیزی در آن خانه نخواهند دید؟ (جا تر و بچه خالی! البته اگر مزایده باطل نشود.)• می‌دانستید که می‌دانستیدهای زیادی درباره‌ی پسر ارشد هست؟ (بعدن میگم!)

۱۳۸۷ تیر ۲۲, شنبه

بماندیم و بدیدیم مینا اسدی


نوشتن این سطور برایم آسان نبود... دستم به قلم نمی‏رفت که به نقد کسی بنشینم که مثل دخترم دوستش می‏داشتم و به آینده‏اش چشم امید دوخته بودم. آسان نبود چرا که من با مادرت... خودت و فامیلت از دیرباز دوستی و انس و الفت دارم. اما نمی‏توانستم ساکت بمانم... مثل استخوان شکسته‏ای بود که در گلویم گیر کرده بود و راه نفسم را می‏بست.آنروزها از دیدن آن همه شور و هیجان و سرزندگی‏ات به وجد می‏آمدم، از اینکه زن جوانی پای در این راه نهاده و بی‏اعتنا به راه پرمخاطره‏ای که پیش پای اوست می‏تازد و خطر می‏کند، لذت می‏بردم. پس از سالها، بصیر را در خانه‏ی تو دیدم. اگر درست به خاطر داشته باشم برای شرکت در شب‏شعری که در فرانکفورت داشتم به آنجا آمده بود. دو شب پیش تو ماندیم و تا صبح به بحث و گفتگو نشستیم... وسط حرف هم پریدیم... جدل کردیم... صداهایمان بلند شد... داد کشیدیم... اما می‏دانستیم که هر سه راهی یک راه هستیم و آرزوی ما سرنگونی بی‏قید و شرط جانیانی بود که بر مردم میهنمان حکومت می‏کنند.وقتی به سوئد بازگشتم توان تازه‏ای یافتم. تو نمونه‏ای از بی‏شمار جوانانی بودی که پای در راه و استوار ایستاده بودند و خطر می‏کردند تا انقلابی را که ناتمام مانده بود به پایان رسانند، تا ریشه‏ی جنایتکارانی را که مردمشان و میهنشان را به گروگان گرفته‏اند، از بیخ و بن برکنند. تو هنرمند جوانی بودی که درد مردم را می‏نوشتی و به صحنه می‏بردی. هنر تو تاثیر حضور ترا در عرصه‏ی مبارزه دوچندان می‏کرد. برای همین بود که تا به من نوشتی که می‏خواهی "سه نظر درباره یک مرگ"، مجموعه‏ی داستانهای کوتاه مرا به صحنه ببری بی چون و چرا پذیرفتم و اجرای زیبایت را هم در فستیوال "هنر در تبعید" در پاریس دیدم.سالها بعد وقتی مقاله‏ای در ستایش داریوش همایون وزیر رژیم پیشین نوشتی سرم سوت کشید... همه را نخواندم... باور نکردم... قدم به قدم نرفتی... مقدمه‏ای نبود که این کار تو را برایم قابل‏هضم کند. دیدم ناگهان از این قطار پیاده شده‏ای و می‏خواهی سوار قطار دیگری بشوی که در جهت مخالف ما حرکت می‏کند و این تصوری نبود که من از آینده‏ی تو داشتم. سکوت کردم، چیزی ننوشتم، چیزی نگفتم، حتا به خودت. اما نپذیرفتم و دیگر با تو رابطه‏ای نداشتم. سکوت کردم و رنج بردم.این آغاز راه بود... و تو می‏رفتی... در سرازیری... به هر درت که می‏خواندند می‏رفتی و با هوش و درایتی که در تو سراغ داشتم می‏دانستم که بی‏خبر نمی‏روی. چرا می‏رفتی و به دنبال چه چیز می‏رفتی نمی‏دانم. همه چیز داشتی و نیازی به این آدمها... این بلندگوها و این هیاهوها نداشتی. آن آقایان بریده از این حزب و آن سازمان چه شایستگی و ارج و قربی داشتند که تو، که یک سر و گردن از آنها بلندتر بودی، سخنگویشان باشی؟ رنج می‏بردم و سکوت می‏کردم. اما پذیرفته بودم که دیگر ترا از دست داده‏ام.پس از آن به هر کشوری که سفر می‏کردم آشنایی پیدا می‏شد که به طعنه از من بپرسد... هنوز هم ایشان دختر شماست؟ چرا درباره‏ی همه می‏نویسید و در این باره سکوت می‏کنید؟ چیزی نداشتم که بگویم. آنها در اشتباه بودند. من هر چه می‏نوشتم درباره‏ی دشمن اصلی بود و اعوان و انصارش، درباره‏ی کسانی بود که شمشیر از رو بسته بودند و قصد جان همه‏ی مخالفان را، با هر نظر و عقیده‏ای داشتند. برشمردن خطا و اشتباه این و آن کار من نبود. همه اشتباه کرده‏ایم و باز هم اشتباه می‏کنیم و آن کس که اشتباه نکرده است هنوز به دنیا نیامده است.در این مدت هر چه کردی و هر چه گفتی و هر چه نوشتی، اگر چه تاسفم را سبب شد اما با خود گفتم نظرش این است... اینگونه فکر می‏کند... طاقت دشنامها... سانسورها... سختی‏ها و سالنهای کم‏جمعیت را ندارد... می‏خواهد تعداد بیشتری کارهایش را ببینند و هنرش را ارج نهند... می‏خواهد آنگونه که دوست دارد زندگی کند... اصلا می‏خواهد روی گذشته‏ی خود خط بطلان بکشد و حتا می‏خواهد به کسانش پشت کند و آنها را نبیند و نشنود. این اوست که تصمیم می‏گیرد که چه کند و چه نکند. و این طرف ما هستیم که می‏دانیم چرا ایستاده‏ایم و چه می‏گوئیم و چه می‏خواهیم. مگر او اولین نفر است و یا این اولین بار است که کسی راهش را عوض می‏کند؟ گفتم... در به روی این اندیشه بستم و تمام...اما تا اینجایش را نخوانده بودم و در باورم نمی‏گنجید، اگر چه با مقدماتی که از سالها پیش فراهم آمده بود جاده را لغزنده و پرخطر می‏دیدم. می‏دیدم که پیش پایت دره‏ای عمیق دهان باز کرده است و تو در یک سرازیری افتاده‏ای و با شتاب به سمت آن دره می‏رانی... افتادن... بی‏هوشی و فراموشی. نشانه‏هایش را می‏دیدم... پذیرفتنش آسان نبود.نامه‏ات به بصیر مرا تکان داد. دیدم که در توجیه حضورت در این جشنواره تا آنجا پیش رفته‏ای که چشمت را به روی حقایق بسته‏ای و زبان به تحقیر دوستی گشوده‏ای که صادقانه ترا دوست داشت و حاضر نبود حرفی ناخوشایند درباره‏ی تو بگوید یا بشنود. و من این را برنتافتم."یکی بود، یکی نبود" اولین و آخرین کار رژیم نیست. پیش از آن نیز طراحان فرهنگی حکومت اسلامی تمام هنرمندان مرده را از گورهای چندصدساله بیرون کشیدند و به یاری کارگزارانشان در اروپا و آمریکا، انجمنهای عریض و طویل "مولانا" و "حافظ" بر پا کردند. پولهای کلان خرج این روزها و شبها شد. حالا سرگرمی مردم شده بود "شب مولانا"، "روز حافظ"، "عصر رودکی"، "نیمه‏شب عراقی" و "دم صبح فردوسی"... اهل هنر به اندازه‏ای دلبسته‏ی این برنامه‏ها شده بودند که کسی نمی‏توانست بگوید بالای چشم این شبها و روزها و نیمه‏شبها و دم‏صبح‏ها ابروست و چون پای بزرگان هنر در میان بود حرف زدن در این‏مورد دل و جرات می‏خواست. دهان که باز می‏کردی، عده‏ای با کفش و کلاه و عصا وسط حرفت می‏پریدند که: "یعنی شب مولانا هم توطئه رژیم است؟" و پوزخند می‏زدند و می‏رفتند و حتما توی دلشان هم می‏گفتند: "بیچاره‏ها دیوانه‏اند!" و اما زمانی که در مراسم بزرگداشت مولانا در پاریس محمدمهدی زاهدی، وزیر علوم، تحقیقات و فناوری جمهوری اسلامی پیام رئیس جمهور را خواند تازه عاشقان هنر بفمهی نفهمی از خواب غفلت بیدار شدند!و اما این "یکی بود، یکی نبود" مهمترین کار رژیم است از آن جهت که با حضور زندگان انجام می‏شود... با حضور هنرمندانی که صحیح و سالم نفس می‏کشند و از سلامت روح و روان برخوردارند، حق انتخاب دارند و می‏توانند در یک کلمه بگویند "نه". وقتی می‏گویم حق انتخاب یعنی که خودشان تصمیم می‏گیرند که با خودشان و هنرشان چه کنند و در کدام سمت و سو بایستند و وقتی می‏گویند "آری" یعنی که می‏خواهند در استقرار این رژیم سهمی داشته باشند و میان منافع مردم و خودشان، منافع خودشان را انتخاب کنند... خودشان را ترجیح می‏دهند. می‏خواهند باشند، اسمشان باشد، رسمشان باشد، چشم‏ها هنرشان را ببیند و دستها برایشان ابراز احساسات کند... گو که عالم نباشد... ده کنفرانس... نه جشنواره... هشت برنامه... به قیمت صد دستگیری... نود و نه سنگسار و نود و هشت اعدام و ماندن این حکومت به بهای لبخندی که ما در برابر دوربین‏ها می‏زنیم و سری که در مقابل تماشاگران به احترام خم می‏کنیم و کرنشی ناخواسته به برگزارکنندگان برنامه که خود در حال محکم کردن رشته‏های مودت با عوامل فرهنگی رژیم هستند. گفتم این انتخاب راه است. راهی که هر کس حق دارد خودش... با صلاحدید و مشورت با خودش برگزیند. هر کاری که ما می‏کنیم – به درستی و نادرستی آن کاری ندارم – می‏تواند کسانی را به اعتراض وادارد و تو انتخابت را - چه درست و چه نادرست - بدون درنظرگرفتن نظر دیگران کرده‏ای، پس به دیگران هم اجازه بده که به برگزاری این فستیوال که بی‏شک ترتیب‏دهندگانش کارگزاران فرهنگی رژیم هستند اعتراض کنند. چرا ناگهان چنان به خشم آمدی و برآشفتی که سخنگوی تمامی شرکت‏کنندگان در این برنامه شدی و چنان به ما نگاه کردی که انگار هیچکدام از ما هر را از بر تشخیص نمی‏دهیم و در هیات یک استاد کم‏حوصله و از بالا هر چه خواستی نوشتی. چه توقعی از بصیر یا از ما داشتی؟ انتظار داشتی که چون ما ترا مثل یک دختر، دوست و رفیق راه گذشته‏مان دوست داریم و هنوز به خاطراتمان با تو فکر می‏کنیم و حسرت می‏بریم، به دلیل شرکت تو در این برنامه ماخوذ به حیا شویم و خفقان بگیریم؟گیرم که معنی تبعید همان باشد که تو می‏گوئی و تو بیشتر از دیگران تبعیدی هستی... گیرم که ما تبعیدی‏ که نه، حتا مهاجر هم نیستیم. خوش‏نشینانی هستیم که برای بهره‏گیری از مواهب کشوری دیگر به آنجا کوچ کرده‏ایم... گیرم که ما هنرمند و خالق هم نیستیم، آدم که هستیم... چشم که داریم و حلقه‏های طناب دار را که جوانانمان... فرزندانمان... رفقا و برادران و خواهرانمان بر آن رقص مرگ می‏کنند می‏بینیم... گوش که داریم و فریاد گرسنگان... تیره‏بختان و بخت‏برگشتگان را می‏شنویم و از اینهمه بیداد و ستم زخم می‏خوریم و روزی صد بار می‏میریم و زنده می‏شویم. دیدن رنج و شکنجه‏ی دانشجویان... وحشت زنان از حضور در خیابان... بیکاری و گرسنگی کارگران... اندوه و سوگ مادران... و تحقیر و سرکوب هر روزه‏ی مردمان در روز روشن، که دیگر سواد و زبان و تبعیدی و مهاجر و خوش‏نشین نمی‏خواهد.دیدم که به فرعیات چسبیده‏ای؛ به اینکه فلانی، در گوشی تلفن فریاد می‏زند یا در مکالمات به طرف مقابل اجازه حرف زدن نمی‏دهد... یا گوش نمی‏کند... و از اینها به این نتیجه رسیدی که دوستی که تا دیروز همه‏ی خوبیها را داشت، امروز علاوه به آنکه بلند حرف می‏زند، "ولی فقیه" است، "نهی از منکر و امر به معروف" می‏کند، "سیاه و سفید" می‏بیند و لابد نمی‏گذارد آب خوش از گلوی این هنرمندان والاگهر پایین رود. اینها چه ربطی به اعتراض او، به برنامه‏های ترتیب داده شده از طرف رژیم دارد؟صورت مسئله به روشنی در برابر ماست. یک طرف ما هستیم که از بس در میانمان موش دوانده‏اند و از ما شکار کرده‏اند، بیگانه و تنها، در میان دوست و آشنا، در گوشه‏ی دیوار ایستاده‏ایم و از میان تاریکی‏ها با همین توان اندک جنایات این آدمکشان را به تصویر می‏کشیم و جلوی چشم جهانیان می‏گذاریم. در طرف دیگر آنها هستند، قدرتمندان، گروگان‏گیران و جانیان... نفت دارند... معدن دارند... حسابهای سپرده بانکی دارند... سپاه دارند، بسیج دارند و با جیبهای پر از دلار در میان ما راه می‏روند. روزنامه‏ها را می‏خرند... تلویزیونها را می‏خرند... رادیوها را می‏خرند... هنرمندان را می‏خرند... برنامه‏های مستقیم و غیرمستقیم ترتیب می‏دهند و آنگاه که کسی – کسانی – فروشی نباشد با برنامه‏هایی مثل "هویت" به قول خودشان رسوایش می‏کنند و اگر طرف باز هم ایستاد، حذف می‏شود... گم می‏شود... ناپدید می‏شود. آب از آب تکان نمی‏خورد. حالا چند نفر – اندک – هنرمند یا بی‏هنر... تبعیدی یا مهاجر... می‏خواهند بگویند "آهای مردم دنیا". این نقشهای دروغین بر دیوار است... این خانه نیست... ویرانه هم نیست... بیابانی برهوت است... کویر است. چند نفر می‏خواهند تا دمی که زنده‏اند و نفس می‏کشند همه‏ی سختی‏ها را به جان بخرند و راه مردم را انتخاب کنند. بنویسند... بسرایند... بسازند... بخوانند... برقصند... ترسیم کنند... تصویر کنند و تو جور دیگری می‏اندیشی. خلق می‏کنی و دوست داری که تماشاگران و شنوندگان زیادی داشته باشی... زحمت می‏کشی و به قول خودت شهر به شهر و کشور به کشور سفر می‏کنی، با رنجی طاقت‏فرسا، تا هنرت را به مردم نشان دهی، تا دوستداران هنر نتیجه زحمات شبانه‏روزی ترا ببینند و دست بزنند و هورا بکشند و خستگی از جان و تنت بیرون کنند... می‏خواهی از احساسات آنها نیرو بگیری و به خلق اثر دیگری بنشینی. این خواسته‏ی هر هنرمندی است. همه‏ی کسانی که اثری خلق می‏کنند می‏خواهند که دیده شوند... شنیده شوند و تماشاگرانی داشته باشند. اما به چه بهایی؟ در تاریخ جهان کدام هنرمند تبعیدی و مبارز را می‏شناسی که در زمان حکومت دیکتاتورها قدر دیده و بر صدر نشسته باشد؟ساده‏دلی نیست که بگویی مسئولان جشنواره‏ی "یکی بود، یکی نبود" نه تو را سانسور کرده‏اند و نه از تو خواسته‏اند که به انکار هویت‏ات برخیزی؟ وقتی شما دعوت آنان را برای شرکت در میان هنرمندان آبروباخته می‏پذیری و با حضور صدایی ضعیف، حتا اگر به نمایندگی از تبعیدیان باشد، در میان آنهمه هیاهو و تبلیغات؛ به حرکت آنان رسمیت می‏دهی و فستیوال به نام هنرمندان داخل و خارج هویت می‏گیرد، چرا هویت تو را انکار کنند و اصولا چه چیز را سانسور کنند؟ چیزی در مخالفت رای و نظر آنان وجود ندارد که انکار شده یا سانسور شود. اگر صدها مقاله درباره‏ی تبعید نوشته باشی و در این‏باره هزار اثر هم خلق کرده باشی و حتا اگر برگزارکنندگان این فستیوال رضایت بدهند که با نئون واژه تبعید را بر سر در سالن نصب کنند، شرکت هنرمند تبعیدی در این برنامه جز سرافکندگی ثمری نخواهد داشت. بی‏وقفه حرف زدن این، یا در سکوت نشستن و حرف نزدن آن، گیج بودن، زبان ندانستن... هیچکدام از این برنامه‏ها و دستاویزها، جنایات آن رژیم و تحرکات فرهنگیش را در خارج از مرزهای ایران قابل توجیه و پذیرش نمی‏کند. وظیفه‏ی هنرمند تبعیدی تقسیم آوارگان دور از وطن به خوش‏اخلاق و بداخلاق... پرحرف و کم‏حرف... دانشمند و بی‏سواد و اصولا تحقیر دیگران برای به کرسی نشاندن حرکات و اعمالش نیست. بل که وظیفه‏اش نوشتن و گفتن و فریاد زدن رو در رو و بدون رودربایستی‏ست، همانگونه که "بصیر" می‏نویسد و طعن و لعن و نفرین جماعت بیزار از سیاست را به جان می‏خرد. هزار تئوریسین، مقاله‏نویس، روزنامه‏نگار، کارگردان، شاعر، هنرپیشه و منتقد هم در پی ماستمالی و ماله‏کشی برآیند نمی‏توانند این واقعیت روشن و ساده و ابتدایی را که در روز روشن اتفاق می‏افتد، "تئوری توطئه" بنامند. توطئه‏ای که هدفش زیر ضرب بردن این هنرمندان والاگهر باشد. این کار اول و دوم رژیم نیست که حالا دستی از غیب بیرون آمده باشد و پرده‏دری کرده باشد. اینها می‏آیند که همین اندک حرکات مخالقان را بنیان‏کن کنند و ببرند. بدبختی نیست که پس از سی سال که نظاره‏گر نسل‏کشی و جوان‏کشی و زن‏کشی و فرهنگ‏کشی هستیم در برابر یکدیگر بایستیم و واژه‏ی تبعید را برای هم معنی کنیم؟می‏گویی: "بصیر باید بداند که ما شخصیتهای مستقل هنری هستیم و این بدان معناست که دنباله‏رو هیچ ولی فقیه‏ای نخواهیم بود، نه مجیزگوی تمامیت‏گرای اسلامی و نه دنباله‏رو کسانی که به نام تبعید بخواهند برایمان حکم صادر کنند". من و تو برای آنکه شخصیتهای مستقل هنری شویم از شانه‏های همین دربدران تبعیدی بالا رفته‏ایم. آنها ما را دور جهان گردانده‏اند و حلوا حلوا کرده‏اند. شخصیت مستقل هنری به خودی خود معنایی ندارد. یک ترکیب خنثا و بی رنگ و بوست. ما چون اعتراض کردیم، چونکه به دهان یاوه‏گویان حکومتی مشت کوبیدیم، چونکه "نه" گفتیم و در کنار مبارزات مردم ایستادیم، شخصیت تبعیدی شدیم وگرنه آنقدر هنرمندان گردن‏کلفت‏تر از ما هستند که چون کارشان مجیزگویی، ریزه‏خواری و سرنهادن بر بارگاه سفلگان است کسی پهن هم بارشان نمی‏کند و در بهترین وضعیت، شاعران و هنرمندان رسمی دولت‏اند...یکی از گردانندگان جشنواره "یکی بود، یکی نبود" می‏گوید: "برگزارکنندگان این برنامه عموما همه در یک رشته مهندسی تحصیل کرده‏اند و به اصطلاح "علوم دقیقه" خوانده‏اند و عشق به ایران، هنر غنی ایران همه آنها را به یک سمت، به سوی فعالیت به سوی فرهنگ ایران و معرفی ایران کشانده است." و همه این جوانان تحصیلکرده و دانش‏آموخته در مصاحبه‏هایشان ضمن ابراز شادمانی و احساس افتخار و مباهات از برگزاری این جلسات، از آبروی رفته‏ای حرف می‏زنند که قرار است توسط این فستیوال سه روزه و با شرکت این هنرمندان به ملت ایران بازگردانده شود. یعنی این دانش‏پژوهان و علم‏آموختگان که تو از آنها به عنوان نسل دوم و سوم ایرانی نام می‏بری نمی‏دانند که احساس شرم و ننگ ما از مردم به گروگان گرفته‏ای نیست که در چنگ این درندگان اسیرند و روزشمار مرگ دارند، بلکه از حکومتی است که تکه‏تکه می‏کند، مثل آب خوردن سر جوانان را از تن جدا می‏کند و هم‏نسلان همین در ساحل عافیت نشستگان را به بهانه‏ی دگراندیشی به راهروهای مرگ می‏فرستد.برگزارکننده دیگر می‏گوید: "شک نیست که برگزاری چنین جشنواره‏ای در دنیا بی‏سابقه است و در ایرانیان حس اعتماد به نفس و اطمینان به خود را تقویت می‏کند، چیزی که ما در این دوره بسیار به آن نیاز داریم. شکی نیست که ایجاد شبکه‏ای از هنرمندان و ادیبان طراز اول ایران برای ما امکان برقراری ارتباطی زیبا و عمیق با جامعه میزبان و جامعه خودمان برقرار می‏کند. در هر گوشه‏ای از مرکز عظیم هاربرفرانت، هنرمندی، نقاشی یا ادیبی بخشی از داستان ما را به زبان می‏آورد." و البته چند عکس اشتهاآور هم در بروشور فستیوال وجود دارد که نشان می‏دهد جابه‏جا از تماشاگران با چلوکباب... باقلوا... زولبیا بامیه و انواع و اقسام غذاهای اشتهاآور ایرانی پذیرائی می‏شود. و با چیدن این سفره‏های رنگارنگ بر حکایت غمبار مردم گرسنه میهنشان سرپوش می‏گذارند.این جوانان برومند و بالابلند وطن‏دوست که با بودجه مراکزی در کشورهای متبوع خود، جشنواره‏های این‏چنینی برگزار می‏کنند و چهره‏ای دروغین از ایران به جهانیان نشان می‏دهند آیا یک لحظه به مردم گرسنه، تشنه، بی‏خانمان، دربدر و اسیر ایران می‏اندیشند؟ آیا اینان از قتل زیبا کاظمی (شهروند کانادایی-ایرانی) به دست حاکمان جمهوری اسلامی بی‏خبرند؟ آیا استفان کاظمی، پسر زیبا کاظمی، جوان هم‏سن و سالشان را که در همان کانادا زندگی می‏کند می‏شناسند؟ اگر آری، چرا در حمایت از اوآستینها را بالا نمی‏زنند؟ چگونه است که در آستانه‏‏ی بیستمین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ و در گیرودار سالگرد سرکوب جوانان دانشجو در ۱۸ تیر و در اوج دستگیری‏ها، جوان‏کشی‏ها و به بند کشیدن‏ها، یکباره این جوانان عالم و دانشمند جشن‏ها و فستیوال‏هایشان را همزمان با این قتل‏عام‏ها برگزار می‏کنند و درست در همین لحظه‏ی تاریخی می‏خواهند اهمیت زبان و فرهنگ ما را زیر ذره‏بین بگذارند و به رخ جهانیان بکشند؟ من نمی‏دانم چرا این جوانان "علوم دقیقه" خوانده اینگونه با سهل‏انگاری و سهو، دقیقه‏ها را باطل می‏کنند و فرصتها را می‏سوزانند.حضور جهانی تارزنی که یخ "خانقاه"اش در آمریکا نگرفت و با لباده‏ای سفید و تسبیحی در دست، علی‏گویان‏راهی میهن اسلامی شد تا ثناخوان و دعاگوی آل عبا باشد چه سودی به حال مردم ما دارد؟شاعرانی که پس از اینهمه سال هنوز قربانیان قتلهای زنجیره‏ای را کشته‏شدگان نمی‏نامند و از ترس عواقب بردن نامشان، آنها را "دوست مرده‏ی من" خطاب می‏کنند چه قدمی برای مردمشان برداشته‏اند؟منتقدانی که تا دیروز در دفاع از فرهنگ و هنر پادشاهی گردنشان را سیخ می‏کردند و از عظمت فرهنگ و هنرایران باستان داد سخن می‏دادند و امروز سرسختانه می‏کوشند که ثابت کنند که اگر اسلام سایه‏اش را بر سر کشور ما نمی‏گسترد ما از همه افتخارات اصیل هنری و فرهنگی محروم می‏ماندیم و لابد امروز در ته دره‏‏ی عمیقی بودیم و داشتیم علف می‏خوردیم، چه جای احترام دارند؟خوانندگانی که در فستیوالهای جهانی سخاوتمندانه همه جایشان را به تماشاگران نشان می‏دهند اما برای آنکه هم‏میهنانشان را از صوت داوودی خود بی‏بهره نگذارند آسیمه‏سر به سوی میهن اسلامی می‏شتابند و یقه چاک‏چاک را می‏بندند و محجبه می‏شوند و در تالار وحدت برای بانوان پیچیده در چادر چهچهه می‏زنند، از چه ارزشی برخوردارند؟کارگردانانی که برای بزرگ شدن و کسب جوایز بین‏المللی جلوی هر بی سر و پای آدمکشی خم می‏شوند و کرنش می‏کنند و به فرهنگ‏دوستی و هنرپروری رهبر عظیم‏الشانشان فخر می‏فروشند، از زندگی و درد مردم چه می‏دانند؟ و چگونه وقتی مردم حتا نام آنها را نشنیده‏اند به نمایندگی از طرف آنان به اینجا و آنجا می‏روند و برای خودشان افتخار می‏آفرینند؟مردم ایران از آمدن این چند هنرمند و شرکت هنرمندان تبعیدی در کنار آنان چه سودی می‏برند؟این نگاه‏ها سیاه و سفید، نهی از منکر و امر به معروف نیست. واقعیت عریانی است که وجود دارد، اتفاقی است که می‏افتد و ناچار در گیر‏‏‏و‏دار حادثه هنرمندان متعهد زمان گمنام می‏مانند... بی تماشاگر می‏مانند... بی شنونده می‏مانند. این است و وسط دو صندلی نمی‏توان نشست.کار هنر و خلق اثر مردمی در هیچ زمانه‏ای برای گرفتن مدال افتخار، پر کردن سالن و یا گرفتن اشک از تماشاگران نبوده است. کار هنرمند، به ویژه هنرمند آواره‏ی تبعیدی، ساختن سند برای آیندگان است. به تصویر کشیدن سرگذشت مردمی است که هر لحظه‏ی جان کندن را زندگی نام می‏نهند. نوشتن تاریخ واقعی مردمان است در تقابل با تاریخ‏نویسان کاذبی که به نفع ستمکاران قلم می‏چرخانند. و اما، ما سرگذشت غمبارستمکشیدگان را می‏نویسیم، چه باک که در هیچ تاریخی نمانیم. من آنچه را که فکر می‏کردم گفتم. همین!


مینا اسدی


نوزدهم تیرماه ۱۳۸۷، نهم جولای ۲۰۰۸


استکهلم


حکم اعدام فرزاد کمانگر، معلم دربند، تایید شد





حکم اعدام فرزاد کمانگر، معلم دربند، تایید شد. به گزارش فعالان حقوق بشر در ایران، روز گذشته دیوان عالی کشور، حکم اعدام فرزاد کمانگر را به همراه علی حیدریان و فرهاد وکیلی از فعالان سیاسی کرد تایید کرد.

فرزاد کمانگر، علی حیدریان و فرهاد وکیلی در اردیبهشت ماه سال ۸۵ بازداشت و در اسفندماه سال ۱۳۸۶ و در دادگاه اولیه به اعدام محکوم گردیده بودند که روز گذشته تائید احکام اولیه در دیوان عالی کشور توسط اجرای احکام به آنان ابلاغ گردید.

پیش از این نهادهای مختلف حقوق بشری و صنفی از جمله سازمان عفو بین الملل، فدراسیون جهانی اتحادیه های معلمان، کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران، کانون صنفی معلمان ایران، انجمن صنفی معلمان استان کردستان نسبت به حکم اعدام فرزاد کمانگر اعتراض کرده اند. همچنین بسیاری از دانشجویان و زندانیان سیاسی و ۱۱۰۰ تن از مردم کامیاران خواستار آزادی وی شده اند.


همچنین خلیل بهرامیان وکیل مدافع این سه فعال محکوم به اعدام در گفتگویی با خبرگزاری دیده بان حقوق بشر کردستان گفت: “هر چند کتبا تایید این احکام به من ابلاغ نشده اما در مراجعه ای که به دادگاه انقلاب داشتم، شفاها آن را تایید کردند، به همین دلیل من هنوز از جزییات حکم جدید آگاهی کامل ندارم.”

آقای بهرامیان در پاسخ به اینکه برای ابطال این احکام چه اقدامی خواهید کرد، گفت: “در مورد دادگاه بدوی، اصلاً دادگاهی تشکیل نشد. دادگاهی چند دقیقه ای که اصلاً فرصت دفاع ندادند؛ من از تمام پتانسیل قانونی برای اعتراض استفاده خواهم کرد، اما اگر اینجا جواب قانع کننده ای مبنی بر تبرئه ایشان دریافت نکنم، به دادگاه لاهه شکایت خواهم کرد.”

در خاتمه، وکیل مدافع این سه فعال کُرد تاکید کرد “به نظر بنده این احکام، احکامی کاملاً امنیتی بوده و قوه قضائیه و دادگاه در صدور آنها دخالتی ندارند و از سوی ارگان های دیگر صادر می شوند.”

فرزاد کمانگر پیشتر با بسیاری از نهادهای مدنی همکاری داشت و از گزارشگران سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان در کامیاران بود. وی در زندان، با انتشار نامه ای به شرح شکنجه ها و آزارهایی پرداخته بود که در جریان بازجویی ها بر او اعمال کرده بودند.


فرزاد کمانگر چندی پیش نامه ای از بند ۲۰۹ زندان اوین ارسال کرد که متن آن در ذیل می آید:

بندی بند ۲۰۹

“نخست برای گرفتن کمونیستها آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا کمونیست نبودم
بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من عضو سندیکا نبودم
سپس برای گرفتن کاتولیکها آمدند
من باز هیچ نگفتم
زیرا من پروتستان بودم
و سرانجام برای گرفتن من آمدند
دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود “¹

هنگامی که از گوشه چشم تابلو بازداشتگاه اوین را خواندم آنچه را از این زندان از گذشته دور تا امروز در ذهن داشتم و یا خوانده بودم مرور کردم ، ناخودآگاه “خون ارغوانها”²در ذهنم تجلی دوباره یافت . خیلی دوست داشتم کاش آن سرود را حفظ کرده بودم ، لحظه ورود به راهروهای ۲۰۹ و انفرادی های آن بویی غریب و ناآشنا را حس میکردم با خودم گفتم شاید این بوی زندان ، بوی خفقان و بیداد باشد .

چشم بند تا خروج از ۲۰۹ جزئی جدا نشدنی از زندانی است که مرا به یاد کسانی انداخت که سلاطین در سیاهچالها چشمانشان را در می آورند تا بینایی، حسی که انسان بیشترین ارتباط را با دنیای اطراف میگیرد را از او بگیرند و حال چشمانت را می بستند، غافل از اینکه گاهی دیوارها مانع بینش و دیدن نمیشوند.

۲۰۹ یعنی انفرادی، انفرادی که قریب ترین و گمنام ترین واژه کتابهای قانون ماست یعنی توهین، تحقیر، بازجویی های چندین و چند ساعته، بی خبری مطلق، ایزوله کردن و در خلاء نگهداشتن، خرد کردن به هر قیمت و هر وسیله ای. انفرادی یعنی شکنجه سفید یعنی شبهای بی پایان و اضطراب، بعد از شکنجه سفید شب و روز فرقی با هم ندارد فقط نباید هیچ اخبار یا اطلاعات تازه ای به تو برسد. اطلاعات و اخبار تو تنها القائاتی است که روزی چند بار در اتاقهای سبز رنگ بازجویی طبقه اول در گوشهایت تکرار میشود تا تو را ضربه پذیر سازد و تو در سلولت وعده های بازجویت را در ذهن بررسی میکنی و فردا و فرداها دوباره همان برنامه در اتاقهای سبز بازجویی شبیه اتاق جراحی تکرار میشود و آنقدر این عمل تکرار میشود تا گفته های بازجو ملکه ذهن تو میگردد و تو باور میکنی که چه موجود بدی بوده ای!

و هر روز که از اتاق بازجویی به سلولت برمیگردی هر آنچه در سلولت هست زیر و رو شده است یا بهتر بگویم شخم زده شده است، خمیر دندان، صابون، شامپو، پتوهای سیاه بد بویت، موکت رنگ و رفته و حتی لیوان چندبار مصرفت را بدنبال چیزی جابجا کرده اند. شاید به دنبال ردی از لبخند، امید، شادی، آرزو و خاطره میگردند تا مبادا پنهان کرده باشی، و هر شب که تو در رویای دیدن دوباره مهتاب به دیوار سلولت چشم میدوزی چیزی مانند شبح از دریچه کوچک سلولت سرک میکشد و تو را زیر نظر میگیرد، مبادا به “خواب شیرین” رفته باشی و یا در رویای شبانه ات مادر بر بالین فرزند آمده باشد و در آن تاریکستان لالایی را مرهم زخمهای فرزند نموده باشد.

به دیوارها که چشم میدوزی به یادگاریهایی که میهمانان قبلی سلولت از خود به جا گذاشته اند از عرب و ترک و کرد و بلوچ و معلم و کارگر و دانشجو گرفته تا فعال حقوق بشر و روزنامه نگار ، همه به اینجا سری زدند . گویی درون ۲۰۹ عدالت در حق همه به طور مساوی اعمال شده است چون اینجا فارغ از قومیت، فازغ از جنسیت، فارغ از مذهب و فارغ از هرگونه طبقه ای همه به گونه ای مساوی به زندان می آیند.

از سلولهای انفرادی تا سلولهای عمومی تنها بیست تا سی متر فاصله است که بعضی ها چند ساله و بعضی ها چند ماهه طی میکنند، سلول عمومی یعنی دیدن و حرف زدن با انسانهایی شبیه خودت یعنی شنیدن صدای انسانهایی که باید صدایشان شنیده شود، سلول عمومی یعنی نوشیدن یک لیوان چای داغ یعنی رفتن به حمام به دلخواه خودت، سلول عمومی یعنی اجازه اصلاح سر و صورت و برای بعضی ها یعنی اجازه دیدن چشمان نگران عزیزان ، پشت دیوارهای شیشه ای و برای من یعنی رفتن به هواخوری بعد از ماهها، بعد از ماهها برای اولین بار به هواخوری رفتم ، هقته ای سه بار و هر بار ۲۰ دقیقه ، هواخوری اتاق کوچکی بود با دیوارهای بلند و سقفی نرده کشی شده و مشبک، برای من که آسمان و خورشید را هر روز از دامن زاگرس عاشقانه نگریسته بودم اینجا گویی آسمان را پشت میله ها زندانی کرده بودند .خورشید دزدکی به گوشه ای از هواخوری سرک کشیده بود و انگار او هم میدانست که نباید به دیوارهای امنیت ملی نزدیک شد ، دوربینی هم بالای سرمان تند و تند میچرخید تا همه جا را زیر نظر داشته باشد، مبادا با خورشید خانم نگاهی رد و بدل کنیم و چشمکی بزنیم که به حساب “ارتباط با بیگانگان” گذاشته شود و یا به نسیم بگوییم “حال همه ما خوب است” و این خبر موجب “تشویش اذهان عمومی” گردد و دیوارهای هواخوری نیز آنقدر لکه های ناشیانه رنگ بر آنها دیده میشد که دیوارها را بد منظر کرده بود “هر چند که زیباترین دیوارها اگر دیوار یک زندان باشند باز شایسته تخریبند”.

دیوارهای ۲۰۹ رسالت خطیر خود یعنی جدا کردن زندانیان از یکدیگر را به خوبی انجام نداده بودند . اینجا دیوارها قاصد دوستی و نامه رسان شده بودند، پس باید مجازات میشدند و هر هفته بر تن دیوار رنگ تیره تر میکشیدند تا در نهایت روزی با سنگ سیاه نقش پوشش کردند . دیوارهای هواخوری برای زندانیان تخته سیاه، روزنامه دیواری و حتی ترک دیوار نقش صندوق پست را ایفا میکرد و پیام زندانیان را به هم میرساند. دیوارها پر بود از خبرها و اسامی دانشجوها، آنها که از تیر ماه ۷۸ ، نه نه…!! ، دورتر… از ۱۶ آذر آمده بودند، آنها که سالهاست پای ثابت انفرادیها هستند و با جسارت تمام مینوشتند “دانشجو میمیرد ذلت نمی پذیرد” و اسم دانشگاه خود را زیرش مینوشتند . جوان دیگری آرم ان جی اویشان را با ظرافت تمام روی دیوار طراحی میکرد هر چند بار رنگ میزدند اما او دوباره و چند باره میکشید و کسانی هم طلب اخبار میکردند . من هم روزی بر دیوار هواخوری نوشتم سلام ، با خودم گفتم “سلامت را نخواهند پاسخ گفت” ولی خیلی زود نوشتند ، “سلام شما؟!” و دوستی هایمان آغاز شد ، از دانشجوها گرفته تا زندانی القاعده ای که بعدها در رجایی شهر معلم زبان انگلیسی ام شد ، کلی دوست “دیوارگی” پیدا کرده بود و روزی که انفرادیها پر شده بود و جا برای تازه واردها کم آمد به ناچار خیلی ها را در یک سلول جمع کردند و انگار سالها بود که همدیگر ار میشناختیم . پلی تکنیکی ها ، تحکیم وحدت ، مسیحی ها ، ترک ، بلوچ ، کرد و…، انگار سالها بود همدیگر را میشناختیم ، یکی آرایشگر میشد یکی آشپز ، تا صبح می نشستیم و از دردهای جامعه میگفتیم ، هر چند دردهایمان مشترک بود اما تا صبح صحبت میکردیم و صبح ما را صدای گریه سید ایوب زندانی بلوچ بغل دستی که سالها اینجا بود به خود می آورد ، آنقدر کسی فریادش را نشنیده بود که به خدا نامه مینوشت و در هواخوری میگذاشت و با صدای گریه او سکوتی سنگین بحث ما را خاتمه میداد و گاهی صدای پاشنه کفش زنی ما را به سکوت وادار میکرد ، از فرط خوشحالی و هیجان از سوراخ کوچک در ، یا از لای پره های رادیاتور سلول ۱۲۱ به بیرون نگاهی می انداختیم ، زنی بود که با چشمانی بسته به سوی اتاق بازجویی میبردنش ، چادری به سر داشت که دهها ترازو بر چادرش نقش بسته بود ، قامت او ترازوهای عدالت را کج و معوج و نابرابر نشان میداد. این صدای آشنای پا، اعلام حضوری موقرانه بود تا به ما بگوید اینجا هم زندگی و مبارزه بی صدای پاشنه های بلند معنایی ندارد ، کمی تامل و ساعتی فکر کردن میخواهد تا متوجه شوی همه یکی بودیم.

اتاق بازجویی مان همان اتاقی بود که راننده های شرکت واحد و معلم ها بازجویی شده بودند ، میز بازجویی همان میزی بود که دانشجوها بر روی آن یادگاری نوشته بودند و تختی که من روی آن میخوابیدم ، همان تختی بود که “عمران” جوان بلوچ قبل از اعدام رویش نوشته بود دلم برای کویر تنگ شده ، چشم بندمان هم همان چشم بندی بود که اعضای کمپین یک میلیون “فریاد خاموش” به چشم داشتند ، پس نباید غریبگی کرد و نباید همدیگر را فراموش کرد ، اینها همه یک جورهایی آشنایند ، اینجا همه چون شمایند، راستی، فکر کن شاید فردا نوبت تو باشد…


معلم و فعال حقوق بشری محکوم به اعدام
بند بیماران عفونی (۵) زندان رجایی شهر کرج
فرزاد کمانگر - ۱۰/۳/۸۷

ردیابی نمودهای امپریالیسم -۱


نام کتاب: ردیابی نمودهای امپریالیسم
ژیلبر آخکا
ترجمه: محمدتقی برومند
انتشار: تابستان ۱۳۸۷
فرهنگ توسعه
فهرست موضوع ها
برخی نمودهای امپریالیسم
امپراتوری، امپریال و امپریالیسم
بُعدهای سه گانة امپریالیسم جدید
«امپریالیسم جدید» انباشت از راه سلب مالکیت
شکل های جدید وابستگی مالی در کشورهای کم توسعه یافته
نظم جدید امپراتورانه یا جهانی شدن امپراتوری ایالات متحد
آیا حکومت جهانی به رهبری آمریکا آینده دارد؟
پیدایش غول دریایی امپریال آمریکا
شبکة امپراتورانه ایالات متحد و «جنگ علیه تروریسم» …
فرمانروایی در عصر الکترونیک و شبکه های الکترونیک جهانی
هژمونی آمریکا و بازار جهانی
مقدمه:

برخی نمودهای امپریالیسم
واژة امپریالیسم در سپهر نامواره یک معنا و در سپهر واقعیت های مُسلّم زندگی اجتماعی و سیاسی معنای دیگری دارد. در سپهر نامواره این واژه دستاویزی تبلیغاتی برای فریفتاری و وارونه نمایی مبارزه راستین با امپریالیسم است : بحث ها اینجا پرداختن به گونه های واژه بازی ها در این زمینه نیست. این ترفند ها برای مقولة های دیگر نیز بکار می رود؛ چنان که امروز امپریالیسم جهانی به سرکردگی امپریالیسم آمریکا از مقولة دموکراسی و حقوق بشر برای پیشبرد هدف های خود و دست اندازی و تجاوز نظامی و سیاسی به کشورهای دیگر استفاده می کند.
در این جا هدف روشن کردن زمینه های کاربرد رایج واژة امپریالیسم در پهنة تاریخ نگاری است که از جمله تا پیش از انتشار اثرهای بزرگ معتبر در مارکسیسم هیچ مرجع روشنی در این دبستان وجود نداشت. البته، مفهومی که بسیاری از تاریخ دانان به آن دادند، در نهایت چندان فاصله مند با مفهوم تزهای لنین و بوخارین نیست. آن ها نه تنها خصلت تعیین کننده، بل که دست کم اصل فرمانروایی مالی و استراتژی دولت ها را تشخیص دادند. صرفنظر از کاربُرد واژة امپریالیسم در مفهوم پیش پا افتاده آن در تاریخ نگاری انگلیس که استوار بر واقعیت امپراتوری استعماری بریتانیا در قرن نوزده است. مسئله شناخت اهمیت عامل های تجاری و مالی در رابطه های بین المللی و پدیده های فرمانروایی سیاسی و نظامی از پیش از جنگ اوّل جهانی همواره در نزد نویسندگانی که به کلی با بحث های سوسیالیستی بیگانه بوده اند، مطرح بوده است. اثرهای بزرگی که در مقیاس معینی شالودة این بحث ها را فراهم آوردند و با نشان دادن جنبه های سیاسی واژة امپریالیسم به آن عمومیت دادند، نتیجه ای جز واپس نشینی در برابر کاربرد آن نداشت. با این همه، اکنونیت این کاربُرد بیش از پیش پذیرفته شده. بنابراین، هنگامی که در دهة ۲۰ پرسش دربارة علت های جنگ ۱۹۱۴ آغاز گردید، نویسندگان انگلوساکسن با رغبت عملکرد سرمایه داری استعمارگر فرانسه در دهة نخست قرن را محکوم کردند.
پس از جنگ دوّم جهانی کاربُرد واژة امپریالیسم در ارتباط با تاریخ نگاری رابطه های بین المللی شکفته شد و مضمونی که کلاسیک های انترناسیونال دوّم و سوّم به آن داده بودند، تا آن اندازه جنبة عملی پیدا می کند که در نظر نگرفتن آن ممکن نیست. در واقع بنظر می رسد، این مضمون که به کلی با دورة فروپاشی استعمار مستقیم مطابقت دارد، به هیچ وجه به فرمانروایی قدرت های پیشین استعماری و دیگرانی چون ایالات متحد، بر آن چه که شروع کردند آن را جهان سوم بنامند، پایان نداد. حتی شومپتر که مدعی بود غیرتئوری پردازی طبیعت جامعه شناسانه- گرایش به توسعة جدایی ناپذیر پدیدة دولت- را در برابر تئوری پردازی مارکسیستی قرار داده است، در آغاز در موقعیتی باقی ماند که هیلفردینگ، لنین و بوخارین و غیره نشانه گذاری کرده بودند. در این صورت، میان تاریخ دانانی که داوطلبانه عهده دار این میراث اند، بحث استوار بر طبیعت و درجة تأثیر دستگاه اقتصادی و مالی بر دستگاه سیاسی در رابطه های بین المللی و به ویژه استراتژی های فرمانروایی است. البته، واقعیت این تأثیر نفی نشده است.
در دهة ۱۹۸۰، واژة امپریالیسم به شدت آسیب دید و از سکّه افتاد. دلیل آن این بود که دستگاه تبلیغاتی اتحاد شوروی آن را از معنی اصلی اش دور کرد. با این همه، تحلیل وضعیت کنونی جهان جایی برای نفی مسئله آفرینی های امپریالیسم باقی نمی گذارد؛ حتی اگر در هنگام بررسی مسئله آفرینی ها بین مواد تشکیل دهنده تفکیک بوجود آید و اختلاف ها زیاد باشد. در نظر گرفتن «موردهای مشخص» این تفکیک و اختلاف ها را به روشنی نمودار می سازد.
در مثل مورد نازیسم نشان می دهد که تعین امپریالیسم می تواند مالی نباشد. امپریالیسم در این نمونه به شکل استفاده از قدرت نظامی و تعرض سیاسی برای جستجوی «فضای حیاتی» گسترده رونما شده است. تاریخ در این زمینه وجود شکل های به کلی شگفتی انگیز فرمانروایی امپریالیستی را به ثبت رسانیده است. چنان که تحریم عراق در پیش از جنگ دوّم خلیج فارس و اینک ایران باید در ارتباط با مسئله امپریالیسم بررسی شود. کاربرد سیاست امپریالیستی در این مورد به شکل خودداری از سرمایه گذاری ها و داد و ستدها بروز می کند، درست وارونه آن چه که به طور کلاسیک فهمیده می شود و یا به شکل های به تقریب باستانی خودنمایی می کند.
به طور کلی، امپریالیسم را باید در جمع در نظر گرفت؛ چنان که واقعیت نشان می دهد امپریالیسم همواره وجود داشته است و وجود دارد. پس باید به وجود امپریالیسم ها تأکید کرد، هر چند یک یا چند امپریالیسم فرمانروا وجود دارد. پس از جنگ دوّم جهانی این فرمانروایی برای حفظ نظم سیستم جهانی سرمایه داری به ایالات متحد منتقل شد. این امتیاز مدیون قدرت نظامی غول آسای این کشور است. هزینه های سرسام آور تجاوز نظامی آمریکا به کشورهای دیگر به اعتبار قدرت نظامی آن تأمین می گردد. کشورهای ثروتمند و فقیر جهان تأمین کنندة اصلی این هزینه ها هستند. علاوه براین، نظامی گری یکی از منبع های مهم جبران کسری بودجة ایالات متحد است. بی جهت نیست که پس از پایان جنگ سرد نه تنها مسابقه تسلیحاتی پایان نیافته، بل که بر شدت آن بیش از پیش افزوده شده است.
هر چند آمریکا انحصار سلاح های هسته ای و ۵۰% تولید صنعتی جهان را در سال ۱۹۴۵ در دست داشت، امّا این امتیاز در میانة دهة ۱۹۶۰ با رشد تدریجی همه جانبه و چشمگیر اروپا و ژاپن از دست رفت. با این همه اروپایی ها در سال ۱۹۹۸ در جریان جنگ علیه یوگوسلاوی پذیرفتند که هژمونی نظامی ایالات متحد در پیمان ناتو امری اجتناب ناپذیر است و تنها چتر نظامی این کشور است که می تواند با زرادخانة عظیم خود منافع فرمانروایانة کشورهای امپریالیستی را در سراسر جهان تأمین کند.
واقعیت این است که سلطه جویی ایالات متحد در شرایطی اوج نامنتظره ای یافته است که شرکت های فراملی دیگر در محدودة بازارهای «کوچک» و پراکنده قادر به رقابت برای تأمین حداکثر سود حتی درون بازارهای بزرگی چون ایالات متحد و اروپا نیستند. طرح ایجاد بازار فراخ آمریکای لاتین و پیاده کردن طرح خاورمیانه بزرگ به همین منظور در دست اقدام بوده است و هست. آمریکا با تجاوز نظامی به عراق در صدد است، نخست طرح خاورمیانة بزرگ را به اجرا در آورد، دوّم، منابع نفت خاورمیانه و آسیای مرکزی را زیر کنترل خود در آورد و بدین ترتیب رقیبان اروپایی و ژاپنی اش را زیر مهمیز خود قرار دهد و سوّم، افغانستان را چونان تخته پرش خود علیه ایران، چین و روسیه و هندوستان به پایگاه عمده نظامی خود تبدیل کند.
وانگهی امروز فرمانروایی امپریالیستی می تواند با وسیله های صرفاً اقتصادی و مالی برقرار گردد: مانند موقعیتی که گروه های مسلط مالی و اقتصادی آلمان یا ژاپن از آن برخوردارند، یا گروه هایی که به فراملی ها تبدیل شده اند.
طرفه این که از نهادهایی چون بانک جهانی، صندوق بین المللی پول و سازمان جهانی تجارت که استوار بر ساختاری هستند که در آن تصریح ویژة ملی وجود ندارد، دستگاه های خاص سلطه جویی ای بوجود آمده که در تاریخ سرمایه داری عنصر به کلی تازه ای بشمار می رود. محور سه گانة اروپا، ژاپن و ایالات متحد با پذیرش ایدئولوژی نولیبرالی توسعة اقتصادی و پیاده کردن طرح های آن و تحمیل این طرح ها به دیگر کشورها و به ویژه کشورهای پیرامونی (جهان سوّم) روند قطب بندی شمال- جنوب را تکمیل کرده و بدین ترتیب دستاوردهایی را که زحمتکشان جهان طی سال های دراز مبارزه در زمینة اقتصادی و اجتماعی و سیاسی کسب کرده بودند، پایمال کرده اند و می کنند. به نشانة این واقعیت است که می توان گفت «امپریالیسم جزیی از ترکیب سرمایه داری» است، نه به قول لنین «مرحلة عالی آن» (سمیرامین). امپریالیسم طی سالیان دراز توسعة سرمایه داری در هر مرحله به صورتی چهره نمایی می کند. زمانی که کشورهای امپریالیستی بر سر تقسیم بازار با هم می جنگیدند و جهان را به خاک و خون می کشیدند، امروز با هم «رقابت مسالمت آمیز» دارند، بر سر میز مذاکره به چانه زنی می پردازند و در شرکت های فراملی سهیم اند. با وجود این، در چارچوب امپریالیسم نو، آن که چون ایالات متحد قویتر است سهم شیر را می برد و دیگران هر یک به نحوی به آن گردن می نهند و در پیوندگاه «ناتو» با هم «یاغیان» جنوب را سرکوب می کنند و نقشة ژئوپلیتیک جهان را به سود خود تغییر می دهند.
همان طور که دربارة تغییر خصلت امپریالیسم در مرحله های مختلف توسعة سرمایه داری یادآور شدیم: پدیدة «مبارزه کشمکش آمیز»، «درآمیزی» و «رقابت مسالمت آمیز» در کارنامة رشد سرمایه داری آمریکا و دیگر کشورهای سرمایه داری در شکل های متفاوت دیده می شود. بر این اساس از دهة ۱۹۵۰ یکی از چگونگی های توسعه طلبی آمریکا توانایی برجستة این کشور در پیدا کردن شریک است که پیوسته بر تعداد آن افزوده شده است. البته، ایالات متحد ضمن حفظ سرکردگی (هژمونی) خود مانع از حفظ نسبی ویژگی های مستقل شریکان اش نبود. استراتژی طرح مارشال برای نوسازی آلمان دارای چنین خصلتی بود. شریک هایی چون آلمان یا ژاپن در رابطه های خود با آمریکا به قدرت های امپریالیستی تبدیل شدند. رفتار این دو کشور به کلی با یکی از دو عنصر اساسی تشکیل دهندة تعریف معتبر امپریالیسم مطابقت دارد و آن این که فعالیت های گروه های اقتصادی و مالی برای صدور کالاها و سرمایه ها به خارج از مرزها شرط اساسی توسعة سرمایة ملی محسوب می شود. در این میان عنصرهای تشکیل دهندة دیگر مقولة امپریالیسم در پی این توسعة اقتصادی و مالی که عبارت از توسعه طلبی دیپلماتیک و نظامی است، چندان محسوس نیست. بنابراین دلیل هایی که از آن آگاهیم، آلمان و ژاپن این تصور را ایجاد کرده اند که از «کوتوله های سیاسی» اند.
البته هنگامی که سرمایه داری آمریکا یا سرمایه داری فرانسه در آفریقا را بررسی می کنیم، متن های مشهور کلاسیک مارکسیستی کماکان کارایی دارند، امّا این متن ها برای تحلیل سرمایه داری آلمان یا ژاپن در وضع کنونی مناسب نیستند. از این رو، برداشت بوخارین برای بررسی وضع این موردها مناسبت تر است، زیرا بوخارین از یک سو، نقش دولت را در همة بُعدهای اش یعنی نه فقط در زمینة دیپلماتیک و نظامی، بل که در فعالیتی که سرمایه داری را به «مرحلة» امپریالیسم سوق می دهد، مورد تأکید قرار می دهد و از سوی دیگر، گرایش آن را به تشکیل گروه های مالی بین المللی متمایز می کند.
کوتاه سخن، در خلال موجودیت امپریالیسم های مرکزهای سرمایه داری، خرده امپریالیسم هایی وجود دارد که نقش فرمانبر و فرمانروا را بازی می کنند: مانند ترکیه و اسراییل و دیگران؛ از سوی دیگر چین و روسیه که در وضعیت کنونی در روند تبدیل شدن به امپریالیسم منطقه ای گام بر می دارند.
بنابراین، در شرایطی که ما شاهد تجاوز گستاخانة امپریالیسم آمریکا به عراق برای کنترل نفت خاورمیانه ایم که ۶۵ درصد منابع انرژی جهان را دارد و در قبال کسانی با سرسپردگی حیرت انگیز این فاجعة بزرگ را هم آوا با کاخ سفید اقدام برای پی افکندن «دموکراسی» در خاورمیانه وانمود می کنند، بجاست برای آگاهی از کُنه رویدادهای پیچیدة دنیای امروز و سرگردان نماندن در گم بیشة انواع تعبیرها و تفسیرهای فریبنده به بررسی واقعیت ملموس توسعة سرمایه داری جهانی و عارضه های سُلطه جویانه و قطب بندی کنندة آن که تقابل شمال- جنوب نمود گویای آن است، روی آوریم و راه حل برون رفت از بن بست های کنونی را درون این واقعیت ها بجوییم. برانگیختن بلوای جنگ تمدن ها، دامن زدن به احساس های قوم گرایی و هویت سازی از عنصرهای به تاریخ سپردة ناکارآمد در دنیای امروز دور شدن از درک سرچشمه های واقعی پدیدارها و چشم فروبستن به دلیل های واقعی پریشانی ها و فروماندگی های بشریت در سراسر جهان است. م. ب. تیرماه ۱۳۸۷