۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

زیارت قبول حاج آقا حال و احوال چطوره؟


عکس : حداد عادل و بانو در انگليس!

: زیارت قبول حاج آقا
حال و احوال چطوره؟
چه سعادتی که شمارو در لندن در فروشگاه primark زیارت می‌کنیم!
چقدر این مانتو و روسری به حاج خانوم میاد ماشالله، حیف که تو ایران مجبورا چادر سرشون کنن! آخه ظاهراً مردای انگلیسی می‌تونن ایشونو بدون چادر ببینن ولی‌ مردای ایرانی نه!
راستی‌ نمیدونم چرا با زیارت شما در اینجا بد جوری یاد شعار مرگ بر انگلیس افتادم که این همه سال با هم تکرارش کردیم، لابد اونم فقط مال توی ایرانه، مگه نه؟!
خوب حاج آقا با اجازتون، دفعهٔ بعد که به سلامتی بلاد کفر تشریف آوردین حتما در خدمتتون باشیم،
اجرتونم بابت این همه سعی‌ و تلاش تو مراکز خرید لندن با خانوم فاطمهٔ زهرا!




دو دزد رأی مردم را دزديدند!



دزد سوم را با چشم خرد و ديدگان بيدار، ھوشيارانه بپاييم ! ! ؟
دعوا بر سر رأی مردم است که نخستين بار رضاخان به کمک انگليس ھا از مردم ايران دزديد و با آن رأی ھای
دزديده شده به ضرب تھديد و ارعاب به سلطنت رسيد. اين کار تا سال ۵٧ به سرکردگی فرزند رضاخان ادامه داشت
تا اين که در سال ۵٨ ھمان دزد با لباس ديگری باز يک بار ديگر رأی مردم را جلوی چشم خودشان دزديد و ھنوز ھم
پس ازسی سال اين دزدی ظاھرا قانونی و دنيا پسند(!) را بازماندگان امام سابق به شکل ھای گوناگون ادامه می دھند.
از آنجايی که انقلاب مشروطيت با کودتای رضا خان و کودتاھا و توطئه ھای گوناگون تا کنون ناکام مانده است و
مردم نتوانسته اند حق انتخاب شدن و حق انتخاب کردن و ديگر آزادی ھای اجتماعی را به دست آورند ناگزير ھميشه
آماده ی جانفشانی و انقلاب بوده اند. در درازای اين سال ھا کشور ما شاھد جانفشانی ھای فرزندان ميھن دوست و
فداکار خود بوده است. شوريختانه به دليل نبود حزب و آزادی ھای اجتماعی مردم ما از مشورت و خرد جمعی برای
رھايی محروم بوده اند و درنتيجه اين روحيه ی جانفشانی و ميھن دوستی مورد سوء استفاده ی نوکران بيگانه قرار
گرفته است و ھر بار به گونه ای اين فداکاری ھا با ناکامی روبرو شده است. در سی سال گذشته حق انتخاب و زندگی
آزاد را از زنان سلب کردند و مردان را ھم صغير و نابالغ شمردند و اختيار ھرگونه تصميم گيری را از ملت ايران
گرفتند و انتخابات را از محتوای عرفی و بين المللی آن تھی ساختند. ملت را نابالغ ناميدند تا دروغگويان و شيادان
بتوانند به نام ملت ھرکس و ناکسی را به حکومت بگمارند. کسی که خود را ولی و رھبر مردم می ناميد در برابر چشم
جھانيان تقلب درھمان انتخابات دروغی را ھم انکار کرد و خود را برای ھميشه رسوا ساخت.
ھمه ديدند و يا شنيدند که دستگاه رھبری جمھوری اسلامی در خيمه شب بازی انتخاباتی ٢٢ خرداد رأی مردم را به
نفع احمدی نژاد دزديد. آقای موسوی نخست وزير کشتارھای سال ھای ۶١ تا ۶٨ ھم به کمک ھمان ھايی که سی سال
پيش رأی مردم را دزديده بودند مردم را رنگ کرد و با رنگ سبز به دست خود مردم، رأی مردم را در خيابان ھا
جلوی چشم ھمه دزديد.
اين رنگ سبزی که اين روزھا اين ھمه محبوب شده است آدم را به ياد زنگوله ای می اندازد که پاولوف دانشمند
روسی برای آزمايش مشھور خود به کار برده بود. آدم ھا ھم وقتی فکر نمی کنند، به ھمان دلايل بيولوژيکی شرطی
می شوند و نيازی به فکر کردن از آن ھا سلب می شود. اگر قرار باشد آدم ھا فکر کنند ممکن است رنگ سبز را به
کار نبرند. اگر ما نخواھيم و يا نتوانيم فکر کنيم برای ما ھم، رنگ سبز می تواند مانند زنگ پاولوف عمل کند.
اصلا شايد مبتکر رنگ سبز و جنبش سبز می خواسته است شعار " ھمه با ھم " را به شکل رنگ سبز و با سکوت
عملی سازد. در چنين بزنگاھی خرد جمعی می تواند مردم را از شرطی شدن و بی اراده حرکت کردن نجات دھد.
در استکھلم و برخی از شھرھای خارج از کشور که نيروھای ضد شورش نيستند و لباس شخصی ھا ھم نمی توانند
مردم را آشکارا و بی شرمانه مورد حمله قرار دھند ، رنگ سبز اثر معجزه آسای خود را از دست می ھد و رنگ
وارنگ می شود. البته لباس شخصی ھا استثنائا در داخل سفارت ايران توانستند با ھمان باتوم ھا و اسلحه ھا به مردم
صدماتی وارد کنند وصد البته پليس سوئد ھم احترام لباس شخصی ھای " ديپلمات" را انصافا رعايت نمود.
در خارج از کشور، مردمی که به تظاھرات دست می زنند گاھی عمدا و از روی آگاھی رنگ سبز را بکار نمی برند.
رفقای چپ چون از ديرباز شيفته ی رنگ سرخ شده اند ھمچنان از ھمان رنگ استفاده می کنند . آن ھايی که به
اصلاح طلبان گرايش دارند و يا نمی دانند رنگ سبز چه خوبی ھا و يا چه بدی ھايی دارد ھمچنان رنگ سبز را بکار
می برند. اما ايرانيانی که می دانند پرچم سه رنگ سبز و سفيد و سرخ نشان شناخته شده ی ايرانيان در تمام جھان
است از اين سه رنگ ھميشه ايرانی استفاده می کنند. اين کارھای رنگ وارنگ ، جنگ بيھوده ای را به نفع دشمنان
آزادی مردم ايران به راه انداخته است به نام جنگ پرچم. در راديوھای محلی استکھلم و شايد جاھای ديگر ھم جنگ
پرچم به زيان آزاديخواھی مردم ايران ادامه دارد.
بنا به يک فراخوان جھانی قرار است روز ٢۵ ژوئيه در سراسر جھان برای ھمدردی با مردم ايران در شھرھای
سراسر جھان تظاھراتی انجام شود. برای آن که مردم جھان ببينند که اين اجتماعات برای طرفداری ازمردم ايران
است، چه نيکو است که دراين تظاھرات از پرچم ايران استفاده شود نه از پرچم روس و انگليس و چين و آمريکا و
حتا نه از پرچم امام زمان ! از آنجايی که آنفلوانزای خوکی ھم ممکن است مانند لباس شخصی ھا حمله کند و تلفات
جانی به بار بياورد پيشنھاد می کنم تظاھرات کنندگان از دھان بند ھای سه رنگ ايرانی استفاده کنند تا ھم از آلودگی
به آنفلوانزای خوکی و ھم از آلودگی به رنگ ھای سبز استعماری و سرخ چين و شوروی سابق ، مصون بمانند.
اگر من ھم می توانستم از پول نفت برای تظاھرکنندگان دھان بند سه رنگ ايرانی می خريدم و به رايگان در اختيار
ھمه قرار می دادم. در انتخابات فلسطين، دست بندھا و سربندھای سبزی که با پول نفت ايران تھيه کرده بودند، برای
پيروزی حماس معجزه آفرين بود.
ھوشيار باشيم تا دزد سوم رأی مردم ايران را ندزدد. به اميد ييروزی مردم ايران در يک انتخابات آزاد با نظارت
واقعی مردم ايران و نھادھای بيطرف بين المللی.
منوچھر تقوی بيات
استکھلم سی و يکم تير ١٣٨٨ خورشيدی برابر با ٢٢ ژوئيه ٢٠٠٩ ميلادی

چهلم ندا در کنار مادر ندا خواهیم بود

دیدار برخی از مادران کمپین و فعالان جنبش زنان با مادران ندا، سهراب و اشکان

پنجشنبه ۱ مرداد ۱۳۸۸ - ۲۳ ژوييه ۲۰۰۹

didar-ba
تغییر برای برابری - شامگاه روز گذشته ۳۱ تیرماه تعدادی از مادران کمپین یک میلیون امضا و فعالان جنبش زنان، به دیدار مادر ندا آقاسلطان رفتند تا ضمن تسلیت به او بگویند چهلم ندا در کنارشان خواهند بودو حق خواهی را پاس خواهند داشت، به او بگویند که سال هاست این جنبش برای حق خواهی اش تلاش می کند، برای برابری خواهی به زندان می رود وعلیه تبعیض فریاد می زند و هم اکنون نیز فرزندانی را در بند دارد. مادر ندا روز پنجشنبه ۸ مرداد ساعت ۵ بر مزار دخترش خواهد بود.

مادر ندا از فرزند شهیدش چنین یاد کرد: "27 سال داشت از کودکی خاص بود و ارتباط نزدیکی با خدا داشت، آواز می خواند و اهل موسیقی بود و کتاب های فلسفی و چرایی های زندگی اش پایانی نداشت. همین چرایی ها او را به رشته ی الهیات کشاند اما بعد از مدتی از این رشته انصراف داد و مطالعاتش را به صورت فردی پی گرفت. ندا بسیار جسور و شجاع بود و از کودکی در مقابل هیچ حرف زوری سر فرود نمی آورد. همین ویژگی اش او را به خیابان کشاند".



ساعتی بعد مادران داغدار سهراب اعرابی و اشکان سهرابی که خود فرزندان حق طلب شان را در این مبارزه مدنی از دست داده بودند و همچنین زنان فعال جبهه مشارکت که همسران دربند دارند به دیدار این مادر داغدار آمدند و در فضایی آکنده از اشک و اندوه مادران داغدیده ی سه شهید در کنار هم و مقابل حضار نشستند.

مادر شهید اشکان سهرابی از چگونگی مرگ فرزند عزیزش گفت: " بیایید بپرسید. این بچه خیلی سر به زیر بود. من خانه بودم شام درست می کردم. اشکان گفت می روم خانه ی دوستم وزود برمی گردم. با دلشوره گفتم زود بیا خیابان شلوغ است. چند دقیقه نگذشته بود که دوستش آشفته حال آمد و گفت به خدا من ندیدم چه شد اما اشکان را زدند. گفتم کی گفت نمی دانم فقط دیدم که اشکان را زدند. خودم را سرآسیمه رساندم فقط گفت مادر سوختم. با موتوری که می آمد او را به بیمارستان رساندیم. در بیمارستان چند ثانیه از پشت در دیدمش. ده دقیقه بعد در بیمارستان شهید شد".

پروین فهیمی مادر شهید سهراب اعرابی هم شهادت فرزندش را روایت کرد و گفت شما خوش شانس تر بودید. روزی که در آگاهی شاپور عکس سهراب را شناسایی کردیم یک ماه از سرگردانی من در مقابل دادگاه انقلاب و زندان اوین می گذشت. من می رفتم که سهراب را پیدا کنم و عکس او را به هر زندانی که آزاد می شد نشان می دادم شاید خبری از پسرم داشته باشد. روزهای آخر وحشت کرده بودم که این طولانی شدن و بی خبری و تلفن نزدن دلیلی دارد در تمام این مدت به هر جا می توانستم سر زدم و نامه دادم اما هیچ کسی پاسخ گو نبود و می گفتند زندان است و زنگ می زند. مرا آزار دادند. شکنجه ی روحی دادند".

مادر ندا از روز شهادت ندا و روزهای بعد از آن سخن گفت: "روزهای پیش از آن حادثه گفت که همه ی ما دیدیم و شنیدیم. ندا تا چند دقیق پیش از حادثه تلفنی با ما در تماس بود. مدت کوتاهی بعد از آخرین تماس استاد ندا با ما تماس گرفت و گفت پای ندا تیر خورده و به بیمارستان شریعتی منتقل شده است. ما به سرعت خود را به بیمارستان رساندیم و استاد موسیقی ندا را دیدیم که سراسر لباس اش غرق در خون است و بعد گفتند کتف اش گلوله خورده و کم کم متوجه مان کردند که پیش از رسیدن به بیمارستان به شهادت رسیده است. مادر ندا گفت که مسئولان پزشک قانونی اجازه خواستند که از مغز استخوان ندا برای پیوند دیگری استفاده کنند که موافقت کردیم. اما خبر شهادت ندا به سرعت منتقل شد. ما سکوت کردیم که بتوانیم جنازه ی او را تحویل بگیریم و صبح روز یک شنبه در پزشک قانونی بهشت زهرا جنازه ی او را به ما تحویل دادند. در تمام این مدت به طور مداوم ماموران و پلیس آمد و شد داشتند اما برخوردشان بسیار محترمانه بود اما اصرار داشتند که قاتل ندا را پیدا کنند به همین منظور تعداد زیادی از دوستان و اعضای خانواده را مورد پرسش و بازجویی قرار می دادند تا قاتل را پیدا کنند اما برای ما مهم نبود فقط می خواستیم با این شرایط کنار بیاییم.

ما خیلی مراسم و برنامه های عمومی اعلام نکردیم که برای مردم اسباب دردسر نشود. برای مراسم ختم به چند مسجد مراجعه کردیم. از جمله مسجد رضا در میدان نیلوفر و چند مسجد دیگر که هیأت امنای مسجد موافقت نکردند.

مسجد امام جعفر صادق بالای پل سید خندان موافقت کرد.. ما هشت و نیم شب اعلامیه را چاپ کردیم و ساعت دوازده و نیم متوجه شدیم که خبر در اینترنت پخش شده است. در عین حال به این دلیل که می دانستیم در مراسم تعداد زیادی شرکت خواهند کرد نگران شدیم که مبادا تعداد دیگری از جوانان در این برنامه بازداشت و یا کشته شوند و به همین دلیل مراسم را لغو کردیم. البته مطمئن هم نبودیم که اجازه ی برگزاری این مراسم داده می شد یا نه چون برای شب هفت هیچ مسجدی به ما اجازه ی برگزاری مراسم را نداد و تنها در بهشت زهرا یک تالار برای صرف شام موافقت کرد اما بعد از نیم ساعت از حراست بهشت زهرا با ما تماس گرفتند و نامه ای نشان دادند که بر اساس آن هیچ کدام از کسانی که در درگیری های بعد از انتخابات کشته شده اند حق برگزاری مراسم را ندارند. این حکم کلی و از طرف وزارت اطلاعات بود که به تمام مساجد ابلاغ شده بود. در مواردی هم شرایط بسیار سختی گذاشته بودند که خانواده ی کشته شدگان باید سه جواز کسب و تعهد نامه می گذاشتند که اگر مردم بیایند اتفاقی نمی افتد. سنگ های بزرگی می انداختند که خانواده ها از برگزاری هر مراسمی منصرف شوند. بعد از مدتی در مقابل سوال ماموران و کارآگاهانی که می گفتند به دنبال قاتل ندا هستند گفتیم ما از شما نمی خواهیم قاتل را معرفی کنید و با این روحیه ی نامساعد به حال خود رهایمان کنید. سهراب را چه کسی کشت؟ اشکان را چه کسی کشت؟

زمانی که ما به مزار ندا می رفتیم با ما کاری نداشتند اما با کسانی که خارج از اعضای خانواده به مزار ندا می رفتند برخورد می شد و در مواردی حتا با یکی از بستگان ما را که سر مزار ندا رفته بود برخورد کرده بودند که چرا می آیی و سر خاک ندا می نشینی.

خانواده ندا شایعاتی را که در مورد حضور پدر ندا در صدا وسیما و یا فرودگاه مطرح شده بود را تکذیب کردند و گفتند تا به حال با هیچ رسانه ای مصاحبه نکرده اند.

تا سپیدی چند ندا فاصله است؟

ساعتی بعد حمید پناهی استاد موسیقی ندا آقا سلطان به جمع سوگواران پیوست و روایت خود را از لحظه ی شهادت ندا چنین توصیف کرد: "پیش از این حادثه ما می گفتیم و می خندیدیم تا زمانی که بعد از درگیری در خیابان و شلیک گاز اشک آور به کوچه پناه بردیم. چشمانمان را مقابل آتش گرفتیم. ساعت دقیقا 18:10صدای کوتاه سفیر گلوله ای را شنیدیم و دیدم که ندا به روی زمین افتاد.

پیش از مرگ فقط گفت: "آقای پناهی سو.." حتا سوختم را نتوانست کامل ادا کند. وقتی گفتم بمان سرش را تکان داد و گفتم دستم را فشار بده دستش را فشار داد.

حمید پناهی حرف های دیگرش را در شعرهایی که برای ندا سروده بود خلاصه کرد و برای حاضران خواند. قرار است این شعر به طور کامل در روزنامه اعتماد منتشر شود اما بخش هایی از آن در زیر می اید :

تا سپیدی چند ندا فاصله است؟
به هوا برخاست از منیت های جاری دور شد
دشمن ظلم و عدوی زور شد
لحظه ای از ما برید .. حر شد و او حور شد
و ندا آمد ندا آمد ندا در نور شد
چه آسان او به من گفت سوختم
و چه آسان او فرو غلطید هم نشین درد شد
زرد شد دخترم سرد شد
تا رهایی را شناخت حور شد
ندا آمد ندا آمد ندا در نور شد

چهلم ندا در کنار مادر ندا خواهیم بود

دیدار برخی از مادران کمپین و فعالان جنبش زنان با مادران ندا، سهراب و اشکان


پنجشنبه ۱ مرداد ۱۳۸۸ - ۲۳ ژوييه ۲۰۰۹

didar-ba
تغییر برای برابری - شامگاه روز گذشته ۳۱ تیرماه تعدادی از مادران کمپین یک میلیون امضا و فعالان جنبش زنان، به دیدار مادر ندا آقاسلطان رفتند تا ضمن تسلیت به او بگویند چهلم ندا در کنارشان خواهند بودو حق خواهی را پاس خواهند داشت، به او بگویند که سال هاست این جنبش برای حق خواهی اش تلاش می کند، برای برابری خواهی به زندان می رود وعلیه تبعیض فریاد می زند و هم اکنون نیز فرزندانی را در بند دارد. مادر ندا روز پنجشنبه ۸ مرداد ساعت ۵ بر مزار دخترش خواهد بود.

مادر ندا از فرزند شهیدش چنین یاد کرد: "27 سال داشت از کودکی خاص بود و ارتباط نزدیکی با خدا داشت، آواز می خواند و اهل موسیقی بود و کتاب های فلسفی و چرایی های زندگی اش پایانی نداشت. همین چرایی ها او را به رشته ی الهیات کشاند اما بعد از مدتی از این رشته انصراف داد و مطالعاتش را به صورت فردی پی گرفت. ندا بسیار جسور و شجاع بود و از کودکی در مقابل هیچ حرف زوری سر فرود نمی آورد. همین ویژگی اش او را به خیابان کشاند".




ساعتی بعد مادران داغدار سهراب اعرابی و اشکان سهرابی که خود فرزندان حق طلب شان را در این مبارزه مدنی از دست داده بودند و همچنین زنان فعال جبهه مشارکت که همسران دربند دارند به دیدار این مادر داغدار آمدند و در فضایی آکنده از اشک و اندوه مادران داغدیده ی سه شهید در کنار هم و مقابل حضار نشستند.

مادر شهید اشکان سهرابی از چگونگی مرگ فرزند عزیزش گفت: " بیایید بپرسید. این بچه خیلی سر به زیر بود. من خانه بودم شام درست می کردم. اشکان گفت می روم خانه ی دوستم وزود برمی گردم. با دلشوره گفتم زود بیا خیابان شلوغ است. چند دقیقه نگذشته بود که دوستش آشفته حال آمد و گفت به خدا من ندیدم چه شد اما اشکان را زدند. گفتم کی گفت نمی دانم فقط دیدم که اشکان را زدند. خودم را سرآسیمه رساندم فقط گفت مادر سوختم. با موتوری که می آمد او را به بیمارستان رساندیم. در بیمارستان چند ثانیه از پشت در دیدمش. ده دقیقه بعد در بیمارستان شهید شد".

پروین فهیمی مادر شهید سهراب اعرابی هم شهادت فرزندش را روایت کرد و گفت شما خوش شانس تر بودید. روزی که در آگاهی شاپور عکس سهراب را شناسایی کردیم یک ماه از سرگردانی من در مقابل دادگاه انقلاب و زندان اوین می گذشت. من می رفتم که سهراب را پیدا کنم و عکس او را به هر زندانی که آزاد می شد نشان می دادم شاید خبری از پسرم داشته باشد. روزهای آخر وحشت کرده بودم که این طولانی شدن و بی خبری و تلفن نزدن دلیلی دارد در تمام این مدت به هر جا می توانستم سر زدم و نامه دادم اما هیچ کسی پاسخ گو نبود و می گفتند زندان است و زنگ می زند. مرا آزار دادند. شکنجه ی روحی دادند".

مادر ندا از روز شهادت ندا و روزهای بعد از آن سخن گفت: "روزهای پیش از آن حادثه گفت که همه ی ما دیدیم و شنیدیم. ندا تا چند دقیق پیش از حادثه تلفنی با ما در تماس بود. مدت کوتاهی بعد از آخرین تماس استاد ندا با ما تماس گرفت و گفت پای ندا تیر خورده و به بیمارستان شریعتی منتقل شده است. ما به سرعت خود را به بیمارستان رساندیم و استاد موسیقی ندا را دیدیم که سراسر لباس اش غرق در خون است و بعد گفتند کتف اش گلوله خورده و کم کم متوجه مان کردند که پیش از رسیدن به بیمارستان به شهادت رسیده است. مادر ندا گفت که مسئولان پزشک قانونی اجازه خواستند که از مغز استخوان ندا برای پیوند دیگری استفاده کنند که موافقت کردیم. اما خبر شهادت ندا به سرعت منتقل شد. ما سکوت کردیم که بتوانیم جنازه ی او را تحویل بگیریم و صبح روز یک شنبه در پزشک قانونی بهشت زهرا جنازه ی او را به ما تحویل دادند. در تمام این مدت به طور مداوم ماموران و پلیس آمد و شد داشتند اما برخوردشان بسیار محترمانه بود اما اصرار داشتند که قاتل ندا را پیدا کنند به همین منظور تعداد زیادی از دوستان و اعضای خانواده را مورد پرسش و بازجویی قرار می دادند تا قاتل را پیدا کنند اما برای ما مهم نبود فقط می خواستیم با این شرایط کنار بیاییم.

ما خیلی مراسم و برنامه های عمومی اعلام نکردیم که برای مردم اسباب دردسر نشود. برای مراسم ختم به چند مسجد مراجعه کردیم. از جمله مسجد رضا در میدان نیلوفر و چند مسجد دیگر که هیأت امنای مسجد موافقت نکردند.

مسجد امام جعفر صادق بالای پل سید خندان موافقت کرد.. ما هشت و نیم شب اعلامیه را چاپ کردیم و ساعت دوازده و نیم متوجه شدیم که خبر در اینترنت پخش شده است. در عین حال به این دلیل که می دانستیم در مراسم تعداد زیادی شرکت خواهند کرد نگران شدیم که مبادا تعداد دیگری از جوانان در این برنامه بازداشت و یا کشته شوند و به همین دلیل مراسم را لغو کردیم. البته مطمئن هم نبودیم که اجازه ی برگزاری این مراسم داده می شد یا نه چون برای شب هفت هیچ مسجدی به ما اجازه ی برگزاری مراسم را نداد و تنها در بهشت زهرا یک تالار برای صرف شام موافقت کرد اما بعد از نیم ساعت از حراست بهشت زهرا با ما تماس گرفتند و نامه ای نشان دادند که بر اساس آن هیچ کدام از کسانی که در درگیری های بعد از انتخابات کشته شده اند حق برگزاری مراسم را ندارند. این حکم کلی و از طرف وزارت اطلاعات بود که به تمام مساجد ابلاغ شده بود. در مواردی هم شرایط بسیار سختی گذاشته بودند که خانواده ی کشته شدگان باید سه جواز کسب و تعهد نامه می گذاشتند که اگر مردم بیایند اتفاقی نمی افتد. سنگ های بزرگی می انداختند که خانواده ها از برگزاری هر مراسمی منصرف شوند. بعد از مدتی در مقابل سوال ماموران و کارآگاهانی که می گفتند به دنبال قاتل ندا هستند گفتیم ما از شما نمی خواهیم قاتل را معرفی کنید و با این روحیه ی نامساعد به حال خود رهایمان کنید. سهراب را چه کسی کشت؟ اشکان را چه کسی کشت؟

زمانی که ما به مزار ندا می رفتیم با ما کاری نداشتند اما با کسانی که خارج از اعضای خانواده به مزار ندا می رفتند برخورد می شد و در مواردی حتا با یکی از بستگان ما را که سر مزار ندا رفته بود برخورد کرده بودند که چرا می آیی و سر خاک ندا می نشینی.

خانواده ندا شایعاتی را که در مورد حضور پدر ندا در صدا وسیما و یا فرودگاه مطرح شده بود را تکذیب کردند و گفتند تا به حال با هیچ رسانه ای مصاحبه نکرده اند.

تا سپیدی چند ندا فاصله است؟

ساعتی بعد حمید پناهی استاد موسیقی ندا آقا سلطان به جمع سوگواران پیوست و روایت خود را از لحظه ی شهادت ندا چنین توصیف کرد: "پیش از این حادثه ما می گفتیم و می خندیدیم تا زمانی که بعد از درگیری در خیابان و شلیک گاز اشک آور به کوچه پناه بردیم. چشمانمان را مقابل آتش گرفتیم. ساعت دقیقا 18:10صدای کوتاه سفیر گلوله ای را شنیدیم و دیدم که ندا به روی زمین افتاد.

پیش از مرگ فقط گفت: "آقای پناهی سو.." حتا سوختم را نتوانست کامل ادا کند. وقتی گفتم بمان سرش را تکان داد و گفتم دستم را فشار بده دستش را فشار داد.

حمید پناهی حرف های دیگرش را در شعرهایی که برای ندا سروده بود خلاصه کرد و برای حاضران خواند. قرار است این شعر به طور کامل در روزنامه اعتماد منتشر شود اما بخش هایی از آن در زیر می اید :

تا سپیدی چند ندا فاصله است؟
به هوا برخاست از منیت های جاری دور شد
دشمن ظلم و عدوی زور شد
لحظه ای از ما برید .. حر شد و او حور شد
و ندا آمد ندا آمد ندا در نور شد
چه آسان او به من گفت سوختم
و چه آسان او فرو غلطید هم نشین درد شد
زرد شد دخترم سرد شد
تا رهایی را شناخت حور شد
ندا آمد ندا آمد ندا در نور شد

سخنگوی دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال: صبر مردم حدی دارد

/ شیخ محمد یزدی رئیس سازمان خصوصی سازی شود/ مقام رهبری اشتباه می کنند

بامدادخبر : سخنگوی دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای ایران در گفتگو با بامدادخبر، برگزاری رفراندوم برای سنجش مشروعیت دولت و سلامت انتخابات را آخرین فرصت حکومت برای جلب اعتماد از دست رفته‌اش دانست و تاکید کرد که مسلما نهادی که چنین رفراندومی را برگزار خواهد کرد نمی تواند دولت و شورای نگهبانی باشد که پیش از این خود در برباد دادن اعتماد عمومی نقش اصلی را ایفا کرده است.
سعید قاسمی نژاد در گفتگو با بامدادخبر گفت «مطرح کردن رفراندوم، تاکید بر رجوع به رای مردم و برگزاری آن زیر نظر نهادهای بیطرف آخرین فرصت برای جلب اعتماد از دست رفته مردم است. اگر چه مردم در راهپیماییهای چند میلیونی نظر خود درباره مشروعیت دولت کودتا و سلامت انتخابات را بیان کرده اند اما حاضر هستند بار دیگر به حکومت فرصت رای گیری دوباره را بدهند و قاعدتا کسانی که مدعی رای 24 میلیونی هستند نباید هراسی از این موضوع داشته باشند. فراموش نکنیم که خواست مشخص مردم که همه گروهها در شرایط کنونی بر آن اتفاق نظر دارند ابطال انتخابات و برگزاری انتخابات دوباره است.»
وی درپاسخ به پرسشی درباره موضع گیری دوباره آیت الله خامنه ای درباره انتخابات و تاکید ایشان بر نظر گذشته شان، سخنان مقام رهبری را مایه تاسف دانست و افزود «آقای خامنه ای اگر چه از انقلابیون طراز اول نبوده اند ولی به هر حال در جریان انقلاب بوده اند و به خوبی می دانند که صبر مردم حدی دارد چنانکه از یک زمانی به بعد دیگر قربانی کردن هویداها و نصیریها هم نتوانست شاه را نجات دهد.» وی در ادامه گفت «مقام رهبری با اصراری عجیب و غریب در حال پیوند زدن نه تنها سرنوشت خود که حتی سرنوشت جمهوری اسلامی به سرنوشت این انتخابات و آقای احمدی نژاد هستند. ایشان مطمئنا اشتباه می کنند، رودرروی اکثریت ملت قرار گرفتن و هر روز خطایی بر خطاهای پیشین افزودن سرنوشت خوبی را نه برای ایشان و نه برای جمهوری اسلامی رقم نخواهد زد.»
وی درباره اظهارات اخیر شیخ محمد یزدی گفت «مسلما آقای یزدی وقتی در شورای نگهبان این همه تخلفات آشکار که جلوی چشمان ایشان رخ داده است را ندیده، نمی تواند مرجع خوبی برای مشخص کردن این نکته باشد که خداوند در 1400 سال پیش در مورد مشروعیت حکومت چه نظری داشته است. ایشان در این سالها سخت مشغول امور اقتصادی بوده اند -که تنها دریک مورد معامله لاستیک دنا میلیاردها تومان اموال ملت را به جیب مبارک خود واریز کرده اند- و از هیچ به همه چیز رسیده اند اینکه در این میانه چه زمانی به سخنگویی خداوند در امور مربوط به مشروعیت حکومتها منصوب شده اند با توجه به مشغولیتهای اقتصادی فراوان ایشان محل ابهام است. به نظر می رسد با توجه به تبحر بی نظیر ایشان در امور اقتصادی بهتر است ایشان به ریاست سازمان خصوصی سازی که حوزه مورد علاقه ایشان است منصوب بشوند تا دست از سر خدا و پیغمبر بر دارند و بیش از این تیشه به ریشه ایمان مردم نزنند.»
وی اضمن اعلام حمایت دوباره دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای ایران از مبارزات مردم ایران، تسلیت به خانواده‌های شهدا و دفاع از عملکرد قابل قبول آقایان موسوی و کروبی خاطر نشان کرد «مردم ایران فراتر از تمام انتظارات ظاهر شده اند. مردم در این روزها نشان داده اند که یأس و ترس در آنها راه ندارد و از کوچکترین فرصت برای ابراز مخالفت خود استفاده می کنند. این امتحانی برای نخبگان سیاسی است که هم صف خود را مشخص کنند و هم فعالانه در میدان مبارزه ظاهر شوند.» وی گفت «عزت در جایی است که مردم هستند و کسانی که در مقابل ملت می ایستند سقوط خواهند کرد و به خاک ذلت خواهند افتاد. مردم ایران مبارزه ای را آغاز کرده اند که شکست ندارد و هر کس در کنار ملت بایستد سربلند خواهد شد. گام بلندی که اقای هاشمی به سمت آغوش گشاده ملت ایران برداشتند مایه خوشحالیست و هم به نفع ملت و هم به نفع خود آقای هاشمی است. ما امیدواریم که همراهی ایشان با ملت ادامه داشته باشد.»
وی در پایان ضمن ابراز خشنودی از حضور پررنگتر آقای عبدالله نوری در عرصه سیاست ایران در این روزها ابراز امیدواری کرد مبارزین خوشنامی چون عبدالله نوری که از ذخایر باارزش ملت برای این روزهای سخت هستند حضور فعالتری در صحنه مبارزات دموکراتیک و مسالمت آمیز مردم ایران داشته باشند و رسانه ها نیز این فعالیتها را پوششی مناسب بدهند.

گزارشی از در گيری روز سه شنبه اروميه که تعدادی کشته برجای گذاشت

گزارشی از در گيری روز سه شنبه اروميه که تعدادی کشته برجای گذاشت

rexne.blogfa : در پی حمله‌ نیروهای انتظامی و سپاه پاسداران رژیم به‌ منزل مسکونی یک شهروند کرد درشهرک ولی عصر ارومیه‌، که‌ گفته‌ شده‌ شماری از اعضای یکی از گروههای اپوزیسیون کرد در آن پناه گرفته‌ بودند، صاحب خانه‌ مذکور و دخترخردسالش که‌ در پی محاصره‌ منزلشان دست بر سر گذاشته‌ و در حالی که‌ تسلیم شده‌ و از خانه‌ بیرون آمده‌ اند، تیرباران شده‌ و به‌ گفته‌ شاهدان حادثه‌ به‌ هریک از پدر و دختر خردسالش بیش از ۲۰ گلوله‌ شلیک شده‌ که‌ بلافاصله‌ به‌ جانسپردن آندو منجر شده‌ و پس از آن درگیریهای شدیدی در میان مردم و نیروهای امنیتی درگرفته‌ که بیش از ۷ ساعت به‌ طول انجامیده‌ و علاوه‌ بر کشته‌ شدن یک شهروند دیگر کرد، در اثر اعتراضات مردمی ۴ ماشین نیروهای سرکوبگررژیم در آتش سوخته‌ و ۶ تن از نیروهای اطلاعات و سپاه پاسداران حکومت کشته‌ و تعدادی نیز زخمی شده‌ اند.

ماجرا از زمانی آغاز شد، در بعد از ظهر روز سه‌شنبه‌ ۳۰تیرماه و همزمان با عید مبعث، نیروهای انتظامی و سپاهی ارومیه‌ خانه‌ای را در شهرک ولی عصر این شهر را به‌ محاصره‌ درمی آورند و بدون هشدار به‌ ساکنان محل و خانه‌ مذکور، شروح به‌ تیراندازی با انواع سلاح سبک و آرپی جی به‌ آن خانه‌ کرده‌ تا آنکه‌ صاحب آن خانه‌ به‌ همراه دختر خردسالش به‌ نشانه‌ تسلیم دست بر سر گذاشته‌ و به‌ بیرون از خانه‌ می آید اما نظامیان رژیم به‌ جای دستگیری وی را به‌ رگبار گلوله‌ بسته‌ و هردو را با شلیک ۲۰ گلوله‌ به‌ هرکدام به‌ قتل رسانده‌ و به‌ اجساد آنها نیز بی احترامی میکنند. در پی این کشتار، مابین پناه گرفتگان در آن خانه‌ و نیروهای امنیتی رژیم درگیری مسلحانه‌ شدیدی شروع شده‌ و ساعتها ادامه‌ میابد که‌ در اثر آن طبق گفته‌ شاهدان عینی به‌ غیر از صاحبخانه‌ و دختر خردسالش، یک زن مسلح کرد پناه جسته‌ در خانه‌ و بیش از ۶ تن از نیروهای انتظامی و سپاهی رژیم کشته‌ میشوند.

در حوالی نیمه‌ شب و پس از آنکه‌ همسایگان و شهروندان کرد از این قتل وحشیانه‌ خبردار میشوند، به‌ نیروهای امنیتی یورش برده‌ و ضمن وادارکردن نیروهای امنیتی به‌ عقب نشینی و شکستن محاصره‌ منزل مسکونی‌، شروع به‌ برپایی تظاهرات اعتراضی کرده‌ که‌ تا حوالی صبح ادامه‌ داشته‌ و در انجام اعتراضات گسترده‌ مردمی بیش از ۴ ماشین متعلق به نیروهای امنیتی و یک اتوبوس در آتش سوخته‌ و تعداد زیادی از مکانهای دولتی تخریب میشود و در این میان افراد پناه گرفته‌ در خانه‌ مذکور متواری میشوند.

شایان ذکر است که‌ برخی منابع آگاه از حادثه‌ تعداد کشته‌های این درگیری را ۷ کشته‌ (صاحبخانه‌، فرزند خردسال وی، ۴ تن از نیروهای امنیتی و ۱ فرد مسلح پناه گرفته‌ در خانه)‌ ذکر کرده‌ اند، و این در حالیست که‌ خبرگزاری نیمه‌ رسمی فارس نیز این خبر را تایید اما آمار متفاوتی از کشته‌ها ارائه‌ داده‌ است و علاوه‌ بر آن، مردان مسلح پناه گرفته‌ در منزل مسکونی ذکر شده‌ را اعضای یک گروه معاند نظام معرفی کرده‌ ولی پژاک (حزب حیات آزاد کردستان، شاخه‌ ایرانی پ.ک.ک که‌ به‌ گفته‌ منابع آگاه، منظور رژیم از آنهاست) اتهامات را رد کرده‌ است. از طرف دیگر در درگیری نیروهای سرکوبگر رژیم و شهروندان کرد، دهها تن زخمی و دستگیر شده‌ اند و دو روز است اوضاع شهر امنیتی است. همچنین برخی وبسایتهای کردی، دختر کشته‌ شده‌ را ۳ ساله‌ ذکر کرده‌ اند اما گزارش تایید شده‌ای در مورد سن و سال کودک کشته‌ شده‌ در دست نیست.


۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

کلاغ و گل سرخ خاطرات مهدی اصلانی




انتشارات مجله آرش منتشر کرد
کلاغ و گل سرخ خاطرات زندان مهدی اصلانی
پخش سراسری: کتاب فروغ کُلن. آلمان


مهتاب مدیون چشمها است

بهروز شیدا

کلاغ و گل سرخ خاطرات مهدی اصلانی است از زندانهای جمهوریی اسلامی در فاصلهی سالهای 1363 تا 1367؛ از شبِ تازیانه تا سالِ دار؛ از شبِ چشمبند تا دوزخسالِ 1367؛ از طلوعِ زخم تا پاییزِ غروبِ نگاهِ دوست. کلاغ و گل سرخ قصهی نامکرری است از گلویی دیگر. قصهی زندان، همیشه همان است: فریاد از جورِ کلاغ و یادِ بغضسازِ گل سرخ؛ انگار همیشه صدای یاران میخواهد چشمها را به پردهی نبردِ یاران بخواند. کلاغ به روایت قصهای از جهان اسطورهها، معلمِ اولِ گورکنی است: قابیل برادر خود، هابیل، را کشته است، اما نمیداند جسد برادر را چهگونه از چشمها پنهان کند. کلاغی، کلاغِ مردهای بر منقارش، در کنارِ قابیل مینشیند؛ تا رسمِ دفنِ برادر به او بیاموزد. به روایتِ قصهی دیگری از جهانِ اسطورهها، کلاغ همهی اعضای قبیلهی خویش را به فصل زمستان زیرِ کوهی از بهمن دفن میکند. به این امید که به فصلِ بهار چشمهای مردهگان بخورد. کلاغ هم رازِ مرگِ برادر دفن میکند هم چشمِ نعشِ برادر می‌خورد. کلاغ کوری میپراکند. گل سرخ به روایت قصهای از جهانِ اسطورهها نماد عشق است. اولین گل سرخ از خون آدونیس، معشوق آفرودیت، الههی زیبایی، میروید. به روایت قصهی دیگری از جهان اسطورهها، در جشنهایی که در یونانِ باستان، به افتخار دیونیزوس، خدای شراب، برپا میکنند، گل سرخ به نماد سکوت تبدیل میشود؛ چه میتواند سرمستان را مهارکند تا سخنِ گزاف نگویند. گل سرخ هم از خون عاشقان میروید هم سرمستان را هشدار میدهد که سخن بههنگام بگویند. کلاغ و گل سرخ ساختِ جهانی حماسی را نمادین میکند: در یک سو چشمکُشها ایستادهاند؛ در یکسو عاشقانی که راز معشوق در سینه پنهان میکنند. کلاغ و گل سرخ روایتِ چشمی است که از منقارِ کلاغها گریخته است تا رازِ سکوتِ عاشقان بگوید. کلاغ و گل سرخ همان حماسه را از گلویی دیگر نامکرر میکند. خاطرات مهدی اصلانی همان را جور دیگری نامکرر میکند؛ روایتی از کوچهها، جای شعرها، کوچکیها، پهلوانیها، باختها، بختها، راستها، خطاها، ناممکنها، ناتوانیها، بارانها، سازها، باغِ چشمها. خاطراتِ مهدی اصلانی همان را بر دیوارِ زندانِ دیگری نا‌مکرر می‌کند:

دمی هم آسمانِ شبِ مرا تماشا کن!
مهتاب مدیونِ چشم‌ها است

اسامی دو تن دیگر از شهدا توسط خانواده هایشان اعلام شد

















خانواده میثم عبادی از کشته شدن فرزند خود در روز ۲۳ خرداد در فلکه صادقیه تهران خبر دادند.میثم عبادی فرزند عسگر در حالی‌ که از محل کار خود از یک فرش فروشی به خانه بر میگشته در فلکه صادقیه از ناحیه شکم مورد اصابت گلوله قرار گرفته و به علت خونریزی بسیار زیاد در خیابان جان باخته است.پیکر این نوجوان ۱۷ ساله بعداز طی‌ مراحل قانونی در بهشت زهرا دفن شده است.

یوسف صالح یکی دیگر از کشته شدگان پس از کودتای 22 خرداد است که در قطعه 257 به خاک سپرده شده . شهادت یوسف چندان رسانه ای نشده بود.

در قطعه 257 زیاد هستند شهدایی که نامشان رسانه ای نشده و اکثرا یک نوار سبز به دور نشان مزارشان بسته شده.

Image008




خبر اومده امشب حتما میریزن تو خوابگاه. هرجور میتونید فرار کنید.

































عصر يكشنبه ۲۴/۳/۸۸– كوي دانشگاه

ساعت ۵ بعد از ظهر رفتم خوابگاه. همه جا حرف از دیشب بود. حرف از شلوغی خوابگاه. از اینکه بانک توی امیرآباد رو آتیش زده بودن و اینکه امشب هم شلوغ میشه و ممکنه بریزن تو خوابگاه و بزنند و ببرند... کافی بود یه نگاهی به اون ور نرده های خوابگاه، تو خیابون امیرآباد بندازی تا متوجه شی چه خبره. یه عالمه مامور تو خیابون پخش بودن. انگار واقعا قرار بود اتفاقی بیفته...

بی خیال همه اینا شدم رفتم اتاق ببینم بچه ها چی میگن. به اتاق که رسیدم علی و محمد تو اتاق بودن. رضا رفته بود دانشکده. علی داستان شب قبل رو تعریف کرد و گفت که امشب هم حتما شلوغ میشه و ممكنه بریزن تو خوابگاه و بچه ها رو ببرن. بحث اینکه بمونیم یا نمونیم افتاد. من میگفتم تا شلوغ نشده پاشیم بریم. اما علی میگفت که «اگه بریزن تو خوابگاه اونایی رو که تو محوطه هستن میبرن دیگه با اتاق ها کاری ندارن که!» آخرش منم تصمیم گرفتم بمونم. ساعت ۹ شب اولین صدای الله اکبر شنیده شد. ساعت حدود ۹:۳۰ دیگه صدا ها خیلی بلند شده بود. انگار جلوي در اصلی کوی بچه ها جمع شده بودن و شعار میدادن. ما سه تا هم از پنجره بیرون رو نگاه میکردیم.

تو اتاق بحث سر تقلب بود. من یه مقدار عذاب وجدان داشتم که چرا تو اتاق نشستم و بچه ها بیرونن!! اما اصولا چون با همچین حرکت هایی مخالف بودم، خودم رو مجاب میکردم که بشینم تو اتاق و خودم رو قاطی نکنم.

ساعت ۱۰ یکی اومد در اتاق ما رو زد و گفت «آقا خبر اومده امشب حتما میریزن تو خوابگاه. هرجور میتونید فرار کنید.» علي که اصولا اعتقاد داشت «اتاق ما امن ترین جای دنیاست. اونا آزار ندارن که تک تک اتاقها رو بگردن و بچه ها رو ببرن. فقط تو محوطه هرکی باشه اونا رو میبرن.» خودش رو راحت کرده بود و بدون استرس سر جاش رو تختش دراز کشیده بود و به ما میخندید. اما من و محمد که آدمهای عاقل‌تری بودیم(!) داشتیم فکر چاره میکردیم. محمد گفت «اگه اومدن تو سالن زیر تخت قایم میشیم!» نگاه کردیم دیدیم جا نیست. بعد ایده داد «اگه اومدن، تخت رو میذاریم پشت در تا باز نشه و اونا هم خسته میشن میرن!!»... چشم و صورتمون شروع به سوزش كرد. مثل اینکه تو سالن طبقه ما اشک آور زدن. احساس سوزش کم کم داشت غیر قابل تحمل میشد. دیگه نتونستیم تو اتاق بمونیم. تز علي مبني بر امن بودن اتاق رفته رفته زير سوال مي‌رفت. دیگه داشت تحملم تموم میشد. صورتم بدجور میسوخت. تصمیم گرفتیم هر سه از اتاق فرار کنیم و بریم محوطه کوی شاید اونجا هوا بهتر باشه. من زودتر اومدم پایین. قرار شد من پایین منتظر اونا باشم تا بیان. همین که رسیدم دم در خروجی ساختمان یه کپسول اشک آور دیگه هم کنار من افتاد تا نور علی نور بشه! دیگه نمیشد صبر کرد. واقعا دستشون درد نکنه کارخونه هایی که همچین چیزایی درست میکنن. واقعا به درد میخوره. تمام تاثیراتی که باید داشته باشه رو داره!!! گلوم میسوخت. نفسم بالا نمیومد. صورتم آتیش گرفته بود. چشام باز نمیشد. انگار توی کوره آتیش افتاده بودم. همه به سمت ضلع غربی کوی فرار میکردن. یه جنگ تمام عیار بود. چند هزار نفر آدم تو محوطه بودند. جاهای مختلف آتش روشن بود. واقعا این حس بهم دست داد که اتفاق عجیبی داره می­افته.

بچه حزب اللهی دانشکده مون رو دیدم که داره سنگ میندازه. جانانه دفاع میکرد! خوابگاه جای زندگی خوابگاهی هاست. حتی من که مخالف شلوغ کاری هستم نمیتونستم مخالف دفاع از خونه­ام باشم. اشک­آور بود که خیلی احمقانه و بی هدف و کور به داخل محوطه کوی شلیک می­شد. تا جایی که من میدونم اشک­آور فلسفه اش برای متفرق کردن جمعیته. اما کجا متفرق میشدیم؟! خوابگاه سه تا در داره که سه تاش هم بسته بود. نرده های دو سه متری حصار خوابگاه بود. والا هر کاری میکردیم نمیشد متفرق شیم!! یعنی اینایی رو که من میدونستم اونا نمیدونستن؟!!

خودم رو رسوندم به نزدیکترین آتیش. یکی از دوستام اومد تو چشمم دود سیگار فوت كرد. یه کم سوزشش کم شد. خودم رو نزدیک آتیش بردم تا شاید گلوم هم بهتر شه. احساس میکردم قیامت شده. همه جا دود بود و دود. داشتم فکر میکردم یعنی ما اینقدر خطرناکیم؟ یاد محمد و علی افتادم. پيداشون نبود. برگشتم سمت ساختمون. تا صد قدمی­اش اومدم اما نزدیکتر نتونستم برم. بازم رفتم سمت آتیش. کنار آتیش هم دیگه جواب نمیداد. با ده پونزده نفر از بچه ها به سمت سینمای کوی رفتیم. اونجا از مرکز شلوغی ها فاصله داشت و هوا بهتر بود.

اين وضعيت برای من قابل تحمل نبود. خشم و تنفر رو تو چشمای بچه ها میدیدم. دیگه بد و بیراه بود که رو زبونا میچرخید. دیگه بحث تقلب نبود. بحث از شکافی بود که بین آدم ها ایجاد شده. بحث این بود که این شکاف بعد ها به ضرر همه تموم میشه. اونایی که اون ور نرده ها بودن از ما که این طرف نرده ها بودیم متنفر بودن. من نمیدونم چرا تو طرح جمع آوری اراذل و اوباش که یکی دو سال پیش انجام شد سری به کوی دانشگاه تهران نزدن تا ده هزار نفر اراذل نخبه و نخاله رو آفتابه دور گردنشون بندازند و توی شهر بچرخونن و بر طبل بی­آبرو ییشون بکوبن؟ احساس مرگ بدجور گلوم رو می­فشرد. دلم شکسته بود و میسوخت. آخه... اینجا ما داریم زندگی میکنیم. یاد بیچاره مادرم افتادم که الان صد در صد خوابیده بود. بیخبر از اینکه اینجا چه خبره. که اگر باخبر بود... خدایا اینا کین؟ شاید ما رو با یه عده اشتباهی گرفتن؟ بابا ماییم. همین بچه ها كه بهشون ميگيد نخبه و براي فرار نكردنشون برنامه ميريزيد و لوسشون میکنید! حالا من خودم خیلی نخبه نیستم اما رفقام که هستن! همین محمد و علی. همینا که هر سال دستاورد هاشون رو جمع میکنید خدمت آقا میبرید...

علی که از اول شب استدلال میکرد که مارو خطری تهدید نمیکنه یواش یواش پی به جدی بودن قضیه میبرد...

ساعت یازده و نیمه. دیگه باید فرار کنم. بچه ها رو نمیدونم اما من اگه چیزیم بشه مامانم نمیتونه تحمل کنه... بچه ها رو نمیدونم اما من اگه بمیرم خانواده­ام داغ ابدی پسر بزرگشون رو که پزش رو به آدم و عالم دادن تا ابد باید... آره. باید فرار کنم. چون فضا اصلا منطقی نیست. همین الانه که با تانک و زره پوش و آر.پی.جی هفت بیان به جنگ اشرار. فضا اصلا منطقی نیست. چون همین الانه که صدای «حاجی! سیدت رو کشتن!» بیاد و نقل و نباتها رو بریزن سر ما.

دوستم که فرزند شهیده رو دیدم که چه مظلومانه سرفه میکند. انگار باباش جنگیده بود تا پسرش اشک­آور بخوره!!!

اصلا شایدم حق ما همین بود. کجای دنیا دانشجوها اعتراض میکنند؟ دانشجوهای تمام دنیا مثل گلابی درس میخونن و دست به سینه میشینن. ماها حتما از طرف بیگانه ها شارژ میشیم. و گرنه دانشجو رو چه به...

نتونستم پیداشون کنم. محمد و علی رو میگم. از رو نرده های مشرف به دانشکده فنی فرار کردم! رفتم داخل محوطه دانشکده! (نمیدونم دانشکده فنی آمده اید یا نه. پردیس مرکزی که 16آذر ریختن توش نه ها. پردیس امیرآباد. درست زیر کوی دانشگاه) از نرده هاي پایین دانشکده هم پریدم اون ور توی بزرگراه و از مهلکه فرار کردم. چند دقیقه ای نشستم کنار خیابون تا هوايي عوض كنم. هنوز گلوم میسوخت. صدای بچه ها مي‌اومد. ميون صداهایی که شنیده میشد، صدای زنی که ناله کنان هر چند لحظه یک بار داد میزد «دانشگااااااه!» فضا رو ملتهب تر میکرد. یاد داستانی افتادم که توی کتاب ادبیات دبیرستان داشتیم. مال بزرگ علوی بود اگه اشتباه نکنم. همونی که هر از گاهی صدای زنی از توی جنگل...

رمقی واسم نمونده بود. ماشین گرفتم و رفتم خونه دوستم. اون طرف شهر. ساعت ۱۲شب بود اما صدای بوق ماشین ها از همه جای شهر به گوش میرسید. انگار شهر یک صدا ناله میزد...

بامداد دوشنبه ۲۵/۳/۸۸ – خانه

12:30 رسیدم خونه دوستم. چند تا دیگه از بچه های کوی اونجا بودن. استراحتی کردم و چیزی خوردم و همه چیزهایی رو که دیده بودم برای اونها هم تعریف کردم. تا ساعت 3 شب بیدار بودیم. 2 ساعتی هم بازی کردیم و کلا خوش گذشت. (با عرض معذرت از سایر رفقا!)

صبح ساعت ۸ بیدار شدم. راه افتادم برم خوابگاه.

صبح دوشنبه ۲۵/۳/۸۸ – كوي دانشگاه

بین راه شماره علی رو گرفتم. آنتن نمیداد. نگران شدم. اما هیچ جور نمیتونستم فکر بدی به ذهنم راه بدم. رسیدم خوابگاه...

آره... ریخته بودن تو خوابگاه... آره... ریخته بودن تو کوی دانشگاه تهران... حرف از کشته شدن بودن. حرف از خرابی. حرف از دست و پاهایی که شکسته بودن. حرف از بچه هایی که برده بودن...

دیگه تحمل نداشتم. با سرعت به سمت ساختمانمون دویدم. تو راه یکی از دوستام رو دیدم. پرسیدم از اتاق ما چه خبر؟ علی و محمد کجا هستن؟ گفت علی و محمد رو نمیدونم اما اتاقتون ترکیده(!)...

پله ها رو باسرعت رفتم بالا. رسیدم به اتاق. آره! واقعا ترکیده بود! پاهام شل شد. از در اتاقمون فقط لولاش آویزون بود. تخت پشت در بود. مثل اینکه ایده­ی محمد اجرا شده بود. تخت رو گذاشته بودن پشت در. اما دیگه دری وجود نداشت. فشارم افتاد. افتادم روی تخت. کجان بچه ها؟ کجا بردنشون؟ نمیتونستم جلوی گریه­ام رو بگیرم. خدایا چيكار میتونم بکنم؟ تصور اینکه چه جور از بین نرده های تخت، بچه ها رو کشیدن بیرون دلم رو میشکست. به خودم مسلط شدم. از اتاق اومدم بیرون. خواستم یه اطلاعاتی از بقیه بچه ها بگیرم. تمام درها رو شکسته بودن. تمام درها رو... کامپیوتر یکی از اتاق ها رو با باتوم شکسته بودن. شاید اون هم شلوغ کرده بوده! کولر ها رو داغون کرده بودن. حتی به دستشویی ها هم رحم نکرده بودن!

باورش سخت بود. انگار یه لشکر زرهی دیشب ریخته بود تو خوابگاه. نتونستم تحمل بکنم. اومدم بیرون ساختمان. میگفتن حدودا ۲۰۰ نفر رو بردن. یه کم خیالم راحت تر شد. خوب ۲۰۰ نفر رو که نمیتونن بکشن!!

رفتم کتابخونه مرکزی کوی. چه خبر بود؟ تمام قفسه کتاب ها رو شکسته بودن. در فلزی آسانسور کتابخانه رو وحشیانه داغون کرده بودند. احتمالا آسانسور هم شلوغ کرده بود. انگار اینا آدمی زاد نبودن. با قدرتی مافوق بشر هر چی که بود و نبود رو شکسته بودند. وای! اگه یکی از این ضربه ها به بچه ها خورده باشه چی؟ خون پاشیده شده رو زمین توجه­ام رو جلب کرد...

دیگه متوجه نبودم. یاد داستانهایی که از وحشیگری مغول ها خونده بودم افتادم. اینکه تمام کتابخانه ها رو سوزوندن...

دیگه حوصله ندارم بیشتر از این بنویسم.

تمام

كميته بين‌المللى حقوقدانان در دفاع از قيام كنندگان ايران؛


كميتهيى كه مصونيت حكام جنايتكار ايران را خواهد شكست
6:39:56 PM 1388/4/31
اومانيته
اومانيته

روزنامه اومانيته در گزارشى از اجلاس تشكيل «كميته بينالمللى حقوقدانان در دفاع از قربانيان سركوب قيام مردم ايران نوشت: مجاهدين خلق ايران يك شبكه حقوقدانان اروپايى را تشكيل مىدهند.
در يك كنفرانس مطبوعاتى كه روز 16 ژوييه در پاريس برگزار شد، .
ويليام بوردن وكيل فرانسوى و رئيس اين كميته گفت: ”هدف اين است كه يك شبكه بينالمللى، در مرحله اول در اروپا و سپس در ساير مناطق، تشكيل شود تا مصونيت مطلق رهبران فعلى حاكم در تهران شكسته شود“. او خواستار دستگيرى و حتى محاكمه ”آخوندهايى كه به خاك اروپا مسافرت مىكنند“ شد.
بهگفته كميته بينالمللى حقوقدانان، بيلان سركوبى كه بهدنبال انتخابات رياست جمهورى در 22خرداد صورت گرفته بيش از 300تن كشته و 10هزار نفر دستگيرى است.
اومانيته افزود: حقوقدانانى كه در كنار ويليام بوردن قرار داشتند شامل حقوقدانان اروپايى تيرى لوى، ژرژ هانرى بوتيه وكيل و حقوقدان فرانسوى و نخستوزير پيشين الجزاير سيد احمد غزالى بودند.