۱۳۸۶ آذر ۱۷, شنبه

تهدید به جنگ از طرف آمريکا؛ چرا؟

به نقل از : پيام فدايي ، ارگان چريکهای فدايي خلق ايران
شماره 101 ، آبان ماه 1386
"من هم به همه گفته ام که اگر می خواهند از جنگ جهانی سوم جلوگيری کنند به نظر می رسد که بايد به جلوگيری از دستيابی آنها (رهبران ايران) به برخورداری از دانش لازم برای ساخت سلاح اتمی علاقه نشان بدهند." این سخنان حرفهای بوش، رئيس جمهور آمريکا است که در يک جلسه مطبوعاتی در کاخ سفيد در تاريخ چهارشنبه 17 اکتبر2007 در حضور خبرنگاران مطرح کرده است. سخنانی که با آشکاری نشان می دهند که به اصطلاح مشکل اتمی جمهوری اسلامی از آن چنان اهميتی برای رئيس جمهور آمريکا برخوردار است که در رابطه با آن از وقوع جنگ جهانی سوم صحبت به ميان می آورد. امری که بلافاصله با ناخرسندی و واکنشهای عتاب آلود سایر قدرتهای امپریالیستی روبرو شد. اين موضع گيری باعث اين سئوال می شود که آيا مشکل آمريکا با جمهوری اسلامی در رابطه با پروژه هسته ای به همان صورتی است که خود ادعا می کند؟ برای فهم اين موضوع بايد ديد که مخاطبين جرج بوش در اين ميان چه کسانی هستند.

بر کسی پوشيده نيست که جمهوری اسلامی مدتهاست که در جهت دستيابی به انرژی هسته ای گام برداشته و به ادعای خود سردمداران اين رژيم نيز تا حد راه اندازی 3 هزار سانتریفیوژ پيش رفته است. جمهوری اسلامی در مقابل کشور هائی که مخالف پروژه هسته ای وی بوده و خواهان تعليق غنی سازی اورانيوم در ايران میباشند با تکيه بر قراردادهای بين المللی برحق خود در استفاده از انرژی هسته ای تأکيد می کند. از سوی ديگر می دانيم که تأسيسات هسته ای جمهوری اسلامی از طريق بازرسان آژانس بين المللی انرژی اتمی مورد بازرسی قرار گرفته و حتی در گزارش اخير اين نهاد وابسته به سازمان ملل (پنج شنبه 24 آبان ماه - 15 نوامبر 2007) تأکيد گرديده که جمهوری اسلامی گام هائی در جهت "شفاف سازی" برنامه های خود برداشته است. بنابراين ترديدی وجود ندارد که تا اين لحظه اين رژيم نه تنها به سلاح اتمی دست نيافته بلکه سالها برای رسيدن به اين مرحله زمان لازم دارد. اتفاقاً اين امر در گزارشات مقامات امنيتی آمريکا نظير مسئولين سيا (CIA) نيز مورد تأکيد قرار گرفته است و آنها بارها اعلام کرده اند که اين رژيم تا دستيابی به سلاح اتمی راه طولانی ای در پيش دارد. از سوی ديگر دولت اسرائيل که گزافه گوئی های احمدی نژاد را مستمسکی جهت نشان دادن قصد جمهوری اسلامی در نابودی خود قرار داده نيز رسماً اعلام کرده که تا رسيدن جمهوری اسلامی به سلاح اتمی 5 سال فاصله وجود دارد. همه اين فاکتها گويای آنست که اولاً خطر پروژه هسته ای جمهوری اسلامی در مرحله کنونی در حدی نيست که امروز رئيس جمهور آمريکا آنرا بهانه کوبيدن بر طبل جنگ و هشدار در مورد جنگ جهانی نموده است. در ثانی مگر در همين همسايگی ايران دولت نظامی پاکستان قرار ندارد که نه تنها به تجهيزات ساخت سلاح اتمی دست يافته بلکه آنرا علناً آزمايش هم کرده است. اتفاقاً اين دولتی است که به بن لادن و ملا عمر و طالبان يعنی به اصطلاح دشمنان خونی آمريکا که با ارتش آمريکا در حال جنگ هستند در مرزهای خود پناه داده و اساساً يکی از اعتراضات هميشگی حامد کرزای رئيس جمهور دست نشانده افغانستان و يار علنی آمريکا در اين سالها اين بوده که پاکستان جهت مبارزه با "تروريسم" همکاری لازم را نمی کند و مرزهای خود را به روی تروريستهای طالبان و القاعده نمی بندد. بنابر این، اگر تنها ظواهر امور در نظر گرفته شود بايد به آن هائی که فکر می کنند "فاشيسم اسلامی" جمهوری اسلامی اين رژيم را به "خطر بزرگی" تبديل کرده است گوشزد کرد که بايد به اين امر هم توجه کنند که دولت پاکستان در بنياد گرائی اسلامی و کمک و ياری به بنياد گرايان اسلامی دست کمی از جمهوری اسلامی نداشته و "فاشيسم اسلامی" آن هيچ چيزی کمتر از جمهوری اسلامی ندارد. و پرسيدنی است که چرا عليرغم همه اين واقعيات آمريکا دستيابی جمهوری اسلامی به دانش لازم برای ساخت سلاح اتمی را بهانه هشدار در مورد جنگ جهانی سوم نموده است!؟

ثالثاً: هيچ وقت نبايد فراموش نمود که پروژه هسته ای جمهوری اسلامی بدون همکاری قدرتهای بزرگ و انحصارات امپریالیستی که در اين زمينه فعاليت می کنند اساساً امکان شکل گيری نداشت. می دانيم که اولين بار اين آمريکا بود که ايران را تشويق به حرکت جهت دستيابی به انرژی هسته ای نمود. اولين گام ها در اين زمينه در زمان شاه و زمانيکه کسينجر وزير خارجه آمريکا بود، برداشته شد. در آن زمان نيروگاه هسته ای بوشهر با تائيد آمريکائی ها به وسيله شرکت های آلمانی در حال ساخته شدن بود. اين درست است که ساخت نيروگاه بوشهر به علت اوج گيری انقلاب مردم ايران و تغيير رژيم شاه متوقف شده بود و بعد هم در جريان جنگ ايران و عراق هر آنچه که ساخته شده بود به وسيله هواپيما های عراقی بمباران شد و آلمانی ها با بالا کشيدن چند ميليارد دلار سرمايه اين مملکت از اين پروژه خارج شدند. اما اين همان پروژه هسته ای بود که بعدها ادامه يافت و سپس نوبت به روسيه رسيد تا مسئوليت ساخت اين نيروگاه را بر عهده گرفته و ميلياردها دلار از بودجه اين مملکت را بالا بکشد ولی سر آخر کار را به آنجا برساند که رئيس جمهور اش حتی حاضر نشود در سفر اخيرش به تهران "قول" (1) پايان بخشيدن و راه اندازی اين پروژه نيمه تمام را بدهد. البته اشتباه نشود اين خوان يغما همان زمان هم که ساخت نيروگاه بوشهر بر عهده روسيه گذاشته شده بود باز بروی آمريکائيها و آلمانيها باز بود. بارها، همکاری شرکتهای آمريکائی و آلمانی در اين پروژه به خصوص در مرکز به اصطلاح مخفی نطنز، به شکل های مختلف رو شده است. بنابراين با توجه به چنين واقعياتی سئوال پيشين همچنان مطرح است که به راستی چه شده است که حالا دستيابی جمهوری اسلامی به دانش ساخت سلاح اتمی رئيس جمهور امریکا را چنان خشمگين می سازد که همه را تهديد به جنگ جهانی سوم می کند؟ پروژه ای که از راه اندازی آن ميليارد ها دلار به جيب آمريکا و ديگر نيروهای امپرياليستی رفته است.

رابعاً: مگر جمهوری اسلامی در 28 سال گذشته نشان نداده است که رژيمی تا مغز استخوان وابسته به امپرياليسم است که جهت پيشبرد سياستهای اربابان امپرياليست اش از هيچ کاری به نفع آنها و از هيچ جنايتی در حق مردم ستمديده ما دريغ نمی ورزد. مگر در 28 سال گذشته شاهد نبوده ايم که اين رژيم در جهت حفظ نظام سرمايه داری وابسته ايران که در درجه اول سود امپرياليستها در آن تأمين می شود از هيچ تلاشی فرو گذاری نکرده است و هر آنچه از دستش بر می آمده جهت حفظ و گسترش اين نظام بکار برده است. آيا همين رژيم نبود که انقلاب ضد امپریالیستی مردم ما در سال 57 را به خاطر حفظ نظام حاکم، وحشيانه به خون کشيد؟ آيا اين رژيم، ايران را در جهت منافع امپرياليستها به صحنه جنگی ناعادلانه و خونين با عراق تبديل نکرد و ده ها هزار تن از جوانان ايرانی را قربانی جنگ طلبی انحصارات نظامی ننمود. آيا جمهوری اسلامی با کوبيدن بر طبل اين جنگ به آمريکا و ديگر قدرتهای امپرياليستی امکان نداد تا خاورميانه را به دژی نظامی و مرکز فروش سلاح های مرگبار خود تبديل کنند؟ آيا فراموش کرده ايم که آلن کلارک، وزير دفاع بريتانيا در دوران حکومت مارگرت تاچر رسماً اعتراف کرد که چون جنگ ايران و عراق به سود انگلستان و غرب بود پس "اسباب ايجاد و ادامه آن را فراهم کرديم"!؟ چه کسی بر طبل تداوم اين جنگ می کوبيد؟ مگر اين جمهوری اسلامی نبود که شعار "جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم" را می داد و هر روز تنور اين جنگ امپرياليستی را گرم تر می کرد؟ اگر جهت جلوگيری از طولانی شدن مطلب به قراردادهای "ناصرالدين شاهی" دوران بازسازی "سردار سازندگی" نپردازيم آيا همکاری های بی شائبه جمهوری اسلامی با آمريکا در حمله به افغانستان و جنگ عراق امر پوشيده ای است؟ مگر خود آمريکائی ها بارها نگفته اند که جمهوری اسلامی در جريان حمله به اين دو کشور هر کاری می توانست به نفع آمريکا انجام داد؟(2)

با توجه به این واقعیات اتفاقاً بايد تأکيد کنيم که آن کسانی که امروز از خطر "فاشيسم اسلامی" جمهوری اسلامی سخن می گويند بهتر از هر کسی می دانند که اين رژيم عليرغم همه رجز خوانی هایش در باره برنامه های هسته ای خود بارها نه تنها مسئله تعليق غنی سازی بلکه توقف کامل برنامه اتمی اش را نيز به اطلاع اربابان خود رسانده است و در مقابل تنها از آنها خواسته است که امنيت رژيم جمهوری اسلامی را تضمين کنند. پس اين سئوال در رابطه با چنين رژيمی که خود می داند دليل بر سر قدرت بودنش تضمين اربابانش می باشد و به قول معروف نزده می رقصد مطرح است که چه شده که چنين نوکر حلقه به گوشی از طرف وزير خارجه آمريکا "بزرگترين چالش برای امنيت ملی آمريکا" نام گرفته است؟

از آنجا که هر وقت بحث وابستگی انکار ناپذير رژيم جمهوری اسلامی به امپرياليسم پيش می آيد فوراً مغز های "منجمد" به ياد "تئوری توطئه" می افتند و يا تز "استقلال سياسی" اين رژيم مزدور را جلو می کشانند بايد تأکيد کنيم که رژيمی که در 28 سال گذشته وظيفه حفاظت و حراست از اقتصادی کاملاً وابسته را بر عهده داشته است به هيچ وجه نمی تواند از استقلال ادعائی چنين کسانی برخوردار باشد. در شرايطی که هر روز خبر تازه ای در رابطه با نوکری جمهوری اسلامی نسبت به آمريکا و امپرياليستها پخش می شود متأسفانه مغزهای "منجمد" حتی قدرت توجه کردن -انديشيدن پيشکش شان - به این فاکتها را هم از دست داده اند. برای نمونه بيائيد به اظهار نظر دو تن از کارشناسان آمريکائی در رابطه به گفتگو های پشت پرده جمهوری اسلامی با آمريکا توجه کنيم. به گزارش نشريه ESQUIRE”" که در روزنامه انقلاب اسلامی شماره 684 درج گرديده: دو کارشناس آمريکائی به نامهای هيلاری مان و لورف که در زمان رياست جمهوری بوش در شورای امنيت ملی آمريکا به عنوان "کارشناس سياست خاورميانه" کار می کردند اخيراً اعلام کرده اند که قبل از حمله آمريکا به عراق، جمهوری اسلامی از طريق سفير سويس (که حافظ منافع آمريکا در ايران است) نامه ای برای دولت آمريکا فرستاده و از آن طريق اطلاع داده که حاضر است با آمريکا بر سر تمامی مسائل فی ما بين وارد گفتگو شود. بر اساس اظهارات کارشناسان مزبور در اين نامه جمهوری اسلامی امتياز های بس مهمی چون "قطع حمايت از تروريسم، پايان بخشيدن به حمايت از حماس و جهاد اسلامی، متوقف کردن برنامه اتمی و حتی بازشناسی اسرائيل" را مطرح کرده بود. اما "کاخ سفيد" نه تنها به اين نامه پاسخ نمی دهد بلکه از دولت سويس به خاطر دخالت سفير سويس در اين امر شکايت می کند!! آيا روشن تر از اين می شود هم نوکرمنشی جمهوری اسلامی را ديد و هم بی پايه بودن تبليغات آمريکا در این زمینه را فهميد. آمريکائی که منافع خود را با منافع زير دستانش گره نمی زند و مصلحت های استراتژيک خود را دنبال می کند و در اين راه هيچ واهمه ای هم ندارد که مهره هائی چون طالبان(3) و صدام را زير پا له کند.

همه اين واقعيات بر اين امر گواهی می دهند که اگر مشکلی تحت عنوان مشکل پروژه هسته ای جمهوری اسلامی مطرح شده، مسأله اساساً مشکل دولت آمريکا با سردمداران جمهوری اسلامی، اين موجودات حقيری که برای کسب "تضمين امنيتی" ارباب حاضر به هر کرنشی می باشند، نمی باشد چرا که اگر چنين بود حل آن بسيار ساده بود. اما واقعيت غير قابل انکار آنست که پروژه هسته ای تنها بهانه و پوششی است که دولت آمريکا تحت لوای آن مشکل خود با رقبای امپرياليست اش را در رابطه با ایران به پیش می برد و اگر خوب توجه کنيم می بينيم که مخاطبين بوش در سخنان فوق الذکر نه سردمداران جمهوری اسلامی بلکه قدرتهای بزرگ جهانی هستند که تاکنون حاضر نشده اند در تقسيم بازار ايران بر اساس تمايلات آمريکا حرکت کنند و حاضر نيستند منافع و مصالح خود را در خاورميانه بر اساس آنچه که آمريکا تحت عنوان "خاورميانه بزرگ" طرح کرده است تنظيم نمايند. به همين دليل هم پروژه هسته ای جمهوری اسلامی پوششی است که رقابتها، مخالفتها و تنش های قدرتهای بزرگ در لوای آن پيش می رود. به بهانه پروژه هسته ای و تحت لوای آن قدرتهای بزرگ در رابطه با استثمار نيروی کار و غارت منابع و ثروت های ايران به هم دندان نشان می دهند و هر يک می کوشد با روشها و تاکتيک های گوناگون حريف را به عقب رانده و سهم بيشتری از "کيک" ايران و منطقه بدست آورد.

اگر شرايط جهانی را به لحاظ نظمی که قدرت های امپرياليستی در آن برقرار نموده اند مورد بررسی قرار دهيم خواهيم ديد که پس از جنگ جهانی دوم جنگی که امپرياليسم آلمان و متحدينش برای تقسيم مجدد بازارهای جهان براه انداخته بودند تا نقش فائقه انگلستان و فرانسه را خاتمه بخشند، با شکست آلمان و متحدینش خاتمه یافت. بدنبال این شکست، شرايطی در جهان شکل گرفت که در آن آمريکا به مثابه فاتح جنگ توانست سلطه اقتصادی و سياسی خود را بر کشورهای فرسوده شده از جنگ اعمال نمايد. البته پس از جنگ جهانی دوم قدرت شوروی هم ابعاد بيسابقه ای يافت و توانست آنچه که بعدها به اصطلاح "اردوگاه سوسياليسم" ناميده می شد را شکل دهد. این اوضاع کمابیش در طول دوران "جنگ سرد" و سالهای دهه 90 ادامه یافت. تا آن زمان در قطب کشور های غربی حرف آخر را آمريکا می زد و بازارها روی خط توافق امپرياليستها با سرکردگی آمريکا در بازارجهانی تقسيم می شد. اما با فروپاشی شوروی صحنه سياسی جهان تغيير کرد و حالت دو قطبی خود را از دست داد. پس از آن، دوران گذاری جهت رسيدن به نظمی جديد در صحنه سياسی جهان شکل گرفت. در اين پروسه هر قدرت امپرياليستی کوشيد تا جائی که می تواند در اردوگاهی که فرو ريخته بود نفوذ خود را گسترش داده و با شکل دادن به اتحادهای جديد، خود را برای ورود به نظم جديد و تقسيمات بعدی آماده سازد. در این معادله، آمريکا در رأس قطب برنده قرار داشت و امپرياليستهای اروپائی نيز با تکيه بر قدرت نظامی او توانسته بودند با حريف قدرتمند خود مقابله کنند. اما آمریکا ديگر نمی خواست اجازه دهد که حريفان قدرتمند اش به جائی صعود کنند که نقش سرکردگی او را زير سؤال ببرند. در چنين وضعيتی آمريکا کوشيد که پيروزيهای خود را به وسيله ای جهت جلوگيری از قدرت گيری حريفان جديد تبدیل سازد. به خصوص که می ديد بحرانهای درونی اش هر روز اوج تازه ای می گيرد و سرعت رشد تکنولوژيکی و اقتصادی حريفان رقابت های آينده را سخت تر می سازد. چنين وضعيتی به حد کافی انگيزه برای آمريکا فراهم نمود تا برای تقسيم بازارها و مناطق نفوذ خيز برداشته و در سند "استراتژی امنيت ملی آمريکا" تأکيد کند که اجازه نخواهد داد هيچ حريفی جای شوروی را بگيرد. سندی که رسماً مواضع سیاسی و جهت گیریهای آمریکا در ارتباط با رقبای جهانی اش در یک قرن آینده را ترسیم کرده و رسماً راهنمای عمل دولت بوش قرار گرفته است. اگر بخواهيم بدون توضيح يکايک فاکتهای موجود در اين زمينه،خلاصه وار روی نتايج حاصل از آن پروسه تأکيد کنيم خواهيم ديد که از 11 سپتامبر به اين طرف جهان شاهد تلاش شدیدتر آمریکا به منظور پيشبرد استراتژی فوق الذکر بوده است. همانطور که می دانيم امروز آمريکا در رابطه با خاورميانه می کوشد نظم جديدی را تحت عنوان "خاورميانه بزرگ" به گونه ای که منافع و امکاناتش اجازه می دهد، شکل دهد. در اين استراتژی حضور نظامی و تکيه بر نيروی نظامی برای تسهيل دست اندازی به منابع و بازارهای منطقه و تنشهای آينده نقش اساسی دارد. در اجرای چنين استراتژی ای بود که افغانستان آماج شديدترين بمبارانها قرار گرفت و دارو دسته طالبان که دست ساخت خود آمريکا بود، از قدرت ساقط شد و جای آنرا حضور گسترده نیروهای نظامی اشغالگر به رهبری آمریکا گرفت. سپس عليرغم مخالفت های برخی از قدرتهای بزرگ عراق وحشيانه اشغال شد و سيستم نظامی و سياسی آن بالکل نابود گرديد تا آمريکا بتواند دوباره آن را همانطورکه برای "الگوی جديد" جهانیيش ضروری می شمارد شکل دهد. بنابراين بحث آمريکا با رقبای امپرياليست خود روشن است او ديگر حاضر نيست بر مبنای توافقات امپرياليستی قبلی حرکت نمايد بلکه خواهان شکل دادن به منطقه براساس مصالح کنونی و استراتژيک خود است و به خصوص در مساله تقسیم منابع و ثروتهای طبیعی و حاصل استثمار و غارت توده ها خواهان سهم شير می باشد. از آنجا که در سياست همه چيز را نيرو تعيين میکند ترديدی نيست که آمريکا خواهد کوشيد در جهت نیل به اهداف خود تاجائی که تيغ اش ببرد به جلو برود.

دقيقاً در چنين چهارچوبی است که تهديد به جنگ جهانی سوم(4) در رابطه با پرونده هسته ای جمهوری اسلامی که در سخنان رئيس جمهور آمريکا ديده می شود را بايد مورد توجه قرار داد. خطاب جرج بوش در اين سخنان رقبای امپرياليست خود می باشد و نه رژيم وابسته جمهوری اسلامی. آمريکا با تهديد رقبای امپرياليستش به خصوص با تکيه بر قدرت نظامی خود به آنان هشدار می دهد که در صورت تن ندادن به نظم جهانی مورد قبول آمريکا از بر پائی جنگ جهانی سوم نيز ابائی ندارد. بنابراين تا جائی که لفافه پروژه هسته ای در ارتباط با رژيم جمهوری اسلامی مطرح است آمريکا بهتر از هر کسی می داند که جمهوری اسلامی عليرغم همه عربده های ضد امپرياليستی اش، علیرغم آتش زدن پرچم آمريکا و يا اشغال سفارت اين کشور همواره در 28 سال گذشته يار و ياور او بوده است و امروز نيز حاضر است همچنان در اين جهت گام بردارد. در تحولات کنونی، مسئله اين است که آيا دارو دسته جمهوری اسلامی امروز در نظم جهانی مورد نظر آمريکا می توانند بکار آيند يا نه. چون حيات جمهوری اسلامی نه به رجز خوانی های احمدی نژاد در رابطه با "فرسودگی ارتش دشمن" و يا قدرت "موشکهای دور برد" رژيم بلکه به مصالح استراتژی آمريکا وابسته است. در کشاکشی که برای تقسیم مجدد بازارهای جهان و از جمله خاورمیانه در بین آمریکا با سایر دول امپریالیستی در جریان است اگر منافع آمريکا با حضور جمهوری اسلامی بر آورده شود نيازی به نوکران بی تجربه جديد نخواهد بود. چرا بايد نوکری را که چک تضمين شده نوکری اش را دو دستی تقديم ارباب کرده تغيير داد. اما اگر همچون افغانستان و عراق قرار بر حضور مستقيم نظامی (حال به هر شکلی که صورت بگیرد) برای برنامه های آينده الزام آور باشد آنگاه ديگر سقوط جمهوری اسلامی حتمی خواهد شد همانطور که طالبان و صدام عليرغم همه خوش رقصی های شان تاريخ مصرف خود را از دست دادند. بنابراين پروژه اتمی جمهوری اسلامی بيشتر به درد آماده سازی افکار عمومی برای تسهيل پيشبرد مقاصد آمريکا می خورد وگرنه با وجود مرز طولانی ايران با افغانستان و عراق که در هر دو کشور ارتش آمريکا در حال جنگ است دستاويز جنگ را هر لحظه می توان مهيا نمود.

با توجه به آنچه که گفته شد روشن است که جمهوری اسلامی رژیمی تا مغز استخوان وابسته به امپریالیسم و فاقد هر گونه وجهه ملی ست. از سوی دیگر امپریالیسم آمریکا نیز دقیقاً در جهت پیشبرد اهداف استراتژیک خود در خاورمیانه و گسترش سلطه ضد مردمی اش است که دارد با کارت جمهوری اسلامی و پروژه هسته ای این رژیم بازی می کند و بر طبل جنگ می کوبد. بنابراین در این چارچوب اگر جنگی صورت پذیرد این جنگ با توجه به ماهیت و منافع بر پا کنندگان آن فاقد کوچکترین مشروعیتی بوده و تماماً به ضرر توده های ستمکش ماست.

در چنین موقعیتی وظیفه نیروهای انقلابی این است که ماهیت امپریالیستی این جنگ و اهداف ارتجاعی آن را برای مردم توضیح داده و اجازه ندهند که توده های ستمدیده فریفته تبلیغات و قربانی مطامع ضد خلقی هیچ یک از طرفین این جنگ شوند؛ برعکس باید کوشيد تا اعتراض بر حق بر عليه چنين جنگی را سازمان داد و آتش انقلاب بر عليه سلطه امپرياليستی (در هر شکل و شمايلی که خود را نمايش دهد) را شعله ور ساخت.

(1) - وقتيکه در جريان سفر پوتين به تهران خبرنگاران از او خواستند که بگويد بالاخره کی نيروگاه بوشهر راه اندازی می شود .وی گفت:"من فقط وقتی بچه بودم به مادرم قول می دادم."
(2) – سوزان ملونی که تا چندی پيش پژوهشگر امر ايران در وزارت خارجه آمريکا بوده است در مصاحبه با بی بی سی می گويد:"فرصتی که در آن ما شاهد همکاريهای خوب ايران و آمريکا بوديم، گفتگو های دو کشور بين سالهای 2001 تا 2003 بر سر افغانستان بود. رايان کراکر درگير اين مذاکرات بود. اين نشست ها نتايج خوبی در زمينه ايجاد يک حکومت با ثبات در افغانستان پس از طالبان به بار آورد."
(3) - بی نظير بوتو که در زمان شکل گيری طالبان نخست وزير پاکستان بود در رابطه با چگونگی شکل گيری طالبان می گويد:"فکر روی کار آوردن طالبان از انگليسی ها، مديريت آن را آمريکائی ها کردند. خرج آن را سعودی ها پرداختند و من اسباب اجرای آن را فراهم آوردم و طرح را اجرا کردم" (نشريه لوموند 30 سپتامبر 2001 )
(4) – سخنان بوش درست روز بعد از سفر پوتين رئيس جمهور روسيه به ايران ایراد شد.

آرشيو اپوزيسيون سازمانها و گروه ها

http://www.iran-archive.com/

پرسش و پاسخ های لوموند اطلاعات ملی آمريکا

مقدمه و برگردان محمد علی اصفهانی
انتشار گزارش غير منتظره ی ۱۶ سازمان اطلاعاتی اصلی آمريکا، از جمله سيا، در مورد برنامه ی هسته يی ايران، پرسش های بسياری را مطرح کرده است. پرسش هايی که طبعاً پاسخ هاشان به زاويه ی ديد، و به ديدگاه پاسخ دهندگان بستگی دارد.در اين ميان، Sylvain Cypel ، سيلوَن سيپل، نويسنده و کارشناس فرانسوی مسائل خاورميانه، و از سردبيران روزنامه ی لوموند که در حال حاضر در نيويورک به سر می برد، در شماره ی ششم دسامبر اين روزنامه، به صورتی جمع و جور و بيشتر دارای جنبه ی خبری و نه تحليلی، تعدادی از اين پرسش ها را همراه با پاسخ هايی به آن ها در کنار هم گذاشته است.فکر کردم که فارسی شده ی مقاله ی او که با زبانی ساده و روان نوشته شده است، بتواند برای همه ی ما مفيد باشد.مخصوصاً به دليل خبری بودن و نه تحليلی بودنش. يعنی دعوت به تأمل و کمک به شناخت مستقل تر چند و چون ماجرا.اما حتماً بايد پيش از آن، به اختصار تمام، چند نکته را که پرداختن به هر کدام آن ها مطلبی جداگانه می طلبد، به خود يادآوری کنيم:٭ آنچه در اين روز ها می گذرد، محصول کشمکشی است در آمريکا ميان جنگ طلبان مطلقاً عقل باخته يی که به طور خاص به وسيله ی ديک چينی و خود جرج بوش و لابی های اسراييل نمايندگی می شوند، با بخش های ديگری از حاکميت آمريکا چه در ميان «دموکرات» ها و چه در ميان «جمهوری خواهان» (جمهوری خواهان محافظه کار و يا نو محافظه کار).تيتر مقاله ی پنجم دسامبر Robert Kagan که يکی از چهره های سرشناس نومحافظه کار است در «واشنگن پست» خود بسيار گوياست:«زمان گفتگو با ايران فرا رسيده است»!٭ نهايت ساده نگری خواهد بود اگر خطر تجاوز نظامی به ايران را تمام شده تلقی کنيم. و در نتيجه: نهايت بی خردی خواهد بود اگر اندک خللی در اراده ی ما به هماهنگ و متشکل شدن و با هوشياری کامل و بدون پلک برهم زدن، به مقابله با خطر جنگ برخاستن به وجود آيد؛ و زمانی دوباره به خود آييم که بمب های آمريکايی و اسراييلی ايران را ويران کرده اند.نه اسراييل که هدفش انهدام تأسيسات اتمی ايران حتی به قيمت انهدام ايران است، دست روی دست گذاشته است؛ و نه چينی و بوش؛ و نه مستخدمين بومی اينان که تمام بود و نبود خود را با بمباران ايران، و بعد از ويران شدن آن، ورود به مرحله ی جنگ زمينی، تحت فرماندهی آمريکا گره زده اند.هنوز راه های زيادی پيش روی دشمنان خارجی ايران و به خدمت گرفته شدگانشان قرار دارد:ـ «کشف» يک مرکز مخفی اتمی جديد مثلاً.ـ يا «اثبات» اين که هر چه در عراق و فلسطين و لبنان می گذرد، نه به خاطر تجاوز آمريکا و اسراييل و قتل عام مردم بی پناه اين سرزمين هاست؛ بلکه به خاطر سلاح ها و بمب های ميليونی ساخت ايران است... و برای ايجاد امنيت سربازان آمريکايی در عراق، و برای استقرار امنيت اسراييل در لبنان و حوالی آن، و برای رفع شر «تروريست های بنيادگرای حماس» در اسراييل اشغالی بايد مردم ايران را و راه ها و پل ها و بيمارستان ها و مهد کودک ها و جاده ها و صنايع و تأسيسات کليدی و کوچه و خيابان ايران را بمباران کرد... حکومت ايران، به وسيله ی مزدورانش فلسطين را دو تکه کرده است؛ و محمود عباس صلح طلب و شريف هم که خواهان ذبح جنايتکاران حماس در پيش پای اهود اولمرتِ همچون خود او صلح طلب و شريف است و از همين رو اسراييل را تشويق می کند که يک ميليون و نيم فلسطينی را در نوار غزه از فقر و بی غذايی و بيکاری و بيماری، و با قطع آب و برق و مواد اوليه ی غذايی، و با بمباران و خمپاره باران، و قتل عام و قتل خاص، زجر کش کند، بر اين امر گواهی می دهد.ـ حمله ی «پيشگيرانه» ی اسراييل، مثلاً. و در پی دريافت يا عدم دريافت پاسخ از سوی ايران، ورود آمريکا به جنگ برای دفاع از دوست و متحد خود. آنگونه که قبلاً نيز در سناريو هايی، از جمله سناريوهايی با کارگردانی ديک چينی، پيش بينی شده بود.ـ کشف طرح يک «يازده سپتامبر» ديگر که اين بار در ايران برنامه ريزی و آماده سازی شده است.و الخ...٭ در هرصورت، و به هر دليل، و به هر شکل، و به هر انگيزه، و به هر وسيله، اگر خطر حمله ی نظامی دشمن خارجی به ايران بر طرف شود، آن که زيان خواهد ديد، فقط و فقط دشمن داخلی مردم ايران، يعنی حکومت جانيان اصولگرا و غير اصولگرا و «مدره» و غير مدره و «اصلاح طلب» و غير اصلاح طلب و «پراگماتيست» و غير پراگماتيست ايران است و بس. (و البته متحدان «ايرانی» دشمن خارجی نيز).٭ فقط، کسانی که به نيروی توده ها باور ندارند، و راه نجات را در بيرون توده ها و از بالای سر آن ها می جويند، هستند که در نگرفتن جنگ با ايران را معادل دادن وقت اضافی به ملايان می دانند؛ و نگرانند که مخالفان جنگ، می خواهند وقت اضافی برای «رژيم» بخرند و به بقای آن کمک کتتد.اين ها چه خود بدانند (و بخشيشان خود می دانند و به همين دليل درپی دشمن خارجی روان و دوانند) و چه خود ندانند (و بخشيشان چنيند) در واقع امر، از ملايان می ترسند و خود را در برابر اين مفلوکان پا به گور، عاجز و ناتوان می بينند؛ و رجزخوانی های احتماليشان هم چيزی است برای فرار از ترس خود. همانطور که کودکان در کوچه های خلوت شب می کنند. و تا اينجای قضيه، حق دارند. اما حق ندارند که ارزيابی خودشان از خودشان را به مردم نيز تعميم دهند.در معادلات اينان، مردم نقشی ندارند. مردمی که در همين چند سال اخير، اگر در تنور بحران ساختگی اتمی از سوی دو رقيب پياده و سواره دميده نشده بود، دمار از روزگار آخوند در آورده بودند. و در خواهند آورد...٭ تضاد هارا اصلی و فرعی کردن، در ذات خود، حرف درستی است. اما در يک ارگان زنده ، مثلاً جامعه ی امروز جهانی (که ايران هم يک جزء ارگانيک و زنده ی آن است) نمی توان يک خط کش در دست گرفت و با نگاهی هندسی (و يا حد اکثر: مکانيکی) بين تضاد ها خطوط صاف مستقيم يا شکسته کشيد...به هر حال:نه مقدمه جای ذی المقدمه را گرفت؛ و نه ذی المقدمه جای مقدمه را. مقدمه و ذی المقدمه، گاهی يک کل واحدند!محمد علی اصفهانی شانزدهم آذر ۱۳۸۶
www.ghoghnoos.org
ـ ايران، خطرناک بود. ايران، خطرناک است. و ايران، خطرناک خواهد بود در صورتی که از دانش لازم برای توليد بمب اتمی برخوردار باشد.يک روز بعد از اعلام عمومی گزارش «اطلاعات ملی» که ۱۶ سازمان اصلی جاسوسی آمريکا را در بر می گيرد، جرج بوش در روز سه شنبه چهارم دسامبر اين سخنان را بر زبان راند.در گزارش اين ۱۶ سازمان جاسوسی، ارزيابی شده است که تهران «در پاييز سال ۲۰۰۳ ميلادی، برنامه ی توليد سلاح اتمی خود را متوقف کرده است.»انتشار اين گزارش، پرسش های چندی را در پيش روی ما می گذارد:پرسش اول:نا چه اندازه می توان به اين گزارش اعتماد کرد؟پاسخ به پرسش اول:اين گزارش «از ضريب اطمينان بالايی برخوردار است». تهيه کنندگان گزارش، اينچنين پاسخ می دهند. و در زبان دستگاه های اطلاعاتی، اين، يک ترم قوی است. اگرچه اسراييلی ها اين پاسخ را به چالش بطلبند.اگر اين گزارش، معتبر است، پس تکليف گزارش ديگری که «اطلاعات ملی» در سال ۲۰۰۵ ميلادی منتشر کرده بود و در آن ارزيابی کرده بود که ايران برنامه ی توليد سلاح اتمی را پيگيری می کند چه می شود؟آيا «اطلاعات ملی آمريکا» اشتباه کرده بود؟ و يا اشتباه نکرده بود بلکه تحت فشار قرار گرفته بود که آنچه را مقامات عاليرتبه می خواستند، با وجود نادرست بودن آن، به عنوان نتيجه ی تحقيقات خود اعلام کند؟پرسش دوم:چرا گزارش امسال، با اين نتيجه گيری که می بينيم، به صورت عمومی منتشر شد؟پاسخ به پرسش دوّم:نزاعی سخت، ديک چينی [معاون جنگ افروز بوش] و رابرت گيتس، وزير دفاع آمريکا را رو در روی هم قرار داده است. (۱)Harry Reid ، هری ريد، رييس فراکسيون حزب دموکرات در سنا [فراکسيون غالب] به عنوان يک وزنه ی سنگين، در انتشار عمومی اين گزارش نقش عمده يی ايفا کرد:او کاخ سفيد را تهديد کرد که در صورتی که بخواهد مانع انتشار عمومی اين گزارش شود، اين گزارش به طريقی از طرق، منتشر خواهد شد؛ و آن وقت، جرج بوش بايد بهای بی اندازه سنگينی بپردازد.همچنين، بنا به گفته ی يک کارشناس، دستگاه اطلاعاتی آمريکا که در ماجرای صحنه سازی و شايعه پراکنی مربوط به وجود جنگ افزار های موهوم کشتار و تخريب جمعی نامتعارف در عراق عصر صدام، آبروی خودش را باخته بود، اين بار برای اجتناب از آبروباختگی مجدد، بر انتشار گزارش اخير مربوط به ايران پافشاری کرد.پرسش سوم:آيا تهديدِ افزون کردن مجازات ها عليه ايران کمتر شده است؟پاسخ به پرسش سوم:«اطلاعات ملی» توصيه می کند که بايد اين مجازات ها را سخت تر کرد. اما کاخ سفيد در روز سه شنبه [۴ دسامبر، يک روز بعد از انتشار گزارش] هراس خود را از احتمال عدم پذيرش چنين توصيه يی و «تأثير منفی» گزارش «اطلاعات ملی» بر جامعه ی جهانی ابراز داشت.ناظران سياسی نيز معتقدند که با اين گزارش، ضرورت فوريت داشتن تشديد مجازات ها عليه ايران رنگ باخته است.پرسش چهارم:آيا ديگر، گزينه ی نظامی عليه ايران مطرح نخواهد بود؟پاسخ به به پرسش چهارم:«اين گزارش، هيچ چيزی را عوض نمی کند». جرج بوش، در همين سه شنبه، چنين گفت. و افزود:«يک ديپلماسی کارآ، ديپلماسی يی است که در آن، راه برای همه گزينه ها باز باشد».Barbara Bodine ، باربارا بادين، ديپلمات، و هماهمگ کننده ی سابق ديپلماسی آمريکا در بغداد در سال ۲۰۰۳ ميلادی، اما، اينچنين می گويد:«از اين پس، دستگاه بوش، ديگر بهانه يی برای حمله ی نظامی به ايران نخواهد داشت. او نمی تواند بدون موافقت کنگره ـ که پيشنهاد او برای حمله به ايران را رد خواهد کرد ـ به چنين کاری دست يازد.»پرسش پنجم:آيا يک تغيير استراتزی در برخورد با ايران در کار است؟پاسخ به پرسش پنجم:بسياری از تحليلگران آمريکايی، اينطور می انديشند. آن ها تحليل خود را چنين توضيح می دهند:اين گزارش، سمت و سويی به منطق عقل دارد؛ و در همان حالی که فشار بر ايران را پيشنهاد می کند، به ايران اين امکان را می دهد که «به اهداف خود در زمينه ی احساس امنيت و نيز حفظ پرستيز خود در منطقه دست يابد» بدون آن که به بمب اتمی متوسل شود.ديگر از اين پس، صحبت از به زانو درآوردن ايران نيست؛ بلکه صحبت از پيوندی است ميان تنبيهات ، و امکان گشايش روابط به صورتی که ايران از اين که آمريکا می خواهد او را از پای در آورد نگرانی يی نداشته باشد.از نظر «باربارا بادين» [که در بالا به او و سِمَتش اشاره شد]:«به همان اندازه که اعمال فشار بر ايران می تواند ضروری باشد، ورود به گفتگو با تهران نيز ضروری است».علاوه بر او، سناتور جمهوريخواه، Chuck Hagel ، چاک هاجل، نيز مقامات آمريکايی را به گفتگوی مستقيم با تهران، فرا می خواند.پرسش ششم:جرج بوش، چه وقت از تحليل اخير «اطلاعات ملی» مطلع شده بود؟پاسخ به پرسش ششم:اين پرسش، برای اعتبار بوش پرسشی حياتی است.او در سپتامبر امسال از تهديدی به نام «هولوکاست اتمی» در رابطه با ايران حرف زد؛ و بعد از آن هم در ۱۷ اکتبر، سخن از «جنگ جهانی سوم» به ميان آورد. آيا او در موقعی که اين چيز هارا می گفت، در جريان تحليل اخير «اطلاعات ملی» قرار داشت يا نه؟مطابق روزنامه ی واشنگتن پست، Mike McConnell ، مايک مک کانل، مدير «اطلاعات ملی»، در ماه اوت، جرج بوش را در جريان «اطلاعاتی جديد» (از جمله به دست آمده از طريق شنود تلفنی مقامات بالای حکومت ايران) قرار داده بود؛ و به او گفته بود که اين اطلاعات، نگاه به برنامه ی اتمی ايران را ديگرگون می کند.جرج بوش اما اينطور پاسخ می دهد:« او خودِ اين اطلاعات را به من نداد؛ [و به من گفت که] برای تحليل اين اطلاعات، زمان، لازم است».آنطور که رسماً گفته می شود، آقايان بوش و چينی در ۲۸ نوامبر در جريان تحليل اين اطلاعات قرار گرفته اند. اما مقامات موثق عاليرتبه يی که نخواسته اند نامشان فاش شود، تأکيد می کنند که هم بوش و هم چينی، هر دو، «در اين چند هفته ی اخير» از موضوع اطلاع داشته اند.«در اين چند هفته ی اخير» يعنی چه؟ بيشتر و يا کمتر از شش هفته؟ يعنی: فاصله ی ميان ۱۱ اکتبر که جرج بوش از «جنگ جهانی سوم» حرف زد تا ۲۸ نوامبر؟ يا کمتر؟اين برای آقای بوش، سئوالی است وخيم و سرنوشت ساز!
-------------------------------------------------------------------
۱ ـ در مجمعی از روزنامه نگاران فرانسوی، همين چندی پيش، سيمور هرش، به آنان اطّلاع داد که تصميم حمله به ايران، پيشاپيش اتّخاذ شده است؛ و در اين امر، حرف آخر را ديک چينی، معاون جنگ طلب بوش می زند؛ و رابرت گيتس، وزير دفاع آمريکا، که از عواقب شوم حمله ی نظامی به ايران آگاه است، به زودی استعفا خواهد داد.عطوان، سردبير «القدس العربی» در مقاله ی:به اين ۹ دليل، بوش می خواهد به ايران حمله کندترجمه ی فارسی:
http://www.ghoghnoos.org/khabar/khabar05/noh-dalil.html

آرامگاه فروغ بي آرام وفيلم جادوانه او,خانه سياه است ,

اين مردم طرد شده سر زمين ماست,جذاميان








































































































۱۳۸۶ آذر ۱۶, جمعه

چگونه بار سنگين شهادت بيش از 300 هزار دانشجو را تحمل كنيم

خبرگزاري فارس، دانشجويان عضو اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان مستقل، دفتر تحكيم وحدت و بسيج دانشجويي صبح امروز جمعه با حضور بر سر مزار شهداي 16 آذر در امام‌زاده عبدالله شهر ري ياد و خاطره دانشجويان شهيد را گرامي داشتند. اين گزارش حاكيست، دانشجويان در ابتدا با حضور بر سر مزار اين شهدا با آرمان‌هاي استكبارستيزانه آنان تجديد ميثاق كرده و به خانواده‌هاي اين شهدا تبريك و تسليت گفتند. پوران شريعت رضوي خواهر يكي از 3 دانشجوي شهيد و همسر علي شريعتي با تشكر از حضور دانشجويان در اين مراسم، آنان را فرزندان ايران خواند و از اين كه در صبحي باراني زحمت راه را به جان خريده‌ و بر سر مزار شهداي دانشجو حاضر شده‌اند تقدير و تشكر كرد. همسر علي شريعتي به دانشجويان گفت: اين شهدا، شهداي در راه وطن هستند و اينكه برخي چيزهايي را به اينان نسبت مي‌دهند، همه‌اش دروغ است.در ابتداي اين مراسم علي خضريان عضو شوراي مركزي اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان مستقل با درود و سلام به روح شهداي دانشجوي 16 آذر و ديگر شهداي دانشجو، اين روز را گرامي داشت و با تحليلي در خصوص اين حادثه گفت: 16 آذر ماه 1332 مطمئناً نقطه عطفي در جريان دانشجويي مسلمان محسوب مي‌گردد و نمي‌توان تاريخ جريان دانشجويي مسلمان را بدون نگاه به 16 آذر 1332 تصور كرد. وي افزود: جنبش دانشجويي مسلمان در آن سال پس از اينكه با كودتاي 28 مرداد ماه 1332 نهضت ملي شدن صنعت نفت را در آستانه شكست مي‌ديد اعتراضات خود را عليه دولت كودتا و نظام پهلوي آغاز كرد البته در اين ميان چند رخداد مهم موجب شد تا آتش خشم ملت و دانشجويان شعله‌ورتر گردد كه از آن جمله مي‌توان به كمك 4/5 ميليون دلاري بخش فني وزارت امور خارجه آمريكا، برقراري ارتباط مجدد دولت استعمار پير انگليس با دولت كودتاي ايران، اعلام حكم 3 سال زندان مصدق در سوم آذرماه، همينطور اعلام خبر ورود نيكسون معاون اول رئيس جمهور وقت آمريكا به تهران و خبر دريافت دكتراي افتخاري وي در دانشكده حقوق دانشگاه تهران اشاره كرد. خضريان ادامه داد: دانشجويان از همان ابتداي سال تحصيلي مبارزات خود را عليه رژيم پهلوي شكل دادند كه نقطه فاجعه‌بار آن در تاريخ جنبش دانشجويي در روز 16 آذر ماه 1332 با به شهادت رسيدن سه تن از بهترين جوانان اين كشور يعني دانشجويان دانشكده فني دانشگاه تهران (شريعت‌رضوي، بزرگ‌نيا و قندچي) تاريخ جنبش دانشجويي مسلمان حركتي نو و آغازي خونبار براي هميشه در خود ثبت كرد. وي افزود: جنبش دانشجويي از آن پس بر اساس سه پايه استكبار ستيزي، عدالت‌خواهي و آرمانگرايي، اصالت و رفتار خود را تنظيم نموده و امروز نيز از آن عدول نكرده است. همچنين در اين مراسم محمدباقر خرمشاد معاون فرهنگي وزارت علوم ضمن گراميداشت ياد و خاطر سه شهيد دانشجو، آنان را سه فانوس دريايي ناميد كه در اقيانوس پرتلاطم جامعه آن زمان راه درست را نشان مي‌دادند و اين سه عزيز با درخشش خود به كشتي هاي مبارزين ساحل نجات و نشانه هايي را براي گم نكردن راه مبارزات دانشجويي نشان مي‌دهند. وي در ادامه با بيان اينكه من به عنوان يك معلم به خانواده‌هاي اين عزيزان كه در جمع ما حاضر هستند، تسليت و تبريك مي‌گويم، اظهار داشت: بگذاريد از زبان مرحوم شهيد علي شريعتي اينگونه بگويم؛ ايشان گفته بود تحمل بار سنگين شهادت اين سه دانشجو را چگونه تحمل كنم و ما امروز به شريعتي مي‌گوييم كه دكتر تو نتوانستي و به حق نتوانستي بار سنگين شهادت سه نفر از دانشجويان را بر دوش بكشي و ما امروز چگونه بار سنگين شهادت بيش از 300 هزار دانشجو را بر دوش‌هايمان تحمل كنيم و تو مي‌خواستي پيام آور آن سه باشي و ما امروز چگونه پيام‌آور اين شهدا باشيم.

متن دست نوشته‌ي دكتر علي شريعتي به مناسبت بزرگداشت 16 آذر سال 1332







متن دست نوشته‌ي دكتر علي شريعتي به مناسبت بزرگداشت 16 آذر سال 1332و شهادت سه تن از دانشجويان دانشكده‌ي فني دانشگاه تهران: «اگر اجباري كه به زنده ماندن دارم نبود ، خود را در برابر دانشگاه آتش مي‌زدم ، همان‌جايي كه بيست و دو سال پيش ، « آذر » مان ، در آتش بيداد سوخت ، او را در پيش پاي « نيكسون » قرباني كردند! اين سه يار دبستاني كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند ، هنوز از تحصيلشان فراغت نيافته اند ، نخواستند - همچون ديگران - كوپن ناني بگيرند و از پشت ميز دانشگاه ، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خويش فرو برند. از آن سال ، چندين دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند ، اما اين سه تن ماندند تا هر كه را مي آيد ، بياموزند ، هركه را مي‌رود ، سفارش كنند. آنها هرگز نميروند ، هميشه خواهند ماند ، آنها « شهيد » ند. اين « سه قطره خون » كه بر چهره ي دانشگاه ما ، همچنان تازه و گرم است. كاشكي مي توانستم اين سه آذر اهورائي را با تن خاكستر شده ام بپوشانم ، تا در اين سموم كه ميوزد ، نفسرَند! اما نه ، بايد زنده بمانم و اين سه آتش را در سينه نگاه دارم.»

دانشجو نماد آزادي واستقلال ميهن خونبار ماست
















تهدیدات آمریکا و امید اپوزیسیون پرو- جنگ






تهدیدات آمریکا و امید اپوزیسیون پرو- جنگ حزب کمونیست کارگری بعنوان یک بررسی موردی
سعید کرامت

• علاقه حککا به جنگ به دلیل عشقش به امپریالیسم نیست... درکشان این است که جنگ واقعا راه میان بری برای رهائی از مشقات کنونی جامعه ایران است. چنین موضع گیری ای، اما، انسان را به یاد دوستی خاله خرسه می اندازد. رهبری این حزب عبای "خلیفه شرعی مارکسیست های عالم" را به دوش انداخته است اما موجود زیر آن عبا همان خاله خرسه خوش نیت است ...
اخبار روز:
www.akhbar-rooz.com آدينه ۱۶ آذر ۱٣٨۶ - ۷ دسامبر ۲۰۰۷
مقدمه هدف از این نوشته پرداختن به دلایل و عواقب جنگ احتمالی آمریکا بر علیه ایران و نقد نظرات حزب کمونیست کارگری ایران (حککا) بعنوان یکی از نیروهای طرفدار جنگ است. جریانات متعددی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی کرکس وار در انتظار نشسته اند تا بعد از زیر رو شدن جامعه ایران توسط باران بمب و موشکهای آمریکا تسلطشان بر گوشه ای از پیکره در هم دریده جامعه ایران جشن بگیرند. از میان این نیروهها میتوان به فعالین و جریانات قومی و مذهبی، از جند الله بلوچستان گرفته تا عده ای ناسیونالیست در آذربایجان، کردستان و خوزستان اشاره کرد. جنگ و از هم پاشیدگی ساختار سیاسی و اقتصادی جامعه تنها راه رسیدن این قبیل احزاب به قدرت است. این گروهها موفقیت ملی خود را در نابودی و ذلالت جوامع رقیب میبیند. در شرایط کنونی هم در انتظار هستند که انتقام "ملتشان" را با موشک بمب و موشک آمریکائی بگیرند. البته "ملت" ایران و "طبقه کارگر" هم نماینده خود گمارده در این کمپ دارند. سازمان مجاهدین خلق، بعنوان نماینده ملت ایران، جریانی است که امیدوار است تمام کشور را از طریق ارتش آمریکا تحت رهبری "مریم تابان" در آورد. مجاهد در طی چند دهه اخیر ا ساخت و فروش اطلاعات در مورد فعالیت های هسته ای ایران در صدد بوده است تا در شرایطی مثل امروزمقامی نظیر جایگاه ائتلاف مجاهدین شمال افغانستان برای خودش بخرد. امروزه مجاهد از دست کشورهای غربی بخاطر کم توجهی به اطلاعات آن سازمان و "مماشات با حکومت آخوندی" آزرده است. کمپ طرفدار جنگ، اما از سوی "چپ" هم نمایندگی میشود. حککا افتخار این نمایندگی را نصیب خودش کرده است. این حزب معتقد است که هر چند جنگ خوب نیست اما فرصت را برای تشدید مبارزه طبقاتی فراهم میکند و زمینه را برای یک انقلاب سوسیالیستی فراهم میکند. از آنجا که حککا در مقایسه با جریانات دیگر پرو-جنگ خود را جریانی چپ و مسئول میداند، نوشته حاضر تنها نظرات این حزب را مورد بررسی نقادانه قرار داده است تا کاراکتر سیاسی و درجه مسئولیت اجتماعی و درک سیاسی کل طیف پرو- جنگ را یادآور شود. اما، پیش از پرداختن به امید حککا به جنگ، بهتر است مروری بر دلایل تهدیدات و عواقب احتمالی جنگ داشته باشیم. دلایل و انگیزه آمریکا از این تهدیدات بر خلاف آنچه که ادعا میشوند، علت خصومت آمریکا با ایران از غنی سازی اورانیم ناشی نمیشود. بهانه ای که امروز از جمهوری اسلامی گرفته میشود به همان اندازه اعتبار دارد که از صدام بخاطر "سلاحهای کشتار جمعی"، گرفته شد. تهدیدات کنونی آمریکا ادامه سیاست امپریالیستی نظم نوین جهانی آن کشور است که پس از سقوط شوروی، بعنوان یک ابرقدرت، در دستور کار کاخ سفید قرار گرفت. حمله صدام به کویت این بهانه را برای آمریکا فراهم کرد که پس از فروپاشی بلوک شرق، قدرت نظامیش را به نمایش بگذرد و تلاش کند که هژمونی نظامی اش را بر جهان بگستراند. بعد ها برای حفظ استحکام قدرت خویش، واشنگتن سیاست "حمله پیشگیرانه" را اتخاذ کرد. بر مبنای این سیاست، کاخ سفید خود را محق میداند که هر کشوری را که خارج از چارچوب سیاست جهانی آمریکا حرکت کند، تهدیدی برای خود قلمداد کرده و به آن حمله کند. طبعا کشوری که در چارچوب سیاست خارجی آمریکا رفتار نکند، از نگاه واشنگتن دشمن قلمداد میشود. این شیوه نگرش سیاسی موضع آمریکا را در قبال ایران را شکل داده است. به همین دلیل اگر امروز بحث "غنی سازی اورانیم" مطرح نمی بود، قطعا آمریکا بهانه ای دیگر به جمهوری اسلامی بخاطر نفوذ در منطقه میگرفت. عواقب حمله نظامی آمریکا به ایران پی آمد حمله نظامی آمریکا به ایران، بتناسب ابعاد آن، بجای اینکه یک فصل جدید برای مبارزات مترقی مردم باز کند، راه را برای فجایع انسانی رعب انگیز هموار خواهد نمود. این جنگ با هر جنگی دیگر متفاوت خواهد بود. زیرا در زمان متفاوت، در شرایط اقتصادی، نظامی، سیاسی و اجتماعی بسیار متمایزی قرار است روی بدهد. هیچگاه مناسبات اقتصادی دنیا تا این حد در هم تنیده نبوده است. امروزه انفجار یک ترقه زمینی در یک جزیره دور افتاده باعث افزایش بیمه و کرایه حمل و نقل بصورت سرسام آوری در مناطق مختلف دنیا میشود. این افزایش قیمت تاثیر مستقیم در زندگی مردم دارد. تصورش را بکنید که اگر جامعه ۷۰ میلیونی ایران با عظیم ترین و مخرب ترین ماشین جنگی جهان- آنهم در یکی از چهار راه های اقتصادی مهم دنیا- درگیر شود چه فجایعی به بار خواهد آمد. امکانات نظامی امروزی یک فاکتور وحشتزای دیگر در این دعوا است. بعید است که آمریکا از نیروی زمینی برای تصرف مناطق مرکزی ایران استفاده کند؛ این جنگ، جنگ کلاشینکف و ژ۳ نخواهد بود. اما ممکن است که آمریکا اقدام به یک بمباران متراکم مناطق اقتصادی، صنعتی، تاسیسات تولید انرژی و آب بکند. در حالی که قطع برق تنها برای ده دقیقه بسیاری از عرصه های زندگی را فلج میکند، تصور اینک بر سر زندگی مردمی که تمام دست آوردهای اقتصادی و مدینشان هدف موشکهای قاره پیما و بمب افکن های مدرن از ارتفاع ۱۰ هزار پائی قرار گرفته است نبایستی سخت باشد. جنگ با این تکنولوژی شیرازه جامعه را از هم می پاشد و مردم را به موقعیتی سوق خواهد داد که اندیشیدن به آب آشامیدنی و پناهگاه برای در امان ماندن از باران بمب و موشک مبدل به آرزوهای رویائیشان خواهد شد. از نظر نظامی سناریو عراق و افغانستان ممکن است تکرار نشود اما عواقب یک حمله نظامی ممکن است بسی مخربتر از تجربه عراق برای مردم ایران باشد. قدرت نظامی و جغرافیای طبیعی ایران به نیروی زمینی آمریکا این امکان را نمیدهد که بسادگی مناطق مرکزی ایران را اشغال کند. اما یک احتمال این است که آمریکا مناطق نفت خیز خوزستان و نواحی شمالی خلیج فارس برای جلوگیری از وقفه در جریان نفت اشغال و پس از بمباران متمرکز زیربنای اقتصادی، انرژی، راهها ارتباطی مناطق دیگر ایران، گروههای قومی، اسلامی ، و مجاهدین را در سایر نقاط ایران به جان مردم بیندازد تا جامعه را از نفس بیندازند. بعد از پایان بمبارانها، قطعا آمریکا تنها بازیگر صحنه سیاسی ایران نخواهد بود. از نظر سیاسی کشورهای قدرتمند بین المللی هرکدام در جستجوی منافع خودشان در ایران هستند. جدال سیاسی امروزی در سالن جلسات شورای امنیت ملی سازمان ملل در قالب خونین گروههای مسلح سیاسی در اهواز، بندرعباس، تهران، تبریز و... خود را نشان خواهند داد. اگر امروز با کلمات با هم جدل میکنند در صورت وقوع جنگ، با انبوه پیکره متلاشی شده شهرواندان ایران، با اهرم آوارگان و قحطی زدگان مناطق مختلف ایران با هم دیالوگ خواهند نمود. از طرفی دیگر، جمهوری اسلامی یک حکومت با پایگاه اجتماعی هم در منطقه و هم در ایران است. ممکن است در اثر جنگ سرنگون نشود. در این صورت تا پنجاه سال دیگر ممکن است حکومت کند. اگر هم در اثر جنگ متلاشی شود تنها از لحاظ شکل ظاهری تغییر خواهد کرد ولی در قالب احزاب اسلامی دیگر تبلور پیدا خواهد نمود و در ائتلاف با گروههای اسلامی نظیر القاعده در رقابت با جریانات دیگر به جان مردم خواهد افتاد. به همین دلیل، در صورت وقوع جنگ، مشقات مردم تازه بعد از خاتمه بمبارانها شروع خواهد شد. پس از این دوره است که در حالی مردم از کمبود مایحتاج اولیه نظیر سوخت، غذا، دارو و آب رنج میبرند، گروههای زخم خورده اسلامی، و جریانات قوم گرا بجان مردم خواهند افتاد. در متن این جدال، تازه نوبت به کشورهای افغانستان، آذربایجان، پاکستان، ترکیه، ترکمنستان، عراق و روسیه خواهد رسید که هر کدام تعدادی را مسلح کنند و بجان مردم بیندازند. سناریو دهه های ۸۰ و ۹۰ میلادی افغانستان در ایران به شکلی شدیدتر تکرار خواهد شد. ایران تبدیل به میدان زور آزمائی روسیه، آمریکا و کشورهای منطقه خواهد شد. این سناریو میرود که یک جنگ داخلی ۲۰ تا ۳۰ ساله را به مردم ایران تحمیل کند. در این دوره در صورت سقوط جمهوری اسلامی دولتی نخواهد ماند تا کسی آنرا سرنگون کند. هر منطقه ای توسط یک عده جنگ سالار که هر کدام از سوی دولتی خارجی حمایت خواهند شد، اداره خواهد شد. رهبری حککا انگار این وضعیت را با شرایط انقلابی اشتباه گرفته است و دیگران را سر زنش میکند که اینها "ناامید" هستند. امید حککا به جنگ رهبری حککا در نوشته ها و اظهار نظرات خود در این رابطه پی در پی در مقابل کسانی که نگران عواقب جنگ هستند- بخصوص حزب حکمتیست- مدعی است که این جریان "ناامید" است و در رابطه با جنگ دارد "وحشت پراکنی" می کنند. حککا برای اثبات دلیل خوشبینی و امید خود به جنگ بر نکات زیر تاکید می کند: ۱- در صورت جنگ، سناریوی که در عراق است در ایران بوقوع نخواهد پیوست چون ایران با عراق و افغانستان متفاوت است. ۲- بحث منصور حکمت در مورد سناریو سیاه وسناریو سفید مربوط به ۱۲ سال پیش بود و اکنون بی ربط به اوضاع امروزی ایران است. ۱۲ سال پیش حککا به اندازه امروز قوی نبود. ۳- اگر جنگ هم بشود، حککا مانند بلشویکها درسال ۱۹۱۷ قدرت سیاسی را خواهد گرفت. برای نشان دادن بیشتر علاقه رهبری حککا به جنگ بهتر است به اظهار نظرمستقیم رهبران این حزب توجه کنیم. حمید تقوایی در نوشته ای تحت عنوان "علیه جنگ یا علیه مردم؟...."، در بر خورد به حزب حکمتیست، معتقد است که در رابطه با عواقب جنگ، "خطر سناریو سیاه بر جسته شده است تا جنبش انقلابی و مبارزات مردم دور زده شود." دلیل نامبره این است که "ایران جامعه ساکن و راکدی نظیرعراق دوره صدام حسین و یا افغانستان دوره طالبان نیست. مبارزات کارگری، جنبش دانشجوئی، جنبش آزادی زن و جنبش علیه مذهب و اعدام و مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی هیچ زمان مانند امروز در جامعه ایران وسیع و عمیق و چپ و رادیکال نبوده است. .... علم کردن خطر سناریوی سیاه در چنین جامعه ای تنها میتواند نشاندهنده استیصال و بی افقی طرح کنندگان آن باشد." تنها تیتر این مطلب –که مخالفت با جنگ را مساوی با ضدیت با مردم قلمداد شده است - به اندازه کافی سمپاتی نویسنده را به جنگ نشان میدهد. کپی این شیوه نگرش هم در نوشته های مصطفی صابر رِئیس دفتر سیاسی حککا بخوبی دیده میشود. وی طی مطلبی تحت عنوان "جنگ و ناسیونالیسم جهانسومی ...؟"، مینویسد جریانات مخالف جنگ هرگاه در مورد عواقب جنگ اظهار نظر میکنند، "فورا اوضاع عراق و افغانستان جلوی نظرشان می آید و تفاوت اساسی اوضاع ایران، و بویژه وجود یک جنبش قوی سرنگونی طلبانه و چپ را نادیده میگیرند. اینجا کار اصلی اینها ترساندن مردم از تکرار اوضاع عراق است". نامبرده در مطلبی دیگر زیر تیتر"جنگ جهانی سوم و نقش ما" ادامه میدهد: "حتی اگر آمریکا جنگ علیه ایران را هم شروع کند این نیرو[حککا] میتواند بسرعت وارد عمل شود و جمهوری اسلامی را سرنگون کند و قدرت را بدست بگیرد." دوسال بیش حمید تقوائی در یکی از پلنومهای حزبی گفت همانطور که بلشویکها در سال ۱۹۱۷ قدرت گرفتند، حککا هم در صورت وقوع جنگ قدرت را خواهد گرفت. این اظهارات مکررا توسط کادرهای آن حزب بیان شده است. نقل قولهای ذکر شده بالا و تلاش برای تراشیدن جنبه مثبت جنگ، قبل از هر چیز علاقه رهبری حککا را به جنگ نشان میدهد. به این شیوه این بار حککا این "افتخار" را نصیب "جنبش کارگری، جنبش دانشجوئی، جنبش آزادی زن و جنبش علیه مذهب و اعدام" کرد تا در کمپ سازمانهای دیگر نظیر مجاهدین، جند الله بلوچستان و سازمانهای رنگارگ قومی، بعنوان نماینده آنها ظاهر شده و در رقابت با آن جریانات در در انتظار موشکهای رهائی بخش سرود انترناسیونال سر بدهد است. موشکهای رهائی بخش جنبشی که این چنین خوشبین و افقش را از جنگ میگیرد؛ و غرش موشک روحیه انقلابیش را بالا میبرد و تصور میکند که "حتی اگر آمریکا جنگ علیه ایران را هم شروع کند ... میتواند بسرعت وارد عمل شود و جمهوری اسلامی را سرنگون کند و قدرت را بدست بگیرد"، چرا موضع دوپهلو در قبال جنگ میگیرد؟ بنظرم حزبی که این همه به عواقب جنگ خوشبین است بایستی بی پرده نظرش را بیان کند. کسی این همه به عواقب جنگ خوشبین است بایستی به اندازه احزاب کردستان عراق در سال ۱۹۹۱، صادق باشد و فعالینش را مامور فروش و توزیع عکسهای بوش و دیک چینی بکند. اگر واقعا کسی به این ارزیابی از عواقب جنگ باور دارد، بایستی با عنوان "موشکهای رهائی بخش" از موشکهایی که قرار است راه را برای قدرت گیری "جنبش آهنین" حککا باز نماید، یاد کنند. جنبش آهنین من نمیدانم اعضای جنبشی که حککا آنرا نمایندگی میکند از چه نوع موادی ساخته شده اند که در برابر موشک وبمب مقاوم هستند. قحطی، بی آبی بر آنها تاثیر ندارد و میتوانند در هنگام باران انواع بمب بر محل کار و زندگیشان وارد میدان شده و قدرت سیاسی را بگیرند؟ انسانها اگر از فولاد هم ساخته شده باشند، در هنگام جنگ، وقتی که محتاج نیازمندیهای اولیه نظیر شیر برای بچه، دارو برای بستگان بیمار و یا مجروح و یا بیمارستان برای زن در حال وضع حمل میشوند، از موم نرمتر میگردند؛ مستاصل میشوند. چاره ای جز تمکین به قدرت اسلحه نمی بینند. کسی که از ساختار و سوخت و ساز جامعه آگاه باشد این واقعیات را میبیند. میتواند بفهمد که جنگ بین آمریکا و جمهوری اسلامی باعث از هم پاشیدن شیرازه جامعه، آوارگی، قحطی بعبارت کوتاهتر "سناریو سیاه" در جامعه خواهد شد. احتمال وقوع سناریو سیاه یکی دیگر از تلاشهای رهبری حککا برای اثبات پر برکتی جنگ این است که مکررا "استدلال" کنند که بحث منصور حکمت در رابطه با احتمال وقوع سناریو سیاه در ایران، بحثی کهنه و مربوط به ۱۲ سال پیش است. آن سناریو دیگر محتمل نیست چون اکنون اوضاع سیاسی فرق کرده، و یک جنبش موشک شکن، که حککا باشد، در میدان است. این جنبش از وقوع سناریو سیاه ممانعت خواهد کرد. به نظرم چنین ادعائی به دلایل زیر کسی را قانع نمیکند: ۱- دوازده سال پیش وقتی مبحث سناریو سیاه و سناریو سفید مطرح شد، احتمال وقوع آن سناریو تنها ۱۰ درصد- آنهم بعلت احتمال فروپاشی حکومت و یا کودتای یک جناح بر علیه- جناح دیگری بود. امروز بعلت تهدیدات آمریکا و احتمال دخالت کشورهای دیگر این احتمال ۸۰ درصد است. ۲-دوازده سال پیش حککا تحت رهبری منصور حکمت وزنه مِوثری در جامعه بود. مخالف و موافق فشارش را احساس میکردند و له و یا بر علیه آن مینوشتند. امروز حککا تحت رهبری حمید تقوایی دو بار انشعاب کرده و نیرویش به یک سوم تقلیل یافته است. جامعه به آن توجهی ندارد. از نظر سیاسی هیچ جریانی فشارش یا وجودش را احساس نمیکند. در نتیجه نمی تواند منشا هیچ اثری باشد. ۳-دوازده سال پیش- در پی هر تحول مهم سیاسی ای- بخش مهمی از جامعه و جریانات سیاسی منتظر بودند که تحلیل و موضعگیری یگانه حککا را در قبال آن تحول را بشنود و یا بخوانند؛ اما در سالهای اخیر حککا تحت رهبری حمید تقوایی، برعکس، منتظر مانده است تا جریاناتی مثل هخا، و سازمانهای قوم پرست تحرکات قوم پرستانه ایی از خود نشان دهند تا حککا آن تحرکات را سوسیالیستی نامیده و به دنبال آنها راه بیفتد. این دنباله روی و سطحی نگری به درجه ای است که رئیس دفتر سیاسی آن حزب، انتقادات راست ترین جناح پرو-صهیونیسم آمریکا را که توسط رئیس دانشگاه کلمبیا علیه احمدی نژاد سازمان داده شده بود به حساب حمایت از مردم ایران و علیه بوش بگذارد و بنویسد: "در همین سفر احمدی نژاد به نیویورک بروشنی دیدیم که دنیا تنها عرصه تاخت و تاز بوش و احمدی نژاد ها نیست". ادامه این دگر دیسی فکری است که باعث شد است رهبری حککا موشکها و بمبهای آمریکایی را امدادهای سوسیالیستی قلمداد کرده و اندیشیدن به آنها امید و روحیه شان را بالا ببرد. در نتیجه، وقتی که مردم مشاهده میکنند که حککا خود پس قراول جریانات دیگر است دلیلی نمیبنند که دنبال آن حزب راه بیفتند. در نتیجه، تفاوت حککا امروز با حککا دوازده سال پیش آسمان و زمین است. چنین حزبی با این ویژگی ها نخواهد توانست در تحولات سیاسی آتیه ایران- نه در سناریو سیاه و نه در سناریو سفید- نقش بازی کند. این بی تاثیری وقتی بیشتر محرز میشود که شیوه کپی برداری کلیشه ای رهبری این حزب را از قیام بلشویکها در سال ۱۹۱۷ مورد بررسی قرار بدهیدم. کپی ناشیانه قیام بلشویکها حککا اصرار میکند که در صورت وقوع جنگ، به شیوه بلشویکها طی جنگ اول جهانی، قدرت سیاسی را خواهد گرفت. چنین ادعائی هم یکبار دیگر درجه دانش اجتماعی و تاریخی رهبری حککا را- به دلایل پائین- زیر سئوال میبرد. ۱- درسال ۱۹۱۷ ساختارجامعه به این درجه در هم ادغام نشده بودند. بعنوان مثال هنوز شهرهای بزرگ از آب لوله کشی و برق سراسری برخوردار نبودند تا بمباران زندگیشان را مختل کند. ۲- موشک و هواپیمایی در کار نبود که محل کار و زیست مردم را تهدید و آنها را مجبور به آوارگی کند. ۳- جنگ در مرزهای اوکرائین و آلمان در جریان بود که بیش از هزار کیلومتر با پیترزبرگ و مسکو فاصله داشت. سربازان با اسلحه های که دویست متر برد داشتند می جنگیدند. تازه هر بار که شلیک میکردند نیم ساعت طول میکشید تا دوباره اسلحه شان را آماده شلیک بعدی کنند. اما امروز جمهوری اسلامی اعلام کرده است که در دقیقه اول جنگ، ۱۱ هزار موشک شلیک خواهد کرد. حساب قدرت آتش آمریکا پیش کش. ۴- در طی جنگ جهانی اول مشکل مردم قطع آب، بمباران هوایی و آوارگی نبود. بلکه مردم از سربازگیری و پرداخت مالیات رنج میبردند. هنوز مدنیت جامعه بر سر جای خودش بود و این به مردم امکان میداد که مبارزاتشان را ادامه و تعمیق دهند. ۵- امروز بافت جامعه به شکلی است که ده دقیقه قطع برق و یا توقف وسایل حمل و نقل زندگی میلیونها نفر را مختل میکند. برد و قدرت تخریب سلاحهای امروزی با نود سال پیش قابل قیاس نیست. در جنگهای امروزی آمریکا سناریو به این صورت نخواهد بود که آن کشور پیاده نظامش را در مرزها آرایش بدهد و جمهوری اسلامی هم برای دفاع از مرزها نیروهایش را به جبهه ها بفرستد و این امکان را برای حککا فراهم آورد تا بوسیله یک وب سایت جمهوری اسلامی را ساقط و متعاقب آن ناوگانهای دریائی آمریکا را در اقیانوس هند و دریای مدیترانه مجبور به عقب نشینی خفت بار کند. ۶- جبهه امروز در مرزها نیست در قلب شهرهای بزرگ وصنعتی است. هدف بمب ها سنگر و استحکامات نظامی نیستند بلکه منابع اقتصادی و صنعتی است. از نگاه نیروی مهاجم سرباز تنها نیروی دشمن نیست بلکه هر جنبنده ای در سطح شهر دشمن قلمداد میشود. این قانون جنگ قرن ۲۱ است. ۷-علاوه بر اینها، تصور اینکه آمریکا در میان نارضایتی بخش عمده ای از مردم کشورش و مردم دنیا، میلیاردها دلار هزینه کند، پرستیز و اعتبار سیاسی و نظامی اش را به خطر بیندازد، به ایران حمله کند و در این میان حککا- آنهم با کمک یک وب سایت قدرت را بگیرد- بعدش ارتش آمریکا هم دست از پا درازتر عقب نشینی بکند، در حد نامعقولی مریخی است. با چنین اظهار نظرهائی رهبری حککا تصویر کسانی را از خود میدهند که از دانش اجتماعی، معلومات تاریخی و درک سیاسی بی بهره هستند. سخن را کوتاه تر بکنیم. باید انصاف را رعایت کرد. علاقه حککا به جنگ به دلیل عشقش به امپریالیسم نیست. رهبری این حزب از شدت علاقه به آزادی مردم به دعا برای باران موشک نشسته است. درکشان این است که جنگ واقعا راه میان بری برای رهائی از مشقات کنونی جامعه ایران است. چنین موضع گیری ای، اما، انسان را به یاد دوستی خاله خرسه می اندازد. از سوی دیگر، رهبری این حزب عبای "خلیفه شرعی مارکسیست های عالم" را به دوش انداخته است. ما بایستی بیاد داشته باشیم که موجود زیر آن عبا همان خاله خرسه خوش نیت است. s.keramat@gmail.com




۱۳۸۶ آذر ۱۵, پنجشنبه

دكتر محمد ملكی۱۶آذر روزِ برافراشته شدن پرچم مقاومت

دانشجویان، استادان و دانشگاهیان دكتر محمد ملكی
آذر ۱۳۸۶

با گرامی داشت روزِ ۱۶ آذر (روز دانشجو) و با الهام‌گیری از همة آنها كه در راه عدالت و آزادی در سنگر دانشگاه جان باختند تا پرچم مقاومت را در برابر هر نوع استبداد برافراشته نگه دارند برای آگاهی بیشتر دانشجویان و جوانان و همه كسانی كه وقایع آن روزها را شاهد و ناظر نبوده‌اند، 52 سال به عقب برمی‌گردیم تا با بازنگری تاریخ، واقعیت‌های یك مقاومت را به تحلیل بنشینیم و با تجربه‌آموزی از آن وقایع، چراغی سازیم برای بهتر دیدن راه آیندمان.
دو هفته پس از كودتا سازمان مخفی و نوبنیاد «نهضت مقاومت ملی» با شركت نمایندگان احزاب ملی و نمایندگان دانشگاه و بازار، تشكیل و اعضای كمیته مركزی را انتخاب كرد و ساختار تشكیلاتی نهضت را تدوین و به تصویب رساند، نهضت مقاومت ملی كه یكی از فعالترین كمیته‌های آن كمیته دانشگاه بود همراه با كمیته بازار مركز ثقل نیروی مقاومت در برابر رژیم كودتا بود و فعالترین نهاد سیاسی نهضت مقاومت به شمار می‌رفت «دانشگاه پس از كودتای مرداد 1332 تا انقلاب سالِ 1357 همواره پیشقراول مبارزات ملی باقی ماند و در سخت‌ترین دوران اختناق و سركوب به پیكار علیه رژیم دیكتاتوری شاه ادامه داد»
تاریخ سیاسی بیست و پنج سالة ایران

نهضت مقاومت ملّی تا پیش از حادثه 16 آذر دانشگاه تهران چند تظاهرات علیه دیكتاتوری را انجام داده بود كه اوج آن موجب حمله به دانشگاه تهران در 16 آذر 32 یعنی حدود 100 روز پس از كودتا و شهادت سه آذر اهورایی مصطفی بزرگ‌نیا، مهدی شریعت‌رضوی و احمد قندچی گردید با شهادت سه دانشجو و زخمی شدن ده‌ها دانشجوی دیگر پرچم مقاومت بر فراز سنگر آزادی به اهتزاز درآمد كه تا امروز در اهتزاز است. حال برای عبرت‌آموزی به جزئیات جریان می‌پردازیم.
یكی از هدفهای كودتای 28 مرداد 32 بازگرداندن جریان نفت ایران به غرب بود، بنابراین باید روابط سیاسی بین ایران و بریتانیا را كه در زمان نخست‌وزیری دكتر مصدق قطع شده بود دوباره تجدید كنند. نهضت مقاومت نیز قصد داشت صدای اعتراض مردم ایران را به گوش جهانیان برساند و تلاش انگلیس و آمریكا را، كه می‌خواستند این كار در یك محیط آرام صورت گیرد، خنثی نماید. اجرای این برنامه بعهدة كمیته هماهنگی و كمیته دانشگاه گذاشته شد.
با ورود دنیس رایت كاردار جدید انگلیس در ایران از روز 14 آذر 32 تظاهرات دانشجویان دانشگاه تهران آغاز شد. دانشجویان دانشكده‌های حقوق و علوم سیاسی، علوم، دندانپزشكی، فنی، پزشكی و داروسازی در دانشكده‌های خود تظاهرات پرشوری علیه رژیم كودتا و مقاصد و برنامه‌های آن برپا كردند. روز 15 آذر تظاهرات به خارج از دانشگاه كشیده شد و مأموران انتظامی در هجوم به دانشجویان و زد و خورد با آنها شماری را مجروح و جمعی را دستگیر و زندانی كردند.
روز دوشنبه 16 آذر تعداد زیادتری از سربازان داخل دانشگاه شدند و پیش از ظهر آن روز بین دانشجویان دانشكده‌های حقوق و علوم و مأموران فرمانداری نظامی برخوردهایی روی داد ولی در دانشكدة فنی به دلیل حضور یكی از گروهبانها در سر كلاس برای دستگیری دانشجویانی كه شعار داده‌ بودند كار به خشونت كشید. دانشجویان با دیدن یك گروهبان در كلاس درس و مشاجره با استادشان كه به ورود او به محل درس اعتراض می‌كرد از كلاس بیرون می‌آیند و علیه حضور نظامیان در دانشگاه اعتراض می‌كنند. در این هنگام نظامیان دانشجویان را تعقیب و در سرسرا و سالن دانشكده فنی آنها را هدفِ مسلسل‌های خود قرار می‌دهند. در نتیجه سه دانشجو شهید و عده‌ای نیز مجروح می‌شوند. در اینجا لازم می‌دانم برای روشن شدن عكس‌العمل یك رئیس دانشگاه انتخابی،در مقایسه با رؤسای انتصابی امروز دانشگاهها كه در مقابل دستگیریها و شكنجه نه تنها سكوت كه خود دانشجویان را معرفی و برای آنها پرونده سازی می کنند، قسمتهایی از خاطرات دكتر علی اكبر سیاسی رئیس دانشگاه تهران از خاطره 16 آذر را، كه در زمان ریاست او اتفاق افتاد، در اینجا نقل ‌كنم. او در خاطرات خود می‌نویسد:
روز 16 آذر هنگامی كه آنها (نظامیان) از جلوی دانشكدة فنی می‌گذشتند، چند دانشجو آنها را مسخره می‌كنند و گویا كلماتِ زننده‌ای بر زبان می‌رانند و به سرعت وارد دانشكده (فنی) می‌شوند، سربازان آنها را دنبال می‌كنند، در این هنگام زنگ دانشكده به صدا درمی‌آید و دانشجویان با سربازان روبرو و با آنها گلاویز می‌شوند، تیراندازی مفصلی صورت می‌گیرد و به سه دانشجو اصابت می‌كند و آنها را از پای درمی‌آورد گزارش كه به من رسید، بی‌درنگ با سپهبد زاهدی (نخست‌وزیر) تماس گرفتم و شدیداً اعتراض كردم و گفتم «با این حركاتِ وحشیانة مأمورینِ انتظامی شما من دیگر نمی توانم ادارة امور دانشگاه را عهده‌دار باشم» گفت «متأسف خواهم بود، دولت رأسا، از ادارة امور آنجا عاجز نخواهد ماند [...] فردای آن روز، در جلسة رؤسای دانشكده‌ها دو ساعت دربارة این جریان و خط‌مشی خود بحث كردیم. نخستین فكر این بود كه جمعاً استعفا دهیم، بعد دیدیم كه این كناره‌گیری نتیجة قطعی‌اش این خواهد بود كه آرزوی همیشگی دولتها برآورده خواهد شد، و استقلال دانشگاه را كه قریب دوازده سال در استقرار و استحكامش زحمت كشیده بودیم، از بین خواهد برد و یك نظامی یا یك غیرنظامی قلدر را به ریاست دانشگاه خواهند گماشت[...] در نتیجة این مذاكرات و ملاحظات تصمیم گرفته شد، سنگر را خالی نكنیم و به مقاومت بپردازیم»
«از شاه وقت خواستم و در نظر داشتم نسبت به عمل جنایتكارانة قوای انتظامی اعتراض كنم. شاه مجال نداد و به محض رسیدن من، دست پیش گرفت و گفت: «این چه دسته گلی است كه همكاران دانشكدة فنی شما به آب داده‌اند، چند صد دانشجو را به جان سه چهار نظامی انداخته‌اید كه این نتیجة نامطلوب را به بار آورد؟» گفتم: «معلوم می‌شود جریان را آن طور كه خواسته‌اند، ساخته و پرداخته، به عرض رسانده‌اند». شاه گفت: «به دروغ نگفته‌اند عقل هم حكم می‌كند كه جریان همین بوده است»[...] گفتم: «هرچه بوده، نتیجه‌اش این است كه سه خانواده عزادار شده‌اند و دانشگاهیان ناراحت و سوگوارند...»

دكتر علی‌اكبر سیاسی رئیس انتخابی دانشگاه موضوع را پی‌گیری می‌كند و جریان را در هیأت دولت تعقیب می‌نماید او چگونگی مذاكراتش را در جلسة هیأت دولت این گونه نقل كرده است.
«وزرا گوش تا گوش، دور میزی دراز، نشسته بودند. نخست‌وزیر (فضل‌الله زاهدی) به احترام من از جای برخاست، وزیران به او تأسی كردند[...] معلوم شد گفتگو دربارة دانشگاه است[...] نوبت به وزیر جنگ سپهبد (عبداله) هدایت رسید او با حدّت و شدّتی بیشتر به دانشگاه حمله كرد و در پایانِ سخنانش چنین نتیجه گرفت «اگر عضوی از اعضاء بدن فاسد شود آن را قطع می‌كنند تا بدن سالم بماند. دانشگاه را هم در صورت لزوم برای حفظ مملكت باید از بین برد و منحل كرد[...] به آرامی گفتم: نظر تیمسار وزیر جنگ قابل تأمل است؛ اولاً تشبیه دانشگاه به یك عضو بدن و امكان قطع احتمالی آن مانند عضو بدن صحیح نیست، این را «قیاسِ مع الفارق» می‌گویند. عضو بدن را كه قطع می‌كنند از خود مقاومت نشان نمی‌دهد و پس از قطع، جسمی می‌شود جامد بی‌جان و بی‌اثر، در صورتی كه دانشگاه كه از هزاران استاد و دانشجو و كارمند زنده و پویا تشكیل گردیده، اگر مورد حمله قرار گیرد به مقاومت خواهد پرداخت و از خود دفاع خواهد كرد و به فرض اینكه موقتاً خاموش گردد، آتشی خواهد شد زیر خاكستر كه سرانجام شعله‌ور خواهد گردید[...] البته دیدها مختلف است هر كس از زاویه مخصوص، احساسات و افكار و ارزشیابی‌های خود به امور می‌نگرد و به قضاوت می‌پردازد[...] فردای آن روز، مأمورین انتظامی كه پس از سقوط مصدق در دانشگاه راه یافته بودند آنجا را ترك كردند»
دكتر علی‌اكبر سیاسی؛ گزارش یك زندگی، صفحات 234ـ238

خبر تظاهرات 16 آذر و كشته شدن سه دانشجو به سرعت در سراسر جهان انتشار یافت و بسیاری از دانشگاههای اروپا و آمریكا با دانشگاه تهران ابراز همدردی كردند. در مراسم برگزاری سومین روز شهادت دانشجویان، ده‌ها هزار تن از مردم تهران و شهرستانها بر سر مزار آنها در امامزاده عبدالله گرد آمدند. تلاش مأمورانِ انتظامی برای جلوگیری از حركت دسته‌جمعی هزاران دانشجو به شهر ری با شكست مواجه شد و دانشجویان مراسم وداع با یاران شهید خود را همراه با شعارهای ضداستبدادی باشكوه فراوان برگزار كردند و در اعتراض به جنایات رژیم مدت پانزده روز از شركت در كلاسهای درس خودداری نمودند.
حادثه 16 آذر 32 به عنوان یك روز «مقاومت تاریخی» در تاریخ دانشگاه تهران ثبت شد. از آن پس همه ساله به رغم كوشش رژیم و ساواك، دانشجویان دانشگاه تهران و دیگر دانشگاههای ایران مراسم و تظاهراتی به یاد شهیدان آن روز بر پا كرده‌اند كه تا امروز ادامه دارد و 16 آذر نقطه عطفی در تاریخ مبارزات ملت ایران و مقاومت دانشجویان و دانشگاهیان در برابر ظلم و ستم حكومت‌كنندگان اعم از شاه و شیخ شناخته شده است. تظاهرات دانشجویان كه از روز 14 آذر آغاز شد در اعتراض به چند واقعة مهم روز بود: 1ـ محاكمة دكتر مصدق در دادگاه نظامی 2ـ برقراری مناسبات سیاسی بین ایران و انگلیس 3ـ زمزمه تشكیل كنسرسیوم نفت برای چپاول ثروت ملی. دانشجویان كه هیچ حادثه‌ای از نظرشان مخفی نمی‌توانست باشد رسالت خود می‌دانستند كه در دفاع از آزادی و عدالت و استقلال مملكت در برابر رژیم ایستادگی و مقاومت كنند.



دانشجویان، استادان، دانشگاهیان
آن گونه كه ملاحظه فرمودید وقتی چند ماه پس از كودتا و در شرایطی كه نظام شاهی مست بادة پیروزی ا‌ست و كثیری از ازادیخواهان را به بند كشیده و حكومت نظامیان بر پا كرده و نفس را در سینه‌ها حبس نموده و یك نظامی قلدر (سپهبد زاهدی) را در مقام نخست‌وزیری گمارده و قدرت‌های سلطه‌گر را در پشت خود دارد و جنایت 16 آذر را آفریده در چنین شرایطی یك رئیس دانشگاه منتخب استادان (انتخابی) در دفاع از دانشگاه و دانشگاهیان در برابر رژیم می‌ایستد تا نظامیان را از ورود به صحن مقدسِ دانشگاه منع كند. اگر او چنین می‌كند از آن روست كه نه منصوب حاكمیت كه منتخب استادان است و پشت‌گرمی او نه رژیم كه دانشگاهیان هستند و این صحنه را ما باز در زمان ریاست دكتر فرهاد شاهدیم وقتی روز اوّل بهمن ماه 1340 دانشجویان دانشگاه تهران در اعتراض به تعطیل مجلس به كلاسهای درس نرفتند و با برپایی تظاهرات خواستار كناره‌گیری دولت دكتر امینی شدند، شاه كه در انتظار فرصت بود تا زهرچشمی از دانشجویان بگیرد دستور حمله به دانشگاه و سركوبی دانشجویان را صادر كرد؛ كماندوها به فرماندهی سروان منوچهر خسروداد، به دانشگاه یورش بردند و در تعقیب دانشجویان تا كلاسهای درس رفتند و عدة زیادی از دانشجویان، دختر و پسر را مضروب و مجروح نموده چند تن از استادان را نیز كتك زدند، وسایل و دستگاههای علمی آزمایشگاههای دانشكدة پزشكی را شكستند و حتی كتابها را در كتابخانه‌ها پاره كردند. آمار مجروحان این یورش به بیش از 600 تن رسید. دكتر فرهاد رئیس انتخابی دانشگاه تهران طی اعلامیه ای این حمله وحشیانه را محكوم كرد و از ریاست دانشگاه استعفا داد.
متن اعلامیه دكتر فرهاد اینگونه بوده است:
«امروز یكشنبه اوّل بهمن ماه ساعت یازده و ربع، عده‌ای نظامی، بدون آنكه اتفاقی مداخله آنان را ایجاب نماید به محوطة دانشگاه وارد شده و جمعی از دانشجویان را مضروب و مجروح نموده‌اند. دانشگاه نسبت به این عمل رسماً اعتراض و تقاضای رسیدگی و تعقیب مرتكبین و مجازات آنان را از دولت نموده است و مادامی كه نتیجه رسیدگی به دانشگاه اعلام نشود، این جانب و رؤسای دانشكده‌ها از ادامة خدمت در دانشگاه معذور خواهیم بود».
رئیس دانشگاه تهران ـ دكتر فرهاد

دكتر فرهاد و شورای عالی دانشگاه كه مركب از رؤسا و نمایندگان انتخابی دانشكده‌ها بودند در جریان دستگیری صدها دانشجو و انتقال آنها به زندان قزل‌قلعه هم (نویسنده نیز از جمله دانشجویانی بودم كه در این جریان به زندان انفرادی قزل‌قلعه افتادم) بسیار فعال بودند و تا آزادی همة دانشجویان زندانی از پای ننشستند. شاه كه می‌خواست با مطرح كردن «انقلاب سفید» و اصلاحات ارضی پایه‌های حكومت خود را تثبیت كند با عكس‌العمل تند دانشجویان روبرو شد تا آنجا كه دانشجویان پارچه نوشته‌ای سر در دانشگاه تهران نصب كردند كه این جملة معروف و تاریخی در آن آمده بود «اصلاحات آری، دیكتاتوری نه». پس از آنكه شاه سعی كرد بار دیگر فضای سیاسی ایران را به فضای استبدادی كامل تبدیل نماید و حوادثی نظیر 15 خرداد 42 پیش آمد باز در تمام مبارزات ضد دیكتاتوری دانشجویان و دانشگاهیان در صف مقدم جبهه تلاش می‌كردند و هزینه می‌پرداختند. بالاخره این دانشجویان و استادان بودند كه با انتخاب راه مبارزه مسلحانه و مقاومت و ایستادگی در برابر استبداد شاه، راه را برای تغییر نظام هموار كردند و پرچم مبارزه را با خون خود در سنگر آزادی در اهتزاز نگه داشتند و در این مبارزه یك لحظه از پای ننشستند.

دانشجویان، استادان و دانشگاهیان
پس از انقلاب ضد سلطنتی باز این دانشگاهیان بودند كه با الهام از فاجعة 16 آذر و به خاطر حفظ «سنگر آزادی» آن همه ایثار و فداكاری نشان دادند و نگذاشتند حتی در سخت‌ترین شرایط پرچمی كه روز 16 آذر برافروخته شده بود بر زمین افتد.
پس از پیروزی انقلاب و تشكیل شوراهای هماهنگی در دانشگاههای كشور و به دست گرفتن ادارة دانشگاه‌ها به وسیلة نمایندگان منتخب استادان، دانشجویان و كارمندان، تلاش و توطئه برای درهم كوبیدنِ «سنگر آزادی» شروع شد كه شرح ماجرا را در نوشته‌های قبلی توضیح داده‌ام. امروز روشن شده است كه پس از تشكیل دفتر تحكیم وحدت مركب از انجمن‌های اسلامی زیر حمایت رژیم، این تشكل دو شقه می‌شود. یك گروه تمایل به تسخیر سفارت آمریكا و گروه دیگر با این استدلال كه اگر قرار است سفارتی تسخیر شود، سفارت شوروی باید باشد، چون آنها ماركسیست و ضدخدا هستند. این گروه برای اینكه از تسخیركنندگان سفارت عقب نیافتند به فكر تسلط بر دانشگاهها از طریق انقلاب فرهنگی افتادند. یكی از مدافعان سرسخت این جریان محمود احمدی‌نژاد بود و این جماعت كاری را كه پس از جنایت 16 آذر 32 وزیر جنگ دولت سپهبد زاهدی می‌خواست انجام دهد زیرا معتقد بود «دانشگاه را هم در صورتِ لزوم برای حفظ مملكت باید از بین برد و منحل كرد» ولی به دلیل مقاومت دانشجویان و استادان، شاه و دولتِ برگزیدة او موفق نشد، بعد از 27 سال(در سال 59) آقای احمدی‌نژاد و دوستانش با گرفتن چراغ سبز از نظام ولایی توانستند در دانشگاهها را به روی دانشجویان ببندند و برای چند سالی بر آن مسلط شوند.( مراجعه كنید به مجله شهروند 13 آبان 86 مصاحبه با تقی رحمانی، باقر علائی، عباس عبدی و محمدعلی سیدنژاد). اما دانشجویان و استادان با مقاومت و ایستادگی حیرت‌انگیز و با هدیه كردن هزاران شهید و زندانی و شكنجه شده در پای آرمان آزادی و عدالت و مبارزه با استبداد و خودكامگی هرگز اجازه ندادند پرچمی كه قهرمانان 16 آذر 32 برافراشتند بر زمین افتد. و دیدیم چگونه نهالی كه در 16 آذر 32 كاشته شد به بار نشست و 18 تیر 78 بار دیگر از سنگر آزادی فریاد مرگ بر دیكتاتوری برخواست كه تا امروز ادامه دارد و دانشجویان و استادان دانشگاههای كشور هزینه آن را می‌پردازند و به مقاومت ادامه می‌دهند. امروز استادان و دانشجویان با تمام وجود آثار تلخ تسلط حكومت بر دانشگاهها و از بین رفتن استقلال محیطهای علمی را احساس می‌كنند زیرا رؤسا و مسئولان انتصابی هرگز نمی‌توانند یا نمی‌خواهند از حقوق دانشجو و استاد دفاع كنند و نگذارند به حریم دانشگاهها تجاوز شود. دانشجو آرمانخواه است و مدافع آزادی و عدالت و این خصلت دانشجویی است، تا دانشگاه هست مبارزه با ظلم و بی‌عدالتی و دیكتاتوری ادامه دارد.

دانشجویان و استادان ، عزیزانم
شما وارث 70 سال مبارزة دانشجویی هستید این امانتی است بسیار گرانبها كه امروز در دستان شماست. آن را پاس بدارید آن گونه كه در این سالها با فداكاری بسیار در تمامی صحنه‌ها و تحولات كشورمان حضور داشته و نقش پیشتاز داشته‌اید. امروز ملت از شما توقع دارد كه با آگاه‌سازی قشرهای مختلف جامعه با همبستگی و یك‌دلی با گروههای اجتماعی دیگر رسالت خود را در این برهه بسیار حساس از تاریخ كشورمان انجام دهید و ثابت كنید كه ادامه‌دهندگان راستین مبارزه به خاطر آزادی و عدالت هستید و پرچمی را كه در 16 آذر 32 به اهتزاز درآمد به بهترین نحو پاسداری می‌كنید.

چه باید كرد؟
ده سال اخیر كه از سال 76 آغاز شد درسهای بسیاری به ما آموخت، آموخت كه شعارهای محمد خاتمی (دموكراسی، مردم‌گرایی، قانونمداری و جامعة مدنی) و شعارهای احمدی‌نژاد (عدالت و مهرورزی) در حكومت دینی تا چه اندازه غیرعملی و دور از واقعیت است. اگر برنامه‌های اعلام شده از سوی خاتمی منجر به حادثة 18 تیر 78 شد و در پی آن دستگیری و شكنجه تعداد زیادی از دانشجویان، امروز مهرورزی و عدالت‌خواهی احمدی‌نژاد را با مردم و بویژه دانشجویان و استادان و زنان و روزنامه‌نگاران و كارگران و معلمان و اقوام ایرانی و دیگر قشرهای جامعه شاهدیم. دوستان شما در زندانها در سخت‌ترین شرایط قرار دارند و به جای «مهر»، خشم و كینه و انتقام به آنها هدیه می‌شود و به جای عدالت و پول نفت، فقر و بیكاری، اعتیاد، فساد و اختلاف طبقاتی وحشتناك.
حوادث دانشگاههای پلی‌تكنیك، علامه، دانشگاه تهران و دیگر دانشگاه‌ها به ما آموخت كه پس از گذشت 30 سال نسلی كه هیچگونه نقشی در برپایی نظام فعلی نداشته باید خود سرنوشتِ خویش را بدست گیرد. دانشجویان و نسل جوان ما باید تمام تلاش خود را در جهت این خواست متمركز كنند كه برای عبور از شرایط بحرانی و خطرناك امروز، ضمن مخالفت با هر نوع بهانه‌ دادن برای حمله و تجاوز به سرزمین ایران، شرایط یك همه‌پرسی برای تعیین تكلیف قانون اساسی و نظام فراهم گردد، كه پیش شرط‌های آن بارها اعلام شده است. اروپا و آمریكا باید از این موش و گربه بازی دست بردارند و سازمانهای بین‌المللی حقوقِ بشری فشارهای خود را متمركز در انجام یك انتخابات آزاد در ایران كنند كه در آن صورت و با ایجاد حكومتِ مردم بر مردم، بسیاری از مشكلات حل خواهد شد و دانشگاه و دانشجویان در تحقق این امر باید پرچمدار باشند. از دانشگاهیان جز مقاومت و ایستادگی در برابر ظلم و بی‌عدالتی و استبداد و برافراشته نگه داشتن پرچمی كه سه آذر اهورایی روز 16 آذر 1332 در سنگر دانشگاه به اهتزاز در آوردند، توقعی نیست.
و این شعار شهدای «روز دانشجو» كه فریاد كردند مرگ بر دیكتاتوری، زنده باد آزادی را هرگز از یاد نبریم.
پیروز باشید

گزارش لحظه به لحظه"آوای دانشگاه" از تجمع 13 آذر در مقابل دانشکده فنی

1)http://avayedaneshgah.blogfa.com/post-208.aspx