۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه

گلهای رنگارنگ ،گلپا وفرهنگ شريف

چند تصویر تکان دهنده از جنگ ویتنام

هفت عکسی که آمریکایی ها را با مفهوم جنگ آشنا کرد

1966. ویتنام و سرباز سیاهپوستی که برای کمک به همرزم سفیدپوست خود بی تابی می کند. این عکس بعدها توسط گروه های حقوق بشر به تابلویی بزرگ بدل شد.


1964. ویتنام و سربازانی که روزی هزار بار از خود می پرسیدند: دشمن کیست؟


جنگ جهانی دوم و تصویر کودکی که تنها بازمانده از یک کشتار غیرنظامیان بود.


1968. ویتنام و تصویری که عکاسش زیر آن نوشت: غم بی پایان


جنگ جهانی دوم. بریتانیا و حمله به شهروندان عادی که در آن روزها جنگ را در قطارهای خیابانی هم تجربه کردند


ویتنام و سرباز 21 ساله ای که بر سر خلبان داد می کشد تا فکری به حال همرزم زخمی اش کند


1964. ویتنام و عکسی که آمریکایی ها به نشانه پیروزی در رسانه های مکتوب منتشر می کردند!

منبع: خبرآنلاین از آتلانتیک

من عاشق ایرانم . bahai ,vahman ,iran

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

یوان سابگی دومین سرباز سابق جنگ عراق و افغانستان به خاطر ضربات وحشیانه پلیس اوکلند در بیمارستان تحت جراحی پارگی طحال قرار گرفت



یوان سابگی دومین سرباز سابق جنگ عراق و افغانستان به خاطر ضربات وحشیانه پلیس اوکلند در بیمارستان تحت جراحی پارگی طحال قرار گرفت
پلیس فاشیست آمریکا، انگلستان، تونس، مصر، لیبی، سوریه، یونان و جمهوری اسلامی یک ماموریت دارند! سرکوب مخالفین، اعمال دیکتاتوری طبقه سرمایه داری علیه بشریت ستمکش و استثمار شده، حفظ قدرت دولتی و نظام سرمایه داری.
 این است مفهوم دمکراسی تحت نظام سرمایه داری!
اینجا خیابان و زندان شهر اوکلند آمریکا است، نه خیابان و زندانهای تهران تحت کنترل پلیس ضد شورش و بازجویان و اوباشان جمهوری اسلامی!

شکنجه فیزیکی و روحی زندانیان سیاسی و عقیدتی یک نرم و راهکار معمولی در تمام خیابان ها و زندان های تحت نظام سرمایه داری جهان است! چه خیابان تهران و اهواز و تبریز و در کهریزک و اوین تهران باشد، چه در زندان آمریکایی گوانتانوما، و چه در زندان ابوقریب عراق باشید. یا در زندان اوکلند آمریکا! فرق نمی کند، نرم یکی است!
ارتش دائمی، پلیس و زندان آلت های عمده اعمال زور و سرکوب مخالفین در دست طبقه حاکمه است...

کیوان سابگی دومین سرباز سابق جنگ عراق و افغانستان به خاطر ضربات وحشیانه باتون پلیس اوکلند در بیمارستان تحت جراحی پارگی طحال قرار گرفت.

هم اکنون کیوان سابگی (Sabehgi) که در عراق و افغانستان خدمت کرده است، در بخش مراقبت های ویژه بعد از عمل اضطراری پارگی طحال بستری است. او می گوید که توسط پلیس نزدیک مرکز جنبش اشغال وال استریت اوکلند مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود، دستگیر و سپس به زندان فرستاده می شود، او می گوید در زندان شدت درد معده اش به حدی بود که نمی توانست روی پایش بایستد. و با وجود درد معده شدید، پلیس تا 18 ساعت از انتقال او از زندان به بیمارستان خوداری کرد. و زمانیکه روی دست و زانو خود را به پشت درب سلول زندانش رساند و تقاصای کمک کرد. پلیس درب را باز می کند و او که همچنان بروی دست و زانو خود را کشان کشان برای استفاده از توالت به سلول بغلی می فرستد. اما راه لوله توالت بغلی نیز گرفته است. او به مدت 4 ساعت در همان وضعیت در این توالت به حالت اغما از شدت درد به حال خود رها می شود، تا اینکه نرس را خبر می کنند و او می گوید کیوان باید به بیمارستان متقل شود!
سابگی که 32 سال دارد، دومین سرباز سابق جنگ عراق است که به دنبال شرکت در تظاهرات اوکلند در بیمارستان بستری است. اسکات اولسن یکی دیگر از سربازان سابق ضد جنگ شرکت کننده در جنگ عراق که از فعالین جنبش اشغال وال استریت اوکلند بود، که در تاریخ 25 اکتبر توسط پوکه گلوله گاز اشک آور پلیس جمجمه اش شکست
 توسط برهان عظیمی شنبه, 05 نوامبر 2011‏  در فیس بوک انتشار یافت

لینک و متن خبر منتشر شده در روزنامه گاردین به زبان انگلیسی در مورد کیوان سابگی


Occupy Oakland: second Iraq war veteran injured after police clashes
Kayvan Sabehgi in intensive care with a lacerated spleen after protests in Oakland, a week after Scott Olsen was hurt. He says police beat him with batons

A second Iraq war veteran has suffered serious injuries after clashes between police and Occupy movement protesters in Oakland.
Kayvan Sabehgi, who served in Iraq and Afghanistan, is in intensive care with a lacerated spleen. He says he was beaten by police close to the Occupy Oakland camp, but despite suffering agonising pain, did not reach hospital until 18 hours later.
Sabehgi, 32, is the second Iraq war veteran to be hospitalised following involvement in Oakland protests. Another protester, Scott Olsen, suffered a fractured skull on 25 October.
On Wednesday night, police used teargas and non-lethal projectiles to drive back protesters following an attempt by the Occupy supporters to shut down the city of Oakland.
Sabehgi told the Guardian from hospital he was walking alone along 14th Street in central Oakland – away from the main area of clashes – when he was injured.
"There was a group of police in front of me," he told the Guardian from his hospital bed. "They told me to move, but I was like: 'Move to where?' There was nowhere to move.
"Then they lined up in front of me. I was talking to one of them, saying 'Why are you doing this?' when one moved forward and hit me in my arm and legs and back with his baton. Then three or four cops tackled me and arrested me."
Sabeghi, who left the army in 2007 and now part-owns a small bar-restaurant in El Cerrito, about 10 miles north of Oakland, said he was handcuffed and placed in a police van for three hours before being taken to jail. By the time he got there he was in "unbelievable pain".
He said: "My stomach was really hurting, and it got worse to the point where I couldn't stand up.
"I was on my hands and knees and crawled over the cell door to call for help."
A nurse was called and recommended Sabehgi take a suppository, but he said he "didn't want to take it".
He was allowed to "crawl" to another cell to use the toilet, but said it was clogged.
"I was vomiting and had diarrhoea," Sabehgi said. "I just lay there in pain for hours."
Sabehgi's bail was posted in the mid-afternoon, but he said he was unable to leave his cell because of the pain. The cell door was closed, and he remained on the floor until 6pm, when an ambulance was called.
He was taken to Highland hospital – the same hospital where Olsen was originally taken after being hit in the head by a projectile apparently fired by police.
Sabehgi was due to undergo surgery on Friday afternoon to repair his spleen, which would involve using a clot or patch to prevent internal bleeding.
Thousands of protesters had attended the action in Oakland on Wednesday, taking over the downtown area of the city and blockading Oakland's port.
As demonstrations continued near the camp base at Frank H Ogawa plaza during the evening, a group of protesters occupied a disused building on 16th Street at around 10.30pm, with some climbing up onto the roof.
There had been little police presence during the day, but more than 200 officers arrived after 11pm. Some protesters had set fire to a hastily assembled barrier at the corner of 16th Street and Telegraph, in a bid to prevent access to the occupied building, but police drove demonstrators away from 16th Street using tear gas, flashbang grenades, and non-lethal rounds.
Sabehgi said he had not been in the occupied building, and was walking away from the main area of trouble when he was injured.
He said he had his arms folded and was "totally peaceful" before being arrested.
A spokeswoman for Highland hospital confirmed Sabehgi had been admitted. Oakland police were not immediately available for comment



Occupy Atlanta arrests on Bank Transfer Day

لطفا ما را با خودتان قاطی نکنید! پاسخی به درخواست کمک آقای نبوی از خانم کلینتون

لطفا ما را با خودتان قاطی نکنید!
پاسخی به درخواست کمک آقای نبوی از خانم کلینتون

غزال طبری

• اگر شما عادت دارید با دست پس بزنید و با پا پیش بکشید و با سر نه بگویید و با ابرو راه بدهید تا خانم کلینتون بالاخره متقاعد شود که «کمک» می خواهید، این مساله به خودتان مربوط است. اما لطفا این کارها را به نام مردم ایران نکنید و ما را در این سفره سهیم نسازید ...
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۱٣ آبان ۱٣۹۰ -  ۴ نوامبر ۲۰۱۱

اگر شما عادت دارید با دست پس بزنید و با پا پیش بکشید و با سر نه بگویید و با ابرو راه بدهید تا خانم کلینتون بالاخره متقاعد شود که «کمک» می خواهید، این مساله به خودتان مربوط است. اما لطفا این کارها را به نام مردم ایران نکنید و ما را در این سفره سهیم نسازید.
حقیقت اینست که مایی که شما از آن حرف می زنید وجود ندارد. مدتهاست وجود ندارد. شاید از آن موقعی که شماها شدید شکنجه گرهای ما... شاید از آنموقع که جایمان را در دانشگاهها و موسسات به زور گرفتید. شاید از آن موقع که شدید سانسورچی آثارمان. مجبورمان کردید ساکت بمانیم یا کشوری را که عاشقانه دوست داریم، ترک کنیم. دستهای آلوده به این سادگی ها پاک نمیشود. بعضی ها حتی اگر کراوات بزنند و توی کنسرت های مدرن برقصند و ادکلن اروپایی مصرف کنند، باز هم بوی خون میدهند.
تمام جنبش اجتماعی ایران سبز نیست. بخشی از این جنبش متعلق به کسانی است که کمک های امریکا را نمیخواهند. بخشی از این جنبش متعلق به کسانیست که همان دوستان امروز مظلوم و زندانی شما که یک زمانی جو گیر شدند و رفتند سفارت امریکا را گرفتند بعد هم جو گیر شدند و شدند شکنجه گر، بازجوی زندان هایشان بودند. من نمی توانم از طرف سبزها حرف بزنم، چون خودم را بخشی از جنبش سبز نمیدانم. اما من بخشی از جنبش اجتماعی ایرانم. حرف و رای خودم را دارم. از طرف من و دیگر ایرانیان حرف نزنید لطفا. شما برای من و برای بخشی از جنبش چپ ایران همانقدر بیگانه هستید که رژیم جمهوری اسلامی. شما از وقتی منتقد نظام شده اید که دستتان از منابع مالی آن کوتاه شده است و آنقدر چپ ستیزید که یادتان رفته در سال ۱٣٨٨ شوروی وجود نداشت و شعار مردم مرگ بر شوروی نبود... و حکومت شوروی نبود که از احمدی نژاد حمایت کرد، دولت روسیه بود. واقعا نمیدانید روسیه و شوروی با هم فرق دارند؟ نمی دانید که شوروی مدتهاست دیگر وجود ندارد؟ یا اینقدر هیستری چپ ستیزی دارید که وقتی قلم روی کاغذ میگذارید و چپ ستیزیتان به غلیان در میاید دیگر زمین و زمان و روز و شب و تاریخ را فراموش می کنید؟
اصلا چه کسی به شما گفته از جانب ما ایرانی ها حرف بزنید؟ چه کسی به شما اجازه داده صدای مردم ایران باشید؟ شما برای خیلی از ایرانی ها بیگانه هستید، قبولتان ندارند. نمیدانم دوستان سبزتان چقدر شما را قبول دارند. اما واقعا بعید میدانم آن ها هم شما را به نمایندگی انتخاب کرده باشند تا از طرفشان به خانم کلینتون پیام بفرستید که ما اگر میگوییم نمی خواهیم، منظورمان این است که می خواهیم و تو را به خدا بیا و به ما کمک کن، در راه رضای خدا...
نه آقای نبوی. ما اگر کسی را به خانه مان دعوت میکنیم با روی گشاده نان و پنیرمان را با او قسمت میکنیم. مثل شما... ببخشید شمای سابق... روی منابع مالی کشور چمبره نزده ایم که بتوانیم غذای هفت رنگ بگذاریم جلوی میهمان. اما سرمان را بالا میگیریم و نان و پنیرمان را با افتخار تقسیم میکنیم. نانی که تقسیم می کنیم بوی مزدوری نمیدهد .صورت هایمان هم فربه نیست. صورت های ما داغ درد و تلخی و شکنجه بر خود دارد. اگر کسانی آن قدر بی درد هستند که مجبورند صورت فربه شان را سیلی بزنند تا سرخ شود، ما رد درد روی صورتهایمان برای همیشه به جا مانده است. یاد رفقایمان چشمهایمان را خالی از اشک نمیگذارد.
اگر به کلینتون التماس میکنید که بیاید و به «ما» کمک کند، لطفا فقط از طرف خودتان التماس کنید. ما به جهانی بزرگتر از ایران تعلق داریم. به جهانی که در آن «امریکای عزیز» از اسراییل دفاع می کند. به جهانی که در آن «امریکای عزیز» در تمام انتخابات امریکای لاتین دخالت میکند تا منابع مس و زمرد و نفت را کنترل کند. جهانی که «امریکای عزیز» گاها و تصادفا هزاران نفر را در عراق، افغانستان، شیلی و ویتنام می کشد.
ما نیازی به پول امریکا نداریم. خیلی هایمان ترجیح میدهیم دست خالی با دیکتاتور بجنگیم و بمیریم اما دموکراسی فرمایشی دولتی که سیستم های شفافش!! از بزرگترین تروریستهای دنیا حمایت میکند را تاب نمیاوریم. برای ما دموکراسی امریکایی به همان زشتی و پلشتی دموکراسی اسلامی ست. این چیزها را نمیدانید؟
ما نیازی به پولی که از خون برادران امریکای لاتینی و افریقاییمان، به قیمت استثمار دیگران به دست میاید نداریم.
اقای نبوی. درست که نگاه کنیم انگار فقط شمایید که دارید تعارف میکنید. دلتان لک زده برای «کمک» امریکایی، برای دموکراسی امریکایی. برای اینکه خودتان را توجیه کنید دارید به نام ملت ایران آرزوهای خودتان را بیان می کنید. خودتان را به نام تمامی جنبش اجتماعی ایران جا نزنید. می خواهید بگوئید باید از آمریکا «کمک» گرفت؟ به نام خودتان این حرف را بزنید. کسی که حرف دل خود را با اسم مستعار ملت ایران بیان می کند، بزدل است. از بیان عقیده ی خود می ترسد. حرفتان را بزنید و شجاعانه پای آن بایستید!
بسیاری از ما چپ ها کمک امریکا را نمیخواهیم، هرگز نخواهیم خواست و ابا داریم از دست دادن با دستهای الوده به خونش. شاید بوی خون برای شما چندان مهم نباشد. شاید عادت دارید به گرفتن دستهایی که بوی خون می دهد. لطفا ما را با خودتان جمع نبندید.

بنیاد پارسا، یکی از منابع مالی نایاک تعطیل شد



بنیاد پارسا، یکی از منابع مالی نایاک تعطیل شد
حسن داعی
بنیاد "پارسا" که از مهمترین حامیان سیاسی و مالی نایاک و تریتا پارسی بود هفته گذشته طی بیانیه ای اعلام کرد که به فعالیت های خود پایان میدهد. آخرین کمک مالی این بیناد به نایاک در ماه مه گذشته به مبلغ 446 هزار دلار بود. بنیاد پارسا در سال 2005 به ابتکار نوشین هاشمی و با کمک چند ثروتمند ایرانی-آمریکائی تأسیس شد و هدف آن، الگو برداری از نمونه های موجود در آمریکا مثل بیناد راکفلر بود تا ضمن کمک به پروژه های خیریه و فرهنگی، بخش مهمی از بودجه خود را برای تأثیر گذاشتن روی سیاست خارجی ایالات متحده اختصاص دهند. به گفته نوشین هاشمی، عدم استقبال جامعه ایرانی در آمریکا دلیل اصلی برای پایان دادن به کار بیناد پارسا بوده است.
نوشین هاشمی که از سال 2003 بنیاد خانوادگی خودش بنام HAND را اداره میکند، از جدی ترین حامیان دوستی بین آمریکا با جمهوری اسلامی است و در کنار بیناد راکفلر و موسسه وودرو ویلسون، در چهارچوب "مذاکرات غیر رسمی" بین ایران و آمریکا، فعالیت کرده است. در همین راستا، نوشین هاشمی با استفاده از بنیاد HAND و بیناد پارسا و همچنین با استفاده از نفوذ سیاسی خود، کمک های مالی و سیاسی قابل توجهی در اختیار تریتا پارسی و لابی وی در آمریکا قرار داده است.
بنیاد پارسا رابطه تنگاتنگی با دو قلوی خود در انگلستان یعنی "بنیاد ایران" داشت و قبل از توقف رسمی فعالیت های خود، نزدیک به نیم میلیون دلار به این موسسه کمک مالی کرد. "بنیاد ایران" در لندن، فعالیت های فرهنگی قابل توجهی دارد و رئیس آن وحید علاقبند سرمایه دار معروف ایرانی است که بهمراه برادرش حسن علاقبند، صاحب پروژهای بزرگ مالی و تجاری در داخل کشور میباشد. وحید علاقبند سال گذشته بخاطر فروش غیر قانونی چند دستگاه بوئینگ به شرکت هواپیمائی ماهان، مجبور به پرداخت 15 میلیون دلار جریمه به آمریکا شد. برای آشنائی با برادران علاقبند و رابطه آنان با بنیاد پارسا، این دو مقاله را مطالعه فرمائید:
اسناد داخلی نایاک و بنیاد پارسا که از طریق دادگاه فدرال در اختیارم قرار گرفته اند نشان میدهند که نوشین هاشمی و بیناد خانوادگی وی رابطه بسیار نزدیکی با عباس عدالت و موسسه وابسته به وی در ایران بنام "علم و دانش" داشته و به این موسسه کمک مالی کرده است. عباس عدالت بنیانگذار سازمان لابی کاسمی است که بطور آشکار با دفتر احمدی نژاد همکاری میکرد و تحت نام صلح طلبی، خواستار برداشتن فشار و تحریم از روی جمهوری اسلامی بود. (برای آشنائی با همکاری کاسمی با دفتر احمدی نژاد این مجموعه اسناد را مورد مطالعه قرار دهید ) رئیس موسسه "علم و دانش" در ایران حائری یزدی است که از مقامات بالای دولت احمدی نژاد میباشد. (برای آشنائی با این موسسه و رابطه اش با رژیم ایران به بخش پایانی این مقاله نگاه کنید)
در آینده ای نزدیک، گزارش مفصلی تری در این زمینه بخصوص در مورد مذاکرات و بده بستان های پنهان بین دو کشور و نقش بنیاد راکفلر، موسسه وودرو ویلسون و نوشین هاشمی تقدیم خواهد شد. برای آشنائی اولیه با مذاکرات پنهان بین دو کشور میتوانید مقاله "گفتگوهای پنهان بین آمریکا و جمهوری اسلامی" را مطالعه فرمائید.

۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه

Le rôle génocide de l'OTAN

Le rôle génocide de l’OTAN (deuxième partie)

ناتو در نقش کشتارگرجمعی(بخش دوم)


گاهنامۀ هنر و مبارزه
4 نوامبر 2011

ناتو در نقش کشتارگرجمعی(بخش دوم)
نوشته های «کومپانی رو» فیدل

 
فیدل کاسترو



Mondialisation.ca, Le 26 octobre 2011

کمی بیش از هشت ماه پیش، 21 فوریۀ گذشته، گفته بودم و قویا باور داشتم که : « ناتو طرح اشغال لیبی را در سر می پروراند.». با چنین عنوانی بود که من برای نخستین بار مطالبی را مطرح کردم که محتوای آن تا حدودی تخیلی به نظر می رسید.
در این جا، عواملی را که مرا به چنین نتایجی رسانده بود دوباره مرور می کنم :
نفت در دست فرامیلتی های یانکی به ثروت اصلی تبدیل شده است : این منبع ثروت به آنها اجازه داد که ابزاری بسازند که قدرت سیاسی آنها را به شکل فزاینده ای افزایش دهد. [...]
گسترش تمدن امروزی نیز با به کار بستن همین منبع انرژی بود که امکان پذیر گشت. روی قارۀ ما، ونزوئلا گران ترین قیمت را برای آن پرداخت به این علت که ایالات متحده منابع نفتی عظیمی را که به شکل طبیعی در این کشور برادر ذخیره شده بود، به تصرف خود درآورد.
در پایان جنگ دوم جهانی، مقادیر بسیار زیادی نفت از منابع ایران استخراج شد، و به همین ترتیب از منابع عربستان سعودی، عراق و کشورهای عربی پیرامون که به مهمترین تولید کنندگان نفت تبدیل شدند. مصرف جهانی دائما در حال افزایش بوده و تقریبا به هشتاد میلیون بشکه نفت در روز رسیده است، به علاوۀ آن چه که در ایالات متحده استخراج می شود، و به تمام اینها باید گاز، انرژی هیدرولیک و انرژی هسته ای را نیز اضافه کنیم. [...]
مصرف بی رویۀ نفت و گاز موجب به وجود آوردن بزرگترین تراژدی برای عالم بشریت شد که تا کنون هیچ چاره ای برای آن نیاندیشیده اند : یعنی تغییر و تحولات جوی.
[...] لیبی در دسامبر 1951 نخستین کشور آفریقایی بود که پس از جنگ دوم جهانی به استقلال رسید، با یادآوری این نکته که طی جنگ دوم جهانی لیبی مکان رویارویی های نظامی بسیار مهم بین ارتش آلمان و ارتش انگلستان بود...
سرزمین لیبی تا حد 95 درصد صحرایی است. با تکنولوژی مدرن و کشف منابع نفتی سبک به این کشور اجازه داد که تا یک میلیون و هشتصد بشکه نفت در روز استخراج کند و به همین ترتیب از منابع گاز طبیعی بهره مند گردد [...] صحرای لیبی اگر چه بی آب و علف است ولی روی دریایی از آب فسیلی واقع شده، سطحی معادل سه برابر مساحت کوبا، به همین علت به آنها اجازه داد که شبکۀ آب آشامیدنی گسترده ای را در کشورشان ایجاد کنند.
[...] انقلاب لیبی در سپتامبر 1969 به وقوع پیوست. رهبران اصلی انقلاب لیبی معمر قذافی بود. معمر قذافی یک نظامی و به خاندانی صحرا نشین تعلق داشت  که از اوان جوانی شیفتۀ نظریات جمال عبدالناصر رهبر مصر بود. بسیاری از تصمیم های او نیز متأثر از دگرگونی های مصر بود، و حتی سرنگونی رژیم مفلوک و فاسد سلطنتی.
[...] می توانیم با معمر قذافی موافق یا مخالف باشیم. در حال حاضر تمام جهان با انواع و اقسام اطلاعات بمباران می شود، به ویژه توسط رسانه ها. باید منتظر وقت مناسبی باشیم تا بتوانیم واقعا دربارۀ حوادث لیبی قضاوت کنیم و ببینیم که اطلاعاتی که امروز در مورد هرج و مرج لیبی به دست ما رسیده است تا چه اندازه واقعیت داشته و تا چه اندازه دروغ بوده است. از دیدگاه من کاملا روشن است که ایالات متحده هیچ نگرانی خاصی برای صلح در لیبی ندارد و در صادر کردن دستور به ناتو هیچ تردیدی نخواهد کرد که این کشور ثروتمند را در چند ساعت و یا چند روز به اشغال خود درآورد.
آنهایی که با  طرحی مزورانه در بعد از ظهر 20 فوریه دروغ پراکنی کردند، که معمر قذافی به ونزوئلا می رود، امروز پاسخ شایستۀ خودشان را از وزیر امور خارجۀ  ونزوئلا، نیکلا مادورو دریافت کردند...
تصور نمی کنم که رهبر لیبی از وظایفش شانه خالی کرده  و از کشورش گریخته باشد. هر فرد نیک پنداری همیشه از اعمال بی عدالتی به هر ملتی در جهان به خشم می آید و علیه آن مبارزه می کند.
مصیبت اصلی این است که روی جنایتی که ناتو می خواهد علیه مردم لیبی مرتکب شود، سکوت کنیم.
در مورد رهبران این سازمان جنگ طلب، فوریتی وجود دارد. باید آن را افشا کنیم! از این تاریخ بود که من به منشأ این جریان پی بردم.
فردا، سه شنبه 25 اکتبر، وزیر امور خارجی ما، برونو رودریگز در مقر سازمان ملل متحد در مورد محاصرۀ جنایتکارانۀ کوبا توسط ایالات متحده سخنرانی خواهد داشت. ما این مبارزه را از نزدیک پی گیری خواهیم کرد که یک بار دیگر نشان می دهد که نه تنها باید به چنین محاصره ای  پایان بخشید، بلکه به همچنین باید به نظامی  پایان بخشید که منابع جهان را به تاراج می برد و تداوم نوع بشر را به خطر می اندازد. ما توجه خاصی به دفاعیۀ کوبا خواهیم داشت.
من این بحث را روز چهارشنبه 26 اکتبر ادامه خواهم داد.    Fidel Castro Ruz
Le 24 octobre 2011
17 h 19

منبع :

ترجمه از فرانسه به فارسی توسط حمید محوی
نشر گاهنامۀ هنر و مبارزه
+ نوشته شده در 4 Nov 2011ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط گاهنامۀ هنر و مبارزه | نظر بدهید

گاهنامۀ هنر و مبارزه
4 نوامبر 2011

   
ناتو در نقش کشتارگرجمعی (بخش یکم)
نوشته های «کومپانی رو» فیدل 
فیدل کاسترو
Mondialisation.ca, Le 25 octobre 2011


این اتحادیۀ نظامی خشونت بار به ریاکارترین ابزار سرکوبی تبدیل شده است که تا کنون تاریخ بشریت هرگز نشناخته بود.
ناتو را به بهانۀ مقابله با اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی به وجود آورده بودند که در مقابله با آن نقش سرکوبگرش را ایفاکند، ولی آن بهانه دیگر از بین رفته است.
اهداف جنایتکارانۀ ناتو در صربی مانند روز روشن آشکار شد، یعنی در کشوری اسلاو که مردم آن  در دوران جنگ جهانی دوّم قهرمانانه مقابل یگان های ارتش نازی مبارزه کرده بودند.
وقتی در مارس 1999، کشورهای عضو این سازمان شوم که تجزیۀ یوگوسلاوی را در برنامۀ خود تهیه دیده بود، پس از مرگ یوسیپ بروز تیتو، یگان هایش را برای پشتیبانی از جدایی خواهان کوزووو گسیل داشت، و چنین بود که با مقاومت جانانۀ این ملت روبرو شد که یگان های نظامی ماهر و با تجربه اش دست نخورده باقی مانده بود.
دولت یانکی با مشاورت دولت دست راستی اسپانیا، خوزه ماریا ازنار، ساختمان تلویزیون صرب، پل های دانوب و بلگراد، پایتخت یوگوسلاوی را بمباران کرد. در این بمباران، سفارت جمهوری خلق چین نیز ویران شد و چندین کارمند چینی جان باختند، و باید یادآوری کنم که این رویداد به هیچ عنوان، به شکلی که مسئولان نظامی گفته اند، در اثر اشتباه در تعیین هدف نبوده است. بسیاری از وطن دوستان صرب نیز جانشان را از دست دادند. رئیس جمهور اسلوبودان میلوسویچ زیر فشار قدرت تجاوزگران و فروپاشی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، درخواست های ناتو مبنی بر حضور یگان های نظامی در کوزووو با مجوز سازمان ملل متحد را پذیرفت، یعنی راه کاری که به شکست سیاسی او انجامید و سپس به دادگاه لاهه فرستاده شد که این دادگاه نیز به هیچ عنوان بی طرف نبود.
به شکل شگفت آوری میلوسویچ در زندان جان باخت. اگر رهبر صرب چند روز بیشتر زنده می ماند، ناتو دچار بحران بسیار عمیقی می شد که وضعیت بحرانی را به حالت انفجاری می رساند. به این ترتیب امپراتوری زمان بیشتری به دست آورد که حاکمیت خود را بیش از پیش به اعضایی  ناتو تحمیل کند.
21 فوریۀ گذشته، در «کوبا-دبات» من 9 مورد را در رابطه با این مسئله منتشر کردم، و نقش ناتو در لیبی را مورد بررسی قراردادم و نشان دادم که از دیدگاه من در لیبی چه خواهد گذشت.
دراین جا مجبورم خلاصه ای از آن چه که پیش از این مطرح کرده بودم و هم چننی به مواردی اشاره کنم که بر اساس پیشبینی هایم روی داده است، به ویژه، به این علت که حالا شخصیت کلیدی این واقعه، یعنی معمر قذافی، پس از زخمی شدنش در بمباران توسط مدرنترین شکاری های ناتو که اتومبیل او را رد یابی کرده بودند، زنده به اسارت نیروهایی در می آید که همین سازمان نظامی آن را مسلح کرده بود، و سپس توسط همین افراد کشته می شود.
جسد او سپس به شکل نامتعارفی مانند نشان پیروزی به نمایش گذاشته شد، یعنی رفتاری که مقدماتی ترین اصول اسلامی و ادیان دیگر را نقض می کند. ولی به ما می گویند که به زودی در لیبی «دولت دموکراتیک و مدافع حقوق بشر» ایجاد خواهد شد.
در نتیجه می بایستی که در این نوشته به چند مورد مهم و معنی داری بپردازم. فردا، دوشنبه این موضوعات را ادامه خواهم داد.
 
Fidel Castro Ruz
Le 23 octobre 2011
ساعت 18 و 10 دقیقه

منبع :

ترجمه از فرانسه به فارسی توسط حمید محوی
نشر گاهنامۀ هنر و مبارزه


+ نوشته شده در 3 Nov 2011ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط گاهنامۀ هنر و مبارزه | نظر بدهید


عوارض تمایلات نظام سرمایه داری  در فرانسه
یک زن بی خانمان در خیابانی
در محلۀ چهاردهم پاریس
نوزادی مرده به دنیا آورد

روز سه شنبه، مادری 38 ساله، بدون خانۀ ثابت، دختری مرده در خیابان به دنیا آورد. با این که «سامو» (سندیکای ملی کمک های بهداشتی فوری) در محل حضور یافته بود، نوزاد از بین رفت. زنی «اس – دی – اف» بدون مسکن ثابت، به هم راهی با شوهرش، روز سه شنبه اول نوامبر 2011 دختری به دنیا آورد. در بعد از ظهر مرگ نوزاد، با وجود حضور ماشین تجهیزات درمان فوری، اعلام گردید.
بر اساس گزارش انجمن مرگ و میرهای خیابانی، این زوج از چندی پیش در یک چادر در محلۀ چهاردهم پاریس زندگی می کردند. بر اساس شواهدی در شهرداری پاریس، مادر 38 ساله و پدر 39 ساله بوده و هر دو متولد فرانسه هستند. هنوز نمی دانیم آیا کودک مرده به دنیا آمده و یا پس از تولد مرده است.
سرویس حفاظت از کودکان، پلیس قضایی مأمور رسیدگی به این مورد شده است. انجمن مرگ و میرهای خیابانی این واقعۀ دردناک خیابانی را از دیدگاه سیاسی معنی دار ارزیابی کرده و آن را نتیجۀ کاهش امکانات برای مقابله با چنین مواردی دانست : «علاوه بر این ما نارضایتی و خشم خود را به دولت اعلام می کنیم.» . این انجمن از آغاز امسال تا کنون 280 مورد مرگ و میر در خیابان را به ثبت رسانده است.

منبع :
http://fr.news.yahoo.com/femme-sdf-accouche-rue-enfant-meurt-064256404.html

۱۳۹۰ آبان ۱۲, پنجشنبه

برای «نسلی که عاشق نمی‌شود»


برای «نسلی که عاشق نمی‌شود»

یازده آبان ۱۳۹۰
میهن ـ نقد و نظر- سارا شریعتی: در مفاتیح خواندم که دعای کمیل دعای خضر نیز هست و خضر پیامبرِ امید است. ما را، موسی را، با خود در همه‌ی ماجراهای سخت‌اش همراهی می‌کند و هر بار در برابرِ سوالِ ما، چرایی‌های ما، عصیانِ ما، مخالفتِ ما با قتلِ آن کودک، با خراب کردنِ آن دیوار، با غرق شدنِ آن کشتی، … می‌گوید :
نگفتم که ایمان نداری؟ و در پاسخ می‌شنود که : صبر خواهم کرد و عاصی نخواهم شد.
امروز امّا ما عاصی شده‌ایم. دیگر صبر نداریم. عاصی شده‌ایم، نه نسبت به واقعیتی که نمی‌فهمیم، بلکه نسبت به خودمان. نسبت به توهمات‌مان. به این‌که هر بار امید بستیم و هر بار ناکام ماندیم. اینست که دل از حقیقت‌مان کنده‌ایم. خضر را تنها گذاشته‌ایم. همراهی‌اش نمی‌کنیم. ایستاده‌ایم و سر به زیر شده‌ایم. پذیرفته‌ایم که‌بی ادعا باشیم، سرِمان به کارِ خودمان باشد. جامعه و تاریخ را بسپاریم به دستِ سیاست‌مدار و قدرتمدار، و زندگی‌مان را بکنیم.
این ناامیدی را ما در چهره‌ی جوانان‌مان می‌بینیم. همین جوان‌ها که به ظاهر میهمانی می‌گیرند و می‌خوانند و می‌رقصند… ولی عاشق نمی‌شوند، شور ندارند، دل‌خوش نیستند،‌ به هیچ چیز. در جستجوی امنیت هستند و موفقیّت. همین جوانانی که می‌خواهند در لذّت به فراموشی برسند. قهرمانانِ لذّت در فلسفه، همه متفکرینی هستند که به لذّت در غلطیده‌اند، چون شادی ندارند. امید ندارند. چهره‌های عبث هستند. لذّتِ مستی، خماری… هرچه که بی‌خبری می‌آورد و بی‌حسی‌… در هیچ‌کدام اما، عشق و شور و امید نیست.
این ناامیدی را ما در ذهنیتِ مردم‌مان احساس می‌کنیم. تمام شهر حجله‌بندانِ مرگِ امید این مردم است. مردمانی که خسته شده‌اند؛ که مجروحند؛ که داغدارند؛ که می‌خواهند باز ماندگان‌شان را از بلای سیاست و بیداد فقر حفظ کنند ‌و مصون‌شان بدارند.
این ناامیدی را ما در سخنِ امروزِ روشنفکران‌مان، استشمام می‌کنیم. خضر آن پیامبریست که ما بیش از هر زمان، به او نیازمندیم.
چرا؟ چون ما امروز به امید، بیش از هر چیز محتاجیم.
دوره‌ای بود دوره‌ی ما، بیست و چند سال پیش، ما سرشار از شور و شوق و امید بودیم. فلسفه‌یمان برای “تغییرِ جهان” بود و نه “تفسیرِ آن”. جامعه‌شناسی‌مان برای به‌هم زدنِ نظمِ موجود بود و بر پاییِ نظمِ اجتماعیِ نوینی. تاریخ‌مان گشوده بود و تاریخِ فردا در دست‌های ما بود. می‌خواستیم انقلاب کنیم. نظمِ جهان را تغییر دهیم. مدینه‌ی فاضله‌ی خودمان را، در گروهِ کوچک‌مان، در جامعه‌ی بزرگ‌مان، در جهان، تحقق دهیم. همبستگی شعارِ ما بود و رفاه را جز در تقسیم‌اش با دیگران نمی‌خواستیم. بیست سالِ پیش، جامعه‌ی ما شاهد پیدایش و رشد هزاران گروه بود. به اسامی‌شان نگاه کنید : آرمان و مردم، دو مؤلفه‌ی ثابت بود. آرمان، آوا، ندا، صدا، فریاد… همه نشان از قدرتِ ما، عزمِ ما در رساندنِ حرف و حدیث‌مان به گوش دیگران داشت؛ و بعد، خلق، مردم، مستضعفین، کارگران… یعنی یک تجمع، یک جمع، چرا که ما رستگاری را برای همه می‌خواستیم. این پروژه‌ی مشترکِ ما بود. این حَبلِ مَتین ما بود. ریسمانِ مشترک ما. این همان طنابی بود که ما را از چاه نجات می‌داد و به صعودمان وا می‌داشت.
اما این دوره، خوب و بد، گذشته است.
از آن زمان تا به امروز تحوّلاتِ بسیاری رخ داده است. در جهان، در ایران.
در جهان، افسون‌زدایی شده است. عصرِ انقلابات به سر رسیده است. عصرِ ایدئولوژی‌ها به پایان رسیده است. مذاهبِ امید، مذاهبی که وعده‌ی رستگاری و نجات می‌دادند، در بحرانند. روشنفکران، مرگِ ایدئولوژی‌ها را اعلام کرده‌اند. پایانِ تاریخ را اعلام کرده اند. انتظار به پایان رسیده است. دیگر سبزواری‌ها، هر روز اسبی را زین نمی‌کنند و بر دروازه‌ی شهر نمی‌بنند تا امامِ زمان اگر آمد، سوارش شود. امروز از صاحب زمان می‌خواهند که دیرتر بیاید تا امتحانِ کنکور باز هم به تعویق نیافتد.
سخن گفتن از امپریالیسمِ جدید، دیگر خریدار ندارد. گفتمانِ عدالت‌خواهی، مغلوبه شده است. از مذهب گفتن، زدگی ایجاد می‌کند. ملی‌گرایی کارِ پدرانِ ما بود. درنتیجه، مبارزه با امپریالیسم‌مان را حواله می‌دهیم به سازمان ملل. سوسیالیسم‌مان را تقلیل می‌دهیم به خیر‌خواهی و حَسَنات. مذهب‌مان را “تبدیل” می‌کنیم به معنویتی بی‌ضرر، و انقلابی‌گریِ دیروزمان را “تعبیر” می‌کنیم به جوانی و خامی.
اما مسائلِ ما آیا از آن زمان تا به امروز تغییر کرده است؟ آیا فقر و گرسنگی کم‌تر از دیروز است؟ نیاز به مذهبی که پشتوانه‌ی عدالت‌خواهی و دست در دستِ آزادی باشد، کم‌تر است؟ سلطه‌ی بی‌رقیبِ امپریالیسمِ جدید، مگر عیان‌تر از دیروز نیست؟ واقعیتِ جهانِ سوم مگر نه این‌که همچنان موجود است و امروز بیش از دیروز در زیرِ غلطکِ بازارِ جهانی دارد قربانی می‌شود؟ و مگر نه این‌که برای جلوگیری از آنچه که از پی مهاجرت‌های مکررِ جـوانان و مغزهای جامعه ـ‌که فروپاشیِ ملی می‌نامند ما بیش از هر زمان نیازمند ایجاد یک روحِ ملی و احساسِ تعلقِ مدنی به این سرزمین هستیم؟
نسلِ ما، نسلِ دیروز، در پشتِ “نه”‌ای قهرمانانه، در پشتِ سنگرِ اصولِ اخلاقی و اعتقادیش در برابرِ واقعیت می‌ایستاد. واقعیت را نمی‌پذیرفت.
رونو، خواننده‌ی فرانسوی می‌خواند : “جامعه! گرفتارم نخواهی کرد.”
پسوا، شاعرِ پرتقالی می‌نوشت : “…واقعیت! فردا بگذر. برای امروز دیگر کافیست…”
اخوان می‌گفت : “…بیا ره توشه برداریم، قدم در راهِ بی‌برگشت بگذاریم…”
هوگو می‌سرود ‌: “…پاهایم اینجا، چشم‌هایم جایی دیگر!…”
نسلِ ما چشم‌هایش به جایی دیگر بود. نسلِ ما قدم می‌گذاشت در راهِ بی‌برگشت. امروزه امّا، عصرِ پذیرشِ واقعیت است. پذیرشِ سرنوشت. عصرِ دست کشیدن از آرزوهای بی‌سو و سرانجام است و دعاوی بی‌حساب و کتاب. و این واقعیتِ جهانی، در ایرانی که تجربه‌ی انقلاب و جنگِ خارجی و داخلی و اصلاحات و… را همه در طیِ بیست سال تجربه کرده است، بیش‌تر نمادینه شده است. خسته شده‌ایم از این تجربه‌های مکرر و همه تلخ. اینست که پناه می‌بریم به امنیتِ زندگیِ شخصی، و از ادعاهای بلند و پروژه‌های مشترک‌مان دست می‌شوییم و این‌همه را به حسابِ عقلانیت، پختگی و تجربه‌ی تاریخ می‌گذاریم.
به آهنگ‌ها‌ی امروزی نگاه کنید : مدام به فراموشی‌ات می‌خوانند، به پذیرشِ واقعیت. اکتفا به آنچه که هست :
“گذشته‌ها گذشته”، “این کارِ سرنوشته”. “عمرکمه، صفا کن”، ” اگه نباشه دریا، به قطره اکتفا کن”.
نسلِ دیروز بر سر حرف‌اش می‌ایستاد،‌ تا آخر. تزلزل را خیانت می‌خواند و بُریدگی. نسلِ امروز امّا “حرفش را پس می‌گیرد.” و می‌خواند که “خیال نکن نباشی، بدونِ تو می‌میرم”. می‌خواهد واقعیت را بپذیرد، در آن دخیل شود، حتی گاه دوستش داشته باشد، و به خود بقبولاند که می‌تواند به بازی‌اش بگیرد. می‌خواهد مثبت اندیش باشد،‌ خوش‌بین. کار را یکسره کند.‌ وارد صحنه‌ی واقعیت شود. در آن مشارکت کند.
روشنفکران‌مان به ما می‌گویند ‌: “این”، درست است، “آن”، جوانی بود و خامی. ما باید تجربه‌ی تاریخ را در نظر داشته باشیم. باید فرزند زمانه‌ی خویش باشیم. امروز عصر، عصرِ عقلانیت است. ادعاهای گذشته را نگاه کنیم : انقلابِ اجتماعی. سوسیالیسم. جهانِ سوم گرایی. مذهبِ سیاسی. مردم‌خواهی… همه‌ی این‌ها را تجربه کردیم و امروز به اینجا رسیده‌ایم. درنتیجه، تجربه‌ی تاریخی حکم می‌کند که در حرف‌هامان تجدید نظر کنیم. اگر ما مبارزینِ دیروز می‌گفتیم : آرمان و مردم، امروز باید بگوییم : عقلانیت و فرد. اگر ما مذهبی‌های دیروز می‌گفتیم : مذهبِ ایدئولوژیک. یا به قولِ بازرگان، مسلمانِ اجتماعی، امروز باید بگوییم : معنویتِ فردی، دینداریِ خصوصی. اگر ما روشنفکرانِ چپِ دیروز می‌گفتیم : سـوسیالیزم، امروز باید بگوییم : نیکوکاری، کار حسنه، خیرخواهی. اگر ما جهان سومی‌های دیروز می‌گفتیم : راهِ سـوم، امـروز باید بگوییم، دمکراسیِ لیبرال. باید واقعیتِ جهانی شدن و نسبیتِ مرزهای ملی را پذیرفت.
از طرفی، مذهبِ اجتماعی هم، تجربه‌ی خودش را پس داده است. انقلاب هم کردیم و دیدیم که چه بود. سوسیالیزم هم که دیوارش فرو ریخت و راه سوم هم که به بیراهه انجامید… این حرف‌ها را تاریخ منسوخ کرده است. این لیلی و مجنون‌ها به درد ادبیات می‌خورند، واقعیت‌ها را باید پذیرفت، با همه کاستی‌ها و کم بودهایش، وگرنه متعصبی خواهید ماند، جزمی، تنگ نظر و خشونت‌گرا !
و نسلِ امروز قبول کرده است که کم‌توقع باشد و واقع‌بین، و دل خوش کند به “به ـ بودِ”‌ همین واقعیت.
نتیجه‌اش اما چه شده است؟ نتیجه‌ی این حرف شنوی‌ها از گفتمانِ غالب چه شده است؟ نتیجه‌اش این شده است که ما به دلیلِ شکستِ الگوهایمان، در ارزش‌هایمان نیز تجدید نظر کرده‌ایم. در آرمان‌ها و آرزوهایمان. چون الگوی سوسیالیزم شکست خورد، سوسیالیزم را کنار گذاشتیم. چون الگوی مذهبِ اجتماعی با قدرت و منافعِ قدرت در هم آمیخت و به فاجعه انجامید، دینداریِ اجتماعی و متعهد به مردم را هم کنار گذاشتیم. چون (دولت) متولیِ ملت شد، تعلقِ ملی را زیر سوال بردیم و جز به گریز نمی‌اندیشیم و چون به همه‌ی امیدهای ما خیانت شد، طناب را رها کردیم و در چاهِ واقعیتِ روزمرّگی‌مان، به بقاءِ خود می‌اندیشیم.
در جستجوی خود، مار‌گزیده شده‌ایم، اینست که از هر آنچه که خاطره و خطرِ این گَزیدگی را دوباره زنده و نزدیک می‌کند، گریزانیم. جستجو را کنار گذاشته‌ایم و به مصون نگه داشتنِ آنچه که هست، بسنده می‌کنیم. اما این تجربه‌های همه تلخ، بایستی توشه‌ی ما برای ادامه‌ی جستجو باشد. مگر نه این‌که به گفته‌ای : “…ضربه‌ای که هلاک‌مان نمی‌کند، قوی‌ترمان خواهد کرد…”؟‌ صحبت بر سرِ پایبندی به الفاظی چون ایدئولوژی، سوسیالیزم، دمکراسی‌و… نیست. وفاداریِ ما نه به پوسته که به مغز است. مغز را برداریم و پوسته را رها کنیم. شریعتی می‌گفت برای من سوسیالیزم یک نظامِ اقتصادی نیست، فلسفه‌ی زندگی‌است. برای ما نیز، ایدئولوژی یک سیستمِ بسته‌ی عقاید نیست، همان است که نسلِ جوانِ امروز از “مَرام” مراد می‌کند. مَرام به معنای تعهد و پایبندی به اصول و ارزش‌هایی.
از دو موضع به ایدئولوژی انتقاد می‌شود :‌
نخست (از موضعِ) دمکراسیِ لیبرال که خود، مدارِ ایدئولوگ‌هاست و با رسم و رسومِ یک ایدئولوژی، در واقع با اسمِ ایدئولوژی درگیر می‌شود. و دیگری از موضعِ پُست مدرن و نقد ایده سالاری. در اینجا ما امّا از ایدئولوژی، معنا و مرام و جهت را مُراد می‌کنیم.
فرناند دومون، جامعه‌شناس و متکلم کانادایی می‌گوید ‌:
“…در هر دوره به ما گفتند که عصرِ پایانِ ایدئولوژی‌ها سر رسیده است و پایانِ ایدئولوژی‌ها را هم‌چون پایانِ توهّمات به ما نمایاندند. در حالی که پایانِ ایدئولوژی‌ها، پایانِ توهّم نبود، پایانِ امید بود. جامعه‌ای که پروژه‌ی مشترکی ندارد به چه کار می‌آید؟ پس بگذاریم تاریخ را قدرت‌ها بسازند..‌.”
این کاری‌است که ما امروز در صدد آن هستیم.
تاریخ یعنی چه؟ تاریخ یعنی حافظه‌ی ما؛ خاطره‌ی ما؛ گذشته‌ی ما؛ واقعیتِ دیروزِ زندگیِ ما و مگر نه این‌که هر حرکتِ جدیدی، اگر بخواهد که نو باشد، اولین کارش ایستادن در برابرِ سازندگانِ این تاریخ، و صاحبانِ این شناسنامه‌هاست؟ ایستادن در برابرِ این حافظه‌ایی که به ما می‌گویدکه : یادت نرود! همین کارها را ما در جوانی کردیم، دیدید که چه نتیجه‌ای داد. همین سنتی که به من می‌گوید :‌ همیشه همین بوده است؛ از قدیم تا ابد. همین گذشته‌ای که مدام به من هشدار می‌دهد، از حرکت بازم می‌دارد و نا امیدم می‌کند.
چاره را نسلِ امروز در گریز یافته است. گریز از این وطنی که دیگر مأوایش نیست. که در آن هیچکاره است. که مدام تحقیر و طردش می‌کند. و نسلِ ما، نسلِ دیروز، در واکنش به همه‌خواهیِ دیروز، امروز چاره را در کم توقعی یافته است، در “اکتفای به قطره”، در “زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز”، در “گلیمِ خود را از منجلابِ واقعیت بیرون بکش.” همین مردمی که در شرایطِ انقلاب، یا در شرایطِ تهاجمِ دشمنِ خارجی، حماسه‌ها آفریدند و سرمشق شدند، امروز جز به امنیتِ اقتصادی و اجتماعیِ فردِ خود، یا در خانواده‌ی خود، نمی‌اندیشند. دغدغه‌های اجتماعی، در بهترین حالت، به پرداخت خمس و زکاتِ ثروت ِخویش، تقلیل یافته؛ و احساسِ تعلقِ به یک ملت، یک سرنوشتِ مشترک، دیگر وجود ندارد.
در برابرِ دیکتاتوریِ این واقعیت، سلاحِ ما چیست؟ نه قدرتی داریم و نه امکاناتی. تنها امید است و تنها ایمان است که به ما این قدرت و این امکانات را خواهد داد. امید به آینده‌ای که ما در ساختنِ آن سهیم‌ایم و ایمان به آرمان‌ها و ارزش‌هایی که معنای زندگیِ مایند.
یکبار دوستی از من پرسید چه باید کرد؟ و در برابرِ هر راهی، کاری، پیشنهادی که به او می‌کردم، مشکلات و موانع و واقعیت‌های اجتماعیِ بازدارنده‌اش را بر‌می‌شمرد. همه درست و دقیق و واقع‌گرایانه. هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. به او گفتم تو راست می‌گویی. اما، پیش‌شرطِ هر کاری، نه امکاناتی‌ست که در اختیار داریم و نه قدرتی که از آن بهره‌مندیم، پیش شرطِ هرکاری، دوست داشتن است. باید اول این ملت، این مردم، این سرزمین را دوست داشت، باید به این سرزمین تعلق داشت، باید به سرنوشتِ مشترک اندیشید تا بد و خوبش، بد و خوبِ خودمان باشد و بعد، بتوانیم در جهتِ تغییرش بکوشیم.
صحبتِ قبلی من، صحبت از وفاداری بود. وفاداری به یک مفهوم : مفهومِ انسانِ جدید. و به یک حرکت : آغازِ دوباره‌ی تاریخ. وفاداری که از آن سخن می‌گفتم، وفاداری به ارزش‌های خودمان علی‌رغمِ واقعیتِ موجود بود. وفاداری به همان عشق، همان آرمان‌ها، همان اصول، همان ارزش‌ها، همان بلندپروازی‌ها که ما را تا به اینجا کشاند. جستجوی مدام و از پا ننشستن. مگر نه این‌که ما همچنان، هنوز، به آن آرمان‌ها و به آن دستاوردها معتقدیم؟ پس بیاییم به‌جای دست شستن از دعاویِ خودمان، این مفاهیمِ تحریف شده را “باز تعریف” کنیم و این ارزش‌های غصب شده را دوباره تملک کنیم. بیاییم پس از شستشوی این مفاهیم و بازگرداندنشان به شأنِ اولیه‌ی خود، نسبت به آنها ادعای مالکیت کنیم.
ادعای مالکیت کنیم نسبت به سرزمینِ خودمان.
ادعای مالکیت کنیم نسبت به گفتمانِ عدالت‌خواهی. همان گفتمانی که امروز در جامعه‌ی ما، آنها که در برابرِ آزادی ایستاده‌اند، مدعی‌اش هستند.
ادعای مالکیت کنیم نسبت به گفتمانِ دمکراسی، همان دمکراسی که امروز سرمایه‌داریِ جدید، مِلکِ مطلقِ خود می‌داند.
بیاییم در یک پروژه‌ی رهایی‌بخش مشارکت کنیم و ارزش‌های خودمان را از چنگالِ مدعیان و صاحبانِ شناسنامه‌دارش درآوریم. به میراثِ خودمان وفادار باشیم.
نیم قرن پیش، مصدق از ملتِ ایران سخن می‌گفت. بازرگان، از مسلمانِ اجتماعی سخن می‌گفت. طالقانی از شوراها و عدالت‌خواهی صحبت کرد. شریعتی
، َالنّاس را تَرجمانِ اجتماعیِ اَلله می‌دانست.
امروز ما از این همه، دست کشیده‌ایم. تعلّقِ ملی را به نامِ جهانی بودن، کنار گذاشته‌ایم. دین‌مان را خصوصی کردیم تا کم‌تر هزینه داشته باشد. عدالت‌خواهی را رها کردیم چون (جریان) راست متولیِ آن است. دمکراسیِ لیبرال را تنها روایتِ موفق و ممکن قلمداد می‌کنیم، چون آن تجربه‌های دیگر ناکام مانده بود. امروز ما با عقب‌نشینی داریم به حلِ معضلات‌مان می‌پردازیم، ولی مسائل همچنان باقیست.
در میهمانی‌ای، یکی از اقوام ما که دو فرزندش تاریخ خوانده‌اند، گفت : لعنت بر کسی که بگذارد فرزندانش تاریخ بخوانند و از این سخن این منظور را داشت : “…مومن از یک جا، دوبار گَزیده نمی‌شود…”
من این صحبت را تکمیل می‌کنم :
گاه مومن می‌بیند که چون گَزیده شده است، دیگر ناتوان است. می‌خواند که از این گَزیدن‌ها باید درس گرفت و احساس می‌کند که کاری از او ساخته نیست. گاه طاقتش طاق می‌شود، در این حال، مومن، اگر مومن است، در ایمانش تجدید نظر نمی‌کند. چون ایمانش را تصاحب کرده‌اند، طردش نمی‌کند. چون ایمانش تحقق نیافته است، از او دست نمی‌کشد. چون به ایمانش نمی‌رسد، انکارش نمی‌کند. چون واقعیت علیه حقیقتِ اوست، تسلیم نمی‌شود. مومن، معنای وجود خود را، زندگیِ خود را، در وفاداری به ایمانش می‌داند. مومن این وفاداری را بر مقبولیتِ عامه یافتن، ترجیح می‌دهد. مومن از زندگی خودش شهادت می‌سازد و خودش الگوی ارزش‌های خودش می‌شود.
مومن چون یکبار گَزیده شد، از پا نمی‌افتد.
عشق، ایمان، امید، آرمان‌ها، معنا و دینامیسمِ حرکتِ تاریخ‌اند. وفاداری به این ارزش‌ها، ما را به جستجو و خَلقِ الگوهای جدید وا می‌دارد. این وظیفه و مسئولیتِ امروزیِ ماست

۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

La mort de Mouammar el-Kadhafi

Le lynchage de Mouammar Kadhafi


La mort de Mouammar el-Kadhafi a été saluée par une explosion de joie dans les palais gouvernementaux occidentaux à défaut de l’être par le peuple libyen. Pour Thierry Meyssan, cet assassinat militairement inutile n’a pas été perpétré par l’Empire uniquement pour l’exemple, mais aussi pour déstructurer la société tribale libyenne.
Réseau Voltaire | Beyrouth (Liban)
+

JPEG - 18.6 ko
Durant 42 ans, Mouammar el-Kadhafi a protégé son pays du colonialisme occidental. Il rejoint aujourd’hui Omar al-Mokhtar au panthéon des héros nationaux libyens.
Jeudi 20 octobre 2011, vers 13 h 30 GMT, le Conseil national de transition libyen a annoncé la mort de Mouammar el-Kadhafi. Bien que confus, les premiers éléments laissent à penser qu’un convoi de voitures a tenté de quitter Syrte assiégée et a été bloqué et partiellement détruit par un bombardement de l’OTAN. Des survivants se seraient mis à l’abri dans des canalisations. M. Kadhafi, blessé, aurait été fait prisonnier par la brigade Tigre de la tribu des Misrata qui l’aurait lynché.
Le corps du « Guide » de la Grande Jamahiriya arabe socialiste n’a pas été conservé dans sa ville natale de Syrte, ni transporté à Tripoli, mais acheminé comme trophée par les Misrata dans la ville éponyme.
La tribu des Misrata, qui a longtemps hésité à choisir son camp et est quasi absente du CNT, aura finalement investi Tripoli après son bombardement par l’OTAN, et aura lynché Mouammar el-Kadhafi après le bombardement de son convoi par l’OTAN. Elle aura même transféré son corps dans sa ville pour marquer son triomphe. En juillet, le « Guide » aura maudit les Misrata, leur enjoignant de partir à Istanbul et Tel-Aviv, faisant allusion au fait que leur tribu est issue de juifs turcs convertis à l’islam.
Un flot de commentaires préparés à l’avance a été déversé instantanément par les médias atlantistes visant à diaboliser Mouammar el-Kadhafi et, de la sorte, à faire oublier les conditions barbares de sa mort.
Les principaux dirigeants de la Coalition ont salué la mort de leur ennemi comme marquant la fin de l’opération « Protecteur unifié ». Ce faisant, ils admettent implicitement que celle-ci ne visait pas à mettre en œuvre la Résolution 1973 du Conseil de sécurité, mais à renverser un régime politique et à en tuer le leader, alors même que l’assassinat d’un chef d’État en exercice est interdit en droit états-unien et universellement condamné.
De plus, le lynchage de Mouammar el-Kadhafi montre la volonté de l’OTAN de ne pas le déférer à la Cour pénale internationale qui n’aurait pas été plus en mesure de le condamner pour crime contre l’humanité que le Tribunal pénal pour l’ex-Yougoslavie ne put prouver la culpabilité de Slobodan Milosevic malgré deux ans de procès.
Dans le torrent de boue déversé par les médias atlantistes pour salir sa mémoire, reviennent en boucle des accusations mensongères, ce qui montre a contrario que ces médias disposent de peu d’éléments authentiques utilisables à charge.
Ainsi revient l’affaire de l’attentat contre la discothèque La Belle à Berlin (5 avril 1986, 3 morts), jadis utilisée comme prétexte par l’administration Reagan pour bombarder son palais et tuer sa fille (14 avril 1986, au moins 50 morts). À l’époque, le procureur allemand Detlev Mehlis (celui qui truquera deux décennies plus tard l’enquête sur l’assassinat de Rafik el-Hariri) s’appuya sur le témoignage de Mushad Eter pour accuser un diplomate libyen et son complice Mohammed Amairi. Cependant, la télévision allemande ZDF découvrira plus tard que Mushad Eter est un faux témoin et un vrai agent de la CIA, tandis que le poseur de bombe Mahammed Aamiri est un agent du Mossad [1].
Ou encore, l’affaire de l’attentat de Lockerbie (21 décembre 1988, 270 morts) : les enquêteurs identifièrent le propriétaire de la valise contenant la bombe et son retardateur sur la foi du témoignage d’un commerçant maltais qui avait vendu un pantalon se trouvant également dans la valise piégée. La justice écossaise mit alors en accusation deux agents libyens Abdelbaset Ali Mohmed Al Megrahi et Al Amin Khalifa Fhimah et le Conseil de sécurité prit des sanctions contre la Libye. En définitive, pour obtenir la levée des sanctions, la Libye accepta d’extrader ses deux agents (le premier fut condamné à la prison à vie, le second fut innocenté) et de payer 2,7 milliards de dollars d’indemnités, tout en persistant à proclamer sa complète innocence. En définitive, en août 2005, un des chefs d’enquête écossais déclara que la pièce à conviction principale, le retardateur, avait été déposé sur les lieux par un agent de la CIA. Puis l’expert qui avait analysé le retardateur pour le tribunal admit l’avoir lui-même fabriqué avant que la CIA ne le dépose sur les lieux. Enfin, le commerçant maltais reconnu avoir été payé 2 millions de dollars pour porter un faux témoignage. Les autorités écossaises décidèrent de réviser le procès, mais l’état de santé d’Abdelbaset Ali Mohmed Al Megrahi ne le permit pas.
L’actuelle campagne de désinformation comprend aussi un volet sur le train de vie décrit comme somptueux du défunt et sur le montant pharaonique de sa fortune cachée. Or, tous ceux qui ont approché Mouammar el-Kadhafi, ou simplement ceux qui ont visité sa maison familiale et sa résidence après leur bombardement peuvent attester qu’il vivait dans un environnement comparable à celui de la bourgeoisie de son pays, bien loin du bling bling de son ministre du Plan, Mahmoud Jibril. De même, aucun des États qui traquent la fortune cachée des Kadhafi depuis des mois n’a été en mesure de la trouver. Toutes les sommes significatives saisies appartenaient à l’État libyen et non à son « Guide ».
À l’inverse, les médias atlantistes n’évoquent pas le seul mandat d’arrêt international émis par Interpol contre Mouammar el-Kadhafi avant l’offensive de l’OTAN. Il était accusé par la Justice libanaise d’avoir fait disparaître l’imam Moussa Sadr et de ses accompagnateurs (1978). Cet oubli s’explique par le fait que l’enlèvement aurait été commandité par les États-Unis qui voulaient éliminer l’imam chiite avant de laisser l’ayatollah Rouhollah Khomeiny rentrer en Iran, de peur que Sadr n’étende au Liban l’influence du révolutionnaire iranien.
Les médias atlantistes n’évoquent pas non plus les critiques que des organisations de la Résistance anti-impérialiste et nous-mêmes avions formulées contre Mouammar el-Kadhafi : ses compromis récurrents avec Israël.
Pour ma part, je peux attester que, jusqu’à la bataille de Tripoli, le « Guide » a négocié avec des émissaires israéliens, espérant parvenir à acheter la protection de Tel-Aviv. Je dois aussi attester que, malgré mes critiques sur sa politique internationale, et le dossier complet à ce sujet que la DCRI française lui a aimablement communiqué à mon sujet en juillet dans l’espoir de me faire arrêter, Mouammar el-Kadhafi m’a accordé sa confiance et m’a demandé d’aider son pays à faire valoir ses droits aux Nations Unies [2] ; un comportement bien éloigné de celui d’un tyran.
Les médias atlantistes n’ont pas non plus cité les ingérences que j’ai condamnées de la Libye dans la vie politique française, notamment le financement illégal des campagnes électorales présidentielles de Nicolas Sarkozy et de Ségolène Royal. Le « Guide » avait en effet autorisé son beau-frère Abdallah Senoussi à corrompre les deux principaux candidats en échange de la promesse de l’amnistier ou de faire pression sur la Justice française pour clore son dossier pénal [3].
Surtout, les médias atlantistes n’évoquent pas l’œuvre principale du « Guide » : le renversement de la monarchie fantoche imposée par les anglo-saxons, le renvoi des troupes étrangères, la nationalisation des hydrocarbures, la construction de la Man Made River (les plus importants travaux d’irrigation au monde), la redistribution de la rente pétrolière (il fit d’une des populations les plus pauvres du monde, la plus riche d’Afrique), l’asile généreux aux réfugiés Palestiniens et l’aide sans équivalent au développement du Tiers-monde (l’aide libyenne au développement était plus importante que celle de tous les États du G20 réunis).
La mort de Mouammar el-Kadhafi ne changera rien au plan international. L’événement important était la chute de Tripoli, bombardée et conquise par l’OTAN —certainement le pire crime de guerre de ce siècle—, suivie de l’entrée de la tribu des Misrata pour contrôler la capitale. Dans les semaines précédant la bataille de Tripoli, l’écrasante majorité des Libyens ont participé, vendredi après vendredi, à des manifestations anti-OTAN, anti-CNT et pro-Kadhafi. Désormais, leur pays est détruit et ils sont gouvernés par l’OTAN et ses fantoches du CNT.
La mort du Guide aura par contre un effet traumatique durable sur la société tribale libyenne. En faisant tuer le leader, l’OTAN a détruit l’incarnation du principe d’autorité. Il faudra des années et beaucoup de violences avant qu’un nouveau leader soit reconnu par l’ensemble des tribus, ou que le système tribal soit remplacé par un autre mode d’organisation sociale. En ce sens, la mort de Mouammar el-Kadhafi ouvre une période d’irakisation ou de somalisation de la Libye.

اولین قربانی جنگ ،حقیقت است !


مجيد مشيدي
سرانجام پس از هشت ماه تهاجم ناتو به لیبی در روز بیستم و یکم اکتبر با ترور قذافی، جنگ در این کشور فعلا پایان یافته است. لیبی قربانی خواسته های سیاسی و اقتصادی غرب شد ،بدون شک کشورهای غربی از تبعات سیاسی و اجتماعی آن  گریزی نخواهند داشت. جنایت در این مدت علیه مردم لیبی بر هیچ کس پوشیده نیست جنایتی که رسانه های تحت کنترل سرمایه ، تمام جنایت و کشتار را سانسور نمودند و روزنامه نگاران حاضر در صحنه در مقابل تمام فجایع ، هدفمند سکوت کردند .  Thierry Meyssan  روشنفکر فرانسوی و رئیس مرکز علوم سیاسی (Réseau Voltaire"  (1 " در مصاحبه با تلویزیون سوریه از مشاهدات خود در لیبی (2 )  می گوید:  " من شاهد ارتکاب جنایت از سوی کسانی بودم که آنها را «شورشیان» می نامیدند. اما در واقعیت امر، آنها شورشی نبودند. آنها عمدتاًَ مزدوران خارجی بودند. شمار لیبیایی های مسلح مخالف قذافی بیش از اندازه کم بود. بخش اصلی جنگجویان را مزدوران مسلح به سلاحهای آمریکایی و اسرائیلی تشکیل می دادند. افزون بر این، حضور القاعده نیز بسیار چشمگیر بود. در لیبی قبلاًَ هم گروه متنفذ القاعده که جنگجو به عراق می فرستاد، حضور داشت. آنها طرفداران حداکثر خشونت هستند. زمانیکه آنها، دقیق تر بگوئیم بدنبال حمله ناتو، جنگجویان القاعده به روستاها هجوم می بردند، تحت تأثیر مواد مخدر، جنایات هولناکی را مرتکب می شدند. آنها، بمنظور ایجاد فضای هر چه گسترده تر رعب و وحشت، سر مردان و پستانهای زنان را در انظار عمومی می بریدند. آنها، برای گسترش حوزه نفوذ کمیته متشکله در بنغازی، مردم را وادار به فرار می کردند. از جمعیت تقریباًَ ۶ میلیون نفری لیبی، در حدود ٢ میلیون نفر، از خانه و کاشانه خود فرار کردند. " او در رابطه با خبرنگاران حاضر در لیبی می گوید:" در باره فعالیت خبرنگاران خارجی در لیبی من فقط این را می توانم بگویم، همه آنها دروغ گفتند. اینها، خبرنگاران کانالهای عظیم بی بی سی، سی ان ان، فرانسه ٢۴ و تلویزیون فرانسه بودند. معمولاًََ تیمهای تلویزیونی مرکب از دو نفر- خبرنگار و اوپراتور اجازه فعالیت می گیرند. اما در اینجا، تیمهای سه، چهار و در مواردی تا هفت نفر آمده بودند و معلوم بود که آنها خبرنگار نیستند. ماشینهای پر از آدمهای ورزیده با کارت خبرنگاری می آمدند که معلوم بود نظامیان خوب آموزش دیده ای هستند. من شاهد بودم که آنها دروغ می ساختند. در دولت لیبی بحث شدیدی در باره اینکه با این آدمها چه کار کنند، در گرفت. " او ادامه می دهد :  " زمانی که ما مسئله واقعی خبرنگار بودن یا نبودن آنها را مورد بحث قرار دادیم، من در اینترنت بدنبال هویت آنها گشتم، معلوم شد که خبرنگاران واقعی، فقط کسانی بودند که در جلو دوربین ظاهر می شدند و بقیه آنها نظامی هستند. زمانی هم سازمان مخفی لیبی در صدد کنترل پست الکترونیکی همه خبرنگاران مشغول در مرکز مطبوعاتی برآمد، به اسناد غیرقابل تصوری دست یافت. به این ترتیب که حتی خبرنگاران واقعی هم در ارتباط با ام آی ۶ ( انگلیس )، سازمان جاسوسی فرانسه و موساد کار می کردند. یعنی، همه آنها جاسوس بودند. پلیس مخفی لیبی به اسناد تکاندهنده ای دست یافت. اینها چیزی غیر از کتابهای آموزش نظامی، چاپ کمپانی نظامی خصوصی «Aegis» نبودند. معلوم شد که همه این «خبرنگاران» نماینده یک سازمان بودند و با هم کار می کردند. در این کتابها، از جمله گفته می شود: سه ساعت قبل از آن که آمریکاییها حمله برای ویران کردن طرابلس را آغاز کنند، همه خبرنگاران باید از شهر خارج شوند و گر نه، قذافی می تواند آنها را به گروگان بگیرد. برنامه تخلیه نیز دقیق طراحی شده بود و نشان می داد که «Aegis» در طرابلس پایگاهی دارد که از کمکهای سازمان امنیت ترکیه استفاده می کند. لیست همه خبرنگارانی که باید به بندر و از آنجا به کشتی ناتو منتقل می شدند و همچنین، انجام همه این کارها در مدت سه ساعت قبل از آغاز حملات سرتاسری بر طرابلس، دقیقاًَ تنظیم شده بود. کانال الجزیره، میدان الخضراء و میدان باب العزیزیه طرابلس را در یکی از استودیوهای خود در قطر شبیه سازی کرد. پس از آن ناتو بمباران شهر را آغاز کردند. این بمبارانها، سیل آتش بود که همه جا را ویران کرد، دو روز تمام زمین می لرزید و الجزیره در یکسری تصاویر استودیوئی «شورشیان» را در میدان الخضراء نشان می داد… پس از فاش شده این ریاکاری، رئیس «شورای انتقالی» شورشیان، انتشار این تصاویر را یک «ترفند جنگی» اعلام کرد."
او در رابطه کشتار مردم لیبی  چنین می گوید :" در یکی از شهرهای کوچک لیبی، کشتار جمعی اتفاق افتاد. این شهرک در تپه ای واقع بود و نیروهای ناتو برای تأمین حرکت آزاد «شورشیان» باید آن را حذف می کردند. بالاخره، در اثر چندین بار بمبارانهای شدید، این شهرک را با خاک یکسان نموده و از روی نقشه پاک کردند. دولت لیبی این حادثه را جنایت جنگی اعلام کرد. مقامات ناتو ضمن تأکید بر ادعای خود مبنی در دست داشتن اطلاعات دقیق از موضعگیری نظامیان در آنجا، از در انکار برآمدند. لیبیائیها با مراجعه به همه خبرنگاران در مرکز مطبوعاتی، حضور آنها در محل حادثه و مشاهده اصل واقعیت را خواهش کردند. هنگامی که خبرنگاران به آنجا رسیدند، چیزی جز کشتارگاه واقعی ندیدند. همه جای این شهر با خاک یکسان شده و پر از اجساد تکه- تکه شده انسان بود. آنوقت این خبرنگاران، برای کسب تکلیف، حادثه را بوسیله تلفنهای همراه به اطلاع ستاد ناتو در بروکسل رساندند و افسران ناتو این متن را به آنها دیکته کردند: «باید گفته شود که اینجا محل تجمع نظامیان بوده و در عین حال، عده ای غیرنظامی بطور اتفاقی در آنجا بوده اند که هیچ کس از حضور آنها خبر نداشت»… همه اینها بمعنی اتخاذ تدابیری برای تولید دروغ بود. "
شاهد هستیم که در نهایت ناتو به تحریف وقایع و سکوت نتوانستند افکار عمومی جهان را در خواب نگه دارند.  استقرار گسترده مسئولین امنیتی و نظامی کشورهای غربی ، جز آن که لیبی را در مسیر تفرقه و چند پارچگی و جنگ قبایلی سوق دهد، مطلوبیت دیگری در پی ندارد. بگذارید مدعیان حقوق بشر و دموکراسی، شعارهایشان را در میان خرابه های لیبی و ویرانه های  آن فریاد کنند و دل خوش باشند، و حاکمان جدید قدرت به بهای حاکمیتی دو روزه ،نان در کاسه خون و اشک و آه فرزندان و مادران لیبیائی زنند و بر تلی از ویرانه ها ،خانه بسازند و جشن پیروزی برپا کنند.
هشت ماه بمباران بلاوقفه جنگنده های ناتو که شبانه روز تمام زیرساخت های لیبی را مورد هدف قرار دادند و تماما نابود شد. ترور قدافی و قتل عام طرفدارانش ، نشان از آغاز دوره جدید از ماجراجوی غرب در جهان است. در تهاجم ناتو به لیبی هزاران نفر کشته و مجروح شدند و صدها بار این کشور توسط نیروهای ناتو مباران شد. همیشه گذشت زمان تجربیاتی ارزشمند را خلق می کند که با شکل گیری دوره های متفاوت، به خصوص در مواقع بحرانی، این تجربه ها رنگی ویژه و نقشی حیاتی می یابند. آیا اپوزیسیون ما می داند که سیاست های چرخشی با غرب، فلاکتی را برای توده های مردم به بار می آورد  و آنان را درگیر خواهد کرد؟ آیا بازیکنان عرصه ی سیاست اپوزیسیون که دچار همین آمد و شدهابا غرب هستند، ورزیدگی آن را دارند که خطرات، پیامدهای ناگورا و دردناک بازی با غرب که بر فرازمنطقه و ایران تعبیه خواهد شد را دور کنند؟ در پس پرده های این همه تشویش های ذهنی چه نهفته است؟ کلید حل بحران های کنونی و روند توقف سرگردانی اپوزیسیون، نداشتن تحلیل مشخص از شرایط کنونی جهان است و هدف وسیله را برای آنان توجیه می کند. می بایست تعریف و تحلیلی نوین از کشورهای غربی ، از نسبت و تناسب ها، از مرز بندی ها و خط قرمزهای آنان را آغاز کرد. مطمئنا کشورهای غربی برای حفظ منافع سیاسی و ملی خود، حاضر به هر معامله ای و با هر کسی هستند، اما در سیاست آشفته ی کنونی ، نیک می دانیم که هیچ چیز سر جای خودش نیست. اگر در اپوزیسیون منافع و خط قرمزها جدی تعریف و تحلیل می شد، آن گاه برای مردم هم مشخص می شد که چه کسانی بانیان دردها و رنج های شان هستند، و می دانستند که با آن ها چگونه تسویه حساب نمایند.
شکی نیست که آمریکا و متحدانش به دنبال اهداف خاصی، نیروهای پرشمار و سرمایه زیادی را به منطقه گسیل نموده و از تداوم ناامنی در منطقه بهره می برند و برخلاف تصور اپوزیسیون ، حضور نیروهای خارجی، نمی تواند برای سرنگونی صرفا یک فرصت تلقی شود، این حقیقت را باید پذیرفت که پروژه آمریکا و متحدانش، سوخت خود را از قربانیان اش تأمین می کند و مگر نه اینکه برای تداوم و ماندگاری حضور خود در عراق ، افغانستان ، به قربانیان بیشتری نیاز داشت تا بودن و استقرار نیروهای اش را توجیه کنند. آیا زمان آن برای اپوزیسیون فرا نرسیده است که کمی فکر کند و با خود بیاندیشد که ملاحظه کاری و رعایت مصلحت و منافع کوتاه مدت سازمانی و حزبی در برابر فرمایش ها و خواسته های کشورهای غربی، را کنار گذاشته و در پی دریافت پاسخ مثبت  از سوی آنان نباشند.
بخشی از اپوزیسیون با صدور بیانیه ، به تهاجم لجام گسیخته ناتو و در نهایت ترور قذافی را به دولت انتقالی لیبی  و غیر مستقیم به کشورهای غربی تبریک گفته اند و نیرو های مزدور که توسط ناتو مسلح شده بودند را هم " ارتش آزادیبخش ملی لیبی " نام نهادند. اپوزیسیون امید خود به مردم را از دست داده و به ریسمان استعمار آویزان شده است.  بخشی دیگر از طیف چپ همصدا با نیروهای امپریالیستی به مانند جمهوری اسلامی از" انقلاب و انقلابیون" لیبی سخن می گویند و هستند جریان های که درمقابل تمام فجایع و کشتار مردم بی گناه لیبی توسط ناتو ، تحت پوشش و حمایت  سازمان ملل ، برای مطامع حقیر خود سکوت اختیار کردند و به جنایتکاران تبریک می گویند! و شمار بسیاری از مهم ترین و با نفوذترین چهره های سیاسی اپوزیسیون که نتواسته اند در خصوص عملکرد های ناتو در لیبی به جمع بندی مشخصی برسند، حرکت با چراغ خاموش را در پیش گرفته اند تا با بالارفتن یا بالا زدن گوشه ای از پرده سیاست جامعه جهانی، بتوانند با توجه به منافع شخصی شان عکس العمل و واکنش نشان دهند. هر چند گرفتن قدرت پس از جمهوری اسلامی ، چشمان برخی را  در اپوزیسیون کور کرده و توان مشاهده واقعیت را به طور کلی از آنان گرفته است اما تاریخ این ماجراها، همچنان برای عبرت آموزی نسل های آتی و هدایت جامعه امروز به سمت یک حرکت سیاسی  و مردمی کارساز و ماندگار خواهد شد. کسانی که راهی غیر از خواست مردم را در پیش گرفته اند، به بیراهه می روند که هیچ گاه هم به استقرار آنان در مقام قدرت منجر نخواهد شد.
گستره جغرافیای منطقه خاور میانه، زادگاه حوادث زیادیست، و مسیر تحولات آینده منطقه آغاز شده است. همچنانی که آمریکا برای یک دست کردن قدرت منطقه و ایجاد تغییرات سیاسی، لیبی را به عنوان گزینه نخست انتخاب کرد و پس از آن گوش چشمی هم به ایران  و پاکستان نشان خواهد داد. رویداد های اخیر حاکی از آن است که آمریکا در ادامه روند تثبیت قدرت بلامنازع خود  در جهان و در منطقه، به زودی سراغ سوریه خواهد رفت. اکنون که جامعه جهانی علت تزلزل و عامل تزلزل و نشان تزلزل در  سوریه را بیرون از مرزهای جغرافیای این کشور ردیابی کرده است، و طشت رسوائی جمهوری اسلامی از بام اش افتاده، باید دید که موضع گیری آینده در این خصوص ، علیه جمهوری اسلامی چگونه خواهد بود.  مساله ما اين نيست که از تاريخ درس نمی گيريم، بلکه مساله اين جاست که از درک درس های تاريخی عاجز هستيم. بايد قبل از آن که خيلی دير بشود، می بایست به اپوزیسیون ياری رسانی ذهنی کرد تا بتوانند به بازيابی شرایط پیچیده کنونی جهان و بازشناسی هويت مبارزه خويش ودرک شرايط حساس بین المللی از لحاظ سیاسی و اقتصادی و اجتماعی دست يابد. نمی دانم چرا چشم  ما در مقابل تاریخ مانند کورهاست و جنایت های کشورهای غربی را سیاسیون ما نمی بیند وبرای همکاری با غرب و مورد پسند قرار گرفتند با هم به رقابت می پردازند. بینایان سیاسی را نمی دانم که چرا درد استخوان گیری و ندیدن گرفته اند که با تمام محرومیت تاریخی و له شدن در زیر پای برتری خواهی ها نمی بینند که در پیرامون غرب قرار دارند و کسی هم برای شان درنگی نمی کند. بدون شک، چهره آنانی که خود را به اصطلاح نماینده ی مردم عنوان می کنند ولی در کنار نئوکان ها علیه منافع خلق ها حرکت می کنند، برای توده ها آشکار است.
http://www.voltairenet.org/_Thierry-Meyssan_?lang=fr
http://www.voltairenet.org/Al-Jazeera-prepare-de-fausses
یکم نوامبر 2011
10 آبان 1390
madjidmoshayedi@gmail.com
www.m-moshayedi.com