۱۳۹۱ دی ۱۳, چهارشنبه

دکتر محمد ملکی: بنا به وظیفه انسانی، ملی و دینی حاکمان را نقد می کنم

Maleki Mohamad
۱۳۹۱/۱۰/۱۳ ملی مذهبی ـ متن این نوشته به شرح زیر است:

بسم الحق
هموطنان عزیزم
لازم دیدم در این برهه حساس که وطنم در آتش نابسامانی و بیداد و بهم ریختگی میسوزد، نکته ای را یادآور باشم. آنچه تاکنون گفته ام و نوشته ام و خواهم گفت و خواهم نوشت چیزی جز انجام وظیفه انسانی، اخلاقی، ملی و دینی که شرع و عرف بر عهده ام نهاده، نبوده و نیست. معتقدم نقد حاکمان وظیفه هر انسانی با باورهای «ملی-توحیدی» است چرا که خداوند میفرماید: «باید از میان شما افرادی باشند که دیگران را به نیکویی فراخوانند و به رفتار شایسته فرمان دهند و از ناپسند بازدارند و آنان رستگارانند» (۱) و امامی که من معنای آزادگی و عدالت را از او آموختم توصیه میکند که « نیکوترین امر به معروف و نهی از منکر، گفتن سخن حق و درست است نزد حاکمی ستمکار» (۲). من همانند دکتر محمد مصدق ـ که همواره الگوی آزادیخواهی ملی برایم بوده است ـ بر این باورم که: «چه زنده باشم و چه نباشم امیدوارم و بلکه یقین دارم که این آتش خاموش نخواهد شد. زنان و مردان بیدار این کشور مبارزه ملی را آنقدر دنبال می کنند تا به نتیجه برسد».
صاحب این قلم همواره سعی داشته که اقوال گوناگون را بشنود و از بهترین آنها بهره گیرد، بنابراین به افکار صاحبان فکر و اندیشه احترام میگذارد و با هیچ صاحب فکری سر ستیز ندارد. همانگونه که بارها گفته ام و نوشته ام، وابسته به هیچ گروه و دسته و سازمانی نیستم و امیدوارم تا پایان عمر استقلال فکری خود را حفظ نمایم و تنها مسئول و پاسخگوی آنچه میگویم و مینویسم خودم هستم و نه دیگران.
والسلام
دکتر محمد ملکی
سیزدهم دی ۱۳۹۱

پانوشت

۱- سوره آل عمران آیه ۱۰۴
۲- نهج البلاغه، حکمت ۳۷۴، ترجمه محمد دشتی، صفحه ۷۱۹

آقای بنی صدر، اشتباه می فرمائيد و توقعتان از مردم ايران نا به جا است، محمدعلی مهرآسا

آقای ابوالحسن بنی صدر نخستين رئيس جمهوری ايران اسلامی، در مصاحبه با راديو «عصر جديد» که در فيس بوک نيز بازنويسی و باز پخش شده؛ و صاحب اين قلم آن را در فيس بوک ديده است، فرموده اند:
«هی نگوئيد تقصير اسلام است؛ تقصير شما است که يک آدم بيسواد، شده است صاحب اختيار کشور. شما اجازه داديد که يک آدم بی سواد و بی مايه بدون علم و اطلاع از وضعیّت دنيا سرنوشتتان را در اختيار بگيرد و بر شما ولايت مطلقه داشته باشد»
من از اين سخن آقای بنی صدر درشگفتم به اين دليل که ايشان به تمام راز و رمزهای اين حکومت دينی که نزديک به ۳۴ سال سوار برگرده ی مردم ايران شده است، آگاه است و می داند به چه دليل و انگيزه ای اين اختاپوس بر ملت ايران فرود آمده است. در فرود و نزول چنين بلا و خسرانی، من و آقای بنی صدر نيز به گونه ای شريک و سهيم بوده و در راه به ثمر رسيدن انقلاب کوشيده ايم. شايد من بيش از آقای بنی صدر در اين زمينه سهم داشته باشم؛ زيرا که من در ايران بودم و حاضر در خيزش و تلاشها؛ و آقای بنی صدر در فرانسه بودند و از دور نظاره گر. گرچه هردو تقريباً در يک زمان از همه چيز سر خورديم و بريديم و دست شستيم؛ و مجبور به جلای وطن شديم، اما من هيچ گاه واژه اسلام را بر روی انقلاب نپذيرفتم؛ و مذبوحانه و بی دليل معتقد بودم مردم انقلاب کردند؛ در حالی که آقای بنی صدر، به درستی نام زشت و ناپسند «انقلاب اسلامی» را که خمينی همان ساعات نخست پيروزی بر تلاش مردم و انقلاب ملت ايران سوار کرده بود، هم پذيرفت؛ و هم هنوز بر بالای نشريه و سايت اينترنتی خويش محفوظ نگه داشته است.
مردم ايران در سال ۱۳۵۷ خورشيدی انقلاب کردند و استبداد را برانداختند. اما اين خمينی و گروه عمامه دار و بی عمامه ی اصحاب و اذنابش بود که بار اسلامی را بر گرده ی انقلاب نهادند و قشر درسخوانده ی سکولار و مخالف استبداد را بور و درمانده کردند. البته همچنان که اشاره کردم، اين انقلاب از ابتدا نيز جنبۀ روشنفکری نداشت و از درون مساجد و از پای منبر و رواق شاگردان و نوچه های خمينی نضج گرفت و بيرون زد؛ نه از درون احزاب و تشکلهای سياسی و اجتماعی. زيرا استبداد محمد رضا شاهی نه تنها احزاب، سنديکاها و تشکلها را از محيط ايران برانداخته و نابود کرده بود، بل روشنفکران و اهل قلم را نيز يا آواره کشورهای خارج کرده و يا به نيروی ساواک خفه کرده بود. من بارها گفته ام و باز با جرئت می گويم سبب خيزش مردم و يا دستکم عوام - که آن زمان در قدرت و اکثریّت مطلق بودند - نيروی مسجد و حديث و گفتار آخوند و تحريک متوليان مذهب شيعه بود.
آقای بنی صدر و مرحوم قطب زاده و حسن حبيبی ها همه در بيرون مرز بودند و توسط استبداد شاهی نفی بلد شده بودند و از دور دستی بر آتش داشتند.
من شبهای شعر «انجمن گوته» را نيز به ياد دارم و می دانم که چند هزار نفری جدا از قوم و قبيله آخوند؛ و بيگانه با مقولات دين و مذهب نيز وارد صحنه شده بودند؛ و به سخنی ديگر سکولارها و لامذهبان نيز در خيزش دخيل بودند. اما اينها هم در اقلیّت محض بودند، و هم نا همخوان و نامتحد. در ضمن روشنفکران ايران هيچگاه عوام الناس را با خود نداشتند و همواره با آنان ناشناس و بيگانه بودند.
اين عده سکولار و يا بيگانه با دين، از چندين گروه ساخته شده بود که هر گروه خود به تنهائی و جدا از ديگران سودای رسيدن به مقصد و قدرت را در سر می پروريد. در اين ميان، حزب توده با تعداد نسبتاً قابل توجه عضو و هوادار، به صورت علنی خود را در اختيار تفکر دينی نهاده و بسيار سريعتر از آخوندها در اين ميدان و مسير يکه تازی می کرد.
جدا از اين بديهی ها، متعصبان شيعی و هواداران آخوند کسانی بودند که پروای هيچ نام ننگی نداشتند؛ و همواره و هميشه تن و روانشان در اختيار آخوندها بود و جمعشان را چوب به دستان و چاقو درکفانی می ساخت که ادب و تربیّت در قاموسشان کيميا می نمود. لذا به زنگيان مستی بدل شده بودند که بی محابا و بی ملاحظه چوب و تيغ را بر سر هر کس که مشکوک می نمود می زدند؛ و از مرگ و قتل بی گناهان ابائی نداشتند. در چنين زمان و زمينه ای دين و مذهب دست بالا را داشت و جامعه و محيط را قرق کرده بود.
گمان نمی کنم آقای بنی صدر کشتارهای پس از ۳۰خرداد ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۸ را از ياد برده باشند. آن قساوتها و آن قصابيها بر هر مردم و ملت ديگری رفته بود، به همان شيوه و روش زبان در کام و تن در گوشه ی عزلت می گرفت؛ و سودای آزادی را از سر بيرون می کرد. نيز به ياد آوريم قتلهای زنجيره ای را!
آقای بنی صدر!
شما مرا می شناسيد؛ و من نيز به خاطر همان همکاری با شما راه تبعيد پيش گرفتم و آواره شدم. ولی من نه آن زمان ديندار بودم؛ و نه اکنون به مقولات ما بعد الطبيعه و لاهوت اعتقاد دارم.
برخلاف نظر شما، من با اطمينان می گويم مشکل ما خود دين اسلام است. آئينی که تعصب و کوته فکری و انسان ستيزی را در پيروان خود تزريق می کند؛ و به جای دوستی و رأفت در اذهان، کينه و دشمنی و نفرت در جوامع پخش می کند، به يقين هيچ قوم و ملتی را به سعادت و آزادی و نيک بختی رهنمون نخواهد شد... همه می دانيم بعد از آن ترورهائی که توسط کارلوس مشهور انجام می شد و با دستگيری آن تروريست، وظيفه ی او را پيروان دين مبين{!} اسلام برعهده گرفته اند و مجموعه ی تروريست های اسلامی را ساخته اند. البته اين را نيز می دانيم که تمام مسلمانان معتقد تروريست نيستند؛ اما تمام تروريستهای کنونی مسلمانان متعصبند!
اسلام بر خلاف تصور و ادعای پيروانی نظير شما و ديگر درسخوانده های مؤمن، دين رأفت و مروت نيست. واژه اسلام معنای مسالمت ندارد و مفهومش تسليم و اعتقاد بی چون و چرا است. مسلمان برای نرفتن به جهنم پس از مرگ، بايد دنيای موجود و زندگی خود را به جهنم تبديل کند. مسلمان مجبور است و بايد مطيع محض فرمانهای دين و دستورهائی باشد که متوليان اين آئين از متن قرآن و ديگر کتابهای حديث بيرون کشيده اند.
شما بيش از ۱۱ ميليون رأی از ۱۵ ميليون آراء مأخوذه را برای رياست جمهوری به دست آورده بوديد؛ اما در هنگامه ی لازم و زمان مبادا، همان تعداد اقلیّت با ايجاد رعب و هراس و نعره های وحشيانه، زمينه و محيط را قبضه کرده و هواداران شما را خانه نشين و خود شما را مجبور به ترک ميهن کردند. چرا آن هنگام هواداران سکولار شما به ميدان نيامدند و از شما حمايت و پشتيبانی را دريغ کردند. برای اين که هواداران امثال شما و من عربده کش و چماق به دست نيستند؛ و حد اکثر واکنشی که نشان دهند يک راه پيمائی آرام است که به طور قطع همان آرامش نيز توسط آن چماق به دستان و اشرار هوادار آخونديسم به قتلگاه تبديل می شود. من خود در اعتراض جبهه ملی ايران به قانون قصاص در ميدان و خيابان فردوسی بودم؛ و می دانم و به ياد دارم که چگونه حدود سی تا چهل موتور سوار چماق به دست جمع چندين هزار نفره ما را از هم پاشيد و ما را مجبور به فرار کرد.
عوام معتقد به دين اسلام و آئين تشيع، که در ماه محرم خود را با قمه و زنجير می کوبند و زخمی و خونين می کنند، واهمه ی از ننگ و عار ندارند و به داوری ديگران در موردشان اهمیّت نمی دهند. لذا عربده کشان و می کشم – می کشم گويان به هرچه در سر راه است می کوبند و می کشند. اين جانيان و جانوران، حاصل تربیّت و تبليغ قشر بی حمیّت و بی ترحمی است که نامش آخوند است. همين آخوندهای ايرانی، هم اکنون با کمک به بشار اسد ديکتاتور، روزانه سدها تن از مردم سوريه را زخمی و معلول و يا روانه ی گورستان می کنند. وزير امور خارجه آخوندها در برابر تعدادی از ژورناليستها، بی پروا و با آوای بلند می گويد:«...ما نمی گذاريم حکومت بشار اسد سقوط کند...» و می بينيم که کشور سوريه را به چه قتلگاه و جهنمی تبديل کرده اند.
بی ترديد در صورت خيزش مردم ايران نيز همين توحش و بی رحمی را به کار خواهند بست و از کشته پشته خواهند ساخت. بسيار متأسفم که در برابر شمای وابسته به خانواده روحانی اين را می گويم؛ ولی مطمئن باشيد که اين قوم عمامه به سر مخالف نمی شناسد و مخالف برايش دشمن حربی است؛ و دشمن حربی نيز در دين اسلام جز نابودی، سرنوشت و سرانجامی نبايد داشته باشد.
آقای مهندس امير انتظام جرم و گناهش چه بود که محکوم به اعدام شد؟... يا مرحوم قطبزاده جز يک تصميم انجام نشده چه گناهی داشت که او را کشتند؟ مگر سرنوشت رياست جمهوری شما را همان آزاديخواهی تان رقم نزد؟
آقای بنی صدر! شما و دکتر سروش و مهندس بازرگان و دکتر حسين نصر و کسانی در همين رده و رديف، در پشتيبانی و حمايت از دين و مذهب اسلام و شيعه، حکم وکيل مدافعی را داريد که از يک قاتل معترف به قتل دفاع می کند. آن وکيل مدافع نيز آگاه است که موکلش کسی را کشته است؛ ولی قانون او را موظف به دفاع می کند. شما را نيز وابستگی های خانوادگی و ايمان دوران خردی و صباوت مجبور به دفاع از آئينی کرده است، که بوی کهنگی و گنديدگی اش شامه ی روشنفکران و خردمندان را می آزارد.
اسلام دين قتل است؛ دين کشتار است. دينی است که کتابش می گويد:«الله غير از دين اسلام هيچ دينی را قبول ندارد» حضرت محمد نيز تنها زمانی موفق شد که سورة حديد را در وصف آهنی که شمشير می سازد نوشت؛ و شمشير به دست به جان مردم هم نوع و هموطن خود افتاد؛ و کشت و کشت و کشت تا سرانجام مکه را فتح کرد و سلطان عربستان شد. ديگر دينهای ابراهيمی نيز همين گونه اند؛ ولی آنها را انقلاب صنعتی دستکم خانه نشين کرد و بال و پرشان را چيد!
آخوندها نيز با استعانت از آيات و احاديث، کشتار مخالفان را مباح و روا می نمايند و به گشاده دستی می کشند و اعدام می کنند.
همميهنان من و شما چندين بار اين خداشناسان و متوليان دين و حاميان ۱۴ معصوم را آزموده اند؛ و هر بار با تعدادی کشته و معلول و فراری به کشورهای بيگانه، رحمت و رأفت اسلام را با پوست و گوشت خود حس و لمس کرده اند.
آقای بنی صدر! اين مردم ايران نبودند که خامنه ای را برگزيدند و به عنوان ولی مطلق برخود گماردند. اين محيط رعب و ترس ناشی از تسلط دين اسلام و مذهب شيعه بر فضای کشور بود که باعث شد توصیّه ی يکی از بندبازان و بازيگران انقلاب اسلامی به نام هاشمی رفسنجانی به هنگامش هيچ مخالفی نيابد؛ و در نتيجه، بی سواد و مستبدی به نام آخوند خامنه ای بر ملت ايران مستولی شود.
ساختن ولی مطلقه، ره آوردی از بيرون آمده نيست؛ بل فورمولی است که از وسعت حمق موجود در بنياد مذاهب ناشی شده است. اسلام عموماً و مذهب شيعه به ويژه با آن مهدی موعود و پنهان شده اش، به پهنای زمين جای تفسير و تعبير دارد؛ و ولايت مطلقه فقيه نيز از تعبيرات و خرافات همين مذهب ناشی شده است.
مطمئن باشيد که همه ی ما ممکن است و حتا محتوم است که اشتباه کنيم. شما نيز در اين مورد که به مردم درون ايران توصيه ی خيزش و انقلاب می کنيد، گويا دچار اشتباه شده ايد و با آگاهی از استبداد و وحشت موجود، از مردم درخواست آزموده ئی چندين باره را داريد. نه آقای بنی صدر، ملت ايران خامنه ای را نه می خواهد؛ و نه قبول دارد. اما در برابر يک حکومت سراپا نظامی چه واکنشی از اين مردمان بی پناه ساخته است؟
حکومت موجود در ايران يک حکومت کاملاً نظامی است و تمام وزيران و معاونان و بيشتر وکلای مجلس، همه از افراد سپاه پاسداران برگزيده شده اند و همه نظير همان مأموران زندانها و شکنجه گرانی هستند که شهرت جهانی يافته اند و شناختی از ترحم و مروت ندارند!
از سوی ديگر گرانی از حد فزون و فقر روز افزون مردم را چنان در چنبره خود فشرده است که دولت و حکومت را به طاق نسيان سپرده و به جای مبازه با حکومت به جان هم افتاده اند؛ و روز به روز بر تعداد قتلها و حجم فساد و دزدی و ارتشا افزوده می شود.
آری، اسلام برای آن مردمان چنان تيره روزی ئی ارمغان آورده است که خود را نيز از ياد برده اند؛ به آن حد که طبق خبر روزنامه ها، پدری دختر ۸ ساله اش را تنها به علت گريه کردن از طبقه چهارم به زمين پرتاب کرده و می کشد!
کاليفرنيا
دکتر محمدعلی مهرآسا

تکاندهنده: جنگ, جنگ و دیگر هیچ





برای بزرگنمائی روی تصاویر کلیک کنید


۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه

بهروز سورن - نیمه شب نوشته ها - 36 - آتشی شادی آور و آتشی ویرانگر

بهروز سورن - نیمه شب نوشته ها - 36 - آتشی شادی آور و آتشی ویرانگر


همزمان با فرا رسیدن سال نو میلادی  که در بسیاری از کشورهای جهان با جشن و سرور و پایکوبی همراه است و مردم این کشورها با آتش بازی به استقبال آن میروند اما در بخشی دیگر از کشورها آتش جنگ و ویرانی و خنمانسوزی برپاست. کودکان و زنان و مردان در غم جانسوز خانه خرابی و از دست دادن عزیزانشان زانوی غم به بغل گرفته اند و به آینده ای تیره و تار می اندیشند. بسیاری به خاک و خون افتاده اند و از بیداد زمانه می نالند.غمناک به اسمان خیره اند و می پرسند چرا؟ چگونه شد که اسلحه های تمام اتوماتی که در گوشه ای از دنیا و همانجا که مردمش در شادی فرا رسیدن سال جدید می پردازند, بر سر آنان خون و مرگ و نابودی به ارمغان می آورد؟ می گویند : شادی را تقسیم کنید و غم را! با نگاهی به لینک های زیر میتوان به اعماق رفت و درد را در سیمای کودکان و زنان سوری اندازه گرفت!
با امید به سالی که سرشار از عدالت و شادی برای مردم جهان باشد. 


تکاندهنده: جنگ, جنگ و دیگر هیچ - بخش اول


تکاندهنده: جنگ, جنگ و دیگر هیچ - بخش دوم


تکاندهنده: جنگ, جنگ و دیگر هیچ - بخش سوم



گفتگوی میرحسین موسوی با تلویزیون اتریش

از 7 ژوئن 2010 که مقاله جفری رابرتسون درباره گزارشش پیرامون کشتار زندانیان سیاسی در سال 1367 در گاردین منتشر شد، گفتگوی میرحسین موسوی با تلویزیون اتریش به یکی از بحثهای داغ فضای مجازی تبدیل شد، چه نوارهای جعلی که به طائب نسبت داده نشد و چه اتهامهایی که زده نشد! ولی کسی اقدام به انتشار متن کامل این گفتگو نکرد تا صحت اتهام وارد شده به موسوی مبنی بر حمایت از اعدام زندانیان در آن گفتگو، تائید یا رد شود.

رابرتسون در پاراگراف ششم مقاله ای که 17 خرداد 1389 در گاردین منتشر شد، از «حمایت میرحسین موسوی از اعدام زندانی ها برای جلوگیری از شورش آنها» سخن گفت:
«موسوی در تبلیغات انتخاباتی پارسال، با شعارهای "1988" به چالش کشیده شد ولی از اینکه بگوید از قتل عامها چه میدانست سر باز زد. در جریان تحقیقی که برای بنیاد «عبدالرحمان برومند» که مقر آن در آمریکا است انجام می‌دادم، تصادفا به مصاحبه‌ای برخوردم که موسوی در دسامبر سال ۱۹۸۸ با تلویزیون اتریش انجام داد. موسوی در پاسخ به ادعاهای سازمان عفو بین‌الملل، غیرصادقانه گفت که زندانیان اعدام شده، می‌خواستند شورش کنند. وی گفت: «ما باید این توطئه را درهم می شکستیم، از این جنبه به هیچ وجه رحم نمی‌کنیم.» او از روشنفکران غربی می‌خواهد که از حق دولتهای انقلابی برای «برخورد قاطع» با دشمنا‌شان حمایت کنند. طنزآمیز است، حکومتی که او با چنان ریاکاری از آن دفاع می‌کرد، اکنون هواداران خود وی را بیرحمانه سرکوب می‌کند


با این حال پنج روز بعد(22 خرداد 1389)، در صفحه دوم و سوم گزارش مفصل پیرامون کشتار زندانیان سیاسی در سال 1367 (صفحه 9 و 10 فایل پی دی اف) که توسط بنیاد برومند منتشر شد، رابرتسون ضمن رفرنس قرار دادن «روزنامه اطلاعات، 1 دی 1367، ص 2» عنوان می کند که میرحسین موسوی در گفتگو با تلویزیون اتریش، ضمن طفره رفتن از پاسخ به سوالی پیرامون نقض حقوق بشر، از «برخورد قاطع با مجاهدین در عملیات مرصاد» دفاع کرده بود:
«در دسامبر 1988، زمانی که اخبار کشتار زندانیان به غرب رسیده بود، یک خبرنگار تلویزیونی اطریشی از میرحسین موسوی، نخست وزیر وقت (که در حدود بیست سال پس از این تاریخ در انتخابات ۱۳٨٨ ریاست جمهوری شکست خورد) پرسید که دربارۀ ادعاهایی که در رسانه های غربی در مورد نقض حقوق بشر منتشر شده است چه نظری دارد. موسوی با اشاره به عملیات مرصاد که منجر به درهم شکسته شدن حمله مجاهدین شده بود، از پاسخ به این سؤال طفره رفت و ضمن محکوم کردن آنها تحت عنوان "منافقین" ادعا نمود: «آنها نقشه هایی برای کشت و کشتار داشتند و ما باید توطئه آنها را درهم می شکستیم… ما در این زمینه ها هیچ گذشتی نداریم.» او دغلکارانه افزود: «ما به حقوق بشر احترام می‌گذاریم و با شکنجۀ افراد مخالفیم.» وی در ادامه به روشنفکران غربی توصیه کرد که حق دولتهای جهان سوّم را برای گرفتن تصمیم های قاطعانه علیه دشمنان خود به رسمیت بشناسند و اظهار تأسف کرد که اگر «آلنده» در شیلی قاطعانه اقدام کرده بود، می‌توانست جان سالم به در برد.»
دوگانگی در قول نسبت داده شده به میرحسین موسوی توسط جفری رابرتسون(«حمایت میرحسین موسوی از اعدام زندانی ها برای جلوگیری از شورش آنها» یا «برخورد قاطع با مجاهدین در عملیات مرصاد»!؟)، مراجعه به اصل رفرنس وی، یعنی روزنامه اطلاعات 1 دی ماه 1367 را مجاب می کند که در زیر آمده است:

متن کامل پرسش و پاسخ در زمینه نقض حقوق بشر بشرح زیر است:

سوال: نظر شما در مورد اتهامات مطبوعات غربی در خصوص نقض حقوق بشر در ایران چیست؟
نخست وزیر: «مشکل ما در رابطه با افکار عمومی در غرب روی مسائل "پایه های بحث" دور می زند و در این زمینه نظر ما با نظر جوامع غربی تفاوت دارد. یعنی حقوق بشر واقعا باید تعریف بشود. به طور مثال مسلمانانی که الان در فلسطین با اسلحه دشمن خود یعنی اسرائیل کشته می شوند، ما می گوئیم در آنجا حقوق بشر نقض شده است برعکس، ملتی که در میان طوفانی از حوادث، توطئه ها و فشارهای مختلف به پا می خیزد و از حقوق خود دفاع کرده و در مقابل دشمنان از خود دفاع می کند، ما این را دفاع از حقوق بشر می دانیم.
یکی از مواردی که به ما ایراد گرفته شده است، در رابطه با همین عملیات مرصاد است، در این عملیات عده ای از منافقین به خاطر سیاستهای ریاکارانه خود در داخل کشور ما به قتل و غارت های زیادی دست زدند و با دشمن مردم ما یعنی صدام همدست شده و به کشور خودشان حمله کردند تا به خیال خام خود باختران را بگیرند و بعد به طرف تهران بیایند. آنها نقشه هایی برای کشت و کشتار داشتند و ما مجبور بودیم که توطئه آنها را سرکوب کنیم. اگر اینکار را نمی کردیم و دروازه های شهرهایمان را بر روی انها باز می کردیم، طبیعی است که دست آنها را در زمینه کشت و کشتار مردم باز می گذاشتیم. ما در این زمینه ها هیچ گذشتی نداریم و نظام ما به خودش حق نمی دهد که از خودش دفاع نکند و برخورد قاطع نداشته باشد.
یک نکته بسیار مهمی که من مخصوصا برای روشنفکران غربی اینجا مطرح می کنم، اینست که در دید روشنفکران غربی در حصوص حقوق انسان ها و حقوق بشر، نگرشتی تازه و جدید از زوایه دید نظام قضائی اسلامی و منافع کشورهای جهان سوم به وجود بیاید، ما قویا طرفدار حقوق بشر هستیم و هرجا انسانی زیر شکنجه قرار گیرد ما با این مسئله مخالفت می کنیم. شما فکر کنید که یک ملت 50 میلیون نفری قیام کرده و یک مرز دو هزار و پانصد کیلومتری با یک ابرقدرت یعنی شوروی دارد، در منطقه جنوب خلیج فاس ملت ما با آمریکا و نیروهای ناتو درگیر است. جنگ با عراق را نیز ابرقدرتها به ملت ما تحمیل کردند. اگر هر ملتی با این وضعیت بخواهد از خود دفاع کند ما دفاع او را دفاع از حقوق بشر ملت مظلوم می دانیم که قدرت های استکباری روی سر او ریخته تا جلو فریاد آزادیخواهی او را بگیرد. جلو ملتی ایستاده اند که می خواهد از منافع خود دفاع کند. لذا باید یک مرزبندی در زمینه فکری و در سازمان های بین المللی بین این مسائل وجود داشته باشد. اگر این مرزبندی پیش بیاید، من فکر می کنم مسئله حقوق بشر در دنیا راحت تر حل خواهد شد. آیا حکومت شیلی که رئیس آن نوکر آمریکاست و بر علیه "آلنده" آن کودتا را ترتیب داد و دست به آن جنایت ها زد، با حکومت جمهوری اسلامی که علیه آمریکا و امپریالسیم و تمام سلطه های خارجی می جنگد و به خاطر منافع ملی خودش حرکت می کند، می تواند در یک کفه ترازو قرار بگیرند؟
آیا اسرائیلی که این همه مردم فلسطین را به گلوله می بندد و دست بچه های فلسطینی را می شکند، با حکومت ما که در همین عملیات مرصاد از خاک خودش دفاع می کند، می تواند به یک حساب گذاشته شود؟ این همان چیزی است که در جهان خارج خوب توضیح داده نشده است و ما امیدواریم که یک روزی این مساله به خوبی درک و فهمیده شود.»

همانطور که ملاحظه می کنید، میرحسین موسوی ضمن طفره رفتن از پاسخ به پرسش، از برخورد قاطع با مجاهدین در عملیات مرصاد دفاع می کند ولی از اعدام زندانی های مجاهد، هیچ حرفی نمی زند، از اینرو با اینکه نقل قولی که جفری رابرتسون از گفتگوی تلویزیون اتریش با میرحسین موسوی در گزارشش آورده است، درست است، نقل قول وی در مقاله گاردین جعلی است. با این حال سکوت آقای موسوی در برابر این اعدامها هیچ توجیهی ندارد و چند و چون برخورد قاطع جمهوری اسلامی با مجاهدین خلق در عملیات مرصاد که آقای موسوی از آن بعنوان یکی از موارد اعتراضات مطبوعات غربی به نقض حقوق بشر در ایران یاد کرده است، نیز باید مشخص شود تا بتوان درباره میزان نقض حقوق بشر در حین و بعد از این عملیات در رفتار با اسرای مجاهدین، حکمی صادر کرد.
شایان ذکر است که این مطلب با محور قرار دادن تنها منبع در دسترس از متن کامل گفتگوی تلویزیون اتریش با آقای موسوی نگاشته شده است که رفرنس گزارش یک حقوقدان برجسته غربی بوده است. گرچه ایشان با توجه به امکان دسترسی به سایر منابع درج کننده این گفتگو که مهمترینش آرشیو تلویزیون اتریش است، طبیعتا می بایست موثقترین منبع را انتخاب کرده باشند، ولی امکان دارد که در نسخه اصلی این گفتگو، مطالبی گفته شده باشد که از سوی روزنامه های رژیم سانسور شده اند و امیدوارم که این مساله نیز با انتشار نسخه ویدیویی این گفتگو، بررسی شود تا حقیقت کاملا روشن شود.

فریبا خسروی همسر زندانی سیاسی غلامرضا خسروی


متن کامل نامه

به نام خدای دادگر
من پائیز را دوست داشتم، با برگ‌هایش، نسیمی که به این برگ‌ها می‌خورد مرا شاد می‌کرد و باران پائیزی روحم راپاک می‌کرد.
ولی حالا در این چند سال، دیگر پائیز، برگ‌هایش و نسیم و بادش همه و همه حالم را خوب نمی‌کند، چرا که پنج سال است که او نیست وکمبودش درتمام جای جای زندگیم احساس می‌شود.
پس چرا نمی‌آید؟ دیر شده....... مگر چکار کرده، او تاوان چه چیزی را می‌دهد؟
با خودم فکر می‌کنم چقدر زمانه سخت شده، انسان‌ها دیگر هم‌ دیگر را نمی‌بینند، همدیگر را درک نمی‌کنند و هرکسی به فکر خودش است.

همفکری، همیاری، حقوق بشر کجا رفته و در کجای دنیا آن را باید پیدا کرد از چه کسی باید کمک گرفت، انگار همه در‌ها بسته شده، ولی نه، در‌ها باز است ولی نه برای من، فقط برای افراد خاص.

دیگر نمی‌دانم چکار کنم و حق داشتن همسر عزیزم را از چه کسی بخواهم. شاید در کشوری دیگر کسانی باشند که مرا یاری کنند و من هم منتظر می‌مانم وامیدم را از دست نمی‌دهم.

فریبا خسروی همسر زندانی سیاسی غلامرضا خسروی

به نام یگانهٔ هستی بخش

اینجانب حسام خسروی فرزند غلامرضا خسروی پدری دلسوز، فداکار، مهربان، دیندار، متعهد و زحمت کش که عاشقانه خانواده‌اش را دوست دارد و از غم دوری خانواده‌اش غمگین و افسرده است می‌باشم.

من پدرم را خیلی دوست دارم چون به جز خاطره خوب از ایشان چیزی بیاد نمی‌آورم، از غم دوری او می‌خواهم اشک بریزم و فریاد بکشم و او را طلب کنم، می‌خواهم بدانم ایشان به کدامین گناه مجازات می‌شود، به نظر من کمک مالی به رسانه تلویزیونی که اینقدر مجازات ندارد، من با تمام وجود درخواست بخشش ایشان را دارم، بخششی که هر سال در کتاب‌های دینی راجع به آن می‌خوانیم و به این بخشش ایمان دارم.

امیدوارم پدرم هر چه زود‌تر آزاد و در کنار من باشد و دست در دست او به زندگی‌ام ادامه و به تمام آرزو‌هایم که‌‌ همان پیشرفت تحصیلی و خدمت به خلق خداست برسم.
هرانا

۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه

برای تولد 74سالگی بهرام بيضايی که پنج دی بود،روزنامه بهار از او تقاضای يادداشتی کوتاه کرد.

برای تولد 74سالگی بهرام بيضايی که پنج دی بود،روزنامه بهار از او تقاضای يادداشتی کوتاه کرد.

به گزارش پارس توريسم او چند روز بعد در پاسخ نوشت: «با درود و سپاس از محبتِ‌تان. ايميلِ‌تان را کمی دير گرفتم. ضمن اين‌که تمايلی به نوشتن پيام و يادداشت به مناسبت تولد خودم نداشتم و نمي‌خواستم بي‌خود و بي‌جهت خودم را يادآوری کنم، اما راستش شادباش‌های پرمهر دوستان چنان شرمنده‌ام کرد که نتوانستم بي‌پاسخ بگذارمشان. به پيوست چند سطری است در سپاسگزاری از همه.»


مرا جشنی نيست
تا شکست آن جشن!
اشتباه از من بود
که پنجم دي‌ماه آمدم!
چهل‌هزار � زير آن آوار؛
و دوستی که مرگش نبود پايان دوستی!
***
زير چتر مهرتان ايستاده‌ام؛
تندبار سياه مي‌بارد!
از ابر مي‌چکدم اشک خاطره!
زير بار محبتِ‌تان خرد مي‌شوم!

من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی . . .

                                      عکس از: مریم زندی
«حمید مصدق» در سال 1318 در شهرضا، یکی از شهرهای معروف اصفهان به‌دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطۀ خود را در زادگاهش و نیز اصفهان به‌پایان رساند. در بیست سالگی به تهران آمد و در رشته‌های بازرگانی و حقوق فارغ‌التحصیل شد.

او از دوران نوجوانی با شعر مانوس بود و به سرودن می‌پرداخت. اشعار او دور از پیچیدگی‌های ادبی، از سادگی و روانی، و صمیمیتی خاص برخوردار بود. در سالهای پیش و بعد از انقلاب، چند شعر از سروده‌های «حمید مصدق» در طیف وسیعی از دانشجویان و روشنفکران سیاسی بر سر زبان‌ها افتاد.

«سهراب سپهری» در منظومۀ «با صدای پای آب»، از «فتح یک‌قرن، به‌دست یک شعر» می‌گوید. در واقع منظور شاعر در آن بیت همانا «حمید مصدق» است و همین کلام «تو اگر بنشینی، من اگر بنشینم، چه کسی برخیرد؟» که به‌نوعی طرز فکر اعضای گروههای سیاسی پیش از انقلاب، و شعار آشکار مردم در تظاهرات روزهای قیام بود که حتما شما هم شنیده‌اید و برایتان آشناست.

«حمید مصدق» اما پیش از آن‌که شاعری حرفه‌ای و تمام وقت باشد، وکیلی مجرب بود و وکالت اکثر هنرمندان و نویسندگان گرفتار و دربند را به رایگان به‌عهده می‌گرفت. او در دعواهای حقوقی اهل قلم با مراجع مختلف، وکیل و مشاور و راهنمای آنها بود.

او پس از 59 سال زندگی در هشتم آذر ماه از سال 1377، بر اثر سکتۀ قلبی در یکی از بیمارستان‌های تهران درگذشت.
* * *

قصۀ ما
 دکلمه و کلام: حمید مصدق
آهنگ ترانه: فرید زلاند
تنظیم آهنگ: سیمون
ترانه‌خوان: حسن ستار


. . .
. . .
من به خود می‌گویم:
«چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟»

با من اکنون چه نشستن‌ها، خاموشی‌ها،
با تو اکنون چه فراموشی‌هاست.

چه کسی می‌خواهد
من و تو «ما» نشویم
خانه‌اش ویران باد!

من اگر «ما» نشوم، تنهایم
تو اگر «ما» نشوی،
                        ـ خویشتنی

از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو
مُشتِ رسوایان را وا نکنیم.

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی‌خیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجۀ هر دشمنِ دون
                                     ـ آویزد
. . .
. . .

حیمد مصدق
از منظومۀ «آبی، خاکستری، سیاه»

صدای «دهخدا» را که از «لغت‌نامه» می‌گوید و از دکتر «محمد معین»؛ بشنوید!

                   



می‌شود آیا از «علی‌اکبرخان دهخدا» گفت، ولی یاد «دخو» نیفتاد؟ همو که با «چرند و پرند» خود، زبان زندۀ مردم را وارد ادبیات معاصر این کرد. صاحب قلمی که اگرچه آن چند ده شعری که ‌سرود، به سبک کلاسیک بود؛ ولی هنوز هم علم‌دار نگاشتن نثری است که بعدها سبک و سیاق نوشتن همۀ نویسندگان پیشرو و معاصر ایران شد.

 می‌شود آیا از «نیمایوشیج» نام برد به یاد مقام او به‌عنوان «پدر شعر نو» در ادبیات معاصر نیفتاد؟ همو که سبک و سیاقی را در سرودن شعر بدعت گذاشت که بعدها شیوۀ سرایش خیلی از شاعران نوسرای معاصر در ادبیات ایران شد.

 و مگر می‌شود از «دهخدا» و از «نیما» گفت؛ ولی یاد دکتر «محمد معین» نیفتاد. همو که عصای دست «دهخدا» بود در کار لغت‌نامه و آخرین کس بر بالین مرگ استاد که غزلی از حافظ را برایش خواند؛ و همان که «نیما»ی نوپردار، او را در وصیت‌نامه‌اش وصی آثار و دست‌نوشته‌های خود کرد. «نیما» آنچنان که خود در آن وصیت‌نامه نوشته و می‌دانیم، هرگز «دکتر محمد معین» را از نزدیک و به‌چشم ندیده بود. آنچه که از او می‌دانست و خبر داشت، مسئولیت‌پذیری و صداقت او بود در انجام آنچه که به‌عهده می‌گرفت.

 از او که یکی از شریف‌ترین چهره‌های فرهنگی معاصر ماست باید بیشتر گفت. دکتر محمد معین را می‌گویم. روزی سر فرصت باید از او، آنچنان که سزاوار و شایستۀ مقام انسانی و فرهنگی اوست نوشت. از تلاش و همتی که در کار آموزش و فرهنگ داشت، و از آن یکی دو سالی که تمام ساعات همۀ روزها و هفته و ماه‌هایش را در بستر بیماری، در اغما و بیهوشی به‌سر برد و چه بسا بی‌یاد «نیما» و یا شاید با یاد آخرین غزلی که برای استاد خواند، پلک برهم خواباند و چشم از جهان فرو بست.

 در این‌جا اما به بهانۀ پنجاهمین سال درگذشت «دهخدا» که همین اواخر بود، به حرمتی و حقی که او بر ما دارد، و در ادای دینی که ما به او داریم، صدای پیرمرد را در آخرین ماههای زندگی‌اش می‌شنویم.

  «. . . و فعلا که مشغول چاپ این کتاب هستیم، من محتاج به اشخاصی هستم که فاضل و دانشمند و مطلع باشند. . . الان سه نفر پیدا کردم. یکی‌ش آقای دکتر معین است که جوانی‌ست بسیار فاضل، و مطلع است و به من کمک می‌کند. کمک ایشان فعلا فوق‌العاده برای من سودمند است [. . .] و همچنین یک‌نفر دیگر به اسم «دبیرسیاقی» داریم و یک‌نفر دیگر به اسم «سیدجعفر شهیدی». این سه نفر خیلی آزموده شده‌اند در کار تنظیم این لغات و تکمیلش. . .

 آنچه که تا به حال طبع شده است تقریبا شانزده مجلد کوچک و بزرگ است و شاید هنوز یک بیستم کتاب نیست و زمان می‌خواهد برای طبع این بقیه، و عمر من هم با کسالتی که دارم گمان نمی‌کنم برسد به اینکه تا آخر طبع این کتاب را ببینم. ولی امیدوارم این سه چهار نفری که هستند، آنها کار مرا به کمال برسانند و به طبع برسانند و این یادگار از من و ایشان در دنیا بماند. . .»

صدای «دهخدا» را که از «لغت‌نامه» می‌گوید و از دکتر «محمد معین»؛ بشنوید!
روزگاری نمی‌دانم چرا و از کجا به این فکر افتاده بودم که: آخرین کلمه یا جمله‌ای که بزرگان و مشاهیر تاریخ، در آخرین بازدم زندگی و قبل از مرگ به زبان آورده و گفته‌اند چه بوده؟ و شروع کرده بودم به جمع‌آوری نمونه‌هایی  از آنچه که به شکل مکتوب موجود بود و در اینجا و آنجا به چاپ رسیده بود.

سالی گذشت و مجموعه‌ای فراهم شد که باید روزی باز سر فرصت به سر وقت آن رفت و به آن پرداخت. حالا که اما بهانۀ پنجاهمین سال درگذشت «دهخدا» است و حرف از دکتر «محمد معین» افتاد، شاید بی‌مناسبت نباشد که همراه با کلام دکتر محمد معین بر بستر احتضار «دهخدا» لختی درنگ کنیم و آخرین کلام پیرمرد را به نقل‌قول از او بشنویم.

این راویت را دکتر محمد معین، پس از مرگ دهخدا، در مصاحبه‌ای که در مطبوعات آن ایام به‌چاپ رسید حکایت کرده است.

«. . . دو روز قبل از مرگ دهخدا بود. به دیدارش رفته بودم. حالش سخت بود. در بیهوشی سختی فرو رفته بود. وارد اتاق شدم، چشم‌های استاد بسته بود و در بی‌خودی بسر می‌برد. هر چند دقیقه یک‌بار چشمانش را می‌گشود و اطراف را نگاه می‌کرد و باز چشم فرو می‌بست.

مدتی گذشت، چشمانش را باز گشود، مرا شناخت و با دستش اشاره کرد که در کنارش بنشینم. بستر کوچکی بود. همان تشکچه‌یی را که روی آن می‌نشست، بسترش کرده بود. حتی نمی‌خواست تا واپسین دم زندگانی از آنچه که او را به‌کارش می‌پیوست جدا باشد.

در کنارش روی زمین نشستم. وقتی برای بار دوم چشم گشود، آهسته گفت: «مپرس!»
حال غریبی بود. یک‌بار برقی در خاطرم درخشید. به‌صدای بلند گفتم: «استاد، منظورتان غزل حافظ است؟»

با سر اشاره‌یی کرد که آری، و من بار دیگر پرسیدم: «می‌خواهید آن‌را برایتان بخوانم؟»
در چشمان خسته‌اش برقی درخشید و چشمانش را فرو بست. دیوان حافظ را گشودم و این غزل را خواندم:
درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
زهر هجری چشیده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده‌ام که مپرس

آنچنان در هوای خاک درش
می‌رود آب دیده‌ام که مپرس

من به‌گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده‌ام که مپرس

سوی من لب چه می‌گزی که مگوی
لب لعلی گزیده‌ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش
رنج‌هایی کشیده‌ام  که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده‌ام که مپرس
من خاموش شدم. استاد چشمانش را گشود. کوشش کرد تا در بسترش بنشیند، و نشست. نگاهش را به نقطه‌یی دور، به دیدارگاهی نامعلوم فرو دوخت و با صدایی که به‌سختی شنیده می‌شد گفت:
بی‌تو در کلبه گدایی خویش
رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس
این واپسین دم زندگانی دهخدا بود که از درون خود و از اعماق قلب و روحش فریاد می‌کشید. از رنج‌هایش، از رنج‌هایی که در خانه تاریکش بر دوش کشیده بود سخن می‌گفت و بریده بریده می‌خواند:
«به مقامی . . . رسیده‌ام . . . که مپرس!»
استاد دهخدا، ساعت 18.15 دقیقۀ بعد از ظهر روز دوشنبه هفتم اسفند 1334 در خانه‌اش در خیابان ایرانشهر درگذشت.