۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

بهروز سورن: دروغ پرگارها و تردید پراکنی

بهروز سورن: دروغ پرگارها و تردید پراکنی


هنوز نفس ها از سقوط یکی از طولانی ترین دیکتاتوری های جهان بنام خاندان پهلوی تازه نشده بود و تشنگان آزادی نشریه و اعلامیه بدست در تمامی نقاط شهرها و روستاهای کشورمان و بویژه دانشگاههای کشور در پی آزمون و مزمزه ازادی و دمکراسی در شرایطی بودند که نظم دیکتاتوری پیشین بنیان کن شده بود اما حاکمیت جدید هنوز برقرار نشده بود. استبداد جدید با تشکیل ابزارهای سرکوب جدید و متناسب با مختصات خود هنوز فاصله داشت. حضور چنین موقعیت های سیاسی و اجتماعی پس از انقلابهای مردمی و ساختار شکن بطور کوتاه مدت عمومی است. کودتاهای نظامی را میتوان مستثنی کرد.
 وحشت و هراس از رشد تصاعدی سازمانهای سیاسی و غوغای نهادهای خودجوش کارگری, زنان, دانشجوئی, دانش آموزی, معلمان و اهل قلم و مطبوعات, قدرت یافتگان اسلامی را لحظه ای رها نمی کرد. هم از این رو دستجات چماقدار وحشی را در سراسر کشور و بویژه شهرهای مقاوم و پر جمعیت سازمان دادند که ابزار سرکوب در سایه بودند و اولین قربانیان آنها جوانان و دانشجویانی بودند که در آتش و عطش آزادی و رهائی می سوختند.
چماق, چاقو, زنجیر و پنجه بکس و اسید ابزار این گروههای باصطلاح  در سایه حکومتیان و خودسر!! بود و دست آنها در اقدامات وحشیانه, سرکوب و خونریزی کاملا باز بود. با شعار حزب فقط حزب الله, رهبر فقط روح الله, دمکراسی و خلقی هر دو فریب خلق اند و .... به ضرب و شتم شرکت کنندگان در میتینگ ها و تجمعات مردمی می پرداختند و همردیف جد چماقدارخود شعبان بی مخ, بقول معروف کافه آزادیخواهان شریف کشورمان را بهم می ریختند. این مجموعه ها از وحشی ترین و بی هویت ترین اشرار محلی تشکیل شده بودند که بنا بر نیازهای حاکمیت جدید گاها به نواحی دیگر ( صادر ) می شدند.
چه خون ها که ریخته شد و چه جان های شیفته ای که نقش زمین شدند و چه جوانان رعنائی که با سر و دست شکسته راهی بیمارستانها شدند. کتابها آتش زدند و کتابفروش ها که طعمه نیات حیوانی سازمان دهندگان این دستجات بودند. صحن خیابان ها و چهار راه ها و کیوسک روزنامه فروش ها آمیخته با خون جوانانی بود که  برای دستیابی به آزادی و دمکراسی جز راه مسالمت و صلح نمی خواستند و نمی کردند.
عاشقان آزادیخواه  که فروشنده علم و سیاست و فرهنگ در قالب کاغذ و مکتوب بودند ( و نه اسلحه ),  با سری افراشته و پر غرور نشریات و مجلات آزاد را به سینه خود میفشردند و یا روی میز کتاب خود قرار داده بودند, پایمردی و از جان گذشتگی غیر قابل وصفی نشان میدادند و در باورهای راستین خود قهرمانانه پای می فشردند.
 در حقیقت امر جمهوری اسلامی برای مقابله با منتقدان و مخالفان خود از فردای انقلاب آغاز کرد و نه از خرداد سال هزار و سیصد و شصت
خلع سلاح نیروهای مردمی کوتاه پس از اعلام پیروزی قیام و مشاهده تانکهای مخروبه و سوخته در خیابانها و شکست و تسلیم قطعی گارد شاهنشاهی پهلوی.
تشکیل کمیته های انقلاب در مساجد و آویزان کردن پسوند اسلامی به آنها.
جمع آوری سلاح ها از کف مردم و جوانان و انتقال سلاح ها به مساجد.
تشکیل سراسری دستجات چماقدار و در سایه حکومت نوخاسته برای سرکوب و ممانعت از تجمع های غیر اسلامی.
برگزاری انتخابات تحت عنوان جمهوری اسلامی آری یا نه!.
تبدیل وحوش و اشرار چماقدار به نیروهای سرکوب و ترور نیمه قانونی تحت عنوان کمیته های انقلاب اسلامی, بسیج و سپاه و ....
 و در ادامه خود سرکوب خلقهای ترکمن و کردستان بود که فرمان چکمه پوشی آنان صادر شده بود.
نام ناشریف این دستجات شرور و حیوان صفت در دو دهه اخیر با کمی تغییر ( لباس شخصی ها ) است. در این میان دفاتر و ستادهای تبلیغاتی سازمانها و احزاب چه در سطح شهرهای بزرگ و چه در محوطه و ساختمانهای دانشگاه ها به آتش کشیده و یا تصرف شد.
گام بگام در مسدود کردن منافذ برای تنفس آزاد شهروندان مسالمت جو و صلح دوست پیش رفتند و فضائی پلیسی و امنیتی برای جوانان و دانشجویان و مردم شریف کشورمان ایجاد کردند. فشارها و سرکوب سیاسی - فرهنگی و بازداشت ها و زندان و تعقیب فعالین سیاسی اجتماعی, طیف بیدار انقلاب را بسمت خانه های پنهانی و تیمی سوق داد.
فرهنگ جاسوس پروری مذهبیون هیچ فردی را در دایره ارتباطات طبیعی و خانوادگی خود در امان نگذاشته بود. خانه های تیمی و پخش اعلامیه ها و مکتوبات تشکیلاتی و حزبی تنها راه ادامه مقاومت در برابر جانیان حکومتی و دفاع از دستاوردهای قیام  بود. تفاوت بسیجی های جدید و سپاهی ها و کمیته چی ها با دستجات چماقدار این بود که اینبار سلاح گرم نیز چاشنی آرایش نظامی این نیروها بود.
بیسیم, خودرو و وسائل نقلیه وموتورهای پرشماری در اختیار آنها قرار گرفته بود و لابد از خمس و ذکات دریافتی مراجع! تامین می شدند. و اینچنین آن همه شور و شعف و عطش آزادیخواهی را در نطفه خفه کردند. حزب فقط حزب الله ماند و رهبر فقط روح الله جلاد.
مقاومت در برابر رژیمی سراپا مسلح و وحشی همراه با دستجات و اوباشان خود بعنوان یک راه حل و متناسب با حق مسلم انسانها در دفاع از خود, پس از قرار گرفتن در مقابل سرکوب و کشتار معنی گرفت. بسیاری از زندانیان سیاسی دوران پهلوی و دیکتاتوری هنوز از کابوس آندوران رها نشده بودند که هم اکنون میبایستی دوباره زندگی مخفی را پیش می گرفتند و یا بازداشت شده و در زندان های استبداد جدید بودند. تعدادی نیز در همان مکانهای مخفی خود تعقیب و در محل کشته شدند.
تشریح کوتاه آندوران سیاه سرکوب و یادآوری آنچه گذشت بازگوئی ارتکاب جرم چماقداران حزب اللهی است که دروغ پرگاری های بی بی سی فارسی سعی در وارونه نشان دادن اتفاقات آن دوران را دارد. پرگاری ها بخوبی میدانند که طرح برنامه و موضوع آن در قالب کلمات بخودی خود زیر سوال قرار دادن قربانیان خشونت حاکمیت اسلامی است. حاکمیتی که از فردای پیروزی قیام مردمی در سایه به سرکوب نیروهای وفادار به آرمانهای مردم پرداخت. وحشیانه ترین روش ها را در پیش گرفت و با قتل عام زندانیان سیاسی بی دفاع در زندانهای سراسر کشور سبعیت و توحش خود را به کمال رسانید.
برنامه دروغ پرگارهای بی بی سی عنوان گروههای مسلح و بلحاظ مفهومی چنین نام داشت و دنبال شد: (گروه‌های مسلحی که در چند سال بعد از انقلاب مقابل جمهوری اسلامی ایستادند، یادآور یک مبارزهٔ قهرمانانه هستند یا خطایی نابخشودنی؟ پیامد مبارزهٔ مسلحانهٔ این گروه‌ها با جمهوری اسلامی چه بود؟) .
جنایتی هولناک بر مردم کشورمان رفته است و تاریخ نکبت باری از حاکمیت اسلامی بجای مانده است. بی شمار شاهدان عینی هنوز زنده اند و بی شمار قلم ها در تشریح این دوران شوم و تاریک بکار رفته اند. پرگاری ها با این سوال برنامه و محتوی آنرا  تعیین و محدوده بحث را از قبل مشخص کرده اند. با تلاشهای بعدی آنها, مسئول جنایات رژیم جمهوری اسلامی در زندانهای کشور نیروهای سیاسی سرکوب شده هستند. دست های آلوده به خون حاکمان شسته میشود. مسئولیت بر گردن نیروهای سیاسی است. آمران جنایت دهه شصت خود قربانیان هستند. همانها که اعدام شدند. جنایتکار تبعیدیان هستند. نقد افراد ضد امپریالیست!! که با پذیرش شرکت درنمایش رسانه ای امپریالیستی تن به چنین برنامه ای  می دهند و در کنار چهره های نا مبارکی همانند فرخ نگهدار به تجزیه و تحلیل آن دوران می پردازند, و گفتگو درباره علل کشتارجنایتکاران رژیم در دهه شصت را تحت سوال پرگاری ها می پذیرند و در اینمورد گویا هنوز تردید!! دارند, از همین روست.
پرگاری ها به اوضاع نابسامان و پراکندگی اپوزیسیون در خارج از کشور آگاهند و از همین رو کوشش می کنند با بلندگو دادن به چهره های این طیف و طرح برنامه های هدفمند اربابان خود به اهداف شان نزدیک شوند, حقایق وارونه شده و تاریخ تحریف شده ای را به خورد مردم و نسل جوانی دهند که بخشا در آندوران شوم و خونین حتی بدنیا نیز نیامده بودند. چنانچه مردم کشورمان جنایات و نقش شعبان بی مخ های اجیر شده را فراموش کرده اند, برگزار کنندگان شوهای پرگاری هم می توانند امیدوار باشند که جنایات استبداد حاکم نیز توسط چماقداران شان فراموش شود. خوشبختانه هیچ مردمی تاریخ سرکوب خود را فراموش نخواهد کرد حتی اگر از آن درس نگیرد.

بهروز سورن
4.6.2012

منتشر شد


درگشت یک زندانی سیاسی بعد از سپری کردن 21 سال در زندان حکومت اسلامی
* وضعیت وخیم وکیل دعاوی هوتن کیان درزندان


درگذشت یک زندانی سیاسی بعد از سپری کردن 21 سال در زندان
بنابه گزارشات رسیده به "فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران" زندانی سیاسی مهدی زالیه پس از تحمل دو ده رنج و شکنجه در زندانهای مختلف ولی فقیه آخوند علی خامنه ای شب گذشته جان خودش را فدای راه آزادی مردم ایران نمود.
شب سه شنبه 16 خرداد ماه زندانی سیاسی هموطن کرد مهدی زالیه پس از تحمل نزدیگ به 21 سال رنج  زندان و شکنجه که در اثر آن دچار بیماریهای حاد جسمی شده بود و مدتها در سالن 12 بند 4 زندان گوهردشت کرج بدون درمان به حال خود رها شده بود . بازجویان وزارت اطلاعات ولی فقیه آن قدر مانع درمان این زندانی سیاسی شدند که وضعیت او به نقطۀ غیر قابل برگشتی تبدیل گردید و نهایتا در روزهای آخر حیاتش برای سلب مسئولیت از جنایتی که در حق این زندانی سیاسی روا داشته بودند او را به یکی از بیمارستانها منتقل کرد تا در آنجا جان خود را فدای راه آزادی مردم ایران نماید.
وضعیت وخیم وکیل دعاوی هوتن کیان درزندان
رادیو فرانسه  : جاوید هوتن کیان، وکیل جوان ایرانی که وکالت خانم سکینه محمدی را برعهده داشت اکنون حدود بیست ماه است که درزندان به سرمی برد. وی طی نامه ای ازوضعیت وخیم خود سخن می گوید و خواستارکمک ازافکارعمومی ایران شده است.
وی به خاطرشرایط بد زندان نامه ای را اززندان منتشرکرده است که درآن یادآوری می کند که وی را پس ازماه ها به بند معتادان مواد مخدر و یا به گفته وی بند" متادون" ای ها منتقل کرده اند. لازم به یادآوری است که خانم سکینه محمدی دریکی ازدادگاه های ایران به سنگسارمحکوم شده بود که درحال حاضرهمچنان درزندان به سرمی برد. هوتن کیان وکیل وی متهم بود پیرامون پرونده موکل خود با دو روزنامه نگار آلمانی درتبریزگفت وگو کرده است.

نامه وی علاوه به برخی از سایت های ایرانی دراختیارسازمان های حقوق بشری نیز قرارگرفته است.

 

پنجم محمد حسیبی - مصـــــدّق؛ تنهاترین تنهای چند قرن اخیر ایران تابه امروز- بخش

hasibi mahammad 24012012از هم میهنانی که بخش های اول، دوم، و سوم و چهارم این سلسله مقالات را نخوانده اند استدعا می شود این بخش (بخش پنجم) را رها کنند و ابتدا به مطالعه دقیق بخش های پیشین بپردازند. ما ملت ایران چاره ای به غیر از این نداریم که دلایل و عوامل عقب نگاه داشته شدن خود را در لابلای اسناد تاریخی جستجو کرده، آنها را بیابیم، بشناسیم و از پیش پای خود برداریم. ما دلیل دیگری برای نوشتن و ارائه دادن این سری از مقالات طولانی، ولی اساسی و بنیادین نداریم. بار دیگر استدعا می شود هم میهنان تمامی این مقاله ها را به ترتیب شمارش بخشها به دقت مطالعه نمایند تا کلید رهائی در قفل عقب ماندگی به دست خودمان بچرخد و از سیاهروزی رهایمان سازد.
در بخش گذشته (بخش چهارم) به نقل از «تاریخ انقلاب مشروطیت» نوشته دکتر مهدی ملک زاده مطلب بسیار مهمی که انقلاب مشروطیت برای زدودن آن، همانند لکّـه ننگی از دامان ملت ایران بر پا گشت و با تصویب اولین قانون اساسی در ایران انجامید به شرح زیر درج شد:
دولت یعنی شاه
مردی برطبق اصل وراثت ویا با زور و قلدری بر اریکه سلطنت جای می گـــرفت و بــه اراده خـود و به میل شخصـی و تمـایلات نفسانی بـــر مــــردم حکــومت می کــرد و آنچه را او می پسندید، پسندیده بود و آنچــــه را او نمی پسندید، منفــــور بود (هـــر عیب که سلطان پسندد هنر است). چـــــــون خـــــود را بــرگــــزیده خــــداوند مـی دانست و مـــــردم هـم متأسفانه همین عقیـــــده را داشتند، احدی را بر او حق جواب و سئوال نبود، اراده شاه حکم قانون الهی بود و اطاعت او را در حکم اطاعت از خدا می دانستند «اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولی- الامر» پادشاه اولی الامر بود و اطاعت او بر همه واجب و مخالفت و طغیان به پادشاه مخالفت با خدا بود.

در چهار بخش قبلی از این سلسه نوشتار نشان دادیم که چگونه «شاه و شیخ» در دوران قاجار از یکدیگر برای ظلم و تعدی به جان و مال مردم بیگناه حمایت می کردند و مردم هم ناگزیر بر ظلم و جور آنها گردن نهاده و حتا به راهی برای نجات خود نمی اندیشیدند. مردم علمای دین را به مثابه عواملی که رابط آنها با خدا بودند می شناختند و از سوی دیگر علمای دین هم شاه را "ظل الله فی العرض" یا سایه خدا روی زمین معرفی می نمودند. مردم بی سواد بودند و دایره ای را بیرون از چرخه «شاه و شیخ» نه می شناختند و نه متصور بودند.
اما در این بخش قصد دارم که در سالهای پایانی عمر در غربت غرب برای اولین بار به شرح دوران کوتاه دینداری خود پردازم که چه زود به زعم آخوندها به ارتداد رسیدم:

سالهای کوتاه دینداری من و ارتداد

به یاد دارم روزگاری را که 10 سال بیشتر نداشتم. در محمدآباد یزد به دنیا آمده بودم. پدرم را در 5 سالگی از دست داده بودم و در کلاس چهارم دبستان سعادت شهر یزد درس می خواندم. مدیر مدرسه   ( آقای سعادت) بچه ها را به خاطر کوچک ترین خطائی به چوب و فلک و شلاق می بست. یکبار هم مرا به دفترش فراخواند و با شلاقی که به کف دستم می نواخت مورد نوازش قرار داد و من شلوارم را خیس کرده بودم. وقتی با آن قد بلند و چشم های زاغ و از حدقه در آمده اش به من گفت "حالا برو گم شو" منهم پا به فرار گذاشته و حاضر نشدم به آن شکنجه خانه که اسمش مدرسه بود بازگردم(همانطور که او خواسته بود گم شدم). فردای آن روز مادرم که با تنبیه بدنی مخالف بود پرونده ام را از آنجا گرفت و به دبستان تازه تأسیسی که "مدرسه نمونه" نام داشت برد. در مدرسه نمونه تنبیه بدنی ممنوع بود. ساختمان نو، زمین بزرگ و معلم های خوب از جمله مشخصات این مدرسه بود. در آنجا نام نویسی کردم و تا پایان دوره دبستان در آن مدرسه بودم. در مدرسه نمونه برنامه های فوق درسی هم وجود داشت. آنجا معلمی داشتیم که نام او علی شریعتی بود (او با علی شریعتی معروفی که قبل و بعد از انقلاب بهمن 57 گرد و خاک می کرد و می کند نسبتی نداشت).
شنیده بودیم در تهران سینمای عمومی وجود دارد که مردم بلیط می خرند و به تماشای فیلم می روند. در یزد تا آن زمان سینما وجود نداشت. یک روز آقای شریعتی اطلاع داد که در یزد سینما باز شده و ما را تشویق کرد از والدین خود بخواهیم ما را در آن سینما به تماشای فیلم ببرند. چند شب بعد مادرم دست من و دو خواهرم را گرفت و باهم به سینما رفتیم. این سینما عبارت بود از یک قطعه زمین خاکی با یک اطاقک دو طبقه که در طبقه دوم آن فیلم را از سوراخ دیوار روی یک پرده سفید می انداختند. صندلی تکی برای نشستن وجود نداشت، بلکه نیمکت های چوبی یکسره ای که هرکدام از آن ها چند نفری روی آنها می نشستند موجود بود و هرکس هرجا که می خواست روی آنها می نشست. فیلمی را که نشان می دادند ساخت هنوستان بود و راج کاپور هنرپیشه معروف در آن روزگاران در آن بازی می کرد. چند روز بعد خبر در تنها روزنامه شهر (روزنامه ناصر) منتشر شد که افراد ناشناسی نیمه شب به سینما یورش برده نیمکت های آن را شکسته و به اطاق آپارات (همان اطاق گلی طبقه دوم) هم نیز صدماتی وارد کرده اند. سینما قریب دو هفته تعطیل بود، اما پس از انجام تعمیرات آن را باردیگر باز کردند. چند روز گذشت و دیگر بار خبردار شدیم که اینبار نه تنها نیمکت ها را، بلکه پروژکتور را هم در اطاق آپارات شکسته اند. پس از آن کاشف به عمل آمد که دستور شکستن نیمکت ها و پروژکتور راهم آخوندها برای حفظ و حراست از دین مبین صادر کرده و طلبه های جوانشان نیز به اجرا گذاشته بودند. سینما بدین منوال برای مدت نامعلومی تعطیل شد و صاحب آن نیز هست و نیست خود به باد داد و به روز سیاه نشست.
آقای شریعتی تأسف عمیق خود از حمله طلاب علوم دینی به سینما را آشکارا بیان می کرد و چندی بعد طبقه دوم یک مغازه فروش ظروف چینی واقع در خیابانی که خیابان کرمان نامیده می شد را اجاره کرد و آنجا را به نمایشخانه مبدل نمود. او می خواست نمایشنامه های اجتماعی/فکاهی خود را که بر اساس خرافات در بین مردم یزد نوشته بود در آن اطاق که کم تر از سی نفر گنجایش برای تماشاچیان داشت به اجرا بگذارد. اما چه تاسفبار بود که اولین نمایشنامه آقای شریعتی فقط چند شب با بازیگری خود او به صحنه رفت زیرا انجا را نیز در نیم شب سیاهی به آتش کشیدند. در این مصیبت علاوه بر آن نمایشخانه کوچک، مغازه چینی فروشی نیز خسارت سنگینی دید.  
من نیز مثل بقیه بچه های "مدرسه نمونه" به شدت از بسته شدن آن سینما و نمایشخانه آقای شریعتی به شدت دلخور بودم و نمی دانستم به چه دلیل آخوندها با کار آقای شریعتی آنهم بدین ترتیب مخالفت می کنند.
و به یاد دارم وقتی به کلاس ششم دبستان وارد شدم آقای شریعتی را ندیدم. سر صف اولین روز سال تحصیلی آقای منصور بافقی(ناظم مدرسه) اعلام نمود که آقای شریعتی آمده اند تا با شما دانش آموزان خداحافظی کنند زیرا به اصفهان منتقل گشته اند. حاله اشکی که در چشم های آقای بافقی و شریعتی موج میزد را هیچگاه تا به امروز فراموش نکرده ام . . . .
. . . در مدرسه علاوه بر اینکه به ما مثل تمام شاگردان مدارس قرآن و شرعیات درس می دادند. حالا که از آقای شریعتی دیگر خبری نبود و طبیعتا از هنر سینما و نمایش و تئاتر هم سخنی به میان نمی آمد به ما ندا دادند که می توانیم شب های جمعه (پنجشنبه شب ها) بعد از تعطیلی مدرسه داوطلبانه به جلسه قرآن خوانی که از سوی حضرت مستطاب عظما آیت الله صدوقی (معروف به حاج صدوقی) همان که پساز انقلاب توسط مجاهدین منفجر شد و به سوی بهشت موعود شتافت ترتیب داده شده بود برویم. در آن جلسات که هربار در خانه یکی از محصّلینی که دارای تموّلی بودند تشکیل می شد ابتدا طلبه ای از طلبگان علوم دینی به قرائت قرآن توسط ما توجه می کرد که چگونه باید "ح" را در قرئت قرآن از ته حلقمان ادا کنیم و (ذ) را از نوک زبانمان و . . . . ازاین قبیل، سپس حاج صدوقی وارد می شد و قریب یک ساعتی به تفسیر قرأن برایمان می پرداخت. در آن روزگاران من نیز مثل بسیاری از همشاگردی ها به نماز جماعت هم می رفتم، شب احیاء قرآن بر سر می نهادم و برای مظلومیت سیدالشهدا اشک هم می ریختم به امید آنکه به بهشت بروم . . .
*     *     *     *     *
یزد از "محله"های بسیاری تشمیل می شد. محله ای که ما در آن زندگی می کردیم به "محله نظرکرده" معروف بود. از خانه ما که بیرون می آمدیم اگر قریب یکصد قدم به طرف راست می رفتیم به "حسینیه و مسجد و حمّام عمومی نظرکرده" می رسیدیم. آن حمام عمومی که دارای دو حمام بود، یکی "حمام بزرگ" ویژه مردان و "حمام کوچک" برای زنان متعلق به دو برادر به نام های احمد و محمود بود که آنها را "احمدی و محمودی" خطاب می کردند. اما چنانچه قریب سیصد یا چهارصد قدم به طرف چپ می رفتیم به یک درب چوبی بسیار بزرگ و محکمی می رسیدیم که "دربند زرتشتیان" نام داشت. در این "دربند" شاید کم یا زیاد یکصد خانه وجود داشت( خانه ها همانند بقیه خانه های ما در آن محله ازخاک رُس و گِل و کاهگـِل ساخته شده بود) که همه متعلق به زرتشتیانی بود که در آنجا سکونت داشتند.
هرساله در ماه محرم، در حسینیه نظرکرده ده شب روضه خوانی راه می افتاد. چادر بزرگی را بر روی حسینیه که یک نخل چوبی هم در گوشه ای از آن قرار داشت بر پا می کردند. مراسم برپا کردن این چادر بزرگ که یزدی ها آن را "پوش" می نامیدند، بخصوص برای ما نوجوانان بسی پرشور و پرحرارت بود. تیرک اصلی وسط چادر که باید وزن آن چادر را حتا در زمانی که باران می بارید و آن را چندین بار سنگین تر می کرد تحمل کند قریب 30 سانتیمتر قطر و شاید بیش از 20 متر طول داشت. بلند کردن این تیرک کاری خطیر و مهم بود. کسی که مسئول بلند کردن آن تیرک و چادر بود ما نوجوانان را هم برای کشیدن طنابی که تیرک را بر پا می کرد شرکت می داد. ما نوجوانانی که در "محله نظر کرده" ساکن بودیم در روز بلند کردن تیرک و چادر به مدرسه نمی رفتیم و عذر ما نزد مدیر مدرسه موجّه بود.
و به یاد می آورم 12 یا 13 ساله بودم که شبی در "حسینیه نظرکرده" طبق معمول همه ساله مراسم عزاداری سیدالشهدا بر قرار بود. حالا من به سنی رسیده بودم که سرپرست مراسم مرا هم در زمره خدمتگزاران مجلس عزاداری محسوب داشت. کار مهمی که به من و چند نوجوان دیگر محوّل داشته بود حفظ و حراست از گیوه مردهائی که وارد حسینیه می شدند و قبل از رسیدن به زیلوهای سفید و آبی رنگی که بر کف حسینیه فرش می شد باید آنها را از پایشان در می آوردند کرده بود. کار سختی بود زیرا تمیز دادن اینکه کدام گیوه مربوط به کدام مردی بود که به روضه خوانی آمده بود بس مشکل بود.
آنشب زنی زرتشتی که ساکن "دربند" بود با آن لباس های رنگین و زیبا نزد من آمد و یک سکه پنج ریالی به من داد تا آن را به آن آخوندی که بر سر منبر بود بدهم تا برای او روضه امام حسین بخواند. توضیح و یاد آوری:
معروف است که شهربانو دختر یزدگرد سوم با امام حسین ازدواج کرده بود. از اینروی زرتشتیان یزد اماحسین را داماد خود می دانستند.
من سکه 5 ریالی را به آخوندی که او پیشنماز مسجد نظرکرده بود و "شیخ محمد حسن" نام داشت دادم. او مرا و خانواده مرا نیز می شناخت و بارها پشت سرش در مسجد نماز خوانده بودم. به شیخ محمد حسن گفته بودم که این 5 ریالی را آن زن زرتشتی داده تا او که قرار بود تا لحظاتی بعد بر منبر رود برایش روضه حسین بخواند.

*     *     *     *     *
شهر یزد در کرانه کویر از بی آبی بسیار شدیدی برخوردار بود. مردم یزد به غیر از ماه های زمستان که باران و گهگاه برف هم می بارید تمام سال از بی بارانی رنج می بردند. آب مصرفی هر خانواده از یک حلقه چاه در هر خانه با عمق چهل متر تأمین می شد. دهقان های یزد هم برای کشت و زرع از آب قنات های معروف استفاده می کردند.
نمی دانم دقیا چه سالی بود، شاید سال 1335 یا 1336 خورشیدی بود که در آوایل تابستان ناگاه آسمان یزد را ابر سفید و بسیار بلندی از سطح زمین را فراگرفت و به طور غیر مترقبه باران ملایمی باریدن آغاز کرد. این باران با دانه های ریز و یکنواخت دقیقا شانزده شبانه روز بدون وقفه ادامه یافت. خانه های ما و دیگر مردمان در یزد از خشت و گل ساخته شده بود و دارای پشت بامهای مسطح کاهگلی بود. باران ریز و یکنواخت پس از قریب یکهفته سقف های گلین را چنان سنگین کرده بود که در دل شب صدای سهمگین پائین آمدنشان بر سر همسایگان شنیده می شد. کار بدانجا کشید که کسی را از آن پس جرأت ادامه زندگی با چنین وضعی در زیر سقف های گلین و باران خورده را نمی داد. به خاطر دارم که مادر و دو خواهر و منهم تصمیم گرفتیم خانه مان را ترک کرده به همان "مسجد نظرکرده" که سقف آن گنبدی بود و به دلیل کاشی کاری باران در آن نفوذ نمی کرد پناه ببریم. سرسرای بزرگ مسجد از زنو مرد و کودک و پیر و جوان پر بود. جای سوزن انداختن هم نبود. اغلب اوقات در بیش از 8 روزی که در آن مسجد به سر می بردیم "شیخ محمد حسن" (پیشنماز مسجد) بر سر منبر بود به درگاه خداوند و رسول و امامان استغاثه می کرد که باران بند آید. ما و دیگر مردمان هم که بیشتر اوقات در حالت نشسته چرتی بجای خواب می زدیم در گریه و زاری و التماس به درگاه خداوند و رسول و امامانش کوتاهی نمی کردیم. در یک غروب غمبار و ترسناکی که گویا بنا به گفته "شیخ محمد حسن" بر سر منبر، خداوند به مردم یزد بخاطر گناهانی که مرتکب شده بودند غضب کرده بود و غضبش را به صورت چنین باران مرگبار برسرمان نازل می کرد همان زن زرتشتی که سکه 5 ریالی برای خواندن روضه سیدالشهدا داده بود و "شیخ محمد حسن" آن را به جیب گشاد خود روانه ساخته بود سر رسید تا مثل دیگران خود و فرزند و مادر پیرش را در مسجد از غضب خواوند در امان نگاه بدارد. و من بخاطر دارم وقتیکه "شیخ محمد حسن" آگاه شد گفت باران آمده، لباس هاشان خیس و نجس است. به حکم او آن زن زرتشتی که امام حسین را داماد خود می دانست از صحن مسجد اخراج شد تا مبادا باعث نجس شدن ما مسلمانان گردد!.

ایکاش رذالت و پستی "شیخ محمد حسن" پیشنماز "مسجد نظرکرده" به همینجا خاتمه می یافت!

چند شب و روز مهیب دیگر هم گذشت. در غروب پانزدهمین شبانه روزی که هنوز غضب خداوندگار رحیم و رحمان فرو ننشسته بود " شیخ محمد حسن" بعد از خواندن نماز مغرب و عشا در محراب مسجد درازکش خوابید و پس از چند ساعت خواب راحت بیدار شد و بر بالای منبر خزید. پس از التماس و دعا به درگاه خداوند پیشنهاد کرد چنانچه باران فردا جمعه متوقف شود گاو "حمام نظرکرده" به درگاهش قربانی شود و گوشتش بین مردم تقسیم شود. و این گاوی بود که هر روز با راه رفتن در یک راهرو ویژه آب مصرفی حمام را از چاه می کشید و به خزینه حمام می ریخت. این گاو برای چنین خدمتی به اهالی "محله نظر کرده" تعلیم دیده بود. بسیار تنومند بود و کشیدن آب را از چاه با طنابی که به گردن و شانه ها داشت بدون حضور انسانی انجام می داد. قربانی کردن این گاو نه تنها برای "احمدی و محمودی" صاحبان حمام به منزله نابودی کسب و کارشان بود، بلکه اهالی "محله نظر کرده" را مجبور می کرد برای استحمام در زمستان و تابستان به چند ساعت پیاده روی برای استفاده از حمام عمومی محله های دیگر روانه سازد. . . .

فردا صبح وقتی سپیده صبح دمید پس از 16 شبانه روز آسمان آبی رنگ نمودار شد. چند ساعت بعد "احمدی و محمودی" گاو حمام یا بهترین شریک خود در کسب و کار، و بهترین یار مردم مسلمان محله نظر کرده را به امر آخوند محمد حسن به وسط حسینه آوردند. اشک در چشمان "احمدی و محمودی" حلقه زده بود. در گوشه حسینیه مرد دیوانه ای که او را بچه ها "اَتَخَـــه"(Atakheh) صدا می زدند چمباتمه زده بود و به صحنه خیره مانده بود. گاو بیچاره که دچار غضب خداوند به بندگان گناهکارش شده بود نمی دانست چرا یکباره او را به وسط حسینیه کشیده اند. چشم های درشت و سیاه گاو سیاه تنومند را تا امروز نتوانسته ام از یاد ببرم. لحظه هائی بعد خون گاو خدمتگزار با آبهای گل آلود باران روی زمین حسینیه در هم آمیخته بود و پوستش را تا سرد نشده می کندند . . . .
. . . . و من از رذالت های آخوندهای شهر دارالعباده یزد به تنگ آمده بودم . . . اولین سینمای درهم شکسته شهر یزد، نمایشخانه خاکستر شده شریعتی، اشک دیدگان او و منصور بافقی (ناظم مدرسه نمونه) هنگام خداحافظی از شاگردان مدرسه، سکه پنج ریالی زن زرتشتی که "شیخ محمد حسن" برایش روضه حسین خوانده بود، اما در شب بارانی به مسجد راهش نداد مبادا مسلمانان نجس شوند، وانگاه آن گاو سیاه تنومند و اشکی که دیدگان "احمدی و محمودی" را پوشانده بود، همه و همه مرا از دین، و نه تنها از دین اسلام، بلکه مرا از هر دینی رها کرد، مرا آواره کرد، مرا غربت نشین کرد، مرا در نوجوانی به درجه ارتداد رسانید . . .

ادامه دارد . . .
14 خردادماه 1391

نگاه کلی مصرف خانوارها در موادغذایی و دخانی در سال ۱۳۸۳

امیرهادی انواری: اگر دهه هشتاد را به مقاطع چهار و شش ساله تقسیم‌بندی کنیم و عملکرد دولت‌های هشتم و نهم و دهم را بررسی کنیم در این نگاه کلی مصرف خانوارها در موادغذایی و دخانی در سال ۱۳۸۳ نسبت به سال ۱۳۷۹ نزدیک به ۱٫۴۵ درصد کاهش داشته است.
از دیگر سو در سال ۱۳۸۹ نسبت به سال ۱۳۸۳، مصرف خانوارها به‌طور متوسط ۱۲٫۴۸ درصد کاهش یافته، اگر مصرف مواد دخانی را کنار بگذاریم، در این دوره مصرف موادغذایی به‌طور میانگین ۱۳٫۱۸ درصد کاهش داشته است. (توضیح: مصرف سیگار خارجی در سال ۸۹ نسبت به سال ۸۳ نزدیک به ۶‌درصد رشد داشته که آمار مزبور را متاثر ساخته است)
جدول متوسط مصرف یک خانوار (کیلوگرم)

برای دیدن در ابعاد بزرگتر روی تصویر کلیک کنید
برای دیدن در ابعاد بزرگتر روی تصویر کلیک کنید


افزایش درآمدهای نفتی و قیمت‌ها هر دو باهم!
بعد خانوار در سال ۱۳۸۳ برابر ۴٫۱۳ نفر بوده که در سال ۱۳۸۹ به ۳٫۷ درصد رسیده است. بر این اساس مصرف سرانه اقلام یاد شده ۲٫۳۱ درصد کاهش داشته و اگر بازهم مصرف مواد دخانی را کنار بگذاریم، مصرف سرانه مواد غذایی یاد شده در جدول به‌طور متوسط ۳‌درصد در سال ۱۳۸۹ نسبت به سال ۱۳۹۰ کاهش داشته است.


بیشترین کاهش مصرف خانوار‌ها در سال ۱۳۸۹ نسبت به سال ۱۳۸۳ به ترتیب در مصرف: ماست، شکر، گوشت قرمز، نان، قند، چای، ماهی، پنیر و برنج رخ داده است. همچنین مصرف شیر، گوشت مرغ و تخم مرغ افزایش داشته است.



بیشترین کاهش سرانه مصرف در سال ۱۳۸۹ نسبت به سال ۱۳۸۳ به ترتیب در مصرف: ماست، شکر، نان، گوشت قرمز، قند، چای، ماهی، برنج و پنیر اتفاق افتاده است، در مقابل مصرف شیر، گوشت مرغ و تخم‌مرغ افزایش داشته است.



مصرف برنج برای خانوارها از ۱۸۳کیلو در سال ۱۳۷۹ به ۱۸۰کیلو در سال ۱۳۸۳ رسیده و در سال ۱۳۸۹ مصرف برنج به ۱۵۹‌کیلو کاهش یافته است.



هر خانوار در سال ۱۳۷۹ سالانه ۶۲۶‌کیلو نان مصرف می‌کرده، این مصرف در سال ۱۳۸۳ به ۵۰۶‌کیلو رسیده و در سال ۱۳۸۹ به ۳۹۵‌کیلو کاهش یافته است.


خانوارها در سال ۱۳۷۹ سالانه ۶۹‌کیلو گوشت دام مصرف می‌کردند که در سال ۱۳۸۳ مصرف‌شان به ۶۰‌کیلو رسیده و در سال ۱۳۸۹ هر سال توانسته‌اند تنها ۴۷‌کیلو گوشت دام مصرف کنند.

در سال ۱۳۷۹ هر خانواده ۷۰‌کیلو گوشت پرنده مصرف می‌کرده که در سال ۱۳۸۳ این مصرف به ۸۷‌کیلو رسیده و در سال ۱۳۸۹ مصرف آن به ۹۳‌کیلو رسیده است.


آمار فرآورده‌های گوشتی در سال‌های قبل از ۸۶ موجود نیست، اما در سال ۸۶ هر خانواده سالانه ۶‌کیلو فرآورده‌های گوشتی مصرف می‌کرده که در سال ۱۳۸۹ این میزان به ۴‌کیلو رسیده است. همچنین در سال ۱۳۸۶ هر خانوار به‌طور متوسط سالانه ۴‌کیلو حیوانات دریایی مصرف کرده که در سال ۸۹ این رقم به ۳‌کیلو کاهش یافته است.



در سال ۱۳۷۹هر خانوار سالانه ۱۵‌کیلو ماهی مصرف می‌کرده، که در سال ۱۳۸۳ این رقم به ۲۰‌کیلو افزایش یافته و در سال ۱۳۸۹ به ۱۷‌کیلو کاهش یافته است.



در سال ۱۳۷۹ هر خانوار سالانه ۱۵۹‌کیلو شیر مصرف می‌کرد، در سال ۱۳۸۳ این رقم به ۲۱۱‌کیلو افزایش یافته و در سال ۱۳۸۹ این رقم به ۲۳۴‌کیلو می‌رسد. در سال ۱۳۷۹ هر خانوار سالانه ۱۱۷‌کیلو ماست استفاده کرده که در سال ۸۳ این رقم به ۹۵‌کیلو کاهش یافته و در سال ۱۳۸۹ به ۶۴‌کیلو رسیده است.



در سال ۱۳۷۹ هر خانوار ۲۵‌کیلو پنیر مصرف می‌کردند که در سال ۱۳۸۳ این رقم به ۲۶‌کیلو افزایش یافته اما در سال ۱۳۸۹ به ۲۳‌کیلو کاهش یافته است.



مصرف تخم‌مرغ برای خانواده‌ها در سال ۱۳۷۹ برابر ۴۵‌کیلو در سال بوده که در سال ۸۳ این رقم به ۴۰‌کیلو کاهش می‌یابد و در سال ۱۳۸۹ برابر ۴۱‌کیلو شده است.



در سال ۱۳۷۹ هر خانوار سالانه ۵۳‌کیلو روغن نباتی مصرف می‌کرده که در سال ۱۳۸۳ به ۵۰‌کیلو می‌رسد و در سال ۱۳۸۹ مصرف آن به ۴۵‌کیلو کاهش می‌یابد.



مصرف سالانه قند در سال ۱۳۷۹ برای خانواده‌ها برابر ۳۸کیلو در سال بوده که در سال ۱۳۸۳ این رقم به ۳۶کیلو رسیده و در سال ۱۳۸۹ برابر ۲۷کیلو شده است.



هر خانواده در سال ۱۳۷۹ به‌طور متوسط سالانه ۲۳کیلو شکر مصرف می‌کرده که این رقم در سال ۸۳ به ۲۰کیلو رسیده و در سال ۱۳۸۹ مصرف آن به ۱۴کیلو رسیده است.



در ۱۳۷۹ هر خانواده سالانه ۶کیلو چای مصرف می‌کرده که در سال ۱۳۸۳ همچنان همان ۶کیلو را مصرف کرده است، اما در سال ۱۳۸۹ مصرف آن به ۵‌کیلو در سال کاهش یافته است.



در سال ۱۳۷۹ هر خانوار به‌طور متوسط سالانه ۸۶۵‌نخ سیگار ایرانی مصرف کرده که این رقم در سال ۱۳۸۳ به ۶۶۳‌نخ در سال کاهش یافته و در سال ۱۳۸۹ به ۵۱۸‌نخ در سال می‌رسد. در سال ۱۳۷۹به‌طور متوسط هر خانوار ۵۷۸‌نخ سیگار خارجی در سال مصرف می‌کرده که در سال ۱۳۸۶ این عدد به ۶۸۸‌نخ در سال می‌رسد و در سال ۱۳۸۹ به ۷۲۹ نخ در سال افزایش می‌یابد.



افزایش ۶۳‌درصدی خانواده‌های بیکار!

با اینکه در سخنرانی‌ها و مصاحبه‌های رسانه‌های دولتی و شبه‌دولتی مدام از افزایش اشتغال گفته می‌شود، آمار رسمی بانک مرکزی حکایت از موضوع دیگری دارد.


درصد خانوارها بر اساس تعداد افراد شاغل
برای دیدن در ابعاد بزرگتر روی تصویر کلیک کنید
برای دیدن در ابعاد بزرگتر روی تصویر کلیک کنید






در ایران سال ۱۳۸۹ نسبت به سال ۱۳۸۰سهم خانوارهایی که در آنها هیچ‌کس کار نداشته ۶۳٫۲۳ درصد رشد داشته است و سهم خانوارهایی که تنها یک نفر شاغل داشتند ۱٫۶۵ درصد رشد داشته است.


در عوض در همین دوره زمانی سهم خانوارهایی که در آنها بیش از سه نفر شاغل وجود داشته ۴۰٫۲۴ درصد و سهم خانوارهایی که دو نفر شاغل داشتند ۲۷٫۱۱ درصد کاهش داشته است.



در سال ۱۳۸۰ تنها ۱۳٫۷ درصد خانوارهای ایرانی بدون شغل بودند، این در حالی است که در سال ۱۳۸۹ این رقم به ۲۲٫۵ درصد از خانوارها رسیده است. در حالی که در ۵۴٫۵ درصد از خانوارها لااقل یک نفر شاغل داشتند، در سال ۱۳۸۹این رقم به ۵۵٫۴ درصد رسیده است.



از دیگر سو، در ۲۳٫۶ درصد از خانوارهای سال ۱۳۸۰ دو نفر شاغل وجود داشته که این رقم در سال ۱۳۸۹ به ۱۷٫۲ درصد رسیده است، در سال ۱۳۸۰ از مجموع خانوارهای اییران۸٫۲ درصد از خانوارهای ایرانی سه نفر یا بیشتر شاغل وجود داشت، این در حالی است که در سال ۱۳۸۹ تنها ۴٫۹ درصد از خانوارها چنین وضعیتی داشتند.

 


وضعیت مسکن

در بخش مسکن نیز شاهد تغییرات گسترده‌ای هستیم. در حالی که در سال ۱۳۸۰ خانوارهایی که ملک شخصی در اختیار داشتند ۷۱٫۷ درصد از مجموع خانوارها را به‌خود اختصاص داده بودند، در سال ۱۳۸۹ این نسبت به ۶۳٫۷ درصد رسیده است. به‌عبارتی دارندگان منازل شخصی ۱۱‌درصد کاهش داشتند. در مقابل اجاره‌نشین‌ها از ۱۸٫۸ درصد کل خانوارها در سال ۱۳۸۰ به ۲۵٫۷ درصد در سال ۱۳۸۹ رسیده‌اند.


موضوع گرانی، ناتوانی خانواده‌ها در مصرف و بیکاری موضوعی نیست که در سال ۱۳۹۱ دیگر یک ادعا از سوی کارشناسان باشد، از ائمه جمعه تا کارشناسان و حتی خود مسوولان دولتی به آن اذعان دارند.



اما کسی در سال ۱۳۹۱ از آن اقتصاددانانی که متاسفانه بعضا به‌دلیل انتقاد از عملکرد اقتصادی دولت نهم آن روزها به سیاه‌نمایی متهم می‌شدند و متاسفانه به «بزغاله» بودن نیز متهم شدند، یادی نمی‌کند.



خانواده‌ها با این دولت و آن دولت کاری ندارند، بسیاری از آنها اصلا در جریان مسایل سیاسی هم نیستند، خانواده‌ها بیکاری فرزندان خود را می‌بینند، سفره‌هایی که روز به روز کوچک‌تر شده، تغییرات فرهنگی و الگو زندگی که خود را در افزایش تعداد خانه‌های مجردی نشان می‌دهد و… را از نزدیک لمس می‌کنند. اینها آن‌قدر روشن و ملموس هستند که حتی آمارهای قطره چکانی دولت هم به آنها اذعان دارند.


منبع: صنعت وتوسعه

۱۳۹۱ خرداد ۱۵, دوشنبه

پاس دوستی به مناسبت سالمرگ محمود توکلی، روشنفکر تنها




چهار شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۱ - ۳۰ مه ۲۰۱۲

هوشنگ کشاورز صدر

hoshang-keshavarz_s.jpg
 هن در جنگ دوم جهانی، سر می آید
یاداشت: پاس دوستی بمناسبت سالهائیست که نگارنده این سطور در دوران دانشجوئی در کتابخانه مجلس سنا کتابدار بودم؛ ۱۳۳۵، و محمود توکلی در تندنویسی همان مجلس اشتغال بکار داشت. آشنائی با وی که اغلب اوقاتش در کتابخانه می گذشت، اندک اندک به دوستی عمیقی انجامید و این دوستی اعتمادی به همراه آورد که مراوده ما را به خارج از محیط کار کشاند.
او چپ، منتقد و اخراجی حزب توده بود و من ره رو راه مصدق و نهضت ملی بودم، او با آنکه هنوز جوان بود، کولباری از تجربه عملی بر پشت داشت و در عین حال غرق در وارسی آن تجربه. من بسیار جوان بودم و بسیارتر از جوانی آرمانخواه.
دو سالی بود که دولت مصدق و جنبش ملی ایران به تیغ کودتا مثله شده بود. تمامی سازمانها، احزاب و گروههای سیاسی و از جمله حزب توده، یا متلاشی شده یا در حال تلاشی بودند. اعدام در پی اعدام، از وزیرخارجه گرفته تا ارتشی و کارگر دیری نپائید که گفتگوی ما از حاشیه این مقولات آغاز شد و رفته رفته با حضور، دو دوست دیگر- یکی دانشجوی برجسته فلسفه دانشگاه تهران و دیگری دانشجوی دانشسرایعالی تهران- به جمع کوچکی بدل شد که زمینه اصلی گفتگوهایمان رابطه جنبش چپ و نهضت ملی بود. این گفتگوها قریب یکسال ادامه داشت ۳۹-۱۳۳۸، با اینهمه آنچه محمود توکلی از حاصل تجربه اش با ما در میان گذاشت برایم بسی گرانبها بود. بنا براین، نوشته حاضر نه تنها پاس دوستی است بل سلامی است به «صداقت» و «شجاعت»، صفاتی که محمود واجد آن بود، صفاتی که بویژه امروزه روز بیش از هر زمان دیگر ضرورت مبرم عمل سیاسی در میهن ماست.

تلاش، ایثار و تنهائی

محمود توکلی، روشنفکر و مبارز پاکباز جنبش چپ ایران، روز ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۶ خورشیدی بعد از سالهای دراز بیماری در انزوا و تنهائی مطلق زندگی را به پایان برد.
او در سال ۱۳۰۶ یعنی در سالهای آغازین تشکیل سلسله پهلوی در روستای دارستان، رودبار گیلان متولد شد. دوره مکتب و دبستان را در زادبومش رودبار گیلان تمام کرد و سپس در دبیرستان نظام که آن روزها یکی از مدارس و مراکز آموزشی «مدرن» کشور بود به تحصیل پرداخت. این مرکز آموزشی یکی از نخستین اقدامات و تدابیر پی ریزی ارتشی نوین برای ایران بود که بعد از استقرار نظام مشروطه، در سال ۱۲۹۶ شمسی به ابتکار و همت حسن پرنیا (مشیرالدوله) در پیروی از مدرسه نظام سن سیر فرانسه تأسیس شد. محمود توکلی انسانی وقت شناس، منضبط و با وسواس و دقیق بود که بمناسبت از سر طنز یا جد این خصوصیات را به تربییب در مدسه نظام نسبت میداد. او بعد از پایان مدرسه نظام، وارد دانشکده افسری میشود، هنوز دانشکده افسری را تمام نکرده است که سلطنت مطلقه رضا شاه، با اشغال ایران در جنگ دوم جهانی، سر می آید.
با فرو ریختن دیوار استبداد و اختناق، جامعه ایران دستخوش تحولی بزرگ میشود و شبحی از مطالبات اجتماعی ناشی از دستاوردهای به یغما رفته دوران نخست مشروطه، فضای ایران را فرا میگیرد، جامعه چشم بر احیای حقوقی دوخته است که با حدوث انقلاب مشروطه متولد شدند و به مدتی کوتاه اما پربار مرعی بودند و مردم هنوز چشم به «آزادی» نگشوده بودند که به اصطلاح «مصلح مقتدری» از راه رسید و بدین ترتیب ۲۰ سال راه بر اندیشه آزاد و تبادل آن بسته شد، بقول مخبرالسلطنه هدایت (طولانی ترین نخست وزیر دوران رضا شاهی)، کلاه ها به سرعت عوض شدند اما زیر کلاه ها امکان و شرایط مناسب «تغییر» را نیافتند، حال آنکه ما قبل از تغییرات ظاهری و به تعبیری «مستفرنگ» شدن، محتاج و نیازمند تغییرات پایه ای و فرهنگی بودیم و این مهم میسر نبود و نیست، مگر در سایه آزا دی و باز هم آزادی. پس با مدد گرفتن از تمثیل معروف «آش و کاسه» ناچاریم بپذیریم که آش همان آش ماند، تنها کاسه عوض شد.
باری طرح مطالبات اجتماعی مردم، زمینه ساز منازعات اجتماعی گردید که تا به امروز میان قدرتمندان حاکم از یکسو و مردم از سوی دیگر تداوم یافت. عرصه این کارزار که به لحاظ زمانی سده ای را شامل است، قربانگاه بسیاری روشنفکران، آزادیخواهان و مبارزان راه آزادی و در نهایت صاحبان اندیشه و تفکر بوده است.
محمود توکلی یکی که نه نخستین و نه آخرین قربانی این پیکار پرفراز و نشیب است. بدیهی و امری اجتناب ناپذیر است که در غیبت «آزادی» هر روز و هر روز بر شمار قربانیان جستجوگر راه آزادی و بهروزی مردم افزون و افزون میشود.
او یعنی محمود توکلی به زمانی که هنوز دانشکده افسری را به پایان نبرده و دانشجوی جوانی بیش نیست به هوای تحقق نظامی منبعث از عدالت و حقوق انسانی، همچون بسیاری از روشنفکران دیگر رو به حزب توده که در آن روزگار ماوای سازمان یافته عدالتخواهان چپ است میآورد. نخستین اقدام عملی وی همراهی با افسران جوانی است که به قصد کمک به فرقه دمکرات آذربایجان و کردستان راهی آن دیار میشوند. به کردستان میرود و هنوز گرد راه از جامه نتکانده است که آمیختگی نفت و سیاست و سپس فرمان جهان مطاع ویساریویویچ استالین صدر حکومت شوراها! به همه چیز پایان میدهد.
اکنون یک سالی است که «محمود» کوهها و دشتهای کردستان را پرسه میزند، دیگر کار پایان یافته و اجبار جلای وطن فرا رسیده است.
او و برخی از افسران جوانی که هم سرنوشت بودند پناهندگی به کشور عراق را به پناهندگی به کشور شوروی ترجیح می دهند و یا ناچار به انتخاب آن می شوند، بنا براین با تحمل مصائب و مشقت بسیار راهی عراق میشوند.
محمود توکلی جوانترین فرد گروه نه نفره (۱)، افسران پناهنده به عراق است که روز ۲۶ فروردین ۱۳۲۶ خورشیدی وارد عراق میشوند، اسلحه و درخواست پناهندگی سیاسی خود را به نخستین پاسگاه مرزی عراق تسلیم می کنند، یک شب را در پاسگاه ژاندارمری مرزی عراق سر می کنند و بامداد آنها را با دستبند از طریق کرکوک روانه زندان موقت عراق و سپس به زندان پادگان نظامی ابوغریب تحویل میدهند. (۲)
آنچه از نوشته مرتضی زربخت یکی از ۹ افسر پناهنده به عراق برمیآید و آنچه راه و رسم سیاسی بعدی محمود توکلی حکایت می کند، نخستین جوانه های شک نسبت به حسن نیت دولت شوروی و کارکرد انترناسیونالیسم واقعا موجود جهانی، در محمود توکلی قبل از پناهندگی به عراق جوانه میزند، تا جائیکه در میدان مرکزی شهر مهاباد ضمن بحثی که میان رفقای افسرش جریان دارد آشکار و صریح از سیاست دولت شوروی و مواضع سیاسی استالین انتقاد می کند و کار را بقول رفقای خود به هتک حرمت استالین می کشد، حرفی که از نظر اردوگاه سوسیالیزم آن روز گناهی نابخشودنی تلقی میشد که لاجرم جزای خاطی و گنه کار چیزی بجز ارتداد جاودانه اجتماعی نبود. محمود نیز به سبب این گناه مورد انتقاد و سرزنش سخت و جدی دیگر رفقایش قرار می گیرد تا جائیکه قطع این بحث و سکوت را در آن شرایط بر ادامه آن مرجح می بیند- رجوع کنید به زربخت، خاطرات ص ۱۲۶.
«محمود دیگر اعتقادش شکسته شده بود .... اعتقاد جزمی، چیزی است که به این سادگی از مغز آدم بیرون نمیآید، باید تجربه کرد قدم به قدم تا به نتیجه رسید....
توکلی آدم مخصوصی بود که خیلی زود به اصطلاح دو زاریش افتاده بوده، او در همان دوره آدم اندیشمند و مستقلی بود. افکاری روشن داشت و خیلی بیشتر از ما می دانست و خیلی مسائل را درست استنباط می کرد، با اینکه سن ما از او بیشتر بود به اندازه او درک نمی کردیم ...، همانجا ص ۱۲۶ و ۱۶۴.
محمود توکلی و سایر افسران توده ای ۳ سال در زندانهای عراق سر می کنند تا عاقبت بر طبق قرارداد استرداد مجرمین سیاسی میان دولت ایران و دولت عراق اوائل سال ۱۳۲۹ خورشیدی تحویل دولت ایران می شوند و بعد از مدتی بازداشت در زندان دژبان، به محاکم نظامی سپرده میشوند . بعد از اتمام کار بازپرسی سه تن از افسران که جزو افسران فراری محسوب نمیشدند، قرار منع تعقیب می گیرند. محمود توکلی که دانشجوی فراری دانشکده افسری بود، همچون بقیه افسران تحویل دادگاه میشود. رأی نهائی دادگاه برای این افسران از حبس ابد تا زندانها کوتاه مدت است. محمود توکلی بدلیل اینکه هنوز دانشجوی دانشکده افسری بوده و قبل از فرار از دانشکده هنوز درجه افسری نگرفته است با احتساب زندانهای عراق تبرئه میشود.
آنچه از حال و هوای دادگاه میدانیم عمدتأ به یادمانده های مرتضی زربخت افسر سازمان نظامی حزب توده مربوط میشود. مدافعات توکلی در دادگاه نه دفاعی فردی که بحثی است در ریشه نابسامانی ایران و نقش انگلیس بطور اعم و شرکت نفت بعنوان جلوه بارز استعمار بطور اخص کشورماست، از نوشته زربخت میخوانیم «... او (محمود) در آن جلسه دادگاه بلند شد و بدون اینکه از قبل مطلبی نوشته باشد، شروع کرد به سخنرانی و مضمون کلی حرف های او این بود: تمام بدبختی های ملت ایران از تسلط دولت انگلیس و شرکت نفت می باشد ... ، دفاع مفصل توکلی مرا که جزء متهمین بودم سخت تحت تأثیر قرار داد ... زربخت، ص ۱۶۳».
تاریخ این وقایع قرین است با آغاز تحولات سال ۱۳۲۹ که می تواند نقطه عطفی در تغییرات بعد از وقایع شهریور ۲۰ یعنی اشغال ایران باشد. د ر این سال سپهبد حاجیعلی رزم آراء رئیس مقتدر ستاد ارتش است، مقامی که نه تنها بر همه ارکان ارتش مسلط است بلکه مداخله گر جدی در امور سیاسی کشور و صاحب طیف گسترده ای میان رجال سیاسی و صاحب نفوذ در عشایر و قبایل است. در ظاهر مطیع شاه است ولی عملا عنصر تعیین کننده در ارتش است. او در اندیشه پرواز بلندی است و در این راه حمایت سیاستهای خارجی را نیز پشتوانه دارد.
در همین زمان انتخابات دوره ۱۶ قانونگذاری مجلس شورای ملی در شرایطی سخت متشنج در شرف انجام است. این مجلس یعنی مجلس ۱۶ باید تکلیف نفت و شرکت آن که در حقیقت از حمایت عملی و علنی دولت انگلیس برخوردار است روشن کند. مصدق و تنی چند از بنیانگذاران جبهه ملی ایران بعد از یکبار انحلال انتخابات تهران، در انتخابات مجدد آن به همت مردم به مجلس راه می یابند. برنامه نخستین مصدق و نمایندگان جبهه ملی فیصله کار نفت بود. طرح شعار درست مسئله نفت، انبوه جامعه شهری از روشنفکران تا پیشه وران و ... را به نهضت ملی پیوند زد.
باز در همین زمان یعنی ۱۳۲۸ نیروی دیگری که در عرصه سیاست واجتماع حضور داشت حزب توده بود که بصورت مخفی فعال بود. به احتمال قریب به یقین این حزب در این زمان نیرومندترین دوران حیات خود را از نظر کثرت اعضاء و قدرت سازمانی می گذراند. (دوران اختفاء حزب توده به تیراندازی به شاه در دانشگاه تهران به بهمن سال ۱۳۲۷ برمیگردد).
محمود توکلی بعد از رهائی از زندان و دادگاه مجددأ به حزب توده می پیوندد و در تشکیلات غیر نظامی حزب به فعالیت می پردازد. این پیوست، اما صرفنظر از نگاه منتقدانه به تجربه گذشته، حاوی بینش برخاسته از جامعه متحول ایران و مبارزات مردم حول مسئله اساسی روز یعنی نفت و استعمار انگلیس است، از این نظر مردم ایران با سه جبهه روبرو بودند.
در یک جبهه مصدق درمقام رهبری جبهه ملی و جنبش نفت، تنها راه احقاق حقوق ملی و گسستن زنجیر استعمار انگلیس را در «ملی کردن صنعت نفت» در سراسر کشور میشناخت و این شعار را از صحن پارلمان به خیابان و حتی خانه های مردم کشیده بود.
در جبهه مقابل، دربار، ارتش و سازمانهای وابسته به نظام سیاسی ایران قرار داشت. این جبهه درهمکاری تنگاتنگ با دولت انگلیس بعد از رد قرارداد گس- کلشائیان و با توجه به مبارزات روز افزون مردم و با در نظر گرفتن تحولات جهانی مجبور شدند، گامی عقب نشیند و با وعده افزودن مقدار ناچیزی به سهم ایران از درآمد نفت، آتش مبارزه یکپارچه مردم را خاموش کنند. حال آنکه مصدق درمقام رهبری جنبش نفت بر آن بود تا مردم ایران بعد از یک قرن مالک مطلق ثروت نفت خود گردند، هیچ قید و شرطی پذیرفتنی نبود، او مکرر درمکرر معنای ملی شدن صنعت نفت را به مردم گوشزد می کرد و تأکید داشت که ملی شدن صنعت نفت راه تملک مردم بر منابع استخراج شده و استخراج نشده نفت در سراسر کشور ایران است.
جبهه سوم در مبارزات نفت به حزب توده تعلق داشت، شعار این جبهه یا طیف سوم، نه «ملی شدن صنعت نفت در سراسر ایران» و نه افزایش سهم ایران از درآمد حاصله از نفت بود. شعار مشخص حزب توده «الغاء قرارداد نفت جنوب» بود. مفهوم مخالف این خواست، امتیاز و حقوقی بود که این حزب برای دولت شوروی، در شمال ایران که آنرا حریم اتحاد شوروی تلقی میکرد، قائل بود.
یکی از اساسی ترین موارد اختلاف محمود توکلی با حزب توده، صرفنظر از مواضع سیاسی دیگر که به تفصیل در رساله «تحلیلی بر خط مشی حزب توده ایران» آمده است، مخالفت این حزب با شعار و طرح ملی شدن صنعت نفت و اتخاذ موضعی خصمانه در مقابل مصدق مبتکر آن بود. «... بخاطر دارم او (توکلی) وقتی از زندان آزاد شد به ملاقاتمان می آمد. در آن روزها مسئله ملی شدن صنعت نفت مطرح شده بود. در روزهائی که به ملاقاتمان می آمد، می گفت: مصدق شخصیتی است ملی و ما باید از ملی شدن صنعت حمایت کنیم. حزب توده بیخود الغای قرارداد نفت جنوب را عنوان می کند. حزب توده اشتباه می کند». مرتضی زربخت ص ۱۶۴.
باری در نوشته مختصر حاضر قصد بر آن نیست تا به بررسی و تحلیل و نقد نظرات محمود توکلی پرداخته شود، نخست آنکه بسیارند کسانیکه در این کار بر من ارجحیت دارند و دیگر اینکه همانطور که در یاداشت این نوشته آمده است، این قلم تنها پاس دوستی او را وظیفه دار است و در حد بضاعت ادای دین که به تعبیری پاسخ نارسائی است به تنهائی سیاسی وی. او ایده ای داشت و حرفی که باب روز جنبش آنروز چپ نبود، با اینهمه از گفتن و گفتن دریغ نداشت و از غول تنهائی نیز بیمناک نبود.
تا آنجا که نویسنده این سطور آگاه است و ضامن این آگاهی دوستی و معاشرت و همدلی طولانی است، او (محمود توکلی) نه سازمانی داشت و نه جمع متشکلی. نظری داشت و حرفی که بی وقفه آنرا به ویژه باکسانیکه رغبت به اندیشیدن توأمان منطق و سیاست را داشتند در میان میگذاشت. اما از آنجا که وی در دهه سالهای ۴۰ برای مدتی مدرس درس روانشناسی اجتماعی در داشتکده پلی تکنیک بود، امکان یافت با دانشجویانی حتی خارج از محیط دانشگاه ارتباط یابد و با آنها به تشکیل جلسات غیررسمی گفت و شنود موفق شود. نشانه آشکار تأثیر این روابط و مناسبات را میتوان بویژه درنوشتارهای سیاسی دانشجویان اهل تفکر فارغ التحصیل این دوره دید. تنی چند از دانشجویان مذکور در جنبش چپ نوین ایران جای برجسته و ممتازی یافتند.
نوشته های بازمانده از محمود توکلی شامل رساله ها و مقاله هائیست در مقولات سیاسی و اجتماعی ایران بدان روزگاران که برخی از آنها با معضلات این روزگار مردم ما نیز پیوند میخورد.
در این نوشتارها از آنچه بر زندگی پر فراز و نشیب وی گذشته است (خاطرات) اثری نیست، بلکه نگاهی به آموزه هائیست در تجربه عمل و محک زدن آن با ایدئولوژی و آرمانهایش و البته بر متنی منتقدانه.
در کلام آخر گمان میدارم جای نوشته های این دانشجوی فراری دانشکده افسری تهران در ۶۷ سال قبل و تن به خطر دادن جانکاهش به امید بهروزی مردم ایران در ادبیات جنبش چپ ایران خالی است، باشد تا نیتی خالی از غرض و همتی بلند در هم آمیزد تا این اوراق پراکنده گرد شوند و سامان یابند.
اکنون اجازه فرمائید مختصر حاضر را با نتیجه گیری محمود توکلی از مبحث حاکمیت ملی در رساله «چه باید کرد» وی به پایان برم. در این رساله میخوانیم: «... هیچ انسان شریف و آزاده به تسلط سیاستهای خارجی بر کشور خود تسلیم نمی شود، خواه این سیاستها دوست ملت ایران تلقی شوند، خواه دشمن. یوغ در هر صورت یوغ است، چه نرم، چه خشن، چه سبک، چه سنگین، تضعیف حاکمیت ملی به هر حال خیانت است». رساله «چه باید کرد» پلی کپی، ص ۹۴، ۱۳۴۰ خورشیدی. همچنین نگاه کنید به: فروزنده فرخی، روزنامه هم میهن، تهران ۳ تیر ۱۳۸۶.
هوشنگ کشاورزصدر
پاریس- اردیبهشت ۱۳۹۱

(۱) شماره افسران و دانشجویان دانشکده افسری که به مدت یکسال در آذربایجان و بویژه کردستان با فرقه دمکرات آذربایجان و کردستان همکاری داشتند و سرانجام به عراق پناهنده شدند. بر اساس دو نوشته بازمانده از افسران نامبرده ۹ نفر بدین شرح بوده است: محمود توکلی، اصغر احسانی، مرتضی زربخت، حمید دباغ زاده، ابولحسن تفرشیان، نیکلا مارکاریان، جواد ارتشیار، علینقی رئیس دانا و محمود تیوای

ر.ک: مرتضی زربخت، خاطرات مرتضی زربخت، گذر از طوفان، بکوشش حمید احمدی، برلن، انجمن مطالعات و تحقیقات تاریخ شفاهی ایران، ۱۳۸۰ خورشیدی
همچنین: ابولحسن تفرشیان: قیام افسران خراسان. تهران، انتشارات اطلس، ۱۳۶۷ خورشیدی، بخش فرقه دمکرات آذربایجان از صفحه ۹۱ به بعد.

(۲) پیشین

۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه

مالته اشپیتز نماینده پارلمان آلمان: آزادی فوری و امکان درمان حسین رونقی‌ملکی را خواهانم

مالته اشپیتز نماینده پارلمان آلمان: آزادی فوری و امکان درمان حسین رونقی‌ملکی را خواهانم



در ادامه روند حمایت اعضای پارلمان آلمان آقای مالته اشپیتز، عضو اجرایی هیئت اتحاد ۹۰/سبزها، پدر خواندگی حسین رونقی‌ملکی را پذیرفت.
آزادی فوری و امکان درمان حسین رونقی‌ملکی را خواهانم
مالته اشپیتز که به پیشنهاد جامعه بین المللی حقوق بشر فرانکوفورت (آلمان)، حمایت از حسین رونقی‌ملکی را پذیرفته، در نامه‌ای که به سرکنسول ایران در آلمان نوشت:”من به عنوان عضو هیئت فدرال اتحاد ۹۰/سبزها و همچنین به عنوان یک پدرخوانده سیاسی حسین رونقی ملکی برای شما این نامه را می‌نویسم”.
به گزارش سحام، در بخشی از این نامه آقای اشپیتز عنوان کرده:”من در سراسر جهان برای آزادی در اینترنت، آزادی بیان وحقوق انسانی‌ و شهروندی مبارزه می‌کنم و به همین دلیل این سرنوشت رونقی‌ملکی نگرانی شخصی‌ من است. محرومیت از درمان پزشکی حتا به حق حیات انسانی‌ صدمه میزند. این جانب به خصوص در مورد آقای رونقی ملکی به دلیل شرایط جسمانی ایشان آزادی فوری از بازداشت و آزادی مشروط و امکان درمان پزشکی خواهانم!”.
حسین رونقی ملکی فعال حقوق بشر، وبلاگ نویس، زندانی سیاسی و مسئول کمیته مبارزه با سانسور در ایران “ایران پروکسی” است و هم چنین دارای سابقه بازداشت و زندان می‌باشد.حسین رونقی با نام مستعار بابک خرمدین در ایران به وبلاگ نویسی می‌پرداخت، وی همچنین در زمینه برنامه‌نویسی و ساخت وبلاگ و عبور از فیلترینگ تخصص داشته و در زمینه مبارزه با سانسور در فضای سایبری ایران تلاش‌های گسترده‌ای انجام داده است. این فعال حقوق بشر آذری زبان، زاده شهر ملکان در آذربایجان شرقی و دانشجوی رشته نرم افزار کامپیوتر دانشگاه آزاد اراک است. وی از اعضای کمپین انتخاباتی مهدی کروبی در سال ۸۸ بود.
این فعال حقوق بشر و وبلاگ نویس دربند که در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی پیر عباسی به ۱۵ سال حبس تعزیری محکوم شده در شرایطی دست به اعتصاب غذا زده است که به گفته ی پزشکان به دلیل شرایط حاد بیماری کلیوی اش، این عمل وی را با خطر از دست دادن کامل سلامتی اش و مرگ مواجه خواهد کرد.
این زندانی سیاسی از بیماری کلیوی رنج می برد و به گفته‌ی پزشکان و متخصصان، هر چه سریعتر باید تحت عمل جراحی و درمان قرار گیرد. وی پیش از این ۵ بار تحت عمل جراحی قرار گرفته اما به دلیل مخالفت اطلاعات سپاه با مرخصی درمانی وی در دوران نقاهت پس از عمل به زندان برگردانده شده است.
خانواده ی سیدحسین رونقی پیش از این از نهادهای حقوق بشری و بین المللی برای نجات جان فرزندشان درخواست کمک کرده بودند و پدر وی در نامه های مختلف خطاب به مسئولان قضایی عنوان کرده بود که ماموران اطلاعات سپاه گفته بودند پسرت را می کشیم و نمی گذاریم از زندان بیرون بیاید و امروز آقایان به گفته هایشان عمل می کنند.

۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه

Sahabi haleh11/03/1391- آقای شامخی نزدیک شد و به شاه حسینی گفت نیروهای امنیتی فشار آورده اند جنازه زودتر از منزل خارج شود و مراسم آغاز شود.ناگهان شاه حسینی عصبانی شد و گفت:« آقای شامخی دوستی من با سحابی ۷۰ ساله است.» و ناگهان گریه کرد و گفت:« بعد از هفتاد سال دوستی حق ندارم ۱۰ دقیقه با عزت درد دل کنم. بروید بگویید شاه حسینی نمی گذارد جنازه خارج شود.» با گریه‌اش جمعیت گریست و شامخی کوتاه آمد و زیارت عاشورا خوانده شد.
.
می‌خواهم روایت کنم چگونه فاجعه ای بزرگ در عرض ۲۴ ساعت به یک تراژدی ماندگار تبدیل شد. می خواهم از شب لواسان بنویسم. شب ۱۱ خرداد ۱۳۹۰ هجری شمسی.
شب لواسان برای من یک شب عادی نبود. شبی توام بود با غم، اندوه، درد و زخم. احساسی متناقض از آرامش و تکاپو.
صبح روز دهم خرداد بود که عازم لواسان شدم. در حالی که باید از خواب نه چندان راحت و آرامم بیدار می شدم ناگهان صدای تلفن همراهم رشته های این خواب سبک را پاره کرد. … بود با صدایی اندوهناک گفت مهندس رفت. واقعیت این بود که خود را برای رفتن مهندس آماده کرده بودیم. مهندس را بر تخت بیمارستان، آرام و بی حرکت نظاره گر بودیم و هر لحظه منتظر رحلتش بودیم. دعاهایمان هم دیگر اثر نداشت. مهندس باید می رفت. چون خود سال قبلش در رنجنامه‌ای از خدایش خواسته بود. خسته و اندوهگین از سرنوشت کشورش و البته مصیبت بارتر اینکه بعد از ۶۰ سال مبارزه در حالی ایران را ترک گفت که استعدادهای کشور دوست داشتنی اش به قول خودش همچون قالبی یخ در دستان دولتی فاسد و بی کفایت در حال ذوب شدن بود. می گویند مهندس در آخرین روزهای عمرش افسرده بوده است. مدام تکرار می کرده است ببینید چه بلایی بر سر ایران آوردند. شاید پیر آزادیخواه دیگر تاب و توان دیدن این همه رنج و اندوه را نداشت. ایران فردای مورد نظرش با آنچه که دیده بود فرسنگ ها فاصله داشت. ما نیز خود را برای رحلتش آماده کرده بودیم. اما با این همه خبر رفتنش سخت و گران بود. همین که از تلفن شنیدم اندوه مرا فرا گرفت.همین اندوه را هنگام شنیدن خبر رحلت آیت الله منتظری هم داشتم. وقتی که یکی از دوستان از طریق اس ام اس از رحلت او خبر داد. چند تن از دوستان زنگ زدند و قراری گذاشتیم. به جای اینکه به تحریریه محل کارم بروم تی شرتی سیاه پوشیدم وبا ماشین یکی از دوستان رهسپار لواسان شدم.
خاطراتی که ذهنم را اشغال کردند
در مسیر مدام خاطرات دوران اصلاحات برایم زنده می شد. خاطرات ایران فردا، حسینیه ارشاد و دیدارهای خصوصی با مهندس. واقعیت این بود که سحابی برای من و نسلم آموزگار بود.هر چند که کمتر درس هایش را به کار بستیم. آموزگاری که عشق به ایران، استقامت و ایستادگی توامان، دیگرخواهی بدون منت گذاشتن را آموزش داد. مهندس سحابی برای نسل ما« ویژه» بود. او لولای نسل های مختلفی بود که دغدغه آزادی و دموکراسی و عدالت اجتماعی داشتند. از مصدق و نهضت ملی شدن صنعت نفت تا جنبش سبز.
در مسیر لواسان یاد دیدارهایی افتادم که گهگاه همراه دوستان انجمنی با مهندس داشتیم:دعوت ما از طرف انجمن اسلامی علامه طباطبایی برای کاندیداتوری در انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۴، افطاری های بزرگی که در دانشگاه به محلی برای گردهمایی اپوزیسیون تبدیل شده بود ، مراسمی که بعد از دستگیری های خرداد ۸۲ برای دانشجویان زندانی دفتر تحکیم وحدت ترتیب داده شده بود و مهندس سحابی در میان انبوه تشویق دانشجویان و فریاد درود بر سحابی برای سخنرانی دعوت می شد و مراسم هایی که در حسینیه ارشاد شب های احیا برگزار می شد و اجرای آن بر عهده ما بود.
خاطرم هست که در آخرین دیدار که درست چند ماه قبل از رحلتش در دفتر کارش در میدان هفت تیر برگزار شد چگونه نگران بود که بعد از پیروزی جنبش سبز اختلاف و دودستگی و عدم برنامه ریزی دامان فاتحان را بگیرد و دستاوردها به سادگی از دست برود. تجربه تلخ انقلاب ۵۷ او را صاحب چنین دغدغه ای کرده بود. گفتم مهندس ما هنوز نگران پیروزی جنبش سبزیم و شما نگران بعد از پیروزی؟ با لبخندش از پیروزی این جنبش مردمی اطمینان خاطر حاصل کرد و گفت:«من تنها نگرانی ام بعد از پیروزی است.»
مهندس متواضع ما در مقابل صحبت یکی از دوستانم که می گفت دیدار با شما برای ما افتخاری است گفت:« چه افتخاری ؟ماشرمنده این مردمیم که خوب نتوانستیم حرفمان را به آنها بگوییم.» در آن دیدار از مهندس انتقاد کردم و گفتم نسبت به دید شما در مورد اقوام انتقاد دارم و شما بیشتر به معلول می پردازید تا علت. او نیز توضیح داد و در نهایت بر ظلم رفته بر کردهای ایران تاکید کرد. با اطمینان خاصی می گفت مطمئن باشید عموم کردها ایران دوست هستند و نسبتی با تجزیه طلب ها ندارند.هنگامی که مهندس این جمله را می گفت وطن دوستی و ایران دوستی اش از کلام و چهره اش نمایان بود.
در این دیدار مهندس از کروبی و موسوی تجلیل کرد. می گفت جنبش سبز موسوی را رهبری کرد. می گفت شجاعت کروبی و پایداری اش در برابر این همه تهدید برایش مثال زدنی است.
هر چه به لواسان نزدیک تر می شدم خاطرات فراوانی برایم زنده می شد. یاد نامه ای افتادم که به طور خصوصی به مهندس نوشتم و انتقاداتی را در طول چند سال فعالیتش در دهه هشتاد در مورد انتخابات ۱۳۸۴ ، نسبت ملی-مذهبی ها با برخی از گروههای سیاسی و… در آن مطرح کرده بودم. نامه ای مودبانه اما با لحنی تند. مهندس با حوصله و متانت خاصی بند بند این نامه را توضیح داد. در پایان گفت قانع شدی؟ گفتم: برخی موارد آری برخی دیگر خیر. با شوخی گفت اگر قانع نشدی تقصیر خودت است.
در انبوه خاطرات ریز و درشت بود که به لواسان نزدیک می شدم، در میانه راه چند ماشین نیروی انتظامی را دیدم و از همان آغاز نگرانی برخورد با شرکت کنندگان در تشییع جنازه مهندس سراپای وجودم را فرا گرفت. این نگرانی زمانی تشدید شد که به درب منزل مهندس رسیدم و جلوی در تعداد زیادی از نیروهای امنیتی را با لباس های بعضا سفید دیدم . از همانجا می شد بوی یک تشییع جنازه امنیتی را حس کرد. صدای قرآن اندوه خاصی بر خانه مهندس در لواسان حاکم کرده بود. وارد حیاط ساختمان شدم . بزرگان ملی-مذهبی همه جمع بودند. آن روزها روزهای خوشی نبود. آقا تقی چند روزی بیشتر نبود که از زندان آزاد شده بود و بلافاصله بعد از آزادی اش بر جسم بی جان مهندس بر تخت بیمارستان حاضر شده بود. هنوز روزهای بحرانی اش بعد از شهادت هاله و به خصوص هدی فرا نرسیده بود اما آن روزها هم حالش تعریفی نداشت.
آقا تقی همان روز در لواسان مصاحبه کرد و گفت مهندس چند چیز را می خواست اتفاق نیفتد اما افتاد. می خواست ولایت فقیه بر ایران حاکم نباشد اما شد. می خواست در کردستان جنگ داخلی رخ ندهد اما رخ داد، می خواست خودی و غیرخودی نباشد اما شد…همین را که گفت نتوانست خودش را کنترل کند اشک از چشمانش سرازیر شد و نتوانست به مصاحبه اش ادامه دهد.
یاد آقا رضا افتادم که سه ماهی از هجرتش می گذشت. هنوز در کردستان بود و راهی پاریس نشده بود. با خود گفتم چه میکند با این غربت و غم رفتن مهندس . نمی دانستم روزهای داغ تر و اندوهناک تری در انتظاراوست. روزهایی که در ادامه اشاره خواهم کرد.
اما همه به آقا هدی فکر می کردند. با خود می گفتند خبر رحلت مهندس را چه کسی به هدی خواهد داد. هدی عاشق سحابی بود. سحابی نیز هدی را مانند فرزندش دوست می داشت. خلاصه روزهای تلخی بود . مرتضی کاظمیان هم در پاریس بود و مجبور به هجرت شده بود. این تلخی قرار بود عمیق تر نیز شود. روز دهم خرداد در لواسان منزل مهندس بقیه بزرگان ملی-مذهبی اندوهناک گردهم آمده بودند. به تدریج بر تعداد آنها افزوده می شد.
مهندس میثمی غمگینانه بر بالای جسد مهندس نشست و درد دل کرد. علیرضا رجایی، کیوان صمیمی، احمد زید آبادی وبسیاری دیگر در زندان بودند. گویی یکی از تلخ ترین دورانهای ملی-مذهبی ها فرا رسیده بود.
از همان ساعات نخستین فشار بر برخی دوستان تازه آزاد شده آغاز شده بود . می گفتند چرا در این مراسم حضور یافته اند. فضا کاملا امنیتی شده بود. مذاکره نیروهای امنیتی با خانواده سحابی برای تشییع جنازه در همان روز دهم آغاز شده بود. بعد از ظهر آن روز تحت تاثیر این مذاکرات بود. یادم می آید وقتی که شنیدم قرار است جنازه را منافقین منفجر کنند در اوج غمی که اذیتم می کرد خنده ام گرفت. انگار می خواستند بچه ای را بترسانند. دکتر ملکی به شوخی می گفت:« بیایند. اشکال ندارد بگذار منفجر کنند.» نیروهای امنیتی خواستار تشییع جنازه در همان عصر دهم بودند. هر لحظه خبری از نیروهای امنیتی می رسید: تهدید و پیشنهاد . اما سرانجام اصرار خانواده سحابی خصوصا هاله خانم باعث شد آنها هم رضایت دهند تا فردا مراسم تشییع صورت بگیرد.خانواده می گفتند ما که دفن نمی کنیم اگر خودتان می خواهید بیایید شبانه دفن کنید. عصر آن روز گذشت.
دکتر پیمان برای تعدادی از جوانان بحث هایی در مورد روحیه ایرانی و جنبش سبز ارائه می کرد. احسان شریعتی جایی مشغول صحبت بود. مادران صلح نیز عصر همان روز برای تسلیت به خانواده سحابی در منزل حضور یافته بودند. یادش به خیر با محمد رضایی که چند روزی است روانه زندان شده است در مورد تعداد شرکت کنندگان بحث می کردیم. محمد حیدری هم گوشه ای غمگین افتاده بود. عبدالرضا تاجیک هم بعد از ماراتنی از بازجویی مثل همیشه آرام به نظر می رسید و بیشتر شب را با او صحبت می کردم. چند تا از بچه های تحکیم هم عصر همان روز آمدند. نماز مغرب و عشا به جماعت خوانده شد. بعد از نماز جماعت دکتر پیمان سخنرانی کرد. آن شب برنامه بی بی سی را خیلی ها نگاه کردند. مصاحبه رضا علیجانی و مرتضی کاظمیان و مهم تر از آنها مصاحبه منتشر نشده مهندس سحابی بود و انصافا مصاحبه بی نظیری بود. انگار که مهندس برای آخرین بار مصاحبه می کند و می خواهد یک بار دیگر حرفش را بزند و برود. یک بار دیگر بگوید ملی-مذهبی چیست.
در آن مصاحبه مهندس گفت ویژگی ملی مذهبی کینه زدایی است. او به نکته ای ظریف هم اشاره کرد. جمهوری اسلامی با دشمنانش بهتر از رقیبانش رفتار می کند. او علت این همه ظلم به ملی- مذهبی ها را آلترناتیو بودن آنها می دانست. آن مصاحبه فضای خاصی داشت. هنگام پخش مصاحبه اشک های آرام تعدادی از حاضران، آه ها و افسوس ها و مظلومیت خاص زری خانم همسرمهندس توجه ام را جلب کرد. در همین اوضاع بود که ناگهان دکتر شامخی خبر داد نیروهای امنیتی اعلام کرده اند به جای اینکه تشییع جنازه ساعت ۸ باشد باید ساعت هفت صبح برگزار شود. تغییر ناگهانی ساعت تشییع جنازه آن هم در آخرین لحظات. از تهران تا لواسان راه زیادی بود. قطعا این تغییر ساعت می توانست عده ای را از آمدن منصرف کند. آرام آرام پس از هیاهوی روز، آرامش شب آغاز شد. کم کم همه خود را آماده استراحت و خواب می کردند. اما جسد بی جان مهندس در حیاط بود. پرچم سه رنگی جسدش را پوشانده بود. حاضران بر جسدش حاضر می شدند و گاهی هم قرآن می خواندند. بعد هم ملی -مذهبی های شهرستان ها نیمه شب رسیدند. بعد از فاتحه ای بر جسد مهندس و تاملی و درنگی و ریختن اشکی برای استراحت به داخل ساختمان می رفتند. من نیز دعوت یکی از دوستانم را رد کردم و دوست داشتم در حیاط لواسان بمانم. هر کسی تلاش می کرد ملحفه ای و پتویی برای خود تهیه کند. ترجیح دادم با دوستان تا صبح گپ بزنم. چون خواب هم بی فایده بود.
هوای لواسان ساعت به ساعت خنک تر می شد و کمبود پتو و ملحفه هم ما را مجبور کردقید خواب را بزنیم. زمزمه قرآن هم گاهی به گوش می رسید. گاهی اوقات بر سر جسد مهندس می رفتم. اندکی سکوت می کردم و پس از چند دقیقه بر می گشتم. چون دوستان دیگر می خواستند قرآن بخوانند و مهندس هم در انحصار ما نبود. ترجیح دادم حال که بی خوابی به سرم زده بود به کمک دوستان بروم. پوسترهای کوچکی را برای تشییع کنندگان آماده می کردند.
هاله خانم ما خود صاحب عزاییم
هاله خانم را دیدم آرام و متین و موقرانه قدم می زد و به همه جا سرک می کشید. رفتار هاله خانم از همان ابتدا برایم جالب توجه بود. من با هاله خانم کمتر برخورد داشتم.یک بار کتابی را در مورد تروریسم، تکثیر تسلیحات و نئومحافظه کاری آمریکایی برای انتشارات صمدیه مهندس میثمی از زبان فرانسه ترجمه کردم. هاله خانم این کتاب را ویراستاری کرد. این کتاب هم خود داستان خاصی دارد . اصلا خودش نماد است. ویراستارش شهید شد. مقدمه را مهندس سحابی و دکتر رئیس دانا نوشتند که اولی رحلت کرد و دومی هم اکنون در زندان است. موضوع کتاب هم شهید شد چون با پایان دوره ریاست جمهوری بوش و ورود اوباما محافظه کاران آمریکایی در حاشیه قرار گرفتند. من هم بعد از آن ناامید شدم و ترجمه کتاب را رها کردم. کتاب همچنان در وزارت ارشاد خاک می خورد و در نهایت مجوز انتشار نیافت. انتشاراتش هم حق فعالیت ندارد.
چندین بار در مراسم های مختلف دوران دانشگاه و در مراسم های ملی-مذهبی با هاله خانم برخورد داشتم اما برخوردهای بیشتر فراهم نشده بود. روزی که مهندس بی جان بر تخت بیمارستان افتاده بود هاله خانم را دیدم. با روحیه ای عالی و مثال زدنی. هنگامی که مهندس بر تخت بیمارستان بود هاله خانم برایش قرآن و اشعاری از پروین اعتصامی می خواند . گاهی قطرات اشک از چشم های مهندس سرازیر می شد. هاله خانم واقعا برای من عجیب بود. اول اینکه در او آرامشی عجیب دیدم. به سختی گریه می کرد و با روحیه بود . همان شب نیز آرامش خاصی داشت.
وقتی که پوسترها را آماده می کردیم به رسم ادب جلو آمد و تشکر کرد و گفت ببخشید که وسایل پذیرایی نداریم. گفتم ما خود صاحب عزا هستیم. مهندس برای همه ما پدر بود و ما اینجا میهمان نیستیم. کمی از خاطرات زندان و دوران جنبش سبزش برای ما گفت. با روحیه نشان می داد. بعد هم رفت تا به بقیه کارها برسد.
آن شب گوشه ای خلوت کردم. در گوشه ای از حیاط خانه مهندس در حالی که نسیمی سرد می وزید به آینده فکر کردم. واقعا هیچ چیز به اندازه مرگ توانایی تاثیرگذاری بر انسان را ندارد. با رفتن مهندس تاریخ معاصر ایران از ملی شدن صنعت نفت تا بعد از جنبش سبز در ذهنم مجسم می شد. با خود می گفتم این همه هزینه و زحمت و زندان و شکنجه در دوران سال ها زندگی مهندس آخرش هیچ؟ مهندس باید در دوره ای می رفت که شاهد ظهور و بروز یکی از بی کفایت ترین دولت های تاریخ ایران باشد؟ اما یک لحظه در حیاط لواسان سخن شجریان در مصاحبه با بی بی سی به ذهنم خطور کرد که می گفت ۱۰ سال، ۲۰ سال و اصلا همه عمر یک انسان یا حکومت یک لحظه از تاریخ است و زندگی مهندس هم از لحظات زیبای تاریخ بود. در این لحظه چقدر خوب است که دستاورد داشته باشیم اما اگر هم نداشته باشیم اتفاق خاصی نمی افتد . مهم همان لحظه ای است که ثبت می شود.
مهندس همه عمرش از لحاظ سیاسی شکست خورد. وقتی که علیرضا رجایی به عنوان نماینده تهران انتخاب شد مهندس به دوستاش می گوید این اولین پیروزی عمر سیاسی ماست. اما مهندس نمی دانست قرار است به زور شورای نگهبان حداد عادل را به جای علیرضا رجایی وارد مجلس کنند. به هر حال ساعت به ساعت آن شب می گذشت. حدود یک ساعت ظاهرا خوابیدم و بعد ازبیدار شدن نزدیک اذان شده بود و ملی- مذهبی ها کم کم برای نماز بیدار می شدند. صبح غمناک ۱۱ خرداد شروع شده بود.
تذکرهای امنیتی و حضور کمرنگ اصلاح طلبان
باید کم کم خود را برای تشییع جنازه آماده می کردیم. جسد مهندس برای شستشو آماده شده بود. یکی از سخت ترین لحظات همین لحظه بود. یعنی وقتی که جسد مهندس را می شستند. برادرش قرآن می خواند . دکتر ملکی بی قرار بود و دکتر پیمان اندوهناک. دکتر رفیعی هم همین طور.
کم کم به جمعیت افزوده می شد. هاله خانم با دو نفر از دوستانم برای خرید صبحانه بیرون رفته بودند. هاله خانم را در حال پذیرایی از میهمانان دیدم. عجب دلی داشت این هاله خانم. صبحانه ای که از سوی او به نیروهای امنیتی تعارف شد. نیروهای امنیتی تذکر دادند باید خیلی زود مراسم شروع شود.
فشار نیروهای امنیتی برای جمع و جور کردن تشییع جنازه آزاردهنده بود. با چند تن از دوستانم تماس گرفتم. دو سه نفر گفتند راه بسته است و ما نمی توانیم بیاییم. حتی یکی از افرادی که قصد حضور در مراسم را داشت توسط نیروی انتظامی بازداشت شده بود. مشخص بود حکومت تحت هر شرایطی قصد دارد از برگزاری یک مراسم با شکوه جلوگیری کند.
بعد ها شنیدم با چند صد فعال سیاسی تماس گرفته و از آنها خواسته می شود در مراسم مهندس حضور نیابند. حضور اصلاح طلبان در این مراسم کمرنگ بود. آقای دعایی را دیدم با چشمانی گریان. عبدالله نوری هم آمده بود. چند تای دیگر هم بودند که الان خاطرم نیست. آقای خانیکی هم بود. اما در کل این حضور خیلی کمرنگ به نظر می رسید. تهدیدها اثرگذار بودند.
عزت بلند شو…
وقتی که تحت فشار نیروهای امنیتی خانواده راضی شده بودند جسد مهندس را حتی زودتر از ساعت ۷ برای تشییع بیرون از ساختمان منتقل کنند ناگهان حسین شاه حسینی با صدایی لزران و گریان از راه رسید و فضا کاملا عوض شد. شاه حسینی با عصایش آرام آرام بر سر جنازه مهندس حاضر شد. گفت:«عزت پا شو هم بندیهات اومدن. پا شو براشون صحبت کن». شاه حسینی گفت برای عزت زیارت عاشورا بخوانید. آقای شامخی نزدیک شد و به شاه حسینی گفت نیروهای امنیتی فشار آورده‌اند جنازه زودتر از منزل خارج شود و مراسم آغاز شود.ناگهان شاه حسینی عصبانی شد و گفت:« آقای شامخی دوستی من با سحابی ۷۰ ساله است.» و ناگهان گریه کرد و گفت:« بعد از هفتاد سال دوستی حق ندارم ۱۰ دقیقه با عزت درد دل کنم. بروید بگویید شاه حسینی نمی گذارد جنازه خارج شود.» با گریه اش جمعیت گریست و شامخی کوتاه آمد و زیارت عاشورا خوانده شد. در فضایی سرشار از غم و اندوه. شاه حسینی آنچنان منقلب وازخود بی خود شده بود که حجت الاسلام احمد منتظری که وی نیز از همان ابتدای صبح در منزل سحابی حاضر شده بود از من خواست برای اینکه اتفاقی نیفتد شانه هایش را ماساژ دهم. درست می گفت شاه حسینی زیر لب می گفت عزت بلند شو دوستانت آمده اند. صدایش بیش از پیش لزران می شد. شاه حسینی با صدایی بلند در ذکر حسنات مهندس گفت و جمعیت گریه می کرد. او بر پاکی و راست کرداری سحابی گواهی داد و صدای حزن آلودش مردم را به گریه کردن وا می داشت.
زمانی که جمعیت می خواست مهندس را بر دوش هایش تشییع کند مهندس میثمی اندوهناک و قلب شکسته خود را به جسد رساند و با صدای همراه با اشک گفت:« ای خدا خودت شاهد باش بر پاک کرداری عزت.» با گریه مهندس میثمی بار دیگر کل جمعیت گریست.
صد متر تشییع جنازه رویایی من
مهندس باید می رفت. باید از خانه اش، از آن درختان و حیاط بزرگ خداحافظی می کرد. ناقوس رحیل به صدا در آمده بود. جمعیت تلاش می کردند زیر تابوتش قرار بگیرند. لحظه حساس فرا رسیده بود. برادر مهندس بار دیگر از جمعیت خواست از هر گونه شعار سیاسی خودداری کنند و به لااله الا الله اکتفا شود. جمعیت نیز همین کار را کرد. در همان کوچه خانه مهندس، تشییع کنندگان باید حدود صد متری می رفتند و جنازه در آمبولانس گذاشته می شد و جمعیت نیز با سایر وسایل نقلیه خود را به مزار می رساندند. آن صد متر برای من رویایی بود هر چند که به پایان نرسید. لحظاتی خاص که کمتر در زندگی ات اتفاق می‌افتند.
لا اله الا الله خود سیاسی ترین شعاری است که می توان سر داد به شرط آنکه در معنایش تعمق کنیم. «نیست مطلقی مگر الله.» یعنی خدا از هر قدرتی ، از هر مانعی ، از هر جاذبه و دافعه ای بزرگتر است. الله بر جهان و نفس ما تسلط دارد و در نهایت همه چیز به او ختم می شود. جمعیت مشخص بود اندوهناک و بغض آلود فریاد می زد لااله اله الله. مهم تعداد نبود. مهم صدایی بود که صادقانه از عمق قلب دوستداران مهندس بر می خاست.
جمعیت با صدای لا اله الا الله پیش می رفت. در حالی که عکس های مهندس را در دست داشتند.من در میانه جمعیت قرار گرفته بودم. عکس مهندس در دستم بود. لا اله الا الله را با لذت خاصی بر زبان می راندم. خدا از نگاه های خشمگینانه ای که با نفرت به ما می نگریستند بزرگتر بود. آقای اردهالی با بلندگو لا اله الا الله را می گفت و جمعیت تکرار می کرد. گاهی به عقب جمعیت و جلویش نگاه می انداختم دوستانم را می دیدم که با چشمانی اشک آلود حرکت می کردند. ماموران امنیتی ابتدا سعید مدنی را مدتی کوتاه از جمعیت خارج کردند اما بعد او را رها کردند. یکی از دوستان ما در شرف بازداشت بود اما جمعیت او را از دست نیروهای امنیتی رها کرد. در همین حال عده ای عصبانی شدند.
ناگهان صدا و همهمه ای برخاست. گفتند:« دکتر! دکتر !کسی اینجا دکتر نیست . »یکی از شرکت کنندگان از میان جمعیت خود را به جلو رساند. گفتند یک نفرحالش به هم خورده است. ما نمی دانستیم این یک نفر کیست؟ گفتیم شاید علت گرما باشد و تشنج. ناگهان دوستان را که در جلوی جمعیت بودند دیدم که گریه می کردند و بعضا با غرو لند. گریه ها نگران کننده بود. خبر دار شدم مهندس را از دستان جوانان ملی-مذهبی کشیده اند. جسد مهندس بر زمین افتاده . گفتند این جسد از سر هم بر زمین افتاده. به جسد مهندس هم رحم نکردند. گویی مهندس چه در حیات و چه در ممات باید تاوان بدهد: تاوان استقلال و آزادی.
دوستانم تعریف کردند به شکلی وحشیانه جسد را داخل آمبولانس کرده اند. قسمتی از بدن مهندس لای در گیر کرده بود و به زور آن را جا داده بودند. بچه ها عصبانی شده بودند اما همه خونسرد و با تجربه خود را کنترل کردند. از آن خانم که حالش خراب شده بود ما خبری نداشتیم. اصلا نمی دانستیم کیست. بعدا متوجه شدیم چه تراژدی بزرگی رخ داده است.
خدایا اینجا ایران است یا اسرائیل؟
جمعیت سوار بر اتوبوس ها به سمت مزار حرکت کرد. شهر بوی حکومت نظامی می داد. ردیف به ردیف سرباز اطراف خیابان ها را گرفته بودند. لباس شخصی ها گوشه گوشه به صورت حلقه های جداگانه قرار داشتند. گویی اسرا را به مکانی منتقل می کنند. تا مزار راهی نبود. رسیدیم. خواستیم نماز بخوانیم. ناگهان موتور سوارهای مسلح ما را محاصره کردند. یگان ویژه از یک طرف لباس شخصی ها از طرف دیگر و نیروی انتظامی هم همین طور. آنقدر فضا امنیتی شده بود که با خود گفتم خدایا اینجا ایران است یا اسرائیل؟ خدایا ما ایرانی هستیم یا فلسطینی؟ یاسر عرفات هم در سرزمینش با عزت دفن شد. این مهندس سحابی است . همه دشمنانش معترف به انصاف و اخلاقش هستند. سال ها زندان بود و خودشان می دانند یک مورد هم فساد ندارد. همه بر پاکی اش معترفند. موج این سئوال ها شدیدا از ذهنم می گذشت.
نماز را هم اجازه ندادند. قرار بود احمد منتظری نماز را اقامه کند اما اجازه ندادند. گفتند نماز خوانده شده . آقای منتظری گفتند:« با اجازه کی؟ قرار است من نماز را بخوانم.» این مسائل دیگر طبیعی شده بود. موقعی که اینگونه با تمام توان نظامی و امنیتی جمعیتی عزادار را که هیچ گونه شعار سیاسی هم سر نداده اند محاصره می کنند حساب کار را باید داشت. خلاصه بعد از چندین دقیقه ایستادن زیر آفتاب سوزان خرداد که مانند خود خرداد پر حرارت بود در را باز کردند و به سمت مزار رفتیم. خواستیم در آخرین لحظات همنشین جسد مهندس باشیم. اما دیدیم عده ای زودتر از ما آنجا اقامت کرده اند. آنها نیروهای انتظامی بودند. اما پر رنگ تر از آنها لباس شخصی هایی بودند که برای بر هم زدن مراسم استخدام شده بودند. ناگهان یکی از این افراد با صدایی تمسخر آلود فریاد می زد :«برای شادی روحش صلوات » و طرفین با صدای ناهنجار صلوات می فرستادند. جمعیت کاملا محاصره شده بود. هر گونه حرکت کوچکی با تذکر ماموران مواجه می شد. همه حرکات باید کنترل می شدند.
حمد و قل هو الله آهنگین و عصبانیت امنیتی ها
اما جمعیت نیز برای فرار از این محدودیت ها دست به ابتکاری زد. حمد و قل هوالله به صورت دسته جمعی با آهنگی خاص خوانده می شد. این آهنگ بارها تکرار می شد و مامورانی که باید در مراسم اختلال ایجاد می کردند در برابر این آهنگ تا مدتی مجبور به سکوت بودند.
چه زیبا بود خواندن دسته جمعی این دو سوره . در فضای رعب و ترس امیدبخش نیز بود. همان هنگام که واژه های عربی را در هماهنگی با جمع تکرار می کردم واژه های فارسی زیبایی بر ذهنم نقش می بست:« به نام خداوندی که هم بخشنده است و هم مهرورز.خدایی که پروردگار همه جهان هاست(جهان هایی که بی شمار وجود دارند اما ما از آنها بی خبریم). خدایی که هم مهر می دهد و هم رحم می کند. خدایی که صاحب روز داوری است. روزی که همه باید پاسخگوی آنچه باشند که کردند . خدایا در انبوه بت های مادی و دنیوی، در انبوه ظالمان و ستمگرانی که بر سرنوشت انسان ها تسلط یافته اند و می خواهند ما آنچه باشیم که تو نمی خواهی تنها تو را می پرستیم. خدایا در میان انبوه مشکلات و موانع و محدودیت ها و ستم ها دست یاری به سوی ظالم دراز نمی کنیم و تنها از تو کمک می گیریم. خدایا ما را به راهی هدایت کن که راست است ودر آن از کژِی و پلیدی خبری نیست. راه کسانی که بر آنها نعمت انسان بودن و ایستادگی در راه پاکدامنی و امانتداری ارزانی کرده ای و نه راه مغضوبین یعنی کسانی که آگاهانه از راهت تخطی جسته و انسانیت را با خوی شیطانی شان له کرده اند و نه راه گمراهان همان ناآگاهانی که بدون آگاهی و تدبیر در دام ظالمان گرفتار شده و به ابزاری برای اعمال اراده آنها تبدیل شده اند.»
این مفاهیم در ذهنم جریان داشت هر گاه الحمد و قل هوالله خوانده می شد و وجود آن همه نیروی امنیتی برایم انکار می شد. این دو سوره آن قدر تکرار شد که امنیتی ها مجبور به تذکر شدند. فضای امنیتی آنچنان شدید بود که هر لحظه باید منتظر حمله ناگهانی چندین مامور لباس شخصی می شدیم. یکی از دوستان را کشان کشان بردند و بعد از مدتی کوتاه آزاد کردند. بارها تذکر دادند و با لحنی عصبانی هشدار می دادند.
به هر حال خاک ها روی جسد ریخته می شد و باید آماده رفتن می شدیم. آن موقع کمتر کسی متوجه بود در این مراسم یک نفر غایب است: هاله
شایعه است باور نکنید!
آری هاله خانم غایب بودند. دختر در مراسم پدر شالی سبزرنگ بر دوش با عکسی از مهندس در دست پیشاپیش جمعیت حرکت کرده بود. وقتی که برای سوار شدن به اتوبوس بر می گشتیم یکی از دوستان گفت فلانی آن خانم که حالش خراب شده بود و تشنج گرفته هاله خانم بوده. با خودم گفتم تا حالا باید خوب شده باشد . یکی دیگر از دوستان نیز نزدیک شد و گفت فلانی این شایعه حقیقت دارد؟گفتم کدام شایعه:گفت:فوت هاله. همان لحظه خنده ای تلخ برصورتم نقش بست. گفتم مردم بیکار می شوند شایعه می سازند . با اتوبوس به سمت خانه آمدیم. زیاد راهی نبود. سرگرم گفت و گو با دوتن از دوستانم بودم. شایعه در دهان ها می پیچید و من بی اعتنا بودم. قدم به قدم به خانه مهندس نزدیک می شدم. صدای گریه و زاری بلند شده بود.
اینجا خانه مهندس است: محشری برپاست
ناگهان دلم فرو ریخت . باورم نمی شدم گفتم:« نکنه هاله خانم …» ، نزدیک تر شدم جمعیت جلوی در گریه می کرد اما عده‌ای می گفتند اینها شایعه است ما با دکترش صحبت کرده ایم. الان زیر سرم است به زودی خوب می شود ودر میان جمع حاضر می شود. این دلداری ها اندکی آرامم کرد. به محمد رضایی رسیدم گفت:« فلانی هاله رفت. واقعیت دارد.» خشک شدم و مبهوت و بی حرکت ایستادم. ذهنم کار نمی کرد. بغضم وسیع تر می شد و چند قدم ج لوتررفتم . بی اختیار از بچه ها می پرسیدم مطمئن هستید؟ برخی ها می گفتند شایعه است. حتی یادم می آید یکی با اطمینان می گفت من با دوستان صحبت کرده ام بالای سرش هستند سالم است. حالش به هم خورده. اما جلوترکه رفتم یکی گفت نه فوت کرده. کاملا در میان برزخ گرفتار شده بودم. ولی کم کم می دیدم همه دارند گریه می کنند. دیگر از آنهایی که دلداری هم می دادند خبری نبود. واقعا هاله از میان ما رفته بود. حرکاتش ، صدایش و نگاهش و آرامشش در شب گذشته جلوی چشمهایم رژه می رفت. اشک ها بی اختیار سرازیر می شدند. اما باز هم امیدوار به شایعه بودم. وارد حیاط شدم. آنجا هم برای خودش محشری بود. همه گریه می کردند. احسان هوشمند از پله ها بالا رفت ابتدا گفت خبر معلوم نیست درست باشد لطفا خونسردی تان را حفظ کنید. چند بار این کار را کرد اما شایعه بود که پشت شایعه می چرخید. دکتر یزدی هم با حال بیمارش آمده بود. مهندس صباغیان هم حال و روز خوشی نداشت و حتی برای لحظاتی حالش خراب شده بود. احسان هوشمند بار دیگر از پله ها بالا رفت و گفت:« انالله و انا الیه راجعون. متاسفانه خبر واقعی است .حقیقت دارد.» این را که گفت شیونی برخاست از میان جمعیت. همه گریستند. با صدای بلند .آن روز من گریه های کسانی را دیدم که شاید سال ها باید منتظر ماند تا جلوی چشمانت گریه کنند. همه گریه می کردند. کارگر افغان مهندس هم گوشه ای اشک می ریخت. همه می گفتند وای خدایا زری خانم همسر مهندس چه می کشد. صدای گریه ها تا مدت ها در حیاط می پیچید.
در میان هیاهو خبری نگران کننده به گوش رسید که حال مهندس صباغیان هم وخیم شده است. چند نفر از حاضران از ظلم رفته بر خاندان سحابی ها نزد احمد منتظری گلایه می کردند و با شور و عصبانیت خاصی می پرسیدند میان هاله و فاطمه زهرا چه فرقی است؟ میان اینها و قاتلان دختر پیامبر چه فرقی است؟ یکی فریاد لعنت الله علی القوم الظالمین سر می داد. یکی با گریه فریاد می زد خدایا ریشه ظلم را نابود کن. کمتر کسی بود که گریه نکند. هر کس هم این توان را داشت مشخص نبود در قلبش چه غوغایی است.
خلاصه ظهر روز یازدهم خرداد ۱۳۹۰ در حالی که آفتابی سوزان بر تهران حاکم بود خانه مهندس سحابی محشر به پا شده بود. مهندس سحابی غریبانه و مظلومانه دفن شد. اما شاید خدا خواست تا این تشییع جنازه به رغم هزینه سنگینش اسباب رسوایی ظلم هایی باشد که بر خاندان سحابی در طول سال های طولانی رفت.
در اواخر تشییع جنازه ما متوجه شدیم که از نیروهای امنیتی و لباس شخصی خبری نیست ظاهرا آنها هم می دانستند چه فاجعه ای را رقم زده اند و نیروهایشان را فراخوانده بودند. مدتی بعد احسان هوشمند از طرف خانواده سحابی ضمن تشکر از حضور مردم از آنها خواست منزل را ترک کنند و من نیز همراه دوستانم سوار بر ماشین شدیم و از لواسان به سوی تهران آمدیم. در این مسیر مدام گریه می کردیم. هنوز باورمان نمی شد. به راستی فاجعه بزرگ به تراژدی بزرگتری تبدیل شده بود. هاله همراه پدر رفت. به همین سادگی .
این رفتن ها برای ملی-مذهبی مرگ نیست
این رفتن ها در ادبیات ملی-مذهبی به معنای مرگ نیست. شهادت یعنی زنده بودن و گواهی بر یک ایمان، یک آرمان و عقیده ای که بر حفظ کرامت انسانی بنیان یافته است. برای ریشه دواندن این آرمان بر خاک ایران باید رنج کشید و سحابی ها بار سنگینی از این رنج بزرگ را بر دوش کشیدند. ما آن روزها باورمان نمی شد هاله رفته است. این داستان درست رنگ و بوی یک تراژدی بزرگ را داشت. تراژدی به قول شوپنهاور نمایش شوربختی بزرگ است و شهادت هاله سحابی در مراسم تشییع پدر نشان از شور بختی ما ایرانی ها داشت که از حق برگزای یک تشییع جنازه نیز محروم هستیم و مجبوریم با جان دادن ثابت کنیم ما از ابتدایی ترین حقوقمان محروم هستیم.
تراژدی پایان نیافت
خسته و کوفته بعد از ۲۴ ساعت بی خوابی و پس از تحمل شوکی بزرگ به خانه رسیدم در حالی که همچنان رفتن هاله را باور نکرده بودم. همان روزها به یاد آقا هدی افتادم. گفتم خدایا این خبر به آقا هدی برسد چه واکنشی خواهد داشت؟ او عاشق مهندس بود و حساس نسبت به هر گونه تعدی به بانوان سرزمینش .
آن روزها همه تلاشمان این بود باور کنیم هاله رفته است، باور کنیم تراژدی بزرگ رخ داده است، تازه داشتیم یاد می گرفتیم که فاجعه ای دیگر رخ داد. درست ده روز بعد…