۱۳۹۱ آذر ۷, سه‌شنبه

مصاحبه با مادرمجيد توکلی سومين سال زندان بدون ملاقات


مادر مجید توکلی: سه سال است که چشم انتظار دیدار مجیدم

  مادر مجید توکلی: س سال است که چشم انتظار دیدار مجیدم article picture
 
١٦ آذر ماه امسال در حالی فرا می رسد که مجید توکلی، فعال دانشجویی دانشگاه امیرکبیر، سومین سال از دوران محکومیت ٨.۵ ساله خود را در زندان به سر می برد. مسئولان قضائی علی رغم موافقت اولیه و تودیع وثیقه ٦٠٠ میلیون تومانی در شهریورماه امسال تا کنون با مرخصی مجید توکلی پس از سه سال زندان موافقت نکرده اند. در همین زمینه، سایت دانشجونیوز گفتگویی با مادر مجید توکلی پیرامون وضعیت کنونی وی انجام داده است. فایل صوتی این گفتگو را از اینجا بشنوید. وی که در طول سه سال گذشته به دلیل بیماری و عدم امکان مسافرت از شیراز قادر به ملاقات با مجید نبوده است، از تحویل نگرفتن لباس های گرم مجید در زندان خبر می دهد: به ما گفتند لباس گرم بیارید و ما هم لباس گرم براش بردیم، ولی دیگه تحویل نگرفتند اونجا. از شیراز لباس گرم هاش به زندان رجایی شهر فرستاده بودیم دیگه تحویل نگرفته بودند. ما ناراحت شدیم، اعصابمون خرد شد. دیگه خودشون اعلام می کنند لباس گرم بیارید، وقتی می بریم تحویل نمی گیرند. یک زندانی چی کار کنه اونجا، کجا لباس گرم تهیه کنه، مریض میشه کی رسیدگی بهش کنه. خانم توکلی در ادامه می گوید: اگر میتونستم به ملاقات مجید برم سینه خیز هم بود میرفتم، ولی من بیمار چه کار کنم. کی جوابگو من هست، این فریاد من کی باید بشنوه، رسیدگی کنه، به گوش کی برسه؟ مادر مجید توکلی که در بخش هایی از این گفتگو به دلیل بغض قادر به سخن گفتن نبود، می گوید که از زندانی شدن مجید ناراحت نیست و به او افتخار می کند: " این درد دل یک مادر، بگو این درد دل یک مادر، نمیدونم چی کار کنم، به کی بگم که به داد دل من برسه. ایا مجید زندان میکشه، حکم زدند و زندانش میکشه، حق تلفن زدن داره؟ حق مرخصی داره؟حق ملاقات حضوری داره؟ پدر بیمار و مادر بیمار، درد دل اینا هست. من ناراحت نیستم که مجید زندان، افتخار میکنم ولی مجید حق باید داشته باشه از این زندان که حقوق مجید زیر پا نگذارن. این زندانی حق داره به خانواده اش زنگ بزنه، بیاد به ملاقات حضوری، حق داره مرخصی بره، ولی نمیدونم برای چی، به خدا متاسفم براشون". خانم توکلی با اشاره به اینکه علت لغو مرخصی مجید را علی رغم تودیع وثیقه نمی داند، از مسئولان قضائی می خواهد که حداقل در روزهای ملاقات امکان تماس تلفنی برای مجید با خانواده اش فراهم شود. متن کامل گفتگوی دانشجونیوز با مادر مجید توکلی در ادامه آمده است: ١٦ آذر امسال سومین سالی است که مجید در زندان بدون هیچ گونه استفاده از حق مرخصی نگهداری میشه. لطفا خانم توکلی شرح مختصری از وضعیت فعلی مجید و اینکه تماس تلفنی یا ملاقاتی اخیرا با مجید داشتید یا نه، برای ما بگید. در این سه سال هیچ ملاقاتی نه من، نه پدرش نداشتیم. چون دوتامون بیمار هستیم. پدرش بیمار، خودم هم بیمار، هیچ گونه ملاقاتی نداشتیم. ارتباط تلفنیش هم که از بهمن ٨٩ تا به حال قطع کردند. دیگه هیچ اطلاعی من از مجید خودم ندارم فقط برادرش هر سه ماهی، یا بیشتر یا کمتر به ملاقاتش میره. گویا در آخرین ملاقات، از تحویل لباس گرم هم به مجید در زندان جلوگیری کرده بودند. به ما گفتند لباس گرم بیارید و ما هم لباس گرم براش بردیم، ولی دیگه تحویل نگرفتند اونجا. از شیراز لباس گرم هاش به زندان رجایی شهر فرستاده بودیم دیگه تحویل نگرفته بودند. ما ناراحت شدیم، اعصابمون خرد شد. دیگه خودشون اعلام می کنند لباس گرم بیارید، وقتی می بریم تحویل نمی گیرند. یک زندانی چی کار کنه اونجا، کجا لباس گرم تهیه کنه، مریض میشه کی رسیدگی بهش کنه. با توجه به اینکه امکانات زندان چندان مناسب نیست و روزهای سرد هم کم کم فرا رسیده، به نظرتون چرا مسئولان زندان از پذیرش لباس های گرم مجید خودداری کردند. گفتند ما لباس های گرمی که لبه داره و باز هست و زیپ داره تحویل نمی گیریم، اینجوری گفته بودند، در این حد، ما دیگه نمیدونیم دلیلش چی بوده. در شهریور ماه امسال هم گویا مسئولان قضایی از شما درخواست کرده بودند که وثیقه ٦٠٠ میلیون تومانی بگذارید تا مجید برای چند روز به مرخصی بیاد. علت اینکه بعدا نظرشون عوض شد و با این امر مخالفت کردند چی بود. ما از شهریور ماه یک وثیقه ای گذاشتیم، که گفتند مجید میخواد به مرخصی بیاد. دیگه نگذاشتند، ما هیچ گونه اطلاعی نداریم که دلیلش چی بوده. به ما هم نگفتند و چندین بار هم زنگ زدم دفتر دادستانی، جوابگو نبودن که توضیح بدن دلیلش چی بوده. فکر نمی کنید که این لغو مرخصی به دلیل همزمانی با برنده شدن جایزه صلح دانشجویی در سال ٢٠١٣ بود. والا من هیچ اطلاعی در این موضوع ندارم. خودم هم چندین بار زنگ زدم گفتم دلیلش چی بوده به من توضیح ندادن. گفتند حالا رسیدگی میشه، تا همین حد. خانم توکلی فکر می کنید به چه علت با مرخصی مجید مخالفت میشه و هنوز بعد از سه سال حتی یک روز هم اجازه مرخصی به مجید ندادند. ما اصلا نمیدونیم دلیلش چی هست و به ما در این سه سال نگفتند که چرا به مرخصی نمیاد و ملاقات حضوری با ما نداره، ارتباط تلفنی نداره. آیا یک زندانی حق داره به مرخصی بره، حق داره که ملاقات حضوری داشته باشه، حق داره که به خانواده اش زنگ بزنه، ولی مجید از همه این ها محروم هست. میگن همه امکانات هم در اختیار زندانی ها هست ولی مجید از همه چیز محروم، حتی لباس های گرمش هم نگرفتند. نمیدونم والا، متاسفم براشون نمیدونم چی بگم، من خیلی خیلی براشون متاسفم که یه زندانی چرا حق و حقوقی نداره که تلفن به خانواده اش داشته باشه، مرخصی داشته باشه، ملاقات حضوری داشته باشه. من نمیدونم چی بگم به خدا. یک مادر بیمار، یک پدر بیمار، که من نمیتونم برم ملاقات، خواسته خیلی زیادی ازشون ندارم، روزهایی که ملاقات هست بزارن من هم از راه دور مجید ملاقات کنم، تلفنی، برای اون ها چه فرقی داره که من اونجا باشم ملاقات کنم یا که راه دور تو خونم باشم که بیمار هستم. اگر میتونستم به ملاقات مجید برم سینه خیز هم بود میرفتم، ولی من بیمار چه کار کنم. کی جوابگو من هست، این فریاد من کی باید بشنوه، رسیدگی کنه، به گوش کی برسه؟ من نمیدونم چی کار کنم، به کی بگم، به خدا اصلا نمیدونم چه کار کنم. مجید در این سه سال بدون یک روز مرخصی یا تلفن از بهمن ٨٩، تلفنش به روی این مادر بیمار، چشم انتظار که شب و روز انتظار میکشه و لحظه شماری میکنه برای صدای مجید بستن. چهره اش یادم رفته ، دیگه یادم رفته، به خدا نمیدونم چی کار کنم. نمیدونم درد دلم به کی بگم. این درد دل یک مادر، بگو این درد دل یک مادر، نمیدونم چی کار کنم، به کی بگم که به داد دل من برسه. ایا مجید زندان میکشه، حکم زدند و زندانش میکشه، حق تلفن زدن داره؟ حق مرخصی داره؟حق ملاقات حضوری داره؟ پدر بیمار و مادر بیمار، درد دل اینا هست. من ناراحت نیستم که مجید زندان، افتخار میکنم ولی مجید حق باید داشته باشه از این زندان که حقوق مجید زیر پا نگذارن. این زندانی حق داره به خانواده اش زنگ بزنه، بیاد به ملاقات حضوری، حق داره مرخصی بره، ولی نمیدونم برای چی، به خدا متاسفم براشون. با توجه به بیماری شما و پدر مجید، و اینکه قادر به سفر برای ملاقات با مجید در زندان رجایی شهر نیستید، آیا هیچ کدوم از نهادهای مرتبط و یا مسئولانشون پاسخگوی درخواست های متعدد شما مبنی بر اینکه در روزهای ملاقات حداقل امکان تماس تلفنی براتون فراهم بشه بودند یا نه. والا ما که به این دفتر دادستانی زنگ میزنیم اونایی که اونجا هستند و جوابگو هستند میگن دستور از بالا اومده، ما هم خیلی دسترسی نداریم، اونا هم میگن ما اطلاعی نداریم، در این حد. جوابگو به اون صورت نیستند. با دادستانی تماس میگیرم ولی هیچ وقت موفق نشدم که با آقای دادستان صحبت کنم، هر وقت هم گفتم میخوام صحبت کنم گفتند اجازه ندارین که به آقای دادستان شماره تلفن بدید و یا وقت بگیرین صحبت کنید. نامه هم دادیم، سه چهارتا هم نامه دادیم ولی خب جوابش همین بود که شما وثیقه بزارید که وثیقه هم گذاشتیم ولی جوابی به ما ندادند برای مرخصیش. نزدیک به سال از بازداشت مجید در روز دانشجو، در پی سخنرانی که در دانشگاه امیرکبیر داشت، میگذره و در این مدت همیشه از شجاعت و تلاش های مجید در بین مردم و فعالان دانشجویی و سیاسی به نیکی یاد شده، تا جایی که از مجید به عنوان "شرف جنبش دانشجویی" یاد می کنند. در مراسم مختلف هم یاد مجید به انواع مختلف گرامی داشته شده. چه صحبتی دارید با کسانی که همیشه در این سال ها به یاد مجید بودند. من از این ها ممنونم و تشکر میکنم. مجید مال من نیست، مال همه ملت ایران که زحمت میکشن و به یاد ما هستند. خدا به یادشون باشه. همه کسانی که زنگ میزنند و تشریف میارن به دیدار من بیمار، من از همه شون تشکر و قدردانی میکنم، خیلی خیلی ممنونم که زحمت میکشن. ما به دیدنشون افتخار میکنم و به صداشون زنده هستیم. خانم توکلی از شما برای شرکت در این گفتگو با سایت دانشجونیوز بسیار ممنونم. امیدوارم که هر چه زودتر شاهد آزادی مجید باشیم. صحبت های پایانی شما را می شنویم. من صحبت خاصی ندارم. من درد دل این مادر میخوام بدونم به گوش این ها برسه، که این درد دل مادریه که سه سال فرزندش ندیده. سه سال چشم انتظاره، ارتباط تلفنیش قطع کردن دو سال، یک وثیقه گذاشتم انقدر چشم انتظار بودم تا مجید بیاد ولی نگذاشتن بیاد، دلیلش هم نمیدونم. پیغام من این که ازشون میخوام به درد دل این مادر رسیدگی کنن. فقط خواسته من این که بزارن حالا که مرخصی به مجید ندادن، بزارن تلفنش آزاد بشه یا روزایی که ملاقات مجید یه زنگ به من بزنه، از راه دور منم مجید ملاقات کنم ، هزینه ش هم خودم میدم، هزینه تلفن. که مجید واقعا مثل اونا که ملاقات دارن مجید با من صحبت کنه و خواسته من از اینایی که دست اندر کار و مسئول این کار هستند، اینه که به درد دل این مادر برسن که سه سال فرزندش ندیده و چشم انتظاره. خواسته خیلی زیادی نداره و میخواد روزای ملاقات، مجید از راه دور ملاقات کنه. http://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=Rqi4TyTRtRA

 

خدایا سوالی ازتو دارم /ستار بهشتی


تاریخ خبر: دوشنبه 6 آذر 1391 - کدخبر: 108302
  خدایا سوالی ازتو دارم /ستار بهشتی article picture
 
خدایا، روزی نیست که غمی بر دل این مردم نشیند! یک روز بازداشت عزیزان کشور، روز دیگرشنیدن شکنجه دادن عزیزان زندانی، روزدیگربه دارآویختن عده ایی به انواع و اقسام جرمها، فقر، فساد، فحشا ...... همه وهمه سرتاسر این خاک پاک را دربرگرفته، وهمه به نام نگهداری حکومت الهی وخدا برزمین است، خدایا، سوالی دارم. آیا از دست دادن حکومت برای تو سخت است؟ یا برای نائبان خودخوانده تو؟خدایا، نائبان خودخوانده توبر روی زمین، به اسم نگهداری حکومت تو هر جنایت وهر فسادی را انجام میدهند. از حق مردم خود میزنند وآن را به یاغیانی که جهان را به آشوب کشیده اند میدهند. نام عمل خود را، حرکت در راه خداو برای خدا می گذارند! نام عمل خود را نگهداری حکومت الهی وخدایی می گذارند. خدایا، سوالی دارم. آیا از دست دادن حکومت برای تو سخت است؟ یا برای نائبان خودخوانده تو؟خدایا خروارها آوار برسر مَردم ایران در یک زلزله ریخته می شود، بسیاری ازمَردم ایران بی سرپناه ، درخانه های فرسوده ویا کاه گلی زندگی می کنندنائبان خودخوانده تومیلیاردها پول و هزاران موشک واسلحه روانه برای گروهای تروریستی می کنند، خانه های تروریست ها را هر روزآباد تر وهر روزبیشتر برای آن ارازل می سازند، نام عمل خود را دفاع از خدا ودین خدا می دانند. خدایا، سوالی دارم. آیا از دست دادن حکومت برای تو سخت است؟ یا برای نائبان خودخوانده تو؟خدایا، به چشم خود دیده ام که مادریٰ برای خرید یک خوراکی100تومانی شرمنده بچه خود شده، وبا اصرار بچه با عصبانیت سیلی برصورت بچه خودنواخته وخود نیزاز بیچاره گی گریسته. خدایا به چشم خود شاهد بودم که، خانواده ای برای خرید نان از نانوایی نان نسیه خواسته، ودست رد به سینه اش خورده، خدایا شاهد بودم که بنده گان توبرای، انسانهای مقدس نما، کسانی که ذکر تو روزو شب برلب دارند کارکرده اندو مزد آن ها فحش بوده! وبه حق خود نرسیدند خدایا، سوالی دارم. آیا از دست دادن حکومت برای تو سخت است؟ یا برای نائبان خودخوانده تو؟خدایا، ای پادشاه هفت اقلیم، ای خدایی که می گویند تو بی نیاز هستی! ای خدایی که نائبان خودخوانده ات، همه هستی را ساخته وپرداخته تو می دانند، من از کشور دوری سخن نمی گویم، از کشور خودم ازایران می گویم خدایا نائبانت می گویند تو بی نیاز،از همه چیزو همه کس هستی، نائبان خود خوانده ات می گویند همه هستی ساخته وپرداخته تواست این چه بی نیازی است؟ این چه ساخته همه هستی است؟ که چشم به پادشاهی کشور ایران دارد؟ ونائبان خودخوانده توچشم به دریدن جان ومال مردم این خاک پاک. خدایا، سوالی دارم. آیا از دست دادن حکومت برای تو سخت است؟ یا برای نائبان خودخوانده تو؟خدایا، ای خدایی که نائبانت می گویند، هستی ساخته وپرداخته توست چگونه می شود باورکرد وقتی همه هستی برای تو است، مُحتاج به حکومت کردن درایران باشی؟ چگونه میتوان باورکرد، با این همه رحمتی که می گویند داری، چنین نائبان بی رحمی برما داشته باشی؟ خدایا چگونه می شود باورکرد تو با این همه بی نیازی مُحتاج ونیازمند دُعا ،نماز وعبادت بنده گانت باشی؟ خدایا، سوالی دارم آیا از دست دادن حکومت برای تو سخت است؟ یا برای نائبان خودخوانده تو؟خدایا، ای که می گویند، رَحمتت برضَعیفان بیکران وعزتت کثیر، ای خدایی که می گویند، قهرو خشمت برضعیفان صغیر! حال مشکل کجاست؟ کسانی به اسم تو برسر ایران حکومتی به نام تو راه انداخته اند، اینگونه رحمت را برمردم ضعیف صغیر کرده اند؟ اینگونه قهر خود را برسر ضعیفان کثیر؟ خدایا سوالی دارم آیا از دست دادن حکومت برای تو سخت است؟ یا برای نائبان خودخوانده تو؟خدایا، من چشم داشتی به بهشت برین تو ندارم، از جهنم سوزان تونیز ترسی ندارم بهشتی که قرار است جایگاه چنین جلادان و نائبانی باشد طالب آن نیستم، بلکه جهنم سوزان تو را بسیار دوست دارم! بهشت برین توبرای تو ونائبان تو باشدوجهنم سوزان برای من وکسانی که هم چون من می اندیشند، این دنیای ما بیچاره گان هم چون جهنمی است وفکر نکنم جهنم تو سخت تر از این باشدو اگر سخت از این باشد بسی زیستن درآن شرفش بیشتر ازبهشتی است که جایگاه ظالمان باشد. خدایا سوالی دارم آیا از دست دادن حکومت برای تو سخت است؟ یا برای نائبان خودخوانده تو؟خدایا، ای پادشاه هستی، درآخرسخن می رسم به پایان سخن. می دانم که مُشکل برسر حکومت نائبان خودخوانده تو بر زمین است درکشور ایران. می دانم که مُشکل برای از دست ندادن حکومت ودلبستن نائبان خود خوانده تو است برخاک پاک ایران، خاک پاکی که به خاطر حکومت این نائبان خودخوانده، با خون مردمش سالهاست رنگین شده! دامان این خاک با تَرک وطن کردن عزیزانمان ازمعرفت خالی شده! با رفتن عزیزانمان در دَخمه های دهشتناک نائبان خودخوانده ات ازشُجاعت خالی شده! وبا فَقر ونداری مردم این خاک پاک از مُحبت خالی شده. اما ای پادشاه هفت اقلیم درآخرسوالی دارم. خدایا، سوالی دارم آیا از دست دادن حکومت برای تو سخت است؟ یا برای نائبان خودخوانده تو؟ زنده وپاینده ایرانی وایران جانم فدای ایرانستارنویسنده :ستار بهشتی ، کارگر وبلاگنویس که توسط جلادان رژیم جهل و جنون اسلامی به قتل رسید

تولد ۱۳سالگی مهراوه، دختر نسرین ستوده


دوشنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۱۲

تولد ۱۳سالگی مهراوه، دختر نسرین ستوده  
و سی و نهمین روز اعتصاب غذای نسرین
 
سی نهمین روز اعتصاب غذای نسرین ستوده با تولد مهرواه دختر او همزمان شده بود. به همین مناسبت تنی چند از فعالان حقوق زنان و گروه های صلح برای برگذاری جشن تولدی در خانه این وکیل مدافع حقوق زنان و کودکان جمع شدند. در ابتدا تنی چند از حاضران در خصوص اهمیت اقدام اعتراض آمیز نسرین ستوده و حفظ جان او نکاتی را یادآور شدند.

پس از آن، پروانه آل بویه به نمایندگی از مادران صلح ضمن اشاره به اهمیت حضور نسرین در جریان جنبش دموکراسی خواهی اظهار داشت: طبیعتا همه می دانند نسرین در چه وضعتی به سر می برد. تلاش نسرین همواره در راستای برقراری صلح و حقوق بشر بوده و حال، او جان خود را در همبن راه به خطر انداخته است. ما در فکر بودیم چگونه صدایمان را به نسرین برسانیم که جان تو عزیز تر از این حرف هاست و وجودت برای جنبش دموکراسی خواهی لازم است.

وی در ادامه افزود: فکر کردیم تنها راه رساندن صدایمان به او از طریق خانواده اش است. ما از آقای خندان و بچه ها می خواهیم در صورن ملاقات از او بخواهند اعتصابش را بشکند هرچند او دلایل خود را دارد و کار به جایی رسیده که جانش را وسیله اعتراض قرار داده است.

یکی از فعالان حقوق زنان اقدام نسرین ستوده را در چنین شرایطی انقلابی دانست و افزود: آن چه اعتصاب نسرین ستوده را در این شرایط ارزشمند می کند نه تنها ایستادگی در برابر خودکامگی حاکمیت که ایستادگی در برابر نوعی فردگرایی و منفعت طلبی است. گفتن این امر که هر کسی توانایی مقاومت ندارد و یا این که نباید افراد را مورد قضاوت قرار داد، خود نوعی واکنش پیشگیرانه است که اگر ما نیز روزی تصمیم گرفتیم میدان را خالی کنیم، قضاوتمان درباره دیگران گریبان گیر خودمان نشود.

بوسهً مهراوه و نیما

ستاره هاشمی گفت: درست است که زمانه قهرمان ها دیگر به پایان رسیده است ولی آیا زمانه آدم های خوب نیز به پایان رسیده است؟

در ادامه این مراسم دکتر میثمی که به دعوت همسر نسرین ستوده در مراسم شرکت کرده بود، ضمن اشاره به موقعیت حساس این وکیل دربند تاکید کرد: آنچه مادران صلح می گویند و نامه ای که دکتر ملکی چندی پیش نوشته نشان از دلسوزی ارزشمند آنها دارد. باید در نظر داشت که تاثیر گذاری بر تصمیم نسرین باید درعین احترام به اقدام و همراهی با او باشد. من به دنبال راهی بودم که هم تاثیر گذار و هم حاکی از همراهی با او باشد. موقعیت بسیار حساس است و تنها درخواست از او برای شکستن اعتصاب کافی نیست. چند روز پیش نامه ای به نسرین نوشتم و انتشار آن را به خانواده واگذار کردم.


همسر نسرین ستوده نیز در توضیح محتوای نامه دکتر میثمی گفت: در راستای خواسته هایی که از نسرین مطرح شده، دکتر میثمی روش جدیدی را در پیش گرفته اند. ایشان چندین روز است که در اعتصاب غذا به سر می برد و تا زمانی که نسرین اعتصابش را بشکند او نیز ادامه خواهد داد. شخص دیگری هم در آلمان دست به چنین اقدامی زده است. من سه شنبه به ملاقات نسرین رفتم و او پیش از آنکه من چیزی بگویم از این وقایع باخبر بود.

دلارام علی فعال حقوق زنان در ادامه خاطر نشان کرد: چندی پیش دوستان بیانیه ای را امضا و منتشر کرده اند که در آن خواستار شکستن اعتصاب غذای نسرین بودند اما اگر خود را جای او بگذاریم خواهیم دانست که اعتصاب غذا تصمیم ساده ای نبوده و آخرین راه فرد برای رساندن صدای اعتراضش به مسوولان است. فشار آوردن به سیستمی که برای چندمین بار او را به اعتصاب واداشته، در کنار توجه به ارزشمندی جان او، کاری است که از ما برمی آید و ما باید صدای اعتراض او باشیم.

یکی از فعالان جنبش زنان و از موکلان نسرین ستوده با اشاره به روحیه سرسخت نسرین و توجه او به پرونده هایی که در دست داشته، تصریح کرد: نسرین وکیل مدافع من بود و می خواهم به روحیه مقاوم او اشاره کنم. اولین بار زمانی که نیما را باردار بود دیدمش. باران می آمد و ما در مقابل دادگاه انقلاب قرار داشتیم. جالب بود که نسرین با وجود بارداری و هوای نامساعد برای دفاع از من به دادگاه آمده بود.
نفیسه آزاد ضمن اشاره به روحیه مقاوم دیگر زندانیان زن که در شهرستان ها به سر می برند افزود: البته جا دارد که به دیگر زندانیان زن که در شهرستان های مختلف به خصوص در کردستان و شمال کشور هستند، اشاره کنم (حتی زندانیانی مثل زینب [بایزیدی] و روناک [صفازاده] که دوران محکومیتشان بدون سپری کردن مرخصی به اتمام رسیده است) فرشته [شیرازی] که به مدت سه سال محکوم به حبس شده و دو فرزند جوان دارد، شغل و خانه خود را از دست داده و برای گرفتن مرخصی شرایط سختی را پشت سر می گذارد.

وی ادامه داد: شرایطی که نسرین دارد در زندان های دیگر نیز هست به خصوص برای زندانیانی که دسترسی به رسانه ندارند. مثلا زندان آمل ساختمان دو طبقه با زیر زمین مخروبه ای است که هیچ امکاناتی از جمله گاز ندارد و زندانیان مجبورند از غذای زندان تغذیه کنند.

مهراوه و پدرش

مهناز پراکند وکیل نسرین ستوده که در خارج از ایران به سر می برد با ارسال پیامی تولد مهراوه را تبریک گفته و صبوری و مقاومت او را در تحمل شرایط به وجود آمده ستود.

یکی از موسسان کارزار صلح و آزادی در پایان با ستودن احساس تعهد افرادی نظیر نسرین ستوده اظهار داشت: من از اینکه شاهد چنین پایداری های انسان هایی هستم که حاضرند در زمان قحط احساس تعهد، جانشان را فدای مردم و آزادی میهن کنند، قدردانم اما در عین حال خواستار آنم که شرایطی فراهم شود تا دوستان ما بتوانند با تحقق خواسته هایشان جان خود را برای فردای میهن نگاه دارند و رنگ بهتری به فردای ما ببخشند.

جباری در خصوص نحوه تاسیس کارزار صلح و آزادی گفت: شرایط صلح باید محقق شود تا ما به آزادی و دموکراسی دست یابیم. در همین راستا ما فراخوان و کمپینی به نام صلح و آزادی به راه انداختیم که بعد از مادران صلح، اولین کارزاری است که در این راستا اعلام موجودیت کرده است.

پس از صحبت حاضران، جشن تولد مهراوه با همراهی جمع برگذار شد.

هدیه دست باف نسرین از زندان برای مهراوه

در پایان رضا خندان به نمایندگی از حاضران از دکتر میثمی در خواست کرد تا اعتصاب غذای خود را شکسته و از ادامه ی این اقدام صرف نظر کند. اما دکتر میثمی با این استدلال که اعتصاب غذای او نوعی همراهی و همدلی با نسرین ستوده است، از پذیرفتن تقاضای همسر این وکیل سر باز زد.

گزارش: معصومه زمانی عکس: مریم کاویانی

نقل از تا قانون خانواده برابر

۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه

مازیار بهاری و «اعترافات اجباری»


ایرج مصداقی
مازیار بهاری یکی از قربانیان «اعترافات اجباری» در ایران است. او نه اولین قربانی بوده و نه آخرین آن خواهد بود. بیش از سه دهه است که دستگاه اعتراف‌گیری رژیم قربانی می‌گیرد و تا روزی هم که در قدرت باشد همچنان بدون وقفه به کار خود ادامه خواهد داد.  
هفته‌ی گذشته‌ی فیلم مستند تهیه شده از سوی مازیار بهاری از تلویزیون بی بی سی انتشار یافت و خوشبختانه انعکاس گسترده‌ای هم در رسانه‌ها داشت.
 
 
فیلم تکان‌دهنده‌ی «اعترافات اجباری» هرچند به قربانیان اصلی پروژه‌ی «اعتراف‌گیری» و عمق فاجعه‌ای که سه دهه با تار و پود جامعه‌‌ی ایران عجین شده نمی‌پردازد اما همین که این موضوع را به سطح جامعه می‌کشاند شایسته قدردانی است. این فیلم تجربه‌ی چهار شخصیت ایرانی را مورد بررسی قرار می‌دهد که تحت شکنجه و فشار قرار گرفتند تا به آنچه نکرده بودند اعتراف کنند. مازیار بهاری در این فیلم نگاهی انداخته بر تاثیر «اعترافات اجباری» بر این افراد، خانواده هایشان، و همینطور جامعه ایران.
 
فرهاد بهبهانی یکی از قربانیان سال‌های پایانی دهه‌ی ۶۰ اولین کسی بود که تابوشکنی کرد و در این باره صحبت کرد. بهبهانی یکی از دو نویسنده‌ی کتاب «دو خاطره از زندان» است که گاه با نام «در میهمانی حاج آقا» نیز شناخته می‌شود. وی در سال ۱۳۶۸ به دلیل نوشتن نامه‌ای خطاب به اکبر هاشمی رفسنجانی (که به نامه ۹۰ امضا مشهور شد) به اشاره‌ی او دستگیر و به زندان افتاد. کتاب فوق‌الذکر شرح بازجویی‌ها و چگونگی شکستن وی در زندان و تأثیرات آن روی او و خانواده‌اش پس از آزادی از زندان و رنجی که از این راه متحمل شد است.
 
 
متأسفانه جامعه‌ روشنفکری ایران آن گونه که باید و شاید به این اثر و فریاد «دادخواهی» بهبهانی و قربانیانی که او می‌تواند نمایندگی‌ آن‌ها را به عهده داشته باشد نپرداخت و به سادگی از کنار آن گذشت و این صدا در هیاهوی «اصلاحات» گم شد.
با توجه به تجربیاتی که دارم می‌دانم که اتفاقاً فرهاد بهبهانی یکی از قربانیان خوشبخت «اعترافات اجباری» بود چرا که بسیاری را می‌شناسم که حضور در مقابل دوربین و اعتراف به کاری که نکرده بودند شرط اعدام‌شان بود. گزینه‌‌ای که شاید در هیچ جای دیگر دنیا به جز جمهوری اسلامی تجربه نشده باشد.
یعنی فشار شکنجه و درد و رنج و الام ناشی از آن، چنان طاقت‌فرسا و بیرحمانه بود که قربانی علیرغم مقاومت‌های گاه حماسی برای رها شدن از شر آن حاضر به شرکت در مراسم «اعترافات اجباری» می‌شد.
 
امید آن که با پخش فیلم «اعترافات اجباری» ساخته‌ی مازیار بهاری یک بار دیگر موضوع اعترافات اجباری و رنجی که قربانیان آن در بقیه‌ی عمرشان متحمل می‌شوند در جامعه مطرح شده و آگاهی عمومی نسبت به آن باعث ریشه کن شدن این معضل بزرگ در سال‌های آتی شود.
 
قصد من از نگارش این مقاله پرداختن به فیلم ارزشمند «اعترافات اجباری» نیست که خوشبختانه پیش‌تر به اندازه‌ی کافی توجهات را به خود جلب کرده است. هدف من از نگارش این مقاله انگشت گذاشتن روی ارزش‌هایی است که بهاری نیز در یک برهه از زندگی‌اش از آن‌ها غافل می‌شود و به همین دلیل به ابزاری تبدیل می‌شود که چرخ ماشین اعتراف‌گیری رژیم را روغن‌کاری می‌کند.
 
متأسفانه مازیار بهاری در دوره‌ی مذکور با برخورداری از «اختیار» و حق «انتخاب» و به میل و اراده‌ی خود در پروژه‌ی «اعتراف‌گیری» رژیم شرکت کرد. البته آن روز که وی تن به انجام چنین کار زشتی می‌داد هنوز مزه «اعتراف گیری» را نچشیده بود و فکر هم نمی‌کرد این «شتر» روزی در خانه‌ی او بنشیند و خود وی قربانی این سیاست غیرانسانی شده و مجبور شود در مقابل دوربین آن‌چه را که نمی‌پسندد بر زبان آورد.
 
 
***
 
یکی از شیوه‌های دستگاه‌ اطلاعاتی در سال‌های اخیر گفتگوی قربانیان با رسانه‌های رژیم آن هم پس از آزادی ظاهری از زندان و رهایی از شر بازجویی و شکنجه است. این شیوه با گفتگوی فرج سرکوهی با خبرنگاران در فرودگاه مهرآباد باب شد و سپس به مصاحبه‌ی سیامک پورزند در همان محل ختم شد. شیوه‌ی فوق با گفتگوی رامین جهانبگلو پس از آزادی از زندان با خبرگزاری ایسنا به سطح جدیدی ارتقا یافت. وی که در اردیبهشت ۸۵ در فرودگاه مهرآباد هنگام عزیمت به بروکسل دستگیر شده و مدت چهار ماه در زندان بود پس از آزادی از زندان در تاریخ ۸ شهریور ۱۳۸۵ آن‌چه را که محسنی اژه‌ای و دستگاه اطلاعاتی و امنیتی رژیم وعده داده بودند در گفتگو با این خبرگزاری «آزادانه» بر زبان راند.  
 
 
سید امیرحسین مهدوی عضو شورای مرکزی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی سقف جدیدی از این گونه «اعترافات» را زد. او پس از مشاهده‌ی مأمورانی که برای دستگیری وی به منزلش رجوع کرده بودند قول داد آن‌چه را که آن‌ها می‌خواهند در یک گفتگوی رسانه‌ای مطرح کند و به این ترتیب پایش به زندان و بازجویی باز نشد.
مهدوی به قول خود وفا کرد و در جمع خبرنگاران در خبرگزاری ایسنا «به بیان جزئیاتی درباره مجموعه فعالیت‌های فرهنگی و رسانه‌ای ستاد میرحسین موسوی و نقش برخی عوامل در شكل‌دهی آشوب‌های» پس از کودتای ۸۸ پرداخت.
 
 
***
 
فیلم «اعترافات اجباری» اولین فیلم تهیه شده از سوی مازیار بهاری نیست. او اولین فیلم خود را در سال ۱۹۹۱ جلوی دوربین برد و از آن پس فیلم‌های متعددی را در کارنامه‌ی هنری خود دارد.
 
 
بهاری همچنین سازنده‌ی مستند «فرقه‌ی دمدمی‌مزاج» در مورد مجاهدین است که به طور حیرت‌آوری در آن هیچ‌یک از معیارهای بی‌طرفی و یا کار حرفه‌ای رعایت نشده و چنانچه قرار بود برنامه‌ی ۲۰:۳۰ شبکه‌ی دوم سیمای جمهوری اسلامی و یا «باشگاه خبرنگاران» و سایت «گرداب» مستندی در مورد این سازمان تهیه کنند تفاوت چندانی با آن‌چه بهاری تولید کرده نداشت. یکی از محورهای این فیلم «اعتراف» خانواده‌ی صفاری علیه فرزندشان بهزاد است.
قصدم نیت خوانی و یا کشف انگیزه‌های مازیار بهاری برای شرکت در پروژه‌ی اعتراف‌گیری وزارت اطلاعات علیه خانواده‌ای که وابستگی خونی به «دشمن» داشت نیست. اما طبیعی به نظر می‌رسد که دشمنی بهاری با مجاهدین و نه «نقد» منصفانه‌ سیاست‌های این سازمان، وی را از طریق اصولی خارج کرده و به همکاری در پروژه‌ی اعتراف گیری وا بدارد. (۱)
چه بسا بهاری در محاسبات‌‌اش تصور می‌کرد ساخت مستندی علیه مجاهدین حاشیه لازم برای فعالیت او در داخل کشور را فراهم خواهد کرد چیزی که در عمل یک بار دیگر غلط بودن آن اثبات شد. البته کسانی که تجربه‌ی سال‌های اولیه دهه‌ی شصت و برخورد رژیم با حزب توده و سازمان «فداییان خلق اکثریت» را دارند به خوبی آگاهند که چنین ترفندهایی تنها برای مدت کوتاهی کارساز است و انجام بازی شطرنج با خرس امکانپذیر نیست. در سال‌های اخیر هم هاله‌ی اسفندیاری قربانی همین تفکر نادرست شد. وی نیز تصور می‌کرد شرکت همسرش رائول بخاش در تهیه یک گزارش علیه مجاهدین می‌تواند حاشیه امنیت لازم را برای او هنگام سفر به ایران به وجود آورد. در حالی که این گونه نبود و او نیز مزه‌ی سلول انفرادی ۲۰۹ و درد اعترافات اجباری را چشید.
 
باری در فیلم مستند «فرقه دمدمی مزاج» Cult of the Chameleon که در ۱۷ اکتبر ۲۰۰۷ از تلویزیون الجزیره پخش شد یکی دیگر از تکنیک‌های «اعترافات اجباری» به کار گرفته شد تا دکتر محمد صفاری و همسرش رضوان صفاری به عنوان قربانی مقابل دوربین قرار گیرند.
 
 
این که چگونه مازیار بهاری به این سوژه‌ی مورد علاقه‌‌ی دستگاه اطلاعاتی و امنیتی رژیم در اصفهان دسترسی پیدا کرده و به گفتگو با آن‌ها پرداخته سؤالی است که پاسخ آن را به عهده‌ی مازیاری بهاری و افراد درگیر در تهیه‌ی فیلم مستند مزبور می‌گذارم. اما می‌دانم پس از تهیه این فیلم او مدتی به عنوان «مستندساز نامدار و تحسین‌شده ایرانی» اجازه یافت در بعضی از شهر‌های ایران کارگاه آموزشی داشته باشد.  
 
 
http://fa.shortfilmnews.com/shownews.asp?id=1210704450
 
برای من که شناخت نسبتاً خوبی از دستگاه امنیتی رژیم و شیوه‌‌ی کار آن دارم پاسخ سؤال فوق مشخص است.
تردیدی نیست که خانواده‌ی ترس‌خورده‌ی صفاری در اصفهان به سادگی حاضر به نشستن در مقابل دوربین یک رسانه‌ی خارجی نمی‌شوند و تا تضمین‌های لازم را کسب نکنند و تا ضرب و زور وزارت اطلاعات و بازجویان آن و تهدید‌های مرسوم بالای سرشان نباشد و تا هماهنگی‌های لازمه انجام نشده باشد تن به انجام آن نمی‌دهند. به ویژه که سوژه فرزندشان است و قرار است والدین دردمند و زجر کشیده علیه فرزندشان و اعمال زشت او «اعتراف» کنند. همه‌ی ما می‌دانیم که در همه‌ی فرهنگ‌ها و به ویژه فرهنگ ایرانی اعتراف فرزند علیه والدین و برعکس تا کجا دردناک و مذموم است. مهم هم نیست که حق با کدام طرف ماجراست؛ فرزند یا والدین؟
 
شیوه‌ی به کار برده شده از سوی رژیم در ارتباط با خانواده‌ی صفاری مسبوق به سابقه است و در دهه‌ی ۶۰ نیز بارها به ویژه در رابطه با چهره‌های معروف سیاسی اجرا شد. اتفاقاً حسین رجوی و راضیه جلالیان پدر و مادر مسعود رجوی از جمله قربانیان همین سیاست بودند و مدت‌ها سوژه‌ی رسانه‌های رژیم.
 
 
این که چرا دستگاه اطلاعاتی و امنیتی بهزاد صفاری و والدین‌اش را انتخاب کرد برمی‌گردد به وضعیت امروز بهزاد صفاری و سوابق کاری او. بهزاد صفاری در زمان یاد شده از سوی مجاهدین به عنوان مشاور حقوقی «ساکنان اشرف» معرفی می‌شد و به مصاحبه‌های مطبوعاتی و رادیو و تلویزیونی با رسانه‌های خارجی می‌‌پرداخت.
 
 
 
وی همچنین سال‌ها یکی از نماینده‌های شورای ملی مقاومت و مجاهدین در سازمان‌های بین‌المللی بود و در اجلاس‌های کمیسیون حقوق بشر، سو کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد و پارلمان اروپا شرکت می‌کرد و از این بابت چهره‌ای شناخته شده بود.
 
 
لازم به ذکر است که شخصاً نوع برخورد غیرمنطقی مجاهدین با خانواده‌‌های اعضای این گروه را نمی‌پسندم و به اندازه‌ی کافی نسبت به آن اشراف و نقد دارم اما این دلیلی نمی‌شود که مسئولیت بخشی از پروژه‌ی رژیم را به عهده بگیرم و بر زخم عمیق خانواده‌ها نمک بپاشم.
 
توجه شما را به این نکته جلب می‌کنم که «پرس تی وی» «سیمای» خارج از کشوری جمهوری اسلامی تنها به خاطر پخش یک مصاحبه‌ی ۱۰ ثانیه‌ای از مازیار بهاری با شکایت وی به پرداخت ۱۰۰ هزار پوند محکوم شده است.
 
پرس تی وی در مورد شکایت مازیار بهاری مدعی است:‌
 
«شکایت مازیار بهاری، درباره پخش یک کلیپ ۱۰ ثانیه‌ای است که در آن وی در مصاحبه‌با پرس تی‌وی گفت: «روز دوشنبه ۱۵ ژوئن ۲۰۰۹، گزارشی درباره حمله به یک پایگاه بسیج برای شبکه ۴ انگلیس و نشریه نیوزویک ارسال کردم.» بهاری شبکه پرس تی‌وی را متهم و ادعا کرد که این شبکه با وی تحت فشار و شکنجه مصاحبه کرده است. »
 
 
به گوشه‌هایی از فیلم مستند «فرقه‌ی دمدمی‌مزاج» توجه کنید:‌
 
دقیقه ۲۰ و سی و پنج ثانیه، اعترافات دکتر محمد صفاری و رضوان صفاری پدر و مادر بهزاد صفاری یکی از اعضای مجاهدین آغاز می‌شود و به مدت یک دقیقه و ۱۸ ثانیه ادامه می‌یابد.
 
 
در دقایق یاد شده گفتار زیر آمده است:‌
 
«...بعد از سقوط صدام حسین فرقه مجاهدین می‌بایستی راه‌های دیگری را برای تامین مالی خود در عراق پیدا می‌کردند. داستان‌های زیادی در مورد کلاهبرداری فرزندان از والدین‌شان برای ارسال پول وجود دارد. »    
 
مازیار بهاری سپس به داستان زندگی دکتر محمد و رضوان صفاری پدر و مادر بهزاد صفاری یکی از اعضای مجاهدین که به خاطر ارسال پول برای فرزندشان قربانی دستگاه اطلاعاتی و امنیتی رژیم شده‌ و تحت فشار قرار گرفته‌اند می‌پردازد.
 
«فرزند رضوان و محمد صفاری ۱۶سال پیش به فرقه‌ی مجاهدین پیوست. او هرگز به ما زنگ نزد و در این مدت هیچ تلاشی برای تماس با ما نکرد. پانزده سال هیچ تماسی نداشت. فکر می‌کردیم خدای نکرده در یکی از عملیات‌ها کشته شده باشد. او گفت می‌خواهد از مجاهدین جدا شود و نیاز به پول برای استخدام وکیل دارد. من خیلی خوشحال بودم که می‌توانم پول برایش بفرستم. من خدا را شکر کردم که او بالاخره نزد ما و به خانه باز‌می‌گردد. شاد شدیم. گفتیم خدایا شکرت. خدایا صد هزار مرتبه شکرت. من به سختی کار کردم تا فرزندانم را بزرگ کنم. من تا نیمه شب کار می‌کردم تا هزینه‌های او و برادران و خواهرانش را تامین کنم.
دکتر صفاری در این‌جا با چشمانی اشکبار و صدایی لرزان می‌گوید: او را به لندن فرستادم تا دندانپزشک شود. فرد مفیدی برای جامعه شود. من واقعاً نمی‌دانم چه بگویم. نمی‌توانم دیگر حرف بزنم. او را فرستادم دندانپزشک شود و جای من را پر کند.»
 
 
دکتر صفاری و همسرش که در فیلم مستند مازیار بهاری به «اعتراف» واداشته می‌شوند به نیت کمک به خروج فرزندشان بهزاد از عراق مبلغ ۶۰ میلیون تومان به حساب دخترشان در کانادا واریز می‌کنند تا از طریق وی به دست فرزندشان برسد. دستگاه اطلاعاتی و امنیتی رژیم متوجه‌ی تماس‌ها و ارسال پول می‌شود و رد آن را تا نروژ و انگلستان نیز دنبال می‌کند و متعاقب این قضیه، خانواده‌ی صفاری را تحت فشار قرار داده و آن‌ها را به مصاحبه‌‌ی تلویزیونی و مطبوعاتی با رسانه‌های رژیم و شکایت به مراجع بین‌المللی وادار می‌کنند. شکایتی که دستگاه اطلاعاتی بهتر از هر کسی به ناکارآمد بودن آن واقف است اما این بهایی است که خانواده‌ی صفاری بایستی بپردازند تا از شر دستگاه امنیتی و قضایی رژیم راحت شوند.
 
به گزارش ایرنا از اعترافات دکتر صفاری در تاریخ نهم فوریه ۲۰۰۸ توجه کنید:
 
«پدر یك عضو سازمان منافقین (مجاهدین خلق) با اشاره به كلاهبرداری ‪۶۰ میلیون تومانی این سازمان گفت: سوء‌استفاده از عواطف والدین برای دستیابی به مطامع تشكیلاتی، حربه جدید سازمان منافقین است.
محمد صفاری پدر"بهزاد صفاری" از اعضای ارشد سازمان منافقین در قرارگاه اشرف روز پنجشنبه در گفت‌وگو با خبرنگار ایرنا افزود: سال گذشته فرزندم در تماس با ما اعلام كرد كه قصد جدا شدن از سازمان منافقین را دارد و برای گرفتن وكیل نیازمند مبلغ زیادی پول است.
وی اظهار داشت: امید ما به جدا شدن فرزندمان از این سازمان باعت شد تا با مشكلات زیادی ، فروش مغازه و قرض از بستگان، مبلغ‪ ۶۰میلیون تومان تهیه و از طریق دخترمان كه در كانادا زندگی می‌كرد، برایش ارسال كردیم.
صفاری گفت: بعد از ارسال پول، تماس بهزاد با ما قطع شد و پس از تحقیق متوجه شدیم كه او پول را به درخواست مسئولان سازمان منافقین از ما طلب كرده است.
وی ادامه داد: رسما از این سازمان به جرم كلاهبرداری شكایت كرده‌ام و از طریق مجامع قانونی ایران و محاكم بین‌الملل تلاش می‌كنم تا حقم را پس بگیرم.
صفاری افزود: اگر این سازمان مدعی حلال و حرام است، چگونه به خود اجازه می‌دهد با فریب هوادارانش و خانواده‌های آنان، از طریق كلاهبرداری منابع خود را تامین كند.
وی گفت: من فرزندم بهزاد را به گونه‌ای تربیت نكردم كه سر دیگران بویژه پدر و مادر خود كلاه بگذارد، من از رفتار او دل شكسته شدم اما پس از دیدار با برخی دوستان سابق بهزاد كه قبلا در سازمان به اصطلاح مجاهدین بودند به این نكته پی بردم كه آنان مانند یك فرقه هواداران خود را به اسارت ذهنی در می‌آورند.
صفاری خاطرنشان كرد: منافقین تمام قواعد و معیارهای اخلاقی را زیرپا نهاده و با سوء‌استفاده از احساسات والدین هواداران خود، با شگردهای مختلف از آنان اخاذی می‌كنند كه این گونه رفتارها آگاه‌سازی خانواده‌هایی را كه فرزندانشان به عضویت این سازمان درآمده‌اند، ضروری می‌سازد تا اسیر فریب منافقانه این سازمان نشوند.»
 
 
تردیدی نیست که در شرایط عادی خانواده‌ی رنج‌کشیده به خبرگزاری دولتی و شبکه‌ی تلویزیونی الجزیره و ... رجوع نمی‌کند. چنانچه سرکوهی و جهانبگلو و پورزند و ... نیز به میل خود با رسانه‌ها به گفتگو نپرداختند.
 
بایستی توجه داشت که تاریخ انتشار گفتگوی مازیار بهاری با خانواده‌ی تحت فشار صفاری سه ماه قبل از انتشار خبر آن توسط خبرگزاری دولتی ایرناست. یعنی ابتدا از طریق فیلم مستند «فرقه‌ی دمدمی مزاج» بهره‌برداری‌های لازم در خارج از کشور صورت گرفته و سپس در رسانه‌های داخلی مطرح شده است.
 
مازیار بهاری متأسفانه در این پروژه آگاهانه یا ناآگاهانه به همکاری با دستگاه اطلاعاتی و امنیتی رژیم پرداخته و صحنه‌‌های اعتراف‌گیری از خانواده‌ی صفاری را به تصویر می‌کشد تا در یک رسانه‌ی معتبر بین‌المللی نشان داده شود.
به این ترتیب دستگاه اطلاعاتی رژیم که به اندازه کافی بی اعتبار است خود مستقیماً درگیر موضوع نمی‌شود.
اعتراف خانواده‌ی صفاری چیز عجیبی نیست و جامعه به اندازه کافی تجربه‌ی موارد مشابه آن را دارد. درست مانند آن‌چه از زبان جواد توسلیان همسر شیرین عبادی علیه او پخش شد.
 
 
درست مانند آن چه از زبان سیامک پورزند در تأیید قوه قضایی و روند محاکمه و ... گفته شد:
 
 
و اتفاقاً مازیار بهاری به خوبی واقعیت امر را در فیلم «اعترافات اجباری» به تصویر کشیده است.
 
واقعیت را می‌توانید در این فایل هم جستجو کنید تا متوجه شوید این گونه اعترافات چگونه اخذ می‌شوند: 
 
 
درست مانند «اعترافات اجباری» که از زبان دکتر نوشین عبادی خواهر شیرین عبادی علیه او تهیه و ضبط شده و همچنان در نوبت پخش مانده است. معلوم نیست در چه زمانی بخواهند از «اعترافات» مزبور علیه شیرین عبادی استفاده کنند. تردیدی نیست بیش از شیرین عبادی، خواهر او که دندانپزشکی غیرسیاسی است از اعترافات مزبور آسیب دیده و می‌بیند. چنانچه جواد توسلیان همسر وی نیز به خاطر اعترافات اجباری به سختی آسیب دید.
 
برای من چگونگی رابطه‌ی بهزاد صفاری و خانواده‌اش چندان مهم نیست. حتی فریب خانواده برای دریافت پول نیز در درجه‌ی دوم اهمیت قرار دارد. آن‌چه برای من مهم و غیرقابل پذیرش است اجبار والدین به اعتراف علیه فرزند است. می‌دانم در یک شرایط عادی و در یک نظام آزاد هیچ پدر و مادری حاضر نمی‌شود حتی علیه فرزند خطاکارشان به مصاحبه‌ی رادیو تلویزیونی و مطبوعاتی و ... دست بزنند. هیچ پدر و مادری مشکلات خانوادگی‌شان را در رسانه‌های خارجی مطرح نمی‌کنند. چرا که از این راه سودی نمی‌برند و تنها انگشت‌نمای اجتماع می‌شوند. از این بابت است که اقدام مازبار بهاری را مذموم و محکوم می‌دانم.
 
و یک بار دیگر می‌پرسم آیا وقتی به مجاهدین می‌رسد انجام هر عملی از پیش توجیه شده است؟
 
آیا به راستی در عمل به آن‌چه که می‌گوییم و تبلیغ می‌کنیم باور داریم؟
 
به نظرم مازیار بهاری حداقل یک عذرخواهی به خانواده‌ی صفاری بدهکار است.
 
 
ایرج مصداقی نوامبر ۲۰۱۲
 
 
 
 
پانویس:
 
۱- ملاحظه کنید دشمنی با یک گروه چگونه حتی به توجیه جنایات رژیم منجر می‌شود:
 
«به گزارش پارسینه، مازیار بهاری، خبرنگار رسانه های غربی در ایران که بعد از انتخابات ریاست جمهوری 1388 بازداشت شد، با انتشار کتابی با عنوان " Then They Came For Me" روایتی جدید از راهپیمایی روز ۲۵ خرداد 1388 را بیان کرده است. مازیار بهاری مدعی شده است به عنوان یک شاهد عینی، دیده است که در راهپیمایی آن روز در خیابان آزادی تهران، مآموران بسیج فقط نظاره گر مردم بودند تا اینکه عده ای از هواداران سازمان مجاهدین خلق با کوکتل مولوتوف به پایگاه بسیج حمله کردند و همین باعث شد که ماموران نیز در پاسخ، تیراندازی کنند. مازیار بهاری می‌گوید: آنها در آغاز شروع به تیراندازی هوائی کردند تا به آنها اخطار بدهند اما پس از مدتی، تیراندازی شروع شد و حاضران نیز با پرتاب سنگ به آنان پاسخ دادند. هواداران مجاهدین شروع به دادن شعارهای تندی کردند، یک زن و مرد مسن به آنان گفتند که از دادن شعار های تند خودداری کنید و فقط الله اکبر بگویئد. یک پیرمرد به آنها گفت: "ما نیامده ایم تا علیه جمهوری اسلامی شعار بدهیم."
 
 
آیا واقعیت کشتار مردم این گونه بود؟ آیا این ادامه‌ی سیاست دستگاه امنیتی و تبلیغاتی رژیم نیست؟ آیا این نوع از شهادت دادن بهای آزادی زودرس «مازیار بهاری» از زندان نظام و اجازه‌ی خروج از کشور پس از محکوم شدن به ۱۳ سال حبس و ۷۴ ضربه شلاق نبود؟ از کجا مازیار بهاری به ماهیت هواداران مجاهدین در وسط خیابان و در آن بکش بکش پی برد؟
 
به تلاش عجیب مازیار بهاری برای ابقای مجاهدین در لیست تروریستی که مورد توجه سایت گرداب و دستگاه اطلاعاتی رژیم قرار گرفته نگاه کنید:‌
 
«مخالفان خروج منافقین از لیست تروریست‌ها
هفته گذشته شورای ملی ایرانیان آمریکا (نایاک) نشستی را برگزار و طی آن به شدت با خروج مجاهدین خلق از فهرست گروه‌های تروریستی دولت آمریکا مخالفت کرد، هرچند اعضای شرکت کننده در این نشست بعدا از سوی منافقین به محافظه‌کاری و ماموریت برای جمهوری اسلامی متهم شدند. در این نشست "مازیار بهاری" روزنامه نگار، "باربارا اسلوین" کارشناس سیاست خارجی آمریکا و محقق درباره سازمان منافقین و "تریتا پارسی" رئیس مرکز نایاک و نیز "محسن کدیور" و "احمد صدری" از مخالفان دولت ایران حضور داشته‌اند.
مازیار بهاری عقیده داشته است: «تغییر در موضع دولت آمریکا در مورد "ماهیت" مجاهدین، به اعتماد مردم ایران لطمه خواهد زد... وجود نام منافقین در بین سازمان‌های تروریستی بهترین گواه بر مخالفت آمریکا با همه اشکال تروریسم است.»
باربارا اسلوین گفته است‌: «مجاهدین خلق بر خلاف چهار دهه قبل، دیگر پایگاه مردمی در ایران ندارند که تا حدود زیادی به حمایت این گروه از عراق در جنگ با ایران مربوط می‌شود.»
احمد صدری و محسن کدیور که به نمایندگی از جنبش سبز در این نشست حاضر بوده‌اند عقیده داشته‌اند‌: «حذف نام مجاهدین از فهرست سازمان‌‌های تروریستی پیامد خطرناکی برای جنبش موسوم به سبز ایران خواهد داشت و حتی بهانه به دست دولت می‌دهد تا به دیده تردید بیشتری به مخالفان اپوزیسیون در ایران نگاه کند.»
دیگر شرکت کنندگان در این نشست عقیده داشته‌اند‌: «اعلام عدم تروریست بودن منافقین جامعه ایرانیان مقیم آمریکایی را در بهت و حیرت فرو خواهد برد چون از این به بعد منافقین که اقلیتی کم ولی پر سر و صدا هستند و شخص مریم رجوی، به نماینده و صدای ایرانیان خارج از کشور تبدیل می‌شوند، در صورتی که چنین چیزی واقعیت ندارد و هیچ یک از ایرانیان مقیم خارج از کشور آنها را به نمایندگی خود برنگزیده‌اند.»
 
 
و البته مازیار بهاری که چنین مواضع سرسختی در مورد مجاهدین دارد معتقد به «تعامل» و کنار آمدن اوباما و غرب با رژیم در ارتباط با معضلات منطقه‌‌ای و پروژه‌‌ی هسته‌ای است.
 
عنوان مقاله‌ی مازیار بهاری در شماره‌ی ۲۶ نوامبر ۲۰۰۹ واشنگتن پست، چنین است: «چرا باید با ایران صحبت کرد». در زیر این عنوان آمده است: «من از قساوت رژیم به طور مستقیم آگاهی دارم، اما باز فکر می‌کنم که چاره‌ای جز تعامل با آن وجود ندارد.» مقاله مازیار بهاری این گونه آغاز می‌شود: «از ماه گذشته، از زمانی که از زندان بدآوازه‌ی اوین آزاد شدم، مدام با این پرسش درگیر بوده‌ام: آیا می‌توانیم با این جماعت حرف بزنیم؟ آیا دولت اوباما بایستی با ایران وارد گفت‌و‌گو شود؟ غرب در مذاکرات اتمی چه باید کند؟ پاسداران مرا دستگیر کردند، ۱۱۸ روز در حبس نگه داشتند، بازجویی کردند و کتک زدند، به خاطر اینکه صادقانه درباره‌ی انتخابات ستیزانگیز ریاست جمهوری ۲۲ خرداد گزارش کرده بودم. پس از این تجربه از من انتظار می‌رود که با گفت‌وگو مخالف باشم. اما غرب لازم است و باید با رژیم مذاکره کند، صرف نظر اینکه آن رژیم با کسانی چون من چه رفتاری داشته باشد.»
بهاری در بخش پایانی نوشته‌اش به لزوم گفت‌وگوی غرب با رژیم ایران پرداخته است: «آیا غرب، به‌ویژه آمریکا بایستی با این جماعت گفت‌وگو کند؟ آری، زیرا چاره‌ی دیگری وجود ندارد. غرب باید در مورد برنامه‌ی هسته‌ای و ثبات در عراق و افغانستان به مذاکره پردازد.» دویچه‌وله ۲۶ نوامبر ۲۰۰۹
 
http://www.dw.de/%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF/a-4931947-1

ا








   

اشکهای عزاداری محرّم، حیات بخش انگلها


اشکهای عزاداری محرّم، حیات بخش انگلها

ایرج شکری
 
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
آخوند وحید خراسانی که خودش را در پایگاه اطلاعی رسانی اش آیت الله العظمی معرفی می کند اما در سایتهای رژیم به نظر می رسد که  عنوان آیت الله را برای او کافی می دانند، بزرگترین مسئولیت و نقشی را که برای خودش می شناسد، تبلیغ شیعه گری و برتری فقه شیعه بر فقه سنی است و در تبلیغات شیعی تاکید های بسیار او بر گریه کردن در سوگ فاطمه زهرا و امام حسین نقش بسیار برجسته ای دارد. در واقع همین «ایام سوگواری» است که به طور سنتی و طی چند قرن- که به نظر می رسد شمشیر شاه اسماعیل با کشتار سنیان این دفتر را گشوده است-، مهم ترین زمان برای جمع کردن گروههای بزرگی از مردم در سطح کشور و ظاهر شدن آخوندها در این تجمعات، هم به عنوان کارگردان و هم به عنوان بازیگر(در نقش گریاندن مردم و القاء عشق «اهل بیت» با توصیف مظلومیت جانگداز آنان) بوده است. آخوند وحید خراسانی که دخترش همسر آخوند لاریجانی رئیس بیشعور و بی ربط گوی قوه قضائیه است، در بحثی به مناسبت فرار رسیدن ایام محرم، با لحنی خشمگینانه که به نظر می رسد در واکنش به اظهاراتی بوده که گریه کردن برای امام حسین را زیر سوال می برده و در مورد آن تردید ایجاد می کرده است، گفته است که « این اباطیلی که به وسیله عوام از خواص و خواص از عوام در بین مردم منتشر شده، به برهان علم و فقه ازاله کنید تا مردم بفهمند عاشورا یعنی چه». وی در استناد به «فقه» به کتاب بحار الانوار رجوع کرده است که اثری است در 24 یا 25 جلد به زبان عربی، کتابی که گفته می شود میرزا آقا خان کرمانی اندیشمند بزرگ دوران مشروطه در مورد آن گفته بود: اگر یک جلد از این کتاب در میان ملتی منتشر شود، امکان نجات آن ملت[از جهل و خرافه] کم است. و حید خراسانی اما نویسنده و مؤلف بحار الانوار را «فحل الافحال»( دانا ترین دانایان) می داند. زبان آیت الله ها هم مثل عقل و شعورشان خیلی کج و کوله است. او از آن کتاب شاهدی در مورد اهمیت عزا گرفتن برای شهادت امام حسین و منزلت و اهمیت و اجر عظیم گریه کردن برای امام حسین آورده است بسیار که روایتی است از بحثی و خواب دیدن کسی که خواندنی و خنده دار است*. حرفهای وحید خراسانی در واقع چیزی جز اباطیل نیست. این عزا داری ها البته می توان گفت که در زمانهای گذشته یک کارکرد اجتماعی مثبت  در کنار همه آثار منفی ارتجاعی آن داشته اشت و آن این که سبب گردهمایی مردم و انجام کاری مشترک می شده و به ویژه در شهرها که روابط زنها با خارج از چهار دیواری خانه بسیار محدود بوده است مجالس روضه محلی برای دیدار و اطلاع از احوال یکدیگر بوده و کارهایی مثل پختن  و توزیع آش یا پلو نذری یک ارتباط انسانی و اجتماعی مطبوع را برقرار می کرده است. مراسم عاشور اگر چه مراسم عزا داری است، اما فرصت بیرون آمدن از خانه برای دیدن دسته های عزا داری، فرصتی برای «دیده شدن» هم بوده(وهست) و ایام سوگواری از این بابت می شود گفت «مبارک» بوده است که در تبادل نگاهها، - نگاه عزادان سینه زن و زنجیرزن با دختران تماشاگر در حاشیه گذرگاه یا در روی بام ها یا از پنجره ها-، سبب بهم وصل شدن دلها می شده و چه بسا با گذشت ماه و سالی، پیامد تلاقی نگاهها در روز شهادت امام حسین، طنین انداز شدن«بیا برویم از این ولایت من و تو... ای یار مبارک بادا...» را در پی داشته است. علاوه بر آن خلوتی بودن خانه ها و کوچه ها بخاطر به تماشای دسته های سینه زنی یا تماشای تعزیه رفتن اهالی خانه و محل، فرصتی هم برای دیدارهای عاشقانه پنهانی فراهم می آورده است. عزاداری برای امام حسین مانع از استفاده از آن فرصت و ارتکاب«گناه شیرین» نبوده است. امروز هم در ام القرای اسلام، ایام سوگواری محرم و راه افتادن دسته های عزاداری فرصتی برای خود نمایی و «دیده شدن»است. در این مورد سایت بازتاب مقاله یی دارد که خواندن آن تصویری از ویژگیهای این مراسم را در تهران بدست می دهد**. اما آنچه از نظر نباید دور داشت این است که هیچگاه شنیده و دیده نشده است آیت الله و مرجع تقلیدی خودش در دسته سینه زنی و زنجیر زنی شرکت کرده باشد(من شخصا هیچ نمونه یی در خاطرم نیست) و یا هیچ آدم «درست و حسابی» و با شخصیت و فهیمی در دسته عزاداری شرکت کرده باشد. اگر چه شرکت کنندگان در دسته عزا داری الزاما همه لمپن یا آدمهای عوضی از قماش شعبان بی مخ و...که خود از تعزیه گردانان عزاداری و راه اندازه بزرگترین دسته عزاداری در تهران در زمام شاه بود، نیستند. محمود احمدی نژاد، تنها مقام رژیم جمهوری اسلامی بود که در سال اول انتخابش به ریاست جمهوری، وارد دسته سینه زنی شد و به سینه زنی پرداخت. هیچکدام از اراذل عمامه دار و بی عامه از مقامات رژیم به جز، او من به خاطر ندارم که در ماه محرم در خیابان سینه زنی کرده باشد.
اهمیت مراسم عزاداری به مناسبت سالگرد رویداد های ماه محرم در سال 61 هجری قمری- رویدادی که مربوط به دعواهای قبیله یی و سیاسی و تاریخ مردمان دیگری است - برای ادامه حیات و دوام آخوند و آخوندیسم و رژیم خمینی، هزاران بار بالاتر از اهمیت میهن پرستی برای یک رژیم لائیک است. به خاطر همین هم اگر به سخنان خمینی مراجعه کنیم اصلا نشانه ای از مفهوم میهن و میهن پرستی حتی در طول 8 سال جنگ در آن دیده نمی شود. اگر جایی دغدغه ای برای «کشور» نشان داده، برای این بوده که حکومت اسلامی در آن مستقر بوده است و در واقع دغدغه او برای آن بوده است. سپاه پاسدارن خمینی هم مثل خود او بی وطن است. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است. بی وطن بودن اینان تا آن حد است که از ایران قبل از اسلام متنفر بودند و تاریخ آن دوره را از کتابهای درسی حذف کردند. جوشش احساسات میهن پرستانه و کار آمد بودن آن تنها در شرایط ویژه ای ضرورت و اهمیت پیدا می کند که میهن و مردم مورد تهدید قرار گرفته باشند، اما برقراری مراسم عزاداری «غرق در ماتم شدن همه جا» و جوشش احساسات برای امام حسین مهم ترین عامل موجودیت آخوند و منبع تولید مشتری و «معتاد» برای تولیدات دستگاه روحانیت شعیه است و باید پیوسته زنده نگه داشته شود و در کوره آن دمیده شود. تصور یک سال بدون برگزاری مراسم عزاداری، نه تنها نشانه مرگ روحانیت شیعه است بلکه می تواند نشانه به فراموشی سپرده شدن مذهب شیعه هم باشد. در واقع ما با نوعی سیستم زیستی با دو عنصر حیاتی رو به رو هستیم. یکی آخوند که تولید کننده تعصبات و خرافات و عقب ماندگی فکری و فرهنگی است. یکی توده های مصرف کننده این تولیدات که خود مثل معتادانی که بازار مواد مخدر را گرم و سود آور می کنند، با مصرف تولیدات آخوندی، با راه افتادان در دسته های عزا داری، با اشک ریختن در پای منبر های ذکر مصیب در مجلس سوگواری، سبب بقای لجنزاری می شوند که در آن جانوارنی مثل وحید خراسانی ، صافی گلپایگانی ، ناصر مکارم شیرازی، جوادی عاملی ، مصباح یزدی... و انگلهایی که سرشناس ترین هاشان امثال منصور ارضی است امکان حیات پیدا می کنند و تکثیر می شوند. جنبه مالی و دستمزدهایی را که آخوند و مداح در انجام نقش زیانبار خود می  گیرند را نیز  نباید از نظر دور داشت.  آیت الله هایی امثال وحید خراسانی و مکارم شیرازی، هرگز اشکی برای مصائب مردم نریخته اند و نمی ریزند. مکارم شیرازی اگر در جمهوری آذربایجان دولت کنترلی روی مسجدی انجام دهد، اعلامیه می دهد و اخطار میکند. اما صدای مولوی عبدالحمید رهبر مذهبی سنیان بلوچستان را در اعتراض به تبعیضات و فشارهایی که به سنیان بلوچستان وارد می شود، نمی شنود. ضعیف شدن یکی از آن دو عنصر حیاتی«اکوسیستم» آخوندی باعث ضعیف شدن آن دیگری هم می شود. تلاشهای فرهنگی برای رهایی توده ها از جهل و تعصب و خرافات، سبب کسادی بازار و مطرود شدن آخوندها خواهد شد و اگر چنین تلاشهایی همراه با قطع امکانات داده شده به آخوندها، قطع رانتخواری گسترده بساط روحانیت، به ویژه حوزه علمیه قم و ممنوع کردن دخالت آخوندها در امر سیاست به ویژه مسائل و بحثهای مربوط به تدوین قوانین همراه باشد، تاثیر بسزایی در پیشرفت فرهنگی جامعه و بهبود روابط اجتماعی شهروندان و به ویژه برداشتن تبعیض علیه زنان و پیروان سایر ادیان و رشد و برقراری فرهنگ دموکراسی در ایران خواهد شد.
اهمیت عزاداری و گریه برای رژیم از دیدگاه خمینی
در آن حدود شش ماه انقلابی که منجر به سرنگونی رژیم سرکوبگر و فاسد آریا مهری شد، فرهنگ و رفتار ویژه یی در جامعه پدیدار شده بود، فرهنگی رو به اعتلا و لبریز از ایده های ترقیخوانانه و برابری خواهانه و مردم دوستانه. در محرم سال 1357که همراه با ماههای انقلاب بود روزهای تاسوعا و عاشورا با راه پیمایی های بزرگ علیه رژیم جبّار سلطنتی گذشت. سال بعد، یعنی سال 58 هم هنوز گروهای مبارز انقلابی در همه جا حضور فعال داشتند و جامعه در جوششی خارج از کنترل آخوندها بود و سینه زنی و روضه خوانی رونقی نداشت. سال بعد از آن در آستانه محرم در سال 59 در نیمه آبان ماه دیداری با وعاظ و روضه خوانها برای خمینی ترتیب داده شد و در این دیدار او به ضرورت عزاداری به شکل سنتی تاکید کرد. در سال 59 قبل از این دیدار، دو رویداد مهم سراسر ایران را درنوردیده بود و فضا به زیان بخش آگاه مردم و نیروهای مبارز بسته تر شده بود. رویداد اول «انقلاب فرهنگی» خمینی و کارگزارانش در یورش به دانشگاهها در سوم اردیبهشت 59 و تعطیل کردن دانشگاهها بود. دانشگاههایی که دانشجویان مبارز و آزادیخواه آن که در گروههای هوادار سازمانهای سیاسی به نوعی سازمان یافته بودند، ابزار بسیار مهم اطلاع رسانی از رویدادهای مربوط به اعتراضات مردم و نیز جنایات رژیم در مناطقی مثل کردستان و گنبد بودند که این کار با توزیع نشریات و اعلامیه های گروههای سیاسی و نیز تبلیغات شفاهی آنان، در هرجا که بودند، انجام می شد. آنها همچنین در جمع آوری کمک مالی و دارویی برای مناطق مورد یورش مزدوران خمینی فعال بودند. با تعطیلی دانشگاهها بگیر و بنند و تصفیه دانشگاها از استادان و دانشجویان دگراندیش و تصفیه کتابخانه های دانشگاهها و کتابخانه های عمومی از کتابهایی که آخوندها آنها را ضاله و در آن خطری برای آیین و بینش ارتجاعی خود می دیدند آغاز شد. رویداد دیگر حمله هوایی عراق به ایران و به فرودگاه مهر آباد در 30 شهریور 59بود. صدام حسین جنگ را با رژیم آغاز کرد و جنگ با دشمن خارجی به نحو تغیین کننده یی به عنوان عاملی برای تمرکز و تحکیم قدرت توسط خمینی و محکم کردن دستگاه سرکوب و پایه های رژیمش و رویارویی با هر اعتراضی به بهانه تضعیف نظام در برابر دشمن و خدمت به دشمن، بکار گرفته شد. در چنین شرایطی بود که خمینی در سخنان خود برای وعاظ بر ضروت عزاداری به شکل سنتی تاکید کرد. در این سخنان به خوبی فضای موجود در آن زمان نسبت به مساله عزاداری و فرهنگ و معیارهای آخوندی رامی توان دریافت. خمینی از جمله گفت:
«امروز مابه مجلس تعزیه و روضه  بیشتر احتیاج داریم از سابق [...] امروز دیگر انقلاب کرده ایم روضه لازم نیست، از غلط هایی است که تو دهن ها انداخته اند (تاکید ازمن). مثل این است که بگوییم انقلاب کردیم دیگر لازم نیست که نماز بخوانیم. انقلاب کردیم که شعائر اسلام را زنده کنیم، نه انقلاب کریم که شعائر اسلام را بمیرانیم. زنده نگه داشتن عاشورا یک مساله بسیار مهم سیاسی عبادی است. ما ملت گریه سیاسی هستیم. ما ملتی هستیم که در با همین اشکها سیل جریان می دهیم و خرد می کنیم سدهایی را که در مقابل اسلام ایستاده است. چطور شد اینها در زمان رضا خان[در] یک محفل جمع شدند و برای شکست ایران از اسلام گریه کردند.اگر گریه اشکال داشت چطور اینها می خواستند که مجوس را و این ملت و ملیتی که خودشان در نظر است احیاء کنند، لهذا در [آن] محفل حرفها زده شد و گریه ها شد برای این که مجوس از اسلام شکست  خورده است. اون افکار پوسیده الان هم در مغز بعضی ها هست. این ها نمی خواهند شما برای یک شهید اسلام گریه کنید»(خمینی پلید – کیهان 15 آبان 1359 – ص 13). در این رزوهایی مصادف بود با روزهای گرمی بازار ارتجاع به مناسبت  فرار رسیدن ایام عزا داری، قسمت هایی از سخنان خمینی در دیدار با وعاظ در آبان ماه 59 در خیلی از سایتهای رژیم به ویژه سایتهای مربوط به بخش هار و متعفن رژیم اسلامی، منعکس شد. اما آن جملات «انقلاب کردیم دیگر روضه لازم نیست، از غلط هایی است که تو دهن ها انداخته اند...» و دنباله آن در آنها دیده نمی شود. نقل قولها از خمینی یا از صحیفه امام صورت می گیرد یا «از صحیفحه نور». اینها مجموعه نظارت شدهً سخنان خمینی تهیه شده توسط مراکز اسناد و مطالعاتی رژیم هستند. آن سخنان خمینی به خوبی نشان دهنده این حقیقت است که مراسم عزاداری و روضه خوانی ایام محرم اولا یک عامل بسیار مهم برای ادامه حیات روحانیت مرتجع شیعه و رژیم آخوندی است، از طرف دیگر به دلیل همان تجربه اوائل انقلاب، روشن است که پدیده نیست که نشود آن را کنار گذاشت و کنار زد. به گمان نگارنده این مساله را باید در نظر داشت و روی آن پیوسته باید با تاکید یاد آوری کرد که بیش از سی سال عملکرد آخوندها و استقرار رژیم مذهبی در ایران به خوبی نشان داده است که هیچ چیز مقدسی در نه در آخوند و آیت الله و نه در مکتب و بنیش آنان وجود ندارد که نتوان آن را مورد انتقاد قرار داد و کنار گذاشت.آخوندها تما جنایاتی را که در این سالهای طولانی علیه مردم مرتکب شده اند با استناد به قرآن و احکام اسلام و حدیث و روایت و با الهام و سرمشق قرار دادن پیامبر اسلام و علی بن ابی طالب امیر المؤمنین بوده است . حتی احمد خزعلی پسر آخوند خزعلی در مطلبی که در واکنش به خبری در سایت بازتاب در مورد برهنه  کردن یک زن «محجبه و چادری» در فرودگاه تهران در بازرسی توسط ماموران امنیتی نوشته بود از سکوت «علما» در این مورد بشدت برآشفته بود و تاکید کرده بود که ««روحانیت ما سالهاست که مرده و ملت او را تشییع و به خاک سپرده و استخوان هایش نیز پوسیده است.» البته هنوز مردم ما روحانیت را دفن نکرده اند اما می شود امیدوار بود که این کار را خواهند کرد. اصل ماجرای رویدادهای منجر به شهادت امام حسین، کلا متفاوت با این همه داستانسرایی در مورد قیام علیه ظلم و بیداد است که برای آن ساخته شده است. کل ماجرا این بوده که اهل کوفه از حسین بن علی برای به دست گرفتن حکومت دعوت کرده بودند، اما جناح رقیب وارد عمل می شود و راه را بر او می بندد. بنابر گزارش تاریخی ماجرا، اما حسین مطلقا قصد وارد جنگ شدن نداشته و بارها از نیروهای دشمن می خواهد که بگذارند او برگردد***. حتی در روز عاشورا هم این او نبوده که دستور حمله به دشمن را بدهد و به عبارتی «قیام» کند. دشمن حمله را شروع می کند. دشمن می خواسته که او تسلیم شود. این البته آن چیزی بوده که امام حسین نمی پذیرد و با توجه به نابرابری نیرو تعداد یاران او با نیروی عظیم اردوی دشمن و با توجه به همراه بودن خانواده و کودکان با او، کار شجاعانه و درخور ستایشی انجام داده است که می تواند الهام بخش در هر مبارزه شرافتمدانه با نیروی نابرابر باشد، اما نه الهام بخش برای خر غلط زدن در گلِ و «غرق در اندوه و ماتم» شدن و زار زدن در پای منبر زِر زدن آخوندها. از چنان رفتار شجاعانه ای ما هم در ایران خودمان هم در سایر نقاط جهان در برابر جباران  نمونه های فراوان داریم. از قهرمانانی که زیرشکنجه ها وحشیانه مثله شدند و اما تسلیم نشدند. همین حالا و اکنون، خواهر ستار بهشتی زینب زمان ما است که در مصاحبه ای از بیدادی که بر برادرش روا شد سخن می گفت و با لحنی نزدیک به فریاد می گفت برادر من مدرک دانشگاهی نداشت، اما فوق دکترای درد کشیدن داشت. این رژیم منحوس برای کودکان شیرخوار هم مراسم ویژه عزاداری عاشور ترتیب می دهد و مطلقا به اهمیتی به افسردی و رنجی که کودکان خردسال در مجلسی می برند که نوحه خوانی نعره می کشد و مادران نادانشان هق هق گریه سر می دهند، نمی دهد. رژیم اخیرا در اقدام دیگری برای دامن زدن به خرافات و تعصب دینی و تخریب هویتی و دستکاری روانی مردم و چپاندن «شور عاشورایی» به آنان، مراسم در ِگل رفتن در روز عاشورا، یا به عبارتی «خرغلت» زدن در گل را که در مناطقی در لرستان انجام می شود را «ثبت ملی کرده است»(گزارش ایلنا). به امید ثبت ملی دفن روحانیت مرتجع و برچیدن بساط مرجعیت از ایران.
* اظهارات وحید خراسانی در خبر آنلاین:
پایگاه اطلاع رسانی وحید خراسانی به 12 زبان از جمله زبانهای خاور دور و با خط چینی:
گزارش بازتاب از وضع مراسم عزاداری امسال
 مطلبی در شرح تاریخی رویداد های منجر به عاشورا:
 
یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۱ - ۲۵ نوامبر ۲۰۱۲
http://iradj-shokri.blogspot.fr
 

برای مادرم که ایستادگی می کند


روزها و ماه ها و سال ها گذشت. با وجود همه تلاش ها، صبوری ها و مقاومت ها، نه تنها روزهای خانواده ما سهل تر نشد بلکه به تقویم کوچک خانواده ما تعداد بازداشت ها، بازجویی ها و انفرادی ها نیز اضافه تر شد. تقویمی که روزهایش باری سنگین داشت از فشار ها، احضاریه ها و تهدیدهای شفاهی.
بهمن ماه سال ۸۱ پدرم را محبوس کردند، مادر از سویی در رفت و آمد برای گرفتن ملاقات و مرخصی بود تا پدر در یکی از زیبا‌ترین نوروزهای خانواده در کنارمان باشد. مرداد سال ۸۳ دوباره پدر را گرفتند و ۲۱۹ روز او را به صورت غیر قانونی در بازداشت نگه داشتند، موجی از شایعات و سناریو‌ها در روزنامه‌های شناخته شده بر پا شد که این بار روح مادرم را بیش از همیشه می‌رنجاند. پا‌هایش در راهروهای دادسرا‌ها و زندان اوین می‌دویدند برای پیگیری از وضعیت پدرم تا شاید خبری از وی بگیرد و ذهن ما را ازتصویرهایی که برایمان ساختند، تهی کند. شایعات کذبی که آن زمان به خیال باطل از اعترافات دروغین و مصاحبه‌های کذب پدرم، برخی روزنامه‌های شناخته شده را پر کرده بود. آن روز‌ها کیف مادرم از یادداشت‌ها و نوشته‌های روزانه‌اش پر بود و قلبش مالامال از درد بی‌عدالتی بی‌پایان.
سال ۱۳۹۰ هنوز روز‌هایمان سخت بود و پر تنش. چرا که هر آن منتظر دستگیری مجدد و انفرادی‌ها و بازجویی‌ها برای چندمین بار برای پدرم بودیم که می‌دانستیم بار‌ها در روند دفاع از موکلینش تهدیدهای شفاهی می‌شده و حتی به او گفته شده بود که از بین همه اعضای کانون مدافعان حقوق بشر، سنگین‌ترین حکم را به تو می‌دهیم. اما داستان این بار فرق کرد... قبل از اینکه صدای مادرم را بشنوم تا از دستگیری پدرم به من خبر دهد، این بار پدرم به من زنگ زد و گفت دخترم، مادرت را دستگیر کردند. صبوری کردیم تا از انفرادی‌‌ رها شود. او کلمه‌ای بازجویی علیه پدرم و کانون مدافعان حقوق بشر پس نداده بود و همچنان در کنار پدرم ایستاده بود. ۶ روز گذشت و بعد از آن یک سال و نیم دیگر هم گذشت و پدرم را جلوی ساختمان دادگستری برای چهارمین بار دستگیر کردند. این بار به همه رفت و آمدهای مادرم برای پیگیری پرونده پدرم، پرونده خودش نیز اضافه شده بود. مادرم از سویی غمخوار پدرم بود که بر اثر شرایط زندان و تغذیه نادرست و همه ناراحتی‌های روانی ناشی از بازجویی‌ها و انفرادی‌های طولانی مدت بیماری‌هایش تشدید شده بودند. برایش دارو و هر آنچه کم داشت می‌برد و هر بار تنها برای رساندن تنها حداقلی از این اقلام چندین و چند نفر را باید می‌دید و کسب اجازه کتبی و شفاهی می‌کرد تا داروهای پدرم به دستش برسد و ملاقاتی با پزشک متخصص داشته باشد. اما از سوی دیگر نیز با همه خستگی و سنگینی بار، پرونده مفتوح خودش هم بود که بابت آن تنها برای ادامه فشار و تهدید هر از چند گاهی احضار می‌شد. و بالاخره در آبان ماه گذشته حکمی برایش صادر شد که مصداق و گویای حضور دائمی فشار و تهدید برای پدرم است. حکم یک سال زندان تعزیری که به مدت ۵ سال تعلیق برایش در نظر گرفته‌اند.
مادرم را تنها به جرم "همسر عبدالفتاح سلطانی بودن"، محکوم کردند. همسر مردی که نه تنها او را نتوانستند، بشکنند بلکه حتی در حالت بیماری و پس از نیم سال حبس در سلولی کوچک، حاضر نشد با دستبند به بیمارستان رود تا به آن مسئول قانون شکن قوه قضائیه از‌‌ همان زندان پیامی برساند که من و ما مستاصل اوامرت نشده‌ایم و ایستاده‌ایم. مادرم تنها کسی است که برای انعکاس مشکلات و وضعیت سلامتی پدرم مدام به مسئولان مراجعه می‌کند، نوشتن نامه به مسئولان برای رسیدگی به وضعیت پدرم مشق شبانه‌اش شده، هفته‌ها و ماه‌ها برای گرفتن اجازه یک ملاقات کوتاه با پزشک پشت در‌ها انتظار می‌کشد و چه ناملایماتی که تا کنون از‌‌ همان مسئولانی که مسئول سلامت پدرم هستند تا کنون ندیده و نشنیده. امروز مادرم تنها کسی است که در ملاقات‌های هفتگی از دلتنگی‌های من برای پدرم بگوید. به پدرم از طرف من بگوید که دلم برای صدایش تنگ شده حتی اگر از طریق تلفن باشد و پشت شیشه. آری مادرم اینگونه ایستاده...
 بعد از هر بار تلفن با مادرم دلم بی‌‌‌نهایت برایش تنگ می‌شود که در این روز‌ها نه من می‌توانم پیش او باشم و نه او پیش من، برای همه روزهای شیرین و تلخ، برای خانه کوچک اما شلوغ، برای روزهایی که پدرم زندان بود و همگی صبح زود در اشتیاق دیداری ۲۰ دقیقه‌ای از پشت شیشه با ماشین رهسپار اوین می‌شدیم. برای به انتظار نشستن در کنار مادر برای ملاقات با پدر. برای پیاده روی‌های آخر هفته‌اش با پدر. برای دیدار‌هایش با مادر بزرگ و دلداری او که برای پدر غصه نخورد، برای مه‌مان نوازی‌های گرمش که هر بار وقتی پدرم از زندان آزاد می‌شد، خوشحالیش را با مهربانی با مهمانان خانه تقسیم می‌کرد، برای حافظ خواندن‌هایش که هر با تعبیری از وصال و آمدن پدرم توام بود...
یکشنبه آینده ۲۵ نوامبر روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زن است، خشونت به مادرانی که در حبس‌اند. خشونت به مادرانی که در حبس نیستند اما نیمه دوم آن‌ها یعنی همسرانشان در بند است. خشونت به آنان که در حبس‌اند و اعتصاب غذایشان را نشکسته‌اند برای دیدار فرزند. خشونت به مادرانی که فرزندانشان را زیر شکنجه یا در خیابان یا زندان از دست دادند، خشونت به زنانی که برای فرزندانشان در نبود پدر هم مادرهستند، هم پدر، و برای همسرانشان هم همسر و هم همسنگر. به مادرانی که به ما ادبیات استقامت آموختند، کنار نکشیدند و خاموش نشدند. مادرانی که راهرو‌ها و اتاق‌های اوین و دادسرا‌ها تبدیل به رویاهای شبانه‌شان شد. مادرانی که در این راه ماموران جوان زندان اوین را از سلامی مادرانه دریغ نکردند. مادرانی که در انتظارهای طولانی در این راه خم به ابرو نیاوردند. مادرانی که روحشان پذیرای تازیانه بازجویان شد وخود را سپر بلای همسر و فرزندانشان کردند. مادران و زنانی که به طنین گوشخراش بی‌عدالتی گوش نسپردند و خود مادرانه و به تنهایی ساز خوشنوای قانونمداری و عدل نواختند. مادران و زنانی که آرام بودند، گاهی شنیده نشدند اما با سکوت خود به ما شنیدن و حق شنیده شدن را آموختند. مادرانی که زندگی با افتخار را به ما آموختند تا آن را فراموش نکنیم و از مطالبه آن از پای ننشینیم.
برای مادرعزیزم که خانه کوچک ما را آرام و مصمم پاسداری می‌کند.