۱۳۸۷ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

انتخابات یک سیستم فروش کالا (تجاری) است

مصاحبه با نوام چامسکی
مصاحبه گر: وینسنت ناوارو
Noam Chomsky /Vincent Navarro
25.07.2008
برگردان ناهید جعفرپور
بخش اول

ناوارو: از اینکه ما را دعوت نمودید، بسیار بسیار تشکر می کنم.
چامسکی: خوشحالم که شما این امکان را بمن می دهید تا با شما صحبت کنم.

ناوارو: ما اینجا برای "دانشگاه تابستانی کاتالونیا" آمده ایم. همانطور که قبل از مصاحبه مان بشما گفتم، هدف این دانشگاه تابستانه کار بر روی تاریخ کاتالونیا است. ما سال های 30 را بخاطر می آوریم که کارگران و آکادمیسین ها تابستانها همدیگر را ملاقات می کردند تا در باره مسائل مورد علاقه شان به بحث و گفتگو بنشینند. در زمان فرانکوی دیکتاتور مسلما این کار ممنوع بود. زمانی که در سال 2003 در کاتالونیا چپ ها مجددا بر سر کار آمدند و دولت را در دست گرفتند به وعده خود عمل نموده و مجددا از نو دانشگاه پیشرفته تابستانی را برگزار نمودند. ما خوشحال می شدیم اگر که شما در بازگشائی این دانشگاه تابستانی سخنرانی می کردید. ولی افسوس که نشد. ما امیدواریم که شما زمانی از ما دیدار بعمل آورید.
چامسکی: امیدوارم

ناوارو: من می خواهم با شما کمی در باره خودتان و آمریکا صحبت کنم. شما خارج از آمریکا بعنوان معروفترین روشنفکر آمریکائی مشهورید وبرای اکثر انسانهائی که در آمریکا زندگی نمی کنند، کاملا روشن نیست که معنی بندرت ظاهر شدن مشهورترین روشنفکر آمریکائی در رسانه های آمریکا چیست؟ منظور فرستنده های بزرگی چون:CBS, NBC و بسیاری از فرستنده های دیگر است که ما شما را هرگز در آنان نمی بینیم. برای بسیاری این مسئله مبهم است. بالاخره آمریکا همواره بعنوان یک دمکراسی بشدت فعال و پر تحرک و کمال مطلوب معرفی می شود. بسیاری این را درک نمی کنند که تا چه اندازه چپ ها در آمریکا مورد تبعیض قرار می گیرند. این تبعیضات حتی در میان چپ های سازمان های لیبرال هم صورت می پذیرد. در این باره چه می گوئید؟ تبعیضاتی را که در اکثر مجامع صورت می پذیرد چگونه می توان توضیح داد؟
چامسکی: من فکر می کنم مجامعی که بیشتر از همه از من بیم دارند و مرا رد می کنند، محافل روشنفکری چپ های لیبرال می باشند. یک مثال بصورت نقاشی قاب شده مستقیم جلوی در من آویزان است که اگر مایل هستید می توانید به آن نظری بیافکنید. این نقاشی یکی از طرح های مورد علاقه من است که برگرفته از سرمقاله مجله The American Prospect است. این مجله کم و بیش مجله رسمی روشنفکران چپ لیبرال است. عکس تیتر نوشته نشان می دهد که آنان تحت کدام شرایط وحشتناک تلاش برای بقا می کنند و کدام نیروهای قدرتمند عملا آنان را از بین می برند. در این عکس دو نفر با چهره های عصبانی و پرخاشگر و متهاجم دیده می شوند. یکی از آنها دیک شنی ( با پنتاگون)است وطرف دیگرتصویر، من هستم. در این عکس دیده می شود که چگونه روشنفکران چپ لیبرال میان این دو نیروهای قدرتمند گیر کرده اند.
به نحوی واقعی روشنفکران لیبرال نقش دربان را بازی می کنند ( نه تنها در آمریکا): تا اینجا و نه ذره ای آنورتر. تصور اینکه کسی تنها ذره ای آنورتر برود برای آنان وحشتناک است. این مسئله در باره تعدادی از رسانه های بزرگ صادق است. درست است، آمریکا آزاد ترین کشور جهان است. من برای مثال اعتقاد ندارم که جائی در جهان وجود داشته باشد که آزادی بیانش بیشتر از آمریکا باشد. اما آمریکا همینطور جامعه ای بسیار سمت و سو داده شده است. جامعه ای که از سوی جهان تجارت هدایت می شود. بسیار با دقت مدیریت می شود. بسیار دقیق با انتظارات برنامه ای. انحرافات تحمل نمی شوند ـ خطرناک خواهد بود.
یکی از دلائلی که چرا خطرناک خواهد بود این است که بنیاد های سیاسی ـ هر دو حزب سیاسی و نهاد های سیاسی ـ در باره غالب موضوعات راست تر از مردم قرار گرفته اند. برای مثال به بیمه پزشکی نگاه می کنیم: شما ( ناوارو) سال هاست که در باره اش قلم می زنید. در باره این موضوع نظر مردم چپ تر از نظر احزاب سیاسی است. همیشه هم همینطور بوده است. برای بسیاری از موضوعات دیگر هم مسئله به همین شکل است. اگر در باره این موضوعات بحثی در گیرد، در این صورت مخاطره آمیز خواهد شد. بله آمریکا کشوری بسیار آزا د است.

ناوارو: برای من غیر منتظره است که خارج از آمریکا این تصور وجود دارد که سیستم سیاسی در آمریکا بسیار با ثبات و مطمئن است. این طور گفته می شود که دراین سیستم سیاسی با توجه به احزاب قدرتمند سیاسی و نهاد های رسانه ای قوی ـ در رسانه ها بیشتر صدا های منتقدانه درج می شوند.
چامسکی : درست است!

ناوارو: ولی بنظر می رسد که آنها از نظرات انتقادی چون نظر شما وحشت دارند.
چامسکی: درست است. من فکر می کنم آنها ترس دارند. ترسی وحشتناک. کوچکترین انحراف می تواند فاجعه ای را به وجود آورد. این روحیه و طرزتفکر شاخص خودکامگی است. تو باید همه چیز را کنترل کنی. هرزمان که چیزی تحت کنترل نباشد، فاجعه بار خواهد بود. اینکه آیا جامعه آمریکا به واقع از ثبات برخوردار است هم مشهود نیست. در این رابطه " اوراق پنتاگون" بسیار جالبند. این اوراق علنی نشدند. خواندن آنها در اصل مثل دزدی از یک آرشیو است. این اطلاعات برای افکار عمومی تهیه نشدند. در این اوراق تم های جالبی وجود دارند که از دیگران مخفی نگاه داشته می شوند. جالب ترین این تم ها آن چیزهائی است که در آخر این اوراق قید شده اند. زمانی را که آنها در باره اش سخن می گویند اواسط 1968 است. یعنی تهاجمات جنگی ژانویه 1968. این تهاجمات جنگی به کاست های تجاری ثابت نمود که جنگ هزینه زیاد دارد و ادامه آن منفعتی به همراه نخواهد داشت. بله دولت آمریکا تلاش نموده بود که در ماه های بعد از آن 200000 سرباز دیگر به ویتنام بفرستد و قدرت نیروی نظامی را تا 750000 نفر بالا ببرد. در آن باره بحثی وجود داشت که در این اوراق پنتاگون هم بر آن تاکید شده است. اما بر علیه آن تصمیم گرفته شد و دلیلش هم ترس بود. گفته شد که در کشور خودی به این نیروی نظامی احتیاج است تا توسط آن ناآرامی های غیر نظامی را کنترل نمود. ترس از اینکه قیامی از جانب جوانان، زنان، اقلیت ها، تهیدستان و ..... شکل گیرد. آنها به هیچ وجه اوضاع کشور خود را در کنترل نداشتند. هر قدمی می توانست قیام را دامن بزند. تا به امروز هم همینطور بوده است. آنها نباید بگذارند که مردم از کنترل شان خارج شوند.
دلیلی که چرا این همه فشار مصرف گرائی وجود دارد ـ این تا به سال های 20 برمی گردد ـ شناختی است از سوی جهان تجارت: "اگر که می خواهیم مردم بر علیه ما بر نخیزند باید آنها رابه سوی " ابزار زندگی سطحی" چون مصرف گرائی و مد ( درست از همین واژه ها استفاده شده)بکشانیم". امروز 80% مردم آمریکا اعتقاد دارند که آمریکا از سوی تعداد محدودی از منافع که تنها به خود فکر می کنند و نه به رفاه مردم هدایت می شود. بیش از95% مردم عقیده دارند که دولت می بایست مرتبا به نظر افکار عمومی گوش کند. بیگانه شدن نسبت به نهاد ها شدت گرفته است. تا زمانی که انسانها تکه تکه و از هم جدا باشند و تنها به این فکر کنند که از کارت های بانکی خود حداکثر پول را بیرون بکشند و تا زمانیکه بحث و گفتگوهای جدی و انتقادی به گوششان نخورد تا آن زمان افکار و ایده ها تحت کنترل قرار خواهند گرفت.

ناوارو: پدیده دیگر در خارج، این ایده آلیزه کردن سیستم آمریکائی توسط رسانه های اروپائی است. اینچنین برای مثال انتخابات کاندیداهای ریاست جمهوری آمریکا در رسانه های اروپائی بعنوان نشانه نیروی حیاتی دمکراسی آمریکائی تصویر گردید. گفته شد که پدیده اوباما برای تجهیز مردم مسئول است. این خود با واقعیت در تضاد است. شما این ایده آلیزه کردن صحنه سیاسی آمریکا را توسط رسانه های اروپائی چگونه توضیح می دهید؟
چامسکی: انسانها تصوراتی برای خود دارند. آدم باید از خودش بپرسد که سرچشمه این تصورات چیست. طبیعتا واضح است که چه چیزی در حال حاضر می گذرد ـ همچنین احزاب سیاسی آمریکا هم به این امربخوبی آگاهند. در روز 5 فوریه " سه شنبه فوق العاده" هم این چنین بود. در این روز همزمان ده ها پیش انتخابات برای کاندیدا ها انجام گرفت. نگاهی به گزارش سرمقاله " وال استریت ژورنال" در این سه شنبه معروف می اندازیم. اسم این سرمقاله: Issues recede in '08 Contest as Voters Focus on Character' است که معنی اش این است( موضوعات در مبارزات انتخاباتی 2008 پوشیده می مانند و رای دهندگان بر روی کاراکتر ها متمرکز می شوند). کمی بعد یک همه پرسی شد ـ همه پرسی که من هیچ جا در باره آن گزارشی پیدا نکردم: سه چهارم افکار عمومی آمریکا مایلند بیشتر موضع کاندیدا ها را در باره موضوعات گوناگون بدانند. این خود درست برعکس برنامه استانداردی است که در سرمقاله وال استریت ژورنال بر آن تاکید شده است. این چیز تازه ای نیست. در انتخابات گذشته هم همینطور بوده. بله مدیران حزبی با دقت تلاش می کنند تا موضوعات پشت پرده باقی بمانند. اما این درست نیست که برای رای دهندگان کاراکتر کاندیدا ها مهم تر از موضوعات است. رای دهندگان مدتهای طولانی است که مایلند بیشتر برای یک سیستم ملی بیمه درمانی رای بدهند. اما روی این مسائل رای گیری نمی شود. و اما مدیران حزب ... در اصل موضوع بر سر یک: Public-Relations-Industrie است که اجناس را برای فروش در تلویزیون عرضه می کند. کاندیدا ها هم بدین شیوه چون کالا برای فروش عرضه می شوند. زمانی که شما در تلویزیون تبلیغات می بینید، همینوراین انتظار را ندارید که چیزی یاد بگیرید. اگر ما بازاری آزاد داشتیم، یعنی درست همانطوری که برخی از اقتصاددانان در باره اش بحث و گفتگو می کنند، در این صورت جنرال موتور مشخصات اتومبیلش را در تلویزیون عرضه می کرد تا بتواند آنرا بفروش برساند. اما آنها این کار را نمی کنند و بجای آن رویا می سازند. به این صورت که آنها از گرافیک استفاده نموده و هنرپیشه ای معروف را در اتومبیلشان در حالیکه به آسمان پرواز می کند در تلویزیون نشان می دهند و یا چیزی شبیه آن. موضوع بر سر این است که افکار عمومی را گمراه نمود. مصرف کنندگانی که بی اطلاع هستند، تصمیمات غیرعقلانی می گیرند. کالائی کردن یک کاندیدا طور دیگری نیست و از همین قاعده پیروی می کند ـ موضوعات را مطرح کن میبینی که خطرناک خواهد بود زیرا که مردم در باره این موضوعات عقیده دیگری دارند تا ما. از این روی بجای طرح این موضوعات، کاراکتر کاندیداها ، چیزهای عادی و موضوعات شخصی عرضه می شوند ـ اینکه مثلا " کشیش یک کاندیدا این و یا آن را گفت و یا هیلری کلینتن در باره تم بوسنی خطا کرد. Pew Research Foundation
کارتحقیقی ای در باره نحو گزارشات رسانه ها بر سر انتخابات کاندیداتوری آمریکا علنی نموده است. طبق این تحقیق مهمترین گزارش موعظه های جرمی رایت کشیش اعظم بوده است. دومین مقام را نقش: Superdelegate داشته است و سومین مقام را بحثی در این باره داشت که آیا سخنرانی اوباما در باره تم "نارضایتی" اقتصادی رای دهندگان بطور نادرستی فرموله شده بود؟ در مقام دهم اشاره نادرست کلینتون در باره بوسنی قرار داشت. در تمامی این گزارش های عالی که بترتیب شمرده شده است، موضوع بر سر به حاشیه راندن غیرعقلائی مردم است. هیچکدام از این گزارشات در باره موضع کاندیدا ها در باره تم های متفاوت و یا اصولا هر تمی صحبتی نشده است. تم هائی که دقیقا بخش اعظمی از افکار عمومی تمایل به شنیدن آن را دارند.
می بینید، موضوع بر سر همه چیز است بجز تم های متفاوت. این باعث می شود که مردم خودشان را با آنها یکی نمی دانند ـ این کاملا مشهود است.
در آمریکا روی افکار عمومی بسیار خوب پژوهش شده است. زیرا که کاست تجاری ای که بر کشور حکومت می کنند انگشتشان را می خواهند روی نبض مردم داشته باشند تا بتوانند آنها را کنترل نمایند و تبلیغات روی آنها انجام دهند. تنها زمانی می توان امید وار به کنترل مواضع و عقاید انسانها بود که آنها را خوب بشناسی. در هر حال آنها در باره افکار عمومی خیلی می دانند. در آخرین انتخابات سال 2004 اغلب کسانی که به بوش رای دادند در باره مواضع بوش راجع به موضوعات مهم دچار اشتباه شدند. آنها احمق یا بی علاقه به مسائل نبودند. دلیل واقعی این اشتباه این بود که: انتخابات یک سیستم فروش کالا (تجاری) است. جامعه ما از سوی جهان تجارت رهبری می شود: اجناس تجاری می شوند، کاندیدا ها تجاری می شوند. افکار عمومی قربانی است و این را می داند. این خود دلیلی است که چرا 80% اعتقاد دارند که این کشور توسط برخی از منافع بزرگ رهبری می شود که تنها به خودشان می اندیشند. مردم اشتباه نمی کنند اما هیچ آلترناتیوی را نمی بینند.
پدیده اوباما در اصل عکس العملی جالب بر این مسئله است. مدیران اوباما، مدیران کارزار تبلیغاتی وی در واقع ورقه های سفید پخش می کنند. مسائلی که در کارزار تبلیغاتی بکار می روند چون " امید" " تغییرات" " وحدت" بازی با لغات از دهان مرد خوبی است که خوش قیافه است و خوب حرف خود را بیان می کند. روی این کاغذ های سفید می توانی هر چیزی را که دلت می خواهد، بنویسی. بسیاری این ورقه ها را با امید به تغییرات اساسی پر می کنند. همانطوری که وال استریت ژورنال بدرستی اشاره می کند، این مبارزه انتخاباتی روی موضوعات توجه بسیار کمی دارد. کاراکتر شخصی در این مبارزات تبلیغاتی ابزاری کلیدی است. در واقع کاراکتر کاندیداها در مرحله نخست قرار می گیرند.
بله حمایت از اوباما پدیده ای محبوب است. من فکر می کنم این انعکاس بیگانه شدن مردم در مقابل نهاد هاست. انسانها به یک نی پناه می آورند: آنها این شانس را می بینند که در اینجا کسی برای آنچیزی که آنها می خواهند بلند شود.حتی اگر که این کس در این باره صحبتی نکند اما او بمانند کسی می ماند که شاید کاری انجام دهد.
مشاهده مقایسه هائی که می شود بسیار جالب است. اوباما با جان اف کندی و رونالد ریگان مقایسه می شود. کندی و ریگان ساخته و پرداخته رسانه ها بودند. بخصوص ریگان که احتمالا حتی این را هم نمی دانست که موضوع بر سر کدام سیاست است. او در واقع خلق شده رسانه ها بود. در ابتدا وی آنچنان ازمحبوبیتی برخوردار نبود اما رسانه ها از وی کاراکتر کابوئی را ساختند که می خواهد ما را نجات دهد و غیره...
دولت کندی از کنترل بیشتری برخوردار بود. این دولت اولین گروه ازدیوان سالارها بود که قدرت تلویزیون را شناخت و از طریق آن تلاش نمود برای خودش یک نوع کاراکتر مردمی خلق نماید: کندی رئیس جمهوری بود که به ویتنام جنوبی حمله نموده و یک جنگ ترورانگیز بزرگ را بر علیه کوبا انجام داد و غیره ..... دولت وی مسئولیت سرکار ماندن دیکتاتورنئونازی در برزیل را به گردن داشت. با وجود اینکه کودتا کمی بعد از قتل کندی انجام گرفت اما کندی ها زمین را برای این کودتا هموار نمودند. این کودتا به فشاری وحشتناک و همه جانبه در تمامی آمریکای لاتین منجر گردید ـ و همچنان ادامه یافت ـ اما تصویر کاملوت همچنان باقی ماند. زمانی که آدم می خواهد ملتی دگراندیش را تحت کنترل داشته باشد، نقش برجسته و کاراکتر بسیار مهم می باشند.
در اصل آمریکا به هیچ وجه کشوری فاشیستی نیست ـ این قیاس اصلا درست نیست. اما با وجود این یک تشابه غیر اتفاقی و متحیر کننده در تکنیک تبلیغاتی وجود دارد. نازی ها این تکنیک را آگاهانه از تبلیغات رسمی به طوری واضح و باز برداشتند و خود به این مسئله اقرار نمودند. این تکنیک، تکنیک تبلیغات رسمی آمریکا در سال های 20 بود. نازی ها این مدل را به وضوح پذیرفتند. امروز هم همچنین این مدل، مدل تبلیغاتی جهان تجارت است.
بله من فکر می کنم که پدیده اوباما همانطور که در همه پرسی ها مشخص شده است، انعکاس دهنده بیگانگی مردم از نهادهاست. 80% کسانی که مورد سئوال قرار گرفته اند، گفته اند که کشور توسط تعدادی محدود از منافع بزرگ حکومت می شود. اوباما می گوید که ما به پیشباز تغییرات خواهیم رفت اما هیچ اثری وجود ندارد که نشان دهند این تغییرات از چه طبیعتی برخوردارند. نهاد های مالی که پشتیبانان اصلی و تامین کنندگان مبارزات تبلیغاتی وی هستند، وی را تائید می کنند. این به این مفهوم است که هیچ نشانه ای برای هرگونه تغییری وجود ندارد.
با این وجود اگر کسی از تغییر صحبت کند، مردم به او می چسبند. "تغییر" یا " امید" ـ آدم به اینها می چسبد و می گوید:" خوب حتی اگر مدرکی هم وجود نداشته باشد، شاید او نجات دهنده ما و کسی است که بما آن چیزی را می دهد که ما می خواهیم.

ناوارو: طبیعتا
چامسکی: از این رو من فکر می کنم که پدیده اوباما و بیگانه شدن مردم دست به دست هم خواهند داد.

ناوارو: چه تفاوتی میان دولت مک کین و دولت اوباما وجود دارد؟
چامسکی: همچنین مک کین هم مثالی برای برجسته سازی ای است که توسط تبلیغات بسیار موثری انجام می گیرد. منظورم این است که پیش خود یک خلبان روسی را مجسم کنید که دو هدف را در افغانستان بمباران می کند. به او تیراندازی می شود و از سوی تروریست های اسلامی فناتیک که از سوی آمریکائی ها هدایت می شوند مورد شکنجه قرار می گیرد. آیا ما او را بعنوان قهرمان جنگ می خوانیم ؟ آیا ما اورا بعنوان کارشناس استراتژی و امنیت می خوانیم ـ زیرا که وی اهداف غیر نظامی را بمباران نموده است؟ نه ما این کار را نمی کنیم. اما این همان تبلیغاتی است که برای مک کین شد. قهرمان بودن وی، کارشناس بودن وی و دانش استراتژیک وی بر بستر این واقعیت نهفته است که او از فاصله 30000 پائی (فوت) از آسمان بمب بر سر مردم ریخت و خود مورد هدف قرار گرفت. این خوب نیست که او را شکنجه کردند. نباید این اتفاق می افتاد. این خود یک جنایت است و غیره و غیره اما این مسئله از او یک قهرمان نمی سازد و یا کارشناسی برای سیاست خارجی. این ها همه ساخته و پرداخته های تبلیغات است. صنعت تبلیغات بزرگترین صنعت تدبیر شده است. 6% تولید ناخالص اجتماعی ما در بخش تبلیغات جاری می شوند. این صنعت ابزار محوری جامعه ماست. این صنعت تلاش می کند که انسانها از هم جدا باشند و خود را روی چیز های دیگری متمرکز سازند.

ناوارو: آیا میان اوباما و مک کین در رابطه با سیاست خارجی به گونه ای تفاوت وجود دارد؟
چامسکی: بله. مک کین می تواند بدتر از بوش عمل کند. او چیز زیادی نمی گوید ـ زیرا که در باره تم ها صحبتی نمی شود ـ اما آن مقدار کمی هم که او گفته است به اندازه کافی تکان دهنده و ترسناک می باشد. او می تواند بعنوان تهدیدی غیر قابل پیش بینی خود را نشان دهد.

ناوارو: می توانید همدلی اروپائی ها را برای اوباما توضیح دهید؟
من تصور می کنم که اروپائی ها هم می خواهند این ورقه خالی را با آرزو هایشان پر کنند. این از کسی پوشیده نیست که آنها از بوش خوششان نمی آمد و از او می ترسیدند. حتی نهاد های آمریکائی هم از وی می ترسیدند. بوش حتی از سوی مقامات دیوان سالاری رسمی ریگان هم به نوعی که هرگز سابقه نداشته است، مورد نقد قرار گرفت. مثلا در سپتامبر 2002 زمانی که استراتژی امنیت ملی وی اعلام گردید که بر مبنی آن میبایست جنگ تدافعی انجام پذیرد و عملا اعلام جنگ بر علیه عراق بود، برای همه ناگهانی بود بطوری که مثلا بعد از چند هفته از این اعلام مقاله ای بزرگ در Foreign Affairs که مهمترین مجله دستگاه است چاپ گردید و در آن New Imperial Grand Strategy در مقاله از این واژه ها استفاده شده است) محکوم گردید. این مسئله به لحاظ دلائل اساسی محکوم نگردید بلکه گفته شد که این امر به آمریکا زیان خواهد رساند. دیوان سالاری بوش غالبا بعنوان افراط گرایان ـ برای اینکه گفته نشود که این دیوان سالاری ناسیونالیسم بشدت رادیکال است ـ مورد نقد قرار گرفت. این امر در باره مک گین هم به همین ترتیب بود. اما اوباما با اطمینان زیاد در جانب میانه/راست قرار خواهد داشت یعنی در جائی که دیوان سالاری کلینگتون قرار داشت.
نظریه بوش یعنی نظریه جنگ تدافعی ـ بی توجه ای فاحش به متحدین ما و غیره ـ جالب است. این نظریه به هیچ وجه جدید نبود. نظریه کلینگتون ـ بمفهوم کلمه ای آن ـ خیلی بدتر از نظریه بوش بود. نظریه رسمی کلینگتون می گوید:" آمریکا از این اجازه برخوردار است که به خشونت دست زند تا بدینوسیله دسترسی اش را به بازار ها و ذخایرامنیت بخشد". نظریه کلینگتون حتی افراطی تر از نظریه بوش بود. تنها باید گفت که دیوان سالاری کلینگتون نظریه اش را آرام تر و محترمانه تر مطرح می نمود ـ و نه به شکلی که متحدین را از خود بیگانه سازد. اروپائی ها هم نمی توانستند خود را محروم سازند. طبیعتا آنها این نظریه را می شناختند و رهبران اروپائی احتمالا با این نظریه موافق بودند. خود خواهی و تکبر و جسارت و گستاخی دیوان سالاری افراط گرا و بشدت ناسیونالیسم بوش توهینی بود برای
Mainstream-Zentrum
چه در آمریکا و چه در اروپا. همین سیاست را می توان محترمانه تر هم پیاده نمود.

ناوارو: شما در آمریکا به گونه ای فضای حرکت برای چپ ها می بینید؟
چامسکی: من فکر می کنم که آمریکا به سازمان ها شانس های زیادی را می دهد. به خودتان نگاه کنید که افکار عمومی چه خوب بررسی شده است. کار خود شما در باره خواست مردم برای تم برنامه بهداشت ملی نشان می دهد که انسانها در آمریکا یک چنین برنامه ای را آرزو می کنند. اگر ما یک دمکراسی کاری داشتیم در این صورت آمریکا ده ها سال بود که نهاد بهداشت ملی می داشت. افکار عمومی آمریکا همیشه این را می خواست. در باره سیاست خارجی هم به همین منوال است. به ایران نگاه کنیم ـ یعنی بزرگترین تم بعدی که در خانه ما قرار دارد. تمامی کاندیدا های ریاست جمهوری ـ همچنین اوباما ـ می گویند، ما باید تهدید به خشونت بر علیه ایران را ادامه دهیم و تمامی امکانات را باز بگذاریم. البته این زیر پا گذاشتن منشور سازمان ملل متحد است اما رهبران ما این امر را طبیعی می دانند و هیچکس نقدی نمی کند. اما افکار عمومی بر عکس چیز دیگری می خواهد. اکثریتی بسیار بالا می گوید ما نباید ایران را تهدید کنیم بلکه ما باید در روندی دیپلماسی ( با ایران) وارد مذاکره شویم. 75% افکار عمومی امریکا بر این باور است که ایران هم از همان حقوقی برخوردار است که در پیمان منع تسلیحات اتمی که همه امضا نموده اند، قید شده است. یعنی اینکه ایران حق دارد اوران را برای راآکتور هایش غنی سازد اما این حق را ندارد برای ساخت بمب اتم غنی سازد. بشکلی تعجب آور اکثریتی گسترده از افکار عمومی آمریکا می خواهد که ما برای منطقه ای آزاد از تسلیحات اتمی حرکت نمائیم ـ ایران و اسرائیل و همچنین ارتش خود ما که در منطقه مستقر است از این قاعده باید پیروی کنند ـ اتفاقا این با سیاست رسمی ایران هم تطابق دارد. همچنین آمریکا و بریتانیا هم رسما با این موضع موافقند. با این وجود این باید در باره این حقیقت سکوت شود. زمانی که آمریکا و بریتانیا تلاش می کردند که توجیحی آبکی قانونی برای این حمله برنامه ریزی شده به عراق بسازند به قطعنامه شماره 687 شورای امنیت سازمان ملل از سال 1991 رجوع داده که در آن از عراق خواسته بود که تسلیحات کشتار جمعی خود را از بین ببرد. آنها ادعا نمودند که عراق به این خواسته تن نداده است. در این باره بسیار گفته و نوشته شد اما چیز زیادی در باره این حقیقت که در همان قطعنامه امضا کنندگان موظف شده بودند منطقه ای آزاد از تسلیحات اتمی در خاورمیانه و نزدیک به وجود آورند ( ماده 14 قطعنامه 687 ) نوشته و گفته نشد. هیچکدام از کاندیدا ها نمی تواند به خود اجازه دهد حتی در باره این امکان صحبت کند. اگر آمریکا دمکراسی کارا داشت که در آن نظر افکار عمومی بر سیاست تاثیر داشت در آن صورت می شد که مقابله بشدت خطرناک با ایران را احتمالا صلح آمیز انجام داد.

هیچ نظری موجود نیست: