۱۳۹۳ فروردین ۱۹, سه‌شنبه

سفر به بهبهان، آتش زیر خاکستر



یک:  بهبهان،  شهری که می فهمد!
بهبهان  را  دو طایفه،  یک: بهبهانی های اصیل،  و دو: قنواتی ها،  برساخته اند. نام نخستش؟  ارگان یا عربی اش: ارجان. جمعیتش؟  دویست هزار نفر. سطح سواد و آگاهی مردم بهبهان  را از همه ی شهرهای خوزستان  برتر یافتم.  این شاید به وضع معیشتیِ  مردمان بهبهان  مربوط  باشد. که: غلبه ی سطحِ معیشتی  دراین شهر با طبقه ی متوسط  است.  جوری که  بهبهان،  نه  ثروتمندان  فراوان  آنچنانی  دارد و نه  فقرای زیاد اینچنانی.  بدنه ی شهر را طبقه ی متوسط  آراسته است. همه  از یک زندگی  نسبتاً  قابل تحمل  برخوردارند.  بهمین خاطر من  در بهبهان  -  برخلاف  همه ی شهرهای خوزستان -  خانه های  مخروبه و ویران و فقر آلود ندیدم. شاید همین  سطح  از برخورداری، موجب آگاهی  و سواد مردمان  بهبهان  شده است. که البته  این  آگاهیِ  جمعی،  از همان  سالهای  پیش از انقلاب  به  گرایش های سیاسی  نیز داخل  شده است.
بهبهانی ها  نماینده ای در مجلس سنای  دوران پهلوی داشتند که  این  نماینده  هم  انسان شایسته ای بوده و هم  سهم  قابلی در ترقیِ سواد و آگاهی  مردمان  بهبهان داشته است  و مردمان  بهبهان  نیز او را دوست می داشته اند و برای او هنوز که هنوز است احترام قائلند.  بلافاصله  پس از انقلاب،  انقلابیون  این نماینده  را  به ناجوانمردانه ترین شکل ممکن  دستگیر می کنند  و در زندان  بضرب  چند گلوله از پا درش می آورند. بی آنکه  کمترین  فرصتی  برای هر گونه سخن به وی  بدهند.
بی اغراق می گویم:  بهبهان  با همین جمعیت  نچندان  فراوانش یکی از سیاسی ترین شهرهای ایران است.  که در این میان، غلبه ی گرایشِ سیاسیِ  بهبهانی ها  به چپ است.  چپ که می گویم شما  تصور کنید:  مردمانی تحول خواه. یا: اصلاح طلب. یا: خواهان تغییرهای بنیادین.  و یعنی  مردمانی  که  مطلقاً  از وضع  موجود راضی که نیستند،  بل نا راضی اند  آنهم  چه جور!
دراین سی و پنج سال  پس از انقلاب،  سواد و آگاهی سیاسیِ  بهبهانی ها  نه تنها  بکارشان نیامده  بلکه خانواده های بسیاری را نیز داغدار کرده است.  در کوران انقلاب،  جوانان بسیاری  بخاطر گرایش به جریان های سیاسیِ مغایر اعدام شدند. شمارگانِ این اعدامی ها آنقدر فزونی یافت که شهر ناگهان  با انقلاب قهر کرد. کمی بعد اما  با شروع جنگ،  غیرت قهر کرده ی بهبهانی ها  به جنبش در آمد و برای صیانت از وطنی که در معرض آسیب بود به صحنه رفت.  بهبهانی ها در دفاع از سرزمین شان خوب درخشیدند. اما بلافاصله بعد از جنگ،  قهر خود را به  سمت  جانبداری از آن جریان سیاسی ای گسیل  ساختند که به تغییر و اصلاح  و دگرگونی  نزدیک تر بود.
یکی از تلخ ترین روزهای بهبهان  شاید روزی نچندان  دور باشد که نماینده ی منتخب شان توسط  اداره ی اطلاعات سپاه  -  که در این شهر همه کاره است – رد صلاحیت شد. شهری که  در یک قدمیِ  پیروزی،  برسرِ فهم و غیرتش چوب خورده بود،  روزی خونین را پشت سر نهاد و به قهری دیگر فرو شد و از آن پس عنان شهر را به حاکمیت سپرد. بهبهان  اما در همین  سال گذشته  به نا گاه  تکانی خورد  و با انتخاب  یکپارچه ی آقای روحانی  نشان داد که:  چه آتشی در زیر خاکسترش  پنهان کرده است.
دو: دو زندانیِ بی دلیل
جواد بوعلی  و محمد دانایی دو جوان بهبهانی هستند که  این روزها  در زندان اند. جواد بوعلی  دانشجوست. پدرش؟  برقکار ساختمان.  جواد، یک بار بخاطر حمایتش از مجید درّی طعم زندان را چشیده بود.  چه حمایتی؟  مطلبی نوشته بود از مجید دری که آن زمان در بهبهان زندانی بود. و به این اشاره کرده بود که اگر مجید دری گنهکار است، خانواده اش  را چه گناه؟  که از تهران تا  بهبهان  بیایند برای نیمساعت  ملاقات؟  اکنون  این دو جوان فهیم، به جرم های  خنده داری چون:  تبلیغ علیه نظام و توهین به رهبری در زندان اند. روزی که با جمعی از جوانان بهبهان  به دیدار خانواده ی جواد بوعلی رفتم،  پدر و مادرش را بی هیچ سخن یافتم. مگر می شود آخر؟  می گویم:  ما ازهمان روزی که  برای بقای خود،  بر دهان مردم  قفل زده ایم، درحقیقت بر بنای خود ترک انداخته ایم.  و می گویم:  بنایی  که بر لکنتِ  زبان مردم بالا رفته باشد،  به محض وا شدنِ زبان مردم، فرو خواهد ریخت.
سه: بشیر و نذیر
بهبهان ،  دروازه ی خروجی خوزستان است به سه استان فارس و بوشهر و کهکیلویه و بویراحمد.  شهری  که  در جنوب شرقی خوزستان داد می زند من زنده ام مرا ببینید.  این را حتی از گل های نرگس بهبهان می شود دریافت.  که بهبهان،  با  گل های نرگسش و نخلستان های آبادش چه هیاهوها  دارد.
در بهبهان به بنایی کهن  و باستانی برخوردم که رها مانده  و درحال فرسودن و فرو ریختن بود. ای عجب! مگر می شود یک اثر باستانی را به امان خدا وا رهاند؟  بله، چرا نشود؟  وقتی در کشوری، یک  نگرشِ  غلیظ  مذهبی  برای همگان خط و نشان بکشد،  آثار باستانی نیز از این مهلکه  مصون نمی مانند.  بشیر و نذیر دو سردار یا دو خاخام یهودی بوده اند در دوران دورِ بهبهان.  این دو یهودی، هرکه بوده اند،  مردمانِ آن اعصار برای  ماندگاری شان  گنبدی بر کشیده اند و بنایی بالا برده اند. و ما بخاطر یهودی بودن این دو،  وبخاطر سید نبودن و امامزاده نبودن آن دو،  رهایشان کرده ایم تا  این اثر باستانی فرو بریزد و خیال ما از بابتش آرام گیرد.
سالهای سال، مردمان بهبهان  در روزهای شنبه  و در روزهای عید و شادمانی به این مکان می آمده اند. بی آنکه  در گوشه های  ذهنشان  چیزی به اسم  یهودی  بودن  بشیر و نذیر مور مور کرده باشد.  روزی که من به دیدار بشیر و نذیر رفتم،  پیرمردان و جوانانی  را دیدم که به رسم هر روز در آنجا  پناه گرفته بودند.  پیرمردها  به گپ و گفت و مطالعه،  و جوان ها به قلیان کشی. جالب این که یکی از پیرمرد ها با دیدن من گفت:  من شما را یک جا دیده ام اما نمی دانم کجا؟  پیرمردی  دیگر که کتابی و دفتری در دست  داشت  به کمک او رفت و با لحنی چون لحنِ من گفت:  ما آدم کشته ایم.
 بهبهان  را از جهات گوناگون،  شهری  دیدم  مستعد برای ایجاد مرکزیتی  علمی و دانشگاهی  در سطحِ منطقه.  که همگان از هرکجا  برای تحصیل در رشته های مختلف  بدانجا هجوم برند.  اگر که  فهمی  و شعوری  این استعداد  موجاموج  را بفهمد  و برایش بهایی قائل شود  و از بُهتِ  جهل نهراسد و از رواج  فهم  به شوق آید.
محمد نوری زاد
سوم فروردین  نود و سه – تهران
به سایت نوری زاد:
Nurizad.info
به صفحه ی نوری زاد در فیس بوک:
https://www.facebook.com/mohammadnourizad


 






جواد بوعلی اکنون در زندان بهبهان است. محمد دانایی نیز. دو جوانی که گناهی ندارند الا بی گناهی. وقتی به بهبهان رفتم جواد در زندان بود. نوشته ای نوشتم و دادم دست پدرش تا نشان او بدهد. نوشتم: کاش بودی تا به گونه ی فهم و ادب ت بوسه می نشاندم. من این بوسه را برگونه ی پدرت می نشانم. از او باز ستان.Share This Post

هیچ نظری موجود نیست: