۱۳۹۳ تیر ۱۶, دوشنبه

روایت دردهای من ......قسمت نهم خاطراتی چند از سه سال اسارت در سلول‌‌های انفرادی قرارگاه اشرف رضا گوران

روایت دردهای من ......قسمت نهم خاطراتی چند از سه سال اسارت در سلول‌‌های انفرادی قرارگاه اشرف
رضا گوران

بعد از سرکوب در خواست کنندگان برای خروج از تشکیلات، افراد ترسیده و نا امید و خاموش شدند و از آن به بعد افراد دیگر جرات صحبت علنی درباره آن را نداشتند ویا اینکه انتقادی به مسئولین و سیستم تشکیلاتی روا دارند. دیگر حرفها در گوشه و کنار و بدور از چشم چماقداران زده میشد. از آن به بعد مسئولین و فرماندهان!!؟؟ ورودی گستاخ تر و بی مهاباتر هر طور دلشان می خواست با افراد برخورد می کردند واز اینکه ما را با سرکوب و خفقان نگه داشته بودند هر روز زجر و رنج می کشیدم...
 پس از بازگشت خفت بار به ورودی با یکی از افراد به نام حمید گ  که در ایران او را می شناختم و با برادران بزرگترش رابطه دوستی داشتم بدور از ده ها چشم جاسوس و مخبر او را به کناری کشیدم و از او خواهش کردم  نامه ای از طرف من  به دست خانواده ام در سر پل ذهاب برساند قرار بود برای آوردن نفر بداخل ایران برود، چون کار بیخ پیدا کرده بود و معلوم نبود کی از این زندان جدید مرخص شویم. در نامه از خانواده ام خواهش کرده بودم منتظر من نباشند چرا که نمی توانم پیش آنها برگردم و مقداری دلداریشان داده بودم که چیز مهمی نیست. بعد از چند روز نامه  را به حمید دادم تا بصورت مخفیانه در توالت مطالعه کند تا متوجه محتوای نامه بشود تا اگر احتمالا اتفاقی افتاد ومجاهدین متوجه شدند آن را از بین ببرد و شفاهی به خانواده ام محتوای نامه را اطلاع بدهد.  مدتی بعد حمید با اکبر آماهی برای جذب نیرو به ماموریت در ایران اعزام گردیدند،  او نامه را به آدرسی که داده بودم می رساند و در آنجا متوجه می شود وزارت اطلاعات برادری را که دو سال ازمن کوچکتر است بخاطر من گروگان گرفته  و زندانی کرده اند و مادرمان هم که خودش مدتی در اطلاعات بازداشت بود، حالا هر روز کار او را در دادگاه و اطلاعات دنبال می کند تا شاید از زندان  آزادش کند.
حمید به قولی که  داد عمل کرد اوهرگز به سازمان و عراق برنگشت، از آن طرف اکبر آماهی بدون آوردن نفرجدیدی به سازمان بر می گردد و به مسئولین گزارش میدهد که حمید به مسئولین و رجوی فحش داده و گفته هرگز به سازمان بر نمی گردد و نامه ای از طرف علی بخش به خانواده اش رسانده است. اگر چه بعدا توضیح خواهم داد اما جریان نامه یکی از گناهان کبیره من در سازمان آقای رجوی محسوب شد ... و شکنجه گران که دستشان خالی بود آنرا بهانه قرار داده و تهمت میزدند که نامه را برای اطلاعات!! فرستاده ام و مرا سخت تحت شکنجه قرار دادند که محتوای نامه چه بوده؟! این تهمت غیر واقعی و کینه ای بیش نبود و فقط از ذهن بیمارگونه این رهبری! و تعدادی چماقدارش تراوش کرده بود. آنها می خواستند انتقام بگیرند ولی من هرگز این جعلیات را نپذیرفتم و قاطعانه در برابرشان ایستادم و مزخرفاتشان را رد کردم.
نقل مکان به دو مجموعه بالاتر از محل استقرار:
در ورودی یک مرتبه ابلاغ شد که به خاطر کمبود جا! باید به ساختمانهای بالاتر از نقطه ای که مستقر بودیم نقل مکان کنیم و به محل و ساختمانهای رفتیم  که یک هفته  و سپس سه هفته با دوستان در آن زندانی بودیم و درآن محل مستقر شدیم و بعد از چند روز محل ورودی  تخلیه شده و به زندان و شکنجه گاه مبدل گردید.
علی به ماموریت اعزام شد:
در این بین مسئولین علی را صدا زدند و به او ابلاغ شد که سازمان به او نیاز ضروری و مبرم پیدا کرده،  باید به یک ماموریت اضطراری در ایران برود  که فقط از عهده علی بر می آید و نه فرد دیگری! لحظه آخر به من و کمال اجازه داده شد با او خداحافظی کنیم.
یک هفته و شاید بیشتراز سر وعده دو ماهه ای که در بغداد فضلی و حشمت  قول داده بودند مرا به ماموریت بفرستند گذشته بود، علی و کمال توصیه کردند که  صبر و برد باری به خرج داده و خویشتن داری کنم و چیزی نگویم تا علی از ماموریت برگردد و با  مسئولین سازمان دوست شویم و دو باره اعتماد از دست رفته  بین ما ایجاد شود. قبول کردم تحمل کنم و چیزی نگویم، علی به من و کمال مقداری حلوا شکری غنی شده داد که برای ماموریت به او داده بودند، او را در آغوش گرفتیم سپس رشید او را با یک جیپ برد.
آنطور که بعدا فهمیدیم علی هرگز به ماموریت فرستاده نشده بود،  بلکه او را یک راست به زندان برده و تحت شکنجه قرار میدهند.  همراه  با فحش و ناسزا به او گفته بودند «چرا با من و کمال دست به  یکی کرده، افشاگری کرده و شورش راه انداخته و بعد خودش را زیر آیفا پرت کرده؟!  و با این اقدامات برای مسئولین و سازمان اثبات شده  که وی مهره رژیم است و....»
درگیری!! با نیروهای رژیم در ارتفاعات داربلوط گیلانغرب:
در همان روزها یک گروه 9 نفره نظامی با فرماندهی مسعود محمد خانی به ماموریتی برای اجرای قرار با افرادی که به ایران رفته بوند به ارتفاعات داربلوط و بان سیران گیلانغرب اعزام می گردند، از فاصله ای  نیروهای رژیم رویت می شوند رزمندگان مجاهد بدون کوچکترین درگیری عقب  نشینی می کنند و به پایگاه خود مراجعه می کنند(بگذریم از اینکه چه تبلیغات بزرگ و دروغینی در باره این عملیات بزرگ!! که نکردند!)
اگر به یاد داشته باشید دربخش سوم نوشته هایم گفته بودم که گروه ما سه دانش آموز به نامهای ارسلان اسماعیلی، یوسف پارساپور، و فرهاد مرادیان به عراق اعزام کرده و این باعث شد که دوستان ما لو بروند.
در آن مقطع زمانی سازمان یوسف  و فرهاد  که طی نزدیک به سه سال آموزش، باصطلاح در انقلاب مریمی ذوب شده و روئین تن شده بودند! را برای جذب نیرو  به داخل و شهر گیلانغرب اعزام  میکند تا بتوانند چند تا از دانش آموزان وهم کلاسی ها و آشنا  و یا فامیل و......را به سازمان جذب کند.
 فرهاد مرادیان میرود و هرگز برنمی گردد. بعدها از آشنائی که برای ملاقات فرزندش به اشرف آمده بود شنیدم که او به منزل پدرش مراجعه می کند  و برادران بزرگترش بخاطر اینکه توسط اطلاعاتی های جانی دستگیر و شکنجه و زندانی نگردد او را  به تهران منتقل می کنند و در یک رستوان مشغول کار می شود.
اما یوسف پارساپور ، در منزل پدری لو می رود و اطلاعات گیلانغرب او را دستگیر کرده  و با اتکاء به انقلاب ایدئولوژیک همه چیز را بلافاصله اعتراف می کند! سپس با نیروهای اطلاعات به محل قرار با رزمندگان مجاهد در کوهستان اعزام می گردد و در کمینگاه موضع می گیرند ... که رزمندگان متوجه شده و صحنه را ترک می کنند .
 آنطور که بعدا اشاره خواهم کرد این جریان و لو رفتن محل قرار، یکی  دیگر از بزرگترین اتهامات من بود! در حالیکه روح من نیز از آن بی اطلاع بود و تنها نقش من اعزام آن دانش آموزان به عراق بود. دانش آموزانی که سه سال تحت تعلیمات ایدئولوژیکی بودند و فرماندهان تا مطمئن نمی شدند که افراد در انقلاب ذوب شده اند آنها را برای ماموریت نمی فرستادند. البته همه این حرفها کشک بود چرا که بجز یکی دو نفر تمام کسانی که دستگیر شدند بلافاصله تمامی اطلاعاتشان را به رژیم دادند. لیست بالا بلند این افراد و خیلی از مصاحبه هایشان موجود است.
خوب است به سرنوشت سومین دانش آموز بنام ارسلان اسماعیلی هم اشاره کنم. او در سازمان مشقات و رنج زیادی متحمل گردید. او نیز جزو افراد بازداشتی بود و در زندان رجوی به شدت شکنجه و مورد آزار و اذیت و رکیک ترین توهینها و تحقیر ها قرار گرفت... و نهایتا بعد از سرنگونی صدام حسین از آنها جدا شد. او بعد از 18 ماه  تحمل زندان تیف آمریکائی ها، یک شب همراه فردین اهل ایوانغرب از زندان تیف فرار کرده و ظاهرا به ایران گریختند.
از این نمونه ها کم نیست. حالا آقای رجوی بجای اینکه بیاید و پاسخ بدهد این چه تشکیلات و انقلابی است که اینطور آدمهای با انگیزه و جوان را له و خرد میکند، از این سرنوشت های دردآلود داستانسرایی میکند که آنها نفوذی رژیم بودند. واقعا وقتی به این فریبکاریها فکر میکنم کله ام سوت میکشد.
کینه رجوی نسبت به زندانیان سیاسی که از دهه 60 جان سالم بدر برده بودند:
امیدوارم  دوستانی که سالهای طولانی در تشکیلات  و زندان تیف باهم زجر و رنج کشیدیم و از هم خاطرات زیادی داریم از  اینکه اسم آنها را می آورم از دست بنده ناراحت نشوند، ما باید شهامت داشته باشیم و واقعیت ها را بگوییم و نشان دهیم که این سازمان آن سازمانی که فکر میکردیم نیست و آقای رجوی از سازمان خوب و پرآوازه چه زندانی درست کرده و کاری جز مزدوری از او بر نمی آید.
در ورودی چند تا از افراد زندانی سیاسی که  شکنجه وحبس های طولانی مدت را درزندانهای رژیم متحمل شده بودند و از اعدام دهه 60 جان سالم بدر برده بودند حضور داشتند. سیستم  سرکوب فقط اختصاص به گروه ما و یا افرادی که تازه با سازمان آشنا شده بودند نداشت. هر کس وارد سازمان می شد باید مورد اهانت و سرکوب قرار می گرفت تا یک موقع جرات ایستادن مقابل آنها را پیدا نکند. همان ضرب المثل معروف که میگوید باید گربه را دم در حجله کشت.
یکی از زندانیان سیاسی که در ورودی و یا پذیرش  با او آشنا شدم ابراهیم محمد رحیمی (سپهر) بود، ایشان انسان بسیار با شرف وبا غیرت و بشاش و خنده روی است.  بنده خدا هم خود و هم خانمش هر کدام 10 سال حبس تحمل و رنجها  و شکنجه ها متحمل شده بودند. در ورودی عکس دو تا برادر و دو تا خواهر مبارزش را به من و کمال نشان داد،  فکر کنم برادران چریک فدائی بود و دو خواهر و یک برادرش مجاهد که تمام آنها توسط رژیم اعدام شده بودند. بچه خرد سالش که سپهر نام داشت درنزد والدین در ایران گذاشته و برای مبارزه همراه همسرش به عراق آمده بودند. حالا در پذیرش بجای اینکه قدر او را بدانند و سپاسگذار زحمات و رنجهایش باشند، بلایی بسرش می آوردند که جگر انسان آتش می گرفت. در نشست های مختلف تلاش میکردند او را خرد کنند و بدترین رفتار و اهانت ها را به او میکردند. یک بار که مسئولین بشدت او را زیر ضرب گرفته بودند از سالن نشست خارج شد، من نیز خارج شده  وخودم را به او رساندم و با او ابراز همدردی کردم و گفتم که ما چند نفر هم پشت او هستیم و از او حمایت خواهیم کرد. یکبار در یکی از همین جلسات که بشدت به او بی احترامی میکردند، او در واکنش خطاب به مسولین گفت: اگر راست می گویید و دم از دموکراسی می زنید بیایید رای گیری کنیم ببینم من رای بیشتر می آرم یا رجوی؟ مسئولین برافروخته شده و جارو جنجال به پا کرده و تلاش کردند که نشان دهند او کفر گفته. افراد را بر علیه او تحریک کرده و شوراندند، طوری که یکی از هم بندان خودش  به نام اسدالله که او نیز 10 سال در زندان بود و با هم به سازمان پیوسته بودند روبه روی او قرار دادند که منجر به درگیری شد.
شخص دیگری که او هم 10 سال زندان تحمل کرده بود و در سال 1379  و بعد از آزاد شدنم از بازداشت سه ساله ام در زندانهای رجوی با او آشنا شدم و مدتی با هم در آهنگری پذیرش کار می کردیم جواد آ بود این بنده خدا که پا به سن گذاشته بود و از چنگ آدم کشان رژیم جان سالم بدر برده بود هر روز در نشست های تفتیش عقاید او را سوژه می کردند و تحقیرش می کردند، هر اتهامی را به او میزدند و از او می پرسیدند چرا اعدام نشدی؟! حتما گند زدی؟! حتما تیر خلاض به مجاهدین زدی که اعدام نشدی؟! عوضی مزدور چرا دیر به سازمان پیوستی؟ چرا آزاد شدی رفتی زن همرزمت که اعدام شده بود را گرفتی؟ حتما خودت به او که روی اعتقاداتش ماند و در هنگام اعدام شعار  زنده باد رجوی سر می داد تیر خلاص زدی و..... ؟؟!! در مقابل این پیر مرد فرتوت و شکنجه شده به دست ملاها حالا  به دستور رجوی به دست هم قطارانش بدترین شکنجه های روانی را تحمل میکرد.  آن بانوی محترم که شوهرش به خاطر ارتباط با سازمان اعدام شده بود حال از سوی همرزمان شوهر اعدام شده اش خروار خروار فحش و بد و بیراه دریافت میکرد. نفرات تحریک شده حاضر در جلسه به او میگفتند : آن عفریته اکبیری حتما خوشگل بوده که تو را از مبارزه کنده!  درمقابل  جواد سرش را پایین انداخته بود و با قطرات اشک کف اتاق را می شست ووو...... خوانندگان محترم خواهش می کنم برای یک لحظه خودتان را جای جواد بگذارید. و از این نمونه ها کم نبود.
در همان پذیرش یک زندانی دیگر که با جواد دوست بود و با هم به سازمان پیوسته بودند و او هم11 سال حبس کشیده بود و از اعدامهای دهه 60 جان سالم بدربرده بود (متاسفانه اسمش را فراموش کردم ولی مشخصاتش را می نویسم . قدی نزدیک به 170  لاغر اندام و چشمانی سبز،آبی و چهره اش سرخ رنگ بود)  این انسان آزاده روبه روی مسئولین و کل تشکیلات مردانه ایستاد زیر بار حرفهای آنها نمی رفت و جوابشان را میداد. هر کس ازبام تا شام در گوشه ای مشغول کار یدی بود، یکی از آن روزها بچه های پذیرش با حالت جنون و ناباوری به یکدیگر خبر دادند  که او در بیرون درب و جلوی سالن غذا خوری پذیرش، نفت روی خودش ریخته و خود سوزی کرده و در جا فوت نمود. او بعد از سالها زندان و شکنجه از دست رژیم جان سالم بدر برده بود ولی رجوی  و دستگاه تفتیش عقایدش بنام عملیات جاریش امانش نداد و جانش را ستاند. شخصا  خود سوزی او را ندیدم ولی اخبار خوسوزیش همه جا پخش شد.
خوب است اشاره کنم که جو وحشت و اختناق و ترس از برخوردها و نشست های تحقیر وتوهین آنقدر شدید بود که دیگر کسی جرات اعتراض نداشت.... که خود داستان دیگری است و متخصصین باید درباره آن بنویسند.
نمونه دیگر: محمود گرگانی و  بلاهائی که بر سرش آوردند:
  یک روز همراه کمال از کلاس نوارهای انقلاب ایدئولوژیک خارج شدیم. شخصی به نام محمود اهل گرگان و شاید اطرف آن شهر در سایه ساختمانی  پشت به دیوار روی زمین نشسته و گلدانی را وسط پاهایش قرار داده و مشغول بهم زدن خاک گلدان بود تا  گلی را در آن بکارد. نزدیک شده  و خسته نباشید گفتیم بعد از کمی صحبت، این حرف پیش آمد که از نوارهای انقلاب چه گرفته اید؟ بعد از کمی صحبت، نگاهی به اطراف انداخت و به آرامی لبخند تلخی زد و گفت: همین روزها من هم مثل خیلی های دیگر ناپدید می شوم!  و مسئولین می گویند محمود هم رفته ماموریت! ولی من به شما می گویم که آنها دروغ می گویند. شما خوب با آنها جنگیدید ولی شکست خوردید از نظر من  حرکت تان انقلابی و قابل قبول بود ولی به جایی نرسیدید و باید بیشتر مواظب باشید اینها رحم و مروت ندارند و می توانند هر کس را به آسانی از بین ببرند و کسی هم با خبر نمی شود و ادامه داد: حالا  برای جدا شدن و فاصله گرفتن از اینها  یک فکر بکر به ذهنم رسیده و آن را برای شما می گویم! اگر روزی صلاح دونستید شما هم آنرا به اجراء بگذارید ممکنه کار آیی خوبی داشته باشد ! کنجکاوانه پرسیدیم خوب طرح و برنامه ات چیست؟ در حالی که با دست به زمین اشاره می کرد گفت:  اینجا باتلاق است وهیچ کس از اینجا جان سالم بدر نمی برد باید سوخت و ساخت و عمرت را می دزدند و تباه می کنند، بعد از مدتها فکر کردن تنها یک راه پیدا کردم و آن هم پنجاه پنجاه است! و آن اینکه دیروز یک نامه نوشتم و گفتم من تحت تاثیر نوارهای انقلاب مریم قرار گرفتم و این باعث شده به خودم بیایم و اعتراف می کنم که یک جاسوس هستم!!! من و کمال یکه خوردیم و گفتیم واقعا اینکار را کردی، مگر تو اینکاره هستی؟! به آرامی و با لبخندی تلخ و چشمانی هراس آلود و نا امید گفت : نه بابا جاسوس چی! ما دچار اشتباه بزرگی شدیم و باید بابت آن قیمت بپردازیم، اگر اینجا بمانیم می پوسیم و عمرمان بر باد می رود، باید راهی برای خروج پیدا کرد! من لیسانس دارم اینجا صبح تا شب حمالی بیهوده می کنم و بعد هم درنشستها به بهانه انتقاد از خود و دیگران  توهین و تحقیر باید بشویم و حرف های زشت و زننده که در جامعه عادی به ندرت شنیده می شود اینجا مثل نقل و نبات نثارمان می کنند و.... این کجایش مبارزه است؟ همه چیز فریبکارانه و دروغ و کاذب و ظاهر سازی است.
 حالا نامه را بدست بالائی ها می رسونند و آنها هم مرا تحویل ابوغریب می دهند و در آنجا شاید راهی باز بشود و از دست اینها نجات پیدا کنم، ولی اینجا هیچ راهی وجود ندارد. با دست به اطراف اشاره کرد و گفت:  نگاه کنید موانع باز دارند متعدد، دیوارهای متعدد سیم خار دارها ، نگهبان بیرون و داخل، گشت نگهبانی عراقی ها و.......در خفاء  همدیگر را در آغوش گرفتیم و برای همیشه خدا حافظی کرد. چند روز بعد دیگر او را مشاهده نکردیم. بعدها در نشریه مجاهد 380 عکس و مشخصات او و چند نفر دیگر را به چاپ رسانده و نوشته بودند این اشخاص کارت های سوخته وزارت اطلاعات هستند!! نفرات زیادی برای خلاصی از چنگ رجوی بشیوه های مختلفی متوسل میشدند تا شاید از آن جهنم خلاصی یابند.  خارجه نشینان و اعضای شورای رجوی در پاریس هم ساکت ننشسته و تبریکات فخیمه خود را به والا حضرت رسانده و از این کشف بزرگ رجوی انگشت به دهان ماندند! حداقل در بینشان یک ارزن شرافت و غیرت و حتی شعور پیدا نشد که بپرسند چطوری و به چه شیوه ای شما این همه جاسوس را شناسائی و دستگیر کردید؟ و این همه نفر آنهم بمدت طولانی آنجا چکار میکرده اند؟ واقعا  که  آدم حالش از این همه بی غیرتی و بی ارادگی بهم میخورد.
  مجددا یک کتاب هم به نام مهره های سوخته وزارت اطلاعات انتشاردادند ولی هرگز دستم به آن نرسید. در آینده در این باره توضیح بیشتر ی خواهم داد.  شما خوانندگان عزیز فکر کنید که فردی با چه امید و آرزوی به سازمان پیوسته حالا با چه طرح و برنامه ای فکر جدا شدن و فاصله گرفتن از آنهاست و ترجیح می دهد در بدترین شرایط خودش را در زندان ابوغریب زیر دست عراقی ها بندازد همه چیز را تحمل کند تا فقط از این گروه دوری جسته باشد. آنجا جائی بود که آدم میخواست منکر خدا هم بشود از دست این همه ظلم و محصور شدن در تارعنکبوت رجوی.
کلاسهای آموزش ایدئولوژیکی معجزه گراست:
افراد جدیدی که در زیر سرکوب رژیم آخوندی زندگی کرده و تحت فشار و زور قرار داشته و همانند فنری جمع شده ای  که سالها تحت فشاربوده در ابتدای ورود به محیط  سازمان،  مسئولین چنان جو سازی راه می انداختند و دم از آزادی بیان و دموکراسی و.... زده و یک مرتبه این فنر رها و آزاد می شد و فکری به عواقب کار و حرف های که بیان می کردیم را نداشتیم ،مثل خودم، باز گول می خوردیم. هرکس ذهنیت خاص خودش را داراست و مسئولین مربوطه هم تا می توانستند دم از آزادی و دموکراسی می زنند و تبلیغ می کردند که دستگاه خمینی ارتجاعی و قرون وسطائی است و بر خلاف رژیم دستگاه رجوی دموکراسی و آزادی کامل و بی قید و شرط است هر کس هر چه دلش می خواهد بگوید آزاد است! مختار است! رهاست! و... و در این راستا شخص رجوی روی تابلو دودستگاه نظری  را می کشید و ما بارها آنها را از ویدئو دیدیم و شنیدیم.  بنابراین با این دروغ بزرگ مثل بقیه دروغها  یک هدف بسیار کثیف وغیرانسانی وغیراخلاقی را دنبال می کردند و آن اینکه هرچه در درون فرد جدیدالورود است با این شگرد مزخرف به بیرون بکشند و درون طرف را بخوانند و بعد همانها را چماق روی سر طرف می کردند و نفسش را می براندند.  به قول رجوی نقل به مضمون، نقطه ضعف و مختصات طرف را در آورده و با آتش باری بی آمان ایدئولوژیک مریمی، "خمینی زدائی" کامل به عمل آمده و "تولد دوباره"  مریمی فرد مجاهدی که از مریم زاده شده تحویل و به جامعه رزمندگان ومبارزان وارد شود. این تولد دوباره با نگاه کردن و گوش سپردن به مغالطه کردن آقا و بانو ساری و جاری می گردید ولاغیر. افرد جدید با این همه،  شستشوی مغزی داده می شدند. افرادی ربات گونه، خشن، معتقد به "ولایت"،با مغزی منجمد و... می ساختند که این حالت عمومیت داشت. افرادی هم بودند که فی الواقع قاطی میکردند و حالا یک نمونه از این تولد و زاد شده مریمی را به استحضار می رسانم:
احمد یک معلم زحمت کش و شریف و خدمت گزار همان خلق قهرمانی بود که سازمان دم از آن می زد و از اهالی خون گرم خوزستان، خواهر زاده احمد به سازمان پیوسته بود و او که اسمش را فراموش کردم به داخله  اعزام گردید و با دائی خودش که احمد بود برگشت . احمد بسیار آدم مودب  و آرامی بود این بدبخت با گوش سپردن به همین نوارهای انقلاب مریم  بعد از مدتی روانی شده  و در سالن غذا خوری با خودش صحبت می کرد و یک مرتبه قهقهه بلند به انقلاب مریم می خندید و این باعث می شد افراد دیگری به خنده وا دارد، حالا بجزء نفرات جدید خود مسئولین هم اورا  دست می انداختند ومسخره اش می کردند این هم از عصاره دارائی ها و توانائی های رجوی بود. یک روانی ازش درست کردند. بعدها هم هیچ وقت او را ندیدم. چه کارش کردند خدا داند و باند رجوی.
کلاس بحث های سیاسی جان ستاند:  
افراد جدید الورود در پذیرش باید طی مراحلی پروسه های گوناگونی از بحث های مختلف ازسر گذرانده و درانتهای هر کدام از مراحل باید پروژه نویسی می کردند و از تک به تک آنها عبور کرده تا مجاهد آب دیده مریمی در پایان تحویل ارتش آزادیبخش گردد فردی که در آن مراحل که به آن عبوراز کوره گدازان و ذوب در انقلاب مریم و درپیشگاه مسعود گفته می شد، درآن مراحل خودش را خرد و خمیر کرده و از خود تهی شده و از انقلاب مریم سر شار و سیراب گشته آماده هر اقدام خشونت آمیزی بر علیه کسی که ساده ترین حرف مخالف را بزند بشورانند. چشم بسته افتخار می کنند و آن را عمل انقلابی و عالیترین خصوصیت  مبارزاتی خود به شمار می آورند. قسمت عمده پروژه نویسی این بود که باید علاوه بر گزارش نویسی و محکوم کردن خودت، یک کاغذ را با خط به دو قسمت کرده و یکطرف مینوشتی نون (یعنی نرینه وحشی) و یک طرف مینوشتی مثلا انقلاب مریم، بعد هر چی عقلانی و منطقی بود را باید در ستون نون می نوشتی و هر کلامی که از رهبری شنیده بودی (که محکومیت فرد و اثبات رهبری بود) را در ستون مقابل می نوشتی!! و اگر غیر از این بود، شب هنگام موقع عملیات جاری همه نفرات سرت می ریختند و با فحش و فضاحت حالیت میکردند که چه باید می نوشتی.
  در کلاس بحث های سیاسی مسئول اصلی و تئوریسین بحث، رشید بود که به تمام گروه ها و حزب ها و سازمانهای و شخصیتها و.... که هر کدام از آنها سالهای سال فعالیت کرده و در دنیای سیاست چه در داخله و چه در بین مجامع بین المللی شناخته شده هستند بدترین فحاشی ها و رکیک ترین توهینها را میکرد وهمه را به رژیم و وزارت اطلاعات می چسباند و در این بین تنها و تنها سازمان مجاهدین اولین و آخرین الترناتیو و اپوزیسیون ایران محسوب می شد.یک روز سر این یکه تازی و فحاشی رشید به حزب دموکرات و خائن خواندن زنده یاد دکتر قاسملو یکی از افراد جدید به نام کوروش اهل سنندج اعتراض کرد وخیلی متین و منطقی رو به روی رشید ایستاد و از حزب دموکرات و رهبری آن دکتر قاسملو دفاع عادلانه ای کرد. من هم تمام سخنان کوروش را تایید کردم و اکثر کردهای حاضر در کلاس از کوروش پشتیبانی کردند طوری شد که رشید کم آورد و کلاس را تعطیل کرد و این عقده  و کینه ای شد که بعد ها جان کوروش را گرفت. آنچه که آنجا ارزش نداشت جان و شخصیت افراد بود.
ناپدید شدن هر شب تعدادی از افراد جدیدالورود:
یکی دو هفته ای بود که در محل جدید مستقر شده بودیم و هر از گاهی صبح بیدار باش می دادند متوجه می شدیم چند نفر ناپدید شده اند، دوستان از مسئولین و فرماندهان می پرسیدند فلانی کجاست؟ گفته می شد به ماموریت رفته! به مرور و در فاصله کمی نیمی از افراد ناپدید شدند و دوست خوب ما کمال هم یک شب ناپدید شد. از فرمانده اش محمد رضا موزرمی  پرسیدم کمال کجاست؟  جواب داد: رفته ماموریت؟                                                                                 
جشن ورقص و پایکوبی به خاطر قرار گرفتن سازمان در لیست تروریستی:! 
در همان روز عصردر کلاس های آموزشی بودیم گفته شد به سالن غذا خوری مراجعه کنید،  در سالن غذا خوری جشن برقرار بود و نقل و شیرینی پخش می کردند ما هم به هیجان آمده و وارد سالن شدیم و پرسیدیم این رقص و پایکوبی به چه مناسبت است؟ فرمانده نعمت اولیاء گفت: رئیس جمهورآمریکا کلینتون خودش  سازمان را در لیست سیاه تروریستی گنجانده است! نا خود آگاه گفتم این که خوب نیست و این اقدام  بر علیه سازمان است، گفته شد: تو سرت نمی شود و نمی فهمید این  یک معادله ای بسیار پیچیده و دقیق و حساب شده است و فقط و فقط برادر می فهمد که رئیس جمهور آمریکا را به زانو در آورد! وبه نقطه ای کشاند که مجبور شد بالا بیاورد و دست به چنین اقدامی بزنند! اگر برادر نبود آنها که اسمی از ما را نمی بردند و کسی ما را نمی شناخت حالا« سازمان معروف شد!» و در تمام رسانه های دنیا اسم سازمان پر افتخار مجاهدین را می برند و سر زبانها افتاده!!! 
بعد از 15 سال همه شاهدید با کشته دادن خیلی ها و لابیگری و خرج های کلان و با چه بدبختی خودرا از همان لیستی که یک روز برایش جشن و پایکوبی راه انداخته بودند خارج کردند.
این را از آن جهت گفتم که بدانید در آن تشکیلات همه چیز برعکس است، همه چیز دروغ و ظاهر سازی است.
درگیری با حشمت و رشید:
روی هم رفته سه هفته و شاید بیشتر از ماموریت علی و سپس کمال می گذشت و خبری از آمدن آنها نشد سراغ حشمت رفتم و گفتم  شما و فضلی  در بغداد گفتید: دو ماه آموزش می بینید و بعد به ماموریت داخل اعزام می شوید ولی حالا نزدیک سه ماه شده و هیچ خبری از ماموریت نیست، حشمت در جواب طفره می رفت، سفسطه بازی در می آورد  و مسائل و مشکلات دیگری را به میان می کشید که هیچ ربطی به مسئله مطرح شده نداشت به امید اینکه مرا گمراه کند ولی با پا فشاری من روبرو شده بود و خواستار عملی شدن قولی که داده بود شدم، یک مرتبه برافروخت و طلب کارانه  گفت: ماموریت رفتن افراد دست من نیست و من اشتباه کردم به شما قول دادم! من هم عصبی شده و داد زدم سازمان به من نیاز داشت و مرا با حقه و دروغ به عراق کشاندید وفریب دادید، از سر صدا و اعتراض من رشید و مریم باغبان و افراد جدید دیگر جمع شدند و هر کسی ازسوئی مرا مورد مواخذه و ملامت قرار می داد که چرا با خواهر مجاهد و شورای رهبری اینجوری صحبت می کنم و.... 
رشید این تئوریسین  بی مثال رجوی در حالی که از عصبانیت تا بناگوش سرخ شده بود با تمسخر و بد اخلاقی تمام گفت: تو که بری دیگه بر نمی گردی! سازمان چطور هم چی رزمنده ای شل ولی را به ماموریت بفرستد؟!  باید انقلاب بکنید و مستحکم و آبدیده و مجاهد شوید و به سازمان ثابت کنید که چند مرده حلاج هستید اون وقت شاید  سازمان در "حقت پرداخت" کنه و تورا بفرستد! مگر خانه خاله است هر کسی از طرف سازمان که سمبل مقاومت محسوب می شود  به ماموریت داخله فرستاده شود!! ماموریت رفتن مجاهد انقلاب کرده مریمی می طلبد و.....
 کله ام داغ کرده بود به سیم آخر زدم و گفتم:  هرروز دم از انقلاب مریم می زنید و می گوئید سر چشمه دارائی و توانائی هاست،  آنقدر ویدئو دیدم پدرم درآمد و چشهام ضعیف شد هیچ چیزی عایدم نگردید.  هر کس مریض می شود می گوئید انقلاب نکرده، هر کس بواسیرگرفته می گوئید نیاز به عمل جراحی نیست کافی است انقلاب مریمی بکند. انقلاب ایدئولوژیک کن فیکن می کند، انقلاب مریم آب حیات است و گوارا هر کس جرعه ای از آن ننوشد نه این دنیا را دارد و نه آن دنیا را.  روز اول با کلک مرا به این جهنم کشیدید و مرا با زور نگه داشتید، گروگان شما هستم و معلوم است بروم برنمی گردم و با سازمان شما کاری ندارم که حالا  برگردم یا بر نگردم.

استعفاء نامه و بازداشت در نیمه شب: 
 درانتهای درگیری و برای اینکه بیشتر از آن دستانش را رو نکنم مریم باغبان وارد معرکه گردید و گفت: بهتر است استعفا نامه بنویسید تحویل من بدهید تا رسیدگی شود در همانجا و در حضور جمع استعفا نامه  نوشتم و گفتم من از آسایشگاه بیرون نمی آیم تا تکلیفم مشخص گردد. چند روزگذشت یک شب درخواب بودم که یک مرتبه (فرمانده وقت مجید شکوهی کرمانشاهی) مرا ازخواب بیدا نمود و گفت مسئولین باهات کار دارند؟! گفتم حالا این وقت شب ؟! گفت: بله من بیرون منتظرتم زود بیا! دیدم رضا نادری اهل ایلام بیدار و در راهرو غرق فکر و عالم خود بود، به او اسم اصلیم و آدرس خانواده ام را دادم و گفتم معلوم نیست اینها مرا چه کار کنند اگر روزی توانستی مردانگی به خرج بده و خبر برسان که تا حالا زنده بودم با او خداحافظی کردم و سوار جیپ شده وهمراه مجید  یک راست به قسمت محل استقرار ابتدایی ورودی رفتیم که یک ماه پیش به بهانه کمبود جا تخلیه شده بود.
  اول محوطه مجموعه ساختمانها "تابلو ورود ممنوع" ایست بازرسی قرار داشت و جاده را مسدود کرده بودند.  نگهبان با بلند کردن میله آهنی راه را باز کرد و ما داخل محوطه شدیم و مرا به ساختمانی  بردند که  یک ماه پیش آسایشگاه بود و در اتاقی زندانی کردند. باور کنید فکر می کردم خواب می بینم به محض اینکه از پشت کلون در را با صدای خشک و منزجر کننده ای بستند به پشت پنجره رفتم و به بیرون نگاهی انداختم دیدم پشت پنجره را با میله های  کلفت آهنی شبکه شبکه مسدود کرده اند.

یکشنبه 15 تیر 1393 برابر با 6 ژوئیه 2014
علی بخش آفریدنده (رضا گوران)

(1)  مسعود محمد خانی فرمانده گروه اعزامی در سال1379 هجری خورشیدی همراه 8 عضو دیگردر منطقه ی چمامام حسن وچشمه کبود از دامنه ارتفاعات بان سیران گیلانغرب طی یک درگیری با نیروهای رژیم گفته شد در آخرین پیامش از طریق بیسم گفته بود همه افراد کشته شدند و قرص سیانور را شکاندم. اوا ز دست رجوی خودش را خلاص کرد. دربخش های آینده در این باره توضیح بیشتری خواهم داد.


هیچ نظری موجود نیست: