۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

«انقلاب فرهنگی» سال ۵۹

ينه ۲٨ فروردين ۱٣٨٨ - ۱۷ آوريل ۲۰۰۹
۲۹ سال از فاجعه ی انقلاب فرهنگی سال ۱٣۵۹ که به کشته شدن عده ای از دانشجویان، اخراج هزاران تن از استادان و کارکنان علمی دانشگاه ها و چندین هزار دانشجو انجامید، می گذرد. به دنبال این تصفیه ی بزرگ و خونین دانشگاه های کشور به مدت یک سال و نیم بسته شدند. حکومت با تحمیل چنین هزینه ی سنگینی توانست سیطره ی مطلق خود را بر دانشگاه ها برقرار کند. سیطره ای که دوام چندانی نیاورد و دانشگاه در نخستین فرصت بار دیگر فریاد همیشگی آزادی و برابری را از سر گرفت.
به مناسبت سالگرد شروع این تصفیه ی خونین اخبار روز گفتگویی با ف. تابان انجام داده است. وی در آن دوران عضو مرکزیت سازمان دانشجویان پیشگام – که مقاومت اصلی در برابر این تهاجم را انجام داد – بوده و از طرف این سازمان در مناظره ی تلویزیونی که پیرامون این رویداد صورت گرفت، شرکت کرد.



آقای تابان، ۲۹ سال از سرکوب خشونت بار دانشگاه های ایران که به نام انقلاب فرهنگی انجام شد می گذرد. اکنون مدتی است دوباره زمزمه های یک انقلاب فرهنگی تازه به گوش می رسد. چه عواملی باعث شد که حکومت اسلامی، سرکوب دانشگاه ها را به عنوان نخستین گام در جهت سرکوب آزادی های سیاسی ناشی از انقلاب در دستور کار خود قرار دهد؟

در نخستین سال های انقلاب، تا زمانی که انقلاب فرهنگی صورت گرفت، وضعیت دانشگاه ها به میزان زیادی متفاوت از وضعیت عمومی جامعه بود. در بیرون از دانشگاه ها، آقای خمینی تسلط بر افکار عمومی داشت و نیروی غالب محسوب می شد. اما در دانشگاه ها این موقعیت اصلا وجود نداشت. در انتخابات دانشجویی که در ماه های اولیه ی بعد از انقلاب انجام شد، معلوم گردید که انجمن های اسلامی که هواداران حکومت بودند، از حمایت اکثریت دانشجویان برخوردار نیستند. دانشجویان پیشگام که هوادار جنبش فدائی بودند و همچنین انجمن دانشجویان مسلمان که وابسته به سازمان مجاهدین خلق بودند، در بسیاری از دانشگاه ها بیش از انجمن های اسلامی رای می آوردند و آن ها را به مقام سوم می راندند.
نه تنها نتایج این رای گیری ها، که فضای زنده و دموکراتیک حاکم بر دانشگاه ها، مسئولان حکومت را به شدت نگران می کرد. به موازات گسترش جو خفقان و سرکوب، دانشگاه ها به کانون و به قول آن روزی ها، به سنگر آزادی تبدیل شده بود. مسئولان حکومتی دریافته بودند که در رقابت دموکراتیک در دانشگاه ها بازنده هستند و به فکر تسخیر دانشگاه ها از طریق سرکوب دانشجویان و استادان بر آمدند.


اما ارگان های تبلیغی حکومت ادعا می کردند که دفاتر دانشجویی در دانشگاه ها به انبار سلاح و توطئه های مسلحانه علیه حکومت تبدیل شده است؟

اگ
ر آن زمان هم کسانی این حرف ها را باور می کردند، امروز دیگر روشن است که حکومت در متهم ساختن مخالفین خود به اتهامات خلاف واقع، هیچ حد و مرزی را نمی شناسد. من به یقین می گویم در دانشگاه ها، هیچ سلاحی در دفاتر دانشجویی وجود نداشت. اصلا احتیاجی به این کارها نبود. بعد از تسخیر دانشگاه ها و در جریان آن هم نتوانستند حتی یک سلاح از این دفاتر کشف کنند و به عنوان نمونه نشان بدهند.
البته دانشجویان از طیف های مختلف امکانات زیادی را بدست آورده بودند و در هر دانشگاه چندین اتاق را اشغال کرده بودند. این همه را نیز حق خود می دانستند. داشتن دفاتر و امکانات در دانشگاه، موضوعی بود که سال های سال دانشجویان در زمان شاه هم برای آن مبارزه کرده بودند و بعد از انقلاب طبیعتا حق خود می دانستند که از امکانات دانشگاه برخوردار شوند.
دلیل اصلی یورش به دانشگاه آن بود که حکومت نمی توانست آن را از راه های مسالمت آمیز و دموکراتیک زیر سلطه ی خود بگیرد و بدون تحت سلطه قراردادن دانشگاه، سلطه ی کامل بر جامعه هم ناممکن بود.


این سرکوب چگونه به مرحله ی عمل در آمد؟

آ
قای خمینی از همان ابتدا در هر فرصتی نگرانی خود را از وضعیت دانشگاه ها اعلام می نمود و چندین بار به طور صریح خواستار اسلامی شدن دانشگاه ها شد. او در پیام نوروزی سال ۵۹ خود خیلی آشکار به دولت دستور داد که «اسلامی کردن» دانشگاه ها را شروع کند. این پروژه اما از حضور هاشمی رفسنجانی در دانشگاه تبریز آغاز شد. او در سخنرانی خود در دانشگاه تبریز در روزهای آخر فروردین ۵۹ که با اعتراض شدید دانشجویان روبرو شد، تحریک را به آخر رساند. بعد از آن بود که هواداران حکومت به دانشگاه تبریز حمله کردند. بدین ترتیب انقلاب فرهنگی از تبریز شروع شد و بعد از آن بود که دانشگاه ها در سراسر کشور مورد هجوم قرار گرفتند.


اما آسان تسلیم نشدند؟

آ
سان تسلیم نشدند. دانشگاه ها بنابر شرایط خود چندین روز در برابر یورش عوامل بسیج شده مقاومت کردند. اما هر چه مقاومت ها به درازا می کشید، وحشی گری ها نیز شدت می گرفت. با این حال دانشجویان در آن زمان روحیه ی بالایی برای مقاومت در برابر این سرکوب ها داشتند.
من در دانشگاه تربیت معلم تهران، شاهد مقاومت دانشجویان و حمله ی عوامل حکومت بودم. دانشجویان را بعد از چندین روز مقاومت، سرانجام به ساختمان مرکزی دانشگاه عقب نشاندند. دانشجویان درها را بستند و در پشت آن ها تا سقف میز و صندلی چیدند. شب اما عوامل حکومت با گاز اشک آور به کتابخانه ی دانشگاه حمله کردند. کتابخانه ی دانشگاه تربیت معلم جای کوچکی بود. در آن فضای کوچک صدها دانشجو گرد آمده بودند. مهاجمین از پنجره ها چندین گاز اشک آور شلیک کردند. بسیاری تا مرز خفگی رفتند. به این طریق دانشجویان را مجبور به خروج از دانشگاه کردند، اما آن ها دوباره فردا به دانشگاه آمدند و کنترل دانشگاه را در دست گرفتند. این وضعیت تا چندین روز ادامه داشت. در شهرستان ها سرکوب ها بسیار شدید بود. در دانشگاه جندی شاپور اهواز وحشی گری را به نهایت رساندند و بر روی دانشجویان آتش گشودند و چندین نفر را کشتند. گفته می شود آن جا در نخلستان ها به دختران دانشجو تجاوز کردند. در رشت هم دانشجویانی کشته شدند و همچنین در تهران هم گروهی بر اثر تیراندازی پاسداران یا به دست حزب الهی ها کشته شدند.
روز جمعه ۲۹ فروردین در همه ی شهرها، شرکت کنندگان در نمازهای جمعه را به سوی دانشگاه ها حرکت دادند و برخوردهای شدید و خونینی به وجود آمد. روز شنبه برخوردها شدت بیشتری گرفت.


انجمن های اسلامی مستقیما در حمله به دانشجویان شرکت می کردند؟

تا جایی که من شخصا شاهد بودم، آن ها مستقیما در حملات شرکت نکردند، اما در راهنمایی اوباش و یورش گران و شناساندن دانشجویان فعال به آن ها نقش مهمی داشتند. در بسیاری از دانشگاه ها آن ها مستقیما در سرکوب شرکت کردند. بسیاری از اصلاح طلبان فعلی از جمله همین آقای ابراهیم نبوی در شیراز، عباس عبدی، علیرضا علوی تبار و دیگران در تهران، در سرکوب دانشجویان مستقیم و یا پشت پرده دخالت داشتند.

مواضع گروه های دانشجویی در آن زمان چگونه بود؟
بلافاصله بعد از حوادث تبریز، یک ستاد دفاع از دانشگاه ها تشکیل شد که تقریبا همه ی گروه های دانشجویی در آن شرکت داشتند. دو گروه عمده دانشجویی غیرحکومتی در آن زمان، دانشجویان پیشگام و انجمن دانشجویان مسلمان بودند. انجمن دانشجویان مسلمان در ابتدا در برابر یورش ایستادگی کردند و حتی عامل شروع کننده ی مقاومت بودند، آما آن ها در روزهای پایانی پای خود را از ماجرا کنار کشیدند و شروع به تخلیه ی دفاتر خود کردند. بدین ترتیب سایر دانشجویان را تنها گذاشتند. بعد از آن، بار اصلی مقاومتی که شروع شده بود بر عهده ی دانشجویان پیشگام قرار گرفت. سایر گروه های دانشجویی که اکثرا وابسته به جریانات چپ بودند، از نیروی قابل توجهی در دانشگاه ها برخوردار نبودند. اما همه ی این گروه ها در صف مقاومت ماندند. تنها گروه دانشجویی که از ابتدا حساب خود را از سایر دانشجویان جدا می کرد؛ دانشجویان وابسته به حزب توده ی ایران بودند.

چه شد که دانشجویان پیشگام عقب نشستند؟
با تسخیر یک به یک دانشگاه ها، فشار اصلی بر روی دانشگاه تهران که هنوز در تصرف دانشجویان بود و دفتر مرکزی دانشجویان پیشگام منتقل شد. این دفتر در ضلع شرقی خیابان شانزده آذر، مقابل دانشگاه تهران قرار داشت. یکی از ساختمان های اداری دانشگاه تهران بود که دانشجویان پیشگام برای فعالیت های خود آن را در اختیار گرفته و غذاخوری دانشگاه هم همانجا قرار داشت.
از سوی مسئولین حکومت و از جمله آقای بنی صدر که در آن موقع رئیس جمهور بود، مهلتی برای روز دوشنبه اول اردیبهشت در نظر گرفته شد که دانشجویان دفاتر خود را تخلیه کنند. البته گفته می شد آقای بنی صدر در شورای انقلاب موضع نرمتری نسبت به اطرافیان آیت الله خمینی داشت و قصد داشت که همزمان دفاتر انجمن های اسلامی را نیز ببندد.
دانشجویان پیشگام اصلا قصد نداشتند به این مهلت تن در دهند. اما فشار هر ساعت بلکه هر لحظه بیشتر می شد و بر انبوه نیروهای وابسته به حکومت در اطراف دفتر دانشگاه افزوده می شد.
از آن سو هم دانشجویان دانشگاه های سراسر تهران در خیابان شانزده آذر گرد می آمدند. حمایت دانش آموزان پیشگام بسیار پرشور بود. تعداد دانش آموزان هوادار پیشگام در آن دوران زیاد بود و آن ها دسته دسته برای اعلام حمایت و یا شرکت در دفاع از دفتر پیشگام به خیابان شانزده آذر می آمدند. در برابر درب اصلی و نرده های دانشگاه در خیابان شانزده آذر چند صف ایجاد شده بود که مانع از هجوم حزب الله به دفتر می شدند. صف اول در زیر تهاجم دائمی مهاجمان بود. دانش آموزان کم سن و سال در حالی که دست در دست و بازو به بازوی هم داده بودند، در برابر این حملات مقاومت پرشور و جانانه ای می کردند. من خودم شاهد صحنه های زیادی بودم که در حالی که بر اثر ضربات مهاجمان سر و صورت مدافعان دفتر پیشگام مجروح و خونین شده بود، و نیروهای مقاوم مجروح و مصدوم می شدند، اما دست های یکدیگر را رها نمی کردند و اجازه ی شکسته شدن صف را نمی دادند. دختران دانش آموز در این مقاومت حضور بسیار فعالانه ای داشتند و آنان به ویژه مورد اهانت و آزارهای جنسی مهاجمان که اکثرا از لمپن های آلت دست حکومت بودند، قرار می گرفتند.
در تمام روزهای شنبه و یکشنبه، برخوردهای خونین و تیراندازی پاسداران ادامه داشت، اما دانشجویان مقاومت می کردند و اجازه ی تسخیر دفتر پیشگام را نمی دادند.
تصمیم عقب نشینی چگونه گرفته شد؟
وضعیت متناقض و دشواری برای تصمیم گیرندگان به وجود آمده بود. زمان به سرعت سپری می شد. از یک سو روحیه ی بالای دانشجویان و دانش آموزان که به هیچ وجه موافق با عقب نشینی و تسلیم دفتر نبودند، همچنین فشارهای گروه های دانشجویی نظیر پیکار که مرتب دانشجویان پیشگام را به مقاومت تشویق می کردند و عقب نشینی و تخلیه دفتر را سازشکاری می خواندند، از عوامل مقاومت بود. از سوی دیگر خطر قتل عام لحظه به لحظه جدی تر و نزدیک تر می شد. همزمان، فشار رهبری فدائیان هم برای پایان دادن به مقاومت بیشتر می شد.

دلایل رهبری فداییان برای تخلیه ی دفتر پیشگام چه بود؟
خوب شاید یکی از دلایل آن این بود که آن ها مثل دانشجویان در قلب حادثه نبودند و بهتر می توانستند موقعیت را درک کنند. خود رهبری سازمان هم در آن دوران در وضعیت متناقضی بود. گرایشی که در آن به سوی نزدیکی گام به گام با حکومت اسلامی در جریان بود، هر چند در روزهای اولیه تقریبا غافلگیر شده بود، اما بتدریج فشار خود را برای پایان دادن با این حادثه که می توانست منجر به فاجعه ای کاملا غیرقابل جبران شود، افزایش داد. نظر اکثریت رهبری سازمان در آخرین روز فرصتی که برای تخلیه ی دفتر وجود داشت، به طور جدی بر تخلیه ی دفتر پیشگام و ختم مقاومت بود. در تمام طول روز آخر، تلاش برای یافتن راه حل و مذاکره با مقامات دولتی و اطرافیان بنی صدر ادامه داشت.
غروب در زمانی که درگیری ها به اوج رسیده بود، آیت الله خمینی از طریق رادیو پیامی داد که تکلیف را یک سره می کرد. این پیام فرمان حمله ی عمومی به دانشگاه ها بود و نشان می داد در حکومت هم موضوع به سود طرفداران برخورد خشن و سرکوبگرانه حل شده است.
در این شرایط بود که شب هنگام جلسه ی تصمیم گیری در خانه ی مادر زنده یاد انوشیروان لطفی در میدان گل های تهران با شرکت اعضای مرکزیت دانشجویان پیشگام برگزار شد. فرخ نگهدار از طرف رهبری سازمان در این جلسه شرکت کرد و نظر سازمان را مبنی بر عقب نشینی اعلام کرد.

یعنی تصمیم را رهبری فدائیان گرفت؟
سازمان دانشجویان پیشگام در آن زمان یک سازمان دانشجویی با تعاریفی که امروز وجود دارد نبود، بلکه سازمان دانشجویی هوادار جنبش فدایی بود. اعضای مسئول و تصمیم گیرنده ی آن همه اعضای سازمان بودند و خود را در چارچوب سیاست های سازمان تعریف می کردند و نسبت به تصمیمات آن متعهد بودند. اما بارها می شد که این چنین اصطکاک هایی به وجود می آمد که معمولا حرف آخر از طرف رهبری سازمان زده می شد. در آن شب نیز تا جایی که به یاد من مانده است، برخی از دانشجویان نسبت به عقب نشینی مساله دار بودند و حتی به چنین تصمیمی اعتراض می کردند، اما به هر حال تصمیم به عقب نشینی همانجا قطعی شد.

موارد قابل ذکر دیگری از این دست هم بوده است؟
بوده است. یکی از آن ها که به صورت حادی هم بروز کرد، در زمان تسخیر سفارت آمریکا از طرف دانشجویان خط امام بود. رهبری سازمان دانشجویان پیشگام به محض شنیدن این خبر بلافاصله و بدون مشورت با رهبری سازمان اعلامیه ای صادر کرد و این اقدام را به شدت محکوم کرده و عوامفریبانه خواند، اما رهبری سازمان نظر دیگری داشت و از این حرکت حمایت کرد. من به یاد دارم که بعد از یک جلسه ی پرتشنج سرانجام بین رهبری پیشگام و نمایندگانی از کمیته ی مرکزی سازمان، دانشجویان پیشگام دستور جمع آوری بیانیه ی قبلی را داده و بیانیه ی تازه ای دادند که در جهت حمایت از اقدام تسخیر سفارت بود. این موارد البته بعدا کمتر شد و به تدریج این اصطکاک ها از بین رفت...

بر گردیم به آن شب. عقب نشینی بدون قید و شرط بود؟
بدون قید و شرط نبود. نماینده سازمان فدایی از مذاکراتی که بین رهبری سازمان و نمایندگان آقای بنی صدر صورت گرفته بود گزارشاتی داد. این مذاکرات در تمام بعد از ظهر ادامه داشت. مطابق این گفتگوها قرار شده بود عقب نشینی دانشجویان پیشگام همراه با شروطی باشد. از جمله شروطی که الان به یاد من مانده است، یکی آن بود که بیانیه ی دانشجویان پیشگام پیرامون انقلاب فرهنگی و دلایل واگذاری دفاتر خود را از رادیو بخوانند. این را به گفته ی فرخ نگهدار بنی صدر قول داده بود. یکی دیگر از شروط آن بود که نیروهای مهاجم عقب نشینی کنند تا دانشجویان و دانش آموزانی که به حمایت آن ها آمده بودند، بتوانند با آرامش و بدون درگیری دفتر پیشگام را تخلیه و محوطه ی خیابان شانزده آذر را ترک کنند و دستگیری و درگیری ای در میان نباشد.

این شروط رعایت شد؟
بیانیه را نخواندند. همان شب، من همراه با زنده یاد رضی الدین تابان به کاخ ریاست جمهوری که در خیابان پاستور بود رفتیم. رضی الدین تابان، از اعضای قدیمی فدائیان و از زندانیان سیاسی زمان شاه بود که از طرف سازمان فدایی مامور فعالیت در دانشجویان پیشگام شده بود و در حقیقت مسئولیت اول را در میان دانشجویان پیشگام داشت. او را بعدتر در سال ۶۱ دستگیر کردند و پیش از شروع اعدام های دسته جمعی در سال ۶۴ اعدام کردند.
تا جایی که به یاد دارم شب از نیمه گذشته بود که ما به مقابل کاخ ریاست جمهوری رسیدیم. انتظار ما این بود که بیانیه ی پیشگام را به دست آقای بنی صدر بدهیم. الان به یاد ندارم که این را نماینده سازمان فدایی گفته بود یا انتظار خودمان بود. اما به هر حال به ما اجازه ی ورود به کاخ ریاست جمهوری را ندادند و ما مجبور شدیم که اعلامیه ی دانشجویان پیشگام را به دست سربازان نگهبان مقابل درب بدهیم و همانجا هم فهمیدیم که با این وضعیت قطعا این اعلامیه از رادیو هم خوانده نخواهد شد و ما با این روحیه از جا بازگشتیم که به دوستانمان بگوییم که شروط ما هرگز تامین نخواهد شد.
به مقابل دانشگاه تهران که رسیدیم، اما با فضای بسیار رعب آور و ترسناکی مواجه شدیم. سرتاسر خیابان انقلاب تا میدان انقلاب و از آن سو تا چند کیلومتر ان طرف و به خصوص در برابر دانشگاه تهران، خیابان شانزده آذر و همه ی خیابان های اطراف مملو از جمعیت هوادار حکومت بود که آمده بودند تا کار را یکسره کنند. دانشجویان می گفتند که در روی ساختمان های اطراف دفتر پیشگام تیربار و سلاح های نیمه سنگین کار گذاشته اند و از آن جا به روی مردم شلیک می کنند. روشن بود که دیگر جای مقاومتی نمانده است.
در این شرایط بود که بالاخره تصمیم به تخلیه ی دفتر دانشجویان پیشگام گرفته شد. این تصمیم با اعتراض سایر گروه های چپ مواجه شد، اما آن ها بدون حضور دانشجویان پیشگام به تنهایی قادر به ادامه ی مقاومت نبودند و به این ترتیب مقاومتی که از چندین روز پیش با فداکاری های بسیاری برای حفظ استقلال دانشگاه های کشور صورت گرفت و به بهای جان تعدادی از دانشجویان و دیگر آزادی خواهان تمام شده بود، در آن جا به نقطه ی آخر رسید و تخلیه ی دفتر در نزدیک صبح روزی که مهلت حکومت تمام می شد، انجام شد.
بعد از آن مناظره ای هم در تلویزیون پیرامون انقلاب فرهنگی برگزار شد...

بله، خبر مناظره را رهبری فدائیان به دانشجویان داد و اعلام کرد یک نفر از نمایندگان دانشجویان پیشگام برای این مناظره دعوت شده است. که من به عنوان نماینده دانشجویان پیشگام انتخاب شدم.
این انتخاب را چه کسی انجام داد؟ از طرف خود سازمان دانشجویان پیشگام بود؟

این انتخاب با نظر مسئولان فدایی بود که بیشتر با دانشجویان پیشگام در تماس بودند و در آن زمان همان طور که قبلا هم اشاره کردم، مکانیسم های جداگانه و مستقلانه تصمیم گیری در سازمان دانشجویان پیشگام وجود نداشت.
چند نفر از مسئولین سازمان از جمله آقای علی کشتگر که حالا در فرانسه است، و در آن زمان در سخنرانی های پیش از انقلاب تجارب خوبی کسب کرده بود، آمدند و امتحانی کردند و به این طریق نماینده ی دانشجویان پیشگام برای شرکت در آن مناظره ی تلویزیونی را انتخاب کردند.
جریان این مناظره چه طور پیش رفت؟

من باز هم همراه با زنده یاد رضی الدین تابان به حام جم در خیابان وزرا رفتیم. اما اصرارهای ما برای آن که هر دو بتوانیم وارد شویم و در مناظره شرکت کنیم بی فایده ماند. به ما گفتند که تنها یک نفر. ناچار رضی الدین تابان پشت در ماند و من وارد ساختمان عظیم تلویزیون شدم. با ماندن رضی در پشت در، انگار همه ی اعتماد به نفس من هم همانجا ماند. اضطراب و هیجان زیادی مرا فرا گرفت. اما بسیاری از کارمندان تلویزیون وقتی مرا می دیدند و می فهمیدند نماینده ی سازمان دانشجویان پیشگام هستم، به شکلی که امکانش را داشتند با من اعلام همبستگی می کردند و این اعلام همبستگی های غیرمنتظره که کم هم نبود، روحیه را دوباره به من بازگرداند. لطف و مهربانی کارمندان تلویزیون حتی تا اتاق پخش هم ادامه داشت و آن ها در هر فرصت نکته ای مثبت و روحیه بخش را به من گوشزد می کردند.

چه کسانی در این مناظره شرکت داشتند.

دو نفر از سوی انجمن های اسلامی آمده بودند و یک نفر نیز از سوی انجمن دانشجویان مسلمان وابسته به مجاهدین خلق. نام هیج کدام از آ
ن ها را به یاد ندارم. بعدها شنیدم یکی از نمایندگان انجمن های اسلامی همین آقای حشمت الله طبرزدی بوده است که بعدا به صف مخالفین حکومت پیوست و زمان های زیادی را هم در زندان گذراند. نمی دانم این تا چه حد صحیح است. آقای حبیبی که در زمان هاشمی رفسنجانی و دوره ی اول خاتمی، معاون اول رئیس جمهور بود، از جانب شورای عالی انقلاب در این مناظره حضور یافته بود که البته برخورد بسیار منفعلانه ای داشت. در عوض، مجری برنامه کاسه ی داغ تر از آش بود و بسیار کینه توزانه برخورد می کرد و سعی در کنترل بحث ها داشت. او پیش از شروع ضبط مصرانه می خواست که بحث ها فقط در چارچوب «انقلاب فرهنگی» محدود بماند که البته من قبول نکردم و سرانجام وقتی که کاغذهایم را برداشتم و خواستم به اعتراض آن جا را ترک کنم، او رضایت داد که بحث به صورت آزاد برگزار شود. در تمام این مدت آقای حبیبی که در کنار من نشسته بود، ساکت بود و دخالتی در بحث نمی کرد و حتی گاه سرش طوری روی گردن خم می شد که احساس می کردم به خواب رفته است.
از نکات دیگری هم که به یادم مانده است این بود که نماینده ی سازمان مجاهدین به هیچ وجه حاضر نشد در کنار من بنشیند و می گفت که این طور القا خواهد شد که مجاهدین و فدائیان جبهه ی مشترکی در برابر جمهوری اسلامی دارند و او این را نمی خواست و دست آخر هم حاضر نشد که کنار من بنشیند.
این مناظره بدون سانسور پخش شد؟
بله، بدون سانسور و به طور کامل پخش شد.

معلوم شده است که در این حوادث چه تعدادی کشته شدند و چقدر از دانشجویان و استادان شامل تصفیه گردیدند؟
آمار جمع آوری شده و تایید شده ای تا جایی که من می دانم وجود ندارد. آقای ناصر مهاجر که کار تحقیقاتی ارزنده ای در این مورد انجام داده، نام ٣۰ تن را که در تهران، شیراز، اهواز، زاهدان، مشهد، و گیلان کشته شدند، ذکر کرده که با هفت نفری که بعدا در اهواز و رشت اعدام شدند، به سی و هفت نفر می رسد. بنابر آمارهای تایید نشده نزدیک به نیمی از استادان دانشگاه ها در جریان تصفیه ی فرهنگی سال ۵۹ اخراج شدند. تعداد دانشجویان اخراج شده به چندین هزار نفر می رسید. همه ی این ها نشانگر آن است که انقلاب فرهنگی بزرگترین تصفیه ای است که از زمان انقلاب در ایران صورت گرفت و شاید در نوع خود یکی از بی نظیرترین تصفیه های مخالفان حتی در سرتاسر جهان معاصر باشد.
برای دقیق تر کردن صدمات انسانی که این تصفیه به جامعه ی علمی و فرهنگی و سیاسی ایران زد، باید کار بیشتر و متمرکزتری صورت گیرد و چه خوب است که مرکزی در این ارتباط تاسیس شود و کسانی که اطلاعاتی در این زمینه دارند اطلاعات خود را به این مرکز ارسال کنند تا بتوان تصویر کاملتری از این فاجعه را بدست آورد.

سریر خون !!سیامک پورجزنی


زندگانی بی‌پرسش در چند ساله اخیر و با افزایش حساسیت رسانه‌های مختلف به کشتارهای دهه شصت در ایران، مسأله اعدام‌های خودسرانه و غیرانسانی در سال ۱٣۶۷ به یکی از نشانه‌های مهم در گفتمان سیاسی اصلاحات درون حکومتی بدل شده است و دو برخورد عمده با آن صورت می‌گیرد. از یکطرف عمادالدین باقی و اکبر گنجی علاوه بر آنکه در رابطه با قتل‌های زنجیره‌ای مقالاتی می‌نوشتند در ریشه‌یابی این موضوع اعدام‌ها و تصفیه زندانیان سیاسی در اواخر دهه شصت را نیز به صورت ضمنی مورد بررسی قرار داده، در رابطه با آن مطالبی را به مخاطبان عرضه می‌کردند. از آن سو و علی‌رغم حضور چنین افرادی برخی از سیاستمداران دهه شصت بعضاً نه تنها از لزوم فراموشی چنین حوادث ]![ و اتفاقات مشابه (چون انقلاب فرهنگی و تصفیه‌های دانشگاهی و ...) سخن می‌گویند، بلکه عامل این خشونت‌ها را هم نیروهای چپ معرفی می‌کنند! البته اینکه بخشی از این نیروها برای توجیه رفتارهای خود به چنین استدلالی دست می‌یازند عجیب نیست. اما عدم نقد گذشته و توجیه اعمال ضدبشری نشان از روند ناقص «دمکرات» شدن نیروهای اصلاح‌طلب داخل حاکمیت دارد. «دمکرات» شدنی که شعار این سال‌های لیبرال‌های ایرانی است که با قلب سخن مارکس حتی «کارگران را به دمکرات شدن» می‌خواندند. در برابر عملکرد چنین افرادی، شاید بتوان این ادعا را مطرح نمود که تنها جریانی که خود را به صورت مدون و برنامه‌ریزی شده نقد کرده و رفتار خود را در موقعیت‌های مختلف به چالش کشیده است طیف چپ مارکسیستی است. به عنوان مثال در کنگره دوم، پلنوم وسیع چهارم و شانزدهم؛ حزب توده ایران تمامی رفتار خود را بازخوانی کرد و سیاست‌های جدید متناسب با نقد وارد آمده را برگزید که این رفتار البته در فدائیان خلق و دیگر سازمان‌های گسترده چپ نیز قابل مشاهده و پیگیری است. طٌرفه آنکه در مواردی که نقد به نظر ناکافی و یا اعمال انجام شده غیرقابل چشم‌پوشی تشخیص داده می‌شد راه انشعاب و یا جدایی نیز همواره باز بوده است. در کنار حضور چنین خط مشیی از چپ مارکسیستی، باید از مدعیان «دمکرات» شدن پرسیده شود که چه نشانه‌ای را می‌توانند دال بر نقد رفتار گذشته خود به دست دهند؟ کشتارهای دهه شصت، انحصار انقلاب و حذف مخالفان، تصفیه‌های دانشگاهی، تداوم بیهوده جنگ پس از فتح خرمشهر، به رکورد کشاندن اقتصاد، فراری دادن سرمایه‌های انسانی، بستن فرصت‌های ساخت سیاسی، مشکلات بنیان‌کن اجتماعی چون فحشا، اعتیاد، ایدز و ... هر یک چنان ضربه‌های حیران‌ناپذیری به مردمان این مرز و بوم و صدالبته آیندگانش، وارد آورده است که نمی‌توان از آن چشم‌پوشی کرد و یا آن را به صرف لزوم نگاه به آینده، به فراموشی سپرد. میلاد زخم نگارنده بر این باور است که به پرسش طلبیدن فعالان سیاسی دهه ۱٣۶۰ و اصلاح‌طلبان کنونی در رابطه با قتل عام زندانیان در حال حاضر و در آستانه انتخابات نه تنها ضروری است بلکه باعث می‌شود که میزان دمکرات شدن و لیبرالهای سنگر گرفته در روزنامه های آنان آنان نیز سنجیده شود. حقوق بشر، آنچه که این تازه‌لیبرال‌ها مدام تکرار می‌کنند و متأسفانه فقط بعد حقوق مالکیت را در این میان برجسته می‌کنند، دستمایه خوبی برای این کار است. صورت مساله چنین است: زندانیان سیاسی با محکومیت‌های مشخص- و از نظر بسیاری ناعادلانه- در محکه‌های چند دقیقه‌ای، بدون حضور وکیل مدافع و هیأت منصفه با سوالاتی روبه‌رو شدند که در دادگاههای تفتیش عقاید اسپانیا، احتمالاً، از متهمان پرسیده می‌شد و بدون امکان فرجام‌خواهی و حتی بدون آگاهی که نتیجه محاکمه چیست، به پای چوبه‌دار برده شدند حتی پیرمرد ٨۷ ساله حتی دخترک روزنامه فروش... محکوم کردن چنین اعمالی و مشخص کردن احتمالی مشارکت و در صورت سهم داشتن در این روند، عذرخواهی و اظهار پشیمانی از گذشته حداقلی است که می‌توان از نو-لیبرال‌های ایرانی معتقد به حقوق خدشه‌ناپذیر بشر انتظار داشت. از این منتظران معجزه دست نامرئی بازار باید پرسیده شود که اگر به حقوق خدشه‌ناپذیر انسان باورمندند به حق حیات بیشتر باور دارند و یا حق مالکیت؟ به حق برخورداری از یک محاکمه عادلانه بیشتر متعهدند یا حق کارفرمایان در اخراج کارگران؟ به حق آزادی بیان و عدم تفتیش عقاید، اعتقادی راسخ دارند یا به حق تجارت آزاد فراسوی نظارت و محدودیت؟و... پاسخ به این سوالات- البته- به صورت قول‌های مبهم مدل «نوفل لوشاتو» نمی‌تواند مورد قبول باشد بلکه گذشته عملی افراد در صورتی که ناقص آن باشد، ملاک بهتری برای تشخیص و تصمیم‌گیری در باب «دمکرات بودن» است. دست‌های آلوده در انتخابات ریاست جمهوری پیش‌رو دو نامزد از جناح موسوم به اصلاح‌طلب کاندیداتوری خود را به صورت رسمی اعلام کرده‌اند. مهدی کروبی و میرحسین موسوی و هر دو از پیروان سابق و لاحق خط امام و اسلام ناب محمدی (ترکیبی که در این سال‌ها بسیار کمتر به گوش می‌رسد) هستند. مهدی کروبی از مقربان بیت آقای خمینی و رئیس بنیاد شهید و نماینده عالی‌رتبه مجلس بود و در جریان نفی و طرد آقای منتظری در سویی ایستاد که قدرت و ثروت و آینده توزیع می‌کردند و میرحسین موسوی سردبیر ارگان رسمی حزب جمهوری اسلامی و نخست‌وزیر محبوب آقای خمینی در سال‌های جنگ بود. فاجعه ملی تابستان و پائیز ۱٣۶۷ در دوره‌ای اتفاق افتاد که میرحسین موسوی ریاست دولت را بر عهده داشت و تمامی اعدام‌ها با کمک عوامل اجرایی زندان‌ها و نیروی انتظامی رخ داد. تصمیم این کشتارها نیز در زمانی گرفته شد که به قول آقای هاشمی رفسنجانی هیأت چند نفره (آقایان خامنه‌ای، موسوی اردبیلی، هاشمی رفسنجانی، میرحسین موسوی و اغلب سیداحمد خمینی) مسئول گرداندن مملکت بود و مهندس میرحسین موسوی نقاش، شاعر و نویسنده در رابطه مستقیم با این تصمیم قرار داشت و عوامل اجرایی دولت او در انداختن حلقه سرد طناب به گلوی آزادیخواهان و عدالت‌طلبان این مرز و بوم نقش داشتند. در باره ی اینکه عاملان و آمران چه نسبتی از مسوولیت یک جنایت را باید بر عهده بگیرند از زمان دادگاه نورنبرگ و محاکمه رهبران رایش، سخنان بسیاری گفته شده است امّا می‌توان در حال حاضر و بدون وجود چنین محکمه‌ای از عاملان و آمران خواست که داوطلبان اکنون دمکرات شده به نقش حداقلی خود اعتراف کنند و پوزش بطلبند سپس خود را مدعی «دمکرات» شدن و یا حتی «لیبرال» بودن معرفی نمایند و سپس از نیروهای دگراندیش بخواهند که به آنها رأی بدهند و انتخابات را تحریم نکنند...! شیخ مهدی کروبی روحانی‌ای که نام او در پرونده شهرام جزایری بارها تکرار شد و بنیاد شهید زیر نظر او چون دیگر بنیادهای غول‌آسا بدون هیچ‌گونه حسابرسی عمومی تحویل نفر بعدی شد یکی از افرادی است که در منازعه بین آقای خمینی و منتظری بی‌هیچ تردیدی در طرف برنده ایستاد. یکی از علل اساسی این تقابل البته بنا به اطلاعات جسته گریخته از درون حاکمیتی بسته، نه قائله مهدی هاشمی و روزنامه الشراع که کشتار زندانیان سیاسی بود. از نظر نگارنده مسوولیت مهدی کروبی البته به وضوح رئیس دولت جنگ نبوده و نیست امّا در توجیه، مشروعیت بخشی و تأیید چنین کشتاری نقش قابل توجه خود را داشته است.  در پایان لازم به ذکر است که با هر میزان اغماض و چشم‌پوشی نمی‌توان نقش این دو نفر را در «نسل‌کشی» دگراندیشان این مرز و بوم که هر یک به واقع سرمایه‌های انسانی و عصاره‌های نسل خود بودند نادیده گرفت عملی که به نظر می‌رسد برخی از چپ‌های توبه کرده- که به تفسیر خبر برای تلویزیون‌ها و رادیوهای سابقاً امپریالیستی مشغولند!- مشتاق انجام آن هستند تا در انتخاباتی با نظارت استصوابی و برای انتخاب یک تدارکاتچی با حمایت خود از یکی از این کاندیداها حداقل آبروی مانده را نیز چون «آن لیلاج کهنه‌کار» به میان بگذارند. -------------------------------- [۱] اقتباس کوروساوا از مکبث [۲] - البته ممکن است برخی از این انتقادها و تغییر خطوط رفتاری به نظر نگارنده و یا خوانندگان ناکافی باشد اما در ظرف زمانی و مکانی فعال نیروها تنها و تنها نیروهای چپگرا بودند که «نقد سیستماتیک» را در دستور کار خود داشتند. [٣] - به تجربه روزنامه‌نگاری نگارنده دریافته است که در هنگام پرسش رودررو برخی از این مدعیان اصلاحات قتل و عام زندانیان تابستان و پائیز ۱٣۶۷ را به زمان حال بی‌ارتباط می‌دانند و یا تغییر رفتار خود را- هر چند جزئی- نشان فاصله گرفته از آن گذشته تلقی می‌کنند. اما در برابر این پرسش که چقدر احتمال تکرار چنان حوادثی در صورت عدم نقد گذشته وجود دارد سکوت اختیار می‌کنند!



همايش ايرانيان خارج از کشور 6 تا 10 ميليارد تومان هزينه دربر داشته است.!

همايش وطن فروشئ ،خواری و ذلت در بارگاه يک "گاو چاله دهان"!!


|

۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه

قرارداد قوام ـ‌ سادچيكف و خروج ارتش شوروي از ايران، در گفت‌وگو با خسرو شاکری ز



خسرو شاکری زند

قرارداد قوام ـ‌ سادچيكف و خروج ارتش شوروي از ايران

در گفت‌وگو با خسرو شاكري

قوام سر استالين كلاه گذاشت؟ نه

مساله آذربايجان و خروج روس‌ها از ايران تا چه ميزان يک بحران جهاني و تا چه ميزان مساله‌اي ميان دو کشور همسايه بوده است؟

با توجه به وضعيت جهاني، کنفرانس يالتا، تقسيم کشور‌هاي ضعيف بين دول فاتح جنگ جهاني دوم، و اينکه غرب ايران را جزوي از حريم (امنيتي) خود به حساب مي‌آورد، بايد پذيرفت که بحران آذربايجان از همان روز نخست يک بحران جهاني محسوب مي‌شد و دخالت مستقيم دولت ترومن و خواست مصرانه وي براي خروج نيروهاي شوري دال بر جهاني بودن سرشت اين بحران بود. البته، برنامه شوروي براي اشغال استآنهاي شمالي ايران به منظور دستيابي به نفت (که شرح مفصل آن در کتاب جميل حسنلي، فراز و فرود فرقه دموکرات ايران، ترجمه م. همامي، تهران، نشر ني، آمده است) نشان مي‌دهد که استالين و برييا (Beriya) چنين درکي از وضعيت جهاني و آمادگي غرب براي محدود ساختن فتوحات شوروي نداشتند. ناگفته پيداست که چون مساله بر سر آذربايجان، و در دراز مدت بر سر ديگر استآنهاي شمالي ايران، بود مساله جنبه مابه‌النزاع ايران و شوروي هم داشت. اما، چنانکه از اسناد تاريخي مسجل برمي‌آيد، بدون بين‌المللي شدن بحران حل آن از جانب دولت ضعيف ايران بر نمي‌آمد.

اينکه قوام‌السلطنه در مسکو سر استالين را «کلاه گذاشت» تقريبا به يک ضرب‌المثل سياسي تبديل شده است. به اعتقاد شما، با توجه به مجموع اسناد موجود نقش قوام‌السلطنه و وعده‌هاي او به طرف روسيه شوروي در امضاي قرارداد قوام-سادچيکف، که در نگاه کلي مفادي به نفع طرف ايراني است، چه ميزان بوده است؟

نخست بايد گفت۱که قوام از مسکو دست خالي بازگشت و هيچ معامله‌اي در مسکو انجام نگرفت. داستان قراداد قوام و سادچيکف هم بسيار جزئيات دارد که در اين مصاحبه نمي‌گنجد.۲ کافي است گفته شود که، خلاف آنچه برخي کسان سطحي‌نگر گفته‌اند، که با کليه اسناد تاريخي آشنا نيستند و تنها به يکي دو محقق علوم سياسي آمريکايي – که ميانه خوبي با ترومن نداشتند- بايد تاكيد ورزيد که اسناد تاريخي خلاف آن را ثابت مي‌کنند. نقش مصرانه آمريکا در شوراي امنيت سازمان ملل متحد و فشار‌هاي آن دولت به دولت حکيمي – نه از روي خيرخواهي که براي منافع خود – براي ارجاع شکايت به شوراي امنيت، و سپس اعمال فشار بر قوام‌السطنه براي پس نگرفتن يا معلق نگذاشتن آن شکايت حاکي از اهميت نقش آمريکا در حل بحران آذربايجان است. آنچه برخي، يا از روي عدم تحقيق کافي يا از روي سرسري‌نگري، در مورد نقش قوام گفته‌اند کاملا نادرست است. صرف‌نظر از اسناد ديگري که به آنها استناد خواهم کرد، خنده‌آور است که تصور کنيم که نخست‌وزير کشوري ضعيف و فقير، هرچند هم که «استاد مسلم سياست» بوده باشد، بتواند، بدون داشتن ارتشي توانا و اهرم‌هاي فشار، استالين، رئيس يکي از کشورهاي فاتح جنگ جهاني دوم را بهراساند، يا سر کسي را کلاه بگذارد که همه سران انقلاب اکتبر را، که همه‌شان سياستمداران فهيم و با دانشي بودند، با نيرنگ و خدعه سياسي خلع سلاح کرده و به دنياي نيستي فرستاده بود. نبايد فراموش کرد که، پس از سقوط سيد ضياء، هنگامي که رضا‌خان از سروان گري (Grey)، عامل ايتلينجس سرويس در ايران،۳خواست که جانشيني براي نخست‌وزير مستعفي تعيين کند، سروان اينتليجنس سرويس پيشنهاد داد که قوام به نخست‌وزيري منصوب شود، و وي مستقيما از زندان به دفتر نخست‌وزيري رفت. آنگاه هم که رضاخان نتوانست قوام را تحمل کند او را برکنار کرد و از ايران راند. پس از شهريور ۱۳۲۰ نيز نخست‌وزيري قوام به ميمنت دول خارجي ميسر شد و ربطي به «هوش و ذکاوت سياسي» او نداشت. به هنگام سفر هيات اقتصادي کافتارادزه به ايران در ۱۳۲۳، قوام محرمانه با يکي از اعضاي آن هيات به نام ن. بايباكـُف ملاقات کرد و زمينه نخست‌وزير بعدي خود را فراهم آورد. بنابر اسناد شوروي كه حسنلي نقل مي‌كند، قوام‌السلطنه، «در ملاقات‌هايي سري با يكي از اعضاي هيات [شوروي] – معاون كميسر صنايع شوروي اتحاد شوروي ن. بايباكـُف– گفت‌وگو كرد و به او گفت كه ساعد آنان را فريب مي‌دهد و نفت را به ايشان نخواهد داد. قوام‌السلطنه به آنان اطمينان داد كه اگر او نخست‌وزير مي‌شد، او با همه پيشنهاد‌هاي شوروي موافقت مي‌كرد. » (تاكيد افزوده) از همين رو، پيش از اينكه هيات تهران را ترك گويد، مقامات «نظامي، ديپلماتيك، و موسسات ويژه [اطلاعاتي] شوروي دستور يافتند بکوشند سقوط كابينه ساعد را فراهم آورند. »۴ اما با بركناري ساعد قوام به نخست‌وزيري نرسيد و حكيمي جاي ساعد را گرفت. چون سفير شوروي به مسكو بازگشته بود، كوشش‌هاي كابينه جديد به جايي نمي‌رسيد و پاسخي از مسكو دريافت نمي‌كرد. شوروي حاضر به مذاكره با آن كابينه حکيمي هم نبود. لذا سرانجام مجلس و شاه تن به نخست‌وزيري قوام‌دادند.
اين حمايت‌ها دليل ضعف سياسي قوام در کشور بود، نه دليل قوت وي، که
هيچ پايگاه اجتماعي نداشت و حتي در ميان هيات حاکمه کشور هم از محبوبيت چنداني برخوردار نبود.
اما نکته مهم فشار محرمانه آمريکا است که ترومن بعد‌ها از آن به عنوان تهديد اتمي سخن گفت. نخست، بايد به اين نکته مهم اشاره کرد که برخي محققان علوم سياسي آمريکايي و ايرانيان رونويس‌کننده آنان از قلم انداخته‌اند. با توجه به دودوزه بازي قوام در مورد شکايت دولت حکيمي به شوراي امنيت، سفير آمريكا به وزارت خارجه متبوعش گزارش داد كه:
همانگونه كه پيش ازاين با شاه رفتار كرده بودم، [نزد قوام] بر اين نكته پا فشردم كه بسيار حائز اهميت بود كه ايران در عزم اش براي دفاع از خود هيچ ضعف يا ابهامي در اين قضيه [ارتباط مذاكرات قوام- سادچيكف و شكايت ايران در شوراي امنيت] نشان ندهد. نزد او [قوام] هيچ اشاره‌اي به اين نكردم كه ممكن است كه، در صورت ناتواني ايران، دولت آمريكا ابتكار اين كار را خود در دست گيرد.۵
مسلم است که، اگر فشار آمريكا نبود، قوام خيلي پيش از آن تسليم سادچيكف شده بود. به دنبال همين فشار‌ها بود که در بيستم مارس ۱۹۴۶ (۲۹ اسفند ۱۳۲۴) نماينده آمريكا از شوراي امنيت خواست كه شكايت ايران را در دستور كار خود قرار دهد.۶ دو روز بعد، در روز ۲۲ مارس (دوم فروردين ۱۳۲۵) بنابر قول غيرقابل انكار سناتور آمريكايي هنري جكسون از نزديکان ترومن– پرزيدنت ترومن آندري گروميكو را به
كاخ سفيد فراخواند و به او گفت كه: «نيروهاي نظامي شوروي بايستي ايران را ظرف 48 ساعت ترك گويند، يا اينكه آمريكا از سوپر بمب جديد [اتمي]، كه تنها آمريكا در اختيار دارد، استفاده خواهد كرد. ما آن را بر سر شما خواهيم انداخت.»۷
شوروي همين كار را كرد و استالين بلافاصله، طي يك فرمان فوري به امضاي شخص خود و نيز رئيس ستاد ارتش آنتونُف، خطاب به فرمانده نظامي منطقه باكو، با رونوشتي براي باقراُف، دستور داد كه نيروهاي شوروي ظرف ۴۸ ساعت ايران را ترك كنند، مگر در آذربايجان8. همچنين آنتونف به فرمانده نظامي منطقه باكو فرماني مُشعر بر اين ارسال داشت كه تمام واحدها، دفترها، و مخازن اسلحه و مهمات بايستي از ايران به باكو بازگرداندمي بايستي بدون سر و صدا و با طمأنينه انجام مي‌گرفت. ۹ تخليه آذربايجان جزو اين فرمان نبود.۱۰ اين فرمان‌ها اسباب نگراني در فرقه در آذربايجان را فراهم آوردند و ملاقات باقراُف و پيشه‌وري و همكارانش را به دنبال داشتند. مهم‌تر از اين پيام شفاهي ترومن توسط سفير جديدش در مسکو به استالين بود که شرح مختصر آن را در زير مي‌آوريم.
پس از نطق تهديدآميز استالين در نهم فوريه ۱۹۴۶، نطق معروف چرچيل درباره «پرده آهنين» چنان شديد بود که، بنابر روايتي، آورِل‌هاريمن بلافاصله از مسکو به واشنگتن فراخوانده شد، و ۵ روز بعد ژنرال بدل اسميت به جاي او منصوب گرديد۱۱ بنابر دفتر قرار‌هاي ترومن، ساعت ۱۰:۱۵ صبح ۲۳ مارس ۱۹۴۶، ترومن سفير جديد خود در مسكو ژنرال والتر بِدِل اسميت (Walter Bedell Smith) را به حضور پذيرفت و از او خواست كه ضمن تقديم شفاهي پيام او به استالين، كه متنش پيش از آن كتبي تهيه شده بود، اين نكته را هم در مورد تخليه نيروهاي شوروي از ايران به استالين بگويد. ترومن در دفتر قرار‌هاي روز خود نوشت: «به بدل اسميت گفتم به [استالين] بگويد «من همواره بر آن بوده ام كه او استالين مرديست كه به قول خود عمل مي‌كند. حضور نيروهاي شوروي در ايران پس از دوم مارس اين تئوري را واژگون مي‌كند همچنين به او [بدل اسميت] گفتم استالين را مصرانه تشويق كند كه به ايالات متحده آمريكا سفر کند و نسخه‌اي از نامه والاس۱۲به تاريخ ۱۲ مارس را هم به او دادم.»۱۳3
پيرامون اولتيماتوم ترومن به استالين بايدگفت که چند ساعت پيش از امضاي اطلاعيه قوام سادچيكف در شب چهارم-پنجم آوريل 1946 (16-15 فروردين 1325)14 يعني در چهارم آوريل (15 فروردين) بين ساعت 21 تا 23 به وقت مسكو، سفير جديد آمريكا ژنرال بدل اسميت (Bedell Smith) از استالين در كرملين ديدار كرد و پيام تهديد‌آميز (اولتيماتوم) ترومن را شفاها به او رساند كه تاثير تعيين‌كننده‌اي در مذاكرات قوام با سفير شوروي گذاشت. سفير جديد آمريكا در خاطراتش، كه چند سال پس از آن رويدادها منتشر هم شد، روايت خود را از انتصابش به سفارت در مسكو، آموزش ويژه‌اي كه براي انتصاب اين سمت ديد، ديدار با ترومن، و سرانجام ملاقاتش با استالين را با دقت نظامي تشريح مي‌كند، شرحي كه، در كنار شهادت سناتور هِنري جكسون، بهترين سند موجود در مورد تهديد استالين توسط ترومن است. 15
وي در ساعت نه شب چهارم آوريل به ملاقات استالين در كرملين رفت. بدل اسميت مي‌نويسد كه پيش از ديدار با استالين وي متن يك صفحه و نيمي‌اي تنگاتنگ ماشين شده را، كه دولت متبوعش تحت عنوان «نكته‌هايي كه بايد در مكالمه با استالين بر آنها تاكيد ورزيد»، 16 در اختيار او قرار داده بود، چندين بار خواند تا همه را در حفظ داشته باشد. وي كه مترجمي همراه نداشت (محتملا براي سري نگهداشتن متن گفت‌وگو)، پس از ورود به دفتر استالين و رد و بدل كردن تعارفات معمول، يادداشت كوتاه فوق‌الذکري را كه ترومن براي استالين فرستاده بود به وي داد و مترجم استالين آن را به روسي ترجمه كرد. استالين سكوت مي‌كرد و تنها در آخر ديدار بود كه در مورد دعوت ترومن از وي براي ديدار از آمريكا تشكر كرد و گفت، به علت توصيه اطبايش نمي‌بايستي به مناطق دور دست مسافرت مي‌كرد؛ لذا، وي نمي‌توانست دعوت ترومن را بپذيرد. 17
سپس در اصل مطلب ملاقات، نخستين سوال اسميت از استالين، از متن حفظ کرده، اين بود: «شوروي چه مي‌خواهد و تا كجا به پيش خواهد رفت؟» او توضيح داد كه آمريكا با مساله امنيت شوروي و نيازش به سهمي از منابع خام جهان تفاهم داشت، با شوروي به‌خاطر صدماتي که طي جنگ از دست آلمان متحمل شده بود عميقا احساس همدردي مي‌كرد، از كوشش‌هاي درخشان مردم شوروي قدرداني مي‌نمود، و نسبت به برخي از خواست‌هاي شوروي اعتراضي نداشت. آنچه مورد انتقاد و موجب نگراني در آمريكا بود روش‌هايي بود كه شوروي مورد استفاده قرار مي‌داد تا به اهداف خود دست يابد. به نظر آمريكا مي‌رسيد كه شوروي اظهارات خود را در مورد مقاصد صلح طلبانه و سياست عدم دخالتش در امور كشورهاي ديگر و حقوق، آزادي‌هاي آنان، كه پس از جنگ اعلام داشته بود، جدي تلقي نمي‌كرد. مردم آمريكا مشتاق و نگران بودند كه با شوروي براي تامين نيازهايش تا نيم راه همراه شوند، زيرا معتقد بودند كه اگر دو كشور آمريكا و شوروي با يكديگر همكاري مي‌كردند، صلح جهان تامين مي‌شد.18
ژنرال اسميت گاه تاملي مي‌كرد، و سپس ادامه مي‌داد. او از جمله به برخي از مسائل مهم سياسي چون ايران، تركيه، و سازمان ملل اشاره برد. او افزود كه آمريكا نمي‌توانست امكان هيچگونه سياست تجاوزكارانه‌اي را ضدشوروي جدي تلقي كند. آمريكا در حال تخفيف سريع تجهزات نظامي خود بود، و اين خود نشانه‌اي كافي بود دال بر نبود مقاصد تجاوزكارانه آمريكا نسبت به شوروي. او گفت، به‌راستي آمريكا مايل بود در يك محيط بري از ظن و هراس حتي بيش ازين هم تجهيزات خود را تخفيف دهد. استالين همچنان به سخنان سفير آمريكا گوش مي‌داد.
آمريكا خواستار شواهد بيشتري از همكاري شوروي براي حمايت از اصول سازمان ملل بود. ترومن از جانب خود و وزيرخارجه اش برنز توسط بدل اسميت به استالين پيغام داده بود كه آنان فكر مي‌كردند كه، هنگامي كه استالين تعهدي مي‌كرد قصدش برآوردن آن بود. اما تصور اينكه، چون آمريكاييان اساسا مردمان صلحدوستي و عميقا خواستار امنيت در جهان بودند، پس يا ضعيف بودند يا نامتحد، و در امر تقبل مسووليت‌هايشان اهمال مي‌كردند، تفسير نادرستي از شخصيت آمريكا مي‌بود. ژنرال اسميت از قول ترومن به استالين گفت: «اگر روزي مردم ايالات متحده آمريكا متقاعد شوند كه ما با موجي از تجاوزات خزنده از طرف كشور قدرتمندي يا گروهي از كشورها هستيم، ما دقيقا به همان نحو واكنش نشان خواهيم داد كه همواره در گذشته[نسبت به ژاپن] نشان داده‌ايم.»19
پس از اين نكته بود كه استالين به سخن آمد، و متقابلا يك سلسله اتهامات بر آمريكا وارد آورد، از جمله اين اتهام كه در خليج فارس آمريكا وارد اتحادي قطعي با دولت بريتانيا شده بود. وي همچنين از فشار آمريكا براي اينكه شكايت ايران در دستور شوراي امنيت قرارگيرد، تا شوروي را مجبور به خروج از ايران كند، و مخالفت آمريكا با پيشنهاد گروميكو براي به تاخير انداختن بحث شکايت ايران، اظهار نارضايي كرد. او همچنين بر نياز شوروي به منابع جديد نفتي تاكيد ورزيد و افزود كه بريتانيا و آمريكا در راه دستيابي شوروي به چنين منابعي موانعي ايجاد كرده بودند.
در پايان مذاكره، بدل اسميت از نو همان سوال نخستين خود را مطرح كرد: «شوروي تا كجا به پيش خواهد رفت؟» استالين، در حالي در چشمان ژنرال آمريكايي مي‌نگريست، پاسخ داد: «ما بيشتر از اين پيش نخواهيم رفت.» و در پاسخ سفير آمريكا براي تدقيق اين پاسخ افزود كه شوروي قصد حمله به تركيه را نداشت.20 دست آخر، استالين به سفير آمريكا گفت: «از كوشش‌هاي خود سود ببريد. من به شما مدد خواهم رساند. من همواره در اختيار شما هستم.» او سپس بر تمايل خود به حفظ صلح و حمايت از سازمان ملل اصرار ورزيد، و افزود، برغم اختلافات ايدئولوژيك سياسي، موضع آن دو كشور متغاير نبودند. «ما نبايستي به لحاظ اختلاف عقيده يا استدلالات، كه در خانواده‌ها يا بين دو برادر رخ مي‌دهد، نگران يا وحشت زده باشيم، زيرا اين اختلافات مي‌توانند با حوصله و حسن‌نيت از ميان برداشته شوند.»21 بدين‌سان، مي‌توان ديد كه بين اخطار ترومن به گروميكو در 22 مارس و پايان ملاقات سفير آمريكا در كرملين در نيمه شب 4 آوريل مواضع استالين تعديل پيدا كرده، و به سطح «برادري در خانواده» رسيده بودند.
به هر رو، چند ساعت پس از آن ملاقات، در ساعت 4 صبح روز شانزدهم فروردين/پنجم آوريل، سادچيکف قوام را با عجله فراخواند تا اعلاميه مشتركي با او امضا و منتشر کند. اين سند به دروغ اعلام مي‌داشت كه مذاكرات در «تاريخ پانزدهم فروردين مطابق با چهارم آوريل به نتيجه رسيده بود،»22 درحالي‌كه اين متن تنها چند ساعت پيش از آن در تاريكي شب امضا شده بود. در ششم آوريل, نه پنجم آوريل، گروميكو به شوراي امنيت اطلاع داد كه مذاكرات ايران و شوروي به نتيجه رسيده، و يك اطلاعيه مشترك آن را اعلام كرده بود.23 اگر قرارداد در صبح چهارم آوريل امضا شده بود، همان روز منتشر مي‌شد و نه در روز پنجم آن ماه. در اينجا نكته جالب و مهم اينست كه در ششم آوريل، يعني بيش از 24 ساعت پس از امضا و پخش موافقتنامه قوام-سادچيكف گروميكو تاريخ امضا و نشر اطلاعيه مطبوعاتي را چهارم و نه پنجم آوريل نوشت،24 امري كه نشان مي‌دهد كه قصد شوروي اين بود كه چنين بنماياند كه شوروي تصميمش را پيش از ملاقات ژنرال بِدِل اسميت و استالين گرفته و با قوام به امضا رسانده بود.25
در اينجا اشاره به تسليم شدن استالين و امر او به باقراُُف براي جمع کردن بساط فرقه دموکرات حائز اهميت است. در مورد توافق اضطراري بين قوام و سادچيكف در ساعت چهار نيمه شب چهارم تا پنجم آوريل، توجه به نحوه و ساعت ابلاغ آن به ميرجعفر باقراف نيز حائز اهميت است. ميرحسن سيداُف منشي دفتر باقراُف در خاطرات خود آورده است كه:
ساعت 2 پس از نيمه شب [چهارم/پنجم آوريل] زنگ تلفن به صدا در آمد. دستيار استالين پاسكربيشف مي‌پرسيد: «باقراُف كجاست؟ نيم ساعتي است كه نمي‌توانم او را پيدا كنم. لطفا او را پيدا كنيد و به او بگوييد فورا به استالين تلفن كند.» بلافاصله، من با باقراُف در زاغولبا [محل ويلاهاي ييلاقي سران حزب در كناره درياي خزر] تماس گرفتم، او را در اين باره مطلع كردم، و خواهش كردم كه فورا به شهر بيايد. نيم ساعت بعد اتومبيل باقراُف در برابر در ورودي شماره «1» توقف كرد. . . او سخت مضطرب بود. . . باقراُف گوشي را برداشت و خواست كه او را با مركز تلفن كرملين متصل كنند. بعد از دو ثانيه استالين پاي تلفن آمد، و بي‌مقدمه گفت: «ما ناچاريم نيروهايمان را از ايران بيرون ببريم؛ پيشنهاد خودتان را در مورد اينكه چه بايد كرد ارائه كنيد. . . ».
باقراُف با لحني ملتمسانه از استالين تقاضا مي‌كرد كه استالين اين كار [تخليه ايران] را نكند.
«كار‌ها در آنجا دارند رو به راه مي‌شوند؛ تمام كارهايي كه انجام داده‌ايم به هدر خواهند رفت. اين جنبش - اين كار عظيم تاريخي ملت ما - محو و نابود خواهد شد.» لكن استالين بر سر حرف خود باقي ماند. باقراُف دو بار ديگر مصرا از استالين خواست نيروهاي شوروي را از [آذربايجان] ايران خارج نكند. در پايان اين گفت‌وگو، كه 20 دقيقه طول كشيد، استالين گفت: «اين يك دستور است و بايد اجرا شود!... ما نمي‌توانيم جنگ ديگري را آغاز كنيم.»26
اين جمله آخر استالين دقيقا نشان مي‌دهد كه وي يا مي‌بايستي پروژه بريا-باقراُف براي تجزيه آذربايجان را رها مي‌كرد، يا از آن حمايت مي‌كرد و خود را براي جنگ با آمريكا آماده مي‌ساخت، با آمريكايي كه اكنون بمب اتمي داشت، بمبي كه ترومن به‌وسيله گروميكو و بدل اسميت به رخ استالين كشيده بود.

به اعتقاد شما قوام تا چه حد در اعطاي امتياز نفت شمال به روس‌ها در قبال حل مساله آذربايجان جدي بوده است؟
به نظر من، چون قوام هيچگاه به منافع ايران فکر نمي‌کرد - و اين امر را ما در زندگي او از زمان مشروطه به بعد، به‌ويژه در اعطاي قرارداد‌هاي نفتي به شرکت‌هاي آمريکايي در زمان نخستين صدارتش پس از کودتاي 1299، شاهد بوده‌ايم - و همواره به سود شخصي خود و مقام صدارت خويش مي‌انديشيد، بايد نتيجه گرفت که وي در قصد اعطاي نفت شمال به روسيه شوروي صادق بود. از همين رو، او انتخابات مجلس پانزدهم را با تقلب‌هاي کامل برگزار کرد و به‌خصوص مانع انتخاب دکتر مصدق -نماينده اول تهران در مجلس چهاردهم و باني قانون منع اعطاي هرگونه قراردادي به دول خارجي در زمان جنگ - شد تا مصدق نتواند با قرارداد او با سادچيکف مخالفت ورزد. البته اين را هم مي‌دانيم که وي در همان مجلس دفاع جانانه‌اي از قراردادش با شوروي کرد. اگر پيشنهاد قوام راي نياورد به سبب مخالفت گسترده همان نمايندگاني بود که او، همراه با دربار شاه، دستچين کرده بود- نمايندگاني که پس از انتخاب ديگر نيازي به قوام نداشتند.

سياست قوام در نزديکي به اتحاد شوروي در طول بهار و تابستان سال ۱۳۲۵، از يک سو، و تلاش براي دخيل کردن آمريکا در ايران را، از سوي ديگر، چگونه مي‌توان تحليل کرد؟
اين سياست، نخست، از انگيزه چشمداشت وي به قدرت و صدارت نشأت مي‌گرفت و باناآگاهي وي از اوضاع جهاني و رقابت‌هاي در حال شکل‌گيري آمريکا و شوروي، که تا آن زمان متحد عليه آلمان هيتلري و ژاپن بودند، تقويت مي‌شد. اين ناآگاهي از سياست بين‌المللي موجب مي‌شد که وي فکر کند مي‌توانست با حمايت دو دولت بزرگ متحد در جنگ جهاني دوم مادام‌العمر حکومت کند؛ انديشه خامي که، البته، همه ديکتاتور‌ها از شاه سابق گرفته تا صدام حسين و موگابه... در ذهن خود مي‌پرورانند. همين انديشه را رزم‌آرا هم داشت. او که نخست با حمايت آمريکا و بريتانيا به قدرت رسيد خود را آهسته آهسته با شوروي هم نزديک کرد، با اين تصور باطل که هر سه قدرت ضامن قدرت وي مي‌توانستند بود. امري که او و قوام در نظر نمي‌گرفتند، از يک سو، قدرت مردم بود که هم رزم‌آرا را ساقط کرد و هم قوام را در سي ام تير، و از سوي ديگر، پايان اتحاد گذراي آن دولت‌ها پس از جنگ.
قضيه آذربايجان اولين مورد از مواردي بود که شوراي تازه تاسيس امنيت سازمان ملل متحد در دستور کار خود قرار داد. به اعتقاد شما نگراني روس‌ها از طرح اين مساله در شوراي امنيت تا چه ميزان در خروج آنها از آذربايجان و قطع حمايت از پيشه‌وري موثر بود؟ چرا که به هر صورت حل دوجانبه مساله خروج روس‌ها از ايران ميان مسکو و تهران در قياس با حل آن بر اثر اقدام شوراي امنيت براي روس‌ها نيز نوعي فرار از شکست مي‌توانست محسوب شود.
روسيه شوروي اصرار داشت که (اختلاف) در مذاکرات دوجانبه حل شود، بيشتر از اين رو که مي‌دانست زور دولت ايران به شوروي نمي‌رسيد. گروميکو نماينده شوروي در آمريکا مداوما به طرح شکايت در شوراي امنيت اعتراض مي‌کرد و جلسات را يا ترک مي‌کرد يا در آن حضور نمي‌يافت. بنابراين، بدون طرح شکايت ايران در سازمان ملل و فشار بين‌المللي مساله آذربايجان قابل حل نمي‌بود، چون، چنانکه در کتاب حسنلي، «فراز و فرود فرقه دموکرات» مستندا آمده است، دولت شوروي برنامه تسخير شمال ايران را داشت و نيز مي‌خواست در تمام ايالات شمالي دولت‌هاي خودمختار براي زمينه‌سازي تجزيه فراهم آورد.۲۷
حزب توده ايران در کابينه قوام‌السلطنه حضور داشت و اساسا قوام به دليل تشکيل کابينه ائتلافي با حزب توده و تلاش براي حل مساله آذربايجان از طريق مذاکره با شوروي مورد حمايت حزب توده ايران در آن مقطع بود. با اين وجود حزب توده، به‌رغم مخالفت اعضا (بنابر اظهارات برخي اعضاي کميته مرکزي مانند اسکندري)، با خودمختاري آذربايجان، به دليل نظر روس‌ها از خودمختاري آذربايجان نيز حمايت مي‌کرد. در مجموع، سياست حزب توده ايران در آن مقطع در نحوه مواجهه با قوام و همچنين نحوه برخورد با فرقه دموکرات تا چه ميزان معقولانه بود؟
اين سخن اسکندري کاملا درست است؛ نه فقط اعضاي آگاه حزب که همچنين اکثريت کميته مرکزي با ايجاد فرقه دموکرات مخالف بودند. اين مخالفت را کميته مرکزي طي نامه‌اي به امضاي اسکندري و همچنين نامه ديگري به امضاي اردشير اُوانسيان، به حزب شوروي ابلاغ کرد. اما هنگامي که اسکندري هنوز در پاريس بود، سفير شوروي و علي علي اُف، مسوول امور امنيتي آن سفارت، دو نفر عضو ديگر هيات اجرايي را فراخواندند و مواضع شوروي را (توضيح دادند.) در نتيجه، آن دو نفر طي نامه‌اي به حزب کمونيست شوروي اعلام داشتند که از آن پس از حزب توده از حزب شوروي (اطاعت خواهد کرد.) رونوشت روسي اين نامه‌ها در اختيار من است و قرار است در کتابي که در انتظار مجوز است چاپ شوند. اين را هم بيفزايم که، بنابر اسناد شوروي، کميته مرکزي حزب توده با شرکت در کابينه قوام هم مخالف بود و تنها زير فشار شوروي تن به اين کار داد، و عواقب آن را در سرکوب بعدي سازمان‌هاي خود شاهد بود. لذا، حزب توده اسير زايش خود به کمک شوروي بود و تا آخر عمرش هرگز نتوانست خود را از گهواره شوروي بيرون کشد.
چنين به نظر مي‌آيد که ميان مسکو و باکو در خصوص مساله آذربايجان اختلاف‌نظرها، و به بياني ديگر، تفاوت در اهداف در خصوص حمايت از خودمختاري آذربايجان وجود داشت. باقراُف در باکو بيشتر ديدگاهي ناسيوناليستي در خصوص آذربايجان داشت و، از سوي ديگر، در مسکو نگاه به آذربايجان با امتياز نفت شمال ارتباط مشخصي داشت.

اگر چنين برداشتي را صحيح بدانيم، آيا سرمايه‌گذاري جدي روس‌ها در آذربايجان در حمايت از فرقه دموکرات و پيشه‌وري تنها با هدف ايجاد اهرم فشار بر ايران در خصوص مساله نفت قابل قبول است؟ يا روس‌ها اهداف کلان‌تري را دنبال مي‌کرده‌اند؟
اين نکته درست است، اما نه در آغاز. روشن است که باقراُف مي‌خواست آذريايجان ايران را تجزيه کند و دولت بزرگ (آذري) خود را تشکيل دهد، دولتي که گستره آن تا جاده قزوين-تهران مي‌رسيد. از سوي ديگر، بريا مي‌خواست بخشي از آذربايجان شوروي را به گرجستان ملحق کند. اين دو تغيير، افزون بر دست‌اندازي به نفت ايران، قدرت آن دو رهبر را در کميته مرکزي شوروي و قدرت خود شوروي را افزايش مي‌داد اما پس از تهديد ترومن، چنانکه در بالا ديديم، استالين ناچار از لغو برنامه‌اش شد. باقراُف که درک کلي استالين را از تهديد آمريکا نداشت نمي‌توانست جز با تشر استالين به قضيه پايان دهد. مذاکرات شوروي با قوام در مورد فرقه دموکرات جز صحنه سازي آبرومندانه براي خروج ارتش شوروي از آذربايجان نبود، چون چنانکه مي‌دانيم، به هنگام لشکرکشي قوام و شاه به آن ايالت، شوروي تنها کاري كه کرد اين بود که براي دو روز مرزهاي خود را براي فرار فرقه‌اي‌ها بازگذاشت.

پي‌نوشت‌ها:
1 - پاسخ به پرسش ها از کتاب در دست انتشار اين نويسنده استخراج شده اند: غروب شوکت قوام‌السلطنه (حضرت اشرف)...
2- در اين باره توجه خواننده را به کتاب فوق الذکر جلب مي کنيم.
3 - بنگريد به خ. شاکری، ميلاد زخم. نهضت جنگل و جمهوری شوروی سوسياليستی ايران، تهران، اختران، 1284، صص400، 584.
4- Hasanli, At the Dawn of the Cold War, . The Soviet-American Crisis over Iranian Azerbaijan, 1941-1946, Lanham (MD), 2006, p. 51.
5- 11 March 1946, Foreign Relations, 1946, VII, Washington DC, p. 350., cited in Kauz, Politische Parteien und Bevöklerung in Iran, p. 142.
6- R.W. Van Wagenen, The Iranian Case, 1946, New York, 1952, p. 116
7 - از خاطرات سناتور هنري جَكسوُن كه به هنگام اشغال سفارت آمريكا در تهران در هفته نامه تايم منتشر شد:
“Good Old Days,” Time Magazine, Monday 28 January 1980.
8- Hasanli, At the Dawn of the Cold War, pp. 243-4.
9 -Ibid., p. 242
10 - Ibid., p. 244.
11- Ibid., p. 201.
12 - والاس موري (Murray) سفير آمريكا در تهران.
13 - به نقل از فتوكپي صفحه 23 مارس 1946 از دفتر قرارهاي ترومن، كه كتابخانه ي ترومن (Truman Library)لطفاً در اختيار اين نويسنده قرار داد.
14 - در مورد امضاي موافقتنامه ي قوام-سادچيكف در ساعت سه صبح 5 آوريل، يعني چند ساعت پس از ملاقات بدل سميت با استالين، همچنين بنگريد به حسنلي (At the Dawn of the Cold War, p.267).
15- Walter Bedell Smith, My three Years in Moscow, New York, 1950.
16 -Ibid., p. 46
17 -Ibid., p. 50.
18 -Ibid.
19- Ibid., pp. 51-2.
20- Ibid., p. 53.
21- Ibid., p. 54.
22 - جامي، گذشته چراغ راه ...، ص 396.
23- Document diplomatique français, 1946, II, Bruxelles, 2004, p. 149.
24- R.W. Van Wagenen, The Iranian Case, 1946, New York, 1952, p. 117-8. US Government, Foreign Relations, 1946, VII, Washington DC, 1969, 405, n. 72.
25 - براي متن طرح قرارداد نفت امضاشده بين قوام و سادچيكف، بنگريد به جامي، گذشته چراغ راه ...، ص 396 به بعد.
26 - الدار اسماعيل اُف، (Vlast i narod) حكومت و مردم، سال هاي 1953-1945، باكو، 2003، ص 63، به نقل از دستنويس خاطرات چاپ نشده اش در بايگاني دولتي باكو، ص 23 - (ت. ا.)
27- اين مسئله در كتاب در دست انتشارم با تكيه بر اسناد مفصلا تشريح شده اس

First Iran, now Arabs going nuclearFOCUS

FOCUS

First Iran, now Arabs going nuclear

Falk says it may already be too late to create a nuclear-free world [AFP]

There is a renewed effort to engage with Iran about its nuclear programme. Washington has expressed a willingness to hold direct talks with Tehran, which marks a dramatic shift between the policy of Barack Obama, the US president, and his predecessor George Bush.

The emphasis on dialogue comes as North Korea signals that it is restarting a nuclear plant that produces arms-grade plutonium, and Arab nations are importing nuclear technology and assistance at an unprecedented pace.

Al Jazeera spoke to Richard Falk, the chair of the board at the Nuclear Age Peace Foundation, about Iran's nuclear programme, its effect on regional Arab ambitions for nuclear power, and whether the Middle East will enter a nuclear arms race.

The following are excerpts from the interview:

Al Jazeera: Mahmoud Ahmadinejad, the Iranian president, recently announced the opening of a nuclear fuel plant, and stressed Iran's ability and right to enrich uranium. But, he also welcomed constructive dialogue with the US and other powers. What motives are behind his statements?

Falk: I think it is difficult to assess the motives behind this kind of Iranian public initiative. It may be connected with domestic politics - the election campaign there - where Ahmadinejad is trying to present himself as a leader who has restored Iran's stature and that this stature is associated symbolically with a robust nuclear programme.

It may also be a signal that though Iran seems receptive to resuming some kind of negotiations about their nuclear programme ... this shouldn't be made too easily.

It could be that this is part of a bargaining strategy by indicating that they already have enrichment capabilities and if they were to curtail them they would have to be given quite a bit in exchange.

Are Arab states pursuing nuclear programmes due to growing energy demands or does the perceived threat from Iran's apparent capability to develop nuclear weapons play a role?

Often in these kinds of decisions the true motives are disguised and the public explanations are presented in the most acceptable, least provocative form.

I think that is the case here. Most of the rationale for these expanded nuclear energy programmes are almost always related to domestic factors, increasing electricity demand and the expense of importing energy.

It is hard not to believe, given the geopolitical climate in the region - not only Iran, but the Iraq war and other factors like Israel's nuclear capabilities - that the geo-strategic factors have not entered into the motives of all these countries going in that direction.

Of course, they are also imitating one another. There is a sense that if you don't move in this direction you are acknowledging you are subordinate or marginalised in the region.

There is also a prestige element at work. It is extremely hard to read the hierarchy of motives. In the background it is probably the way in which India and Pakistan evolved their nuclear programmes.

They developed over time and as a result, India began to be taken seriously as a world power when it crossed the nuclear threshhold.

Will the Middle East witness a race for nuclear technologies?

Ahmadinejad inaugurated Iran's first nuclear fuel manufacturing plant in April [AFP]

The background of all of this is the abandonment by the Arab countries of their earlier mission of seeking a nuclear-free region that are directed at weapons and combining it with regional security.

Perhaps it is an interpretation that Israel is never going to go along with the idea of a nuclear-free Middle East.

And now that Iran is at least a latent nuclear weapons state, it doesn't make any sense to proceed in that direction anymore, rather to the extent that strategic considerations are at work.

It seems that the leading Arab countries think that they need to have their own long-term security. It should be a contingency option for them.

Arab leaders have implied that Israel does not want to see Arab countries acquire nuclear technology and has thwarted their efforts to advance their programmes. Is there truth to this?

As you suggested, the evidence over the years is that Israel becomes very nervous when any of the Arab countries move in directions that could challenge its regional military superiority.

Though that is sort of a remote prospect, the manner in which Israel views its relationship with its neighbours is such that it has consistently opposed arms sales of any kind or of enhancement of their potential capabilities.

Maybe Israel would prefer to see the Arab countries energy-dependent rather than energy-independent. I think it is consistent with the kind of regional hegemonic ambition that Israel both defensively and offensively assert.

Thirty years ago you called for a total renunciation of nuclear power in exchange for other pollution-free energy sources and have been since. Obama has also pledged to create a nuclear-free world. But is it too late?

I think it is already too late. A number of elements make it too late.

The first of which is this sense that alternative energy is indispensable for dealing with the limitations on oil supply and in the face of increasing demand for oil and gas, combined with considerations for climate change and combined with the fact that there is a sufficient commitment on the part of a sufficient number of important states that it is just implausible to think that this kind of total de-nuclearisation can occur.

The only thing that might give it a renewed possibility is another Chernobyl-type accident. Or several Chernobyls which would highlight the other aspect of developing nuclear energy - what you do with the waste and a variety of related things.

Jordan wants to maintain their right to enrich uranium under the Nuclear Proliferation Treaty (NPT). But the UAE has unilaterally given up theirs to prove their peaceful intentions to advance their programme. Should Arab countries be allowed to enrich uranium?

George Bush signed a nuclear cooperation agreement with the UAE in early 2009 [AFP]

The US geopolitical discipline in relation to nuclear energy and weapons has faced a two-tier view of international legitimacy. Some countries are allowed to have the weapons and other countries are not.

Of the ones that are, most say that the others are not allowed to come close to the threshhold. At the same time, from the perspective of the international law regime embodied by the NPT, it was supposed to be consistent with having the complete benefits of peaceful uses, including the option to develop the nuclear fuel cycle.

You have a much stricter regime geopolitically than you do legally. The UAE is trying to conform to the geopolitical discipline or reality by assuring the world its nuclear energy programme is accepting international inspection and forgoing the option to reprocess nuclear fuel or have the enrichment capability.

I suppose the UAE is trying to make itself look like the optimal actor of how to ensure the energy security transition beyond the petroleum age. They also have the resources to pull off the kind of programme there.

Is it fair for 'nuclear weapons states' to tell others they cannot produce weapons without stripping down their own nuclear arsenals?

The fascinating fact is that they have been able to successfully for 45 years convince most of the actors in the world that they are better off going along with nonproliferation charades, rather than repudiating them.

It is based on this whole pervasive double standard that is embedded in the whole idea of nuclear nonproliferation and what I call the mind game that has been successfully played by the nuclear weapons states that makes us believe that the danger comes more from those who don't have the weapons, rather than those who have the weapons.

Nuclear weapons states have not fulfilled the Article Six pledge of nuclear disarmament. It was unanimously affirmed in the advisory opinion of the world court of the legality of nuclear weapons.

It was divided on the issues of use, but unanimous on obligation to seek in good faith and I think they have not acted in good faith and fulfilled the real bargain. Therefore non-nuclear states, from a legal point of view, would be quite entitled to say they are no longer bound either.

Is it in the interest of these states, particularly Israel and the US, to work toward military de-nuclearisation?

I would think it is in Israel's long term interest. It is particularly pertinent to the region because there are several dimensions of unresolved conflict, one important adversary posses a rather formidable nuclear weapons capability, others, particularly Iran have clearly latent potential.

So if one is thinking from the perspective of conflict avoidance or war prevention, it could seem that one is at a point where it would make a lot of sense to exert that kind of political pressure.

Israel talks a lot about attacking Iran, but that is filled with uncertainty and probably would generate a very strong backlash in the region and possibly even in the US and Europe. They stand to gain a lot by a reliable process of regional regulation, security, system of mutual non-aggression.

In that sense it exposes the unwillingness of the US to press Israel in the way it would press other countries, which is illustrative of another aspect of these double standard in nuclear weapons and nuclear energy.

Geneva searches for the right words



Geneva searches for the right words

The conference is meant to assess progress made against racism in recent years [REUTERS]

Over the next few days, in Geneva's expensively furnished hotel rooms, United Nations officials will work frantically with words.

They will be balancing them for meaning, intention and implication as they search for a means to label their anti-racism conference, which convenes in the Swiss city on Monday, as a huge success.

As always with events of this kind, officials work for months behind the scenes, preparing the wording for the final document - the communique which will be issued at the end of the meeting, agreed by all participants.

However, the words have already caused problems for a number of countries. The US does not like the way things are shaping up, and has decided it will not be sending a delegation to Geneva.

It is not the first country to withdraw from the conference, but it is the biggest and most diplomatically significant.

Australia, Sweden, Italy, Israel and Canada are also boycotting the meetings and other countries may join this list before the first session is brought to order on Monday morning.

Durban dispute

"[The conference]singles out one particular conflict and prejudges key issues that can only be resolved in negotiations between the Israelis and Palestinians"

US state department spokesman

The five-day Geneva conference has been called to assess international progress in fighting racism and xenophobia since the UN's first conference against "racism, racial discrimination, xenophobia and related intolerance," which was held in Durban, South Africa in September 2001.

It is in Durban where the roots of the contention began.

There, discussions became heated and angry over the Israeli-Palestinian conflict and the legacy of slavery.

As events came to a climax, Israeli and US delegations walked out. They said they found the draft document, which equated Zionism with racism, unacceptable.

'Islamophobia'

Many Muslim nations see the Geneva conference as an opportunity to highlight what they see as Islamophobic tendencies in the west.

They point to the row over the Danish cartoons of the Prophet Mohammed, first published in 2006, and a number of controversial films produced in Europe since as clear examples of growing Islamophobia.

The Organisation of the Islamic Conference (OIC), which represents 56 countries, would like to see "defamation of religion" defined as racist behaviour.

There had been high hopes that the US would have a delegation sitting at the table on Monday morning, given a change in administration in Washington and the new world view of Barack Obama, the US president.

But over the weekend, the US delegation pulled out saying that despite significant changes in the draft document - many of which they specifically requested - there remained many things they deem unacceptable.

For example, they believe defining defamation of religion as racism impacts significantly on the freedom of speech.

A spokesman for the US State Department said the proposed final document "singles out one particular conflict and prejudges key issues that can only be resolved in negotiations between the Israelis and Palestinians".

"The United States also has serious concerns with relatively new additions to the text regarding 'incitement', that run counter to the US commitment to unfettered free speech," he said.

The US decision has been welcomed by pro-Israel groups who thought the conference was simply an excuse for "Jew-bashing" but some senior politicians, including Obama's leading allies, say the decision goes against the new administration's policy of engaging with those they agree and disagree with.

Words are important, but it is the actions of the US and others which are proving significant at the moment.


US boycotts racism conferenc




e
US boycotts racism conference

Israeli and Jewish groups lobbied for the US administration to boycott [File: Gallo/Getty]

The United States has said it will not attend an United Nations conference on racism because the text of the draft final statement contains language it is "unable to support", the state department has said.

Negotiators had been trying to find common ground before the meeting in Geneva, but the US said there were still concerns it would limit free speech and single out Israel for criticism.

"Unfortunately, it now seems certain these remaining concerns will not be addressed in the document to be adopted by the conference next week," Robert Wood, US state department spokesman, said in a statement issued late on Saturday.

"Therefore, with regret, the United States will not join the review conference.''

Washington's decision followed intense lobbying by Israeli and Jewish groups,

In depth


Geneva searches for the right words

The American Israel Public Affairs Committee said the decision "underscores America's unstinting commitment to combatting intolerance and racism in all its forms and in all settings".


The United States and Israel walked out of the World Conference on Racism in Durban, South Africa in 2001 after a row with some Muslim states about Israel's treatment of the Palestinians and anti-Semitism.

The five-day Geneva conference, which begins on Monday, has been called to assess international progress in fighting racism and xenophobia since the Durban meeting.

'Deeply dismayed'

Washington's decision is likely to anger human rights advocates and some in the African-American community who had hoped that President Barack Obama, the nation's first black president, would send an official delegation.

"This decision is inconsistent with the administration's policy of engaging with those we agree with and those we disagree with"

Barbara Lee,

chair of the congressional black caucus

Barbara Lee, the Republican chair of the congressional black caucus, said the group was "deeply dismayed".

"This decision is inconsistent with the administration's policy of engaging with those we agree with and those we disagree with," she said.

"By boycotting Durban, the US is making it more difficult for it to play a leadership role on UN Human Rights Council as it states it plans to do. This is a missed opportunity, plain and simple."

ome revisions had been made to the original text in order to find consensus, including the removal of passages specifically criticising Israel and others dealing with the defamation of religion.

But Wood said that not enough concessions had been made.

"[It] singles out one particular conflict and prejudges key issues that can only be resolved in negotiations between the Israelis and Palestinians," he said.

The US pulled out of planning talks for the Geneva meeting on February 27, complaining that changes must be made.

'Tragic farce'

Israel has criticised a meeting between Hans-Rudolf Merz, the Swiss president, and Mahmoud Ahmadinejad, his Iranian counterpart, to be held before the conference, which it described as a "tragic farce".

"Officially it is aimed at denouncing racism, but it has invited a Holocaust denier who has called for the destruction of Israel," Yossi Levy, an Israeli foreign ministry spokesman, said.

Australia and Canada have also chosen not to attend.

"Regrettably, we cannot be confident that the review conference will not again be used as a platform to air offensive views, including anti-Semitic views," Stephen Smith, Australia's foreign minister, said.

After the draft text was finalised on Saturday, European diplomats said they were considering whether to participate, the French foreign ministry said.

Foreign ministers from Britain, the Czech Republic, France, Germany and the Netherlands had a joint telephone discussion about whether to withdraw, and would talk again on Sunday, a French diplomat said.