۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

باغ سبزی که خواب ما را آشفته می کند

باغ سبزی که خواب ما را آشفته می کند
خيالی بيند اين خفته ، در انديشه فرو رفته
وگرزين خواب آشفته بجستی در نعم بودی
مولوی بلخی رومی
چرا باغ سبز؟ و چرا اين باغ سبز خواب ما را آشفته می کند؟ مسئله چيست؟ آيا مسئله باغ است؟ آيا باغی در پيش
روھست؟ يا منِ خفته تنھا خيالی در سر دارم؟ آيا مسئله، مسئله ی رنگ سبز است؟ يا اين فقط "درِ باغ سبز" است؟
چرا چيزی به اين سادگی و روشنی بايد خواب ما را آشفته کند؟
من در اين جا نمی خواھم قلم فرسايی کنم يا فضل و فضول سياسی بر اين صفحه ی سفيد بپراکنم. من در اينجا با
پرسش ھای خود، می خواھم کم ادعايی و بی مايگی خود را در پيشگاه شما بی پرده به داوری بگذارم و خود را به
محک شما بسنجم.
ھر پديده ی ناشناخته ای که در برابر يک انسان باخرد قرارمی گيرد خود به خود يک مسئله است.
برای شناخت و بررسی و حل مسئله نيز مقدماتی لازم است.
پيش از ھرچيز آدمی بايد بفھمد که آيا مسئله ای وجود دارد يا نه؟ به کسی گفتند؛ اينگونه که بر لب جوی آب دراز
کشيده ای و آب می نوشی، عقل ات کم می شود. آن ساده دل، سرخود را بلند کرد و پرسيد: عقل يعنی چه؟ مرد پند
آموز پاسخ داد:
ھيچ ، آب ات را بنوش!
اگر مسئله ای نيست نيست، خيالی نيست و خوابی ھم نيست.
پس اول بايد دانست که مسئله ای ھست. برای من رنگ سبز پرسش بزرگی است و اين که بسياری از ھم ميھنانم اين
رنگ را ، اينگونه بی باکانه بر سر و روی خود می کشند مسئله ی بزرگ تری است. وقتی به بالا و پايين و ژرفای و
پيشينه ی رنگ سبز می انديشم، خواب در چشم ترم می شکند.
در زندگی روزانه، آن گاه که آدمی از وجود مسئله آگاھی می يابد، بايد ببيند لوازم تحليل و حل آن را دارد يا بايد خود
را مجھز به ابزارھای لازم بنمايد. برای ديدن درون و بيرون و پيرامون مسئله ی ناشناخته بايد چشمی بينا و روشن
داشت، ھمراه با خردی پويا، تا بتوان با ياری دانشی ژرف و گسترده، مسئله را شکافت و شناخت و حل کرد.
چرا برخی از کسانی که چشمی بينا دارند، ھنگامی که رنگ سبز را می بينند، بی درنگ به سوی آن کشيده می شوند؟
حتا سر و روی خود را نيز به آن آغشته می سازند. آيا اين ھمان رنگ سبزی است که در ايران باستان آن را نشانه ی
سرزندگی و جاودانگی می دانستند؟ آيا اين رنگ سبز در روی زمين، به درخشندگی چند ھزار سال پيش است؟ يا
پارگی پرده ی ھوا( اُزون ) در بالای اين کره ی خاکی و آلودگی ھوا آن را در روی زمين تيره تر و کدر تر کرده
که گردد » : ؟ است؟ آيا اين ھمان رنگ سبز ايرانی است که فردوسی درباره ی شادمانی و جاودانگی آن سروده است
چرا اين رنگ سبز، دست افزار ميرحسين و ياران امام زمان شده « گل سبز رامشگرش که جاويد بادا سر و افسرش
است؟ چرا به "ياحسين" و "اسلام عزيز" آغشته شده است؟ آيا اين ھمان رنگ نيست که در "انتخابات" فلسطين کار
ساز گرديد؟ آيا اين ھمان رنگ نيست که در اين سال ھای نزديک در لبنان و سوريه، فراوان به چشم می خورد و در
کار خودکشی ھای انفجاری کارآمد شده است؟ چرا در ترکيه ای که بين اسلامی شدن و اروپايی شدن تلو تلو می خورد
ھمه ی پمپ بنزين ھای ھمين رنگ سبز را دارند و به امامزاده ی ريز و درشت در ايران می مانند؟
راستی چرا در ايران می کوشند ھمه را رنگ کنند و شماری از ما ھم در اين سوی دنيا به سوی اين رنگ کشيده می
شويم؟ چرا در نمايشی که به نام انتخابات در ايران به راه انداختند از رنگ سبز استفاده کردند ؟ آيا پيروزی حماس با
رنگ سبز در فلسطين، کارگردانان برون مرزی اين نمايش را برآن داشته است تا در ايران ھم ھمان آزمايش را
دوباره بيازمايند؟ چرا اين رنگ سبز با نمايش انتخابات ولی فقيه و حقوق شھروندی ما گره خورده است؟ اين گونه
پرسش ھا را خرد جمعی ما و دانش ما بايد پاسخ بگويد.
حقوق شھروندی گره ی کوری است که ما ايرانيان بيش از صدسال است در تلاشی پيگير و بی درنگ می کوشيم تا
کسی راز »] : آن را بگشاييم. م. اميد ( سوم برادران سوشيانت ١) دريغ و دردِ ناکامی اين تلاش ھا را چنين سروده است
و ما با لذتی بيگانه اين راز غبارآلود را / مثل دعايی زير لب تکرار /« مرا داند که از اين رو به آن رويم بگرداند ٢
می کرديم / و شب شط جليلی بود پر مھتاب . . .] اما ھر بار که کوشيديم تا آن تخته سنگ بزرگ را برگردانيم، چون
چشم بينا، دل و خرد روشن، و دانشی ژرف و گسترده نداشتيم دوباره به جای اول باز گشتيم. مير حسين موسوی می
گويد می خواھد با ھمين قانون اساسی به سال ھای ۶١ تا ۶٨ باز گردد. وای به روزگار کسانی که اين سال ھا را
فراموش کرده اند.
١ برگردان نام مھدی اخوان ثالث است به پارسی سره که خودش در کتاب از اين اوستا آورده است.
. ٢ اخوان ثالث. مھدی ؛ شعری با نام کتيبه. از کتاب باغ بی برگی به کوشش مرتصی کاخی . ١٣٧٠ تھران.ص ۴٩٢
اخوان ثاللث داستان اين ناکامی ھا و شکست ھا را که از زمان بيداری پدران ما تا کنون ادامه داشته است می سرايد،
اما نه او و نه ھيچ خردمندی، چرايی آن را روشن نمی سازد. بازگوکردن شکست ملت ايران در ٢٨ امرداد ماه سال
٣٢ به اين زيبايی به يک شاھکار ادبی می ماند اما نمی گويد چرا و چگونه او و ھزاران ھزار ايرانی تشنه ی آزادی
مانند او به اردوی سوسياليسم و به توده ھای مخالف جنبش ملی و دکتر مصدق پيوستند. چرا و چگونه آن تلاش ھا
من مرثيه گوی وطن . . . » : بيھوده شد و چرا سال ھا پس از شکست حکومت ملی در شعر "حنظلی" خود می سرايد
چرا آن مشت آھنين « مرده ی خويشم / مسکين چه کند حنظل اگر تلخ نگويد؟ پروده ی اين باغ نه پرورده ی خويشم ٣
و سازمان افسران جلوی کودتا نايستاد؟
به اين سی سال حکومت دست نشانده ی اسلامی نگاه کنيد که مردم ما را ھزار سال به قھقرا برده است. در ھمين دو
ماه گذشته از بالاترين مقام حکومتی تا بسيجی ھای ساده ی حکومت، چقدر به مردم ستم کردند و دروغ گفتند؟ تجاوز
کردند، شکنجه کردند ، کشتند و بيداد کردند تا حکومت را در راستای ھمان دروغ ھا و تزويرھای سی سال گذشته
استوار کنند. آيا اين نمونه ھای دردناک و ژرف بر روان و رفتار کودکان و نو جوانان ما اثر نمی گذارد؟ آيا فرھنگ
و خرد جمعی مردم ما در يورش شبانه روزی خرافات آسيب نمی پذيرد و پس پس نمی رود؟
اما راستی چرا در اين سال ھای دراز مردم ما نتوانستند به پيروزی و حقوق شھروندی دست بيابند؟ آيا فداکاری نداشته
ايم ؟ که بی دادگری است اگر کسی بگويد که فداکاری نداشته ايم. تنھا در دوران جمھوری اسلامی ده ھا ھزار نفر در
زندان ھا و صدھا ھزار نفر در جنگ از روبرو و از پشت سر مورد اصابت گلوله و خمپاره قرار گرفته و کشته شدند.
(البته احمدی نژاد و بسياری از ھمپالکی ھايش در جنگ شرکت نکرده اند و به ھمين دليل امروز، رزمندگان راستين
را در زندان ھا شکنجه می کنند.). آيا پشتکار نداشتيم؟ که اينطور نيست. مردم ما با دست خالی در اين سال ھای دراز
بيداری و آزادی خواھی، ھم با قزاق ھای رضاخان، ھم با جاسوسان بيگانه، ھم با ساواکی ھا و نيروھای ويژه ی آريا
مھری، ھم با بسيجی ھا و جاسوسان و نيروھای موازی و ناموازی خامنه ای جنگيده اند. آيا از خود گذشتگی نداشته
ايم؟ که اينطور نيست. مردم ما بيش از صد سال است که بر روی سفره ھای گسترده ی نفتی ايران، گرسنگی را با ھم
تقسيم کرده اند ( آلبته منھای دلال ھا و واسطه ھای بيگانه پرست که ھم از توبره می خورند و ھم از آخور). پس
کجای کار خراب است؟
به گمان من با نشانه ھايی که در تاريخ و فرھنگ ايران ھست، در اين سال ھای پس از قرارداد استعماری ويليام ناکس
دارسی مردم ما، در يک جنگ ناجوانمردانه و نابرابر، چشم و گوش و ھوش و سروش و خرد و دانش شان
دچارصدمات فراوان شده است. استعمارگران کوشيدند تا برای غارت منابع ما زيربنای اقتصادی و فرھنگی مردم ما
نازک » : را در دست خود بگيرند به گونه ای که ديگر قائم مقام و اميرکبير و دکتر مصدق در ايران به وجود نيايد
با کودتای سوم « انديشان شان بی شرم / که مباداشان دگر روز بھی در چشم / يافتند آخر فسونی را که می جستند. . . ٤
اسفند ١٢٩٩ کشتيبان را سياستی ديگر آمد. با ايجاد يک حکومت وابسته و به اصطلاح مدرن، اقتصاد، فرھنگ و تمام
کنش ھا و واکنش ھای اجتماعی مردم ما با يک برنامه ريزی حساب شده، وابسته و مصرفی شد. اين وابستگی سياسی
، اقتصادی و فرھنگی روز بروز گسترده تر و ژرف تر شد تا جايی که امروز ما نه تنھا صنعت ملی و اقتصاد ملی
نداريم، بلکه گندم و گوشت و پنير و ديگر خوراکی ھا را، چه خام و چه پرورده از بيگانگان می خريم. نه تنھا اين
چيزھا را خام می خريم، کسانی که دست شان به دھان شان می رسد و در غارت مردم ميھن ما با بيگانگان شريک
ھستند و درآمدھای بادآورده دارند، زحمت غذا پختن را ھم به خود نمی دھند؛ يا بسته بندی ھای خارجی را نشخوارمی
کنند يا تلفن می کنند و غذای سرھم بندی شده ( مونتاژ) کارخانه ھا و کارگاه ھای وابسته به واردات را مصرف می
کنند.
اگر ما نمی توانيم گندم و گوشت و فرآورده ھای کشاورزی را توليد کنيم، نه از آن روست که پدران ما تنبل بودند و
نمی خواستند گندم بکارند، دروکنند، آسيا کنند و نان درست کنند و بخورند. واردات و صادرات را طوری نابرابر و
استعماری کردند که کشت و کار و دامداری، درآمد نداشته باشد و زيان بدھد . البته کارھای ديگری ھم کردند تا
روستاييان گروه گروه راھی شھرھا بشوند، به سپاه ھای موازی و ناموازی حکومت وابسته بپيوندند و از درآمد نفت
مواجب بگيرند و شکم دانشجويان را بدرند و مغز ندا و سھراب ھا را بشکافند.
از ١٢٩٩ تا به امروز نه روزنامه ھا آزاد بوده اند، نه نويسندگان، نه کتاب ھا ، نه کتابخوان ھا، نه راديو ھا، نه
تلويزيون ھا، نه سازمان ھا و انجمن ھا، ھمه چيزحاکم فرموده، بوده است. ھم حکومت ھا و دولت ھا ، ھم برنامه
ھای سياسی، اقتصادی و فرھنگی آنان در آن سوی مرزھا و بر اساس منافع غارتگران جھانی تعيين می شود.
آموزگاران ، استادان، مديران و وزيران، بدون اين که خود بدانند دست پرورده ی سيستم وابسته ھستند و برنامه ھايی
را پياده می کنند که دولت ھای وابسته ديکته می کنند. کسی نمی تواند و نبايد پايش را از دايره ای که تعيين کرده اند
فراتر بگذارد.ھرکس مکتبی و دولتی نباشد زندگی اش برباد می رود. مردمی که دولت ھايشان را خودشان و به اراده
ی خودشان تعيين نمی کنند وآموخته ھايشان از جايی ديگرديکته می شود و حق بحث و گفت و گو در سازمان و
انجمنی مستقل و آزاد را ندارند، روشن است که از حل مشکلاتی که از خارج به آنان تحميل می شود نا توان ھستند.
. ٣ ھمانجا.ص. ۴٠٨
٤ کسرايی، سياوش . منظومه آرش کمانگير
مردم ما نه اختيار چشم شان را دارند نه اختيار گوششان را دارند و نه دانش و آموخته ھايشان را می توانند به اختيار
خود و با خرد جمعی بياموزند. خرد جمعی ، خرد ملی و ايرانی، از مردم ما رخت بربسته است. آنچه که در سی سال
گذشته به نام اسلام و در جھت منافع بيگانگان به مردم ما تحميل کرده اند مغزھايی ناتوان و خرافاتی ببار می آورد که
توانايی حل مشکلات روزانه را ھم نخواھد داشت و اين راھی است که استعمارگران پيش پای مردم ما نھاده اند.
ناکارآمد بودن کادرھا و مديران ما به سود بيگانگان تمام می شود و در نتيجه ھميشه بيگانگان برما تسلط و برتری
خواھند داشت.
در چنين بن بستی که برای مردم ما ساخته اند چاره چيست و چه بايد کرد؟
• پس از ٨٨ سال اسارت ، ٨٨ سال وابستگی، دروغ شنيدن، دروغ ديدن و دروغ آموختن، بپذيريم که بايد در
آموخته ھايمان شک کنيم ، شک را راه رھايی از فريب و دروغ بدانيم. ھنگامی که می خواھيم شک را پايه
و بن پيدايش يقين بدانيم بيھوده به رنه دکارت فرانسوی نباليم بلکه به فرھنگ ملی خود رجوع کنيم که مولوی
ظلمت شك جاي من بادا / گر از آن رو سر يقين دارم » : بلخی چھار صد سال پيش از رنه دکارت گفته است
او خرد نھفته در تاريکی نھان خود را در برابر « / من نھاني ز جبرئيل امين / جبرئيل دگر امين دارم
جبرييل امين می گذارد. ما بايد فرھنگ و خرد ملی خود را از نو بياموزيم و به آن باور داشته باشيم. ھرچه
از راديو و روزنامه ھا و تلويزيون و دستگاه ھای ارتباط جمعی می شنويم باور نکنيم. اگر ميرحسين موسوی
و رفسنجانی و ديگران که از معماران حکومت اسلامی ھستند با شريک جرم ھای خود مخالفت می کنند به
آن ھا شک کنيم و در پی يافتن ريشه ھای اختلاف آنان باشيم.
• ھمه چيز را با منافع ملی کشورمان بسنجيم. بپذريريم که ملی بودن و ايرانی بودن گناه نيست و برخلاف گفته
ی امام خمينی ملی ھا را مرتد ندانيم. به آنچه در اين سال ھای وابسته سازی ميھن مان برای مان نوشته اند
شک کنيم و تاريخ و فرھنگ گذشته خود را نيز با چشم خرد و دور از دستورات "جبرييل امين" بازبينی و
نقد کنيم. ھرچه حکومت و دستگاه ھای وابسته به حکومت وابسته می گويند نپذريم. به رنگ سبزی که
حکومتی ھا برای مان فراھم کرده اند شک کنبم و به ياد بياوريم که امام و پيشوای ھمين سبزبازھا در پاريس
زن ھا در حکومت اسلامی آزادند و حقوق آن ھا مثل » و يا « زن ھا در پوشش خود آزاد ھستند » : گفت
و در دوازدھم بھمن ١٣۵٧ در بھشت زھرا گفت « ( حقوق مردھا است. ( صحيفه ی نور جلد ۵ صفحه ٧٠
ما علاوه بر اينکه زندگی مادی شما را ميخواھيم مرفه بشد، زندگی معنوی شما را ھم ميخواھيم مرفه » :
باشد. شما به معنويات احتياج داريد. معنويات ما را بردند اينھا. دلخوش به اين مقدار نباشيد که فقط مسکن
مکتبی ھا حکومت بازرگان را «. . . ميسازيم، آب و برق را مجانی ميکنيم، اتوبوس را مجانی ميکنيم
برکنار کردند و با برقراری حکومت "امام زمان"، حق حاکميت را از ملت ما و ملی ھا ( يعنی من وشما ) به
يغما بردند. بايد به اين دروغ ھا و کشتارھا پايان داد.
• گروه ھا وسازمان ھای اپوزيسيون برای دفاع از آزادی عقيده و دفاع از حقوق شھروندی و آزادی زندانيان
سياسی بايد متحد شوند و پيمان ھمکاری ببندند و اقدامات مشترکی را تا پيروزی و تشکيل مجلس ملی انجام
دھند و متعھد شوند تا از آزادی عقيده ی ھمه ی ھم ميھنان حتا مخالفان خود دفاع کنند.
• به ھيچ يک از کسانی که به قانون اساسی جمھوری اسلامی باور دارند و ادامه ی حاکميت دينی را می
خواھند، اعتماد نکنيد. زيرا اينان (ھر دو جناح متخاصم ) پس از عبور از اين بحران در صورت پيروزی
خود و ثباتِ کارشان ، واقعه ی ١٨ تير را تکرار خواھند کرد. آن ھا دوباره ھمين جوانانی را که به خيابان
ھا آمدند، تکه پاره خواھند کرد.
• چھره ی خود را در تظاھرات و در اجتماعات سياسی بپوشانيد. از درگيری مستقيم بپرھيزيد تا می توانيد از
دستگيری فرار کنيد.
• گروه ھای ٣ تا ۵ نفری مشورتی تظاھراتی درست کنيد.
• خواستار انتخابات آزاد با نظارت مردم و نھادھای بی طرف بين المللی بشويد. قانون اساسی جمھوری اسلامی
را کلا و جزا مردود بدانيد.
• خواستار حقوق شھروندی برابر برای ھمه مردم باشيد.
• شعارھای فراگير و عمومی بدھيد تا حداکثر نيروی سياسی و اجتماعی را به ميدان بکشيد، مانند: آزادی
زندانی سياسی ! آزادی عقيده، راه حل جديده ! آزادی انتخاب! رئيس جمھور رأی ماست! جمھوری ايرانی !
و از اين دست شعارھا.
اگر اين معمای ملی را می توانيد به گونه ای روشنگرانه و راه گشا، حل کنيد و يا اگر راه ديگری برای برون رفت از
اين بن بست ملی می شناسيد، تا پيروزی مردم ميھنمان، خرد جمعی ملت ما را ياری دھيد.
منوچھر تقوی بيات
استکھلم يکم شھريورماه ١٣٨٨ خورشيدی برابر با ٢٣ اوت ٢٠٠٩ ميلادی

هیچ نظری موجود نیست: