۱۳۹۲ خرداد ۲, پنجشنبه

اين ماجرا، به معنای پيروزی ولی فقيه نيست

پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۲ - ۲۳ مه ۲۰۱۳

محمدعلی اصفهانی

esfahani.jpg
رفسنجانی و مشايی، رد صلاحيت شده اند، اما در کنار ۶ کانديدای «طرف مقابل»، به طور حساب شده يی صلاحيت محمد رضا عارف و حسن روحانی هم تأييد شده است.
روی این حساب، به دستور خامنه ای، از طريق شورای نگهبان، توطئه يی به مرحله ی اوليه ی اجرا درآمده است با پيشفرض های زير:
۱ ـ بخشی از کسانی که می خواستند تحت لوای اصلاح طلبی، به رفسنجانی رأی دهند، برای رأی دادن به محمد رضا عارف، و يا حسن روحانی، به معرکه ی «انتخابات» کذايی کشانيده می شوند.
۲ ـ طبعاً هيچکدام از دو نفر مزبور، قادر به کسب آرا در حد انتخاب شدن به «رياست جمهوری» نخواهد بود.
۳ ـ و بنابر اين، يکی از کانديدا های مورد نظر خامنه ای (به احتمال زياد علی اکبر ولايتی) با آرای قلابی و همراه با «مهندسی انتخابات»، به «رياست جمهوری» منصوب خواهد شد.
۴ ـ به اين وسيله:
ـ هم بساط رأی گيری تا حدودی رونق پيدا می کند، تا خامنه ای (البته در عالم خيال خود) بتواند «مشروعيت» ی برای «انتخابات»، دست و پا کند؛
ـ و هم، نتيجه ی «انتخابات»، ظاهراً به نفع خامنه ای رقم می خورد.

اين، طرحی است که آن طرف قضيه تهيه کرده است. اما اين طرف قضيه هم برای مقابله ی با اين طرح، بايد طرح خودش را داشته یاشد.
به نظر من، چه آن هايی که قصد رأی دادن داشتند يا دارند، و چه آن هايی که قصد رأی دادن نداشتند و ندارند، قادرند که اين توطئه ی ولی فقيهِ در هم فرو پاشيده و رو به زوال را، تا حدودی نافرجام بگذارند.
اين هر دو گروه، در پيوند با يک هدف مشترک مقطعی، می توانند حد اقل به صورت زير عمل کنند:
۱ ـ شرکت در «انتخابات» را تحريم کنند.
۲ ـ يا محمد رضا عارف و حسن روحانی را وادار به کناره گيری از انتخابات سازند، و يا در صورتی که اين دو نفر، حاضر به کناره گيری از انتخابات نشوند، همدستی خواسته يا ناخواسته ی اين دو را با توطئه ی ولی فقيه، در سطح گسترده ی داخلی و خارجی افشا نمايند.
۳ ـ حد اقل انتظاری که از رفسنجانی می رود اين است که ـ به خاطر خودش هم که باشد ـ به هيچ عنوان از مردم نخواهد که به يکی از اين دو رأی دهند.

بايد خامنه ای را با «انتخابات» خودش و رسوايی آن تنها گذاشت، و به راهکار های ديگری انديشيد. راهکار هايی که بی شک، ديگر نه از مسير انتخابات، که از مسير ديگری می گذرند.
مسيری که از آغاز نيز مسير درست یا درست تر بوده است.
در باره ی اين مسير بايد جداگانه نوشت. اما علی الحساب، فقط به چند نکته اشاره می کنم که شایسته است به خرد جمعی سپرده شوند و پاسخ خود را از خرد جمعی بگيرند:

نکته ی اول
آنچه خامنه ای کرده است، نه از موضع قدرت، بلکه از موضع ضعف است. او به شدت ترسيده است، و کوشيده است تا با يکی از آخرين امکان هايی که هنوز در اختيار دارد (شورای نگهبان، و بخشی از نيرو های نظامی) سپری در برابر بلا هايی که از زمين و زمان بر او می بارند بسازد.
مشايی و رفسنجانی و «انتخابات» اخير، نمود ها هستند، نه ماهيت. ماهيت، به انتهای خط رسيدن نظامی است که مجموعه ی تضاد های ذاتی آن، آن را بيش از حتی همين چند روز پيش، به مرحله ی تعيين تکليف نهايی نزديک کرده است.

اگر رفسنجانی به «رياست جمهوری» می رسيد، می توانست اين تعيين تکليف نهايی را تا مدتی به تأخير بياندازد.
و اين تأخير، در يک دستگاه ديالکتيک، هم به نفع نظام می بود، هم به نفع رفرم گرايان، و هم به نفع انقلاب گرايان.
به نفع نظام می بود، چرا که امکان دخالت نظامی خارجی، سوريه يی شدن ايران، و يا سنگين تر شدن تحريم ها را کمتر می کرد.
به نفع رفرم گرايان می بود، چرا که امکان جمع و جور آمدن نسبی، تنفس در فضايی کمتر بسته، تبليغ و ترويج خويش، و بازسازی تشکل های از هم فرو پاشيده يا ساکت و ساکن خود را تا حدودی برايشان فراهم می آورد.
به نفع انقلاب گرايان می بود، چرا که هر گونه خواست رفرم و تلاش در جهت آن از سوی رفرم گرايان، در يک مجموعه ی رفرم ناپذير، بالقوه می تواند به انقلاب گرايان کمک کند تا با گام های سنجيده، و به دور از هرج و مرج و بی برنامگی يی که در «بهترين» شکل خود به چيزی شبيه انقلاب بهمن ۵۷ يعنی جايگزينی نظامی فاسد با نظامی فاسد تیديل خواهد شد، راه را برای آينده يی مطمئن هموار سازند.
پيش از اين، در اين باره بسيار نوشته ام، و اساساً در همين چهارچوب است که همبستگی با «جنبش سبز»، معنا می يابد. (۱)

نکته ی دوم
بدون عبور از نظام کنونی ـ آن هم در مرحله ی فروپاشی آن ـ نمی توان به چيزی که ماهیتاً در تضاد مطلق با موجوديت چنين نظامی است، يعنی آزادی و استقلال و عدالت اجتماعی و عدالت اقتصادی دست يافت.
اما عبور کردن با عبور داده شدن تفاوت دارد. تفاوتی ميان اراده کردن با تسليم اراده ی ديگران شدن. ميان ابتکار عمل را در دست داشتن با تسليم شدن به جريان خود به خودی قضايا. ميان سرنوشت خويش را به دست خويش رقم زدن با سرنوشت خويش را پذيرفتن.
و ميان انسان به عنوان «اراده ی خودآگاه» بودن با جماد و نبات و گياه به عنوان جزيی عادی از اجزای طبيعت بودن.

نکته ی سوم
ميهن ما ايران، جزيره يی پرت و دور افتاده در آن سوی نقشه ی جغرافيا نيست. نگاهی به پيرامون آن بياندازيم:
ـ عراق و افغانستان، دو نمونه ی بارز دخالت نظامی مستقيم امپرياليسم. و با سرگذشتی که شاهد آنيم.
ـ جمهوری باکو، به عنوان حياط خلوت اسراييل، مرکز انواع و اقسام توطئه ها عليه ايران، و مدعی «شرمگين» بخش مهمی از ايران، يعنی آذربايجان ما، يا به قول آن ها «آذربايجان جنوبی»، که «دانا روهر باکر» های کذايی در آمريکا، خواهان پيوستن آن به «اصل» خود يعنی همان جمهوری باکو هستند.
ـ ترکيه ی عضو فعال ناتو، که نقش جنايتکارانه ی دولت آن در به خاک و خون کشانيدن سوريه و برافروخته تر کردن هرچه بيشتر جنگ داخلی در آن کشور را شاهديم، و آمادگی هميشگی اش را برای سرپل شدن دخالت های نظامی مستقيم ناتو در منطقه.
ـ خليج فارس با شيخ نشين هايش و امير قطرش و پادشاه عربستان سعودی اش. فرو رفته در بحران های گاه پيدا همچون آنچه در يمن و بحرين می گذرد، و گاه ناپيدا و بسا جدی تر، همچون آنچه در انتظار عربستان سعودی و ديگر پايگاه های امپرياليسم در همان حول و حوش است.

نکته ی چهارم
آيا ما را به حال خود خواهند گذاشت؟ نه تنها طراحان نقشه ی «خاورميانه ی بزرگ»، بلکه همين دم و دستگاه اوباما و دموکرات های پراگماتيست را می گويم که هم به خاطر منافع درازمدت خود که با بقای نظام غير قابل اعتماد و غير قابل اتکای کنونی ايران تحقق پذير نيست، و هم به خاطر تحت نفوذ دولت های اسراييل بودن، نخواهند توانست تا هميشه به بازی موش و گربه با نظام ملايان ادامه دهند.

تحريم اقتصادی، فقط مقدمه ی کار است.
خيلی ها منتظرند که جنبش «واقعاً موجود»، شکست بخورد؛ مردم در زير بار فشار های بين المللی ـ مثل تحريم ـ و فشار های داخلی ـ مثل سرکوب ـ آنقدر ضعيف شوند و تا آنجا از پای درآيند که اگرچه آماده ی پذيرش حمله ی نظامی مستقيم، و يا «دخالت های بشردوستانه» از نوع ليبيايی و سوريه يی نيستد، دستکم در برابر همه چيز بی تفاوت بمانند و با خود بگويند که هرچه شود بدتر از اين که هست نخواهد بود.

نکته ی پنجم
تحت عنوان «عدم خشونت»، نمی توان مبارزه ی انقلابی قهرآميز با نظام ملايان را نفی کرد. اما شرايط به گونه يی نيست که اين نوع مبارزه بتواند به نتيجه يی بهتر از آنچه در ليبی گذشت، و يا در سوريه می گذرد برسد.
به احتمال زياد، روزی ـ و يا چند روزی که آرزو کنيم بسيار محدود باشند ـ کار به رويارويی قهرآميز با اين نظام خواهد کشيد. در واپسين روز يا روز های عمر آن. همانگونه که در مورد نظام پيشين روی داد.
اما با توجه به شکل توازن قوا، عدم وجود يک سازماندهی بزرگ و فراگير مستقل و مردمی، شرايط منطقه، و دشمنان بيرونی در کمين نشسته، هيچ استراتژی يی متکی بر نبرد قهرآميز نمی تواند پاسخگوی نياز ما به عبور از نظام کنونی باشد.
قبلاً، در دی ماه ۱۳۸۸ بخشی از آنچه در اين باب بايد نوشت و گفت را در «خشونت و مسالمت را از نو تعريف کنيم» نوشته ام (۲) و تکرار آن بحث مفصل ضرورتی ندارد.

نکته ی ششم
«تحريم فعال» را اگر قرار باشد که نه به عنوان حرفی بی محتوا به منظور پنهان کردن انفعال خود، بلکه به عنوان مجموعه اقداماتی به منظور ابراز عملی عدم انفعال خود به کار بريم، بايد بتوانيم با مصاديق معينی تعريف کنيم.
چند مقاله و مصاحبه و گفتار و نوشتار، آن هم در محدوه ی تئوری و نظر، را نمی توان «تحريم فعال» ناميد.
تحريم فعال، وقتی معنا پيدا می کند که در فاصله ی باقی مانده تا روز «انتخابات»، و اندکی بعد از آن، در صحنه ی رو در رويی مردم و حاکميت، عينيت يافته باشد.
من اين اصطلاح را به کار نبردم، و به کلمه ی «تحريم» اکتفا کردم. اميدوارم کسانی که اين اصطلاح را به کار می برند، مصاديقش را هم بگويند و بنويسند.

و نکته ی هفتم
آن ها دارند فرو می پاشند. از درون. نه مثل ميوه يی که فرو می پاشد تا دانه يی را که در دل خود پرورانيده است به سينه ی خاک بسپارد. بلکه مثل لاشه يی که گنديده است و در حال تجزيه شدن است.
آنچه ما به نام ميوه می شناسيم و گمان می بريم که غايت گياه، رسيدن به آن است، هيچ نيست به جز حفاظی برای دانه. برآمده از نياز گياه به تکثير خود در ابعاد مضاعف در مضاعف.
اين را من نمی گويم. علم گياه شناسی، در توضيح شکل گيری ميوه، اين را می گويد.
لاشه يی که می گندد اما موجود زنده يی بوده است که نيرو های درونيش، بعد از مدتی هماهنگی با همديگر برای سرپا نگاه داشتن او، رو به اضمحلال گذاشته اند، و سرانجام، امکان حفظ رابطه ی ارگانيک حيات ميان خود را از دست داده اند. و شرايط پيرامونشان نيز به گونه يی است که نتوانسته است به در کنار يکديگر باقی ماندنِ حتی مکانيکی هم کمکشان کند، و از اضمحلال کامل نجاتشان دهد.

گياهی که به بار می نشيند و ميوه می دهد، و ميوه يی که فرو می پاشد و دانه ی خود، يعنی نيروی حيات خود را در فروپاشی خود آزاد می کند، و نيز لاشه يی که می گندد و تجزيه می شود و حتی نمی تواند در حد يک فسيل، بر سنگی نقش ببندد، همه از يک قانون واحد پيروی می کنند. و منشأ همه شان هم حيات است...

شرط بيرونی. و بها و اثر شرط بيرونی، کمتر از شرط درونی و بها و اثر شرط درونی ـ که بعضی ها آن را مبنا می خوانند ـ نيست.
اگر لاشه را بتوانند در خلأ نگاه دارند، نخواهد گنديد و تجزيه نخواهد شد. و اگر دانه را نتوانند آبياری کنند و بپرورانند، دل خاک را نخواهد شکافت و بر نخواهد آمد و سبز نخواهد شد. حالا يک وقت هست که دست طبيعت کار آبياری و پرورش دانه در دل خاک را به سامان می رساند، و يک وقت هست که انسان.
اگر بخواهيم همه چيز را به دست طبيعت بسپاريم، بالاخره اتفاقی خواهد افتاد. اما در غياب ما. و شايد بعد از آن که خودمان هم لاشه يی شديم و گنديديم و تجزيه شديم... (۳)

۲ خرداد ۱۳۹۲

ــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ ـ به عنوان نمونه:
در باب همراهی سنجيده ی انقلاب گرايان با رفرم گرايان ـ به همين قلم
http://www.ghoghnoos.org/ak/kj/mo-en-ref.html

۲ ـ خشونت و مسالمت را از نو تعريف کنيم ـ به همين قلم
http://www.ghoghnoos.org/ak/kj/khoshoonat.html

۳ ـ آن ها دارند فرو می پاشند ـ به همين قلم
http://www.ghoghnoos.org/ak/kj/aanhaa.html

هیچ نظری موجود نیست: