۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

" چشم هایم را نبندید , آفتاب زیباست "

شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۸ - ۰۷ نوامبر ۲۰۰۹

مسعود نقره کار

h-moini-homayoun.jpg

ی گویند 9 شهریور سال 67 به دار آویخته شد و"سربازان گمنام امام زمان و آیت الله خمینی " پیکر او را , همچون پیکربسیارانی از قربانیان دگراندیشی, در خاوران در گوری دسته جمعی برخاک انداختند.
خبرراست و درست است. من اما باور نکرده و نمی کنم . نمی تواند هم به دار آویخته شد ه باشد , هم در خاوران خفته باشد و هم در پاریس همخانه ی پرویز قلیچ خانی باشد , یا کنار کاج های جلوی خانه ی مسعود نقره کار در اورلندو به تماشای رقص باد و آب و پرنده ها ی "دریاچه ی گمشده " نشسته باشد ,یا یک پای سفره ها ی باصفا و رفیقانه ی ِ مهدی اصلانی در فرانکفورت باشد . آری , همایون پیش ماست , این سوی جهان, و خود ِ خودش است ,کس دیگری نمی تواند باشد . با همان نگاه و کلام و رفتارمهربانانه ای که در میان اهل سیاست کمیاب اند.
اریش فرید , " مهربان ترین شاعر بی خانمان جهان" ," عاشق انسان و صلح " و " روایتگر مهربانی و عشق " در دفتر شعر اش: " تلاش های آغازین برای معجزه , شعرهای خشم و عشق", سروده ای" برای رودی دوچکه " دارد , برای همان که به " رودی سرخه" معروف شد و از رهبران بر جسته ی جنبش دانشجویی دهه ی 60 در آلمان غربی بود :
"هرکس جایگزینی دارد
و مبارزه نیز ادامه می یابد
اما
اینگونه نیز می تواند باشد
کسانی هستند که جایگزین ندارند "
سال 68-67 , در گریزگاه تلخ ام آلمان, به خواندن آثار اریش فرید و گهگاه ارتکاب ترجمه ی کارهای اش روی آوردم . کشتار بزرگ سال 67 و خبر اعدام همایون " هبت معینی " مرا به اریش فرید و رودی سرخه اش نزدیک تر کرد , فرید با رودی سرخه سخن می گفت اما انگاری خطاب به همایون حرف ِ دل من می زد.
" مبارزه
همیشه و فقط
چهره و قلب انسان رزمنده را دارد
و من آنگونه مبارزه ای را دوست می داشتم
که چهره ی تو را
و قلب تو را داشت."
*****
آبانماه سال 1362 بود , تلفن کرد که " میهن" خردسال اش در تب می سوزد , قرار شد میهن اش را بیاورد تا ببینم . نیامد. می گویند توابی در گشت زنی خیابانی او را شناسایی کرد تا لای زخم ِ بی علاج ِ خودکشی بهروز سلیمانی و دستگیری مهرداد پاکزاد و یاران دیگر,استخوانی ماندگار وجانسوزتر گذاشته باشد.
خبر دستگیری اش لرزاندم , پوستی تهی شده و سرد و ماسیده برزانوهایی بی تاب و نا آرام , سینه ای سرشار از تپش . ناباوری بود و انکار, و سرانجام پذیرش درد و اندوه و هراس ,و سؤال هایی که جذام وار به جسم و جانم افتاده بودند.

زخم وکابوس بود آن روزها و شب ها , زخم و کابوس شکستی شرم سازانه وننگین , کابوس سرداران و سربازان شکسته و شکست خورده ا ی که می رفتند تا در قربانگاه قاتلان انسان و انسانیت سنگینی ِی تلخی و رنج سیاستی ناباورانه و تحقیر کننده , و شکستی دردناک را با شجاعت کاهش دهند. همایون چاووش خوان این قافله بود.

آیا قافله سالار بر آنچه در نوشته های اش آورده است خواهد ایستاد ؟ آموزش دهنده ی " مقاومت"در زندان و زیر شکنجه چگونه ازآزمون بیرون خواهد آمد ؟. گویی دستگیری اش را پیش بینی کرده بود . روان شناسی می دانست و تجربه ی زندان و شکنجه داشت, ونوشته بود به وقت دستگیری و شکنجه چگونه باید مقاومت کرد.

امروزشاهدان کشتار بزرگ سال 67, شجاعت ِ این شیر شرزه را روایت می کنند (1). قلمی که با کلام اش یگانه بود. چه روایت تلخی ست این حکایت یگانگی و شجاعت , و چه دیار و دنیایی ست که مهربانی وعشقی شکنجه شده می باید جسورانه بر دار بوسه زند .

پیش از آنکه طناب دار بر گردن اش بیاندازند , یا هنگام که چنین کردند به چه فکر می کرد؟ کدام تصویر پیش رو داشت ؟ میهن , فرشته, مادر و....نه , نه , تمامی نداشتند این تصاویر . و کدامین آوا با معجونی از اندوه و شجاعت هماوای اش بود , نوای آرام " نی نوا " ی "حسین علیزاده ", که جان بی تاب اش را بی تاب تر می کرد ؟. می گفت : " نی نوا مرثیه شکست است " , و با آن زمزمه می کرد :" چه کند با دل چون آتش ما, آتش تیر". این کلام نیچه را از او به یاد دارم : " اگرموسیقی نبود, زندگی هیچ بود" .
شاید هم برای جلاد ش زمزمه می کرد :
" چشیامو نبنید اَفتو قشنگه
کُرِ لُر تا دم مرگ چی شیر می‌جنگه" (2)
زیاد دیده ام " رهبر" و "عشق رهبری" ,اما این گونه اش را تاکنون ندیده ام .
هنگامه ای که نورالدین کیانوری وفرخ نگهدار ترور شخصیت هم می کردند همه را به آرامش فرا می خواند :
" باید نشان بدهیم با آن ها فرق داریم ,مثل آن ها شدن حقیرمان می کند "
به وقت خطر به نجات دیگران فکر می کرد , پیشمرگه ی رفیق بود و......نه , نه , اصلن به رهبرها و عشق رهبری ها نمی خورد , سرشته ای از جنس ما نمی نمود. اگر چنین نمی بود این سوال ها هم دست از سر پرویز و مهدی و من و همه ی آنان که با او بودند , برمی داشتند.
براستی چرا هنوز پس از بیست و اندی سال می باید عکس او خانه ی پرویز قلیچ خانی را در پاریس معطر کند ؟ چرا هنوز می باید در اورلندوی امریکا روبروی مسعود نقره کار نشسته باشد و از پشت چشم های زیبای اش اشک های چشمی ریز و تیز را در آورد ؟ چرا هنوز باید پیمانه های " خیرآب " را با مهدی اصلانی به یاد او نوشید ؟ مگر از قلب لت و پاره شده ی پرویز و مسعود و مهدی همین یک لت را سلاخی کرده اند ؟
چرا این جوان دست از سر من و ما , که بر آستانه ی پیری ایستاده ایم , بر نمی دارد؟ راز ماندگاری او چیست ؟ شهادت پروری , قهرمان سازی , شیفتگی یا سحر جادوی مهربانی و عشق و شجاعت؟

*******
زیرنویس:

قبل از دادگاه کجا رفتید؟ من و عمویی را با کلیه وسایل صدا زدند و به اتاق ۳۲۸ بند آسایشگاه اوین بردند. آنجا دیدم هبت‌الله معینی هم هست. هبت گفت که از بند زنها، دخترها را دار کشیده‌اند و خبر داده‌اند که چنین دادگاهی دارد برگزار می‌شود. بعد من و هبت را صدا کردند و عمویی در همان اتاق ماند و دادگاه نیامد. من و هبت را با پیراهن و پیژامه به بند ۲۰۹ بردند که دادگاه آنجا بود و ظاهرا در همان پایین هم اعدام می‌کردند.
با هیبت‌الله معینی چه صحبت‌هایی کردید؟ من گفتم تو چکار می‌کنی؟ گفت می‌گویم: عضو سازمانم هستم، مارکسیست هستم و جمهوری اسلامی را هم قبول ندارم. از من پرسید تو چه می‌کنی، گفتم من می‌گویم مسلمان هستم، مارکسیست نیستم و حزب را هم دیگر قبول ندارم.
ما دو نفر را بردند دادگاه. از زیر چشم‌بند دیدم که دم ۲۰۹، دو نگهبان مسلح ایستاده‌اند. صدای داد و فریاد و کابل و فحش و بگیر و بزن می‌آمد. عده‌ای کنار راهرو نشسته بودند و داشتند چیز می‌نوشتند. بعد من و هیبت‌ را صدا کردند. با هم با بغض خداحافظی کردیم. البته فقط دست هم را گرفتیم.
هیبت‌الله معینی انگار حبس ابد داشت.. بله. سال ۶۵ بود که هیبت را بردند دادگاه. اکثر دوستانش با او خداحافظی کردند و فکر می‌کردند که او را برای اعدام می‌برند. اما برگشت و گفت، حبس ابد داده‌اند. نمی‌دانید چه جشنی گرفته شد. همه خوشحال شدند و هیبت را روی دست بلند کردند. هر کس هرچه داشت، از بیسکویت و خرما آورد. چقدر شیرینی دست‌ساز به‌خاطر زنده بودن هیبت پخش کردند. چقدر آواز خواندند یچه‌ها، اما هیبت دو سال بعد اعدام شد.
1- به نقل از مصاحبه رادیوی دولتی دویچه وله با محمود روغنی مسئول کارگری و از زنده‌مانده‌گان حزب توده: 2- چشم‌هایم را نبندید آفتاب زیباست. فرزند لُر تا دم مرگ چو شیر می‌جنگد.



همایون با همان خنده ی همیشگی , حتی در خاوران .

هیچ نظری موجود نیست: