۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه

تخت جمشيد!اين گوهر بی بديل، ويران شده است


سر انجام حکومت فاشيست ها و ديکتاتورها


فساد و دزدی،ذاتی ساختار جمهوری اسلامی است!
ع شفق

این روزها افشای پی در پی گوشه ای از دزدی های میلیاردی گردانندگان جمهوری اسلامی در داخل و خارج کشور، به یکی از مسایل روز جامعه تبدیل شده و خشم و نفرت بیکران توده های تهیدست و گرسنه و محتاج نان شب از این رژیم ضد خلقی و فاسد را، بیش از پیش برانگیخته است. دراین شکی نیست که فساد، همواره جزء لاینفک و ساختاری نظام سرمایه داری حاکم بر کشور ما بوده است. اما به حق باید گفت که سران رژیم  جمهوری اسلامیِ مدعیِ برقراری "عدل علی" در "کشور امام زمان"، در طول سی و چند سال اخیر در زمینه رواج فساد و دزدی و ارتشاء و غارتگری از "بیت المال" در اشکال مختلف، فساد در زمینه اقتصادی را به حد کمال رسانده اند. کار به جایی کشیده که حتی صدای برخی از خود بالائی ها که از عواقب مخرب و تاثیر این غارتگریها بر اقشار و طبقات تحت ستم جامعه بیمناکند، نسبت به شدت و حجم این دزدی ها درآمده و اینها برخا با گرفتن پز مخالفت با فساد، فریبکارانه اعتراف می کنند: "متأسفانه، طی یك دهه اخیر فسادهای مالی متعددی در بدنه اجرائی كشور رخ داد كه در طول تاریخ ایران بی‌سابقه بود." (پایگاه اینتر نتی "سلام نو"، 8 دی ماه 1392،به نقل از روزنامه جمهوری اسلامی)
در چنین فضایی ست که ما شاهدیم هنوز مدت کوتاهی از اختلاس 3 هزار میلیارد تومانی در سیستم بانکی و بیمه کشور با مشارکت تنی چند از وزرا و نمایندگان مجلس ضد خلقی نگذشته که معلوم می شود که ولی فقیه جمهوری اسلامی تحت پوشش بنیاد های وابسته به خود 92 میلیارد دلار به جیب زده است. کمی بعد در اثر تشدید تضادهای بین دزدهای حاکم، ماجرای حیرت انگیز سوء استفاده های میلیاردی از صندوق سازمان تامین اجتماعی که مستقیما به کارگران تعلق داشت افشاء می شود. بعد، "زمین خواری" لاریجانی ها و سپس دزدی دو میلیارد و 700 میلیون دلاری بابک زنجانی و مافیای دولتی ای که از وی حمايت می کردند افشاءگرديد. که  در اين مورد روشن شد چند وزیر ضد خلقی کابینه احمدی نژاد از جمله وزرای نفت و اطلاعات پشتيبان نامبرده بوده اند. به این ترتیب بود که گوشه ای از حجم غیر قابل تصور غارت "بیت المال" توسط گرگ های حاکم در انظار عمومی به نمایش درآمد. البته ابعاد فساد و دزدیهای انجام گرفته توسط سران دزد و فاسد حکومت تنها به داخل کشور محدود نیست و هم اکنون پای این رژیم در افتضاح مالی ای که ارزش بخشی از آن تا 107 میلیارد دلار (یعنی برابر تمام درآمد نفتی 8 ساله دولت هشتم) تخمین زده شده در کشور ترکیه گیر کرده و این یکی از بزرگترین رسوایی ها را چه برای سرمایه داران و مقامات دولتی ترکیه و چه برای جمهوری اسلامی به بار آورده است. عواقب افشای افتضاح پولشویی صد میلیاردی اخیر در ترکیه - که هزینه اش از اموال متعلق به توده های محروم ما مهیا شده - و بازتاب های سیاسی آن آنقدر گسترده گشت که در چارچوب رشد تضادهای درونی هیات حاکمه ترکیه، به استعفای ده ها وزیر و مقام اجرایی این کشور در هفته های اخیر انجامید. به قول برخی نمایندگان مجلس ترکیه، "دولت" را در معرض "فروپاشی" قرار داد. اما در کشور "امام زمان"، متهمین اصلی این فساد مالی بی سابقه، همچون سایر دزد های حاکم همچنان در مسند وزارت و کرسی مجلس باقی مانده اند بدون آن که تاکنون خم به ابرو بیاورند. در عوض، در نتیجه پیامدهای جنایتبار و خاموش این گونه غارتگری ها و دزدی ها که توسط دزدان حاکم در جامعه تحت سلطه ما به طور روزمره و حتی لحظه به لحظه اتفاق می افتد، می بینیم که چگونه هر روز هیولای  فقر و گرسنگی و بیکاری و فحشاء و... پنجه های خونین خود را در پیکر نحیف بخش بزرگتری از اقشار میلیونی کارگر و زحمتکش و تهیدست ما فرو کرده و آنها را محکوم به آوارگی، گرسنگی، کارتن خوابی و مرگ تدریجی در فقر و درد می کند. 
نمونه ای از دزدی هائی که در فوق به آنها اشاره شد تنها بخش کوچکی از نوک قله کوه یخی ست که در اوضاع فعلی خود را نمایان کرده است. این نمونه ها پیش از هر چیز از وجود یک فساد ساختاری در نظام سرمایه داری حاکم بر کشور ما حکایت می کنند. فسادی که سرنخ آن در دست بزرگترین دزدان تاریخ معاصر ایران یعنی سردمداران جمهوری اسلامی می باشد و عامل تداوم و تضمین آن نیز برخورداری از امتیازات دولتی و در زیر سایه دیکتاتوری و زور سازمان یافته ماشین سرکوب است. درک این حقیقت، به طور موجز از میان اعترافات گاه و بیگاه برخی دست اندرکاران خود رژیم نیز میسر است. بطور مثال خبرگزاری مهر به نقل از یکی از اعضای هیات رئیسه مجلس شورای اسلامی، به نام محمد دهقان، می نویسد: "برخی به برکت انقلاب و مسئولیتی که بر عهده داشتند امروز به سرمایه داران بزرگی تبدیل شده اند و این در حالی است که هیچ اقدامی نسبت به آنها صورت نگرفته است و نام آنها نیز از سوی قوه قضائیه اعلام نشده است." (سایت "فرارو" تاریخ 23 دی ماه 1392)
نگاهی به تاریخ چند دهه اخیر نشان می دهد که مساله دزدی های بی سابقه و ثروتهای نجومی ای که به بهای تشدید فقر و نابودی حیات میلیونها تن از توده های محروم ، جیب مشتی از سران جمهوری اسلامی را پر می کند، به شکل غیر قابل انکاری با نظام حاکم یعنی سرمایه داری وابسته و مناسبات ارتجاعی ناشی از آن در جامعه تحت سلطه ما در هم تنیده شده است. در هر دوره ای از حیات انگلی رژیم وابسته به امپریالیسم جمهوری اسلامی، برغم تمامی شعارهایی که در برقراری "عدل" و حمایت از "مستضعفین" و مبارزه با "فساد" و ... سر داده شده است، دولتهای حاکم و دار و دسته هایشان بدون استثناء، با استفاده از امتیازات و قدرت دولتی در شرایطی که به دلیل حاکمیت دیکتاتوری تمام عیار در جامعه امکان هیچگونه بازرسی و حساب رسی وجود ندارد به چنان تبهکاری هایی برای غارت بیت المال و چاپیدن اموال عمومی، ارتشاء، رانت خواری و... دست زده اند که روی دولتهای غارتگر قبل از خود را نیز سفید کرده اند. فساد و ثروت اندوزی بی سابقه سرمایه داران رذل و آخوندهای حاکم در زمان 8 سال جنگ ارتجاعی با عراق، دزدیهای کلان دوران به اصطلاح بازسازی بعد از جنگ توسط طایفه رفسنجانی که آن زمان وی را  "سردار سازندگی" می نامیدند و در پایان 8 سال ریاست جمهوری جنایتکارانه و تبهکارانه اش لقب "سردار چاپندگی" را از توده ها گرفت و تنها یک نمونه از دزدیهای زمان او به "دزدی قرن" معروف شد، فساد وحشتناک دوران 8 سال اصلاحات که در پایان با به جا گذاردن میلیونها تن از توده های فقیر و تهیدست به ظهور یک نسل انگل صفت و فاسد "آقازاده" های میلیاردر منجر شد، و بالاخره 8 سال حاکمیت مزدور منفوری نظیر احمدی نژاد که با شعار آوردن "پول نفت" بر "سفره" مردم در واقع در طول 8 سال، سفره خالی کارگران و زحمتکشان را هر چه بیشتر غارت نمود و دولت وی صد ها میلیارد دلار از درآمدهای بیسابقه نفتی را به جیب خویش و اربابانش سرازیر کرد و مقروضترین دولت تاریخ جمهوری اسلامی را به جا گذارد، همه و همه فاکتهای کوچکی دال بر نهادینه بودن دزدی و فساد و ارتشاء در موجودیت ننگین نظام حاکم و رژیم جمهوری اسلامی می باشند. در پرتو چنین واقعیتی ست که بر طبق گزارشاتی که از سوی "سازمان شفافیت جهانی" در اواخر سال ۲۰۱۰ میلادی منتشر شد، اعلام گشت که ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی به لحاظ رشوه و فساد مالی یکی از فاسدترین کشورهای دنیاست؛ به شکلی که این رژیم با سقوط رتبه، به لحاظ فساد مالی در میان ۱۷۸ کشور دنیا، در رتبه ۱۴۶ و هم رده با چند کشور دیگر یعنی کامرون، ساحل‌عاج، لیبی، نپال، پاراگوئه، هائیتی و یمن قرار گرفت.
برای درک چرایی این واقعیت و در بررسی ریشه دزدی های نجومی تحت حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی و علل حاکم بر روند فزاینده آنها در 34 ساله اخیر باید به دو نکته اساسی توجه کرد:
 اول آن که بورژوازی حاکم بر ایران نه همانند بورژوازی کشور های متروپل یک بورژوازی قائم به ذات بلکه یک بورژوازی انگل صفت است که تمام کارکرد آن در خدمتگزاری بی چون و چرا به امپریالیسم، انحصارات امپریالیستی و سیاستهای دیکته شده قدرتهای غارتگر جهانی خلاصه می شود. در ساختار دولتی این بورژوازی که بسیار متمرکز بوده و برخلاف بورژوازی کشورهای متروپل با یک دیکتاتوری مطلق العنان و خشن تزئین شده است، هیچ "قانون" و "نهاد قانونی" که در عمل اجازه و اختیار تنظیم و نظارت بر اقدامات غیر قانونی نمایندگان سیاسی طبقه حاکم، فساد دولتی و دزدی و جرائم سازمان یافته توسط حکومت کنندگان را داشته باشد، اساسا وجود ندارد. در نتیجه وجود چنین مکانیزم  ضد خلقی ای در این دیکتاتوری، دست طبقه حاکم و نمایندگان و دست اندرکاران رژیم را برای اعمال هر گونه غارتگری و جنایت و فساد و دزدی باز گذارده تا جایی که ارتکاب به این گونه جرائم و جنایات تابع هیچ قانون و عرفی نظیر آن چه حتی به طور نیم بند در کشورهای متروپل می بینیم نبوده و نیست. اصولا رشد و گسترش قدرت و توان مالی بورژوازی وابسته حاکم بر ایران با برخورداری از چنین موقعیتی است که امکان پذیر شده و این طبقه ضمن اعمال یک دیکتاتوری خشن از کانال رژیم سیاسی خود، که تابع هیچ موازین قانونی و عرفی نیست ، از این موقعیت حفاظت می کند. بیهوده نیست که  در چنین ساختار و قدرت دولتی ای ما در ظرف مدت بسیار کوتاهی شاهد ظهور ثروتمندان افسانه ای و یا تمرکز ثروت های نجومی ای در نزد سران این رژیم و ایادی آن ها می شویم که بسیاری از بورژواهای کار کُشته در غرب و سرمایه داران کلان جهانی نیز در حسرت کسب آن می سوزند. در پیوند با همین واقعیت می توان دید که در کشورهای پیشرفته کشف دزدیها و رشوه خواریها و فسادهای مرتبط با محافل قدرت که اتفاقا از نظر ابعاد هم بسیار کوچکتر از موارد اتفاق افتاده در ایران هستند، ممکن است به تغییر وزیر و حتی دولت و رییس جمهور بیانجامد،. در حالی که در چارچوب نظام دیکتاتوری حاکم بر کشور ما، دزدهای کلان هر بار با حمایت همان قدرت دولتی پست های مهمتر می گیرند و در مقامی دیگر برای ادامه چپاول و اعمال جنایت، در حق توده های مردم  تثبیت می گردند.  
واقعیت دیگری که در بررسی چگونگی و مکانیزم فساد و دزدی های انجام شده تحت حاکمیت جمهوری اسلامی باید به آن توجه کرد این است که افزایش کمی و کیفی دزدیها در تقریبا سه دهه اخیر به طور لایتجزایی با روند پیشبرد برنامه های امپریالیستی موسوم به خصوصی سازی توسط جمهوری اسلامی در کشور ما گره خورده است. نگاهی هر چند گذرا به تاریخ 34 سال حکومت سیاه جمهوری اسلامی نشان می دهد که کلا پیاده کردن پروژه های امپریالیستی در جوامع تحت سلطه به طور سیستماتیک فضا و بستر لازم برای بالا بردن امکان مبادرت به فساد و غارت و دزدی های کلان و سازمان یافته توسط طبقه انگل صفت حاکم در چنین جوامعی را بخوبی فراهم می کند. به طور مشخص در مورد ایران اگر از  8 سال جنگ ارتجاعی ایران و عراق بگذریم که برای تامین منافع اقتصادی و سیاسی امپریالیستها براه افتاد و در عمل، نه فقط سود های کلانی به امپریالیست ها رساند بلکه جیبهای گشاد بورژوازی ایران را به قیمت مرگ و نیستی میلیونها تن و نابودی بسیاری از منابع  و زیر ساختهای کشور، پر ساخت و آن ها را فربه تر کرد، می بینیم که در دوره پس از جنگ نیز رژیم جمهوری اسلامی  با ادعای باصطلاح دوره بازسازی، کشور را با هجوم خانه خراب کن سرمایه های امپریالیستی مواجه کرد. نتیجه پیشبرد برنامه های خصوصی سازی، نسخه پیچی شده توسط ارگانهای امپریالیستی درایران یعنی آزاد سازی قیمتها و حمله به سوبسیدهای دولتی ، رها سازی قیمت ارز و سوخت و ... در طول 8 سال ، بسرعت میلیونها نفر از مردم ایران را به زیر خط فقر پرتاب کرد، اما همین برنامه های ضد مردمی در همان حال نسلی از آقازاده های وابسته به طبقه حاکم و نورچشمی هایی که برخا حتی تنها در طول چند شب میلیارد شدند را به منصه ظهور رسانید. تداوم روند پیشبرد همین برنامه های خصوصی سازی امپریالیستها در ایران و هجوم وحشیانه تر به سفره کارگران و زحمتکشان در دوره خاتمی، از جمله امکانات مالی نجومی در اختیار فرماندهان سپاه پاسداران ضد خلقی قرار داد تا جایی که سپاه (که مستقیما زیر نظر بیت رهبری و نماینده ولی فقیه اداره می شود) به عنوان یکی از بزرگترین نهادهای مالی غول پیکر در خاورمیانه نضج و گسترش یافت؛ علاوه بر این، در همان دوره خاتمی در نتیجه تداوم پیشبرد خطوط برنامه های بانک جهانی و صندوق بین المللی پول، نسلی از رانت خواران وابسته به دولت و فرزندان و بستگان سرمایه داران رذل حاکم و آخوند زاده ها بوجود آمدند که از جان و مال و خون میلیونها تن از کارگران و زحمتکشانِ قربانیِ برنامه های امپریالیستی، سفره های رنگین انداختند و برجهای غول پیکر ساختند و براحتی با استفاده از حمایت محافل قدرت ، یک شبه صاحب بسیاری از کارخانه ها و واحد های تولیدی سابقا دولتی و اکنون "خصوصی" شده و نعمات مادی ناشی از آن را کسب نمودند. در ادامه ، در طول 8 سال زمامداری احمدی نژاد که همان برنامه های امپریالیستی با شدت باز هم بیشتری پیش برده شد و به همین خاطر احمدی نژاد  از "بانک جهانی" سر آخر تشویق نامه نیز گرفت، گروه جدیدی از ثروتمندان و غارتگران امثال بابک زنجانی ها و شهرام جزایری ها و ... به وجود آمدند؛ در حالی که گلوله نیروهای سرکوب، سینه مردم گرسنه و شورشی را می شکافت که با توجه به قطع سوبسیدها و بالا رفتن قیمت سوخت و به طور کلی در اعتراض به وضع موجود به خیابان آمده بودند، پورسانتاژهای دریافتی برای حراج منابع نفت و گاز کشور در بارگاه قدرتهای امپریالیستی جیب گشاد کارگزاران رژیم را پر می کرد و میلیاردها دلار از درآمدهای نفتی بدون هیچ حسابرسی ای براحتی در کابینه دولت و وزارتخانه های نفت و ... "غیب" می شد. در این دوره سران دزد و فاسد جمهوری اسلامی و سرمایه داران رذل حاکم حتی از تشدید تحریمهای امپریالیستی که اثرات خانمان براندازی بر زندگی توده های محروم گذارد نیز سود بردند و ثروتهای میلیاردی انباشتند و گروهی از آنان بدلیل از دست دادن منافعشان، با وقاحت تمام در مخالفت با تلاش برای تخفیف و رفع تحریمها هر آنچه در توان داشتند انجام دادند؛ با این بهانه که رفع تحریمها به تجارت پر سود آنها لطمه می زند و برای "رونق اقتصادی" زیان بار است!
با توجه به چنین حقایقی ست که می توان بروشنی دید که چگونه فساد و دزدی های فزاینده در جامعه کنونی ایران رابطه مستقیمی با ماهیت نظام اقتصادی - سیاسی حاکم بر کشور ما و روند پیشبرد برنامه ها و منافع امپریالیستی در ایران داشته و دارد. آش آنقدر شور شده که حتی خان هم فهمیده و به صدا درآمده است. چنانچه روزی نامه جیره خوار جمهوری اسلامی در واکنش به افشای فساد مالی عظیم در ترکیه که یک پای آن هم جمهوری اسلامی می باشد و منابع مالی آن از "بیت المال" تامین شده با اشاره به "سکوت" مقامات دزد و فاسد حاکم می نویسد که حفاظت از نظام جمهوری اسلامی از طریق عمل به وعده‌ها، پای‌بندی به قانون و برخورد قاطع با متخلفان امكان‌پذیر است و مسئولان این نظام باید درصورت كوتاهی از انجام این وظیفه از طغیان غیرقابل پیش‌بینی لشكر فقر بترسند.
چنین است که برغم تمامی ادعاهای مردم فریب دولتهای جمهوری اسلامی و دار و دسته های مختلف حکومتی که هر روز در با صطلاح مخالفت با فساد و دزدی داد سخن می دهند و با درک "ترس" قابل فهم آنها از "لشکر فقر" باید گفت که در چارچوب چنین نظام نکبت بار و استثمارگری و تا زمانی که  رژیم وابسته جمهوری اسلامی در مسند قدرت است، هیچ راهی برای تخفیف و از بین بردن دزدی های دولتی وجود ندارد. برای از بین بردن دزدی و ارتشاء و ایجاد شرایطی که متضمن برافکندن فساد و دزدی باشد تنها اتکا باید بر همین "لشکر فقر" باشد که دیر یا زود رژیم جمهوری اسلامی را که حامی بزرگترین دزدان تاریخ معاصر مملکت ماست به زباله دان تاریخ خواهند انداخت. 
ع. شفق                            
  دی ماه ۱۳۹۲
e.shafagh@yahoo.com

۱۳۹۲ بهمن ۱۰, پنجشنبه

نظام بانکی ایران و اختلاس های نجومی

پس از گذشت بیش از دو سال از انتشار خبر اختلاس چندین هزار میلیارد تومانی مقامات بانک های ایران، هم اکنون رسانه ها اخباری در مورد بدهی های چندین میلیارد تومانی افرادی به بانک های کشور منتشر کرده اند.
به گزارش صدای آمریکا، بانک مرکزی جمهوری اسلامی اعلام کرده است ١٧٣ نفر رقمی حدود ٢٢ هزار و ٩٧٠ میلیارد تومان به شبکه بانکی کشور بدهکار هستند. براساس اطلاعیه بانک مرکزی ایران «٢٨.٥درصد کل مطالبات شبکه بانکی کشور در اختیار ١٧٣ پرونده متعلق به اشخاص حقوقی و حقیقی است».
روزنامه قانون، از بیانیه رسمی بانک مرکزی ایران نقل کرده است « هزار و ۹۷۰ میلیارد تومان از مطالبات معوق شبکه بانکی متعلق به ۱۷۳ نفر است».
در اطلاعیه بانک مرکزی آمده است «کل تسهیلات اعم از جاری و غیرجاری مبلغ ٥٢٣٣، ٦ هزار میلیارد ریال و تسهیلات غیرجاری ٨٠٧ میلیارد ریال و نسبت به تسهیلات غیرجاری به کل تسهیلات ٤.١٥ درصد است».
در نهایت، حجم بدهی بانکی ۱۷۳ نفر بر پایه دلار ٣ هزار تومان حدود ٧ میلیارد و ٦٥٦ میلیون دلار می شود.
براساس همین گزارش، بانک های ایران پرداخت وام های خرد را تقریباً قطع کرده اند و کمتر کسی می تواند حتی وام ٧ میلیارد تومانی برای خرید خودرو و یا یک وام ۱۰ میلیون تومانی برای تعمیر مسکن دریافت کند و بانک ها مطالعات معوقه دارند.
براساس خبر این وب سایت با رقمی که این ١٧٣ نفر به شبکه بانکی کشور بدهکار هستند می توان «بیش از ۴ میلیون و ۵۹۴ هزار فقره تسهیلات ۵ میلیون تومانی قرض الحسنه ازدواج پرداخت کرد، ۳ میلیون و ۲۸۱ هزار و ۴۲۸ فقره تسهیلات هفت میلیون تومانی خرید خودرو اعطا نمود»
روزنامه قانون همچنین نوشته است با این مبلغ سرسام آور «امکان پرداخت ۶۵۶ هزار و ۲۸۵ فقره وام ۳۵ میلیون تومانی فراهم است اما این اعتبار در اختیار عده‌ای معدود قرار گرفته است».
در شرایطی که براساس اخبار رسانه های ایران، بانک های کشور در حلقه اختلاس های چندین میلیون تومانی گرفتار شده اند، بسیاری از مردم کشور برای دریافت وام هایی هرچند محدود برای خرید مسکن و یا خودرو با مشکلات جدی روبرو هستند.
اما از سویی دیگر، برخی از افرادی که از امکانات و نفوذ و تسهیلات نهادهای قدرت برخوردار هستند وام هایی با ارقام نجومی دریافت می کنند و در نهایت بدهی این افراد شبکه های بانکی کشور را در دردسری عمیق فرو می برد.
محمود احمدی نژاد، رئیس جمهوری پیشین ایران بارها از وجود فهرست اسامی بدهکاران بانکی خبر داده بود اما هیچگاه این فهرست را علنی نکرد.
چهره هایی همچون بابک زنجانی، محمود خاوری، مه آفرید امیرخسروی با بدهی های چندین میلیارد تومانی به بانک ها و وزارتخانه های کشور یا در کشور اقامت دارند اما از مصونیت برخوردار هستند، یا از ایران متواری شده اند و ظاهراً تحت تعقیب قرار دارند و یا در بازداشت مقامات قضایی هستند.
برپایه گزارش رسانه های ایران از تعداد ١٧٣ نفری که به بانک های ایران بدهی دارند، ٦١ نفر بالای ١٠٠ میلیارد تومان بدهی  دارند و ١١٢ نفر بیش از ٥٠٠ تا ١٠٠٠ میلیارد ریال به بانک های کشور بدهکار هستند.
رسانه های ایران گزارش داده است ستاد مبارزه با مفاسد اقتصادی تحقیق در مورد این بدهی ها و مطالبات غیرجاری بانک ها را آغاز کرده و کارگروه ویژه ای در بانک مرکزی تشکیل شده است. هنوز در مورد هویت این افراد اخباری منتشر نشده است.
برخی از ناظران پدیده «ویژه خواری» را ثمره فساد اداری، ناکارآمدی سیاسی و گستردگی فساد اقتصادی در شبکه های پولی و مالی و بانک های دولتی و خصوصی کشور می دادند اما بعضی از تحلیلگران براین باورند رانت خواری، اختلاس و فساد مالی موجود در ایران حاصل تحریم های اقتصادی فلج کننده ای هستند که طی چند سال گذشته بدنه اقتصاد کشور را ضعیف و شکننده کرده اند.   
یکی از نمونه های اختلاس در سیستم بانکی ایران موردی بوده که در یکی از شعبه های بانک ها در استان کرمان رخ داده بود و ٥ نفر از کارمندان یک بانک خصوصی در این استان میلیاردها ریال از وجوه مشتری بانک را اختلاس کرده بودند و سود ٦٠ میلیون تومانی حاصل از وام یک مشتری را با جعل تصویر شناسامه، کارت ملی مشتری ها و جعل امضای آن ها و افتتاح حساب هایی به نام مشتری ها و بدون اطلاع آن ها بین خود تقسیم می کنند و به نام این افراد در املاک و مستغلات سرمایه گذاری می کنند، در صنعت معدن سهام می خرند و به دزدی و اختلاس در بانک ادامه می دهند.
تابناک دی ماه سال ١٣٩٠ در مورد اختلاس در نظام بانکی ایران نوشته بود «نقش نظام بانکی در اقتصاد ایران، نقشی مشکوک و اخلال گرانه است، نه سازنده و محرک اقتصاد و با توجه به نقشی که تاکنون بانک ها در اقتصاد ایران آفریده اند، فعالان بخش اقتصادی ایران به بانک به عنوان عامل ثانویه حسابداری و تسهیل کننده عملیات مالی نگاه می کنند».
نویسنده مقاله می نویسد «انتصاب ها در سیستم بانکی ایرانی مثل سیستم های دولتی کشور قاعده و قانونی ندارد و افراد با تحصیلات مختلف در آن جذب می شوند و با پارتی بازی به مدارج بالای اداری هم می رسند ... اما افراد نظام بانکی افراد سالمی هستند اما تخلفات اداری و اختلاس و تخلف در نظام اداری و نقش بانک در نظام اقتصادی کشور» عامل رانت خواری و تخلفات هستند.
با وجودی که هنوز گزارش رسمی مجلس در مورد اختلاس ۳ هزار میلیارد تومانی در نظام بانکی کشور منتشر نشده است، اما به نظر می رسد علت اصلی اختلاس های سال های اخیر را «ضعف نظارت بر نظام بانکی کشور» می دانند. به نظر می رسد نمایندگان مجلس تصور می کنند تا بهتر است به جای انتصاب رئیس کل بانک مرکزی از سوی دولت، «رئیس این بانک باید توسط ترکیبی متشکل از نمایندگان دولت، مجلس و قوه قضاییه انتخاب شود».
شهریور ماه سال ١٣٩٠ اخباری در مورد بزرگترین اختلاس بانکی تاریخ جمهوری اسلامی منتشر شد که تعدادی از مقامات بانک صادرات با اختلاس ٣ هزار میلیارد تومان بدنه اقتصادی کشور را متزلزل کرده بودند. در شرایطی که این اختلاس در دوران دولت محمود احمدی نژاد رخ داد، گفته می شود متهمان اصلی این پرونده از کشور متواری شده و یکی در آلمان و دیگری در کانادا به سر می برد.
بانک آریا نیز از جمله دیگر موسسات مالی کشور بوده که طی سال های اخیر در صدر پرونده اختلاس های مالی چندین میلیارد تومانی قرار داشت. رسانه های کشور به طور همزمان با اختلاس های عظیم چندین میلیارد تومانی در بانک های جنوب، شرق و غرب کشور و یکی از شعبه های بانک تجارت تهران خبر داده بودند.
روزنامه شرق در همان زمان در مورد اختلاس ۶۵۹ میلیون تومانی در یکی از بانک های شهرستان سیاهکل گزارشی منتشر کرده بود که یکی از کارمندان بانک در ۲۸ مورد این رقم را از حساب مشتری ها برداشت کرده بود.
موج فراگیر فساد در ایران به بانک های دولتی و خصوصی محدود نمی شود و به استانداری ها و دیگر نهادها و سازمان های دولتی کشور، به ویژه در دوران دولت محمود احمدی نژاد و مقامات نزدیک به او نیز می رسد.
محمود بهمنی، رئیس بانک مرکزی دولت احمدی نژاد که این اختلاس ها با رقم های سرسام آور در دوران ریاست او رخ داده اند در اظهارنظری در دفاع از عملکرد سیستم بانکی کشور گفته بود «ممکن است تخلفاتی وجود داشته باشد، اما با توجه به حجم منابع، تعداد کارکنان و تعداد واحدهای فعال نسبت تخلفات در سیستم بانکی بسیار پائین تر از بسیاری از دستگاه های دیگر است».
از زمان روی کار آمدن دولت حسن روحانی، رئیس جمهوری جدید ایران رسانه ها طی چند ماه گذشته از وجود کارتل های عظیم و به اصلاح «ویژه خواری های» چندین میلیارد تومانی در کشور خبر داده اند و برخی از نمایندگان مجلس با ارسال نامه به مقامات دست اندرکار خواستار مقابله با چنین معضلاتی شده اند.
بسیاری از صاحبنظران ناکارآمدی مقامات وقت دولت محمود احمدی نژاد و وزرای کابینه او را همدست این ویژه خواران می دانند.
احمد توکلی، نماینده مجلس اواسط دی ماه سال جاری با ارسال نامه سرگشاده ای از ویژه خواری ٦٥٠ میلیون یورویی یک واردکننده عمده کالاهای اساسی با مجوز وزارت صنعت خبر داده بود.
نشریه اینترنتی اقتصاد ایران روز ٣٠ دی از ویژه خواری در صنعت قیر کشور خبر داده بود. ایسنا نیز خبری در مورد مافیای صنعت قیر منتشر کرده و به نقل از محسن دلاویز، مدیرعامل جدی شرکت نفت پاسارگاد نوشته بود «صنعت قیر یک صنعت ملی است که متاسفانه در سالهای گذشته با سوءمدیریت‌، در راستای منافع رانت خواران اداره می شد».
طی سه دهه گذشته رانت خواری و ویژه خواری در ایران در وزارت خانه ها، نهادها و سازمان های دولتی و قدرتمند ایران همچون وزارت نفت، صنایع و معادن، تامین اجتماعی، صنعت سینما و دهها بانک و موسسه مالی و پولی کشور وجود داشته است.
مجلس ایران مصوبه ای به نام «قانون اخلال
در نظام اقتصادی کشور» را تصویب کرده که قرار است به فعالیت های اقتصادی غیرقانونی همچون اختلاس و رانت خواری بپردازد.
 
دستفروشان مرکبات قائم شهر

























تخت جمشید در سرازیری نابودی کامل


 مهر : مجموعه تاریخی تخت جمشید که یکی از دلایل سفر گردشگران خارجی به ایران است، به دلیل ریزش بارانهای اسیدی، عدم دلسوزی بازدیدکنندگان نسبت به حفظ سلامت میراث ملی و بی توجهی مسئولین در سرازیری تخریب و نابودی است. بسیاری از سازه های تخت جمشید که سنگهای تراش خورده هزار ساله اند، این روزها در حال فروپاشی و ریزش هستند.




















































نزديک به ۲۰ سال در زندان مانده‌ام و صدايم به گوش کسی نمی‌رسد

محمد نظری
برخی از روزنامه‌نگاران و سايت‌ها حول يک محور می‌چرخند و فقط در باره يک حزب و يک گروه خاص تبليغ می‌کنند. من از همه آن‌ها خواهش می‌کنم که محدوده اطلاع‌رسانی خود را گسترده‌تر کنند و صدای کسانی مثل مرا هم بشنوند که نزديک به ۲۰ سال در زندان مانده‌ام و صدايم به گوش کسی نمی‌رسد «مثل اين است که شما از يکی از اصحاب کهف که ازغار بيرون آمده در مورد ماشين بپرسيد... من حتی موبايل هم نديده بودم و تمام دانسته‌های من از اينترنت فقط چيزهايی است که از ديگران شنيده‌ام… اولين بار اسم اينترنت را از يک مهندس در داخل زندان شنيدم.»
اين پاسخ «محمد نظری»، زندانی سياسی محبوس در بند ۴ سالن ۱۲ «رجايی شهر» کرج است به سوالی که از او در مورد آشنايی با دنيای اينترنت و شبکه‌های اجتماعی مانند فيس‌بوک پرسيدم. او نزديک به ۲۰ سال پايش را از زندان بيرون نگذاشته است.
محمد نظری به گفته خودش اگر چه در سن جوانی به حزب دموکرات کردستان پيوست اما درهيچ تروری نقش نداشت. به همين دليل طی نامه‌های متعددی به «محمد يزدی»، «هاشمی شاهرودی» و «صادق لاريجانی»، سه رييس قوه قضاييه ايران در طول ۲۰ سال دوران حبس، خواهان اعاده دادرسی شد اما هيچ پاسخی نگرفت.
زندانيان سياسی در اوين و رجايی‌شهر کرج بارها نامه‌هايی را خطاب به اعضای خانواده خود نوشته‌اند که متن اين نامه‌ها از زندان خارج و در رسانه‌ها منتشر شده است. اين بار محمدنظری به پرسش‌های «مسيح علی‌نژاد»، روزنامه‌نگار ايرانی مقيم لندن پاسخ گفته است:
* شما در چه سالی و در زمان رياست چه کسی بر قوه قضاييه ايران بازداشت شديد؟
- زمانی که من بازداشت شدم آقای محمد يزدی رييس قوه قضاييه بود. دقيقا بايد بگويم نهم خرداد ۱۳۷۳، وقتی که تازه وارد ۲۳ سالگی شده بودم، بازداشتم کردند و الان ۴۲ سال دارم. يعنی خرداد که برسد، نزديک به ۲۰ سال در زندان هستم.

* به چه اتهامی بازداشت شديد و يادتان می‌آيد روز دستگيری کجا بوديد؟
- روز دستگيری در خانه خواهرم در شهر بوکان بودم که به اتهام همکاری با حزب دموکرات کردستان بازداشت شدم. قاضی دادگاه من آقای «جليلی زاده» بود که در يک دادگاه نمايشی و بدون اين که به من اجازه بدهند تا وکيل داشته باشم، برايم حکم اعدام صادر کرد.

* در اين ۱۹ سال و هشت ماه در کدام زندان‌ها بوده‌ايد؟
- مدت ۹ ماه اول دستگيری را در اطلاعات بودم و بعد به زندان رجايی‌شهر کرج منتقل شدم.

* بستگان شما در اين مدت به ملاقات‌تان آمده‌اند؟
- مادرم به ملاقاتم می‌آمد اما سال ۱۳۹۰ مادرم فوت کرد که متاسفانه من بعد از يک سال از مرگ او با خبر شدم. آخرين باری که مادرم را ملاقات کردم از بيماری فشار خون بالا اظهار ناراحتی می‌کرد و با توجه به وضعيت جسمی و سن بالا، من بسيار نگرانش بودم که بلاخره به همين دليل فوت کرد. خواهر و برادرم هم به ملاقاتم می‌آمدند ولی از چند ماه پيش که رفتار برخی از مسوولان ملاقات در زندان به خاطر اعتصاب غذای من با خانواده‌ام بد شد، ديگر به آن‌ها اجازه ندادند به ملاقاتم بيايند.

* شنيده‌ام به خاطر اين که مسوولان صدای شما را بشنوند، دست به اعتصاب غذا زده‌ و لب‌هايتان را دوخته‌ايد. ممکن است توضيح دهيد دليل آن چه بود و چه خواسته‌ای را پی‌گيری می‌کرديد؟
- در اين مدت تنها کسانی که پرونده مرا پی‌گيری می‌کردند، مادر و خواهرم بودند. آن‌ها هر وقت که به مراجع قضايی می‌رفتند، مسوولان می‌گفتند برای پسر شما تقاضای عفو کرديم و منتظر باشيد اما در آخرين مرحله به خانواده‌ام گفته بودند که پسر شما بايد اعدام شود و شما هم ديگر دنبال عفو و آزادی او نباشيد. برای يک انسان هيچ چيز بدتر از نااميدی نيست و مسوولان با اين حرف، تمام اميد و آرزوهای مادرم را بر باد دادند و باعث فوت او شدند که من هيچ وقت آن‌ها را نمی‌بخشم.
دومين موضوعی که باعث اعتصاب غذای من شد، فوت دو تن ازهم‌بندی‌های من پس از ۲۰ و ۲۲ سال حبس در زندان بود و اين امر بر من مسجل شد که مسوولان هيچ قصدی برای آزادی من ندارند. بنابراين، من در تاريخ هفتم شهريور ماه سال ۹۱ اولين اعتصاب غذای خودم را شروع کردم و در بيست و پنجم مهرهمان سال اعتصابم را پايان دادم. بار ديگر هم در حمايت از زندانيان محکوم به اعدام، به همراه جمعی ديگر از هم‌بندی‎هايم دست به اعتصاب غذا زدم.

* ما شنيديم که شما در اعتراض به وضعيت بلاتکليف خود در زندان رجايی شهر کرج، لب‌های خود را دوختيد. ممکن است خودتان در اين مورد توضيح دهيد؟
- بله. بعد از اين که تصميم قطعی خود را برای اين اعتراض گرفتم، به توصيه يکی از دوستانم، برای اين که هنگام دوختن لب‎هايم درد زيادی احساس نکنم، با قرص‌های بی‌حس کننده اطراف لبم را بی‌حس کردم و سپس آن‌ها را به هم دوختم. اما با توجه به اين که نخ نايلونی بود و پاره نمی‌شد، بعضی وقت‌ها با عطسه کردن و يا خميازه کشيدن، گوشه‌های لبم پاره می‌شدند که مجبور می‌شدم دوختن لب‌هايم را از نو شروع کنم.

* چند روز لب‌هايتان دوخته باقی ماندند؟
- ۴۹ روز.

* واکنش مسوولان به اين کار شما چه بود؟
- مسوولان قضايی به نمايندگی آقای «خدابخش»، فقط قول‌های سرخرمن دادند.

زندانی سياسی، محمد نظری
* واکنش هم‌بندی‌هايتان چه بود؟ وقتی شما را می‌ديدند چه می‌گفتند؟
- هم‌بندی‌های من در مدت اعتصاب غذا و دوختن لب‌هايم با تمام وجود از من حمايت کردند و من هميشه مديون آن‌ها هستم. حمايت‌‌های آن‌ها به من دلگرمی می‌داد.

* روزهای خود را در اين ۲۰ سالی که در زندان گذشت، چگونه سپری کرديد؟
- روزهای زندان تقريبا يکسان هستند و به ندرت اتفاق می‌افتد که با هم فرق داشته باشند. در زندان اغلب يا به مطالعه مشغول هستيم و يا تلويزيون تماشا می‌کنيم.

* در زندان چيزهايی وجود دارد که شادتان کند؟
- برای کسی که سال‌های زيادی از عمرش را در زندان سپری کرده، هيچ چيزی بهتر از اين نيست که آزادی ديگر زندانيان را ببيند. من نيز از اين قاعده مستثنی نيستم و از آزادی هم‌بندی‌هايم خوشحال می‌شوم. اما خبری که مرا بسيار خوشحال کرد، خبر مرگ بازجويم، «محمد مينايی» بود.

* تلخ‌ترين روزهای شما در زندان، چه روزهايی بودند؟
- تلخ‌ترين روزهای من در زندان شنيدن خبر اعدام ده‌ها نفر از هم‌بندی‌هايم و هم‌چنين خبر درگذشت مادرم بود.

* در اين مدت با چند نفر در زندان آشنا شديد که بعد آن‌ها را اعدام کردند؟
- شايد در مدت زمان حبس طولانی، بيش‌تر از ۵۰ نفر را شناختم که همه آن‌ها بعدها اعدام شدند. فقط به نام بردن از چند دوستم اکتفا می‌کنم: «خالد شوقی»، «حمزه قادری»، «انور جوانمردی»، «سليم صابرنيا»، «جليل زيوه‌ای» و ديگر دوستانی که يادشان هميشه با من باقی خواهد ماند.

* زندانی محکوم به اعدام چه حال و هوايی در زندان دارد؟
- اعدام شدن در راه عقيده بزرگ‌ترين افتخار برای يک زندانی سياسی است اما در عين حال هيچ گاه هيچ انسانی نمی‌تواند ادعا کند که از مرگ نمی‌ترسد.

* خود شما نسبت به اعدام چه حسی داشتيد؟
- من خودم نزديک به پنج سال حکم اعدام داشتم و تا سال ۷۶ هم هرهفته شاهد اعدام دوستانم بودم. برای همين هر بار فکر می‌کردم که اين هفته نوبت من است و اين مرا اذيت می‌کرد.

* نسبت به صدای بلندگو در زندان چه حسی داريد؟ هيچ وقت منتظر هستيد نام شما را برای آزادی صدا کنند؟
- با توجه به اين که در اين سال‌ها دروغ‌های زيادی از مسوولان در مورد عفو و آزادی خودم شنيده‌ام، شايد حتی بعد از شنيدن نام خودم از بلندگو برای آزادی، بازهم باور نکنم که می‌خواهند آزادم کنند. برای همين به قول زندانيان، حبسِ بلندگو نمی‌کشم.

* دلتان برای چه چيزی و يا چه کسی در بيرون زندان بيش‌تر از همه تنگ می‌شود؟
- وقتی که بيرون از زندان بودم هيچ چيزی برای از دست دادن نداشتم که حالا دلتنگ آن‌ها بشوم. در مورد دلتنگی برای يک شخص هم بايد بگويم يک زمانی دل‌خوشی من مادرم بود که بعد از فوت ايشان ديگر نسبت به هيچ کسی احساس دلتنگی نمی‌کنم زيرا در اين مدت تمام فاميلم، مرا به خاطر اتهاماتم طرد کردند.

* شما چند بهار را در زندان بوديد؛ می‌توانم بپرسم بدترين فصل در زندان چه فصلی است؟
- بهار۱۳۹۳ که بيايد، می‌شود ۲۰ بهار که در زندان بوده‌ام. اما برای يک زندانی که حبس طولانی مدت دارد، هيچ فصلی خوب نيست چون وقتی من درهيچ بهاری آزاد نيستم که رويش گياهان و برگ‌ها و جوانه زدن درختان را ببينم، وقتی در تابستان و پاييز زيبايی طبيعت را نمی‌بينم، برای من همه فصل‌ها بد هستند.

* چطور اميدتان را در زندان نگه می‌داريد؟ آيا فکر می‌کنيد در بيرون از زندان کاری از دست مردم برمی‌آيد؟
- آن‌چه که بر احساس ترس من از شرايط وحشتناک حاکم بر زندان غلبه و مرا به آينده اميدوار می‌کند، احساس تنفر و انزجار از سران حکومت است. من هيچ‌گاه فکر اين را نمی‌کردم که آزاد نخواهم شد و با توجه به داشتن حبس ابد، پشت ميله‌های زندان خواهم مرد اما حتی فکر کردن به آن هم مرا اذيت می‌کند. من هميشه مديون محبت‌های مادرم بودم و خواهم بود. هنگامی که ملاقات داشتم، از مادرم می‌شنيدم که بعضی از همسايه‌ها با آن‌که مرا نديده بودند، برايم آرزوی موفقيت و آزادی می‌کردند. با شنيدن اين حرف‌ها احساس شعف و خوشحالی می‌کردم.

* بزرگ‌ترين آرزوی شما چيست؟
- هميشه آرزو داشتم که زندگی به من فرصتی دهد تا به مردم خدمت کنم و اين تنها انگيزه من برای پيوستن به حزب دموکرات کردستان ايران بود. حالا تنها آرزويی که دارم، داشتن حکومتی در ايران است که برای مردم ايران، اعم از مسيحی، يهودی، زرتشتی، سنی و بهايی احترام قايل شود، حقوق آن‎ها را به رسميت بشناسد و نام ايران و ايرانی را در جهان بلند آوازه کند.

* آيا در طول مدت حبس در انتخابات هم شرکت کرديد؟
- با توجه به اين که من در خانواده‌ای انقلابی بزرگ شدم و جزو خانواده شهيد هم هستم، درسال‌های قبل از زندان به عنوان يک تکليف شرعی، هر بار در انتخابات شرکت می‌کردم ولی بعد از سال ۷۳ که به زندان افتادم، با اين که دراين‌جا نيز انتخابات برگزار می‌شود، با وجود داشتن شناسنامه، درهيچ انتخاباتی شرکت نکرده‌ام.

* هيچ وقت آرزو داشتيد که يک نماينده مجلس يا يک رييس جمهور را از نزديک می‌ديديد؟
- با توجه به شنيده‌هايی که پيش از زندان داشتم، آرزو می‌کردم کاش می‌توانستم آقای «طالقانی» و آقای «رجايی» را ببينم.

* شما بيش از ۲۰ سال است که در زندان هستيد؟ چه تصوری در مورد اينترنت و فيس‌بوک داريد؟ وقتی وارد زندان شديد، اصلا اين شبکه‌های اينترنتی در ايران وجود نداشتند و حالا شما در اين باره چه اطلاعاتی داريد؟
- پاسخ دادن به اين سوال شما خيلی سخت‌ است. مثل اين که شما از يکی از اصحاب کهف که از غار بيرون آمده است در مورد ماشين بپرسيد در حالی که من حتی موبايل هم نديده بودم و تمام دانسته‌های من از اينترنت فقط چيزهايی است که از ديگران شنيده‌ام.

* اولين بار در مورد اينترنت از چه کسی شنيديد؟
- اولين بار اسم اينترنت را ازريک مهندس در داخل زندان شنيدم.

* الان چه حرفی و سخنی داريد برای کسانی که در شبکه‌های اينترنتی، حرف‌های شما را می‌خوانند و ممکن است صدای شما را بشنوند؟
- متاسفانه با وجود سايت‌ها و رسانه‌ها و اطلاع رسانی گسترده‌ای که در جهان وجود دارد، برخی از روزنامه‌نگاران و سايت‌ها حول يک محور می‌چرخند و فقط در باره يک حزب و يک گروه خاص تبليغ می‌کنند. من از همه آن‌ها خواهش می‌کنم که محدوده اطلاع‌رسانی خود را گسترده‌تر کنند و صدای کسانی مثل مرا هم بشنوند که نزديک به ۲۰ سال در زندان مانده‌ام و صدايم به گوش کسی نمی‌رسد.


جنايات رژيم در تمامی ابعاد ممکن !


خاطراتی از قرارگاه اشرف: آنچه در اولین ملاقات با پدرم گذشت (۳)

خاطراتی از قرارگاه اشرف: آنچه در اولین ملاقات با پدرم گذشت (۳)
فریاد آزادی


مسعود رجوی که کف دستش را بو نکرده بود چه اتفاقی خواهد افتاد در دام رژیم افتاد. رژیم در مجامع حقوق بشری گیر داد و گفت مجاهدین نمی گذارند کسی با خانواده اش ملاقات کند. مسعود رجوی هم دور برداشت و گفت ما خانواده ها را با خرج خودمان به اینجا می آوریم. یک دفعه خورد به حمله امریکا و خانواده ها به قرارگاه اشرف سرازیر شدند. شرح صحنه‌ی اولین گروه ایرانیان اینطور بود.

صبح من از خواب بلند شدم و برای صبحانه به سالن غذا خوری رفتم. دیدم هیچ فرمانده ای وجود ندارد. لایه بالای بیست سال سابقه سازمان در قرارگاه نیست. ساعت ده دیدم محمد که فامیلیش را فراموش کردم و از فرماندهان بود با عجله آمد چند کلمن نوشیدنی برد. ما نمی دانستیم چه خبر است.

من چند سال قبل از این گیر داده بودم که بگذارید من یک تماس با خانواده‌ام بگیرم. آنها نگران من هستند. من نامزد داشتم و بی خبر آمده بودم. بگذارید به نامزدم بگویم برود پی زندگیش. با این حال اجازه نداده بودند من تلفن بزنم. گفتند نامه بنویس که نامه های من هم نرفته بود. یعنی نفرستاده بودند. خلاصه دیدم شرایط آماده است گفتم من می خواهم یک تلفن به خانه بزنم جوابی نگرفتم.

پس از مدتی گفتند بیا یک زنگ به خانه اتان بزن. یک فرم هم جلوی من گذاشتند که هدف کار نیرویی است و کلی هم توجیه کردند که چه بگویم خلاصه در اطاق بغلی هم که من اشتباها واردش شدم دیدم دو نفر مشغول کنترل تلفن افرادی هستند که تماس می گیرند.

به من گفتند به خانواده ات بگو با وزارت اطلاعات نیایید. من هم نفهمیدم منظور آن‌ها چیست و خواسته‌‌شان را اجرا کردم. حالا انطرف قضیه را ببینید.  من در قرارگاه موزرمی در العماره عراق بودم. قرار بود به دروغ من را به عملیات داخله بفرستند.

فرمانده من مراد خاکسار بود. قرار بود باهم به عملیات برویم. یک روز دیدم مراد نیست. سر من را کلاه گذاشته بودند. مراد با کس دیگری به عملیات رفت و عملیاتش موفق بود، اما وارد عملیاتی شده بود که نباید میشد. وی زخمی و دستگیر شد. در میان دستگیر شدگان مراد تنها کسی بود که اسم واقعی من را می دانست و اسم من را به وزارت اطلاعات لو داده بود.

وزارت اطلاعات هم به خانواده ما مراجعه می کند و پیگیر می شود. میخواسته ببیند خانواده‌ از پیوستن من به سازمان با اطلاع هستند یا نه؟ خیلی خانواده را اذیت کرده و در نهایت پدرم را به رادیو نجات می برند و مصاحبه میکند .

یک روز به من گفتند پدرت آمده ملاقاتت در اشرف. زیاد وقت نداری. ساعت چهار و ربع بعد از ظهر بود. گفتم ساعت چند آمده که من زیاد وقت ندارم. گفتند دوازده. گفتم خوب چرا الان میگویید؟ گفتند پدرت اسم واقعیت را گفته ما اسم واقعی تو را نمی دانستیم! این دروغ مطلق است. اگر شهید شده بودم چنان پرسنلی سازمان اسم کامل من را روی قبرم میزدند که نگو و نپرس. می شدم قهرمانی از خطه شاه عبدالعظیم.

لج کرده بودم و نمی‌خواستم به ملاقات بروم. حرفم این بود که چرا به من دیر گفته‌اید. من یک عنصر ایدئولوژیک سازمان هستم. از تاریخ سرنگونی صدام که خیلی از قدیمی ها روی میز سازمان‌(۱) هستند من یک روز روی میز نبوده ام. ترسیدید پدرم من را از مبارزه ببراند؟

خلاصه رفتم ملاقات، پدرم زد زیر گریه و گفت به من گفته اند تو نمی خواهی من را ببینی! چی باید جواب می دادم؟ باید می گفتم من در سازمانی هستم که از طرف من، به تو که پدرم هستی دروغ گفته اند و اصلا به من نگفته بودند پدرت آمده.

از ساعت دوازده ظهر با این حرفها که من نمی خواهم ببینمش مشغولش کرده بودند. بدون این که من اطلاعی از موضوع آمدن او داشته باشم. او هم گیر داده بود که تا نبینم‌اش نمی روم. به این ترتیب آن‌ها آنقدر موضوع را کش داده بودند تا اینکه گفته بودند در یک زمانبندی یک ربعه بگذارند من را ببیند.

باور کنید صحنه کربلا بود. همه را تحریک کرده بودند که با خانواده هایشان بجنگند. من خلاصه اش میکنم به اندازه کافی داستان «ننگ ما فامیل الدنگ ما» معروف است. ولی تعدادی هم بودند که خیلی مثبت برخورد کردند و تحت تاثیر تحریکات فرمانده هانشان قرار نگرفتند و با متانت ضمن اعلام نارضایتی از اینکه افراد خانواده‌شان با وزارت اطلاعات آمده اند از مبارزه خود بر علیه رژیم با کمال احترام دفاع کردند.

من هم همین کار را کردم که احترام پدرم را نگاه دارم. خواستم به پدرم بگویم من بزرگ شده‌ام. گفتم من دیگه آن آدم شوت و بازی گوش گذشته نیستم.

یک لحظه من را تنها نمی گذاشتند. مقابل آن‌ها هم خجالت میکشیدم بپرسم نامزد من بعد از من چی شد؟ جواد خراسان برادر مسئول قرارگاه ما کنار من بود. زهرا نوری فرمانده قرارگاه ما هم دورتر بود. من بخاطر اینکه به پدرم بگویم من در یک جای مترقی هستم که زنان فرمانده هستند او را به سرمیز خود دعوت کردم و به پدرم گفتم این خانم فرمانده است. پدرم هم خیلی محترمانه گفت خواهر عزیزم من این همه راه آمدم فرزندم را ببینم و یک انتقاد به شما دارم چرا نگذاشتید یک تماس بگیرد تا هم ما از نگرانی هشت ساله در بیاییم هم نامزدش تعیین تکلیف شود. شما فقط موقعی اجازه دادید او تلفن کند که دیگر ما مطلع شده بودیم فرزندمان اینجاست. و وزارت اطلاعات داشت خانواده ها را می آورد اینجا. جواد خراسان توپید به پدرم و گفت آره...

از این آره هایی که توش هزارتا معنی خوابیده. یعنی اگر حرف بزنی دندون‌هات رو خرد میکنم. یعنی اگر وضع ما مثل قبل بود الان خردت میکردیم. تو الان مدیون مایی که اینجا هستی.

من هم خیلی بهم ریخته بودم. خواستم میز را چپه کنم و دست به یقه بشوم بگویم این خلق قهرمان که حرف می زنید یکی هم پدر من است. ولی بخاطر اینکه امت همیشه در صحنه دست و پا بسته من را به آمریکایی ها تحویل ندهند خویشتن داری کردم و فقط به جواد خراسان گفتم پدر من است و مسئولیت جواب دادن به سوالهایش با من است. او هم ساکت شد. هر چی صبر کردم از سر میز بلند نشد و بعد مجبور شدم یک یادداشت به او بدهم و بگویم لطفا یک دقیقه من را تنها بگذارید تا از پدرم سوال خانوادگی و خصوصی بپرسم. با این حال در یک قدمی من راه می رفتند .

صحنه و برنامه را طوری آماده کرده بودند که کسی نتواند با خانواده اش صحبت کند. سیاوش برای خودش از میکروفن بلند سخنرانی میکرد و برایش مهم نبود که کسی گوش میکند یا نه. پدر من میخواست گوش کند که از زیر میز زدم به پایش گفتم ولش کن به من گوش کن.

از او پرسیدم پدرم من که از خانه بی خبر رفتم سر نامزد من چه بلایی آمد؟ او گفت گرفتیم‌اش برای برادرت. لبخند زدم در ظاهر ولی از درون داغون شدم. به خودم گفتم این چه پدری است، این کارمند وزارت اطلاعات شده میخواهد من را تحت فشار بگذارد و با این حرفها از مبارزه ببراند.

به هر حال پدرم رفت. میخواستم بعنوان احترام با پدرم با اتوبوس تا دم در قرارگاه اشرف بروم. ولی یک نفر دم در ایستاده بود و دستش را دم در گرفته بود تا کسی سوار نشود.

احمقانه بود کسی که با پدرش جنگیده و در حال خداحافظی است دیگه کجا میخواهد برود. به زعم خودم میخواستم با یک بدرقه‌ی ساده تا دم اتوبوس یک تاریخ سی ساله را با پدرم که رابطه درستی نداشتم از ته دل جبران کنم.

میخواستم پدرم ببیند من آزاد هستم و در مبارزه ام اینقدر پاسفت هستم که اگر در اتوبوس وزارت اطلاعات هم سوار شوم آسیبی به عقاید من نمی خورد، ولی نگذاشتند.

پدرم رفت و من در فکر حرف آزار دهنده اش بودم. بعدها برادرم به ملاقاتم آمد و گفت ما پنح سالی صبر کردیم تو مفقود بودی و فکر کردیم مرده‌ای. چون در این پنح سال خبری از تو نشد من با نامزد تو ازدواج کردم. بعد‌ها خبر دار شدم که این دختر بیچاره چندین بار میخواسته خودش را بکشد در آن فرهنگ ایرانی....

من تنها نبودم. مثل من آدم‌های زیادی بودند که بخاطر قطع شدن از خانواده اشان و اینکه امکان تماس نداشتند مشکلات زیادی برای خودشان و خانواده اشان پیدا شد. صحنه های خانواده ها پشت درب اشرف گویای بخشی از واقعیت است. به اندازه کافی در یوتوب وجود دارد.

سازمان دیده است که این برخورد های غلط فاجعه آفریده ولی حاضر به پذیرش این خطاها نیست. بارها نوشته ام مریم رجوی یک معذرت خواهی کند. بخاطر اشتباهاتی که کرده است یک انتقاد به خودش بکند. ولی هیهات از انتقاد پذیری. انتقاد و دیگ و ووووووو برای بقیه ارزش است نه برای رهبر. امیدوارم یک روزی لا اقل یک معذرت خواهی کنند.

   

پانویس:                    

۱- اصلاح روی میز بودن،  یعنی فرد مسئله دار است و هر روز مشکلی برای سازمان درست می‌کند.
خاطراتی از قرارگاه اشرف: آنچه در اولین ملاقات با پدرم گذشت (۳)
فریاد آزادی

مسعود رجوی که کف دستش را بو نکرده بود چه اتفاقی خواهد افتاد در دام رژیم افتاد. رژیم در مجامع حقوق بشری گیر داد و گفت مجاهدین نمی گذارند کسی با خانواده اش ملاقات کند. مسعود رجوی هم دور برداشت و گفت ما خانواده ها را با خرج خودمان به اینجا می آوریم. یک دفعه خورد به حمله امریکا و خانواده ها به قرارگاه اشرف سرازیر شدند. شرح صحنه‌ی اولین گروه ایرانیان اینطور بود.
صبح من از خواب بلند شدم و برای صبحانه به سالن غذا خوری رفتم. دیدم هیچ فرمانده ای وجود ندارد. لایه بالای بیست سال سابقه سازمان در قرارگاه نیست. ساعت ده دیدم محمد که فامیلیش را فراموش کردم و از فرماندهان بود با عجله آمد چند کلمن نوشیدنی برد. ما نمی دانستیم چه خبر است.
من چند سال قبل از این گیر داده بودم که بگذارید من یک تماس با خانواده‌ام بگیرم. آنها نگران من هستند. من نامزد داشتم و بی خبر آمده بودم. بگذارید به نامزدم بگویم برود پی زندگیش. با این حال اجازه نداده بودند من تلفن بزنم. گفتند نامه بنویس که نامه های من هم نرفته بود. یعنی نفرستاده بودند. خلاصه دیدم شرایط آماده است گفتم من می خواهم یک تلفن به خانه بزنم جوابی نگرفتم.
پس از مدتی گفتند بیا یک زنگ به خانه اتان بزن. یک فرم هم جلوی من گذاشتند که هدف کار نیرویی است و کلی هم توجیه کردند که چه بگویم خلاصه در اطاق بغلی هم که من اشتباها واردش شدم دیدم دو نفر مشغول کنترل تلفن افرادی هستند که تماس می گیرند.
به من گفتند به خانواده ات بگو با وزارت اطلاعات نیایید. من هم نفهمیدم منظور آن‌ها چیست و خواسته‌‌شان را اجرا کردم. حالا انطرف قضیه را ببینید.  من در قرارگاه موزرمی در العماره عراق بودم. قرار بود به دروغ من را به عملیات داخله بفرستند.
فرمانده من مراد خاکسار بود. قرار بود باهم به عملیات برویم. یک روز دیدم مراد نیست. سر من را کلاه گذاشته بودند. مراد با کس دیگری به عملیات رفت و عملیاتش موفق بود، اما وارد عملیاتی شده بود که نباید میشد. وی زخمی و دستگیر شد. در میان دستگیر شدگان مراد تنها کسی بود که اسم واقعی من را می دانست و اسم من را به وزارت اطلاعات لو داده بود.
وزارت اطلاعات هم به خانواده ما مراجعه می کند و پیگیر می شود. میخواسته ببیند خانواده‌ از پیوستن من به سازمان با اطلاع هستند یا نه؟ خیلی خانواده را اذیت کرده و در نهایت پدرم را به رادیو نجات می برند و مصاحبه میکند .
یک روز به من گفتند پدرت آمده ملاقاتت در اشرف. زیاد وقت نداری. ساعت چهار و ربع بعد از ظهر بود. گفتم ساعت چند آمده که من زیاد وقت ندارم. گفتند دوازده. گفتم خوب چرا الان میگویید؟ گفتند پدرت اسم واقعیت را گفته ما اسم واقعی تو را نمی دانستیم! این دروغ مطلق است. اگر شهید شده بودم چنان پرسنلی سازمان اسم کامل من را روی قبرم میزدند که نگو و نپرس. می شدم قهرمانی از خطه شاه عبدالعظیم.
لج کرده بودم و نمی‌خواستم به ملاقات بروم. حرفم این بود که چرا به من دیر گفته‌اید. من یک عنصر ایدئولوژیک سازمان هستم. از تاریخ سرنگونی صدام که خیلی از قدیمی ها روی میز سازمان‌(۱) هستند من یک روز روی میز نبوده ام. ترسیدید پدرم من را از مبارزه ببراند؟
خلاصه رفتم ملاقات، پدرم زد زیر گریه و گفت به من گفته اند تو نمی خواهی من را ببینی! چی باید جواب می دادم؟ باید می گفتم من در سازمانی هستم که از طرف من، به تو که پدرم هستی دروغ گفته اند و اصلا به من نگفته بودند پدرت آمده.
از ساعت دوازده ظهر با این حرفها که من نمی خواهم ببینمش مشغولش کرده بودند. بدون این که من اطلاعی از موضوع آمدن او داشته باشم. او هم گیر داده بود که تا نبینم‌اش نمی روم. به این ترتیب آن‌ها آنقدر موضوع را کش داده بودند تا اینکه گفته بودند در یک زمانبندی یک ربعه بگذارند من را ببیند.
باور کنید صحنه کربلا بود. همه را تحریک کرده بودند که با خانواده هایشان بجنگند. من خلاصه اش میکنم به اندازه کافی داستان «ننگ ما فامیل الدنگ ما» معروف است. ولی تعدادی هم بودند که خیلی مثبت برخورد کردند و تحت تاثیر تحریکات فرمانده هانشان قرار نگرفتند و با متانت ضمن اعلام نارضایتی از اینکه افراد خانواده‌شان با وزارت اطلاعات آمده اند از مبارزه خود بر علیه رژیم با کمال احترام دفاع کردند.
من هم همین کار را کردم که احترام پدرم را نگاه دارم. خواستم به پدرم بگویم من بزرگ شده‌ام. گفتم من دیگه آن آدم شوت و بازی گوش گذشته نیستم.
یک لحظه من را تنها نمی گذاشتند. مقابل آن‌ها هم خجالت میکشیدم بپرسم نامزد من بعد از من چی شد؟ جواد خراسان برادر مسئول قرارگاه ما کنار من بود. زهرا نوری فرمانده قرارگاه ما هم دورتر بود. من بخاطر اینکه به پدرم بگویم من در یک جای مترقی هستم که زنان فرمانده هستند او را به سرمیز خود دعوت کردم و به پدرم گفتم این خانم فرمانده است. پدرم هم خیلی محترمانه گفت خواهر عزیزم من این همه راه آمدم فرزندم را ببینم و یک انتقاد به شما دارم چرا نگذاشتید یک تماس بگیرد تا هم ما از نگرانی هشت ساله در بیاییم هم نامزدش تعیین تکلیف شود. شما فقط موقعی اجازه دادید او تلفن کند که دیگر ما مطلع شده بودیم فرزندمان اینجاست. و وزارت اطلاعات داشت خانواده ها را می آورد اینجا. جواد خراسان توپید به پدرم و گفت آره...
از این آره هایی که توش هزارتا معنی خوابیده. یعنی اگر حرف بزنی دندون‌هات رو خرد میکنم. یعنی اگر وضع ما مثل قبل بود الان خردت میکردیم. تو الان مدیون مایی که اینجا هستی.
من هم خیلی بهم ریخته بودم. خواستم میز را چپه کنم و دست به یقه بشوم بگویم این خلق قهرمان که حرف می زنید یکی هم پدر من است. ولی بخاطر اینکه امت همیشه در صحنه دست و پا بسته من را به آمریکایی ها تحویل ندهند خویشتن داری کردم و فقط به جواد خراسان گفتم پدر من است و مسئولیت جواب دادن به سوالهایش با من است. او هم ساکت شد. هر چی صبر کردم از سر میز بلند نشد و بعد مجبور شدم یک یادداشت به او بدهم و بگویم لطفا یک دقیقه من را تنها بگذارید تا از پدرم سوال خانوادگی و خصوصی بپرسم. با این حال در یک قدمی من راه می رفتند .
صحنه و برنامه را طوری آماده کرده بودند که کسی نتواند با خانواده اش صحبت کند. سیاوش برای خودش از میکروفن بلند سخنرانی میکرد و برایش مهم نبود که کسی گوش میکند یا نه. پدر من میخواست گوش کند که از زیر میز زدم به پایش گفتم ولش کن به من گوش کن.
از او پرسیدم پدرم من که از خانه بی خبر رفتم سر نامزد من چه بلایی آمد؟ او گفت گرفتیم‌اش برای برادرت. لبخند زدم در ظاهر ولی از درون داغون شدم. به خودم گفتم این چه پدری است، این کارمند وزارت اطلاعات شده میخواهد من را تحت فشار بگذارد و با این حرفها از مبارزه ببراند.
به هر حال پدرم رفت. میخواستم بعنوان احترام با پدرم با اتوبوس تا دم در قرارگاه اشرف بروم. ولی یک نفر دم در ایستاده بود و دستش را دم در گرفته بود تا کسی سوار نشود.
احمقانه بود کسی که با پدرش جنگیده و در حال خداحافظی است دیگه کجا میخواهد برود. به زعم خودم میخواستم با یک بدرقه‌ی ساده تا دم اتوبوس یک تاریخ سی ساله را با پدرم که رابطه درستی نداشتم از ته دل جبران کنم.
میخواستم پدرم ببیند من آزاد هستم و در مبارزه ام اینقدر پاسفت هستم که اگر در اتوبوس وزارت اطلاعات هم سوار شوم آسیبی به عقاید من نمی خورد، ولی نگذاشتند.
پدرم رفت و من در فکر حرف آزار دهنده اش بودم. بعدها برادرم به ملاقاتم آمد و گفت ما پنح سالی صبر کردیم تو مفقود بودی و فکر کردیم مرده‌ای. چون در این پنح سال خبری از تو نشد من با نامزد تو ازدواج کردم. بعد‌ها خبر دار شدم که این دختر بیچاره چندین بار میخواسته خودش را بکشد در آن فرهنگ ایرانی....
من تنها نبودم. مثل من آدم‌های زیادی بودند که بخاطر قطع شدن از خانواده اشان و اینکه امکان تماس نداشتند مشکلات زیادی برای خودشان و خانواده اشان پیدا شد. صحنه های خانواده ها پشت درب اشرف گویای بخشی از واقعیت است. به اندازه کافی در یوتوب وجود دارد.
سازمان دیده است که این برخورد های غلط فاجعه آفریده ولی حاضر به پذیرش این خطاها نیست. بارها نوشته ام مریم رجوی یک معذرت خواهی کند. بخاطر اشتباهاتی که کرده است یک انتقاد به خودش بکند. ولی هیهات از انتقاد پذیری. انتقاد و دیگ و ووووووو برای بقیه ارزش است نه برای رهبر. امیدوارم یک روزی لا اقل یک معذرت خواهی کنند.
   
پانویس:                    
۱- اصلاح روی میز بودن،  یعنی فرد مسئله دار است و هر روز مشکلی برای سازمان درست می‌کند.
چه کسی عملیات انتحاری وسریریدن را به مسلمانان آموخت؟(+18​)
کورش کبیر

سوریه سربریده پاسدارافغانی رضااسماعیلی5
چندی قبل گزارشی ازبازگرداندن اجساد 10 تن ازبرادران افغانی مقیم قم از سوریه  که لابد برای فراگیری علوم اسلامی مربوط به فقه شیعه یا فرارازدست متجاوزان روسی وآمریکایی وطالبانی به ایران پناه آورده بودند نوشتم واینکه سپاه قدس سپاه پاسداران با سوء استفاده ازاعتقادات پاک این افراد یا پرداخت های  کلان آنها را به بهانه دفاع ازحریم مقبره زینب ورقیه (دختر نداشته امام  حسین)  به سوریه می فرستد تا  درکناردیگرمزدوران اعزامی از عراق و لبنان وافغانستان ویمن درکنارارتش رژیم جنایتکاربشاراسد ازسرنگونی وی توسط ملت خود وارتش آزاد آن کشورجلوگیری  نمایند وتقریبا روزی نیست که دریکی از شهرهای  چهارکشوروایران مراسم تشییع جنازه های رسیده ازسوریه بعمل نیاید.
 
محمدجوادظریف وزیرخارجه حسن روحانی که با مصادره شعار” مبارزه با دروغ وفریب” مهندس موسوی برسر کارآمده است  بارها وآخرین باردرحاشیه اجلاس داووس درگفتگو با حبرنگاران سویسی با قاطعیت  هرگونه دخالت ایران در نبردهای داخلی سوریه را رد و رل نیروهای نظامی ایران رایک نقش مشورتی ( لابد به متهمان جنایت علیه بشریت) می نامد وبرادران  لاریجانی درراس ارکان نظام گزارشات متعدد مجامع وسازمانهای بین المللی را  درنتیجه دروغ پردازیهای گروههای ضدانقلاب ومخالف خود قلمداد وانها رامتهم  به تاثیرپذیری ازآنهامی کنند.
 
گرچه تابحال با چندین گزارش مشابه تصویری وتحلیلی که بعضا نیزازخودمستند سازان اعزامی وابسته به نیروی قدس سپاه کشف وازسوی شبکه های بین المللی نظیر بی بی سی و تلویزیون هلند  و….نیزنشان داده شده است که نیروهای ایرانی نه تنها دراین درگیریها دراقص  نقاط سوریه حضوردارند بلکه دربسیاری ازموارد نقش فرماندهی وهدایت عملیات  نیزبعهده آنهاگذاشته شده است. البته متاسفانه یا خوشبختانه بدلیل اینکه  مزدوران اعزامی درتمامی رده ها همانطوریکه سن آنها نیز نشان می دهد فاقد  تجربه جنگی موثر بوده وصرفا بدلیل عقده های روانی ناشی ازعدم حضور درجبهه  های جنگ عراق ونیزلزوم پیوستن به کاروان شهدا یا انگیزه های مادی بعنوان  کالای بنجل صادراتی ایران به سوریه موردسوء استفاده قرارگرفته وهم خودرابه  کشتن داده وهم همدستان خود درارتش سوریه را دچارشکست کرده اند.
 
برای مخاطبین محترم این نکته لازم به توضیح است که برای اولین باردرجریان  نبردهای منجربه خارج شدن القصیرواقع در نزدیکی مرزسوریه درسال گذشته نقش  ارتش روسیه بعنوان سازماندهنده قرارگاه مشترک عملیاتی ازسوی یکی  ازکارشناسان وابسته به رژیم  بنام صادق حسینی افشاء شد قرارگاهی که درآن رسما طرحهای جنگی توسط افسران  عملیاتی روسیه تهیه وسپس با کارگزاری ارتش سوریه (عمدتا پشتیبانی هوایی  وموشکی وشیمیایی) ، نیروهای اعزامی ازایران ولبنان وعراق ودیگرکشورها به  اجرا درمی آمد واین درحالی بود که نیروهای غربی وعربی باصطلاح حامی مردم  وارتش آزاد سوریه سرگرم بحث درمورد نیروهای افراطی رخنه کرده درصفوف  مبارزان سوری بودند!
 
گزارش زیرکه تابع نعل به نعل ازخبرگزاری امنیتی مشرق نیوزتحت عنوان ” جنایتی دیگرازپیروان یزید و عبیدالله” آمده است مربوط به یکی دیگرازنیروهای افغانی وشاغل دردانشگاه  فردوسی مشهد بنام رضااسماعیلی بوده که توسط نیروی قدس سپاه پاسداران جذب وتحت  عنوان دفاع ازحرم زینب به واحد نظامی مستقردرسوریه یا گردان فاطمیون مربوط  به افغانهای مقیم وغیرمقیم ایران فرستاده می شود. دراین گزارش اولا صراحتا  به واحدهای نظامی اعزامی ازسوی کشورهای مختلف که همگی توسط نیروی قدس سپاه  دررسته های مختلف سارماندهی می گردند به شرح زیر اشاره شده است.
 
” درهمین راستا (دفاع ازبقعه ها و زیارتگاهها)٬ شیعیان کشورهای مختلف برای  دفاع از حرم حضرت زینب و رقیه سلام الله علیهما٬ بقاع متبرکه ومناطق شیعه  نشین سوریه با تشکیل گردان‎هایی فعالیت خود را آغاز کردند؛ که ”کتائب اهل الحق”٬ “فاطمیون”٬ “خدام العقیلة”٬ “ذوالفقار” و “اباالفضل العباس” از جمله آنها است.
گردان فاطمیون که متشکل ازشیعیان افغانستان می‎باشد٬ عملکرد قابل توجهی درصیانت از مقدسات اسلامی درسوریه دارد و درآذرماه سال  جاری هم مراسم تشییع پیکر 10 تن از شهدای این گردان در شهرهای قم، مشهد،  اصفهان و تهران برگزار شد.“
دیگراینکه کلیه افراداعزامی بدلیل ماهیت محرمانه ماموریت و وابستگی به نیروهای قدس  سپاه پاسداران وبدلیل ترس ازافشای ماهیت آنان درکشورمبداء یا سوریه ازنام  های مستعاروبه تعبیرخود نام جهادی ! استفاده می کندد ازفرمانده نیروی قدس  درلبنان سردارحسن شاطری (ملقب به مهندس حسام خوشنویس) گرفته تا فرماندهان  آن نیرو درسوریه نظیراسماعیل حیدری ومحمدجمالی پاقلعه ودیگران که آخرین آن  محمودرضابیضایی بانام مستعارحسین نصرتی بود.
اما ایکاش دروغ پردازی ها به همین دومورد ختم می شد درخصوص محل هلاکت این  افراد نیزدرحالی که ازعبارت کلی نظیر سوریه، دمشق یا حرم زینب یادمی شود با اندک کندوکاوی معلوم می شود عمده آنان درشهرها و محورهای عملیاتی مختلف  کشته شده اند بعنوان مثال اسماعیل حیدری درمحورحماء – حلب به درک واصل شده  است و یا دیگرانی که اخیرا عمدتا درمحورهای عملیاتی غوطه شرقی وغربی یعنی  همانجایی که نیروهای بشاراسد سلاح شیمیایی برعلیه مردم بیدفاع خوداستفاده  کردند به هلاکت رسیده اند ولی درتبلیغات وآگهی ها ونوشته های رسمی اززینبیه یا عبارت کلی دفاع ازحرم عقلیه بنی هاشم بعنوان محل شهادت (بخوانید هلاکت) نام برده می شود. این نکته نیزلازم به توضیح است که ازسوی آیت الله  سیستانی شرکت شیعیان درجنگ سوریه حرام اعلام شده است.
دروغ دیگرادعای دفاع ازحرم با امکانات محدود ولی درتمام عکس های منتشره ازسوی  سایتهای ایرانی ولبنانی وعراقی تجهیز این نیروها به پیشرفته ترین سلاحها  وعمدتا سلاحهای آمریکایی را شاهدهستیم که این امربسیارعجیب می نماید زیرا  همگان می دانند که سلاح سازمان عمده نیروهای انقلابی وشورشی درسراسرجهان  وبالاخص کشورهای حامی رژیم بشاراسد تفنگهای کلاشینکف یا AK 47 می باشد درحالیکه عمده سلاحهای نشانداده شده این نیروهای M-16 یا سلاحهای مشابه می باشد که در انحصارارتش آمریکاست؟!
درهمین گزارش مشرق نیوز درباره این بسیجی فریب خورده افغانی اززبان یکی ازهمرزمان وی می گوید:
” شهید اسماعیلی مدت ها پیش به عنوان مدافع حرم حضرت زینب(س)داوطلب اعزام به سوریه شد و به زمره فاطمیون پیوست و بسیار سریع فنون رزم را آموخت. “
وصراحتا به شرکت درعملیات تهاجمی (آفندی) برای حمله به نیروهای مقابل درمنطقه غوطه شرقی ( ونه دفاع اززینبیه دردمشق) اعتراف کرده ادامه می دهد:
” هفته پیش بود که برای باز پس گیری شهرک شیعه نشین “زمانیه” واقع درغوطه  شرقی ازچنگال گروه های تکفیری درگیری شدیدی رخ داد و هر روز فقط چند ساعت  آتش بس داشتیم. در یکی از این آتش بس ها متوجه عدم حضور یکی از نیروها شدیم که شهید اسماعیلی برای جستجوی او به محل درگیری رفت و درحین جستجوی نیروی  مفقود شده٬ با نیروهای دشمن درگیر و سپس زخمی ‎شد. متأسفانه وی به دلیل شدت مجروحیت توان بازگشت نداشت و اسیرتکفیریون می‎شود.”
 
این فردپس ازاشاره به کشته شدن رضااسماعیلی وبریدن سروی توسط نیروهای تکفیری سنی بااشاره به ارسال جنازه بی سر این فرد به تهران جهت کفن ودفن برای مبارزه با اثرات منفی روحی و روانی این سربریدن ها برخانواده  های آنان و دیگرنیروهای اعزامی می گوید البته ابتدا ماشین گروههای تکفیری  ازروی گردن این فرد ردشده و سپس سروی بریده شده است؟!
 
اما درپایان این مطلب به سوال مربوط به تیترآن برمی گردیم آیا می دانید برای  اولین بارآیت الله خمینی درسال 1982 میلادی به فتحی شقاقی یکی  ازبنیانگذاران سازمان جهاداسلامی مجوزعملیات انتحاری برعلیه نیروهای  آمریکایی وغربی رادرلبنان صادر کرده وآن سازمان مسئول حملات انتحاری به  مقرتفنگداران دریایی آمریکا ونیروهای فرانسوی دربیروت است؟
 
آیا می دانید برای اولین بارسریریدن اسرای جنگی درعراق وافغانستان توسط  نیروهای القاعده موردحمایت ایران صورت گرفت که باهدف ارعاب نیروهای  آمریکایی ومتحدین غربی آنان برای وادارکردن آنها به خروج ازمنطقه انجام  وصراحتا ازسوی رسانه های رسمی کشورمورد تشویق وتکریم قرارمی گرفت وبرخی  فرماندهان سپاه نیزعینا ازهمان تهدید وعبارات استفاده می کردند؟
 
باهم نگاهی به تصاویرضمیمه مربوط به مقتول افغانی اعزامی به سوریه ازسوی نیروی  قدس سپاه پاسداران می اندازیم که مثبت گزارش فوق وبه نقل ازسایت مشرق  نیوزمی باشد
منبع:پژواک ایران
آلترناتیوی که از دفاع درست و توضیح عاجز است
اسماعیل وفا یغمایی

چالش سیاسی یا لجنمال کردن
نیروهای سیاسی یک جامعه طبعا میتوانند، مخالف و منتقد هم باشندو یکدیگر را به چالش سیاسی و انتقادی بکشند.  میتوانند حتی مخالفتشان را در عرصه سیاسی به نقطه نفی سیاسی یکدیگر برسانند که باز هم دعوا سیاسی خواهد بود، اما اگر نیروئی عاجز از دفاع سیاسی معقول و منطقی باشد به روزگاری میافتد که «آلترناتیو علی الاطلاق» روزگار ما متاسفانه، در خارج کشور افتاده است، یعنی به جای نقد وچالش سیاسی کار بجائی میرسد که مثلا پرونده جنسی فلان عضو سابق ، آنهم به دست رهبر افشا میشود، برای بستن دهان اعضای جدا شده «گزارشات بند الف تا ی» رو میشود، برای اعضای سابق ومستعفی شورا دستها بکار میافتند تا چیزی پیدا کنند که نشان بدهد اینها سودای محبت رژیم را در دل داشته اند وبا آخوندها و وزارت اطلاعات سر و کار دارند و قس علیهذا....
 
جل الخالق!بکار گرفتن خود ما علیه خود ما!
 
از زمره نکات مهم  اصلی کشتی جودو، بکار گرفتن نیروی خود دشمن علیه خود اوست،از توضیحش میگذرم وتاکید میکنم گویا این تکنیک پا به دنیای سیاست نهاده است که از خود فرد علیه خود فرد استفاده شود و مثلا اسماعیل یغمائی دیروز را علیه اسماعیل یغمائی امروز به جنگ بیاندازند، در جلسات درونی نقد و انتقاد تیغ کشیدن فرد علیه خود البته سبیل بود و لی گویا در خارج تشکیلات هم از این پدیده گریزی نیست. چند روز قبل در همین راستا سایت «ایران افشاگر» از سایتهای وابسته و مدافع آلترناتیو، دو مطلب در رابطه با من گذاشته بود که خواندم و انگیزه ای برای پاسخ نیافتم. اولی نامه برادر من  در ایران بود که توسط انجمن نجات منتشر شده ودر آن نامه تاکید شده بود که خوبست من سر عقل بیایم و چشمان اقوام را به دیدار خود روشن سازم.نامه را در این لینک  تحت عنوانی مودبانه  که حضرات به آن داده اند و ناشی از فرهنگ تراویده از نقطه رهبر معظم است را بخوانید. 
 
 
مطلب دوم باز نشر شعری بود توهین آمیز از من، درج شده در نشره مجاهد شماره 154 در آذر سال 67 یعنی یک چهارم قرن قبل،بعد از عملیات فروغ جاویدان، علیه نویسنده ارجمند آقای علی صغر حاج سید جوادی، که به حق به خون خفتن هزاران جوان را توسط اشتباهات رهبر عقیدتی محکوم کرده بود و من که در آن هنگام از مریدان و دوستداران رهبر عقیدتی و جوانی سی وپنجساله بودم بر آشفته شده و این نویسنده ارجمندرا مورد توهین قرار داده بودم در این لینک میتوانید مطلب را ببینید:
 
 
در باره مطلب اول: چنانکه سالها قبل نوشته ام کارهای برادر من و سوء استفاده رژیم ربطی به من ندارد.خداوند این مرد را انشالله هدایت بفرماید که اگر چند، از سر حتی عاطفه، چنین چیزهائی ننویسد تا آخوندها سوء استفاده نکنند، و چنانکه یکبار قبلا نوشتم انشالله با ورود کوکبه مهر تابان  و موقعی که در شیپورها میدمند و توپها میخروشند: بیا که موکب رهبر ز گرد راه رسید خروش ملت ایران به مهر و ماه رسید اخوی مرا را دستگیر نموده و اگر انقلاب درونی را پذیرفت که حتما عفوش میکنید وعلیه من حتما مقالها خواهد نوشت و منجمله افشا خواهد کرد کهمن چه شری بوده ام،و گرنه: کلاه بوقی برسرش نهاده، زنگوله به گوشها وسایر نقاط بدنش آویزان کرده، و پس از انکه گزارش ف و جیم خود را کاملا نوشت،گوشهایش را همراه بادهها هزار تن دیگر از اعضای خانواده های گمراه و فریب خورده، به دیوارکاخ فلک رفعت رهبر میخکوب بفرمائید تا در سینه تاریخ ثبت شود و دیگر کسی جرئت نکند چنین کارهائی بکند. بگذرم از اینکه در عمق باید خدا راشاکر باشید که فقیر چنین برادری دارم که بتوانید از گزک او استفاده نموده و مرا افشا کنید و دائما زور بزنید که او را بجای رئیس انجمن نجات یزد زور چپان کنید وگرنه باید چاره دیگری میجستید.
توضیحا عرض میکنم برادر من با تمام ضعف و اشتباهاتش و چند نامه ای که به من نوشته و مورد سوء استفاده انجمن نجات قرار گرفته، کارمند بازنشسته اداره آمار و ثبت احوال است و در حال حاضر مشغول کشاورزی است ودر طول سی سال گذشته علیرغم درخواستهایش من حتی یکبار دعوت نامه برای سفر او به اروپا و دیدار نفرستاده ام و قبلا پاسخ نامه های خود را به او انتشار داده ام که در این لینک میتوانید بخوانید
 
در عوض خدمت شما عرض میکنم انجمن نجات یزد توسط تعدادی از اعضای سابق تشکیلات شما پایه ریزی شده که می توانید در این لینک انجمن نجات مرکز یزد بینید و از خود سئوال کنید چرا؟ در باره مطلب دوم:
 
بگذارید خیالتان را راحت کنم ،من در دوران مجاهدت تا جائیکه بیادم میآید با چند نوشته یا شعر ، شادروان شاهپور بختیار،اقای علی اصغر حاج سید جوادی،آقای پرویز یعقوبی،شاد روان کمال رفعت صفائی را، و بعدها شاعر توانا و دور ازمیهن اقای محمد علی اصفهانی را نادرست و بناحق، و با شناختی غلط  مورد توهین قرار داده ام.از اقای پرویز یعقوبی و کمال رفعت صفائی قبلا پوزش خواسته ام و همین جا از بار دیگر از تمام آنها از خودشان زنده اند ،اقایان حاج سید جوادی، و اصفهانی و یعقوبی عذر خواهی میکنم  ، و بطور سمبلیک ازنزدیکان آنان که در میان مانیستند زنده یادان شاهپور بختیار وکمال رفعت صفائی صمیمانه پوزش میخواهم و امیدوارم خطای مرا بخشیده و بقول قدیمی ها قلم عفو وترقین بر آن کشند. زمین که به آسمان نمی آید. خطا اگر هست عذر تقصیر هم هست ، من خوشبختانه  نوک پیکان تکامل و رهبر خطا ناپذیر نیستم. انسانم و  و چون جد اعلای سمبلیک خود آدم ابوالبشر اشتباه میکنم و چون به خطای خود واقف شدم عذر صمیمانه اگر لازم باشد بیش از یکبار عذرمیخواهم.
 
میبینید که نکته غم انگیز در این دو ماجرا اینجاست که درماندگی از نقد و چالش سیاسی درست، موجب میشود که اولا از «اسناد خود آدم علیه خودش» استفاده کنند که مثلا فلان وقت چنین سروده و حالا طور دیگر میسراید، و دیگر اینکه بروند میان فک و فامیل آدم کسی ر ا پیدا کنند که نامه ای نوشته و از آنجا محملی جور کنند که بر اساس پیوند خونی این با آن وامثالهم بقول نسیم شمال: پس یقین این سگ بیدین عملش قلابی است هان بگیرید که ملعون بابی است با این منطق  و با اتکا به فک و فامیل افراد برای کوبیدن و شیطان کردن منتقدین میتوان گفت:
 
هم وضع «لوط» پیامبر خراب است که وضع عیالش و پسرش خراب بوده، و هم باید یقه «داوود» پیامبر و کل بنی اسرائیل را چسبید که بنا به روایت تورات «آممنون» پسرش با خواهرش «تامار» همبسترشد، و میشود «امام حسن» را به نقد کشید که چرا با «جعده»خواهر یزید ازدواج کرد  ، و باید یقه «امام صادق» را گرفت که چرا بارها در مجالس جشن خلیفه منصور عباسی سوار بر قاطری که خلیفه برای او میفرستاد حاضر میشد، هم باید در مورد «امام حسن عسکری» افشاگری نمود که اخوی اش جعفر کذاب باخلیفه شراب  و کباب میخورد و هم باید «شهید نقدی»عضو شورا را که در ایتالیا به دست رژیم ترور شد چون پسر عمویش سردار پاسدار نقدی است به چالش کشید و هم یقه «مرحوم ابراهیم ذاکری» عضو ارشد مجاهدین را که اخوی اش در اوین شکنجه   میفرموده گرفت.
 
همین گونه نقد در مورد دکتر کریم قصیم
 
همین وضعیت در مورد دکتر قصیم نیز صادق است. دائم پرونده رو میکنند که دکتر قصیم در گذشته اینطور دفاع میکرده حالا اینطور میگوید. یعنی چه؟ در گذشته آقای قصیم اینطور میاندیشیده حالا در افق دیگری از شناخت ایستاده!. چه اتفاق ناجوری افتاده؟ اتفاق ناجور این است که دیگر نمی تواندبا اتکا بر وجدان خود از شما دفاع کند و این مگر گناه کبیره است، و چرا هرگز! هرگز! حتی یکبار هم که شده نمی خواهید قبول کنید شاید منتقد شما حق داشته باشد و دستگاه مریض و عاجزی را در برابر منتقدان بکار میگیرید که جواب این دستگاه مطلقا این است: هر کس رفت و ناقد شد یا عیب ژنتیکی دارد، یا وابسته به رژیم است، یا همشیره اش خراباتی است یا برادرش مزدور است و...
 
همین منطق را من میتوانم در برابر شما بکار بگیرم. من یکی از قویترین و طولانی ترین شعرهایم را بنام«از شهریور تا شهریور» در باره مسعود رجوی سروده ام. حالا شعر «باناخدا» را میسرایم! میتوانید بپرسید چرا؟ و چه عاملی باعث شده من این فاصله طولانی را طی کنم و از آن نقطه به این برسم جواب شرا به خودتان واگذار میکنم اما احتمالا عاملش اخوی بنده و تائیدات انجمن نجات  و مشکلات ژنتیکی نبوده است.
 
اصل مطلب
 
حال میرسم به اصل مطلب. نوشتم انگیزه ای برای پاسخ در رابطه با نکاتی که در باره من  در ایران افشاگرنوشته بودند نداشتم ولی خواندن مطلبی علیه آقای روحانی در جریده شریفه توسط یکی از اصحاب بی نام و نشان وطبق معمول دارای هویت مستعار بنام هرمز صفائی تحت عنوان، لینک:
 
 
مرا دست به قلم کرد تا چیزکی بنویسم و از نکاتی که در باره من هم نوشته شده اشاره کنم.
 
*** تمام کوشش اقای هرمز صفائی، در کمال استیصال و فلاکت این است که ریشه های یک استعفای سیاسی را که کاملا سیاسی بوده، مرده مال نموده،تبدیل به یک کنش و واکنش بر سر ملک و املاک و امثالهم بکند و بخصوص برای مصرف داخلی، چون در خارج تشکیلات کسی باور نمیکند، و نهایتا به اذهان بباورانند که ساحت معظم ما عاری از عیب است گر جمله کاینات کافر گردند بر دامن کبریاش ننشیند گرد وهر کس ازمامیبرد یا مثل یغمائی برادرش انجمن نجاتی است ، ودر سابق آقای حاج سید جوادی را دشنام داده، یا مثل شکری مشکل شخصی داشته است و نه سیاسی و برشوریده بر استبداد ، یا مثل مصداقی لاجوردی ثانی است، یا مثل قصیم، سابق یک طور دیگر حرف میزده حالا یک طور دیگر، یامثل جمالی به سپاه وصل است ، یا مثل عاطفه اقبال ماماچه است،یا مثل روحانی یک ملک و املاکی دارد که در ساری میخواهد بفروشد و از شورا استعفا داده است چیزی که جایش خالی است و مطلقا خالی ذره ای دلایل سیاسی واقعی است. و خلاصه مثل آخوندها بر فراز منابرما را تبدیل به شمر ابن ذی الجوشن و بدتر از ان بکنند. اخر انصاف راعزیزان، خود دانید که اگر مشکل سیاسی نبود میشد در کادر شما ماند، به ایران رفت و برگشت! و با سعید امامی هم ملاقات کرد وبعد درسایتهاتان مقاله نوشت و به مصداقی حمله کرد!!، به دلیل ارتباط با مامور وزارت فلان از شورا اخراج شد و بازگشت و سینه زنی کرد،صد ماجرا در آمریکا و اروپا داشت و از جمله نورچشمی ها بود و علیه من طومار نوشت ،من چیزی نمینویسم خود بیاندیشید چون حتما بسا بسا بیشتر ازمن میدانید.
 
*** بگذارید خیالتان را راحت کنم. مشکل چه من و ما محق باشیم  یا نباشیم،یک مشکل سیاسی است نه شخصی،مزخرفات علم شده وسخیف واقعیت ندارد و ربطی به ما ندارد ولی اگر واقعی هم باشد مثلا برادر من روزی یک نامه فدایت شوم به من بنویسد و در سایت انجمن نجات انتشار یابد و خبر برسد که: آقای روحانی نه تنها زمین وباغ نداشته خود را در ساری فروخته بلکه تمام استان گیلان و مازندران را بفروش رسانده است و پولش را در سویس در حسابهای بانکی اش گذاشته و موجب شده است تمام اهالی مظلوم گیلان و مازندران به بلوچستان مهاجرت کنند مشکل شما حل نمیشود و شما همچنان با این گونه داوریها عاجز و درمانده خواهید ماند. مشکل سیاسی است و تمام گناه بر گردن ما نیست کمی هم به خودتان فکر کنید! مشکل در کجاست؟
 
اسماعیل وفا یغمائی
29 ژانویه 2014میلادی
مشعل آزاديخواهی خاموش شدنی نيست
دکتر‌‌محمد‌‌ ملکی


اطلاع پيدا کردم دوستان عزيز و مبارزم مهندس حشمت الله طبرزدی، دکتر احمد زيدآبادی و دکتر علی‌ رشيدی که براي مدتي به مرخصي آمده بودند، دوباره به زندان منتقل شدند و همچنين تعداد ديگري از منتقدان و تحول خواهان را به زندان فراخواندند و فشارهاي جديدي بر زندانيان وارد کرده اند. حاکميتي که در اين سي و پنج سال بر مسير ظلم و بيعدالتي و دست اندازي بر ثروتهاي عمومي و افزودن بر فقر و فلاکت گام برداشته است، همواره اعتراض و انتقاد کارشناسان ملي، آزاديخواهان و منتقدان دلسوز وطن را با زندان و شکنجه و اعدام پاسخ داده و معلوم نيست تا چه زماني ميخواهد به اين روشهاي غير انساني و ضد حقوق بشري ادامه دهد. نقض گسترده حقوق بشر و دور جديد فشار بر دگرانديشان و تحول خواهان حاکي از آن است که حکومت قصد نرمش در برابر مردم و منتقدان را ندارد. اما مقاومت آزاديخواهان و ايستادگي نسل هاي مختلف عليرغم سي سال سرکوب و نقض حقوق بشر نشان ميدهد که مشعل آزادي خواهي و عدالت جويي در ايران خاموش شدني نيست و آنچه روزي خاموش خواهد شد آتش خانمانسور استبداد است.
اينجانب بعنوان يک مدافع حقوق بشر که ۶۰ سال براي استقرار آزادي و دموکراسي در ايران رنج کشيده ام، با اعتراض به فشارها و دستگيريهاي اخير بار ديگر به حاکمان نظام ولايي هشدار ميدهم که از نقض حقوق بشر و آزار منتقدان و نخبگان سياسي و مدني دست برداريد؛ زندانيان سياسي و عقيدتي با هر تفکر، عقيده و انديشه اي را آزاد کنيد؛ و مطمئن باشيد در صورت ادامه اين اعمال سرنوشتي بهتر از ديگر نظامهاي استبدادي در انتظارتان نخواهد بود.
دکتر محمد ملکي بهمن ۱۳۹۲

۱۳۹۲ بهمن ۹, چهارشنبه

۱۳۹۲ بهمن ۸, سه‌شنبه

داستان وصل من به مجاهدین؛ از زندان عراق تا زندان مجاهدین
فریاد آزادی

آن قدیمها که ما در عصر «پارینه سنگی» گرفتار بودیم در اشرف البته به حق بگویم خود من هم در آن بی اطلاعی مطلق و قطع بودن از جامعه واقعی ذوب شده در توهمات بودم و ذوب شده در مریم رجوی. من تا میتوانستم بخاطر شرایط مبارزه از مجاهدین دفاع کردم. در تیف هم تا میشد با کسانی که خودشان را به رژیم فروخته بودند درگیر شدیم که عاقبتش سر از زندان ابو غریب در آوردم نه یک بار بلکه سه بار.
من از دوران کودکی به دنبال رادیو کویت بودم تا بتوانم ترانه های فارسی که پخش میکرد را گوش کنم. در این میان با رادیو مجاهد آشنا شدم. آن زمان‌ها منظورم سی سال پیش فرقی با فضای سازمان مجاهدین نبود. دو کانال تلویزیونی بود که یکی آخوند بود دومی ملا هر چه به خورد ما می دادند یاد میگرفتیم. تبلیغات زیادی بر علیه مجاهدین بود و من چون ژنتیک آدم آزادیخواهی بودم از رژیم زده بودم.
و به دنبال راهی برای خلاصی بودم به هر حال من سمت گرفتم به سمت سازمان مجاهدین تنها نیرویی که اسمش را و آن هم از جمهوری اسلامی شنیده بودم. خودم را سیاسی می دانستم .
سال هفتاد و شش دری به تخته خورد و وارد سازمان شدم از همان ابتدا همه چیز دروغ بود گفته بودند در اولین فرصت موجود شما تحویل مجاهدین داده میشوید که اینطور نبود دوماه در زندانهای عراق بودم که بدترینش اداره اطلاعات عراق معروف به مخابرات.
کتک جانانه ای هم نوش جان کردم که جای برادر مسعود خالی. به هر حال دوماه گرسنگی و شپش بود تا به سازمان رسیدیم. بماند که من مجاهدین را هم در مرز دیدم و هر چه گفتم من را از پیش این عراقی ها ببرید اصلا انکار کردند که ما مجاهدین نیستیم بعدها یکی از آنها اشتباهاً لو داد که آن روز ما بودیم و فرمانده ما بنام برادر حکمت او بوده که با تو صحبت کرده. خلاصه در بدو ورود من خودم را مسیحی معرفی کردم که راست هم گفته بودم از اسلام زده بودم و دین مسیحی را برای خودم انتخاب کرده بودم از داخل ایران. چند سوال از من شد دین پدر؟ جواب مسلمان شیعه.2 دین مادر؟ مسلمان شیعه پس تو هم مسلمان شیعه هستی و دین من را در ورودی مسلمان شیعه نوشتند. نیاکان ما یک بار به ضرب شمشیر اعراب مسلمان اجباری شدند و من مسلمان زاده که برای اولین بار جرأت کردم دین خودم را بگویم به ضرب شمشیر برادر نشانها مسلمان شدم.
در زندانی بنام فضیلیه در بغداد در اوج گرسنگی وشپش و ترس که همه جوانک بودیم و از بی اطلاعی رنج می بردیم سفارت مصر برای مصری ها که در زندان بودند و نزدیک به پنجاه نفر بودند میزان دو کیلو خیار و دوکیلو گوجه فرستاده بود. مصریها جشن گرفته بودند. آن روزها به خودم گفتم ما که بر علیه رژیم هستیم و انتظاری هم از سفارت ایران نداریم ولی چرا سازمان برای ما هیچ نانی نفرستاد. باور کنید من ساعتم و کفشم را فروختم تا توانستیم همه ایرانی هایی که آنجا بودیم نفری یک لقمه نان کوچولو بخوریم. بعد از دوماه همه مان از ضعف چشممان سیاهی می رفت. زندانبان انجا میخواست به حسین بلوجانی تجاوز کند. خدا رحمتش کند با داد و بیداد ما زندانبان منصرف شد.
وقتی به سازمان رسیدیم با پررویی تمام مورد سوال قرار گرفتیم که آیا به شما کسی پیشنهاد تجاوز هم داد در زندان و ما هم با کمال شرف گفتیم نه. چیزی هم ندیدیم. بعد که وارد ورودی سازمان شدیم جمله ای که به دلم نشست این بود که گفتند سردر سازمان مجاهدین نوشته «صداقت و فدا» و کلی جان گرفتم احساس کردم به بهشت رسیده ام ولی تناقض این دوران زندان که مجاهدین ما را ول کرده بودند به امان خدا در دلم بود.
یک نوار از بحث های ایدیولوژیک مسعود رجوی را گذاشتند و بنا بر این بود که که در پایان هر نوار ویدیویی بحث کنیم که چه گرفته ایم وسط بحث من قاطی کردم و تناقضم بیرون زد و با داد و بیداد گفتم مارا ول کردید در معرض تجاوز اعراب و دروغ گفتید و از این حرفها . محمد رضا موزرمی هم داد زد که به خواهران ما هنگام ورود به عراق تجاوز هم شده شما چی میگید که در معرضش بودید؟
من را بگی خدای یکتا را سپاس گفتم که ک...خود را بر باد ندادیم. و خفه شدم. کلاس درس ایدیولوژیک بغلی ما همین عباس محمد رحیمی معروف به سپهر بود که او هم از ابتدا مشکل داشت سر داستان طلاق و هر روز داد و بیدادش هوا بود این بود که الان سازمان به او می گوید لمپن.
نا گفته نماند یک روز در زندان فضیلیه که به حق میشود اسمش را زندان گرسنگی و شپش گذاشت یک روز زندانبان گفت همه ایرانی ها جمع شوند وسط حیاط بقیه بروند کنار. من هم ترسیدم گفتم نکنه رژیم میخواد ببینه کیا هستیم و غیره من قاطی جمع ایرانی نشدم ودر گوشه ای لای جمعیت غیر ایرانی بودم دیم عده ای چفیه به سر مشغول دید زدن ایرانیها هستند و پچ پچ میکنند و بعد رفتند.از قیافه هایشان معلوم بود ایرانی هستند. وقتی شهرام را در دفتر بغداد دیدم متوجه شدم که این برادر شهرام بود و انها هم هیئت مجاهدین آمده بودند ببینند سیاهی لشکر چقدر جمع شده. وقتی به آنها شکایت کردم که شما چرا ما را رها کردید بین گرگها در معرض گرسنگی و شپش گفتند ما هیچ کنترلی در زندانهای عراق نداریم این در صورتی بود که خودم شهرام را شناختم و دیدم در زندان فضیلیه.
به شش ماه نرسید تمام کسانی که بعد از به ریاست جمهوری رسیدن خاتمی وارد سازمان شده بودند را گرفتند بردند به منطقه اسکان. به من گفتند بیا بچه ها میخواهند با تو صحبت کنند. آنموقع چون قرار بود به داخل ایران بروم هر از گاهی می آمدند با من صحبت میکردند. من ساده رفتم دیدم این دفعه با دفعات قبلی فرق دارد. مثل اطاق محاکمه می ماند یک میز یک زاویه اطاق و یک میز که باورکنید مثل میز شکنجه بود یعنی این احساس من بود ولی باتوجه به این مدت که به مجاهدین اعتماد کرده بودم اعتماد برادرانه........به خودم گفتم نترس خلاص بی مقدمه به من گفتند تو جاسوس جمهوری اسلامی هستی و تا صبح مرا بازجویی کردند .
ابتدا زبانم لال شد میخواستم حرف بزنم بگم من جاسوس نیستم زبانم حرکت نمی کرد چون آنها خیلی جدی و همراه با فحش داد و بیداد کردند. صحنه خیلی جدی بود. بعد خودم را گول زدم که حتما من فردا میخواهم به داخل ایران بروم این آخرین چک امنیتی من است. چون تا آن تاریخ پنج شش باری از من بیوگرافی گرفته بودند که هر بار هم چون راست گفته بودم هیچ فرقی با هم نمی کرد. دو ماهی در هولوفتونی مجاهدین بودم. بعد ارتباط زدم فهمیدم کسان دیگری هم بودند که واقعا جاسوس بودند مثلا اطاق کناری من واقعا جاسوس بود. از پروژه های رفع ابهام که صحبت میشود کسی به سال هفتاد و شش توجهی نمیکند. من کتک نخوردم و ندیدم کسی کتک بخورد ولی میگفتند علی بخش آفرینند معروف به رضا گوران صدای کتک خوردن و گریه کردنش می آمده و اینکه در توالت زندانیش کردند بجای انفرادی. من هم که داد و هوار کردم نبی (ابوالحسن مجتهدزاده) همان کسی که در ترکیه مورد آدم ربایی قرار گرفته  و نجات پیدا کرده بود تفنگ گرفت رویم، حرکت کرده بودم میزد.
به هرحال اینکه من به دوماه آخرش خورده بودم. مجید روحی، حسین بلوجانی، من و شهاب فروزنده، حمید سیستان الان ساکن نروژ، رضا گوران ساکن فعلی نروژ، سعود ساکن و کارمند وزارت اطلاعات ساکن فعلی ایران.
و چند نفری که تعدادمان هفت نفر بود تنها کسانی بودیم که از پروژه رفع ابهام دوباره به داخل مناسبات مجاهدین برگشتیم. آن روزها به خود میگفتم برادر مسعود نمی داند که چه بر سر ما میگذرد.
مسول اطلاعات سازمان مهری حاجیان بود. در پایان نشستی گذاشت و نشریه معروف به سیصد وهشتاد مجاهد را نشانم داد و گفت این حق سازمان بوده که به شما شک کند من به داخل مناسبات برگشتم. بعد ما را بردند در نشست مسعود رجوی. البته هیچ صحبتی با ما نکرد مثل بقیه در دوران گذشته فقط مورد (پرداخت قرار گرفته بودیم که به نشست برویم)
تمام باورهای من شکست ولی خوشحال بودم که دیگر شک نفوذی به من نیست. ولی سایه مسئله دار بودن من در هشت سالی که در سازمان بودم همیشه بر سر من بود. به همین خاطر در گوشه انزوا مشغول کارهای خدماتی بودم. بچه محل و دوست من محمد بابا خانلو در اثر فشار های وارده جلوی من خودش را آتش زد و کشته شد. البته من فکر نمی کنم در اثر آتش کشته شده باشد فکر میکنم سر به نیستش کردند. آن‌چه که مطمئن هستم هیچ گاه به ایران باز نگشت چون خانواده اش هنوز دنبالش هستند. ولی جمله ای که مژگان پارسایی در نشستی که در همین رابطه بود این بود مرد چالش کردیم.
من ناراحت بودم ومن را هم سوژه نشست کردند و داد و بیداد بود. البته نشست ما که همه جدید بودند اتفاق جدی توش نمی افتاد ماکزیموم کتک زدن بود ولی نشست دیگری که در همان زمان و قبل از اینکه مژگان پارسایی بیاید مسئول آن نشست بود چشمتان روز بد نبیند صداهای عربده کشی می‌آمد. نیم ساعتی بود نمی دانم کی را سوژه کرده بودند من دیپرس شده بودم. بدون اغراق بگویم صدای دعوای دسته جمعی سگها در روستا هنگام غروب بود. همینطور صدا می آمد. آنموقع رسم بود که هر کسی به قول مسعود رجوی پالونش کج می شد اینطور او را خرد کنند.
تصویر خودسوزی مجمد رضا بابا خانلو تا چند ماه جلوی چشم من بود. شاهد قضیه یکی ناصر کیومرثیان بود که هنگام فرار با داریوش محرابی به گلوله بسته شدند و مردند. شاهد بعدی حسن نظری معروف به حسن شوش بود که از تیف فرار کردند پنج نفر بودند چهار نفر در تلویزیون وزارت اطلاعات مصاحبه کردند ولی تا الان خبری از حسن نظری نشده. درواقع مفقود الاثر است.
فرمان جزء کسانی بود که از رمادی عراق با فریب آمده بود. او را بردند به نشست و فحش ناموسی داده بودند و چون کرد بود بیش از بقیه بهش برخورده بود. او هم خودش را به آتش کشید و جمله ای که هنگام سوختن می گفته این بود نامردها نامردها. روانشناسی خودکشی در مورد خودکشی هایی که با آتش انجام شده میگه کسانی که این شیوه رو انتخاب میکنند زیر شدید ترین فشارها قرار گرفته اند . حقشان به نا حق خورده شده. این شیوه خودکشی مال زنهاست ولی به حق در زندانهایی مثل قرارگاه اشرف این شیوه به مردها سرایت میکنه جهت اطلاع شکست های عشقی در مردان اینطور ایجاب میکنه خود را از بلندی پرتاب کنند ووووووو به هر حال بحثم در مورد خودکشی بود. این دومورد را من میدانم خدا می داند چند مورد دیگر هم بود.
مریم رجوی ما را ول کرد وسط جنگ و به فرانسه فرار کرد. گرچه من این تئوری مزخرف را داشتم که تمام رهبری نباید وسط صحنه جنگ باشد ولی چیزی جز فرار نبود. اکثر آدمهای رده بالا همراه مریم رجوی و مهدی ابریشم چی فرار کردند. نا گفته نماند مهدی ابریشم‌چی یک لمپنی هست که مثل آب خوردن به آدم فحش ناموسی میداد به خودمن هم داد. من را تهدید میکرد که می فرستمت زندان عراق بهت تجاوز کنند. عین جمله ای که می گفت این بود «ولد زنای فلان فلان شده می فرستم زندان عراق فلان فلانت کنند». این فلان را بخاطر این میگفت که زنها هم در نشست حضور داشتند. وگرنه فکر کنم از فرهیختگی بیشمار اتفاقات دیگری هم می افتاد.