سهشنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۱۰
برای کار ، نان و آزادی
نخستین گام برای تضمین پیروزی خیزش کنونی، سرنگونی حکومت اسلامی و انحلال بیچون و چرای تمامی دستگاههای سرکوب حاکمیت سرمایهداری آن است. «سبز» به رهبری موسوی- خاتمی این را نمیخواهد. کاربرد نام «جنبش» از همین منظر به گرایش زیر رهبری و پیرو این جناح، اشتباهی ژرف است؛ زیرا که جنبش، از سرشت دیالکتکی پدیدهها بر میخیزد و شاخص آنتیتزیاست که در برابر تز تثبیت گرا، پیوسته در جنبندگی و پویایی و دینامیسم ذاتی، از پتانسیل نیروی مادی و معنوی یعنی طبقاتی – فلسفی خود ْنیرو میگیرد. این وجه تضاد، از همین روی پیشرو، است. ماندن در وضعیت سازش و همسازی طبقاتی و بازتولید اسارت و مناسبات حاکم را بر نمیتابد. از همین زاویه، رفرم در چارچوب قانون اساسی در دستور کار نیروهای تثبیتگرا قرار گرفته است. رفرم روی دیگر سرکوب طبقاتی است برای مهار مبارزه طبقاتی دگرگون گرا. پیشگیری در برابر قانون دیالکتیک مبارزه طبقاتی، واکسیناسیون رفرم، یعنی ویرایش و ترمیم همین نظام و مناسبات پوسیده و ضد انسانی، در همین نظام و مناسبات و دستیابی این جناح به مدیریت سیاسی و سیادت سرمایه، تمامی آنچیزی است که لیبرالیسم بورژوایی ایرانی به رهبری خاتمی و موسوی و کروبی خواهان آن است. خیزش سراسری غیر طبقاتی، سرانجام یا سکوی پرش قدرتیابی نیروی سیاسی مناسبات حاکم خواهد شد و اعتراض علیه استبداد حاکم را به پشتوانه خیابانها به استبدادی تازه فرا میرویاند؛ یا به جنبش طبقاتی دگرگونساز، تکامل مییابد. از این دیدگاه، کاربرد مفهوم «جنبش» تنها در این فرآیند دگرگونساز و بینادین معنا میدهد و جز این، همه تثبیت گرا و سرانجام، ارتجاعی خواهد بود. یگانه تضمین پیروزی اعتراضهای خیابانی حکومت شوندگان، حضور و رهبری طبقاتی سازمانیافته کارگران خودآگاه و تهیدستان و زحمتکشان متحد طبقاتی کارگران است- همراهی و کارازار متحدانهی طبقه و لایههای اجتماعی که آزادیاشان در گروی انقلاب سیاسی پیروزمند و تداوم انقلاب اجتماعی است. در غیر اینصورت، همه شعارها و وعدهها، بیهوده و با خوشبینانهترین برداشت، خودفریبی خواهد بود. بهمن ۵۷ ، و سرنگونی حکومت شاه و برپایی حکومت اسلامی گواه زندهی چنین بیمسئولیتی فاجعهبار سیاسیاست. گستره و ابعاد فاجعهی این فریب وخودفریبی را سی سال خونبار بر دوش داریم. ابعاد این فاجعه را نه تنها در ایران و منطقه، که به سراسر جهان سایه افکند و جهانیان را به آسیب کشانید.
سبز، رنگی است برای پوشاندن تضاد طبقاتی بهرهکشان و طبقه و لایههای زیر ستم. تلاش لیبرالیسم در ذات خودْ مستبدِ ایرانی، به سبب خاستگاه و پایگاه طبقاتیاش، به چنگ گرفتن قدرت سیاسی یعنی دولتاست. دمکراسی این جناح،یعنی تسخیر دولت و برقراری نهادهای حاکمیت«عقلایی» سرمایه. مدیریت سیاسی مناسبات مبتنی بر استثمار انسان از انسان، در دمکراتیک ترین شکل و شمایل (به پرتاب میلیونها کارگر به خیابانها در غرب بنگرید)، به شدت ضد انسانیاست به ویژه با فرماسیون سرمایهداری و محکوم به واپس ماندگی تاریخی ایران، هیچ مجالی برای اجرای کوچکترین رفرمهای ادعایی را نخواهد داد.
نیروی سوم در این مبارزهی سه جانبه- باند نظامی حاکم، جناح رقیب، حکومت شوندگان- با تجربهگیری از بهمن سال ۵۷، و هزینههای پرداختی این خبط تاریخیِ تسلیم در برابر حکم جنایتکارانه «حکومت اسلامی، نه یک کلمه بیش، نه یک کلمه کم» خمینی و همدستانش، با هویت یابی خود، تن به بی هویتی زیر رنگ و نیرنگها نخواهد سپرد. بازتولید و بازسازی دولت پوسیدهی مناسبات حاکم، هدف سرمایهی جهانی به یاری اتحادیه اروپا و دولت اوباما و دیگر مدیران اجرایی و لابیهای سرمایههای چندجانبه و گلوبال هستند.
رادیکالیسم خیزش هرآینه تکامل یابنده کنونی، اکنون دو نیروی رقیب غالب و مغلوب را به عقب نشینی واداشته است. حکومت باندها، از سویی با تمایم توپ و تشرها و جنایتها، صدای قیام و خرد شدن ستونمهرههای خود را میشنود و اقرار میکند. باند سپاه و خامنهای در بن بست کامل قرار گرفته است، بدون هیچ چارهای. آنان، با قربانی کردن کارگزارانی حتا تا سطح احمدی نژاد، به امید جلوگیری از فروپاشی و جناح رقیب، به درخواست حذف «نظارت استصوابی» شورای نگهبان، و همه پرسی و دستکاری قانون اساسی رسیده است. این البته، پی آمد پتانسیل و تکامل خیزش همهگانی است که با سازمانیابی شتابنده کارگران در ماههای اخیر نیرو میگیرد.
آزادی حکومت شوندگان،کارگران و زحمتکشان، به همراه کارگران و زحمتکشان خلقهای زیر ستم در سراسر ایران، به عنوان «رکن اصلی» این مبارزه طبقاتی، در گرو آن است که معادله را نه به خواست دو نیروی رقیب بورژوایی، که به سود برهم زدن و درهم شکستن این ساختار اسارتبار به پیشبرند.
اعتراض تودههای بهپاخاسته آنگونه که تا کنون از سوی میرحسین موسوی با عبارت پردازی، تبلیغ و ترویج شده، مهار نمیپذیرد و ساختار شکن است. شعار انحرافی و اسارتبار «رای مرا پس بده» عمری چند روزه داشت. وانمود کردن اعتراضهای خونین ۸ ماه گذشته تاکنون به «تقلب» در انتخابات، در نخستین گام خود، جز سرنگونی جمهوری اسلامی به هیچ چیز دیگری رضایت نمیدهد.
سلف لیبرالیسم ایرانی در اعتراض به حکومت شاه در سال ۳۲، به رهبری محمد مصدق و سپس در سال ۵۷ به رهبری مهدی بارزگان، و نامه سرگشاده دکترکريم سنجابی، دکتر شاپور بختيار، داريوش فروهر به محمد رضا شاه پهلوی در ٢٢ خرداد ١٣٥٦ بسا «فراتر» از تن سپاری رفرمیستهای کنونی، خواهان رفرم در مطلقیت حکومت شاه بود که «شاه بایستی سلطنت کند، نه حکومت». آنان، خواهان اجرای قوانین مشروطه بودند؛ اما خلف آنان،کوچکترین اشارهای به مشروطه حتا آلوده به مشروعه نمیکند، و نیز کوچکترین اشارهای به دستاوردهای جنبش بورژوایی یک سده پیش و دفاع از آن نمیکند. و به حاکمیت مطلقه ولایت چوپان/گلهای مذهب تشیع سرمایه، هیچ سخنی نمیگوید. لیبرالرفرمیستهای «سبز» به قبای جنایتکارترین تبهکار تاریخ آویزان شده و یا امام و پیشوا گویان، در محور اسارت میچرخد و حکومت شوندگان را چشم بسته، به پیرامون این چرخش عصارهای اسارت آور میچرخاند تا طبقات حاکم، همچنان به روغنکشی خویش از گردهی تولید کنندگان، با شلاق طبقاتی تداوم دهند.
شگفتی و طنز است که بورژوازی لیبرال برون افتاده از حاکمیت سیاسی و کارگزاران سیاسی ریز و درشت پیرامونی گستره توده ای- اکثریتی و جمهوری خواه ملی و مذهبی و ناسیونالیستو مشروطه خواه ووو همه همه، رهبری خود از جناح بیرون افتاده از حاکمیت جمهوری اسلامی میجوید و زیر سایهی علم سبز پناه میآورد. این گرایش در بهمن سال پنجاه و هفت، مدیریت سیاسی حکومت اسلامی را سازمان داد و به تثبیتآن کوشید و کمتر از دو سال به کارگزاری همین رهبری سبز و حزب جمهوری اسلامی به بیرون پرتاب شد. اما ضرورت منافع طبقاتی در ذات خود، عقلانیتی این چنین میطلبد. جای شگفتی نیست؛ زیرا گره خوردن منافع طبقاتی در طیف بورژوایی به هم، منطق و عقلانیتی تاریخی دارد. کمون پاریس، آنگاه که بیسمارک صدراعظم آهنین پروس و آلمان، خطر حکومت کارگری را در برابر دید، ناپلئون اسیر و چندین سپاه تسلیم شدهاش را در پاریس نیمه اشغال، آزاد کرد تا کمون را به خاک خون نشانند.
اکنون بهمن آمده است، بهمنی برای دفن حاکمیت سیاسی باندهای حکومت اسلامی.
مردم باید بیاموزدند تا به وعدههایی که هیچ ضمانت اجرایی ندارد، فریب نخورند. تنها به نیروی خود، به ساختارهای سیاسی و اتحادهای طبقاتی خود، به راهبریهای شورایی خویش و به نیروی مادی اعتماد و باور داشته باشند.
سرنوشت خود را باید خود دست گیریم، و گرنه سوم شخصها از راه رسیده و خمینی وار برگردهها مینشیند و بر گردنها زنجیر خواهند بست. لیرالیسم ایرانی به رهبری خاتمیها / موسویها نه نان خواهد داد، نه آزادی و انسانیت. پس کارگران و زحمتکشان و آزادیخواهان برابری طلب، خود برای کار ، نان، آزادی و خودگردانی شورایی سازمان یابیم.
فوریه ۲۰۱۰
۱۹ بهمن ۱۳۸۸
منبع: سايت ديدگاه
به یاد جانباختگان حماسه سیاهکل


بیانیه نشریه دانشجویی بذر به مناسبت 22 بهمن
سی و یک سال از زمان مصادره ی انقلاب مردم ایران توسط آخوندها سپری شده است. از همین رو 22 بهمن در حافظه تاریخی ایرانیان در عین اینکه یادآور یک پیروزی بزرگ مردم در بزیر کشاندن سلطنت بوده، روز از کف رفتن دستاوردهای شان نیز هست. تا قبل از خرداد 88 و جنبش اخیر مردم، با دو نوع جریان فکری کاملاً متضاد مواجه بوده ایم؛ گروهی نه تنها مبارزات بسیار ارزشمند مردم در سالهای پیش از انقلاب را فراموش کرده بلکه واقعیت مصادره دستاوردهای آن مبارزات فراموش نشدنی بدست ارتجاع اسلامی را انکار کرده و یا از یاد برده بودند و همواره انقلابیون واقعی را به خاطر آن اقدامات محکوم می کردند.
دومین گروه، آن دسته از انقلابیون بودند که در سالهای پس از انقلاب 57 به مبارزه ای پیگیر در مقابل ارتجاع حاکم دست زده و اگر از قتلگاه های سالهای 60 رژیم جان سالم به در برده باشند، در طول این سالها با فراز و نشیب های بسیار از مبارزات انقلابی خود دست نکشیدند و در جهت افزایش آگاهی عمومی و افشای ظلم و ستم موجود کوشیده اند.
پس از سی و یک سال جنایات فراوان رژیم علیه مردم و سالها ظلم و بیداد و ستم علیه اقشار گوناگون جامعه، سر انجام در خرداد 88، انتخابات بهانه ای برای فوران خشم مردم گردید و آتش پنهان شده زیر خاکستر فوران نمود و اکثر ستمدیدگان را برای ابراز خشم و نفرت به خیابان کشانید. اینبار هر دو گروه دوشادوش یکدیگر برای ابراز خشم خود حضور داشتند. حضور آنان در خیابان این امکان را فراهم کرد تا چهره فریبکار و جنایتکار جمهوری اسلامی برای اکثریت مردم ایران و جهانیان آشکار گردد.
پس از سی و یک سال، امروز شاهد ضدّیت عمیق مردم با جمهوری اسلامی، شاهد "شعارهای مرگ بر خامنه ای و مرگ بر جمهوری اسلامی" بر در و دیوارها، شاهد هزاران زندانی سیاسی پس از حرکت های اخیر و شاهد جانباختگان فراوان در حرکت های اعتراضی و زندان های مخفی این رژیم جنایتکار هستیم. از سوی دیگر شاهد شکل گیری حرکت های رادیکال مردم در روزهایی چون 13 آبان، 16 آذر و بویژه روز عاشورا بودیم که بر خلاف اهداف رژیم و اصلاح طلبان در آن روز پیش رفت و جریانی متضاد با کلیت جمهوری اسلامی شکل داد.
از همین رو امسال با وجود این ضدّیت عمیق، 22 بهمن برای مردم آخرین روز از دهه فجر آخوندها نیست، آغازی دوباره است: برای شورش، فریاد علیه ظلم و از ریشه برکندن اساس ستم و استبداد و استثمار. از اینرو امسال حضور گسترده مردم بسیار ضروری است، ما دانشجویان و جوانان انقلابی با تمام نیرو و خشم خود به خیابان می آییم و روز 22 بهمن را از دزدانی که سی و یک سال پیش دسترنج مادران و پدرانمان را به غارت بردند باز پس می گیریم و با استفاده از این روز و سایر روزهای مبارزه در تلاش خواهیم بود تا خیزش را ادامه داده و رهایی جامعه را محقق نماییم.
برای کسب پیروزی واقعی بایستی نقاط قوت گذشتگان را سرمشق راهمان قرار دهیم و نقاط ضعف را نقد و اصلاح کنیم. باید خود را به علم انقلاب مسلح نماییم و با اتکا به دانش انقلابی مبارزه کنیم.
جمهوری اسلامی به دنبال مصادره انقلاب همواره تلاش داشته به تحریف تاریخ پرداخته و 22 بهمن را به نام خود ثبت نماید. در همین راستا با وجود آنکه نیروهای چپ نقش مهمی در انقلاب 57 ایفا کرده بودند نام آنان را از تمامی برنامه ها و رسانه هایش حذف کرده و نیروهای مذهبی و آخوند ها را نیروی اصلی آن انقلاب نشان می دهد و در نهایت آن روز انقلابی تحت عنوان یوم الله به عنوان روزی مذهبی از هویت اصلی اش تهی کرده است. در اقدامی مشابه اهداف مبارزات پس از بهمن 57 و تجارب انقلابی کسب شده در سالهای 60 – 57 را وارونه جلوه می دهد. در تاریخ فرمایشی آنان خبری از مقاومت کارگران و زحمتکشان شهر روستا در مقابله با ارتجاع اسلامی نیست؛ اشاره ای به 5 روز مقاومت شجاعانه زنان در هشت مارس 57 در مقابل فرمان حجاب اجباری نیست؛ صحبتی از مقاومت رزمنده مردم ترکمن صحرا، عربهای خوزستان و ده سال مقاومت مسلحانه مردم کردستان و قیام کمونیستها در سال 60 در آمل نیست. بی جهت نیست که با ابزارهای گوناگون؛ روزنامه، سخنرانی و برنامه های ساختگی تلویزیونی تلاش دارند این حقایق را وارونه جلوه دهند. وحشت فراوان سران جمهوری اسلامی تکرار دوباره آن حرکت ها و در خطر قرار گرفتن اساس نظام است.
22 بهمن فرصت مناسبی است برای مبارزه علیه جمهوری اسلامی و حرکت در جهت تغییر اساسی جامعه در جهت منافع عمومی مردم. اکنون وظیفه ماست که از تجربه انقلاب 57 در حرکت پیش رو استفاده نماییم. یکی از شباهت های مهم جنبش اخیر و سالهای منتهی به انقلاب 57، حضور تمامی اقشار و گروه ها در صف مبارزه است که به نوعی نقطه قوتی برای هر دو حرکت محسوب می شود اما از سوی دیگر عدم حضور رهبری رادیکال، انقلابی و مترقی است که بتواند این جنبش و حرکت انقلابی را در جهت رهایی حقیقی ستمدیدگان و در جهت منافع اکثریت مردم سوق دهد. در هر دو نمونه مشابه این نقطه ضعف بسیار مهمی محسوب می گردد.
همین نقطه ضعف بود که منجر شد خمینی بتواند با کمک امپریالیستها برای مصادره انقلاب به ضرر منافع عمومی مردم و به نفع صاحبان ثروت و قدرت، به ظاهر رهبر انقلاب گردد. بدین سان انقلابی که با هدف برچیدن هر گونه ظلم و ستم، استبداد و استثمار شکل گرفته بود به جانشینی شکلی از ارتجاع توسط شکلی دیگر از آن انجامید.
بنابراین، مهمترین مسئله ای که در خیزش جاری بایستی مورد توجه همگان و علی الخصوص جوانان رادیکال و انقلابی قرار گیرد، از میان بردن این نقطه ضعف است چرا که در صورت عدم توجه به این نقیصه، بار دیگر شاهد مصادره مبارزات مردم توسط نیروی ارتجاعی دیگری خواهیم بود. در این راستا بایستی در جهت متشکل شدن و تشکیل نهادهای انقلابی به منظور برنامه ریزی دقیق برای پیشبرد اهداف و خواسته های انقلابی مردم و جلوگیری از ادامه تلاش های رژیم در جهت سرکوب جنبش تلاش نماییم. نکته قابل توجهی که وجود دارد این است که برای جلوگیری از انحراف از اهداف انقلابی، بایستی به ماهیت خواسته ها و شعارهای موجود توجه بسیار نماییم تا بار دیگر افرادی چون خمینی نتوانند با مجموعه ای از شعارهای عوام فریبانه، رهبری این جنبش مردمی را در دست بگیرند.
از ویژگی های قابل توجه یک رهبری رادیکال "ضدّیت با کلیت نظام جمهوری اسلامی" است. همانطور که همگان پس از گذشت چندین ماه مبارزه در خیابان در یافته اند که افرادی چون موسوی، کروبی و خاتمی علیرغم شعارهای فریبنده قبل از انتخابات و پس از آن، در واقع ضد منافع عمومی مردم حرکت کرده و تنها به دلیل دعواهای جناحی و تضاد بر سر قدرت در مقابل جناح حاکم قرار گرفته اند و هم اکنون که اساس نظام را در خطر می بینند، همچون گذشته در برابر مردم صف آرایی کرده اند. مردم به تجربه دریافته اند که در نظام جمهوری اسلامی امکان اصلاحات در جهت منافع شان وجود ندارد و تنها راه رهایی، برهم زدن کلیه ساختارهای جمهوری اسلامی و ساختن جامعه ای نوین است.
ما علم مارکسیسم را علم رهایی جامعه می دانیم و برای تحقق جامعه کمونیستی تلاش می نماییم. به دنبال این هدف در شرایط کنونی در درجه اول جامعه ای را واجد تأمین منافع عمومی مردم می دانیم که فاقد حاکمیت دینی باشد. همانطور که در روزهای اخیر مردم نیز به این نتیجه رسیده اند و به طور وسیع ضدّیت خود با حکومت دینی را در مبارزات خیابانی نشان داده اند.
ما خواهان جامعه ای عاری از ستم و استثمار هستیم. جامعه ای که با برنامه ریزی صحیح اقتصادی که مبنایش سود نباشد، نابسامانی های اقتصادی موجود که منجر به لگد مال شدن طبقات فرو دست زیرِ فشار سود آوری عده ای قلیل سرمایه دار وابسته به نظام امپریالیستی جهانی شده در جهت تعدیل نابرابری و رفع استثمار از میان برود. جامعه ای آزاد که قوانینش بر اساس شأن و منافع عموم انسانها باشد، قوانینی که عاری از هر گونه تبعیض جنسیتی، طبقاتی و ملیتی و مذهبی باشد. جامعه ای که در آن کلیه امور بدست مردم سپرده شود و توسط نهادهای مردمی اداره شود. جامعه ای که در آن دین از دولت کاملا جدا باشد و در آن فرهنگی مترقی و بالنده حاکم باشد.
از این رو در 22 بهمن ما به خیابان می آییم، شورشگر، قاطع و هوشیار، تا بگوییم:
جمهوری اسلامی نمی خواهیم با تمام ساختارهای و نهادهای سرگوبگرانه اش و قانون اساسی ارتجاعی اش!
اعدام، شکنجه، تجاوز و زندان را نه تنها محکوم می کنیم بلکه خواهان از بین رفتن کلیه قوانین و مجازاتهای اسلامی و قوانین ضد انسانی در کلیات و جزئیاتش هستیم.
هیچ یک از نهادهای سرکوبگر و ستمگر را در هیچ لباس و فُرمی برنمی تابیم. پلیس مزدور، بسیجی قلدُر، لباس شخصی چماق بدست نمی خواهیم!
ممنوعیت تجمع و تشکل، سرکوب اعتراض و خاموشی هر فریاد حق طلبانه ای را محکوم می کنیم!
بیش از این اجازه قتل و سرکوب دگراندیشان، روشنفکران، کارگران، دانشجویان و معلمان و ... را نمی دهیم!
سرکوب و فرودستی زنان و تبعیض جنسیتی نه در دانشگاه، نه در کارخانه، نه در خیابان و نه در خانه را دیگر تحمل نمی کنیم!
سرکوب مذهبی مردم، دخالت مذهب در تمام ارکان جامعه از سیاست و اقتصاد و آموزش و فرهنگ گرفته تا نظام قضایی و روابط شخصی و جنسی بس است. نمی خواهیم!
باندبازی با قدرتهای مختلف جهان سرمایه داری کافیست. ما یوغ وابستگی را که با بنیادگرایی اسلامی عجین شده دیگر نمی خواهیم!
دیگر پستی و حقارت برای تأمین نیازهای اولیه زندگی مان را تحمل نمی کنیم. غارت ثروتهای کشور و استثمار مردم کارکن توسط باندهای قلدُر سپاهی و مذهبی را تحمل نمی کنیم!
آموزش و کتابهای مدرسه ای و دانشگاهی بی محتوا، مذهبی و خُرافی، ضد زن، تسلیم طلبانه و هرزه پرور را به زباله دانی می افکنیم! بساط خرافات و دروغ از مراکز آموزش علم باید برچیده شوند!
استفاده از فاشیسم مذهبی و شوونیسم علیه ملل تحت ستم، اقلیتهای زبانی، اقلیتهای مذهبی، دگرباشان جنسی و ... را نمی خواهیم.
ما به خیابان می آییم و فریاد می زنیم :
تمام زندانیان سیاسی- عقیدتی باید سریعاً آزاد شوند.
آمرین و عاملین جنایتهای دوران حاکمیت این رژیم و قاتلین مردم در ماههای گذشته باید معرفی و در دادگاههای عادلانه با نظارت مردمی محاکمه شوند.
اسامی ربوده شدگان و جانباختگانی که در گورهای دسته جمعی یا انفرادی بی نام و نشان طی سی و یک سال اخیر مدفون شده اند باید مشخص و محل دفن آنها، دلیل جانباختن آنها، عقیده و باورشان و .. برای مردم روشن گردد.
ایجاد تشکل مستقل کارگری، دانشجویی، معلمان و انجمن های مردمی برای تمامی اقشار باید آزاد باشد و حق اعتصاب و اعتراض باید برسمیت شناخته شود.
برابری کامل حقوقی و اجتماعی زن و مرد باید میسر گردد و تمامی نهادها و قوانینی که مانع این برابری می شوند باید برچیده شوند.
برآوردن این خواسته ها هیچگاه با وجود این رژیم میسر نخواهد شد. تنها راه بدست آوردن آنها، درهم شکستن ساختارهای این نظم کهنه است. تحقق این خواستها تنها در گروه اتحاد و مبارزه خودمان است. برای اینکار نیاز داریم که همدیگر را پیدا کنیم. باید ساختارشکنان همدیگر را بیابند و متحد شوند و سازمان یابند. باید بدانیم که در برابر نیروهای مزدور سلاح بدست مجبوریم از خود دفاع کنیم. دفاع از خود و دفاع از آزادی های بدست آمده در خیابان نه تنها مشروع بلکه ضروری است. عده ای عافیت طلب ما را به برخورد مسیح وار دعوت می کنند و می گویند اگر یک سیلی خوردید طرف دیگر صورت خود را برگردانید تا سیلی دیگر زده شود. یا ما را نصحیت می کنند که مبارزه مان را در سکوت و آرامش و به شیوه مسالمت آمیز پیش بریم. کدام عقل سلیمی باور می کند که این درندگان خونخوار بما رحم کنند؟ کدام عقل سالمی باور می کند که با سکوت ما هزاران زندانی و فعال سیاسی از زندان و کشتارگاهها رها خواهند شد؟ گردانندگان جمهوری اسلامی می دانند که ما برای چه به خیابان می آییم، برای فریاد زدن آنچه که نمی خواهیم و آنچه که می خواهیم. اینست که آنها را می ترساند. آنها می ترسند که در روز 22 بهمن ساختار شکنی در سطح کل جامعه بطور قطعی و نهایی فراگیر و تثبیت شود.
ما به خیابان می آییم و با نیروهای مستقل و رادیکالِ و رزمنده در خیابان بهم می پیوندیم و نیروی مبارزاتی مان را تقویت می کنیم، از طرف دیگر جلوی سکوتِ زشت علیه جنایتکاران و مماشات با آنان را می گیریم. ما می دانیم که با نزدیکی و اتحاد میان ما هم موج جدیدی از امید در صف مبارزاتی مردم راه خواهد افتاد و هم ترس ویژه ای بر دل دشمنان خواهد نشست. آری اگر با هم باشیم، اگر بر اهداف مان روشن باشیم می توانیم گامهای تعیین کننده ای در جهت پیروزی برداریم.
دوشنبه ۸ فوریهٔ ۲۰۱۰
این فیلم یک بار در سال 1358 از تلویزیون رژیم پخش شد اما چون در آن نقش مجاهدین خلق در محاصره و اشغال سفارت آمریکا در تهران نشان داده می شود، بدستور خمی
آقای مسعود رجوی در ادامه سلسله آموزشهای خود که بخش نهم آن منتشر شده است، به موقعیت آقای رضا پهلوی، موقعیت مجاهدین خلق و روابط موجود پرداخته است که به لحاظ سیاسی و آموزشی شایان توجه است. برای دیدن و شنیدن این پیام اینجا را کلیک کنید (وصل به سیمای آزادی وابسته به مجاهدین خلق).
لطفا به این نکته که در 4 بهمن نوشته بودم توجه داشته باشید علی ناظر: به علت طولانی بودن پیام و اهمیت آن، و برای پیشگیری از درج نظرهای ناپخته و عجولانه، و با توجه به اینکه ... ادامه مطلب*
با این مامور سفارت میشه یه املت درست کرد! فیلم تخم مرغ خوردن یک مامور امنیتی سفارت جمهوری اسلامی در کپنهاگ, یکشنبه 7 فوریه با این مامور سفارت میشه
یکشنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۱۰
تفکر دلبخواهی و مشکل تاکتيک ها
1
می گويند ذهن آدميزاد مفاهيم و صفات را تنها وقتی درک می کند که بصورت «ضدين» وجود داشته باشند. بقول شيخ محمود شبستری: «ظهور جملهء اشيا به ضد است»؛ اگر شب نبود روز هم معنائی نداشت، اگر نفرت وجود نداشت محبت هم بی معنی بود. اگر اسارت و تنگنا و تحميل وجود نداشت آزادی نيز ـ اگرچه بود اما ـ امری بديهی محسوب می شد که نامی نمی گرفت و قدرش شناخته نمی شد. همانگونه که گاهی اين دو پارهء ضدين چندان از هم دور می افتند که يکی شان بديهی انگاشته شده و از حوزهء درک ما خارج می شود. مثل هوائی که تنفس می کنيم. برای ما وجود هوای پر از اکسيژن آنچنان بديهی است که در نود درصد اوقات زندگی اصلاً فراموش می کنيم که مدام مشغول نفس کشيدن ايم. تنفس کاری می شود اتوماتيک. اما به محض اينکه با وضعيت «ضد» روبرو می شويم هم می فهميم که چگونه دائماً مشغول تنفسیم و هم درک می کنيم که «بی هوائی» چه مخمصهء عظيمی است. از گير افتادن در زير آب گرفته، تا تمام شدن کپسول اکسيژن يک فضا نورد؛ از وقتی که دچار آسم و تنگی نفس می شويم تا زمانی که طناب دار را بر گردن خود حس می کنيم، تازه حضور و ضرورت اين هوای بديهی انگاشته شده و قدر و ارزش حياتی آن بر ما روشن می شود.
باری، اين همه را گفتم تا مقدمه ای باشد برای موضوع مطلب اين هفته که بر محور تفسير «تاکتيک» ها می گردد. خبرگان علم مديريت، «برنامه ريزی بلند مدت» را تدارک «استراتژی» می خوانند که ـ در تشبيه به عمليات جنگی ـ عبارت باشد از تعيين اهداف و برنامه های کلی عمليات و استفادهء نهائی از کابرد امکانات در دسترس (بگيريم، همچون مهره های شطرنج با حرکات گوناگون شان) برای غلبه بر حريف. اين خبرگان، در برابر «استراتژی» از «عمليات کوتاه مدت» يا «تاکتيک» نام می برند که عبارت باشد از «اجزاء کوتاه مدت يک طرح جامع» که از طريق هر حرکت مهره ها در صحنه (ی جنگ يا شطرنج) و در روياروئی با مهره های حريف متحقق می شود. من نيز می خواهم از برنامه ريزی های کوتاه مدتی سخن بگويم که برای انجام کاری در مدتی معين و کوتاه مورد نظر قرار می گيرند و توفيق و شکست شان هم در کوتاه مدت قابل ارزيابی است.
2
ما از دو ديدگاه می توانيم به «کوتاه مدت» نزديک شويم. نخست اينکه آن را بدون در نظر گرفتن «ضد» اش مورد مطالعه قرار دهيم. يعنی فکر نکنيم که اين «کوتاه مدت» در جوف مفهوم «بلند مدت» است که می تواند «کوتاه مدت» خوانده شود؛ والا ما چه متر و معياری در دست داريم که بتوانيم آن را چنين بخوانيم؟ در واقع، هنگامی که ما برنامه ای را بدون در نظر گرفتن مفهوم «بلند مدت» با صفت کوتاه مشخص می کنيم فقط منظورمان می تواند اين باشد که اين برنامه قرار نيست بعنوان جزئی از يک طرح بزرگتر مطرح شود و در فاصلهء کوتاهی آغاز و انجامش بهم می رسند.
اما گاه نيز «کوتاه مدت» را بعنوان بخش و مرحله ای از برنامه ای «بلند مدت» می بينيم و يا مطرح می کنيم و در اين وضعيت کوتاهی برنامهء مورد بحث ما در ارتباط با بلندی برنامه ای ديگر که يکی از اجزائش برنامهء کوتاه مدت ما است معنا پيدا می کند.
به اين ترتيب ما به دو نوع «کوتاه مدت» می رسيم؛ يکی بی ارتباط با «بلند مدت» که ـ در نتيجه ـ کوتاهی اش معنای خاصی ندارد؛ و يکی هم «کوتاه مدتی» که در داخل يک «بلند مدت ِ» مرحله بندی و برنامه ريزی شده قرار دارد. اين دو نوع «کوتاه مدت» فی نفسه نه خوبند و نه بد، نه لزوماً غلط اند و يا درست. هر دوی آنها در زندگی ما نقش بازی می کنند. اولی فقط کوتاه خوانده می شود برای اينکه در مدت کوتاهی به انجام می رسد و دومی کوتاه خوانده می شود بخاطر اينکه در ارتباط با يک برنامهء جامع و بلند مدت قرار دارد و مرحله ای از آن است.
3
در عين حال، ما هم اگر در قضاوت ها و «برچسب زدن» هامان متوجه وجود و تفاوت اين دو نوع «کوته بينی» باشيم دچار مشکلی نمی شويم. وقتی سيگاری روشن و قليانی چاق می کنيم بکاری کوتاه مدت مشغوليم که ربطی به بقيهء کارهامان ندارد و شدن و نشدنش آسيبی به ديگر برنامه هامان نمی زند. اما اگر آدمی هستيم که قصد کرده ايم به، مثلاً، «کعبه» برويم، آنوقت سوار شدن بر وسيلهء نقليه و راهی که انتخاب می کنيم و سرعتی که بکار می بريم و هزار و يک امر ديگر در توفيق يا شکست ما در رسيدن به مقصود عامليت و دخالت پيدا می کنند؛ چرا که وسيله ای که داريم، راهی که انتخاب می کنيم و سرعتی که در توان وسيلهء ما است همه و همه اجزاء و مراحل طرح جامع ما برای رسيدن به مقصد معين مان هستند. اشتباه ما در هر جزء و مرتبه می تواند در نتيجهء کار ما اثر داشته باشد.
اين مشکل مخصوصاً آنجا پيش می آيد که کاری را از آن جهت «کوتاه مدت» بخوانيم که اعتقاد داشته باشيم که کار مزبور جزئی از طرح و نقشه ای جامع تر و در ارتباط مستقيم با آن است اما به چگونگی . ماهيت «ارتباط ِ» بين کوتاه و بلند بی توجه باشيم. اين کوتاه بينی «بد» است چون ممکن است بی توجهی به ارتباط ساختاری آن با بلند مدت کار دست مان بدهد. اما اگر بتوانيم بين کوتاه مدت و بلند مدت ارتباطی منطقی و ساختاری برقرار کنيم آنگاه به يک «کوتاه بينی خوب» رسيده ايم.
در اين ميان، نکتهء مهم آن است که استراتژی (اهداف و برنامه های بلند مدت) و مجموعهء تاکتيک های مربوط به آن (برنامه ها و عمليات کوتاه مدت) همچون دوقلوهای بهم چسبيده اند و يکی بدون ديگری بی معنا و در عمل ناممکن است. يک مدير خوب، چه در جنگ، چه در تجارت، چه در بازی فوتبال يا شطرنج، و چه بر صفحهء مبارزات سياسی، کسی است که برنامه های بلند مدت و اهداف غائی تلاش خود را ـ به دور از، و بدون توجه به، ممکنات و مقدورات روزمره ـ تعيين می کند و سپس، برای رسيدن به آن «اهداف» دست به انجام حرکات تاکتيکی می زند؛ حرکاتی که معنای خود را از آن استراتژی ِ جامع و گسترده و فراگير و کلی ِ ساخته شده بر مبنای اهداف مشخص می گيرند. در واقع، بی وجود يک استراتژی، هيچ عملی «تاکتيکی» محسوب نمی شود و، در نبود حرکات تاکتيکی ِ حساب شده و عطف به برنامه های بلند مدت، وصول به هيچ هدفی ممکن نيست.
به مسافر «کعبه» مان بر گرديم. اگر هدف از عمليات او، مثلاً، رسيدن به «کعبه» باشد آن گاه راهی که برای رفتن اختيار می کند نيز بايد با دلايل محکمی بتواند ـ پس از رفع موانع ـ شما را به کعبه برساند. و گرنه حکايت شما حکايت همان «اعرابی» خواهد بود که شيخ اجل به طعنه در موردش سروده است: «ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی! / کاين ره که تو می روی به ترکستان است!»
4
اما در اينجا بعد ديگری از ماجرا نيز مطرح می شود که به ادراک و تفسير ما از حرکات ديگری بر می گردد. فکر کنيد که می خواهيم خوب و بد بودن يک برنامهء کوتاه مدت وابسته به يک طرح بلند مدت را بررسی و قضاوت کنيم. قضاوت ما در صورتی درست و به درد بخور خواهد بود که، نخست، از اهداف برنامهء بلند مدت با خبر باشيم و، سپس، کوتاه مدت را در داخل تصوير گستردهء بلند مدت ببينيم، و آنگاه ارزيابی کنيم که بين اين دو آيا ارتباطی منطقی و ساختاری وجود دارد يا نه. شيخ اجل به اعرابی نگاه کرده و قضاوت کرده است که «اين ره که تو می روی به ترکستان است»؛ اما، در عين حال، می توان گفت که شايد شيخ مقصد اعرابی را اشتباه فهميده است و طرف براستی عازم ترکستان بوده است. پس، چند و چون داوری در مورد راهپيمائی اعرابی هم بر می گردد به ميزان اطلاع شيخ اجل از مقصود و هدف غائی او.
در اينجا ما می توانيم شيخ را بر مسند يک «مفسر» بنشانيم و به او يادآور شويم که تفسير حرکات تاکتيکی هيچگاه نمی تواند بدون درک استراتژی ها (اهداف غائی و کلی) ممکن شود؛ و از او بخواهيم که اول برادری اش را ثابت کند و بعد مطالبهء ارث نمايد.
تخمين غلط و دريافت اشتباه آميز از «اهداف استراتژيک» قضاوت ما را در مورد حرکات تاکتيکی مخدوش می کند. در يک مسابقهء فوتبال هم مربی، هم بازيکن، هم حريف و هم تماشاچی می دانند که هدف از اين نود دقيقه دويدن چيست: گل زدن هر چه بيشتر به دروازهء حريف. اين قضيه کار را برای همه آسان می کند و بخصوص به همه (از جمله هزاران تماشاگر مسابقه) اين امکان را می دهد که تاکتيک های بکار گرفته شده از جانب مربی و بازيکن را «ارزيابی» کنند.
5
مشکل اما آنجا پيش می آيد که ما، بی خبر از «اهداف واقعی»، به قضاوت در مورد عمليات کوتاه مدتی تاکتيکی می نشينم که می دانيم در داخل يک طرح استراتژيک قرار دارند. نتيجه چه می شود؟ از آنجا که قضاوت بدون داشتن تصوری از اهداف استراتژيک ممکن نيست و، در اين مورد، ما از آن اهداف اطلاعی نداريم، ذهن ما در اغلب اوقات می کوشد تا اينگونه اهداف را مطابق ميل و سليقهء خود بيافريند و با خودفريبی ِ مبنی بر اينکه همين اهداف از آن بازيگر صحنه است داوری کند، اعلام موضع نمايد، هواداری و مخالفت بورزد، جدل کند، و اغلب هم خود را پيروز مجادله ببيند.
يکی از مواردی که در آن ـ همواره بنا بر مصلحت و مصلحت هائی ـ اهداف واقعی و استراتژيک يک برنامه مخفی نگاه داشته می شوند، و ما فقط شاهد حرکات تاکتيکی هستيم، در صحنهء مبارزات سياسی پيش می آيد و همين امر موجب می شود تا هر کسی از «ظن خود» يار ماجرا می شود و حرکات تاکتيکی را تفسير کند.
اين «ظن»، مادر ِ همهء مشکلات ما است؛ بخصوص آنجا که ما عنان اختيار عقل مان را به دست «دلخواه» های خود داده و، با انصراف از واقعيت ها، هرچه را که دلمان می خواهد بعنوان اهداف استراتژيک ِ يک سلسله کنش سياسی می پذيريم.
فرنگی ها بر اين نوع تفکر نام «تفکر دلبخواهی» را گذاشته اند (wishful thinking). در اين نوع تفکر ما به واقعيت هائی که می بينيم و می شنويم، به نشانه ها و رد پا ها، و به خبرها ـ اگر مطابق ميل ما نباشند ـ توجهی نداريم و هرچه را دوست داريم جانشين آنها کرده و بر اين مدار اخير به قضاوت می نشينيم. اين همان نوع تفکری است که ما را به ياد داستان «انشالله گربه است» می اندازد؛ آنجا که زاهدی در سحرگاهانی سرد برای نماز صبح بر می خيزد و به سراغ پوستين اش می رود و سگی خيس از باران را در آن خفته می يابد. هوا سخت سرد است و «آب کشيدن ِ» پوستين کاری صعب. پس زاهد سرمازده پوستين «نجس شده» را به دوش می اندازد و با حالتی روحانی زمزمه می کند که «انشالله گربه است!»
مشکل روزمرهء ما از اين زاهد سرما زده نيز سخت تر است. عاقبت «تفکر دلبخواهی» زاهد آن است که بايد ـ در باور خودش ـ پس از مرگ در برابر دستگاه عدل الهی بايستد و پاسخ دهد که چرا با پوستين نجس نماز صبح بجای آورده است. عاقبت کار قضاوت های سياسی دلبخواهی ِ ما اما در همين دنيا خرمان را می گيرد و روزگارمان را سياه می کند.
6
گاه تصور اينکه يک نفر بتواند در روزی روشن و آفتابی منکر روز شود برای عقل سليم که چه عرض کنم، حتی برای هر عقل پيش پا افتاده ای هم، ناممکن و يا لااقل ثقيل است. و نمی دانم که وقتی شاعر هفت قرن پيش ما می گفت: «چندين چراغ دارد و بی راهه می رود» منظورش چه کسی بود اما يقين کرده ام که مصداق اين سخن را در روزگار خودمان بوفور می توانيم پيدا کنيم ـ علی الخصوص در صحنهء سياست کشورمان، چه در خارج و چه در داخل.
شايد بشود اين بيماری را نوعی «دائی جان ناپلئونيسم تفسيری» خواند؛ به اين معنی که انکار حرف روشن و ساده، و کوشش برای تزريق معناها و منظورهائی پنهان در آن حرف، در نزد عده ای تبديل به نوعی تفسير و اظهار لحيهء سياسی می شود؛ آن هم با هزار من نگاه عاقل اندر سفيه و لبخندهای پيرمردانه (اغلب هم از جوانانی تازه به سبلت رسيده و دست به قلم) که «آنچه در آينه جوان بيند / پير در خشت خام آن بيند!»
مثلاً، بگيريم مورد بيانيه ها و مصاحبه های مهندس ميرحسين موسوی را در اين هشت ماهه؛ يعنی مردی که ـ به گمان من ـ يکی از روشن گو ترين و صادق ترين چهره های سياسی کشور ما است؛ بی آنکه در محتوای سخن اش با او همراهی خاصی داشته باشم. او حرفش را بی هيچ پيچ و تابی بيان می کند و مواضعش را در مورد مسائل سياسی، و از جمله آنچه که «جنبش سبز» ناميده شده، مطرح می سازد. اما هر بار که سخن می گويد ما يکباره از در و ديوار با مفسرين و ـ حتی ـ معبرينی روبرو می شويم که می گويند «برداشت شما» از سخنان موسوی درست نيست و او می خواسته است آنی را بگويد که من اکنون می گويم. هرچه هم که دليل و مدرک طلب کنيم آنها سری تکان می دهند و از اينکه ما ساده ايم و با حکمت بالغهء شگردهای سياسی آشنائی نداريم افسوس می خورند.
چرا؟ برای اينکه آنها اهدافی را که يک آدم سياسی پيش روی شان گذاشته دوست ندارند اما جرأت اينکه بگويند اين اهداف با آمال و خواست های ما نمی خوانند را نيز ندارند. پس چه می کنند؟ اهداف او را کنار زده و «دلبخواه» های خود را جانشين آنها می سازند و توضيح می دهند که «منظور مهندس موسوی همان اهدافی نيست که اعلام می کند؛ او در پی تحقق همان اهداف ما می کوشد اما مصلحت اقتضا نمی کند که دست اش را رو کند. لذا، حرکات کنونی و تاکتيکی او را هم بايد بر اساس اهدافی که ما می گوئيم ـ نه آنچه خود او می گويد ـ بررسی و قضاوت کنيم و يقين داشته باشيم که او عاقبت ما را به آنجائی خواهد رساند که ما می گوئيم و نه آنجا که او خود می گويد!»
7
اگر امروز هنوز عاقبت اينگونه تفکر دلبخواهی را در ارتباط با جنبش سبز و رهبری مهندس موسوی نمی توانيم تشخيص دهيم اما تاريخ معاصرمان از اين نوع تفکرات و عواقب وخيم شان سرشار است. شما فکر کنيد که آدمی به اسم روح الله خمينی کتابی می نويسد به نام «حکومت اسلامی» و در آن شرح می دهد که رياست بر کشور و ولايت بر مردم حق «فقيه» است و بس و او که به حکومت برسد، با در دست داشتن توضيح المسائل مبتنی بر شريعت قدسی اش، حق آمريت دارد و همهء بنيادهای دموکراتيک ـ مگر اينکه به ميل او عمل کنند ـ يا تعطيل می شوند و يا جنبهء «شورای مشورت» را برای او پيدا می کنند. حال، «دست روزگار!» اين نويسندهء روشن گو و بی پيچيدگی را از نجف به پاريس منتقل می کند و يک ملت بجان آمده از ديکتاتوری نيز او را بعنوان منجی می پذيرند و قبول می کنند که وقتی او از «اسلام عزيز» سخن می گويد و قوانين شرع مبين را لازم الاجرا می خواند، و از فساد عصر پهلوی حرف می زند، و می خواهد با «طاغوت» در بيافتد هدف اش برآوردن آمال من آزاديخواه و دموکراسی طلب و بی دين و ايمان است که ايرادم به شاه آن است که به من اجازهء مشارکت در تصميم گيری های سياسی و اجتماعی را نمی دهد اما آزادم می گذارد که تا خرخره عرق بخورم و به عيش و عشرت مشغول باشم و يا به کنج مسجد بخزم و روزی هزار رکعت نماز شکر بجای آورم.
در آن روزگار سه دهه پيش، من و ما حتماً به بيماری مزمن «تفکر دلبخواهی» دچار شده بوديم که برای تحقق شعار «آزادی و استقلال» زير علم چنين ديکتاتور صاحب نقشه و هدفی سينه می زديم و در مورد سنجاق شدن شعار «جمهوری اسلامی» اش به آن دو شعار هم به ترفند «انشالله گربه است» توسل جسته و زحمت ـ بقول سپهری ـ «شستن ِ» چشم هامان را بخود نداده و غرق در نجاست دل به دريای طوفانی «انقلاب» زديم و چند ماه بعد هم، وقتی روسری را با توسری بر سر زن هامان کشيدند و دانشگاه مان را تعطيل کردند و جوانانمان به جوخه های اعدام سپردند نتيجهء توسل مان به «تفکر دلبخواهی» را نيز ديديم و چشيديم.
حالا هم مرد ديگری پيدا شده است که به صراحت به ما می گويد قصدش از شرکت در انتخابات برگرداندن ما به «عصر طلائی» خمينی است و زنده کردن جمهوری اسلامی که به دست ديکتاتور به حکومت اسلامی تبديل شده، و می خواهد که به «قانون اساسی» همين حکومت برگردد و «همه» ی مواد آن را اجرا کند. اين اهداف بلند مدت و استراتژيک اين مرد صادق است. ما اگر در اين اهداف با او شريک هستيم البته که بايد زير علم اش برويم و سبزی جنبش را «سبزی علوی» بخوانيم.
اما اگر چنين شراکتی در کار نيست، آنگاه، سه گزينه بيشتر برای ما وجود ندارد: يا خودمان را به «کوچهء علی چپ» می زنيم و اهداف اعلام شدهء او را ناديده گرفته و اهداف دلبخواه خودمان را جای آنها گذاشته و حرکات تاکتيکی او را نيز بر حسب اهداف خودمان تفسير می کنيم، که در اين صورت بايد گفت که خدا و ملائک و اولياء و انبياء اش عاقبت ما را بخير کنند و وقتی به ترکستان رسيديم کسی پيدا شود که درد ما را در فراق کعبه بفهمد و دست نوازشی بر سرمان بکشد.
گزينهء دوم ما آن است که از هم اکنون در مقابل حرکات آدمی که در قامت رهبری جنبش پيدايش شده موضع بگيريم، در کارش کارشکنی کنيم، و نگذاريم که مردم بجای کعبه به ترکستان کشيده شوند.
گزينهء سوم اما داشتن طرح و برنامه ای استراتژيک و از آن خودمان است که می تواند در بخشی از تاکتيک های خود تقويت حرکات آقای موسوی را نيز جا بدهد. در اين صورت چند کار بر ما واجب می شود. نخست تعيين خواست های خود و، بر اساس آن، تدوين برنامه ای استراتژيک، و آنگاه پرداختن به موضع گيری های تاکتيکی که بجای پيوند داشتن با استراتژی آقای موسوی با استراتژی خود ما ارتیاط منطقی و ساختاری داشته باشد.
8
البته می شود «زرنگی» هم کرد. هم استراتژی خود را داشت و هم منکر استراتژی معين آقای موسوی شد و، در نتيجه، با تاکتيک های او همراه شد اما در واقع تاکتيک های پنهان خود را داشت. اما با چنين روشی اگرچه می توان به فعاليت های فردی دست زد اما نمی توان از درون آن يک کار منسجم سياسی و تشکيلاتی بيرون کشيد. اگر ما هم برنامه ای مخفی برای بيچاره تر کردن مردم خود در جيب نداشته باشيم بزودی در خواهيم يافت که اينگونه زرنگی ها بکار سياست نمی خورد.
شفافيت و صراحت و راستگوئی پايه های هر نهاد دموکراتيک را بوجود می آورند و به يک تشکيلات سياسی اجازه می دهند که از فوايد همراهی با «کوتاه مدت ها» هم، به نفع بلند مدت های منسجم و معين خود، استفاده کند.
کمیتۀ دفاع از مبارزات مردم ایران - پاریس:بر ما نبخشد فتح و شادی - نه خدا، نه شه، نه قهرمان
22 بهمن در راه است . این روز نه سالگرد پیروزی انقلاب، که سالگرد سرکوب انقلاب ضدّ امپریالیستی- ضدّ شاهی مردم بوسیلة یک ارتجاع سیاه مذهبی است. این روز سالگرد آغاز سلطة جنایتکارانی است به رهبری خمینی، که حاصل انقلاب را به یغما بردند و سپس در نمایشی فریبکارانه به نام رفراندم، با قرار دادن مردم بر سر دو راهی "نه" یا "آری" به جمهوری اسلامی، حقّ انتخاب هر جمهوری دیگری را از آنان سلب نمودند.
امروز پس از 31 سال، دستگاه جمهوری اسلامی ناقوس مرگ خود را میشنود. جناحی از آن دندانها را تیز و تیزتر میکند و وعدة سرکوب و مرگ میدهد. گویا زندان، شکنجه و اعدام روش همیشگی این حکومت نبوده است. جلادان یکی پس از دیگری به صحنه می آیند و همدیگر را برای کشتار هرچه بیشتر و غیر قابل گذشت تر تشویق می کنند.
جناح به اصطلاح اصلاح طلب رژیم، وحشت زده از موج خشم میلیونی مردم وناتوان از درخانه نگه داشتنشان، سعی در حفظ نظام دارد. موسوی که تاریکی مطلق دوران خمینی برایش دوران نور بوده است، بیرون رفتن از قانون اساسی را خطرناک جلوه میدهد (بدون آنکه بگوید خطرناک برای چه کسی؟) وکروبی فریاد وا اسلاما سر میدهد! جدایی دین از دولت، این اولین قدم برای رهایی را زیاده خواهی می خواند و برای خاتمی، آنان که مرگ رژیم را خواهانند " غلطی کرده اند". بیانیه پشت بیانیه صادر میشود و همه با هم با وقاحت یا با خجالت دولتی را که می گفتند برسمیت نمی شناسند امروز به رسمیت می شناسند و دلیلشان نیز "تأیید رهبر" است. همان دولتی که هشت ماه است مردم آنرا دولت کودتا می نامند و همان رهبری که بدرستی اورا قاتل و دیکتاتور دانسته و حکومتش را باطل. یاران ریز ودرشت اصلاح طلب در هیبت های مذهبی، ملی، چپ و ... به یاری "رهبران" می آیند، سعی در توجیه هر چه توجیه نشدنی است می کنند، خاک در چشم مردم می پاشند تا نبینند و نشوند که این به اصطلاح "رهبران موج سبز" شریک دزدند و همراه قافله و آنچه می جویند نه آزادی و برابری برای مردم که سهم خود از همین نظام جنایت و تجاوز است.
پایه های رژیم بشدت لرزان شده اند. مردمی که در 16 آذر امسال با مقاومت خود نیروهای سرکوب را به وحشت انداخته و بفرار واداشتند، امروز با تجمع قهرمانانه در جلوی زندانهای مخوف جمهوری اسلامی، قادر شده اند ده ها تن از فرزندان شجاع و مبارزشان را آزاد کنند و اکنون بر آزادی بقیة زندانیان سیاسی و جلوگیری از اعدام ها پا می فشارند. شکاف روز افزون در میان نیروهای رژیم بر دلهای پاک مبارزان نور امید می افشاند و همکاران دیروز او، از ترس یا از پشیمانی به صف مردم می پیوندند. این همه نشان از اوج گیری انقلابی دیگر دارد. چه بخواهند و چه نخواهند!
باید ادامه بدهیم! باید تنها بر نیروی خودمان متکی باشیم. تظاهرات گسترده لازم است ولی کافی نیست. فراموش نکنیم که رژیم شاه را اعتصابات سراسری در کارخانه ها، پالایشگاهها، ادارات، مدارس و دانشگاهها به زانو در آورد. تظاهرات سراسری و اعتصابات گسترده را تبلیغ کنیم و مبدع آن باشیم.
ماندن در چهارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی به معنی پایمال کردن حقوق همۀ کسانی است که از ابتدای این حکومت تا بحال برای آزادی، برابری و عدالت اجتماعی جان باخته اند. به بازی گرفتن باور انسانهایی است که امروز در ایران و در سراسر جهان برای این خواسته ها مبارزه می کنند. آزادی بیان، اجتماعات، تظاهرات و مطبوعاتی که کروبی، موسوی، خاتمی و ... طلب می کنند، همگی شرط ماندن در چهارچوب اسلام را دارد ( اصل 27 قانون اساسی جمهور ی اسلامی). آزادی و حقوق در چهارچوب یک دین هر چه باشد، اسلام یا غیر آن، آزادی نیست، عین اسارت است. حقوق نیست، کمال بی حقوقی است. به هیچ چیز کمتر از جدایی دین از دولت، از آموزش و پرورش و از تمامی نهادهای سیاسی و اجتماعی رضایت ندهیم. دین باید به عرصۀ خصوصی باز گردد و قوانین از بند آن آزاد شوند. یعنی آنکه هرکس حق داشته باشد به اعتقادات خود عمل کند بدون آنکه آنرا به کسی تحمیل کند یا بر او تحمیل شود.
در محله ها، کارخانه ها، ادارات، مدارس، دانشگاهها و ... کمیته ها و شوراهای خودمان را بوجود بیاوریم. برقراری حکومتی موقت از نمایندگان این کمیته ها و شورا ها را تدارک ببینیم که بتواند فضائی آزاد را برای فعالیت همۀ سازمان ها، احزاب سیاسی، انجمن های دموکراتیک، فرهنگی، هنری... فراهم کند. حکومت آینده را توازن نیروها تعیین می کند. سرنوشت خودمان را خود به دست بگیریم و اجازه ندهیم دشمنان خارجی ویا داخلی و آنانکه بجای سعادت انسانها، خواب قدرت و بهره کشی از مردم را می بینند، بر ما مسلّط شوند و برای ما تصمیم بگیرند. هیچکس نمیتواند به اندازة خود ما منافع ما را تشخیص دهد. با تکیه بر تجربیات تاریخی کشور خودمان و دیگر کشورها و با ابتکارات جدید هر چه مستقیم تر در تعیین سرنوشت خودمان در همة زمینه های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی شرکت کنیم.
کمیتۀ دفاع از مبارزات مردم ایران - پاریس هفتم فوریه 2010














