۱۳۹۷ آبان ۲۷, یکشنبه

یکی از تأثیرگذارترین نشریه‌های فارسی‌زبان در تاریخ سیاسی و ادبی ایران "کاوه" است که در سال‌هایی از جنگ جهانی اول و جمهوری وایمار در برلین منتشر می‌شد. این روزنامه نقطه تلاقی اهداف آلمان قیصری و وطن‌پرستان

یک تیر و دو نشان" ملیون ایرانی در برلین زمان جنگ جهانی اول

یکی از تأثیرگذارترین نشریه‌های فارسی‌زبان در تاریخ سیاسی و ادبی ایران "کاوه" است که در سال‌هایی از جنگ جهانی اول و جمهوری وایمار در برلین منتشر می‌شد. این روزنامه نقطه تلاقی اهداف آلمان قیصری و وطن‌پرستان ایرانی بود.
 
کمیته ملیون ایرانی در سال ۱۲۹۵ شمسی در برلین؛ تقی‌زاده نفر اول نشسته از چپ. به نقل از فرادید: ردیف نشسته از چپ: حسن تقی‌زاده، محمدرضا مساوات، حسین قلی خان، وحیدالملک شیبانی. ردیف ایستاده از چپ: محمدعلی جمال‌زاده، سید ابوالحسن علوی، محمدعلی مافی نظام السلطنه، ناشناس، عزت‌الله خان هدایت، قاسم صوراسرافیل، ناشناس.
کمیته ملیون ایرانی در سال ۱۲۹۵ شمسی (۱۹۱۶) در برلین؛ تقی‌زاده نفر اول نشسته از چپ.
کم‌تر روزنامه فارسی‌زبانی منتشر شده در خارج از ایران را می‌شناسیم که مانند "کاوه" موضوع بحث علاقه‌مندان به علوم سیاسی و تاریخ بوده باشد. این روزنامه از یک سال و نیم پس از آغاز جنگ جهانی اول تا ۳۰ مارس ۱۹۲۲ در دوره جمهوری وایمار در برلین منتشر می‌شد و سردبیر آن سید حسن تقی‌زاده بود.
یک علت بحث‌برانگیز بودن این روزنامه این است که دست‌اندرکاران آن به سخن گفتن درباره شرایط انتشار آن علاقه‌ای نداشته‌اند و در نتیجه بسیاری از پرسش‌ها درباره آن را بی‌پاسخ گذاشته‌اند. علت دیگر می‌تواند این باشد که تقی‌زاده، نماینده تبریز در اولین دور مجلس شورای ملی پس از مشروطه و سناتور دوره پهلوی، همواره به دلیل شخصیت سیاسی بارزش زیر ذره‌بین و اغلب مورد حمله بود. در نتیجه تلاش برای روشن شدن زمینه‌های انتشار "کاوه" با موانعی از سوی طرفداران تقی‌زاده و واکنش‌های نفرت‌بار مخالفان او روبرو می‌شد.
در این مقاله از جمله با استناد به اسناد وزارت امور خارجه آلمان به گوشه‌ای از ناگفته‌ها درباره انتشار "کاوه" در دوره جنگ جهانی اول در برلین نگاهی می‌‌افکنیم.
انتشار روزنامه‌ای فارسی‌زبان در برلین
استبداد، جنگ و انقلاب همیشه در طول تاریخ تبعید و مهاجرت را به دنبال داشته است. حوادث پس از انقلاب مشروطه در ایران هم بسیاری از فعالان این انقلاب را مجبور کرد تا در دوره‌های مختلف وطن‌شان را ترک کنند و اغلب به استانبول یا کشورهای اروپایی و آمریکا بروند. گروهی از این فعالان سیاسی در "کمیته ملیون ایرانی" گرد هم آمدند که در آغاز سال ۱۹۱۵ در برلین تشکیل شد. تشکیل این کمیته در برلین نتیجه تلاقی اهداف دولت آلمان و ملیون ایرانی بود.
به نوشته اولریش گرکه در کتاب "جایگاه ایران در سیاست آلمان در خاورزمین در زمان جنگ جهانی اول"، دولت آلمان می‌خواست با تشکیل این کمیته "نیروهای وطن‌پرست ایرانی را متحد کند تا کشور را بسیج کنند و با آلمان و نیروهای متحدین، آلمان، اتریش-مجارستان و ترکیه، علیه دشمن مشترک برای آزادی ایران از سرکوبگران بجنگند. بدین منظور گروه‌هایی از ملیون باید به قسطنطنیه، بغداد، تهران و شیراز اعزام می‌شدند تا به تبلیغ میان مردم بپردازند، دولتی طرفدار آلمان سر کار آورند و از ژاندارمری و سفارت آلمان در ایران حمایت کنند. کمیته ملیون ایرانی هم از نیروهای متحدین درخواست پشتیبانی مالی و تسلیحاتی از استقلال ایران را داشت". دولت آلمان برای پیشبرد سیاستش در ایران در پایان سال ۱۹۱۶ بودجه ماهانه‌ای بالغ بر سه میلیون مارک رایش را تصویب کرده بود.
یکی از وظایف اصلی کمیته ملیون ایرانی از ۱۹۱۶ انتشار روزنامه "کاوه" در برلین بود که هدفش تبلیغ به نفع آلمان در میان ایرانیان عنوان شده بود. اعضای این کمیته بعدها در فعالیت‌های کمیته حمایت از دانشجویان ایرانی در آلمان شرکت داشتند که نوامبر ۱۹۱۷ در برلین تاسیس شد.
سردبیر و نویسنده اغلب مقالات و سرمقالات "کاوه" سید حسن تقی‌زاده بود که با نام مستعار "س. حسن" به عنوان چهره اصلی کمیته ملیون ایرانی در برلین فعال بود. چندین مقاله کاوه نیز نوشته سید محمدعلی جمالزاده، معروف به "پدر داستان‌نویسی ایران" است.
تقی‌زاده از برجسته‌ترین چهره‌های سیاسی قرن بیستم ایران بود. او در سال ۱۸۷۸ در تبریز به دنیا آمد. پدرش از روحانیان معروف بود. او به نسلی از ایرانیان تعلق داشت که در آستانه اجباری شدن آموزش عمومی هم از تحصیلات سنتی و هم مدرن بهره‌مند شد. در جوانی‌ با افکار شیخیه و متجددانی چون طالبوف و ملکم خان و نیز متجددان عرب و ترک زمانه‌اش آشنا شد. با میرزا محمد علی خان تربیت "گنجینه فنون" را در سال‌های ۱۹۰۲ و ۱۹۰۳ در تبریز منتشر ‌کرد. پس از مشروطه به نمایندگی مردم تبریز در نخستین دوره مجلس شورای ملی رسید. با کودتای محمدعلی شاه به تبعید اروپا رفت. پس از یک سال اقامت در لندن و استانبول و شرکت در تاسیس کمیته ضداستبدادی ایران در لندن Persia Committee به ایران بازگشت.
صفحه اول نخستین شماره کاوه
صفحه اول نخستین شماره "کاوه"
در مجلس دوم بار دیگر به نمایندگی انتخاب شد و در این دوره به عنوان یکی از رهبران حزب دموکرات در کشمکش با فراکسیون اعتدالیون به رهبری سید عبدالله بهبهانی بود. پس از ترور بهبهانی در سال ۱۹۱۰ بار دیگر مجبور به ترک ایران شد و بدین ترتیب دوره ۱۲ ساله زندگی‌اش در تبعید آغاز شد که او آن را در استانبول، لندن، نیویورک و بیش از همه در برلین (حدود هفت سال) سپری کرد. زندگی در تبعید را با سختی بسیار می‌گذراند تا آنکه پس از آغاز جنگ اول پیشنهاد آلمانی‌ها را برای همکاری در برلین پذیرفت. در برلین ملیونی را که در تبعید می‌زیستند فراخواند تا در "کمیته ملیون ایرانی" جمع شوند. از جمله همکاران او در این کمیته شخصیت‌هایی چون سید محمدعلی جمالزاده، حسین کاظم‌زاده ایرانشهر و ابراهیم پورداود بودند.
در ۱۵ دسامبر ۱۹۱۵ کمیته ملیون ایرانی در برلین در نامه‌ای به وزارت امور خارجه آلمان پیشنهاد کرد که نشریه‌ای دوهفتگی در هشت صفحه به فارسی در برلین منتشر کند و برای این کار درخواست کمک مالی کرد. در این نامه درباره محاسن انتشار چنین نشریه‌ای برای دولت آلمان آمده است که تاسیس نشریه‌ای فارسی‌زبان به وسیله کمیته ملیون ایرانی در زمان جنگ در خدمت چند هدف است: به عنوان پوششی بر فعالیت‌های سری ایرانیان و مقابله با اتهامات نیروهای متفقین علیه آنان مبنی بر اینکه در حال توطئه هستند، تبلیغ مداوم برای آلمان، خنثی کردن تبلیغات متفقین که از طریق نشریاتشان بین ایرانیان منتشر می‌شود و دادن اخبار جنگی. در نامه همچنین گفته شده که انتشار نشریه تاثیری بیش از بروشور دارد، نویسندگان ایرانی از طریق نشریه می‌توانند مقالاتشان را سریع‌تر منتشر کنند و به اهدافشان برسند. آنها در ضمن می‌توانند درباره مسائل مختلف اجتماعی، تاریخی و سیاسی بحث کنند و راه حل‌هایی بیابند. نشریات آلمانی هم می‌توانند از مقالات نویسندگان ایرانی که به جزئیات موضوع‌ها واقفند به عنوان منبع استفاده کنند و به خوانندگان آلمانی اطلاعات دقیق بدهند. درباره ادامه انتشار "کاوه" پس از جنگ هم گفته شده که می‌تواند به تحکیم روابط دوستانه میان آلمان و ایران و جهان اسلام کمک کند.
همراه با پیشنهاد کمیته ملیون ایرانی نامه‌ای هم از اسکار مان، خاورشناس آلمانی، برای وزارت امور خارجه در برلین فرستاده شد. اسکار مان در نامه‌اش به وزارت خارجه طرحی را عرضه کرده بود که با ایرانی‌ها درباره سازماندهی انتشار نشریه و محتوای مقالات آن کار کرده بود. این خاورشناس در نامه‌اش به وزارت خارجه آلمان انتشار "کاوه" را در نهایت به سود سیاست و اقتصاد آلمان ارزیابی کرده بود. او همانند بسیاری دیگر از پژوهشگران هم‌عصرش معتقد به لزوم به کارگیری علم در کارهای عملی بود و به لحاظ سیاسی فعال شده بود تا جنبه عملی رشته‌اش را در سیاست نشان دهد.
مان نامه‌اش را این گونه آغاز می‌کند: «ایرانیانی که در حال حاضر بنا بر خواست و علاقه ما در برلین هستند پیشنهاد کرده‌اند که به قصد تبلیغ برای ما نشریه‌ای را در فاصله زمانی منظم به زبان فارسی منتشر کنند.»
در این نامه آمده که ایرانیان پیشنهاد کرده‌اند نشریه‌ای را دوبار در ماه در چهار تا هشت صفحه در قطع روزنامه‌ای دربیاورند و هر شماره شامل یک یا چند مقاله درباره اوضاع سیاسی ایران، بخصوص در باره رابطه ایران با قدرتهای در حال جنگ باشد. به گفته مان، این مقالات باید از سانسور وزارت خارجه بگذرد که بدین منظور امضاکننده (مان) خلاصه یا ترجمه آن را ارائه خواهد کرد.
خاورشناس آلمانی در ادامه می‌نویسد که همچنین یک مقاله کوتاه که با کمک "مرکز اخبار برای مشرق‌زمین" درباره وضعیت نظامی نیروهای متحدین است و گهگاه نیز مقالات اقتصادی انتشار خواهند یافت و مقالات آلمانی در این زمینه ترجمه خواهند شد.
اسکار مان همچنین می‌نویسد که اخبار کوتاه نیز در نشریه فارسی‌زبان منتشر خواهد شد که هدفشان تصحیح اخبار نادرست دشمن است، از جمله اخباری که مطبوعات دشمن درباره اوضاع داخل ایران به منظور تاثیرگذاری بر افکار عمومی منتشر می‌کند، و وسایل این کار را "مرکز اخبار برای مشرق‌زمین" در اختیار ایرانیان قرار می‌دهد.
مان در نامه خود پیشنهاد ایرانیان برای انتشار روزنامه را همخوان با روح زمان می‌داند، و دلیل می‌آورد که تبلیغات آلمان خوب پیش نمی‌رود و روزنامه جانشینی برای همه فعالیت‌های دیگر است، بخصوص برای مقابله‌ با اخبار متفقین. او اشاره می‌کند که "ایرانی‌ها نشان داده‌اند که خیلی سریع کار می‌کنند و می‌توانند مطلب را سریع آماده انتشار کنند و راههایی هم برای پست روزنامه پیدا کرده‌اند که در نتیجه در عرض مدت کوتاه چهار هفته مطالب به داخل ایران می‌رسد"!
مان هم آینده چنین روزنامه‌ای پس از جنگ را در خدمت تجارت و صنعت آلمان می‌بیند و می‌گوید پس از جنگ حجم مقالات می‌تواند افزایش یابد و درباره دستاوردهای صنعتی و فنی آلمان باشد. او می‌نویسد که نویسندگان آشنا به موضوع را می‌توان به کار گماشت که می‌توانند ایرانیانی باشند که در مدارس عالی فنی آلمان درس خوانده‌اند. و در آینده می‌توان آگهی هم در این روزنامه منتشر کرد.
مان در ادامه می‌نویسد که مرکز اخبار برای مشرق‌زمین در جریان این طرح و موافق با آن است. او پیشنهاد می‌کند که نشریه ایرانیان در آغاز به عنوان یکی از نوشته‌های تبلیغی آلمان قلمداد شود تا نیازی به رعایت قانون مطبوعات مبنی بر درج نام سردبیر و نویسندگان نداشته باشد. پیشنهاد او چاپ هر بار سه هزار نسخه از کاوه است که از آن یکهزار و ۵۰۰ نسخه را خود ایرانیها پخش کنند و هزار تا را وزارت خارجه و ۵۰۰ تا را مرکز اخبار.
مان حساب می‌کند که هزینه چاپ هر شماره چهار صفحه‌ای در سه هزار نسخه ۲۴۰ مارک رایش شود. او می‌نویسد که هزینه انتشار نشریه بالاتر از هزینه‌ای نخواهد بود که پیش از این برای چاپ بروشور "اخبار جنگ" به فارسی صرف شده است.
حدود یک ماه پس از ارسال دو نامه مزبور نخستین شماره "کاوه" در چاپخانه رایش برلین، و نه آن طور که در خود نشریه آمده در "چاپخانه کاویانی"، در هشت صفحه در قطع روزنامه چاپ شد. نخستین شماره "کاوه" در ۲۴ ژانویه ۱۹۱۶ منتشر شد و تا ۳۰ مارس ۱۹۲۲ در مجموع ۶۰ شماره از آن انتشار یافت.
علاقه آلمان
برای روشن شدن دلیل علاقه آلمان به انتشار نشریه‌ای فارسی‌زبان در برلین در میانه جنگ جهانی اول باید سیاست آلمان آن دوره را در قبال مشرق‌زمین شناخت. آلمان در مقایسه با دیگر امپریالیست‌های اروپایی تازه‌وارد بود و در رقابت‌ با قدرت‌هایی چون ‌انگلیس و فرانسه نتوانسته بود کشورهای بزرگی را مستعمره خود کند. تلاش آلمان این بود که حمایت کشورهای خاورزمین را به دست آورد و آنها را به شورش علیه رقبایش برانگیزد تا خودش جای آنها را برای بهره‌برداری از منابع طبیعی این کشورها بگیرد.‌
قیصر آلمان در سال ۱۸۹۸ اعلام کرده بود که آلمان مدافع "۳۰۰ میلیون پیروان محمد" است. او بیش از هر چیز در پی ایجاد انقلاب در کشورهای تحت سلطه انگلیس بود. آلمان بخصوص مایل بود که در کشورهای هند و مصر که "پاشنه آشیل بریتانیای غول" به حساب می‌آمدند شورش به پا شود. نقشه این بود که ایران و افغانستان و ترکیه اتحادی ضدروسی-ضدبریتانیایی تشکیل دهند.
برای ایجاد انقلاب در مشرق‌زمین آلمان مبالغ هنگفتی را صرف تبلیغات در شمال آفریقا و خاورمیانه می‌کرد. در تبلیغات آلمان متفقین ضد اسلام و ضد خاورزمین معرفی می‌شدند. ارگان اصلی برای تبلیغ در مشرق‌زمین "مرکز اخبار برای مشرق‌زمین" بود. تاسیس این ارگان ایده ماکس فرای‌هر فون اوپنهایم، دیپلمات و خاورشناس آلمانی بود. اجازه تاسیس آن در سپتامبر ۱۹۱۴ صادر شد. هدف آن مقابله با تبلیغات انگلیس در مشرق‌زمین عنوان شده بود. برای رسیدن به این هدف اخباری که نویسندگان آن می‌نوشتند از جمله به عربی، ترکی، فارسی، هندوستانی و سواحلی ترجمه می‌شدند. بدین منظور استادان سمینار خاورشناسی برلین و انستیتوی استعماری هامبورگ به خدمت گرفته می‌شدند. این اخبار باید سپس توسط بانک‌ها، شرکت‌ها و نمایندگی‌های آلمان در خارج پخش می‌شدند. هزینه تولید تبلیغات را وزارت خارجه آلمان می‌پرداخت و با وساطت آن از چاپخانه رایش که زیرمجموعه اداره پست رایش بود استفاده می‌شد.
رضا تربیت، حسن تقی‌زاده و محمدعلی جمالزاده (از چپ) در دفتر نشریه کاوه در برلین
رضا تربیت، حسن تقی‌زاده و محمدعلی جمالزاده (از چپ) در دفتر نشریه "کاوه" در برلین
مرکز اخبار برای مشرق‌زمین همچنین در ایجاد کمیته ملیون ایرانی در کنار کمیته ملیون کشورهای دیگر مثل هند نقش داشت. این مرکز در کنار بخش‌هایی مانند ترکی، عربی و هندی یک بخش فارسی هم داشت که در آن همکاران شرقی و آلمانی با هم کار می‌کردند. آلمانی‌ها معمولا خاورشناس بودند یا کارمندان کنسولگری، تجار و میسیونرها. این مرکز در ارتباط پنهان با وزارت خارجه و ستاد کل ارتش بود.
به جز تبلیغ در خاورزمین وظایف دیگر این مرکز ایجاد روابط شخصی با شرقی‌ها در آلمان، کنترل و هدایت فعالیت سیاسی آنها در جهت علائق آلمان، رسیدگی به اسناد مربوط به کشورهای خاورزمین برای وزارت خارجه، کمک به سانسور نوشته‌ها و نامه‌های به زبان‌های شرقی برای ستاد کل ارتش، وزارت خارجه و مراکز نظامی و نیز نظارت بر انتشار کتاب‌ها و نوشته‌های شرقی‌ها بود.
بنابراین انتشار روزنامه "کاوه" با حمایت دولت آلمان بر پایه سیاست عمومی آلمان در خاورزمین بود و به آن به عنوان کار تبلیغاتی "مرکز خبر برای مشرق‌زمین" در طول جنگ جهانی اول نگاه می‌شد.
همکاری ایرانیان با دولت آلمان
اما چرا ملیون ایرانی برای دولت آلمان تبلیغ می‌کردند؟ از همکاری آن‌ها با آلمانی‌ها اغلب به تندی انتقاد شده است. تقی‌زاده، رئیس کمیته ملیون ایرانی، در خاطراتش تنها سه خط به انتشار "کاوه" اختصاص داده و نوشته که این نشریه "روزنامه‌ای سیاسی بر ضد دشمنان آلمان و برای استقلال کامل ایران به تقویت آلمان بود. مخارجش را آلمانی‌ها می‌دادند".
آمادگی ملیون ایرانی برای همکاری با آلمانی‌ها و تبلیغ برای آنان را باید در متن احساس درماندگی‌ای دید که در آغاز قرن بیستم ایرانیان را در برگرفته بود؛ زمانی که در سال ۱۹۰۷ انگلیس و روسیه ایران را به حوزه‌های نفوذ خود تقسیم کردند و سپس بدون اهمیت قائل شدن برای اعلام بیطرفی ایران در جنگ جهانی اول نیروهایشان را وارد خاک ایران کردند. ضعف دولت ایران در برابر این دو کشور امپریالیستی و امکانات ناچیز آن برای مقابله با آنها ملیون ایرانی را به این یقین رساند که حمایت یک نیروی سوم که با هر دو کشور دشمن باشد برای مقابله با این دو لازم است.
حوادث پس از انقلاب مشروطیت در ایران بسیاری از ملیون را در تردید سنتی‌شان به خود و مردم تقویت کرده بود. آنها آلمان را کشور دوست می‌دانستند چون در آسیا مستعمره‌ای نداشت و خود را دوست مسلمانان معرفی کرده بود. ایرانیان خاطره بدی از این کشور نداشتند. پیش از جنگ اول هم احساسات طرفدار آلمان وجود داشت که در ادبیات ایران بازتاب یافته است. بخصوص دو شاعر این دوره ادیب پیشاوری و وحید دستگردی اشعار زیادی را به قیصر ویلهلم دوم و آلمان تقدیم کرده‌اند.
تقی‌زاده در خاطراتش از دیدی که او و دوستانش به آلمان داشتند نوشته و با این دید، زمانی که در آمریکا بوده، پیشنهاد کنسول آلمان را برای همکاری می‌پذیرد: «ایرانی‌ها آلمان را مثل پیغمبر، حضرت داود، می‌دانستند که آمده آنها را نجات دهد. ما همه برای آلمان سینه می‌زدیم بدون آنکه ارتباطی با آنها داشته باشیم.»
اسناد تاریخی نشان می‌دهند که ایده همکاری با آلمان به منظور مقابله با روسیه و انگلیس و نیز ایده انتشار نشریه‌ای در میان ملیون ایرانی رایج بوده که برای نیروهای متحدین در زمان جنگ تبلیغ کند و پس از جنگ هم به تبلیغ برای دستاوردهای آلمان بپردازد.
بدین ترتیب تلاش آلمان برای نفوذ و قدرت‌گیری در مشرق‌زمین و احساسات آلمان‌دوستانه ملیون ایرانی که در حمایت قدرتی سوم که دشمن دشمن ایران باشد، تنها راه رهایی از دست‌اندازی‌های انگلیس و روسیه را می‌دیدند، در یک نقطه به هم رسیدند که نتیجه‌اش تاسیس روزنامه "کاوه" بود.
و اما از طرح و ایده تا واقعیت و عمل فاصله زیاد است. واقعیت این است که کاوه به دلیل مخارج چاپش در عمل به طور معمول ماهی یکبار و در اواخر جنگ هر دو سه ماه یکبار منتشر می‌شد. این نشریه تا پایان جنگ زیر کنترل و سانسور بود، اما پس از آن تامین هزینه چاپ آن بسیار به سختی صورت می‌گرفته و مدرکی دال بر سانسور آن هم وجود ندارد.
پژوهشگران تاریخ ادبیات ایران "کاوه" را روزنامه‌ای می‌دانند که با انتشار مقاله‌های درخشان به پیشرفت زبان و ادبیات فارسی  کمک بسیار کرده است. تاریخدانان هم دریافته‌اند که این نشریه در زمان خود به لحاظ سیاسی پرنفوذ بوده، با انتقادات تندش به فرهنگ و جامعه ایران خشم بسیاری را بخصوص روحانیت را برمی‌انگیخته و زمینه‌ساز نضج‌گیری ایده "ملت ایران" بوده است.

گفته شده که پسر ۶ ساله به دلیل گرسنگی جان داده

ساکنان محله که در همسایگی این پدر و پسر زندگی می‌کنند، گفته‌اند که مرد قبل از مرگش خانه مسکونی را به خاطر نیاز مالی به شخصی فروخته بود و قرار بود زمان مشخصی برای مراحل اداری به دفترخانه شهرستان مراجعه کنند.

 اهالی محل همچنین گفته‌اند که از حدود ۱۵ روز پیش، خریدار پس از تماس‌های متوالی و عدم پاسخگویی فروشنده برای پیگیری به خانه فروخته شده مراجعه می‌کند که با بوی بد اجساد مواجه می‌شود. او پس از بررسی با پیکر بی جان پدر و پسر مواجه می‌شود و با پلیس تماس می‌گیرد.

گفته شده که پسر ۶ ساله به دلیل گرسنگی جان داده است. شاهدان گفته‌اند که این پسربچه خود را به بخاری تکیه داده بوده و از تشنگی و گرسنگی جان باخته است.

این پرونده از سوی پلیس آگاهی و پزشک قانونی در حال بررسی است.

محمود طوقی: روشنفکران در آراء و اندیشه های جلا آل احمد

محمود طوقی: روشنفکران در آراء و اندیشه های جلا آل احمد



بخش اول
 دیباچه نخست  
۱-خدمت و خیانت روشنفکران نوشته جلال آ‏ ل احمد است، ناشر آن رواق است و سال نگارش بهمن۱۳۴۳ تا شهریور ۱۳۴۸ است. 
۲-کتاب در هفت فصل نوشته شده است، روشنفکر کیست، روشنفکر خودی است یا بیگانه، زادگاه روشنفکری، روشنفکر سنتی، روشنفکر ایرانی، نمونه‎های اخیر روشنفکری، و روشنفکر امروزی. 
۳-جلال «سه مقاله دیگر، غرب‏زدگی و خدمت و خیانت روشنفکران» را در واقع ادامه هم می‏ داند، یک نوع تریلوژی. 
۴-«طرح این کتاب در سال۱۳۴۲ ریخته شد. به انگیزه خونی که در ۱۵ خرداد  از مردم تهران ریخته شد» پس انگیزه کتاب قیام سال ۱۳۴۲روحانیت است. 
۵-جلال این کتاب را سه بار بازنویسی می کند و هر بار بنا بر نقدهایی که به ‏کتاب می‏ شود کتاب را حک و اصلاح می‎کند تا کتاب از صد و اندی صفحه به ۴۳۲ صفحه می ‏رسد. 
۶-این کلیه اطلاعاتی است که آل‎احمد در مورد کتاب داده است.

دیباچه دوم 
۱-روال کار در باز خوانی این کتاب بر این منوال است که نخست روایت جلال را می‏ آورم و بعدمکثی می کنم و راستی و ناراستی آن را نشان می دهم و به مناسبت هر جا که لازم شود بحث را به شکل ضمیمه یا مستقل ادامه خواهم داد، تا آخر کتاب. 

روشنفکر کیست
آل‎احمد طی ۱۴ بند سعی می‏ کند نشان دهد روشنفکر کیست و روشنفکری چیست، نگاه کنیم: 
۱-روشنفکر ترجمه انتلکتوال است ما بازایی غلط و ترجمه‎ای غیردقیق. 
۲-انتکلتوال از انتکلتوالیس لاتین آمده است که مصدر آن انتلی گه ره است به ‏معنای فهمیدن، درک کردن و هوشمندی است. 
۳-پس معنای صحیح انتکلتوال، فهمیده، هوشمند، برگزیده یا پیشاهنگ است.
۴-انتلی گنسیای روسی هم داریم به معنای جماعت هوشمندان و زیرکان روس که تربیت اروپایی دیده بودند و قادر بودند به درک زودرس از وقایع اجتماعی و دعوی رهبری داشتند. و خود پیشاهنگ بودند برای هر تحول اساسی؛ (درک زودرس، دعوی رهبری، پیشاهنگ بودن). 
۵-روشنفکر باید اهل اندیشیدن، ابلاغ کردن و رهبری باشد. 
۶-روشنفکر در اصل ترجمه‎ای از منورالفکر در حد مشروطه که ترجمه (Les ecl aire) بود به معنای روشن‏ شدگان که دوره خود را قرن روشنایی می‏ نامیدند. 
۷-فرهنگستان منور را تبدیل به روشن و الف و لام عربی را هم برداشت و واژه روشنفکر را ابداع کرد. 
۸-روشنفکر آزاداندیش است (آزادی از قید تعصب مذهب و سلطه قدرت‏ های زورگو) 
۹-روشنفکر، روشن‏ بین است (قدرت بینش داشتن) 
۱۰-روشنفکر فرصت، توان، و جسارت دخالت در اموراجتماعی را دارد. 
۱۱-روشنفکر فرمانبردار نیست. 
۱۲-روشنفکردر سرنوشت خود و دیگران اثر می گذارد 
۱۳روشنفکر در بند تن و شکم نیست  
۱۴-روشنفکر کار فکری می کند . حاصل کارش بیشتر حل مشکلات اجتماعی است 
شریعتی و جلال آل‏احمد
آل‎احمد در بهمن۱۳۴۷ با دکتر علی شریعتی در مشهد ملاقات می‏ کند و خوشحال است که در باب این مسایل او و شریعتی هم‎سویند، باب برخورد روشنفکران با مذهب.
 خب نگاه کنیم ببینم آل‏ احمد چه می ‏گوید بعد نظرات شریعتی را پی می‏ گیریم.
«روشنفکر در ایران کسی است که در نظر و عمل به اسم برداشت علمی اغلب برداشت استعماری دارد. یعی از علم و دمکراسی و آزاداندیشی در محیطی حرف می‎زند که علم جدید هنوز در آن پا نگرفته است.
و مردم بومی‎اش را نمی‎شناسد تا ایشان را لایق دمکراسی بداند و آزاداندیشی را هم نه در قبال حکومت‏ ها بلکه در قبال بنیادهای سنتی و مذهبی، زبان، تاریخ، اخلاق و آداب اعمال می‎کند چون به‎کار انداختن آزاداندیشی در قبال حکومت و بنیادهای استعمای و نیمه‎استعماری دشوار است به دلیل این‎که سانسور هست...
در طول این هشتاد و اندی سال ... یعنی پیش از آن‏که متوجه باشند در یک حوزه نیمه استعماری عمل می‎کنند گمان کرده‎اند در حوزۀ متروپل به سر می‎برند و بی‏ توجه به مقاصد استعماری غرب و نیز بی‏ توجه به اصالت‏ های سنتی و بومی که اغلب هدف اصلی هجوم استعمار بوده‎اند.»
قبل از آن‏که نظریات آل ‏احمد را تمام کنیم چند سؤال مطرح می‎شود: 
۱-چه کسی گفته است روشنفکردر ایران کسی است که در نظر و عمل برداشت استعماری دارد این‏که دیگر روشنفکر نیست، تاریک ‏فکر است. 
۲-برداشت استعماری یعنی چه؟ 
۳-آیا اگر کسی در یک کشور عقب افتاده از علم و دمکراسی و آزاداندیشی حرف بزند این ‏کار استعماری است. پس با این حساب استعمار نباید چیز بدی باشد. 
۴-چه کسی گفته است روشنفکر مردمش را لایق دمکراسی نمی ‏داند. مستندات قانونی کجا است. 
۵-چه کسی گفته است کسروی و ارانی و آقاخان در یک سو بوده ‏اند. 
۶-چه کسی گفته است هدف اصلی استعمار حمله به اصالت‏ های سنتی و بومی است.
به قول علمای علم حقوق این‏ ها ادعای دادستان است که به آن‎ها جرم می‎گویند. اما باید این جرم‏ ها اثبات شود. و اثبات آن نیاز به دلیل و بینه و شاهد و مستندات بی‏ خدشه دارد.
ادامه می‏دهیم:
«فرق اصلی روشنفکر ایرانی و روشنفکر غربی در این است که روشنفکر غربی در حوزه متروپل (پایتخت) با دستی باز در تجربه بر تمام مؤسسات آموزشی، آزمایشگاهی و موزه‏ ها، قدرت این را یافته است (که همه از راه غارت مستعمرات غنی شده‎اند) که به جای ماوراءالطبیعه باستانی، ماوراءالطبیعه جدیدی را بجوید که جهان‏ بینی علمی دارد و بر مبنای آزاداندیشی نهاده است. اما روشنفکر ایرانی که در یک حوزه نیمه مستعمراتی به سر می‏ برد بی ‏دسترسی به آن مؤسسات که از او به غارت رفته و بی ‏هیچ سهمی در دنیایی برخورد آزادانه عقاید و آراء (به علت بی‏ سوادی اکثریت) در قدم اول با هجوم روزافزون استعمار طرف است که به همراه تکنولوژی و محصولات ساخته خود، آراء و معتقدات و آداب خود نیز می ‏آورد. هم چنان‏که ابزارهای سنتی و بومی را از معرکه حیات خارج می‏ کند اندیشه‎ها و اعتقادات سنتی را نیز بی ‏اعتبار می کند. هجوم استعمار نه ‏تنها به قصد غارت مواد خام، مصرفی و مواد پخته آدمی افراد مغزها، از مستعمرات صورت می‏ گیرد بلکه این هجوم زبان و آداب و موسیقی و اخلاق و مذهب محیط‏ های مستعمرات را نیز ویران می‏ کند آیا صحیح است که روشنفکر ایرانی به‎جای ایستادگی در مقابل هجوم همه جانبه شریک جرم استعمار باشد.»

دو سؤال دیگر 
۱-این ابزارهای سنتی (مثل آسیاب‏ های بادی و یا آبی دزفول) و یا اندیشه‎ها و اعتقادات سنتی مردم دزفول که آسیاب بادی دارند و جلال این همه برای از دست رفتن آن‎ها دل می‏ سوزاند چه دردی از مردم گرسنه و رنجدیده دزفولی درمان می ‏کند. و اصلاً در جهان معاصر آسیاب بادی یا آبی و فکر و اندیشه سنتی که در پشت آن خوابیده است. (حداقل هزار سال است که خوابیده) به ‏چه کار می‏ آید. 
۲-روشنفکر در مقابل استعمار چگونه باید بایستد با آسیاب بادی یا با فکر پشت آن.

نظریات شریعتی
اما قبل از آن‎که به جواب‎ها برسیم ببینیم شریعتی چه می‏ گوید:
«این جمله معروف از مصلح کبیر شیخ محمد عبده مفتی مصر دوست و همکار و شاگرد سیدجمال اسدآبادی انقلابی مشهور و بیدارکننده کشورهای اسلامی در قرن اخیر است که اروپا مذهب را رها کرد و پیشرفت ما رها کردیم و عقب رفتیم.»

سؤال 
۱-مصلح کبیر شیخ محمد عبده ، دوست و همکار و شاگرد سیدجمال فتح الفتوح‎اش چیست. واصلاح‎گریش در اندیشۀ معاصر جهان در کجا قرار دارد. چه اصلاحاتی کرده است که شده است مصلح کبیر. القاب ارث پدری کسی نیست که به ثمن و بخسی بفروشیم. مثل رضاشاه کبیر، کبیر که نبود هیچ پست و حقیر هم بود. پادشاهی در به در با ۴۰ هزار سند منگوله‎دار که به زور از مردم گرفته بود. 
۲-سید جمال چه کرده است که انقلابی است و شهرت دارد و بیدارکننده کشورهای اسلامی است ما به ازاء این ادعاها در کجای تاریخ است.
سیدجمال به دنبال احیاء امپراطوری عثمانی تحت عنوان امپراتوری اسلامی بود. به ‏ایران آمد که ناموفق بود و ناصرالدین شاه او را بیرون کرد. و به سلطان عبدالحمید امپراتور عثمانی پناهنده شد تا او را مهیای امری ناشدنی کند و بالاخره توسط او مسموم شد. کدام ملت را بیدار کرد. و کدام انقلاب در کشورهای اسلامی به نام سیدجمال و با تعلیم او صورت گرفت. ادامه دهیم:
«مخالفت تحصیل کرده ها و به اصطلاح غلط روشنفکر با مذهب در کشورهای اسلامی و از جمله ایران در نیم قرن اخیر نه همچون مخالفت تحصیل کرده‎های اروپایی است در قرون جدید که براساس تجربیاتی که خود به دست آورده‎اند و شناختی که از مذهب قرون وسطی و کلیساشان دارند با مذهب مبارزه کرده‎اند بلکه این مخالفت با مذهب نیز خود از جمله تقلیدهای کورکورانه ‏ای است که از اروپائیان می‎کنند.
تحصیل کرده امروز ما در مخالفت با مذهب نه اسلام را می‏ شناسد نه تاریخ را. تنها یک زبان اروپایی را می‏ داند و قضاوت اروپایی را درباره مذهبش ترجمه کرده است و پس تقلید می‏کند.»  

سه سؤال دیگر 
۱-چه کسی می‏ گوید اروپا چون پیشرفت کرد به خاطر آن‎که مذهبش را رها کرد. پس چرا آسیا مذهبش را رها کرد و پیشرفت نکرد. و چه کسی می‏ گوید آسیا مذهبش را رها کرده است. 
۲-چه اشکالی دارد مخالفت روشنفکر آسیایی با مذهب عین مخالفت و روشنفکر اروپایی با مذهب باشد. 
۳-چه کسی می‏ گوید مخالفت روشنفکر آسیایی با مذهب تقلیدی است از اروپایی.

مغلطه ‏گران بزرگ
قبل از آن‎که وارد بحث اصلی شدیم ذکر یک نکته لازم است که شریعتی به درستی فرق می ‏گذارد بین روشنفکر و تحصیل‎کرده و خطاب او و جلال تحصیل‎کردگان است نه روشنفکران اما آل‎احمد از همان ابتدا بر این درک غلط پیش می ‏رود. 
از پایان شروع می‏ کنیم و به آغاز می ‏رسیم. شریعتی مدعی است روشنفکر آسیایی اسلام را نمی‏ شناسد. آیا او خود اسلام را می‏ شناخت. آیا آراء و عقایدی که او به نام اسلام در دهان ابوذر و سلمان و دیگران می‏ گذاشت، اسلامی بودند، یا آراء و عقاید انسان معاصر اروپایی. اگر چنین بود مخالفت روحانیت در مراکز علمی قم و مشهد با او چه بود. چرا متفقاً اعلام کردند که آراء و عقاید شریعتی التقاطی است و ربطی به اسلام ندارد.
مغلطه شریعتی از آنجا آغاز شد که آراء و عقاید مکاتب سیاسی فلسفی، اقتصادی غرب را (سوسیالیسم، لیبرالیسم، اگزیستانسیالیسم) به نام عقاید اسلامی جا زد و به ‏اصطلاح می‏ خواست اسلام را در دهان‎ها شیرین کند. اما اسلام به‎عنوان یک ایدئولوژی هزار و چند صد ساله با آموزه ها و باورهای استوار و متفکران و اندیشمندانی که در طول سده‎ها اصول تئوریک آن‎را تدوین کرده‎اند، قابل جمع با اندیشه‎های معاصر و غربی نبود.
اگر این‎کار شریعتی فریب و مغلطه نبود چه بود. باید از او و کار او چگونه یاد کرد. شریعتی هم به اسلام و هم به مکاتب‎ معاصر اروپایی جفا کرد. 
۱-اروپا پیشرفت چون مذهب‎اش را رها کرد. این خود نیز مغلطه بزرگی است. کدام انسانی با عقل سلیم این همه کلیسا و پاپ و اسقف و واتیکان را می‏ بیند. و اروپایی جماعت را بی ‏مذهب بداند گیرم که اروپا مذهب‎اش را رها کرده که نکرد. پیشرفت اروپا چه ربطی به رها کردن مذهب دارد.
اروپا از قرن ۱۲-۱۱ میلادی با رشد تجارت و پروسه انباشت روبه رو است و پا به ‏پای این پروسه اقتصادی اندیشه اروپایی در فلسلفه و دیگر امور در جست‎وجوی تحلیل علمی از جهان است. پس رفته رفته درهای دانش گشوده می‏شود. و در نجوم گالیله و کپرنیک را دارد که با ساختن تلسکوپ و رصد کردن ستاره‎ها افق‎های جدیدی را در اندیشه، اندیشه‎ورزان اروپایی می‏ گشاید. و هیئت بطلیموس و  هفت طبقه آسمان را به انبارهای تاریخی می‎برد. و جایگاه واقعی زمین، آفتاب و منظومه شمسی روشن می‏ شود.
از آن سو دکارت را دارند مبتکر اندیشه انتقادی، نه اندیشه تعبدی، این نگاه انتقادی است که به کنکاش در پدیده‎ها علمی می ‏رسد. از آن سوی ‏تر نیوتن و دیگران را دارند.
و اما در کلوپ ماجراجویان، واسگادو گاما و کریستف کلمب و دیگران را دارند، کاشف راه‎های آبی و بی‎خطر و کوتاه برای حمل کالا و کاشفان قاره‎های ناپیدا و سرزمین‎های ناشناخته و پر از طلا و مواد پایه مصرفی.
در حوزه مذهب لوتر وکالوین را دارند. اصلاح‎گرانی بزرگ در عرصه اندیشه‎های مذهبی و نو کردن مذهب با شرایط اقتصادی و اجتماعی جدید. نه آن‎گونه که شیخ فضل ‏اله می ‏اندیشید نو کردن مذهب یعنی بی ‏مذهبی.
انقلابی در علم و تکنولوژی، در فکر و فلسفه، در اقتصاد و سیاست و در مذهب، اروپا را از دوران تاریکی و ظلمات قرون وسطا پرتاب کرد به دوران رنسانس و نوآوری و روشنایی و شکوفایی و پیشرفت.
این همه کار و تلاش و نوآوری چه ربطی دارد به رها کردن دین، این تحلیل که اروپا دین‎اش را رها کرد و جلو رفت جفایی است بزرگ به تاریخ کار و تلاش و پیکار اندیشه‎ورزان اروپایی و مغلطه‎ای است بزرگ. 
از شیخ محمد عبده مصلح کبیر و سیدجمال‎الدین انقلابی مشهور و بیدارکننده کشورهای اسلامی می‏ گذریم که نه اصلاحات عبده توانست جهان اسلام را به‎راه فلاح و صلاح رهبری کند و نه تلاش‎های سیدجمال برای احیاء امپراتوری اسلامی با ذعامت عثمانی‎ها راه بجایی برد. این القاب ما به ازاء خارجی و تاریخی ندارند. 
اولین مغلطه
۲-آل‎احمد می‎گوید روشنفکر در ایران کسی است که در نظر و عمل به‎اسم برداشت علمی اغلب برداشت استعماری دارد.
خب ابتدا باید روشن کرد برداشت علمی چیست، به‎عنوان یک متدولوژی شناخت و برداشت استعماری به چه معنا است. آیا برداشت استعماری یک متدولوژی جدید شناخت پدیده‎ها است.؟
اصلاً استعمار چه ربطی دارد به شناخت. استعمار یک پدیده اقتصادی است و به مرحله‎ای در صدور سرمایه و تصرف و غارت کشورهای دیگر اطلاق می‏ شود و می‏ شود گفت روشنفکران ایران نوکران استعمارند یا در عمل آن‎گونه رفتار می‏ کنند که به نفع استعمار باشد. این اتهامات جدا از درست یا غلط بودن‎شان، منطقی است ممکن است غلط باشد یا درست در آن مورد می‏ توان بحث کرد. و در رد یا قبول آن دلیل آورد. اما در این‎جا روشن نیست و به راستی روشن نیست که نقد جلال بر چیست. بر برداشت علمی یا برداشت استعماری و گذاشتن دو پدیده نامتجانس در یک کفه و یکی گرفتن آن‎ها از چه روست.
شکی نیست که برای شناخت جهان، استعمارگر و استعمارزده، نیاز دارند به متدولوژی علمی مسلح شوند یعنی برداشت‎شان از جهان علمی باشد. شناخت جهان از راه دیگری ممکن نیست با رمل و اسُطرلاب و علم جفر پدیده‎ها را نمی‎توان شناخت. اگر غرب، غرب شد به خاطر مسلح شدن به متدولوژی علمی بود. این اولین مغلطه آل‎احمد است.
دومین مغلطه
 یکی گرفتن تحصیل‏کردگان از فرنگ برگشته با روشنفکران است. 
۱-نخست آن‎که روشنفکر یک مقوله عامی است که متسامحاً به‎کار برده می‏ شود و مراد و منظورجلال پیشاهنگ فکری انقلاب مشروطه است. یعنی تحصیل‎کردگانی که از فرنگ برگشته بودند. صاحب اندیشه‎های نوئی که در آن روزگار بورژوازی بود برای تغییر جامعه خود بودند هم اینان همراه با روشنفکران داخلی پیش‎قراولان انقلاب مشروطه شدند. اما باید به یاد داشت که با شکل‎گیری و تعین طبقاتی ما با روشنفکران بورژوازی، خرده‎بورژوازی و طبقه کارگر روبه‎رو هستیم. 
۲-جلال با آن همه تعریف از فرانسه و روسیه و امریکا از روشنفکران تا به ‏آخر تکلیف خودش را با روشنفکر و مقوله روشنفکری معلوم نمی‎کند. و در آخر و مخصوصاً در این بحث روشنفکر را همان تحصیل‎کردگان می‏ گیرد و باقی قضایا.
سومین مغلطه
سومین مغلطه جلال انتقاد به طرح علم، دمکراسی و آزاداندیشی است، در محیطی که علم جدید هنوز پا نگرفته است.
خُب اگر قرار باشد علم جدید را در کشورهای عقب‎افتاده بیاوریم چگونه باید بیاوریم. جز این است که علم از راه آزاداندیشی و دمکراسی در یک محیط راه باز می‎کند و ماندگار می‎شود. راه دیگری هم وجود دارد؟
این حرف با عتاب و خطاب پهلوی دوم که می‎گفت: «ملت من هنوز آمادگی دمکراسی ندارد» و به روزنامه‏ نگاران غربی پرخاش می‎کرد که چرا مدام از نبود حقوق بشر و دمکراسی می‎زنید چه فرقی دارد.
به راستی فلاح و صلاح کشورهای عقب‎مانده چیست؟ تجربه دیگر کشورها چیست، آیا راهی جز دمکراسی، آزاداندیشی و علم وجود دارد.
از این مقوله هم بگذریم و برسیم به میرزا آقاخان کرمانی، دکتر ارانی و کسروی که جلال از آنان به‎عنوان سه روشنفکر که به راه خطا رفته ‏اند و برداشت استعماری داشته‎اند.

میرزا آقاخان کرمانی
از آقاخان شروع می‏ کنیم که افضل‎الفضلا است و به قول معروف ارشدیت زمانی دارد بر دکتر ارانی وکسروی که هم‎عصر و هم‎زمان بودند.
آقاخان خود ازلی مذهب بود شعبه‎ای انشعابی از دین باب. که بعد از مرگ باب صبحی ازل جانشین او شد. که مورد قبول بهاءاله قرار نگرفت و دین باب به دو شعبه تقسیم شد ازلیه و بهائیت.
اما آقاخان در بند مذهب نیست. در پی بهروزی مردم ایران بود. پس عرصه را برای فعالیت تنگ دید و به استانبول پناه برد و به همراه سیدجمال، روحی و خبیرالملک محفل استانبول را درست کرد. که یکی از کارهایش ترور ناصرالدین شاه دیکتاتور قاجار بود که توسط میرزا رضا کرمانی صورت گرفت.
اندیشه ‏های آقا خان بر سه پایه استوار بود:
۱- بیداری ایرانیان،۲- مخالفت با استبداد و ۳- مخالفت با خرافه و اندیشه‎های ارتجاعی
و به خاطر این کار جان خود را به داو گذاشت.
بعد از ترور ناصرالدین شاه توسط میرزا رضا کرمانی که دقیقاً تحت تأثیر محفل استانبول دست به این ترور زد و به قول خودش «شجرۀ خبیثه را از ریشه»می خواست قطع کند. سفیر ایران در عثمانی از سلطان ابوالحمید امپراتور عثمانی تقاضای دستگیری سیدجمال، آقا خان، صبحی و خبیرالملک را به ‏عنوان آمران ترور کرد. سلطان ابوالحمید از تحویل سیدجمال سرباز زد اما سه تن دیگر را تحویل داد. در تبریز هر سه را در زیر درخت نسترن گردن زدند. و سر سه شهید را زیر خاکستر داغ کردند تا بتوانند آن‎ها را از کاه پُر کنند و به تهران بفرستند.

کسروی
کسروی وکیل عدلیه بود. و جز این تاریخ ‏نویسی بزرگ و لغت ‏شناسی بزرگ‏تر. او نیز در پی صلاح و فلاح ایران بود. و علت ‏العلل عقب ‏ماندگی کشور را اندیشه‎های خرافی می‎دانست.
به همین خاطر با عرفان و ادبیات و مذهب مخالفت ‏هایی داشت. و رفته رفته پاک‎دینی او که نوعی رفرم مذهبی بود به شکل‏ گیری دینی جدید انجامید. پس در دادگستری ترور شد. عاملین ترور فدائیان اسلام بودند.

دکتر ارانی
دکتر تقی ارانی، دکترای شیمی از آلمان، او نیز چون کسروی و آقاخان در پی مدرنیته ایران بود. اما از راهی دیگر، پس به کمونیسم روی آورد. در ابتدا تبلیغ اندیشه ‏های مارکسیستی و بعد احیاء حزب کمونیست. سه سال فرصت داشت که حزب را احیاء کند در سال ۱۳۱۶ دستگیر و در زندان به شهادت رسید.
از آقاخان گرفته تا کسروی و ارانی هر سه در پی بازسازی جامعه و مدرنیته بودند. و هر سه در تقابل خود با دو نهاد قدرتمند مواجه شدند. و هر سه در این راه جان باختند .

موانع توسعه در ایران
از دیرباز دو نهاد قدرتمند استبداد و سنت دوشادوش هم راه را بر هر اندیشۀ راه‎گشایی سد کرده‎اند.
مانی و مزدک سعی کردند با قرار گرفتن در کنار یکی از دو نهاد دیگری را از سر راه بردارند. پس سمت و سوی حرکت‎شان بر علیه نهاد قدرتمند روحانیت زرتشتی بود. نزدیکی‎هایی با نهاد استبداد پیدا کردند چاره‎ای دیگر هم نبود. مردم در فقر و فاقه و بی‎خبری بودند و آن‎ها آن‎قدر پایه و مایه نداشتند تا در یک آن با هر دو نهاد درگیر شوند. پس سعی کردند با استفاده از تضادهای موقتی استبداد با روحانیت، روحانیت زرتشتی را به‎عنوان یک پایه حکومت استبدادی از صحنه خارج کنند و بعد به‎استبداد بپردازند.
اما در نیمه راه تضاد آن‎ها به وحدت تبدیل شد. و مزدک و مانی جان بر این ‏کار گذاشتند.

در سده ‏های بعد ما همچنان با این دو نهاد قدرتمند روبه‎روییم. تا آن‎که استعمار آمد و شد مزید بر علت و ما در آستانه انقلاب مشروطه با سه نهاد روبه ‏روئیم:
۱- استبداد، ۲-سنت ۳- استعمار
پس روشنفکران صدر مشروطه در مقابل خود با این سه نهاد روبه‎رو بودند.
سمت وسوی مبارزه در مرحله اول انقلاب برعیله نهاد استبداد بود. تقاضای عدالت‎خواهی و دارالشورا در همین راستا بود.
اما دیری نگذشت که سنت نیز در کنار استبداد قرار گرفت. و ضمن بابی خواندن مشروطه‎طلبان تقاضای اجرای احکام شریعت را کرد.
به ناچار سمت و سوی مبارزه برعلیه سنت نیز شد. اگر روشنفکران و رهبران انقلاب مشروطه موفق می‎شدند این دو نهاد قدرتمند را تعدیل کنند و آن‎ها را به جایگاه‏ های واقعی خود برانند برخورد با استعمار کار سهل و ساده‎ای بود.

برخورد با غرب
یک حکومت ملی، دمکراتیک و مدرن با غرب دو گونه برخورد خواهد داشت: 
۱-با غرب علمی: گرفتن علوم و متدولوژی علمی از آن 
۲-با غرب استعمارگر: بستن مرزها و حفظ مرزهای اقتصادی و سیاسی

تضاد عمده یا فرعی
اما به باور آل ‏احمد در کشورهایی نظیر ایران نخستین مانع توسعه استعمار است. پس حل تضادهای فرعی دیگر از کانال حل این تضاد میسر است.
اما چنین نیست. ایران هیچ زمانی نه الجزایر بوده است و نه هندوستان که ما با سربازان فرانسوی یا هندی رو در رو باشیم. حکومت‎های ما حداقل به ظاهر همیشه مستقل بوده ‏اند و اگر استعمار حرفی هم زده است در پسله بوده است. ضمن آن‎که مسئله استعمار مسئله ‏ای است نو، از مشروطه به بعد ما با آن درگیریم. اما دو نهاد سنت و استبداد ریشه در تاریخ ما دارد. و از مشروطه به بعد، این دو نهاد به‏ عنوان پایگاه‎های استعمار و یا همدلان و همراهان استعمار عمل کرده ‏اند.
پس شعار جنگ با استعمار هنگامی که نه سرباز چشم آبی انگلیسی در کشور پرسه می‏زند و نه ناوهای جنگی در بندرهای ما پهلو گرفته‎اند نمی‎تواند به نیرویی مادی و واقعی بدل شود.
مشکل با استبداد و سنت است استعمار هم که به ناچار مجبور است از همین دو نهاد وارد شود.
مشکل بعدی جلال آن است که غرب را شرّی مطلق می‎داند. و تفاوت نمی‎گذارد بین غرب علمی و دستاوردهای جهانی‏ اش و غرب استعماری و مزاحمت‎های جهانی‎اش.
به ‏همه چیز غرب آل‎احمد به ‏دیده شک می‎نگرد حتی قانون اساسی بلژیک را که درنوشتن قانون اساسی مشروطه از آن سود جسته‎اند، حتی به دمکراسی و آزاداندیشی غرب.
به راستی چرا باید اکراه داشت از استفاده معقول از دستاوردهای فکری غرب که دستاوردهای کلی بشریت معاصر است. و چرا باید غرب را شر مطلق دید.
سؤال کلیدی این است که آیا باید شرق آن‎قدر صبر کند تا خود ماشین را بسازد و آیا این خواسته یک فکر ارتجاعی نیست و با جهانی بودن سرمایه و بازار آیا شدنی است. نه، و صد البته که نه.
فرض کنیم شرق بخواهد از آنچه خود دارد شروع کند. تمام پُز ما به ابن‏ سینا و رازی است. مدام در گوش ما کرده‎اند که غرب با خواندن کتاب‎های ابن ‏سینا غرب شد. که هرچند به تمامی این نیست. اما قدر مسلم آن است که غرب از دستاوردهای علمی شرق از جمله ابن‎سینای ما که آن‎ها از او به‎عنوان «اوی‏سن» یاد می‎کنند استفاده‎ها کرده‎اند.
اما این داستان برمی‎گردد به قول عرفا به قرون ماضیه، یعنی قرن چهاردهم به بعد، امروز غرب و به‎طور کلی جهان علم صدها هزار سال از ابن‎سینا گذشته است. ابن‎سینا برای آن‎ها به گذشته تاریخ علم مربوط می‎شود آن‎هم در حد چند خط.
فرض کنیم (فرض محال که محال نیست) ما بخواهیم از ابن‎سینا شروع کنیم. ابن‎سینا می‎گوید اگر دستانتان خونریزی کرد روی آن پشم خرگوش بگذارید. باز هم فرض کنید که ما آن‎قدر تجهیزات آزمایشگاهی و متخصص فن داریم که رفتند و دیدند در پشم خرگوش ماده‎ای شبیه ویتامین K هست که خون را بند می‎آورد.
خب از فردا می‎خواهید ملت بیفتند دنبال خرگوش‎ها برای گرفتن پشم و استخراج ویتامین K اگر جواب مثبت است که یک روزه نسل خرگوش منقرض می‎شود.
راه دیگری هم هست، پرورش خرگوش. و صرف میلیون‎ها دلار برای تهیه مزارع مناسب و محل نگهداری و پشم‎چینی و استخراج و باقی قضایا.
با این حساب هر آمپول ویتامین K به مبلغ ۱۰۰ برابر هزینه می‎برد در حالی‎که ساخته شده آن با کیفیت عالی با یک صدم قیمت  در بازار است.
صلاح جهان سوم و یا عقب‎مانده و عقب نگه داشته شده در آن است که از ویتامین  Kیک تومانی استفاده کند و دلارهایش را صرف سرمایه‎گذاری‌‎های زیربنایی کند. این را می‎گویند استفاده عام از دستاوردهای بشری و بشر شرقی و غربی ندارد. شرق و غرب یک تفکیک سیاسی و جغرافیایی است.
مشکل شرق در استفاده یا عدم استفاده از فن‎آوری غرب نیست بستن درها و فرار به درون عاقبت غارنشینی است. و راه به جایی نمی‏ برد. مشکل شرق، مشکل حکومت‎های وابسته و توتالیتر بوده و هست.

محصول غربی و عامل استعمار
«اگر روشنفکر خود را تنها یک محصول غربی بداند، ناچار هر کجای دنیا که باشد توجهش فقط به متروپل است. اما متروپل از این محیط‎های بومی جز مواد خام معدنی و مواد پخته و رسیده آدمی چه می‎خواهد. و رفتار او نسبت به این محیط‎های بومی چیست، جز حکومت‎های مستبد نظامی برای‎شان گماشتن و همان استعمار؟ پس چنین روشنفکری یک عامل استعمار است.
 ... و به این دلیل با محیط بومی خود بریده است. متوجه مسائل بومی و سنتی نیست. یا اگر هست نه به قصد حل مشکلات آن که به قصد انتفاع آن قدم می‎زند.... پس روشنفکر وارداتی روز به روز وازده‏ تر می‎شود. و تنها مانده ‏تر و شکست خورده‎تر. و به این دلیل اغلب اوقات برای شکستن عوامل مقاوم بومی به عوامل غربی و استعماری تکیه می‎کند تا شاید به قدرت آن‎ها محیط زندگی خود را آماده‎تر کند. تمام روشنفکران که از شکست مبارزه نفت به بعد در ایران مصدر کارهای حکومتی بودند از این مقوله‏ اند به استثنای انگشت‎شمار.»

غلط‎ها و مغالطات
خُب ابتدا غلط‎ها و مغالطات جلال را در همین چند سطر بگیریم و بعد به‎بدآموزی‎های آن برسیم.: 
۱-چرا جمله با اگر شروع می‎شود. بالاخره روشنفکر یک محصول غربی یا هست یا نیست. 
چرا روشنفکر هرجا باشد توجهش به کشور متروپل است. مگر دستگاه فرستنده است. 
۲-اگر غرب نگاهش به شرق استعماری است چرا روشنفکر باید عامل استعمار باشد. 
۳-چگونه می‎توان از استعمارگر بودن غرب به عامل استعمار بودن روشنفکر رسید.   
۴-اگر کسی دنبال سود خود باشد روشنفکر است.  
 ۵-اگر کسی به استعمار پناه ببرد برای این‏که محیط را برای زندگی خود آماده کند روشنفکر است. 
 ۶-این روشنفکرانی که بعد از کودتا به مصدر امور رسیدند کیانند و استثناءهای آن کدام است. فرمول جلال یک فرمول ساده است، غرب استعمارگر است. روشنفکر یک پدیده غربی است پس روشنفکر عامل استعمار است. صغرا و کبری و نتیجه یک قضیه صاده منطقی.
یک قضیه دیگر: تمامی آن‎هایی که بعد از کودتا مصدر امور شده ‏اند، روشنفکرند. کودتا یک عمل خائنانه بوده است پس روشنفکران خائن‎اند.

سؤال غلط پاسخ غلط
قبل از همه چیز باید دو مسئله را روشن کرد: 
۱-آیا روشنفکر خود یک طبقه است، یا جزئی از یک طبقه است یا اولترا طبقه است. 
۲-روشنفکر چیست و دایره روشنفکری کجا است.
برای آل ‏احمد روشن نیست که روشنفکر در سازمان تولید کجا قرار داردند و چون روشنفکر را کسی می‎داند که کار یدی نمی‎کند، پس او را در طبقات سه گانه (بورژوازی، خرده‎بورژوازی، طبقه کارگر) نمی‎بیند و به او هیئتی اولترا طبقه (فوق طبقه) می‎دهد. به همین خاطر است که در پایان همین مبحث روشنفکر چیست و کیست، خواستار «همبستگی بین ‏المللی روشنفکران» می‎شود در مقابل شعار مارکس که خواستارهمبستگی بین ‏المللی کارگران بود.
در تقسیم ‏بندی جامعه در رابطه با وضعیت آدم‏ ها نسبت به سازمان تولید ما سه طبقه مشخص داریم: 
۱-صاحبان وسایل تولید ؛ بورژوازی 
۲-فاقدان وسایل تولید ؛ پرولتاریا 
۳-کسانی که صاحب وسایل تولیدند و هم از نیروی کار خود بهره می‎گیرند، خرده‎بورژوازی
خب تا این‏جا تکلیف صاحبان وسایل تولید و کارکنان یدی جامعه روشن می‎شود. اما آنان که در جامعه کار فکری می‎کنند در کجای این طبقه‎بندی قرار می‎گیرند.
آیا اینان خود یک طبقه‎اند یا نه درون همین طبقات جا می‎گیرند. باید دید وضعیت معیشتی آنان این کارکنان فکری را از نظر سمت و سوی خواسته‎‏های اقتصادی و آرمان‎های اجتماعی به کدام یک از طبقات سه گانه نزدیک می‎کند

شیرین سمیعی: گمگشته در بیراهه ها

شیرین سمیعی: گمگشته در بیراهه ها


   
اين روزها مصاحبه اي از شاهزاده پهلوي با شبكه "ايران انترناشنال" به دور دنيا مي چرخد كه با سناريوي پيش ساخته اش شبيه به نمايشي ست، و مقاله هايي ست كه از پس اين شوى تله ويزيوني نوشته مي شود و به دست ما خوانندگان مي رسد. نويسندگان اين مقالات با دقت و موشكافي هرچه تمامتر انگشت بر نقاط ضعف گفتار و سناريوي اين مصاحبه مي نهند و آنچنان خدمت شاهزاده مي رسند كه لازمست براي هر نوع سوء تفاهمي اين بار ايشان با ديگراني مصاحبه كند كه برچسبي بر آنها نخورده باشد و همچو شبكه "ايران انترناشنال" به نقل از " گاردين"، به نوعي وابسته به عربستان سعودي و وليعهدش و ديگران نباشند!
نقد كنندگان مصاحبه ي شاهزاده انچه را كه گفتني بود، گفته اند، و پاره اي از اين گفته ها را من كه به دنبال او و گفته ها و كرده هايش نرفته بودم نمي دانستم، و با خواندن شان بر دانستني هايم در باره روند كار او افزوده شد، و اين سروده از فردوسي پاك زادمان در مغزم طنين افكند:
"عرب را بجايي رسيدست كار
كه تاج كياني كند آرزو
تفو بر تو اي چرخ گردون تفو"
البته همانطور كه مي دانيم عرب، آن روز به آرزويش رسيد و تاج كياني را عمامه كرد و بر سر نهاد! اما امروز خودش تاجي از نفت بر سر دارد و نيازي به تاج كياني ندارد. امروز آرزويش نهادن تاج بر سر پادشاهي ست كه مي خواهد بر تخت نشاند و دست نشانده ي خود كند!
اين بيت از شعري را هم كه روزگاري در مجله توفيق خوانده بودم و به ياد دارم، براي ديگراني كه آن رانخوانده اند و يا از يادش برده اند، مي خوانم. شعري ست  كه به مناسبت بر تخت نشستن پادشاه يكي از كشورهايي كه فاتحان جنگ اول جهاني پس ازفروپاشی إمبراطوري عثماني، در بين النهرين آفريده بودند، در آن مجله منتشر شده بود. مجله اي كه در دوران پادشاهي محمد رضا شاه - همان پادشاهي كه اين روزها مرتب از آزاديخواهي اش مي شنويم - توقيف شده بود. و در اين شعر كه من تنها بيتي از آن را بخاطر دارم، به پادشاه آن كشور چنين هشدار مي داد:
"تاج به سرت گذاشتن - سر به سرت گذاشتن"

اين نوع   تاجگذاری ها همان سر به سر گذاشتن بيگانگاني ست، كه خود تاج را بر سر پادشاهان مي نهند، از نوع تاج هايي كه بر سر سنگيني مي كند و با تلنگري از سوي شان از سر مي افتد، همانطور كه از سر رضا شاه و محمد رضا شاه پهلوي افتاد!


از گفتار شاهزاده چنين پيداست كه او به هر قيمتي، چه با تاج و چه بي تاج، تنها به دنبال فرمانروايي در كشوري ست كه پدر تاجدارش آن را به امان خدا رها كرد و گريخت! و اما فرمانروايي فرمانرواياني هم كه ديگران، و نه ملت، بر سرير قدرت مي نشانند نيز  دوامي ندارد!

او كه با دريوزگي از اين و آن تا به امروز ره بجايي نبرده است گويي همچنان گمگشته در بيراهه ها براي رسيدن به قدرت  مي چرخد و هنوز راه راست رسيدن به هدف را نيافته است. براي هر نوع فرمانروايي پشتوانه ملت از واجبات است، و شاهزاده ما كه نه زور و شهامت نبرد دارد و نه خود توان نهادن تاج سلطنت بر سر، همان به كه زانو بر زمين زند و صادقانه سر در برابر ايرانيان ستمكشيده فرود آورد مگر آنها رغبت كنند و تاجي بر سرش نهند. تاج ملت تنها تاجي ست كه ارزش نهادن بر سر دارد، البته چنانچه شایستگی آن را داشته باشيم!

شیرین سمیعی

از دیروز میهن تا امروز و فردای آن با نگاه محمد امینی نویسنده و پژوهشگر ت...