۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه

خاموشی نوری در ظلمات

خاموشی نوری در ظلمات
محمد مدیر شانه چی رفیق چند ساله ی روزگار آوراگی ما، در زادگاه مالوف خود مشهد چشم از جهان فروبست . او به مسلمانی شهره بود اما در طول و عرض جغرافیایی ایمان مذهبی هیچگاه بر اصالت مبارزه ی 4 فرزند جوان خود که با تفکر چپ به دست شاه و شیخ ، معدوم شدند خط بطلان و انکار نکشید. مردی بود صریح الهجه که بر سر ایمان به آزادی و طهارت اخلاقی و دشمنی با قلدری و طراری، اهل معامله و چانه بازاری نبود. در سال های سیاه حکومت شاه ، سفره اش به روی اهل منبر ، آن ها که از زادگاهش مشهد به امید کیسه ی فتوت بازار تهران به پایتخت می آمدند پیوسته گشوده بود. اما این مبلغان کلام خدا که همراه معممین و مکلاهای همطراز خود، همان هایی بودند که سه فرزند جوان او را به دنبال فرزند اول او که قربانی دوران شاه بود به جرم مخالفت با خودکامگی و توحش مدافعان شریعت نابود و خانه او را که سفره خانه شریعتمداران متظاهر به آزادیخواهی بود مصادره کردند و راهی برای او جز اسارت در چنگ رهزنان انقلاب و یا گریز ناگزیر از دیار خود باقی نگذاشتند که به زبان واعظان منبر« الفرار ممالا یطاق من سنن المرسلین » او مردی آزاده بود که سر بر آستانه ی هیچ قدرتی خم نکرد اما تا مغز استخوان نسبت به آمران خوشبختی و رهایی مردم وطن خود وفادار و فداکار باقی ماند. روانش شاد که با سرافرازی و آزادی از جهنم پر هیاهوی شقاوت بشری عبور کرد و با وجدان آسوده به بهشت آرامش طبیعت رسید.

سی ام آذرماه 1387 علی اصغر حاج سید جوادی


*********
آخرین دیدار
تابستان امسال با مهندس سحابی و آقای طاهر احمد زاده و چهره های سرشناس ملی و ملی – مذهبی مشهد در منزل مرحوم شانه چی بودیم.
آقای احمدزاده خاطره می گفت و بعد مهندس سحابی به سوالات دانشجویان و برخی از فعالان سیاسی مشهد پاسخ گفت وبرای اولین بار بود که آقای شانه چی را می دیدم . درباره او بسیار شنیده بودم ،شاید بتوانم کتابچه ای از خاطرات ،درباره او بگویم. هنگام خداحافظی او را بوسیدم ،آرزوی سلامتی و موفقیت برایم کرد ، با گلایه گفتم : " حاج آقا کار سخت است جوانان ایمان گذشته را ندارند ، فعالان سیاسی جدی نیستند خودم نیز دارای شک و تردید فراوان هستم" دستم را محکم گرفت و به چهره ام خیره شد، چهره اش سفید ، نورانی و مهربان بود . با لبخند گفت "خدا با ماست، خدا با مردم است، خدا با جوانان است" لحظه ای با خود گفتم این همه سختی، این همه ایمان؟ .
در خاطره ام از شانه چی "لبخند ،ایمان وسختی کشیدن" نقش بست و من شرمنده از ناتوانی خویش در برابر ایمان وی .
مردی که برای آزادی و عدالت سالها و سالها درد و رنج فراوان کشید، مال و فرزند داد و جان به سختی فراوان سپرد اما مسلمان و عاشق ایران آزاد و سربلند بود
خدایش رحمت کند که راحت شد
تقی رحمانی30/9/87














۱۳۸۷ آذر ۳۰, شنبه

دبیرخانه سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان


اطلاعیه مطبوعاتی

کبودوند دوباره دچار حمله قلبی شد

براساس آخرین اطلاعات دریافتی در ساعات بامدادی نیمه شب چهارشنبه محمدصدیق کبودوند رئیس سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان برای بار دوم ظرف 7 ماه گذشته در بند 8 زندان اوین دچار حمله قلبی شد. این واقعه در حالی روی داده که دیگر زندانیان در خواب بودند.
اگرچه حمله قلبی اخیر نیز بدون عوارض بوده ودفع شده اما سازمان حقوق‌بشر کردستان نمی‌تواند نگرانی خود را از تکرار مجدد آن برای رئیس زندانی خود پنهان بدارد. لذا مسئولیت هرگونه عواقب سوء و احتمال اتفاقات ناگوار را متوجه دادستانی انقلاب، دادگاه انقلاب و وزارت اطلاعات می‌داند. شایان ذکر است طی روزهای گذشته پزشک زندان اختصاصاً آقای کبودوند را مورد معاینه قرار داده و با تجدید داروهای مصرفی و تنظیم رژیم غذایی گزارشی از وضعیت ادامه نوسانات فشار خون ، سرگیجه‌ها و همچنین پیشرفت بیماری‌های مثانه و پروستات وی تهیه کرده بود. گفته می‌شود در گزارش‌های پزشکی مذکور قید شده که آقای کبودوند تحت نظر متخصصین قلب داخلی، ارئولوژی، مغز و گوش و حلق قرار دارد و بیماری‌های وی تحت کنترل است. یادآور می‌گردد درمانگاه زندان از چندماه پیش نامه‌هایی جهت اعزام ایشان به مراکز درمانی بیرون از زندان جهت معاینات دقیق قلبی و معالجه پروستات وی به دادستانی و دادگاه ارسال کرده که تاکنون بلاجواب بوده است. در همین حال پزشکان زندان می‌گویند عمل جراحی وی نیاز به مراقبت ویژه یکساله پس از عمل دارد که چنین مراقبتی در زندان به هیچ وجه امکانپذیر نیست. پزشکان توصیه کردند که آقای کبودوند فعلا ناچار است با مصرف مداوم داروها و رعایت برنامه رژیم غذایی وضعیت موجود را تحمل کند.
از سوی دیگر، با بارش برف و کاهش شدت درجه هوا و برودت سرما طی روزهای اخیر، سیستم گرمایشی زندان اوین بویژه بندهای 7 و 8 که در فراز کوه قرار دارد با قطع مکرر گاز مواجه شده و در چنین شرایطی زندانیان این بندها در وضعیت بسیار نگران‌کننده‌ای به سر می‌برند
.

فیلم ویدئویی پرتاب لنگه کفش منتظرالزیدی به سوی جرج بوش


رازگشايی از طالبان ها !


























,طالبان , های دیگر:


جلال الدین حقانی و گلبدین حکمتیار




*ملاعمر در سال گذشته فتوايی صادر کرد که براساس آن موسيقی و جشن مجاز اعلام شد. برخی از فرماندهان طالبان حتی با ايده مدرسه رفتن دختران کنار می آيند. *چارلی ويلسون حقانی را ,خوبی مجسم, ميخواند. *حکمتيار که در دهه 80 وقتی دانشجو بود به خاطر اسيدپاشيدن روی دختران بی حجاب شهرت به هم زده بود، بيش از ديگر گروه ها در ميان تحصيل کرده ها پايگاه دارد ويکی از گروه هايی است که سريع ترين رشد را در ميان شورشيان دارد. بازگشت طالبان ها يا بازگشت به طالبان ها؟


روشنگری.


در خبرها از ,مذاکره با طالبان ها,، ,شروط طالبان ها برای مذاکره,، ,تکذيب مذاکره توسط سخنگوی طالبان ها,، ,امتناع طالبان هااز مذاکره, و مشابه اين مضمون می شنويم. در مصاحبه ای در بخش فارسی راديو آلمان گفته ميشود محافل وزارت خارجه فرانسه معتقدند آرام سازی پاکستان به همکاری با طالبان نياز دارد و علت عدم شرکت متکی در نشست بازسازی افغانستان در پاريس مخالفت سرسختانه رژيم ايران با فراهم آوردن زمينه بازگشت طالبان به صحنه سياسی افغانستان است. ميدانيم رابطه رژيم اسلامی ايران باطالبان های افغانی خوب نبوده است، امارابطه همه انواع ,طالبان ها,،ايرانی يا افغانی يا ,عرب, با مدنيت، آزادی و بويژه حقوق زن به شدت بد است و اين خبر بسيار بدی است. آيا تاکتيکی که در عراق پيش گرفته شد يعنی همکاری با شورشيان سنی و بعثی های سابق به عنوان راه برون رفت از مهلکه در افغانستان تکرار ميشود؟ اگر چنين باشد بايد در نظر گرفت اينجا ديگر از توازن نيروی جناح ها که ميتواند دست و پای هريک از آنها را ببندد خبری نيست. صحبت از ,طالبان ها, هاست و ,طالبان های بدتر,. بازگشت طالبان ها به اندازه کافی هراسناک است، اما بازگشت به طالبان ها از آن هم هراسناک تر. در گزارش منابع رسمی و رسانه های بزرگ از همه شورشيان تحت عنوان ,طالبان ها, نام برده ميشود، اما گزارشی که آناند گوپال وابسته مطبوعاتی کريستين ساينس مانيتوراز افغانستان برای نشريه نيشن آمريکا و وبسايت تام انگلبرت تهيه کرده از ,طالبان ها, رازگشايی می کند. اين گزارش را که اندکی کوتاه و آزاد ترجمه شده در زير می خوانيد. طالبان ها کيستند؟ ايستگاه بازرسی پليس در جاده اصلی جنوب کابل در فاصله 20 دقيقه ای از شهر، جايی است که ميتوان آن را به عنوان محل نمايش دقيق شکست غرب در افغانستان نشان داد. در ورای اين ايستگاه که شهری شلوغ، پر از ديوارهای در هم شکسته شده و ترافيک مسدود رااز مسير مزارع آرام در دشت به کوه های شنی وصل می کند، ديگر دولت تحت حمايت آمريکای افغانستان وجود خارجی ندارد. به جای ماموران دولتي، مردانی که عمامه های سياه به سر و تفنگ بر دوش دارند جاده ها را تحت کنترل گرفته اند تا دزدها و ,جاسوس ها, را بگيرند. بدنه ی در هم شکسته يک تانکر نفت که ميخواست به نيروهای بين المللی مستقر در نواحی جنوبی سوخت برساند، در جاده رها شده است. پليس می گويد آنها جرات ورود به اين مناطق را ندارند، بويژه در شبها که چريک ها بر جاده ها حکومت ميکنند. در برخی از نواحی جنوبی و شرقی کشور، شورشيان حتی حکومت خود را تحت عنوان قديمی دولت طالبان ها يعنی ,امارت اسلامی افغانستان, مستقر کرده و دادگاه های فوری شريعه برپا ميکنند. آنهااختلافات بر سر زمين را فيصله ميدهندو برنامه درسی مدارس را تعيين می کنند. سه سال پيش از اين دولت مرکزی هنوز کنترل استان های نزديک کابل را در دست داشت. ولی سال ها سوء مديريت، گسترش جرم و جنايت و افزايش انبوه تلفات غيرنظامی باعث شد طالبان ها و ساير گروه ها بطور جهش وار خود را احيا کنند. امروز ,امارت اسلامی, عملا کنترل بخش های بزرگی از جنوب و شرق کشور را در دست دارد. بنا بر گزارش ACBAR، سازمانی که بيش از 100 نهاد کمک رسانی را نمايندگی می کند، تعداد حملات شورشيان طی سال گذشته بيش از 50 درصد افزايش يافته است. حالا تلفات سربازان خارجی در افعانستان بيش از عراق است. وضع چنان فاجعه بار است که دولت پرزيدنت کرزای و بازيگران بين المللی علنا از مذاکره با بخشی از شورشيان صحبت می کنند. ملی گرايی طالبان های نوين شورشيان افغان دقيقا چه کسانی هستند؟ هر حمله انتحاری و آدم ربايی به ,طالبان ها, نسبت داده ميشود. اما در واقعيت شورش اصلا يک پارچه نيست. ملاهای عمامه به سر و سورمه به چشم، محصلان مدارس مذهبي، دانش آموختگان دانشگاه، فقرا، زارعان بی سواد و فرماندهان ضد شوروی سابق همه در شورش حضور دارند. جنبش ترکيبی است از ناسيوناليست ها، اسلام گراها و راهزنان. در مجموع وبا صرف نظر کردن از تفاوت ها ميتوان آن ها را عموما به سه يا چهار شاخه عمده تقسيم کرد. هر شاخه خود به گروه هايی تقسيم ميشود که تحت رهبری فرماندهانی در رقابت با يکديگر و با ايدئولوژی ها و استراتژی ها متفاوت هستند. ولی همه آنها در مورد يک هدف اساسی توافق دارند: بيرون راندن خارجی ها. وضع هميشه اين طور نبود. وقتی نيروهای خارجی تحت رهبری آمريکا دولت طالبان را در نوامبر 2001 برانداختند، افغان ها سرنگونی رژيم منفور و بی اعتبار را جشن گرفتند. يک کابلی به من گفت:, ما در خيابان ها به رقص و پايکوبی پرداختيم., وقتی نيروهای تحت رهبری آمريکا به کابل وارد شدند، بقايای رژيم طالبان به سه گروه تقسيم شدند. دسته ی اول، از جمله بوروکرات ها و ماموران مستقر در کابل به آسانی به آمريکايی ها تسليم شدند، برخی از آنها حتی به حکومت کرزای پيوستند. دسته دوم که شامل رهبران ارشد جنبش بودند از جمله ملاعمر به مرز پاکستان گريختند و تا امروز همانجا مانده اند. دسته سوم که بزرگ ترين گروه بودند، يعنی سربازهای ساده، فرماندهان محلی و ماموران دولت در شهرستان ها، ناپديد شده به مزارع و دهات خود برگشتند ودر انتظار ماندند تا ببينند باد از کدام سو ميوزد. بتدريج جنگ سالاران و جنايتکاران کشور را بين خود تقسيم کردند. در شاهراهی که کابل را به قندهار و هرات وصل ميکند و با ميليون ها دلار پول واشينگتن ساخته شده، راهزنان که سازماندهی خوبی هم داشتند، مداوما جاده ها را بسته و مسافران را مورد تهديد قرار ميدادند. ملاعبدالله صاحب يک شرکت اتوبوسرانی ميگويد: , يک بار 30 يا شايد 50 راهزن اتوبوس ما را متوقف کرده و مارا از پنجره بيرون انداختند. اتوبوس را گشته و اسباب و اثاث همه مسافران را به سرقت بردند., دارو دسته های دزد که اغلب کانال های ارتباطی با حکومت داشتند، آدم ربايی در مراکز شهری از جمله در مقر طالبان ها در کابل را سازمان ميدادند. آنهايی که دستگير ميشدند، غالبا بعد از اينکه سبيل شخص مناسبی را چرب ميکردند، آزاد ميشدند. بر بستر اين خشونت و نابسامانی بود که طالبان سوار شد و وعده داد نظم و قانون را برقرار کند. رهبران تبعيدی مقيم شهر کوتا در پاکستان شبکه جنگجويان خود را که در روستاها ذوب شده بودند، دوباره بازسازی و فعال کردند. آنها روابط خود با قبايل پشتون را احيا کردند. (شورش که بطور تاريخی عمدتا جنبش پشتون ها ست، هنوز نفوذ بسيار کمی در ميان ساير اقليت های ملی مثل تاجيک ها و هزاره ها دارد.) با منابع مالی که از طرف حاميان ثروتمند عرب ميرسيد و تعليمات سازمان امنيت پاکستان، آنها توانستند اسلحه و مهارت فنی را به روستاهای پشتون آورده و روستا به روستا معدود بقايای طرفدار دولت مرکزی را از طريق تهديد و قتل بيرون برانند. بعد با وعده امنيت و کفايت، اکثريت را به طرف خود جلب کردند. چريک ها نسخه بسيار تندی از قوانين شريعه را جاری کرده و دست دزدها را بريده و متهمان به زنا را به قتل می رساندند. آنها به شدت وحشی بودند ولی فاسد نبودند. رابطه قضاوت و رشوه قطع شد. عبدالحليم که در روستايی تحت کنترل طالبان ها زندگی می کند ميگويد: ,ديگر برخلاف گذشته از جرم خبری نيست., شورشيان، جنگجويان خود را از روستاهايی که در آن مستقر ميشدند می گرفتند. غالبا به آنها ماهيانه 200 دلار می پرداختند که بيش از دو برابر دستمزد يک پليس است. آنها در نزاع بين قبايل و صاحبان مزارع حکميت ميکردند و از مزارع خشخاش در مقابل اقدامات حکومت مرکزی و ارتش های خارجی حفاظت به عمل می آوردند و با اينکارحمايت زارعين فقير را که تنها منبع درآمد مطمئن آنها کشت خشخاش بود به دست آوردند. مناطقی که تحت کنترل شورشيان قرار می گرفت، از بازسازی و سرويس های اجتماعی محروم می شدند، ولی برای روستائيان که تحت حکومت کارزای مداخله خارجی را زياد ديده ولی از پيشرفت اقتصادی چيزی نديده اند، اين موضوع تفاوتی ايجاد نميکرد. به تدريج ايدئولوژی طالبان ها دستخوش تغييراتی شد. سخنگوی طالبان قاری يوسف احمد در يک گفتگوی تلفنی به من گفت: , ما برای آزاد کردن کشورمان از سلطه خارجی می جنگيم. هندی ها برای استقلال خود با انگليسی ها جنگيدند. حتی آمريکايی ها نيز برای آزادی کشورشان شورش کردند., اين رگه ناسيوناليستی از بيقراری فزاينده روستائيان پشتون نسبت به حضور نيروهای آمريکايی و ناتو بهره برداری ميکند. شورشيان هم چنين برای حکومت شريعت و جاری کردن تفسيری از قوانين شريعه می جنگند. معهذا در بعضی از اصول افراطی شان تعديل ايجاد کرده اند. برای مثل سال گذشته ملا عمر فتوايی صادر کرد که بر اساس آن موسيقی و جشن که در دوره حکومت قبلی طالبان ممنوع بود، مجاز اعلام شد. برخی از فرماندهان طالبان حتی با ايده مدرسه رفتن دختران کنار می آيند. تعدادی از رهبران تندرو مثل ملادادالله يک پا که به خشونت شهرت داشت و گفته ميشود حتی ملاعمر هم از زياده روی هايش در سربريدن ناراضی بود، توسط نيروهای بين المللی کشته شده اند. از طرف ديگر به نظر ميرسد اداره امور به طرف پراگماتيسم چرخش پيدا می کند. افسران اطلاعاتی آمريکا معتقدند رهبری امور جاری اکنون عملا در دست ملا بهادر که مردی زيرک است قرار دارد، و ملاعمر عمدتا در موقعيت يک رهبر معنوی قرار گرفته است. حتی در سطح محلی نيز مقامات شهرستانی طالبان سياست های قديمی طالبانی را کنار می گذارند تا در ميان مردم محبوبيت پيدا کنند. مثلا سه ماه قبل در ناحيه غزنی شورشيان دستور دادند تمام مدارس بسته شوند. وقتی رهبران قبيله ای به شورای حکومت محلی طالبان مراجعه کردند، قضات مذهبی دستور دادند اين حکم لغو شده و مدارس بازگشايی شوند. با وجود اين همه فرماندهان ميدانی از احکام مربوط به لغو ممنوعيت موسيقی و جشن تبعيت نمی کنند. در بسياری از نواحی تحت کنترل طالبان اين کارها غيرقانونی است و اين امر خصلت غير متمرکز جنبش طالبان را نشان ميدهد. فرماندهان محلی اغلب سياست های خودشان را به اجرا در می آورند و بدون اينکه از رهبری طالبان دستور بگيرند، به ابتکار خود به حمله دست می زنند. نتيجه يک جنبش ژلاتينی است که از محلی به محلی به ديگر تغيير می کند. در برخی نواحی مثل استان غزنی يک افغانی را که برای ان جی او ها کار ميکند، گرفته و می کشند، در مناطق ديگر مثل استان وردک که در مجاورت غزنی قرار دارد و گفته ميشود شورشيان آن تحصيل کرده تر بوده و نياز به تحول را درک می کنند، ان جی او ها با اجازه شورشيان فعاليت می کنند. ,طالبان, های ديگر افغانستان که هرگز به لحاظ وفور اسلحه و چريک کمبود نداشته، زمين مساعدی برای انواع گروه های شورشی غير از طالبان هاست. مثلا نقيب الله ,نام مستعار, دانشجوی رشته پزشکی که وقتی من با او ملاقات کردم 30 سال داشت، همراه دوستانش عضو , حزب اسلامی, بود. من در صندلی عقب يک ماشين کهنه و خاک آلود در خيابان پرچاله چوله ای نزديک دانشگاه کابل با او ديدار داشتم. او ريشی کم پشت داشت و با صدايی آرام و لحنی سنجيده صحبت ميکرد. گروه ,حزب اسلامی, تحت هدايت گلبدين حکمتيار جنگ سالار متحد طالبان هاست. نقيب الله و دوستانش مرتبا در دانشگاه جلسه برگزار ميکنند. در اين جلسات ويديوی حملات تازه را مشاهده کرده و در مورد سياست صحبت و مباحثه می کنند. در سال گذشته محفل او کوچک شد، زيرا يکی از آنها به نام صادق ضمن اقدام به عمليات انتحاری دستگيری شد، نفر ديگر به نام وسيم هنگامی که در خانه بمب درست می کرد کشته شد و سومی به نام فواد در حمله انتحاری موفق به يک پايگاه آمريکايی کشته شد. نقيب الله توضيح ميدهد: , آمريکايی ها ب – 52 های خود را دارند، حملات انتحاری ما ب – 52 های ماست. ,... , اما باعث کشته شدن تعداد زيادی از شهروندان غيرنظامی ميشود., نقيب قصد داشت ازتحصيلاتش نيزاستفاده کند. او ميگفت ميخواهد ,به طالبان های بيسواد دانش بياموزد., از سال ها قبل معروف بود که جنگجويان ,حزب اسلامی, دارای تحصيلات بالاتر بوده و نسبت به جنگجويان طالبان که عمدتا زارعين بی سواد هستند،از عقلانيت بيشتری برخوردارند. رهبر آن ها حکمتيار در سال های 70 در دانشگاه کابل در رشته مهندسی تحصيل می کرد و به عنوان کسی که روی صورت زنان بی حجاب اسيد می پاشيد شهرت به هم زده بود. او حزب اسلامی را برای مقابله با رشد فزاينده شوروی در سال های 80 تاسيس کرد و سازمان او به يکی از افراطی ترين احزاب بنيادگرا و يکی از مهم ترين گروه های مبارزه با اشغال شوروی تبديل شد. حکمتيار به خاطر بيرحمي، قدرت و ضديتش با کمونيسم به يکی از متحدان مهم واشينگتن تبديل شد که ميليون ها دلار پول و چندين تن اسلحه را از طريق سازمان امنيت پاکستان به طرف گروه او سرازير کرد. بعد از عقب نشينی شوروي، حکمتيار و ساير فرماندهان مجاهدين تفنگ های شان را به سوی يک ديگر گرفتند و جنگ داخلی ويرانگری در کابل به راه افتاد که هنوز شهر از عواقب آن رنج می برد. هنوزبسياری از افغان های يک پا که بوسيله موشک های حکمتيار عليل شده اند درخيابان های شهر کابل راه می روند. معهذا او نتوانست بر پايتخت غلبه پيدا کند و حاميان پاکستانی اش سرانجام او را رها کرده و يک نيروی افراطی تر اسلامی که در جنوب سر بر آورده بود، يعنی طالبان ها را به جای او مورد حمايت قرار دادند. بيشتر فرماندهان ,حزب اسلامی, از آن جدا شده و به طالبان ها پيوستند و حکمتيار با سرافکندگی به ايران گريخته و بخش اعظم حمايت خود را از دست داد. او مثل معدودی از جنگ سالاران ديگر که در حکومت تحت الحمايه آمريکا بعد از 2001 جايی نيافته بودند، مدتی در اين موقعيت نازل به سر برد.اما اين امر چنانکه اکنون به قاعده تبديل شده، برای او يک شانس بود. زيرا وقتی وضع دولت افغانستان خراب شد، او در نقش يک رهبری شورشی به صحنه بازگشت و مثل طالبان ها با استفاده از نارضايی فزاينده در جوامع پشتون، به تدريج حزب اسلامی را احيا کرد. و امروز، بنا بر گزارش آنتونيو گيتوزی متخصص شورش های افغانستان ازمدرسه اقتصاد لندن، حزب اسلامی حکميتار يکی از گروه هايی است که سريع ترين رشد را در ميان شورشيان افغانستان دارد. پايگاه اين گروه در شهرستان های اطراف کابل و پشتون های شمال و شمال شرق کشور است. عمليات پيچيده برای ترور پرزيدنت کرزای در بهار گذشته و يک سری از کمين گذاری های سطح بالا در تابستان امسال که در آن 10 سرباز ناتو کشته شدند را به اين گروه نسبت ميدهند. جنگجويان اين گروه تحت عنوان طالبان ولی بطور مستقل و زير رهبری نهادهای فرماندهی جداگانه می جنگند. رهبران آن مثل طالبان ها وظيفه خود را احيای حاکميت افغانستان و برقراری يک حکومت اسلامی در اين کشور می دانند. نقيب الله ميگويد:, ايالات متحده يک رژيم دست نشانده را در اينجا مستقر کرده است. اين توهين به اسلام و يک بی عدالتی است که تمام افغان ها بايد عليه آن بر پا خيزند., دولت اسلامی که,حزب اسلامی, برای آن می جنگند بايد تحت فرماندهی حکمتيار باشد نه ملاعمر. ولی مثل دوره جهاد ضد شوروي، آينده روشن خواهد کرد که چه خواهد شد. حلقه اتصال با پاکستان در افغانستان اين نوع بازگشت به صحنه در اثر سياست دوره گذشته فراوان ديده ميشود. جلال الدين حقانی که بازوی سيا در زمان خود محسوب ميشد، حالا رهبر يک شبکه سوم از شورشيان است. اين يکی در نواحی مرز شرقی افغانستان مستقر است. در دوره جنگ ضد شوروي، ايالات متحده به حقانی که اکنون در واشينگتن بسياری او را سهمگين ترين دشمن خود درافغانستان به شمار می آورند، ميليون ها دلار، موشک های ضد هوايی و حتی تانک داد. مقامات واشينگتن چنان شيفته او بودند که نماينده سابق کنگره، چارلی ويلسون* او را , خوبی مجسم, خواند. حقانی از اولين حاميان ,افغان های عرب, بود که در دهه 80 در پاکستان برای ,جهاد, عليه اتحاد شوروی جمع شدند. او اردوگاه های آموزشی برای آنها ايجاد کرد و بعد با القاعده که شبکه ای سازماندهی شده از عرب های افغان برای پايان دادن به اشغال اتحاد شوروی بود، روابط نزديکی برقرار کرد. بعد از حمله 11 سپتامبر 2001 ايالات متحده بااستيصال تلاش کرد او را بطرف خود بکشد. ولی حقانی ادعا کرد نميتواند با حضور نيروی خارجی در خاک افغانستان کنار بيايد و بار ديگر سلاح برداشت و در اين کار از کمک حامی قديمی خود ISI [سازمان اطلاعات پاکستان] برخوردار بود. گفته ميشود او بود که عمليات انتحاری را که قبل از 2001 در افغانستان وجود نداشت به اين کشور آورد. مقامات اطلاعاتی غربی مسووليت بسياری از حملات بزرگ دوره اخير را به شبکه حقانی ،و نه به طالبان ها، منتسب می کنند، از جمله عمليات انتحاری با خودرو که سفارت هند را در ماه ژوئيه ويران کرد. بخش بزرگی از جنگجويان خارجی که در افغانستان عمل ميکنند عضو شبکه فرماندهی حقانی هستند و اين شبکه نسبت به همتايان طالبانی خود افراطی تر است. برخلاف بيشتر طالبان ها و اعضای حزب اسلامي، عناصر شبکه حقانی از نزديک با القاعده کار می کنند. رهبری شبکه به احتمال زياد در وزيرستان، بخش ايل نشين پاکستان، مستقر است و سازمان امنيت پاکستان از آن حمايت می کند. تمايل پاکستان به حمايت از حقانی به اين علت است که ميدانند شبکه جهادش را در داخل مرزهای افغانستان نگاه ميدارد. چنين توافقاتی از آن رو ضروری شده است که در سال های اخير، سياست ديرين پاکستان مبنی بر کمک به گروه های ميليتانت اسلامي، کشور را در جنگ ويران کننده ای در داخل مرزهايش غوطه ور کرده است. در حالی که بقايای طالبان والقاعده بعد از سقوط حکومت طالبان در سال 2001 به پاکستان می گريختند، اسلام آباد به ,جنگ با ترور, دولت بوش پيوست. اين يک معامله خطير ولی مفيد بود: واشينگتن به حکومت نظامی پاکستان ميليون ها دلار پول و اسلحه ميداد و وقتی ديکتاتوری مشرف کنترل خود را بر کشور افزايش ميداد، نگاهش را بر ميگرداند. در عوض اسلام آباد ميليتانت های القاعده را هدف گرفته و هر از چند ماه يک ,رهبر بلند پايه, دستگير شده را جلوی دوربين خبرگزاری ها می گرفت، در حاليکه به رهبری طالبان در منطقه دست نميزد. با وجود اين عليرغم اينکه دستگاه نظامی پاکستان هرگز برای ريشه کن کردن القاعده اقدامی به عمل نمی آورد، اما برای اينکه خدمتی انجام دهد تا جريان پرداخت پول ادامه يابد، فشار بر القاعده را ادامه ميداد تا آنجا که ميليتانت های عرب عليه دولت پاکستان اعلام جنگ دادند. در سال 2004 ارتش پاکستان به قصد ريشه کن کردن ميليتانت های خارجی برای نخستين بار با اعمال زور به منطقه فدراتيو ايلاتی محل سکونت قبايل پشتون، جائيکه جنگجويان القاعد ه در آن پناه ميگرفتند، وارد شد. طی سال های بعد از آن ورود مکرر ارتش پاکستان همراه با حملات فزاينده موشکی آمريکا ,که در بعضی موارد به قتل غيرنظاميان منجر ميشد,، جمعيت ايلی منطقه را خشمگين کرد. گروه های کوچک قبيله ای که خود را , طالبان , می خواندند بوجود آمدند. در سال 2007 حداقل 27 گروه از اين نوع در نواحی مرزی پاکستان وجود داشت. چريک ها به زودی کنترل اين نواحی در شمال و جنوب وزيرستان را به دست آورده و سياست طالبان های دهه 90 را به اجرا گذاشتند: موسيقی را ممنوع کرده، صاحبان مغازه های مشروب فروشی را کتک می زدند و مانع تحصيل دختران در مدارس می شدند. اينها با اينکه استقلال خود از طالبان های افغان راحفظ ميکردند، اما با تمام وجود از طالبان ها حمايت می کردند. در اواخر سال 2007 گروه های مختلف طالبانی افغانستان به هم پيوسته و گروه تحريک طالبان [Tehrik-i-Taliban]را تحت رهبری يک مرد سی و چند ساله ی مرموز به نام بيت الله محسود بوجود آوردند. مقامات پاکستانی مسووليت حملات بزرگ را به گردن گروه محسود - که معمولا از آن تحت عنوان, طالبان پاکستان, نام می برند، می اندازند. از جمله ترور بی نظير بوتو به اين گروه نسبت داده شد. محسود و متحدانش ارتباطات قوی با القاعده دارند و به جنگ و گريز با ارتش پاکستان ادامه ميدهند. در عين حال بعضی از اعضای طالبان پاکستان از مرزها عبور کرده و برای جنگ با آمريکايی ها به طالبان افغانستان پيوسته اند. ,تحريک طالبان, به نحو غيرمنتظره ای يک نيروی قدرتمند از آب در آمده و مرتبا واحد های ارتش پاکستان را که سربازان آن از جنگ با هم ميهنان خود رويگردان هستند، تعقيب ميکند. اما با ظهور ,تحريک طالبان, شکاف ها نيز نمايان شد. همه فرماندهان طالبان جنگ همزمان در دو جبهه را درست نمی دانستند. بخشی از اين جنبش که خود را ,طالبان محلی, ميخواند، استراتژی متفاوتی اتخاذ کرده و از درگيری با ارتش پاکستان اجتناب ميکند. بعلاوه تعداد قابل توجهی از گروه های ميليتانت پاکستاني، از جمله بسياری از آن ها که توسط سازمان امنيت پاکستان برای جنگ با هند بر سر کشمير تعليم ديده اند، حالا در مرزهای پاکستان فعاليت می کنند. آنها در اينجا ميتوانند از درگيری با ارتش پاکستان اجتناب کرده و نيروی خود را روی خطوط تهيه آذوقه و مهمات برای آمريکا متمرکز کنند. نتيجه اين وضعيت شکل گيری کلاف در هم پيچيده ای از ائتلاف ها و آتش بس هاست که در چارچوب آن پاکستان در جنگ با القاعده و يک بخش از طالبان های پاکستان است، در حاليکه بخش ديگری از طالبان ها و گروه های ديگر را آزاد ميگذارد که کارشان خودشان را بکنند، و بخشی از کار آن ها عبارت است از عبور از مرز به درون افغانستان که در آنجا طالبان های پاکستاني، القاعده و جنگجويان مستقل از قبايل محلی و نقاط ديگر ترکيبی را ميسازند که يک مقام اطلاعاتی غربی آن را ,ائتلاف رنگين کمانی, خوانده و در جنگ با آمريکاست. زيستن زير سايه جنگ عليرغم ارتباطات خارجي، شورش افغان عمدتا از درون مايه می گيرد. جنگجويان خارجي، بويژه القاعده، نفوذ ايدئولوژيک ناچيزی بر شورش افغان دارند. يکی از ساکنان غزه در اين باره می گويد:,گاهی گروهی از خارجی ها که به زبان ديگری صحبت می کنند از اينجا ميگذرند. ما هرگز با آنها صحبت نمی کنيم، و آنها با ما صحبت نمی کنند., ديدگاه القاعده از ,جهاد, جهانی در دشت های طوفان زده و کوه های ناهموار جنوب افغانستان پژواکی ندارد. نگرانی عمده در بخش اعظم کشور، اساسا يک مساله محلی است: امنيت شخصی. در شرايط جنگی بی پايان، و در محاصره حکومتی غارتگر، دارو دسته های راهزن و آتش بار موشک های پيشرفنخ، نيروهايی پايه خود را گسترش می دهند که ميتوانند امنيت ايجاد کنند. در ماه های اخير خطرناک ترين فعاليت ها در افغانستان چيزی بوده که جشن جشن ها به شمار می آيد: يعنی مراسم عروسی که افغان ها به شدت به آن عشق می ورزند. نيروهای آمريکايی در ماه ژوئيه يکی از اين جشن ها را زير بمباران قرار داده و 47 نفر را کشتند. بعد در ماه نوامبر هواپيماهای جنگی يک جشن عروسی ديگر را هدف قرار داده و 40 نفر را کشتند. چند هفته بعد آنها يک جشن مراسم نامزدی را هدف گرفته و سه نفر را کشتند. عبدالله ولی يکی از ساکنان استان غزنی به من گفت:, کم کم به اين نتيجه رسيده ايم که ديگر نبايد در گروه های بزرگ بيرون برويم يا جشن عروسی بگيريم., شورشيان در استان غزنی موسيقی و رقص در جشن ها را ممنوع کرده اند. اين نوع مقررات يک زندگی سخت و رياضت کشانه را در چشم انداز ميگذارد. با وجود اين ولی خواهان برگشت شورشيان به قدرت است. هرچه باشد عروسی سوت و کور بهتر از اين است که اصلا نتوانيد عروسی بگيريد.
*از فعاليت های چارلی ويلسون و همسرش در افغانستان فيلمی هم با شرکت هنرپيشگان معروف هاليوود تام هنگز و جوليارابرتز ساخته شد. اين نماينده سابق کنگره و همسرش که روابط گسترده ای هم با شيوخ عربستان سعودی و ديکتاتورها داشت از سازمان دهندگان اصلی جنگ سالاران افغان بودند که راه رسيدن طالبان ها به حکومت را هموار کردند. مختصری در اين مورد قبلا در همين ستون در روشنگری گزارش شده است:




برای فردای شب يلدا






شنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۷ - ۲۰ دسامبر

  • ۲۰۰۸محمدعلی اصفهانی
    می گويند که يلدا سالروز ميلاد نور است، و از فردای شب يلدا روز ها طولانی تر می شوند و خورشيد، بيشتر بالای سر ما می ماند.اولی را خودشان بايد ثابت کنند. مخصوصاً چون که يلدا اصلاً شب است و روز نيست که بشود کلمه ی «سالروز» را برايش به کار برد. لابد می خواستند بگويند «سالگرد». من نمی دانم. دوّمی را اما راست می گويند فکر می کنم. چون ظاهراً گردش کار در کهکشان راه شيری بايد اينطوری باشد.ولی چيزی که آن ها نمی دانند و فقط من می دانم اين است که در يکی از همين روز های بعد از يلدا، خورشيد که ديده بود هر چه قدر هم زياد بالای سر ما مانده است باز هم هيچ خبری در زمين نشده است، ديگر طاقت نياورده بود و بی خبر از همه ـ غير از من ـ آمده بود پايين. روی زمين. و به من گفته بود که می خواهد کاری کند کارستان.تقريباً پانزده سالی از آن روز می گذرد. شايد يک کم بيشتر، يا يک کم کمتر. و من هم گزارش سفر او را همان موقع برای خودش نوشته بودم. درحجم شعر، با نقطه چين نثر البته. گفتم در اين شب يلدا، شما هم اگر اين گزارش را بخوانيد، فردا صبح وقتی که او را ديديد، بهتر خواهيد فهميدش، و با او مهربان تر خواهيد بود.راست و دروغش را هم می توانيد از خود او بپرسيد. راست و دروغ او را نمی گويم. راست و دروغ گزارش خودم را می گويم.فقط يک اشکال کوچک در کار هست: بايد زبان خورشيد را بلد باشيد. يعنی يادتان نرفته باشد. همه ی ما زبان همه ی طبيعت را بلديم. چون خودمان هم جزيی از طبيعت هستيم. حالا اگر اين زبان مشترک را فراموش کرده باشيم، بحث ديگری است.۳۰


  • آذر ۱۳۸۷خورشيد و آبدرحجم شعر، با نقطه چين نثردر گريبانت بودی. پيچيده در شولای رنگ. و انتظاری دوّار، حول و حوش تو، سايه می شد.سرودخوانان، با کاسه های مسی می گذشتند.ـ ما وارونه ی خود بوديم.می خواندند و می گذشتند، سرودخوانان، با کاسه های مسی. تکيده و ژنده.سکه ساز نبودی، وگرنه سکه می ساختی.ديری می شد که خود را باذهن راه، تاخت زده بودی.بر خاک پشته ها شايد.سيّال.سم ـ ضربه های اسبان را پِی کردی. پياده بودی. در چند منزلی خويش.غبار ها گمت کردند. بر سطح راه لغزيدی.خوف زده و وهمناک. چنگ انداخته بر خيال يال.و ايستادی.سرگردان خطوط، ايستادی.تو را رهنوردانی بر لوحه ها نوشته بودند. و تو خود را می خواندی.محو.ـ دردا ! نديده های نا متجلّی ! دچار چيستيد ؟پروازی، بر سردر آشيان، در خون نشست.اسبی شيهه کشيد. واژه يی متلاشی شد. و تو خود را نيافتی.ـ پناه دهيدش اين مهربانِ گرفته را !کسی تورا نمی شنيد.مردی کنار گودال، کودکانش را سر می بريد و يک يک کنار هم می چيد.و دست هايش می لرزيدند.زنی بر سر راه ايستاده بود و چشم هايش را از خون سياه رگانش، سرمه می کشيد.استخوانی و زرد.ارواح سياه پوش، نعشی شتک زده را بر تخته پاره يی به دوش می کشيدند و می بردند.و آدم، بر کوه سراَنديب می گريست.ـ تنهايت گذاشته اند و رفته اند. و تازه، سرانجام هم تو محکوم صدای پرپر فلس های ماهيان خواهی بود.صدای پرپر فلس های ماهيان می آمد.بر خاک.ـ نردبانی برايت می سازيم. برگرد. جای تو اينجا نيست.در نوسان بودی.دل، تنگ خلوت خود؛ تن، تفتيده ی شوق.چيزی نداشتی که بگويی.جز توالی نگاهت که به راه بود.کدر. گنگ و غريب.ـ کنار آب، منتظرم هستند !از حاشيه ی خود گريختی.تا متن قصّه های فراموش.و سم - ضربه های اسبان، هنوز در چند منزلی تو بودند.

محمد مدیرشانه چی درگذشت


محمد آقا مدير شانه‌چي، پدر مبارزان جانباخته راه آزادی و عدالت، محسن و زهره مدیر شانه چی،رزمين، در روز پنج‌شنبه بيست و هشتم آذر ماه، در مشهد، جان به جان آفرين تسليم نمود.

۱۳۸۷ آذر ۲۹, جمعه

خوابگردی در فراموشخانه زمان









































چهار شنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۷ - ۱۷ دسامبر ۲۰۰۸ایرج شکری
به گمان من گروه های سیاسی اوپوزیسیون نباید به مصداق «آن کس که راه دارد و بیراه می رود، بگذار بیفتد و بیند سزای خویش» بی اعتنا به این گروه و تحلیل های پوچ آن می ماندند. شاید این گروه ها نه ارزش وقت گذاشتن و نه فایده برای این کار می بینند ولی به نظر من انتقاد از تحلیل های پوچ و ذهن گرایانه این «خوابگرد» ها اگر هیچ تاثیری در تغییر روش این گروه هم نداشته باشد نشانه نوعی احساس مسئولیت و دلسوزی برای کسانی است که بیراه می روند و سرانجامی جز با سر به زمین خوردن ندارند. هم چنان که بارها با غلط از آب در آمدن تحلیل های پوچ ذهن گرایانه و خود محوربینانه شان دماغشان به دیوار خورده و سخت شوکه شده اند.

روز 8 آذر یک پیام طولانی که شکل گزارش و تحلیل از شرایط جهانی و منطقه یی و رویدادهای داخلی (از جمله مساله مدرک دانشگاهی جعلی کردان وزیرکشور رژیم جای قابل توجهی درآن گرفته بود بود) از سوی جناب مسعود رجوی منتشر شد. این پیام هنوز روی سایت موسوم به همبستگی ملی قرار دارد(1). طبق معمول باز هم جناب ایشان خبر این رسانه و آن روزنامه و اظهارات این یا آن مقام بی اهمیت و دست چندم از نماینده مجلس و غیره را باضافه جملاتی از از پیام های ده سال پیش خود کنار هم چیده است تا ملاطی برای تحلیلی بسازد برای مصرف داخلی در مناسباتی که صلاحیت رهبر منبعث از اصل امامت است و رهبر از تقدسی آمیخته به ارعاب برخودار است و باز هم بر این ادعا( که البته کسی نباید در درستی آن شک کند) پافشاری کند که هرچه رهبر در همه سالهای گذشته ارزیابی کرده بود درست از آب در آمده و اکنون هم رژیم راه پیش و پس ندارد و چه در برابر آمریکا کوتاه بیاید و چه به روش باجگیری در عراق ادامه بدهد اوضاع به نفع ایشان است. من در نوشتن این یادداشت خیلی دو دلی و تردید داشتم که آیا بنویسم یا ننویسم. اما دیدم که نوشتن بهتر از ننوشتن است. چون من هنوز در کلنجار با خودم در مورد این که اگر دانستن حق مردم است و من که معتقد به اعمال اراده آگاهانه مردم در تصمیم گیری برای سرنوشت خودشان هستم و اطلاع و آگاهی دادن به مردم با کندوکاو در مسائل و سوال کردن و جواب خواستن از هر که در میدان سیاست است را وظیفه ژورنالیستی خود می دانم، برای پرده پوشی در مورد روش و منش گندم نمایان جو فروش و در پنهان نگه داشتن آنچه در جلسات پشت درهای بسته دیدم از صورتهای پنهان شده زیر صورتکها، (که مستبدان مزوری بودند) ، در فردای تاریخ چه جوابی دارم که به مردم بدهم و آیا این من با پنهان کاری به دلیل مصلحت ندانستن بیان برخی حقایق به خاطر شرایط موجود- که دشمنی فرومایه و مردم کش،با اسم اسلام و قرآن هزاران فاجعه برای مرد آفریده و حق و حقوق شهروندی مردم ایران را به طور مستمر پایمال کرده و می کند و نباید به باز گویی مطلبی پرداخت که به زیان یک گروه در حال جدال بارژیم است -، حق دارم مردم را از آنچه می تواند بر داوریشان تاثیر بگذارد و اگر انتخابی در پیش رو داشتند می توانست در تصمیم گیریشان اثر گذار باشد محروم کنم؟ برای این سوال پاسخی ندارم و هنوز فکر می کنم زمان گفتن بعضی حرفها نیست حتی اگر در فردای تاریخ مردم این موضعگیری را غیر قابل قبول بدانند و به خاطر آن سرزنشم بکنند. اما بررسی و نقد موضعگیرهای علنی را که برای اطلاع عموم انتشار یافته حق خودم می دانم که ژورنالیستی هستم از مخالفان رژیم منحوس آخوندی و مدافع حقوق مردم و مدافع آزادی اندیشه و بیان. طبعا هر کس دیگری هم حق دارد در مورد آن چه برای اطلاع عموم منتشر شده است نظر و انتقادات خود را بیان کند و طبعا نظرات هر کس یا گروهی همراه با ماهیت و هویت آن فرد یا گروه مورد توجه قرار می گیرد. اگر چه در این امر استدلال و روش تحلیل است که که بر اذهان اثر می گذارد نه گرایش فکری و وابستگی سیاسی. دستگاه رهبری مجاهدین که خود را حق مطلق و دیگران را باطل می دانند برای نابرد باری و به ازای جنایات رژیم از همه طلبکاری کردن فورمولی هم دارد، این که چون ما تنها نیرو و بزرگترین نیروی در حال جنگ با رژیم هستیم هر که کس ما را مورد انتقاد قرار داد در عمل به رژیم کمک کرده است. این را حدود دوسال پیش یک کسی که با نام دکتر تبریزی در ستون نظر کار بران سایت تعطیل شده دیدگاه با سایر کار بران وارد جدل شده بود و کاملا معلوم بود که از کادرهای سیاسی بالا مجاهدین است به صراحت بیان کرده بود. عدم تحمل این گروه چنان است که اگر کسی روزگاری با آنها همراه بود و بعد راهش را جدا کرد و نظراتش را در ارزیابی از مسائل گذشته و حال که با نظرات رهبری مجاهدین در تناقض بود بیان کرد - تلاش می کنند با برچسب مزدور رژیم بودن یا متمایل به همکاری با رژیم شدن، به خیال خودشان طرف را«بسوزانند» و از دور خارج کنند. روشن است در این مورد منظور من کسانی نیستند که به زیر عبای ملایان می خزند و در بوقهای تبلیغاتی وزارت اطلاعات رژیم قلمفرسایی می کنند می دمند. دستگاه رهبری مجاهدین اگر می توانست برچسبهای آنچنانی را به ایرج مصداقی و اسماعیل وفا یغمایی هم می چسباند. بنا بر اطلاع تلاشهایی هم در زمینه کردند اما عبث بود. چراکه این دو مساله وهدفشان درافتادان با رژیم خمینی بود و توهماتی هم برای دستیابی به قدرت نداشتند. به خاطر همین گرفتار تنگ نظریها و خود محوربینی هایی از نوع که آنها به آن مبتلا هستند نبودند و نیستند و سابقه و عمکردشان آنچنان روشن بود و هست که آن برچسبها را نمی شد به این دو چسباند. من هم بد خواه رهبری شیفته قدرت و خود محور بین و نارسیسیستی(خود شیفته) که به جای پذیرفتن اشتباهات خویش، گریز از واقعیت را پیش گرفته نیستم. اما سالها توصیه و توجه دادن دوستانه برای تجدید نظر در روش و بینش غلط در ارزیابی مسائل جامعه ایران و روشهای غلط در تبلیغات و شعارهای غلط ، نتیجه یی جز لجبازی و دهن کجی از سوی آنان نداشت. بعد از 11 سپتامپر 2001 زمانی که ضروی بودن تجدید نظر در برنامه یی که 20 سال پیش(اکنون 27 سال پیش) با ارزیابی سرنگونی رژیم با مبارزه مسلحانه یک تنه این گروه، ظرف مدت 6 ماه و حداکثر تا سه سال تدوین شده بود را یاد آوری و بر ضرورت تلاش برای تشکیل جبهه یی برای دعوت به همکاری از نیروهای خواهان براندازی رژیم برای استقرار دموکراسی در ایران تاکید کردم ، کسانی که مدعی بودند هچ کس به اندازه آنان دمکرات و نیست و هدفی جز استقرار حاکمیت مردم ندارند، و اصلا «دنبال قدرت نیامده اند»، در عمل، قبل از به قدرت رسیدن، در واکنش به انتقادی درونی که آنهم برای توجه دادن به شرایط خطیری که در پیش بود نوشته شده بود، جا در جای پای شاه و خمینی گذاشتند و با زیر پا گذاشتن مصوبات و اصولی که به آن متعهد بودند و اساس پیمان و همکاری بود، خود سرانه فرد منتقد در نظر دادن به بیانیه سالانه حذف کردند و بعد هم مستبدانه از دیگران التزام به برنامه های مهر باطل خورده به حکم زمان را گرفتند و در ماده اول بیانیه سالانه خود قرار دادند و مزورانه آن را به عنوان«تصویب شده به اتفاق آرا» برای اطلاع همگان منتشر کردند (2). خود محوربینان مستبد خودسر، با این کار، خودرا برنده بازیی می انگاشتند اما در عمل، خودشان به خودشان گل زده بوند و به این ترتیب در واقع دو ضرب بازنده بودند. به گمان من گروههای سیاسی اوپوزیسیون نباید به مصداق «آنکس که راه دارد و بیراه می رود، بگذار بیفتد و بیند سزای خویش» بی اعتنا به این گروه و تحلیلهای پوچ آن می ماندند. شاید این گروهها نه ارزش وقت گذاشتن و نه فایده برای این کار می بینند ولی به نظر من انتقاد از تحلیل های پوچ و ذهن گرایانه این «خوابگرد» ها اگر هیچ تاثیری در تغییر روش این گروه هم نداشته باشد نشانه نوعی احساس مسئولیت و دلسوزی برای کسانی است که بیراه می روند و سرانجامی جز با سر به زمین خوردن ندارند. همچنان که بارها با غلط از آب در آمدن تحلیل های پوچ ذهن گرایانه و خود محوربینانه شان دماغشان به دیوار خورده و سخت شوکه شده اند.با این مقدمه من تنها می خواهم دو نکته در آن بیانیه تحلیلی را مورد بحث قرار بدهم و سوالاتی را مطرح کنم. اول این که فرموده اند که: «اگر رژيم در زمينه اتمي و عراق، عقب بنشيند و جام زهر بخورد؛ شمارش معكوس طلسمشكني آغاز ميگردد و موتور سرنگوني از طريق اجتماعي روشن ميشود. اگر عقب ننشيند، شرايط را به سمتي ميكشد ،كه موتور با جرقهيي در تقدير و اجتنابناپذير، روشن ميشود. همزمان با كاهش نيروهاي آمريكايي در عراق، اين جرقه حاصلضرب دو خط قرمز هستهيي و حفظ عراق و در عين حال تنهابرونرفت و تضمين دولت جديد آمريكا براي مهار كردن رژيم درهر دو زمينه ،محسوب ميشود». سوال این است که چند سال دیگر می خواهید به این نوع تحلیل های ذهن گرایانه ادامه بدهید و روی نقش عواملی شرط بندی کنید که تاثیر شما بر عملکرد آن به اندازه نقش خواست و آروزی یک قمار باز در تعیین شماره برنده بازی رولت به دلخواه خویش است. دیروز بیست سال پیش گفتید که صلح طناب دار رژیم است و فرمان منفجر کردن قبر خمینی را هم به رزمندگان دادید که در عملیات از پیش پیروز ارزیابی شده فروغ-2 باید انجام می دادند. اما آن عملیات که در درجه اول منوط بود به عاملی که در اختیار شما نبود، یعنی اجازه صدام حسین به شما برای عبور از مرز یا از سرگرفتن دوباره جنگ با رژیم ملاها از سوی او، عملی نشد. و آنقدر «روز ر ساعت سین» عقب افتاد که دیگر حتی خیلی وقت قبل از سرنگونی رژیم صدام ،این امر به شما تحمیل شد که که بهتر است آن توهم به فراموشی سپرده شود و دیگر حرفی از آن به میان نیاید. در آستانه انتخابات ریاست جمهوری رژیم در خرداد سال 76 با تکیه بر «اطلاعات دست اول از منابع درونی رژیم» نشستید در برابر دوربین های تلویزیونی گفتید که نتیجه انتخابات از پیش معلوم است و ناطق نوری را که مورد حمایت ولی فقیه بود، رئیس جمهوری آینده اعلام کردید اما وقتی برخلاف تصور شما و البته برخلاف انتظار بیشتر ناظران سیاسی مسائل ایران، ناطق نوری یک بر 3 از خاتمی شکست خورد گفتید اوضاع رژیم بسیار خراب تر از آن بوده که شما فکر می کردید و رئیس جمهور شدن خاتمی را هم تاکتیک ناگزیر رژیم در واکنش به « محبوبیت رئیس جمهور برگزیده مقاومت» دانستید و هم گفتید که رئیس جمهور شدن خاتمی مثل نخست وزیر شدن بختیار در زمان انقلاب است و با این قیاس مع الفارق سقوط رژیم را قریب الاوقوع دانستید. بعد هم در سخنرانیها خطاب به رژیم، هی تاکید کردید خواهش می کنیم کمی به مردم آزادی بدهید و فضای باز ایجاد کنید تا... . در آن زمان هم رژیم را در یک چنین دوراهی سرنوشت تصور کردید که یا باید ولی فقیه صحنه را به خاتمی واگذار کند که نتیجه آن به میدان عامل اجتماعی و «شکستن طلسم» اختناق و باز شدن راه ورود ارتش شما به صحنه بود(بماند که به طور استراتژیک این نقش برای مبازره مسلحانه و ارتش آزدایبخش تعیین شده بود که طلسم اختناق را با عملیات خود بشکند تا عنصر اجتماعی به صحنه بیاید) یا این که ولی فقیه باید جناح دو خردادی را قلع و قمع کند که عواقب آن را مثل «جرقه و روشن شدن موتور» در همین تحلیل می دید و با یک خود محوربینی پوچ مدعی بودید که جناح ولی فقیه اگر بخواهد 2 خردادیها را قلع و قم کند اول باید خیال خود را از مساله «ارتش آزادیبخش» آسوده کند؛ یعنی به ارتش آزادیبخش حمله کند که مساوی شروع دوباره جنگ بود و اگر کسی می گفت آقا برای چه اولا جناح ولی فقیه با رقیب خود معامله یی بکند که با مجاهدین در سال 60 کرد یا اگر می گفت به چه دلیل برای این کار باید به ارتشی حمله کند که اجازه اش دست خودش نیست و در پشت مرزها قفل شده و دیگر این که چرا فکر می کنید که در این حالت _اگر پیش بیاید _ ارتش شما که ده سال بعد از پایان جنگ در تعادل قوای نظامی در برابر رژیم دیگر در آن نقطه نیست که در زمان شکستهای پی در پی رژیم بهار سال 67 بود، پیروز می شود، حتما از خشم منفجر می شدید و معلوم نبود که منتقد به چه برچسبهایی مزین می شد. در بار دوم انتخاب شدن خاتمی به ریاست جمهوری باز هم تمام تلاش خود را روی میزان عدم شرکت مردم متمرکز کردید و اصلا به این مساله نخواستید فکر کنید که 8 رقیب انتخاباتی آخوند خاتمی در مجموع چیزی نزدیک به 25 در صد آرار را به خود اختصاص دادند و بیشترین آن هم متعلق به توکلی بود و بالاخره مردم در نتیجه یی که از انتخابات فرمایشی بدست می آید با شرکت به هر میزان که باشد در این کار نقش دارند و این به مفهوم «خاتمی چی» شدن آنان نیست. من چند بار در نوشته هایم در آن زمان(در نبرد خلق) یاد آوری کردم که مردم از فرصت انتخابات استفاده کره و برای ساختن ضربه گیری در برابر جناح هار، به جناح توسری خورده خط امام (که بعدا 2 خردادی و اصلاح طلب نام گرفت) رای داده اند. در سال 80 بعد از انتخابات ریاست جمهوری رژیم به بیانیه شورا که بازهم با تحلیهای ذهن گرایانه همراه بود رای ممتنع دادم. به یکی از آقایان که می خواست از ما « ابهام زدایی» بکند و دلایل رای ممتنع مرا می پرسید گفتم که این ما هستیم که برای سرنگونی رژیم و رفتن به ایران عجله داریم . آن دوجناح قرار نیست جایی بروند. آنها به قول معروف گوشت یکدیگر را هم اگر بخورند استخوان یکدیگر را دور نمی ریزند. حال اگر این جناح از قدرت رانده شد و آن یکی قدرت را اجرایی را در دست گرفت، راهی ندارد که هر چقدر لازم شد منتظر بماند تا فرصت دوباره به دست بیاورد. از این گذشته مگر در بین وزرای دولت خاتمی نبودند کسانی که هم در کابینه 8 ساله میرحسین موسوی و هم در 8 سال ریاست جمهوری رفسنجانی صاحب پست و مقام بودند. الان سوال من این است که آقا منطور شما از «اگر [ رژیم] عقب ننشيند، شرايط را به سمتي ميكشد ،كه موتور با جرقهيي در تقدير و اجتنابناپذير، روشن ميشود. همزمان با كاهش نيروهاي آمريكايي در عراق، اين جرقه حاصلضرب دو خط قرمز هستهيي و حفظ عراق و در عين حال تنهابرونرفت و تضمين دولت جديد آمريكا براي مهار كردن رژيم درهر دو زمينه ،محسوب ميشود» یعنی چی ؟ موتور چی با جرقه یی در تقدیر و اجتناب ناپذیر روشن می شود. «تقدیر» خود را به امید کدام جرقه و روشن شدن اجتناب ناپذیر کدام موتور وانهاده اید؟ تازه گیرم که آن جرقه زده شد و آن موتور روشن شد نتیجه آن چه خواهد بود و شما را بکجا خواهد برد؟ اما اگر من بخواهم این چند سطر را که اگر چه به فارسی نوشته شده اما باید مثل خطوط هیروگلیف با خواندن مفهوم تصویر «موتور» و «جرقه»، از آن رمز گشایی کرد، رمز گشایی و این در لفافه و در پرده حرف زدن را معنی کنم، بنا بر سابقه طولانی آشنایی با این زبان آن را اینطور به فارسی می نویسم که: اگر رژیم دست از اعمال نفوذ در عراق و توقف غنی سازی اورانیوم بر ندارد آمریکا که متعهد به خروج نیروهایش از عراق است همزمان با کاهش نیروهایش در عراق ناچار است که رژیم را با ضربه نظامی درهم بکوبد و این«تنها برون رفت و تضمین دولت جدید آمریکا برای مهار کردن رژیم درهر دو زمینه[ توقف غنی سازی و حفظ عراق به نظر ایشان از بلعیده شدن توسط رژیم] محسوب می شود»! ملاحظه می کنید تحلیل چقدر ذهن گرایانه و پا در هواست. تازه باز هم باید پرسید که گیرم که آن جرقه زده شد و آن موتور روشن شد شما هم قرار است سوار آن ماشین بشوید؟ یا به عنوان بلد و راهنما به استخدام در بیایید؟ روشن است که ماجرای حمله زمینی به عراق چنان پر هزینه و بد نتیجه بود که دیگر آمریکا بلاهت تکرار آن را در مورد کشوری با دو سه برابر وسعت و جمعیت عراق و با نیروهای نظامی که 20 سال فرصت باز سازی آن را از بعد از آتش بس داشته مرتکب نخواهد شد. از سوی دیگر این هم پرسیدنی است که اگر رژیم در مساله اتمی و در اعمال نفوذ در عراق کوتاه آمد و پی آمد این سیاست تنش زدایی در روابط دیپلماتیک با آمریکا و حل بخشی از مسائل اقتصادی شد، چند سال دیگر قرار است صبر کنید تا «طلسم اختناق» بشکند؟ تازه اگر رژیم در عراق و در مساله اتمی کوتاه بیاید در گام اول وضع شما در عراق است که از طریق تصمیمات دیپلماتیک،- در روابط تنش زدایی شده رژیم با آمریکا- تعین تکلیف قطعی خواهد شد که برچیدن اشرف از سناریوهای کاملا محتمل آن است . به این اشکالات این را هم باید اضافه کرد مهمترین مساله در سیاست خارجی آمریکا مساله افغانستان و جلوگیری از افتادان دوباره افغانستان به دست طالبان است. این نظر کارشناسانی بود که در یک میز گرد تلویزیونی که بعد از انتخاب بارک اوباما در باره مسائل پیش روی رئیس جمهورر جدید آمریکا بحث می کردند. از جمله رئیس مرکز مطالعات استراتژیک لندن معتقد بود که مساله افغانستان مهمتر از مساله صلح بین اسرائیل و فلسطینیان برای آمریکاست.حالا این تحلیل تقدیر گرایانه و اوضاع متزلزل گروهی که رهبری آن بیش از دو دهه بر شعاری پای فشرد که چیزی جز رویای مالک القرابی بر ایران را منعکس نمی کرد، و بیش از دو دهه بی وقفه دنبال نمایندگان پارلمان کشورهای اروپایی و آمریکا دویدند که تا خود را به عنوان جایگزینی که با منافع غرب همرا است به جای رژیم آخوندی به کشورهای غربی بقبولانند، مقایسه کنید با وضعیت ملا عمر و طالبان در افغانستان- که با سابقه ننگین و جنایتکارانه و با این بمبگذاریها و اقدمات تروریستی که می کند، از آنجا که قابل کنترل نیستند و اقدامات تروریستی و عملیات مسلحانه آن گروه در افغانستان چنان رو به افزایش است که نیروهای پیمان ناتو را نگران کرده – می بینم که محافل و مقامات غربی علنا از تمایل به مذاکره با طالبان صحبت می کنند و یا مقایسه کنید با وضغ مائویستها در نپال که با این که جرج بوش و دستگاه حاکمه آمریکا آن گروه راه تروریست می خواند، شاه آن کشور، یک دوره به تشکیل دولتی ائتلافی با شرکت آنان تن داد و سر انجام نیز بساط سلطنت زیر فشار همان مائوئیستهای تروریست در آن کشور برچیده شد و آمریکا نتوانست مانع این تحول تاریخی در آن کشور شود. و مثال دیگر وضع پ پ کا جنبش به رهبری عبدالله اوجالان است. با این که خود او در زندان رزمندگان آن گروه نیز هم از سوی رژیم ایران تحت فشار است و مواضع این گروه در مناطق مرزی با توپ گلوله باران می شود هم در عراق تحت فشار بوده و هستند، به رغم عملیات گسترده ارتش ترکیه هم چنان در داخل ترکیه هم دست به علمیات می زنند. از عالیجنابی که مشروعیت را ناشی از مبارزه مسلحانه قرار داده بود و به این ترتیب می خواست میخ طویله انحصار طلبی در قدرت را محکم کوبیده باشد و پیشاپیش دیگران را نامشروع می دانست باید پرسید پس مبارزه مسلحانه چطور شد؟ چرا 5 سال است دیگر ترقه یی هم در داخل در نمی کنید؟ نمی شود که روشی را به عنوان تنها روشی که مشروعیت دارد و مشروعیت می آفریند شناخت اما به آن عمل نکرد. مبارزه انقلابی هم برای شکشتن سدها و حصارهای رخنه ناپذیر است و مبارز انقلابی هم منتظر اجازه کسی نمی ماند آن هم برای مدت نامعلومی که تا حالا 5 سالش گذشته است.نکته دیگر که از نظر من از موارد یاد شده به بسیار مهم تر است مخاطبان این پیام در آغاز و پایان آن است. مخاطبان آغاز پبام در سلام و درودی که به آنها فرستاده شده مشخص شده اند:سلام بر شما و نبرد خستگيناپذيرتان با رژيم ضدبشري،سلام بر شيرزنان قلههاي رهايي و كوهمردان طريقت پايداري، با درود به ياران و ياوران شهر شرف در ايران و كشورهاي مختلف جهان،با درود به هموطنان و خانوادهها و پهلوانان و قهرمانان متحصن در واشينگتن و ژنو،و با ياد مجاهدخلق، شهيد صديق عبدالرضا رجبيو پایان پیام چنین است: سلام بر اشرف ـ درود بر مريممسعود رجوي8آذر 1387همانطور که ملاحظه می شود این پیام در آغاز خطاب به نفرات تحت امر یا «سربازان مریم و مسعود» یا «ارتش مریم» است که آنان شیرزنان و کوهمردان نامیده شده اند و بعد حامیان اشرف در ایران ( که از حضورشان فقط دستگاه تبلیغاتی مجاهدین خبر می دهد) ودر کشورهای مختلف جهان که همان تعدادی هستند که در تظاهرات ترتیب داده شده گاه و بیگاه دیده می شوند و نیز خطاب به شرکت کنندگان در تحصنها است. در پایان پیام سیاه لشکرهای حامی اشرف دیگر به حساب نیامده اند! فقط اشرف و مریم مورد عنایت رهبر بوده اند. این مساله از آن جهت مهم است که پیام دهنده به طور آگاهانه و یا ناآگاه آنچه را که در ضمیرش و در ذهنش ارزشگذاری کرده است ،به نمایش گذاشته است. نه از خلق قهرمان نه از آزادی نه از شورای ملی مقاومت اصلا نشانه یی در آغاز وپایان این پیام طولانی نیست. البته من بعد از سالها «انشاء الله گربه است» گفتن دیگر مدتهاست که توهمی در این که دعوا سر لحاف ملاست و جنگ جناب رجوی یک جنگ خصوصی است برای به کرسی نشاندن حرف خودش کسب آنچه حق خودش می داند، این که رهبری حق ایشان بوده و خمینی غصب کرده و نشاندن همسر خود بر اریکه ریاست جمهوری (که مهر تابان آزادی او را لقب داده فاصله یی هم به اندازه فاصله مهرتابان تا زمین، با مردم دارد)، و اسلام هم آن چیزی است که ایشان می گوید و خیلی هم دموکراتیک است و به خاطر همین 27 سال بعد از برنامه یی که برای سرنگونی ششماهه رژیم تدوین شده بود، هنوز هم حاضر نیست دست از چپاند یک جمهوری اسلامی به مردم (البته با دسته موکراتیک)، بکشد و از نخست وزیر بودن برای دوران گذار هم که 27 است قرار است از راه برسد، دست بردار نیست. از همین بینش و منش به علاوه شیفتگی شدید به انحصار قدرت در حد مالک الرقاب شدن است که شعار انزجار برانگیز ایران رجوی – رجوری ایران برخاسته که بخارات سمی متعفن متصاعده شده از آن است، شعاری که برای ایرانیان از منتها الیه راست – تا منتهی الیه چب بشدت آزار دهنده بود وهست.شیفته انحصار قدرت بودن و علاقه به دنگ فنگ قدرت که در مبالغه در تشریفات در مراسمی که «رئیس جمهور برگزیده مقاومت» در آن شرکت دارد به روشنی دیده دیده می شود. علت آن همه پافشاری لجوجانه بر این شعار به رغم همه انتقادات از بیرون و حتی یاد آوری دوستانه و دلسوزانه در مورد دافعه این شعار از سوی دوستانی چون من- زمانی که همراه آنان بودم، یا کسانی چون متین دفتریها- چیزی جز رویای کسب قدرت انحصاری مطلق هیچ چیز دیگری نبود و نیست. واکنش از سوی عالیجنابان به توصیه های خیر خواهانه برای کنار گذاستن این شعار منحوس، مثل واکنش بچه های ننر و لجوجی بود که وقتی به آنها می گویی -دماغت را با آستینت پاک نکن هم آستینت را کثیف می کنی هم صورتت را، برو دماغت را فین کن و صورتت را بشور-، لج می کنند و دوباره علاوه بر بکار گرفتن آستین از نوک زبان هم برای پاک کردن بالای لب استفاه می کنند، لجبازی بود. این شعار در واقع دو دهه برای من مثل یک عامل شکنجه روانی دائمی بود و هیچ چیز در این سالهای طولانی قربت مثل آن برایم آزار دهنده و فرساینده نبوده است. شکنجه روانی بود نه به خاطر این عالیجناب که می دانست ما با این شعار مخالفیم ( شعاری که نه جایی برای مردم در آن است و نه برای شورا و نه برای آزادی، بلکه مالک الرقابی برای ایران معرفی می شود) و با بی اعتنایی کردن به نظر ما در واقع علنا مار را تحقیر می کرد و نشان می داد پشیزی به برای ما و نظر ما ارزش قائل نیست، بلکه به خاطر این که این شعار توهین به مردم و تحقیر مردم ایران بود و من هم هیچ راهی برای وادشتن رهبری مجاهدین برای کنار گذاشتن این شعار نداشتم. من یکبار در یادداشت و گزارش نشریه ایران زمین ضمن مطلبی شعاری را مطرح کردم که این بود« آزادی برابری با شورا با ارتش آزادیبخش ملی» این شعار مورد استقبال رزمندگان ارتش آزادیبخش هم قرار گرفته بود و در این مورد نامه ای هم به نشریه ایران زمین فرستادند که درج شد. اما هیچ وقت نه در تبلیغات رادیو و تلویزیونی نه در تبلیغات مکتوب نه در هیج تظاهراتی این شعار که در واقع چیزی نبود جز تاکید بر استراتژی و اهدافی که عالیجناب مدعی آن بودند، شینده و دیده نشد نباید پرسید چرا؟ دلیش البته معلوم است دعوای ایشان سر لحاف ملا بود و «شورا پورا» می شود گفت که از قبل از انقلاب ایدئوژیک حتی «مالیده» بود و با انقلاب ایدئولوژیک و تبدیل شدن هدف محاهدین از مبارزه به معرفی « رهبری ذیصلاح» دیگر شورا در واقعیت امر موضوعیتی جز به کار گرفته شدن مثل مهر پلاستیکی در جهت تایید اهداف مجاهدین نداشت. مخاطبان بر گزیده شده در پایان پیام یک و اقعیت دیگر را هم عریان می کند و آن محدوه نفوذ رهبر است. واقعیت این است که محدوده نفوذ و تاثیر گذاری ایشان هم بیشتر از محدوده مخاطبان برگزیده در این پیام ب نیست. رهبر با این انتخاب به طور ناخواسته بریدن از مردم یا نا امیدی از مردم و قطع ارتباط خود با مردم را هم به نمایش گذاشه است. این البته بارها در گذر رویدادها ثابت شده است و البته تقصیر از مردم نیست، تقصیر از این طرف قضیه است است که با خود خواهیها و خود محور بینها و نابردباریها و پرخاشگریها و حرمت شکنیها و مخدوش کردن مرز منتقدان با کارگزاران رژیم، با بی اعتنایی به وجوه و اشکال متنوع مبارزات مردم با رژیم، این گسست را به وجود آورده اند. نگرانی من در مورد ویژگی شخصیتی و نگاه مسعود رجوی به مردم اول بار بعد از سفر او از فرانسه به عراق برای اقامت در آن کشور وقتی شروع شد که جناب ایشان در زیارت مرقد اما حسین سه بار «هل من ناصرا ینصرنی» گفت که بار سوم آن با غیظ و غضب و دندان قروچه همراه بود و من به این فکر فرو رفتم که آدمی با این گرایشات مذهبی و خود را در جای اما حسین قرار دادن و با این غیظ و غضب که نسبت به مردم و متوجه مردم بود، آیا می تواند واقع نگر باشد و آیا واقعا می تواند مردم را درک کند و دوست داشته باشد و آنها را با توجه به شرایط بسوی مبارزه یی سازمان یافته هدایت کند؟ مبارزه یی برای کسب حقوق پایمال شده خودشان توسط رژیم خمینی و اعمال اراده در تعیین و تغییر قدرت سیاسی نه چیز دیگر
.

-1بیانیه تیرماه سال 1383 شورای ملی مقاومت-2پ – 27 آذر 1387 – 17 دسامبر 2008

رهبری حزب کمونیست عراق و بازار بورس نیویورک و لندن


رهبر کنونی” حزب کمونیست عراق” با اعمال ضد میهنی و ضد مردمی خود در همکاری با اشغالگران آمریکایی- انگلیسی، در حقیقت راه مبازرات گذشته شهدای حزب و در راس آنان رفقا «فهد»، «حازم» و «صارم» را مورد توهین قرار داده است، زیرا آنان با استقامت قهرمانانه خود توانستند توطئه شوم استعماری انگلستان را با شکست مواجه کنند. آنان برای سرفرازی ملت عراق و برقراری آزادی و عدالت اجتماعی شجاعانه بر بالای چوبه های دار رفتند و..

احمد مزارعی

سعاد خیری *
همسر یکی از رهبران قدیمی و اولیه حزب کمونیست عراق
kassioun.net
برگردان احمد مزارعی
رهبری حزب کمونیست عراق و بازار بورس نیویورک و لندن۱
وای بر خودفروشانی که حزب شهیدان، «حزب کمونیست عراق» را تبدیل به کالای ارزانی در بازار بورس نیویورک و لندن نموده اند.
تاریخ عراق و ملت عراق حکم خود را برای خیانت پیشگان به وطن و ملت صرفنظر از وابستگی های سیاسی اجتماعی و طبقاتی آنان صادر کرده است، زیرا آنان پشت به این سرزمین نمودند. در گذشته نیز ملت قهرمان عراق این حکم را در مورد « نوری سعید» که طی قراردادی ضد ملی مشابه قرارداد فعلی، منابع طبیعی و ثروت عراق را در اختیار استعمار انگلیس نهاده بود، به اجرا درآورد.
رهبران کنونی فاسد و فرصت طلب “حزب کمونیست عراق” که به ناحق رهبری این حزب را غصب نموده اند، نه فقط از نوع همان «نوری سعید»ها هستند، بلکه خیانت آنان دو چندان بیشتر از اوست، خیانت به طبقه کارگر ، خیانت به اصول میهن دوستی و اصول حزب و زیرپا گذاشتن همه معیارهای انسانی. رهبران کنونی حزب کمونیست عراق، همپای بقیه رهبران سیاسی دیگرعراق، با امضای قرارداد ننگین و استعماری با آمریکا ، موجب تسلط امپریالیسم آمریکا بر ملت عراق ، غارت ثروتهای ملی و تبدیل سرزمین ما به پایگاههایی برای تجاوز به همسایگان ما و در نتیجه تقویت و نفوذ آمریکا در منطقه شده اند.
گرچه ماتریالیسم تاریخی وسیر تکاملی جامعه، حکم بر پیشروی نیروهای مردمی و میهندوست به سوی برقراری نظامی عادلانه و دمکراتیک می دهد و این روند توقف ناپذیر می باشد، از سوی دیگر نیروهای ارتجاعی سلطه گر و همپیمانانشان نیز از پای ننشسته و می کوشند سلطه ارتجاعی خود بر بشریت مترقی را تحمیل نمایند.
در این میان، در حالیکه بسیاری از احزاب مردمی در جهان با روند استیلای ارتجاع و امپریالیسم جهانی به مبارزه مشغول بوده و هستند، اما در عین حال برخی احزاب سیاسی که در گذشته جان بر کف با ارتجاع و امپریالیسم جنگیده اند، اینک توسط رهبری مزدورشان به دامان آنها غلتیده و از مردم خود بریده اند. رهبریت حزب کمونیست عراق اینک در زمره چنین نیروهایی قرار دارند.۲ شرکت این رهبران در پروسه امپریالیستی برای به استعمار کشیدن ملت ما، ضربه سختی به تاریخ مبارزاتی زحمت کشان کشور ما عراق وارد آورده است.
«حزب کمونیست عراق» اولین شهید خود را در دسامبر سال ۱۹۴۸، در جهت مبارزه با قرارداد استعماری ” پورتسموث” تقدیم ملت عراق کرد و با مبارزات مداوم خود بهمراه سایر نیروهای میهندوست توانست این قرارداد استعماری را که انگلستان اصرار زیادی بر تحمیل آن داشت ، به شکست برساند.
رهبر کنونی” حزب کمونیست عراق” با اعمال ضد میهنی و ضد مردمی خود در همکاری با اشغالگران آمریکایی- انگلیسی، در حقیقت راه مبازرات گذشته شهدای حزب و در راس آنان رفقا «فهد»، «حازم» و «صارم» را مورد توهین قرار داده است، زیرا آنان با استقامت قهرمانانه خود توانستند توطئه شوم استعماری انگلستان را با شکست مواجه کنند. آنان برای سرفرازی ملت عراق و برقراری آزادی و عدالت اجتماعی شجاعانه بر بالای چوبه های دار رفتند و این پیام را برای زحمتکشان فرستادند که کمونیست ها از مرگ قویتر و از چوبه دار سرفرازترند. حزب کمونیست عراق به راه شرفتمندانه خود برای سرفرازی زحمتکشان ادامه داد و در این راه هزاران شهید تقدیم راه آزادی نمود.
بدون شک در آینده ای نزدیک، ملت عراق در همپایی با دیگر نیروهای ضد امپریالیست و مردمی عراق موفق خواهند شد این توطئه شوم را هم با شکست روبرو سازند.
پانویس:
۱- «شوکت خزنه دار»، عضو سابق کمیته مرکزی حزب کمونیست عراق، با نقل قول از مصاحبه «محمود عثمان»، سیاستمدار کرد عراقی با تلویزیون ANN در پاریس، در مورد «حمید مجید موسی»، رهبر کنونی”حزب کمونیست عراق” ، چنین می نویسد:
محمود عثمان: …. من آن زمان در یکی از دفاتر پنتاگون در واشنگتن حضور داشته و قراردادهای مربوطه به سرنگونی رژیم صدام را امضا می نمودم. هنگامیکه از اتاق بیرون آمدم «حمید مجید موسی»، رئیس حزب کمونیست عراق را دیدم که بر روی یک صندلی بیرون اتاق به انتظار نشسته بود. وی با دیدن من دست و پای خود را گم کرد ، کیف و کاغذ از دستش به زمین افتاد . من با خنده به او گفتم :” برادر حمید ناراحت نباش، همه ما در یک قایق نشسته ایم “
شوکت خزنه دار در بخشی دیگری از نوشته خود به این اشاره دارد که رهبری حزب کمونیست عراق به تحریم اقتصادی بر علیه کشور خود رای مثبت داد. این مصوبه به دستور آمریکا در سازمان ملل به تصویب رسید و طی آن قرار شد که در مقابل فروش نفت، فقط غذا به عراق صادر شود و همه ما می دانیم که این قرار داد موجب کشته شدن ۷۵۰۰۰۰ کودک عراقی گردید . در حقیقت این یکی از توطئه های بزرگ آمریکا و انگلیس برای به زانو درآوردن کشور عراق و زمینه اشغال بعدی این کشور بود. شوکت خزنه دار می افزاید که «مجید موسی» حمله ارتش عراق به فلوجه را نیز تائید نمود با این توجیه که برای حفظ سلامت بدن می توان عضوی را با جراحی از بدن قطع کرد. «مجید موسی» با این توجیه تبهکارانه کشتار ۴۰۰۰ نفر از مردم بی دفاع فلوجه را تائید نمود.
۲- احزاب کمونیست کشورهای مصر، لبنان، اردن و فلسطین طی اطلاعیه مشترکی مخالفت خود را با شرکت حزب کمونیست عراق در مجلس حکومتی زیر نظر پل برمر اعلام داشته و آنرا عملی مغایر با اهداف سوسیالیسم و آزادی زحمتکشان دانستند.
* سعاد خیری، همسر زکی خیری، یکی از بنیانگزاران و رهبران اولیه حزب کمونیست عراق و از مبارزان خستگی ناپذیر زحمتکشان عراق بوده است. سعاد خیری هم اکنون بطور خستگی ناپذیر راه همسر خود را ادامه داده و از فعالین جنبش زنان عراق است.
suadkhairy@hotmail.com

۲ دانشجوی دختر دانشگاه مازندران بر اثر نشت گاز در خوابگاه جان سپردند

خبرنامه امیرکبیر: بر اثر نشت گاز و مسمومیت ناشی از آن دو دانشجوی دختر دانشگاه مازندران جان سپردند.

ثریا رئیسی و شیوا دلفانی دانشجویان رشته شیمی و مدیریت صنعتی دانشگاه مازندران ظهر امروز به دلیل نشت گاز در خوابگاه جان خود را از دست دادند. به گزارش مهر اجساد این ۲ دانشجوی دختر به پزشکی قانونی مرکز استان انتقال داده شده است.

دکتر قاسم علیزاده افروزی ئیس دانشگاه مازندران در گفتگو با مهر اظهار داشت: “حوالی پیش از ظهر امروز مسئولین خوابگاه دانشجویی که برای سرکشی از خوابگاهها رفته بودند با حس کردن بوی گاز به مشامشان به اتاقها رفته که با شکستن درب اتاق دو دانشجوی متوفی متاسفانه با اجساد بی جان آنان مواجه شدند.”

به نظر می رسد با آغاز فصل سرما مشکلات دانشجویان به دلیل فقدان جنبه های ایمنی وسایل گرمایی در خوابگاه ها، دوبار تکرار می شود.

سال گذشته نیز در یکی از موارد مسمویت بر اثر نشت گاز، ۱۰ دانشجوی دانشگاه رجایی و ۵ دانشجوی دانشگاه دانشگاه الزهرا راهی بیمارستان شده بودند.

لنگه کفش هم، لنگه کفش منتظر زیدی!














محمدعلی اصفهانی

امّا چه قدر کار قشنگی کرد این منتظر زیدی! حالا بگذار بگویند که این کار ها غیر متمدنانه است. مخصوصاً وقتی که در پاسخ به انسان متمدنی مثل جرج دبلیو بوش انجام می شود. آن هم در کنار نخست وزیر منتخب مردم عراق: نوری المالکی. و بد تر از آن: در جلو چشم احتمالاً چند ده هزار بیننده ی علی الحساب، و چند ده میلیون بیننده ی بعدی.

اوّل: لنگه کفش نمی دانم چپ یا راست؛ که:
ـ بگیر ای سگ! این را از طرف مردم عراق، به عنوان بوسه ی وداع به تو تقدیم می کنم!
البته منتظر زیدی این را می داند که فرق است میان حیوان نجیب و باوفایی مثل سگ، با انسانی که سگ شده باشد. اولی حیوانی است که خودش است، و دومی انسانی است که خودش نیست.
حیوانات ـ به طور طبیعی ـ حیوانند، و ـ به طور طبیعی ـ به اقتضای طبیعت خودشان و بر مبنای غرایز خودشان عمل می کنند. امّا وقتی که یک انسان، به یکی از آن ها تبدیل می شود، دیگر، این امر، یک امر طبیعی نیست:
انسانی اگر چون کبوتری پر کشید، نه کبوتر، بلکه انسانی است که پر وبال گشوده است؛ و اگر چون سگی مبتلا به بیماری هاری ـ بر خلاف سگان شریف و مهربان ـ پاچه گرفت و درید و این و آن را پاره پاره کرد، نه سگ، بلکه انسانی است که پاچه گرفته است و دریده است و این و آن را پاره پاره کرده است.
و میان این دو، فرق است!

و بعد: لنگه کفش نمی دانم راست یا چپ؛ که:
ـ این هم از طرف خانواده های عراقی یی که تو بی سرپرستشان کردی!
خوشم آمد. احسنت!

هشت نه ساله بودم که خروشچف در وسط جلسه ی رسمی سازمان ملل متحد، لنگه کفشش را درآورده بود و کوبیده بود روی میز. یادم رفته است برای نفی چه چیزی و اثبات چه چیزی. درست یا غلط، اینطور توی ذهنم مانده است که موضوع بر می گشت به برنج یا گندم یا ذرّت روسی.
چیزی که یادم نرفته است امّا کله ی کچل خروشچف است که حتی از توی صفحات کاهی روزنامه هم برق می زد.

نمی دانم که خودش این منتظر زیدی ما چه طور آدمی است و چه طور فکر می کند و چه مرامی دارد. اما آدم حسابی ها را از همه جورشان خوانده ام و دیده ام در رسانه های عربی و فرنگی که خیلی از او خوششان آمده است. کمونیست ها. سوسیالیست ها. لاییک ها. با خدا ها. بی خدا ها. مسیحی ها. مسلمان ها. غیر مسلمان ها. سنّی ها. شیعه ها. عراقی ها. خاورمیانه یی ها. اروپایی ها. آمریکایی ها. آمریکای لاتینی ها...
و اصلاً از همه بیشتر: خود من که خیلی از او خوشم آمده است. آن قدر که نمی توانم بگذارم و بروم و بخوابم و چیزی در ستایش او ننویسم. منظورم در ستایش کار اوست البته. همین کار غیرمتمدنانه یی که دور از شأن یک روزنامه نگار جنتلمن است. اما من خودم هم نه آن وقت ها که روزنامه نگاری می کردم جنتلمن بودم، و نه بعد ها که روزنامه ام را دست به دست چرخاندند و آخر سر هم دادندش به حسین شریعتمداری که از اینجا دستم نمی رسد یک لنگه کفش ناقابل هم به طرفش پرت کنم.

ولی این که من دلم بخواهد چیزی بنویسم و بعد بروم بخوابم کافی نیست. آدم همیشه نمی تواند راحت بنویسد. همانطور که همیشه نمی تواند راحت بخوابد. چند تا مقاله و چند تا شعر هم دیدم که عرب ها و فرنگی ها در ستایش کار منتظر زیدی نوشته اند. خواستم یکی دوتاشان را ترجمه کنم اما نشد. یعنی می شد که نشود، ولی نشد که بشود. نمی دانم چرا؟ احتمالاً محض ارا.

و حالا مانده ام که چه بکنم امشب.
دو تا کاریکاتور توی بخش فرانسوی زبان سایت پرفسور میشل شوسودوسکی خوب خودمان یعنی همان سایت گلوبال ریسرچ دیده بودم که فکر می کردم بهترین کار این باشد که فارسی بکنمشان و بگذارمشان اینجا و سر و ته قضیه را به هم بیاورم.
ولی بعد، وقتی که دیدم یک نوع دیگر از «آدم حسابی» ها ـ «آدم حسابی ها» ی خیلی حسابی ما ـ خیلی ناراحت این عمل بی ادبانه ی یک روزنامه نگار عراقی هستند که آبروی جهان سوّمی ها را در برابر جهان اولی ها برده است، گفتم شاید بد نباشد عکس هایی را از رفتار های متمدنانه ی سربازان و افسران رییس جمهوری محترم مورد بی ادبی قرار گرفته پیدا کنم و به جای این دو کاریکاتور بگذارم. منظورم عکس های معروف زندان ابوغریب نیست. عکس های بسی مهیب تری هم هستند.

تا جایی که به سایت خودم مربوط می شود، مشکلی در کار نبود. اما سه چهار تا سایتی که من اینجور مطالبم را به آن ها هم می دهم، زیاد از عکس های گنده خوششان نمی آید. لابد جا ندارند. به من چه!
گفتم پس مثلاً حکایت مهربانی های افراد بوش را با زنان و مردان و کودکان و کهنسالان عراقی بنویسم. منظورم حکایت آن نظامی عاشق شاعر مسلک و نازنین نیست که دختر بچه ی دوازده ساله ی عراقی را در جلو چشمان خواهر و پدر و مادر او مورد تجاوز قرارداد، و بعد هم خود دخترک را و خواهر و پدر و مادرش را همراه با خانه ی محقرشان به آتش کشید و رفت و از قهرمانی خود ترانه یی ساخت و با گیتار برای دوستانش زد و خواند تا کمی از غم غربتشان در عراق کم کند. ماجرا های بسی مهیب تر دیگری هم هستند.

هیچ وقت، در میانه ی اینگونه انتخاب ها گرفتار شده اید؟ و هیچ وقت شده است که ندانید چه باید بکنید که قادر شوید آنچه را باید بکنید از خاطر ببرید و نکنید؟

نیچه گفته است که آدمیزاد، در برابر واقعیت، آن قدر بیچاره بود که در فرار از تلخی آن، خنده را از خود ساخت. یا کشف کرد.
البته می گویند که نیچه یک مقدار عقلش پاره سنگ بر می داشت. پاره سنگ را نمی دانم. اما لنگه کفش را چرا. نه این که عقلش لنگه کفش بر می داشت نیچه. نه. امّا خودش لنگه کفش بر می داشت نیچه. اگر زنده بود و در عراق بود و در کنفرانس مطبوعاتی «سپاسگزاری ملّت عراق از بوش» شرکت می کرد. چه به عنوان فیلسوف. و چه به عنوان خبرنگار. آن هم، نه یک لنگه کفش. که دو تا لنگه کفش.
و اوّل: لنگه کفش نمی دانم چپ یا راستش را به طرف میهمان ناخوانده پرتاب می کرد که:
ـ بگیر ای سگ! این را از طرف مردم عراق به عنوان بوسه ی وداع به تو تقدیم می کنم!
و بعد: لنگه کفش نمی دانم راست یا چپش را که:
ـ این هم از طرف خانواده های عراقی یی که تو بی سرپرستشان کردی!

۲۷ذر ۱۳۸۷
www.ghoghnoos.org