۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه

«روشنـفـکران» کـُمـْپـْرادوُردر آغوش دشمنان مردم زحمتکش ايران و جهان



خسرو شاکري- زند
«روشنـفـکران» کـُمـْپـْرادوُر
در آغوش دشمنان مردم زحمتکش ايران و جهان
[۱]

در طول بيش از پنجاه سال ديکتاتوريِ غالباً شديد و به ندرت خفيف، رواج روح نوکرمآبي و خودفروشي، به درجه اي که در هيچ دوره اي از تاريخ ميهن ما سابقه نداشته است، و به موازات آن، تخريب مباني گرانبها و شريف مشروطيت جوان ولي پر نفس ايران، منشاء فساد ژرفي شدند – فساد ژرفي که، بخصوص، با گسترش درآمد نفت، دامنه ي آن به انحطاط سياسي و فرهنگي خيره کننده اي در جامعه ي ديپلم گرفته ها، و بعضاً حتي فاقدان ديپلم تحصيلي، کشيده شد – انحطاطي که يکي از علل عدم پيدايش مجموعه ای از عناصر مسؤول براي تشکل نيرويي اصيل براي جانشيني فساد و انحطاط گسترده تر نظام سياسي، اجتماعي و فرهنگي کنوني است، اما چنين فساد و انحطاطي از مسؤوليت هاي فردي قربانيان آن، که آن ها را در منش و اعمال نفرت انگيز خود متجلي مي سازند، سرمويي نمي کاهد.
اين تنها خرد وارزش هاي انساني و اخلاقي (human and ethical values/valeurs humaines et éthiques) نيستند که چشم و گوش بيراهه روان را مي گشايند، بل بحران ها و طوفان ها نيز در اين جهت نقشي بس عظيم بازي مي کنند. هنوز بشريت بايد راهي بس طولاني را بپيمايد تا بتواند آموزش هاي خود را در اين زمينه درونی کند. شوربختانه، تاريخ نشان داده است که در پنجاه سال اخير، به دلايل بسيار، ولي مهمتر از همه به دليل شکست شوروي در نبرد سرد و فروريختن توازن بين المللي، بسياري از کساني که، نه بخاطر ارزش هاي والاي انساني – دست آوردهاي بيش از شش هزار سال تاريخ بشريت – بل از روي شهوت جاه ستاني جواني، وناداني ناشي از آن، به سوي جنبش هاي دادخواهانه ي نسل هاي اخير روي آورده بودند، فرصت را در بحران فروريزي توازن بين المللي و همچنين شکست انقلاب ايران، غنيمت شمردند، و بر آن چنگ زدند و از هول حليم به آغوش دشمنان مردمان زحمتکش جهان پيوسته اند.
روشن است که اين عناصر از دو سه نسل اخير ايران نخستين کساني نبوده اند که در اين دام مهلک افتاده اند. هم تاريخ جهان و هم تاريخ ايران از نمونه هايي از اين بي خردي ها و پشت پا زدن به ارزش های انسانی پُراست. شگفت انگيز تنها اين نيست که شاهد يک چنين تغييرهاي غيرمنتظره بوده ايم، بل اين است که چنين رفتارهاي ابن الوقتانه اي غير منتظره مي نمايند، با اينکه تجربه هاي تاريخي هم مي بايستي به ما آموخته باشند که، به هنگام بحران، بايد در انتظار چنين تلفاتي بود. ضربه ي رواني بر ملا شدن سرشت ابن الوقتانه ي آن کسان در اين تغيير خود يکي از موانع کاربست توانايي در تحليل چنين پديده اي بوده است – ضربه ي رواني، نه تنها بخاطر غير مترقبه بودن رويداد، که همچنين به دليل دخالت احساسات شخصي اي که بين ابن الوقتان امروز و ياران ديروزي شان وجود داشته بود، يا وجود داشته است، که موضعگيري خردمندانه و غير احساسي را در اين موارد نزد برخي يا غير ممکن يا بسيار کند مي سازد.
از آنجا که تاريخ مسيری جبری ندارد، مي توان تصور کرد – و حتي قلم توانايي مي تواند موضوع آن را به نمايشنامه اي بکشد – که اگر انقلاب ايران، نه به دست ملايان، که، مثلاً، به وارونه، به چنگ مائوئيست-استالينيست ها افتاده بود، و بحران عدم توازن بين المللی هم روي نداده بود، ايران همان مسيري را مي پيمود که آلباني، روماني، و غيره پيموده بودند. در چنان صورتي، همان کساني که امروز با پشت کردن به ارزش هاي والاي انساني خود را در خدمت دشمنان مردم زحمتکش ايران و ستمکشان جهان قرار مي دهند – و ديروز، با تفسيري واژگونه از همان ارزش ها، خود را مدافعان سينه چاک زحمتکشان معرفي مي کردند – به بِرييا(Beriya) ها، چائوچسکوها يا باقراُف هاي ايراني بدل مي شدند. تصور اين امر دورنيست، چه ما در تجربه حزب توده ديديم که چه تعدادي از عناصر تندروِ آن حزب، از رده هاي بالاي سازماني، هنگامي که دست يابي به قدرت از طريق توفيق شوروي در ايران ميسر نمي نمود، بار و بنديل بسته و به کاروان شاه پيوستند، و برخي از آنان به وزارت هم رسيدند. همين تجربه را نيز در افرادی چون کوروش لاشايی و پرويز نيکخواه مشاهده کرديم. اگر شوروي در ايران توفيق يافته بود، دستياران توده اي نزديک به اسدالله علم، يا برخي از روزنامه نگاران توده ای، که در دشنامگويي به مصدق در روزنامه هاي حزب توده گوي رقابت را از مزدوران اينتليجنس سرويس و سيا ربوده بودند، مسلماً به چائوچسکوها و بـِرييا هاي ديگري بدل مي شدند. تصور اين امر براي برخي، که هنوز در بند احساسات، فارغ از منش و تفکر خردمندانه، هستند ميسر نيست که، اگر« چپ،» روسي يا چيني، به قدرت رسيده بود، بعضي از دوستانشان، که بخاطر جاه ستاني هاي فردي به پيوندهاي اخلاقي و ارزش هاي انساني اونيوِرسِل پشت پا زده اند، ، نه تنها با مردم عادي، که حتي با رفقاي خود همان مي کردند که استالين، باقراُف ها و بِرييا ها با مارکسيست های روسی و اروپايی و حتی رفقاي لنين کردند.
آيا چند دهه پيش کسي تصور مي توانست کرد، مثلاً، شخصي که به عنوان کادر مخفي يک سازمان مدعي «انقلاب» مائوئيستي تا حد مشاور دست اول وزير فرهنگ شاه بالا رفته بود روزگاری با سازمان امنيت همکاری کند و سپس در خدمت نئوکان ها و مرتجعترين و نادان ترين رئيس جمهور آمريکا قرارگيرد؟ البته، اينکه اين خواست به «ارتقاء» اوليه به دستور سازمانی بود، يا ناشي از عشق و علاقه ي خود وی به قدرت – عشقی که وی بعد ها هم به جاه و بدنامي نشان داد – بر ما روشن نيست. آشکار اين است که وی، پس از يک کشيده، يا حتي به قولي بدون آن، نه تنها هرچه مي دانست تحويل ساواک داد، بل همچنين به‌ وسيله اي براي تبليغات ننگين ساواک در روزنامه هاي مطيع ِآن سازمان هولناک و جزوه هاي چند زباني آن تشکيلات مخوف عليه اپوزيسيون دادخواه و حامي حقوق بشر – يعني، کنفدراسيون محصلين و دانشجويان ايران – بدل شد. وی، ظرف چند ماه، پس از يک دادگاه نمايشي، گريبان خود را رها ساخت – درست هنگامی که رفقاي ديروزي اش به ضرب مُسلسل هاي ساواک در خون مي غلتيدند يا زير شکنجه های مَهيب جان می دادند. همچنين وی سپس به سمت ِ«مشاور» شخصي ِبي شعورترين، منفورترين، و دروغگوترين، رئيس جمهور آمريکا «ارتقاء يافت» و با وزارت خارجه و شورای امنيت ملی آن کشور مراوده داشته است
[2] اگر کسي چهل سال پيش چنين تصوري را در مورد اين مائوئيست به ذهن خود راه داده بود، در بهترين حالت به ديوانه اي بيش تشبيه نمي شد؟
در تابستان 2006، مهمترين مجله ی سياست خارجی آمريکا (Foreign Policy, July-August 2006) در مقدمه بر مصاحبه ای با اين «روشنفکر» کمپرادور در باره ی وی چنين نوشت:


مذاکره با تهران
کمتر کسی در باره ی [دولت] تهران بيش از پناهنده ی ايرانی [کذا، آمريکايی ايرانی تبار] عباس ميلانی، [يکی از سه] مدير پروژه ی دموکراسی ايرانِ مؤسسه ی هووِر (Hoover Institution)، مطلع است [!] در ماه های اخير، ميلانی اطلاعات دقيقی پيرامون اوضاع ايران در اختيار پرزيدنت بوش و ديگر مسؤولان عالی رتبه ی آمريکا قرارداده است. [مجله ی] سياست خارجی (Foreign Policy) در باره ی نحوه ی حل معمای ايران با وی گفتگو کرده است ...
July-August 2006

همين نکته را مک فآُل هم تأييد می کند:
پيش از اين، ما [پروژه دموکراسی برای ايران] تماس بيشتري با دولت بوش داشتيم. بويژه پس از پيروزي بوش در دور دوم انتخابات و پيش از پيروزي ‏احمدي‌نژاد در انتخابات، يک دوره‌اي بود که نظرات ما درون دولت در بالاترين رده‌ها، حتي تا سطح رياست جمهوري، مورد بحث ‏قرار مي‌گرفت. اين تغيير جديد و بنيادي در سياست‌گذاري که ما آن را وراي تغيير تدريجي (‏beyond incrementalism‏) مي‌ناميم ‏مورد بحث قرار مي‌گرفت.

و چون محافظه‌کاراني بودند که از آن حمايت نمي‌کردند و بحثي جدي درون دولت در جريان بود.‏[3]
اين را هم بيفزاييم که، بنابر گزارش واشنگتن پست در 22 آوريل 2006، «جمعه شب بوش به دانشگاه استانفورد سفر کرد و در آنجا به طور خصوصی با اعضای ليبـِِرتـَريـَن (Libertarian) مؤسسه ی هوور برای مذاکره برای جنگ [با ايران] ديدار کرد. او روز [بعد] خود را با شامی با که جورج شولتس، يکی از همکاران هوور و وزير پيشين خارجه، برای او ترتيب داده بود به پايان رساند.»[4]
شگفت انگيز است که عباس ميلانی در مصاحبه ای با نَشنال پابليک راديو
(National Public Radio)[5] در مورد هفتاد و پنج ميليون دلاری که به تقاضای
کُانداليسا رايس (C. Rice) در سنای آمريکا برای کمک به «اپوزيسيون» و برنامه های تبليغاتی راديويی تصويب شد، اعلام داشت: «پروژه دموکراسی ايران يک سِنت هم از آن وجه را دريافت نکرده است.» همين ادعا را، با ظرافت بيشتری همکار او مايکل مک فآُل اظهار داشته است:
ما هيچ بودجه‌دولتي دريافت نمي‌کنيم، هرگز. حتي يک ريال. دولت امريکا بارها از ما خواسته که پول آنها را قبول کنيم؛ از ما ‏خواسته‌اند که براي بودجه‌اي که دارند درخواست‌ بدهيم و ما هرگز اينکار را نکرده‌ايم، به خاطر رعايت اصول. نگرش شخصي ‏من اين است که دريافت پول دولتي تغييري در حاصل پژوهش ما نمي‌دهد، ولي به خاطر درک بهتري که عباس از مسائل ‏درون ايران و جامعه ايراني ساکن امريکا دارد، هميشه با گرفتن پول از دولت امريکا مخالفت کرده است. صددرصد بودجه ما از ‏طريق بنيادها و افراد تامين مي‌شود، همانطور که بودجه بيشتر اتاق ‌فکرها [مخازن فکر] ‏ (think tanks)‏ نيز تامين مي‌شود. بودجه ما نزديک ‏نيم ميليون دلار در سال است. ارقام بودجه ما در دسترس آگاهي عموم است و مشاهده آن براحتي امکان‌پذير است.‏
[6]
پرسشی که در نتيجه ی اين ادعاها طرح می شوند اين است که بودجه ی اين پروژه از کجا تأمين می شود؟ چه منبعی بودجه ی کنفرانس دو روزه ی مؤسسه ی هوور، به رياست جورج شولتس، وزير خارجه ی دولت ريگان، در باره ی وضعيت ايران را، که با همکاری و کوشش لَري دايموند (Larry Diamond) و مايکل مک فآُل (M. McFaul)[7] برگذار شد و در آن تعدادی اصلاح طلب از ايران و تعدادی «متخصص» از ديگر کشور ها شرکت جستند، تأمين کرد؟ اين بودجه های پروژه ی «دموکراسی ايران» در مؤسسه ی هوور، از منابع مالی شرکت های عظيم استعماری، چون شرکت نفتی اِکسان (Exxon)، تأمين می شوند يا از بودجه های سرَی؟ چه خوب است که همان شفافيتی که در مورد بودجه ی هفتاد و پنج ميليونی خواسته شده استٰ در مورد همين پروژه هم مطالبه شود!)
تازه، فرض را بر اين بگذاريم که هيچ بودجه ی دولتی برای اين پروژه در اختيار هوور گذاشته نمی شود و بودجه ی آن، چنانکه در تارنمای هوور آمده است، از طريق کمک های مالی شرکتهای بزرگ چون اکسان و امثالهم تأمين می شود. پس پرسيدنی است که چنين شرکت های چند مليتی، که کشورهايی چون ايران را چاپيده اند و می چاپند، چه نفعی در پيشرفت دموکراسی در ايران دارند؟ آيا همين شرکت ها نبودند که دموکراسی نوپای ايران را در 1953/1332، نه بخاطر خطر کمونيسم، که پرچم خود کرده بودند، بل برای ادامه ی چپاول نفت ايران سرنگون ساختند؟ آيا ماهيت سرمايه داری و امپرياليسم تغيير کرده است و گربه عابد شده است؟ مسلماً جواب منفی است. و ما خواهيم ديد که، اگر دولت جديد آمريکا با حکومت اسلامی کنار آيد، درِ همه ی اين پروژه ها تخته خواهند شد، و سياهی بر ذغال خواهد ماند.
پروفسور حميد دباشی، استاد کرسی هاکوپ کِورکيان (Hagop Kevorkian) مطالعات ايرانی در دانشگاه کلمبيا در باره ی «روشنفکران» کمپرادور، که به گفته ی او افتخار عضويت در «فوج های شرقی هنرمندان نئوکان های آمريکايی» را دارند، از جمله می نويسد:
يک دسته از ايرانيان مهاجر وامانده اکنون به واشنگتن هجوم آورده اند و در سرسراهای هتل ها و دفتر های وزارت خارجه و کاخ سفيد نقش های رقت انگيز و مواجب پردرآمد را در خدمت تغيير رژيم در ايران می جويند، [اما] کاری نمی کنند جز به هدر دادن پول های مالياتی ما [آمريکايی ها] و ثبت نام هایِ دونِ خويش در تاريخ ملتی آسيب ديده. اکنون تاريخ نام های شرم آور آنان را ثبت می کند و در زمان مناسب به ايشان خواهد پرداخت:

عباس ميلانی، محسن سازگارا، امير طاهری، آذر نفيسی، رامين احمدی، رويا حکاکيان، و در کنار آنان مشتی [ديگر] از افراد سزاوار سرزنش.
پروفسور دباشی می افزايد:
... کسانی چون آذر نفيسی فعالانه به دنبال اين خواست از دولت آمريکا بوده اند که در درون کمبربند شهر واشنگتن به آن «تغيير رژيم» گفته می شود، و اکنون گزارش هايی می رسد که کسانی از قماش او، از عباس ميلانی و محسن سازگارا گرفته تا امير طاهری، رامين احمدی، و رؤيا حکاکيان در واقع در رفت و آمد به واشنگتن هستند و از کاخ سفيد و وزارت خارجه ديدن می کنند، وتنها خدا می داند که چه در هايی را اِليوت آبرامز
(Elliot Abrams) نئوکان به روی آنان می گشايند. ...
اينجاست که کسانی چون آذر نفيسی و اخيراً عباس ميلانی به درد می خورند، کسانی با اعتبارنامه ی فاضلانه ی ناچيزی، يا [حتی] بدون آن، و در عين حال با اشتياقی فراوان برای خوش آمد استخدام کنندگانشان، و لذا نزديکی آذر نفيسی به پال وُلـفـُوويتس (Paul Wolfowitz) – [راهی] که ميلانی يک نفره پيمود و خود را به پرزيدنت بوش نزديک ساخت. (اين دو مدت هاست که با هم رقابت دارند. چنانکه خاخام های قديمی می گفتند، رقابت بين فضلا ايشان را خردمند تر می سازد [، اما] رقابت بين نئوکان ها آنان را رقت انگيز تر می سازد.
پروفسور دباشی همچنين به اين وجه جديد استفاده از دانش توجه می دهد:
نکته ی من اينجا اين است که تشکيل مخازن فکر و پديد آمدن پروژه های جديدی برای مؤسساتی ... چون مؤسسه ی هوور (Hoover Institution) و (
[8]SAIS) [دانشکده ی مطالعات عالی بين المللی]، محل هايي که آذر نفيسی و عباس ميلانی در آن ها خدمت می کنند، همزمان می شوند با اين دوره ی اخير خصوصی سازی توليد دانش، يا آنچه پروفسور ليوتار (Lyotard) «مرگ پروفسور» ناميد. وظيفه ی اصلی اين روشنفکران کمپرادور اين است که بسته ای از دانش را در باره ی نقاط دچار آشوب بسازند، تأمين کنند، پخش نمايند، آگهی کنند، و بفروشند، به نحوی که هم پروژه ی غارتگرانه ی امپريال استخدام کنندگانشان را مشروع جلوه دهند و هم مواجب خود را توجيه کنند..
در مورد ميلانی اين را هم که اعطا کننده ی «کرسی ايرانشناسی» اش در دانشگاه استانفورد گفته است بيفزاييم. سرمايه دار ايرانی حميد مقدم، که با بودجه ی خود يک کرسی «ايرانشناسی» به نام خود و همسرش برای عباس ميلانی در دانشگاه استانفورد/مؤسسه ی هوور ايجاد کرده است، در مصاحبه ای در باره ی «پروژه ی دموکراسی ايران» چنين گفته است:
ما اميدواريم [بدين وسيله] نفوذی [در دستگاه پرزيدنت بوش] داشته باشيم. بالأخره، کُاندی [کُاندوليسا رايس] از اين مزرعه [Hoover Institution] برخاسته است.» «آنچه عباس ميلانی به آن به عنوان "مُهر محافظه کاران" مورد نظر دارد، براستی، در دولت بوش حق دخول قابل ملاحظه ای فراهم آورده است.» ... «در آغاز پائيز، عباس ميلانی با چند تن از مقامات وزارت خارجه ی آمريکا و شورای امنيت آمريکا ملاقات خصوصی داشت. ميلانی به خود چون فردی عملگرا می نگرد.
[9]
اين هم پارادوکسال (بر خلاف-آمد ِ-عادت) است که در کشوری که حاکمانش شعار های ضدآمريکايی در حدّ هيستری سر می دهند، افزون بر دعوت از مک فآُل به تهران، از چنين کسی هم، که وردست ِدو متخصص ِ بنام ِآمريکايی در مسئله ی براندازی «مخملين» است، مداوماً در مطبوعات همچون «روشنفکر برجسته» سخن می رود و نظراتش به وسعت پخش می شوند! بويژه هنگامی که، برخلاف سران حکومت اسلامی، ميلانی و دستيار پيشين اش، نه تنها پيرامون جنايات و نسل کشی دولت اسرائيل در مناطق فلسطينی، که حتی در باره ی تجاوزات اسرائيل به حقوق بشر در آنجا سکوت اختيار کرده اند!
[10]
آيا کسي مي توانست چهل سال پيش تصور کند کسي که خود را به يکه تاز جنبش خارج از کشور بدل کرده بود و – برغم همه ي درايتي که در کار اپوزيسيون موجود بود – خود را به «دوست صميمي» قذافي، البکر، و صدام حسين بدل ساخته بود، سنگ رهايي ايران را به سينه مي کوبيد، و قصد داشت «هرچه زودتر به روي قبر شاه پايکوبي» کند (!)، روزگاري در خدمت پسر همان ديکتاتور و اربابان کودتاچي آن پادشاه قرار گيرد وبدون کوچکترين آزرمی از بهره برداري هاي گذشته ي خود در همکاري با امثال صدام و قذافی در تلويزيون استادان امروزي خود باز هم بهره برداري کند؟ اگر کسي آن روز مي خواست اين هيولاي جاه ستانی، ابن الوقتي، و شهرت طلبی را مهار کند – کما اينکه چنين کوششی هم شد – چه به روزش که نمي آوردند و چه ها نمي کردند تا مجبور به سکوتش کنند!
آيا در بيست و دوم بهمن 1357 کسي تصور مي توانست کرد که، مثلاً، «پايه گذارسپاه پاسداران،»
[11] با همه ي آنچه به اسم آن سازمان طي يک ربع قرن اخير نوشته شده است، روزگاري بورسيه و همکار «بخش ايران»[12] مؤسسه ي صهيونيستي «آمريکن فري اِنتِرپرآيز اينستيتوت»[13] و «مؤسسه ی واشنگتن برای سياست خاور نزديک» (WINEP) شود و مورد حمايت يکی از سردمداران لابی صهيونيسم قرار گيرد؟[14] اگر در آن روز کسي چنين «اتهامي» را به يکي از «دانشجويان پيرو خط امام» زده بود، آيا سربِ داغ به گلوی اش فرو نمي کردند؟
آيا در آستانه ي انقلاب کسي تصور مي کرد که روزنامه نگاري که تمام و کمال در اختيار دستگاه پهلوي و خدمتگزار وفادار آن بود، يکشبه جامه گردانَـد و به خدمت حاکمان فرداي انقلاب در آيد، اما زماني بعد، باز با جامه گرداني، در کنار برخي ديگر از قربانيان همان رژي، به خودشيريني برای يک وزير فاشيست پيشين شاه بپردازد؟
آيا کسي تصور مي توانست کرد که روزي شخصي، با پرچم پيکار در دست، در جلسه اي در برلن پيرامون بحث دموکراسي در ايران، با شرکت حسن نزيه، چون يک شاگرد نُــنُـور و تُخس دبيرستاني، از موضعي «مارکسيستي- لنينستي،» براي «تحقير» سخنران در پشت سر وي به دلقک بازي بپردازد، و روزگاری هم سخنگوي راديو فردا
[15] يا مسؤول آن دستگاه شود واز آن طريق دموکراسي را به ايرانيان بشارت دهد؟ آيا باز کسی تصور می توانست کرد که «رفيق» ديگری از همين دسته، که با مشتی شعار بار آمده بود و فهمی از مارکسيسم نداشت، روزگار ديگری از سکوی ارتجاع آرمان سوسياليسم را به سخره گيرد، و چون متخصص نئوليبراليسم به خود ببالد و تفاخر کند؟
آيا کسي فکر مي کرد که «روشنفکري» که خود را «مترقي، سوسياليست، پيرو خليل ملکي، ياور مصطفي شعاعيان، مترجم آثار مترقي، و ...» معرفي مي کرد به حضيض ذلتِ «وزارت» در خدمت سازمان فاشيستي و پوُلپوُتي مجاهدين سقوط کند؟ اگر کسي تصور چنين فکري را سي سال پيش به خود راه داده بود، تف و لعنت مي شد – و برخي را هم به همين خاطر تف و لعنت کردند.
آيا، بالأخره، کسي فکر مي کرد که همه ي اين افراد ظاهراً ناهمگون روزي در يک صف خدمت کنند؟ و اکنون نمي شود تصور کرد که، اگر چنين کساني به قدرت دست يابند، به برکت تغييري از نوع آن «دموکراسي» که امپرياليسم آمريکا براي مردم شيلي، يا اسرائيل براي مردم فلسطين، به ارمغان آوردند، باز همان نخواهند کرد که از فرداي انقلاب 1357 با جوانيِ نابخردانه و جاه ستانانه ي خود کردند، و ديگر بار، با اقداماتي چون گروگان گيري ابلهانه شان، سرنوشت ملتي را به نحوی جبران ناپذير دگرگون سازند؟ تا کی بايد مردم ايران خسارت سنگين اين نادانی های جوانی، جاه ستانی ها، و ابن الوقتی را با پوست و گوشت خود بپردازند؟
چرا ما شاهد چنين پديده اي از جهالت و رذالت سياسي هستيم؟ آيا اين امر از اين رو نيست که برخي از آناني که وارد اين گود سخت سهمگين مبارزه ي آزاديخواهي و دادخواهي مي شوند – که طبيعتاً تحمل شدائدش تا پايان آسان نيست – فرصت طلبانه با هوی و هوس کسب قدرت، َشهوت جاه، و عشق به شهرت وارد اين ميدان مي شوند و با کسب قدرت در اين سمت يا سمت ديگری از آن خارج می شوند؟
مي بينيم که تاريخ پر از رنگ و نيرنگ است. پس همانا پايبندي به ارزش هاي والاي انساني و خردورزي
(Rationality/Rationalité) است که مي تواند ما را از خطر مهلک در غلتيدن به دامن دشمنان بشريت در امان نگهدارد؛ اين پايبندي و سرسختی در آن از ضروريات ورود به گود سهمگين آزاديخواهي و دادخواهي و انکشاف ارزش ها طی آن مبارزه ی دردمندانه است، چنانکه پاسداري از اين ارزش ها و ايستادگي در برابر تجاوز به آن ها در هر دقيقه از مبارزه لازم مي آيد. نبايد گذاشت که اخلاق و ارزش هاي انساني با ضد آن ها خِلط و مشتبه شوند، و خطوطي که آنها را از هم متمايز مي کند مخدوش گردند؛ در غير اين صورت، فساد کامل اجتماعي در چنين بُرهه ای رشد و نمو گسترده تری مي کند و سايه ی شوم خود را بر همه جا مي افکند.
ترديد کمی مي توان داشت که، با بحران عمومي کنوني سرمايه داري، که اکنون همه ي کشورها را فراگرفته است و حتي، برغم «سوسياليستي و ملي کردن» برخی بانک ها در اين دوران اخير، «طرح هاي» ناظر بر«مقرراتي» کردن سرمايه داري، و کمک های مالی هنگفت به شرکت های بزرگ، روز به روز عميق تر می شود، کوچکترين اميدی به باز شدن افق اقتصاد جهاني باشد. با اينهمه، بي خيالي ما ايرانيان نسبت به اوضاع جهان آن چنان است که، در حالي که از مدت ها پيش از اعلام رسمي بحران عمومي سرمايه داري، يعني از زمان تشکيل جنبش «ديگرـ جهاني،» (Altermondialiste)، و بويژه در ماه هاي اخير، اشتياق جوانان اروپايي به قرائت يا بازخواني آثار مارکس هر روز زيادتر مي شود، «انقلابيون» ايراني تبارِ اَنيران هر روز در گل و لاي سرمايه داري و لجنزار بي اخلاقي هاي آن در مي غلتند. اينان که حتي در روزگار انقلابي گري شان علاقه اي به آثار مارکس برای فهم مسائل اجتماعی نشان نمي دادند و با کتاب سرخ کوچولو خود را ارضاء مي ساختند، امروز، از يک سو، در لباس «تئوريسين» های ارتجاع عصر پهلوی عرض اندام می کنند، و با استفاده از دستگاه هاي تبليغاتي جهان استعماري دست آوردهای نهضت ملی استقلال طلبانه و دادخواهانه ملت ايران را به بهانه «نونگاری» تاريخ به باد حمله و تحقير می گيرند؛ و از ديگر سوي، اگر کسي به ايشان کوچکترين انتقادی کند و بگويد بالاي چشمان شان ابروست، به دادگاه شکايت مي برند تا «معصوميت» خود را نسبت به ادعاي «مفتري» ثابت کنند. تازه به اين هم رضايت نمي دهند؛ از راديو و تلويزيون هاي سيا
[16] و ديگر امپرياليستي سخن پراکني مي کنند و رفقاي مائوئيست خود را به لجن پراکني عليه مبارزاني مي کشانند که صداقت شان در مبارزه و کوشندگي شان در خردورزي آشکار است؛ گوئي با طعن، و حمله ي سياسي، و به دادگاه کشاندن اين مبارزان می توانند «مفترياني» را که به «نواميس سياسي آنان تجاوز کرده اند» تأديب کنند!
اگر کس يا کسانی براي مؤسسه اي کار کرده باشند، که بودجه اش بعضاً از طرف شرکت های بزرگ استعماری، چون:
(
Boeing-McDonnell Foundation; Chrysler Corporation Fund; Exxon Educational Foundation; Ford Motor Company Fund; General Motors Foundation; J.P. Morgan Charitable Trust; Merrill Lynch & Company Foundation; Procter & Gamble Fund; Rockwell International Corporation)[17]
تأمين شده باشد،[18] و با کمک چنين بودجه هايي، براي دفاع و ستايش از سياستمداران مرتجع، متقلب، فاسد، دزدِ اموال عمومي در زمان وزارت و صدارت شان ترّهاتی به نام کتاب سر ِهم کنند؛ اگر کس يا کسانی، با به هم بافتن آسمان و ريسمان، از يک نوکرِ چاپلوس و کارگزار بريتانيا، آمريکا، شوروي، و حتي داوطلب مزدوري براي ژاپن ِاستعمار گر و آلمان نازي – همان کسي که رهبران فدائيان اسلام را، که در روز روشن احمد کسروي را در برابر چشمان مردم در دادگستری به قتل رسانده بودند، بر خلاف اصل قانون اساسی داير بر تفکيک قوا، از زندان آزاد کرد – به بزرگداشتي تصنعي و سراپا مغالطه از او پرداخته باشند؛ و باز اگر چنين کساني، بجاي اين «ممدوح» يا آن «مراد» مصلحتي خود، رهبر جنبش ملي ايران، و سمبل مبارزات ضد امپرياليستي در جهان مستعمره، را، بدون کوچکترين آزرمی، به «کرنش» در برابر سازمان تروريستي فدائيان اسلام متهم سازند؛ آنگاه آيا سزاوار نيست که مورد انتقاد، طعن، و حمله ي سياسي حق طلبانه قرار گيرند و افشا شوند؟
آيا نبايد کس يا کسانی با عنوان های قلابی «دکترا،» از نوعی که کردان داشت، با اشاعه ی جعليات تاريخی – بدون کوچکترين آزرمی در بی اعتنا به همه اسناد تاريخی علنی شده و گفته ها و پوزش های علنی و مکرر مسؤولان دولت های کودتاچی 28 مرداد – خود را در جامه ی «دانشمند» و «مورخ» عرضه کنند، تا نهضت ملی ايران را که، برغم شکست اش به نيروی سازمان های سيا و اينتليجنس سرويس، استعمار نو را در جهان مستعمره بی آبرو و افشا کرد و سرمشق ديگر ملت های مستعمره قرارگرفت، و همچنين رهبر آن را بکوبند چون «روشنفکران» کمپرادور افشا کرد؟
بر همين نسق و منطق، آيا نبايد از چنين کساني انتظار داشت که، از روي ناداني، يا مردرندي، به دادگاهي شکايت بَرَند وتقّلا نمايند «ناموس سياسي» خود را براي چند هزار يورو باز خَرَند؟
[19] تا آنکه سرانجام ـ برغم اينکه برنده يا بازنده ی شکايت به دادگاه باشند – دود بي آبرويي بيشتري در چشمانشان فرو رود و ديد محدود آنان را به نابينايی ابدی بدل سازد؟ – همان دود بي آبروي اي که، البته، در چشم حاميان هوچي قلمزن و پشت پرده شان، از قماش روزي نامه نگاران دست راستي و ضد نهضت ملی دوران مصدق، هم خواهد رفت.
نگونبختي اين کسان تنها از گونه اي نيست که حسن تقي زاده بدان دچار آمد، زيرا کسی که در صدر مشروطيت با ايجاد مجلس سنا مخالفت ورزيده بود و پس از کودتای پانزدهم بهمن 1327 دربار شاه، به سمت نخستين رئيس مجلس سنا منصوب شد، دست کم، پيش از فروريختن ارتجاعي که به آن پيوسته بود از قيد حياتي بدنام رها شد، بد نامي اي که از آنِ تقي زاده، يکي از رهبران جنبش بزرگ مشروطه، و امثال او بود. اما اينان، که در مبارزه و توانايي رهبري حتي به گرد پاي تقي زاده هم نمي توانستند رسيد، بايد با بدنامي بس بزرگتری از آنچه تقی زاده بدان دچار آمده بود بقيه ي عمر خود را زايل کنند.
بايد توجه داشت که، بويژه پس از شکست بوش در عراق و بدهي نجومي سرسام آوري که تجاوز به عراق براي آمريکا به ارث مي گذارد، و با بحران کمرشکن سرمايه داري و بودجه ي کلاني که بايد براي «نجات» سرمايه داري بر دوش مردم آمريکا تحميل شود، رئيس دولت آينده ي آمريکا ناگزير خواهد شد که بودجه هاي سخاوتمندانه را برای «اپوزيسيون» هايی از نوع ايرانی تباران انيرانی قطع کند – بودجه هايی که از طريق مصوبه هفتاد و پنج ميليون دلاري («Iran Freedom Support Act») و بودجه هاي مخفي سيا، به شکل حقوق راديويي، بورس «تحقيق،»، دستمزد نگارش کتاب هاي رنگارنگ ضد ملي، ضد ميهني و مدافع ارتجاع و کودتا، تارنما هاي پر زرق و برق اينترنتي، و ... ، در اختيار «اپوزيسيونِ» آمريکا پرست ايراني تبار قرار گرفته است. آنگاه خواهد بود که خدمتگزاران به دشمنان ايران، دشمنان ِآزاديخواهي و دادخواهي، به جاي انتظار بيشتر در صفوف وزارت، سفارت، و وکالت، در اداره هاي بيکاري، کمک هاي اجتماعي، و...در کشور های محل اقامتشان دم خواهند گرفت – و اگر هنوز وجداني در کار باشد – با عرق شرم بر پيشاني.
طی ديکتاتوريِ طولانی غالباً شديد، و به ندرت خفيف، در سده ی اخير، رواج روح نوکرمآبي و خودفروشي، به درجه اي رسيد که در هيچ دوره اي از تاريخ ميهن ما سابقه نداشته است، و به موازات آن، تخريب مباني گرانبها و شريف مشروطيت جوان ولي پر نفس ايران، منشاء فساد ژرفي شدند – فساد ژرفي که، بخصوص، با گسترش درآمد نفت، دامنه ي آن به انحطاط سياسي و فرهنگي خيره کننده اي در جامعه ي ديپلم گرفته ها، و بعضاً حتي فاقدان ديپلم تحصيلي، کشيده شد – انحطاطي که يکي از علل عدم پيدايش مجموعه ای از عناصر مسؤول براي تشکل نيرويي اصيل براي جانشيني فساد و انحطاط گسترده تر نظام سياسي، اجتماعي و فرهنگي کنوني است، اما چنين فساد و انحطاطي از مسؤوليت هاي فردي قربانيان آن، که آن ها را در منش و اعمال نفرت انگيز خود متجلي مي سازند، سرمويي نمي کاهد.
دست آخر، بايستي تأکيد ورزيد که وظيفه ي همه ي خواستاران راستين آزادي و دموکراسي است که نگذارند آهسته آهسته ديوار جدا کننده ی مواضع اصولي (پرنسيب ها)، که آرمان انقلاب بودند و مواضع غير اصولي
ِ(ضد پرنسيب ها) گرگانِ زد و بندچيِ پنهان شده در پوست ميش – همانند آنچه در حکومت اسلامی رخ داده است

[20] – فروريزد، چه عاقبت ِچنين فرايندي ويراني زمينه هاي دموکراسي است – نهادی که در درجه ي اول نيازمند اخلاق سياسي، پاسخگويي به اعمال گذشته، و احساس مسؤوليت در برابر مردم به هنگام کشورداري و رهبري سازمان هاي سياسي و مدني است – موجب خواهد شد. بدون هرکدام از اينها سخن از دموکراسي جز پوچگويي و ژاژخايي نيست.
نگاهي به زندگي سياسي روزمره در جوامع غربي اهميت اين نکته را در فراسوي هر ترديدي برجسته مي کند.
خسرو شاکري- زند، پاريس،15 بهمن 1387
-------*********************************************************************
بعدالتحرير:
توضيحاتی پيرامون مؤسسه ی هوور
برخی از مسؤولان و مشاوران اين سازمان عبارتند از:
(
Lee R. Raymond, Vice Chairman. The retired Chairman and CEO of Exxon Mobil Corporation; Harvey Golub, the retired Chairman and CEO of the American Express Company; Lynne Cheney, wife of Vice President Dick Cheney and former chairman of the National Endowment for the Humanities; Former United States Deputy Secretary of Defense Paul Wolfowitz; Milton Friedman; Michael Ledeen; Ronald Reagan; Margaret Thatcher; Condoleezza Rice; Donald Rumsfeld; Retired Army Gen. John P. Abizaid, former commander of the U.S. Central Command in Iraq; George Shultz, Reagan’s Scretary of State; Right-wing Politician Newt Gingrich).
از جمله موضوع هايی مؤسسه ی هوور در دست مطالعه دارد يکی هم
«ضرورت اصلاح دستگاه جاسوسی» ايالات متحده است.
در نهم نوامبر 2006، پرزيدنت جرج بوش «نشان ملی [مطالعات] انسانی»
[National Humanities Medal] را به مؤسسه ی هوور اعطا کرد. هوور نخستين «مخزن فکری» ((Think hank) است که چنين نشانی را دريافت کرده است. )

www.hoover.org
مؤسسه ی هوور، که در باره ی مسائل داخلی آمريکا و مسائل بين المللی پروژه های تحقيقاتی دارد، در سال 2001 مود تفقد معاون رئيس جمهور آمريکا ديک چِــينی قرار گرفت. نامبرده در جلسه ی هيئت ناظران (Overseers) آن مؤسسه، خدمات آن دستگاه به دولت بوش را «ستود»: «ما آغاز خوبی را داشته ايم، و مهم است که ما از حمايت و دخالت مشتاقانه ی سازمان هايی چون مؤسسه ی هوور، که يکی از مخازن فکری پيشگام و منابع نظرات است، برخوردار شويم. دونالد رامزفلد(Donald Rumsfeld)، کُاندوليسا رايس (C. Rice)، جان تِيلور (John Taylor)، و بسياری ديگر درانکشاف کارزار [انتخاباتی] و سياست ما نقش کليدی داشته اند. ما می خواهيم از شما برای آنچه برای ما انجام داده ايد تشکر کنيمٰ و از شما خواهش کنيم که بخشی از [گروه] بحث طی چند سال آينده باشيد.» )
(.
***
يادداشتی پيرامون بنياد ملي براي دمكراسي/ ب.م.د.
(National Endowment for Democracy/NED)
[21]
و اسامی برخی کسان و سازمان هايی که از اين مؤسسه ی دولتی آمريکا در برابر خدمات وجوهی دريافت داشته اند
NED was established in 1983 by an act of congress. The House Foreign Affairs Committee proposed legislation to provide initial funding of $31.3 million for NED as part of the
State Department Authorization Act :
ب. م. د. در سال 1983 با يک مصوبه ی کنگره آمريکا ايجاد گرديد. کميته ی امور بين المللی مجلس نمايندگان آمريکا لايحه ی بودجه ی آغازينی را برای ب. م. د. به مبلغ 31.3 ميليون دلار به عنوان بخشی از قانون اختيارات وزارت خارجه پيشنهاد کرد. بسيای از صاحبنظران بر آن اند که اين مؤسسه چيزی جز يک سازمان پيشخوان برای سيا نيست. به هر رو، صحت يا عدم صحت اين امر تفاوتی نمی کند، چه بودجه ی هر دو مؤسسه را مجالس ايالات متحده برای اين گونه مقاصد تخصيص می دهند.
According to the NED's online
Democracy Projects Database it has given funding the following groups for programs relating to Iran (1990-2005):
بنابر مخزن داده های پروژه های دموکراسیِ ب. م. د. (N.E.D.)، اين مؤسسه، طی سال های 2005-1990، بودجه های زير را برای برنامه های مربوط به ايران تأمين کرد.
مرکز آمريکايی برای همبستگی کارگری بين المللی، 2005
(American Center for International Labor Solidarity(
آموزش مدنی و حقوق بشر، 2006 (
Civic Education and Human Rights)
مؤسسه ی بين المللی جمهوريخواهی، 2005 (
International Republican Institute)
مؤسسه ی امور بين المللی، 2005 (
Institute of World Affairs)
انجمن معلمان ايران [درخشش]، 1994-1991، 2003-2001 (
Iran Teachers Association)
بنياد دموکراسی ايران، 1996-1995 (
Foundation for Democracy in Iran)
انجمن ملی ايرانيان آمريکايی، 2006-2002 (
National Iranian American Council)
شراکت آموزش زنان، 2003 (
Women’s Learning Partnership)
بنياد عبد الرحمان برومند، 2006-2002 (
Abdorrahaman Boroumand Foundation)
مرکز بنگاه های تجاری خصوصی بين المللی، 2006، 2004،

(Center for the International Private Enterprise)
شراکت جهانی صداهای حياتی، 2004، (
Vital Voices Global Partnership)
ايرانيانی که به عنوان محقق در ب. م. د (NED) خدمت کرده اند عبارتند از:
Iranians who have served as fellows at NED include:
Ali Afshari, Akbar Mohammadi, Ramin Jahanbegloo, Hossein Bashiriyeh, Haleh Esfandiari, Siamak Namazi, Ladan Boroumand,
علی افشاری، اکبر محمدی، رامين جهانبگلو، حسين بشيريه، هاله اسفندياری، سيامک نمازی، لادن برومند.
در سال 2002، زن فعال ايرانی مهر انگيز کار جايزه سالانه ی دموکراسی را از دست [همسر رئيس جمهور] لورآ بوش دريافت داشت.

In 2002
an Iranian women activist received the annual Democracy award from first lady
نمی توان ترديد داشت که پس از تصويب بودجه 75 ميليونی تعداد دريافت کنندگان بورس های «تحقيقاتی» افزايش يافته باشد.
***
يادداشتی پيرامون همکاری عباس ميلانی و دستيار پيشين اش حميد شوکت
نام حميد شوکت در اينترنت در ليست کارمندان مؤسسه ي هووربراي سال 2004 به عنوان يکي از دستياران تحقيقي ذکر شده است.
[22] البته، وي خود در نامه ي گله آميزش به عباس ميلاني کارفرماي پيشين اش مي آورد که او به مدت «نزديک به سه سال» براي آن مؤسسه کار کرده بود، و می افزايد:
در پايان مدت قرارداد ده ماهه با دانشگاه، هنگامي که با آگاهي و موافقت تو، شرايط کاري نامساعدي را براي تمديد قراردادم اعلام نمودند، گفتم با اين شرايط جديد مايل به ادامه کار در موسسه هوور نيستم. از آنچه پيش آمده بود ناراضي هم نبودم. فضاي هوور، فضاي خوشايندي برايم نبود و با حال و هوا و خلق و خوي من سازگاري نداشت. من مايل بودم چون گذشته، بدون آنکه به آن موسسه مربوط باشيم کارم را در به پايان رساندن کتاب زندگي‌نامه‌ي شخصيت‌ها به سرانجام برسانم.
[23] تأکيد افزوده.
روشن است که، پس از اخراجش توسط ميلاني – به دليلي که ظاهراً بر خود او هم آشکار نيست (يا در نامه آشکار نمی کند) – او از استخدام در هوور اظهار ناخشنودي مي کند، چه خود مي داند که در دنياي آکادميک آمريکا مؤسسه ي هوور بدنام است، چون نه فقط پايگاه ضد کمونيستي جنگ سرد بود، که همه ي کساني که در اداره ي آن و توليدِات «محصولات فکري» دست راستي آن شرکت داشته اند از مرتجعترين حاکمان آمريکا بوده اند، که رامسفلد و جورج شولتس، و گلن کمپل (Glenn Campbell) از بدنامترين آنان اند.
بايد توجه کساني را که آگاه نيستند – و نويسنده ي اين سطور هم تا آغاز شکايت مؤلف شيفته ی قوام از منوچهر صالحي از آن ناآگاه بودم – به اين موضوع جلب کرد که گلن کمپل که از سال 1960 به بعد، به مدت سي سال در رأس مؤسسه ي هوور قرار داشت، و آن مؤسسه افزايش نفوذش را مديون اوست، پيش از آنکه به رياست هوور برسد سال ها در مقام های مهم دولتی قرار داشت و با مديران و ديگر مسؤولان سيا در تماس بود. امکانات او و آشنائي هايش با محافل ارتجاعي آمريکا از زمان اشغال مقامات دولتی نقش مهمي در افزايش بودجه و نفوذ و بسط نقش هوور در سياست آمريکا داشته است. بي سبب نبوده است که اغلب استادان علوم اجتماعي دانشگاه هاي آمريکا از گرفتن بورس يا هر نوع همکاري با آن مؤسسه گريزان بوده اند، حتي برخي از استادان دانشگاه استانفورد. تظاهرات اَدواري دانشجويان استانفورد عليه وابستگي هوور به آن دانشگاه واقعيت بسيار شناخته شده ای است. در مورد آنچه به ايران مربوط مي شود، بايد افزود که بخش ايران در هوور در سال هاي پس از جنگ جهاني دوم توسط جورج لنچافسکي (G. Lenczowski) اداره مي شد، که کتبي چند، از موضع استعماري آمريکا، در باره ي ايران منتشر کرده است. آخرين کتابي که وي براي تجليل از رژيم پهلوي منتشر ساخت از چند سال پيش از سقوط رژيم سلطنتي تدارک ديده شده بود، اما، شوربختانه براي هوور، نشر آن زماني صورت گرفت که از جلال پهلوي چيزي باقي نمانده بود و آن رژيم با خفت به زباله دان تاريخ پرتاب شده بود. گفتني است که يکي از همکاران لنچافسکي پس از 28 مرداد سپهر ذبيح بود، که، مطابق گزارشات سفارت آمريکا در آرشيو کشوري ايالات متحده، در زمان روزنامه نگاري اش تا پيش از کودتا با آن سفارت رابطه اي پنهاني داشته بود، و کتاب مهم اش، که دانشگاه استانفورد منتشر ساخت، جنبش کمونيستي در ايران،[24] کتابي سطحي، غير محققانه، و نوشته از موضعي آنتي-کمونيستي است، که تحت هدايت لنچافسکي تدوين شد. تصادفاً ذبيح هم سال ها در شبيه همان همان کالج کاتوليکی تدريس مي کرد – دو کالجی که، البته و خودبخود، همانند مورد ذبيح، دروازه ی ورود وی به هوور شد.[25] يادآوري اين نکته نيز ضروري است که، جز تنها در يکي دو مورد، استادان ايراني در آمريکا، صرفنظر از مواضع سياسي شان، حاضر به هيچ نوع همکاري با هوور نبوده اند، امري که دليلش چون آفتاب نيمروز روشن است.
**********************************************************************
[1] نگارش اين نوشته در 15 بهمن 1387 به پايان رسيد، اما بخاطر دشواری هايی، از جمله بيماری، بازبينی آن معوق ماند.
[2] بنگريد به مجله ی فورَن پاليسی (Foreign Policyشماره ژوئيه-اوت 2006؛ همچنين مقاله ی «تبعيديان» (Exiles) به قلم (Connie Bruck) در نيويورکر New Yorker)) ششم مارس 2006، صص 12-11، که رابطه ی اين شخص را همچون مشاور بوش و نيز تماس های وی با وزارت خارجه ی آمريکا (State Department)، و همچنين با شورای امنيت ملی آمريکا (National Security Council) بر ملا می کنند. در باره کوشش های اين فرد در انستيتوی هوور (Hoover Institution) برای اجرای برنامه پروژه ی دموکراسی ايران (Iran Democracy Project) در هماهنگی با سخنرانی های بوش در مورد صدور «دموکراسی» به ايران، اقدامات و طرح پيشنهادی سناتور برآُن بَک (Brownback)، [Iran Democracy Act (S. 1082)] بنگريد به مقاله ی<چوب دو سر گُهی> تحت عنوان «Hopeful but skeptical»
در :
(
http://www.iranian.com/ChoobDosarGohi/2004/May/Ebadi/)
[در باره ی انستيتوی هوور و گردانندگان آن، بنگريد بعدالتحرير در همين نوشته.]
[3] -(emrooz.net/index.php?/politic/print/15353/) تأکيد افزوده.
[4] (http://thinkprogress.org/2006/04/22/bush-hoover-iran/)
[5] “National Public Radio “Funds for 'Civil Society' in Iran Raise Concerns,”


recipientID=157
http://www.npr.org/templates/story/story.php?storyId=10431144).
[6] -(emrooz.net/index.php?/politic/print/15353/) تأکيد افزوده. او مشخص نمی کند چگونه می توان به حساب ها دست يافت.
جالب است که مک فآُل به دعوت خاتمی به ايران هم سفر کرد: « من در ماه اکتبر ۲۰۰۳ يک سفر دو هفته‌اي به ايران داشتم که از طرف دفتر مطالعات سياسي و بين‌المللي وزارت امور خارجه ‏برگزار [برگذار] شد. يک بنياد آلماني شرکت‌کنندگان خارجي را به کنفرانس دعوت کرده بود. کنفرانس بخشي از گفتگوي تمدن‌ها بود ‏که آقاي خاتمي در آن زمان براي آن تلاش مي‌کرد.»
[7] اين دو تن از متخصصان مهم آمريکا برای تغيير رژيم در ديگر کشور ها هستند. هردو با «مخازن فکر» خصوصی و دولتی چون:
(
Carnegie Endowment for International Peace/ ) و (National Endowment for Democracy) (
http://www.carnegieendowment.org/experts/index.cfm
?fa=expert_view&expert_id=19
; (http://en.wikipedia.org/wiki/National_Endowment_for_Democracy)
همکاری فعال دارند. مايکل مک فآُل (
http://en.wikipedia.org/wiki/Michael_McFaul) بر آن است که «رسالت وزارت خارجه [ی آمريکا] ديپلماسی بين حکومت هاست، نه ايجاد حکومت های جديد. [اما] رسالت پنتاگون بايستی اين بماند که حکومت ها را نابود کند و توانايی مهيب آن بايستی به ارگان ديگری منتقل شود که منابعی را از آژانس بين المللی برای انکشاف (Agency for International Development)، وزارت خانه های خارجه، دارايی، تجارت، دادگستری، و نيرو در اختيار بگيرد.» به نظر او (Status Quo) وضعيت موجود ديگر نمی تواند گزينه ای برای آمريکا باشد. بنگريد به نظرات او:
(
http://www.hoover.org/publications/digest/3050691.html)
. Michael McFaul, a Russia scholar at Stanford University and co-director of Hoover Institute's Iran Democracy Project] with Larry Diamond and Abbas Milani, leads the Russia and Eurasia team for the Obama campaign. (http://www.wallstreetsurvivor.com/CS/forums/t/21344.aspx). (http://www.hoover.org/research/iran/coordinators)
عباس ميلانی وردست ايرانی تبار چنين کسانی است، و بايد از طريق چنين مناسباتی به «مقام منيع» مشاور بدنام ترين رئيس جمهور آمريکا، جورج د. بوش ارتقاء يافته باشد. (اين تنها مجله ی معتبر سياست خارجی آمريکا [Foreign Policy, July-August 2006] نيست که خبر رايزنی او برای بوش را گزارش کرده است.اين هم گفتنی است که، بنابر گزارش يکی از شرکت کنندگان در کنفرانس هوور، افتخار مأموريت «حاجب الدولگی» آن کنفرانس هم از آنِ «مورخ رسمی» و ستايشگر قوام السلطنه بود.
[8] School of Advanced International Studies/John Hopkins Univ. (Washington, DC).
[9] (http://hoder.com/weblog/archives/cat_regime_change.shtml(
[10] گفتنی است که فرد شاکی از منوچهر صالحی، همان دستيار پيشين ميلانی، چند سال پيش از سفرش به تهران، در تظاهرات جمعی از ايرانيان برای اعتراض به قتل های زنجيره ای در محل پارلمان اروپا شرکت جست، و بنابر استشهاد يکی از شرکت کنندگان، وی از محل پارلمان اروپا تلفنی با برنامه ی فارسی راديو اسرائيل در باره ی برنامه ی اعتراض و قتل های زنجيره ای مصاحبه کرد!
[11] بنگريد به «كـلاه مخـمـلي و وظـيفـه‌اي خـطـير»:
(http://www.tarhino.com/archiv/No.99/Maghaleh2.htm)
[12] The Iran Enterprise Institute (IEI) registered online November 9, 2006, as a (American) domestic non-profit corporation with the Government of the District of Columbia.
(File No.: 263350).
The IEI is a “privately funded nonprofit drawing not just its name but inspiration and moral support from leading figures associated with the
American Enterprise Institute,” Laura Rozen wrote November 13, 2006, in The American Prospect. … The IEI “does have an application” in to the U.S. Department of State for funding, Rozen added. … “The Iran Enterprise Institute is directed by a newly arrived Iranian dissident whose cause has recently been championed by AEI fellow and former Pentagon advisor Richard Perle. Amir Abbas Fakhravar, 31, served time in Iran's notorious Evin prison before arriving in Washington in May [2006], with Perle’s help. Fakhravar, who advocates U.S. intervention to promote secular democracy in Iran, now seeks Washington’s backing to lead an organization that would unite Iranian student dissidents,” Rozen wrote.
“Incorporation papers received last week by the Washington, D.C., corporate registration office indicate that among those on the Iran Enterprise Institute's initial board of director are Fakhravar;
Bijan Karimi, a professor of engineering at the University of New Haven; and Farzad Farahani, the Los Angeles-based half-brother of the U.S. leader of the exile Iranian political party,” the
onstitutionalist Party of Iran (CPI) in the United States of America, “which is closely tied with Fakhravar,” Rozen wrote.) (بنگريد به تارنمای):
(http://www.sourcewatch.org/index.php?title=Iran_Enterprise_Institute)
[13] The American Enterprise Institute)) يکي از مهم‌ترين و پرنفوذترين مؤسسات سياستگذاري در آمريکا است که با سياستمداران مرتبط با حزب جمهوري خواه و نومحافظه کار ارتباط گسترده‌اي دارد. ارگان رسمي اين جريان انترپرايز آمريکا (American Enterprise) نام دارد. اين سازمان‌ ازکمک‌هاي مالي بنياد برادلي سود مي‌جويد. ... دو متفکر و بنيانگذار اين سازمان بيل کريستول و رابرت کسگان هستند. هدف از تأسيس اين سازمان ايجاد اتحاد بين گروههاي مختلف محافظه کار آمريکايي و بازيافت دوره رونالد ريگان بوده است.

... اعضاي اين سازمان، که همگي عضو حزب جمهوري خواه هستند، از کمک فکري و استراتژيک متفکران برجسته‌اي مثل فرنسيس فوکوياما و پال ولفوُويتس بهره مي‌بردند.

انتخاب جرج دبليو بوش اين سازمان را به رأس قدرت آمريکا نزديک کرد و اعضاي آن و انستيتو انترپرايز آمريکا در وزارت دفاع و وزارت خارجه مستقر شدند. شخصيت‌هاي عمده‌اي که حامي اين تفکر بوده‌اند نظير، جان نـِگروپونته مسؤول امنيت ملي کشور، دونالد رامسفلد وزير پيشين دفاع، و جان بولتون سفير آمريکا در سازمان ملل متحد، مقامات اصلي کشور را داشته اند، و تأثير سرنوشت ساز ريچارد پِِـرل بر وزارت دفاع هنوز ادامه دارد. ... شخصيت عمده ی ديگری که حامي اين تفکر است ديک چني معاون رئيس جمهور است.
(
http://en.wikipedia.org/wiki/American_Enterprise_Institute#Officers_and_trustees) [14] در سال 2005 محسن سازگارا در انستيتوی واشنگتن برای سياست خاور نزديک

(Washington Institute for Near East Policy)،که يکی از مهمترين <مخازن فکر> (Think tanks) نئو کنُسرواتيو هاست، مشغول بود. مايكل لدين، همكار نزديك پِرل، وُولفوويتس، و لابي صهيونيست در واشنگتن و يكي از دلالان ايران گيت، در مورد پيشنهاد رفراندُمی که وابستگان به سياست بوش مطرح کرده بودند نوشت: «تنها انتخابات با معنا در ايران عبارت خواهد بود از يك رفراندم در مورد مشروعيت خود رژيم.» و سپس افزود:‌ «يك رفراندم كشوري از سوي تعداد زيادي رهبران صاحب حيثيت [!] قابل ملاحظه اي، كه بيشترشان در ايران هستند، پيشنهاد شده است. فهرست حاميان آن شامل يك نام كاملاً غيره منتظره، مؤسس سپاه پاسداران مخوف، يكي از اعضاي اصلي تيم خميني، محسن سازگارا است. اين فهرست [همچنين] شامل فعالان و هواداران دمكراسي و برخي فقهاي طراز اول [!] كشور مي شود.»

February 07, 2005, “Faster, Please”).) در:
(http://www.nationalreview.com/ledeen/ledeen200502070850.as)
مايكل لِدين آن قدر جسارت به خرج مي دهد كه مي گويد بايد سخنگوي وزارت خارجه ي آمريكا را، كه اخيراً اظهار داشته بود كه «سياست ما در ايران تغيير رژيم نيست،» در «اطاق ساكتي [سلول زندان!] گذاشت، [سخنراني بوش پيرامون] وضعيت كشور را به دست او داد، و او را واداشت تا آن را صد بار بخواند، و سپس او را به مأموريتي به اردوگاه فلوجه اعزام كرد.» او از «دو نطق انقلابي» بوش در مورد ايران داد سخن مي دهد و مي گويد بايد آن ها را «پيگيري كرد»! او كه در کتابی که يک سال پس از انقلاب از او منتشر شد

(Debacle. The American Failure in Iran)
نهضت ملي تحت هدايت مصدق را «ديوانگي ملي» مي ناميد و مصدق را، به سبك كثيف ترين پروپاگانديست هاي شركت سابق نفت، «خان پيژامه پوش و نطاق بليغ با خلقياتي آتشين» و مورد «حمايت حزب توده» معرفي مي كرد (صص 9 و 13)، اكنون از «افتخار مردم ايران به سنت ديرينه ي حكومت بر خود» ايشان سخن مي گويد تا سازگارای سپاه پاسداران را به عنوان يك دمكرات جابزند. بنگريد به تارنماهای
و:

( http://en.wikipedia.org/wiki/Hoover_Institution).
[15] راديو فردا با بخشی از بودجه ی هفتادو پنج ميليونی پيشنهادی وزير خارجه ی بوش ک. رايس اداره می شود.
[16] اين سخن پراکنی ها تنها به چنين عناصری محدود نمی شود. برخی ديگر که خود را به دروغ «مصدقی» می نمايانند نيز، برغم سابقه ی ننگين سيا عليه نهضت ملی به رهبری مصدق و با ناديده گرفتن خفه کردن دموکراسی در ايران توسط سازمانی که، به گفته ستفن کينزر (S. Kinzer)، پرزيدنت ترومن می هراسيد که به اس اس (SS) دولت آمريکا بدل شود، در مدح دموکراسی و «اقدامات» خود برای تحقق آن با همان آن راديو مداوماً مصاحبه می کنند. جا دارد که مليون چنين کسانی را از ميان خود طرد کنند تا دچار بقائی ها و مکی های تازه کاری نشوند.
[17] بنگريد به:
http://www.sourcewatch.org/index.php?title=Hoover_Institution#Fundinghttp://www.sourcewatch.org/index.php?title=Hoover_Institution#Funding)
[18] برای کمک های دريافتی هوور از شرکت های بزرگ امپرياليستی، بنگريد به
(
http://www.sourcewatch.org/index.php?title=Hoover_Institution)
(
http://www.exxonsecrets.org/html/orgfactsheet.php?id=43)
(http://www.mediatransparency.org/recipientgrants.php?
recipientID=157)
و نيز اظهاريه ی مؤسسه هوور (Hoover Institution) که خود اعلام داشته است که چه شرکت های استعماری به بودجه ی آن کمک های مالی سخاوتنمندانه کرده اند:
(http://en.wikipedia.org/wiki/Hoover_Institution#Funding).
[19] شگفت انگُيز است که همان کسی که از منوچهر صالحی بخاطر «اتهامات سياسی» به دادگاه برلن شکايت برده است در برابر اتهامات صريح و روشن مزارعی سکوت کرده است. مزارعی در مقاله ای تحت عنوان «وقايعی که در ابوغريب اتفاق افتاده،»
[ فرهنگ توسعه، 24/9/1387 (http://domaa.info/?p=609)] می نويسد:
«کسانی که تحت نام"آکادميسين،" "محقق" و اسم های گوناگون همچون آقای عباس ميلانی و حميد شوکت و غيره که در مؤسسه "هوور" وساير مؤسسات وابسته به سی آی ا به تحريف تاريخ مشغولند [تأکيد افزوده] در برابر همه اين جنايات آمريکا [در عراق] مهر سکوت بر لب زده و خفقان گرفته اند» – اتهاماتی که، نه تنها در تارنمای خود مزارعی منتشر شده، بلکه در برخی تارنماهای ديگر نيز انعکاس يافته است. آيا اين شيوه ی يک بام دو هوا: آن شکايت و اين سکوت (!) حاکی از دشمنی ديرينه و انتقامجويی «متهَم» با مبارزانی نيست که سابقه ی چپ-ملی دارند و بهتر از هر کسی می توانند مائوئيست های نادم را تحليل و رسوا کنند؟ اهل فن با بی صبری در انتظار واکنش متهَم نسبت به اتهامات مزارعی به وی و کارفرمای سابق اش در مؤسسه ی هوور هستند.
[20] دو شاهکار آخر اين فساد فراگير در انتصاب صاحب يک ورق خريداری شده به نام «دکترا از دانشگاه آکسفورد» و انتصاب صاحب ميلياردها ثروت بادآورده طی سی سال اخير به سمت وزارت تجلی يافته است.
[21] (http://en.wikipedia.org/wiki/National_Endowment_for_Democracy

[22] Hoover Institution STAFF, This list was published as part of the
Report 2004. RESEARCH STAFF, Research Assistants, were, among others, Allison Asher, Devora Davis, Monica Huang, Na Liu, Anju P. Sahay, Hamid Shokat, Nicole Topham, Leilei Xu.
(

S. Zabih, The Communist Movement in Iran, Standford, 1966[24] .
ترجمه ی فارسی آن به فارسی نيز نشر يافته است.
[25] Zabih at Saint Mary's college of California; Milani at Notre Dame

۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

مصاحبه ; رادیو آزادگان:دکتر خسرو شاکری زند

http://www.iran57.com/Shakerizand,Khosro.html





Sep19,2008

Sep27,2008


Oct04,2008

1 - دنباله بحث استالین وترومن نقدی برتیررس حادثه نوشته حمیدشوکت،اختلاف قوام ورضاخان،تبعیدوبازگشت یاوساطت وثوق الدوله ومدرس..
2 -ورضایت انگلیس،همکاری باآلمان هیتلری همراه با آیت اله کاشانی وزاهدی و..، نخست وزیری پس ازشهریور20،سانسور وقلع قمع رسانه ها
3 - متاسفانه درداخل ایران نقدی براین کتاب نوشته نشدبلکه ازچنین آدمی وکتابی چه تعریفها که کردندکه این نشان نهایت ناآگاهی ازدرک تاریخ..
4 - درست است،کتاب قوام وسیله غرورسلطنت طلبهاست،یک خارجی درمقایسه قوام ومصدق گفت قوام بهرخارجی
یکبارتسلیم شدومصدق هرگز

Nov02,2008


1 - دنباله بحث استالین وترومن،نقدی برتیررس حادثه نوشته حمیدشوکت،مقاله میرزاده عشقی درباره قوام وبرادرش وثوق الدوله درسال1301
2 -همکاری قوام باآلمان وژاپن وبا کاشانی وزاهدی،قضیه بلوای نان،تظاهرات،سرکوب وتوقیف روزنامه ها،بازگرداندن میلسپووآوردن شوارتسکف
3 - تقلب وجعل حمیدشوکت درتمامی این موارد،برای درک حقایق چه بایدکرد؟واقعیت قضیه آذربایجان چه بود،بریا کیست وجه طرحی به استالین داد؟
4 - این طرح چگونه بشکست انجامید،علت مخالفت حزب توده بامصدق چه بودوچراقوام ناجی آذربایجان نیست،هدف
میلانیها،شوکتهاومیرفطروسها؟
Dec06,2008

1 -دنباله بحث استالین وترومن،نقدی برتیررس حادثه نوشته حمیدشوکت بخش7، تحریف تاریخ،جعل،سرقت ادبی وقصدبه تئوریسین بودن ارتجاع
2 - شوکت دقیقابعنوان یک استالینیست سابق بنحوی رفتارمیکندکه استالین ومائووهمچنین دردوران شاه تاریخ رسمی دیکتاتوری را مینوشتند
3 - قوام برای اولین بارنیروهای انتظامی رابه دانشگاه فرستادودرواقع شاه شاگردقوام است،قضیه آذربایجان که یک برنامه دقیق بریا و باقراف بود
4 -فرقه دمکرات راشوروی درست میکندباتهدیدآمریکاوبادستوراستالین نیروهایش راازایران بیرون میکشد،حزب
توده؟چگونگی برخورد باتحریف

Jan11,2009

1 - دنباله بحث استالین وترومن،غروب شوکت قوام السطنه،ارزیابی تاریخنگاری ایدئولوژیک،نقدی برتیررس حادثه،نوشته حمید شوکت،بخش 7
2 - تلاش ناموفق شوکت برای تخریب،کوبیدن وفاشیست نشان دادن مصدق،جبهه ملی وملیون ایران که این بطورکلی جعل تاریخ ودروغ محض است
3 - درصورتیکه درقسم نامه حزب دمکرات قوام اعضا میباید تاپایان عمرمتعهدبه پیشوا قوام میشدند،تیراندازی ساختگی به شاه واولین کودتای شاه
4 -وقایع قبل از30 تیر،چگونه موافقت شاه بانخست وزیری قوام ودزدیهای او،شوکت به این مسائل اشاره نمیکندونفی تمام ارزشهای بشریت میکند
5-شوکت درمسائلی بطورکلی بیسوادوبجای تنبیه صدای آمریکاودیگررسانه هاوهمینطوردرایران ازاوتجلیل
شد،مقاله دکترحسین فاطمی درباره قوام

Jan30,2009

1 - دنباله بحث استالین ترومن،نقدی برکتاب تیررس حادثه نوشته حمیدشوکت،بخش دوم 30 تیر،یکی ازبزرگترین روزهای تاریخ ملت ایران به علت
2 -انتخاب اولین برگزیده ملت درمیان خون وآتش به نقل ازدکترحسین فاطمی،مصدق بموجب رفراندوم ملت ایران زمامدارشد،دیگر رو درروئی عوامل
3 -استبدادواستعماربا ملت ومصدق وپیروزی حق،اوج نزدیکی آمریکاوانگلیس در30 تیر،اختلافات کاشانی بامصدق ازآغارنخست وزریری،بجه علت
4 - تظاهرات ازروز26 تیرآغازگشت دستورتیراندازی به تظاهرکنندگان،اعلامیه جبهه ملی برای 30تیر،تماس کاشانی باقوام وسرنگرفتن معامله
5 - اعلامیه کاشانی درشب 30تیر،چراکتاب شوکت موردتائیدبیگانگان،عواملشان،صدای آمریکا،بی بی سی لوس انجلسی و هم حاکمین درایران است

۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه

ارزيابی از کتاب � آيا می توان سرهای هيدرا را قطع نمود؟

ارزيابی از کتاب � آيا می توان سرهای هيدرا را قطع نمود؟�

- برگردان احمد مزارعی
برکويچ می افزايد:� يکی از خطرناک ترين دستاوردهای حزب الله ايجاد شبکه های خدمات اجتماعی است. اين شبکه ها خدمات متعددی را به گروههای مختلف مردم شامل خانواده ها، موسسات عمومی ، موسسات دولتی و نيمه دولتی ، روستائيان عشاير و خانواده های انان از اين خدمات بطور مجانی بهره می برند. اين موضوع يکی از اسرار اصلی ريشه دوانی حزب االله در ميان بخش های گسترده ای از مردم لبنان است. تا هنگاميکه اين شبکه های بسيار گسترده خدمات اجتماعی وجود دارند ارتباط حزب الله با مردم نيز هر روز قويتر می شود. ايجاد مخالفت با مقاومت و کشاندن آنان بر عليه حزب الله کاريست بسيار مشکل ، اسرائيل راه بسيار طولانی در پيش دارد تا بتواند اين مرحله را به پايان برساند. موفقيت حزب الله در اين زمينه ما را وا می دارد که بتوانيم برنامه هايی را تنظيم کنيم که پروژه های خدمات شهری حزب الله را از ميان برداريم و يا انها را نيمه فلج کنيم.
/ در عمليات استشهادی حزب الله لبنان بيش از نصف شرکت کنندگان ، اعضای حزب کمونيست لبنان بودند.

/ حزب الله لبنان موفق شده با گروههای مهمی همچون حزب کمونيست لبنان ، حزب کار لبنان ، حزب ميشل عون که نمايندگی ۷۰ درصد از مسيحيان لبنان را بر عهده دارد، اتحاديه های کارگري، و بسيار از احزاب و سازمانهای کوچک و بزرگ ديگر وارد يک ائتلاف شود و امور کشور را با کمک يکديگر اداره کنند. دکتر ابراهيم بيومی غانم سايت الجزيره. دات نت برگردان احمد مزارعی مترجم: اين مقاله ارزيابی از کتاب � آيا می توان سرهای هيدرا را قطع نمود؟� تاليف دانی برکوويچ است که توسط دکتر ابراهيم بيومی غانم ** صورت گرفته است.
نگاهی به استراتژی های اسرائيل برای تضعيف مقاومت هيدرا نام موجودی افسانه ای است که ۷ سر دارد و هر گاه يکی از سرهای اين موجود را قطع کنند، دو سر ديگر به جايش خواهد روئيد. همچنانکه نمی توان با قطع سر هيدرا از او خلاصی يافت، مقاومت نيز چنين است. تحت هيچ شرايطی نمی توان بر مقاومت غلبه يافت و آنرا نابود کرد. اين درسی است که تاريخ در مورد تمام جنبش های مقاومت ملی به ما می دهد. اين نگاهی واقعی به مقاومت است. همچنين اين درسی است که اکثر مراکز مطالعاتی و استراتژيکی و امنيتی در کشور اسرائيل از آن آموخته اند. تازه ترين کتابی که در اين زمينه انتشار يافته ، تحت عنوان :
� آيا ممکنست که سر هيدرا را قطع نمود.؟
جنگ برای تضعيف حزب الله لبنان�. می باشد.
اين کتاب توسط دانی برکويچ نوشته شده است و در پايان سال ۲۰۰۷ از طرف � انستيتوی امنيت ملی اسرائيل� وابسته به دانشگاه تل آويو انتشار يافته است.
اين کتاب کمتر از يک سال و ۶ ماه پس از جنگ ۳۳ روزه لبنان با حزب الله و يکسال قبل از جنگ اخير غزه برعليه مقاومت مردم فلسطين ، يعنی در پايان سال ۲۰۰۸، و شروع سال ۲۰۰۹ منتشر شده است.
دولت اسرائيل اين حقيقت تغيير و تبديل ناپذير را به وضوح دريافته است که جنبش مقاومت ملی و توده ای را در کشورهای عربی نمی توان ريشه کن نمود و يا آنرا خفه کرد. اين مقاومت تا پايان عمر دولت اشغالگر اسرائيل و آزادی سرزمين فلسطين بدون وقفه ادامه خواهد يافت. دولت اسرائيل تمام توانايی های خود را صرف اين می کند و به اين اميدوار است تا شايد بتواند مقاومت سرسختانه ای را که در لبنان به رهبری حزب الله و در فلسطين به رهبری حماس با آن روبروست تضعيف کند. اين تنها اميد دولت اسرائيل است.
اکنون دولت اسرائيال استراتژی تضعيف مقاومت را در پيش گرفته زيرا از عهده نابود کردن آن بر نيامده است. دولت اسرائيل در سالهای طولانی گذشته با ترور هر عضوی از سازمانهای مقاومت، متوجه شد که تعداد بيشتری نيرو به جايش به ميدان آمده اند. دقيقا همچون � هيدرا� با قطع هر سری ، ۲ سر به جايش روئيده است. دانی برکويچ يکی از برجسته ترين استراتژيست های اسرائيلی در مسائل امنيتی است و انتخاب کلمه ,هيدرا, بوسيله او برای عنوان کتاب، نشاندهنده راهيست که او و دولت اسرائيل برای رودررويی با مقاومت در لبنان و فلسطين در پيش گرفته اند. منظور از تاليف اين کتاب اين بوده است تا به اين سوال پاسخ داده شود : چگونه می توان جنبش مقاومت ملی در لبنان را به رهبری حزب الله تضعيف نمود. اين وظيفه هنگامی در راس کار استراتژيست های امنيتی اسرائيل قرار گرفت که هيئت ,وينوگراد, به توانايی های مقاومت لبنان اعتراف نمود. قابل توجه اينکه هيئت وينوگراد عالی ترين مرجع تصميم گيری و قضاوت در اسرائيل است که برای مسائل مهمی که مربوط به امنيت کشور است برگزار می شود. نويسنده از اين موضع حرکت می کند که تنها ا ز راه تضعيف مقاومت است که می توان خطری را که امنيت ملی اسرائيل در منطقه را تهديد می کند، متوقف ساخت. وی باور دارد که مقاومت در لبنان و فلسطين تضعيف نمی شود، مگر اينکه اسرائيل بتواند نقش آنان را در معادلات منطقه ای از وضعيت کنونی به درجه ای پائين تر تقليل دهد. سوال استراتژيک اينست که چگونه می توان اين مقاومت را تضعيف نمود. آنچه که مولف در کتاب بشرح آن پرداخته بيشتر در مورد تضعيف نمودن حزب الله لبنان است ، اگرچه می توان کم وبيش آنرا در مورد سازمان حماس نيز مشاهده نمود. آنچه که ما در اينجا به خواننده ارائه می دهيم، مطالعه و مرور گذرايی است از کتاب و نه شرح کامل و گسترده آن . در عين حال اشاراتی خواهيم داشت به وضعيت مقاومت فلسطين در پرتو محتويات کتاب . زيرا اين کتاب در مجموعه خود بطور عمده به مقاوت لبنان اختصاص يافته است. نويسنده کتاب در دو فصل اول به شرح و تحقيق و بررسی عناصر اصلی مقاومت در تشکيلات حزب الله پرداخته و در دوفصل بعدی به اين مسئله پرداخته که چگونه می شود اين عناصر قدرت و مقاومت را در حزب الله تضعيف نمود. وی سه عنصر اصلی را برای تضيف نمودن بدين شکل بر می شمارد:
۱: قدرت عقيده و ايمان، اصلی که پايداری در امر مقاومت را به هر قيمتی تضمين می نمايد.
۲: نيروی ريشه دار و عميق مقاومت در مردم و توانايی در امر گسترش در ميان اجتماع .
۳: توانايی ارتباط گيری در سراسر منطقه ميان گروهای مختلف مقاومت بويژه در برخی کشورهای عصيانگر يا ( دول محور شر بر اساس توصيف آمريکا، همچون ايران و سوريه). بر اساس ارزيابی نظريه صهيونيستی مولف در کتاب ، همه عناصر يادشده نياز به وسيله يا وسايلی دارند که بشود توانايی و عملکرد عناصر فوق را به حداقل رساند. اما در مجموع با تضعيف شدن اين عناصر و به حداقل رسانيدن توانايی آنهاست که می توان اميدوار بود هدف استراتژيک ما به نتيجه رسيده است. موضوع فصل سوم و چهارم کتاب اينست که چه سياست هايی تئوريک و عملی را می توان در پيش گرفت تا عناصر برشمرده شده را تضعيف نمود. در پايان کتاب نويسنده سناريوهايی را پيشنهاد می کند که بر اساس آن احتمال دارد مقاومت در برابر اسرائيل قدرتمند تر شده و به حيات خود ادامه دهد. استراتژی های تضعيف نمودن قدرت ايمان و عقيده نويسنده می کوشد اسرار جزئيات قدرت عقيده بويژه آنگاه که تبديل به عمل در ميدان می گردد را دنبال کند. از اين رو برکويچ می نويسد: يکی از مفردات قدرت ايمان در نزد � حزب الله� شهادت است. شهادت آن چيزی است که قدرت عقيده و ايمان را از سطح نظری به مرحله عملی در زمانی و مکانی مشخص به حيطه عمل در می آورد. شکست ارتش اسرائيل و آزادسازی جنوب لبنان در نتيجه بهره برداری از اعتقاد به شهادت بود.
(۱) همين نظريه است که نيروهای مقاومت آزادسازی فلسطين نيز در دستور کار خود دارند و آنان نابودی اسرائيل را از اين منظر می نگرند.� اين خلاصه نظر نويسنده کتاب در مورد شهادت است. وی در ادامه می افزايد � دولت آمريکا با همراهی اسرائيل بايد بکوشند فرهنگ مقاومت را بطرق مختلف در ميان مردم منطقه از محتوای اصلی آن تهی کنند. ما بايد بتوانيم اين فرهنگ را از هر سو محاصره نموده و هر آن کسی را که کوچکترين شکی در مقاومت دارد مورد تشويق و پشتيبانی قرار دهيم. اين باور فولادين بايد به هر شکلی متلاشی شود. زيرا مرجعيت و خطر اصلی مقاومت در برابر استعمار و اشغالگری از اين فرهنگ بر می خيزد . فعاليت ها و سرزندگی و شور و شوق مقاومت از اين منبع سرچشمه می گيرد و ما بايد اين سرچشمه را بخشکانيم . ما بايد از هر امکانی برای وارد آوردن بر اين تفکر بکوشيم. بويژه ما بايد بتوانيم به تفرقه در ميان اردوگاه شيعه و سنی دامن زده و سپس هر دو را کاملا از ميان برداريم.� �.� موضوع ديگری که بايد برای آن اهميت بسياری قائل باشيم، بايد بتوانيم ميان دولت سوريه و حزب الله شکاف ايجاد کنيم. اين امر می تواند از طريق دادن امتيازات بسيار سخاوتمندانه به دولت سوريه عملی شود. امتيازات ما بايد آنقدر سخاوتمندانه باشد که سوريه نتواند از آن سرباز زند و بتواند با استفاده از آن حزب الله را قربانی کند.
� �..� عراق و فلسطين نيز دو منطقه بحرانی است که حزب الله می کوشد با دخالت در آنها و بکارگيری نيروهای مقاومت در جهت تضعيف اسرائيل حرکت کند. دولت آمريکا و اسرائيل بايد بدانند که هر پيروزی حزب الله در اين دو منطقه به معنی شکست سياست های هر دو کشور آمريکا و اسرائيل خواهد بود. هر پيروزی حزب الله در اين دو منطقه به فوريت موجب تزلزل نيروهای سنی وابسته به آمريکا می گردد. دولت آمريکا بايد بکوشد که جنگجويان بنيادگرای سنی را از عراق و فلسطين به لبنان منتقل کرده و با دامن زدن به جنگ و تفرقه ميان جريانات سنی و شيعه موجب تضعيف همه آنها و در عين حال موجب سست شدن باورهای مذهبی و در نتيجه از بين رفتن روحيه مقاومت ميان آنان خواهد شد. اين برنامه در صورت موفقيت تاثير بسزايی حتی در نيروهای جوان و نسل های آينده منطقه خواهد داشت. و آنان را بر ضد مقاومت سوق خواهد داد. در اين صورت و تنها با اين سياست است که اسرائيل می تواند به اهداف اصلی خود که همانا وارد آوردن ضربه خرد کنند بر قدرت عقيده و ايمان حزب الله در لبنان است جامه عمل بپوشاند.� برکوويچ هشدار می دهد که حزب الله برای ارتقا سطح دانش امروزين افرادش از صرف عمل جنگيدن بيشتر اهميت می دهد. حزب الله برای اين منظور، سرمايه هنگفتی در زمينه تبليغات بکار آنداخته است. کانال تلويزيونی مجهز � المنار� ، ايستگاههای متعدد راديوئي، ايستگاههای بسيار زياد اينترنتی بويژه به زبان عبری (۲) انتشار کتابها، نشريات و نشريات فصلی که موجب انزجار و سردرگمی دولت اسرائيل گرديده است. حزب الله با اين کار خود انحصار سنتی � به تنها قاضی رفتن� اسرائيل را طی دورانی طولانی درهم شکسته است. هم اکنون جهانيان به روايت تازه ای از اوضاع سياسی در خاورميانه دست يافته اند که حاوی توضيحات دقيق علمی و تحليل های سياسی از نيروهای مقاومت در منطقه می باشد. اين امر موجب شده است که تبليغات تا کنونی رژيم اسرائيل برملا شده و صدق گفتارهای کنونی اسرائيل نيز زير سوال رفته است. افکار عمومی جهان شاهد نظرات تازه و شنيدن حقايق ديگری هستند. اين پيروزی حزب الله در جنگ اطلاعاتی در جهان موجب آن شد که نيروهای مقاومت در فلسطين نيز دست به تاسيس پايگاههای اطلاع رسانی زنند که هر روز در حال گسترش است. دو کانال تلويزيونی � اقصی� و � قدس� که بتازگی تاسيس يافته اند به لحاظ جديت برخورد به مسائل و تحليل و تشريح وقايع از نظر موضوعی در مدت کوتاهی جايگاهی معتبر و محترمانه در ميان شنوندگان و بينندگان خود بدست آورده اند. هم اکنون اين دو کانال از بسياری کانال های تلويزيونی کشورهای عربی با دهها سال سابقه پيشرفته تر هستند. تجزيه و تحليل های علمی و دقيق اين دو کانال موجب شده تا تبليغات دولت اسرائيل بر عليه � حماس� بی اثر شود. از آنجا که نيروی عقيده و ايمان تعيين کننده و سرمايه اصلی مقاومت در مبارزه با اسرائيل است، برکوويچ پيشنهاد می کند که ما بايد چهره تازه ای را از مقاومت ترسيم کنيم که بر اساس احزاب ، جنبش ها و رهبران اما بر اساس توضيحات طايفه ای ، مذهبی و شيعه و سنی تبليغ شود.
برکوويچ ادامه می دهد:
� مقاومت لبنان در بسياری از زمينه ها برتری خود را بر اسرائيل نشان داده است. تبليغات آنان نشان داده است که قدرت عقيده و ايمان تنها کلمات نظری و گفتاری نيست بلکه اين شيوه انتقال و توضيح آگاهی در ميان پيروان ، بسرعت تبديل به نيروی جنگنده در ميان پيروان می گردد . همچنانکه شاهد بوده ايم، حزب الله موفقيت های چشمگيری در اين زمينه داشته است. تمام نيروهای مقاومت در لبنان و فلسطين به اين نتيجه رسيده اند که برندگان اصلی جنگ بر عليه اسرائيل هستند. آنان قاطعانه باور به آزادی بيت المقدس دارند. حزب الله در جنگ تبليغاتی خود و تجزيه و تحليل های دقيق از اوضاع منطقه موفق شده است تا توده های وسيعی را از ملت عرب به حقانيت سياست های خود باورمند سازد. اکنون اکثريت عظيمی باور دارند که اسرائيل جنگ افروز بوده و به اعمال غير قانونی دست زده است. مقاومت لبنان توانسته است که در اين زمينه تعادل را بسود خود برهم زند وثابت کرده که اسرائيل شکست خوردنی است.
روايت معروف بيت النعکبوت (۳) که حزب الله از ارتش اسرائيل ارائه داده است، در جنگ ۲۰۰۶ به حقيقت پيوست و هاله مقدسی که ارتش اسرائيل برای خود ساخته بود از ميان رفت. � استراتژی های تضعيف ارتباط عميق توده ای مقاومت برکوويچ ادامه می دهد:
� مسئله بسيار مهمی که اهميت استراتژيک دارد، تضعيف توانايی های حزب الله در زمينه ارتباط گيری و ريشه دوانيدن در ميان عامه مردم است. دولت اسرائيل بايد با در پيش گرفتن سياست هايی بتواند تا مردم را از مقاومت متنفر کند. در پيشگيری سياست هايی که مشکلات اقتصادی را در جامعه گسترش داده تا بدين وسيله مردم مقاومت را مسئول اين مشکلات بدانند. چگونه اين سياست را موفقيت آميز به پيش برد. در اين زمينه می توان استراتژی های متعددی با ابعاد و ابزارهای متعدد در پيش گرفت که به برخی از آنان در اينجا اشاره خواهد شد:
تحميل محاصره اقتصادی و ايجاد گرسنگی در ميان مردم ، سياست مهاجرت و جابجايی مردم، وادر آوردن ضربه های دردناک به شهرها و روستاها تحت نام وجود نيروهای مقاومت در آن اماکن، ايجاد پوشش گسترده بتليغاتی در رسانه مبنی بر اينکه بمبارانها و محاصره اقتصادی حزب الله به خاطر وجود مقاومت و برای دفاع از خود توسط اسرائيل انجام می گيرد، تبليغ دائمی مبنی بر اينکه نيروهای مقاومت تروريست و آدمکش بوده بيگناهان را می کشند و مسبب مشکلات و جنگ آنان هستند. آری با اين سياست ها می توان نيروهای مقاومت را از محيط اجتماعی خود منزوی و آنان را از بهره برداری از شرايط طبيعی و اجتماعی محروم ساخت.
� برکوويچ در ادامه می افزايد:
� يکی ديگر از سرمايه های اصلی مقاومت پشتيبانی گسترده اجتماعی است. بعلت حمايت بی قيد و شرط شيعيان لبنان از مقاومت ، آنان به عمده ترين نيروی سياسی در کشور لبنان تبديل شده اند. هم اکنون آنان يکسوم جمعيت لبنان را تشکيل داده ؛ در آينده نزديک آنان به نيروی اصلی لبنان تبديل خواهند شد. اوضاع در لبنان امروز چنان است که پشتيبانی نمودن از حزب الله به مثابه پروانه ورود به مشروعيت سياسی کشور است و تقسيم بندی های مذهبی و طايفه ای لبنان اين وضعيت را تحميل می کند.

(۴) بر اين اساس هر چه شرکت حزب الله در ارگان های مختلف دولتی بيشتر شود ، همپای آن ريشه های اجتماعی آنان نيز عميق تر ، گسترده تر و در نتيجه قدرت عمومی آنان نيز توسعه می يابد. � برکويچ می افزايد:
� يکی از خطرناک ترين دستاوردهای حزب الله ايجاد شبکه های خدمات اجتماعی است. اين شبکه ها خدمات متعددی را به گروههای مختلف مردم شامل خانواده ها، موسسات عمومی ، موسسات دولتی و نيمه دولتی ، روستائيان عشاير و خانواده های انان از اين خدمات بطور مجانی بهره می برند. اين موضوع يکی از اسرار اصلی ريشه دوانی حزب االله در ميان بخش های گسترده ای از مردم لبنان است. تا هنگاميکه اين شبکه های بسيار گسترده خدمات اجتماعی وجود دارند ارتباط حزب الله با مردم نيز هر روز قويتر می شود. ايجاد مخالفت با مقاومت و کشاندن آنان بر عليه حزب الله کاريست بسيار مشکل ، اسرائيل راه بسيار طولانی در پيش دارد تا بتواند اين مرحله را به پايان برساند. موفقيت حزب الله در اين زمينه ما را وا می دارد که بتوانيم برنامه هايی را تنظيم کنيم که پروژه های خدمات شهری حزب الله را از ميان برداريم و يا انها را نيمه فلج کنيم. نبايد به اين موضوع اهميت بدهيم که اين موسسات خدمات انسانی و يا مدنی انجام می دهند. اسرائيل هميشه مورد انتقاد سازمانهای حقوق بشری و ساير موسسات کمک رسانی جهانی از جمله سازمان ملل قرار گرفته است. بايد بگويم تاثرات منفی اين انتقادات به دولت اسرائيل نسبت به اهداف کوتاه مدت و درازمدت ما، در برابر هدف عمده ای که همانا توقف پيشروی مقاومت است چندان مهم بنظر نمی رسد و ما نبايد به اين انتقادات چندان اهميت دهيم. رهنموردهای فوق در مورد سازمان حماس نيز صادق است. هم اکنون نفوذ سياسی و اجتماعی حماس هر روز در ميان مردم فلسطين بيشتر می شود. اين نفوذ نه تنها در سرزمين های اشغالی ، بلکه در ميان ساکنان اردوگاههای کشورهای ديگر نيز رو به گسترش است . هر چه اين نفوذ گسترش بيشتری يابد، احتمال تبعيت حماس از برنامه صلح مشترک آمريکا- اسرائيل برای منطقه کمتر می شود و موجب وارد شدن ضربات محکمی در روند قرارداد صلح اسلو می شود. استراتژی های تضعيف قدرت ارتباطات منطقه ای مقاومت برکويچ می نويسد:� برای تضعيف کردن ارتباط مقاومت با قدرت های منطقه ای بويژه ايران و سوريه، دو راه در پيش داريم :
وعده دادن و تهديد کردن. اين دو می تواند در اين امر به ما کمک نمايد. ما بايد بتوانيم بر محتوای بسته های پيشنهادی امتيازات خود آنچنان بيافزائيم تا اين دو کشور بپذيرند که داشتن ارتباط با حزب الله و ساير جريانات مقاومت در منطقه بسود آنان نيست و بهتر است به ما بپيوندند. اهميت وجود ارتباط ميان مقاومت لبنان با دو کشور فوق، موجب آن خواهد شد که حزب الله بتواند زمانی طولانی تر به مقاومت ادامه دهد و همچنان برای سياست های دولت اسرائيل مشکل ايجاد کند. ما بايد بتوانيم هر گونه نيروی مقاومت در لبنان و فلسطين را از اين امتياز محروم کنيم. رابطه ميان مقاومت لبنان، فلسطين، و سوريه و ايران مثلث استراتژيکی به حساب می ايد و رويهم رفته محور مقاومت منطقه را تشکيل می دهند.� از محتوای توضيحات آقای برکوويچ چنين بر می آيد که اسرائيل تا کنون کوشش های فراوانی بويژه در مورد اسرائيل بکار برده تا بلکه بتواند در رابطه اين کشور با حزب اله تاثير گذارد، ولی موفقيتی نداشته است. بويژه در مورد بازگرداندن بلندی های جولان و تحويل آن به سوريه، دولت اسرائيل بارها آمادگی خود را مبنی بر بازگرداندن بلندی های جولان در مقابل قطع رابطه سوريه با حزب الله اعلام داشته است. همين درخواست در مورد رهبران فلسطين نيز که در سوريه بسر می برند نيز دنبال کرده است. دولت اسرائيل هنگاميکه موفق نشد رهبران حماس را در سوريه يا بقتل برساند و يا آنان را مجبور به خارج شدن از سوريه نمايد، مجبور گرديد در جنگ اخير بطور يکجانبه آتش بس اعلام کرده و از غزه خارج شود که در نتيجه موجب اعتبار و تقويت جبهه مقاومت فلسطين گرديد. آتش بسی يک جانبه و گريز از جنگ لبنان نيز در سال ۲۰۰۶، موجب پيروزی حزب الله گرديد.
(۵) مراکز اصلی تصميم گيری های استراتژيک در اسرائيل راههای مختلفی را برای از ميان برداشتن حزب الله در پيش گرفته اند. يکی از اين نظرات بنام � استراتژی شقه کردن منظومه شمالی� می باشد که هم اکنون آمريکا و اسرائيل بر روی اين برنامه کار می کنند. زيرا به نظر آنان حلقه ضعيف در منطقه سوريه می باشد. سوريه را می توان يا با جنگ و يا با دادن امتيازات شقه کرد. در صورتيکه اين امر در مورد ايران امکان ندارد زيرا اين کشور توانايی مقاومت را در زمينه های مختلف دارد.برکوويچ در جائی ديگر می نويسد:� کوتاهترين راه برای وارد آوردن ضربه به هر دو مقاومت لبنان و فلسطين ساقط کردن حکومت اسلامی در ايران است. زيرا دولتی که بعد از سقوط رژيم بر سر کار آيد، متعادلتر خواهد بود و در آنصورت سياست �چماق و نان شيرينی� به سهولت می تواند بر تعديل رابطه ميان ايران و حزب الله موثر واقع شود. اما عليرغم اينکه آمريکا نيز با اين سياست موافق است، بويژه به علت فعاليت های هسته ای ايران ؛ جامعه جهانی نيز بشدت مخالف سياست های ايران است، اما حالتی نامطمئن و همراه با شک و ترديد وجود دارد که بتواند مردم ايران را از درون بر عليه رژيم اسلامی به حرکت درآورد. اين امر موجب آن می شود که سرنگونی رژيم شانس کمتری داشته باشد. در مورد اسرائيل بايد بگويم که ما تاثير بسيار ضعيفی در اين راه می توانيم داشته باشيم. � برکوويچ در ادامه می افزايد:� در مورد اختلاف ميان ايران و سوريه بسيار با ارزش و از اهميت زيادی برخوردار است که ما بتوانيم ميان اين دو کشور شکاف ايجاد نمائيم. اگر اسرائيل موفق به ايجاد اين اختلاف و شکاف ميان دو کشور مزبور شود، براحتی خواهد توانست مقاومت را فيمابين اين دو به تجزيه و شکست بکشاند. از نظر استراتژيکی به نفع ما خواهد بود تا بتوانيم در شرايط فعلی ميان ايران و مقاومت لبنان شکاف ايجاد کنيم. زيرا ايران نه فقط پشت جبهه سياسی و ايدئولوژيک حزب الله بشمار می ايد، بلکه ايران تنها پشتيبان اصلی حزب الله است و غير از ايران آلترناتيو ديگری در مقابل حزب الله نيست که بتواند بر روی آن تکيه نمايد. بر اين اساس وارد آوردن ضربه ميان اين دو زمينه ای فراهم خواهد آورد تا ما بتوانيم ساير برنامه های خود را در منطقه به پيش ببريم. � آقای برکويچ نتايج مطالعات و نوشته های خود را که از نظر استراتژيک بسيار مهم است را در اين کتاب به صورت ۵ سناريو ادامه می دهد که توضيح همه آن در اين نوشته کوتاه غيرممکن است. علاقمندان بايد اصل کتاب را مطالعه نمايند تا به مجموعه نظرات استراتژيکی وی آگاه شوند. اما در عين حال هدف اصلی مولف اين بوده تا به اين سوال پاسخ داده شود � آيا ممکنست سرهای هيدرا را قطع کرد؟
** دکتر ابراهيم بيومی غانم: استاد علوم سياسی و رئيس بخش � تطبيقی افکار عمومی� در مرکز ملی مطالعات اجتماعی کشور مصر می باشد. توضيحات مترجم:
۱: در مورد تعداد عمليات نظامی و استهشادی حزب اله بر عليه اسرائيل: - از سال ۱۹۸۵ تا ۱۹۸۹ ، ۱۰۰ عمليات. - از سال ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۵ ، ۱۰۳۰ عمليات - از ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۰ ، ۴۹۲۸ عمليات بدين شکل اسرائيلی ها مجبور به تخليه جنوب لبنان شدند. در عمليات استشهادی حزب الله لبنان بيش از نصف شرکت کنندگان ، اعضای حزب کمونيست لبنان بودند. طی دو عمليات استشهادی در مقر فرانسويان و آمريکائی ها اولی ۴۰۰ و دومی ۲۲۰ نفر بقتل رسيدند و اين امر موجب شد که هر دو کشور اشغالگر آمريکا و فرانسه بسرعت از لبنان خارج شوند. آمارها از نويسنده کريس هارمان.
۲: حزب الله لبنان به منظور آموزش زبان عبری از دوره ابتدايی دانش آموزانی را تا سطح عالی تخصصی آموزش می دهد تا آنان بتوانند بدرستی از اداره کردن برنامه های راديويی ، تلويزيونی و مطبوعاتی بزبان عبری برای حزب الله برآيند. بين سالهای ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۹ جببه آزاديبخش فلسطين برهبری جرج حبش نيز از اين شيوه استفاده می کرد. ۳: پس از شکست ارتش اسرائيل در ۲۰۰۶ ، حزب الله در حومه بيروت جايگاهی را بشکل خانه عنکبوت ايجاد نموده بود که در لابلای تارهای آن آدمک هايی بشکل رهبران سياسی و نظامی اسرائيل در درون تارهای عنکبوت چسبانيده شده بودند. و با وزش باد مصنوعی آنان به حرکت در می آمدند. اين مرکز بيشتر برای جلب توريست شناخته شده بود. الکس فيشمان تحليلگر روزنامه حاآرتص پس از شکست اسرائيل از حزب الله ، کتابی در ۷۰۰ صفحه تحت عنوان فوق:
� بيت ال عنکبوت� تاليف نمود که جزو پرفروشترين کتابهای آن سال به حساب می آمد. هدف فيشمان اين بود که نشان دهد ارتش اسرائيل در يک جنگ واقعی , عنکبوتين, خواهد بود.
۴: حزب الله لبنان موفق شده با گروههای مهمی همچون حزب کمونيست لبنان ، حزب کار لبنان ، حزب ميشل عون که نمايندگی ۷۰ درصد از مسيحيان لبنان را بر عهده دارد، اتحاديه های کارگري، و بسيار از احزاب و سازمانهای کوچک و بزرگ ديگر وارد يک ائتلاف شود و امور کشور را با کمک يکديگر اداره کنند. در سالهای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ ميلادي، شيعيان لبنان از نظر جايگاه اجتماعی در پست ترين جايگاه قرار داشتند. بسيار فقير تحقيرشده و بی مقدار بودند. شيوخ عرب و سران عربستان دختران اهالی جنوب لبنان را به ثمن بخس به ازدواج خود درآورده و به کشورهای خود می بردند. با در پيش گيری روش مقاومت بتوسط حزب الله و در ارتباط با جنبش فلسطين از سالهای ۱۹۷۰ کم کم آنان به نيروی اصلی تبديل شده و امروز آنان موجب افتخار و سربلندی لبنانی ها می باشند.
۵: خلاصه ای از جنگ ۳۳ روزه : بنا به گزارشی که از طرف وزارت خارجه فلسطين بتوسط خانم , حنان اخميس , نتشر شده چنين آمده است:
�در ژانويه ۲۰۰۶، ۶ ماه قبل از شروع جنگ ماموران امنيتی سه کشور اسرائيل، آمريکا و انگليس در پنتاگون گرد هم می آيند و سناريويی ۶ روزه برای پايان دادن به وجود حزب الله تنظيم می کند. �روز سوم قرار بوده است تا حسن نصرالله و اطرافيانش دستگير و به گوانتانامو برده شوند�.. روز پنجم نيروهای ناتو قرار بوده است در ميان مرز اسرائيل و لبنان مستقر می شدند �. و روز ششم ناو هواپيمابر آمريکايی که آن روزها در نزديکی سواحل لبنان لنگر انداخته بود ، می بايست در بندر بيروت مستقر شود و بدين وسيله فاتحه مقاومت و حزب الله لبنان خوانده می شد. پس از سرکوب مقاومت، بايد به مدت دو روز سوريه بمباران هوايی و کاملا تخريب ميشد و در ادامه جنگ گسترده و بمباران های شديد هوايی بر عليه ايران آغاز می شد و همه زيربناهای صنعتی ، شهري، نظامی و غيره نابود می شدند و با اين شکل کشورهای منطقه و از جمله ايران به فضل کرامات آمريکا و اسرائيل وارد مرحله دمکراسی و حقوق بشر آمريکايی می شدند.
اما بايد گفته شود که اين حقوق بشر و دمکراسی آمريکا بر آنان و پيروان خودفروخته اشان مبارک باد.
ما ايرانی های بهتر است با کمک زنان، مردان، کارگران و دانشجويان و همه اقشار ترقی خواه ، خود آزادی و عدالت اجتماعی در ايران را مستقر نمائيم . خبر مربوط به جنگ فوق توسط سيمورهرش نيز تائيد شد.

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

سی سال گذشت! گفت‌وگو با یاسمین میظر


مجید خوشدل
در سی سالگی «انقلاب بهمن»، قطار سیاست در جامعه‌ی تبعیدی تقریباً خالی‌ست. اغلب واگن های شهر لندن، که زمانی از جمعیت موج می‌زد، در حسرت مسافر می‌سوزد و می سازد.
برای یافتن تبعیدیان ایرانی در این شهر به چند جا سر می‌زنم، اما کسی را پیدا نمی‌کنم؛ حتا در نهادی که روزگاری برای خودش برو بیایی داشت.چاره ای نیست، مگر ردّ آن‌ها را در رسانه‌های تبعیدی ‌بگیرم:
... دوباره تعدادی با خودشان مصاحبه کرده اند. عده ای هنوز دست بردار نیستند و همچنان برای بدبختی‌های مردم و رفع بحران‌های جهانی «راه حل» می‌دهند.
«راست» شدن جریانی سیاسی، آن هم در دنیای انتزاعی اینترنت عده‌ دیگری را مشغول به خود کرده است. ظهور مجدد دومین ترفند بزرگ رژیم اسلامی در «انتخابات» سرگرمی تعداد دیگری را فراهم ساخته است. سوزن جماعتی دیگر کماکان در حوالی انقلاب اکتبر گیر کرده، بی‌آنکه به «انقلاب»ی که سی سال از وقوع آن می‌گذرد و ثمرات شوم اش در خیابان‌های لندن و پاریس و استکهلم... جولان می‌دهند،‌ گوشه‌ی چشمی بیاندازند.
مشغله‌ی ذهنی دسته‌ای دیگر اثبات «کودتا» یا «قیام» ۲۸ مرداد در غالب برگزاری سخنرانی‌ها و نگاشتن رساله‌های متعدد است.
طیف دیگری که در جامعه‌ی تبعیدی کمتر از دیگران ویرانی بر جای نگذاشته و همه گاه در بزنگاه‌های تاریخی رسالت خویش را از پشت صفحه‌ مانیتور با انتشار بیانیه‌ای نشان داده، «کارگر»خواهانند. چوب تکفیری که این نگرش بر سازمان‌ها و فعالان سیاسی مستقل زده ‌اند، از فتواهای آخوند خراسانی و شیخ نوری کمتر نبوده است. از اینان خبر زیادی نیست. ظاهراً بعد از هوا کردن فیل«سولیداریتی سنتر» این گروه دارد تجدید قوا می‌کند.
با این حال یکه تاز این«میدان مبارزه» هنوز همان‌هایی هستند که تمام مخالفین خود را عامل امپریالیسم امریکا و صهیونیسم جهانی می‌خواندند و برای حذف آنان، دیروز با قدم و امروز با قلم از هیچ اقدامی فروگذار نکرده‌اند.
طنز تاریخ، بخشی از این دایه‌های مهربان‌تر از مادر را به دامان همان «امپریالیسم»ی پرتاب کرده که از دندان‌هایش خون می‌چکد و کلاه قیفی بر سر دارد!

در ساعات پایانی گشت و گذارم در حوالی میدان انقلاب، صدای زخمی «سوسن» در گوشم می پیچد: «من باید بتوانم از انسانیت خودم دفاع کنم... من حرفم را از ته دلم می‌زنم... من خودم را مسئول می بینم و قلبم برای آن بچه‌ها [اعدام شده] می‌طپد... به خاطر همین بعضی از این تنگ‌نظری‌ها، بعضی از منم‌ها را نمی‌توانم بپذیرم... به عنوان یک مادر، به عنوان یک مادربزرگ... دست مرا بگیرید رفقا!»
* * *
خستگی مفرط در این دنیای ذهنی مرا به سرکشی به اماکن آمد و شد ایرانیان این شهر هدایت می‌کند:
دو مرکز اقتصادی رژیم، که ساعت‌ها از دور نظاره گرشان بودم، جای سوزن انداختن نداشت. انگار از شروط نوشیدن آب رودخانه‌ی تایمز برای آقا و آقازاده‌ها، پوشیدن کت و شلوار بدقواره‌ خاکستری، پیراهن بی‌یقه و کیف‌های چاق و چله سامسونت باید باشد... چهره‌ها همگی عبوس و زشت و بدسگال.
در این هفته سفارت و کنسولگری رژیم اسلامی محشر کبرا بود. و چه همه صورت‌های آشنا. آدمهای سابقاً تبعیدی، جملگی بر سر همسر و اعضاء مونث خانواده لچکی انداخته بودند تا احترام بیضه‌ی اسلام را پس از سال‌ها دربدری در ولایت فخیمه به جای آورده باشند.
آن سوی‌ تر، در جنوب شرقی پایتخت، صف «ایران ایر» از سه سمت کش می‌آید و قوس برمی‌دارد تا مسافران تبعید نخ‌نما شده را به پایتخت ام ‌القراء برساند. علی [...] که در سال ۹۹ میلادی در همین صف خود را از انظار مخفی کرده بود، با لودگی فخر می‌فروشد و پشت چشم نازک می‌کند. سال آینده او اگر من را در فرودگاه ببیند، یحتمل سرم را از تنم‌ جدا می‌کند.
اجتماعات پناهجویان موج سوم که جنگل مولاست. هنوز بعد از این همه سال نمی‌فهمم، چرا اغلب مردان جوان پناهجو اصرار دارند خود را «سیّد» و «حاجی» صدا کنند. زنان در این اجتماعات همچنان سنگ زیر آسیاب فرهنگ پدرسالار از نوع فقاهتی ‌اش هستند و بدان عادت کرده‌اند
.
* * *
باری، انقلاب بهمن سی ساله شد. نسل جوان ایران اطلاع زیادی از بسترهای اجتماعی، سیاسی انقلاب بهمن، نیروهای اصلی انقلاب و اهداف اولیه آن ندارد. چرا که رژیم اسلامی به پاکسازی و بازسازی تام و تمام تاریخ سی ساله ایران نشسته است. در این سوی مرز، انقلابیون و«رهبر»ان سازمان‌های سیاسی همچنان از روشنگری و ادای توضیح پیرامون سی ساله شدن فرزند ناخلف انقلاب بهمن و نقش خویشتن در این فاجعه تاریخی طفره می‌روند. انقلابی که قرار بود آزادی و عدالت اجتماعی برای مردم به ارمغان بیاورد، اما آوارگی آورد و شقاوت اجتماعی.
در گفتگویی تلفنی بخشی از مواضع و عملکرد گروه‌های سیاسی ایران در پیوند با این واقعه تاریخی را در غالب پرسش با یاسمین میظر در میان می‌گذارم. با این شرط که این بار می‌خواهیم سعی ‌کنیم، سوی صحبت‌مان قشر جوان ایران باشد.
* * *

* میظر گرامی، از شرکت تان در این گفتگو تشکر می‌کنم. کمتر از یک ماه قبل با جمعی از پناهجویان ایرانی موج سوم بودم که با آنها پرسشی با این مضمون در میان گذاشتم: فکر می‌کنید، انقلاب بهمن چرا شکست خورد؟
البته می‌دانم، طرح پرسش هایی از این دست نُرم نیست. اما می‌خواهم شیطنت کنم و از شما بپرسم: به نظرتان آن جمع پناهجو چه پاسخی به پرسش ام داد؟
- برای من خیلی سخت است، پیش بینی کنم که آن‌ها چه گفته اند. چون این بیشتر برمی گردد به این که تماس من با جمعی که شما از آن صحبت می کنید، تماسی دست دوم است. اما اگر اجازه داشته باشم، خیلی مختصر، با توجه به این که خیلی ها در خصوص شکست انقلاب مطلب نوشته اند، نکته‌ کوتاهی را بگویم.
* حتماً!
- عده ای مطرح می کنند- چه همایون کاتوزیان از دانشگاه آکسفورد، یا کسان دیگری از دیدگاه های مختلف- که انقلاب بهمن به نوعی توسط جریان های مذهبی به گروگان گرفته شد. حتا عده‌ای در چپ این را مطرح می کنند. من فکر می کنم، این ارزیابی درستی از واقعه نیست...
* چرا؟
- چون[ یکی از دلایل شکست انقلاب بهمن به این خاطر بود که] چپ ایران ضعیف بود؛ اگر از دید چپ به موضوع نگاه کنیم. در حقیقت چپ ایران خیلی زودتر از این‌ها رهبری انقلاب را از دست داده بود و اصولاً در موقعیتی نبود که رهبری انقلاب را در دست بگیرد...
* و باز می‌پرسم: چرا؟

- به خاطر اشتباهات سیاسی، به خاطر این‌که عده ای از آن‌ها تازه از زندان آزاد شده بودند، به خاطر این‌که سرکوب رژیم شاه بر علیه چپ بیشتر بود و غیره. البته...
* به نوعی به بحران و ناپختگی نظری درمیان نیروهای چپ در آستانه انقلاب اشاره می کنید. به این موضوع حتماً می پردازیم. اما برمی‌گردم به پناهجویان و پرسشی که با آن‌ها در میان گذاشته بودم: آن‌ها بدون استثناء معتقد بودند، انقلاب بهمن شکست نخورده! و وقتی من از زاویه روشنگری از سرکوب و دستگیری و شکنجه و اعدام هزاران نیروی سیاسی برای آن‌ها گفتم، ناباوری را در چشمان آن‌ها دیدم و حس کردم که گوش دادن و تأئید کردن آن‌ها فقط جنبه احترام گذاشتن دارد. این معضل اجتماعی، این گسست نسل‌ها و بی خبری یک نسل از تاریخ گذشته اش را شما چگونه توضیح می دهی؟
- من فکر می‌کنم یک جنبه اش این است که حیات نیروهای چپ در داخل مرزهای ایران کوتاه مدت بوده. از طرفی تبعید به نوعی یک جدایی کامل را همراه خود داشته؛ جدایی فکری، جدایی کار مشترک و غیره. و این درست است که بخش گسترده ای از نسلی که در دوره انقلاب کودک بود و جوان شد و الان نسل سوم را تشکیل می دهد، اصولاً ارزیابی از این که چه گذشته، نداشته باشد. و من فکر می کنم که در این رابطه «ما» هم مقصریم.
* شما به کوتاه بودن حیات سیاسی نیروهای چپ در داخل ایران اشاره کردید. به نظرتان در حیات تبعید تلاشی برای پر کردن این خلاء‌ از سوی نیروهای اپوزسیون به طور عام و نیروهای چپ به طور خاص صورت گرفت؟
- البته من این را از دید نیروهای چپ می گویم. من فکر می کنم، ما بیشتر در پی پیدا کردن نیروهایی بودیم که هم‌نظر با خودمان باشند. در نتیجه بخش[نامفهوم] زده ای از جامعه در این میان فراموش شدند، و یا اصولاً برای چپ مهم نبودند. در حالی که یک چپ آگاه و فعال باید هم آگاهان سیاسی را مخاطب قرار دهد، و هم «ناآگاهان»ی که دچار معضلات طبقاتی هستند. اما به نظر من «راست» مشکل اش چیز دیگری است؛ مخصوصاً آن بخشی که آرزوی برگشت به گذشته را دارد. این‌ها بدتر از «ما» در سال ۱۳۵۷ منجمد هستند. به این معنا که تاریخ را هنوز باور نکرده اند. از این زاویه این‌ها بدترند، چون می‌خواهند تاریخ را به عقب برگردانند. در نتیجه طبیعی است که تبعیدی های لس‌آنجلس مورد مضحکه جوانان در ایران باشند...
* ورای خواسته من و شما بخشی از این رسانه ها مخاطبین بیشتری در نزد جوانان و خانواده ها دارند، تا رسانه های نیروهای سیاسی. و این واقعیت تلخی است.
- از جنبه ای درست می‌گویید، از جنبه دیگر به نظر من این رسانه ها گیرایی شان را از دست داده اند. بیشتر به خاطر این که تکرار یک موقعیت است. و من فکر می‌کنم (البته شاید ارزیابی من غلط باشد) بخشی از نسل جوان در داخل ایران از نظر ذهنی و تحلیل خبری از این‌ها سال‌های نوری جلوتر است. حالا شاید وقتی بخواهد موسیقی گوش کند یا فیلم نگاه کند، به این رسانه ها رجوع کند.
* باز هم ورای خواسته من و شما رسانه های راست حرف اول و آخر را در ایران می‌زنند.
- من فکر می‌کنم، در رابطه با رسانه های دولتی راست این حرف درست باشد؛ آنهایی که در واشنگتن یا آلمان راه اندازی شده اند. اما آن چه که من رسانه های لس آنجلسی می نامم- که ساخته و پرداخته افراد و گروه ها هستند- فکر نمی کنم، بُرد زیادی داشته باشند. چون سطح مطالب آن‌ها کسی را ارضاء نمی‌کند. این اطلاعات من است و شاید اشتباه می‌کنم.
* چون قاعدتاً نمی‌خواهید با نفی دیگران چیزی را اثبات کنید، با مواردی که اشاره کردید، این پرسش مطرح می‌شود: در این بیست و چند سال گذشته چرا طیف چپ رسانه هایی به مفهوم اخص کلمه دایر نکرد تا خلَأیی که از آن نام می‌برید را پر کند؟
- این مسئله جنبه های مختلفی دارد. یکی این که چپ با همه اختلاف‌های نظری که با هم داشت، باید می توانست در چنین رابطه ای همکاری کند- به جای این که با هم رقابت کند، که آن نوع رقابت همه را ضعیف می کرد. جنبه دیگرش این است که اگر به دوره های مختلف نگاه کنیم، تا مقطعی چپ فکر می کرد که انقلاب بهمن هنوز شکست نخورده و اقامت آن‌ها در خارج کوتاه مدت است...
* این دوره که باید پانزده سال پیش به پایان رسیده باشد.
- بله، ولی این دوره طولانی بود. بعد از آن دوره رقابت‌ها و خُرده کاری‌هایی بود که به ضرر همه تمام شد...
* خودتان را در این مورد چگونه توضیح می دهید؟
- من با این که خودم را از مدافعان اتحادهای چپ و یا اتحاد نیروهای چپ می‌بینم- که به دلایل بی‌شماری آن اتحادها میّسر نشد- بر این نظرم که یک سری همکاری‌ها میسّر بود؛ برای ایجاد و تقویت چنین زمینه هایی، یعنی ایجاد رسانه ها. اما در این رابطه هم قدمی برداشته نشد. البته من فکر می‌کنم که هنوز برای ما سخت است که تفاوت «همکاری» و «وحدت» را ببینیم. هنوز فکر می‌کنیم، وقتی همکاری می‌کنیم، حتماً باید وحدت داشته باشیم.
* به این موضوع دوباره برمی‌گردم. اما برای این که گفت و گوی روندی‌تری داشته باشیم، به دوران انقلاب برمی‌گردم. حدود دو سال از انقلاب بهمن نگذشته که درِ زندان‌ها به روی مبارزان و انقلابیون گشوده می‌شود. اگر نخواهیم به ضرب المثل‌های تخدیر کننده ای نظیر «انقلاب سرِ فرزندانش را می‌خورد» توجه کنیم، باید پاسخگوی رابطه این دوره کوتاه با سرکوب‌های سیستماتیک باشیم. شما چه پاسخی برای این مقوله معین دارید؟
- شاید گفتن این موضوع الان راحت باشد. اما من فکر می‌کنم، بزرگترین اشتباه از نیروهایی صورت گرفت که «قبله گاهی» داشتند و آن قبله گاه آن‌ها را به ناکجا آباد برد. این‌ها نیروهایی نبودند که الزاماً از یکی از چهار خطّ مشخص چپ باشند، ولی به طور کلی نمونه هایش در خط یک، دو و چهار وجود داشت. البته در غیاب «اردوگاه سوسیالیسم» چگونگی تصور این موضوع سخت است. ولی باید توجه داشت که شوروی در آن موقع وزنه ای در دنیا حساب می شد...
* اما مشکل چپ ایران در آن دوره را نمی‌توان صرفاً به طرفداران شوروی نسبت داد.
- کاملاً! فقط نیروهای مدافع شوروی نبودند که زمینه ساز فاجعه ای شدند که به زندانی شدن فعالان سیاسی انجامید. تمام نیروهایی که فکر می‌کردند، دنیا فقط دو اردوگاه دارد، و در نتیجه فکر می‌کردند ایران [اسلامی] دارد به نوعی به جهت درست‌تری پیش می‌رود [در این ماجرا سهیم بودند] و این شامل تروتسکیست‌ها هم می‌شد، شامل سازمانی که بعدها من در خط «اقلیت» به آن پیوستم نیز می‌شد. هر کسی توهمی به این قضیه داشت، در آن چهار سال اول انقلاب در خواب و خیال بود...
* این بخش کلیدی را عینی‌تر کنید.
- نیروهایی که نام بردم، فکر می‌کردند، دارند به مرحله ای مترقی نزدیک می‌شوند. به این خاطر برای همه مشکلات بهانه ای داشتند؛ برای همه سرکوب‌ها عذری می‌آوردند. که بعد به آن مثال معروف رسیدیم که وقتی آمدند خودشان را بگیرند، کس دیگری نمانده بود.
* یکی از حلقه های گم شده در نزد اغلب نیروهای سیاسی در آن دوره اتخاذ استراتژی و تاکتیک مناسب در مقابل رژیم اسلامی بود. می‌خواهم این موضوع را بیشتر باز کنم: ظاهراً پس از گذشت سی سال هنوز یک آشفتگی فکری در میان طیف‌های اپوزسیون از جمله طیف چپ در مورد اتخاذ موضع سیاسی مناسب در قبال حاکمیت نوپای مذهبی وجود دارد. مثلاً در کتاب‌هایی که ظرف سال‌های اخیر منتشر شده، گرایش‌‌های مختلف سیاسی به تهدید آزادی‌های اجتماعی و سیاسی، و سرکوب گروه‌ها و دستجات مختلف از اسفند ماه سال ۵۷ تأکید کرده اند، اما در عین حال همین‌ها به مواضع گروه‌هایی که از سال ۶۰ به رژیم اسلامی اعلان جنگ دادند، خرده می‌گیرند و آن را زودهنگام می‌دانند. برای این تناقض ساده شما چه پاسخی دارید؟
- به نظر من نویسنده‌هایی که به‌شان اشاره می‌‌‌‌‌‌کنید، عمدتاً نیروهایی هستند که می‌خواهند موضع گیری‌های خودشان را توجیه کنند. در رابطه با سال ۶۰ این تأکید را کنم که دو شیوه برخورد با رژیم بود. به نظر من مبارزه با رژیم ج. اسلامی از بهمن ۵۷ در دستور کار بود...
* در دستور کار کی بود؟
- باید در دستور کار چپ قرار می‌گرفت...
* «باید» یا «بود»؟
- نه نبود، ولی باید قرار می‌گرفت. البته منظور من در این رابطه برگشت به مبارزه چریکی نیست.
منظور من مبارزه سیاسی پیگیر و جدی در حد ارتقاء شعارهای انقلاب بهمن تا حد سرنگونی ج. اسلامی است. البته از نظر تاکتیکی واجب بود که شعار سرنگونی را نه در بهمن ۵۷ ، بلکه کمی بعدتر مطرح کرد. ولی زمینه سازی برای شعار سرنگونی لازم بود.
اما بعضی از انتقادها در رابطه با سال ۶۰ ، انتقاد به تاکتیک‌هایی بود که مورد استفاده قرار گرفت. این را می‌شود مورد بحث قرار داد. من شخصاً با تاکتیکی که مثلاً سازمان مجاهدین اتخاذ کرد، موافق نیستم. ولی این که مبارزه با رژیم را می‌بایستی خیلی زودتر از سال ۶۰ شروع می‌کردیم، برای من هرگز شکی در آن نبوده.
* این پرسش را خُرد می‌کنم: شکل این مبارزه چگونه باید می‌بود؛ وقتی در مقابل تظاهرات‌های صلح آمیز جریانات فرهنگی، سیاسی و زنان نیروهای سازمان‌یافته «حزب الله» و «چماقدار» با اسلحه سرد وگرم حمله می‌کردند و عده کثیری را به خاک و خون می‌کشیدند؟
- باید در مقابل سرکوب مقاومت می‌کردیم و حمله می‌کردیم...
* یعنی نیروهای سیاسی حمله متقابل می‌کردند؟
- حمله متقابل می‌کردند. البته من اصولاً با مبارزه مسلحانه به معنای دوری از مردم عادی و مبارزات روزمره مخالف هستم، اما نه با اصل مبارزه و...
* شما می‌گویید، نیروهای سیاسی می‌بایستی در مقابل حملات حزب الله حمله متقابل می‌کردند. شکلی از این حمله می‌تواند مسلحانه باشد. اما در عین حال شما با تاکتیک مبارزاتی بخشی از نیروهای سیاسی در سال ۶۰ مخالف هستید. این دوگانگی را چطور توضیح می‌دهید؟
- ببینید، تفاوتی است مثلاً بین برخورد برخی نیروهای سیاسی به تظاهرات زنان در ۸ مارس ۱۳۵۷ . عده ای می‌گفتند: تظاهرات نکنید، برای این که مبارزه ضد امپریالیستی مهم‌تر است...
* و یا «سوسیالیسم» می‌آید و همه چیز را حل می‌کند!
- (با خنده) بله، همه چیز را حل می‌کند، از جمله مسئله زنان را. این یک جنبه است و من این را نمی‌گفتم. اما این که مثلاً نیرویی اسلحه دارد و به طرف هر کسی که مدافع ج. اسلامی است، تیراندازی کند، بحث دیگری است. بین این دو، راه حل‌های بی‌شماری است...
* کدام راه حل؟
- یکی از راه حل‌ها می‌توانست این باشد که وقتی تظاهرات زنان مورد حمله قرار می‌گیرد، چپ در صف اول دفاع از زنان باشد. البته عده ای از چپ بودند و من منکر آن نمی‌شوم، اما عده دیگری می‌گفتند، این‌ تظاهراتِ عروسک‌های پهلوی است. در نتیجه بین این دو موضع، مواضع بی‌شماری می‌شود گرفت. اما آن چپی که ایستاد و از تظاهرات زنان دفاع کرد، موضع درستی گرفت.
* چون کار ما بازبینی گذشته است، باید توجه داشت که چپی که به دفاع از این تظاهرات برخاست، نیرویی سازمان‌یافته و منسجم نبود، بلکه مدافعان با صفت فردی به میدان آمده بودند و پشتیبانی تشکیلات را با خود نداشتند.
- کاملاً درست است. ولی منظور من این است ما برای اولین بار شکل گیری دو خط سیاسی را در چپ دیدیم.
* بسیار خوب، این مبحث را جمع ببندیم: امروز برای ما تا حدودی روشن شده، تنها نیرویی که برای کسب قدرت سیاسی در ایران و حفظ آن برنامه داشت، آخوند، بخوانیم روحانیت و ائتلاف آن‌ها بود. آن‌ها می دانستند که چه جهنمی را می‌خواهند برای مردم به ارمغان بیاورند. برای دومین بار از شما سوأل می‌کنم: نیروهای سیاسی آزادیخواه و عدالتجوی چه سیاستی را می‌باید اتخاذ می‌کردند، تا از به قدرت رسیدن استبداد مذهبی در ایران جلوگیری می‌کردند.
- [این نیروها] قبل از انقلاب نباید برای برخی از شعارها می‌رفتند...
* مثلاً؟
- مثلاً «خمینی رهبر». خمینی زمینه ساز موقعیتی بود که تک قدرتی جریان مذهبی در ایران فراهم شود. چپ به خیلی از توهّم‌ها راجع به اتحادِ اسلام سیاسی با دیگر نیروها نباید دامن می‌زد...
* به هر حال این توهّم وجود داشت و در ساختار فکری چپ ایران به نقد کشیده نشده بود.
- به نظر من توهّم نبود، بلکه آن را تئوریزه کرده بودند. البته جنبه ای از آن توسط «مسکو» تئوریزه شده بود، اما برخی از آن را خودِ ما، چپ ایران دامن زده بود. مثلاً «جبهه واحد ضد دیکتاتوری». خب طبیعی است که اگر شما نگویی چه چیزی را می‌خواهی جایگزین این جبهه کنی، همین می‌شود که شد. آن‌ها می‌دانستند، چه چیزی جایگزین دیکتاتوری شاه خواهد شد. اما ما کلی حرف می‌زدیم.
* خب، چپ ایران این را نمی‌باید می‌کرد. پرسش من از شما این بود، چه کار باید می‌کرد؟
- در همان موقعیت- حتا اگر ضعیف هم بودیم و نیروها را نمی‌توانستیم تحت رهبری یا فعالیت چپ قرار دهیم- می‌شد شعارهای دقیق‌تری مطرح کرد. حتا شعار دقیقی را باید جایگزین شعار «جبهه واحد ضد دیکتاتوری» می‌کردیم.
* مثلاً؟
- مثلاً شعار «قدرت به شوراها»...
* واقعاً در موقعیت سیاسی، اجتماعی ایران، در آن دوره امکان تحقق چنین چیزی بود؛ اگر نخواهیم ذهنی باشیم؟
- حتا اگر می‌دانستیم این شعار موفق نخواهد بود [باید این شعار را می‌دادیم]. البته من جزو کسانی نیستم که تصور کنم، تحقق شوراها می‌توانست میسّر باشد. ولی دادن این شعار زمینه ساز موقعیت دیگری بود...
* لطفاً به دوره بعد از انقلاب تمرکز کنید.
- بعد از انقلاب، به نظر من موضع قاطع گرفتن بر علیه اولین اعدام‌ها الویت داشت. چون این اعدام‌ها هیچ بار سیاسی نداشت و جنبه انتقام جویی داشت. آن چه که نیاز انقلاب بود، رسیدگی به جُرم‌های مجرمین یا متهمین بود. آن اعدام‌ها ایجاد جوّ ترور بود.
* و شاید بشود گفت که اعدام‌ها فاز اول تثبیت استبداد مذهبی در ایران بود.
- دقیقاً، دقیقاً! و چپ هوراکش آن بود، بدون این که عواقب آن را می‌دانست. البته چپ باید خواهان دستگیری سران رژیم، ساواک و وزارتخانه ها می‌بود. ولی در کنار آن باید طالب محاکمه علنی
متهمین می‌شد تا زمینه استبداد و شکل گیری ارگان‌های آن مورد بحث قرار بگیرد. اما هر چه جلو رفتیم، شاهد تزلزل های مکرر چپ بودیم. تظاهرات زنان اولین ‌اش بود تا «ترکمن صحرا»، «کردستان»، «انقلاب فرهنگی» و غیره. همین طور که پیش می‌رویم، عقب نشینی بخش گسترده ای از چپ را می‌بینیم. حالا بگذریم از آن چپی که به برخی از اقدامات سرکوبگرانه مهر تأیید هم می‌زد، چرا که می‌گفت: هر کسی که با این «رژیم انقلابی ضد امپریالیست» مبارزه می‌کند، جاسوس CIA است. حالا ممکن است چنین آدمی رفیق دیروزی او که با او در یک سازمان بوده، باشد.
* سعی می‌کنم این بخش از اظهارنظرتان را بسط دهم، چون «باید»ها و «نباید»هایی در آن وجود دارد. ظاهراً یکی دیگر ازحلقه های مفقوده در تحلیل‌ها، عدم توجه به استبداد و سرکوب سیاسی است که در تاریخ سیاسی، اجتماعی ما در سده گذشته حضوری حاضر داشته است. پرسشی که در اینجا مطرح می‌شود این است: در جامعه استبدادی ایران، آیا نیروها و سازمان‌های سیاسی ما به طور اعم، و طیف چپ به طور اخص اعتقادی راسخ به آزادی‌های بی حد و حصر بیان، قلم و اندیشه داشت، که در مقابل آن‌ها این قیدها را قرار می‌دهیم؟ از این زاویه آیا آن‌ها این توانایی را داشتند، به عنوان آلترناتیوی در مقابل هیولای استبداد مذهبی قد علم کنند؟ البته این پرسش در حال حاضر هم موضوعیت دارد.
- (با خنده)... خیلی سؤال سختی است، چون نمی‌خواهم کلّی گویی کنم. می‌شود گفت که زمینه های درک استبدادی در چپ ایران قوی است، اما این فقط به چپ ایران محدود نمی‌شود. جنبه ای از آن برمی‌گردد به تاریخ دادگاه‌های سال۳۰ [میلادی] در مسکو به بعد (من وارد جزئیات آن نمی‌شوم). یعنی بینش خاصی که فکر می‌کند، تنها یک دیدگاه از مارکسیسم قابل قبول و تحمل است. این از مارکسیسم، بقیه که جای خود دارند. این دیدگاه تک نظری و تک بینشی چیزی جز استبداد نمی‌تواند بیاورد. نکته دیگری که بسیاری از فعالین چپ ایران به آن اذعان کرده اند این است، چپی که در دوران استبدادی و شرایط استبدادی رشد می‌کند، جنبه هایی از استبداد را با خودش به همراه دارد، یا از آن تأثیر می‌گیرد. و این طبیعی است. نه این که من بخواهم عذری برای چپ بیاورم، ولی واقعیتی است که وجود دارد. این ویژگی در چپ باعث شده که جلو نظرهای گوناگون گرفته شود.
* الان که فکر می‌کنم، می‌بینم یکی از پرسش‌هایی که طرح کردم، پاسخ بایسته ای برایش نگرفتم. آن را قوام می‌دهم: بخشی از جریانات سیاسی، از جمله طیفی از چپ از همان آغاز انقلاب همراه و همداستان حاکمیت مذهبی ایران بود و آنقدر بر طبل سرکوب و دستگیری‌ها کوبید، که بالاخره شعله استبداد مذهبی دامن آن‌ها را هم گرفت. راجع به این جریان فکری سال‌ها گفته و نوشته شده، و فکر می‌کنم سال‌های زیاد دیگری هم باید چنین تلاشی صورت بگیرد؛ چون این نگرش سیاسی هنوز در داخل و خارج از ایران زنده است و کارکردهای معینی دارد. اما بیاییم از طیف‌هایی صحبت کنیم که با رژیم اسلامی و اهداف درازمدت آن همداستان نشدند و به همین خاطر هزینه های زیادی پرداخت کردند. سؤالی که مطرح می‌شود این است: این طیف‌‌‌ها که از نظر کمّی رقم بالایی را تشکیل می‌دادند، آیا درکی از کسب قدرت سیاسی و حفظ آن داشتند؟ آیا آن‌ها برنامه‌ سیاسی در این رابطه داشتند؟ به زبان ساده آیا آن‌ها قوانین بازی در زمین بزرگ را می‌دانستند؟
- الان که نگاه می‌کنیم، شاید جواب دادن به این سوأل ساده باشد: نه! این که خود آن‌ها در آن مقاطع چی فکر می‌کردند، حدس اش مشکل است. اما اگر از تجربه خودم بخواهم به پرسش شما جواب بدهم:‌ نه، نمی‌دانستند. به نظر من در آن دوره، وقایع سیاسی مختلف این جریانات را به جاهای مختلفی پرتاب می‌کرد. درست می‌گویید: برنامه دقیقی نداشتند، اما بدتر از آن خودشان وحدت هایی علیه مادّی بودند...
* منظورتان؟
- یعنی وحدتی بودند، مثلاً بر علیه سیاست‌های «اکثریت»، بدون این که بین خودشان اتحاد نظری باشند، و یا با چه برنامه سیاسی قصد سرنگونی ج. اسلامی را دارند. من فکر می‌کنم، مشابه این را می‌شود در خیلی از جریانات سیاسی دید. یعنی وحدت بر اساس نفی یک پدیده اصلاً کافی نیست، بلکه شکننده است. و خب طبیعی است که در این چهارچوب وقتی شما به اولین مشکل می‌رسید، دو تا می‌شوید و مشکل بعدی شما را چهار تا می‌کند. به هر حال با این تصویری که من دارم ارائه می‌کنم، طبیعی است که آدم منکر این باشد که برنامه جدّی و دراز مدتی وجود داشته است.
* و ظاهراً این مشکل ساختاری در خارج کشور عمیق تر شده است. در اینجا می‌خواهم مفهوم دیگری را به پرسش ام اضافه کنم: ظاهراً یکی از معضل‌های پایه در جریانات چپ، عدم توجه آن‌ها به ویژگی‌های فرهنگی، اجتماعی جامعه ایران و نادیده گرفتن کارکرد مخرّب استبداد دیرپا در این جامعه بوده است. تا حدی که تحقق «برنامه»ی برخی از گروه‌های سیاسی ما در جامعه ای نظیر سوئد که سنّت صد ساله سوسیال دموکراسی دارد، امکان پذیر نیست. نظرتان را در این باره می‌شنوم.
- این مشکلی که اشاره می‌کنید، فقط مشکل چپ ایران نیست...
* بیاییم تمرکزمان به چپ ایران باشد.
- باشد، ولی این یکی از مشکلات اساسی چپ در سطح جهان است. نسخه گرفتن از انقلاب‌های به اصطلاح موفق- انقلاب‌هایی که در دراز مدت موفق نبودند- در دستور کار همه چپ‌هاست، از جمله چپ ایران. یکی از اشکالات چپ این است که برای واقعه ای سیاسی دنبال این است که موازی آن را در ۱۹۰۵ و ۱۹۱۷ پیدا کند، و بعضی های دیگر در سال ۱۹۴۹. ولی طبیعی است که امکان چنین چیزی وجود ندارد. وقتی شما فکرتان را به این خطّ می‌گذارید، طبیعی است که خیلی از ویژگی‌های جامعه کشور خودتان را فراموش می‌کنید. و ما مکرر این کار را می‌کنیم...
* آیا تبعید به این معضل دامن نزد؟
- من فکر می‌کنم، قطعاً تبعید به این موضوع کمکی نکرده است. اما این موضوع ریشه دارتر است. مثلاً در خود ایران؛ در موقعیت اقامت در کردستان به جای این که چنین درکی وجود می‌داشت که با آن‌چه که پیرامون ما است، برخورد کنیم و آن موضوع معین را مدّ نظر قرار دهیم؛ برای حل یک مسئله، به دنبال مثال‌های مشخص در سال‌های مشخصی می‌گشتیم...
* موضوع را عینی تر کنیم: مواردی که به درستی اشاره کردید، آیا یکی از شاخص های فرهنگی، اجتماعی انسان استبداد زده نیست؟ انسانی که تجربه‌های او غالباً «کاغذی» و ذهنی است، و برای همین باید نسخه برداری کند؟
- من شخصاً این بخش بخصوص را در چپ جهانی می‌بینم. مثلاً در چپ انگلیس ما نمونه های زیادی از این مورد می‌بینیم. و خوب این‌ها که بهانه حکومت استبدادی را ندارند...
* می‌توانید این بخش را با مثالی اجتماعی همراه کنید؟
- مثلاً در رابطه با مسئله فلسطین یا مسائلی روزمره و عادی تر مثل بحران اقتصادی فعلی، چپ انگلیس در پی این است که موازی تاریخی اش را در سال‌های تعیین کننده ای نظیر ۱۸۴۸ و ۱۹۱۷ پیدا کنند.
* و در رابطه با چپ ایران هم همین توضیح را می‌دهید، و یا فاکتور استبداد سیاسی را در آن می‌بینید؟
- فکر می‌کنم [در مورد چپ ایران] استبداد حتماً تأثیر داشته، در این شکی نیست. چون به نظر من استبداد یکی از کارهایی که می‌کند، بخش‌های مختلف جامعه را منزوی می‌کند تا آدم‌ها فقط به دور و بر خودشان نگاه کنند. با این حال من فکر می‌کنم که عامل استبداد در رابطه با چپ ایران تأثیر مختصری داشته و تأثیر قوی‌تر را مثل چپ جهانی باید در قرآنی کردن برخی از مسائل مارکسیتی دانست؛ برخورد مذهبی به مقوله هایی که باید با دیدی دیالکتیک و علمی به آن‌ها نگریست.
* مفهوم آخرین پرسش را به خارج کشور منتقل می‌کنم: در دوران شاه و بعد از آن رژیم اسلامی، عامل استبداد و سرکوب سیاسی می‌تواند عدم موفقیت جریانات سیاسی، از جمله طیف چپ را تا حدودی توضیح دهد. در خارج کشور چطور؟ در این سوی مرز که از استبداد و سرکوب‌های سیستماتیک خبری نبود. چرا جریانات سیاسی، به طور اخص طیف چپ نتوانست منشاء اثر باشد و حداقلی از نقش تاریخی خودش را ایفاء کند؟
- جنبه ای از آن که به فکر من می‌رسد، این است که اگر نیرویی سیاسی در مجاورت کشورش به سر ببرد، زمینه فعالیت سیاسی اش بیشتر می‌شود. اما تبعید طولانی، آن هم در فاصله جغرافیایی، که تماس با داخل را محدود می‌کند، تأثیر زیادی دارد. البته الان نسبت به گذشته تماس با داخل بیشتر شده، اما فرق می‌کند، فردی در تبعید باشد و پایگاهی حزبی یا تشکیلاتی در داخل داشته باشد. یعنی آن طوری که لنین در تبعید بود و حزب سوسیال دموکراسی یا حزب بلشویک در داخل در حال شکل گیری بود. ولی وقتی همه چیز در کشور [ایران] با قتل و اعدام و سرکوب همراه باشد، اما تبعیدیان در خارج حزب سیاسی تشکیل می‌دهند، چنین چیزی عمری کوتاه خواهد داشت. بنابراین نیروی سیاسی که هیچگونه تماسی با داخل ندارد، رفته- رفته از خواست هایش جدا می‌شود. اتفاقاً نکته جالب برای من این است که این چند سال اخیر که ارتباط‌ها تا حدودی با داخل بهتر شده، تا حدی سازمان‌های سیاسی چپ واقع بین‌‌تر شده اند و ...
* به مسئله سرکوب و قتل و اعدام در داخل ایران اشاره کردید. ظاهراً این موارد که باید مفید به حال اپوزسیون یک نظام استبدادی باشد و آن‌ها را تقویت کند. اما ما شاهد چنین چیزی در جامعه تبعیدی نیستیم. این تلخی به این خاطر نیست که دیگر پای اپوزسیون ایران بر روی زمین نیست؟
- (خنده ممتد) یک جنبه اش این است. جنبه دیگرش این می‌تواند باشد، بعد از مدتی که واضح بود که انقلاب شکست خورده، اما بخش عمده ای از اپوزسیون چپ ایران بعد از دادن هزاران کشته، در حالی که جنگ در کردستان داشت شکست می‌خورد، می‌گفت که چالش بین انقلاب و ضدانقلاب در پی است و ما می‌جنگیم تا انقلاب پیروز شود. در کردستان این حرف را زدن مسخره بود...
* چرا؟
- چون نشان دهنده نوعی ذهنی گرایی است که شما بهش اشاره کردید. به هر حال در میان نیروهای چپ ذهنی گرایی حتماً بوده که البته به نظر من مقداری از آن اجتناب ناپذیر بوده است.
البته من معتقد نیستم که چپ ایران از نظر ژنتیکی روی هوا بوده، بلکه معتقدم شرایط اجتماعی به آن‌ها اجازه نداده تا «زمینی»تر از آنی باشند که هستند.
* بیاییم گفت‌وگویی که تا الان داشتیم را جمع بندی کنیم: سی سال از انقلاب بهمن گذشت. در شکست جریانات سیاسی در فاز اول، سرکوب استبداد مذهبی دست بالا داشت، و البته موارد دیگری که به رئوس برخی از آن‌ها اشاره کردید. پس از این سرکوب عظیم قسمتی از نیروهای سیاسی به جبر از کشور خارج می‌شوند. تعداد این نیروها در یک فاصله زمانی چند ساله از مرز میلیون گذشت. در عدم توفیق جریانات سیاسی در خارج و یا شکست آن‌ها در فاز دوم عوامل زیادی دخالت داشت که باز هم شما به برخی از آن‌ها اشاره کردید. برای جوان ایرانی که در محیط اجتماعی، سیاسی کاملاً متفاوتی زندگی می‌کند، جمع بندی کنید که چرا انقلاب بهمن در رسیدن به اهداف اولیه اش شکست خورد و دقیقاً به ضد تمام چیزهایی بدل شد که انقلاب بر اساس آن‌ها شکل گرفته بود: استقلال، آزادی، عدالت اجتماعی.
- همان طور که گفتم، اولین خطا و انحراف قبل از انقلاب صورت گرفت. من فکر می‌کنم، واجب بود که اتحادهایی شکل بگیرد. ولی دادن اختیار اتحادها به دست جریان‌های مذهبی اشتباه بود؛ چه، نیروهای مدافع استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی در آن مقطع قوی بودند، یا نبودند...
* یعنی شما در آن مقطع فاکتور کمیّت را در نظر نمی‌گیرید و معتقدید که در هر شرایطی این مرزبندی باید صورت می‌گرفت؟
- به کمیّت اهمیت نمی‌دهم، درست می‌گویید، جدا از این که کمیّت چپ چقدر بود. در ضمن طبیعی بود که چپ در آن شرایط انقلابی می‌بایست یک سری از اتحادها را می‌پذیرفت. ولی اتحاد پذیرفتن با تابع شدن فرق دارد...
* آفت «توده باوری» را در این باره دخالت نمی‌دهید؟
- توده باوری زمینه های مختلفی دارد. ممکن است آدم دور و برش را نگاه کند و یک شعار بشنود. و ممکن است فراتر برود و شعارهای بی‌شماری باشد. به هر حال، موردی که نام بردم، یک جنبه از اشتباه بود. ندیدن آثار سرکوب، قبل و مشخصاً بعد از قیام بهمن اشتباه دیگر بود. پذیرش دیدگاه‌هایی چوبین در مورد امپریالیسم و اردوگاه سوسیالیسم به عنوان معیاری برای دفاع یا عدم دفاع از رژیم یکی دیگر از اشتباهات بزرگ و اساسی بود. بعد از آن نداشتن یک برنامه منسجم برای این که چگونه می‌خواهیم با رژیم اسلامی مبارزه کنیم، یکی دیگر از ایراد‌های ساختاری بود.
* در تحلیل تان از توهّم به مذهب و مقوله اسلام سیاسی در نزد چپ صحبتی نشد. آیا این موضوع را عمده ندیدید یا دلیل دیگری داشت؟
- من فکر می‌کنم به اسلام سیاسی توهم نبود، بیشتر توهم به این بود که اگر مسکو می‌گوید که این‌ها مترقی هستند، پس مترقی هستند، بود.
* به هر حال از تشکیل اولین «حزب کمونیست» در ایران و انتشار اولین شماره «کامونیست»، اسلام شیعی به انحاء مختلف توسط چپ تئوریزه شده بود. این واقعیت بر خلاف باور عده ای مختص حزب توده ایران و سپس سازمان اکثریت نبود.
- ببینید، در این صورتی که شما مطرح می‌کنید، به نظر من همه چپ ما به نوعی به دیدگاه‌های مذهبی آغشته است، در صورتی که ممکن است آشکارا منکر آن باشد. برای چپ راحت تر بود که به این مسئله دامن بزند، تا به نقد آن بنشیند.
* می‌خواهم مصاحبه را با پرسشی از شما به پایان ببرم: اگر زمان را به سی سال قبل برگردانیم، یاسمین میظر به چه تجدید نظرهای سیاسی و اتخاذ راهکارهای مبارزاتی دست می‌زد؟
- شاید بیشتر به اوضاع دور و برش توجه می‌کرد تا به تئوری.
* یعنی شناختن جامعه ایران؟
- شناختن جامعه ایران.
* از شرکت تان در این گفتگو یک بار دیگر تشکر می‌کنم.
- خیلی ممنون.
* * *
www.goftogoo.net
تاریخ انجام گفتگو: ۵ مارس ۲۰۰۹
تاریخ انتشار گفتگو: ۱۰ مارس
۲۰۰۹