۱۳۹۲ آبان ۹, پنجشنبه

ساختار ، واشاره ای به ماجرای سعید جمالی! اسماعیل وفا یغمایی



اسماعیل وفا یغمایی

خزان درختان را عریان کرده است

آدمی اما درگذر بادهای زمان عریان می شود.


چه بسیار سالها
چه بسیار شبها و ستاره های خاکستر شده در بیداری


تا جامه های شکوه یکایک فرو ریزند

و تو عریانی نزار آنکس را درآینه ها به تماشا ایستی

که برشادی و رؤیای تو سفر کرده است.
وحکایت
باز تا کجا  کی تکرار خواهد شد

وحکایت، باز تا کجا وکی تکرار خواهد شد.

از مجموعه شعر منتشر شده شامگاهی زمینی 



سعید جمالی دارد بخشهائی از خاطراتش را مینویسد. این

حق اوست.مردیست که حدودچهل سال از عمرش را د


ر کشاکش مبارزه گذرانده و اکنون در غربت روزگار 


میگذراند.


سعید جمالی عنصری نظامی بوده است. زندانی زمان شاه، چریک دوران خمینی از سال 1357 تا 

سال 1383،بعد پنج سال را در بازداشتگاه تیف در عراق در شرایطی بسیار سخت گذرانده است ، 

گاهی در سلول با دستبند و پا بند گاهی در زندانهای دیگر و سرانجام آوارگی در عراق و ترکیه تا 

هنگامی که تن خسته به ساحل غربت رسانید. 


سعید اینروزها دارد مینویسد. تیز و تند و قاطع و بدون لفاظی ها و حتی زیبائی های ادبی و همین


طورهم خوبست.در مقابل نیز دارند مینویسند. تیز و تند و قاطع و مثل همیشه او را به زیور پاسدار 



رژیم بودن مفتخر کرده اند.در همین رابطه و پس از تاخیری سئوال بر انگیز سرانجام به روال 





همیشگی با این مقاله در این لینک : ” هادی افشار ساوجبلاغی“ از شبکه لباس شخصی های 

برون مرزی رژيم را بشناسيد وبا ردیف کردن و مدد گرفتن از آنچه که رسانه های ملایان و 


وابستگانشان گفته اند! و نیز اضافه کردن انواع و اقسام کاغذهائی و اعترافنامه هائی که هر 



مجاهدی در طول زندگی تشکیلاتی اش به اذن رهبر و تشکیلات فراوان نوشته است،(تا بعدها 

رهبران برای افشای اعضایشان از آنها استفاده کنند)  کوشش شده است او را عنصری سست 

عنصر و مساله دار و دائما تحت برخورد، و سر انجام مامور رژیم معرفی کنند.  


سعید جمالی در بازداشتگاه تیف در حال بازرسی شدن


بگذارید بگویم که هر کس می تواند در زندگی اگر توجه نکند سقوط کند، حتی محافظ اول رهبر! 


می تواند به خامنه ای بپیوندد، و مرجان ملک که رفته بود تا در تهران جان فدا کند و او را شهید 

تصور کردند و بسیار ستودند سر از تلویزیون حکومت در آورد ولی لطفامطالب و اسناد ارائه شدهدر 


باره سعید جمالی را با دقت بخوانید و بر آنها تامل کنید و ببینید که آیا از درون این قوطی عطاری 

مدرک و سند،و این دستگاه پاپوش سازی و این سنت مهوع تکراری، آیا مزدور بودن جمالی اثبات 

میشود یا خیر؟
 با این همه به نظر نگارنده این عجیب نیست،زیرا بجز این چاره ای نیست،سالهاست نیروئی که 

خود را برترین نیروی تاریخ معاصر وحتی در مواردی  پس از سقوط شوروی خود را جانشین ویک 

نوید جهانی میداند!، در برابر هر نقد و مخالفتی نشان داده است که چاره اش نه در چالش و ارائه 

مدرک، بلکه در فتوا است، فتواهائی نظیر پاسدار بودن و اطلاعاتی بودن و قاتل اشرفیان بودنو 


چیزهای دیگر.

  بدون تردید برای تک تک اعضا و برای روز مبادا از این اسناد فراوان وجود دارد ، اگر عضو مجاهد و 


داخل تشکیلات باشدچنانکه در باره جمالی، بر پایه اسناد سند خانه مبارکه فتوا صادر میشود ، و 

اگر عضو عضو خارج از تشکیلات باشد و از این نوع اسناد در دسترس نباشد، معیار خط سرخ 


ترسیم شده توسط رهبر، و دوری و نزدیکی به این خط امکان فتوا را فراهم می آورد و این چنین:

 
سعید جمالی در محاصره گارد هنگام انتقال سال سال 2006 بازداشتگاه تیف عراق


آقایان قصیم و روحانی اعضای سابق شورا یکروزه مشکوک، و بعد از مدتی قاتل اشرفیان خوانده 

شدند. اینچنین یک زندانی سیاسی و کسی که دهسال جهنم زندانهای خمینی را تحمل کرده 


است و اکنون یکی از کوشا ترین افشا کنندگان جنایات آخوندی است یعنی مصداقی همرتبه 


لاجوردی خوانده شده است.این چنین  خود من توسط همسر سابق  خود از هضم رابع اطلاعات 


گذر کرده خوانده شدم و دیگران و دیگران... راستی که قبح از قباحت رخت بر بسته است  و 


صاحبان حکم و فتوا که  به نظر من در عین درماندگی و فلاکت و ادبار، لحظه ای از متهم کردن بی 



مدرک و سند آنهم به مدد قلمزنانی که خود هیچ سابقه درخشانی در مبارزه ندارند و هریک از 


دوبار بریدگانند ، {یکبار از مجاهدین و دیگر بار از توانائی های خود و تکیه بر نیروی خود}، کوتاهی 


نمی کنند. 
حرفی نیست حضرات! بروید تا روشن شود که به کجا راه میبرید و کاروان شما در گذر از گورها و 

کشتارگاهها ورودهای اشک و خون  و گودالهای جمجمه و استخوان راه به کعبه میبرد یا ترکستان.



 بر این نمط و سیاق،اینروزها نوبت سعید جمالی است. من بعنوان کسی که با یاری شماری 


انسان شریف اندک  تلاشی در جهت نجات او وچند تن دیگر در پایان تیف و آوارگی ساکنان آن 


داشتم  و بر خلاف مدارک منتشره میدانم که سعید با چه امکانات و چه رنجهائی  از تیف تا اروپا 


آمده است و حرفهای سند سازان در این مورد چقدر بی پایه است لازم است چند کلامی بنویسم.



سعید را به گمانم برای آخرین بار در سال 2008 یا اندکی دیر تر دیدم. قبل از آن بارها او را دیده 


بودم.چریکی آرام با سیمائی که حالت چشمها، و سبیل واندکی تلخی آمیخته با لبخندش او را تا 


حدی شبیه چارلز برونسون از هنرپیشه گان معروف دوران نوجوانی و مورد علاقه من، نشان میداد. 

بارها او را دیده بودم و گاهی صحبتی در سر میز غذا یا نشستهای مرکزیت مجاهدین که مدتی من هم در آن سطح بودم و سعید نیز.

او مومن و خونسرد،و وفادار می نمود و بود،تردید ندارم که در روزگاری رهبران دو گانه را چون 

بسیاری میستود و آماده جان افشانی برای آنان بود،او مثل تمام مجاهدان انسانی سخت کوش و 

از خود گذشته و شجاع و وارسته بود و در طول سالیان هست و نیستش کفش و لباس و 

سلاحش بود و بس.داستان زندگی او را خودش باید بنویسد...اما  در سال هشتاد وسه این همه 


بپایان رسید.
شش سال بعد که او را دیدم حیرت کردم آن چریک آرام و شاداب که قدی بلندتر از من داشت در 

فشارهای تیف و قبل از آن، انگار کوتاهتر شده و همقد من می نمود، شکسته وتلخ و لاغرو 

بیمار،امیر پسر من نیز که دو سال در تیف گذرانده بود قبل از آن از مقاومتهای او و سلول کشیها و 

دستبند و پابند زدن به او برایم گفته بود. در چشمان این مجاهد از آتش و درد و شک ویقین گذشته 

اما، علیرغم شکستگی برقی میدرخشید که گرمای پولاد میپراکند. چند باری دیدمش و او مقداری 

از اشرف و انچه در ان گذشته است بخصوص ماجرای رفع ابهام در اشرف گفت و من شنیدم و 

چنان در هم ریختم که گفتم اجازه میخواهم باور نکنم. 


باور اینها بسیار سخت است بسیار سخت.سعید بر خلاف بسیاری که وقتی از تشکیلات میبرند 

همه چیز را ترک میکنند مسلمان باقی مانده بود وساده زیستی وسخت گیری او در هزینه کردن 


برای خوراک و پوشاک همان اخلاقیات حاکم بر روحیه مجاهدین سالهای زندان را نشان میداد. من 


روی چیزهای کوچک برای شناخت آدمها بیشتر حساسم تا بزرگ، دو نکته از او در خاطرم مانده 


است که خوبست بنویسم، وقتی به او گفتم برای شستن لباسهایش میتواند از رختشویخانه سر 


کوچه با پرداخت سه یورو استفاده کند خندید . گفت دستهایم را دارم! و وقتی به او گفتم من 


لباسهایم را همیشه دست دوم میخرم اگر چیزی لازم دارد میتوانم به او بدهم او با کمال راحتی 


یک کاپشن و یک کفش دست دوم را از من قبول کرد و این روحیه یادگار سالهائی بود که ما تازه پا 


به راه گذاشته بودیم وعلیرغم براه انداختن جلسات و انقلابات ضد بورژوازی در تشکیلات چنان 

غرق در بورژوازی نشده بودیم که بهای یکدست لباسمان از خرج خانه سالانه فاطمه زهرا افزون 

باشد، ولی سعید گویا عوض نشده بود.

 
سعید جمالی در زیر دست و پای ماموران نگهبان در بازداشتگاه تیف به دلیل اعتراض2006 
میلادی
سعید رفت و در طی پنج سال جز یکی دو ایمیل چیزی بین ما رد و بدل نشد که هریک در پی کار 


خود بودیم. 
چندی قبل ابتدا یکی دو یاداشت آرام و محترمانه خطاب به مسعود رجوی نوشت، یاداشتهایش با 

احترام و با حال و هوای یک مجاهد بود،و چون پاسخی دریافت نکرد اینبار چون سیلابی که از دامنه 



کوه سرازیر شود دارد مینویسد. نوشته هایش تکان دهنده است. دارد اندکی از بسیار آنچه را که 

دیده است یا شنیده باز میگوید. راست است آنچه که در مقابله با او مینویسند،!! مینویسند 


،بریدگان مزدور و خائنان به دشمن پیوسته نیز همین نوع چیزها را نوشته اند، چه باید کرد؟


آیا بدون حکم و فتوا نباید در مقابل ثابت کرد که اینها دروغ است و نادرست...،آیا نباید اگر حکم به 

مزدوری و پاسداری میدهید نه به مدد عکس و فتو شاپ و قرار دادن عکس قصیم و روحانی و من 


و مصداقی و اقبال و...در کنار جلادان حکومتی بلکه باسندی که  مانند آنچه در مقاله تان سر هم 

کرده اید ،سند روباه نبوده و دمب شما شاهدشما نباشد،  واثبات شود  که جمالی مزدور است و 

گرنه باید پاسخگو باشید که چه کرده اید و چه گذشته است؟ مطمئن باشید بر سر میز بازی تاریخ 

باید تا پایان و تا آخرین برگ بازی کرد و شما نیز باید بازی کنید و چیزی پنهان نخواهد ماند.


سلسله مقالات آن کسانی که در سایتها زحمت بسیار میکشند تا به هر وسیله ثابت کنند 


مصداقی، لاجوردی و قصیم و روحانی کشتارگران اشرف و من مامور اطلاعات هستم  و اینک 


جمالی را بر پیشخوان قصابی دراز کرده اند،بیشتر شبیه هماوازی غوکان در شبانگاه ماندابهاست 


که واقعا دیگر چنگی به دل نمیزند،تمام پهلوانان به میدان آمده اند و گرز و تیغ خود آزموده اند و باز 

گشته اند. خوبست این تجربه طولانی را بکار بندید و از حکم و فتوا دست بکشید ودرد اصلی را 

دریابید. درد اصلی چیست،که دیروز مصداقی را بمیدان آورد و باعث استعفای روحانی و قصیم شد 

و امروز جمالی را به نوشتن وادار کرده و فردا دیگرانی را بمیدان خواهد آورد؟

درد اصلی به نظر من حتی خود شما نیستید دوستان سابق! و به علت همین شناخت است که 


با اینکه شما فکر میکنید من و دیگران دشمن شما هستیم من چنین باوری را ندارم زیرا شما را با 


این نگاه قربانی میبینم.

 درد اصلی آن ساختار هولناک و پوسیده ایست که نه تنها من و ما را هدف انواع اتهامات سخیف 


قرار داده است بلکه خود شما را نیز از بالا دست ترین تا فرو دست ترین قربانی کرده است. 



درد اصلی   ساختار کهنه و پوسیده ای است که سازمانی را که میتوانست به سهم خود یاری 


دهنده نجات ایران و ملت ایران از چنگال ستم آخوندی باشد به جائی رسانده است که از زمره 


بزرگترین شادیهای ابلهانه و موفقیتهای ذلیلانه اش   افشای  این است که اعضای سابق ش به 


مزدوری آخوندها در آمده اند، و خود راه رهائی را در سیاستی دنبال میکند که در گرد همائی 


هایش پنجاه مهمان و یار خارجی سخن میرانند و نشان از یک ایرانی نیست ونیمی از شنوندگان 


بزرگترین مقام مسئول کسانی هستند که یک کلمه فارسی نمی فهمند واعضایش چنان در مقابل 

فلان مقام سابق در هنگام گشودن دفترشان با گردن کج می ایستند که تهوع آورست واعضایش 

باید در جلسات درونی بخود توهین کنند و اسناد افشای خود را با خط خود برای آینده ممهور کنند و 

این محترمانه ترین گوشه این حدیث دردنان سی ساله  است.


درد اصلی ساختاری است که پوسانده است و میپوساند و اگرچاره ای نیندیشید تا اخرین سلول را 


نابود خواهد کرد و لعنت تاریخ را نثار شما خواهد کرد. 
 این ساختار ساختاری است که سالهاست یک تن را  یک انسان خاکی رابمقام اطلاق رسانده و 


در برابر این اطلاق افسار گسیخته و در محتوا ضد انقلابی و ضد حتی آن اسلامی که در آغاز ما به
 



دنبالش آمدیم،  بقیه را به روزگاری کشانده که بخصوص دربیست و هفت سال گذشته شاهدش 


بوده ایم. 


درد اصلی دردیست که از بند الف تا ج و ب و جلسات کوره و غسل و شکار لحظه ها را ایجاد کرده 


و چریک پر غرور مجاهد را بجائی کشانده که برای استکام کرسی رهبریت ،خود پیشگام توهین و 

تحقیر خود بشود و راستی چریک امروز مجاهد نشانی از آنچه که حنیف نژاد در آغاز پرورد با خود 


دارد؟و از این انسان تحقیر شده و خرد شده در شبهای ممتد بندهای الف تا ی و جلسات کوره و 


غسل و صلیب و... چه سودی میزاید و چه سرنوشتی جز سرنوشت امثال کسانی که سر در 

پای 


رژیم فرود آوردند انتطار میرود.


درد اصلی درد یست که ساختار انساینی یک سازمان سیاسی را به مقام ساختار یک کندوی 


عسل اعتلا داده است.


درد اصلی ساختاریست که ارزش انسان در آن سالهاست به مقام هیمه درون بخاری تنزل کرده 


است وانسان در این ساختار فقط باید با مردن و اعدام و اعتصاب غذا دائم دمساز باشد تا رهبران 

بتوانند انچنان که میخواهند پیش روند.



درد اصلی ساختاریست که با تمامت ادبیات انسانی و عاشقانه رودر روست و از عشق سخن 

میگوید ولی مفهوم و معنای عشق انسانی زن و مرد را به یکدیگر تا فروترین مرحله جنسیت خام 


شبه حیوانی تنزل داده(رن گرفته اید تا مسئله جنسی تان را حل کنید) ودر جلسات انقلابش 


همسران باید بر علیه یکدیگر تیغ برکشند و بر هم بتازند و بر هم دشنام ببارند تا تئوری رهبر ریشه 

افشاند.
درد اصلی ساختاریست که فارغ از شناخت فرهنگی جامعه ایران و مسئولیت فردی شاعر و 


نویسنده   شاملو بزرگترین شاعر معاصر ایران را در مقابل بیش از صد نفر به دلیل فقط سفرش به 


امریکا بدتر از پاسدار میخواند و همین ساختار بخود اجازه میدهد چندی بعد هنگام سفر شاملو به 

سوئد  اکیپی وزین را روانه کند تا این بدتر از پاسدار را جذب خود کند.


درد اصلی ساختاریست که رذیلانه برای پیشبرد مقاصدش همسر را به جنگ همسر، برادر را به 

جنگ خواهر و برادر، پدر را به جنگ پسر و بالعکس میکشاند و ککش نمیگزد.


درد اصلی درد ساختاریست که بجای درک درد و اشتباهات استراتژیک و هولناک سال شصت، ، و 


نقد و بررسی و یافتن راهی نوبرای نجات سازمان و جنبش،در سال شصت وسه پرچم ازدواجی 


دیگر،وانقلاب درونی را میافرازد وپس از بیست و هفت سال بجائی میرسد که امروز رسیده و خود 


محتاج بررسی کامل و دیگریست. آب تکان نمیخورد.



درد اصلی ساختاریست که مقام رهبری سیاسی و مکتبی و فرماندهی ارتش و مسئولیت شورا و 


همسری رئیس جمهور را در یک تن خلاصه نموده است ودر عین حال در نداشتن فردیت و 


جنسیت این جناب چون تافته ای جدا بافته است مطلقا نباید شک کرد و در مقابل باید دائما فردیت 

اعضای بی رده و جنسیت اعضای بی همسر در جلسات شبانه و روزانه مورد بررسی قرار گیرد.



درد اصلی ساختاریست که  بمثابه سلاطین، و شیوه خاقان مغفور،با یک فرمان و یک دادگاه


  فرمانده داخل کشور سازمان را به مقام هوادار فرومیکشد و چندی بعد یک بانوی هوادار در آلمان 


را که در بخش تبلیغات پاریس مسئول زیراکس بود بمقام جانشین مسئول اول بالا میکشد و آب 

ازاب تکان نمیخورد.



درد اصلی درد ساختاریست که در ان بمعنای واقعی نشانی از ایدئولوژی نیست و ایدئولوژی در این 


ساختار دیریست تبدیل به یک عنصر صرف تشکیلاتی با محمل ایدئولوژی مهر تابان شده است و 


به همین دلیل تهی بودن  اعضا از ایدئولوژی موجب شده است بسیاری ازافراد جدا شده، در تهی 

و خلا بعد از جدائی بر خلاف دوران شاه که پرنسیبها را حفظ میکردند و خدا و رسول و امامی 


برایشان باقی میماند همه چیز را نفی کنند و  مزدوری ملایان را پیشه کنند.


درد اصلی دردیست که ما و نسل ما را که به مصاف با ولایت فقیه برخاسته بودیم و در پی 

جمهوریت و دموکراسی بودیم به دامان ولایت فقیهی دیگر با نام رهبری عقیدتی کشاند، ولایتی  


بدون تعارف در برخی موارد منجمد تر از ولایت خمینی، که اگر او در کنار خود وجود چند آیه الله 

مرتجع دیگر را با خیل مریدانشان تحمل میکرد این بجز خود هیچکس و هیچکس دیگر را بر نمی 


تابد  و با اینهمه ادعای آزادی ودموکراسی اش گوش فلک را کر میکند.و درد اصلی دردیست....


 من با رهبران کاری ندارم! اما این ساختار هولناک می تواند به همه چیز ، به همه چیز، از جمله 


آنچه که سعید جمالی به دیده یا شنیده  مینویسد واقعیت ببخشد. بدون شک رهبر در آغاز و شاید 


تا مدتها انسانی در پی آزادی بود و صلاحیتهایش قابل ستایش و من خود از ستایشگرانش بودم و 


سعید جمالی با تمام عیوبی که به او نسبت میدهید سی سال از عمر خود را خالصانه بپای این 


رهبر ریخت، ولی این ساختار از خود این راهبر ، که روزگاری یک انقلابی نام آور بود و محبوب 




جمعیتی عظیم،  چه چیز جز یک  مقام پوشالی و ضربه پذیر و پوسیده ولایت ،مقامی که دیگر در 


روزگار ما نه با یک تشکیلات واقعا انقلابی سازگاری دارد و نه میشود پس از خمینی ،سرزمینی 



چون ایران را به دست چنین کسی با چنین ساختار ذهنی سپرد باقی گذاشته است. آیا میتوانید کمی به این بیندیشید؟

درد اصلی نه یک فرد یا چند تن از بزرگان ، بلکه این ساختار مسموم   است که می تواند براحتی 


و بر پایه قوانین هول خود براحتی مصداقی را با دهسال تحمل جلادخانه ها تبدیل به لاجوردی ، 


کریم قصیم و روحانی را تبدیل به جلاد اشرفیان، مرا تبدیل به مامور رژیم،و هر کسی را که نفسی 


به نقد بر می آورد جلاد و مزدور و جاسوس بکند و در مقابل راه برای هر آن کس که بی هیچ 


ایمانی حتی ردای آلودگی با دستگاه ملایان را دارد بازنماید. بگذرم و با یک فرض خوشحالتان کنم.

فرض کنیم شادی بزرگ از راه فرا برسد و بر اساس اراده الهی و نیز چرخش کواکب آسمانی ،و 


مسخ کامل ما، [چنانکه در کتاب «مسخ»  نوشته کافکا، گرگوار سامسا تبدیل به عنکبوت شد]، 

من و قصیم و روحانی و مصداقی و جمالی و اقبال و همنشین و بقیه کسانی که شما نمی 

پسندید، همین فردا با پاسپورتهای ایرانی گرفته از سفارت سوار بر طیاره به دیدار خامنه ای رفتیم 

و اعلام کردیم که جمهوری اسلامی برترین نمونه در جهان است و ما آماده ایم با عذر خواهی از 


گذشته همراه با تراشیدن سبیل و گذاشتن ریش در خدمت جمهوری اسلامی باشیم، فرض کنید 


چنین گردد!و ما به چنین گنداب خونینی سلام بگوئیم،باور کنید شادی شما چند صباحی بیش 


نخواهد پائید زیرا دشمن اصلی نهان،همچنان که تاکید  کردم شما نیستید ، ما هم نیستیم!

دشمن 


ان ساختار، آن بت خونین «بعل» گونه  خدای خونخوار اقوام فینیقی ایست که سالهاست در 


جادوی آن ازخود غافلید و در ظلمات میپوئید و سخن از روشنی میگوئید، این دشمن، این ساختار  


بیماری که مدتهاست تمام تشکیلات را درگیر خود کرده است شما را رها نخواهد کرد وتا ویرانی 


کامل تشکیلات و سپردن هست و نیست شما  به باد فنا، هست و نیستی که متاسفانه به 

بهای 


هست و نیست سه نسل  بوجود آمده بود و بوجود آمده است از پای نخواهد نشست. بخود آئید.


اسماعیل وفا یغمائی


سی ام اکتبر 2013

۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

دستان خامنه ای واعوان انصارش در تمامی تغيرو تحولات

از شاه تا برژينسكي؛ شاه قرباني «فتنه بزرگ»

از شاه تا برژينسكي؛ شاه قرباني «فتنه بزرگ»
کاوه احمدی علی آبادی

مقدمه
به مناسبت تولد شاه سابق ايران و با توجه به خوانش دوباره تاريخ بر اساس طرح هايي كه وراي حاكميت دولت ها در دوران جنگ سرد اجرا شده و اينك علني شده و در بهار عربي دوباره نمود يافته و به سبب اين كه نسل جديد مي رود تا به همراه عوام مذهبي انقلاب 57، تاريخ گذشته را از نو بخواند تا واقعيت ها را وراي شايعات و شعارها دريابد، چندين كتاب جديد چاپ شد و توسط سايت هاي فارسي زبان مورد بررسي قرار گرفت و تحليل شد. از اين سبب، ضروري ديديم كه نكاتي را پيرامون وقايع آن دوران بر اساس اسناد فاش شده اي كه در بسياري از سايت هاي اينترنتي نيز قابل دستيابي است، تحليل كنم.
نخستين نكته مثبت در بررسي هاي انجام شده پيرامون شاه و علل سقوط آن، مستند بودن ادعاها و شواهد ارائه شده در اين كتب و گفتگوها و ميزگردها بود؛ چيزي كه در زمان شاه سابق و دوران انقبلا 57 تاكنون رواج نداشت و هم به سبب اين كه دنيا چون امروز رسانه اي نشده بودند و اينترنتي وجود نداشت تا آگاهي هاي عمومي را بالا ببرد و دروغ پردازان و شايعه سازان حرفه اي را رسوا سازد و هم به خاطر فضاي بسته اي بود كه در زمان جنگ سرد بر همه كشورهاي خاورميانه حاكم بود و خواندن روزنامه يا كتابي مخالف خوانش رسمي حكومتي مي توانست به صرف خود جرم محسوب شود كه در نهايت همين بي اطلاعي موجب شد كه تعدادي دروغ پرداز جوساز، از آب گل آلود ماهي بگيرند. مورد دوم، از نقصي در اين كتب و مباحث رنج مي برد كه بايسته است لحاظ گردد و آن عدم بررسي برنامه ها و سياست هاي شاه بر اساس سياست هاي منطقه اي و جهاني بلوك غرب و آمريكا بود. شاه همچون هر متحد ديگر غرب، آن هم وقتي در همسايگي غول بلوك شرق قرار داشت، ناگزير به هماهنگي و تبعيت از برنامه هايي بود كه براي جلوگيري از سقوط كشور در دامن كمونيست ترتيب داده شده بود. اما اينك مسأله اجازه فعايت به اسلام گرايان در اين كتب و تحليل ها به گونه اي مطرح شده كه انگار مبتني بر تصميم شخصي شاه بود، كه با فاش شدن بسياري از اسناد جنگ سرد و رجوع بدان ها به راحتي مي توانيم دريابيم كه اصلاً چنين نبود و آن در راستاي "طرح كمربند سبز" بود كه به وراي تصميمات يك كشور مي رفت و نه تنها تمامي كشورهاي منطقه را در برمي گرفت كه حتي برنامه اي بود -لااقل در ظاهر براي تحت تأثير قرار دادن كشورهاي مسلمان و اقماري اتحاد جماهير شوروي در آسياي ميانه. همان گونه كه بر اساس اين طرح، در دوران سادات، اخوان المسلمين كه توسط ناصر قلع و قمع شده بود، دوباره بازسازي شد و اجازه فعاليت يافت و حتي دفاتري در تمامي كشورهاي خاورميانه زد و از كشورهاي حاشيه خليج فارس تا مراكش به فعاليت هاي تبليغي اش مشغول شد، اسلام گرايان ايران نيز با فشار آمريكا و اسرائيل در ايران فعال شدند، در سال هاي پاياني در آموزش و پرورش و كتب درسي اجازه داشتند كه دست ببرند و موقوفات و منابع سنتي مالي خويش را احياء كنند و شاه اگر هم مي خواست نمي توانست خلاف اين طرح ريزي فراملي، اقدامي صورت دهد. شاه پس از همان وقايع سال هاي 42 يك سخنراني تند بر عليه مذهبيون سنتي داشت و نظر واقعي اش را نيز در موردشان بيان كرد و گفت كه تحجر سياه را از انقلاب سرخ خطرناك تر مي داند. اما چرا باز به تقويت شان تن داد؟ چون چنان كه گذشت آن برنامه اي نبود كه در يد قدرت وي باشد و طرح كمربند سبز در راستاي برنامه هاي بلوك غرب براي مقابله با خطر گسترش كمونيست در منطقه بود و از دست شاه نيز كاري ساخته نبود. هم چنان كه مبارزه با سنت و مذهبيون در زمان پدرش –رضاشاه- باز تصميم شخصي او نبود، بلكه در راستاي طرحي بود كه بريتانيا در خاورميانه پياده كرده بود و آن تأسيس حكومت هاي نظامي، ملي گرا و مدرني بود كه توانايي آن را داشته باشند تا مقابل اتحاد جماهير شوروي بايستند.
اما طرح كمربند سبز چه بود؟ طرح كمربند سبز مدعي بود كه براي مقابله با كمونيست، حكومت هاي نظامي و ملي گرا كافي نيستند و مقابله اي مردمي لازم است كه مدرنگرايي از پس آن برنمي آيد، بلكه مذهبيان سنتي و متعصب اند كه مي توانند جلوي نفوذ كمونيست بين مردم عامي و توده ها را بگيرند و از اين سبب، بايد اسلام گرايان سنتي نه تنها در رژيم هاي ديكتاتوري نظامي، از اين پس قلع و قمع نشوند، بلكه اجازه رشد، تبليغ و تقويت –به خصوص در عرصه سياسي- داشته باشند. حتي براي آنان سمينار و كنگره برگزار مي كردند و امكان سفرشان را به اينجا و آنجا فراهم مي آوردند و راه هاي جديد اشاعه و گسترش شان و تيم سازي و شبكه سازي را به ايشان آموزش مي دادند.
مسأله آن بود كه غرب براي فروپاشي در اتحاد جماهير شوروي نياز به اهرم هايي داشت و براي حركت موثر آن اهرام ها كافي بود تا روي نقاط ضعف يك رژيم توتاليتر دست بگذارد و اهرم ها را فشار دهد و اگر اتحاد جماهير شوروي به جاي درك درست پارامترهاي حاكم بر جنبش و تحولات اجتماعي، دوباره سراغ زور برود، بر گسترش اعتراضات و ناآرامي ها بيافزايد و پس از گذر از آستانه اي، فروپاشي محقق خواهد شد. پس استراتژيست ها و تحليلگران غربي دست به كار شدند. نخست شناسايي وضع موجود اتحاد جماهير شوروي بود. دفاتر مطالعاتي متعددي بررسي را آغاز كردند. در دوره کارتر سازمان مرکزی این فعالیت های استراتژیک، گروه پژوهش درباره ملیت های شوروی (NWG) بود که به عنوان گروهی عملیاتی در شورای امنیت ملی، با دستور مستقیم برژینسکی تشکیل شد و افرادی از سیا، وزارت خارجه، پنتاگون و سازمان های دیگر در آن شرکت داشتند. رئیس NWG، "پل هنز" از افراد پیشین سیا و دستیار برژینسکی بود، که با گروهی از مشاوران و کارگردانان معتقد به پتانسیل طغیان در میان اقلیت های اتحاد شوروی کار می کرد. طرح "كمربند سبز" برژينسكي، يكي از مهمترين خروجي هاي شان بود.
برژينسكي را بهتر بشناسيم
برژینسکی فرزند یک خانواده يهودي لهستانی بود كه بعدها به آمريكا مهاجرت كرد. او اتحاد شوروی را قدرتمند، اما در برابر اقلیت های قومی و مذهبیش، شکننده می دانست. همراهان برژینسکی در شورای امنیت ملی همگی در تکیه بر تضادهای داخلی اتحاد شوروی و شتاب بخشیدن به روند فروپاشی آن هم رای بودند. گزارشات مي گويند، هسته شكل دهنده گروه برژینسکی ــ هنز، شاگردان کنت "الکساندر بنیگسن"، آکادمیسین اروپایی و نویسنده آثار بسیار و آموزگار تز "اسلام علیه شوروی" بود. در دهه 1950، بنیگسن نخست در "موسسه پژوهش های علوم اجتماعی پاریس" بود و چيزي نگذشت كه در دانشگاه شیكاگو پژوهشگر جامعه شناسی شد. کتب و مقالات متعدد او درباره اسلام در آسیای مرکزی، همزمان با جنبشی از پژوهشگران و برجستگان سیاسی باورمند به کارآمدی برگ اسلام بودند كه ناگهان به صحنه آمدند. چنان که بسیاری از آنها در دانشگاه شیگاگو، موسسه "راند"، محافل پژوهشی و اداره امنیت ملی فعال شدند. "جرمی عزرائیل" –كه از اسمش تبار يهودي اش  پيداست می گوید: برنامه دانشگاه شیكاگو به پیدایش گروهی از کارشناس مسائل جمهوری های آسیای مرکزی و اسلام انجامید که بیشترشان پیرو نظرات مناقشه انگیز بنیگسن بودند، و برخی از آنها مانند "پل گوبل"، در آینده، تحلیلگران برجسته سیا در زمینه اسلام شدند. عزرائیل نیز در 1978 به عنوان تحلیلگر میهمان به سیا پیوست. او مي افزايد: "در سیا، عضو اصلی گروه پژوهش درباره ملیت های شوروی شدم". آنان به صراحت مي گفتند "هویت اسلامی گونه ای ضد فرهنگ (اينك بهتر مي توانيم درك كنيم كه چرا سران حكومت ايران مدام به اسم فرهنگ غرب –كه دستاورد تمام جامعه جهاني است، ضد فرهنگي را تبليغ مي كند كه مي خواهد به جز تعدادي صنايع دستي و سنتي چيز ديگري باقي نگذارد) را شکل داده که در صورت ادامه ستیز شوروی ها علیه اقوام و مذاهب، می تواند زمینه ساز نا آرامی شود... دشمنی با شوروی ها در کشورهای اسلامی و در میان گروه های مسلمان افزایش می یابد".
با اين وجود، بنیگسن و شاگردانش با آن كه از تأثير كارت اسلام در جمهوري هاي آسياي ميانه شوروي بسيار گفتند و نوشتند، هيچ جنبش يا حركتي در آن منطقه با گرايشات اسلامي سال ها بود كه وجود نداشت. در تمامي آثار متعددش پيرامون اسلام در آن منطقه نگاه كنيد، تنها موردي از شواهد عيني و واقعي به گروهي محدود از صوفيان ترك با نام نقشبندي اشاره مي كردند كه آخرين تحركات شان به اواخر قرن هجدهم برمي گشت! اما تو گويي ساعت شان را نگاهي نكرده بودند تا دريابند، اينك تاريخ اواسط قرن بيستم را نشان مي دهد و تحليلگران در جستجوي يك جنبش اجتماعي تأثيرگذارند، نه معدودي صوفي منزوي!!
اين در حالي بود كه جمهوري هاي متعدد شوروي با ويژگي هاي قومي و هويتي هم شكل گرفته بودند و هم در ساختار خودمختاري بهترين شرايط براي تجزيه و فروپاشي اتحاد جماهير شوروي را داشتند و همچون كيكي بودند كه جايي كه چاقو براي برش بايد روي آن قرار مي گرفت، كاملاً مشخص بود. در حالي كه، در دهه 60 هر مسلماني كه در آسياي ميانه زندگي مي كرد، حتي اگر 50 سال از سن اش گذشته بود، نيم قرن بود كه تحت لواي رژيمي زندگي مي كرد كه دين را ترياك توده ها مي شمرد و در نظام آموزشي و جامعه پذيري اعضاء دروني ساخته بود؛ چه رسد جواناني كه تحت آموزش نوين نظام كمونيستي و ايدئولوژي هاي مبتني بر آن پرورش يافته بودند. فروپاشي شوروي در سال هاي بعد نيز نشان داد كه همان جمهوري هاي خودمختار با گرايش هاي قومي و ملي بودند كه مستقل شدند و كشور را پاره پاره كردند. اما آيا اين ها از منظر محققان و استراتژيست هاي غربي پنهان بودند؟ جالب تر آن كه، در منطقه نيز رژيم هاي ملي گراي نظامي به شكلي قوي وجود داشتند كه هم تا آن زمان در مقابل پيشروي كمونيست به خوبي ايستاده بودند و هم اقوام آسيايي ميانه، اقليت هايي بودند در مقابل كشورهايي كه مي توانست مام ميهن شان شمرده شوند؛ مثل ترك ها و فارس ها و آذري ها. ولي آنان سراغ گروهي به اسم "اسلام گرايان" رفته بودند كه در آسياي ميانه كه هيچ، حتي در خاورميانه بشدت تضعيف شده و واپس زده شده بودند و مدت زيادي از ويراني هاي حاصل از امپراطوري عثماني نمي گذشت. تو گويي آنان مدام ملاغه در ديگ آشي فرو مي برند و از آن نخود و گوشت بيرون مي آورند، اما اصرار دارند كه اين ها آش موردنظرمان نيست و در آش چيزهايي هست كه ما اكنون نمي بينيم، اما زماني خودشان را نشان خواهند داد! مهمتر از همه، فروپاشي بر اثر بنيادگرايي اسلامي با وجود آن كه ضربه اي مهم به شوروي مي زد، اما ضرورتاً منجر به فروپاشي نمي شد، چون تنها بخش هايي از آسياي ميانه و آذرباييجان (در محور قفقاز) را مي توانست در برگيرد، اما فروپاشي به سبب تمايلات شديد قومي و ملي، مي توانست در تمام سرزمين وسيع اتحاد جماهير شوروي گسترش يابد و همان گونه كه ديديم و عملاً نيز چنان شد، آن را پاره پاره كند. پس براي درك بهتر آن بايد به كنه "شطرنج بزرگ" نقب بزنيم.

شطرنج بزرگي كه برژينسكي مدام بدان اشاره مي كند
آمريكا براي شناخت و تأثير بر مناطقي از جهان كه هدف شمرده مي شدند، برنامه هاي متعددي داشت. براي اقوام و مليت هاي و اديان و مذاهب مختلف نيز به متحداني تكيه مي كرد كه در مناطق مورد نظر نفوذ داشتند و چه بسا تحليلگراني كه از همان اقوام و مليت ها بودند و علاوه بر شناخت علمي، به اطلاعات محلي دسترسي مكفي داشتند. يهوديان در تمام دوران جنگ سرد، بهترين منبع غرب براي شناخت شرايط حاكم بر جوامع بلوك شرق بودند؛ چون يهوديان بسياري در اروپاي شرقي و شوروي بودند كه سال ها پيش كمونيست شده بودند و كسي يا سابقه اي از تبار يهودي شان نداشت، يا آنان را چنان كمونيست دو آتشه اي مي يافتند كه تصور نمي كردند، هنوز اعتقاداتي يهودي داشته باشند و جوامع غربي را كاپيتاليسم و دشمن شان مي شمردند. جالب آن است، كه همزمان بهترين منبع بلوك شرق و اتحاد جماهير شوروي براي دزدي از آخرين دستاوردهاي علمي و نظامي غرب در همان دوران جنگ سرد، همين يهوديان بودند! به عبارتي، آنان دودوزه بازي مي كردند و از اين امتياز دو طرفه اي كه مي گرفتند، به توازن قدرت بين دو بلوك در جهت رشد و گسترش با چراغ خاموش و بي سر و صدايشان ادامه مي دادند. زماني به نقشه آن شطرنج بزرگ برژينسكي پي مي بريم كه درك كنيم، تحليلگران و استراتژيست هاي يهودي غرب كه آرام آرام فضاي تصميم گيري را در مراكز علمي و استراتژيك غربي اشغال كردند، پشت لواي "طرح كمربند سبز" –كه به غرب وانمود مي كرد براي فروپاشي شوروي است، دنبال چه چيزي بودند. آنان هم با انحراف غرب از ضربه زني به نقطه ضعف بزرگ اتحاد جماهير شوروي، يعني جمهوري هاي خودمختار مبتني بر قوميت، آن را به سوي اسلامي بكشانند كه خطري جدي براي شوروي نبود و هم با اين مهندسي و توازن قوا بين دو بلوك و همزمان كنترل هر دو توسط نهادهاي امنيتي خودشان، باز همزمان امتيازات متقابل از هر دو طرف نيز بگيرند و با رشد اسلام گرايي در خاورميانه كه به موساد در هماهنگي با غرب براي مقابله با كمونيست اجازه نفوذ در نهادهاي امنيتي اين كشورها را مي داد، حاكميت اين كشورها را –از طريق اسلام گرايان بدست آورند و مديريت قدرت هاي منطقه اي كشورهاي منطقه را از چنگ شان در آورند و نهادهاي امنيتي اسرائيل آن را در دست بگيرد و هر كجا غرب نياز داشت، از طريق اسرائيل باشد كه مديريت لازمه اعمال شود و نبض جهان نيز با كنترل بازارهاي نفت و انرژي خاورميانه در دست شان مي افتاد و با چپاول شان، يك ابرقدرت جديد ظهور مي كرد: اسرائيل.
براي اين كه آن نقاب بر چهره بماند و ديگران اسلام گرايان را به فروختن كشور و ثروت ملل اسلامي به خارجيان و خيانت متهم نشوند، بايد پيش دستي كنند و خود پيشاپيش ديگران را بدان محكوم كنند. اسلام گرايان نيز از همان ابتدا تكليف شان را با ملي گرايي مشخص كردند و آن اصلاً براي شان مهم نيست، آنچه مهم است نظامي اسلامي است كه وقتي با تجاوز، شكنجه، افترا و هر گناه كبيره اي كه در اسلام منع شده، بتوان نظام اسلامي را حفظ كرد، نبايد از آن ها دريغ كرد و حتي مي توان اصول دين را تعطيل كرد، ديگر معامله با اسرائيل و موساد چه اهميتي دارد و وقتي كساني را كه از نداري داشتند مي مردند، حالا با اين معامله اي كه روساي نظام اسلامي كردند، بر جان و مال مردم اختيار تام دارند، ديگر بر سر معامله بر سر هر چيز براي تصاحب حكومت اسلامي جاي هيچ ترديدي نيست. در چنين حكومت هاي اسلام گرايي، تلاش فعالاني كه مي خواهند رفع اتهام از ارتباط با خارجيان كنند، همان قدر بيهوده است كه كسي كه خودش را به خواب زده بخواهيد بيدار كنيد. اتهام زني به ارتباط با خارجيان، دستور كار تمامي اسلام گرايان منطقه است، نه به اين سبب كه باور دارند واقعاً مخالفان شان با خارجي ها در ارتباط اند، بلكه براي رفع اتهام از خود حكومتي ها، چون دست خودشان بدان آلوده است؛ اصطلاحاً دست پيش را مي گيرند تا پس نيافتند. و مثلاً همين امروز كه مي بينيم، ارتش مصر به خاطر ساقط كردن اخوان المسلمين، مقابل آمريكا و غرب ايستاد و جانب خواسته هاي مردم و منافع كشور را گرفت، و از اين سبب اين غرب است كه توسط مردم منطقه به جانبداري از اخوان المسلمين متهم است، باز اخواني ها اصرار دارند كه آمريكا و غرب عامل سقوط شان بودند. چون نقشه اي حساب شده در منطقه است كه در كلاس هاي آموزشي تمامي اسلام گرايان تدريس و شستشوي مغزي مي شوند تا نقاب موساد همچنان بر چهره باشد. تكرار شعارهاي مرگ بر آمريكا و مرگ بر اسرائيل نيز در همين راستاست و رساندن اسلام به حد يك ايدئولوژي به همين خاطر بوده (چون تجربه ايدئولوژي چپ را در زمان جنگ سرد داشتند) تا تعدادي گوسفند چشم بسته تربيت كنند كه چون طوطي چنان آن ها را ملكه ذهن شان ساخته باشند كه عملاً اهداف پنهان اسرائيل را دنبال كنند كه حتي اگر برادرشان خواست خلاف آن عمل كند، با او به مقابله برخيزند.
گزارش هاي معكوس موساد از واقعيت هاي منطقه به غرب
موساد نيز كه مهمترين منبع آمريكا در خاورميانه است، در حالي كه تظاهر مي كند كه اسلام گرايان دشمن اش هستند و او قرباني است، گزارش هايي نيز كه در اين مدت پيرامون اوضاع خاورميانه به غرب مي دهد، كاملاً مهندسي شده، معكوس و البته در راستاي منافع اش است و اذعان مي كند كه جامعه مدني و آزادانديشان و دموكرات ها در خاورميانه چندان قدرتي ندارند، بلكه اين اسلام گرايان هستند كه به عنوان متحد قابل اتكاء براي غرب هستند. آمريكا و متحدان اش نيز مي انديشند كه وقتي اسرائيل كه دشمن اسلام گرايان پنداشته مي شود، اين چنين از آنان سخن مي گويد، حتماً راست مي گويد. اما به صحنه آمدن به موقع مردم، جامعه مدني و به خصوص جوانان، حسابي گزارش هاي معكوس موساد را رسوا ساخت. در بهار عربي ديديم كه  اسلام گرايان كه تا پيش از آن با حكومت هاي وقت همكاري داشتند، به محض كنار رفتن نظامي ها چگونه سازمان يافته خيز برداشتند تا انقلاب هاي بهار عربي را بدزدند و به نفع خود مهندسي كنند كه خوشبختانه با هشدارهاي مكرر و به موقعي كه داده شد، جامعه مدني، جوانان و نظاميان به خود آمدند و آنان را سرنگون كردند. سياسيون غربي نيز تحت لواي دموكراسي و اصلاحات به حكومت هاي ديگر كشورهاي خاورميانه فشار مي آوردند كه فضا را باز كنند تا اسلام گرايان چون همگان به صحنه بيايند. اما با سقوط مرسي و ارتباطاتي كه از او با اسلام گرايان تندرو فاش شده نشان مي دهد كه بلعيدن خاورميانه در راستاي خلافت اسلامي و اتحاد جماهير بربريت اسلامي از طرح هاي آنان بود كه نه تنها اين روند متوقف شد كه توطئه گران انقلاب دزد در تمام خاورميانه رسوا، دستگير شده و اموال شان مصادره و نهادهاي شان تعطيل گشت.
ولي امروز كه ايران و اسرائيل تا آستانه يك جنگ پيش رفته اند، پس چگونه اين اتفاق با آن شواهد و اسناد قابل توضيح است؟ بسياري جواب مي دهند كه تهديدها جدي نيست و دو طرف وانمود به جنگ مي كنند. اما سخت در اشتباه اند و هيچ گاه خطر جنگي منطقه اي و جهاني تا بدين حد جدّي نبوده است! پس اگر جنگ جدي است، چگونه آن تناقضات قابل توضيح اند؟ چرا اسرائيل بدنبال حمله به ايران و استارت جنگي منطقه اي است؟ پاسخ بسيار ساده تر از آن است كه به نظر مي رسد. چه چيز ايالات متحده را در قرن بيستم ناگهان به يك ابرقدرت بدل كرد و چگونه آمريكا توانست ابرقدرت هايي با سابقه ديرينه تسلط بر جهان در طول قرن ها با مستعمرات مختلف را در مدتي كوتاه پشت سر بگذارد؟ جواب مشخص است: دو جنگ ويرانگر جهاني اول و دوم. در جنگ اول جهاني كه آمريكا با وجود اعلام جنگ برخي از كشورها بر عليه اش هرگز وارد جنگ نشد و در جنگ جهاني دوم نيز تا جاي ممكن از جنگ به دور ماند تا به خاك اش حمله شد و سياستمداران آمريكا توانستند با وجود ورود ديرهنگام به جنگ، كشورشان را از جنگ و ويراني به دور دارند، در حالي كه تمام اروپا، بخش اعظم آسيا و بخشي از آفريقا در جنگ غرق و ويران شد. اسرائيل به شكلي هدفمند بدنبال چنين سناريويي در منطقه است: جنگي چنان ويرانگر كه تمامي دشمنان و كشورهاي رقيب را در كام خود كشد و اسرائيل را كه از كشورهاي عربي عقب افتاده -به سبب منابع سرشار انرژي اين كشورها- و با مشكل نوظهور تركيه قدرتمند و بانفوذ نيز مواجه است، از آنان پيش بياندازد. به همين سبب است كه با عمليات تروريستي اخير كه نادان هاي ايراني اجرا كردند، به اعراب ثابت خواهد شد كه ايران دشمني واقعي و نه خيالي است. براي كشيدن جنگ به تركيه نيز راه اندازي رادار ناتو در تركيه را به خودش وصل كرده است و نهادهاي امنيتي وابسته به موساد، خودشان به اصطلاح (چون فروش اطلاعات رادار ناتو به اسرائيل واقعيت ندارد) فاش مي سازند كه اطلاعات رادار تركيه پس از آن كه به آمريكا داده مي شود، از طريق آمريكا به اسرائيل ارسال مي گردد! با فرض صحت اين امر، چرا اسرائيل بايد اين واقعيت را كه به نفع اوست، لو بدهد؟ پاسخ تنها يك چيز مي تواند باشد: اسرائيل مي خواهد آخوندها و پاسداران نادان ايراني را با اين اطلاعات غلط به سوي جنگ با تركيه بكشاند. ديديم كه نتيجه نيز داد و برخي از پاسداران هالوي ايراني، رادارهاي ناتو در تركيه را نخستين هدف ذكر كردند.
همين چند ماه پيش بود كه آمريكا از طريق سرويس هاي امنيتي خود به بخشي از همكاري پنهان اسرائيل با حكومت ايران آگاه شد، وقتي ديد نتانياهو خيلي جوش مي زند و در حضور نهادهاي حامي اسرائيلي، فشار و تحريم و حمله به ايران را به عنوان گام هاي سريع در دستور كار قرار مي دهد، يك نمونه كوچك از همكاري كارتل برادران عوفر با ايران را از طريق گذاشتن يكي از شركت هاي وابسته برادران عوفر در ليست تحريم به جرم ارتباط با شركت هاي تحريمي ايران، به دنيا نشان داد كه خيلي فريادهاي تندروهاي اسرائيلي را جدي نگيرند. اساساً برداران عوفر كارتلي است از شركت هايي كه بيش از 25 درصد از صنايع رسمي اسرائيل را تشكيل مي دهد و داراي شركت هاي متعدد غيررسمي در نقاط مختلف جهان كه نقش واسطه را بازي مي كنند تا روابطي از اين دست بين كشورهاي مختلف با اسرائيل پنهان بماند. اندكي بعد رسانه هاي خارجي از فروش قطعاتي مخابراتي اسرائيلي به حكومت ايران براي كنترل جنبش سبز توسط شركتي اسرائيل با واسطه يك شركت اروپايي خبر دادند. اين سند نيز علاوه بر ارتباط "همواره با واسطه" دو رژيم، مدركي ديگر بر آن است كه اسرائيل به هيچ وجه نمي خواهد با يك انقلاب، نهادهاي امنيتي در كنترلش در ايران را از دست بدهد و براي ماندن رژيم همه جور امكانات براي ترور مخالفان و سركوب منتقدان، معترضان و جنبش هاي مدني انجام مي دهد.
در يك كلام: اسرائيل مي خواهد آغازگر نبردي باشد كه چون طعمه اي بقيه كشورهاي منطقه و آمريكا را به جنگ با ايران، حزب الله لبنان، جهاد اسلامي غزه و شبه نظاميان عراقي بكشاند و همان گونه كه آمريكا طي جنگ هاي بزرگ گذشته از رقبايش پيشي گرفت، با ويراني كشورهاي ثروتمند منطقه و حتي ترجيحاً ضربات كاري به آمريكا كه تنها كشوري در جهان است كه مي تواند خواسته هايش را به اسرائيل تحميل كند و به خصوص اعراب كه پول هاي بسياري براي فلسطين ها خرج مي كنند، خود (اسرائيل) در شرايطي امن از ديگران پيشي بگيرد. چون پيشرفت اعراب در منطقه بيشتر حاصل سخت افزاري و تكنولوژي است و نه فرهنگي و علمي و ريشه دار، در نتيجه با نابودي فيزيكي شان، همه چيز به جايگاه اول باز مي گردد و اين در حالي است كه حكومت هاي عربي توسط اسلام گرايان تندرو تضعيف شده چه بسا سقوط كنند و عملاً در دستان نيروهاي امنيتي اسلام گرايان كه توسط موساد سازماندهي مي شوند، بيافتند. اسرائيل نيز همان سلاح هايي را كه با مبالغي كلان و با واسطه به ايران فروخته طي جنگ نابود مي كند؛ چون زماني براي صلح و زماني براي جنگ (بنا به گفته مقامات اسرائيلي) و زماني براي فروش و زماني براي نابودي شان است! اما جنگ با ايران به اسرائيل هم ضربه مي زند؟ درست است، و براي آن كه نقاب تا آخر بر چهره باشد، حتي ضروري است، ولي طبق برآوردهاي اسرائيل كه اخيراً وزير دفاع اسرائيل اعلام كرده، تلفات شان كمتر از 500 نفر است. آيا اين ميزان تلفات براي ظهور ابرقدرتي جديد و نابودي ساير رقباي منطقه اي هزينه زيادي است؟ بي شك كشتگان اسرائيلي اگر از اين طرح خبر داشتند، حتماً (!) خودشان داوطلبانه چنين مي كردند!
باري، اگر به سخنراني هاي متعدد برژينسكي توجه كنيد او مدام از اين سخن مي گويد كه نظم نوين جهاني آمريكا تحقق نيافته و آمريكا ديگر نمي تواند ابرقدرت جهان باشد؟! نظم نويني كه تمامي گروه هاي اسلام گراي منطقه و به خصوص انقلابيون ايران كه كنترل اتاق خواب شان را ندارند و خبر ندارند كه كجا شنود كار گذاشته اند، اما از آن خبر دارند و مدام در مخالفت اش سخن مي رانند، نظمي است كه اسرائيل بزرگترين دشمن پنهان آن است. نظمي است كه در آن اسرائيل در حد يك كشور منطقه و متحد استراتژيك آمريكا است و ساير كشورهاي متحد آمريكا نيز در آن نقشي منطقه اي دارند؛ تركيه، عربستان، مصر و پاكستان. كشورهاي حاشيه خليج فارس نيز كه آنقدر ثروت دارند كه نمي دانند چه بكنند! اسرائيل نظمي ديگر مي خواهد كه در آن جايگاه يك ابرقدرت ثروتمند را داشته باشد كه در تمامي ثروت هاي ملل منطقه دستي باز داشته باشد ( بر اساس همان طرح اتحاد جماهير بربريت اسلامي) و مردم شان براي يك لقمه نان، محتاج رژيم هاي دست نشانده اسلامي اش باشند؛ يعني درست مثل ايران امروز . نظمي كه در آن هر كشوري، حتي آمريكا براي تأمين نيازهاي انرژي شان محتاج اسرائيل باشند و نه برعكس. سخنراني اخير برژينسكي خطاب به استراتژيست هاي آمريكا -كه مي خواسته آنان را تحريك نيز كند كه گفته ديگر هژموني جهاني آمريكا رنگ باخته، در راستاي همين خط بطلان كشيدن بر نظم نوين جهاني آمريكا در راستاي نظم موردنظر اسرائيل است. او حتي افزوده كه تا جايي كه عمر حاضران اين جلسه قد دهد، آمريكا ديگر نمي تواند جايگاه سابق اش را -همچون دوران جنگ سرد بدست آورد، كوشش ديگري است براي تحريك استراتژيست هاي آمريكا تا بدنبال جنگ سرد جديد بروند كه اسرائيل به كمك لابي اش در آمريكا مي خواهد آن را بازآفريني كند. جنگ سردي كه اين بار آمريكا و غرب را مقابل چين قرار دهد. چون چنان كه گذشت، بزرگترين برنده جنگ سرد، اسرائيل و دودوزه بازي اش بود كه با فروپاشي كمونيست بزرگترين ضربه را خورد. آنان مي خواهند با بازتوليد جنگ سردي ديگر همان سياست رها شده آمريكا و غرب را در آن دوران دنبال كنند و هم به دو دوزه بازي شان ادامه دهند و هم تقويت اسلام گرايان تندرو كه پس از يازده سپتامبر از دستور كار آمريكا و غرب خارج شده بود، دوباره در دستور كار قرار گيرد و پروژه شكسته خورده اتحاد جماهير بربريت اسلامي شان دوباره احيا گردد و آمريكا را از تقابل با اسلام گرايان به همكاري با آنان بكشاند، آن هم اين بار به بهانه شورش هاي انقلابي استان هاي مسلمان نشين چين.
مقامات مسئول آمريكايي به جاي اين كه هر سال عاملان يازده سپتامبر را نشان دهند و به تكرار مطالب تكراري بسنده كنند، بايد گوش آقاي برژينسكي و همكارانش را در اين ايام بگيرند و بياورند جلوي دوربين و به مردم آمريكا معرفي كنند كه طراحان و سازمان دهندگان اصلي تروريست هاي اسلام گراي جاني، ايشان بودند كه به بهانه طرح كمربند سبز به آمريكا و كشورهايي كه ايشان را پناه دادند، خيانت كردند و هنوز نيز از رو نرفته اند و در كمال بي شرمي بدنبال تكرار جنايت هايشان از طريق جنگ سردي جديد هستند.