۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

به اعتراضات مدنی خود تا بازگشت جمهوریت و آزادی ادامه خواهیم داد

نجمن اسلامی دانشجویان دموکراسی‌خواه دانشگاه تهران:

انجمن اسلامی دانشجویان دموکراسی‌خواه دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران با صدور بیانیه ای به مناسبت آغاز سال تحصیلی اعلام کرد تا بازگشت جمهوریت و آزادی ادامه خواهیم داد.

به گزارش خبرنامه امیرکبیر این انجمن در بیانیه خود ضمن بررسی و یادآوری وقایع پس از انتخابات و هجم گسترده حملات به دانشجویان دانشگاه مختلف کشور نسبت به اینگونه توسط حاکمیت هشدار داد.

در این بیانیه همچنین آمده است که این انجمن «هرگونه محدودیت و دگم‌اندیشی در حوزه‌های درسی بالاخص علوم انسانی را بر نخواهد تافت و همچنان برای پیگیری مطالبات مدنی فعالان سیاسی چه در زندان، چه در بیرون زندان نهایت تلاش خود را خواهد کرد». متن کامل این بیانیه به شرح زیر است:

بیانیه انجمن اسلامی دانشجویان دموکراسی‌خواه دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران به مناسبت آغاز سال تحصیلی و بازگشایی دانشگاه‌ها به اعتراضات مدنی خود تا بازگشت جمهوریت و آزادی ادامه خواهیم داد

ققنوسی که از خاکستر خویش سر برمی‌افرازد، بی‌گمان داغ آتشی جگرسوز را بر جان خریده است

کودتای انتخاباتی 22 خرداد فصل جدیدی را برای کشور رقم زده است که در این میان طفل نحیف جمهوریت، قربانی زیاده‌خواهی خودمهروزخوانان نامهربانی شد که کوس رسواییشان گوش فلک را کر کرده است. قریب به 5 ماه از مرگ جمهوریت می گذرد؛ ریخته شدن خون چندین ندا، کیانوش، مصطفی، سهراب، بازداشت و حبس و انفرادی و آزار بهترین فرزندان این مملکت و در آخر، گرفتن اعترافات مضحک تحت شدیدترین فشارهاي روحی و روانی به انسان‌های بی‌گناه، فقط بخشی از نتایج شوم آن است که این همه رذالت فقط از عهده‌ی کسانی برمی‌آید که برخواسته از رای و خواست مردم نباشند.

سال تحصیلی جدید را در فضایی آغاز می‌کنیم که تابستانی پر مخاطره را گذرانده‌ایم و این بار دانشگاه، این سنگر آزادی‌خواهان هدف بعدی متولیان اموری قرار گرفته که پس از کودتای انتخاباتی 22 خرداد با نقل مکان از وزارت کشور به وزارت علوم درصدد کودتایی علمی (انقلاب فرهنگی نرم) در دانشگاه‌ها هستند.

دانشگاه تهران اما با فراز و نشیب‌ها و تهاجماتی بیش از پیش مواجه گشت و دستخوش حوادثی بس ناگوار شد. پس از برگزاری انتخابات دهمین دوره ریاست‌جمهوری، دانشجویان معترض که همراه تمام مردم ایران به نتایج اعلام‌شده در انتخابات و تبدیل آن به انتصابات معترض بودند نیز به صف مردم پیوستند و اینبار فریادشان را از دانشگاه به گوش جهانیان می رساندند و اعتراض خود را از خانه‌شان بیان می‌کردند. اما سرکوبگران پیش از آنکه به طور گسترده سرکوب‌های خیابانی خود را آغاز کنند از ترسی که از 10 سال پیش تا به حال بر جانشان چیره گشته بود نقطه آغازین سرکوب و تهاجم را کوی دانشگاه قرار دادند. در شامگاه 24 خرداد در دومین روز اعتراض دانشجویان کوی دانشگاه تهران مورد تهاجم مغول‌وار مزدوران قرار گرفت و به دستگیری‌های گسترده در میان دانشجویان منجر شد و این بر هولناکی این واقعه ناگوار بسی بیشتر از 18 تیر افزود.

اما این تنها دانشگاه تهران نبود که دستخوش این تهاجم وحشیانه گشت و دانشگاه شیراز و صنعتی اصفهان و تبریز و ... نیز دردی مشترک را به جان خریدند. اما با این اتفاقات، دانشجویان همچون گذشته از پای ننشستند و به مبارزات آزادی‌خواهانه خود در صفوف مردم پرداختند.

اکنون دوباره پا به ابن عرصه مقدس نهاده‌ایم، اما در شرایطی خطیرتر، در شرایطی که نیروهای سرکوبگر چشم به ما دوخته‌اند. در شرایطی که موج دستگیری‌ها و تعلیق‌ها در تمامی دانشگاه‌ها به خصوص دانشگاه تهران به راه افتاده است. همانطور که شاهد بودیم پس از برخورد با دانشجویان در جریان حمله به کوی دانشگاه و دستگیری بیش از 200 نفر از دانشجویان، متولیان امور از پای ننشستند و به گمان خود درصدد خاموش کردن این صدای حق‌طلبی برآمدند و با تمدید بازداشت چندی از دانشجویان به مدت دوماه و بازداشت چندین تن از دانشجویان چند روز پیش از بازگشایی دانشگاه، و همچنین با احضار ده‌ها تن از فعالان دانشجویی به کمیته‌ی انضباطی به عنوان نهاد سرکوب در دانشگاه و دفتر پیگیری وزارت اطلاعات خواستند تا فضای رعب و وحشت را در دانشگاه حاکم کنند و در مقام بازدارنده‌ی آنان در آیند، اما تمام این موارد هیچ از اراده دانشجویان نکاسته است. اما بحثی که به میان می‌آید نحوه برخورد مسؤولین دانشگاهی و در راس آنان ریاست دانشگاه است، دردناک است که گفته می‌شود رییسی که مسؤول تامین امنیت جانی دانشجویان است خود اجازه ورود نیروهای ضدشورش و نیروهای وابسته به بسیج و سپاه پاسداران به کوی دانشگاه جهت سرکوب دانشجویان را داده است و وای بر ما اگر حقیقت داشته باشد و هرچند که چندی بعد ریاست دانشگاه داعیه‌دار دفاع از حقوق دانشجویان می‌شود و دست به تکذیب‌های پیاپی این شایعات می‌زند و کمیته‌ی به اصطلاح "پیگیری حوادث پیش آمده" را تشکیل می‌دهد که تاکنون هیچ نتیجه‌ای حاصل نکرده است و گزارشی به دانشجویان داده نشده است ولی نتیجه ی آن گریبان دانشجویان را با محروم شدن بیش از 400 نفر از ساکنین کوی دانشگاه ، دستگیری دانشجویان ساکن کوی و تعطیلی تدریجی کوی دانشگاه گرفته است . اگر حادثه‌ای چون هجده تیر دامان‌گیر دانشجویان شد، سربازی به جرم دزدیدن ریش‌تراشی! پای میز محاکمه کشانده می‌شد اما اکنون هنوز هویت مهاجمان مشخص نشده است و در کیفرخواست‌هایی که جعلی و دروغ بودن آن بر تمامی مردم معترض و دانشجویان مبرهن است با فرافکنی و بی شرمی تمام، اتحادیه‌ای همچون دفتر تحکیم وحدت (اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان سراسر کشور) را مسبب این فاجعه می نامند تا قربانی را جای متهم بنشانند. اما اقتدارطلبان در هجوم به دانشگاه تنها توان سرکوب خود را به دانشجویان محدود نکردند و در ادامه بازداشت‌ها به بازداشت تنی چند از اساتید دانشگاه تهران و همچنین علوم پزشکی تهران پس از انتخابات پرداختند و ریاست دانشگاه در برابر آنها نیز سکوت کرد و خود نیز با اخراج اساتید تحت عنوان بازنشته شدن آنان که به صورت سنتی نونهاد در دولت نهم و مدیریت ایشان درآمده است، به راهی نسنجیده ادامه داد.

امروز سرکوب دانشگاه صرفا مختص استاد و دانشجو نمانده است و پروژه انقلاب فرهنگی نرم به علوم انسانی بعنوان سرچشمه‌ی انتقاد و رهایی انسان رسیده است. سناریوهای نوشته شده محفل‌های کیهانی که از زبان به ظاهر متخصصان تا حتی اعتراف‌گران خوانده می‌شود؛ نشانه‌ی دردناکی از عزم شوم متولیان امور که تاب کوچکترین انتقادی را ندارند برای برچیدن بساط علوم انسانی است. دشمنی با علوم انسانی و کسانی که این علوم را می‌جویند و تحقیق می‌کنند و بسط می‌دهند که لاجرم به رسوایی فرهنگ استبدادی می‌انجامد؛ عمری طولانی به اندازه‌ی انقلاب فرهنگی دارد که این بار به شیوه‌ای دیگر در حال پیگیری است. در این میان اظهارنظرهای نابجای فرماندهان نظامی با نگاه پادگانی به محیط آکادمیک و مقوله علوم انساني بر نگرانی‌های جامعه دانشگاهی افزوده است.

همچنین فشار به انجمن‌ها و تشکل‌های دانشجویی مستقل و منتقد به خصوص انجمن اسلامی دانشجویان دموکراسی‌خواه را نمی‌توان در این میان نادیده انگاشت. حمله به جمعی از فعالین دانشجویی دفتر تحکیم وحدت و بازداشت 17 نفر و سپس آزادی 15 نفر از آنها بعد از یک روز حکایت از سردرگمی نهادهای امنیتی و تصمیمات عجولانه و غیرعقلانی دارد. اما تداوم بازداشت عزت تربتی و احمد احمدیان دو تن از اعضای انجمن اسلامی دانشجویان دموکراسی‌خواه نگران‌کننده است و در حالی که خواست دلسوزان کشور و منافع ملی حل بحران از طرق مدنی و با روش‌های مسالمت‌آمیز است حاکی از آن است که متولیان امور ادامه حیات خود را جز در ادامه‌ی بحران جست و جو نمی کنند و با اینکه خود معترفند در شرایط فعلی این گونه اقدامات به تشدید فضای التهاب دامن می‌زند و نه تنها باعث آرامش نخواهد شد بلکه بدنه دانشجویی و اعتراضات دانشجویی را به سمت واکنش‌های رادیکال سوق می‌دهد ، باز از چنین اقداماتی رویگردان نیستند.

شرایط خاص سیاسی و اجتماعی جدید کشور جنبش دانشجویی را وارد مرحله بسیار حساس‌تری در تاریخ مبارزات سیاسی کرده است که این فصل جدید از فعالیت‌ها ملزومات خاص خود را می‌طلبد.

تداوم نگرش منتقدانه و پیگیرانه با ایجاد همدلی میان فعالان دانشجویی و تشکل‌های منتقد می تواند بهترین پشتوانه برای پیشبرد اهداف آزادی‌خواهانه و دموکراتیک در شرایط کنونی باشد. با توجه به روحیه انتقادی حاکم بر فضای دانشگاهی این انتظار که با توسعه فضای سرکوب، دانشجو و دانشگاهیان باید نسبت به نارسایی‌های اجتماعی و سیاسی سکوت کنند امر نابجاییست. اعتراض برای احیای حقوق از دست رفته ملت و ایستادگی در مقابل نقض گسترده و عریان حقوق بنیادین بشر و مبارزه با فضای خفقان از بدیهیات ذات جنبش دانشجویی می‌باشد. چیزی که در این میان حائز اهمیت است نحوه انجام این رفتارها است. برای پیگیری حقوق مدنی جامعه طبیعتاً به کارگیری یک رفتار مدنی، مسالمت‌آمیز و پرهیز از فضای متشنج و خشونت، بیشتر از حرکات آنارشیستی می‌تواند اثربخش باشد. توجه به این نکته نیز ضروریست که مزدوران دولتی و حکومتی در قالب نظامیان و شبه نظامیان سازمان‌یافته در ماه‌های اخیر قبح ورود به فضای دانشگاه را شکسته‌اند و باعث هتک حرمت دانشگاه گشته‌اند. درصورتی که رفتار اعتراضی دانشجویان با بصیرت و درایت و به دور از ایجاد آشوب و وارد نمودن خسارت به دانشگاه انجام گیرد بهانه‌ی دخالت این مزدوران در تجمعات دانشگاهی از آنها سلب می‌شود. از طرفی دیگر با مشی‌اي مدنی و مسالمت‌آمیز برای ادامه انتقادات و اعتراضات، رسانه‌ی بظاهر ملی صدا و سیما که بی‌شرمانه به تخطئه‌ی معترضین می‌پردازد و تمام و کمال در اختیار سرکوبگران قرار گرفته و قصد انحراف افکار عمومی از واقعیت‌های فعلی جامعه را دارد نیز نمی‌تواند دانشجویان معترض را اراذل و اوباش یا تهدیدکننده‌ی منافع ملی و یا خس و خاشاک ، اعتراضات آنان را اغتشاش و بحران را فتنه بنامد. هرگونه حرکت دانشجویی که بدون تدبیر سیاسی لازم انجام گیرد بدون شک موجب تخلیه انرژی اعتراضی و باز شدن دست کمیته انضباطی و نهادهای امنیتی و سرکوبگر برای محدود کردن مانور سیاسی دانشگاه را به همراه خواهد داشت.

تمام مسؤولین اعم از ریاست دانشگاه و معاونت دانشجویی و حراست کل دانشگاه و مسؤولین کوی باید خود را ملزم به پیگیری فجایع اخیر در دانشگاه بدانند و در مقام پاسخگویی درآیند، نه اینکه با ایجاد کمیته های فرمایشی و فرافکنی مشکلات اصلی و تهدیدهای درجه اول محیط دانشگاهی، سعی در کتمان جنایات دولت و حامیان آن داشته باشند، آنان باید فضا را برای اعتراضات مسالمت آمیز باز کنند و تأمین‌کننده‌ی آزادی‌های آکادمیک باشند. از هیات‌هاي علمی و اساتید محترم دانشگاه که با تجمع خود در روزهای آخر خرداد ماه 88 در مسجد دانشگاه تهران ثابت کردند که همواره نسبت به آنچه در فضای دانشگاه می‌گذرد حساس می‌باشند نیز انتظار می‌رود که همواره در کنار فعالان دانشجویی به حمایت از آنان پرداخته و ضمن محکوم کردن اتفاقات رخ‌داده به گوشزد کردن وظایف اصلی نهاد ریاست دانشگاه جهت گشایش فضای دانشگاهی و ارتقای سطح فعالیت مدنی بپردازند.

انجمن اسلامی دانشجویان دموکراسی‌خواه دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران ضمن تبریک سال تحصیلی جدید به تمامی دانشجویان به خصوص دانشجویان جدیدالورود اعلام می‌دارد که ضمن اعلام موافقت و همراهی با کلیات و مفاد بیانیه تبریک آغاز سال تحصیلی دفتر تحکیم وحدت برای استیفای حقوق ملت ایران، همواره در کنار مردم خواهد ماند و با تمامی فشارها برای محدود کردن فضای انتقادی مقابله نموده و در کنار دیگر فعالان عرصه جنبش دانشجویی برای حفاظت از جمهوری و آزادی در آکادمی تلاش خواهد کرد و هرگونه محدودیت و دگم‌اندیشی در حوزه‌های درسی بالاخص علوم انسانی را بر نخواهد تافت و همچنان برای پیگیری مطالبات مدنی فعالان سیاسی چه در زندان، چه در بیرون زندان نهایت تلاش خود را خواهد کرد.

امید است با حمایت دانشجویان گرامی و درایت مسؤولین دانشگاهی بتوانیم در روند آینده شاهد فضای آزاد انتقادی و آکادمیک در دانشگاه باشیم.

انجمن اسلامی دانشجویان دموکراسی‌خواه
دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران

مهرماه 1388

شفيعي کدکني: سوگسرودي براي پرويز مشکاتيان



اي دوست وقتً خفتن و خاموشي ات نبود

وز اين ديار دورً فراموشي ات نبود

تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب

با خاکً تيره روزً هماغوشي ات نبود

ميخانه ها ز نعره تو مست مي شدند

رندي حريفً مستي و مي نوشي ات نبود

دودً چراغ موشيً دزدان ترا چنين

مدهوش کرد و موسمً خاموشي ات نبود

سهراب اضطراب وطن بودي و کسي

زينان به فکرً داروي بيهوشي ات نبود

در پرده ماند نغمه آزاديً وطن

کانديشه جز به رفتن و چاوشي ات نبود

در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند

زين نغمه هيچ گاه فراموشي ات نبود

اي سوگوار صبح نشابورً سرمه گون

عصري چنين سزاي سيه پوشي ات نبود

۲۱ سپتامبر ۲۰۰۹، پرينستون


دو پزشک ایرانی در همبستگی با جامعه دانشگاهی دو کنگره علمی بین المللی در ایران را لغو کردند

دو پزشک ایرانی در اعتراض به وقایع اخیر ایران و فشارهای گسترده بر جامعه دانشگاهی کشور و نیز به نشانه همبستگی با آنها، برگزاری دو کنگره های علمی بین المللی را، لغو کردند.

به گزارش خبرنامه امیرکبیر، پروفسور گرجی و پروفسور سمیعی دو استاد و پزشک مشهور ایرانی در زمینه مغز و اعصاب که برگزار کنندگان اصلی دو کنگره پزشکی بودند، در اعتراض به وقایع اخیر جامعه ایران و بویژه خشونت ها و فشارهای گسترده علیه جامعه دانشگاهی در ایران و به نشانه اعتراض به دولت کودتا، همایش علمی خود را لغو و به زمان دیگری موکول کردند.

دومین کنگره بین المللی تشنج که طبق برنامه ریزی، قرار بود در تاریخ 8 تا 10 مهرماه با همکاری بنیاد شهید و امور ایثارگران، بیمارستان خاتم الانبیای تهران، دانشگاه های علوم پزشکی و خدمات بهداشتی و درمانی کشور و
نیز برخی موسسات و نهادهای دیگر برگزار شود، لغو گردید.

هم چنین کنگره علمی دوم با موضوع جراحی مغز و اعصاب که قرار بود با همکاری دانشکده علوم پزشکی دانشگاه تهران، بنیاد شهید انقلاب اسلامی و نیز بیمارستان میلاد در آبان ماه سال جاری برگزار شود نیز لغو گردیده و به زمان دیگری موکول شد.

پروفسور گرجی و پروفسور سمیعی از برگزارکنندگان اصلی این دو کنگره علمی بوده و اساتید مهمان خارجی نیز به دعوت این دو استاد ایرانی قرار بود در دو کنگره مذکور شرکت داشته باشند. به گزارش خبرنامه امیرکبیر اطلاعیه عدم برگزاری این کنگره ها در سایت اطلاع رسانی مرکز علوم اعصاب نیز درج شده است.

گفتنی است پس از وقوع کودتای انتخاباتی 22 خرداد، و با اعتراضات گسترده دانشجویان همگام با مردم، فشارهای گسترده بر جامعه دانشگاهی آغاز شده است و درموج دوم این فشارها پس از بازداشت صدها دانشجو در تابستان 88، هم اکنون بیش از هزار دانشجو در دانشگاه های کشور احکام ممنوعیت از تحصیل و امکانات رفاهی را دریافت کرده و تعداد دیگر از دانشجویان نیز به نهادهای امنیتی و قضائی احضار شده اند.

هم چنین در روند برخوردهای سرکوب آمیز با جامعه دانشگاهی کشور، تعدادی از اساتید نیز بازداشت، ممنوع الورود به دانشگاه و احضار یا محروم از تدریس شده شدند. گفتنی است دکتر فیاض زاهد، دکتر ابراهیم امینی، دکتر عبدالله رمضان زاده، دکتر محسن میردامادی، دکتر علی تاجرنیا، از جمله اساتیدی هستند که هم چنان در بازداشت بسر می برند.

مجید خوشدل: سایه های همراه (به بهانه انتشار سایه های همراه) ـ گفتگو با حسن فخّاری

سایه های همراه خاطرات حسن فخّاری از سالهای دور و دراز گذشته است. شرح خاطرات، کنتورش از سال ۱۳۴۶ شمسی زده می شود: «سال ۱۳۴۶، در تاریخ مبارزات مردم ایران علیه استبداد سلطنتی، سال غم انگیز و اندوهباری است. دستگیری بیژن جزنی، عباس سورکی… علی اکبر صفائی فراهانی تحت پیگرد قرار گرفته و به ناچار متواری می شود…» و سپس دویست صفحه به خاطرات نگارنده در رژیم پهلوی اختصاص دارد؛ سه دستگیری و نیز ملاقات و آشنایی با شکرالله پاکنژاد، جلیل انفرادی، علی اکبر صفائی فراهانی، سعید سلطان پور، هوشنگ دلخواه، کرامت دانشیان، بیژن جزنی و… www.goftogoo.net

۱۸۰ صفحه ی باقیمانده از سایه های همراه شرح حال انقلاب بهمن است و انقلابیونی که زندان و شکنجه و اعدام در انتظارشان است. سهم حسن فخّاری نیز باز زندان است و شکنجه هایی که در رژیم گذشته هرگز تجربه شان نکرده است.

این کتاب نثر ساده و روانی دارد و دوستان حسن؛ ویراستاران، کارشان را نسبتاً به خوبی انجام داده اند.

* * *

با این حال مشکل انتشار کتاب در جامعه ایرانی(خارج کشور) همچنان به قوت خود باقی می ماند. بارها دیده و شنیده ایم که انتشار یک کتاب (اغلب خاطره) چگونه انسانهای خوب و صمیمی را از میان مردم برمی دارد و آنان را به شکل هایی نامتعارف بر بالای سر جامعه ایرانی قرار می دهد. به زبانی، انتشار کتاب، اغلب اثرات منفی و مخرّب فرهنگی در جامعه ایرانی داشته است.

آیا انتشار سایه های همراه همین سرنوشت غم انگیز را برای حسن فخّاری رقم خواهد زد؟ به شخصه چنین اعتقادی ندارم. با این حال در گفتگوی تلفنی زیر اولین پرسش ام را در همین زمینه با وی در میان می گذارم:

* حسن فخّاری خوش آمدید به این گفتگو.

- زنده باشید، خیلی ممنون.

* اخیراً کتابی از شما منتشر شده به نام سایه های همراه. این کتاب خاطرات شماست از گذشته های دور؛ از سال ۱۳۴۶ شمسی تا همین اواخر. قسمت اعظم این کتاب مربوط به خاطرات حسن فخّاری از زندانهای رژیم پهلوی و زندان حکومت اسلامی است. در این گفتگو ما فرازی از سایه های همراه را با هم مرور می کنیم. اما پیش از آن به من بگویید که چرا این همه تأخیر در انتشار خاطراتی که گاهی بیش از چهل سال از عمرشان می گذرد؟

- من در مقدمه کتاب نوشته ام که من نه نویسنده ام و نه از این فنّ اطلاعی دارم. اما اصرار بچه ها مجبورم کرد که دست به قلم ببرم. البته من یک سری یادداشتها از وقایع گذشته و مسائلی که بر ما گذشته بود، برداشته بودم. اما برای انتشار این کتاب آنها را به کمک بچه ها تنظیم کردیم…

* یعنی با انتشار این کتاب خیال ندارید به عنوان «نویسنده» به عضویت یکی از نهادهای نویسندگی ایرانی در تبعید در بیائید؟!

- (با خنده) راستش نه، چنین برنامه ای ندارم. البته من شنیده بودم بعضی ها با یکی دو تا مقاله و پارتی بازی عضو این نهادها شده اند، ولی من چنین نقشه ای ندارم.

* بسیار خوب، بپردازیم به کتاب تان. سایه های همراه با شرح واقعه ای از سال ۱۳۴۶ شمسی شروع می شود؛ دستگیری بیژن جزنی و عباس سورکی، تا اینکه به نحوه دستگیری حسن فخاری می رسد و وقایعی دیگر. شما در رژیم گذشته سه بار دستگیر و زندانی شدی.

وقتی در سایه های همراه علل دستگیریهای شما را در رژیم پهلوی می خوانیم، دلیلی برای هیچکدام شان پیدا نمی کنیم. ادامه روایت را به شما محول می کنم.

- این کاملاً درست است. ساواک به خاطر خودشیرینی و یا برای اینکه نشان دهد کاری دارد می کند، نه من، بلکه خیلی ها را تحت نظر می گرفت و بعد هم آنها را دستگیر می کرد. در واقع می شود گفت که آنها می خواستند هر چیزی را در نطفه خفه کنند. مثلاً وقتی من با یوسف آلیاری و کرامت دانشیان به روستای سُلیران رفتیم، ساواک همه ما را دستگیر و زندانی کرد. یعنی ساواک مردم را تحت نظر داشت. چنانچه امیرحسین فتانت را انداخت تنگِ کرامت دانشیان؛ فرج آقازاده را آوردند طرفِ من…

* و البته ساواک سناریو سازی هم می کرد. مثلاً ساختن سناریو گروگان گیری رضا پهلوی و دستگیری عده بیشماری در این رابطه.

- درست است. مثلاً منوچهر فرهمند را که در رابطه با گروه فلسطین گرفته بودند، بعداً از او یک پلیس ساختند. بعدها که حسین ز تعریف می کرد، او گروههایی را تشکیل داده بود و خیلی ها را اینگونه تحویل ساواک داد. نمونه ی سیروس دماوندی هم بود.

* چون در رابطه با زندان سیاسی در زمان شاه سوأل کرده بودم، جهشی می زنم به صفحه ۲۰۳ کتاب تان و صفحات بعد از آن، که پوشه انقلاب بهمن باز می شود. در این بخش شما به نمونه هایی اشاره می کنی، از به قدرت رسیدن استبداد جدید. و بعد، دوباره بساط داغ و درفش را می بینیم و زندانی شدن بسیارانی از جمله حسن فخاری. در این قسمت از روی تجربه تفاوتهای زندان شاه و حکومت اسلامی را توضیح می دهی. این تفاوتها کدام است؟

- دیکتاتوری ها به هم شبیه هستند، منتها روش آنها با هم فرق می کند. البته رژیم شاه با رژیم اسلامی تفاوتهای زیادی دارد و من در کتاب راجع به آن مثالی زده ام: کفن دزد اولی فقط کفن ها را می دزدید، اما این دومی کفن ها را که می دزدد هیچ، چوبی هم در ماتحت مرده می کند.

* این تفاوت را طور دیگری در صفحه ۲۸۳ توضیح داده ای؛ فضای زندانهای رژیم اسلامی را دربرگیرنده فرهنگی فئودالی ارزیابی کرده ای، اما در مقابل، زندانهای رژیم شاه نشانی از تمدن امروزی در خود داشته است. این بخش را از تجربه برای‌ ام باز کنید.

- مثلاً بازی هایی که بچه ها در زندان ج . اسلامی می کردند، بازی هایی بود که در ماه رمضان در قهوه خانه ها معمول بود؛ تُرنا بازی، سیاه بازی و امثالهم. اما در زندان دوران شاه، بچه ها مطالعه گروهی می کردند، موسیقی گوش می دادند، جشن ها بسیار شاد بود. اما در ج . اسلامی درهای بند بسته بود؛ آنهایی که تواب بودند یا نماز می خواندند یا روزه می گرفتند و مسائلی از این دست. کسانی این دو زندان را تجربه کرده باشند، می دانند از چه چیزی صحبت می کنم.

* در سایه های همراه با نامها و اشاره هایی از مبارزان سابق برخورد می کنیم که در دوران شاه به همراهی با ساواک درآمدند. اغلب فعالان سیاسی آن دوران زنده هستند، اما راجع به هیچ کدام از این موارد مطلبی نوشته نشده. مشکل کجاست؟ حداقل برخی از این افراد در سالهای آغازین انقلاب بهمن مورد بازجویی قرار گرفتند. چرا کسانی که اطلاعات با ارزشی در این زمینه دارند، سکوت کرده اند؟

- بله، مسعود بطحایی را در ستاد فدائیان بازجویی کردند و بعد هم معلوم نشد چه شد. یعنی نتیجه بازجویی ها را پخش نکردند…

* پرسش ام این است: چرا؟ همین پرسش را باز می کنم: تا جایی که من اطلاع دارم یک گروه سه نفره از مسعود بطحایی بازجویی کرده اند. یک نفر از آنها «ف-س» را در این مورد به مصاحبه دعوت کردم. متأسفانه ایشان قبول نکرد. چرا که طبیعتأ ایشان نمی تواند توضیح دهد که این اطلاعات با ارزش را چرا سی سال نزد خودش نگاه داشته. پرسش این است: این افراد تا چه مرحله با ساواک همکاری کرده اند؟ ضایعات و تبعات این همکاریها چه بوده و چه تعداد دستگیر یا اعدام شده اند؟ آیا در آن اعترافات پای دیگران به میان کشیده شده؟ اگر آری، اینها که بودند و کجا هستند؟

- در این رابطه من اخیراً مقاله ای خواندم که عده ای می خواستند مسعود بطحایی را بعد از انقلاب ترور کنند، اما جریان متمایل به حزب توده که در داخل فدائیان بوده، مانع می شوند و بطحایی را آزاد می کنند.

* اشاره شما پوشه جدیدی را باز می کند. مسئله ای که من به آن اشاره کردم، ربطی به حزب توده ایران ندارد. فردی که من با اسم مخفف از او نام بردم، یکی از افرادی است که در این بازجویی حضور داشته. آیا یکی از دلایلی که باعث شده این اطلاعات بیرونی نشود، می تواند این باشد که پای دیگرانی در این ماجرا بوده؟ نظر شما چیست؟

- به احتمال زیاد باید همین باشد که شما فرمودید؛ باید پای عده ای وسط باشد که آنها را پخش نکرده اند. البته من از یک نفر شنیدم…

* لطفاً اسم ببرید.

- آقای عباس ف. در جریان راه اندازی کارگران سرخ، احمد صبوری هم با آنها بود که خیلی با عباس نزدیک بود. عباس به من گفت که احمد صبوری به او گفته که من [احمد صبوری] با مسعود بطحایی، فرج آقازاده و امیر [حسین] فتانت در تیمی اطلاعاتی، امنیتی بودیم که در زندانهای ایران پخش شده بودیم. البته من نمی دانم این حرف چقدر درست است، ولی می دانم که آنها با پلیس همکاری می کردند. حالا ممکن است پای دیگران هم وسط بوده باشد و برای همین نمی گذارد این اطلاعات پخش شود. و گرنه دلیلی ندارد که اطلاعات در اختیار مردم گذاشته نشود، خصوصاً الان که دارند همه چیز را رو می کنند.

* طیف‌های مختلف فدائیان در خارج کشورند و در سالهای گذشته در پیوند با وقایع اتفاق افتاده در این سازمان، در پیش و پس از انقلاب کتابی ننوشته اند، اما وقتی بخش های امنیتی حکومت ایران کتابی در این زمینه منتشر می کند، دهها مقاله در این زمینه منتشر می شود. پرسش این است، در طول این سالها این افراد کجا بودند؟ به جای مقابله به مثل و کارهای تدافعی کردن، چرا خودشان در این زمینه پیشقدم نشدند؟ چه فکر می کنید؟

- نمی دانم. ممکن است همین مصاحبه سبب شود تا آنها شروع به نوشتن کنند. تا آنجایی که من از علی صفایی [فراهانی]، هوشنگ دلخواه، شکرالله پاکنژاد و دیگران اطلاع داشتم، در این کتاب نوشته ام. دیگران هم باید اطلاعات شان را منتشر کنند.

* پوشه دیگری را باز می کنم: پرسشی که می تواند برای قشر جوان جامعه مطرح شود این است که چرا بعد از یک انقلاب اجتماعی جامعه رو به عقب می رود؟ چرا حقوق مدنی مردم به تاراج می رود و وضعیت زندانها به مراتب بدتر از گذشته می شود؟

- اوایل انقلاب کانون نویسندگان مطلبی منتشر کرد با این مضمون که در عرض یک سال صد جلد کتاب در ایران به چاپ رسیده. من فکر می کنم با این تعداد کتاب معلوم است، جامعه به کجا می رود. از آن طرف، شاه قشر روشنفکر جامعه را سرکوب می کرد، که این کار عملاً باعث رشد مذهب می شد. هر چقدر سرکوب قشرهای آگاه بیشتر می شد، رشد جریانات واپسگرا بیشتر می شد و توازن را به هم می زد. این مسئله را من در این رابطه مهم می بینم.

* یعنی نقش گروهها و نیروهای سیاسی (راست، میانه و چپ) را در به قدرت رسیدن روحانیت و ائتلاف آنها به حساب نمی آوری؟

- من معتقدم که آنها نقشی نداشتند. البته خود ما، آن زمان که در مبارزه بودیم، فکر می کردیم جامعه ایران همینی است که خودمان هستیم؛ اهل مطالعه. بعداً که انقلاب شد، دیدیم که خیلی عقب هستیم. در نتیجه آن قشر [روحانیت] با خودش رشد کرد و رفت و حکومت را گرفت.

* پاسخ ام را نگرفتم… می پردازم به بخشی از سایه های همراه: در این کتاب به نام های بسیاری از مبارزان کشورمان برخورد می کنیم؛ از علی اکبر صفائی فراهانی گرفته تا هوشنگ دلخواه، جلیل انفرادی، سعید سلطان پور، شکرالله پاکنژاد، بیژن جزنی و دیگران. اما در جای جای کتاب کرامت دانشیان حضوری موثر و متفاوت از دیگران دارد. دلیل علاقه تان به زنده یاد دانشیان چه بوده؟

- کرامت کاراکتر و شخصیت عجیب غریبی داشت. راستش من همیشه چهره زاپاتا را در او می دیدم. شما از هرکدام از بچه هایی که کرامت را از نزدیک می شناسند، سوأل کنید، به حرف من صحه می گذارند…

* جاذبه داشت؟

- خیلی زیاد جاذبه داشت. مثلاً من تعجب می کردم که چطور کرامت، حسین ز را تحت تأثیر قرار داده بود. برای همین علاقمند شدم با کرامت آشنا شوم.

* یکی از بخش های خواندنی کتاب چگونگی آشنایی شما با داوود رحمانی ست، که بعدها به حاج داوود رحمانی (جلّاد) شناخته شد. این موضوع به سالهای پیش از انقلاب بهمن مربوط می شود. ماجرا از چه قرار بود؟

- اینها طرفِ سرآسیاب دولاب می نشستند. خانه کوچکی داشتند که دو خانواده در آنجا زندگی می کردند. طبقه بالا برادر ناتنی و زن اش زندگی می کرد و طبقه پایین خودش و برادرش اسماعیل و مادر و پدر و خواهرش. وضعیت مالی بدی داشتند و فقیرانه زندگی می کردند. در هر صورت، خانه ما پشت خانه اینها بود و این دلیل آشنایی ما بود. بعد ماجراهایی پیش آمد و کار به جاهای باریکی کشید…

* و این ماجرا در ارتباط با خواهر او، زری بود.

- بله. چون این دختر را حسابی محدود کرده بودند، تنها چاره برای زری این بود که بیاید پشت بام تا خودش را با سنگ انداختن، گاهی آب پاشیدن و نامه پراکنی ارضاء کند. طولی نکشید که مچ زری باز شد و داوود وقتی فهمید، حسابی او را به قصد کشت کتک زد و بعد هم آمد سراغ من…

* و برای همین ماجرا سالها بعد در زندان مجازات شدید.

- بله، احتمالاً پرونده ها را درآورده بودند و بعد ما را بردند زیر زمین و حسابی زدند.

* این هم تقاص اولین تجربه عشق و عاشقی!

- زمانی که من این مسائل را در کتاب آوردم، دیدم که در آن فضای ضد زن، شما یکی از اینها را نمی بینید که خوشبخت شده باشد؛ از مادر خودم گرفته تا زری خواهر حاج داوود تا زن مرتضی…

* مرتضی برادرتان.

- بله. مثلاً اصغر جهانگرد سر خواهرش را می بُرد و می برد برای برادرش در زندان، برای اینکه او دوست پسر داشته. وحشتناک است!

* بله، اگر نیروهای سیاسی ما با بطن جامعه ارتباط می داشتند و جامعه نامتعارف و سنتّی ایران را بهتر می شناختند، قطعاً برای اش چاره ای می اندیشدند. این هم یکی از دلایل به قدرت رسیدن آخوند در ایران. متأسفانه هنوز هم در بر همان پاشنه می چرخد و نیروهای سیاسی ما به واقعیت های تلخ جامعه ایران توجه نمی کنند. بگذریم.

همانطور که می دانی، سایه های همراه را بارها خوانده ام و برای همین سوألهای بسیاری برای طرح دارم. در ضمن می خواهم خواندن این کتاب را به دیگران، به خصوص قشر جوان جامعه پیشنهاد کنم. اما نمی خواهم به آنها پیشداوری داده باشم. بنابراین پرسش های بیشتری طرح نمی کنم. اما یک پرسش در همین رابطه: کالایی که شما تولید کردی، در جامعه ما مشتری زیادی ندارد. از آن بدتر شکل عقب افتاده پخش کتاب در جامعه ایرانی خارج کشور است. چطور می خواهی این کتاب را به دست خوانندگان جوان برسانی؟

- همان طور که گفتید، مشکل خرید کتاب در جامعه ما وجود دارد. در شهری که من زندگی می کنم، یک نفر این کتاب را خرید و پس از خواندن آن را به چند نفر دیگر داد. یعنی گاهی حاضرند کتاب بخوانند، اما برایش پولی ندهند. این تجربه ای است که من از این شهر به دست آوردم. در رابطه با پرسش تان، من برنامه ای ندارم تا این که ببینیم ناشر چه کار می خواهد بکند.

* پیشنهاد خودتان چه هست؟

- اولاً من هنوز پول چاپ آن را به طور کامل نداده ام…

* (با خنده) رضا [منصوران] از خودمان است و می توانید نسیه با او کار کنید!

- (خنده ممتد)… البته این کتاب دارد به آلمانی ترجمه می شود که در این صورت در خارج بهتر فروش می رود…

* من از جامعه ایرانی و از قشر جوان جامعه سوأل کرده بودم.

- راستش تا حالا روی این موضوع فکر نکرده بودم. ظاهراً باید از یک پخش کننده در این رابطه کمک بگیریم. خصوصاً که جای این کتاب در داخل ایران است.

* امیدوارم هر چه زودتر با ناشرتان، انتشارات آلفابت ماکزیما در این رابطه صحبت کنید و به راه حلی برسید.
حسن جان واظب خودت باش. از شرکت ات در این گفتگو تشکر می کنم.

- من هم تشکر می کنم از این که این فرصت را به من دادید. قربان شما.
* * *
اریخ انتشار مصاحبه: ۹ اکتبر ۲۰۰۹
* حسن فخاری به من اطلاع‌ داد که عباس ف در تماسی با وی خاطر نشان کرده: احمد صبوری عضو«کارگران سرخ» نبوده، نیز ایشان نگفته که او در زندان گروه امنیتی تشکیل داده. من به عنوان گفتگوگر نمی توانم بخشی از گفتگوهایم را حذف یا تغییر دهم، اما می توانم توضیحاتی از این دست را در انتهای گفتگو منعکس کنم.
مجید خوشدل

چرائی های گسست از سازمان اکثریت - مهمان هفته گزارشگران علی اکبر ازاد

گزارشگران
10.10.09

علی اکبر آزاد گرامی خوش آمدید

گزارشگران : پدیده انشعاب و جدائی از سازمانها و به تعبیری سرریز نیروهای تشکیلاتی بی شک و در 3 دهه اخیر مکرر اتفاق افتاده است و فعالین سیاسی حساس به تحولات سازمانهای سیاسی و بالاخص در تبعید با آن آشنا هستند. چندی پیش مطلبی از شما در رسانه ها انعکاس یافت که مبنی بر جدائی شما از سازمان اکثریت بود. این نکته مورد توجه بسیاری از جمله ما میباشد. لطفا از همینجا شروع کنید و برای ما به اجمال در مورد این گسست بگوئید؟

ج - با تشکر از شما بخاطر دعوت و در اختیار گذاشتن این امکان برای من که بتوانم نظراتم را تا حد توان بیان کنم. در اینجا من بطور خلاصه به سئوالات جواب می دهم تا از حوصله خواننده کاسته نشود. خلاصه جواب دادن هم کار آسانی نیست، اما به هر صورت هر ظرفی ظرفیتی دارد. روند جدایی من از سازمان فداییان اکثریت بر می گردد به چندین سال قبل، زمانی که از ایران در اوایل 1990 فرار کردم، در مسیر فرار به یکی از کشورهای همجوار، عدم اهمیت افرادی مثل من را برای سازمان اکثریت درک کردم که داستان طولانی دارد. در خارج از کشور زمانی که به دوستان همشهری که درشوروی و افغانستان زندگی کرده بودند، برخوردم، اکثرا در تعجب بودند که من چطور با سازمان اکثریت همچنان مانده ام. آنها مسائل فراوانی را از زوایای مختلف مطرح می کردند، دال بر برخوردها و مسائلی که دیده بودند. به هر صورت من همیشه از موضع دفاع از سازمان اکثریت بر می آمدم. مسئلهء دیگر من که از همان زمانهای قبل از انشعاب اقلیت و اکثریت با سازمان چریکها بودم، در کل نه از روی آگاهی لازم، بلکه به سبب انقلاب بهمن 1357 به این سازمان پیوسته بودم و بعدا هم در انشعابات باید خلاصه به یک سو پرتاب می شدی. با حرکات دفاع از رژیم سازمان اکثریت، ما بدنه سازمان بودیم که باید سیل دشنام و انتقادها را تحمل می کردیم. مسئلهء حزب توده هم به آن اضافه شده بود. در ایران با وجود زندگی شخصی علنی بعد از ضربات 1363 و ریزش سیل وار از تشکیلات، ما بدنه پایین باید بار تشکیلات را در سطح خود با دسیپلین کذایی بر دوش می کشیدیم و حتی خانواده هم نمی دانست که ما چکار می کنیم. سالها این بار را تحمل می کردیم تا نام اکثریت در اذهان فراموش نشود، آنهم زیر شدیدترین شرایط پلیسی و بدون هیچ پشتیبانی. اما خوش خیالیهای ما، یک ایمان خلل ناپذیر را برای ما ساخته بود که حاضر بودیم خود هیچ، با جان خانواده هایمان هم بازی کنیم، بخاطر افکاری که تدوین کنندگان آنهم باور نکنم چندان بدان معتقد بوده باشند. اما بازهم صفوف این سازمان را ترک نکردم و درخارج هم اما وقتی از نزدیک این رهبران و سیاست گذاران و افرادی که دورشان را گرفته بودند و آنها را به شیوهء خود تا حد پرستش تحویل می گرفتند، با و جود جوانی زنگ هایی در ذهنم به صدا در آمد، اما زمان می خواست تا این صداها به فریاد تبدیل شوند. در کل برای من اصل انسانیت خودم مطرح بود که با برخوردهایی که در سازمان اکثریت می شد، منافات داشت. شاید این افراد در سازمان اکثریت خود به این درک نرسیده باشند، اما آن جو براستی برای افراد صاف و ساده غیرقابل تحمل است. چطور در سازمانی که دم از آزادی و برابری می زند، افراد با هم برابر نیستند. در تعارف آری همه رفیق هستند، اما در عمل می بینی که انسانیتت دارد زیر سئوال می رود. اگر بهترین فکر را داشته باشی، حرفت خریداری ندارد، اما اگر فلان رهبر هم که تشکیلات را سالها رها کرده است، حرفی بزند، حرفش خریدار دارد. به کنگره ها نگاه شود. در بعد دیگر در این گونه سازمانها انسان رشدی نمی کند و آنچه را هم از جامعه بیرون می گیرد، کاربردی ندارد و آن را ازدست می دهد. انسان به یک موجود یک بعدی تبدیل می شود، به یک اکثریتی که با تمام تلاشش دنیا را در همان تشکیلات خود می بینید و دیگران را در خارج از آن. اگر یک اکثریتی یک جک زننده سطح پایین بگوید، همه می خندند، چون او اکثریتی است و هرچه از دوست رسد نیکوست. انسان زمانی یک بعدی شد، از دریچهء عینکهای فرقه ای و تشکیلاتی دنیا را می بیند و معیار محاسبه اش هم همان داده های تشکیلاتش است. یک اکثریتی هزار بار هم که خودش را دمکرات بنامد نمی تواند برخورد به سازمانش را بپذیرد. زمانی که من اعلام جدایی کردم و بزعم خود دلایلم را به اطلاع عموم رساندم، در دو تماسی که به اصطلاح مسئولین اکثریت با من گرفتند، حرفشان این بود که چرا به سازمان برخورد کرده ای. خب اگر اینها قدرت داشتند، برخوردشان طبعا از این سخت تر بود. این در حالی بود که من همیشه از این سازمان تا زمانی که جدا نشده بودم سرسختانه دفاع می کردم. رهبرانی این سازمان پرورده بود آنقدر بخود باورانده بودند و مغرور بودند که با ماها به زور حرف می زدند و بحث می کردند. من فکر می کردم که اینها آلان با ما که نزدیکشان هستیم اینطور برخورد می کنند، اگر قدرت داشتند با مردم چطور نشست و برخاست می کردند. من این را در چندین کنگره در سخنرانیها به آنها گوشزد کرده بودم، اما کو گوش شنوا. من فکر می کردم این رهبران آلان 60 ساله ، خب در زمان انقلاب حتما 30 ساله بوده اند و اگر 5 سال هم در زندان شاه بوده باشند، در موقع دستگیری 24/25 ساله بوده اند. اینها چگونه می توانسته اند این همه اطلاعات علمی را برای رهبری نه یک سازمان، بلکه مردم کسب کنند. در زندان که اطلاعات سیاسی کسب نمی شود، بعد از زندان هم که اینها رهبر شدند و در رهبری هم کدام وقت فراگیری سیاسی و اجتماعی، پس اینهه غرور برای چه بود و بر چه اساسی اینها سرنوشت انسانهایی مثل من را تعیین کرده بودند و آلان هم در سایهء برتری داده می شدند. آن همه انسانی که تحقیر شده وزمانی اخراج شده بودند، برای چه بود؟

در کنگرهء 10 در برلین به این نتیجه رسیدم که این سازمان جایی برای امثال من ندارد و حتی یک روز بعنوان اعتراض در اتاق محل استراحت به جلسهء کنگره نیآمدم ، اما به خودم وقت دادم و د ر کنگرهء 11 که در فروردین امثال برگزار شد، شرکت کردم و باز هم به این نتیجه رسیدم که این سازمان نمی تواند، سازمان مطلوب من باشد و عاطفه هم سرابی بیش نیست که بسیاری به آن هم عملا پابند نیستند.

گزارشگران : اکنون و پس از سه دهه از سقوط سلسله پهلوی و حضور سازمانها بطور نیمه علنی و مخفی در صحنه جامعه آگاهیم که بسیاری از افرادی که به سازمانهای سیاسی در ابتدای جابجائی حکومت پیوستند گاها حتی بر مواضع سیاسی آن تشکل سیاسی نیز تسلط کامل نداشتند. شوق و امکان حضور سیاسی شاید کلیدی ترین عامل پیوستها به نهادهای سیاسی موجود بود. اما گسست ها از کجا نشات گرفتند؟

ج- من با خیلی از افراد سیاسی کنده شده ازسازمان های سیاسی از همان آغاز دههء 1360 آشنایی دارم، جدای از سرکوبهای رژیم که نقش داشت، اما سیاستهای عجیب و غریب سازمانهای سیاسی با جامعه تاثیر عمده را داشت. ما آنوقت ها جوان بودیم و بچه و اصلا حق را به این آدمها نمی دادیم. دوستی داشتم در ایران که صفوف سازمان را ترک کرده بود و می گفت که با وجود این همه پاسدار کیلو کیلو اعلامیه را به او می دادند که ببرد و پخش کند و او هم دیگر بجانش رسیده بود و در همان سال 1363 سازمان را ترک کرده بود. این فرد به این آگاهی رسیده بود که این کار ماجراجویی بیش نیست، خب آنوقت ما حقی به این فرد نمی دادیم. دیگری معترض بود که سازمان با اینهمه حرفی که پشت سر حزب توده است، چرا رفته با حزب توده و خمینی، باز هم ما به او حق نمی دادیم. خب این افراد می فهمیدند که اشتباهاتی با جان و حثییت آنها بازی می کند و حاضر نبودند، قربانی شوند. اینها همگی انسان های شریفی بودند. در مهاجرت به غرب، ابعاد جداییها ناشی از حق و حقوق انسانی بود که در دیار غرب به انسانها داده می شد. این انسانها می دیدند که واقعییات آن نیست که به آنها خورانده شده است. انسان هم حقی دارد که سوای مسائل تشکیلاتی است و آن هم انسان بودن فرد است که در این تشکیلات ها از آنها گرفته شده است. آنها زمانی که به سلاح خود بودن دست پیدا کنند، دیگر هیچ حصار تشکیلاتی نمی توانست آنها را نگه دارد. برای همین هم بسیاری از اپورتونیستها که در ایران این انسانها را اخراج و بی حثییت می کردند، خلع سلاح شدند و از در دوستی با این افراد برخورد می کردند. همین شگردی که سازمان فداییان اکثریت در خارج از کشور با افراد خارج شده از تشکیلات می کند. اما هوشیاران را نمی توان براحتی خام کرد.

گزارشگران : اخیرا انشعابی در سازمان راه کارگر اتفاق افتاد که مبنی و ماخذ آن آنطور که در توضیحات رسانه ای آنان منعکس است بیش از اینکه وجه سیاسی داشته باشد مکانیزمهای هدایت تشکیلات را مد نظر داشته است. آیا جدائی شما نیز از سازمان اکثریت چنین مبنائی داشته است؟

ج- هم این است و هم مسائل سیاسی که بعد شرح خواهم داد. در بعد تشکیلات سازمان فداییان اکثریت عملا همه را کادر می نامد، اما این مثل آب نباتی است برای ساکت کردن بچه. در سازمان اکثریت تجربهء عملی من این بود که اگر بخواهی در سازمان پیش بروی باید پول داشته باشی و امکانات شخصی که سفر کنی و...، چون این سازمان از لحاظ جغرافیایی در آلمان متمرکز شده است و اگر کسی از امریکا یا کانادا بخواهد فرضا در رهبری شرکت کند، اما دانشجو و یا بیکار باشد و پول ایاب و ذهاب نداشته باشد، هزار فکر خوب هم داشته باشد، نمی تواند در رهبری شرکت کند. مسئله رهبران را هم نوشتم که چه دیوارهای نامریی به دورشان کشیده شده است. از لحاظ مسئلهء زنان در این تشکیلات اصلا زنان خیلی کم شده اند، چرا، چون هم کار می کنند و هم خانه و بچه داری و امکانی برای فعالیت نمی توانند داشته باشند و آن تعداد زن هم موجود هستند می توانند بروند در رهبری و اگرهم در هیچ کنگره ای سخنی از او شنیده نشده باشد. خب این معلوم می کند سازمان اکثریت هنوز در مسئلهء زنان مشکل دارد. جوانان هم نمی آیند در همچنین سازمانی عضو شوند. این سازمان می گوید در ایران تشکیلات ندارد، اما در جریان حرکات اخیر اعلامیه می دهد که بروید هواداران شرکت کنید. در این سازمان می گویند ما دمکراسی داریم، اما می بینی که اگر بخواهی حرفی بزنی امکاناتی نداری. در این سازمان متاسفانه شوق رهبر شدن آنقدر زیاد شده است که فردی از حقوقی دفاع می کند تا زمانی در رهبری قرار می گیرد، همین پایش به هیئت به اصطلاح سیاسی رسید، پیشنهاد می دهد که اعضا نباید سند سیاسی بدهند و باید کمیسیون تعیین شدهء رهبری بدهد و همین هم عملا پیش می رود. می گویند دمکراسی، ولی عملا می روند و اساسنامه تشکیلاتی وضع می کنند و یا تصویب می کنند که فرد نمی تواند در خارج از سازمان عضو تشکل دمکراتیکی شود که سازمان آنرا قبول ندارد. اما خود عملا در دو سازمان، آنهم در رهبری قرار می گیرند، اتحاد جمهوریخواهان ملی را می توان مثال آورد.

گزارشگران : آیا امکان حضور فراکسیونهای نظری در این سازمان مهیا بود؟

اصولا در این سازمانها فراکسیونی که پلاتفرم مستقل خود راداشته باشد و در برابر این سازمان در مقاطعی قرار گیرد نمی تواند وجود داشته باشد. مثلا اگر اکثریت تصویب کند که در انتخابات جمهوری اسلامی شرکت کند و این فراکسیون بیاید اطلاعیه بدهد که این کارمحکوم است. در اصل معنی فراکسیون این است و الی نقشی نمایشی خواهد داشت. فراکسیونی که بیاید مستقل متحدینش را درخارج از سازمان تعیین کند و اطلاعیه بدهد را در سازمان اکثریت نمی توانند تحمل کنند. فراکسیون ایدئولوژیک را می توانند تا حدی که عمل بیرونی انجام ندهد. در ضمن این سازمان کمیتش دیگر ظرفیت آن همه فراکسیون را نمی دهد. مگر چند فراکسیون را اینها می توانند با چندین ده نفر درست کنند.

گزارشگران : بلحاظ سیاسی مرزبندی های شما با سازمان اکثریت چه بوده است؟

ج- من معتقدم که این سازمان زمانی که شعار سوسیالیزم را می دهد باید جوابگوی خونهایی که بنام سوسیالیسم روی داده است، باشد. در این سازمان دیگر کسی حاضر نیست خود را فدا کند و کار نظامی و ماجراجویی کند، پس دیگر این نام فدایی را نباید داشته باشد. این سازمان دیگر اکثریت فداییان موجود نیست و از لحاظ کمییت افرادی که مستقلا کار می کنند و سازمانهایی بنام فدایی موجودند، بیشترند، پس از لحاظ برداشتی اکثریت نیست و این نام هم را نباید داشته باشد. معتقدم این سازمان عملا بعد از انقلاب هویت وجودیش زیر سئوال رفت، چون سازمانی بود که برای مقابله با دیکتاتوری شاه بنیاد شده بود و با سقوط شاه دلیل وجودیش چه بود، که به آن سردرگمی سیاسی دچار شد و آن سیاستهای کج و معوج که جان هزاران انسان را گرفت منجر شد. معتقدم که همان کاری که جریان علی کشتگر کردند و خود را منحل کردند را بکنند. چون اگر معجزه ای رخ ندهد، عملا این سازمان به این راه کشیده می شود، با وجود سن افراد و مهاجرت و اصولا علت وجودی این سازمانها. بهتر است که افراد به کار مستقل سیاسی روی بیاورند. در بعد دیگر معتقدم که این سازمان می تواند یک حزب کادرها بشود و هر زمانی که لازم شد، کادرها را فراخواند و به یک تشکل چپ دمکرات واقعی هم در نام و هم در عمل تبدیل شود و این بروکراتیسم رهبری را ملغی کند. عملا هم همین آلان 2 سال یکبار گنگره تشکیل می دهند و افراد می روند، اما برای بسیاری اپورتونیستها همین شکل و بروکراتیسم و عناوین مثمرثمرتر است و برای همین اگر من حرف تغییر و یا منحل کردن این جریان را می زدم، به آنها بر می خورد. معتقدم که این گونه سازمانها باید مسئولیت پذیری را در خود پایه گذاری کند و در برابر سرنوشت افراد و جامعه و ضررهایی که در اثر عملکرد اینها ایجاد می شود مسئولیت خود را اعلام کنند. این سازمان فداییان خلق اکثریت باید بررسیهایش را از همان قبل از انقلاب 1357 ایران آغاز کند. آنها نمی تواند بررسی تاریخ خود را از نصف شروع کنند. آنها بیشترین بهرهء سیاسی را از همان قبل از انقلاب می برند و به آن تلاشها می بالند. البته اکثریت قریب به اتفاق رهبران اکثریت بعد از انقلاب اصولا چریک نبوده اند و تنها از کیسهء کسانی که چریک بودند و کشته شدند ارتزاق کرده بودند. این رهبران اکثرا در زندان بودند. یعنی از همان اوان شروع بفعالیت که شاید درحد سمپات بوده باشند، به زندان افتاده بودند. اینها با بیرون آمدن از زندان رهبر شده اند. مسئله ای که بسیار مهم است فرهنگی است که توسط اینها در اپوزیسیون جاری شده است و آنهم خفه کردن صدای مخالف با سانسور. اکثرنشریه هایی که از طرف اینها و نزدیکانشان اداره می شود، بدلایل واهی دست به سانسور مخالفان خود می زنند. آنها مقالات و نوشته های افراد مخالف و منتقد خود را تا بتوانند ممانعت می کنند. این نشانهء آنست که دوست دارند که صدای همنوای خود را تنها بشنود و آمادگی شنیدن صدای مخالف را ندارند. آنها کسانی را پرورانده اند که براحتی آب خوردن می توانند نظرات مخالف را به بهانه های مختلف مانع شوند و در نشریات راه انتشار این نظرات را تا بتوانند مسدود می کنند. این برای شخص نظر دهنده امکان دارد که سخت باشد ، ولی ماهیت سانسورکنندگان را حداقل نشان می دهد. بهر صورت متاسفانه این جریان که نیروی زیادی را بخود جذب کرد، باعث رنجش و زحمات زیادی برای کسانی شد که صادقانه برای اوامر انسانی جذب این جریان شدند. البته هستند کسانی که صادق هستند، اما این امکان وجود دارد که آنها هرگز نتوانند صف خود را از این جریان جدا کنند. من این افراد را درک می کنم، چون خود هم در این شرایط بسر بردم و تا ظریفیتم براثر برخوردهای نامناسب پر نشد، نتوانستم دل از اینها بکنم. انسان ظرفیت بسیاری دارد و می تواند شرایط تحقیر آمیز را تا زمانی خیلی طولانی تحمل کند، اما زمانی که ظرفیتش پر شد، هیچ نیرویی نمی تواند جلودار او شود. البته باید این را هم اضافه کرد که انسانهایی هستند که بخیال خود منافعشان را در ماندن می دانند. این افراد گرچه حقیقت را می دانند، اما دوست دارند که نق نزنند. به نظر من این افراد از آخرین کسانی خواهند بود که صفوف سازمان فدایی اکثریت را ترک می کنند و شاید هم در مقابل از هم پاشیدنش هم مقاومت لازمه را بکنند. به هر صورت نمی توان هم از این سازمان انتقاد بخاطر ایدئولوژی و سیاست داشت و هم از آن دفاع کرد. این بمعنای یک بام و دو هوا بودن است که در درجه اول به شخصیت آدمی ضرر می رساند. سازمان فدایی اکثریت سازمان ویژه ای، من مدتی قبل از یکی از نقادان اکثریت خواندم که همهء اعضا اکثریت یک جور فکر می کنند. متاسفانه من آن زمان بدلیل تعصب خاص خود نمی توانستم این را بفهمم، اما زمانی که از آنها جدا شدم فهمیدم که جو این سازمان طوری است که همه سیاستها به حدت دوری و نزدیکی به یک مرکز متصل می شود حتی آنها که شعار سرنگونی می دهند باید حدی را رعایت کنند، البته اینها همه شعار هم هست، چون همانها که شعار سرنگونی می دادند در عین حال شعار شرکت در انتخابات اخیر را هم دادند که براستی برای من که با این سازمان بزرگ شده بودم بمعنای شاخ در آوردن بود. در وجهه دیگر زمانیکه ما توجه کنیم، چه طیفی به سازمان اکثریت نزدیک می شود، کسانی که از حاشیهء رژیم به اصطلاح جدا می شوند و برای سکویی برای جا انداختن خود می کنند. ظرفیت سازمان فدایی اکثریت برای نزدیکی به این افراد خیلی بیش از اینهاست، برای همین هم زمانی که خود اصلاح طلبان اعلام می کردند که بابا دیگر اصلاحاتی در کار نیست، اما در سازمان اکثریت آنهم در سطح به اصطلاح مرکزیت بودند کسانی که اصرار داشتند که اصلاحات هنوز نمرده و برای زنده نگه داشتنش تلاش زیادی می کردند. من یاد آن داستان سرباز ژاپنی می افتادم که شکست ژاپن هم او را قانع به ترک سنگر نمی کرد. وجههء دیگر سازمان اکثریت ترور شخصیت افراد است. براین سازمان امر مشتبه شده است که تنها آنها هستند که حقیقت را می دانند و خود را از همه کس با سوادتر می دانند، البته این شاید عاریتی از گذشته باشد که هر کس مخالف شیوهء مبارزهء آنها هم تاکتیک و هم استراتژی مسلحانه بود مبارز حساب نمی کردند. این فرهنگ متاسفانه در مرحله های بعدی هم اثر خود و یک فرهنگ نارسیستی را به آنها اهدا کرد که هر کس را که غیر آنها و نقاد آنها باشد با دیدهء تحقیر ترور کنند. این سلاح را در نهان و آشکار می توان دید و همان فرهنگ نشات گرفته که مخالفان خود را با نامهایی چون تربچهء پوک خواندن بود. به هر حال این فرهنگ را اگر باز کرد می توان به بسیاری از مسائل دیگر نظیر نارسیسم موجود در این سازمان و سانسور سیاسی در این سازمان و حول و حوش و ... رسید.

گزارشگران : هم اکنون و با توجه به تصمیم شما نسبت به جدائی از این سازمان برنامه شما برای حضور سیاسی در آینده چه خواهد بود؟

من جدای از این که خودم را یک چپ غیر ایدئولوژیک می دانم، که برای دمکراسی، آزادی، برابری و حقوق بشر و مسئلهء زنان تلاش می کنم. سعی می کنم در این زمینه ها در حد توان بنویسم و با دنیای آزاد اینترنتی که فراهم است می توان این کار را کرد. بنام خود می توان برعلیه خشونت تلاش کرد. تلاش درجهت بیدار کردن فردیت انسانها در ایران راهی بس طولانی است که هم عدالت را درخود دارد و هم آزادی را. علاوه بر اینها من فردی آکادمیک هستم و در حد امکانات آکادمیکی که بدست می آورم در جهت مسائل اجتماعی تحقیق می کنم و به جهان پیرامون ارائه می دهم. به هر صورت پرداختن به سیاست ایران و دنبال کردن مسائل آن حال چه اجتماعی و چه حکومتی و حزبی و نگاه انتقادی سازنده را در کار خود دارم و بیشتر در حال حاضر با توجه به تجربه ای که از کار تشکیلاتی ایرانی دارم، مشکل است که بتوانم غیر مستقل کار کنم.

گزارشگران : آیا پیامی برای خوانندگان سایت و یا متعلقین به سازمان اکثریت دارید؟

من از افراد صادقی که در اکثریت مانده اند، تنها می توانم که بخواهم که فردیت خود را پاس دارند و نگذارند این فردیت در سایهء گروهی محو شود. فاصله گرفتن واقعی نه مرخصی تشکیلاتی برای مدتی، این امکان را فراهم می آورد تا هم به انسانییت فردی خود بیشتر برسند و هم نگاهی واقعی به این تشکیلات بیاندازند که دارد چه می کند؟ پیامی هم برای اعضای قبلی این سازمان که اگر زمانی چه از زمان بوجود آمدن فدایی و اکثریت اخراج شدید، بیاید خواستار اعادهء حثییت از خود شوید و بپرسید، چرا با شما آنطور رفتار شد؟ حداقل امروز دنیای اینترنتی این امکان را فراهم کرده است. اگر خود اعتراضی کنار رفته اید، بیاید برای دیگران بنویسید و نگذارید که چند نفر با برخورد به ظاهر دوستانه این امکان را از شما بگیرند. بگذار تا حداقل در ایران مسئولیت در برابر افراد و سرنوشت آنها به فرهنگ تبدیل شود.

با سپاس فراوان از شما

علی اکبر آزاد: من هم از شما تشکر می کنم. در اینجا تنها توانستم به قسمتی از مسائل اشاره کنم و ذهن هم همین قدر در حال حاضر توانایی داشت. می دانم این سخنان به زعم بسیاری از دوستداران اکثریت خوش نمی آید و به انحاء مختلف همانطور که تلاش کردند اخلال کنند، اما معتقدم که دردرون انسانهایی مثل من زخمهایی ایجاد شده است که نیشتر آنها را در مقابل آن دردی نیست. با امید به جهانی انسانی

azadal@hotmail.com


۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

حقوق بشر و آنان که با بشر ميانۀ خوبی ندارند





































































































دو ياد داشت کوتاه(توفان)

اين امر فقط بعد از انتخابات تقلبی 22 خرداد و قتل و سرکوب مردم شروع نشده است. جمهوری اسلامی 30 سال جنايت کرده و به نقض مستمر حقوق بشر پرداخته است. تاريخ جمهوری اسلامی تاريخ 30 سال نقض ابتدائی ترين حقوق بشر است. جمهوری اسلامی اما از ابناء بشر زياد صحبت می کند ولی از نوع بشر بيزار است. برای جمهوری اسلامی حقوق زمينی برای بشر وجود ندارد و حقوق آسمانی هم در دست خداست. به اين جهت است که بايد همواره خدا به ابناءش رحم کند و بر آنها غضب نفرمايند که تيکه بزرگۀ آنها همان گوششان است. البته همۀ مذاهب آسمانی ميانهﺍﻯ با حقوق بشر ندارند و حقوق بشر را مطابق ميل خويش و بر اساس مصالح مذهبی خويش تفسير می کنند. اين امر از ويژگيﻫﺎﻯ اسلام نيست. در اسلام زن نصف مرد ارزش دارد. ولی نصف حقوق مرد را هم ندارد. منطقاً بايد اين طور باشد که اين "نصفه مرد" حداقل بايد نصفی از حقوق مرد را داشته باشد ولی شما در همۀ اديان چه برسد به اسلام، منطقی پيدا نمی کنيد. در اسلام کشتن انسانﻫﺎ مثل آب خوردن است. شيخ يا شاه اگر ببخشند شيخعليخان نمی بخشد. بر اين مصداق در بدو انقلاب بسياری از توابين را به اين بهانه که توبهﺍشان مربوط به ما نيست و پيامشان به خداست سر بريدند. اين خدا بود که بايد توبه را می بخشيد و نه شيخ. توبه، جواز زندگی نبود، جواز ورود به بهشت بود. برای هر امر پيش پا افتادهﺍﻯ می توان در اسلام جان يک انسان آزاده و دانشمند و با ارزش را گرفت. اهميت اين خونريزی از نظر آنها در حفظ مصالح اسلام است چون اگر نشود از کسی زهر چشم گرفت، چگونه می شود مطمئن بود که اين سامانه بر سر کار باقی می ماند و چگونه می توان بدون اين زهر چشم بر پشت مردم سوار شد و مفتی و طفيلی گرانه زندگی کرد. در اسلام زن را سنگسار می کنند. يک مجازات بيرحمانه که از قرون گذشته به ارث رسيده است. در اسلام به کودکان حقی نمی دهند. اين تفکر حداقل يک بار منطقی دارد زيرا در جامعهﺍﻯ که بزرگانش حق و حقوقی ندارند اين فضوليﻫﺎ به بچهﻫﺎ نيآمده است. بنياد نظام جمهوری اسلامی از آنجا که يک نظام مذهبی است و ايدئولوژی مذهبی بر آن حاکم است از اساس با حقوق بشر در تناقض قرار دارد. مذهب دموکراتيک در جهان وجود نداشته و هرگز نيز به وجود نخواهد آمد زيرا که خود نفس اعزام پيامبران، آن هم بدون نظر و موافقت مردم، از جانب دستگاه استبدادی درگاه باريتعالي، خودش ضد دموکراتيک است. انتصاب پيامبران و نه انتخاب آنها عملی ضد دموکراتيک است. و اين روح ضد دموکراتيک و ضد بشری که برای انسانﻫﺎ ارزشی قائل نيست در تمام مذاهب بزرگ جهان و در تمام کتب مقدس وجود دارد و از جمله در اسلام. رژيم جمهوری اسلامی در بدو تولدش برای افکار عمومی تره هم خورد نمی کرد. جويﻫﺎﻯ خون بود که راه انداخت و با شبه استدلالات مسخره، آزاديخواهان را از دم تيغ گذرانيد. همين رژيم بعدها در اثر فشار افکار عمومی و اعتراض و فشار جهانی دولتﻫﺎﻯ مخالف ناچار شد شکل کار خويش را عوض کند. سنگسار را در مراجع عمومی ممنوع کرد و از فيلمبرداری آنها ممانعت به عمل آورد. اعدام را در مجامع عمومی بنا بر مصالح اسلام مردود شمرد چون ديگر به اجرای آن به اين شيوه نيازی نداشت. البته هر وقت مصالح اسلام مجدداً آدم کشی در ملاء عام را ايجاب کند، آنها برای هر نوع جنايتی آمادگی دارند. نقض حقوق بشر در ماهيت رژيمﻫﺎﻯ مذهبی است. اين رژيمﻫﺎ حتی نمی دانند چه حقوقی بشر دارد تا آن را نقض کنند. نفی اساسی حقوق بشر بهترين شيوۀ مبارزه با نقض آن است. زيرا وقتی شما حقوقی را اساساً طرد کرده و به رسميت نشناسيد، نمی توانيد آن را، يعنی چيزی را که وجود ندارد، به زير پا بگذاريد. مردم ايران جنايات و بی حقی و عدل اسلامی را در اين نظام فاسد و مرتجع ديدهﺍند. مردم به طعنه می گويند که اگر عدل اسلامی اين است که اين حضرات آوردهﺍند؛ خدا را شکر که خود ائمۀ اطهار بر سر کار نيستند که کار از اين هم بدتر بود. در ماهﻫﺎﻯ اخير، بعد از کودتای انتخاباتي، ما در ايران با شکنجه، اعتراف گيري، قتل و کشتار و تجاوز به زنان و مردان روبرو بودهﺍيم و افتضاح زندان قرون وسطائی کهريزک و افشای بربريت نظام اسلامی بار ديگر ماهيت رأفت اسلامی را برملاء کرده است. احمدی نژاد که اين روزها در اثر مبارزات درخشان مردم سرگيجه گرفته است در مصاحبهﺍﻯ درمقر سازمان ملل در پاسخ به سئوالی درمورد سرکوب و کشتار مردم بی گناه بی شرمانه گفته است که اين به دولت ربطی ندارد و در هر زد و خورد خيابانی چنين اتفاقاتی می افتد. وی در مصاحبهﺍﻯ با کانال 2 فرانسه نيز قتل ندا آقا سلطان را "داستان مشکوک" نام برد و مسئوليت اين قتل را به تحريک کنندگان داخلی و خارجی ربط داده است... احمدی نژاد و نظام جمهوری اسلامی بنا بر ماهيتش هيچ گاه با بشر ميانۀ خوبی نداشته است و وجود منحوسش لکۀ ننگی در تاريخ بشری است. البته در دنيای سرمايهﺩاری امپرياليستی و يا در کشورصهيونيستی اسرائيل نقض حقوق بشر به نحو ديگری صورت می گيرد. آنها از ابتداء تعريف می کنند که بشر کيست. بزعم اسرائيليﻫﺎ، اعراب و به ويژه فلسطينيﻫﺎ بشر نيستند. آمريکائيﻫﺎ معتقدند که عراقيﻫﺎ، افغانﻫﺎ.... بشر نيستند، اين که چه کسی بشر است را امپرياليستﻫﺎ تعيين می کنند. با اين تعريف خودسرانه از بشر، کار نقض حقوق بشر تسهيل می شود. چون عراقيﻫﺎ بشر نيستند کشتن آنها با بمب آتشزای فسفر جنايت نيست و آدمکشی محسوب نمی شود. صهيونيستﻫﺎ روزانه دهﻫﺎ فلسطينی را می کشند و به دور آنها ديوار کشيدهﺍند و به آنها آب و غذا نمی دهند به اميد اين که آنها روزی تسليم صهيونيستﻫﺎ شوند و ننگ و تحقير غرورشان را بپذيرند. ساير ممالک امپرياليستی نيز از اين روش حمايت می کنند. دموکراسيﻫﺎﻯ غربي، افغانﻫﺎ را بشر نمی دانند اين است که دسته دسته از آنها را در عزا و عروسی می کشند و آن را تجاوز به حقوق بشر به حساب نمی آورند. آمريکائيﻫﺎ حتی شکنجه کردن اين "آدمﻫﺎئی" را که بشر نيستند توصيه می کنند و کارشناسان حقوقی پنتاگون فرمولﻫﺎﻯ شسته و روفتۀ حقوقی برايتان می نويسند که چرا اين انسانﻫﺎ، بشر نيستند. آدم ربائی و گروگانگيری در عراق توسط جنبش آزاديبخش مردمی که برای آزادی ملی شان مبارزه می کنند جرم است و نوکران امپرياليستﻫﺎ آنها را محکوم می کنند حال آن که هزاران نفر را در اروپا از طريق آلمان و ايتاليا و ساير ممالک اروپائی در روز روشن دزديدند و به شکنجه خانهﻫﺎ بردند و از آخرين پيشرفتﻫﺎﻯ علمی برای اين کار و مُقّر آوردن آنها استفاده کردهﺍند و نامش را نقض حقوق بشر نمی گذارند. زيرا که آنها ساير ملل را جزء ابناء بشر به حساب نمی آورند. آلمانﻫﺎ در يوگسلاوی مردم غير نظامی را برای تجزيۀ يوگسلاوی بمباران کردند و به قتل رساندند. همين کار را آمريکائيﻫﺎ در عراق و افغانستان و اسرائيليﻫﺎ در فلسطين و لبنان، استراليائيﻫﺎ و کانادائيﻫﺎ و هلنديﻫﺎ و فرانسويﻫﺎ و ايتاليائيﻫﺎ و... در عراق و افغانستان می کنند. اين تجربيات نشان می دهند که اعلاميۀ حقوق بشر به ابزار مبارزۀ سياسی و کلاشی و حقه بازی بدل شده است. امپرياليستﻫﺎ در حالی که اعلاميۀ جهانی حقوق بشر را بر سر دست گرفتهﺍند و نعرۀ دفاع از آن می زنند، مضمون آن را لگدمال کرده و بر روی آن تف انداختهﺍند. حال همين موجودات کثيف و ضد بشر از منتقدين رژيمﻫﺎﻯ ارتجاعی ديگری نظير جمهوری اسلامی پاکستان، عربستان سعودی و نظاير آنها هستند. هيچ کس در جهان حاضر نيست اين نمايش مسخرۀ مشتی رياکار ضد بشر را بپذيرد. حقوق بشر ابزار اعمال قهر ضد انقلابی شده است و اتفاقاً رژيمﻫﺎئی نظير جمهوری اسلامی از بی اعتباری منتقدينی که دستشان به خون بشر آلوده است بهترين امتيازات تبليغاتی را می گيرد. مگر می شود به سخنان شکنجه گر در دفاع از حقوق بشر اعتماد کرد. حقوق بشر واقعی زمانی در جهان تحقق می يابد که طبقات از بين برود و به طور مشخص امپرياليسم و سرمايهﺩاری برچيده شده باشد تا تمام موجبات نقض حقوق بشر از ميان برود. آن وقت ديگر در جهانی که مملو از ابناء بشر است جائی برای آدم خوارانی نظير احمدی نژاد، جرج بوش و هيتلر و پينوشه و محمد رضا شاه و....باقی نيست. ***** حامد کرزاي، رئيس جمهور منتخب استعمارگران انتخابات قلابی افغانستان تحت نظارت نيروهای متجاوز ناتو به رهبری امپرياليست آمريکا با پيروزی حامد کرزای به پايان رسيد. به گفتۀ خبرگزاريﻫﺎﻯ رسمي، حامد کرزای کمی بيش از پنجاه درصد آراء را به دست آورد. اين نمايش مسخره در حالی صورت گرفت که رئيس کميسيون انتخابات و صحنه گردان پشت پرده، که مسئوليت نظارت بر صندوقﻫﺎ را به عهده داشت، برادر حامد کرزای بوده است. تقلب و فساد در اين انتخابات به حدی آشکار بوده است که حتا اربابان کرزای برای حفظ آبرو نيز ناچار گرديدند از "کاستيﻫﺎﻯ" اين مضحکه سخن بگويند. به هرجهت حامد کرزای که عنصری فاسد و ضد دمکرات و سرسپرده است، بار ديگرتوسط آمريکا و ناتو به قدرت رسيد و اربابانش، مزدور شايسته تر از وی برای اجرای برنامهﻫﺎﻯ خود در افغانستان نيافتند. شرکت اندک مردم در نمايش انتخابات رياست جمهوری نشان از تحريم گستردۀ مردم و اعتراض به حضور و ادامۀ جنايات بيشمار نيروهای متجاوز در افغانستان دارد. هشت سال تجاوز و خونريزی که تحت لوای دمکراسی و حقوق بشر انجام گرفته و می گيرد نشان داده تا چه اندازه اين بشردوستان بی وجدان با بشر بيگانهﺍند. حزب ما به همراه ساير نيروها و مردم صلحدوست جهان از همان آغاز بمباران و اشغال افغانستان را محکوم و اين تجاوز را غيرمشروع و جنايتکارانه اعلام داشت و به افشای اهداف شوم اين اشغال بربرمنشانه پرداخت. اکنون که بارديگر کرزای چون عروسکی بی اراده برمسند قدرت نشسته است، کشتار و قتل عام مردم بيدفاع هم چنان ادامه دارد. ارتش متجاوز ناتو به رهبری آمريکا هر روز جنايت می کند و رسانهﻫﺎﻯ امپرياليستی نيز با نگاه نژادپرستانه و راسيستی به کشتار مردم به توجيه اين بربريت می پردازند. به نام دمکراسی و تمدن و حقوق بشر و در سايۀ دستگاهﻫﺎﻯ دروغ پراکنی بر سرمردم بمب می ريزند و از اين که از فسفر سفيد نيز سود جويند شرم و حيا ندارند. چه بيشرمانه است وقتی حواريون رنگارنگ منصور حکمت از اشغال افغانستان به دفاع برخاسته و "سرنگونی باند گانگستر طالبان توسط امپرياليست آمريکا را امری مثبت و جشن گرفتند". اينان از استعمار فضيلتی ساخته و از"تمدن غرب در مقابل توحش شرق" حمايت کرده و می کنند. دفاع بيشرمانه از تجاوز افغانستان نيز در همين چهارچوب استعماری قابل تبيين است. همين چند روز پيش بود که نيروهای متجاوز امپرياليست آلمان با بمباران يک تانکر نفت و به بهانۀ مبارزه با طالبان بيش از 100 نفر از مردم غير نظامی را قتل عام و دهﻫﺎ تن را مجروح ساختند. زبان و منطق استعمار جز اين نيست. دستان خانم آنجلا مرکل که به خون مردم افغانستان آغشته است با اشک تمساح ريختن و ابراز تاسف نسبت به قربانيان غير نظامي؛ اما گناه را به گردن طالبان انداخت و همانند ساير متحدينش به توجيه اين جنايت کثيف و ضد بشری پرداخت. رئيس جمهور آمريکا باراک اوباما با تقويت بنيۀ نظامی و تشديد حملات افسارگسيخته درافغانستان اما با شکست روبرو شده است و هر روز بيشتر در اين باتلاق فرو می رود. حضورنظامی بيش از 40 کشور تحت رهبری آمريکا در افغانستان و با تمام سازوبرگش موفقيتی کسب نکرده و با شکست روبرو شدهﺍند. مقاومت مردم افغانستان در مقابل قوای متجاوز خارجی مشروع است و اين مقاومت در اشکال مختلف نظامي، سياسی بازتاب داشته است. تحريم گستردۀ انتخابات قلابی و ضربات پی درپی به نيروهای متجاوز همه نشان از اين است که ملت افغانستان تا خروج تمامی نيروهای متجاوز از خاک ميهن آرام نخواهد گرفت و به رزمش ادامه خواهد داد. اکنون آمريکا و متحدينش در همان باتلاقی فرورفتهﺍند که ارتشﻫﺎﻯ بريتانيا و شوروی در گذشته در آن گرفتار آمده بودند و سر انجام با تلافات فراوان و با سرشکستگی ناچار به ترک خاک افغانستان شدند. امپرياليستﻫﺎ و نيروهای متجاوز استعماری محکوم به شکستﺍند و حضور بيش از 282000 سرباز مزدور در عراق و افغانستان و افزون بر آن گسيل 17000 نيروی جديد در افغانستان حاصلی جز شکست برای اشغالگران نداشته و هر روز ضربات سنگينی بر پيکرشان وارد می شود. نخستين گام برای خروج از بحران افغانستان تخليۀ فوری و بی قيد وشرط تمامی نيروهای متجاوز از خاک اين کشور و پرداخت غرامت به مردم افغانستان است. ملت افغانستان به قيم نياز ندارد و سرنوشت خويش را خود رقم خواهد زد و سرانجام تحت رهبری نيروهای آگاه و مترقي، بنای کشوری آزاد و دمکراتيک و مستقل را خواهد چيد. مرگ بر متجاوزين امپرياليست و متحدين ريز و درشتش! خروج فوری و بی قيد وشرط نيروهای متجاوز ازخاک افغانستان!
نقل ازتوفان الکترونيکی نشريه الکترونيکی حزب کارايران شماره 39 مهر 1388

3)"Al Nakba"--The Palestinian Catastrophe of 1948

Al Nakba"--The Palestinian Catastrophe of 1948
- http://video.google.com
/videoplay?docid=-3520911128195195194#

************************************************************
Il y a 2 ans
The Palestinian Exile, also known as Al Nakba (Arabic for "The Catastrophe"), refers to the ethnic cleansing of native Palestinian peoples during the 1948 Arab-Israeli war. From December 1947 until November 1948, Zionist forces (namely the Irgun, Lehi, Haganah terrorist gangs) expelled approximately 750, 000 indigenous Palestinians--almost 2/3 of the population--from their homes. Hundreds of Palestinians were also murdered for refusing to leave their homes. The most notable massacre is the Deir Yassin Massacre, in which an estimated 120 Palestinian civilians were brutally murdered by an Irgun-Lehi force. Other massacres include the ones at Sahila (70-80 killed), Lod (250 killed), and Abu Shusha (70 killed). About 40 other massacres were carried out by Zionist forces in just the summer of 1948. Not only did Zionist forces conduct massacres of Palestinian civilians, rape occured as well. According to Israeli historian Benny Morris, "In Acre four soldiers raped a girl and murdered her and her father. In Jaffa, soldiers of the Kiryati Brigade raped one girl and tried to rape several more. At Hunin, which is in the Galilee, two girls were raped and then murdered. There were one or two cases of rape at Tantura, south of Haifa. There was one case of rape at Qula, in the center of the country. At the village of Abu Shusha, near Kibbutz Gezer [in the Ramle area] there were four female prisoners, one of whom was raped a number of times. And there were other cases. Usually more than one soldier was involved. Usually there were one or two Palestinian girls. In a large proportion of the cases the event ended with murder. Because neither the victims nor the rapists liked to report these events, we have to assume that the dozen cases of rape that were reported, which I found, are not the whole story. They are just the tip of the iceberg." During Al Nakba, Palestinians were murdered, raped, and ethnically cleansed from their villages. According to Israeli historian, Ilan Papp.., "In a matter of seven months, 531 villages were destroyed and 11 urban neighborhoods emptied." Palestinians were forced into were forced out of Palestine and into neighboring countries (i.e. Lebanon, Syria, and Jordan), where they lived in refugee camps. Many were also sent to camps in West Bank and Gaza Strip. Most Palestinian towns were demolished and taken by the newly established Israeli government to make room for new Jewish immigrants. Old Palestinian infrastructures, as well as many ruins dating back from the Canaanites, Romans, Greeks, Crusaders, Arabs, and Ottoman Turks were completely destroyed. This signified the end of historical Palestine and the birth of modern-day Israel. Al Nakba marked the beginning of the Palestinian refugee crisis. Al Nakba destroyed a thriving and diverse Palestinian society and scattered them into diaspora. According to the UNRWA, the number of registered Palestinian refugees today is approximately 4.5 million. These refugees are dispersed throughout the world, many of which are still living in poverty-stricken refugee camps. Today, the situation keeps worsening and thousands die from malnutrition, contaminated water, or scarce medical supply. Israel has since refused to allow Palestinian refugees to return to their homes, and has refused to pay them compensation as required by UN Resolution 194, which was passed on December 11, 1948. Historically, the Israeli government, Israeli schools, and Israeli historians have denied that Al Nakba has occured. However, The New Historians, a loosely-defined group of Israeli historians, have recently published information recognizing the Al Nakba tragedy and controversial views of matters concerning Israel, particularly events concerning its birth in 1948. Much of their material comes from recently declassified Israeli government papers. Leading scholars in this school include Benny Morris, Ilan Papp.., Avi Shlaim, and Tom Segev. Many of their conclusions have been attacked by other scholars and Israeli historians, who continue deny Al Nakba even occured. May 15th is Al Nakba Day, a day for Palestinian refugees and their descendants to remember their lost loved ones and their lost homeland. Al Nakba was the day Israel gained a country, and Palestinians lost theirs.«


26

Al Nakba: The Palestinian Catastrophe
25

Palestina: 60 años de Resistencia &quot...
-