۱۳۹۰ شهریور ۳۱, پنجشنبه

زندان بود؛ جهنم بود بخدا - گفتگوی مجید خوشدل با الهه



ازدواج برای گرفتن اقامت
گفتگو با «الهه»
مجید خوشدل



«الهه»، برنده ی خوشبختِ لاتاری نظام سرمایه نیست؛ همان پنج درصدی های لندن و پاریس و فرانکفورت و استکهلم...، که بعد از پنج سالی که پناهندگی گرفتند، اغلب شان به همه چیز و همه کس پشت می کنند و اینجا کاسه داغ تر از آش می شوند و دل و اموال شان را در گرو آنجا می گذارند.
بلیط بخت آزمایی «الهه» از ایران شانسی برای برنده شدن نداشت. این را خودش می دانست...
... انگار دارم با تفرعنی آمیخته به روحیه «شرقی» به تان پیشداوری می دهم و برای تان فکر می کنم. این جور نوشتن ها به کار من نمی آید.
بعد از معرفی کوتاهی از «الهه» از زبان خودش، گفتگوی حضوری ام با وی را می خوانید:

عین تمام هم سن و سالی هایش است؛ با گیج سری هایی نه چندان معصومانه، و خنده هایی که دوام چندانی ندارد. خودش می گوید: مقنعه ای داشتم که گلوی ام را می فشرد و وقتی می دویدم، راه نفس کشیدن ام را می بست. شلواری سیاه یا سرمه ای، و مانتویی بلند روی آن. فقط کفش ام را دوست داشتم. رنگ اش صورتی بود و هر شب آن را می شستم- خودش این را می گوید.
اولین باری که در مدرسه تنبیه شد، همان هفته اول بود. از خانم معلم هنوز با نفرت یاد می کند.
اولین باری که کتک خورد، پنج ساله بود. در میهمانی ای دامن اش بالا می رود که مادر با سوسه ی آقا بزرگ سیلی محکمی به او می زند: دختر باید بدن اش را خوب بپوشاند! از این روز آرزوی پسر شدن دارد- خودش این را می گوید.
از مادر با حسرت و مهربانی یاد می کند. به ندرت اسم اش را می برد، اما هر بار آه می کشد.
سیزده- چهارده ساله است که پریود می شود. حالا از تن اش هم متنفر است؛ از مدرسه متنفر است؛ از مقنعه متنفر است؛ از خانم معلم کلاس اول متنفر است. دیگر کفش صورتی را هم دوست ندارد. پوشیدن رنگ روشن ممنوع شده- خودش این را می گوید.
دوران دبیرستان شور زندگی را در او می کشد. اما دانشگاه رفتن اش شرّی در خانه به پا می کند. بعد از مشورتی طولانی با آدمهای مُسّن، برای اینکه«خراب» نشود، او را به عقدِ آقازاده ی یکی از  اقوام سرشناس در می آورند. مادر در مقابل گریه زاری اش می گوید: من هم پدرت را نمی شناختم و دوست اش نداشتم. اما بیست و چهار سال است دارم با او زندگی می کنم. می گوید: این وقتها مادر سرش را پایین می انداخت و دیگر چیزی نمی گفت.
همان سال اول دانشگاه به سیم آخر می زند و هوایی می شود. می تواند زود به خانه برود؛ نمی رود. در خیابانها ول می گردد تا علاف نباشد. می گوید: پای ام برای رفتن به خانه لنگ می زد؛ در آنجا چیزی نبود تا مجذوب ام کند.
نوشیدن را از همین وقتها شروع می کند. و پشت بندش سیگاری. خیلی زود ترمز اش را می براند-خودش این را می گوید.
چشمها که گود می افتد و صورت اش به زردی می زند، حلقه را پس می دهند. آبرویی برای خانواده باقی نمی ماند. حالا شده یک آدم یک لا قبا، که هر شب را با یکی می خوابد. تعداد دستگیری ها که از انگشتان دست می گذرد، راه خانه هم بسته می شود. حالا خانه بدوش است- خودش این را می گوید.
در همین گیج سری هاست که راهی خارج می شود. پول یک سالی که «کار» کرده را خرج آمدن به خارج می کند- این را هیچوقت نمی گوید.
*    *    *

جولای ۲۰۰۷ برای اولین بار او را می بینم. تازه جواب ردّی گرفته. آشفته است. مست هم هست، اما فکر می کند توانسته ردّ گم کند. حتم دارم سیگاری هم باید زده باشد. سنگ شده نبود؛ ظرفیت اش بالا بود. هر چی می پرسیدم، لاتی جواب ام می داد. گردن کلفتی بود برای خودش؛ چاره ای نداشت در این جامعه.  
شش ماه طول کشید تا اعتماد کند. یخ اش قطور بود و از پنج سالگی چنگول کشیدن را یاد گرفته بود. حالا شده بود دخترم؛ دوست ام؛ یکی از اهالی قبیله ی خودزن ها.
در کله زنی تبحّر زیادی داشت. در خودزنی استاد بود و به آن عادت کرده بود. این طوری به آرامش می رسید. شنبه ها یا یکشنبه ها می آمد و ماجراهایی که آدمها در یک ماه؛ در یک سال تجربه اش می کردند را می گفت. خالی بند نبود دیگر. خودش بود و از گفتن هیچ چیز واهمه ای نداشت. اعتماد کرده بود.
*    *    *
و حالا دوباره بی خانمان شده؛ پاییز ۲۰۱۰ است. غروب شنبه ای می گوید: تصمیم ام را گرفته ام. می خواهد با مردی که دو برابر و نیم او سن دارد، زندگی کند. مردک در شهری زندگی می کند که ایرانیان حزب اللهی مقیم بریتانیا در آن متحد شده اند. استدلال می کند: این تنها راه گرفتن اقامت است.
نظر ام را خوب می داند. اما او تصمیم اش را گرفته و فقط آمده من را مطلع کند. با رفتن اش موافقت می کنم- چاره ای ندارم- به شرطی که آدرس محل زندگی اش را بدهد و قطعه عکسی از شاه داماد. در این جنگل وحشی چه همه آدمها رفتند و دیگر پیدایشان نشد.
عکس را می فرستد. پیرمردی ست زشت؛ با ته ریشی نامنظم، و هاله ای از کبودی بر پیشانی. به عکس که خیره می شوم، می گویم: انسانها چقدر می توانند زشت و پلشت باشند.
اکتبر ۲۰۱۰ راهی خانه بخت می شود. چند باری که با او تماس می گیرم، احساس می کنم، این تلفن زدن ها باعث دردسر اش شده. به سال نو نرسیده، تماس ام با او قطع می شود. و او هم مثل خواهر خوانده هایش می رود و خاطره هایش را پشت سرش می گذارد.
 تا یکشنبه عصر، ۲۱ اوت ۲۰۱۱، که در میهمانی ای تلفن ام به صدا در می آید. صدایی که اگر اسم اش را نمی گفت، به جای اش نمی آوردم. صدا خسته و شکسته است و از آن ابهت سابق نشانی ندارد. می گوید: دیروز فرار کرده ام و از دیشب آواره ام. شب را در یکی از میادین اصلی لندن به صبح کرده است. چندین پیغام به شماره های اشتباه گذاشته تا بالاخره شماره ام را پیدا کرده. وسطِ میهمانی بلند می شوم و غروب یکشنبه او را بعد از یک سال دوباره می بینم.

چند روز بعد پیشنهاد گفتگو می دهد. این بار هم مخالفت می کنم. می گوید: این را هم بگذارید به حساب همه ی آن خودزنی ها... و باز هم من چاره ای ندارم.

* چند روز پیش که بعد از یک سالی دوباره دیدم ات، تمام دارایی ات یک کیسه سیاه رنگِ مخصوص زباله بود. یک مشت لباس نَشسته... همین [سکوت می کنم تا به صحبت بیاید].
- (مکث طولانی)... در فرصتی که داشتم، فرار کردم. وقت نداشتم چیز میزم را جمع کنم. آمدم بیرون و دویدم. حتا منتظر اتوبوس هم نشدم. همین طوری تا ایستگاه قطار دویدم و به پشت ام نگاه نکردم[...]
* مگه در زندان بودی که این طور حرف می زنی؟
- (مکث طولانی؛ با بغض) به خدا آقا مجید از زندان بدتر بود. خودتان می دانید خالی بند نیستم. در این چند سال به شما دروغ نگفتم و شما با زندگیم بهتر از هر کی آشنائید و می دانید که چطور زندگی کردم؛ چی به من گذشته. اما این یک سال زندان بود؛ جهنم بود به خدا [...]
* پس، فکر فرار را از مدتها در سرت داشتی؟
- از همان ماه اول[...] یکبار برای چند روز فرار کردم، اما بعد با پای خودم برگشتم. که همین وضع ام را خراب تر کرد؛ ضعیف ام کرد؛ اعتماد به نفس ام را گرفت. چون با پای خودم برگشته بودم، دیگه زبان ام بسته شد.
* چرا برگشتی؟ «چرا رفتی را» را سوأل نمی کنم، چون در طول مصاحبه به اش می رسیم. می پرسم: اگر در جهنم زندگی می کردی، چرا با پای خودت برگشتی؟
- جایی نداشتم برم. آواره بودم و چند روز در خیابانها از مردم پول می گرفتم واسه اینکه به آنجا برنگردم. دو شب در خیابان خوابیدم و هر بار پلیس گیر داد. دیدم چاره ای جز برگشتن ندارم. برای همین مجبور شدم برگردم.  
* بگذار برگردیم به عقب: اکتبر ۲۰۱۰ تصمیم گرفتی با مردی زندگی کنی که دو برابر و نیم تو سن داشت؛ چرا؟
- شما که شاهد بودی. هر کاری بود کردم واسه ی اقامت، اما نشد. به هر دری زدم بسته بود. واسه همین فکر می کردم اینطوری می شه اقامت گرفت.
* خودت بهتر می دانی در طول زندگی ات از این جور تصمیم های لحظه ای؛ از این جور شیرجه رفتن ها آسیب دیدی و از طرف دیگر هی تکرار می کنی: چاره ای نداشتم.
- می گویید داشتم؟
* من چیزی نمی گویم، پرسش می کنم. اما اگر واقعاً جواب من را می خواهی بدانی، آره، تو حتا در آن خراب شده [ایران] هم چاره داشتی که از بد و بدتر، بد را انتخاب کنی. اما تو همیشه در افراط و تفریط زندگی کردی و بدترین ها را انتخاب کردی. من بارها به تو گفتم که شرایط تو را نداشتم و هیچوقت هم راجع به تو قضاوت نکردم و نمی کنم. اما حرفِ من همیشه به تو این بوده، که این همه خودزنی نکن و یک مقدار واسه ی خواسته هات زحمت بکش؛ زود سرخورده نشو... بگذریم و به گفتگو برگردیم: چه جوری با این مرد آشنا شدی؟
- در آگهی [یکی از نشریات هفتگی چاپ لندن] پیدایش کردم. «دستی» اش [شماره تلفن دستی] را گذاشته بود و خواسته بود باهاش تماس بگیرند، و من هم به اش زنگ زدم و قرار گذاشتیم.
* در اولین تماس تلفنی او چطور خودش را معرفی کرد؟
- یادم نمی آید (مکث طولانی)... فکر کنم اسم اش را گفت و یک خورده چیزهای دیگر. اما هم اش از من سوأل می کرد و می خواست وضعیت اقامت ام را بدونه. که من هم به اش گفتم، هنوز جواب نگرفتم.
* یعنی به اش دروغ گفتی.
- تو این جامعه کسی به کسی راست نمی گه. حرف زدن اش معلوم بود خالی بندیه. خب من هم باید عین خودش جواب اش را می دادم[...]
* آیا از سن و سال اش چیزی گفت؟
- من از سن اش نپرسیدم.
* چرا؟
- چون کسی که آگهی [در روزنامه] می ده، حتماً باید «دِسپِرت» [درمانده] باشه. نقص عضو داره یا سن و سال اش بالاست؛ یک ایرادی باید داشته باشه دیگه.
* با نظر و جمع بندی ات موافق نیستم. اما این مهم نیست... با چیزی که گفتی، پس می دانستی در چه جهنمی داری قدم می گذاری.
- می دونستم بهشت در انتظارم نیست. اما فکر نمی کردم، جهنم را تو این کشور تجربه ش کنم. اینجا که ایران نبود[...]
* اکتبر ۲۰۱۰ راهی شدی. چه آدمی به استقبال ات آمد؛ برخورد اول ات از دیدن اش چی بود؟
- کسی به استقبال ام نیامد. آدرس خانه اش را داشتم و وقتی از قطار پیاده شدم، تا آنجا تاکسی گرفتم...
* فرق نمی کند کجا او را ملاقات کردی. عکس العمل ات را از اولین برخوردت با او پرسیده بودم.
- وقتی در زدم، خودش در را باز کرد. (با پوزخند) به خدا می خواستم کف برم. یک لحظه فکر کردم حتماً مستخدم خونه ست. بعد که خودش را معرفی کرد، فهمیدم خودشه.
* چطور خودش را معرفی کرد؛ با تو دست داد؛ چکار کرد؟
- دست نداد، اسم اش را گفت و از من خواست بروم داخل[...]
* و آن طور که به من گفتی، دست ندادن اش محمل شرعی داشت.
- آره مسلمون بود[...] اما همان شب یک چیزهایی خواند و بعد به ام گفت: حالا به ام حلالی.
* ببین «الهه»، من نمی توانم پرسش ها را در جزئیات طرح نکنم. البته تو حق انتخاب برای پاسخ دادن یا ندادن داری. اما من بایستی پرسش هام را طرح کنم. آیا همان اولین شب او با تو همبستر شد؟
- آره (مکث)...
* عجیب نیست؛ برای کسی که می خواستی باهاش زندگی کنی؟
- زندگی نمی خواستم بکنم که. این یک قرارداد بود واسه اقامت گرفتن.
* لطفاً با کلمات بازی نکن و به سوألی که کردم، توجه کن.
- (مکث) نمی دانم. آن روزها گیج بودم و نمی تونستم درست تصمیم بگیرم. زندگی از دست ام در رفته بود[...]
* آیا در کار اش به زور متوسل شد؟
- نه اصلاً به زور متوسل نشد. گفت الان عقدِ منی و کارمون اشکال شرعی نداره. اما اگر منظورتان اینه که خواسته ی من هم بود، نه نبود. من تو این چیزها بی تجربه نیستم، اما این بار برای ام مثل کابوس بود.
* به هر حال تو با پای خودت آنجا رفته بودی و می بایستی تصویری از آینده در ذهن ات می داشتی؟
- آره، درست می گین. اما نه همان شبِ اول[...]
* اولین عکس العمل و احساس ات را با من تقسیم کن، وقتی فهمیدی این همان آدمی ست که قراره باهاش زندگی کنی.
- زندگی کردن نبود که (زمزمه): شما مخصوصاً این را هی تکرار می کنی. من واسه اقامت می خواستم باهاش یک مدت زندگی کنم؛ مجبور بودم...
* لطفاً برنگرد به دورانی که برای هر چیزی پاسخ دست به نقد داشتی. خودت پیشنهاد این گفتگو را دادی، پس حداقل با خودت صادق باش و پرسش ها را نپیچان.
- آقا مجید، من هیچوقت به شما دروغ نگفتم و خودتان این را می دانید (مکث طولانی)... واقعاً می خواهید بدونید احساس ام را؟
* آره. نه تنها من می خواهم بدانم، [بلکه] خودت هم باید با احساس ات روبرو بشی؛ باید با این دوران ات روبرو بشی و بعد اگر تونستی، ازشان بگذری. اگر می خواهی روی پای خودت بایستی، چاره ای جز این نداری.
- (مکث طولانی)... همان شب اول؛ شبی که باهام خوابید، تصمیم گرفتم فردا همه ی چیزهای قیمتی خونه را بردارم و فرار کنم و بیایم لندن. آنشب آنقدر به این چیزها فکر کردم تا تونستم بخواب ام. اما بعداً هر چی کردم، نتونستم. دیدم، تمام زندگیم در کنترل اوست.
* لطفاً پاسخ های کوتاه به من بده تا با این مردک بیشتر آشنا بشیم: آیا او به ایران رفت و آمد می کرد؟
- آره، تو این مدت یکی دو بار به ایران رفت.
* در ایران زن و بچه داشت؟
- حتماً داشته.
* یعنی تو واقعاً نمی دونی!
- چرا، هم زن داشت و هم چند تا بچه.
* مذهبی بود؟
- آره، خشکه مقدس بود.
* رابطه اش با حکومت ایران چطور بود؟
- رابطه اش خیلی خوب بود.
* پولدار بود؟
- وضع مالی ش خیلی خوب بود.
* چند سال اش بود.
- فکر کنم (مکث)... متولد ۲۹ [۱۳۲۹] بود.
* از سن اش بیشتر نشون نمی داد؟
- چرا؛ بیشتر نشون می داد.
* ماجرای عقد کردن ات چطور بود؟
- چند روز بعد از رفتن ام، رفتیم پیش یک آخوند و او خطبه خوند، همین.
* عقد دائم؟
- نمی دانم این چیزها را.
* بعد چی شد؟
- هیچی، برگشتیم خانه.
* منظورم این بود که بعد از این ماجرا چیزی در زندگی ات تغییر کرد؟
- (مکث)... از این وقت در آب خوردن ام هم دخالت می کرد. هر جا می رفتم، یا خودش همراه ام می آمد یا یک [...] را باهام می فرستاد. چیزی که باعث شد به هم بریزم این بود که همین وقتها تلفن دستی ام گم شد و ارتباط ام با بچه ها قطع شد. دستی ام را دزدید اش. این واسه من از همه بدتر بود[...]
* پا را که از تو نگرفته بودند؛ چرا به لندن برنگشتی؟
- به تان گفتم که، مدتی بعد خواستم بیام لندن، اما در قطار از من بلیط خواستند که نداشتم. زدم بیرون و تو خیابانها می گشتم. جیب ام خالی بود و از مردم پول می گرفتم. اگر پنجاه شصت پوند [می] داشتم، برمی گشتم لندن. آن دو روز هر چی گرفتم، خوردم[...]
* و در این دو روز دوباره مشروب خوردن را شروع کردی؟
- آره، حدوداً دو ماهی نتونسته بودم چیزی بخورم؛ همه چیز در کنترل اش بود[...] آن شب آنقدر خوردم که دیگر چیزی نمی دیدم و تا صبح هیچی نفهمیدم. صبح پلیس آمد و گیر داد که آنجا را باید ترک کنیم. که ما هم رفتیم جای دیگه.
* و این دو شب، تو تنها نبودی.
- نه، با چند تا از «هوم لِس» [بی خانمان] ها بودم [...]
* و آن طور که گفتی برگشتی به همان خانه؛ با پای خودت.
- آره، این خیلی بد بود. با این طور آمدن حسابی شکستم. وقتی برگشتم، دیدم تمام تن ام بو می ده. خانه که رفتم، این را فهمیدم[...]  
* بعد چی شد؟
- (مکث طولانی) روی این مسئله دل ام می خواد بعداً باهام حرف بزنید...
* باشه. روی این بخش فکر نکن و برگرد به پرسش.
- نمی دانم چرا، اما از چند روز بعدش عوض شدم. زوری توش نبود؛ شدم آدم دیگه ای. لباس ام را عوض کردم و خودم را پوشاندم و حجاب گرفتم. بعدش تا مدتی مسجد می رفتم، نماز می خواندم، سفره که می انداختیم، قرآن به سر می گذاشتم و از همه بیشتر گریه می کردم. نقش بازی نمی کردم... گریه که می کردم، آرام می شدم؛ شبها راحت تر می خوابیدم...
* [آیا] آنوقت احساس ضعف می کردی؛ خسته بودی؟
- خیلی زیاد. هم اش دلم می خواست بگیرم بخوابم. نمی دونستم چی ام شده. آن وقت به این چیزها فکر نمی کردم. بعداً به اش رسیدم.
* رسیدی به چی؟
- رسیدم به اینکه وقتی گریه می کنم، آروم می شم. راحت می خوابیدم و دیگه به چیزی فکر نمی کردم[...]
* نمی خواهم این گفتگوی خودمانی و ارگانیک را کلیشه ای کنم. اما (مکث طولانی)... این آرامش را هر چیزی می تونست به تو بده... دارم نظر می دهم: آیا این آرامش را چیز دیگری نمی تونست به تو بده؟
- مثلاً ؟
* مثلاً یک رابطه عاطفی؛ یک عشق؛ یک زندگی تثبیت شده. چیزی که شاید هیچوقت تجربه اش نکردی؟
- (مکث)... نمی دانم. اینهایی که می گویید را به قول خودتان تجربه شان نکردم. شاید راست بگویید، نمی دانم.  
* این دوره چقدر طول کشید؟
- چند ماهی شد[...]
* طبیعتاً این دوره هم پایدار نبود؛ این بار چی شد؟
- (مکث)... فکر کنم از اینجا شروع شد: یک روز یکی زنگ زد و گفت دخترشه؛ از ایران زنگ می زد. خیلی آروم بود و با مهربانی با من حرف زد. بعد سن اش را گفت و فهمیدم دو سال از من بزرگتره. عین دوست با هم درددل کردیم و بعد دیدم چقدر چیزهای شبیه به هم داریم...
* مثلاً ؟
- از محدودیتهایی گفت که من هم از بچگی باهاشون بزرگ شده بودم. خوبی اش این بود که او در مقابل خانواده ایستاده بود و شوهر نکرده بود. حرف اش این بود که تو اولی نیستی، هر چی زودتر برو و به فکر جوانی ت باش. می گفت: بابام هر وقت یکی را می آره و بعد از یکی دو سال دک شان می کنه. گفت اش: هیچکس نتونسته بعد از زندگی با بابام اقامت بگیره، چون این ازدواج ها ثبت شده نیستند...
* مگر تو ازدواج ات با این مردک را در نهادهای انگلیسی ثبت نکرده بودی؟
- همان روز که عقد کردیم این را ازش خواستم، که گفت: کارهای اداری باید طی بشه و در وقتِ خودش اینها سندِ ازدواج را می فرستند...
* و تو دوباره پیگیری نکردی؟
- چرا، اما هر بار همان حرفهای سابق را می زد[...]
* برگردیم به صحبت ات با دختر این مردک. همان یک بار باهاش صحبت کردی؟
- نه، هر چند روز یک بار زنگ می زد و عین دو تا خواهر شده بودیم. وقتهایی تلفن می زد که در خانه کسی نبود، برای همین بعضی وقتها چند ساعت با هم حرف می زدیم.
* بعد چی شد؟
- یک روز از [مردک] خواستم یک نسخه از سندِ ازدواج مان را به ام بده. به اش گفتم از نظر شرعی شکّ دارم که زن قانونی ات هستم یا نه. که او یک صفحه کاغذ به ام داد که با خودکار نوشته بود ما با هم عقد کردیم. که به اش گفتم این که قانونی نیست. گفت اش: قانون چیه. قانون، قانون خداست. پیش خدا این کار قانونیه. که من مخالفت کردم و تا چند روز جای خوابیدن ام را عوض کردم. تا یک روز آمد و به ام گفت، تو اگر نیازهای منو تأمین نکنی، از نظر شرعی به ام حرامی و من می تونم طلاق ات بدم. با تهدید گفت، به اش فکر کن. که من هم به هم ریختم و شروع کردم به هوار زدن و بعدش گریه کردن[...]
* بعد چی شد؟
- همان شب روسری را برداشتم و زدم بیرون تا نصفه شب...
* مشروب هم خوردی؟
- آره، اما زیاد نه.
* ادامه بده.
- وقتی برگشتم، دیدم چند تا گردن کلفت [حزب اللهی] تو خونه منتظرند. یکی شان هول ام داد و آمد دست اش را روی ام بلند کنه، که من دویدم تو کوچه و شروع کردم به هوار زدن. فکر کنم، همسایه ها پلیس را خبر کردند که دو تا ماشین پلیس آمد و یکی از آنها من را برد تو ماشین ازم سوأل هایی کرد. چند تا شون هم رفتند تو خونه و با [مردک] حرف زدند[...] بعد یکی شان [یکی از پلیس ها] آمد و گفت: [مردک] می گه: تو جا نداشتی و او برای مسائل انسانی به ات جا داده و حالا از تو شکایت داره که می خواستی او را بکشی و پول اش را بدزدی. گفت اش: این یارو گفته عین یک پدر به ات محبت کرده، کلاس زبان فرستاده ات؛ الکلی بودی، ترک ات داده، اما امشب می خواستی با دوستهات او را چاقو بزنی و پول هاش را برداری. که من از عصبانیت شروع کردم به لرزیدن و داد زدن. بعد به گریه افتادم. گفتم: دروغ می گه و او شوهر من ِ و ما با هم ازدواج کردیم. بعد یکی دیگه از پلیس ها آمد و نفس ام را آزمایش کرد و گفت بیشتر از حدِ مجاز توش الکل ِ. که من را بردند اداره پلیس. وقتی رسیدیم، یاد حرف تان افتادم و گفتم، به هیچ سوأل تون جواب نمی دم و می خوام وکیل یا مددکار اجتماعی را ببینم. هرچی پرسیدند، جوابی ندادم. تا صبح یکی آمد و گفت که مددکار اجتماعیه...
* زن بود؟
- آره. اول ازش خواستم یک مترجم بیاره تا بتونم راحت تر حرف بزنم. یک مترجم مرد آمد که قبول نکردم و گفتم حتماً باید زن باشه. تا ظهر یک مترجم زن آوردند و من هم نشستم همه چیز را برای شون گفتم؛ از همان روزی که آمدم پیش اش. حرفهای دخترش را هم گفتم که من اولی نیستم. آنقدر گریه کرده بودم که تمام لباس ام خیس شده بود (مکث طولانی)... بعد برای ام چای و ساندویچ آوردند. عصر، پلیس و مددکار آمدند به ام گفتند: می تونی بری، اما فقط حق داری وسائل شخصی ات از آن خونه برداری. اگر هم شکایت می خواهی بکنی، باید وکیل بگیری [...] داشتم می آمدم بیرون، که مددکار بغل ام کرد و یواش به ام گفت: ازش شکایت کن، ما هم کمک ات می کنیم. که من هم بغل اش کردم و ازش تشکر کردم...
* از اداره پلیس آمدی بیرون. بعد چی شد؟
- تا آمدم بیرون، گفتم از اینجا کجا برم؟ جایی نداشتم برم. بعد از یک کم گشتن، پیاده رفتم خونه. گفتم برَم ببینم چی می شه. وقتی رسیدم، هر چی در زدم کسی در را باز نمی کرد. من هم شروع کردم با لگد به در زدن؛ می خواستم در را بشکونم. همین طوری که به در می زدم بالاخره در را باز کرد. صورت به صورت شدیم و رفتم تو. گفت اینجا چی می کنی؟ گفتم اینجا خونه منه. خنده ای کرد که جونم را آتش زد. گفت اش هیچ مدرکی نداری، لباس هات را جمع کن همین امشب باید از اینجا بری، وگرنه پلیس را خبر می کنم. به اش گوش نکردم و آمدم برم تو اطاق، که زد تختِ سینه ام. که دیگه هیچی نفهمیدم. هرچی جلو دستم بود، شروع کردم شکستن [...]
* آیا تا بحال دست اش را روی تو بلند کرده بود؟
- نه، اولین بارش بود. آن مردنی سگِ کی بود که بخواد دست اش را روی من بلند کنه... این وقت یهو دیدم تلفن دستش ِ و داره با پلیس حرف می زنه. من هم رفتم سراغ شلوارش و هرچی پول بود برداشتم و تو یک کیسه چندتا از لباس هام را ریختم و زدم بیرون. دم در آمد جلویم [...]
* و از آنجا آمدی لندن؟
- آره.
* چقدر پول برداشتی؟
- پنجاه پوند هم نمی شد.
* الان که تا حدودی آرامش پیدا کردی، فکر نمی کنی، اگر می ماندی و از طریق همان مددکار شکایت می کردی؛ دوباره کله زنی نمی کردی، نتیجه ی کار فرق می کرد؟
- (مکث طولانی)... تحقیر شده بودم آقا مجید؛ اگر عکس العمل نشون نمی دادم، نه می تونستم با خودم روبرو بشم و نه با اون[...]
* می دانی من چی فکر می کنم؟ با شناختی که ازت دارم، ظاهراً تو از خودت دلخوری تا از آن مردک. فکر نمی کنی؟
- اینکه حس خوبی از خودم ندارم، یک حرفِ، نفرتم از [مردک] یک حرفِ دیگه ست[...]
* احساس ات از این مَردک! و این من را نگران می کنه که نکنه در این باره کار دستِ خودت بدی. نگرانی من بی دلیله؟
- (مکث طولانی)... نمی دانم [...]
* ببین «الهه»، من این گفتگو را باید چندین بار بخونم تا انتشار اش برای تو دردساز نباشه. بر خلاف اصرارت من نه می توانم اسم این مردک را بیارم و نه اسمی از تو؛ حتا برخی از صحبتهای تو را باید خلاصه یا حذف کنم. اما همانطور که گفتم، نگرانم که این ماجرا در این نقطه به پایان نرسه. اخلاق من را می دونی؛ با پند و اندرز میانه ای ندارم. اما می دانی که اگر از بچه ها بی اخلاقی ببینم، رابطه ام را باهاشون قطع می کنم یا به حداقل می رسونم...
- منظورتون از بی اخلاقی چیه؟
* از همه مهمتر دروغ ِ. از دوره ای من از بچه هایی مثل تو انتظار دروغ گفتن ندارم. حالا پرسش ام را دوباره طرح می کنم: آیا برای این مردک نقشه ای داری؟
- ببینید آقا مجید، این بار چندمه دارم به تان می گم: من به شما دروغ نمی گم؛ دلیلی نداره بهتون دروغ بگم. شما کاری نکردی که از تان بترسیم. عین داداش دوست تان دارم و می دونم شما هم ماها را دوست داری. تازه اگر هم دروغ بگم، شما می گیریدش؛ اینطوری خودم را خراب می کنم. [...] جواب تان را واقعاً نمی دونم. اما بهتون بگم در زندگیم از کسی به اندازه [مردک] متنفر نبودم. هیچکس اینطوری منو سر کار نگذاشته. در این چند روز صورت اش هم اش جلو چشمم ِ؛ آن خنده آخرش؛ به پلیس زنگ زدن اش؛ دروغ گفتن اش حال ام را می گیره [...]
* بیشتر از یک ساعته داریم با هم حرف می زنیم. گفتگو را باید تمام کنیم. پارسال و سال قبل ترش به ات گفتم، امروز هم نظر مشابهی دارم: بخش اعظم مشکلات را تو باید در خودت جستجو کنی؛ جواب آنجاست. کمک می خوای؟ تا جایی که از دستم بر بیاد کمک ات می کنم؛ همانطوری که تابحال کردم. اما در درجه اول تو باید به خودت کمک کنی. چیزی نمونده سی ساله بشی. فقط ازت می خوام روی تصمیم هات کمی فکر کنی. یهو کاری می کنی؛ چیزی پیش میاد که دیگه جایی برای پشیمونی نیست. این کار را می کنی؟
- باشه آقا مجید، سعی می کنم [...]
ممنون ام از شرکت ات در این گفتگو.

۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه

همنشین بهار: دکتر محمود حسابی و جعلیات اینترنتی

Democracy Now! National and Global News Headlines for Wednesday, Septemb...

غرب و ناتو حقایق را در مورد لیبی‌ پنهان می کنند


بخش اول   

وقایع اخیر لیبی‌و به دنبال آن دخالت نظامی غرب و ناتو، نویسنده را بر آن داشت که با نگرشی فراتر از تبلیغات جهت دار و گمراه کننده موجود، این حمایت و نیز تعدی از قطعنامه ۱۹۷۳ و دخالت آشکار در لیبی‌، به انگیزه واقعی‌و نیز عواقب و نتایج آن بپردازد با این امید که افراد و جریانات و سازمان‌های ایرانی‌که نظریه مشابه و یا امید به دخالت مستقیم غرب در ایران بسته‌اند و سقوط رژیم و بخت ورود خود را در پشت بمباران هواپیماها و تانک‌های غرب و ناتو می‌بینند، تاملی کرده و از زاویه دیگر   درس عبرتی برای آنان باشد.
  ما در جهانی‌ زندگی‌ می‌کنیم که بیش از آنکه مقولات آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی از برای کشورهای بزرگ سرمایه داری منجمله آمریکا و اتحادیه اروپا مطرح باشد نکته اول و آخر  برای آنها ،  در این روزگار آشفته و بحران اقتصادی،  حفظ منافع استراتژیک خود حتی به قیمت چپاول و یا به راه انداختن جنگ و نابودی و کشته شدن مردم بی‌ دفاع می باشد. آنها برای حفظ و یا سلطه نفوذ و حاکمیت خود بر منابع عظیم ثروت و منجمله منابع انرژی فسیلی در کشور‌های توسعه نیافته ( به کار گیری این ترم یعنی توسعه نیافته نیز یکی‌ از معلول‌های تحت حاکمیت همین قدرت‌های بزرگ می‌باشد ) نیازمند به حکومت‌های محلی مترادف با گوسفند‌ بی‌ شاخ و در صورت نبودن ایده‌آل، گوسفند با شاخ می باشند. در بررسی گوسفند بی‌ شاخ و گوسفند با شاخ میبینیم که گوسفند بی‌ شاخ حکومت‌هایی‌ هستند از نوع عربستان سعودی،کویت، امارات و ... که علیرغم روابط و مناسبت عشیرتی و قبیله‌ای و نبود کمترین آزادی و دموکراسی و عدالت اجتماعی و در واقع برقراری دیکتاتوری‌های عصر  حجر، اساساً خاکی به چشم قدرت‌های بزرگ نمی‌‌پاشند و در بست تابع دستورات و مطیع آنها هستند فارغ از اینکه از حداقل‌های دموکراسی و نهاد‌های مدنی منجمله مجلس آثاری وجود ندارد و حتی در عربستان زنان از حق رانندگی‌ کردن نیز محروم هستند، ولی‌ همچنان که پیش تر آمد چون در راستای هموار کردن و حفظ منافع آمریکا و چند قدرت بزرگ اروپا یعنی فرانسه و انگلیس و ... هستند لذا حقوق بشر و آزادی و دموکراسی براحتی نزد آنها ذبح میشود و طی‌ ماه‌های گذشته نیز حول تظاهرات مردمی در اکثر کشور‌های منطقه و شیخ نشین‌های خلیج فارس به وضوح دیدیم که چطور ناجیان حقوق بشر و آزادی چشم خود را حول درخواست‌های حق طلبانه مردم این کشورها منجمله بحرین بستند اما در قاموس و جهان بینی‌ آنها گوسفند شاخ دار حکایت دیگری است و از قانون مندی‌های دسته اول تبعیت نمیکند در این زمینه نمونه بارز و عینی آن حکومت سرهنگ قذافی در لیبی‌ است که علیرغم هسته شکنی و دگر دیسی بعد از سال ۲۰۰۳ و تبدیل شدن از گرگی خطرناک به گوسفندی شاخ دار، به خاطر همان شاخ خود و نیز چند پارامتر استراتژیک دیگر که بعدا بدان خواهیم پرداخت، با دخالت نظامی شرایط سرنگونی وی را فراهم نمودند.
قذافی در طی‌ مدت ۴۲ سال با اتخاذ وحشیانه‌ترین روش‌ها نه تنها به سرکوب مردم لیبی‌ پرداخت بلکه با فریبکاری و اتخاذ سیاست‌های بیمارگونه بزرگترین ضربات را بر پیکر جنبش‌های منطقه و منجمله بر انقلاب و مردم فلسطین وارد ساخت. غرب با این گرگ به صورت کج دار و مریض رفتار میکرد تا سرفصل دو پارامتر مهم یعنی شروع فعالیت‌های هسته‌ای و نیز دست داشتن در اقدامات تروریستی منجمله انفجار هواپیمای بویینگ پان امرکن در لاکربی در ۲۱ دسامبر  سال ۱۹۸۸که منجر به کشته شدن ۲۷۰ نفر شد، بعد از اثبات شواهد، جهان مشاهده کرد که در سال ۱۹۹۸ چطور آمریکا به  طرابلس  و نیز کاخ قذافی حمله هوایی کرده و حتی تعدادی از نزدیکان و خانواده منجمله دختر کوچک وی نیز در این حملات کشته شدند. در بعد از این قدرت نمایی غرب، قذافی همچون تمامی‌ دیکتاتور‌ها و خصیصهٔ مشترک آنها تا اوضاع را بحرانی دید بلافاصله از طریق پسر خود سیف الاسلام با زد و بند و رابطه‌های پشت پرده که وی با بعضی‌ از مقامات و دست اندرکاران سیاست غرب داشت بالاخره  در سال ۲۰۰۳ از گرگ خطرناک تبدیل به گوسفند شاخ دار شد و به عبارتی قذافی به یک باره ر‌ه صد ساله طی‌ نموده و توبه نمود و جالب آب توبه را نیز تونی بلر نخست وزیر وقت انگلیس از حزب کارگر بر سر وی ریخته و غسل تعمیدش داد و در واقع قذافی با پرداخت ۱۰ میلیارد دلار غرامت  حول عملیات انفجاری و سقوط هواپیمای امریکایی در اسکاتلند و نیز تعطیل کردن تمامی‌ فعالیت‌های هسته‌ای و مهر و موم کردن تأسیسات مربوطه و دادن کلید‌های آن به بازرسین و ... رسما خروج خود را  از هیبت گرگی کریه و صعود به گوسفندی شاخ د ا ر اعلان کرد. و از اینرو بود که تروریست دیروز به ناگاه سوگلی حرمسرای قدرت‌های بزرگ ( البته با سوظن ) قرار گرفت و در کاخ‌های ریاست جمهوری و نخست وزیری  پاریس و لندن و رم در زیر دماغ رئیس جمهور و نخست وزیر فرانسه و انگلیس و ... برایش خیمه معروف را زده و بساط عیش و شادی وی را فراهم میکردند. اما چه شد که نگاه این گوسفند شاخ دار بار دیگر مورد غضب میر غضب‌ها قرار گرفت و بر او آنچه رفت که شاهد آن بودیم و امروز سرگردان و بی‌ هویت  در بیابان‌های لم یزرع لیبی‌ و یا کشور مجاور به دنبال سوراخ موش میگردد برای بررسی حوادث اخیر و لشکر کشی‌غرب به لیبی‌ می‌بایست از بعد زمانی‌ و وقایع امروز عبور کرد و به دلیل ریشه‌ای آن پرداخت آری عواملی که بی‌شک توجه به آنها میتواند راهگشا و کارامد حول ایران خودمان نیز باشد، در راستای این بررسی  از چند زاویه به مبحث می‌پردازم 

استراتژی آمریکا

"  اکنون نفت و بنزین اساس سرمایه و هسته مرکزی زندگی‌اقتصادی برای غرب   گردیده، اکنون عصر موتور و ماشین است و دنیا در تسخیر کشتی‌های جنگی، هواپیما، تراکتور، اتومبیل و .. است دیگر نفت به عنوان داروی طبی برای زنان ساده لوح نیست یک قطره نفت معادل یک قطره خون است"  
            سیدنی ریلی

 « مشهور است که میگویند هاردینک چند ساعت بعد از انتخاب شدنش بریاست جمهوری یکراست از کاخ سفید به اراضی‌نفت خیز اکلاهاما رفت و در آن جا گفت " صنعت نفت بزرگترین و مؤثرترین عامل تمدن و خوشبختی‌آمریکا است  »    

نگاهی‌ گذرا بر گفته‌های سیاستمداران فوق و نیزشرایط اقتصادی و منجمله صرف انتخاب صنعت اتومبیل سازی و از سوئ دیگر کاهش تولید  داخلی‌ نفت و نیاز روز افزون آمریکا به انرژی فسیلی را می‌توان در بررسی کوتاه زیر مورد توجه قرار داد. و ابعاد لشکر کشی‌‌های مستمر این ابر قدرت را دریافت.
قبل از آغاز جنگ جهانی‌ اول تولید داخلی‌ نفت آمریکا پاسخگوی ۱۵ درصد نیاز این کشور بود با داشتن  ۱۴۳/۲۰۰ اتومبیل و واردات  ۷۰۰/۰۰۰ بشکه نفت در روز . 
در بحبوحه   جنگ جهانی‌ دوم   تولید داخلی‌ نفت   به ۶۱ درصد   رسید با داشتن حدود ۵۵ میلیون   اتومبیل   و واردات  ۲ میلیون و  ۱۰۰/۰۰۰ بشکه نفت در روز.
 در سال ۱۹۶۰ واردات نفت به ۳ میلیون و  ۷۶۰/۰۰۰ بشکه و در سال ۱۹۸۰ به ۷ میلیون و  ۱۰۰/۰۰۰ بشکه و در سال ۲۰۰۱  واردات نفت به ۱۰ میلیون و  ۹۰۰/۰۰۰ بشکه در روز می‌رسد با محاسبه این روند در سال ۲۰۵۰ آمریکا نیاز به  واردات روزانه ۴۴ میلیون بشکه نفت در طی‌ روز دارد . 
با توجه به رشد صنایع و ضریب روز افزون اتومبیل به طور مثال در ازای هر ۱۰۰۰ شهروند امریکایی، ۸۳۴ اتومبیل وجود دارد.
 میزان مصرف بنزین هر شهروند آمریکا سه برابر میزان مصرف یک شهروند ژاپنی و ۲/۵ برابر یک آلمانی‌ و فرانسوی می‌باشد .
 با توجه به آمار بالا (استخراج از مجله بین‌المللی گاز و نفت ) به نتیجه زیر میرسیم  :  
  در سال ۱۹۴۴ که تعداد اتومبیل در آمریکا حدود ۵۵ میلیون دستگاه بود تولید داخلی‌ نفت ۶۱ درصد و در سال ۲۰۰۵ که آمار اتومبیل از ۲۵۰ میلیون تجاوز می‌کند تولید داخلی‌ نفت در آمریکا به ۸/۸ درصد کاهش یافته است، که بیان نیاز روز افزون این کشور به منابع انرژی جهت پیشبرد صنایع عظیم خود و به طور خاص در رقابت با قدرت‌های بزرگ دیگر منجمله چین می‌باشد 

کاهش تولید داخلی‌ نفت در آمریکا و از طرفی‌ نیاز روز افزون صنایع به این منبع حیاتی، از دیر باز دغدغه فکری سیاستمداران آمریکا و بطور خاص از دوران تیم ریچارد نیکسون و هنری کسینجر  می  بود در دوران رونالد ریگان با شکل گیری اتاق‌های فکر راه حل این معضل را از دفاتر سیاسی به مراکز تحقیقاتی‌ و دانشگاهی منتقل نمودند و با به خدمت گرفتن نخبگان و محققین به بررسی استراتژی‌های مختلف پرداختند از آن جمله تولد استراتژی خاورمیانه بزرگ و برنامه ریزی در راستای کنترل مراکز حیاتی‌ انرژی جهانی‌  منجمله دو نقطه استراتژیک   یعنی آسیای مرکزی با برخورداری از ۲۰ درصد انرژی جهانی‌ و منطقه بسی‌ مهم تر از آن یعنی خاورمیانه با پشتوانهٔ ۶۳ درصد انرژی. در راستای خنثی کردن این استراتژی بود که در دوران جنگ سرد به یکبارهِ اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان حمله و از برای سراب کردن اهداف آمریکا این کشور را اشغال نمود. از این سرفصل جهان شاهد بود که مردم  افغانستان قربانی، و این سرزمین تبدیل به میدان زور آزمایی بین دو ابر قدرت شرق و غرب شد. یکی‌ از انگیزه روس‌ها ایجاد کمربند ایمنی‌ در مقابل گسترش نفوذ آمریکا و چین در منطقه و طرف مقابل نیز از برای به سلطه و کنترل درآوردن منطقه با مسلح کردن تمامی‌ گروه و جریانات ارتجاعی و ..  زارد خانه عظیمی‌ از سلاح‌های پیشرفته را در اختیار آنان قرارداد و در واقع با حمایت‌های خود بنیاد و بنیان طالبان و القاعده و بن لادن را فراهم نمود و بی‌شک تاریخ اعطای لقب مجاهد کبیر از سوی پنتاگون به بن لادن را فراموش نخواهد کرد. ادامه وقایع بر همگان آشکار است شکست شوروی و خروج از افغانستان و حاکمیت طالبان یعنی ارتجاع در آنجا و سپس با فروپاشی دیوار برلن و بلامنازع شدن قدرت آمریکا، حمله به افغانستان و به طبع آن سیطره بر تمامی‌ منطقه آسیای مرکزی و ایجاد پایگاه‌های نظامی بیشمار و به دنبال آن سرازیر شدن شرکت‌های نفتی‌ آمریکا در منطقه منجمله در آذربایجان و قزاقستان و ترکمنستان و ... مشابه همین سناریو با کمی‌ تغییر برای عراق شکل گرفت و آمریکا با تبلیغات واهی دال بر وجود سلاح‌های کشتار جمعئ و ... کنترل نفت عراق را نیز در کنار دوستان و سر سپردگان قدیم خود یعنی عربستان و کویت و امارات و ... به قیمت کشتار میلیونی مردم بی‌ دفاع و شهروند عادی عراق در دست گرفت.


بخش دوم
چین ابر قدرت جدید وارد کارزار میشود (  استراتژی چین )

با باز گشایی اقتصاد چین از سال ۱۹۷۹ توسط رهبر وقت دنگ شیائو پینگ ، از سال ۱۹۸۰ مصرف انرژی با افزایش سالی‌ ۵ درصد رشد صعودی داشته تا سرانجام در سال ۲۰۰۶ چین مصرف کننده ۳۸ درصد انرژی جهان بوده است که ابتدا ۵۰ درصد آن از تولید داخلی‌ و سپس به ۳۳ درصد نزول کرده است. چین کمبود و واردات نفت خود را به ترتیب ۴۰ درصد از خاورمیانه ، ۲۱ درصد از آفریقا ، و ۲۰ درصد از آسیای مرکزی تامین مینماید .چین در زمینه تکنولوژی و بهره برداری از انرژی هسته‌ای، فاقد توانمندی لازم و تاکنون بیشتر نیازمند به دانش و فًن آوری فرانسه بوده است ، جدول زیر نشانگر موقعیت چین در زمینه انرژی هسته‌ای است  ۱- آمریکا با ۱۰۴ راکتور هسته‌ای  ۲ - فرانسه با ۵۸ راکتور  ۳ - ژاپن با ۵۰ راکتور  ۴ - روسیه با ۳۲ راکتور  ۵ - انگلیس با ۱۹ راکتور
  ۶ - آلمان با ۱۷ راکتور   ۱۱ - چین با ۱۴ راکتور، لذا با توجه به این تنگنا  استراتژی چین بر اساس دست یابی‌ و سرمایه گذاری در بخش انرژی نفت و گاز در نقاط مختلف جهان و به خصوص خاورمیانه‌ ، آسیای مرکزی و آفریقا  بوده است از اینرو بی‌ جهت نیست که پای چین را در اکثر سرمایه گذاریها و نیز نفوذ شرکت‌های آن در تمامی‌ نقاط جهان می‌توان رد یابی‌ کرد به تور مثال : - در شیلی و برزیل که به خاطر گسترش خرید زمین و منابع طبیعی ، سرانجام دولت کشور‌های مزبور در مجلس ممنوعیت فروش زمین به خریداران خارجی‌ البته بیشتر از میزان محدودی را تصویب و اجاره ۳۰ ساله زمین‌ را مجاز نمود .  - در سودان  قبضه کردن صنایع نفت و گاز آن توسط شرکت‌های چینی‌ ، همچنین در سومالی ، در موریتانی ، در الجزیره ، در نیجریه ، در صحرا و بالاخره سرمایه گذاریهای نیمه مخفی‌ در بیرمانی به طور خاص حول منابع گاز از آن جمله است .
با بر چیده شدن دیوار برلن و فرو پاشی اتحاد جماهیر شوروی ، دولت چین کمونیست هم با افراشتن پرچم " سرمایه خارجی‌ ورود آزاد "  رسما وارد جهان سرمایه داری و عرصهٔ رقابت بین المللی شد و در طی‌ مدت ۲۰ سال با برخورداری از نیروی کار ارزان موفق به جذب بیشترین سرمایه‌های خارجی‌ گردید ، نگاهی‌ به آمار زیر، تصویری از چگونگی‌ ابر قدرت شدن این کشور میدهد :  رشد اقتصادی چین در سال ۲۰۰۸ معادل ۱۰ درصد و ۳۰۰ میلیون چینی‌ از خط فقر خارج شدند ، در سال ۲۰۰۹ در لیست میلیاردر‌های دنیا ، نام ۱۴ میلیاردر چینی‌ وجود داشت ، در سال ۲۰۱۰ چین با نقدینگی معادل یک تریلون و ۳۰۰ میلیارد دلار ، تمامی‌ قدرت‌های بزرگ و منجمله ژاپن ، آلمان ، فرانسه و انگلیس را پشت سر گذاشت و در مکان دوم قدرت اقتصادی جهان بعد از آمریکا قرار گرفت . ناظرین بی‌طرف و کارشناسان بر این باور هستند که چین با برگزاری المپیک ۲۰۰۸ آن هم در بالاترین اشل و کیفیت و نیز درو کردن بیشترین مدال‌های این المپیک در واقع اعلان رسمی‌ و زنگ خطر ورود ابر قدرت جدید به کارزار جهانی‌ و رقیبی جدید برای آمریکا را به صدا درآورد . از این رو  بی‌ دلیل نیست که بر نگرانی تراست و کارتل‌های آمریکا افزوده و آنها را تشویق روز افزون به کنترل منابع انرژی جهان‌ نماید.

حکومت قذافی

لیبی‌ در سال ۱۹۴۹ از سلطه و استعمار ایتالیا خارج و در سال ۱۹۵۰ محمد ادریس ال سنوسی به نام ملک ادریس اول به سلطنت نشست  سرهنگ قذافی  در سال ۱۹۶۹ از طریق سازمان افسران جوان با انجام یک کودتا به سلطنت ملک ادریس  ال سنوسی در لیبی‌ خاتمه داد و خود قدرت را در تمامی‌ زمینه‌ها به دست گرفته و طی‌ ۴۲ سال بر لیبی‌ حکومت مستبدانه داشت با توجه به فضای انقلابی موجود در دهه شصت و هفتاد، قذافی از این موج عقب نیفتاد و گاه با معرفی‌ خود به عنوان چه گوارا جهان عرب و گاه معرفی‌ به عنوان جانشین جمال عبدل الناصر، در سال‌های اولیه حکومت خود دست به یک سری اقدامات مثبت و مترقی در لیبی‌ زد، ولی‌ از آنجایی‌ که هیچکدام از این اقدامات در بستر ایجاد نهاد‌های دموکراتیک و مدنی نبود و از طرفی‌ نظر به بافت عشیرتی و قبیله یی در لیبی‌، با گذشت زمان کیش شخصیت در وی به جایی‌ رسید که خود را حاکم بی‌ چون و چرا جهان عرب و آفریقا میدانست، سیاست داخلی‌ وی استوار بر ایجاد تفرقه و اختلاف میان دهها قبایل موجود جهت پیشبرد قدرت و حکومت خود بود، در سیاست خارجی‌ نیز  یکی‌ از بانیان صدور تروریسم و بدون داشتن یک خط مشی و استراتژی مشخص، همچون سیاه مستی خواسته و نا خواسته خنجر خود را بر همگان می‌کشید و یکی‌ از قربانیان این سیاست کیش محور او  ، مردم و انقلاب فلسطین بودند.  رابطه خوبی‌ با روسیه و نیز اواخر با چین داشت و خرید‌های تسلیحاتی سرسام آور وی از روسیه یکی‌ از سوژه‌های داغ بود در جنگ ایران و عراق در کنار سوریه از نادر کشورهای عربی‌ بود که با دادن موشک‌های بالستیک اسکاد به کمک ایران آمد و کپی و گسترش همین موشک‌ها سرآغاز تکنولوژی و صنایع موشکی بعدی ایران  گردید . البته بعد از کرنش و زانو زدن قذافی در مقابل غرب، این رابطه نزدیک به تیرگی گرایید.
 قذافی در قلع و قمع کردن مخالفین خود نیز هیچگونه ابایی نداشت و با خشن‌ترین شیوه آنها را چه در داخل و چه در خارج حذف میکرد، با سقوط  طرابلس و ورود خبرنگاران و باز شدن درب زندان‌های مخوف، گوشه‌هایی‌ از ظلم و ستم و شقاوت و بیرحمی او بر مخالفین پرده بر داشته شد،  قانون و نهاد‌های دموکراتیک در قاموس و تفکر قذافی فقط در سه جلد کتاب معروف به سبز ملغمه‌ای از سوسیالیسم، ناسیونالیسم، پان عربیسم و گرایش‌های اسلامی تعریف و  خلاصه میشد و در واقع این سه جلد کتاب به مثابه ده فرمان کلیمیان و یا آیات قرآنی مسلمین، از جانب قذافی به مردم لیبی‌ دیکته شده بود. با کنترل تمامی‌ منابع نفت در دست قذافی و خانواده وی، ابعاد فساد مالی مرزی نمی‌شناخت و از طریق این ثروت باد آورده در اکثر شهر‌های مهم جهان، امپراتوری عظیمی‌ از ثروت و مکنت و کاخ و ویلا و خرید شرکت‌های معتبر همچون فنک در فرانسه و ... بوجود آورده بودند. از سال ۲۰۰۳ و بعد از دگردیسی قذافی، علاقه و استقبال شرکت‌های نفتی‌ غرب و به طور خاص شرکت‌های توتال، انی‌، شل، اکسن موبیل، شورون در سرمایه گذاری در لیبی‌ بیسابقه و در رقابت با یکدیگر سبقت گذاشتند چرا که لیبی‌ با قابلیت و توان تولید حدود دو میلیون بشکه نفت در روز و از طرفی‌:
  - به خاطر مرغوبیت بالا و غلظت پائین و سبکی نفت آن بعد از نفت برنت شمال گرانترین نفت جهان است.
 - حفاری در سطح زمین که بالطبع هزینه استخراج را کاهش میدهد
 - وجود بنادر نفتی‌ در کنار دریای مدیترانه که مسافت و هزینه انتقال آن را تا اروپا بسیار کم و به صرفه می‌کند و... همه و همه از دلایلی بود که سیل کمپانی‌های نفتی‌ را بعد از دوران تحریم به سوی لیبی‌ سرازیر نمود و بی‌شک نباید فراموش نمود که تمامی‌ پارامتر‌های فوق یعنی نفت مرغوب و ارزان در سرفصل شروع تظاهرات نیز ، خود انگیزه  مهمی‌ از دخالت غرب بوده است.

بخش سوم
سر آغاز تحولات، دخالت غرب و سقوط قذافی     

با آغاز تحولات در جهان عرب و به طور خاص در تونس و مصر، مردم شهر‌های بزرگ لیبی‌ نیز که سالیان دراز در زیر یوغ قذافی از نعمت آزادی و دموکراسی محروم بودند، جانی گرفته و به خیابان‌ها ریختند که با سرکوب شدید قوای قذافی مواجه و عده بیشماری دستگیر شدند، به دنبال آن در فوریه ۲۰۱۱ مردم و جوانان لیبی‌ در مقام درخواست آزادی وکیل فتحی تاریل که به جرم دفاع از زندانیان سیاسی و بازداشت شدگان تظاهرات قبلی‌، در حبس به سر می‌برد دست به تظاهرات مسالمت آمیز در چند شهر زدند که مجددا با حمله وحشیانه نیروهای نظامی و کشته شدن تعدادی منجر شد. به دنبال آن هسته‌های کوچک مسلح مردمی تشکیل گردید و سرانجام شهر بنغازی به تصرف نیروهای مخالف قذافی درامد. از این مقطع زمانی‌ شاهد هستیم که بر خلاف غافل گیری و عقب افتادن غرب از وقایع تونس و مصر که حتی به کنار گذشته شدن وزیر امور خارجه فرانسه انجامید این بار غرب در مقام کنترل و سمت و سؤ دادن به تحولات لیبی‌ و در راس آن  فرانسه با چه سرعت و شدت وارد عمل شده و با تشکیل جلسه اضطراری شورای امنیت و ساعت‌ها مذاکره و بده بستان با روسیه و چین، سرانجام توافق آنها و شورای امنیت  را تحت قطعنامه ۱۹۷۳ در چهارچوب صرف حمایت هوایی از مردم و کنترل نیروهای قذافی  بدون حضور و پیاده شدن نیرو تحت هر نامی‌  ، کسب کردند. و در اولین گام دست به تشکیل شورای ملی‌ انتقالی به رهبری مصطفی عبدالجلیل زدند، اکثریت غالب تشکیل دهندگان این شورا شخصیت‌هایی‌ بودند که تا مدتی‌ پیش از نزدیکان قذافی بودند 

چگونگی‌ براندازی قذافی و پوشاندن حقایق و ابهامات موجود

در طی‌ دو دهه گذشته چند حکومت دیکتاتوری دچار سقوط و فروپاشی شده اند افغانستان ۲۰۰۱، عراق ۲۰۰۳، گرجستان ۲۰۰۳، اکراین ۲۰۰۴، قرقیزستان ۲۰۰۵، و سپس تونس و مصر و لیبی‌ ۲۰۱۱، در بررسی سقوط آنها به چند مدل برخورد می‌کنیم، در افغانستان و عراق دخالت و اشغال مستقیم که با هزینه بسیار بالایی‌ همراه بوده و هنوز می‌باشد؛ در کشورهای بلوک شرق سابق از طریق جنبش مردمی و نیز حمایت‌های دیپلماتیک و تبلیغات و نیز تدارکات غرب به سر انجام رسید، در تونس و مصر به خاطر وابستگی ارتش و سر و سّر داشتن فرماندهان ارتش و مقامات عالی‌ با غرب از طریق اعمال فشار بر آنها و اتخاذ موضع بی‌طرفی نهایتا به دیکتاتوری سالیان دراز بن علی‌ و مبارک خاتمه داد از طرفی‌ نباید از یاد برد که دو کشور تونس و مصر علیرغم اهمیت آنها برای غرب ولی‌  کشور‌های نفتی‌ نبودند و ستون درامد آنها بر صنعت توریسم استوار بوده است و حتی کشوری مانند مصر سالیانه چند میلیارد دلار کمک بدون برگشت از آمریکا دریافت مینماید، در لیبی‌ نظر به ثروت نفت آن و از طرفی‌ بافت اجتماعی قبیله‌ای و عدم وجود نهاد‌های مدنی، و نگرانی که غرب نسبت به سیر تحولات آنجا داشت، بر خلاف کشورهای مصر و تونس، نظاره گر تحولات نشد و با تلاش زیاد توانست با برخورداری از قطعنامه ۱۹۷۳ جواز دخالت هوایی‌ را در لیبی‌ بدست آورد
متأسفانه سیر تحولات بعدی و گزارشات و اخباری که از رسانه‌های بی‌طرف و منابع موثق می‌رسد حاکی‌ از آن است که روند حوادث و پروسه انقلاب از مسیر اصیل و مردمی آن خارج شده و به عبارتی جنبش به صورت آلت دست غرب و ناتو درآمده و به جای تکیه بر اصل گرانبهای استقلال و نیز پتانسیل مردم خود با پذیرش و تن دادن به هر راه حلی، زمینه را از برای امتیاز خواهی‌ و سلطه و دخالت بیگانگان در سرنوشت آینده این کشور و چشم داشت به منابع آن باز گذاشته است. ذیلاً به گوشه‌ای از اتفاقات پنهان که توسط منابع خبری منتشر شده است، پرداخته میشود :
 دیلی تلگراف لندن چاپ ۲۲ آگوست : منابع دولت انگلیس افشا کردند که افسران ویژه انگلیس از ماه‌ها قبل مشغول تسلیح و آموزش شورشیان در خاک لیبی‌ که مغایرت با قطعنامه ۱۹۷۳ دارد، بوده اند  
  -  نیویوک تایمز ۲۲ اگوست : طرح قیام و تصرف طرابلس به صوررت گاز انبری در ۲۰ اگوست از قبل و با برنامه ریزی و مدیریت افسران انگلیسی‌ - فرانسوی شکل گرفته بود
 - علی‌ ابوز اکوک رئیس  مؤسسهٔ توسعه سیاسی و انسانی‌ : از شروع عملیات هوایی ناتو و نیز شورشیان مسلح بیش از ۵۵/۰۰۰ نفر کشته شده اند.
 - هواپیماهای بمب افکن تورنو و نیز هواپیماهای بدون سرنشین ناتو در بسیاری موارد مردم عادی و بی‌ دفاع را بمباران کرده و کشته اند
 - آسیا تایمز : ناتو قبل از حمله به شهر طرابلس از طریق افسران خود مقادیر قابل توجهی‌ سلاح وارد شهر کرده بود
  - ناتو یک ماه بعد از آغاز حملات هوائی ، با استخدام مزدوران زیادی از قبیله‌های مختلف لیبی‌ و نیز کشورهای دیگر منجمله قطر و امارات و صحرا و ... با پرداخت حقوق، عملا آنها را به نام شورشیان و مخالفان قذافی ، جا زده و وارد نبرد‌های شهری کرده است
  - صد‌ها نفر از شورشیان و مزدوران توسط ناتو به صورت مخفی‌ در کشور قطر دوره و آموزش نظامی دیده بودند  - به نیروهای شورشی به طور مرتب از طریق نیروهای قطری پول و سلاح می‌رسد و مامورین جاسوسی آمریکا گاه به گاه جهت بالا بردن روحیه شورشیان ، مکالمات سران حکومت قذافی را برای آنها پخش میکردند
  - از ماه مارس یعنی شروع حملات تا ۲۰ اگوست ، بیش از ۱۶/۰۰۰ حمله هوایی از طرف غرب و ناتو در لیبی‌ انجام شده است

کنفرانس پاریس

بعد از سقوط طرابلس در اولین روزهای ماه سپتامبر ۲۰۱۱  ، کنفرانس پاریس با وساطت نیکلا سرکوزی و جیمز کامرون ،  با یک سری اهداف آشکار و نیز اهداف پنهان ( بنا بر گفته مفسرین ) به مدت دو روز با شرکت مسئولین ۶۳ کشور و نیز تعدادی سازمانهای غیر دولتی تشکیل شد .از موارد و تصمیم گیری‌های آشکار ، آزاد کردن بخشی از

اموال و دارایی‌های مصادره شده قذافی در خارج و انتقال به شورای ملی‌ انتقالی می‌‌بود که بالغ بر میلیاردها دلار میگردد ، از اهداف پنهان نیز تقسیم  منابع نفت و کنترل آن توسط چند شرکت بزرگ بود که بزرگ‌ترین سهم به شرکت توتال فرانسه، و سپس به شرکت‌های انگلیسی‌ و امریکأیی و ایتالیایی رسید ، و بلافاصله بعد از این تقسیم بندی، دولت چین به اعتراض بر خاست.

نتیجه گیری

با توجه به مدل‌های مختلف بر اندازی و سقوط حکومت‌ها ، متأسفانه طیف عمده‌ای از جریانات و افراد سیاسی اعم از گرایش راست و نیز چپ نظر به ضعف و عدم قابلیت‌های خود ، منجمله قطع ارتباط با مردم و سکتاریسم موجود و یا نداشتن راه کار‌های مناسب جهت سمت و سؤ دادن به اعتراضات مردمی ، راه حل سقوط حکومت موجود در ایران را مدل لیبی‌ مدّ نظر قرار داده و در این رهگذر با بوق و کرنا تمامی‌ امکانات خود را جهت تهییج و تشویق قدرت‌های بزرگ و دست راستی‌‌ترین جناح‌ها حول حمله به ایران  قرار داده اند که بتوانند در پس بمباران هواپیماهای غرب و یا توپ و تانک‌های آنها ، وارد کشور مخروبه خود شده و قدرت را در دست گیرند . تجربه مداخلات نظامی در لیبی‌ نشان داد :
 - اگر روی پا ی خود نایستیم ، این خلا توسط قدرت‌ها پر خواهد شد
  - در صورت دخالت قدرت خارجی‌ بالطبع حاکمیت ملی‌ و مردمی ، رخت بر خواهد بست و عوامل وابسته سر کار خواهند آمد
 - در صورت اتخاذ راه حل مسلحانه و خشونت ، جواب و نتیجه هم در پس آن با زور و قدرت پر خواهد شد .

 علیرغم زود بودن قضاوت در مورد آینده لیبی‌ ولی‌ این جمله معروف از مسول شورای ملی‌ انتقالی در کنفرانس پاریس خطاب به سران قدرت‌های بزرگ را فراموش نکنیم " ما حافظ حقوق غرب هستیم و در بستن قرارداد دوستان خود را فراموش نمی‌کنیم "

فاضل  .ن  - با احترام
  
 ۵ سپتامبر ۲۰۱۱

برنامه تلويزيونى براى آزادى زندانيان سياسى 13/11/2010