۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

مصاحبه با روحانی و حق شناس: تماس با خمینی در نجف - (الف)

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ
شماره مطلب
مصاحبه با روحانی و حق شناس: تماس با خمینی در نجف
مصاحبه با روحانی و حق شناس: تماس با خمینی در نجف (الف)
مصاحبه با روحانی و حق شناس: تماس با خمینی در نجف (ب)
مصاحبه با روحانی و حق شناس: تماس با خمینی در نجف (پ)
تمام صفحات

مصاحبه با رفقا حسین روحانی و تراب حق شناس پیرامون
تماس با آيت الله خمینی در نجف در طی سال های ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۳
۱
پيكار، سال دوم، شماره ۷۰، دوشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۵۹، صص ۱ و ۷ و ۱۲
تب ضد کمونیستی و ضد مجاهدینی و حملات هیستریک اخیر دستگاه های وابسته به رژیم جمهوری اسلامی علیه کمونیست ها و مجاهدین خلق، ماهیت رژیم را بیش از پیش بر توده ها عیان ساخت. رهبری فعلی مجاهدین هرگز به نفع خود ندانست که تمام حقیقت گذشته مجاهدین را به توده هایش، به اعضا و کادرهای جوانش باز گوید. چرا؟!
در چند ماه گذشته هیئت حاکمه نیروهای خود را شدیداٌ علیه نیروهای انقلابی بسیج کرده است. دامنهء این حرکات کینه توزانه  که همه نیروهای انقلابی و عمدتاٌ کمونیست ها را مورد هدف قرار می داده اکنون مجاهدین خلق را بیش از پیش زیر ضربات خود گرفته است. حزب ارتجاعی جمهوری اسلامی که مبتکر حملات علیه مجاهدین بوده است پس از نطق های پیاپی آیت الله خمینی و آیت الله [حسينعلى] منتظری و غیره و نیز از طریق عناصر ارتجاعی وابسته به حزب، در مساجد و سخنرانی ها از طریق رادیو، تلویزیون و روزنامه ها، به این حرکات ضد انقلابی خود شدت بیشتری بخشیده است.
سخنرانی آیت الله خمینی در چهارم تیر ماه ۱۳۵۹ سر فصل تازه ای در حرکات رژیم علیه نیروهای کمونیست و مجاهدین خلق بود. در آن سخنرانی که مهمترین نکات آن را در سطور بعد، بطور خلاصه خواهیم آورد، آیت الله، واقعیت مبارزه مجاهدین خلق در دوران شاه را تحریف کرده تهمت های ناروایی بر مبارزین جان بر کفی که در آن سال های سیاه، بی امان و سازش ناپذیر با رژیم مزدور شاه و اربابان امپریالیستش به مبارزه برخاستند نسبت داد.
قبل از این ما همواره شاهد موضعگیری های خصمانه آیت الله علیه نیروهای چپ بوده ایم اما در مورد مجاهدین، تا بحال این چنین صریح برخورد نشده بود. این نتیجه اجتناب ناپذیر اوجگیری مبارزه طبقاتی و عجز رژیم جمهوری اسلامی از حل مشکلات فزاینده جامعه ماست. اعلام مواضع آیت الله با چنین صراحتی، یک پیروزی بزرگ برای نیروهای انقلابی سازش ناپذیر و کلیه کارگران و زحمتکشان است. همچنان که اعلام این مواضع شکست سختی است برای کلیه سازشکاران و تسلیم طلبان؛ شکستی برای کسانی که می کوشیدند جهت منافع خود، مرز بین انقلاب و ضد انقلاب را مخدوش سازند و با اصلاح طلبی، وسط کمر مار را گرفتن، برخوردهای رویزیونیستی و فرار از مبارزه طبقاتی، جنبش خلق را در حد منافع طبقاتی خود مهار کنند.
رشد روزافزون جنبش انقلابی و چپ، رهبران جمهوری اسلامی را که پاسدار منافع زمینداران، سرمایه داران و تجار و دیگر اقشار مرفه جامعه و حافظ فرهنگ ارتجاعی (از نوع ولایت فقیه) هستند به وحشت انداخت. ادامه جنگ در کردستان، بالا گرفتن نارضایی های عمومی و اوجگیری اختلاف و تضادهایی که بین جناح های حاکم (حزب جمهوری اسلامی و جناح بنی صدر) بر سر چگونگی مقابله با جنبش توده ها وجود دارد و بالاخره رشد سریع نیروهای کمونیستی و گسترش پایگاه توده ای نیروهای انقلابی دمکرات، حزب جمهوری اسلامی و پشتیبان کامل آن، آیت الله خمینی را به یک جبهه بندی صریحتر در برابر جنبش خلق واداشت.
آیت الله خمینی، در سخنرانی مورد بحث، یکبار دیگر از جناح ارتجاعی عقب مانده هیئت حاکمه (حزب جمهوری اسلامی) بیشترین تأیید و حمایت را به عمل آورد و مهمترین بهانه و مستمسک را برای حملات آتی باند چماقداران و اوباشان حزب جمهوری اسلامی به دست آنان داد. آیت الله خمینی، در حالیکه در آن روزها اختلاف بین دو جناح هیئت حاکمه اوج گرفته و "افتضاح بزرگ" حزب جمهوری اسلامی در نوار [حسن] آیت، به مسئله سیاسی روز تبدیل گشته بود، حمایت خویش را از برنامه های حزب (یعنی همان توطئه هایی که آیت اساساٌ علیه نیروهای انقلابی و جنبش خلق به میان کشیده بود) اعلام کرد و لبه تیز حمله خود را متوجه نیروهای انقلابی نمود.
آیت الله خمینی، در سخنرانی خود، علیرغم آنچه معمولا ادعا می شود که "زبان را نباید جز به راستی گرداند" به نیروهای انقلابی نادرست ترین تهمت ها را زد و آنان را به صفاتی توصیف نمود که هر کس اندکی به واقعیات اجتماعی ما آگاه باشد و منافع طبقاتیش چشم او را نبسته باشد نا درست بودن آنها را درک خواهد کرد.
او نیروهای انقلابی را که از سالها پیش علیه رژیم خونخوار شاه مبارزه کردند، به عنوان "گروه هایی  که بعد از انقلاب مثل قارچ روييدند و قبلا تماشاچى بودند خواند. او آنها را "مانع پیشرفت انقلاب"، "بر پا کننده غائله"، "خرمن سوز"، "برباد دهنده کشور" "دروغگو به مردم"، "عامل آمریکا"، "بر هم زننده کارخانه ها و کشاورزی" و " دریافت کننده پول از خارج" نامید!!!
او کارگران حق طلب کارخانجات را که هنوز زیر شلاق سرمایه داران جان می کنند متهم کرد که "پول می گیرند تا اعتصاب کنند"! او افراد بی خانه و مسکن را که دست به مصادره برخی از خانه های سرمایه داران زده و در آن سکونت کرده اند "غارتگر" و "از ريشه همان رژیم سابق خواند"! آیت الله خمینی تمام اقدامات سرکوبگرانه، تمام اقدامات ضد دمکراتیک و جعل و تحریف های "انتخابات" های سال گذشته را که کمتر کسی جز حزب جمهوری اسلامی از آن رضایت دارد و آن را محکوم نمی کند، "درست و قابل تأیيد خواند". او حتی نیروهای انقلابی و مترقی (نظیر مجاهدین خلق) را که با اقدامات ارتجاعی رژیم مخالفند در کنار افرادی قرار داد که خدمتگذار دربار شاه بوده اند. آیت الله خمینی شهدای عزیز خلق ما را که درسال های سیاه خفقان مبارزه انقلابی کردند و جان در راه  آزادی خلق باختند "افرادی دزد" نامید! او گفت: اگر یک دزدی را کشتند و از طایفه شما بود، آن وقت شما می شوید انقلابی؟  (!)
راستی کدام توهین به خلق های ستمدیده و مبارز ما و به انقلابیون شهید و جان بر کف اين مردم، از این بزرگتر است؟ آیت الله خمینی مجاهدین خلق را "فریبکار" خواند و به قضيهء تماس دو نفر از مسئولین سازمان مجاهدین در خارج کشور طی سال های ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۳ (رفقا حسین روحانی و تراب حق شناس) اشاره کرد که در آن سال ها با او در نجف ملاقات کرده اند" (به نقل از پيكار ۶۱.)
این سخنرانی، به نیروهای ارتجاعی و عقب مانده و فرصت طلبانی که نان را به نرخ روز می خورند چراغ سبز نشان داد که هر لجنی که در چنته ماهیت طبقاتی شان دارند گرفته و بسوی مجاهدین و دیگر نیروهای انقلابی پرتاب کنند. یک تب ضد مجاهدینی خاص، بالا گرفت (تب ضد کمونیستی که همواره در اوج بوده است): سر مقاله های اطلاعات و جمهوری اسلامی و کیهان و... سخن رانی های رادیویی ([محمود] دعائی و [على اكبر] هاشمی رفسنجانی و بهزاد  نبوی و...) مصاحبه با آیت الله منتظری و [على] مشکینی و [عبدالرحيم] ربانی و... و منبرهای مساجد، بدگویی به مجاهدین موضوع روزشان شد، اما محتوای این حملات که در سطوح  مختلف صورت می گرفت آنچنان پوک بود که بیشتر رسوایی اجرا کنندگان برنامه را فراهم می کرد. دعوت مجاهدین به مناظره آنقدر تکرار شد و عمومیت یافت که کتابخانه فلان مسجد و انجمن اسلامی فلان دبستان نیز مجاهدین خلق را به مناظره دعوت کرد! و رجبعلی طاهری "نماینده مجلس از کازرون" هم که تا پریروز معتقد بود حدیثی که میگوید "زمین روی شاخ گاو می گردد" (!) درست است و باید آن را قبول کرد و رفتار و کردارش در زندان شیراز (سالهای  ۱۳۵۲ و ۱۳۵۳) با دیگر زندانیان انقلابی و مبارز چنان تعصب آلود و کوته نظرانه بود که بعید است به عنوان سمبل یک تفکر بسیار ارتجاعی و عقب مانده، از ذهن زندانیان آن سال ها برود، مدعی شد که می خواسته سازمان مجاهدین را در سال ۱۳۴۹ اصلاح کند و به راه راست هدایت نماید!! (جمهوری اسلامی ۲۶ مرداد ۱۳۵۹) لجن پراکنی و بسیج توده های نا آگاه علیه آنان به شعار نماز جمعه هم کشید و "مرگ بر منافق" بدنبال "الله اکبر" بارها تکرار شد.
در برابر این همه چوب و چماق و آتش زدن کتابخانه ها و دستگیری و حتی قتل هواداران، رهبری مجاهدین به مهار زدن توده های سازمانی و هوادار از یک طرف و ارسال چند نامه و تلگراف به احمد خمینی و بنی صدر و مقامات دیگر و پخش آنها از طرف دیگر پرداخت. ما در چند مقاله منجمله در پیکار ۶۹ و شماره حاضر، این موضعگیری رهبری مجاهدین خلق را مورد نقد قرار داده ایم.
از سوی دیگر و در ادامه لجن پراکنی های دستگاه های تبلیغاتی رژیم، نشریه ای بنام "پیام جمعه" که ویژه نماز جمعه پخش می شود در شماره اول خود (۲۰  تیر [۱۳۵۹]) عکس دو رفیق ما (حسین روحانی و تراب حق شناس) را چاپ کرد که با چهره دو منافق آشنا شوید، جالب اینکه عکس ها از پرونده این رفقا در ساواک اخذ شده و گوشه ای از تشابه بین دستگاه ضد خلقی کنونی با رژیم ضد خلقی گذشته را عیان می سازد.
این به اصطلاح افشاگری ها علیه مجاهدین و نیروهای انقلابی و کمونیستی در بازار تهران و مساجد و معابر عمومی هم به دستور حزب جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران به نمایش گذاشته شد و درماندگی آقایان به قدرت رسیده و وحشتشان از رشد نیروهای انقلابی پیش از پیش عیان گردید. مصاحبه مجله "پيام انقلاب" ارگان سپاه پاسداران با محمد منتظری حاوی وقیحانه ترین تهمت ها به مجاهدین بویژه به رفیق ما تراب حق شناس بود که در سه شماره پیکار (۶۷ تا ۶۹) بطور مختصر بدان ها پاسخ داده شد.
اما آنچه در اینجا نباید فراموش کنیم واقعیتی بود که بسیاری از هواداران جوان مجاهدین خلق با آن روبرو شده بودند. آنها جنبه هایی از تاریخچه سازمان خود را نه از زبان رهبری سازمان، بلکه  این بار از زبان رژیم (از موضعی ارتجاعی) می شنیدند و می خواندند! زیرا رهبری مجاهدین طی یک سال و نیم گذشته همواره از گفتن همه حقیقت به هواداران و اعضای جوان خود امتناع کرده و در بسیاری موارد به تحریف آشکار آن پرداخته است. این رهبری تاریخ سازمان را در وجود معدودی افراد که فعلاٌ با این رهبری متفق و همراهند خلاصه کرده، چنان وانمود کرده است که گویا کسانی که کمونیست شده و هم اکنون در صفوف مجاهدین نيستند، در تاریخ این سازمان و کلاٌ در جنبش انقلابی سال های گذشته، هیچ سهمی ایفا نکرده اند.
ده ها شهید انقلابی کمونیست، دهها عضو وکادر سابق مجاهدین خلق که در زندان و یا خارج زندان به مبارزه  انقلابی ادامه داده اند و بینش ایدئولوژیک مذهبی مجاهدین را رها کرده و با پذیرش مارکسیسم لنینيسم  پیگیرانه برای رهایی طبقه کارگر – این طبقه تا به آخر انقلابی – مبارزه کرده و می کنند، هیچ بوده اند و بلکه بدتر (علیرغم بر خورد انقلابی شان به گذشته) " اپورتونیست های چپ نمایی" بیش نیستند! رهبری فعلی مجاهدین هرگز به نفع خود ندانست که تمام حقیقت گذشته مجاهدین را به توده هایش، به اعضا و کادرهای جوانش باز گوید.  این جمله لنین چقدر گویاست که "اگر قضایای هندسی هم با منافع افراد برخورد می نمود محققاٌ آن را رد می کردند".
رهبری مجاهدین همه حقایق گذشته را می دانند اما نه تنها آنها را نمی گویند بلکه گاه فعالیت ها و مبارزات برخی رفقا را که امروز در چارچوب یک سازمان کمونیستی به مبارزه ادامه می دهند به فرد دیگری، شهید یا غیر شهید نسبت می دهند. نمونه ها زیاد است و ما فعلاٌ لزومی به ذکر آنها نمی بینیم (۲).
۲ [پاورقى]: بطور مثال کافیست از رهبری مجاهدین خلق خواسته شود، شما لیست افرادی را که در عملیات نظامی مهم بین سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۴ شرکت داشته اند منتشر سازید. آن وقت خواهید دید که چگونه رفقای کمونیست ما چه آنها که زنده اند و چه آنها که شهید شده اند در این عملیات سهم اساسی داشته اند. کافیست از این برادران پرسیده شود که شما به چه دلیل نوشته رفیق شهید محمد تقی شهرام را در مورد جنبش دانشجویی و وظایف کنونی آن (که در رابطه با عملیات نظامی علیه گارد دانشگاه صنعتی (شریف) منتشر شد)  را بدون آن که اسمی از نویسندگان آن ببرید منتشر ساختید؟! بلی، شما حق دارید تمام اسناد مربوط به این سال ها را به اسم مجاهدین انتشار دهید، ولی این تنها نصف حقیقت است، نصف دیگر حقیقت این است که توده ها بدانند چه کسی این سند را نوشته، چه کسی و چه کسانی در فلان عملیات شرکت  داشته اند و...
برگردیم به اصل مطلب: به منظور هرچه آگاهتر کردن توده ها به ماهیت کسانی که در راس رژیم جمهوری اسلامی قرار دارند، برای افشای تهمت های ناجوانمردانه ای که به نیروهای انقلابی و مجاهدین زده شده، برای غنی تر کردن تجربه انقلابی توده های خلق و روشن کردن زوایایی از تاریخ مبارزاتی سال های گذشته که در یکی دو سال اخیر بسیار در معرض دروغ ها و لجن پراکنی ها و آلودگی ها قرار گرفته است و پشت پرده ها مجال جولان یافته اند و به خصوص برای روشن شدن موضعی که آیت الله خمینی در اوائل سالهای ۱۳۴۰ و بعد در نجف تا سال ۱۳۵۷ داشت مصاحبه ای ترتیب داده ایم با رفقا تراب حق شناس و حسین روحانی که از شماره آینده ملاحظه خواهید کرد.
۲
پيكار، سال دوم، شماره ۷۱، دوشنبه ۱۷ شهريور ۱۳۵۹، صص ۱۲-۱۰
پیکار: صحبت را با سئوالی از رفیق تراب آغاز می کنیم که قبل از سال ۱۳۵۰ نیز با آیت الله خمینی آشنایی و تماس داشته است. شما چه توضیحاتی را پیرامون آن تماس ها برای خوانندگان ما مفید می دانید؟
تراب: قبل از پرداختن به تماسی که ما در نجف با آیت الله خمینی در سال های ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۳ بعنوان نمایندگان مجاهدین خلق داشتیم بهتر است به زمینه آشنایی خودم با روحانیت در سال های قبل از آن اشاره کنم چرا که از جمله به اعتبار همان آشنایی ها، سازمان مرا به نجف برای تماس فرستاد.
سابقه آشنایی من با روحانیت به محیط خانوادگی و سال هایی که در قم تحصیل می کردم ( ۱۳۳۹ – ۱۳۳۶ ) و نیز به مبارزات سالهای ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۲ و پس از آن برمی گردد. من در محیطی مذهبی بزرگ شدم و از دوران کودکی در کنار تحصیل در دبستان و دبیرستان با قرآن و نهج البلاغه و کتب مذهبی و ادبیات عرب مأنوس بودم. بسیاری از خویشان نزدیک من از علمای معروف فارس (جهرم، لار، شیراز) هستند. پدرم هرچند از طریق وعظ و مسجد امرار معاش نمی کرد و زندگی فقیرانه ای، عمدتاٌ از راه پرورش دام می گذراند ولی با فرهنگ مذهبی و روحانی بسیار مأنوس بود و علائق و پیوندهای مذهبی و عمل مجدانه به دستورات دینی در بین ما به شکل خیلی قوی وجود داشت.
اکنون با یادآوری مجدد خاطرات و اطلاعاتم از سال ۱۳۳۰ به بعد می توانم به این نکات و ملاحظات بطور بسیار مختصر اشاره کنم:
آیت الله [حسين طباطبايى] بروجردی پس از فوت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی در سال ۱۳۲۵ بر مسند مرجعیت قرار گرفت و به تدریج دیگر مجتهدین رقیب را با پشتوانه و حمایت رژیم شاه از میدان بدر کرد و در رأس روحانیت شیعه قرار گرفت. او نه تنها در ایران از فئودالیسم و نظام سلطنتی و محافظه کارترین و عقب مانده ترین اقشار اجتماعی حمایت و در واقع آنها را نمایندگی می کرد، بلکه با نفوذی که در برخی دیگر از کشورهای منطقه نظیر عراق و شیخ نشین های خلیج و پاکستان داشت تا آنجا که می توانست مانع حرکت های انقلابی و ترقیخوانه آنها نیز می گردید. در واقع نقش آیت الله بروجردی مانند بختکی بود که ۱۵ سال تمام (۱۳۲۵ تا ۱۳۴۰) نه تنها به توجیه اقدامات ضد خلقی رژیم شاه و ترکتازی های امپریالیست های انگلیسی و آمریکایی مشغول بود بلکه هر گونه صدای حق طلبانه و حتی تجددطلبی های بورژوایی درون طلاب جوان را نیز با چماق تکفیر سرکوب می کرد. فقط برای مثال می گویم که در سال ۱۳۲۷ (۱۹۴۸) همزمان با تأسیس دولت غاصب اسرائیل و اشغال فلسطین موج مخالفت شدیدی در کشورهای منطقه چه عربی و چه غیرعربی، نظیر پاکستان همراه با تظاهرات در گرفت و توده های بسیاری خواستار شرکت در جنگ علیه صهیونیست ها شدند. ولی در ایران رژیم شاه توانست با کمک آیت الله بروجردی جلوی تظاهراتی از این نوع را بطور کامل بگیرد و موضوع اشغال فلسطین در ایران با سکوت شرم آوری که تا  حد قابل توجهی تحت تأثیر موضع گیری آیت الله بروجردی بود روبرو شد. آیت الله بروجردی برخی از طلاب جوان، منجمله سران فدائیان اسلام را که خواستار شرکت در جنگ فلسطین بودند از قم بیرون کرد و آنها در همین رابطه مدتها جرات بازگشت به قم را نیافتند.
از سوی دیگر در حالی که جنبش دمکراتیک ضد امپریالیستی خلق های ایران علیه سلطه امپریالیست های انگلیسی اوج گرفته خواستار ملی شدن صنایع نفت بود، آیت الله بروجردی نه تنها از تأیید آن خودداری کرد بلکه "حکم" (۱) ملی شدن صنعت نفت را كه یکی از مراجع درجه دوم به نام آیت الله محمد تقی خوانساری - که به طور نسبی گرایش های ترقیخواهانه داشت- داده بود، بایکوت کرد. فرد اخیر پس از چندی درگذشت.
۱ـ [توضيح پاورقى: حكم]: در فرهنگ شیعه "حکم" از "فتوا" اهمیت بیشتری دارد. بدین صورت که تبعیت از فتوا برای همه الزام آور نیست ولی تبعیت از "حکم " برای همه حتی دیگر مجتهدین ضروری است.
شرکت آیت الله [سید ابوالقاسم] کاشانی هم در مبارزات ملی شدن نفت ــ همان طور که می دانیم ــ چنان از پایگاه مرتجعانه ای بود که به آسانی پس از یک سال همکاری با مصدق، به همدستی با امثال دکتر مظفر بقائی و دیگر نوکران انگلیسی و آماده کردن زمینه برای کودتای ۲۸ مرداد تبدیل شد. در این باره حقایق زیادی در تاریخ ایران وجود دارد که به جای خود باید برای توده ها روشن شود.
روحانیت شیعه (به استثنای معدودی که چندان نفوذی در بین مردم نداشتند نظیر آیت الله [سید محمود] طالقانی و آیت الله سید رضا زنجانی و چند تن دیگر) در سخت ترین لحظاتی که در آن سال ها بر توده های میهن ما گذشت (نظیر کودتای ۲۸ مرداد، انعقاد قرارداد کنسرسیوم، انعقاد پیمان بغداد، پیمان سنتو، کشتارهای بی حساب توده های کارگران و زحمتکشان و روشنفکران مترقی طی سالهای ۱۳۳۰) جز سکوت و مماشات با رژیم شاه، جز حمایت از پایگاه اجتماعی خودشان یعنی فئودالیسم (که جز این هم انتظار نیست) کار دیگری نداشت. بسیاری از مردم بخوبی به یاد دارند که روحانیون درباری نظیر آیت الله سید محمد بهبهانی و واعظانی مثل [محمد تقى] فلسفی چگونه علیه مصدق و به نفع شاه موضع داشتند و در حد خود جاده صاف کن کودتای آمریکایی ۲۸ مرداد بودند. پس از کودتای آمریکایی ۲۸ مرداد، روحانیت عموماٌ از اینکه کشور به اصطلاح به دست کمونیست ها نیفتاده خوشحال بود. دادستانی نظامی که افراد متهم به توده ای و چینی بودن را دستگیر می کرد، زمانی که می خواست بالاخره آنها را آزاد کند، باید همراه با تعهد عدم فعالیت سیاسی و قسم به وفاداری به نظام شاهنشاهی و دین مبین اسلام، از متهم در کنار یک روحانی عکس گرفته شود و ضمیمه پرونده گردد. آیت الله بروجردی با راه انداختن یک دربار مثل واتیکان در قم به ریخت و پاش میلیون ها تومان پولی مشغول  بود که از سوی فئودال ها و تجار بزرگ (که حاصل دسترنج زحمتکشان بود) به صندوقش سرازیر می شد و اطرافیانش مانند "حاج احمد" به سرمایه داران و هتل داران بزرگی تبدیل شده بودند. بسیاری از ویژگی های دربار قاجاری که سمبل قدرت حکومتی فئودالی بود در "دربار" آیت الله بروجردی در قم دیده می شد. حتی مفت خوران و بادنجان  دور قاب چین هایی بنام "اصحاب استفتاء" (۲) مرکب از مشاوران آیت الله وجود داشتند، و بد نیست این نمونه را هم بگویم که آیت الله بروجردی در حالیکه قریب ۹۰ سال از عمرش می گذشت درست به سبک شاهان خوشگذران، زن جوانی را به عقد خود در آورد، و به اصطلاح "تجدید فراش" کرد. این دختر جوان را پدرش که گویا یک مالک بود "نذر یک سید جلیل القدر" کرده بود!!.
۲ـ [توضيح پاورقى: استفتا]: سئوالی که از مجتهد می شود و از او فتوایی را طلب می کند استفتاء می گویند و منظور از اصحاب استفتاء جمعی است که به بررسی و صدور فتوا نزد بروجردی می پرداخت.
اما موضع گیری آیت الله بروجردی در برابر برخی حرکت های تجدد خواهی در میان روحانیت و طلاب جوان چگونه بود؟  حرکت جامعه و رشد تضادهای طبقاتی به نفع بورژوازی، انعکاس خود را در میان روحانیت و حوزه های "علوم دینی"، در تلاش برخی از روحانیون برای فراگیری به اصطلاح علوم جدید می یافت. کسانی مانند ناصر مکارم شیرازی، جعفر سبحانی تبریزی (نمایندگان فعلی مجلس خبرگان) و بهشتی و [عبدالكريم] موسوی اردبیلی و موسی صدر و... می کوشیدند اسلام را متناسب با نیازهای بورژوازی به زبان روز توجیه کنند و مثلاً زبان انگلیسی می آموختند. دستگاه درباری و حاکمیت بی چون و چرای بروجردی چنان متحجر و عقب مانده بود که حتی اینان را از این کار منع می کرد و انتشار مجله شان به نام "مکتب اسلام" با سردی و بایکوت بروجردی روبرو می شد!
این نمایندگان بورژوازی متوسط در حوزه های دینی، منتهای آرزویشان آن بود که به اصطلاح ایدئولوژی اسلامی شان را به زبان روز، به زبان تحصیل کرده های دانشگاهی و با چاشنی برخی کلمات خارجی بیان کنند و مثلاً  با فلان مؤسسه اروپایی یا آمریکایی که درباره "حقانیت اسلام" تحقیق می کند مراوده داشته باشد. بهشتی و [محمد] مجتهد شبستری ( نماینده فعلی مجلس) که بعدها به آلمان رفتند و موسی صدر به لبنان و حجت الاسلام [حسين] نوری [همدانى] که "نماینده امام" در اروپاست و کسانی دیگر از آن زمان ها خود را برای نمایندگی بورژوازی در میان روحانیت آماده کرده اند. سید هادی خسرو شاهی "نماینده امام در وزارت ارشاد ملی" و عده ای دیگر نیز از این دست هستند. جالب است که این گروه از روحانیت اساساٌ از سوی آیت الله [سید كاظم] شریعتمداری که از همان زمان بیشتر متکی به بورژوازی بزرگ و وجوهات تجار تبریزی بازار تهران و تبریز و... بود، حمایت می شد. شریعتمداری برنامه های متعددی در همین چارچوب پیاده کرد. منجمله به تأسيس دارالتبلیغ با بودجه ای گزاف اقدام نمود و مجلل ترین هتل قم یعنی هتل ارم را به عنوان محل دارالتبلیغ به چند صد هزار تومان (۲۰ سال پیش) خریداری کرد.
نکته مهم این که همین جریان به اصطلاح ترقی خواهانه که دقیقاً  ماهیت بورژوايی داشت بهتر از جناح های سنتی و عقب مانده می توانست با اندیشه های کمونیستی به اصطلاح مبارزه کند و از این لحاظ وظیفه خاصی بعهده داشت. نمونه ای از "مبارزات" آنها با افکار کمونیستی را ذکر می کنم:
ناصر مکارم بلافاصله پس از کودتای  ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ کتاب "فیلسوف نماها" را منتشر کرد و برنده جایزه سلطنتی شد و تا چند سال پیش که چاپ های مجدد آن منتشر می گردید بعنوان "افتخار" روی آن نوشته می شد "برنده جایزه سلطنتی"! مرتضی مطهری هم زود دست به کار شد و کتاب "روش رئالیسم" را که علامه طباطبائی نوشته  بود با پاورقی از چاپ در آورد. از سوی محافل دینی در تهران نیز فردی بنام دکتر عبدالحسین کافی کتاب دیگری منتشر کرد. وحشت از کمونیسم که دقیقاً  وحشت طبقات استثمارگر از طبقه کارگر و ایدئولوژی آن را می رساند، این حضرات را با رژیم شاه همصدا کرده به دامن آن انداخت. فقط برای نمونه می گویم که آقای ناصر مکارم نماینده مجلس خبرگان و عضو مهم جامعه مدرسین حوزه قم و کسی که بعنوان "نماینده امام" برای حل و فصل برخی دعاوی، چند ماه پیش به اصفهان فرستاده شد، در سال ۱۳۴۵  به استقبال ضریح اهدائی شاه که آن را از اصفهان به عراق می بردند (و به عنوان یک وسیله تبلیغی به نفع رژیم شاه و به کارگردانی ساواک، در شهرهای ایران می چرخاندند) رفت و دلیل آن را در برابر سئوال اعتراض آمیز من چنین آورد که "مگر ما باید با همه کارهای رژیم مخالفت کنیم"؟!
راستی که آنتی کمونیسم راهی جز سقوط به دامن بورژوازی و امپریالیسم و عمالش ندارد. این حقیقت هم در گذشته ثابت شده و هم پس از این  بیش از پیش بر توده ها روشن خواهد شد.

موضع آیت الله خمینی چه بود؟
خوب، شاید بخواهید بدانید که موضع آیت الله خمینی در آن سال ها یعنی تا سال ۱۳۴۰ چگونه بود و آیت الله خمینی در برابر آن همه سرکوب ها و فجایعی که در کشور جریان داشت، در برابر دیکتاتوری قرون وسطایی شاه از یک طرف و مرجعیت بروجردی از طرف دیگر، در برابر ساخت و پاخت دربار بروجردی با دربار شاه و واسطگی های کسانی مانند قائم مقام الملک رفیع (لـله شاه)، [ محسن صدر] صدرالاشراف (رئیس مجلس سنا و جلاد معروف باغشاه) و اردشیر زاهدی و... که مدام بین تهران و قم رفت و آمد می کردند و خود شاه که برای " تیمن و تبرک" به دست بوس آیت الله بروجردی می رفت، در برابر تبریکاتی که پس از ۲۸ مرداد و بخاطر سلامت شاه از سوی آیت الله بروجردی به تهران ارسال می شد، چه بود؟ موضع آیت الله خمینی در قبال کودتای خائنانه ۲۸ مرداد و خونریزی ها و اعدام ها و انباشتن زندان ها چه بود؟  آیا او در برابر حوادث مهمی نظیر اشغال فلسطین، ملی شدن صنعت نفت، کشتار ۳۰ تیر، تأسیس ساواک، کودتا، انعقاد قرارداد کنسرسیوم و برباد رفتن دستاوردهای مبارزات مردم در جنبش ملی نفت، انعقاد پیمان بغداد و پیوستن ایران به اردوگاه آمریکا و انگلیس که آنها هروقت مایل بودند می توانستند در ایران نیرو پیاده کنند، انعقاد پیمان سنتو، کشتار کارگران کورپزخانه ها در سال ۱۳۳۸ و ده ها حادثه دیگر چه موضعی داشت؟
در جواب باید بگویم تا آنجا که من اطلاع دارم، آیت الله خمینی در اواخر دوره رضا شاه کتابی بنام "کشف الاسرار" نوشته که در آن برخی موضع گیری ها علیه او [رضا شاه] داشته است. این کتاب پس از رضا شاه تا سال ۱۳۴۰ یعنی قریب ۲۰ سال حتی مخفیانه تجدید چاپ نشد و کمتر کسی از آن اطلاع داشت. در قبال ۲۰ سال تاریخ ایران (از ۱۳۲۰ تا ۴۰) آیت الله خمینی اساساٌ موضع سکوت داشته ودر برابر همه قضایایی که در آن سال ها گذشته و چند دقیقه پیش به آنها اشاره کردیم اصلا موضع مبارزه جویانه ای نداشته است. تا سال ۱۳۴۰ آیت الله خمینی فقط یک مدرس مهم و معروف حوزه قم بود. در آن زمان بين طلاب و برخى مدرسين تجدد طلب حوزه قم، سر و صداهایی علیه کتاب های درسی حوزه که گاه تاریخ تألیف  آنها به چند صد سال قبل می رسید، بلند بود. تغییر برنامه ها و کتب درسی به نحوی که متناسب با نياز روز (نياز بورژوازی) باشد به صورت یک حرکت جدی در آمده بود، ولی آیت الله خمینی در رابطه با همین کار صنفی اش نیز بسیار به سنن گذشته و عقب مانده پایبند بود.
در درس "اصول" بحثی وجود دارد بنام "مقدمهء واجب". منظور از این بحث این است که معلوم شود اگر کاری "واجب" است (مثلاً  حج) آیا مقدمه اش (سوار هواپیما شدن) هم واجب است یا نه؟ آقای خمینی وقتی می خواسته این بحث را برای شاگردان شروع کند، گفته بوده این بحث "نه به درد دنیا می خورد نه آخرت"! ولی چون قدما این بحث را داشته اند ما هم آن را شروع می کنیم و سه ماه تمام وقت چند صد نفر بابت این قضیه که به قول خودش به هیچ دردی نمی خورد، گرفته می شود...
در آن سال ها که آن همه قضایا در ایران جریان داشت آیت الله خمینی به این بحث ها و نوشتن کتاب هایی منجمله درباره "دماء ثلاثه" (خون های حیض و نفاس و استحاضه) مشغول بوده است. گویا فقط در قبال حکم اعدام نواب صفوی و همراهانش نزد بروجردی رفته  او را تشویق به تلاش برای جلوگیری از اعدام آنها کرده بوده است و بروجردی هم از شاه خواسته بوده که اگر آنها را اعدام می کنند حداقل با لباس روحانی آنان را اعدام نکنند (مبادا عمامه اعدام شود!) که همینطور هم شد.
اما پس از بروجردی در اوائل سال ۱۳۴۰ و طرح مسئله اصلاحات ارضی آمریکا ـ شاه که بروجردی از موضع فئودالی تا وقتی زنده بود با تمام قوا از اجرای آن جلوگیری کرده بود، آیت الله خمینی همراه با حرکت اعتراضی روحانیون علیه اصلاحات ارضی، قانون انجمن های ایالتی و ولایتی و شرکت زنان در انتخابات و... به مخالفت علنی با اقدامات دولت برخاست. مخالفت آیت الله خمینی با ارسال تلگراف به شاه و [اسدالله]علم (نخست وزیر وقت) که مضمونی انقلابی نداشت شروع شد، هر چند لحن او از دیگر مراجع خشن تر و صریحتر بود.
همزمان با استقرار حاکمیت سرمایه داری وابسته و بهتر بگوییم اندکی قبل از آن، خرده بورژوازی سنتی چه از لحاظ اقتصادی و چه از لحاظ فرهنگی خود را در معرض نابودی می دید. این مسئله طبعاٌ عکس العمل مبارزاتی و خشمگینانه او را علیه سلطه امپریالیستی و کمپرادورها و در رأس آنها شاه بر می انگیخت و نمایندگان سیاسی ـ مذهبی خرده بورژوازی خواست ها و نظرات طبقاتی خود را در شعارها و مواضع خویش منعکس می کردند و فعالانه وارد عرصه سیاسی مبارزاتی می گشتند. یکی از رهبران مذهبی که توانست در این عرصه نقش ایفا کند و انظار خرده بورژوازی و تا حدی زحمت کشان را به سمت خود جلب نماید، آیت الله خمینی بود که شعارهای رادیکالتری می داد.
توده های ستمدیده با توجه به نیازهای اقتصادی و اجتماعی خود، از یک طرف و فرهنگ مذهبی از سوی دیگر به مجتهدی روی آوردند که برخلاف دیگر مجتهدان (که کارشان سکوت و سازش با رژیم بود) با شاه مقابله می کرد و بدین ترتیب آیت الله خمینی به عنوان رهبر مذهبی و سیاسی پذیرفته شد و نامش در سالهای ۱۳۴۱ و ۱۳۴۲ به عنوان مرجع تقلید مبارز مطرح گردید. دستگیری او که بهانهء سرازیر شدن توده های متوسط و فقیر و ستم دیده به خیابان ها شد، با قیام ۱۵ خرداد و سرکوب خشن توده ها از سوی رژیم مواجه گردید و آیت الله خمینی برای توده ها به صورت رادیکالترین رهبر مذهبی درآمد. تلاش های رژیم برای تبعید و بدنام کردن او و علم کردن کسانی مانند شریعتمداری و [ابوالقاسم] خویی و غیره، به محبوبیت خمینی و ضعیف تر شدن پایگاه کسانی مانند شریعتمداری که سابقه بيشترى از خمینی داشتند انجامید و هم خمینی را در موضع قطعاٌ مخالفی قرار داد که نمونه اش سخنرانی شدید او در سال ۱۳۴۳ بر سر تصویب لایحهء کاپیتولاسیون (مصونیت قضائی مستشاران آمریکائی) توسط مجلس بود. حرکت مبارزه جویانه آیت الله خمینی از سوی دیگر مراجع عمدتاٌ با سکوت و اکراه روبرو شد. فئودال ها ضربه خوردند و در سیستم جدید بورژوازی کمپرادور حل شدند و کسانی مثل آیت الله حاج آقا حسن قمی (مقیم مشهد) که دقیقاً  از پایگاه حمایت از فئودال ها به مخالفت با شاه برخاسته بودند، علیرغم قریب ۹ سال تبعید در کرج، چون از یک جریان اجتماعی تقریباٌ مرده حمایت می کردند نتوانستند پایگاهی بیابند و مطرح شوند. رشد بورژوازی کمپرادور و رونق کاذبی که چند سالی در ایران وجود داشت آیت الله شریعتمداری را که متکی به سرمایه داران متوسط و بزرگ بویژه تجار آذربایجانی بود بعنوان مجتهد مورد احترام  این اقشار و نیز رژیم شاه در آورد ولی برای برخی اقشار تحت ستم یعنی خرده بورژوازی سنتی، خمینی سمبل و نماینده منافع طبقاتی بود. خرده بورژوازی سنتی شدیداٌ از سوی سرمایه داری وابسته حیاتش تهدید می شد و مبارزه جدی و غیر رفرمیستی را طلب می کرد. اما تا زمانی که ته مانده ای از سفرهء رنگارنگ بورژوازی بطور موقت به او (خرده بورژوازی سنتی) میرسید با احتیاط جلو میرفت؛ ولی وقتی دیگر کارد به استخوانش می رسید حتی گاه به حمایت از فعالیت های مسلحانهء مجاهدین نیز می پرداخت.
در حاشیه مصاحبه:
سند زیر را به نقل از کتاب " نهضت دو ماهه روحانیون" تألیف  علی دوانی – قم، ۱۳۴۱ – می آوریم. تاریخ تلگراف، مهر ۱۳۴۱ می باشد:
تلگراف حضرت آیتالله خمینی؛
بسم الله الرحمن الرحیم
حضور مبارک اعلیحضرت همایونی
پس از اهداء تحیت و دعا بطوری که در روزنامه ها منتشر شده است دولت در انجمن های ایالتی و ولایتی، اسلام را در رای دهندگان و منتخبین شرط نکرده و بزنها حق رای داده است و این امر موجب نگرانی علماء اعلام و سایر طبقات مسلمین است بر خاطر همایونی مکشوف است که صلاح مملکت در حفظ احکام دین مبین اسلام و آرامش قلوب است. مستدعی است امر فرمایید  مطالبی را که مخالف دیانت مقدسه و مذهب رسمی مملکت است از برنامه های دولتی و حزبی حذف نمایند تا موجب دعاگویی ملت مسلمان شود.
الداعی روح الله الموسوی                                                    کلیشه و عکس فلسفی در پیکار ۷۱
۳خرده بورژوازی به دلیل ماهیت دوگانه اش
پیکار شماره ۷۲، سال دوم، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۵۹، صص ۱۱-۹
پیکار: قبل از ادامه بحث درباره موضع روحانیون و آیت الله خمینی در سال های ۱۳۴۱ به بعد، پیشنهاد می کنم توضیحی درباره این نکته که میگویم برای خوانندگان ما بدهید. در قسمتی از مصاحبه که در شماره ۷۱ چاپ شده به کتابی از آیت الله خمینی تحت عنوان "کشف الاسرار" اشاره کردید. موضوع این کتاب و مواضعی که در آن آمده چیست؟ در حدی که لازم می دانید مطالبی در این رابطه مطرح کنید:
رفیق تراب: پیش از پاسخ باید از اینکه در گفتگوی قبلی، تاریخ تألیف  این کتاب را اواخر دوره رضا شاه ذکر کردم عذر بخواهم. این کتاب تاریخ تألیف  ندارد، ولی از برخی اشارات که در آن آمده معلوم می شود که بین سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۳ نوشته شده است. موضوع اصلی کتاب پاسخ به اشکالات و به اصطلاح شبهات مذهبی است که از سوی کسانی مانند احمد کسروی و شریعت سنگلجی و [حکمی زاده و...] در آن سال ها مطرح می شده است. افراد اخیر جزئی از یک جریان روشنفکری بورژوایی بودند که می کوشیدند در قالب یک نهضت اصلاح طلبانه فرهنگی و با تحلیلی روبنایی از مسائل جامعه، به اصطلاح با خرافات مبارزه کنند و اعتقاداتی را که به هیچ وجه با علوم جدید (که تازه به ایران راه پیدا کرده بود) قابل توجیه نبود، مورد انتقاد قرار می دادند. آنها توانسته بودند در محدوده روشنفکران سر وصدایی به پا کنند. انتقادات آنان اصلاٌ جنبه سیاسی نداشت و حول مسائلی مانند پرواز عیسی به آسمان، زیارت امامان، استخاره، نذر و نیاز و این که قوانین فقهی اسلامی به درد امروز می خورد یا نه و امثال اینها دور میزد و کتاب "کشف الاسرار" بطور عمده به پاسخ تفصیلی به این نوع اشکالات مى پردازد.
در اینجا بد نیست اشاره ای کنم به وضعی که روشنفکران بورژوازی کشورهای اسلامی در قبال نفوذ تمدن اروپایی داشتند و کوششی که برای تلفیق فرهنگ مسلط مذهبی جامعه خود با معیارهای علمی بکار می بردند. آن ها سعی می کردند اصول اعتقادات مذهبی را  به اصطلاح "توجیه علمی" کنند و فروع و اعتقادات عامه را اگر با "علم" قابل توجیه نبود یا مسکوت بگذارند یا رد کنند. سابقه این نهضت روشنفکری به حدود ۱۰۰ سال پیش یعنی دوره سید جمال الدین اسد آبادی و شیخ محمد عبده (در مصر) مى رسد. آنها در حالى كه ماترياليسم را به اصطلاح رد می کنند و مثلاً  سید جمال الدین کتابی در "رد" ماتریالیسم به نام نیچريه (مأخوذ از کلمه انگلیسی Nature به معنی طبیعت) به مفهوم مادیگرایی و طبیعی گری می نویسد و استدلالات مضحکی در حقانیت ایدآلیسم مذهبی ارائه میدهد، در عین حال شاگردش شیخ محمد عبده در تفسیری که از قرآن نوشته و دیگر کتاب هایش می کوشد داستان ها و حوادث غیر عادی را که در قرآن و مذهب آمده و نیز احکام اسلامی را با قضایای علمی به اصطلاح توجیه کند مثلاً  در قرآن داستانی هست که پادشاه حبشه برای تصرف مکه و خراب کردن خانه کعبه لشکر کشی نمود ولی فیل های جنگی او در اثر ریگ هایی که پرستوها در دهان گرفتند و بر سر فیل ها زدند مردند و ارتش مهاجم شکست خورد. این قضیه در روایات مذهبی به "اصحاب الفیل" معروف است. شیخ محمد عبده که از لحاظ علمی چنان داستانی را نمی توانست توجیه کند، می گفت: لشکر حبشه دچار وبا شد و آن ریگ ها همانا میکروب های وبا بودند!
در ایران نیز روشنفکران مذهبی بورژوازی فراوان به چنین توجیهاتی دست زدند. مهندس بازرگان از سالهای ۱۳۲۰ به بعد در کتاب ها و جزوات مختلف در "اثبات علمی بودن"  احکام نجاست و طهارت و باد و باران و وجود "جن و فرشته" دست به دامن فرمول های فیزیک و ترمودینامیک شد، و یا دکتر يدالله سحابی کوشید نظریه تکامل انواع داروین و غیره را با هزار چسب و سریشم با داستان های آفرینش که در کتب مذهبی منجمله قرآن آمده وفق دهد. آن توجیهات به طور تکامل یافته تر در پهنه مسائل اجتماعی هم نفوذ کرد. تلفیق و تلقیح افکار مذهبی با نظریات جامعه شناسی بورژوایی و گرایش های خرده بورژوایی از طرف دکتر [على] شریعتی و با تلفیق اسلام با مارکسیسم از طرف انقلابیون دمکراتی نظیر مجاهدین خلق که اساساٌ از پایگاه خرده بورژوازی میانی و پایین حرکت می کردند، ادامه همان حرکت تلفیقی و التقاطی است که از قریب صد سال پیش شروع شده است. این حرکت همانطور که گفتم سوابق طولانی دارد. برای مثال، برخی علمای اسلامی که براساس پایگاه طبقاتی بورژوایی یا  خرده بورژوایی شان در صدر مشروطه با مشروطیت موافق بودند سعی فروان کردند که مشروطیت و حکومت پارلمانی را با معیارها و ضوابط اسلامی همخوانی دهند. کتاب "تنزیه الامه / یا حکومت در اسلام" نوشته آیت الله نایینی که با توضیحات آیت الله طالقانی سال ها پیش منتشر شد، همین هدف را دنبال می کرد.
در برابر اینان، کسانی بودند مانند آیت الله خمینی که جزم های مذهبی را همان طور که بود می پذیرفتند و ضرورتی در توجیه آنها با قوانین علمی نمی دیدند. تبلیغات گسترده ای که امروز ظاهراٌ محور مبارزه جناحی از رژیم با لیبرال ها و نیز مجاهدین را تشکیل می دهد از لحاظ اعتقادی در قبول التقاط یا عدم التقاط خلاصه می شود. کلماتی نظیر "مکتبی"، "مسلمان اصیل"، "اصالت اسلامی"، "نه شرقی نه غربی" و...، دگماتیسم اقشار عقب مانده اجتماعی از ميان خرده بورژوازی و بورژوازی متوسط سنتی را می رساند که سعی دارند مبارزه خود علیه لیبرال ها و نیز انقلابیون مذهبی نظیر مجاهدین را از پایگاهی ارتجاعی توجیه و تفسیر کنند؛ بدین معنی که از پایگاه "اسلام اصیل و مکتبی" علیه التقاطی گری مبارزه می کنند. اما این موضع تا چقدر امکان پذیر است؟
این به اصطلاح غیر التقاطی ها در حالیکه از فرط عقب ماندگی شان، موضع خود را این چنین توضیح می دهند ولی خودشان نیز به دلیل ماهیت طبقاتی و بینش خرده بورژوايی شان نمی توانند بدور از التقاط باشند و در عمل ناگزیرند التقاط را بپذیرند. خرده بورژوازی به دلیل ماهیت دوگانه اش، در پهنه ایدئولوژی، ارزش های مربوط به کار را با "ارزش" های مربوط  به مالکیت در هم می آمیزد و به همین دلیل در شرایطی  که مبارزه ضد استثماری طبقه کارگر به عنوان مسئله ای  جهانی مطرح است، خرده بورژوازی علیرغم تلاش برای محدود کردن یا "تعدیل" مالکیت، هرگز از تقدیس آن نمی  تواند دست بکشد.  مثال ها فراوان است و لازم نیست ذکر کنم. اگر بخواهیم برای تلفیق قوانین اسلامی با شرایطی  که در طول تاریخ  برای مسلمانان پیش آمده و در نتیجه منجر به وارد شدن برخی نهادها و احکام مثلاً  بورژوايی به درون قوانین اسلامی و يا به  حذف و تراشیدن احکام اولیه شده است مثالی بیاوریم، می توانیم به توجیهات و "کلاه شرعی" هایی اشاره کنیم که مثلاً  برای حلال کردن و مجاز شمردن "ربا" عملی شده است. این توجیهات در نتیجه نیازهای اقتصادی و ضرورت ایجاد تسهیلاتی در مبادلات پولی پیدا شده و عملاً  "حرمت ربا" را که دیگر با رشد روابط کالایی سازگاری نداشته، نقض کرده است. من فکر می کنم این موضع مشمول تعریف التقاط می شود بدین معنی که  هم "ربا را حرام" میداند و هم عملاً آن را "حلال" می سازد و نام آن را به "بیع" یا "مصالحه" يا... تغییر می دهد. جوایز و بهره ها و کلا معاملات بانکی را که تابع قوانین بورژوازی است، به صورت شرعی و اسلامی در می آورد.
همچنین در "رساله های عملیه" که مجتهدین منجمله آیت الله خمینی نوشته اند، هنوز احکام و قوانین مربوط به دوره برده داری و روابط بین برده و برده دار وجود دارد ولی عملاً به دلیل آنکه مرحله تاریخی آن دوره به سر آمده و مصرفی برای آن احکام دیده نمی شود بدان ها عمل نمی کنند و در عمل، التقاط را – علیرغم ادعايشان – پذیرفته اند یعنی از یک طرف قانون دوره برده داری را در نظر می پذیرند ولی در عمل  قانون سرمایه داری را پیاده می کنند. درباره این مسئله شواهدی از قرآن هم وجود دارد که از آن می گذرم.
در اینجا ذکر این نکته را لازم می دانیم که طرح این گونه مسائل از طرف ما بویژه در شرایط کنونی، به هیچ وجه به معنی آن نیست که ما به صف و جبهه دیگری غیر از صف انقلاب در برابر ضد انقلاب می نگریم. ما به خوبی آگاهی داریم که رژیم می خواهد صف واحد خلق و کلیه نیروهای انقلابی و ضد امپریالیستی را با طرح مسائل انحرافی و علم کردن صفی بنام مذهبی ها در مقابل غیر مذهبی ها به تفرقه بکشاند. ما نسبت به این توطئه هشیاری کامل داریم و وحدت نیروهای انقلابی و ضد امپریالیست و ضد سرمایه داری وابسته و دمکراتیک را با تمام قوا پاسداری می کنیم. تلاش کمونیستی و انقلابی ما برای روشن کردن نقاط تاریك و مضامین غیر علمی که در ذهن توده ها از دوران های سپری شده بجا مانده موضع لنینی ما را در قبال تحکیم وحدت نیروهای انقلابی علیه امپریالیسم و سرمایه داری وابسته استوارتر و روشن تر می سازد. به مثال های دیگر در رابطه با تلفیق و التقاط بر می گردیم:
در فتوایی که آیت الله خمینی چند ماه پیش صادر کرده و در پیکار ۷۰ آمده، موسیقی را مطلقاٌ حرام  دانسته ولی عملاً مجبور است آن را بپذيرد و به اصطلاح "اسلامی اش" کند. رشد و تکامل تولیدی ضرورت شرکت زنان در مسائل اجتماعی را ایجاب کرده و مجتهدین علیرغم میل شان ناگزیرند شرکت زنان در انتخابات و یا همین به اصطلاح "حجاب اسلامی" را بپذیرند؛ در صورتی که چند سال پیش به هیچ قيمتی مثلاً  حاضر به شرکت زنان در انتخابات نبودند (رجوع کنید به تلگراف آیت الله خمینی به شاه در سال ۱۳۴۱ – پیکار ۷۱). اینها اگر التقاط نیست پس چیست؟ در رساله بسیار معتبر "العروه الوثقی" که آن را یکی از مجتهدین بزرگ صدر مشروطه به نام محمد کاظم یزدی نوشته و پاورقی زدن به آن در حد بالاترین مراجع دینی (مثل آیت الله خمینی و شریعتمداری و...) است و سه سال پیش با پاورقی مجتهدين معروف در تهران تجدید چاپ شده، در صفحه ۶۲۴ سطر پنجم می نویسد:
"زن دادن به مرد بد اخلاق، سیاهپوست، کرد، عرب بادیه نشین  و مشروب خوار و فاسق، مکروه و ناپسند است..." به کنار هم آوردن این صفات توجه کنيد! آیا "مجتهدین عالی مقام" که براساس استدلالات مذهبی چنین احکامی را صادر کرده و می کنند، حاضرند آن را امروز رسماٌ بیان کنند؟ هرگز! آنها ناگزیرند آن اعتقادات و احکام را با توجه به شرایط زمان درز بگیرند و صدایش را در نیاورند و آیا تلفیق اعتقادات قدیم با شرایط جدید جز التقاط چیزی هست؟ و از این نمونه ها بسیار است.
نکاتی را که به طور بسیار مختصر و فهرست وار بدان ها اشاره کردم بیشتر در زمینه های غیر سیاسی بود. کتاب کشف الاسرار آیت الله خمینی هرچند عمدتاٌ به "اثبات حقانیت" و "زنده بودن تعالیم اسلامی" و ظاهراٌ  بدور از توجیهاتی نظیر آنچه گفتم می پردازد ولی بینش آیت الله خمینی و نقش روحانیت از نظر او را، در آن سال ها بخوبی روشن می کند.
من کتاب را با خود دارم و آنجا که لازم باشد، برای این که کاملاً مستند حرف زده باشم آن را برای شما از رو می خوانم: آیت الله خمینی در این کتاب سخنانی دارد که امروز برخی از آنها را عیناٌ تکرار می کند، نظیر ولایت فقیه و برخی دیگر را مسکوت می گذارد یا برخلاف آنها عمل می کند اما هیچ انتقادی نسبت به مواضع گذشته خود نکرده است. مثلاً  در صفحه ۵۹ زردشت را "مشرک آتش پرست که آتشکده های ایران را تجدید کرد" می داند و می گوید که، "حالا هم پیروان او آتش پرستند" و یا در صفحه ۹۹ عبارت " گبران زردشتی مسلک و مجوسان آتش پرست" به کار برده است ولی امروز که چنین حرفی، با توجه به تکامل تاریخی و رشد آگاهی های توده ای، خریداری ندارد، قانون اساسی جمهوری اسلامی ناچار است واقعیت هم میهنان زردشتی را با اعتقادات دینی شان برسمیت بشناسد.
آیت الله خمینی، امروز از ۲۵۰۰ سال جنایت شاهان یاد می کند و آدم کشی ها و مفاسد گوناگون رژیم سلطنتی را بر می شمرد اما به هیچ وجه روشن نمی کند که چرا در این کتاب از نظامی که شاهان در رأس آن قرار داشته اند دفاع کرده است. آیت الله خمینی که روحانیون را – که به طبقات مختلف اجتماعی وابسته اند و براساس پایگاه طبقاتی شان با رژیم شاه و طبقات ستمگر و استثمارگر برخورد کرده، با آنها سازش یا مبارزه نموده اند – به هیچ وجه مخالف با رژیم نمی داند و در صفحه ۱۸۶ کتاب، در تأکید نظر خویش می نویسد: "مجتهدین هیچ وقت با نظام مملکت و با استقلال ممالک اسلامی مخالفت نکردند. فرضاٌ که این قوانین را بر خلاف دستورات خدایی بدانند و حکومت را جابرانه (ظالمانه) تشخیص دهند باز مخالفت با آن نکرده و نمی کنند. زیرا که این نظام پوسیده را باز بهتر می دانند از نبودنش. ولهذا حدود ولایت و حکومت را که تعیین می کنند بیشتر از چند امر نیست. از این جهت فتوا و قضاوت و دخالت در حفظ مال صغیر و قاصر، و در بین آنها هیچ اسمی از حکومت نیست و ابداٌ از سلطنت اسمی نمی برند با  آن که جز سلطنت خدایی همه سلطنت ها بر خلاف مصلحت مردم و جور است و جز قانون خدایی همه قوانین باطل و بیهوده است، ولی آنها همین بیهوده را هم تا نظام بهتری نشود تأسیس کرد محترم می شمارند و لغو نمی کنند".
آیت الله خمینی در شرایطی  که اغلب روحانیون و رژیم سلطنتی هنوز پایگاه طبقاتی واحدی یعنی فئودالیسم دارند دلیلی برای شورش عليه رژیم سلطنتی دست نشانده شاه نمی بیند و در توجیه و تأیيد  سازشکاری مراجع و روحانیون بزرگ با رژیم در  صفحه ۱۸۶ و ۱۸۷ همین کتاب چنین می نویسد:
"این ها (روحانیون بزرگ) با این نیمه تشکیلات (رژیم) هیچ گاه مخالفت نکرده و اساس حکومت را نمى خواستند به هم بزنند و اگر گاهی هم با شخص سلطانی مخالفت کردند، مخالفت با همان شخص  بوده از بابت آن که  بودن او را مخالف صلاح کشور تشخیص دادند و گرنه با اصل اساس سلطنت تا کنون از این طبقه مخالفتی ابراز نشده بلکه بسیاری از علماء بزرگ عالی مقام در تشکیلات مملکتی با سلاطین همراهی ها کردند مانند خواجه نصیرالدین و علامه حلی و محقق ثانی و شیخ بهائی و محقق داماد و مجلسی و امثال آنها و هرقدر هم دولت یا سلاطین با آنها بد سلوکی کردند و به آنها فشار آوردند باز با اصل اساس تشکیلات و حکومت مخالفتی از آنها بروز نکرده. تواریخ همه در دست است و پشتیبانی هایی که مجتهدین از دولت کردند در تواریخ مذکور است. اکنون شما می خواهید دولت را به آنها بدبین کنید و این نیست جز از سوء نیت و فتنه انگیزی و تفرق کلمه و ایجاد نفاق و از بین بردن وحدت که اساس حفظ کشور بر آن است..."
آیت الله خمینی در این کتاب از این که نهادهای دولتی نظیر ادارات و ارتش و مدارس در دوره رضا شاه تأسیس شده و در واقع رشد بورژوازی وابسته را زمینه سازی کرده و این امر مستلزم محدود کردن نفوذ روحانيون و کوتاه کردن دست آنان از مشارکت در حكومت بوده، ناراحت است و می نویسد:
"اکنون هم اگر مشکلاتی برای مملکت پیش آمد کند مجتهدین از وظیفه حتمیه خود می دانند که آنرا رفع کنند و با دولت در موقع های باریک همکاری کنند واز خطاهایی که در این دوره های سیاه (منظور دوره رضا شاه است) در این مملکت شد یکی که از همه بالاتر بود سلب نفوذ روحانیت بود که این از برای مملکت از همه بدتر بود زیرا دل توده از دولت بواسطه فشارها و بی عدالتی ها رنجیده است و دولت با دل جریحه دار مردم نمی تواند از مملکت خود (؟) دفاع کند. لکن اگر نفوذ روحانیت بود مردم مانند صدر اول اسلام وارد عمل می شدند و مملکت با دست واحد و قوه روحانی و دل گرم از خود دفاع می کرد یا دیگران را به رنگ خود در می آورد. این یکی از خطا های دولت بود و هست".
حرف آیت الله روشنتر از آن است که به تفسیری احتیاج داشته باشد. او روحانیت را در واقع برای مرهم گذاشتن بر "دل جریحه دار مردم" و سازش دادن آنها با رژیم ــ که چیزی جز به معنای تحمیق آنها نیست ــ می داند. در زمان تألیف  کتاب (۱۳۲۲ تا ۲۳) رژیم ایران چگونه رژیمی است؟ آن روزها و امروز مردم می دانستند و می دانند و خود آیت الله بارها گفته است که انگلیسى ها خود اعتراف کردند که رضا شاه را بردند و پسرش را بجای او گذاشتند. در چنین شرایطی  آیت الله خمینی در صفحه ۲۰۸ کتاب می نویسد:
"تجزیه روحانیت از دولت (کدام دولت؟) مثل جدا کردن سر از بدن است. هم دولت با این تجزبه استقلال (؟!) و امنیت خارجی (جالب اینکه در آن روزها متفقین کشور را تحت اشغال نیز داشتند!) و داخلی را از دست می دهد و هم روحانیت تحلیل میرود..."
آیت الله خمینی در صفحه ۲۰۹ کتاب، شدیداٌ به این نظر که می گوید "روحانیون چون خرج خود را از اقشار معینی می گیرند ناگزیر بنا به میل آنان صحبت می کنند و تابع آنها هستند" می تازد و می گوید:
"کتاب های ملا ها از هزار سال پیش... در دسترس مردم است. خوبست بررسی کنید از اول آنها تا آخر. اگر یک کلمه پیدا کردید که ملا در آن با میل عوام حرفی زده باشد ما تمام حرف هایی که تاکنون زدیم پس می گیریم..."
در صورتی که عمده قوانین و احکامی که مجتهدین در رساله های عملیه خود نوشته اند، به نحوی مصالح و منافع طبقاتی را تأمین  می کند که آن مجتهدین از لحاظ اقتصادی و طبقاتی بدان ها وابسته بوده اند.
برای نمونه احکام متعدد مربوط به روابط مالک و زارع که در خدمت فئودال ها و زمینداران است (مثل مزارعه و مساقات و...) یا آنچه مربوط به روابط برده دار و برده است که همان طور که گفتم هنوز هم  در رساله ها  وجود دارد. همین طور است قوانینی که در دوره های دیگر به نفع تجار و سرمایه داران وضع یا به نحوی جرح و تعدیل شده است مثل مواردی که در برابر یک کله قند، پنج هزار تومان نزول پول را "حلال" می سازند و به اصطلاح مصالحه می کنند. البته در این مورد آیت الله خمینی نظر موافق ندارد ولی بقیه "علما" منجمله آیت الله [محمد رضا] گلپایگانی و [محمد حسينى] میلانی و بسیاری دیگر چنین نظری را تأیید می نمایند. [مرتضى] مطهری در کتاب "مرجعیت و روحانیت" که در اوائل سال های ۱۳۴۰ همزمان با ضربه خوردن فئودالیسم، با بینشی بورژوايی به مسئله مرجعیت شیعه، نظر کرده همین موضوع تبعیت دستگاه روحانیت  از "کسانی که خرج آنان را تأمین  می کنند" به تفصیل ذکر کرده که آن را از روی کتاب برای شما می خوانم:
"مهمترین نقصی که در دستگاه رهبری دینی ما... بوجود آمده مربوط به بودجه و معاش و نظام مالی و طرز ارتزاق روحانیون است" (صفحه ۱۷۶). و در جای دیگری می گوید:
"روحانیت عوام زده ما چاره ای ندارد از این که همواره سکوت را بر منطق و سکون را بر تحرک و نفی را بر اثبات ترجیح دهد زیرا موافق طبیعت عوام است. حکومت عوام منشاء رواج بی حد و حصر ریا و مجامله و تظاهر و کتمان حقایق و آرایش قیافه و پرداختن به هیکل و شیوع عناوین و القاب بالا بلند در جامعه روحانیت ما شده که در دنیا بی نظیر است". (صفحه ۱۸۵)
جالب است که سکوت بسیاری از روحانیون به ویژه مراجع طی آن سال ها را امروز دستگاه های تبلیغاتی رژیم جمهوری اسلامی به عنوان زیرکی ها "و موقع سنجی های معجزه آسا" جا می زنند که بله، وقتش نبود! آری، تا سال ۱۳۴۱ که روحانیون بزرگ و مراجع، عمدتاٌ متکی به فئودال ها بودند و البته آنها با رژیم تضادی نداشتند، وقت مبارزه هم نبود. آیا به همین دلیل نیست که تاریخ مبارزاتی میهن ما از نظر رژیم جمهوری اسلامی از همان سال ۱۳۴۲ شروع می شود که آقایان "مبارزه" را "جایز" شمرده اند؟ و همان حرکت خودشان را مبدأ تاریخ ساخته اند؟!
با همین تحلیل، به سال های پس از ۱۳۴۲ نگاه کنیم. آیت الله خمینی با مجموعه مواضع طبقاتی و بینش فکری خود، نمایندگی خرده بورژوازی مرفه سنتی را به عهده می گیرد. این قشر در زیر فشار  نظام کمپرادوری، زندگی خود را در خطر می بیند و به مخالفت با هیئت حاکمه بر می خیزد و از آمریکا که امپریالیسم مسلط است شدیدا آزرده است اما آنقدر پیگیر نیست (و نمی تواند باشد) که به طور انقلابی، کل رژیم وابسته به امپریالیسم شاه خائن را زیر سئوال ببرد. ترور حسنعلی منصور (نخست وزیر) در سال ۱۳۴۳ و سخنرانی مؤثر و مبارزه جویانه آیت الله خمینی علیه نفوذ روز افزون آمریکا و لایحه کاپیتولاسیون، برجسته ترین تلاش سیاسی این قشر در آن سال های خفقان و سرکوب است ودر سال های بعد که به تدریج در اثر سرمایه گذاری های خارجی و افزایش پول نفت از خوان یغمای سرمایه داری وابسته به خرده بورژوازی مرفه سنتی و به ویژه تجار بازار سهمی از آن بساط می رسد و رژیم می تواند در همان قالب سرمایه داری وابسته تناقضات اقتصادی و سیاسی خود را – هر چند بطور موقت – حل کند و هنوز به بن بست سیاسی ـ اقتصادی دچار نشده است، تغییراتی در بین این قشر رخ می دهد. مدت زمان کوتاهی این قشر از مجاهدین خلق پشتیبانی محدود می نماید و عناصری پیشرو از آن در همین رابطه دستگیر و زندانی می گردند. عناصر عقب مانده تری نیز در روابط محفلی و فعالیت های مبارزاتی نظیر تکثیر اعلامیه ها و کتاب های آیت الله خمینی و غیره دستگیر می شوند. اما به طور عمده و اساسا آنچه هست يا مبارزهء پراكنده کارگران است که به دلیل ضعف تشکل و عدم رهبری انقلابی، سریعاً و شدیداً سرکوب می شود و یا به صورت مبارزه گروه های روشنفکری است که با نفی رفرمیسم به مبارزه مسلحانه چریکی روی آور شده اند، چه با گرایش مارکسیستی یا گرایش رادیکال مذهبی (مثل مجاهدین) و این وضع تا حدود سال ۱۳۵۶ که جنبش توده ای در مبارزات "خارج از محدوده" شروع شد، ادامه دارد. آیت الله خمینی از سال ۱۳۴۳ تا پاییز ۱۳۵۷ در عراق بسر برد. او تنها از اوائل سال ۱۳۵۷ تحرک قابل توجهی در مبارزه از خود نشان می داد و گرنه در مدت قریب ۱۳- ۱۴ سال به همان دلایلی که اشاره کردم، مبارزه آیت الله با رژیم شاه نیز در حد اعلامیه ای هر چند ماه، آن هم به مناسبتی خاص، تجاوز نمی کرد.
در اینجا ضروری است به موضع او در مخالفت با سلطنت و استبداد شاه که طی آن سال های سیاه مترقیانه بوده و بالطبع کمونیست ها از آن حمایت می کردند نیز اشاره کنم. این بود نکاتی که در این فرصت کوتاه در معرفی کتاب کشف الاسرار نوشته آیت الله خمینی و مطالبی در حول و حوش آن، در جواب شما می توانستم بگویم.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

نگ بنای نابسامانی‌های کشور را هاشمی گذاشته-
ایرج مصداقی
هاشمی رفسنجانی یا استوانه‌ی نظام جمهوری اسلامی، از زمان پیروزی انقلاب تا مرگ آیت الله خمینی همواره نفر دوم حکومت و پس از آن هم تاثیرگذارترین شخصیت نظام بوده است.
 
ایرج مصداقی،  متولد ۱۳۳۹، تهران است. در آمریکا به همکاری با کنفدراسیون دانشجویان و محصلین ایرانی برای احیای واحد جنبش دانشجویی پرداخت و مقارن پیروزی انقلاب به ایران بازگشت. وی از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۷۰ به اتهام هواداری  سازمان مجاهدین خلق به مدت ده سال در زندان‌های قزل‌حصار، اوین و گوهردشت به سر برده است.
 
پس از آزادی از زندان، در سال ۱۳۷۳ مجبور به فرار از ایران می‌شود. در خارج از کشور دوباره فعالیت‌های سیاسی ـ اجتماعی خود را از سر می‌گیرد.
 
با ایرج مصداقی در مورد  نامزدهای شاخص یازدهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری گفت و گو کرده‌ایم که می خوانید:
 
خودنویس:آقای مصداقی با آمدن هاشمی و مشایی در آخرین دقایق روز آخر ثبت نام، بازی دو جناح اصول‌گرا و اصلاح طلب وارد فاز تازه‌ای شده است، ارزیابی شما به عنوان  یک تحلیل‌گر مسایل سیاسی ایران در این خصوص چیست؟
 
ایرج مصداقی: از نظر من این مهم ترین انتخابات در تاریخ جمهوری اسلامی است، به همین خاطر تا دقیقه نود هنوز مشخص نبود که کاندیداهای اصلی چه کسانی هستند و چه کسانی قرار است با چه رقیبانی در روز انتخابات مواجه شوند، بر همین اساس این نشان دهنده ی بحران در درون نظام است که هیچ یک از جناح‌ها تا دقیقه آخر نمی‌دانند کاندیدای واقعی‌شان کیست. مصداق آن هم ثبت نام آقای هاشمی است که در ساعت پنج و ده دقیقه بعد از تلفنی که از جانب رهبری به او شد عازم وزارت کشور شده، همین هم باز نشان دهنده بحران از بالا تا پایین نظام است و به خاطر حضور مشایی و هاشمی  در انتخابات، قطعا در روزهای آینده با بحران و شکاف بیشتری در درون نظام مواجه خواهیم بود.
 
از طرف دیگر باید توجه داشته باشیم که هدف خامنه‌ای این بار مهندسی معکوس انتخابات است؛ از دید دستگاه رهبری و هرم قدرت اساسا سه نفر نباید کاندیدا می‌شدند، اسفندیار رحیم مشایی، اکبر هاشمی رفسنجانی و سید محمد خاتمی، در این میان حساسیت روی خاتمی بیشتر بود و دست بستگی در مورد آقای هاشمی بیشتر وجود داشت، به همین دلیل است که دفتر خاتمی را تا آخرین لحظه محاصره کرده بودند و طبیعی است که چنین کاری را نمی‌توانستند با رفسنجانی بکنند، اما انواع و اقسام فشارها را وارد کردند.  با این حال تا این لحظه خامنه‌ای قافیه را باخته است و اینکه ضد حمله‌ای بعدا اتفاق بیافتد هم بر می‌گردد به مساله تعادل قوا، بنابر این مشخص است که خط خامنه‌ای جلوگیری از حضور این سه نفر بوده که عملا دو نفرشان وارد صحنه شده‌اند. حالا اینکه مشایی  از فیلتر شورای نگهبان رد بشود یا نشود، موضوعی است که در مورد هاشمی مصداق ندارد و هاشمی قطعا تایید صلاحیت خواهد شد، به عبارت دیگر هاشمی یکی از کاندیداهایی است که در روز رای گیری حضور دارد.
 
 اما مساله تایید صلاحیت مشایی بر می گردد به موضوع تعادل قدرت و شطرنجی که اینها دارند بازی می‌کنند و بر اساس افرادی که در صحنه هستند نیروهاشان را وارد می‌کنند، رحیم مشایی می‌تواند با توجه به رایزنی‌هایی که صورت می گیرد و با توجه به حضور هاشمی در صحنه یکی از رقبای هاشمی باشد، علت آن هم این است که در واقع آنهایی که در پشت صحنه هستند و انتخابات را اداره می‌کنند و شخص خود خامنه‌ای روی این حساب می‌کنند که رحیم مشایی چه بسا بتواند بخشی از آرای هاشمی رفسنجانی را بگیرد، چون مشایی آرای کاندیدای مورد نظر بیت رهبری را نخواهد گرفت و سبد رای او هم با سبد رای هاشمی متفاوت است، حالا با توجه به مهره‌هایی که در آخرین لحظه وارد انتخابات شدند، قالیباف شانس خود را به کل از دست داده و مطمئن باشید که قالیباف دیگر کاندیدای بیت رهبری نیست، بیت رهبری با سه کاندیدا وارد عرصه شده بود، قالیباف، ولایتی و حداد عادل، الان شانس هر سه آنها پایین آمده و به همین خاطر جلیلی هم وارد عرصه کردند و بعید نیست که در روزهای آینده تبلیغات و امکانات وبسیج رای و حزب پادگانی سمت و سو بگیرد در جهت حمایت از سعید جلیلی، اینها برای اینکه به تصور خود در جناح اصول‌گرا وحدتی به وجود بیاورند بین کسانی که پیرو به اصطلاح گفتمان سوم تیر هستند و بین اصول‌گرایان سنتی، اما همین موضوع برای آنها دارد مشکل ساز می‌شود، به خاطر اینکه کسی مثل مصباح یزدی و جبهه پایداری نشان داده‌اند که حاضر نیستند به نفع کسی کنار بروند و قبلا هم اعلام کرده‌اند که کاندیدای اصلح ما انتخاب شده و حرام است که ما به کس دیگری رای بدهیم.
حالا اگر چنانچه بخواهند عقب نشینی کنند، موضوع حرامی که مطرح کرده بودند را زیر پا گذاشته‌اند، بنابراین ما در جناح اصول‌گرا ما با دو کاندیدا مواجه هستیم، سعید جلیلی و علی اکبر ولایت، قالیباف شانسی ندارد و حداد عادل هم مطلقا شانسی ندارد و می ماند رفسنجانی، ولایتی و سعید جلیلی به عنوان نامزدهای اصلی که بین این دو نفر یعنی جلیلی و ولایتی هم خامنه ‌ی باید سبک و سنگین کند که چه کسی در لحظه آخر کاندیدای بیت باشد، این را هم باید توجه داشت که در جناح اصول‌گرایان سنتی، ولایتی عملا نمی‌تواند در مقابل رفسنجانی قرار بگیرد و چه بسا کسانی در درون نظام که می خواهند به ولایتی رای بدهند، نگاهی هم به رفسنجانی داشته باشند، بنابر این باید چند روز صبر کرد و سمت وسوی نیروها را دید و دریافت که خامنه‌ای روی چه کسی سرمایه‌گذاری کرده و نهادهای قدرت مساله را پیش می‌برند.
 
 
خودنویس: آقای مصداقی، کسانی که در بین سال‌های ۷۸ تا هشتاد و چهار هاشمی را به عنوان عالیجناب سرخ پوش و سرکرده قتل‌های زنجیره‌ای معرفی کرده و او را تخریب کردند، در یکی دو روز اخیر به زبان بی‌زبانی، از هاشمی به عنوان منجی اصلاحات  یاد می‌کنند، نمونه‌ی بارز آن هم آقای اکبر گنجی است که در مقاله‌ای نوشته است آقای هاشمی امید اول و آخر اصلاحات است و بهترین گزینه برای ریاست جمهوری، حالا به اعتقاد شما این چرخش ناگهانی در جبهه اصلاحات تلقی می‌شود یا اینکه موج سواری برخی نیروهای اصلاح‌طلب؟
 
ایرج مصداقی: قطعا هم ناشی از موج سواری است و هم استیصال مطلق، باید دقت کرد که اصلاح‌طلبان به دنبال منافع ملی نیستند و در پی منافع خود و رانتی که در سال‌های گذشته از آن برخوردار بوده اند هستند، باید توجه کرد که رفسنجانی هم نمی تواند  عملا جرعه نجاتی برای مردم ایران باشد و یا کشتی نظام را در این دریای طوفانی اداره کند، این را از منظر نفع مردم ایران عرض می کنم، باید توجه داشت آنچه که بر سر مردم ایران آمده یکی از عواملش رفسنجانی بوده است، چه در دوران جنگ، اداره جنگ و تحمیل ادامه‌ی جنگ به مردم ایران از سال شصت و یک تا سال شصت و هفت به اعتبار همه گزارش ها او مسوول بوده، از سوی دیگر در نابسامانی هایی که هست هم هاشمی مسوول بوده و هست،رییس مجلس بوده، هشت سال رییس جمهوری بوده و بعد از آن رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام بوده و در سالهایی که آیت الله خمینی در حیات بود هاشمی نفر دوم در کشور بوده، پس هر نابسامانی که امروز در کشور ما وجود دارد بخشی از آن به هاشمی بر می‌گردد چرا که او یکی از استوانه های نظام هست.
 
خودنویس: به نظر می رسد با آمدن هاشمی به عرصه انتخابات سطح توقع مردم هم بالا رفته و در انتظار آمدن منجی هستند،  حال با توجه به اینکه هشت سال فساد اقتصادی در سراسر کشور فراگیر شده و تمام مسایل ریز و درشتی که باعث شده وضعیت کشور به اینجا برسد، آیا هاشمی رفسنجانی قادر خواهد بود از نظر اقتصادی که دغدغه معیشت مردم هست اقدامی کند یا اینکه اوضاع کشور به همین منوال پیش خواهد رفت و اصلاح طلبان هم به اضمحلال حکومت جمهوری اسلامی کمک خواهند کرد؟
 
ایرج مصداقی: از نظر من نظام جمهوری اسلامی با بحران فروپاشی وسرنگونی مواجه است، همین که هر سال جشن می گیرند که سرنگون نشدیم و توطئه ها نقش برآب شد، نشان دهنده ی هراسی است که خود نظام و مسوولان آن  از سرنگونی دارند و براین موضوع واقف هستند، منتهای مساله ای که وجود دارد مساله ی زمان است، در چه زمانی یا در چه دوره ای این موضوع اتفاق بیافتد.
رفسنجانی امروز مواجه است با یک نهاد قدرتمندی به نام سپاه پاسداران که بخش اعظم اقتصاد ایران را در دست دارد و بخش عمده ی قدرت هم در اختیار گرفته است، که شامل مجلس، دولت ، رسانه ها و در مساله هسته‌ای، دفاعی و موشکی که می تواند در بسیاری از معادلات نقش تعیین کننده ایفا کند، بنابراین موجهه با یک همچین نیرویی به سادگی امکان پذیر نیست.
توجه داشته باشیم زمانی که خاتمی به قدرت رسید سازوکاری که امروز برای مواجهه با مواقع بحرانی وجود دارد، وجود نداشت، نظام در شانزده سال گذشته چه در ارتباط با نیروهای فشار و چه در خصوص سپاه و یا نهادهای موازی که توسط بیت خامنه ای ایجاد شده سازمان یافته عمل می کند این را هم باید در نظر داشت که رفسنجانی امروز به شدت ضعیف تر از رفسنجانی است که سابقا در نظام بود، شما میدانید که حتا رفسنجانی در دور دوم ریاست جمهوری اش بسیار ضعیف‌تر از دور اول ظاهر شد تا جایی که قدرت آن را نداشت تا وزرای حساسی مانند اطلاعات وارشاد و یا آموزش عالی را خود تعیین کند و سنت این که خامنه‌ای بر خلاف قانون اساسی خود وزرا را انتخاب کند از آنجا گذاشته شد، بنابر این سنگ بنای بسیاری از نابسامانی‌هایی که امروز در نظام وجود دارد را رفسنجانی گذاشته است، دست سپاه پاسداران را در پروژه های بزرگ اقتصادی و عمرانی بدون داشتن کوچکترین صلاحیتی باز گذاشت و نتیجه‌ی آن هم تبدیل سپاه به قدرتی است که امروزه شاهد آن هستیم.
مساله دیگری که باید در نظر بگیریم هم این است که آقای کروبی که هم اکنون در زندان است، در سال هشتاد و هشت پیام داد و از مردم رسما عذر خواهی کرد به خاطر اینکه از مردم خواسته بود تا در انتخابات شرکت کنند، کروبی عذر خواهی کرد و گفت من نتوانستم از رای شما محافظت کنم و نتوانستم رای شما را پاس بدارم، هنوز بعد از گذشت سال‌ها و ماهها و روزها، هیچ کسی در نظام جمهوری اسلامی نبوده که به پیام کروبی اشاره کند.  
 
 
۲۴/ارديبهشت/۱۳۹۲ فریبرز سروش

اکبر قاتل. مهدی اصلانی «اگر تو و خامنه‌اى با هم باشيد، اين رژيم باقى و پايدار می‌ماند» وصیت روح‌الله خمینی

اکبر قاتل
مهدی اصلانی

اکبر قاتل. مهدی اصلانی
«اگر تو و خامنه‌اى با هم باشيد، اين رژيم باقى و پايدار می‌ماند» وصیت روح‌الله خمینی
   ..............................................................................................................                               
 اصغر قاتل از اهالی بروجرد بود. وی به اصغر قاقا یا اصغر بامیه هم شهره بود. با نشان دادنِ سینی بامیه، کودکان و نوجوانان را فریب می‌داد. اصغر قاتل را شاید بتوان اولین عامل قتل‌های زنجیره‌ای در ایران خواند.                                                 
اکبر قاتل از اهالی رفسنجان است. افزون از سی سال است که میان‌سالان و کهن‌سالان و پسته‌خورهای داخل و خارج به ویژه بخشی از به اصطلاح اپوزیسیون یا همان یار تودلی‌های جمهوری اسلامی را مدام فریب می‌دهد. او اصلی‌ترین قاتلِ تمامِ عمرِ حکومت اسلامی است.                                                                                                                               
اسلاوی ژیژیک، فیلسوف و نظریه‌پرداز و منتقدِ اجتماعی مشهورِ معاصر در نقد عمل‌کرد پاره‌ای افراد، آنان را مسافران قطاری می‌خواند که مسیر قطار برای‌شان چندان حائز اهمیت نیست، چرا که رسالت ایشان آن است که هماره مسافر باشند. مسیر قطار مهم نیست خود قطار اهمیت دارد. ژیژک می‌گوید: به هنگامی که قطار روی ریل در حال حرکت و سوت کشیدن است گاه مهم‌ترین عمل، سوار نشدن به قطار و نپیوستن به حرکت است. برای پاره‌ای جریانات و افراد سیاسی به اصطلاح اپوزیسیون به ویژه بعد از دوران اصلاحات، آویزان شدن به دست‌گیره‌ی قطار و شرکت در بازی به یک نیاز و اساساً سرشت سیاسی‌شان بدل شده است.                                                                                                               
در روزهای اخیر پس از اعلامِ کاندیداتوری‌‌ "عالی‌جناب قاتل" بخشی از بلیط به دستان این قطار که سودای بازگشت به مام‌وطن و انتشار کتاب‌های چاپ نشده و خنداندن مردم در سر دارند، کمپین حمایت از رفسنجانی تشکیل داده‌اند. کسانی دیگر نیز خام‌دستانه به شوقِ بازگشت دورانِ اصلاحات «ممکن‌‌ترین کار را حمایت فعال از هاشمی» دانسته و نداد سرداده‌اند برای آن‌که نظام با پرتاب استخوان آزادی کمی از غم‌های‌مان بکاهد باید رفت پشت سر هاشمی. اینان هماره در حیاط خلوت جمهوری اسلامی منتظر سوت قطار هستند. اشکال کار نه در قطارسواری‌شان که در اشغال صندلی نهفته که متعلق به آن‌ها نیست. این جماعت اگر در داخل کشور دست به چنین اقدامی می‌زدند موضوع چندان مورد نزاع و اهمیت پرداخت نداشت. این جماعت با اشغالِ صندلی اپوزیسیون در این سوی مرز از ساکنان قطار "تنها ابلیس را می‌شناسند" اکبر هاشمی رفسنجانی، لکوموتیورانی که قرار است دست کم چهار سال دیگر ما را به انتهای تونلی تاریک رهنمون شود کیست؟ او هماره وعده‌ی گل می‌دهد اما باغبان جهنم است. بیش از سه دهه وصل به قدرت بوده است و سرسپرده‌ی آن. هاشمی‌رفسنجانی، از قدرت رانده‌شده‌ای که نماینده قدرت مغلوب است. وی دست‌کم برای دو دهه نماینده‌ی بلامنازع نظامی بوده که سر بریده و تن دریده. از جمله کسانی است که بیست سال در اریکه‌ی قدرت و جنایت قرار داشته، گیریم سال بیست و یکم از دایره ی قدرت به بیرون پرتاب شود و گاهی به کرشمه گوید من دیگر نیستم. آن‌وقت کسانی بانگ برداشته و دیگران را دعوت که جماعت بگویید: ای ناجی خوش آمدی. وی افزون از سه‌ دهه از بودِ نامبارک حکومت اسلامی از اصلی‌ترین چهره‌های حکومت بوده به ویژه در دهه‌ی اول انقلاب و تا زمانِ مرگ خمینی از وی می‌توان به عنوانِ مهم‌ترین کارپرداز نظام اسلامی پس از ولی فقیه نام برد. سپس هشت سال ریاست جمهوری و چندین دوره‌ی متوالی ریاست مجلس و.... نگاهی گذرا به کارنامه‌ی هشت ساله‌ی ریاست جمهوری‌اش نشان از نقشِ وی دارد. هاشمی در تابستان 68 به مقامِ ریاست جمهوری منصوب می‌شود.                    

در ماه اول ریاست جمهوری‌اش یعنی همان تابستان 68 ترورِ عبدالرحمان قاسملو و یارانش عبدالله قادرى و رسول فاضل در اتریش اجرایی می‌شود. تابستان سالِ 69 ترور دکتر کاظم رجوی در ژنو رخ می‌دهد. بهار 70 کاردی کردن عبدالرحمان برومند در مقابل آسانسور منزلش در پاریس. تابستان 70 ترور شاپور بختیار در پاریس. تابستان 71 مثله کردن و سلاخی فریدون فرخزاد در بن آلمان. تابستان 71 ترور دکتر شرفکندی و یارانش در رستوران میکونوس آلمان.. زمستان 71 ترور محمد‌حسین نقدی ایتالیا. و شماری از مهم‌ترین ترورهای سیاسی در داخل کشور در دورانِ قدرقدرتی وی. پائیز 68 سلاخی کردن دکتر کاظم سامی. پائیز 73 قتل سعیدی سیرجانی با تزریق شیاف پتاسیم. پائیز 74 کشتن احمد میر‌علایی با آمپول پتاسیم. پائیز 75 دکتر غفار حسینی به شیوه‌ی پیشین. زمستان 75 دکتر احمد تفضلی. و..... لیستِ تباهی‌های جنایت‌کارانه‌ در کارنامه‌ی دوران هاشمی چنان بلند است که شماره کردنش موجب کسالت است. اما نقش هاشمی‌رفسنجانی در کشتار بزرگ زندانیان سیاسی در تابستان 67. چنان‌چه مشاهده می‌کنید عمده‌ی قتل‌ها در تابستان عملیاتی شده است. می‌گویند فصل برداشت پسته نیز، هرساله در شهریور ماه آغاز می‌شود.                                                                                                 
 در میان بلند‌پایه‌گانِ حکومت اسلامی خوش‌بختانه وی تاکنون بیش از دوازده جلد از یادداشت‌های روزانه و خاطراتش را منتشر کرده است. بی‌تردید مهم‌ترین بخش خاطرات وی مربوط به سال 67 و نقش وی در آن می‌باشد. دو ماه دیگر بیست و پنجمین سال‌گشتِ کشتار بزرگِ زندانیان سیاسی در اسیرکُشی‌ی تابستان شصت‌و‌هفت فرا می‌رسد. برای من به عنوان يکي از بازمانده‌گانِ کشتارِ بزگ، بی‌اهمیت‌ترین موضوع تاًئید یا رد صلاحیت و یا حتا انتخابِ وی در مضحکه‌ی انتخابات یا "آقا اجازه" می‌باشد. من از موضع شاهد تنها سرسپرده‌ی حقیقت هستم و بس. من مطلقاً به این موضوع که شهادت من سود و زیان کدام جناح سیاسی رقم می‌زند ندارم. بیست‌و‌پنج سال است همه‌ی تابستان‌ها برایم صدای لاستیکِ کامیون‌های یخچال‌دارِ حمل گوشت و بوی سدر و کافور و وحشت و ترس می‌دهند. به ظاهر بر همه‌گان دانسته است که، کوتاه زمانی پس از پذیرش آتش بس و قطعنامه 598 و نوشیدن جام زهر، فرمانِ مذهبی و تباهی‌ جنایت‌کارانه که برمدار کینه می‌چرخید در سکوت، هم‌راهي و هم‌دستي تاًئيد‌آميزِ تمامي کار به‌دستان نظام اسلامي که بسياري‌شان هنوز در مقام قضاوت و مسند قدرت هستند در شورای امنیت ملی تصویب و توسط خمینی انشاء و اجرا شد. این اسیر‌کُشی، برنامه‌ای از قبل تدارک شده برای حل معضل زندانی سیاسی بود. دست‌کم نزديک به چهار هزار نفر زنداني حکم گرفته‌‌ي نظام اسلامي در فاصله‌اي کم‌تر از يک ماه در مقابل هيئتِ مرگِ منصوب از جانبِ خميني که يادآور دادگاه‌هاي تفتيش عقايد در دوران مدرن بود قرار گرفته و سهميه‌ي گورستان‌هاي بی‌مرز شدند. پرونده‌ی اين کشتارِ بي‌بديل به جهت سکوتِ همه‌ي دولت‌مردانِ وقت، هم‌چنان در نظام اسلامي به مثابه یک رازِ دولتي ناگشوده مانده است. نامِ قاتلان اصلی بدون رمز‌گشایی و اسم شب بر ما دانسته است. افزون از سران سه قوه، احمد خمینی، به عنوانِ معرکه‌گردان تیم جمارانی‌ها. وزیر اطلاعات محمدی‌ ری‌شهری. وزیر امور خارجه علی‌اکبر ولایتی، پاره‌ای بلند‌پایه‌گان وزارت اطلاعات و اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام هریک به فراخورِ حال و موقعیت‌شان، دستی در خون داشتند. از میان آمران و قاتلانِ اصلی اما، هاشمی‌رفسنجانی جایگاهی غیرِ قابل دست‌رس دارد. کشتارِ دوزخ‌سالِ 67 به هنگامِ آوار، سه چهره‌ی کلیدی و اصلی داشته است. روح‌الله خمینی، احمد خمینی، و اکبر هاشمی‌رفسنجانی. از این بین تنها هاشمی‌رفسنجانی که نفسِ بسیاری بُرانده، هنوز نفس می‌کشد و زنده است. و امید که این نفس بدمد تا روز واپسین و دادخواهی. با هم نگاهی به یادداشت‌های روزانه و خاطرات سال 67 وی «پایان دفاع آغاز بازسازی» می‌اندازیم. هاشمی با خود قرار نهاده تا از آن اسیرکُشی هیچ نگوید اما همه چیز در آن مختصر آمده است.                                      
سوم مرداد 67 آغاز عملیات فروغ جاودان: با آقای خامنه‌ای ساعت چهار و نیم صبح بیدار شدیم. نماز خواندیم و آخرین صحبت‌ها را باهم کردیم. ایشان ماندند و من با محافظان با اتوموبیل به سوی باختران (مرکز درگیری) حرکت کردم. خبر رسید که (منافقین) نزدیک اسلام‌آباد رسیده‌اند و درگیرند.                                                                                           
چهارم مرداد: ساعت سه بامداد آقای صادق محصولی فرمانده لشگر 6 با نگرانی آمد و گفت چون منافقین و مردم در جاده مخلوط شدند امکان برخورد قاطع نیست (نمی‌توان مردم و مجاهدین را با هم به رگبار بست و کشت) با تلخی او را جواب کردم و گفتم بروند جدی‌‌تر برخورد کنند. (مردم و غیر مردم ندارد همه را بزنید) یکی از خلبانان که برای زدن آنها رفته بود می‌گفت منافقین با مسافران و مردم مخلوط شده‌اند و هدفگیری آنها مشکل است.                                                                 
موقعیت رفسنجانی آن‌چنان است که خمینی برای تشویق خلبان‌هایی که "مسافران و مردم و منافقان" را درهم کوبیده‌اند، وی را مورد مشورت  قرار می‌دهد.                                                                                                                      
چهارشنبه پنجم مرداد: «احمد آقا برای تشویق امام از خلبانان مشورت کرد، موافقت  کردم»                                          
جمعه هفتم مرداد: این جمعه‌ی معروف همان روزی است که تمامی کانال‌های ارتباطی زندانیان در برنامه‌ای از پیش تعیین شده با دنیای خارج قطع می‌شود. از فردای این روز کشتار بزرگ در زندان‌های سراسری کلید زده می‌شود. رفسنجانی پس از کشتار مجاهدین و دار زدن بیش از صدها تن از آنان در کرمانشاه فاتحانه به نماز جمعه رفته و کشتار را چنین فرمول می‌کند: «جنگ و صحنه به گونه‌ای درست شده بود که اینها توی کیسه آمدند و ما درِ کیسه را بستیم، چیزی باقی نبود که عمل بکنند. یکی از فتنه‌هایی است که باید از میان می‌رفت و به این آسانی هم  نمی‌شد این فتنه را خواباند و مدت‌ها طول می‌کشید تا این بچه‌های متعصب فریب‌خورد‌ه‌ای که این همه به اینها در زندان‌ها محبت شد، توبه‌شان را پذیرفتیم، به عنوان تائب بیرون آمدند و دوباره به آنجا رفتند و برگشتند که با ملت خودشان بجنگند و برای عراق جاسوسی کنند. این فتنه باید یک روزی ریشه کن می‌شد» عالی‌جناب قاتل، با وقاحت و صراحت تمام اعتراف می‌کند که: نباید توبه‌ی زندانیان پذیرفته می‌شد و این فتنه باید یک روزی ریشه‌کن می‌شد.                                                                                                        
چهارشنبه دوازدهم مرداد: آقای جنتی آمد از من قول حمایت بیشتر مخصوصا در مقابل ناهم‌آهنگی احتمالی سپاه خواست و خواستار تاًئید حضرت امام شد. آقایان علی شمعخانی و احمد وحیدی آمدند گزارش صحنه عملیات مرصاد را دادند ضربه  را کاری‌تر از تصورات اولیه علیه منافقین می‌دانند. آقای سیدرضا زواره‌ای آمد و تذکراتی در باره منافقین داد. (این تذکرات چه بوده؟ اعدام بیشتر؟. بی‌تردید هرچه بوده باشد مرتبط با زندانیان مجاهد است نه کشته‌شده‌گان.)    جمعه چهاردهم مرداد: درست در اوج کشتار نماز جمعه به امامت موسوی‌اردبیلی خوانده می‌شود موقعیت هاشمی چنان است که اردبیلی برای خواندن خطبه‌ها نزد او آمده و مجوز می‌گیرد. سخنان اردبیلی به صراحت این هم‌آهنگی و از روی دست رج زدن را نمایان می‌کند.
«مسأله منافقین برای ما مسأله بود. ... مردم بر علیه اینها آتشی هستند، قوه قضاییه در فشار بسیار سخت افکار عمومی است که چرا اینها را محاکمه می‌کنید؟ اینها که محاکمه ندارند، حکمش معلوم، موضوعش هم معلوم و جزایش نیز معلوم می‌باشد. قوه قضاییه در فشار است که چرا تمام اینها اعدام نمی شوند»
(شعار منافق زندانی و زندانی مسلح اعدام باید گردد توسط نمازگزاران)
در همان دوران با تلاش آیت‌الله منتظری بسیاری از زندانیان مشمول عفو و آزادی شدند و پرونده‌ی تعدادی نیز در حال بررسی بود. موسوی اردبیلی در این ارتباط و ضدیت با منتظری می‌گوید:« مردم می‌گویند اینها باید از دم اعدام بشوند، عفو ِ زندانیان مربوط به قوه قضاییه نیست، این قوه کارش تا جایی است که حکم تمام می‌شود. بقیه مربوط به جاهای دیگر است. عفو ربطی به قوه قضاییه ندارد و من به شما حق می‌دهم.»
سه‌شنبه هجدهم مرداد ماه: "آقای علی شوشتری معاون قضایی و جانشین مسئول سازمان زندان‌ها آمد و راجع به زندانی‌ها و مخصوصاً گروهک‌ها و مسائل اخیر آنها در رابطه با شرارت‌های منافقین، اطلاعاتی داد و گفت از حدود پنج هزار زندانی گروهکی، یک سوم بر سر موضع هستند و یک سوم تائب و یک سوم منفصل»
پنجم مهر: یک ماه پس از کشتار به هنگامه‌ای که دارها برچیده خون‌ها شسته‌اند، عالی‌جناب قاتل می‌نویسد:« به جلسه مجمع تشخیص مصلحت رفتم. در مورد مجازات ضد انقلاب مذاکره شد. امام تصمیم را به مجمع محول کرده‌اند. قرار شد مطابق معمول قبل از حوادث اخیر عمل شود. وزارت اطلاعات چنین نظری داشت و قضات اوین، نظر تندتری داشتند» دانسته نیست چه کسانی به نمایندگی از جانب قضات اوین و نیز وزارت اطلاعات در جلسه مجمع تشخیص مصلحت حضور داشته‌اند اما در آن زمان اعضای مجمع به قرار زیر بود: علی خامنه‏اى، اکبرهاشمى رفسنجانی، موسوی اردبیلى، توسلى، موسوى‌خوئینى‏ها، احمد خمینی، میر‌حسین موسوى و فقهای شورای نگهبان
 و مهم‌ آن‌که پس از تصمیم‌گیری در مجمع تشخیص مصلحت نظام جلسه سران سه قوه «درمحضر امام» برگزار می‌شود
و هنوز قصه بر یاد است و تنها می‌ماند این درخواست عاجزانه از حامیان رفسنجانی و کسانی که به هوای سبزه و گل به "باغبان جهنم" اعتماد کرده‌ و کمپین حمایت از وی راه انداخته‌اند. تو را جان هرکس دوست دارید به هنگامی که پوسترهای انتخاباتی وی را بر در و دیوار می چسبانید مواظب باشید این تصاویر را بر سر در منزل مادران خاوران نچسبانید. آن‌ها دل از دست داده‌اند.

ما همه «خر ژان بوریدان» یم.

ما همه «خر ژان بوریدان» یم.
Buridan's Ass
همنشین بهار

خر ژان بوريدان Buridan's Ass مسأله معروفی است بين فلاسفه [۱]، که ارسطو، غزالی و ابو علی سينا، به آن اشاره کرده اند و آن را (به اشتباه) به «ژان بوريدان»، فيلسوف فرانسوی قرن چهاردهم نسبت می‌دهند. موضوع مسأله اين است که الاغی گرسنه را به فاصله مساوی از دو کپَه يونجه در نظر می‌گيرند، در قرائتی ديگر الاغی را که هم گرسنه و هم تشنه است به فاصله مساوی از يونجه و سطل آبی در نظر می‌گیرند و برخی استدلال می‌کنند که الاغ مزبور به سبب ناتوانی اراده به عمل، خواهد مُرد.
_________________ 
موضوع خر بوریدان یکی از ناسازه‌ها (پارادوکس‌ها) است. 

ژان بوریدان [۲] (۱۳۰۰-۱۳۵۸) فیلسوف تاثیرگذار فرانسوی و از متکلمان قرون وسطی است که در سده چهاردهم می‌زیست. از پیروان ویلیام آکمی (ویلیام اکام) [۳] بشمار می‌رفت. در دانشگاه پاریس درس می‌داد و در زمان خودش بزرگترین معلم فلسفه و منطق بود. کوشش‌هایی که در نظریه‌هایش تبلور یافت، علیهٔ فاصلهٔ فیزیک ارسطویی با نتایج تجربهٔ عملی بود. 
ژان بوریدان که در زبان لاتین «یوهانس بوریدانوس» Johannes Buridanus گفته می‌شود، نوشته‌های ارسطو و بطلمیوس را تفسیر و نقد کرده و تئوری انگیزه [۴] را که نخستین گام بسوی مفهوم لَختی (اینرسی) مدرن و تحولی مهم در تاریخ علم سده های میانه بود، شرح و بسط داده‌است.
یکی از مشهورترین کارهایش در مورد دیالکتیک [۵] است و مطالعاتی هم در فیزیک و ستاره‌شناسی دارد. 
شاگردان ژان بوریدان نظریات و عقاید او را به آلمان و ایتالیا بردند، و لئوناردو داوینچی، کوپرنیک، برونو، و گالیله تحت تاثیر آنها قرار گرفتند. 
...
جدا از ماجراهای عاشقانه ژان بوریدان با مارگارت دوبورگونی [۶] ملکه فرانسه[۷]، در مورد وی داستان‌های عجیب و غریب هم نقل کرده‌اند (با اینکه پادشاه فرانسه وی را در کیسه‌ای گذاشت و به رود سن انداخت اما او سر از دانشگاه وین درآورد)...[۸]
_________________ 
خر ژان بوریدان و ترجیح بلا مُرجَّح 
یکی از شاگردان تالس (انکسیمندر) [۹] می‌گفت که زمین آزاد در فضا شناور است. ارسطو این نظر را رد می‌کرد و می‌گفت چون زمین در مرکز عالم است، نمی‌تواند حرکت کند زیرا دلیلی ندارد که حرکت در یک جهت را بر حرکت در جهتی دیگر ترجیح دهد.
ارسطو می‌گفت اگر این نظر صحیح باشد (که نیست) پس، هرگاه فردی را وسط دایره‌ای بگذاریم و در در نقاط مختلف محیط دایره خوراکی بچینیم (که همه هم خوشمزه و جذاب باشد)، آن فرد باید به سبب نداشتن دلیل برای برگزیدن یکی از خوراکیها به جای دیگری، سرانجام از گرسنگی بمیرد.
بعدها این برهان در فلسفه مدرسی هم تکرار شد. منتها نه در نجوم، بلکه در مورد اختیار.
... 
در فلسفه مدرسی این برهان به صورت «خر ژان بوریدان” در آمده است. خر بوریدان از میان دو دسته علف که در چپ و راست او به فاصله مساوی قرار دارد نمی‌تواند یکی را برگزیند و می‌میرد.[۱۰]
ژان بوریدان گفته بود: میل و اراده وقتی با امری که دارای دو شق است روبه رو می‌شود آن چیز را که عقل ارجح می‌داند انتخاب می‌کند. به عبارت دیگر انسان در مواجهه با دو خط مشی آنرا اختیار می‌کند که به نظر او برای وی متضمن خیر برتر (و بسیاری از مواقع سود بیشتر) است.
آدمی قادر است اختیار را معلق ساخته در غرض از عمل نظر و تأمل کند.
...
بعد از بیان مسأله فوق توسط ژان بوریدان، شاگردانش از جمله مارسیلیوس فان اینگن[۱۱] ساکسونیا [۱۲] و نیکل أرسم[۱۳] پرسش‌های زیادی را طرح نمودند که یکی از آنها این بود:
آیا اگر خر بی عقل و گرسنه‌ای بین دو بسته مساوی یونجه قرار بگیرد چون دلیلی برای ترجیح هیچکدام ندارد آنقدر مردّد می‌ماند تا از گرسنگی بمیرد؟!
... 
کم کم تمثیل خر ژان بوریدان که در مباحث مربوط به «انگیزهٔ عمل» به کار می‌رفت، بر سر زبانها افتاد. (گرچه در آثار وی مستقیماً به آن اشاره نشده‌است.)
موضوع مسأله این است که الاغی گرسنه را به فاصله مساوی از دو کپه یونجه در نظر می‌گیرند، برخی استدلال می‌کنند که الاغ مزبور به سبب ناتوانی اراده به عمل، خواهد مُرد.
مثال بالا اینگونه نیز روایت شده که خری شدت گرسنگی و تشنگی او به یک اندازه‌است و در فاصلهٔ مساوی از او یک سطل آب و مقداری جو قرار دارد، چون فاصلهٔ هر دو از او مساوی است وگرسنگی وتشنگی او به یک اندازه‌است، نخواهد توانست یکی را بردیگری ترجیح دهد و سراَنجام از شدت گرسنگی و تشنگی خواهد مرد. با استفاده از این مسأله می‌گویند ترجیح بلامرجح مُحال است.[۱۴](ترجیح بلا مرجح یعنی ترجیح یک گزینه از بین چند گزینه که هیچ تفاوتی نداشته باشند.)[۱۵]
... 
این تنها یکی از حالت‌های کلاسیک و جواب فلسفی به پرسش «چه کنم، چه کنم» (یه دل اینجا، یه دل اونجا) و «کدام، این یا آن؟» است.
همه مادر زندگی خودمان از انتخاب شریک زندگی گرفته تا رشته تحصیلی و انتخاب شغل و حتی مشی سیاسی و...این حالت را تجربه کرده‌ و بین عقل و عشق و واقعیت و مصلحت گیر کرده‌ و بنوعی همه خر ژان بوریدان یم و بعضی وقتها در بی تصمیمی درجا زده و پا در هوا می‌مانیم و آخرش هم به انتخاب اصلح محل نمی‌گذاریم و آنرا دماغ درنمی‌آوریم.
...
آلبرت اینشتین به ریاضیات و فیزیک هر دو علاقه داشت. در شرح حال خودش گفته که برای این که مثل خر ژان بوریدان پادرهوا نمانم و سرگردان ‏نشوم، از سبک سنگین کردن مسأله که کلافه ام کرده بود دست برداشتم و بالاخره فیزیک را انتخاب کردم.‏
...
یادآوری کنم که افلاطون، ارسطو، غزالی، ابن سینا و دانته... به مضمون داستان خر ژان بوریدان اشاره داشته‌اند اما طرح و بیان این مسأله (به اشتباه) به حساب فیلسوف فرانسوی قرن چهاردهم «ژان بوریدان» گذاشته شده و شگفتا که خر ژان بوریدان بیشتر از خود او مشهور شده است.
_________________ 
خر ژان بوریدان و دوراهی‌های روزگار 

در سال ۱۹۰۰ میلادی در روزنامه نیویورک هرالد[۱۶] در رابطه با ساختن کانال در کشور پاناما (یا کشور نیکاراگوئه) کاریکاتوری با اشاره به داستان خر ژان بوریدان درج شد. خری بین دو کپه یونجه ایستاده بود که در فاصله مساوی با او بودند. روی یکی نوشته شده بود: پاناما، و روی دیگری نوشته شده بود: نیکاراگوئه
... 
همانطور که گفتم «چه کنم چه کنم»، انتخاب این یا آن، و دوراهی برای همه ما پیش آمده است.
کافکا در آثار خودش عدد دو را (که نشانه‌ای از دوراهی، تصمیم دشوار و کشمکش درونی بین دو عامل در ذهن او است) زیاد بکار برده‌است.
فقط کافکا نیست که زندگی‌اش به نوعی خر ژان بوریدان را تداعی می‌کند. مرگ و زندگی صادق هدایت نیز که دائم با دوراهی و دوگانگی‌های روزگار درگیر بوده، آنرا بیاد می‌آورَد.
ما بارِ گران دوگانه‌های او را بر گُرده خر ژان بوریدان می‌بینیم.
بعنوان مثال اگر بوف کور اثر هدایت را دقیق بخوانیم متوجه تکرار دوگانه‌ها می‌شویم:
«دوسال، دو ماه، دو قِران، دو درهم، دو دریچه، دو تا کلوچه، دو گوسفند، دو یابوی سیاه لاغر...»
...
این نشانه واژه شناختی بازگوکننده آرزوی شدید و میل باطنی نویسنده در جهت تحقق یک وحدت آرمانی در این جهان دوگانگی‌ها و دوروئی‌ها است. از آنجا که صادق هدایت نتوانست با این جهان تعارض‌ها به وحدت برسد سرانجام دراین «دل دونیمی» پر اندوه، جان سپرد.
_________________ 
خر ژان بوریدان در آثار اندیشمندان 
در آثار افلاطون[۱۷] رّد پای انسان، مسله جبر و اختیار و مضمون داستان خر ژان بوریدان موجود است.
ارسطو با کتاب در آسمان[۱۸]، شخصی را مثال می‌زند که به یک اندازه تشنه و گرسنه‌ است و آب و غذا در فاصله مساوی با او گذاشته شده اما گیج شده و نمی‌داند اول به کدام سمت برود ! 
دانته نیز در کتاب کمدی الهی (بهشت، آغاز منظومه‌ٴ چهارم)، و اسپینوزا در کتاب اخلاق بخش دوم، شرح و تفسیر گزاره ۴۹ به مضمون تمثیل ژان بوریدان توجه می‌دهند.
گوتفرید لایبنیتس[۱۹] تمثیل ژان بوریدان را با تأکید روی اراده انسان، نقد کرده‌است. 
کارل مارکس در کتاب هژدهم برومرناپلئون بناپارت[۲۰] گوشه‌ای به مثال خر ژان بوریدان زده‌است: «نه خری که میان دو دسته علف گیر کرده باشد و نداند کدام لذیذتر است، بلکه حالت خری که میان دو چماق مانده و می‌خواهد بداند کدام یک از آن دو دردناک‌تر است.» 
...
آیزایا برلین در آثار خویش از جمله کتاب چهار مقاله در باره آزادی به داستان خر ژان بوریدان اشاره دارد.
فردریک کاپلستون نیز در کتاب تاریخ فلسفه از آن سخن گفته‌است.
چرنیشفسکی[۲۱] در نامه‌ای که برای خانواده اش می‌نویسد Н. Г. Чернышевский, Письмо родным اشاره به انسانی می‌کند که بین دو انتخاب گیر کرده و نمی‌داند چه کند. از اینجا رانده و از آنجا مانده‌است. چرنیشفسکی بعد از شرح داستان به مثال خر ژان بوریدان گریز می‌زند.
...
مایکل کلارک [۲۲]در کتاب Paradoxes from A to Z ضمن اشاره به چیستان هایی که از زمان زنون تا گالیله و لوییس کرول تا برتراند راسل پیش رو ذهن بشر بوده، به داستان خر ژان بوریدان اشاره نموده است.
داگوبرت رونز [۲۳] در کتاب فرهنگ‌ فلسفه‌ٴ (نیویورک ۱۹۴۲، ص ۴۲) نه به ژان بوریدان، به خر ژان بوریدان پرداخته است.
روانشناس لهستانی کورت لوین (۱۹۴۷ - ۱۸۹۰) (واضع نظریه میدانی در روانشناسی)[۲۴]، در یکی از نوشته هایش پس از اشاره به داستان خر ژان بوریدان می‌گوید:
این نوع درگیری ناپایدار است. وقتی که فرد، به دلیل عوامل اتفاقی، نقطه تعادل را ترک گفته، به طرف یکی از ناحیه – هدفها حرکت می‌کند، نیرویی که متوجه این ناحیه می‌شود افزایش می‌یابد، در نتیجه او با دور شدن از نقطه ی تعادل به نزدیک شدن به ناحیه- هدف ادامه می‌دهد. این موضوع از فرضیه ای گرفته شده که می‌گوید نیروی کشش به سوی ناحیه – هدف بتدریج که فاصله شخص با هدف کم می‌شود افزایش می‌یابد.
...
گفته می‌شود فیزیک کوانتوم می‌تواند داستان خر ژان بوریدان را از حالت معما و پارادوکس درآورَد.
_________________ 
بی تصمیمی به بی عملی راه می‌برَد. 
از آنجا که همه ما دوراهی‌ها را تجربه کرده ایم، یکی از درسهایی که از داستان خر ژان بوریدان می‌گیریم این است: نباید بین چکنم چکنم گیر کنیم. نباید مدام «مس مس» کنیم. باید تصمیم گرفتن را یاد بگیریم.
تصمیم گرفتن اولین لغتی است که بعد از بابا و مامان و...باید به فرزندانمان بیآموزیم. باید یاد بگیریم که تصمیم بگیریم.
دودلی و تردید دائمی با شک مقدس که راه به یقین می‌برَد، از بنیاد متفاوت است.
...
جبرها (که بهانه بی عملی برای ما است) واقعی است اما اختیار انسان واقعی تر است. بی تصمیمی و دو به شک بودن، راه عمل را می‌بندد.
توجه کنیم که بی تصمیمی خودش یک نوع تصمیم نیست.
تا زمانی که تحلیل‌ها و نظرها و تضادها، یک راه را بر راه دیگر ترجیح ندهد، هیچ انتخاب و عملی صورت نمی‌گیرد و ما قفل قفل می‌شویم.[۲۵]
عمل زمانی صورت می‌گیرد که برآیند تضادها و تعارضات درونی به روی یکی از عناصر بچرخد.
...
خر ژان بوریدان وقتی میان دو امر متضاد قرار گرفت، چون نتوانست بر تضادها چیره شود، از عمل باز ماند و از تردید و چکنم چکنم جان سپرد. 
ما نیز در موارد بسیار مثل خر ژان بوریدان در گِل امّا و اگر می‌افتیم و پیش از مرگ، می‌میریم.
آن لحظه ای که به قول امانوئل کانت تصمیم بگیریم از صغارتی که خودمان بر خودمان تحمیل کرده ایم خارج شویم یعنی فهم خویش را بدون راهنمایی دیگری و دیگران به کار بندیم و در به کارگیری فهم خود شهامت داشته باشیم، زنده بودن و زیستن را از سر می‌گیریم.
_______________
روستائیان کاندلو و خر ژان بوریدان
پزشک آلمانی Peter Bamm «پیتر بم» (کورت امریش) آتش سوزی مهیب دژ قدیمی «کاندلو» (در شمال غربی ایتالیا) را به تصویر کشیده است، روستائیان خمره های شرابشان را در آن دژ انبار کرده بودند و دژ در حال سوختن بود. برخورد آنان با آن آتش مهیب داستان خر ژان بوریدان را بیاد می‌آورد. داستان کاندلو، داستان شیفنگی‌های آدمی است.
شعله های آتش به دژ هجوم آورده است. کشاورزان برای خاموش کردن آتش دوان دوان به سراغ چاه آب می‌روند اما می‌بینند پوشش چوبین روی چاه آب، اسیر آتش شده و تیرهای چوبین فروافتاده در چاه، آنرا کور کرده و عملاً به آب دسترسی نیست تا آتش را خاموش کنند.
روستائیان برای نجات تنها دارایی شان در دژ که خمره های شراب بود دست به کار شدند اما آتش شعله می‌کشید و دیوارهای دژ روی خمره ها عنقریب فرو می‌ریخت و جامهای شراب را خرد و خمیر می‌کرد. در نبود آب، برای خاموش کردن شعله های آتش راهی جز ریختن شرابها بر آن نبود، هرچند ریختن شراب بر آتش در آغاز آنرا جری تر می کرد. فکر کردند شاید می‌توانست از شر آتش بکاهد. اما این نقض غرض بود و شراب ها که می‌خواستند نجاتش دهند، بدین ترتیب نفله می‌شد. آنان مثل خر «خرّه مانده» (در گل فرو رفته) یا بهتر بگویم چون خر ژان بوریدان به درد چکنم چکنم گرفتار شدند. روستائیان کاندلو بالاخره بر بی تصمیمی فائق آمدند و شرابشان را بر آتش ریختند و البته آنچه را برای نگهداریش می‌کوشیدند از دست دادند. اما...
...
آنان ضربه خوردند و آسیب دیدند اما آیا بازی را تمام و کمال باختند؟ نه.
چرا؟ چون به جای ایستادن و تماشا، به جای تسلیم و زبونی به جنگ آتش رفتند. اگر هم نتوانستند شعله‌ها را مهار مهار کنند و بود و نبود خودشان را از کف دادند اما نگذاشتند آتش حرف اول و آخر را بزند.
اینکه (در مورد شراب و اندوخته هایشان) نتیجه فرق نکرد و از دست رفت، اهمیت چندانی ندارد. مهم این است که عزا نگرفتند. ایستادند و به جای اندوه درس ایستادگی دادند.
گفته شده صبحگاهان هنگامی که کشاورزان در میان خرابه های دژ، به کند و کاو پرداختند، خمره ای یافتند که دست نخورده بر جای مانده و پر از شراب بود. هر یک جامی از آن برگرفتند و در عین شادی گریستند. آن شراب کهنه را واپسین صاحب دژ به یادگار گذاشته بود.
شراب اینجا سمبل است. اشک انگور و عصاره رنج او است. سمبل کار و تلاش نیاکان است. نیاکانی که گرچه رفتند و غبار شدند اما حاضرترین حضارند.
_______________
 اصل این مقاله را پیشتر برای ویکیپدیای فارسی نوشتم و محدودیتهای خاص خودش را دارد.
پانویس
 
۱.       Buridan's Ass / •Asinus Buridāniinter duo prata
۲.       Jean Buridan, in Latin JoannesBuridanus
۳.       William of Ockham 
ویلیام آکمی (ویلیام اکام)، استاد ژان بوریدان محسوب می‌شد. از بنیانگذاران نظریه نومینالیسم (نامگرایی) در زمینه وجود کلیات است. علم را از انحصار کلیسا رهانید و تکفیر شد. بارها به زندان پاپ‌ها افتاد و یکبار هم از زندان گریخت. مهمترین تاثیر او در فرهنگ روشنفکری نوین به خاطر اصل ایجاز در توصیف و الگوسازی است. این اصل به نام «تیغ اکام» معروف است. اعتقاد ویلیام آکمی به اصالت اراده و اصالت فرد، از روحیه بی پروای رنسانس خبر می‌داد. حملات جانانه وی به پاپهای دروغین، و استناد او به اصل کتاب مقدس و مسیحیت اولیه، راه را برای مارتین لوتر آماده ساخت. لوتر وی را معتبرترین واصیل ترین استاد فلسفه مدرسی نامید. 
۴.       Impetus Theory (تئوری انگیزه)
برخلاف فیزیک ارسطوئی که بر آن بود آنچه جسم را در حرکت نگاه می‌دارد تنها کار یک نیروی خارجی پیوسته‌است و در نبود نیروی بی واسطه، جسم تقریبا بلافاصله به سکون می‌رسد. ژان بوریدان انگیزه را مسبب حرکت شیئ می‌دانست.
...
ژان بوریدان به پیروی از جان فیلیپونوس و ابن سینا می‌گفت حرکت با وجود کیفیتی در جسم که با شروع حرکت بدان داده می‌شود حفظ می‌شود.
او این کیفیت حفظ حرکت را انگیزه (در دیدگاه سینائی «میل») می‌نامید. البته ژان بوریدان این دیدگاه را که انگیزه بصورت خودجوش پراکنده می‌شود رد می‌کرد و می‌گفت نیروهای مقاومت هوا و جاذبه که می‌تواند در مخالفت با انگیزه باشد مانع آن می‌شوند. همچنین معتقد بود کهانگیزه جسم بسته به سرعتی که با آن به حرکت درآمده و مقدار ماده موجود در آن تفاوت می‌کند. 
ژان بوریدان تئوری انگیزه را که نخستین گام بسوی مفهوم لَختی (اینرسی) مدرن و تحولی مهم در تاریخ علم سده های میانه بود، شرح و بسط داده‌است.
تمایل اجسام به حفظ حالت قبلی را لختی گویند. لَختی، یا اینرسی inertie ، خاصیتی از یک جسم است که با تغییر وضعیت جسم مخالفت می‌کند... 
۵.       خلاصه ای از ديالکتيک Summula de dialectica
۶.       Margaret of Burgundy
۷.       Jeanne de Navarre
۸.       بخشی از شعر فرانسوآ وييون François Villon که به ژان بوريدان اشاره دارد. گويا پادشاه فرانسه به خاطر حرف و حديث‌هايی که پيرامون بوريدان و ملکه بوده، او را به رود سن می‌اندازد....
کجاست آن شه‌بانو؟
تا فرمان دهد بوريدان را
در انبانی در رود سن درافکنند.
ولی کجاست برف‌هايی که سال پيش باريد؟
where is that queen who ordered that Buridan be thrown into the Seine in a sack? But where are the snows of yesteryear?
شه‌بانو اشاره‌ای است به مارگارت دوبورگونی Margaret of Burgundy همسر لویی دهم (لویی سرسخت‌، Louis X le Hutin شاه ناوار)
مارگارت دوبورگونی متهم بود که همراه با دو خواهر شوهرش، مردان جوان را برای کام‌جویی به‌ برج نل می‌بردند و پس از آن که از آنان دل‌زده می‌شدند، به رود سن می‌افکندند.
البته ژان بوریدان بی‌گناه‌ شناخته شد و مارگارت و همکارانش به حبس ابد محکوم شدند. مارگارت بعداً در سال ۱۳۱۵ توسط همسرش به قتل رسید.
ماجرای ژان بوریدان و مارگارت دوبورگونی را الکساندر دوما در داستان قهرمان برج نل‌ شرح داده است‌. در آنجا شخصی به‌نام کاپیتان‌ بوریدان، فاسق او و پدر دو پسرش است‌.. با همه این تفصیل، ژان بوریدان‌ بی‌گناه است‌، اگر او درگیر چنین رسوایی‌هایی بود، نمی‌توانست در دانشگاه پاریس به‌ تدریس ادامه دهد.
 ۹.      Anaximander
۱۰.     تاريخ فلسفه غرب، برتراند راسل
۱۱.     Marsilius of Inghen
۱۲.     Albert of Saxony
۱۳.     Nicole Oresme
۱۴.     ترجيح بلامرجح، چيزی را برتری و فضيلت دادن که سزاوار نباشد. (ناظم الاطباء). مقدم داشتن شخصی يا چيزی يا حکمی را بر ديگری بدون هيچگونه رجحان و برتری
۱۵.     نتايج يکی از موثق‌ترين دلايل توجيه وسايل است اما اگر تنها نتيجه را ملاک ارزشيابی وسيله تلقی کنيم، اين خطر که ارزش‌هايی بالاتر از نتيجه را وسيلهٔ آن کرده باشيم بسيار است. بی شک مواقع خاصی در شرايط گذرای زندگی و تاريخ فرا می‌رسد که بايد چنين بکنيم. ضرورت گاه «ترجيح بلا مرجح» را ايجاب می‌کند. هنگاميکه که سيل هجوم می‌آورد و يا حريق در شهر می‌افتد «وظيفهٔ» همه مشخص است. آنگاه که گرسنگی بيداد می‌کند، سخن گفتن از مائده‌های روحی خيانت است، نه تنها به زندگی مادی، که به معنويت روحانی نيز هم؛ بر خلاف سخن سعدی، اندرونی که از طعام خالی است خانهٔ جهل و زاغهٔ ظلمت است. (مقدمه کتاب کوير نوشته دکتر علی شريعتی)
۱۶.  New York Herald
۱۷-   “He Plato said that if I amindifferent and able to go to the left or right, for whatever reason I go to theright by the same reason I go to the left, and conversely; therefore, either Igo to each direction, which is impossible, or I go to neither until anotherdetermining sufficient cause comes along” (QM 6٫5ff. 357b _ 362a) 
۱۸- On the Heavens (Latin: De Caeloor De Caelo et Mundo)
۱۹-  Gottfried Leibniz 
۲۰- Der achtzehnte Brumaire desLouis Bonaparte
۲۱- Nikolay_Chernyshevsky
۲۲- Michael Clark
۲۳- Dagobert D. Runes
۲۴- نظریه میدانی لوین به رفتار آدمی که تابعی است ازتعامل میان شخص و محیط، اشاره دارد. از نظر کورت لوین عوامل درونی و بیرونی توأم با هم رفتار انسان، و سطح آن را تحت تأثیر قرار داده و تعیین می‌کنند. به عبارتی ( B=F (P,E رفتار (Behavior) تابعي است از شخص (Person) و محيط (Enviornment) 
۲۵- اریش کستنر Erich Kästner نویسنده آلمانی و خالق نمایشنامه «مدرسه دیکتاتورها»، در کتاب «آزادی کوچک» die kleine freiheit که نوشته طنز آمیزی در مورد سارتر و اگزیستانسیالیسم است، می‌گوید: تصمیم نگرفتن هم در واقع یک جور تصمیم است و گرفتن یک تصمیم از تصمیم‌های ممکن بدین معنی است که در دنیایی که معیارهای ارزشی آن غیر معتبر است فرد آزاد است یا به عبارت دیگر محکوم به آزادی است.
...
سایت همنشین بهار
ایمیل
 

document


1385.1.23.jpgشماره 11216.86.م تاریخ 1386.11.7.jpgali akbar heidari fard 2.jpghttps://mail-attachment.googleusercontent.com/attachment/u/0/?ui=2&ik=f64b6387bd&view=att&th=13eb4125c60f7994&attid=0.3&disp=inline&realattid=f_hguiz6bu2&safe=1&zw&saduie=AG9B_P_-cTMvCDmPgUcWvUS_Bhld&sadet=1368886978565&sads=yHDegEpHEJyqTL_e_xgBuz9yZ_kali akbar heidari fard 1.jpghttps://mail-attachment.googleusercontent.com/attachment/u/0/?ui=2&ik=f64b6387bd&view=att&th=13eb4125c60f7994&attid=0.4&disp=inline&realattid=f_hguizgoq3&safe=1&zw&saduie=AG9B_P_-cTMvCDmPgUcWvUS_Bhld&sadet=1368886995582&sads=sonxI23sSQ4y-r89xoequUoiM0Y





https://mail.google.com/mail/u/0/?ui=2&ik=f64b6387bd&view=att&th=13eb4125c60f7994&attid=0.7&disp=thd&realattid=f_hguj1kt96&zwhttps://mail-attachment.googleusercontent.com/attachment/u/0/?ui=2&ik=f64b6387bd&view=att&th=13eb4125c60f7994&attid=0.3&disp=inline&realattid=f_hguiz6bu2&safe=1&zw&saduie=AG9B_P_-cTMvCDmPgUcWvUS_Bhld&sadet=1368887017184&sads=Us6DRbQvDsh7AyqwELfQTv-9to8

آروزی فدراليسم ،تجزيه وجنگ داخلی درايرانزمين!