۱۳۹۴ مهر ۲۶, یکشنبه

علیرضا تشید

علیرضا تشید
 علیرضا تشید

منتشر شدۀ خودم با عنوان مرزهای ناشناختۀمرگ و زندگی در این رابطه اندکی نوشته ام که برای بزرگداشت یاد و خاطرۀ علیرضا آن را در همین جا می گذارم. علاقمندان با دریافت کتاب من که در دوجلد است و در آلمان منتشر شده می توانند در اروپا از طریق انتشارات فروغ در آلمام یا از طریق برادرم در هلند از طریق ایمیل yaghubi@gmail.com و در امریکا از طریق خود من از ایمیل 
yaghoobi.jafar@yahoo.com تماس گرفته و تهیه کنند.

متن زیر در رابطه با علیرضا و بخشی از جلد اول همین کتاب است:

مطالبی از کتاب "مرزهای ناشناختۀ مرگ و زندگی" نوشتۀ جعفر یعقوبی در رابطه با علیرضا تشید
در همین روزها زندانیِ جدیدی به نامِ علی‌رضا تشیُّد را به اُتاقِ ما آوردند. او آن‌چنان ضعیف و لاغر شده بود که به‌زحمت تواناییِ ایستادن و راه رفتن داشت؛ انگشتان و کفِ پاهایش دراثرِ شلاّق و شکنجه و عدمِ رسیدگی و درمان صدمۀ زیادی دیده بود. از بس در انفرادی مانده و نور ندیده بود، رنگ‌ و رویَش کاملاً پریده و بی‌رنگ بود. به هر صورت، بچّه‌ها طبقِ معمول سر و صورت‌اش را اصلاح کردند، و به او اندکی غذا دادیم تا حال‌اش کمی جا بیاید. بعد دوُرش جمع شدیم تا درموردِ خودش و تجربۀ زندان‌اش برایمان صحبت کند. او این‌چنین صحبت آغاز نمود: "من علی‌رضا تشیُّد از اعضای گروهِ راهِ کارگر هستم. شهریورماهِ سالِ ٦١ دستگیر شدم، و بیش از سه سال است که زیرِ بازجویی و در انفرادی‌های بندِ ٢٠٩ و آسایش‌گاه بوده‌ام. وقتی به خانه‌ام ریختند که مرا بگیرند، سعی کردم از طریقِ پنجره فرار کنم ولی مُوفّق نشدم. آن‌ها با شناساییِ قبلی به سراغ‌ام آمده بودند، و بلافاصله هم مرا به بندِ ٢٠٩ آوردند. خودِ اسدالله لاجوردی با تیمی از شکنجه‌گران از من بازجویی ‌نموده، مُدتّی طولانی شکنجه می‌کردند. من در زمانِ شاه به‌عنوانِ فردی مذهبی دستگیر شدم، ولی بعدها در زندان تغییرِ ایدئولوژی دادم. لاجوردی، که آن موقع او هم در زندان بود، در همان زمان خطّ و نشان می‌کشید که اگر روزی در موضعِ قُدرت باشد، انتقامِ این به‌اصطلاح خیانت به اسلام را از من و دیگرانی که تغییرِ ایدئولوژی می‌دادیم، می‌گیرد. از بدِ حادثه، همان‌طور هم شد. من و کسانی مثلِ من در اوین به دستِ لاجوردی اُفتادیم.
علی‌رضا تشیُّد به صحبتِ خودش ادامه داد: "خُلاصه‌اش این‌که، آن‌ها مرا وحشیانه شکنجه می‌کردند، و من هم با دادنِ قرارهای الکی برای خودم فُرصتی‌ می‌خریدم. بعد هم مرا سرِ آن قرارها می‌بُردند، و دست‌خالی برمی‌گشتیم. دوباره برنامۀ شکنجه تکرار می‌شد تا این‌که من دیگر تابِ مُقاومت ‌نداشتم، و قرارِ الکیِ دیگری به آن‌ها ‌می‌دادم. در یکی از موردهایی که مرا بیرون سرِ قراری می‌بُردند، من از فُرصت استفاده کردم و خودم را جلویِ ماشینی انداختم تا کُشته شوم. مُتاٴسّفانه شانس با من یاری نکرد، فقط زخم و خراشِ جُزئی برداشتم، و زنده ماندم و باز هم زیرِ شکنجه رفتم. به هر حال، هرطوری بود توانستم چندین روزِ اوّل را با مُقاومت، و با حیله و دُروغ و تاکتیک سپری کنم، بدونِ این‌که به امکانات یا افرادِ گروهِ خودمان صدمه‌ای از طریقِ من وارد بشود. تدریجاً و پس از چندین روز ‌دانستم که اطلاّعاتِ من دیگر سوخته است و برای بازجوها ارزشِ زیادی ندارد. خُلاصه نیم سالِ اوّل به بازجویی‌های اطلاّعاتی و تشکیلاتی گذشت، و بعد بازجویی‌های سیاسی شروع شد و نیم سالی هم به این کارها می‌پرداختند. بالاخره، پس از یک سال تازه فشارهای ایدئولوژیکی را آغاز کردند تا شاید بتوانند مرا مجبور به توبه و اعلامِ انزجار کنند، که البتّه تاحالا هنوز مُوفّق نشده‌اند.
علی‌رضا تشیُّد در ادامه گفت: "در دادگاهِ اوّلی که مرا پس از حُدودِ یک‌سال‌ونیم بُردند، حاکمِ شرع از من خواست که از ارتداد دست بردارم و توبه کنم و به آغوشِ اسلام برگردم. من آن را نپذیرفتم، و به انفرادی برگردانده شدم تا مُنتظرِ حُکم باشم. امّا از حُکم هیچ خبری نشد، و من یک سالِ دیگر هم در انفرادی ماندم. در آن مُدّت، گاهی از دفترِ دادستانی یا از مرکزِ به‌اصطلاح فرهنگیِ زندان می‌آمدند با من بحثِ ایدئولوژیک می‌کردند تا مرا قانع کنند که به آغوشِ اسلام برگردم. در این دورۀ طولانی، فشارهای روحی و روانیِ زیادی هم بر من وارد می‌کردند. شکنجه‌های وحشیانه و انفرادیِ طولانی، به‌ویژه فشارهای روحی و روانی، کم‌کم داشت مرا از پا می‌انداخت. آن‌قدر در سلّول‌های انفرادیِ ٢٠٩ تنها ماندم که در دوره‌ای شُروع به خیال‌بافی کردم. در باریکۀ نوری که یکی دو ساعت در روز به داخلِ سلّول می‌اُفتاد، موجوداتِ زندۀ کوچکی را تجسُمّ می‌کردم. تصوّر می‌نمودم که حرکت و تغییر و تولیدِ مثلِ آن‌ها را می‌بینم. حتّا یک موقعی خیال می‌کردم که آن‌ها می‌خواهند با من ارتباط برقرار کنند، و از این قبیل چیزها. یعنی در این دوره من تا حّدِ یک عارضه و ناهنجاریِ روحی، و روان‌پریشی، صدمه دیده بودم. پس از دو سال تنهایی، بالاخره مرا به سلّولِ دیگری مُنتقل کردند تا یک هم‌سلّولی داشته باشم. نیم سالی دیگر را در بندِ ٢٠٩، و یک سالِ آخر را هم در آسایش‌گاه، در سلّول‌های مُختلف و با هم‌سلّولی‌های گوناگون ‌گذراندم. همان‌طور که قبلاً گفتم، یک بار دادگاه رفته‌ام، و مُنتظرِ حُکم یا دادگاهِ دومّی هستم."
از وضعِ جسمی و روحیِ علی‌رضا تشیُّد معلوم بود که بر او چه‌ها رفته است. البتّه در این زمان او وضعِ روحیِ نسبتاً باثباتی داشت و از عوارضِ روانی‌ای که خودش از آن‌ها صحبت می‌کرد، درظاهر دیگر نشانِ زیادی نبود. علی‌رضا تشیُّد از خانواده‌ای مذهبی بود که درمیانِ جریان‌ها و محفل‌های مذهبیِ ایران نُفوذ و نامی هم داشتند. آن‌ها حتّا با بعضی از رهبرانِ مذهبیِ حاکم رابطه‌هایی از گذشته داشتند، و سعی می‌کردند از آن طریق در وضعیّتِ پروندۀ علی‌رضا تشیُّد اعمالِ نُفوذی بکنند، ولی تابه‌حال مُوفقّ نشده بودند. دادگاهِ اوّل، دراساس، شرطِ زنده ماندنِ او را توبه کردن و بازگشت به دامنِ اسلام قرار داده بود، شرطی که البتّه علی‌رضا نمی‌پذیرفت. در‌ضمن، مسئولان به او می‌گفتند که تا وقتِ دادگاهِ دوّم به او فُرصت می‌دهند تا فکرهایش را بکند و تصمیمِ خودش را بگیرد. یعنی علی‌رضا تشیُّد می‌دانست که اگر دادگاهِ دومّی در کار باشد، آن‌ها چه چیزی از او خواهند خواست. بنابراین، ذهن‌اش تمام‌وقت مشغولِ این قضیّه بود که در دادگاهِ بعدی چه‌گونه برخورد کند و چه موضعی بگیرد.
اوایلِ آذرماه روزی علی‌رضا تشیُّد را هم صدا زدند و بیرون بُردند. او قبلاً یک بار دادگاه رفته بود و بعد از آن هم مسئولانِ زندان چند بار با او سرِ مسأله‌های عقیدتی و ایدئولوژیک بحث کرده بودند. آن‌ها به‌اصطلاح فُرصتِ مُطالعۀ بیشتر به او می‌دادند تا تصمیمِ نهایی‌اش را بگیرد. در‌ضمن، خانواده‌اش هم که شدیداً مذهبی و بانُفوذ بودند، تلاش می‌کردند که او را از خطرِ مرگ برهانند. خُلاصه، صبح ساعتِ ده رفت ولی ظُهر موقعی که ما مشغولِ ناهار خوردن بودیم، به اُتاق برگشت. ظاهراً برای دو ساعت او را در زیرِهشتِ آموزش‌گاه نگه داشتند و درنهایت هم به او گفتند که ناهارش را در اُتاق بخورد و بعدازظهر برای رفتن به دادگاه آماده باشد. سرِ سُفرۀ ناهار بینِ من و حمید نشسته بود، ذهن‌اش شدیداً مشغولِ دادگاه بود و غذایی نمی‌خورد. بالاخره گفت که می‌خواهد موضوعی را با من و حمید مطرح کند و نظرِ ما را جویا شود. از سرِ سُفره بُلند شدیم و در گوشه‌ای از اُتاق سه‌تایی باهم تشکیلِ جلسه دادیم. مطرح کرد که به‌احتمالِ قوی در این دادگاه، و شاید هم برای آخرین بار، از او خواهند خواست که توبه کند و نماز بخواند و تن به مصاحبه بدهد و مارکسیسم را رد کند و به آغوشِ اسلام برگردد. می‌خواست نظرِ ما را در این باره بداند. یعنی می‌خواست بداند ‌که با توجّه به سابقه و شخصیّت و موقعیّت‌اش، و هم‌چنین با توجّه به وضعیّتِ کنونیِ زندان و جامعه و سطحِ جُنبش و غیره، به نظرِ ما چه رفتار و برخوردی در این شرایط مُناسب است. در چنین موردهایی، وقتی پایِ مرگ و زندگیِ انسانِ دیگری در کار باشد، برای هر فردِ صادق و مسئول پاسُخ گفتن به این‌گونه پُرسش‌ها و اظهارِ نظر کردن به‌راستی امری بسیار دُشوار و پیچیده است؛ امّا هردویِ ما می‌دانستیم که او به حمایتِ فکریِ صادقانه و رفیقانۀ ما نیاز دارد، و بنابراین خود را مُوظّف می‌دیدیم که در این تصمیم‌گیریِ دُشوار او را یاری کنیم.
خُلاصۀ پاسُخِ هردویِ ما چنین بود: با توجّه به تغییری که اخیراً در وضعیّتِ زندان ایجاد شده و فضایِ آن بیشتر سیاسی و کمتر ایدئولوژیک می‌باشد، به نظرِ ما زندانیان فُرصت و امکانِ بیشتری برای مانوور و حرکت‌های تاکتیکی رویِ مسأله‌های عقیدتی پیدا کرده‌اند. بنابراین، توصیۀ ما نرمش و انعطافِ تاکتیکی بر سرِ مسأله‌های ایدئولوژیک است. علاوه بر آن، تو بهتر است به چند نکته نیز توجه داشته باشی. یکی این‌که حتماً بگویی که هنوز در حالِ مُطالعه و تحقیقِ بیشتر سرِ این‌گونه مسأله‌ها هستی. دیگر این‌که از موضع‌گیریِ صریحِ ایدئولوژیک پرهیز کنی. و بالاخره، توبه نکردن و نماز نخواندن را این‌گونه توجیه کنی که تا یافتنِ پاسُخ‌هایی قطعی برای سئوال‌ها و مشکل‌های فکریِ خودت، نمی‌خواهی به این کارها تُظاهر بکنی. درموردِ اصلِ قضیّه، یعنی مُصاحبه و اعلامِ انزجار، توصیۀ ما این است که در این رابطه مُقاومتِ سرسختانه بکنی و به هیچ‌وجه آن‌ را نپذیری.
تحلیلِ هر سه نفرِ ما این بود که، در چنین اوضاع و احوالی، هدفِ رژیم از گرفتنِ مُصاحبه و اعلامِ انزجار از کسانی مانندِ او نه‌تنها بهره‌برداریِ سیاسی و اجتماعی بل‌که هم‌چنین تخریبِ روحیّۀ مُقاومت در زندان است. بنابراین، ما دوتا مُعتقد بودیم که او ضمنِ مانوور سرِ مسأله‌های ایدئولوژیک، می‌باید سرِ مسئلۀ مُصاحبه و اعلامِ انزجار بایستد، همان‌طوری که سه سال در انفرادی ایستاده‌گی کرده بود. با به‌کار بستنِ این نُکته‌ها و تاکتیک‌ها امکانِ کوچکی وجود داشت که بتواند جان‌اش را نجات دهد، بدونِ این‌که شخصیّتِ فردی و سیاسی‌ و انسانیّت‌اش لطمه بخورد، و یا آلتِ دستِ رژیم بشود.
به هر صورت، او بعدازظهر بیرون رفت و شب به اُتاق برگشت. ظاهراً نوبتِ دادگاه به او نرسیده بود و گفته بودند که چند روزِ دیگر او را دوباره خواهند خواست. البتّه تا زمانی که من در آن اتاق بودم، هنوز او را برای نوبتِ بعدیِ دادگاه نخواسته بودند. سال‌ها بعد، وقتی در زندانِ گوهردشت حمید را دوباره دیدم، می‌گفت که علی‌رضا تشیُّد چندین روز بعد از رفتنِ من از آن اُتاق به دادگاه رفت. ظاهراً در همان چهارچوبی که باهم صحبت‌ کردیم برخورد نمود، و بالاخره هم حبسِ ابد گرفت.٤٥
٤٥ بعدها وقتی در زندانِ گوهردشت بودم، از طریقِ برخی از زندانیانِ گروهِ راهِ کارگر شنیدم که بالاخره علی‌رضا تشیّد حبسِ ابد گرفت. در سال‌های اخیر مُتوجّه شدم که بعضی اشخاص در نوشته‌ها و یادبودهای خودشان از علی‌رضا تشیّد، مطرح می‌کنند که درواقع او حُکمی نداشت و به‌اصطلاح زیرِحُکمی بود تا این‌که در سالِ ٦٧ در کُشتارِ بُزرگ اعدام شد. بنابراین، مُطمئن نیستم که آیا او حُکمی گرفته بود یا این‌که تا آخر هم‌چنان زیرِحُکم بود

بیاد رفیق دلاورم یوسف آلیاری


بیاد رفیق دلاورم یوسف آلیاری
الوداع گل ساری چنگیز آیتاماتف را چندین بار خوانده بود. آخرین الوداع اونیز با یادی از آن شروع شده بود.چهره مردی شبیه چشمه آب زلال در وسط تابستانی گرم در یک بیابان ، که تنها رهنوردانِ بیابان کوبِ ناخسته ، شاید امکان یافتن ونوشیدن جرعه هائی از آنرا پیدا کنند.سمبل مردی در جامعه ای رو بانحطاط ،که پاسدار شرافت انسانی خود است.
در چهره شخصیت « دویشن » آیتماتف ، شاید تصویری از وفاداری به انسان بودن خود در چنگ اهریمنان پلشت اسلامی را میدید .
دویشن» در زبان ترکی بمعنی مرد ِرزم است ، نامی که با جوهر صخره وار یوسف یگانه بود. معمولا در شرایط سخت زیر شکنجه که عاملان حکومتی تلاش می کنند اراده زندانی اسیر در چنگ خودرا درهم بشکنند و به تسلیم واداراند، ، قربانی ، جهانی موازی خارج از فضای کوچک اطاق شکنجه در ذهن خود را دارد که بر آیند اطاق شکنجه را رقم میزند. گاهی هستی انسان در این جهان مجازی ، با نام و یا یاد یک شخصیت داستانی و یا واقعی مطلوب در خاطر خود، بهم می آمیزد که فراتر از دایره زمان میرود و انسان زیر شکنجه و فشار ، سعی می کند که نقطه الهام و تکیه گاهی برای مقاومت خود بیافریند. صفر قهرمانی را وقتی بعد از سی سال زندان همراه هفتاد و چند تن از نادمین در برنامه « سپاس آریا مهری» برده بودند که با نوشتن نامه ای ، تقاضای «عفو ملوکانه » خود را بکند و او در برابر موج بزرگ توابان تنها مانده بود ، میگفت : در یکسو نادمان سپاس آریا مهری همراه بازجویان ساواک ایستاده بودند و در سوی دیگر منِ تنها ، که درذهنم تصویری ازتمام نوجوانان در زندان ، صف کشیده و ساکت مرا تماشا می کردند. عصر آن روز ، صفر خان تنها به زندان باز گشت، تنها و سر بلند .شاید باین دلیل بود که یوسف ، رفتن به جوغه اعدام خود را « الوداعی شادمانه» نامیده است که او از گذرگاه کشتار سفلگان حکومت اسلامی با پیروزی روحی بر آنان گذشته است.
آشنائی من با یوسف ، به سال های کودکی ما بر می گشت.همه چیز با صحنه مضحک و خنده داری شروع گردید .غروب یک روز تابستان در تبریز بود. من از محله «قورو چای » از محل پدر زن بابای تازه خود پابرهنه بطرف خانه خودمان در « کوره باشی» بر می گشتم.
هنوز به کوچه «تج احمدیلر» اسباب کشی نکرده بودیم.حدود دویست متری خانه قدیمی و جدید ما را ازهم جدا میکرد و هنوز خیابان جدیدی بنام » ملل متحد » که «محله امیره قیز» ستارخان را به« گجیل قاپیسی» وصل میکرد، کشیده نشده بود و بنابراین ، کوچه تج احمدیلر ، یکی از مسیر های اصلی برای رفتن به بازار و خیلی از جاهای دیگر برای مابود.حتی بعد از کشیده شدن خیابان جدید که از وسط یکی از دو فاحشه خانه تبریز بنام « ایکی قالا» یا دوقلعه می گذشت ، در یکی دو سال اول من برای خرید نان از گجیل قاپیسی ، با نگرانی از آنجا رد می شدم . من دسته گل قرنفل کوچکی را که پدر زن بابای من از حیاط چیده و بمن داده بود ، در دست داشتم. پیراهنی سفیدو یک زیر شلواری چلچلی که در واقع جای هم زیر پوش وهم شلوار م بود و هنوز کشی به آن نینداخته بودیم و فقط با سنجاق نگهداشته میشد، به تنم بود. سلانه سلانه از کوچه تج احمدیلر رد میشدم که پسری چشم آبی همراه پسر دیگری بزرگتر از او که بل بله گوش بود، راه را برمن بستند و گفتند که ترا « اسیر »گرفته ایم. در یکدست گلهای قرنفل و بادست دیگر زیر شلواریم را محکم گرفته بودم که پائین نیفتد.این بدترین تحقیر برای یک پسر بچه می توانست باشد. در مخمصه بدی گیر کرده بودم . اسیر گرفتن ، یکی از بازی های بچه هابود.بالاخره زنی مرا از دست آنها نجات داد و گفت برو ! اسم پسر چشم آبی یوسف بود وآندیگری بهروز تاج کریمی که نمیدانم به چه دلیلی یک روز ناپدیدشد و دیگر کسی از او رد پائی پیدا نکرد و کس ندانست که چه بر سر او آمده است.
فردای آنروز ، نوبت تله گذاشتن و « راهزنی» من بود . میدانستم که آنها برای خرید پاره ای از ما یحتاج خود از سر کوچه ما باید رد شوند و دیر یا زود گذر پوست به دباغ خانه می افتد. وقتی بهروز با چلیک نفت بدست میخواست به مغازه مرتضی بقال برود ، نوبت اسیرگیری من بود . وقتی چشمش بمن افتاد ، اول میخوست که برگردد ، ولی بدون خریدنفت در خانه مورد سوال قرار میگرفت. با کمی تردید گفت چرا باهم دوست نشویم؟ فردا با یوسف نیز دوست شده بودم . دوستی تازه ، امکان تازه ای نیز داشت. آنها توپ فوتبال داشتند که برای ما در حد یک رویا بود..چون ما فقط مثانه گاو را باد می کردیم که بعد از فوت کردن های فراوان ، بیشتربشکل بیضی در می آمد و کمی دورش پارچه می پوشاندیم و با آن فوتبال بازی می کردیم . و این آغاز دوستی من با یوسف آلیاری بود ، پیوندی که تنها اعدام او مارا ازهم جدا کرد.ما در بازی بچه گانه ای میخواستیم همدیگر را اسیر بگیریم ، بی آنکه تصوری داشته باشیم که هنوز چشم باز نکرده ، آزادی را در قفس تجربه خواهیم کرد و خواب را در کنار دژخیمان.
سال هائی ، تنها به ارتباط به بازی باهم گذشت.مادر من نیز دوست حاجی خانم ، مادر یوسف بود و معمولا به خانه آنان بدلیل برگزاری مراسم « مرثیه» که بصورت منظمی برگزار می گردید ، رفت و آمد داشت.حاجی خانم بعنوان خانمی محترم و عاقله زن و مذهبی ، مورد احترام همه در محله ما بود.بعد از اعدام برادرم عنایت ، حاجی خانم بدلیل آشنائی دیرینی که با مادرم از تبریز داشت ، به دیدن او درتهران آمد و به مادرم گفته بود که خوبست که انسان با چهره سرخ بمیرد تا با صورت زرد و دربستر ،که غرور و شخصیت او را در نگاه به زندگی نشان میداد.
بعد از پایان دبیرستان ، دوری از شهر و دیار، برای مدتی مارا از هم جدا کرد. من برای تحصیل به دانشکده حقوق در تهران رفتم و سال بعد نیز یوسف برای تحصیل در همان رشته در دانشگاه ملی راهی تهران شده بود. وقتی انسان ازشهر اصلی زندگی خود دور میشود ، در حقیقت بسیاری از دوستان خود را در همانجا بجا می گذارد. دیگر ازهمدیگر بی خبر بودیم ومن فکر میکردم که یوسف هنوز در تبریز زندگی می کند و یا برای ادامه تحصیل ، مثل برادر بزرگتر خود هوشنگ راهی اروپا شده است.
یک روز بطور تصادفی یوسف را همراه برادر کوچک خود فرج ، در « وٌکس » یا انجمن فرهنگی ایران و شوروی در خیابان وصال شیرازی دیدم که مثل من برای تماشای فیلم «رزمناو پوتمکین » سرگی آیزنشتاین آمده بودندو مقدار زیادی از کتاب های تازه چاپ شده صمد بهرنگی را بغل زده بودند. در آنزمان ما برای چاپ کتاب های بهرنگی برای ارائه ارزان آنها به خریداران ، با جمع آوری پول از دانشجویان ، به ناشر آنها کمک مالی می کردیم که بعدا ساواک ، ناشر را نیز برای مدتی به زندان انداخت. ولی دیدن کتاب های بهرنگی در دست آنان ، برایم شبیه کلمات بهروز در کودکی که « چرا دوست نباشیم؟» تازه ای بود. اکنون من یوسف دیگر ی را پیدا کرده بودم ، ودوستی تازه ، نشان از آغاز بازی بزرگتر زندگی و علائق و دنیائی دیگر داشت .لیکن زمانه فرصت دیدار چندانی نداد. چند ماه بعد من توسط ساواک که برایمان تله چیده بود ،دستگیر شدم.
یک روز در زندان قصر که مارا به حمام میبردند و از میان گروه دیگری که از حمام برمی گشتند ، پسری با حوله حمام به سرکشیده خود ، داد زد که « کوپک اوغلی» ! سرم را برگرداندم ، با خنده یوسف که حوله را کنار زده بود روبرو شدم. متعجب بودم که چی شده و او چرا اینجاست؟ او و کرامت دانشیان را باهم دستگیر کرده بودند.کرامت را بعدا به بند چهار آوردند و با ما همسفره و هم کمون شد. کرامت اهل شیراز بود و در تبریز بزرگ شده وصدای دلنشینی داشت و چه زیبا و پراحساس ترانه های شیرازی را میخواند . بعد از یک سال کرامت از بند چهار آزاد گردید. یوسف نیز بعد از شش ماه و زود تر از کرامت از بند سه قصر آزاد شد،که دیوار به دیوار بند چهار بود ودر آنزمان فقط به زندانیان سیاسی اختصاص داشت. کرامت و یوسف ، دوست بسیار نزدیک و همدرس و همکلاس در سال های آخر دبیرستان بودند.سرود « بهاران خجسته باد » را کرامت دانشیان در همان زندان بند سه قصر و درهمان نخستین دور دستگیری خود ودر آستانه سال نو ساخته بود که نشان از روح شوریده و ذوق هنری و آزاد او داشت.ولی یوسف آلیاری بود که دفاعیات شکر الله پاک نژاد را که یکی از جسورانه ترین و منسجم ترین دفاعیات سیاسی در دهه های اخیر بود ، توانست بصورت ریز نویس شده بر روی کاغذ نازک سیگار در داخل بدن خود به بیرون ببرد.شجاعت بی نظیر شکر الله پاک نژاد ،یکی از فراموش ناشدنی ترین فرزندان کشورمان ، نیازمند پرداخت ویژه خود است.
وقتی کرامت دانشیان بعد از نخستین دور زندان رفتن خود آزاد شد ، یوسف منتظر او بود و اورا مدت ها در خانه خود نگهداشت. پیش از افتادن دوباره به زندان ،یوسف به برخی ازخانواده های زندانی که می شناخت ، کمک بی دریغ مالی میکرد . در تمام سال های زندان نیز که با هم بودیم ،درفراهم کردن پتو و یا پوشاک زمستانی برای زندانیانی که ملاقاتی نداشتند و یا از خانواده فقیری بودند ، بی توجه باینکه چه اعتقاداتی دارند و چپ هستند و یا مذهبی و مجاهد ، همیشه یوسف یکی از کسانی بود که داوطلبانه آنرا برعهده می گرفت.
من در زندان یزد در تبعید بودم که کرامت دانشیان را همراه گل سرخی و رضا علامه زاده و عباس سماکار و طیفور بطحائی و مرتضی سیاه پوش و چند تن دیگر دستگیر کرده بودند که یوسف نیز در ادامه همان دستگیری ها دو باره به زندان افتاد.هنوز نمیدانستم که یوسف نیز دستگیر شده است. وقتی بعد از سه سال از تبعید در زندان یزد به بند ۵ زندان قصر بازگشتم ،یوسف نیز در زندان بود. زندان قصر ، دیگر با گسترش دستگیری ها به هفت بند گسترش یافته بود و زندان های کمیته و اوین نیز دیگر به زندان های رسمی زندانیان سیاسی و محل های رسمی شکنجه و بازجوئی تبدیل شده بودند.دوباره من و یوسف بهم رسیده بودیم.فرج ، برادر کوچک یوسف نیز که برای تحصیل به فرانسه رفته بود ، با شنیدن خبر دستگیری برادر خود تاب نیاورده و به ایران بازگشت و بعد از مدتی کوتاه در کنار برادر خود درزندان بود. ایندو چنان دلبند هم بودند که در حیاط زندان کنار هم دراز کشیده و ساعت ها مثل دو کبوتر انگار به راز و نیازی منقار به منقار هم داده اند. در دور جدید دستگیری خود ،یوسف به شش سال زندان محکوم شده بود.
بعد از زندان و در آستانه « انقلاب»یا « ضد انقلاب بهمن» ، یوسف آلیاری ، یکی از بنیانگذاران و رهبران اصلی « راه کارگر» بود.یوسف و فرج ، تمامی ارثیه پدر ی خود را که شامل سهم آنان از مالکیت ده و حمام زمزم و خانه میگردید از حاجی خانم گرفته و به راه کارگر داده بودند. با اینهمه ، آنها زندگی ریاضت طلبانه سختی را نسبت بخود تحمیل کرده بودند.دکتر غلام ابراهیم زاده روزی بمن گفت که برای نهار مهمان یوسف بودم . گفته بود که« نهار مفصلی داریم » . وقتی چنگال را داخل قابلمه غذای در حال پخت کردم ، فقط پوست مرغ بود و چند تا استخوان ! که در واقع چیزی بیشتر از پای مرغ نبودند . بیاد ندارم که یوسف ، باو جود اینکه از خانواده مرفهی بود ، حتی مراسم ساده عروسی برای خود گرفته باشد.
یوسف در دانشگاه ، همکار ما بود ، ولی فقط سایه اور ا می شد هراز گاهی دید و عملا لامکان بود. تمام زندگی یوسف وقف فعالیت سیاسی و تشکیلاتی بود. یک روز خبر دار شدیم که پدر مهناز، رفیق تشکیلاتی وهمسر آتی او، برای مطمئن شدن از وضعیت شغلی مردی که بنا بود داماد او شود ، از همدان راهی تهران شده است. ما اطاق کار خود را شبیه اطاق مدیر کل ها ترتیب دادیم و روی یک میز بزرگ و شیک ، اسم «یوسف آلیاری » را با خط نستعلیق نوشتیم وبه خانم منشی بخش گفتیم که اگر آقائی آمد و اسم آلیاری را پرسید ، بگوئید« اطاق ایشان آنجاست» .کمی بعدسر و کله پدر مهناز پیدا شد که پرسید آیا چنین فردی در این دانشگاه کار میکند؟ و منشی دانشگاه با اشاره دست ، اطاق را نشان داد. ما در قسمت پائين اطاق نشسته بودیم که بیشتر نشان میداد که ما کارمندان زیر دست ایشان هستیم. یوسف خود نبود و پدر مهناز وقتی وارد اطاق شد و میز شبیه میز مدیر کلی را دید و چپ و راست اطاق را معاینه کرد ، پیش خود احتمالاباین نتیجه رسیده بود که داماد آتی او حتما موقعیت شغلی بالائی دارد. بایشان گفتیم که آقای آلیاری اکنون تشریف ندارند و احتمالا در «جلسه ای »هستند!مرد بیچاره قانع شد و رفت.
در ماه های آخر قبل از خروج من از ایران ، یوسف برای مدتی با ما زندگی می کرد و بعد از اینکه صاحب خانه ما فهمیده بود که مستاجرین او بنحوی درگیر فعالیت های سیاسی هستند ، با توجه به فضای بگیر و بکش و نگرانی از زندگی خود ، از خانم من خواسته بود که خانه را تخلیه کند.یوسف نیز بی جا و مکان شده بود و درست مثل پرنده بی آشیانه ای ، هر شب را در جائی سحر میکرد.
در جمهوری اسلامی ، توابین انگشت نمای شوهای « سپاس آریامهری» ، مثل حاج عراقی و رجائی و عسگر اولادی و حاج امانی و حاجی شهاب و اسد الله لاجوردی وکچوئی و دعا گویان به عفو ملوکانه ، اکنون به نخست وزیر و رئیس زندان و رئیس کمیته و بازجو و شکنجه گران بی صفت خمینی تبدیل شده بودند.صف آنان با جانوران تازه از راه رسیده ای مثل موسوی تبریزی که نرد بان صعود خود را با اعدام های پرسنل هوانیروز تبریز آغازکرده بود و طلبه هائی مثل نیری و پور محمدی و لات و لومپن ها و چاقو کش های هم سنخ آنان ، نظیر محسن رفیق دوست و غیره ،که بعدا به لقب «سردار» نیز مزین شدند ، تکمیل میگردید.چنان حکومتی ، به چنین افرادی نیز نیاز داشت.ازاینرو، زندان های جمهوری اسلامی ، آئینه تمام نمای ماهیت حکومتی بود که اکنون میخواست با کشتار و بکار گیری شنیع ترین رفتار ها با قربانیان بی دفاع سرکوب در زندان ها و سرکوب عمومی جامعه ، « رسالت ناتمام پیامبر اسلام» را بگفته خود خمینی ، باتمام رساند. امام خونخوار ، به جانورانی خون ریز نیاز داشت . و یوسف در همان زمان بود که توسط فرد خود فروخته ای بنام ناصر یار احمدی در یکی ازخیابان های تهران شناسائی شده و در چنگ خادمین مرگی نظیر لاجوردی و نیری و موسوی تبریزی افتاد. یوسف را لت و پار کردند . با پا های تکه پاره و عفونت کرده از زخم شکنجه ها ، با رها او را به میله بستند . روزی در میان تب و پیکر زخمی آویزان به میله ها ،به هذیان افتاده بود و تصور می کرد که در زمان پیش از « انقلاب» است که خود گویای عمق رذیلت آنانی است که بنام دین بر سر جان های پاک چه آورده اند.صحنه رو یاروئی اسد الله لاجوردی با او ، همواره مرا یاد کفتار و شیر زخمی در طبیعت می اندازد. حتی ابهت شیر زخمی در محاصره ، جرآت جسارت گله کفتار مهاجم را نیز بر میگیرد .کسانی که تاب تحمل چند سال زندان را نداشتند و به ابراز ندامت افتاده بودند ، شاید در درون خود عمق حقارت خود دربرابر امثال یوسف را حس میکردند. یوسف ، سال های زندان در دوره شاه را با سربلندی پشت سر گذاشته بود، فاصله ای ترمیم ناپذیر بین زندانبانانی با گذشته ای خفت بار و بی شکوه ، و استواری اسیر ی در چنگ وزخمی ، که آماده گذر از آزمون آتش بود.
شهاب شکوهی که خود در زندان شاهد این روياروئی بوده ،می گوید که روزی اسد الله لاجوری ، همراه حاج جوهری ، معاون خود درزندان اوین به سلول یوسف آمدند:
حاج جوهری گفت: رد می شدیم خواستیم احوالی بپرسیم. یوسف جواب نداد. حاج جوهری گفت مادرت خیلی نگران است و از من خواسته که اگر پیغامی داری بهش بدهم. یوسف گفت: من با شما حرفی ندارم. لاجوردی با لحنی تمسخر آمیز پرسید! خوش می گذرد زندانی دو رژیم؟!. یوسف جوابش را نداد. باز لاجوردی با کمی تمسخر بیشتر پرسید! زندان این رژیم بهتر است یا زندان آن رژیم؟!!. یوسف که کمی عصبانی شده بود رو به لاجوردی کرد و گفت: مثل اینکه یادت رفته آن وقت که در حیات زندان می خوابیدیم تو می گفتی : کی می شود زندان و زندانی وجود نداشته باشد!. کی می شود این زندان را تبدیل به موزه یا کتابخانه بکنیم!. چه شد آن حرفها و آرزوها؟ حالا چه عوض شده که تو چنین شمشیر را از رو بستی و به صغیر و کبیر رحم نمی کنی، از پدر و مادران مسن گرفته تا بچه های کم سن همه را از دم تیغ می زنی؟ غیر از این است که مسلک و مرام تو جنایت پیشگی است ؟ غیر از این بود که تو در همان زمان دروغ می گفتی و به آن حرف ها اعتقادی نداشتی! لاجوردی که نمیتوانست جلوی عصبانیتش را بگیرد گفت: شما باعث شدید!. حاج جوهری به میان حرف پرید و گفت:
موضوع را عوض کنید ما برای بحث کردن نیآمده ایم. لاجوردی با کینه و عصبانیت گفت ما خواستیم این دم آخر به تو لطفی کرده باشیم ولی از حرف های تو کفر می بارد! وبا اشاره به حاج جوهری گفت بریم حاجی و راه افتاد. یوسف بلافاصله گفت: لطف تان برای خودتان».
آخرین کلمات یوسف ، مرا یاد سخنان وصیت گونه «پترارک» ، شاعر و اومانیست بزرگ ایتالیا در دوره رنسانس می اندازد که نوشت:
«سرنوشت من زیستن در میان طوفان های گونه گون و پر آشوب بوده است.ولی شاید برای شما که بعدِمن پا بر جهان خواهید گذاشت ، و من آرزومند و امیدوارم که بسی طولانی تر از من زندگی کنید ،بی تردید زمان بهتری فرا خواهد رسید.این خواب نسیان و فراموشی جاودانه نخواهد پائید .زمانی که تاریکی ها ناپدید شدند ،فرزندان ما به دنیای روشنتری گام خواهند گذاشت»
در قله بلند آرزوهای انسانی ، همواره کسانی ایستاده اند که جان آزادشان رَهنِ رهائی بشریت از ظلم و ستم بوده است.گرامی باد یاد یوسف ، جان شیفته ای که خاطره کودکی و رفیق همرزم زندگی ام بوده است.
هدایت سلطانزاده

گفتگوی مهناز قزلو با اسماعیل وفایغمایی - ناگفته ها و اسرار زندگی مرضیه

گفتگوی مهناز قزلو با اسماعیل وفایغمایی - ناگفته ها و اسرار زندگی مرضیه

The Longest U.S. War, Prolonged: After Vowing Afghan Pullout, Obama Exte...

Violence in Jerusalem ‘is a predictable outcome of Israel’s brutal occup...

Bethlehem Battle: Palestinians clash with IDF as tensions rise

ما پانصد نفر

مگر مسعود رجوی زخمی شده‌‌ بود؟

۱۳۹۴ مهر ۲۵, شنبه

تصاويری از:"جلادانی" که در مراسم مرگ " حسین همدانی!!**شرکت کردند! داسِ کُهنه، قصیده‌ای از م. سحر



تصاويری از:"جلادانی" که در مراسم مرگ



" حسین همدانی!!شرکت کردند!



khatmhamedani1.jpg
khatmhamedani2.jpg
khatmhamedani3.jpg
khatmhamedani4.jpg
khatmhamedani5.jpg
khatmhamedani6.jpg
khatmhamedani7.jpg
khatmhamedani8.jpg

khatmhamedani9.jpg

داسِ کُهنه، قصیده‌ای از م. سحر



م. سحر



...جلاد او به جلد مراد کبیر او / بدخواه او به جامۀ پیر 


مغان او // پیک بهشت او شده دوزخ‌فروز او 


/ دوزخ‌فروز او شده آتش‌نشان او


// چونین چگونه راه توان بُرد زی فلاح




 / آنرا که سوی چاه برَد نردبان او؟ /


/ قومی چنین، چگونه برآید مراد وی؟ /

 شهری چنین، 




چگونه بماند نشان او؟


بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان دارد


برتولد برشت


بیچاره ملّتی که شود قهرمانِ او، 


آن نابرادری که بود خصم جان او

نامردمی که چهره نهان کرده در فریب
چون رهزنی به همرهی‌ی کاروان او

گُرگی که بردریدنِ میش است آرزوش
وز راهِ دین خزیده به جلدِ شبان او

بیچاره ملتی که سپارد زمامِ عقل
در دست شرع و، دزد شود پاسبان او!

از بد، هزار بار بتَر، روزگارِ آنک
دیو از درِ خدا برُباید روان او

رنگِ کلامِ خویش زند بر کلامِ وی
فکرِ نهانِ خویش نهد بر زبان او

بر خوانِ او نشیند و از خون او خورد
برجا نهد ز بهرِ سگان استخوانِ او

خنجر به دست وی بنشاند به کامِ وی
تیر افکند به سینۀ او از کمان او

وَهنی چنین، اگرچه نه درخورد آدمی‌ست
دردا که زاید از دلِ وهم و گمان او

دردا که مُنتج است ز فقدانِ رای وی
رنجا که حاصل است ز جهلِ گران او

اربابِ دین ربوده به چنگگ نهادِ وی
اصحابِ جور، برُده به ذلّت، جهان او

جلادِ او به جلدِ مُرادِ کبیرِ او
بدخواهِ او به جامۀ پیر مغان او

پیکِ بهشتِ او شده دوزخ‌فروزِ او
دوزخ‌فروزِ او شده آتش‌نشان او

چونین چگونه راه توان بُرد زی فلاح
آنرا که سوی چاه برَد نردبان او؟

قومی چنین، چگونه برآید مراد وی؟
شهری چنین، چگونه بماند نشان او؟

این داستان سَمر شده زان ملّتی که کرد
بیدادِ شرع، سهمِ تبر، بوستان او

وجدان فروخت، اهلِ تفکّر به اهلِ دین
با این طمع که دین بدهد آب و نان او!

غافل از آن‌که دیر نپاید سرابِ وی
نادان در این که زود سرآید زمان او

زین‌گونه سوخت کشور و ویرانه شد زمین
رفت از نهادِ باغ، بهار و خزان او

قومی، شکسته کشتی و دریاست در خروش
بی باد شُرطه مانده چنین بادبان او!

گُم کرده آشیانه، به دیدارِ آشنا
چونین، چگونه تازه شود آشیان او؟

دین، داسِ کُهنه بود و به کینش جَلا زدند
تا خون به آسیاب، کنند ارمغان او

اکنون چه مانده، غیرِ شقایق میانِ دشت
وان برگ‌های سوخته در خاوران او؟

***
آن کو متاعِ روشنی از دین طلب کند


دینش متاع و روشنی‌ی او دکان او



م. سحر

Comment la France a aidé Israël à avoir la bombe

http://www.lefigaro.fr/international/2008/05/07/01003-20080507ARTFIG00013-comment-la-france-a-aide-israel-a-avoir-la-bombe.php
Comment la France a aidé Israël *
à avoir la bombe

Dans le domaine de la dissuasion, cela s'appelle une politique d'ambiguïté nucléaire. Officiellement, l'État hébreu, qui fête ces jours-ci son soixantième anniversairen'a toujours pas la bombe atomique. Il n'a pas signé le traité de non-prolifération nucléaire (TNP) et n'est donc pas soumis au contrôle des inspecteurs de l'Agence internationale à l'énergie atomique (AIEA). Mais c'est un secret de Polichinelle, dans cette région troublée du Proche-Orient, qu'Israël dispose d'ogives atomiques, surtout depuis que le premier ministre Ehoud Olmert l'a implicitement reconnu, en décembre 2006. De fait, Israël a la bombe depuis 1967. Et c'est l'aide, décisive, de la France, qui lui a permis de devenir la sixième puissance nucléaire de la planète.
Lorsque naît l'État hébreu, au lendemain de la Seconde Guerre mondiale qui a vu, pour la première fois, l'utilisation de l'arme suprême par les États-Unis contre le Japon, les responsables israéliens misent sur la bombe pour éviter qu'un second Holocauste puisse un jour être commis contre le peuple juif. L'arme nucléaire devra assurer la survie du nouveau pays sur le long terme. Plus tard, elle devra aussi le protéger des menaces représentées par l'Irak et l'Iran, soupçonnés d'avoir eux-mêmes des ambitions nucléaires militaires.
Le programme nucléaire israélien est lancé en 1949 par le premier ministre, David Ben Gourion. À l'époque, les États-Unis refusent d'y contribuer. Déjà, la perspective de voir un jour la Chine et la France rejoindre le club très fermé des puissances nucléaires ne plaît guère à Washington. Les dirigeants américains veulent à tout prix éviter la nucléarisation du Proche-Orient. Sous John F. Kennedy, l'Administration américaine n'aura de cesse d'essayer de convaincre Israël de renoncer à son programme atomique. En échange, le Pentagone offrait son parapluie nucléaire et des garanties sur la dissuasion. En vain.
En 1954, Ben Gourion se tourne vers Paris, à qui il propose une entraide mutuelle pour la mise au point de la bombe. La France possède un double avantage : elle a une longueur d'avance en matière de recherche nucléaire et veut laver la honte de la Collaboration en cajolant les victimes juives du nazisme. Le rapprochement franco-israélien se noue autour de la guerre de Suez. Les deux pays ont un ennemi commun : l'Égypte de Gamal Abdel Nasser, qui soutient d'un côté le Front de libération nationale (FLN) algérien contre la France et arme, de l'autre, les fedayins palestiniens contre Israël.

Programme clandestin

Lorsque le président égyptien ferme le canal de Suez à la navigation israélienne avant de le nationaliser en 1956, Paris et Tel-Aviv font front commun et décident d'intervenir aux côtés de la Grande-Bretagne. Ce sera un fiasco, en raison de l'hostilité américano-soviétique à l'aventure. Mais l'amitié franco-israélienne se poursuit. En octobre 1957, Paris et Tel-Aviv passent des accords diplomatiques et techniques et lancent véritablement le programme nucléaire clandestin, supervisé par Shimon Pérès et financé par des fonds secrets prélevés sur le budget du ministère israélien de la Défense.
La France avait promis de fournir la centrale nucléaire de Dimona, dans le désert du Néguev, avant la crise de Suez. Mais la coopération, qui doit permettre à Israël d'obtenir la maîtrise complète du cycle de combustible et de se hisser au rang de nouvelle puissance nucléaire, est renforcée après l'invasion du Sinaï égyptien par l'armée israélienne. Paris envoie plusieurs centaines de techniciens, livre un réacteur nucléaire de 24 mégawatts et entame les travaux à Dimona en 1958.
Le contrat prévoit également la construction d'une usine souterraine de séparation isotopique. En échange de son soutien déterminant, la France, qui cherche elle aussi à se doter de l'arme atomique ce sera chose faite en 1960 espère «bénéficier de la technologie américaine, à laquelle les scientifiques israéliens sont supposés avoir accès», explique l'historien Pierre Razoux (*).
Lorsque de Gaulle revient au pouvoir en 1958, il freine, puis ordonne l'arrêt de la coopération nucléaire avec Israël. Le général veut réorienter la politique étrangère de la France dans un sens plus favorable aux pays arabes, surtout après les accords d'Évian sur l'indépendance algérienne en 1962. Les essais nucléaires français ayant été concluants, de Gaulle estime qu'il n'a plus besoin des Israéliens pour faire progresser la recherche. «Mais surtout, il veut assurer le caractère français de la bombe, recentrer l'outil de dissuasion sur le territoire national», indique Pierre Razoux, qui occupe aujourd'hui des fonctions au Collège de défense de l'Otan à Rome.
Après lui, Georges Pompidou, Valéry Giscard d'Estaing puis Jacques Chirac mèneront une politique nucléaire beaucoup plus proliférante. Paris ira même jusqu'à fournir un réacteur nucléaire, celui d'Osirak, à l'Irak de Saddam Hussein. «Mais sous de Gaulle, la politique nucléaire de la France est vraiment recadrée. Nous ne sommes plus dans l'amitié très forte qui liait la classe politique française et les travaillistes israéliens», explique Bruno Tertrais, spécialiste du nucléaire à la Fondation pour la recherche stratégique (FRS) à Paris.

Un gilet pare-balles

L'aide française aura néanmoins été déterminante. Le programme israélien est suffisamment avancé pour pouvoir être mené jusqu'à son terme. Les principales étapes ont été franchies et l'usine de Dimona est terminée. Nasser s'en alarme, qui déclare en 1966 : «L'Égypte se lancerait dans une guerre préventive si Israël se mettait à fabriquer des armes nucléaires.» Le président égyptien multiplie les provocations envers l'État hébreu, envoie ses avions survoler Dimona. Mais il est trop tard. À la veille de la guerre des Six-Jours en 1967, les premières armes nucléaires sont quasi opérationnelles au sein de Tsahal.
Pendant tout ce temps, le secret est conservé sur le programme nucléaire israélien. Pour en avoir révélé l'ampleur dans une interview au Sunday Times, en octobre 1986, l'ancien technicien Mordechai Vanunu a été condamné à dix-huit ans de prison.
Après avoir longtemps servi de gilet pare-balles contre la menace irakienne, lorsque Saddam Hussein était au pouvoir, le programme nucléaire vise aujourd'hui en grande partie à protéger l'État hébreu de la menace iranienne. Les ambitions nucléaires de Téhéran et l'intransigeance de Mahmoud Ahmadinejad, qui estime qu'Israël devrait être «rayé de la carte», ont potentiellement rétabli la menace existentielle qui pesait contre l'État hébreu avant la guerre des Six-Jours de 1967 ou pendant la guerre de Kippour de 1973.
Selon la publication britannique spécialisée Jane's Intelligence Review, la menace est plus sensible encore depuis la publication, en décembre 2007 à Washington, du rapport des agences de renseignements américaines, le NIE, qui, en relativisant la menace nucléaire iranienne, a rendu improbable une intervention militaire des États-Unis.
La peur de se retrouver seul face à l'Iran nourrit les rumeurs d'une intervention militaire israélienne contre les installations iraniennes. Benyamin Ben Eliezer, le ministre israélien des Infrastructures, a prévenu le mois dernier qu'une «attaque iranienne contre Israël déclenchera une riposte dure qui provoquera la destruction de la nation iranienne».
L'État hébreu disposerait aujourd'hui, selon les spécialistes, de 100 à 200 têtes nucléaires. Son armée détient toute la gamme des vecteurs pouvant délivrer une arme atomique, notamment des bombardiers de fabrication américaine F 15 ou F 16, ainsi que des missiles.
La dissuasion israélienne s'appuierait aussi, depuis peu, sur une composante marine. Avec l'aide, non plus de la France, mais de l'Allemagne cette fois ! Au début des années 1990, Tel-Aviv a passé des accords de coopération avec Berlin, qui concernent notamment la livraison de trois sous-marins Dauphin, appartenant à la dernière génération. Selon Pierre Razoux, il est probable que des missiles nucléaires puissent être embarqués dans ces sous-marins dotés d'une technologie anaérobie. «Les Allemands sont antinucléaires chez eux, mais permettent à Israël de renforcer sa dissuasion nucléaire en lui livrant de nouveaux vecteurs», remarque le spécialiste.
(*) Pierre Razoux est l'auteur de «Tsahal, Nouvelle histoire de l'armée israélienne», Perrin 2006.